مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

تداوم تنش و جنگ با داخل و خارج، شیرازه میانه‌روی، فرزانگی و عقلانیت را در نهادهای تصمیم‌ساز کشور از هم گسسته، و کشور را به سوی هرج و مرج و جنگ برده، و می‌برد، و آنچه این مردم در طی سده‌ها از زیرساخت‌های علمی، فن‌آوری و سیستم‌های حاکمیتی حاصل از مبارزه دامنه‌دار خود گردهم‌آورده‌اند را به وزش تندبادهای خزان پائیزی سپرده و می‌سپارد.

تنشی که با مشی انقلابی‌گری در داخل، ثبات داخلی و حرکت پیگیرانه 160 ساله ملت ایران به سوی آزادی و حق تعیین سرنوشت را به چالش کشیده، و با محور قرار دادن آرمان‌های انقلابی، به کج‌راهه زیاده‌روی در غرب ستیزی بیمارگونه‌ایی بُرد و... که ایرانیان را انگشت به دهان می‌کند، که این مقدار دشمنی با غرب از کجا می‌آید؟! تو گویی تمام رنج ایرانیان، و البته بشریت، ناشی از فرهنگ و اندیشه لیبرال – دمکراسی غربی است، که باید با نابودی آن، ایران و جهانیان را از آن رها نمود!

حال آنکه فرهنگ و اندیشه غرب نیز، مثل هر پدیده فکری دیگر، برونداد کنش و واکنش آدمی در درازای تاریخ اندیشه آنان است که در بستر زمان، و پهنه فرهنگی و سرزمینی غرب، و پذیرشگاه‌های آن زاده شد و شکل گرفت، و برونداد تلاش اندیشمندانی است که درمان دردهای آدمی را (به درستی یا نادرستی)، کم و بیش، یافته و به رسمیت شناختند، و تامین حقوق و آزادی‌های فردی آدمی را، راه حلِ مساله نیازهای او دانسته، که باید در بستر نظام سرمایه‌داری، و مقتضیات گردش سرمایه، آزادی‌های فردی، حاکمیت قانون، دمکراسی و دوری از دیکتاتوری و استبداد فردی و طبقاتی جُست، تا با تکیه به رای افراد، سیستم آزاد و دمکراتی را رقم زد، که کرامت انسانی او، در آن بروز یابد.

سیستم اندیشه و کرداری که این امکان را به شهروند غربی می‌دهد که از مرزهای خاص آزادی و انتخاب از نوع غربی آن برخوردار باشد، که در این میان بتوانند، هم خانم انگلا مرکل را با همه برجستگی‎‌‌های تحسین برانگیزِ دمکرات، ترقیخواهش و... در آلمان به قدرت رساند، و در همان حال، یک شورشی علیه دمکراسی، معیارهای انسانی، محیط زیست، و هنجارهای لیبرال دمکراسی و جهان را در جایی دیگر از سرزمین غرب، یعنی امریکا، بر اسب چموش قدرت سوار کرد، که تا در یک دوره 4 ساله مسئولیتِ خود بتواند، بر گُرده هر معیار و ساختار اندیشه امثال مرکل و حتی کل جهان غرب که خواست بتازد، و اگر از این نیز خسته شدند، باز این امکان را داشته باشند که در دور بعدی انتخابات، بدون نیاز به دادن خون، و خیزش‌های خونین، تنها با انداختن رای خود، در صندوق انتخابات، و شرکت در یک رقابت بزرگ و نفسگیر، به دیگری روی آورند و..،

همانگونه که اندیشه شرق، اندیشه، کردار و بستر خاص خود را دارد، که در سرزمین مستعد به دیکتاتوری طبقاتی و فردی شرق، اندیشه و کردار خود را حاکم کرد، اندیشه‌ایی که به نظر می‌رسد، برق آن چشم رهبران، نخبگان و فرهیختگان ما را به خود خیره کرده، به طوریکه، همواره راهبران انقلابی برخاسته از اندیشه انقلاب 57، و پیش از آن در میحط انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت و... با دیدگاه انقلابی و شورشی آنان، احساس نزدیکی کرده، و به ویژه چنان مست و مفتون نبرد ایدئولوژیک آنان با بلوک غرب شدند، و خود را در پایداری اندیشه آنان باختند، که فراموش کردند، ایران همواره زخم‌خورده چنین ایدئولوژی خطرناکی است،

و سیل چکمه پوشان ایدئولوژیک و... این خاستگاه اندیشه و کردار، هر بار که به سمت جنوب تاخت، بخشی از مرغوب‌ترین سرزمین‌های ایران را در شمال و حتی غرب ایران به یغما برد، و یا با قصد به یغما بردن، بر آن تاخت، برآیند اندیشه چپگرای انقلابی، مهاجم و غارتگر آنان، در کشورمان، ایجاد روح انقلابی بود که در اوج موفقیت خود، به تشکیل جمهوری‌های جدایی خواه، تمامیت ارضی شکن، و تجزیه طلبی همچون جمهوری سوسیالیستی شورایی گیلان (به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی)، جمهوری مهاباد (به رهبری قاضی محمد)، جمهوری آذربایجان (به رهبری فرقه دمکرات جعفر پیشه وری) و... در داخل، و جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث حاکم بر بغداد بود، که پیوستگی و هم‌آیی سرزمینی، و مرزهای فرهنگی و ملی ایران را با خطر جدی و موجودیتی مواجه کرد.

و تاریخ حاکمیت آنان بر مبنای اندیشه شرقی، پایه گذاری جمهوری‌های حزبی، استبدادی و هراس انگیزی بود که یک ملت را یکباره به زندان اندیشه جامعه‌گرای خود برد، و آدم و آدمیت را، به پای تشکیل جوامعی چنین استبدادی، مخوف و بسته، سر برید، و نمود تشکیل چنین جوامع انقلابی را در کنار خود می‌توان در جمهورهای هراس انگیز و خونین عربی سوریه به رهبری اسدها (حافظ اسد و بشار اسد) و حزب بعث در عراق (به رهبری صدام حسین) و... دید که پایه‌های بیداد خود را بر خون و استبداد و ترور کوبیدند، و بعد از نابودی، یک سرزمین سوخته، خونین و ویران را به نسل بعد از خود هدیه دادند،

یا در کره شمالی و کوبا، گونه‌های ملت‌های سیلی خورده از اندیشه شرق را، در غرب و شرق جهان می‌توان دید که استبداد انقلابی‌اش را، غرب برای نمونه در موزه انقلابیونی چنین، باقی گذاشت، تا در نمایشگاه و موزه شرق شناسی، گونه‌های زنده‌ایی در آسیا (کره شمالی) و امریکا (کوبا) باقی باشند، که سرانجام مردم این کشورها را، زیر ایده جامعه‌گرای شرقی ببینند و عبرت بگیرند، کسانیکه آروزی تشکیل جمهوری‌هایی انقلابی و شورایی را چنین، در سر دارند.

 آنچه که احزابی همچون "حزب توده" در ایران نیز دنبال کردند، که در صورت تحقق آرمان‌های انقلابی‌شان، ایران هم یکی از جمهوری‌هایی از این قبیل می‌شد، که در 70 سال حاکمیت کمونیسم در جمهوریِ شورایی شوروی سابق، نمود قرار گرفتن قدرت در دست مستبدینی را به تصویر کشید، که مثال روشنِ ظلم، جنایت، زندان، شکنجه و اسارت ملت‌های خود و دیگرانی بود که به امید آزادی، سر از اسارت سنگینِ رژیم‌های استالینیستی، لنینستی و... در آوردند،

که هر سخن و فریادی به غیر از حرف پیشوا را، در حلقوم هر کس، حتی معتقدترین‌ها به آرمانِ کمونیسم هم، در خون گلویش خفه می‌کرد، و داستان تسویه حساب‌های پیشوا از حاضران در سنگر مبارزه انقلابی با او، رُمان‌خوانان شب‌های بلند زمستان سرد را، تا صبح، میخکوب سنگدلی، خوی استکباری، طغیانگری، زیاده‌خواهی، تمامیتخواهی، استبداد، ترور، بیرحمی و... رهبرانی چون لنین، استالین و... در زندان‌ها و ارودگاه‌های کار اجباری در سرزمین سرد و کشنده سیبری و... می‌کند.

 که چطور کسانی با شعار آزادی خلق‌ها، پا به میدان مبارزه آزادایخواهانه، با رقبای داخلی و خارجی خود نهادند، و یک ملت را، فرد به فرد و یا یکجا، به زنجیر رذایل اندیشه ویرانگر خود بردند، که برآیندش تنها اسارت، و غرق شدن در بندهای مخوف و محکم ساختار تکحزبی، سلاح و نظام امنیتی-اطلاعاتی بسته‌ایی بود، که هرگونه حرکت اندیشه و رفتاری را در مغز و زندگی فردی و اجتماعی، که خارج از سمفونی و قرائت رسمی قدرت بود را، در گلوی دارنده‌اش شناسایی و خفه می‌کند، و زندگی فردی و اجتماعی را، به زندانی به بزرگی یک جمهوری کمونیستی برده، که رهایی از آن گاه، بدون همکاری و دخالت خارجی، شاید محال به نظر می‌رسید و...،

و با این حال، عده‌ایی از رهبران، فرهیختگان و دانش‌آموختگان، نخبگان و افراد مبارز ما، مجذوب این نظم آدم و آدمیت‌کش شده و می‌شوند، و از جمله چنان غرب‌ستیز شده، که تو گویی اینان از انقلابیون کمونیست نیز کمونیست‌تر و شرقی ترند! و بَرقِش سلاح‌های مخوفِ شرقی‌، در چشمان نخبگانِ نظامی، و رهبران ما چنان نور پایداری و توان مقابله با "دشمن" غربی را دواند، که همه جنایت، و اندیشه و آرمان جنایت‌پیشه شرق را به فراموشی سپردند.

و آنچه در آموزه‌های کتاب مبارزه، و تجربه انقلابی وطنی این ملت بود، که حاصل سال‌ها چشیدن خسارت، و ویرانی در کناره‌های میدان نبرد غرب و شرق کسب شده، و به فرزانگی جمعی ایرانیان تبدیل گردید را، به فراموشی سپرده، مست و مفتون نظم و چیرگی شرق شده، و از جمله ایرانیان را که به بیطرفی تاریخی، و صلح آمیز برای بیرون کشیدن دامن خود از خساراتِ نبردهای خونین شرق و غرب فرا می‌خواند را، که در شعار نه شرقی، نه غربی، جمهوری ایرانی/اسلامی خلاصه شده بود را، به کناری نهاده، و از جمله خود را قَیِّم اعراب و مسلمانان تلقی کرده، چنان در مبارزه با "غده سرطانی" اسراییل در غرب آسیا غرق شدند، که فراموش کردند، اینجا ایران است، یک تنهای غریب در خاورمیانه، و در میانه سیلاب‌های هجوم جهانی، و از جمله میان گازانبر شرق و غرب، که مرزهایش را همواره از سوی همسایگانش شکست، و تهدید گردید، و نباید لحظه‌ایی چشم از مرزهای خود برداشت، و نظر به جایی دیگر انداخت و...،

 و مارا نمانده است که چشم از مرزهای خود برداشته، به بازپس‌گیری مرزهای فلسطین بیندیشیم، و چنان در آن غرق شویم، که ایران را فدای آرمان مظلومان فلسطینی کنیم، چرا که مردم مظلوم ایران خود سیلی خورده تجاوز دائم بوده و هستند، و ایران را نباید به سیبل حمله جنگنده‌های آخرین سیستم اسراییلی – امریکایی تبدیل کرد، تا مجبورمان کنند، موشک‌ها و نیروی خود، که با صرف صدها میلیارد دلار هزینه از جیب این مردم مظلوم، تهیه و تدارک دیده شده است را به پای آرمان‌هایی ریخت، که تنها در اندیشه برخی از رهبران این کشور چنان محترم و با ارزش والایی است، که اجازه می‌دهد در چنین مسیری بیت المال این مردم را هزینه کنند،

و یا در نبرد بین غرب و شرق چنان غرق شوند که پهپادهای شاهد ما، در نبرد بین روسیه و مردم مظلوم اوکراین، چنان خاکی به پا کنند، که چشم ملت ایران از خاک برخاسته از بمباران زیرساخت‌های هسته‌ایی، نظامی، علمی و... کشور کور شود، و بیش از هزار نفر از مردم ایران را از دانشمند، نظامی و... به سلاخ‌خانه فن‌آوری بی نظیر غرب بَرد.

ملتی که از نان شب‌ش، محیط زیست‌ش، آموزش و توسعه‌اش و... زده شد، چرخ زندگی‌اش در بی توجهی‌ها، زنگ زد، تا این بنای علمی و فن‌آوری استوار گردد، و گردش چرخ دوار سانتریفیوژهای سایت فُردو و نطنز بچرخند، و برای کشور افتخار و پیشرفت بیافرینند، اما همه این‌ها، و نیز دستآوردهای دیگر ایرانیان، به بهانه چرخش ایران به سمت شرق، و همکاسه شدن او با گرگ‌های شرقی، در حمله به منافع غرب، در معرض خطر جدی قرار گرفت،

جایی که زیاده‌روی در سهم‌گیری ایران در نبرد فلسطین، و ندیدن رقابت کلی شرق و غرب در آن، و در کلیت پهنه نبرد جاری در منطقه آسیای غربی (خاورمیانه)، که در سیاست نامتوازن کشور، تنها در زوم کردن روی یک خاکریز خلاصه شد، و آن توسعه طلبی خاکریز غربی‌ها در این منطقه بود، حال آنکه رقابتی حداقل صد ساله بین غرب و شرق، در شکل گیری موضوع فلسطین و اسراییل، و حکومت‌های شرقی چون حاکمیت‌های بعثی در عراق و سوریه، و در مقابل، ورژن غربی آن، یعنی اسراییل، ترکیه، سعودی و... نقش می‌آفرید، و این عدم توازن، ما را به این نقطه خطرناک رساند.

و امروز در حالیکه کشور را به سوی یک بی ثباتی داخلی برده می‌شود، و ابرثروت‌مندان داخلی که گفته می شود 60% ثروت و گردش اقتصادی ایران را در اختیار خود دارند، از پرداخت مالیات، و حقوق ناشی از فعالیت اقتصادی در کشور، مستثنی شده، و از رانت، و شرایط تبعیض آمیز رقابتی برخودارند، و از پرداخت سهم خود در هزینه‌های مردم به کناری نهاده شدند، و بدین ترتیب تمام هزینه کشور را، به دوش 40% باقی مانده در اقتصاد کشور، و مردمی نهاده‌اند که باید هزینه جنگ‌های بی‌پایان، توسعه کشور، و خرج‌های کمرشکن روزانه و جاری آنرا از طریق داشته‌های ملی و شخصی خود، و یا مالیات‌های مستقیم و غیر مستقیم (تورم و گرانی و...) تامین کنند،

و حاکمیت کشور که بر این 60% مالکیت تام دارد، خود به کناری نشسته، تا همه چیز از خراج دریافتی از جیب این مردم تامین شود، و فراهم کننده انرژی حرکت این چرخ سنگین، همین 40% باشند، که مسیر این چرخ در زندگی ایرانیان، له شدن ملتی را نشان می‌دهد، که فریاد مظلومانه کمک آنان را کسی در کشور نمی‌شنود، و هرکه هم شنید نیز، در پیچ و خم زندگی در چنین جو آلوده‌ایی، گُم و یا بی اثر و خنثی می‌شود، تا آنجا که تو گویی حاکمیت ایران، تافته جدابافته از مردم خود شده است، و تنها وظیفه او، حفظ اموال و دارایی، و افزون‌سازی مستمر این سهم 60% است، که در طول این سال‌ها همواره به آن کوه ثروت افزوده، و دامنه آنرا گسترش دهد.

اما در چنین لحظات سختی نیز حاضر نیست، هزاران میلیارد دارایی بنیادها و کارتل‌های شکل گرفته در ساختار این بنیاد اقتصادی عظیم (ستاد اجرایی فرمان امام، اوقاف، بنیاد مستضعفان و...) را خرج ملت ایران کند، تا کمی از بار سنگین افکنده بر دوش ایرانیان، در این التهاب انقلابی- جنگیِ چنددهه‌ایی سبک شود، و چرخ زندگی آنان نیز بچرخد،

تا مجبور نشوند، در چنین شرایط حساس و خطرناکی که نتانیاهو عازم سواحل فلوریدا در امریکاست، تا در نوشیدن شراب سرخِ کریسمس، با جناب ترامپ همکاسه و شریک شود، و در ضمن مستی آن، مجوز حمله دیگری به ایران را بگیرد، و این مردم گیر افتاده در زیر بار گرانی و تورم، و هجوم افسارگسیخته قیمت‌ها، که خزان ثروت و دارایی، و کسب و کارشان را با چشم خود ساعت به ساعت و روز به روز می‌بینند، که هدف گرفته شده است، مجبور نشوند خیابان‌ها را به صحنه بهانه دادن به جنایتکار متجاوزی همچون نتانیاهو تبدیل کنند، او که عازم ویلای ساحلی مارالاگوی ترامپ است، تا در مذاکره با شورشی قانون شکنی چون او، وزنه چانه زنی برای متقاعد کردن رییس جمهور امریکا، برای حمله مجدد به ایران را سنگین نکنند، که این دو در حاشیه جشن‌های سال نو، مست شراب کریسمس و سال نو، فرمان حمله مجدد به زیرساخت‌های علمِ موشک و هسته‌ایی ایران را صادر نکند.

اما چگونه می‌توان مردم معترض تهران و... را برای این خیزش معترضانه خود مورد شماتت قرار داد که وقت شناس باشید و راه حمله به زیرساخت‌های کشور خود را، خود هموار نسازید! وقتی تنها به هشت سال گذشته نگاه می‌کنیم، دلار پنج هزار تومانی، به به بیش از یکصد و چهل هزار تومان رسانده شده است، که این افزایش چیزی جز دست بردن حاکمیت در جیب ملت ایران نیست، که تورم ساختگی توسط حاکمیت‌ها، مالیاتی است که آنها از جیب مردم خود به زور و نیرنگ برمی‌دارند،

حال چگونه می‌توان کسانی که در این دو روزه خیابان را به محل اعتراض خود تبدیل کرده‌اند را شماتت کرد، که چرا در آستانه مذاکرات فلوریدا، بین دو مهاجم به خاک ایران، زمان اعتراض خود را برگزیدید، که آب به آسیاب مهاجمان به کشور ریخته شود. مگر قبل و یا بعد از این مقطع، حاکمان بر این کشور، تصمیمی بر اصلاح وضع موجود داشته و دارند، که معترضین را به سکوت و تامل و دندان بر جگر نهادن فراخواند؟!

قیمت ارز در بازه زمانی هشت سال گذشته، 28 برابر رشد کرده است، مالیاتی که حاکمیت ایران، بدون رضایت آنان از جیب مردم خود برداشت، و هر دولتی که در این هشت سال، روی کار آمد، یکی از اولویت‌هایش، افزودن بر مالیاتی بود، که تا کنون از مردم ستانده می‌شد، تا آنجا که حتی دولت پزشکیان، که با شعار مبارزه با وضع موجود، وارد میدان انتخاباتی شد هم، در این مسیر بیشتر از دیگران به کار گرفته شد، تا آبرویی برای این دولت و رئیس آن هم نماند، و کارگاه بی آبرو ساز نخبگان کشور، در حاکمیت ج.ا.ایران، یک برونداد دیگر هم به لیست بی آبرویان قبلی، به نام مسعود پزشکیان ثبت کند!

دولتی که حاصل رای مردم معترضی بود که بعد از حاکم شدن یکدست اصولگرایانِ چیره بر تمامِ ارکان قدرت، به امید تغییر، رای اعتماد خود را به او دادند، تا شاید شرایط را به ریل درست باز گرداند، اصلاح و یا تحولی ایجاد نماید، چرخشی دهد، و... و چنین دولتی هم مثل گوشت قربانی، بین جریان‌هایی حاکم بر مجاری قدرت تقسیم شد، و چنان در چنبره مافیای جزایر آن به محاصره در آمد، که نهج البلاغه و شعارهای خود را فراموش کند، و مجبورش کردند زیر شعار "وفاق"، همکاسه‌گی با مسببان وضع فعلی را هم بپذیرد، تاشیرازه کشور در میانه جنگ با دول قدرتمند جهانی از هم نپاشد،

و جام جام، شراب مسموم تقسیم قدرتِ محدودِ خود را هم سر کشیده، و تن به شراکت با افرادی در دولت خود داد که یک قلم آن، محمدرضا فرزین (رییس کل بانک مرکزی) بود، که در سه سال مسئولیت خود (از دیماه 1401 تاکنون) بر این پست بسیار مهم اقتصادی، چنان فردی ناکارآمد و سفارشی بود، که هم علی طیب‌نیا و هم عبدالناصر همتی را به پای او قربانی کردند، و او چنان مالیاتی از این مردم، از طریق کاهش ارزش برابری ریال با ارزهای جهانی گرفت، که روی داروغه ناتینگهام را هم سپید کرد، فرزین با بازی با ارزش برابری ارز و ریال، که عرضه آن تنها در انحصار حاکمیت است، ارزش ریال را 226% کاهش داد (هر دلار امریکا را از 41 هزارتومان به 146 هزارتومان رساند)، تا به همین نسبت از ثروت و داشته‌های این مردم نجیب برداشته، و کاسته شود، و آنان را فقیرتر نماید.

و این چنین است که مردم را به روزگاری رسانده‌اند، که با عقیم شدن جنبش اصلاحات، و آخرین دولت حاصل از شعارهای اصلاحی، حاصل 160 سال مبارزه خود برای حق تعیین سرنوشت را زیرپا نهاده، و بازگشت پادشاهی و یا سلطنت را در خیابان‌های شهر فریاد بزنند، و در آن سوی اتلانتیک بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ بنشینند و راحت‌تر بر سر زیرساخت‌های دفاعی و علمی ایران (که متعلق به مردم ایران، و نه حاکمیت‌های جورواجور آن است)، معامله و بده بستان کنند، این شاید دردناکترین نتیجه‌ایی است که از زبان دونالد ترامپ بعد از این دیدار بیرون زد که، به نتانیاهو چراغ سبز نشان داده و اجازه می‌دهد دوباره به ایران حمله کند. وقتی از او در مورد مجوز حمله به ایران پرسیدند، گفت: «اگر ادامه بدهند به تولید موشک‌ها بله. درباره هسته‌ای به سرعت» [1]

شاهرود - سه شنبه 9 دیماه 1404 برابر با 30 دسامبر 2025

[1] - رئیس جمهور آمریکا در پاسخ به یکی از خبرنگاران درباره اینکه اگر ایران به برنامه موشک‌های بالستیک خود ادامه دهد، آیا ایالات متحده از حمله به این کشور حمایت خواهد کرد، گفت: «الان می شنوم ایران دارد دوباره [توانمندی ها] خود را بالا می برد و اگر اینطور باشد، مجبور می شویم پایین شان بیاوریم. پایین شان می آوریم. حسابی می زنیمشان. ولی امیدوارم این اتفاق نیفتد.» وی افزود: «اگر تایید شود، آنها از پیامدها خبر دارند و پیامدها خیلی قدرتمند خواهد بود؛ شاید حتی قدرتمندتر از دفعه قبل.» آقای ترامپ در پاسخ به این پرسش که آیا آمریکا در صورت ادامه ساخت موشک های بالستیک و برنامه اتمی جمهوری اسلامی بار دیگر به ایران حمله خاهد کرد، گفت: «اگر ادامه بدهند به تولید موشک ها بله. درباره هسته ای به سرعت.»

Click to enlarge image Trump (1).png

سال نو مبارک - خفته در قبر ویران سال 2025

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

«ما را که بَرَد خانه؟» [1] او کَز خانه برون انداخت؟!

من عاشقِ میخانه، او ساقی این خانه،

رنج است بدین می هَم،

زَهر است بدین ساغر، میخانه و خُمخانه،

دادَست مرا رنجی، پردرد چو پیمانه،

خواهد که روم سویش،

زنجیر زنم لب را، پیمانه به پیمانه!

پایانِ این درد است، همراهی خُمخانه؟!

درد است میان می، نوشاند زِ پیمانه!

عشق است تمامش رنج،

فارغ چه سان بودن، از رنج به میخانه!

وقتی همه‌اش رنج است، می، ساغر و میخانه،

دَردَست همان درمان، درمان چه سان سازد، این ساغر و میخانه؟!

فریاد برآرم من، بر مِنبَر و میخانه،

کین درد رها چون کرد، ما را ازین خانه؟!

میخانه‌اش رنج است، خمخانه‌اش پُردَرد،

ساقی چِه تواند ساخت، با این می و پیمانه؟!

دردست زِ دست او، درمان، به دستِ او،

 این دادن و این بردن، از چیست به پیمانه؟!

به نظم درآمده در شاهرود، یکشنبه 7 دیماه 1404 برابر با 28 دسامبر 2025

 [1] - مولانا جلال الدین بلخی می فرماید:  مَن، بی‌خود و تو، بی‌خود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟        مَن، چَنْد، تو را گُفْتَم: «کَم خور دو سِه پیمانِه!»؟        دَر شَهْر، یِکی کَس را هُشْیار نِمی‌بینَم      هَر یِک بَتَر از دیگَر، شوریدِه و دیوانِه       جانا! بِه خَرابات آ تا لِذَّتِ جان بینی!        جان را چِه خوشی باشد، بی‌صُحْبَتِ جانانِه؟    هَر گوشِه، یِکی مَسْتی، دَسْتی زِ بَرِ دَسْتی      وان ساقیِ هَر هَسْتی، با ساغَرِ شاهانه       تو، وَقْفِ خَراباتی، دَخْلَت، مِی و خَرْجَت مِی       زین وَقْف به هُشْیاران، مَسْپار یِکی دانِه      اِی لولیِ بَربَط‌زَن! تو، مَسْت‌تَری یا مَن؟     اِی پیشِ چو تو مَسْتی، اَفْسونِ مَن، اَفْسانِه           اَز خانِه بُرون رَفْتَم، مَسْتیم بِه پیش آمَد       دَر هَر نَظَرَش مُضْمَر، صَد گُلْشَن و کاشانِه        چون کَشْتیِ بی‌لَنْگَر، کَژ می‌شُد و مَژ می‌شُد      وَز حَسْرَتِ او مُرْدِه، صَد عاقِل و فَرْزانِه      گُفْتَم: «زِ کُجایی تو؟»، تَسْخَر زَد و گُفْت: «اِی جان!      نیمیم ز تُرْکِسْتان، نیمیم ز فَرْغانِه        نیمیم زِ آب و گِل، نیمیم زِ جان و دِل      نیمیم لَبِ دَرْیا، نیمی هَمِه دُرْدانِه»       گُفْتَم که: «رَفیقی کُن با مَن کِه مَنَم خویشَت»     گُفْتا کِه: «بِنَشْناسَم، مَن، خویش، زِ بیگانِه»      مَن، بی‌دِل و دَسْتارَم، دَر خانِهٔ خَمّارم         یِک سینِه سُخَن دارَم، هین شَرْح دَهَم یا نِه؟         دَر حَلْقِهٔ لَنْگانی، می‌بایَدْت لَنْگیدَن        این پَنْد نَنوشیدی، اَز خواجِهٔ عُلْیانِه؟        سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟      بَرخاسْت فَغان آخَر، از اُسْتُنِ حَنّانِه     شَمْس‌ُالْحَقِ تَبْریزی! اَز خَلْق چِه پَرْهیزی؟         اَکْنون کِه دَراَفْکَنْدی، صَد فِتْنِهٔ فَتّانِه    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دور جدید کشتار، ویرانی و توسعه طلبی ارضی در قرن 21 را (پس از قرنِ خونین و پر از جنگ‌های ویرانگرِ جهانی بیستم) این بار، ولادیمیر پوتین، مستبدِ متجاوزِ کاخ کرملین، با آغاز تجاوز به خاک اوکراین، و جداسازی شبه جزیره کریمه [1] از آن، در سال 2014 کلید زد. پوتین صدسال بعد، نقش همان تروریستِ صربی را بازی کرد که ولیعهد اتریش را روی پل شهر سارایوو در سال 1914 ترور کرد، و کلید کشتار میلیون‌ها آدم را، در دو جنگِ ویرانگر جهانی فشرد [2] و با ادامه هجوم به دیگر شهرها و مناطق اوکراین در سال 2022، تخم لق هجوم توانمندان به سرزمین دیگران را، دوباره در دهان متجاوزان جهانی شکست، و زین پس شکستن حرمتِ مرزهای محترم شمرده شده را، در قرن 21 عادی‌سازی نمود.

گاهی با خود در اندیشه‌ام که چرا روسیه پوتین و امریکای ترامپ با وجود قرار گرفتن در دو بلوک کاملا متفاوت، این چنین گاه همراه می‌شوند، و نقطه گردهم‌آیی ترامپ و پوتین در کجاست، و چه چیز ترامپ را در جبهه متمایل به پوتین، و آنانرا به هم نزدیک می‌کند، که پیامد آن این باشد که دونالد ترامپ اروپا، امنیت و تمامیت ارضی غرب، هنجارهای جهانی و غربی را، یکسره به پای یک متجاوز دیکتاتوری همچون پوتین قربانی می‌نماید؟!

با نگاهی به روند موجود، کمِ کم روشن می‌شود که یکی از دلایل گردهم‌آیی این دو، در همین نقطه، یعنی شکستن و عادی‌سازی حرمت مرزهای این و آن است. اگر نپذیریم که با توجه به پیشینه امنیتی- اطلاعاتی پوتین در سرویس مخفی روسیه، گَزک شخصی مهمی از ترامپ در دستان خود دارد، که تهدید به درز و افشایش از سوی روسیه، ترامپ را مجبور به همراهی باورنکردنی و اجباری با پوتین می‌کند، از این حدس مهم که بگذریم، پوتین هموارگر راهی است، که ترامپ در سر دارد، تا در جایگاه سردمدار دنیای غرب و بلکه به نوعی جهان، جرات و جایگاه آغاز آن را نداشت،

و زمینه این ساختارشکنی در تجاوز به داشته‌ها، و خاک دیگران را، پوتین برای او در دنیای رهیده از آن، برای ترامپ فراهم نمود، تا ترامپ، هم بتواند اتحادیه اروپا را به عنوان یک رقیب بزرگ در دنیای غرب تضعیف کند، و سپس در نقش منجی، اروپا را دوباره فتح نماید، و مجوزی یابد تا دوباره جهان را وارد فاز تجاوز به سرزمین دیگران کرده، همانگونه که این رئیس جمهوری راستگرا، ملیگرا، فاشیست مسلک، قاعده و قانون شکن، دنیا را سورپرایز و انگشت به دهانِ بازگشت به تجاوزهای مرزی، حتی به خاک اروپا نمود.

امروز امر مهم، پذیرفته و تثبیت شده حرمت مرزها در نظام جهانی توسط روس‌ها شکسته شد، حال آنکه تا پیش از این مناسبات، و رقابت‌ها بر اساس احترام متقابل به مرزهای سیاسی، دولت - ملت‌ها و... تنظیم بود، و جهان به حدی از شهرنشینیِ پیشرو رسیده بود که دنیا، از حقوق بشر، صلح و پیشرفت جهانی، محیط زیست و زندگی بر اساس ارزش‌های آدمیت سخن می‌گفت، و از آزادی، دمکراسی و حق تعیین سرنوشت دم می‌زد و...

اما این چیزی نبود که در قاموس تجارت جهانیِ مد نظر ترامپ با جهانیان جایی داشته باشد، چراکه او تصرف جزیره راهبردی گرینلند در اروپا، پاناما در امریکای مرکزی، و هضم کانادا در خاک خود، و اینک با چیرگی بر سرزمین نفتخیز ونزوئلا در حوزه کارائیب، و لابد پس از آن تسلط بر کُلِ حوزه دریای کارائیب، و در برگیری کوبا، کلمبیا را مد نظر داشت.

 و این یعنی بازگشت به دوره راه افتادن توانمندان جهانی، در گوشه گوشه‌ی این کره خاکی، برای بلعیدن سرزمین‌ دیگران. سرزمین‌هایی که در چشم آنان برای منافع و اهدافِ توانمندسازشان، در قدم‌های بعدی، ارزشمند و کارساز در نظر خواهد آمد. کاری که چینی‌ها هم اکنون برای جزیره راهبردی تایوان در نظر دارند، و یا اسراییل، برای بلعیدن بخشی از سرزمین مصر، لبنان، سوریه، اردن، عراق، چشم انداز می‌سازد؛ و در کنار او ترکیه، که در شمال عراق، سوریه، و در حوزه شمال افریقا (در لیبی، سودان و...)، و در حوزه قفقاز (آذربایجان، ارمنستان و...)، در یک ائتلاف سلاح (ترکیه) و پول (قطر) دنبال می‌کند.

چنین رویکرد دهشتناکی، دو پتانسیل خطر بزرگ را برای کشورمان در بر دارد:

نخست اینکه در رقابت بین شرق و غرب بر سر جایگاه راهبردی ایران و...، شاید فاجعه اشغال ایران در شهریور 20 بار دیگر تکرار، و کشور از شمال و جنوب مورد تهاجم دو قدرت متخاصم (بلکه متجاوزین منطقه‌ایی چون عثمانی - ترکیه و...) قرار گیرد، چرا که هر دو بر ایران نظر داشته، و آنرا حوزه نفوذ سنتی خود می‌دانند.

باوجود چنین تاریخ خسارتباری، اشتباه راهبردی پیشروی حاکمیت ایران، در نزدیکی و دوری به هر یک از این دو قدرت‌ جهانی، در حالت عدم توازن، ممکن است بهانه اشغال مجدد ایران را توسط یکی از آنان، و یا هر دو فراهم کند، چراکه لمس چکمه سربازان هر کدام از آنان بر خاک ایران، مجوز ورود دیگری تلقی خواهد گردید، و این، ایران را به میدان زورآزمایی آنان تبدیل خواهد کرد.

 آنچه در اینجا مد نظر است نقش حاکمیت ایران در زمینه سازی چنین فرایندِ ناگواری است، که اکنون در اجرای سیاستِ «نگاه به شرق»، زمینه سازی می‌شود، آنگاه که روابط نامتوازن ایران با شرق و غرب، به قراردادهای راهبردی و هم‌آیی با چین و روسیه منجر می‌شود، و در مقابل آنچه نصیب بلوک غرب از ناحیه تصمیم سازان ایرانی شد و می‌شود، تخاصم و نبرد با ایدئولوژی، تحرکات و... آنان در جهان بوده و هست، که از سوی رهبران ایران در بوق دمیده، و دنبال گردیده و می‌گردد!

با این نحوه حرکت در شطرنج جهانی، شرایط متصور برای ایران همان وضعیتی است که افغانستان بیش از 45 سال است با مواجه است، که ویرانی و نابودی خود و مردمش را تجربه می‌کند، و علاوه بر آن به میدان مبارزه و رقابت هند و پاکستان، امریکا و چین، روسیه و امریکا و... تبدیل شده است، و حتی رژیم‌های ناچیزی همچون باکو نیز، در تقابل با ارمنستان از ظرفیت تروریست‌های مسلح آن کشورِ حوزه زبان فارسی سود جسته و...، و بدین وسیله این کشور در بی ثباتی فرو برده شده و... و رهایی از آن ندارد.

دوم، خطری که ایران را در این روند تهدید می‌کند، مشکل تجزیه و خدشه به تمامیت ارضی ایران است که نمودهای آن را در دوره ضعف حاکمیت ایران، می‌توان این روزها دید. تشدید اقدامات کشور کوچکی چون امارات عربی متحده، برای پیگیری جدایی جزایر ایرانی تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی، خود نشانه‌ای هولناک از تهدیدات بزرگ در این زمینه دارد، که بروز آن در گوشه گوشه ایران با پتانسیل‌های بالا و پایین قابل ردیابی، و هشدارآمیز است.

زیاده خواهی‌، و تحرکات توسعه طلبانه امارات در لیبی، سودان، یمن و...، تمرین و زمینه سازی فراهم نمودنِ چنین تراژدی خطرناکی خواهد بود، و ایرانیان را به تجدید نظر در نگاه و حرکت خود، با سرعت بالا فرا می‌خواند، که تمام این شرایط، در افراطی‌گری در موضوع فلسطین، و اشتباه محاسباتی ریشه دارد، که در درگیر کردن ایران در میدان نبرد فلسطینیان با اسراییل، و از جمله در هجوم هفت اکتبر 2023 تشدید شد،

و به درگیری مستقیم بین ایران و امریکا انجامید، و پای چنین پدیده خطرناکی را به میان کشید و شرایط را برای چنین نتیجه بسیار تلخ در سیاست خارجی را فراهم کرد، که این فاجعه را، تنها می‌توان یک موفقیت راهبردی، برای سیاستمداران اسرائیل متجاوز و یاغی و منزوی دانست، که با نهادن این تله بزرگ بر سر راه ایران، خود را به نفهمیدن زد، و راه را برای کشتار 1200 اسراییلی در یک نیم روز 7 اکتبری باز کرد و... و پس از آن بود، که توانست با سیاست خاص خود، پای امریکا و دیگران را، به درگیری مستقیم با ایران بکشاند و...

اما باید گفت که ماندگاری ایران در این شطرنج جدید، به حرکت مناسب در این بازی بزرگ بستگی خواهد داشت، که تصمیمات بزرگی را در پیشِ روی حاکمیت و مردم ایران قرار خواهد داد:

نخست اینکه در بُعد داخلی، حاکمیت ایران مجبور است و باید یک فرایند فوری و سریع بازگشت به دامن مردم را آغاز کرده و داشته باشد، که این بازگشت، موجودیت ایران را تضمین خواهد کرد، بازگشتی شایسته‌ بزرگیِ مشکل ایران، که شکاف ژرف بین حاکمیت و مردم را تا حدی پر کند، شکافی که از دوری اشتباه آمیز، خودخواهانه و منحرف از وجه جمهوریت، برای چند دهه آغاز و به وجود آمد، و کم کم به حاکمیت بلامنازع افراطگرایان و اقلیت بر اکثریت ایرانیان منجر شد، و بندهای روانگر حاکمیت مردم بر شئون خود، که در بندها، و روح قانون اساسی نهفته است، و ساختار کشور بود، بر زمین ماند و بی اثر شدند،

و این حرکت نابخردانه باعث شد، که روحِ حاکمیت مردمی و دمکرات، به حاکمیت طبقاتی، و چیرگی اقلیت بر اکثریت منجر گردد، و باعث بی اثر شدن خواست و نظر مردم ایران در اداره کشور شود، که نمود آن حاکمیت اقلیت بر ارکان قدرت در کشور است، و نمایندگان منتخب مردم در دو رکن مهم جمهوریت در کشور، یعنی در مجلس و دولت، از راس امور، به ماتحت امور نقل مکان داده شدند و... و در تله نظارت استصوابی، و غیر آنِ شورای نگهبان، و تصمیم سازی شوراهای پرشمار "عالی" و... گرفتار و آچمز شده، و پر پرواز خود را از دست داده، و بی اثر شدند، تا آنجا که صندوق انتخابات کارایی خود را از دست داد، و ظرفیت رفراندوم به فراموشی سپرده شد و...

 اینکه بین حاکمیت و مردم چنان جدایی افتاد که مهاجم خارجی نقطه ثقل مهم پیروزی خود را بر سوار شدن بر موج خیزش مردمی علیه حاکمیت در جنگ 12 روزه طراحی و قرار داد، و نخست وزیر جنایتکار اسراییل، پایه هجوم خود را بر تسهیل آن خیزش برنامه ریزی کرد، هشدارآمیز، و موجب شرم حاکمیت ایران و فراهم سازان چنین شرایطی است که انقلاب و کشور را بدان مبتلا کردند.

چیزی که بعد از ناکام گذاشتنش از سوی مردم ایران، و بعد از شکست، هنوز به فراموشی نرفته، و حتی اکنون نیز، سخن از شرط ترامپ با نتانیاهو، در اجازه حمله مجدد، و منوط کردن آن به خیزش ایرانیان بر علیه حاکمیت خود کرده، و از این رو فشاری اقتصادی، سیاسی و... را چنان افزایش داده‌اند، تا بلکه هرج و مرج ایجاد کند، تا آنان در نقش زننده تیرخلاص وارد صحنه شوند و...، چنین شرایط به طمع اندازنده‌ایی زیبنده حاکمیتی نیست که به نام مردم، بر بستر انقلابی مردمی، حاکمیت را در دست گرفته است.

باید لجاجت را به کناری نهاد و حتی برای حفظ ظرف ایران هم که شده، به نفع و نظر مردم عقب نشست، تا در کنار مردم خود قرار گرفت، و سپس به مقابله با هجوم و تجزیه خارجی رفت، و او را مجبور به عقب نشینی نمود.

دوم اصلاح سیاست خارجی شکست خورده‌ایی است که کشور را در داخل و خارج به ذلت و ویرانی و انزوا کشیده است، که نمود بزرگ آن موج غرب ستیزی بیمارگونه‌ایی است که دهه‌هاست کشور در آن درغلتیده، که باید به کناری نهاده شود. واقعا در اینجا «سگ زرد، برادر شغال است.» انقلاب مردمی و همه‌گیر 57، هدف نخست خود را به مبارزه با استبداد فردی نهاد، و سپس به رهایی از چیرگی اجانب اندیشید، که ایران را از سلطه غرب و شرق برهاند، نه این که در مسیر باز آفرینی استبداد طبقاتی و یا فردی حرکت کرده، و از دامن غرب برون آمده، به دامن شرق درافتیم.

و روند حوادث ما را چنان در خود فرو بَرَد که سیاست «نه شرقی نه غربی» را به فراموشی سپرده، و به بهانه «نگاه به شرق»، ایران را در دامن شرق در غلتانده، و در کنار روسیه، در سوریه و اوکراین نقش گرفت، و باعث انزوای ایران در جهان گردید، حاکمان تهران چنانچه سیاست «نه شرقی نه غربی» را ناکارمد می‌دیدند، باید به سیاست «هم شرق و هم غرب» روی می‌آوردند، نه اینکه کشوری با این درجه از اهمیت را، چنان به خاک مذلت فقر و جنگ و شرقگرایی اندازند که اقتصاد و ثروت و قدرت ایران چنان آب رود که بودجه سال آینده ایران معادل یک یازدهم بودجه ترکیه، یک نهم بودجه عربستان [3] و حتی یک چهارم بودجه عراق باشد، و ایران چنان آب برود، که به برگی ناچیز در بازی قدرتمندان در صحنه جهانی تبدیل شود.

 خروج از چنین سیاست خارجی افراطی، که نفوذ خطرناک همسایه‌ایی با خُویی چنین تجاوزگرانه، چون روسیه را در ایران فراهم می‌کند، تا جایی که جناح‌های داخلی به روشنی و آشکارا، در سطوح بالای مسئولیت در کشور، به وابستگان و دنباله‌روی غرب و شرق متهم می‌شوند، تا آنجا که کاندیداهای جانشینی آتی رهبری همچون ابراهیم رئیسی به عنوان کاندیدای مد نظر روس‌ها، و حسن روحانی به عنوان کاندیدای غرب برای تصاحب پست رهبری کشور معرفی و متهم می‌شوند [4] و... که این نشان از واقعیتی دردناک دارد که نفوذ خارجی در کشورمان به حدی رسیده است که وزن‌کشی آنها در پایتخت، و برای کسب بالاترین سطوح مسئولیت در کشور جریان دارد!

برای خنثی کردن چنین نفوذی ژرفی، نخست بازگشت به توازن در ارتباط با شرق و غرب نیاز است، که می‌تواند، این فرصت را به کشور دهد که از این حجم از بازیگری آنان در مسائل کشور کاسته، و نهادهای مسئول در کشور را قادر سازد، تا بتوانند با نفوذ آشکار سیاسی، اطلاعاتی، امنیتی و... دیگران در کشور به مقابله برخاسته، و آنرا به سطح یک کشور نرمال بازگردانند.

لازمه این حرکت، توازن در دیدگاه و سیاست کلی کشور است، که بین نفوذ غربی و یا شرقی تفاوت قائل نشود، هر دو را مزدوری خارجی دیده و ارزیابی کند، چراکه جریان نفوذ، در بزنگاه منافع و امنیت ملی، به نفع یک کشور خارجی وابسته به آن رفتار خواهد کرد، چه جاسوس و نفوذ از نوع روس آن باشد، چه از نوع امریکایی و غربی آن.

اینکه ج.ا.ایران از کنار اشغال اوکراین و شبه جزیره کریمه در فاصله‌ایی نسبتا کوتاه از سرزمین ایران، که حتی جزیره کریمه در خاطره تاریخ ایران، از فلسطین بیشتر به ایرانِ سرزمینی، و ایران بزرگ ربط می‌یابد، به راحتی بگذریم و آنرا یک حرکت مناسب و پیشدستانه از سوی روس‌ها علیه رقیب غربی آنان تلقی، و حتی به آن، به دیده تمجید نگریسته، و در همان، حال گسترش ارضی اسراییل در سرزمین‌های فلسطینی و عربی را، غده سرطانی دانسته و برای آن یقه از خود و دیگران پاره کرده، و به جنگ و نبرد برخاسته، و کشور و مردم خود را به قمار آن بریم و... نشان از عدم تعادل دارد. توسعه طلبی ارضی، غده سرطانی است، و اگر عینک‌ خاصِ خود را برداریم، از سوی هر کدام از شرق و یا غرب که صورت گیرد، همان غده سرطانی خواهد بود.

چیره‌جویی و سلطه‌گری زورمدارانه، غرب و شرق نمی‌شناسد، و چنین رویکردی، از سوی هر متجاوزی در قانون اساسی کشور ما نکوهیده است، اینکه تجاوز را از ناحیه شرق مناسب، حرکت انقلابی و قابل همکاری ببینیم، و همانرا از ناحیه غرب سرطان دیده، و برای جلوگیری از آن، جنگ و نیروی مبارزه راه اندازیم، نشان از انحراف از آرمان‌های انقلابی و سیاست قانونی کشور، مندرج در قانون اساسی، و میثاق با ملت آزاده ایران است!

تعادل، و بازگشت سریع از این سیاست نامتوازن، برای مانایی ایران کارساز خواهد بود، و در حفظ «ظرف ایران»، بسیار مهم است، ظرفی که امانتی تاریخی‌ست، که امروز حفظ آن با حاکمیت ج.ا.ایران و مردم کنونی ایران است، و تعلل در این مهم، همان محکومیتی را در پی خواهد داشت که امروز دامنگیر پهلوی‌ها برای از دست دادن بحرین و منطقه آرارات است. و یا بی کفایتی که قاجارها در از دست دادن قفقاز و آسیای میانه و...، و پیش از آن صفویان در از دست دادن دیاربکر و کل منطقه کردنشین در آناتولی، تا شامات و عراق بود.

از این رو شماتتِ شکست، و بازگشت از آرمان‌های اعتقادی بسیار سبک‌تر و قابل هضم‌تر از شکست در باختن خاک خواهد بود، پذیرش ناکارآمدی و یا شکست آرمانی، کاری بسیار ساده‌تر و عقلانی‌تر است، تا این که «ظرف ایران» که امانتی تاریخی در دست ماست را فدای آرمان‌هایی کرد که گاه تنها برای دارندگان آن محترم و اساسی است، و برای دیگران محلی از اِعِراب ندارد و قابل اعتنا نیست، حال آنکه مانایی "ظرف ایران" برای هر ایرانی، با هر آرمانی مهم و اساسی و در اولویت نخست است.

شاهرود - جمعه 5 دیماه 1404 برابر با 26 دسامبر 2025

Click to enlarge image FiOTq-lXEAAN5lW.jpg

برای حفظ ظرف ایران، باید همه چیز را فدا کرد، حتی آرمان

[1] - نیروهای روسی پس از انقلاب ۲۰۱۴ میلادی اوکراین و برکناری رئیس‌جمهور، ویکتور یانوکویچ در آغاز به شکل هجومِ سربازان نقابدار و مسلح، ساختمان‌های دولتی و پایگاه‌های نظامی فرودگاههای این شبه‌جزیره را تصرف کردند. سپس ۷ هزار نیروی نظامی وارد این شبه‌جزیره شده و عملاً کنترل آن منطقه را به‌دست گرفتند. فردای آن روز، تعداد نیروهای روسی به ۱۵ هزار نفر افزایش یافت.

[2] -  در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ فردیناند 50 ساله و همسرش سوفی خوتک در سارایوو به ضرب گلوله گاوریلو پرینسیپ از اعضای گروه دست سیاه به قتل رسیدند فردیناند وارث تاج و تخت پادشاهی اتریش-مجارستان بود و ترور او جرقه‌ای بود که اتریش بر اساس آن با صربستان اعلام جنگ کرد و جنگ جهانی اول به این ترتیب آغاز شد.

[3] - منبع: پیام اقتصاد) مقایسه رقم بودجه ایران با برخی کشورها در سال آینده (1405/2026): ایران ۴۰ میلیارد دلار       آمریکا ۷۰۰۰ میلیارد دلار     ترکیه ۴۵۲ میلیارد دلار      عربستان ۳۵۰ میلیارد دلار       کره جنوبی ۵۴۲ میلیارد دلار      عراق ۱۵۳ میلیارد دلار

[4] - پس از حمید رسایی و حسن عباسی، این بار محمدحسن قدیری ابیانه سفیر پیشین ایران در استرالیا و مکزیک در ادعایی عجیب گفت: «اسرائیل بنا داشت 30 نفر از اعضای مجلس خبرگان را ترور کند تا اگر خدا ناکرده رهبر را ترور کردند، نتوانند جلسه رسمی تشکیل دهند و رهبر تعیین کنند. اینها برنامه‌شان این است که حسن روحانی رهبر کشور شود! پانزده شانزده دقیقه قبل از بمباران بیت رهبری او پی برده بود و خبر داد و حضرت آقا را جابجا کرده بودند که نتوانستند ترورش کنند...» 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هر سبزه که بر کنار جویی رسته‌ست            گویی ز لب فرشته‌خویی رسته‌ست

   پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی               کآن سبزه ز خاک لاله‌رویی رسته‌ست

خیام نیشابوری

انگیزه‌ها و پی‌آمد پای نگرفتن قله‌های اندیشه در ایران، و هزاره‌ایی شدن تابیدن نور آنان در سرزمین ما.

برف‌های ماندگار، که در درازای سال، و همچنین در تابستان داغِ نیازِ آدمی، ذخیره‌گاه روان‌ماندن دجله‌های پر خروش اندیشه و دانش خواهند بود، بر زمین‌های بلند فرو خواهند ریخت، و اینجا در سرزمین من، چکاد‌های اندیشه تا رفتند که پای گیرند و بلندا یابند، و پُر و پیمان شوند، بزودی دستی ناکار بر آمد، و هموارشان ساخت، تا پستی بماند و بس، و بلندای اندیشه‌ شکل نگیرد، که بعدها اندیشه‌های نو بر آن فرو بارند، و بر بلندایش بیفزایند، تا ایرانیان نیز دماوندها، و بلکه اورست‌های پر از دانش و فرزانگی داشته باشند، و در پای آن بلندِ خانه‌زاد، از زلالش سیراب شوند.

این است که ایرانیانِ گرفتار آمده در شهر به بیابان دگرگون شده‌ی اندیشه‌ی خود، در انتظار تک مایه‌های اندیشناکی همچون زرتشت، مزدک، سهروردی، ابن سینا و... ماندند، که هر هزاره یکبار، زایشگر نور دانشِ آنان شوند، و در این آسمان بیمار از تندبادهای پراکننده، گرچه ابرهایی کلفتی از اندیشه‌ی پاک و روشن همواره شکل گرفتند، اما با توفان‌های سهمگین رو برو شده، بادی بنیانکن، آنان را پراکند و بُرد، و این سرزمین بر بنیان اندیشه‌هایی آئین‌نامه‌ایی (رسمی)، برون زده از باید و نبایدهای پایداری سازمان قدرت، در بردگی مانده، و از زایش‌های سِتبر درازدامن، بی بهره ماند.

چرا که سازمان قدرت در ایران همواره ترسید تا اندیشه‌ایی بیرون از آنچه او می‌اندیشد، و آنرا سزاوار می‌داند، زاده شود، پر و بال گیرد، و بلندایی چون دماوند یابد، و اینچنین بود که گاه فرمانروایان، تمام کودکان و نورستگانِ جوانِ خوش اقبال و بداقبال در اندیشه را، یکجا با هم گردن زدند، تا مبادا موسایی از بین آنان برخیزد، و خوان چیرگی آنان را در بیم و ترس نهاده، و یا برچیند. قدرت همواره ترسید، که مبادا بلندایی در اندیشه، چنان اوج گیرد که بر اندیشه آئین‌نامه‌ایی او سایه افکند و...

و این چنین سامان قدرت، ما ایرانیان را به مردمی دگرگون‌ ساخت، که همواره چشم به بلندادهای اندیشه پیوسته‌ایی داشت، که در بیرون از این سرزمین، و در بستر شایسته و بایسته دیگر مردمان در باختر و خاور ما شکل گرفتند، و بالیدند و...

و شد آنچه نباید می‌شد، که اکنون نیز چشم به راه اندیشه‌ایی رهایبخش، و نوآوریِ زندگی‌آوری در باختر و یا خاورزمین باشیم، همچنانکه این روزها نبرد بر سر این است که "شرقگرایی"، و یا "غرب‌گرایی" ، کدام بهتر، شایسته‌تر و یا رهایی‌آور برای ما خواهند بود، و ما را از دام ایستایی و درجازدن خواهد رهانید، چرا که همواره چشمه‌های اندیشه آزادِ ایرانیانِ فرهیخته، که در کویر بیداد این سرزمین گُل دادند، در کمترین زمان، خزانِ خود را دیدند، و زیر پای گزمگان زبان و اندیشه‌ نافهم قدرت، لگدمال شدند، و یا به پای اندیشه زورچپان شده‌ی آئین‌نامه‌ایی، برآمده از سازمان قدرت، سربریده، سربه نیست شدند.

مزدک بامداد، که اندیشه‌ایی ویرایشگر در آئین دیرپای زرتشت در ایران است، یکی از آنان بود، که داستانش به اندازه چندین "عاشورا" اندوه و درد در خود دارد، که چون داستان سیاوش، مویه‌گران می‌توانند سروده‌های دردناکی بر آن نگاشته، هر شنونده پاکدلی را به زار زدن اندازند.

ما در سرزمینی زاده، و زیستیم، که هر اندیشه نویی را "دگراندیشی" در نگاه آمد، و دگراندیشان را، حتی دادگران این سرزمین نیز بر‌نتافتند، تا آنجا که مزدک‌ ایران‌زمین را نیز به همراه صدها هزار پیروش، "انوشیروان دادگر" ما، با موبدانی برخاسته از نیایشگاه‌های مهر ایزد دانا و توانا، با هم از دم تیغ خشم و... گذراندند! چراکه بر اندیشه آئین‌نامه‌ایی برآمده از سامانه قدرت ساسانی آنان شورید، و خواست تا طرحی نو دراندازد!

تو گویی در این سرزمین نفرین شده، آنچه در فرایند آئین‌نامه‌ایی به فرمان درمی‌آید، به سان داغی بر تن بردگانِ زیست‌ور در این زیستگاه، باید تا مرگ بماند، و رهایی از آن نباشد! اینان تازه دادگران! مایند، که بعدِ سرکوب، داستان برخوردشان با شکست خوردگانِ خوار شده، از آنان دادگر ساخت! [1] وای بر بیدادگران‌مان که در بیدادگری سرآمدند، تا آنجا که از کنار واژه داد نیز رد نشده‌اند! که دادگرانش سرها از این مردم، زیر سنگ قدرت کوبیدند، و له کردند.

اندیشه‌ی مزدک می‌توانست بر بلندای چکادِ اوج گرفته‌ی زرتشت، که آن نیز، در دست و پای سازمان قدرت (موبدان و شاه) بی ارج، بی بند و بار، پا خورده و خوار شده بود، بلندا افزاید، و آن را از پیرایه‌های ناجور بِرهاند، اما به هنگام تُنده و جوانه‌زدن بر درخت اندیشه‌ی این سرزمین، به هنگام زایش، خفه شد، حال آنکه مزدک پایه اندیشه‌ی ویرایشگرانه خود را بر نابودی پنج دیوِ آدم و آدمیت‌کُش، چون "رشک (حسد)، کینه، خشم، نیاز و آز (حرص)،" بنا نهاد، که از بیماری‌های همه‌گیر و پایدارِ سازمان قدرت در این سرزمین بوده، و هست.

او خیز برداشت، تا نور امید رهایی را در چشم توده‌های ایرانی بِدرخشاند، او که راه رهایی را، در رخت بر بستن این پنج دیو ویرانگر، از وجود و زندگی آدمیان می‌دانست، و می‌جست، تا سرزمین و مردم ایران را به جهانی مانا، پاک، و یزدانپسند، دوباره باز گرداند، و چنین آدمیتی را دوباره بازآفریند.

او دریافته و یادگرفته بود که یکی از بر زمین زنندگان آدمی و آدمیت، همانا "نیاز" است، و آدم باید برای آدم شدن، از نیاز، خود را به مقداری بِرَهاند، تا که "روباه، گرگ و... سرشت" [2] و ددمنش نشود، که چنین سرشتی، او را به چپاولگر جان و داشته‌های این و آن، و همچنین آدمیت وادار خواهد کرد، چیزی که سازمان قدرت در ایران بدان بیمار است، تا آنجا که باشندگان در این سازمان، توان دست اندازی خود بر جان و مال این مردم رعیت پنداشته شده را، تنها نیم بند انگشت، از توان و حق خداوندی بر آنان کمتر می‌بینند و می‌دانند!

مزدک دانست که نیاز (به امنیت، تامین خود و...) در قدم نخست، آدمیت را از آدم ستانده، و آدمِ خالی از سرشت آدمیت، دیگران را نیز به سوی نابودی خواهد برد؛ او به برابری آدم‌ها باور داشت، آموخته‌ها و یافته‌هایش میگفت، هرکه این برابری را رد کرد، و یا نادیده گرفت، خود را چنان برجسته خواهد دید، که سزاوار و شایسته و بایسته چیرگی بر دیگران، زان پس این چیرگی‌جویی‌اش، چه آتش‌ها که بر خرمن آدم و آدمیت نخواهد زد، و برای نهادینه کردن این چیرگی، آدمیان را به چه خواری‌ها و پستی‌هایی که نخواهد کشید، و آنان را به پایه‌ها، طبقه‌ها و کاست‌های گونه گون از بالا به پایین تقسیم کرده، و راهی خواهد جست، تا این مرزهای ستمگرانه، بیدادگرانه و زورگویانه چیرگی را، برای همیشه مانا نماید،

و در این راه چنان در تاخت و تاز و چنگ اندازی فرو خواهد غلتید، که آدم را از آدمیت به دور داشته، و به سِلک درندگانِ سنگدل، دگردیسی داده، تا آنجا که برای نگاهداشت این چیرگی بر دیگران و داشته‌هایشان، تمام آنان را بر پای این اندیشه ناپاک، سرکوب، و سربریده، زندگی آنان را پایمال و ویران ساخته، و هرچه آدمیت را بر پای آن، به سلاخ‌خانه ‌خواهد فرستاد. 

پیش از مزدک، برادر ایرانی‌تبار [3] دیگرش، سیدارتا گوتاما بودا (زاده 563 تا 480 و درگذشته حدود ۴۸۳ تا ۴۰۰ پیش از میلاد مسیح در سن 80 سالگی) نیز وقتی به جایگاه روشنی [4] و بینش دست یافت، دریافت که تنها با لگام زدن بر اسب چموش "نیاز" است که می‌توان آدمیان را از سرکشی و بیدادگری و تبهکاری در حق خود و دیگران بازداشت، و از رنج و درد آدمی کاست، و او را از تباهی رهانید.

و درست هم فهمیده بود، چرا که کارنامه این اندیشه فرزانه و دانا نشان می‌داد که می‌توان به همین روش، نیاز را به مهمیز کشید و مهار کرد، و آشوکاهای [5] خونریز و ستمگر را، به آدمیانی آدمخو دگرگون ساخت. کنون نیز بعد از نزدیک به سه هزار سال، هنوز صدها میلیون نفر [6] در آنسوی رود سند، و در سرزمین باختر و جنوب باختری آسیا، رهایی و رستگاری خود را در آموزه‌های بودا می‌جویند، تا خود را از چرخه بی پایان رنجِ زندگی در این جهان برهانند،

در این سرزمین اما، از مزدکیان تنها نامی مانده است، پیام‌آوری ایرانی، که در ایران بدون پیرو است! اینست که می‌توان دید که چگونه خانه‌زادی در خانه‌ی خود یک وجب جای ندارد، ناهمسانی این سرزمین ملخ‌زده، با همسایه خاوری‌اش در همین است، هند سرزمین هزار اندیشه و باور است، و اینجا همواره فرمان رسید که تنها یک اندیشه، یک باور، شایسته، بایسته و سزاوار ماندن است، باقی باید بروند، و نابود شوند، و به "زباله‌دان تاریخ" سپرده شوند.

مزدک بیش از هزار سال بعد از جناب گوتاما بودا، چهار دیو دیگر را هم یافت و شناخت، و بر سیاهه پدیدآورندگان ویرانی آدم و آدمیت افزود، و می‌رفت تا همبودگاه و زیستگاه مُغ‌زده، فرو رفته در گِل ابتذال زرتشتی‌گری، و آلوده به ناشایستی‌ها، و نابایستی‌ها، اندیشه ویران مردم خود را پاک گرداند، و آنان را رهایی بخشد،

اما گردهم‌آیی از خدایگان، آز، نیاز، کینه، رشک و خشم که در پرستشگاه‌ها، و خانه‌ی قدرت، سازمانی هراس‌افکن و چیرگی‌جو را بنا ساخته بودند، او و هرچه پیروانش را به تزویر، به کشتارگاه‌ها کشیدند، و بر پای درخت دیوگونه خود، ددمنشانه سر به نیست کردند، تا بر خانه‌ی بی بنیان و عنکبوتی تنیده شده به دست قدرت و آئین رسمی، خدشه‌ایی وارد نشود، جایی که زایشگر، و پرستشگاه ناشایستگی‌ها شده بود، و از هرچه دگرگونی به سوی نور گریزان بود، و به چشمه زایشگر تاریکی دگردیسی یافته، و یک مردم را تک به تک، و یا یکباره و همگانی، به ویرانی کشیده، به پرتگاه نابودی می‌برد.

گردهم‌آیی که در تاریکخانه‌ی خود، نورِ آموزه‌های کارا، راهگشا، زندگی ساز، و پر از آدمیتِ زرتشتِ [7] بزرگ را هم به لجن کشید، تا لباس روئین‌تنانه "گفتار، کردار و پندار نیکِ" این پیام آور زندگی را، از تن ایرانیان انداخته، در میانه‌ی راه، تنِ ناتوان، لاغر، نزار، رنجور و بی پشتیبان‌شان را خوراک مرگ، و اندیشه گرگ‌های ناپاکِ بیابان‌های بی بهره از دانش و اندیشه پاک گردانند.

 آن راهنمای پیشرویی که در فرزانش نبرد بین تاریکی و روشنی، چنان اندیشه ورزی کرد، و فریادگر رهایی آدم از تاریکی شد، که فرهنگی آدمی‌خو، پر از مَنشِ زیستِ آدمیزادی را، در جهانِ فرو رفته در منش ددانِ بیدادگر، فراهم ساخت، و ابزاری کارا پدید آورد که آب، خاک، حیوان و آدمیان از گزند آدم در پناه نگاهداشت، تا نه آدمیان درنده‌ی هم باشند، و نه درندگی و زیاده‌خواهی و چیرگی‌خواهی‌شان، جاندران و جانوران را بیازارد، آب و خاک را بیالاید و... و زندگی را از این جهان بِرُباید و بَرکَند.

و اکنون در گردهم‌آیی بین کاخ و پرستشگاه‌ها، همه‌ی این کارکردِ آموزه‌های زرتشت، به پای قدرت، و استواریِ فرمانروایان، و سامانِ قدرت هم‌آمده با دین آئین‌نامه‌ایی، به نابودی کشیده شده بود، و آنان دیگر تنها نامی از نیکی، داد، دادگری، دادستانی و آدمیت بر خود داشتند، و یزدان و مردمانی پاک که در گرداگرد آنان، و زیر مهمیز آنان می‌زیستند را، به فراموشی سپرده بودند،

و سازمان قدرت در درون تنها به چیرگی خود بر مردمانش، و در برون به زانو زدن والرین‌ [8] ها به پای اسب زین شده از "رشک، کینه، خشم، نیاز و آز" می‌اندیشید، و برای همین هم، همواره در اندیشه جنگ در این راه، آماده، بسیج شده و پرکار می‌نمود، و مُغان ویژه‌خوار و ویژه‌جویی که قدرت و ثروت را تنها شایسته و بایسته دستانِ خود، و دیگر ارباب آتشکده‌ها، و سازمان فراهمگر قدرت آنان می‌خواست، با فرمانروایانی بِه‌نما که از دادگری تنها نامش را با خود داشتند، لچک سه‌برِ زر، زور و تزویر را فراهم ساختند، تا با دیدن هر بامدادِ رهایی، که کینه، خشم، نیاز، آز و رشک‌شان را به جوشش درآورد، از بیم اینکه مبادا با آمدن بامدادی خانه‌ی عنکبوتی‌شان، از شبنم صبح، فرو ریزد، و دگر باره مجبور شوند، تن به کردار، گفتار و پندار نیک دهند، ابزاری کارا برای رو در رویی فراهم داشتند، تا هرگز تن به کردار، پندار و گفتار نیک ندهند، که برای آنان کاری سخت بود، و در آمدن در این سلک، تنها خوشایند آدمیان است، و به هرز رفتگان از آدمیت را، حتی اندیشه‌ی درآمدن بدین سلک نیز، بسی خشم و سختی فزاید، و در برابر نیازشان به چیرگی بر دیگران، و تشنگی آزمندانه و نیازمندانه‌شان به قدرت و ثروت، پاگیر و ناخن شکن است.

این بود که وقتی بُرِش سخن، و اندیشه‌ی نو، و راهکارِ کارای مزدک بامداد را دیدند، که دل از ایرانیان ربوده، و چشم‌ها به خود خیره ساخته، نور امید در دل‌های خسته از ستم دوانده و...، بستر خودساخته‌ی آتشِ رشک‌شان شعله‌ور شد، خشم‌شان چنان بر‌انگیخت، که مزدک و پیروانش را بعد از جوشیدن و بالیدن، به کشتارگاه‌ها کشیده، از دم تیغ ستم گذراندند.

در حالیکه آنقدر از شمار، فَروری، توانایی و رخنه‌ آنان در دل مردم خود بیمناک بودند، که به نیرنگ و تزویر دست یازیدند، و در یک روز، هر آنچه از مزدکیان توانستند گردآورده، سرازیر در زمین دفن کردند، و یا از دم تیغ گذراندند، تا آنجا که گویند شمار کشتار شدگان به صدها هزار شهید رسید، که تن‌های‌شان سرنگون در خاک دفن شد، یا بر درختان آویخته گشتند، و مزدک را خودِ انوشیروان دادگرِ ما! به رشک و خشم، پس از عبور دادنش از میانِ پیکر بیشمار پیروانِ جان باخته‌اش، که در «خونبارترین و فجیع‌ترین کشتارهای دسته‌جمعی و نسل‌کشی‌ها» در گاهنامه آدمیت گرفتار آمده بودند، به درختی آویخت و تیربارانش ساخت،

تا گاهشمار این مردم ستمدیده، همواره به یاد داشته باشد، که مزدکِ آنان را نیز، همچون دیگرِ پیرایشگران، آراستگی‌جویان، بازسازیگران و ویرایش‌جویانِ این مرز و بوم، به سانِ مانی و دیگر دادخواهان، فرمانروایان این مرز و بوم خود به کشتارگاه‌ها، و یا به پای دار ستمِ خود بردند، این را ناکسان در چشم این مردم، فرو کردند، تا بیم و هراس را در دل ما، همواره نهادینه سازند.

تا ایرانیان بدانند که در پس نام‌ها، جُستَن آدمیت و درستی گناه است، و در ورای نام‌ها و کارنامه آدمیان، باید کردار، گفتار و پندار نیک را نخست در خود پرورش داد، و سپس دیگران را، بی نگاه به نام و نشان‌شان، به داوری نشست، ورنه دچار نیرنگ شده، باربار باید به همراه مزدک‌های خود، به کشتارگاه‌ها رفت، و به پای لچکِ زر، زور و تزویر درهم شکسته، ازپای درآمده، شکست را چشید.

به نگارش درآمده در شاهرود، در شب چله، پایان سی‌امین روز از برج آذر 1404، برابر با 22 دسامبر 2025

سنگ‌نگاره‌ایی پیرامون انوشیروان دادگر، در کاخ دادگستری

[1]- رفتارِ حکومت پس از سرکوب مزدکیان، به روایتِ «ایران در زمان ساسانیان» (آرتور کریستن‌سن، برگردان رشید یاسمی)، که مستند به تاریخ‌های دوره‌ی اسلامی است: «انوشیروان دارایی‌هایی را که مزدکیان ربوده بودند به صاحبان آن‌ها بازگرداند و دارایی‌های بی‌صاحب را برای بازسازی خرابی‌ها اختصاص داد؛ درباره‌ی زنانی که مزدکیان ربوده بودند فرمود که اگر آن زن قبل از آن رویداد، شوهر نداشته یا شویش در این میان درگذشته است اگر مرد رباینده از نظر طبقه‌ی اجتماعی با آن زن برابر باشد باید او را به همسری خود درآورد وگرنه زن آزاد است که او را به شوهری خود گزینش کند یا نکند و اگر شوهر قانونی زن، زنده بود زن به او بازمی‌گشت؛ هر کودکی که پدر و مادرش مشکوک بود باید به خانواده‌ای تعلق می‌یافت که در آن زندگی می‌کرد و در آن خانواده حق ارث داشت وگرنه پادشاه نگهداری‌شان را بر عهده گرفته، آنان را "فرزندان خود" نامید؛ هر کس خسارتی به دیگری وارد کرده بود یا دارایی دیگران را دزدیده بود مجبور به پرداخت غرامت می‌شد و به جزایی متناسب با جرم خود می‌رسید؛ خانواده‌هایی را که پس از کشته شدن سرپرست خانواده، به تنگدستی افتاده بودند سرشماری کردند و به شماره‌ی یتیمان و زنان بی‌شوهر به هر یک خرجی دادند؛ دختران را به مردان هم‌طبقه‌ی آن‌ها داد و جهیزیه‌ی آن‌ها را از خزانه‌ی دولتی تهیه کرد و پسران را از دودمان نجیب، زن داد و آن‌ها را آموزش داد و در دربار به کار گرفت؛ و ساختمان‌ها و زمین‌هایی را که پس از کوتاه شدن دست صاحبان آن‌ها و نابودی قنات‌ها به ویرانی رفته بود دوباره آباد کرد؛ و بر روی پل‌های چوبی و سنگی ویژه‌ای که مورد دست‌برد دزدان و بزه‌کاران بود، استحکاماتی ساخت؛ هم‌چنین به فرمان انوشیروان، شهر نوبندگان و بغداد کهن و اردبیل و مداین به بهترین نحو بازسازی شدند».

[2]- همانگونه که فرزانگی فرهنگی ایرانیان، به آنان می گفت: "آنچه شیران را کُند روبَه مزاج، احتیاج است، احتیاج است، احتیاج"

[3]- بر پایهٔ پژوهش‌هایی راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانی‌تبار بوده است. تاثیر اندیشه او در ایران نیز چنان بود که آیین بودایی در خراسان بزرگ تا اندازه‌ای ریشه گرفته بود که یکی از کانون‌ها و نیایش‌گاه‌های بزرگ آن در صومعهٔ بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت، «ناوا ویهارا» نام داشت که معنی آن «صومعهٔ نو» است. این نام در فراگویی پارسی‌زبانان به گونهٔ نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند، «پراموکها» به معنی «سرور» بود و نام خانوادهٔ برجستهٔ ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده است. برمکی‌ها عهده‌دار و گردانندهٔ این نیایش‌گاه بودایی بودند.، سکه‌ای از پیروز پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارج‌گذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بودا خبر می‌دهد.

[4]- Enlightenment در قلب زندگی، آموزه‌ها و ساخت جامعه معنوی بودا، روشن‌بینی و روسندلی قرار دارد که بیداری یا رهایی نیز نامیده می‌شود. روشن‌بینی چیزی است که یک فرد را به بودا تبدیل می‌کند، به معنای واقعی کلمه «کسی که بیدار است»، و این همان چیزی است که آدمیان با تمرین آن را در خود پرورش می‌دهند، تا به مقام آدمیت دست یافته و از رنج بِرَهَند، و از چرخه زندگی دردناک رها شوند.

[5]- آشوکا (سلطنت ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد) پیرامون دو سده و نیم پس از بودا، و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی و آموزه‌های بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخش‌هایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردست‌های بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.

[6]- برآورد جمعیتی سال ۲۰۲۰ نشان می‌دهد، ۹۱٫۲٪ جمعیت ۳۲۴٬۱۹۰٬۰۰۰ نفری بودایی‌ها به‌ترتیب بیشترین جمعیت، در ۱۰ کشور تایلند، چین، میانمار، ژاپن، ویتنام، کامبوج، سریلانکا، کره جنوبی، هند و مالزی متمرکز است. بودایی‌ها ٪۴٫۱ جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند. تایلند بیش از شصت، چین بیش از پنجاه، میانمار و ژاپن هرکدام بیش از چهل، ویتنام بیش از بیست، کامبوج و سریلانکا هرکدام بیش از ده، و کره جنوبی و هند و مالزی هرکدام بین شش تا ده میلیون بودایی را در خود جای داده‌اند

[7] - زَرْتُشْتْ یا زَرْدُشْتْ رهبر و اصلاح‌گر دینی، فیلسوف و شاعر ایرانی بود. او به پیروانش آموخت که هستی میدان نبرد نیروهای خیر و شر است و انسان آزاد است جایگاه خود در این مبارزه را برگزیند. آموزه‌های او، هستهٔ اصلی مزدیسنا را تشکیل می‌دهد. سروده‌های خود او، گاتاها، که کهن‌ترین بخش اوستا را تشکیل می‌دهد، یکی از منابع اصلی برای شناخت زرتشت هستند.

[8]- والِریَن امپراتور روم که از سال ۲۰۰ تا پس از سال ۲۶۰ زندگی کرد، از سال ۲۵۳ تا ۲۶۰ امپراتور روم بوده‌است. در سال ۲۶۰ شاپور یکم شاهنشاه ساسانی در نبرد ادسا، والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور تراشیدن پیکره‌ای عظیم در دل کوه مهر (رحمت) در نقش رستم و تنگ چوگان داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد این به گونه ای است که امپراتور شکست خوردهٔ روم فروتنانه در برابر پادشاه پارسی زانو زده‌است؛ همچنین به دستور وی با استفاده از اسرای رومی دستور ساخت «پل قدیم» یا «دژپل» واقع در شهرستان دزفول ساخته شده‌است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

کشتار و جنایت در سودان، فلسطین و اوکراین همزمان جریان داشته و دارد، اما واکنش ما بسته به اینکه قاتل و مقتول چه کسانی بودند، متفاوت بود. جهان پیرامون ما دو سه سالی است که همزمان درگیر سه جنگ بزرگ، هولناک و پر از جنایت، کشتار، آوارگی، ویرانی، تجاوز و ظلم بی حد و اندازه در حق بشریت است.

تلاش‌های صلحجویانه پی گرفته می‌شود، اما سود آنچنانی نداشته، و روند جنایت‌آمیزِ جنایتکاران جنگی، همچنان ادامه دارد. جنگ روسیه با اوکرین (۲۰۲۲ تا اکنون[1] ، جنگ اسرائیل با غزه (2023 تا اکنون[2] و جنگ داخلی سودان (2023 تا اکنون). [3]

بازتاب این جنگ‌ها را اگر در بین خودمان در نظر آوریم، به ویژه کار رسانه‌ایی که رسانه‌های فارسی‌زبان روی این سه جنگ ویرانگر انجام دادند، نشان میدهد که تمام توان خود را روی جنگ غزه گذاشته، از جنایت جاری در اوکراین کمی گفتند، و سودان را نادیده گرفتند، و تو گویا در دیدگاه ما، حتی آدم‌ها هم طبقه بندی شده‌اند، و چنان در سقوط اخلاقی، انسانی و... غوطه میخوریم که برای جان انسان‌ها هم بهای گوناگون گذاشته، برای برخی جان و کشور خود را فدا می‌کنیم، و برخی جانشان آنقدر ارزان قیمت است، که حتی ما را وادار به واکنش خبری هم نمی‌کند، چه رسد به محکومیت، و یا غم و غصه‌ایی که برای آنها بخوریم، و یا اشکی که بر مظلومیت آنان جاری نمائیم!

چنان از میانه‌روی به دور افتاده، در افراط غرق شده، سود و زیان و یا دیگر ملاحظات خود را در این زمینه دخیل کرده‌ایم که از کشتار صهیونیست‌ها از فلسطینی‌ها چنان بر می‌آشوبیم که هر کشته فلسطینی در غزه و یا کرانه باختری را خبری کرده، در مجامع جهانی فریاد می‌کشیم، اما برای صدها هزار کشته در جنگ اوکراین ما تنها بیننده‌ایم، و به کشتار و جنایت در سودان، از این هم کمتر واکنش نشان داده، فریاد کمک خواهی آنان را نشنیده و نادیده گرفته، بسیار بسیار کم بدان‌ها پرداختیم، تا حدی که می‌توان گفت که این سیاه‌چرده‌های مظلوم و در خون و جنایت غلتان را نشنیده، و ندیده گرفتیم.

حال آنکه کل کشتار غزه در این دو سال، نزدیک به 100 هزار نفر است (کشته ۷۹٬۵۴۳ +۱۴٬۲۲۲ مفقودها)، و در طول همین دوره، کشتار در سودان «احتمالاً به‌ طور قابل‌ توجهی بیش از 150 هزار کشته»، و در یک قلم دیگر، از مجموع 700 هزار کودک مواجه با سوء تغذیه حاد در خلال این جنگ دو ساله، گزارش‌ها از مرگ 522 هزار کودک حکایت میکند.

برآورد منابع آمریکایی از جنگ خونبار اوکراین که در بازه زمانی ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ تا ۱۸ اوت ۲۰۲۳ را پوشش داده است، 70 هزار اوکراینی کشته، و نزدیک به 120 هزار نفر نیز زخمی شده‌اند، مهاجمان روس نیز 120 هزار کشته، و نزدیک به 170 هزار زخمی را متحمل شده‌اند. بله، این اعداد، تاراج زندگی انسانی است، و همزمان مرگِ انسانیت، که در سودان و اوکراین نیز مثل فلسطین، و بلکه شدیدتر از آن اتفاق افتاده و می افتد.

 در دنیای نابرابر انسانی که بر ما آدم‌ها چیرگی یافته است، حتی خون انسان‌ها را هم قیمت متفاوتی است، و خون برخی از آنها در این دنیا، برای ما دورشده‌ها از خدا و انسانیت، رنگین‌تر از بقیه دیده میشود، و بین انسان‌ها طوری ارزش‌گذاریی می‌کنیم که در جایی گوش هایمان به هر صدایی حساس است، ولی در جایی دیگر، ده‌ها هزار خون، حتی تکانمان هم نمی‌دهد، و کمی آنسوتر صدها هزار خون ریخته می‌شود و همه بی اعتنا از کنار آن می‌گذریم، گاهی انگار مهم است که خون از آنِ کی باشد، و توسط چه کسانی ریخته شود.

در دو سال گذشته، در خاورمیانه دو  کشتارگاه بزرگ، پا به پای هم از انسان‌ها کشتار داشتند، و پیش رفتند، یکی کشتار و جنایت در غزه، و دیگری در سودان، با این تفاوت که کشتار غزه به عنوان موضوعی ناموسی، دنیا را به تکان وا داشت، و شمال و جنوب، خاور و باختر جهان را علیه این کشتار نیم خیز کرد، و به اعتراض وا داشت، به طوری که بزرگترین راهپیمایی‌های جهانی را در پی داشت، اما کشتاری از آن بیشتر در سودان، در سکوتی کامل، ادامه داشت و دارد، این استاندارد دوگانه هیچ نشانی ندارد، مگر مرگ انسانیت و سقوط اخلاقی.

تهران - جمعه 21 آذرماه 1404 برابر با 12 دسامبر 2025

#نه_به_جنگ

#نه_به_تجاوز_کشتار

#StopWar

#StopGenocideInSudan

[1] - در ۲۴ فوریه ۲۰۲۲، روسیه به اوکراین حمله کرد و بزرگ‌ترین و مرگبارترین جنگ اروپا از زمان جنگ جهانی دوم را آغاز نمود؛ جنگی که تشدید چشمگیری در مناقشه میان دو کشور از سال ۲۰۱۴ به‌شمار می‌رفت. این درگیری باعث صدها هزار تلفات نظامی و ده‌ها هزار تلفات غیرنظامی اوکراینی شده است. تا سال ۲۰۲۵، نیروهای روسیه حدود ۲۰ درصد از خاک اوکراین را در اشغال دارند. از جمعیت ۴۱ میلیونی اوکراین، تا آوریل ۲۰۲۳ حدود ۸ میلیون نفر در داخل کشور آواره و بیش از ۸٫۲ میلیون نفر از کشور گریخته‌اند و بزرگ‌ترین بحران پناهجویان اروپا از زمان جنگ جهانی دوم را رقم زده‌اند.

[2] - جنگ غزه از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ میان اسرائیل و گروه‌های شبه‌نظامی فلسطینی به رهبری حماس در نوار غزه و اسرائیل جریان داشته است. جنگ غزه پانزدهمین جنگ در تاریخ درگیری‌های اسرائیل و غزه به‌شمار می‌رود و ادامه‌دهندهٔ بحران خاورمیانه است. نخستین روز این جنگ مرگ‌بارترین روز در تاریخ اسرائیل بود و این جنگ هم مرگبارترین جنگ برای فلسطینی‌ها در تاریخ درگیری فلسطین و اسرائیل محسوب می‌شود.

[3] - جنگ داخلی در سودان در ۱۵ آوریل ۲۰۲۳ میان دو جناح رقیب دولت نظامی سودان آغاز شده است. این درگیری میان نیروهای مسلح سودان (SAF) به رهبری ژنرال عبدالفتاح البرهان و نیروی شبه‌نظامی نیروهای واکنش سریع (RSF) به فرماندهی محمد حمدان دگالو (معروف به محمد حمدان دقلو) جریان دارد که همچنین رهبری ائتلاف گسترده‌تر جنجوید را بر عهده دارد. چندین گروه مسلح کوچک‌تر نیز در این نبرد شرکت کرده‌اند. نبردها عمدتاً در پایتخت، خارطوم، که جنگ با نبردهای گسترده در آن آغاز شد، و در منطقهٔ دارفور متمرکز بوده‌اند. دو جنگ داخلی – اولی از ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۲ و دومی از ۱۹۸۳ تا ۲۰۰۵ – میان دولت مرکزی و مناطق جنوبی که منجر به استقلال سودان جنوبی در سال ۲۰۱۱ شد، باعث کشته شدن ۱٫۵ میلیون نفر شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

به انسان لگام دریده باید گفت، در این دنیا، فیل‌ت آنقدر یاد عالم والا نکند که چون خداوند، جبار و متکبر شوی، چیرگی خواسته و جُسته، هوسِ آقایی‌ات بر دیگران کند. در زمینِ خدا قدم آهسته زَن، تکبر فرو نِه، چراکه نه تو خدایی، و نه اینجا مُلک خدایی توست! [1] حتی اگر خواستی رنگی خدایی بر خود و زندگی‌ات بِزنی، عقل و اندیشه در کار گیر، و رنگی از رنگین‌کمان خداوند بردار که بر قامت انسانی‌ات جلوه انسانی دهد؛

آدم باش، چراکه خدایی شدن را، تو باید در انسان شدن دیده و بِجُویی، نه اینکه رنگ‌هایی از خصایص خداوندی برداشته، که تو را از انسانیت  بدور داشته، تو در زمره درندگان به چپاولگرانِ جان و مال و دیگر داشته‌های خَلقِ خدا کند، و خودمختار و جَری‌ات در این خلاف کرده، تا به نام خدا، مشغول جنایت، و یا چپاول داشته‌ی دیگران شوی، و خود را لایق خدایی کردن بر زمینی بدانی، که فرصت زندگی برای آدم شدن توست، نه خدایی کردنت، تو که خدایی شدن را، با خدایی کردن اشتباه گرفته، تا آنجا که خود را بر جان و مال، و داشته‌های دیگران لایقِ دخل و تصرف، و صاحب احکام هولناک می‌بینی!

آنگونه که اندیشیده، و آموختم، پایه‌ فلسفه زندگی انسان، حداقل برای پیروان ادیان ابراهیمی [2] (54% بشر) بر این است که ما آدمیان فارغ از رنگ، نژاد و نوع ایمان خود، «همه از خداییم، و بسوی او باز خواهیم گشت» [3]، یعنی فرصت زندگی در این دنیا، در حقیقت، فرصت اندیشه و کرداری، میان یک رفت و برگشت است، میان نزول (هبوط[4] از عالم والا، و پیوستنی (لقاء[5] دوباره‌ به اوست.

و میان این هبوط و عروج است که فرصت انسان بودن، آدم شدن، و انسان زیستن، و نزدیک شدن، و یا رسیدن به مقام والای انسانیت را در کشتزار [6] این دنیای کوتاه خواهیم داشت، و بازده‌ این زندگی هرچه باشد، چگونگی دیداری دوباره، و میزان و درجه‌ی وحدت یافتنِ با حقیقت هستی، و فرو رفتنِ دوباره در وجود مطلق او را، برای تک به تک ما، در اختیاری مثال زدنی، توسط خودمان، تعیین، و رقم زده خواهد شد.

پس باید آنقدر روی اندیشه و کردار خود کار کرد و مراقب بود، تا از یک سو از حیوانیت، و از آن سو، البته از خدایی شدن‌های نابجا و ناصواب، به اندازه‌ای کافی دور شده، و در میانه‌ی این دو، در یک کلام، آدم شد؛ اما در همان حال خدایی شدنِ دوباره را نیز آغاز و تمرین، و بِدو شدن را عادت کرد، تا در نقطه و لحظه بازگشت، پیوستنی راحت‌تر و با سرعت بیشتر داشت، و برای ادغام در او، آمادگی‌ در خود ایجاد کرد، که پیش مقدمه‌اش زیستی انسانی‌ست، که از راه اندیشه و کرداری درست، راه بازگشت به اصل را آسان نموده، و انسان در لحظه مرگ، بازگشتی با فشار و تاخیر کمتر، و البته راحت‌تر خواهد داشت.

اما خداگونه شدن، و رنگ خدا به زندگی زدن، چگونه ممکن است؟ و اصلا ما باید خداگونه شویم؟! یا باید در خداگونه شدن نیز پای اندیشه و عقلِ حسابگرِ انسانی خود را پیش کشید، و راه درست در پیش گرفته، و از میان رنگ‌های پرشمار در رنگین‌کمان وجودِ خداوندی، دست به انتخاب زد، و آنچه انسانی‌تر، و موجب آدم شدن است را انتخاب، تا ردایی انسانی بر تن زد.

 مثلا کدام انسان را برآزنده است که چون خداوند «چیره و جَبّار، متکبر» [7] و... باشد! این رنگ‌ها، البته رنگ‌هایی خدایی و برازنده وجود اوست، اما برای انسان، به سرخی و سوزندگی آتش است، و با ورود به زندگی، و وجود هر انسانی، آنرا به آتش نابودی خود خواهد سوزاند، و آنرا به ویرانی خواهد کشاند. چیرگی‌طلبانِ متکبر و جبار، به دور از انسانیت‌اند، و اگر انسانی بدین رنگ درآمد، شایسته نابودی توسط "درهم کوبنده جباران" [8] خواهد شد.

 اما در همان حال، انسان می‌تواند به عقل انسانی خود بازگردد، و از میان رنگ‌های خداوندی، برای خداگونه شدن، آنی را برگزیند که شایسته و بایسته آدمیت اوست، مهربانی و بخشش (رحمانیت و رحیم بودش) را می‌تواند انتخاب کرد، و آدم شد، و هرچه در این وادی بیشتر پیش رویم، انسان‌تر خواهیم بود، و زیباتر زندگی خواهیم کرد.

در این منظر است که خداگونه شدن، یعنی نگاه مهر و بخشایش چنان در تو وسعت گیرد، که هر چه جاندار را در این جهان، از شر تو در امان باشند، و از لطف تو برخوردار، و به دیده دارندگان حق آنانرا بدانی، و حقوق برای‌شان به رسمیت شناخته، و مراعات کنی، در پرداخت این حقوق، خِسَت به خرج نداده، و خداگونه، پهنایی به وسعت زیاد داشته باشی، که حتی به گنهکاران و نافرمانان درگاهش هم، آنقدر می‌بخشد و بخشید، که گاه در منظر مومنانش، به نظر می‌رسد که بیشتر از اهل ایمان و پرهیز بخشیده است، از جمله حق زندگی، که چنان از زندگی برخوردارند، که گویی خداوند هرگز نه گناه‌شان را می‌بیند، [9] و نه ایمانشان میخواهد بداند، و یا بلکه می‌بیند، و بیشتر می‌بخشد!

و تو هم باید در خداگونه بودت، طوری رفتار و پندار داشته باشی، که نه تنها زندگی آنان در کنارت خسارت نبیند، و دچار نقصان نشود، و با خطر مواجه نگردد، بلکه بتوانی چنان بر پهنه مهرت بیفزایی، و بخشایش تو چنان پهنا گیرد، که مهرت برای‌شان حق زندگی، حق بالندگی، حق رشد، حق به اوج رسیدن، حق بروز و... به ارمغان آورد، همانگونه که خداوند با همه موجودات چنین می‌کند.

 با وجود اینکه از تو بهتر می‌داند که در میان آنان چه نابکاران درنده‌ایی هست، اما دانستنش مانع لطف نمی‌شود، و محرومیت برای‌شان در پی ندارد؛ حال آنکه می‌داند چه چپاولگران بیرحمی در بین انسان‌هاست، از گرگان درنده گرفته، تا شغالانی که خود را به موش‌مردگی زده، ادای گریه و عقارت نشان می‌دهند، و نقاب بر چهره زده، در هر جنایتی با درندگان شریک و برابرند.

یا روباه صفتان مکارِ اهل خدعه و نیرنگی که، در غارت و چپاول و خونریزی، طبعی چون شیر، و زبردستانی چیره شده‌اند، و یا کفتارانی همه‌چیزخوار که، بر هر هیچ کراهت و نجاستی خوددار نیستند، از مال یتیم، فقیر و این و آن گرفته، تا حتی از جسد متلاشی شده زندگی بندگان خدا نیز، از گزندشان در امان نیست و در دسترس‌شان قرار گرفت، از آن نیز درنمی‌گذرند، و چنان در پلیدی پیش رفته، در آن غرق شده‌اند، که هیچ انسانی در طبع، نمی‌تواند فکر و تصور کفتارصفتی آنان را برای خود کند، و خداوند با اینکه می‌دانست و می‌داند که انسان خلق شده‌اش، در پیوستارِ بین نیکی، تا آن سوی کج‌کرداری و بدی، تا بی‌نهایتِ ممکن، فرصت و امکان سقوط و اوج خواهند داشت، و دارند، اما، باز هم اجازه و حق زندگی، و برخورداری به آنان داد و...،

و تویِ انسان! کیستی؟! در خود چه دیده‌ایی که چنین رنگی از رنگین‌کمان خداوند برداشته، بر خود زَدی، و مثلا بخود حق دهی که از انسانی حقِ زندگی بستانی؟! «اگر جان را خدا داده‌ست، چرا باید تو بستانی؟!» [10] و در قامت «درهم شکننده جباران و نابودگر ظالمان» [11] ظهور و بُروز کنی، تو را کدام ابزار خدایی است که چون او باشی، یا بر مخلوق خداوند چیره، جبار و متکبر شوی، که او چرا این کرد، این را گفت، و آن را نوشت، و آن شد؟! و همه‌ی این چراها را می‌توان گفت، اما «چیرگی، درهم شکستن و نابودگری» را باید به خداوند سپرد، و این تنها برازنده اوست.

و تو چقدر باید طغیان کنی، که چنان در رنگ‌های خدایی پیش رفته، و غرق شوی که، چیرگی و تکبر و جباریت در تو چنان گُل کند که تن فروشانِ نادار و بیمقدار را، یک به یک به دام خدعه و نیرنگ خود، به خلوتگاه‌ کشیده، حکم به نیستی آنان دهی[12]، و زنجیره‌ایی از قتل آنان و یا دگر اندیشان [13] به راه اندازی؟! تن فروشانِ بخت برگشته‌ایی را که برای برآوردن نیازی مالی و یا روانی، تنها دارایی خود، یعنی تن‌شان را به حراج این و آن نهاده، تا پولی و یا محبتی و... را بدست آورند،

سگِ تنفروشانی چنین، به چپاولگران داشته‌های دیگران، و غارتگران "اموال بیت المال" می‌ارزد، و در بین ما کسانی هستند که تنفروشان را لایق بدترین مجازات‌ها می‌دانند، و از کنار غارت و چپاول اموال مردم به راحتی عبور می‌کنند! و یا آنان که خدا و دین و مرامش را، ابزار کسب قدرت و ثروت خود کرده‌اند و...

هر چند ممکن است در اثر رسوبات فرهنگی که در آن غرقی، تنفروشی را از غارت جان، و اختلاس اموال دیگران شنیع‌ترش دیده [14]، چشم بر همه‌ی غارت جان و مال انسان‌ها ببندی، و سوزن خشم خداوندی‌ات! بر این به غارت رفتن تن و حیاء زنی بیمار و یا ناداری گیر کند، که از بینوایی، برای کسب مالی، لذتی و یا محبتی، برای تن و روان مجروحش، به تن‌فروشی تن داده است، و چنان بِشوری و بشورانی که، باند [15] تشکیل دهند و دَهی، و یا به سانِ چریکی قوی پنجه، گروه گروه آنان را به دام خود کشیده، جباریت و تکبر خود را بر سر آنان خالی کنی!

و یا سرهای نپوشیده زنانی را، چنان سرکشی بزرگی در مقابل خداوند دیده، که به خود اجازه دهی آنان را گروهی مجازات کرده، در مدارس دخترانه [16] دسته جمعی تنبیه کنی، آنان را که برای دانش آموزی و دانش اندوزی از خانه خارج شده، و در پناه دولتند را، خشک و تر با هم سوزانده، جمعی، مسموم و مجروح سازی، یا بر چهره‌شان اسید پاشیده، چراکه کشفِ حجاب کرده، به رغم میل تو، چهره مقابل چشم دیگران باز نهاده‌اند!

دنیای زیبایی را بین نران و مادینگان تقسیم کرده [17] ، زیبایی‌نمایی مادینگان را چنان جرم‌انگاری کرده، و آنان را چنان مستثنی کرده، که بُروز آن را زلزله در عرش خداوندی دیده، آنان را مُلک و ناموس خود تلقی کرده، چنان در خودخواهی و احساس مالکیت بر آنان پیش روی، که بروز‌شان را ویرانگر دنیای خود دیده، تو گویی که با دیده شدن‌شان، به تاراج خواهند رفت، و از ترس از دست دادن‌شان، زندگی‌شان را سیاه، و اسیر ترس‌های بیمارگونه خود کرده، و در قلعه‌های ساخته شده، و پستوی زندگی خود زندانیِ خواسته‌های خود کرده، نهایت ظلم را بدین بردگانِ خود رواداری!

و آنان را در حد گُل‌های رنگارنگ و رُزِ زیبای بوستان‌های شهر هم حق بروز نداده، به خود اجازه دهی بر گلبرگ‌های بروز یافته‌شان اسید بپاشی! چرا؟! چون در پندار تو این بزرگترین خیانت موجود، در چنته انسان است! که پرده از صورت خود در جمع بردارد؛

اما در همان حال در عالم نرینگی خود چنان غرقی، که عیوب بزرگ خود را کامل به فراموشی سپرده، در نزد نگاه گنهکار و آلوده‌ات، پرده برداشتن از صورت جبار و متکبرت، چنان مباح و واجب می‌آید، که آنرا مردانگی و غیرت دیده، و چون خداوند خود را بر دیگران چیره خواسته، و دیده، و این چنین به خود اجازه می‌دهی، که ظرفی پر از اسید را بر بروز تصویری از کارهای زیباگر و تصویرگری چون خداوند بپاشی، و آنرا نابود کنی، چراکه فکر می‌کنی این زیبایی باید در پرده بماند، حال آنکه هرچند ممکن است این رخ‌نمایی بیجا، ناجا و بی‌موقع، و بلکه حرام به نظر آید، اما این رخ نمودن در حدی نیست، که جنایتی بزرگتر از سوی تو را مباح گرداند، که خود را مُحِقِ به اسید پاشی، زن‌کشی ببینی و...

اگر به خود آیی، خواهی دید که دنیای تکبر و جباریتِ چیرگی‌خواه تو، چنان وسعت گرفته است، که به درنده‌ایی عجیب تبدیل شده‌ایی، از خداوند قادر و متعال نیز پیشی گرفته‌ایی، او که ابلیس و شیطان را در مُلکِ هستی خود می‌تواند تحمل کند، و در این راه  آنقدر روادار است، که تهدید ابلیس بر انحراف خلق، و شمشیر از رو بستنش، در نابودی عشق خداوند (یعنی انسان) را اعلام می‌دارد و...، اما خداوند به او فرصت زیستن، تلاش، گناه و دشمنی با خود را هم می‌دهد، و تو آنقدر از خدا متکبرتر و جبارتر و چیرگی‌خواه‌تری که به خلق‌ناکرده خود هم، چنان مالکانه نگریسته، که چنین حقی نمی‌دهی! و حتی کمتر از این هم قائل نیستی.

خدا گرگان درنده، روبهانِ خدای مکر و خدعه و تزویر، شغالان فرصت طلب و درنده، و کفتاران کراهت‌خواری چون تو را هم می‌تواند تحمل کند، فرصت زیست، با حق اوج گیری و... ‌دهد، و تو چنان در رنگ خدایی خود، خود را مختار و دستباز دیده‌ایی، که حتی عقل و اندیشه انسانی را وا نهاده، می‌توانی چون او، چیره‌جو و جبار و متکبر باشی! که هر که را از مدار اندیشه و اعتقاد کوتاه خود، برون دیدی، که مشق اندیشه مد نظرت را نمی‌کند، او را دگر اندیشی لایق مرگ تصور کرده، و دگراندیشان را به دام سلطه خود کشیده، بیجان‌شان کنی، و اجساد تیغ‌آگین و شمع‌آجین شده آنان را، روانه چشم همکاران و اهل‌شان کرده، تا به قولی مرگ دلخراش آنان را مایه عبرت دیگران کرده! تا مبادا کسی را جرات آید، که از مدار اندیشه و اهداف تو، که تنها خودت آن را حق مطلق می‌شماری و میدانی، تجاوز کند!

حال آنکه خداوند با همه ایمانی که بر حق مطلق بودن خود داشت، به خود اجازه نداد ابلیس و یا شیطان را از حق زندگی محروم کند، اما تو انسانِ ناچیز! از خدای جبار و متکبر هم، در جباریت و تکبر پیشی گرفته، چنان می‌شوی، که هرکه یک خط و یک جمله خارج از مدار اندیشه تو نوشت و گفت را ملحد، مرتد و... اعلام، و به خود اجازه می‌دهی از او جان‌ستانی کنی، و از حق زندگی و زیستی آزاد و خدادادی محرومش نمایی! و...

ساری – یکشنبه 16 آذرماه 1404، 7 دسامبر 2025

[1] - در داستانِ مولوی بلخی که «دید موسی یک شبانی را به راه، کو همی گفت ای خداوند! ای اله! و...»، حتی خداوند رضایت نداشت که انسان در اندیشه و رفتار، به محکمه‌ پیامبر بزرگی چون جناب موسی کشیده شود، و حتی موسی را نیز دچار سو تفاهم و کج فهمی در ارزیابی ایده و اندیشه و رفتار بندگانش دید، و خدا حکم موسی را نیز باطل کرد، و او را مجبور به جبران نمود، چه رسد به دیگر بندگان خدا، که مویی از تن موسی در تن ندارند، اما خود را صاحب احکام لازم الاجرا در اندیشه و رفتار می‌دانند و...، در حالی که هیچ ابزار پیامبری در دست ندارند، ارزش حکم خود را، تنها نیم بند انگشت از اختیارات خداوند بر زمینیان کمتر می‌بینند!

[2] - ادیان ابراهیمی یا ابراهیمیسم یا ابراهیمیت یا ادیان سامی در مطالعهٔ تطبیقی، به ادیانی‌ گفته می‌شود که از سنت باستانی ابراهیم در نوشته‌های سامی الهام می‌گیرند. یهودیت، مسیحیت، اسلام، و ملحقات آن همچون دروزیه، بابیه و بهائیت و... در این طبقه قرار می‌گیرند در عین حال، ممکن است خود پیروان این دین‌ها باورهای متفاوتی با یکدیگر داشته باشند. ابراهیم یکی از پدر سالاران بنی اسرائیل (یا پیامبری در منابع اسلامی) است که داستان او در سفر پیدایش، اولین کتاب تنخ، روایت شده و قرآن نیز به او پرداخته است. گفته می‌شود بیش از ۵۴ درصد از جمعیت جهان (یعنی بیش از نیمی از جهان) پیرو یکی از ادیان ابراهیمی‌اند. بزرگ‌ترین آنان به ترتیب زمان شکل‌گیری عبارتند از یهودیت (قرون نهم تا ششم قبل از میلاد)، مسیحیت (قرن یکم میلادی)، اسلام (قرن هفتم میلادی)، بابیه و بهائیت (۱۲۶۰ هجری قمری یا ۱۸۴۴ میلادی).

[3] - إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ  سوره بقره، آیه 156

[4] - هُبوط یا سقوط انسان مفهومی در دستگاه نظری و آموزه‌های مسیحی و... است که می‌گوید نخستین زن و مرد در آغاز معصوم و مطیع خدا بودند، اما با نافرمانی گناهکار شدند منظور از هُبوط رانده‌شدن انسان از باغ عدن و فرستاده ‌شدن او به زمین است و ریشه در داستان آدم و حوا - دومین اسطورهٔ آفرینش در سفر پیدایش در تنخ - دارد.

[5] - لقاءالله که قرة عین العارفین بوده، با اینحال، کم‌تر به آن پرداخته شده است. لقاءالله را متأسفانه بیش‌تر مردم منکرند; «اِنّ کَثیرِ آمِنَ النّاسِ بِلِقاء رَبِّهم لَکافِرون» ; همان لقایی که منکر آن به حکم قرآن، جز زیان‌کاران است; «قَد خَسرَ الَّذین کَذَّبوا بِلقاءِالله»  و در عذاب خواهد بود; «وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَروُا وَ کَذَّبوا بِآیاتِنا وَ لِقاءِ الآخِرَةِ فَاُولئکَ فِی العَذابِ مُحّضَرُونَ.» اما غایت خلقت و اوج مقام انسانیت و مقصد او معرفی شده است: «یا ایها الانسانُ اِنّکَ کادِحٌ الی رَبّکَ کُدحاً فَمُلاقیه.»

[6] - در سوره شورا آیه 20 آمده است که: «كسى كه زراعت آخرت را بخواهد به او بركت داده و بر محصولش مى افزائيم، و آنكه فقط كشت دنيا را مى طلبد كمى از آن به او دهيم و در آخرت هيچ بهره و نصيبى نخواهد داشت» «مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الآخِرَةِ نَزِد لَهُ فِى حَرثِهِ وَ مَن كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الدُّنيَا نُؤتِهِ مِنهَا وَ مَا لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ نَّصِيبٍ» و پیامبر اسلام از این آیه اینگونه بهره برداری کرد و فرمودند: «دنيا كشتزار آخرت است» الدنيا مَزرَعةُ الآخِرَةِ

[7] - سوره حشر، آیه 23: «اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است». هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ

[8] - قاصم الجبارین

[9] - تا آنجا که سعدی میفرمایند: «به کردار بدشان مقید نکرد     بضاعات مزجاتشان رد نکرد»  «شنیدم که مستی ز تاب نبید     به مقصورهٔ مسجدی در دوید     بنالید بر آستان کرم         که یارب به فردوس اعلی برم     مؤذن گریبان گرفتش که هین     سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین        چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟     نمی‌زیبدت ناز با روی زشت     بگفت این سخن پیر و بگریست مست      که مستم بدار از من ای خواجه دست     عجب داری از لطف پروردگار        که باشد گنهکاری امیدوار؟     تو را می‌نگویم که عذرم پذیر     در توبه باز است و حق دستگیر    همی شرم دارم ز لطف کریم    که خوانم گنه پیش عفوش عظیم    کسی را که پیری در آرد ز پای      چو دستش نگیری نخیزد ز جای     من آنم ز پای اندر افتاده پیر     خدایا به فضل خودم دست گیر     نگویم بزرگی و جاهم ببخش    فروماندگی و گناهم ببخش      اگر یاری اندک زلل داندم    به نابخردی شهره گرداندم      تو بینا و ما خائف از یکدگر      که تو پرده پوشی و ما پرده در    برآورده مردم ز بیرون خروش   تو با بنده در پرده و پرده پوش     به نادانی ار بندگان سرکشند     خداوندگاران قلم در کشند     اگر جرم بخشی به مقدار جود        نماند گنهکاری اندر وجود     وگر خشم گیری به قدر گناه        به دوزخ فرست و ترازو مخواه      گرم دست گیری به جایی رسم       وگر بفکنی بر نگیرد کسم    که زور آورد گر تو یاری دهی؟     که گیرد چو تو رستگاری دهی؟         دو خواهند بودن به محشر فریق        ندانم کدامین دهندم طریق        عجب گر بود راهم از دست راست       که از دست من جز کجی برنخاست        دلم می‌دهد وقت وقت این امید         که حق شرم دارد ز موی سپید        عجب دارم ار شرم دارد ز من    که شرمم نمی‌آید از خویشتن     نه یوسف که چندان بلا دید و بند      چو حکمش روان گشت و قدرش بلند       گنه عفو کرد آل یعقوب را؟      که معنی بود صورت خوب را        به کردار بدشان مقید نکرد       بضاعات مزجاتشان رد نکرد         ز لطفت همین چشم داریم نیز      بر این بی‌بضاعت ببخش ای عزیز       کس از من سیه نامه تر دیده نیست   که هیچم فعال پسندیده نیست       جز این کاعتمادم به یاری تست        امیدم به آمرزگاری تست     بضاعت نیاوردم الا امید         خدایا ز عفوم مکن ناامید»

[10] - فریدون مشیری: « تفنگت را زمین بگذار      که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار     تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن     من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن        ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریزِ از مهر تو      ای با دوستی دشمن       زبان آتش و آهن      زبان خشم و خونریزیست      زبان قهر چنگیزیست       بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید        فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید      برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار      تفنگت را زمین بگذار         تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو     این دیو انسان کش برون آید       تو از آیین انسانی چه می دانی؟        اگر جان را خدا داده ست    چرا باید تو بستانی؟        چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را       به خاک و خون بغلتانی؟         گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی   و حق با توست         ولی حق را برادرجان، به زور این زبان نافهم آتش بار          نباید جست!        اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار،      تفنگت را زمین بگذار! »

[11] - گیرم در دعای افتتاح برای خداوند چنین مقامی قائل شوند که : «ستایش خدای را که درهم شکننده سرکشان و نابودگر ستم‌کاران و... است.» «وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارینَ مُبیرِ الظّالِمینَ و...»؛ تو را چه مقامی رسیده است که چنان خداگونه شوی که این عنوان از خداوند ستانده، پیامت را با «بسم الله قاسم الجبارین» آغاز کنی و قهر چیرگی خداوندی را در زمین با شوری آنچنانی نمایندگی کنی؟!

[12] - سعید حنایی (۱۶ فروردین ۱۳۴۱ – ۲۸ فروردین ۱۳۸۱) یک قاتل زنجیره‌ای بود که کارگران جنسی را با انگیزه‌های دینی در مشهد به قتل می‌رساند. و در ۴۰ سالگی در مشهد اعدام شد از مرداد ۱۳۷۹ تا مرداد ۱۳۸۰، ۱۶ زن را به قتل رساند. فردی مذهبی با سابقه حضور در جبهه بود که در کلاس‌های قرآن شرکت می‌کرد. اهالی محل می‌گفتند فردی آرام و سر به زیر بود، ولی همسرش گفت که «او به جامعه بدبین بود.» او در تمام جلسه‌های بازپرسی و دادگاه، انگیزه‌اش را دینی و خیرخواهانه و با هدف از بین بردن «فساد در جامعه» عنوان می‌کرد وی در یکی از مصاحبه‌هایش گفت:«تا پیش از کشتن این آدم‌ها، باران نمی‌آمد و قحطی شده بود. همین که اطراف حرم را از وجود زن‌های تن‌فروش پاک کردم، باران آمد. آن موقع فکر کردم که باران به معنی تأیید اعمال من توسط خداست»

[13] - قتل‌های زنجیره‌ای، به کشتار برخی از شخصیت‌های سیاسی و اجتماعیِ منتقد نظام جمهوری اسلامی در دههٔ هفتاد خورشیدی، در داخل و خارج از ایران، گفته می‌شود که به گفتهٔ برخی از منابع، با فتوای برخی از روحانیون بلندپایه و به دست پرسنل وزارت اطلاعات در زمان وزارت علی فلاحیان (وزیر اطلاعات دوران ریاست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی) و قربانعلی دری نجف‌آبادی (اولین وزیر اطلاعات در دولت محمد خاتمی) انجام شد این قتل‌ها از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۷ ادامه داشتند.

[14] - آیت‌الله سیداحمد علم‌الهدی در صفحه اینستاگرام خود در پاسخ به این پرسش که "بدحجابی بدتر است یا اختلاس؟" گناه بدحجابی را بالاتر از اختلاس دانست ‌

[15] - در قتل‌های محفلی کرمان که در سال ۱۳۸۱ در کرمان اتفاق افتاد. ۶ تن از اعضای بسیج یکی از مساجد کرمان ۵ نفر (احتمالا بعلاوه 12 نفر دیگر) از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند این افراد در بازجویی‌ها با اشاره به شنیدن سخنرانی محمدتقی مصباح یزدی آن را دلیل اعمال خود دانستند که گفته بود «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمی‌کنند، خودشان می‌توانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» مصباح یزدی با فرستادن نامه‌ای به دادگاه صدور فتوا را تکذیب نمود. اما گفت تمام سخنانش در کرمان «استنساخ از منابع معتبر فقهی بوده‌است.»

[16] - مسمومیت‌های زنجیره‌ای در مدارس دخترانه ایران دسته‌ای از رخدادهای عمدی و دنباله‌دار بود که در طی آن، دانش‌آموزان تعداد زیادی از مدارس ایران به شیوه‌ای مشکوک مسموم شدند. این رخداد از ۹ آذر ۱۴۰۱ تا فروردین ۱۴۰۲ ادامه داشت و از یک دبیرستان دخترانه در قم آغاز شد؛ پس از آن، صدها دانش‌آموز در ۶۰ مدرسه قم - که بیشتر، مدارس متوسطه اول و دوم دخترانه بودند - مسموم شدند؛ این رخدادها منحصر به قم نبوده و دامنه آن به شهرهای دیگری در سراسر ایران، همچون بروجرد، ساری، اردبیل، تهران، فردیس، خوزستان، کرمانشاه، نیشابور و مشهد نیز کشیده شد. بیشتر این دانش‌آموزان، دختر بودند و در موارد انگشت‌شماری مسمومیت در مدارس پسرانه نیز گزارش شده است. درگذشت یک دختر قمی به این حملات، منتسب شده است به گزارش محمدحسن آصفری، عضو کمیته حقیقت‌یاب مجلس شورای اسلامی، تا ۱۵ اسفند بیش از پنج هزار دانش‌آموز در ۲۵ استان و حدود ۲۳۰ مدرسه درگیر این حادثه شده‌اند.  عامل این رخدادها مشخص نیست؛ اما گمانه‌زنی‌هایی درباره نقش گروه‌های افراطی شیعه، فرقه‌های دینی مرتجع، طالبانی و هزاره‌گرایانه (معتقدان به نزدیکی ظهور مهدی) انجام شده است که به شکل‌های گوناگونی مخالف درس خواندن دختران هستند. رهبر جمهوری اسلامی: «این یک جنایت بزرگ و غیرقابل‌اغماض است.»

[17] - روزی میان دو هنرمند بزرگ و سرآمد کشورمان، یکی در هنر نقاشی و زیباشناختی، و دیگری از سرآمدان هنر آواز و موسیقی، مشغول بحث رایج روز، یعنی موضوع حجاب زنان بودیم، که به طنز مدعی شدم که «این تقصیر خداوند است که زیبایی را در زنان منحصر کرد، تا حسادت مردان را از نِِمود و برور زیبایی آنان برانگیخت، تا گشودن چهره، و حجاب برداشتن از زیبایی‌شان، اینقدر برای ‌زنان هزینه زا شود، تا آنجا که یک جریان و یک اندیشه تمام توانش را در طول تاریخ بشر، بر این امر نهاد، تا زنان را در پستوها، و یا زیر حجابی دائم مستور و زندانی بگذارد، و اسیر اجبار و زورگرداند!»، اما با پاسخ غیرمنظره‌ایی مواجه شدم که «هرگز چنین نیست، خداوند زیبایی را اتفاقا در جماعت نران بیشتر از مادینگان نهاد، و همانگونه که در حیوانات مشهود است، و زیبایی در انحصار نران‌شان است، همچنان که میان مرغ و خروس، خروس بسیار زیباتر و پر از رنگ و لعابتر و برانگیزاننده تر از مرغ است، بوقلمون‌نر، شیرنر و... به همین سیاق از ماده اش زیباتر است و...، زیبایی مادینگان هرگز قابل مقایسه با زیبایی نران نبوده، و بیشتر برانگیزاننده نیست. و در مورد انسان نیز همین گونه است، و مردان در داشتن آیتم‌های زیبایی تن، از زنان پیشترند و...» اینجا بود که به تاثیر هنر ادبیات در ذهن خود پی بردم، که زیبایی را در فرشتگان، و فرشتگی را در زنان محدود کرده، و این را به بدن و ساختار جسم مادینگان هم تعمیم داده بودم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ریاست جمهوری پزشکیان می‌رود تا ثابت کند که ساختار قدرت چطور مردان درستکار سیاست ایران را در خود هضم، و به سوی نابودی و بی اثری می‌برد. سیستمِ نخبه‌کش مابانه‌ایی که می‌رود تا جرات و جسارت را در بین نخبگان کُشته، تا انسان درستکردار و با وفایی جرات ورود در این مسیر را نکند، و راه همواره تنها برای میدانداری ابلهان ناچیز، پوپولیست‌های مردم فریب، خیانتکاران به ملک و ملت، دست نشاندگان به باندهای مافیایی و... باز بماند که بله قربان‌گو، مطیع و فرمانبردار پس پرده‌اند و دست به روی سینه مجری‌اند و یا "حاجب الدوله‌هایی" بی بهره از عزت نفس و...؛ چنین روندِ نامیمونی صحنه حاکمیت ایران را از عرصه‌داری و میدان‌داری انسان‌های درستکردار، پرهیزکار، پاکنهاد و... تهی خواهد کرد، و سقوط بیش از پیش ایرانیان و ایران را در چاله فساد و چاه سقوط تسهیل و نزدیکتر می‌کند.

مسعود پزشکیان از پاکترین‌های چنته سیاسی فعالان صحنه کنونی بود، که در دنیای سیاست، در بیش از سه دهه گذشته بدست آمد، و او را ایرانیانی با دستان خود، و به پشتوانه رای‌شان، به دم تیغ هزارتوی سیاستِ حاکم بر سیستم قدرت، اعزام کردند، تا بلکه این بار کج را، کمی به مدار، و تنظیمِ منطقی و سامانِ قابل دفاعِ حداقلی باز گرداند، تا بلکه انقلابیون واقعی که خواهان مجد و عظمت ایران و ایرانیان هستند، و رزمندگان خاکِ جنگ چشیده سابق، که برای دفاع از این آب و خاک و مردم، جان و زندگی خود را در طبقِ اخلاص نهادند، و مدافعان انقلابی که به آزادی، کرامت و استقلال ایران و ایرانیان برخاستند و اندیشند و... بتوانند سری در این سرای نابهنجار بلند کنند، و حرفی برای گفتن در بین مردمی ناراضی داشته، بتوانند تا حدی از عملکرد خود دفاع کنند، و کمی از شماتت مردم، و طعنه‌های جانسوز رقیب بِرَهند، که آری چنین ظرفیتی هم هست، و می‌توان بازی کرد، اصلاح کرد، تحول آفرید، و یا بر اسب قدرت لگام زد، از چپاول و غارت بیت المال کاست، متخلفان را به دادگاه سپرد و...

پزشکیان را می‌توان شاگرد و همتایی برای مردان پاک سرشتی دانست که پیش از او، این دالان (ماز) تودرتوی گرفتار در مثلث معروف زر و زور و تزویر را وجب کردند، و در حد و توان خود، کم و بیش زحمت کشیدند، و تاوان دادند؛ افرادی همچون سید محمد خاتمی، میرحسین موسوی، بهزاد نبوی، سید مصطفی تاجزاده و دهها هزار انسانی که تشنه خدمت به مردم و میهن خود بودند، که در این گردونه ویرانگرِ اعتبارِ ارزش‌های انقلابی، اخلاقی، انسانی و...، به تاراج خزان پائیزی روابط نامتوازنی رفتند که بین مردم و قدرت بدان گرفتار آمدیم، حرکت سرمایه سوزی که چنان تسمه‌ایی از گرده جامعه مدنی، مسالمت‌جو و اصلاح‌خواه ما کشید که زخم آن در تاریخ سیاست ایران، به عنوان یک سند قابل مطالعه از انحراف در یک انقلاب مردمی و رهایی بخش، در کوچه‌های سیاست ماکیاولیستی معاصر، مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.

مسعود پزشکیان آخرین برگ اصلاح‌طلبان در چنین جو و فضایی است، که در چند دهه‌ گذشته می‌شد، و باید رو می‌کردند، تا در اصلاح این ساختار به بیراهه برده شده فعالیت کند، و در سراپرده آلوده به نظامات نابهنجار قدرتِ کشور تلاشی اصلاحگرایانه داشته باشد، تا بلکه همه به این نتیجه نرسند که این بختک پهن‌پیکر شکل گرفته در بین انقلابیون اصلاح شدنی نیست [1] ، بختکی که تمام ظرفیت های ناظر و اصلاحگر قانونی را بی اثر کرده است.

شولایی هزار تیکه، و دوخته شده بر تن حاکمیت ج.ا.ایران، که هر تیکه‌اش گاه به محافلی ختم می‌شود که در ویرانی احزاب و تشکل‌های صنفی و سیاسی قانونی و شفاف، به مافیایی طغیانگر، فاسد، چپاولگر و... تبدیل و متصل شده‌اند، مافیایی قدرتمند که در زیر سایه خود می‌تواند افرادی موثر را سازمان داده، که می‌توانند درست خلاف منافع و امنیت ملی کشور، تصمیماتی خارج از مدار قانونی بگیرند، اجرا کنند، و البته در یک کاپیتولاسیون نانوشته، و اما اجرا شده، از زیر تبعات خسارتبارِ تصمیمات شان بُگریزند و محکمه‌ایی، ناظری و نهاد قانونی جرات نکند، حتی بعد از رسوایی و برملا شدن‌شان، تعرضی به آنان داشته، و از آنان سوال کند، حساب‌کشی نماید، و پرونده‌ی فساد و خلاف‌شان به راحتی بسته، و از نظرها دور می‌گردد و...، و بدین ترتیب تمام خسارت اعمال‌شان را سرشکن کرده، از کیسه مردم، ایران، انقلاب و... برداشته، و هزینه می‌کنند.

سرنوشت عبرت و سوال انگیزِ تمام رهبران انتخابی این مردم، چه آنان که با آرای نیم‌بند، سفارشی، رانت بر کرسی نمایندگی این مردم دست یافتند، چه آنان که با اقبال، آرایی بزرگ و خواستی جمعی و مردمی، بر این کرسی تکیه زدند، حکایت رسوای دالان‌های تو در توی میدانِ سیاست نابکاری دارد که مردانِ مرد را هم ناکار می‌کند، اهل سیاست را هم حذف و باطل کرده، آرمان‌ها را در لبِ مستِ بخدمتِ خدمتگذاران نیز خشک، و آرزویی ناشدنی نمایش می‌دهد، تا تغییر و تحول‌خواهان، آرزوهای پاک خود را، یا به گور برند، و یا در کنج خانه‌های خود، لب به دندان گزیده، اشک ندامت و خسران بریزیند، چراکه روی سندان سفت و اصلاح ناشدنی وضعیت کنونی، حتی چکش‌های سنگین وزن این ملت هم، درهم شکستند، تا به زعم جزایر فاسد قدرت، ناامیدی را در دل جامعه تزریق کنند و...، جامعه را به عقب نشینی از مطالبات خود مجبور نمایند،

تا آنجا که می‌بینیم، گاه حتی کسانیکه وقوع انقلاب 57، و نتیجه آن "جمهوری اسلامی" را ناشی از نفوذ و توطئه بریتانیا و...، و یا تصمیم و سیاستِ قدرت‌های بزرگ در نشست گوادلوپ [2] می‌دانند نیز، این مدعا و تحلیل خود، و نتایج آنرا در مورد خیزش گذشته نادیده می‌گیرند، و در عالم ناامیدی از اصلاح و تغییر، چشم به دونالد ترامپ (رئیس جمهور نامتوازن امریکایی) می‌ببندند، که او نیز به کمک بنیامین نتانیاهو (نخست وزیر متجاوز، رسوا و جنایتکار اسراییل)، به رهایی آنان چشم اقبالی بیندازد، و راه خلاصی برای آنان بگشاید!

حال آنکه بسیاری به تجربه آموخته‌ و دیده‌اند که آزادی را نباید از میان داشته‌ی کوله سربازان متجاوز خارجی دید، آزادی و کرامت را در کوله‌ی آنان نمی‌گذارد، این را حتی اهل هنر این مرز و بوم هم فهمیده‌اند، که غرق در هنر خود، از دنیای سیاست به دورند، چه رسد به استخوان خردکرده‌های انقلاب 57، و شاهدان چند دهه تحولات بعد از آن، در جهان سیاستِ خاورمیانه‌ایی و جهانی قدرت‌هایی این چنینی.

اما وقتی چشم‌ بسیاری به اصلاح و یا تحقق وعده‌های آخرین رئیس جمهور منتخب نیز، حتی در شرایط سخت جنگی، و یا "نه جنگ نه صلح کنونی"، که باید بیشتر هوای ملت را داشت، سفید شد و می‌شود، که پزشکیان مثلا شاید بتواند کمترین مسایل و از جمله فیلترینگ و محدودیت را از شبکه‌های ارتباط اینترنتی، و فضای مجازی این مردم مظلوم را بردارد، که این روزها در زندگی‌شان تعیین کننده شده است و...، به برخی شاید باید حق داد که در عین روشن بودن بطلان راهبردشان، حق داشته باشند، که لجاجت کنند، و به منجی خارجی چشم بدوزند و... چرا که به قول خودشان دیگر خسته شده‌اند، "باداباد! هر چه شود از این بهتر است". در شرایط چنین انسدادی، انسان می‌ماند به چنین آدم‌هایی چه بگوید، و چگونه بر آنان بر این امید واهی خرده بگیرد.

البته ناگفته نماند که گروهی چنان در یاس غرق شده‌اند که حتی اقدامات مثبتِ مسعود پزشکیان در مهار سم مهلک حضور شرطه‌های گشت ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر را هم نمی‌بینند، که در این زمینه، دولت پزشکیان با همه مشکلاتش، تا کنون موفق عمل کرده است، و اجرای قانون منحط «حجاب و عفاف» را که چیزی جز عناد و لجاجت بیشترِ ملت در برابر حاکمان را در پی نداشته و ندارد را، و به واقع حمله ایی به کرامت و آزادی انسان‌هاست را، در این چند ماهه ریاست جمهوری خود مهار کرده است، اما اینکه تا کی بتواند زیر فشار همه جانبه اقلیت قدرتمند خواستار بازگشت دوباره این اشتباه فرهنگی، اجتماعی، مذهبی، سیاسی به خیابان‌ها مقاومت کند، البته خود جای تامل دارد، اما آنچه مسلم است او و دولتش تا کنون که ایستاده‌اند ...

اما بزرگترین خیانتی که در حقِ حقوق شهروندی، ناشی از بخش‌های ناظر بر ظرفیت "جمهوریت" در قانون اساسی انجام پذیرفت، قطع ارتباط رئیس جمهور با مردم انتخاب کننده او بود، که رئیس جمهور را از فردای انتخاب، به اسیری بدون پشتوانه مردمی و خیابانی، در بین جزایر قدرت تبدیل کرده‌اند، تا مدافعان حفظ وضع موجود بتوانند، هر بلایی که خواستند، سر نمایندگانی چون او آورده، آنان را یا تبدیل به موجودی مطیع خود کنند، و یا به عقب نشینی از آرمان و شعار خود وادار نمایند که در هر دو صورت، چنین نماینده‌ایی بازنده بین مردم و حاکمیت خواهد بود.

و کار را به جایی رسانده‌اند که پر بیراه نیست اگر گفته آید که «شهید اول این انقلاب» [3] اول "جمهوریت" و سپس "اسلامیت" آن بود، چراکه در سو استفاده، زیاده‌روی، و تمایل تمامیت‌خواهانه‌ایی که در استفاده از ظرفیت‌های بخش‌های ناظر بر ظرفیت اسلامیت قانون اساسی شد، ترتیبات و قالب‌هایی ناجور ریخته و فراهم آمد و... تا مردم بزرگترین سرمایه‌ها و داشته‌های قابل عبور از نظارت خسارتبار استصوابی خود را روانه پاستور و بهارستان کنند، و این سرمایه‌ها در اسارت هزارتوی قدرتِ شوراهای انتصابی، دولت‌های در سایه، جزایر خودمختار قدرت، ساختارهای قانونی، شبه قانونی و غیرقانونی و... به هرز بروند، و به هرز برده شوند و به ضد خود تبدیل شده، و میان صحنه‌ایی پر از خطر، رقص مرگِ ناکارآمدی، رسوایی، و بی برنامگی، بی‌نظمی و... کنند، و به نابودی بروند.

و ملتی امیدوار، هر بار پیشمان از استفاده خود از ظرفیت‌های انتخاباتی نیم بند، تصمیم به تحریم حضور در انتخابات‌های آتی گرفتند، اما باز از ترس از دست دادن همین ظرفیت‌های سملیک دمکراسی، و بازگشت به استبداد لخت و بی پرده سابق و...، مجبور شوند جام شراب زهرآلود شرکت هرباره در این بازی رسوا را سرکشند، و در انتخابات حضور یابند، و تن به صحنه‌ایی دهند که طعنه رقیب، و خودخوری، شماتت دانندگان راز و... را در پی دارد.

اما چه می‌شود کرد، قدرت تحمیلگر و فاقد اعتقاد به کرامت انسانی، و آقایی مردم، همواره می‌خواهد تا جام‌های زهرآلود نابودی جمهوریت، آزادی، و هل دادن جامعه به سمت تحمل و اجبار، و فساد عادی سازی شده، نهادینه کردن ساختار فاسد و چپاولگر، اندیشه‌های منحط و ضد انسانی و ضد مردمی، (و از جمله حجاب اجباری و تحمیلی، فیلترینگ ارتباطات مردم با فضای ارتباطی و اینترنتی و...) خود را به دست کسانی بر گُرده این مردم بار کند، که یکی از علت‌های اقبالِ رای دهندگان به او، همین مخالفتش با این روند بوده، و این مواضع منطقی و درست او، در برابر این فساد، تحمیل، اجبار و روابط نامتوازن، و قول‌هایی بود که داد، که زیر بار نخواهد رفت، و تسلیم این صحنه نخواهد شد.

اما هزار تویِ قدرت را در این کشور چنان چیده‌اند، که اقلیتی چهار درصدی، [4] ناچیز و زورگو می‌تواند در هر نقطه‌ایی از ایران، و هر زمانی که خواستند، برای این تحمیل و اجبار و... اردوکشی خیابانی داشته باشد، و اما در این سو، حتی رئیس جمهور که قاعدتا وزارت کشورِ صادر کننده مجوز تجمعات زیرمجموعه و در دست اوست، قدرت اینرا هم ندارد که به حامیان خود، مجوز تجمع ضد تحمیل و اجبار دهد، همین رئیس جمهوری که وزارت ارتباطات او کلید فیلترینگ را در ساختار فنی خود دارد، چنان دودوزه استکه نمی‌تواند دستور به خاموشی کلید فیلترینگ داده و...، چرا که پیش از این که بگذارند رئیس جمهوری، چنین در عرصه انتخابات جای گیرد، و رای مردم را به سوی خود جلب کند، او را از بسیاری از اختیارات و ابزار تحول آفرین و تغییر بخش تهی کرده، و قدرت تحول آفرین او را به شوراهایی انتصابی سپردند، و سپس با خیالی راحت از اهرم‌های مهاری که دارند، به مردم اجازه دادند به امثال مسعود پزشکیان، با آن سطح مثال زدنی از صداقت، درستی و پاکی رای دهند، و او را روانه پاستور کنند.

تهران - 10 آذرماه 1404 

 

[1] - و چقدر گفتن این جمله که "اصلاح شدنی نیست"، ناگوار، سخت به زبان آوردنی، و نادرست منظر است، در حالی که اصلاح شدنی هست، فقط باید راهش را یافت تا قدرت را مجبور به پذیرش اصلاحات کرد، همانگونه که پدران ما با تدبیر خود، روزی مظفرالدین شاه قاجار را بر زمین سفت نشاندند و او را مجبور به امضای فرمان پذیرش سیستم مشروطیت و حاکمیت قانون و مردم در قدرت کردند.

[2] - نشست گوادلوپ جلسه‌ای بود که از ۱۴ تا ۱۷ دی ۱۳۵۷، میان رؤسای دولت ۴ قدرت اصلی بلوک غرب (آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی) در جزیره گوادلوپ فرانسه برگزار شد و یکی از موضوعات اصلی آن بررسی وضعیت بحرانی ایران در آن دوران انقلاب ۱۳۵۷ بود. این جلسه به میزبانی والری ژیسکار دستن رئیس‌جمهور وقت فرانسه برگزار شد. جیمی کارتر رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، جیمز کالاهان نخست‌وزیر بریتانیا، هلموت اشمیت صدراعظم آلمان غربی و ژیسکاردستن حضور داشتند. و در مورد قریب‌الوقوع بودن سرنگونی محمدرضا پهلوی شاه ایران توافق حاصل شد که در صورت عدم خروج او از ایران، جنگ داخلی تشدید و ممکن است منجر به مداخله شوروی شده و احتمال پیوستن ایران به روسیهٔ کمونیست را به همراه داشته باشد رهبران کنفرانس گوادلوپ به شاه پیشنهاد کردند که هر چه زودتر ایران را ترک کند. در پی این دیدار، اعتراضات داخلی و مخالفت با خاندان پهلوی افزایش یافت. پس از پایان کنفرانس، حکومت شاه فروپاشید و او، دومین پادشاه خاندان پهلوی در تاریخ ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹، ایران را به تبعید ترک کرد

[3] - جمله ای که از علامه طباطبایی در واکنش به خبر ترور دامادش شهید قدوسی نقل می‌کنند که شهید اول این انقلاب را اسلام می‌دانست و به نوعی معتقد بود که در اثر این انقلاب اسلام در ایران خسارت خواهد دید.

[4] - به قول او که پوستین وارونه پوشید، و خود را مبارزی علیه اقلیتی 4 درصدی می‌دید و معرفی می‌کرد، حال آنکه خود از 4 درصدی‌ها بود، و در خدمت چپاولگرانی از این دست که در دوران شهرداری او در تهران، پرونده های نجومی رقم خوردند، از دیوار سفارت این و آن بالا رفتند و...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn


مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب):

برای ما ایرانیان که بارها مهاجمانی با پرچمدارانی در پیشانی سپاهیانی گران، غرق در سلاح، از شرق به غرب، از غرب به شرق، از شمال به جنوب، و یا از جنوب به شمال، از روی اجساد ما گذشتند، و ما را زیر پای خود له کردند، و از ما برای سده‌ها ویرانه‌ای پر پهنا در زمین نبرد بر جای گذاشتند و...، برافراشتن هر پرچمی، هراس انگیز، اضطراب‌آور است، و زنگ‌های خطر را در گوش‌مان به صدا در می‌آورد.

چراکه هربار این پرچم‌ها را یا بر منارهایی از اجساد، یا سرهای بریده ما، و یا بر بلنداهایی برافراشتند، که از دسترسِ ما چنان به دور بود، که برای سده‌ها مجبور بودیم، آنرا چون خاری در چشم‌های صدمه دیده خود تحمل کنیم، و صدای خشنِ شلاق گونه ووُل خوردنش را میان باد و توفان‌های داغ و مسمومِ سلطه، اجبار، تحمیل، غارت، چپاول، تجاوز، زورگویی و... بشنویم، و از طنین دردناکش، در پائیزِ سرد و خشک زندگی خود زجر بکشیم، صدایی که ارباب زر، زور و تزویر را هر چه بیشتر بر ظلم و تعدیِ خود، حریص‌تر می‌کرد، و برای ما پیامی جز آمادگی برای دادن خون، مال و جان‌هایی بیشتر، یا تن دادن به عَمَلِگی ساخت و ساز بلنداهایی بلندتر، نداشت.

از این روست که برافراشتن چنین پرچم‌هایی، برای خاک نشینان این خاک بلازده، همواره ترسناک و دلهوره آور بوده است، چرا که برافراشته شدنش، نشان از پیروزی، غلبه، قوت قلب، غرور بیشتر ایدئولوک‌های سیطره و سلطه بود، و برای ما معنایی جز دمیدن در شیپورِ جنگ‌های جدید، خاک نشینی، و برخاک افتادن‌ها، آوارگی و ویرانی، و غارت و چپاولی بیشتر از قبل نداشت.

از این روست که برافراشتن پرچم، در دنیای ایدئولوژی‌زده ما خوف انگیز است، دنیایی که گاه مذهب و ایدئولوژی در نقش پرچمدار مردمانی در جهان ظهور می‌کنند، که بیشخواهی افراد و طبقاتی را در پس ماموریت‌هایی از سوی خداوندی آسمانی دنبال می‌کنند، تا خونریزی و ظلم و بیدادِ خود را مشروع نشان داده، فسادش در زمین را توجیه، و به پای خدایی بنویسند، که برای دفاع از خود و خلایق گرفتار آمده‌اش در این بیداد، وعده داده است منجیانی اعزام کند، که برای برخی از ما زمینیان بعد از چند هزاره، هزاران نسل از ما، چشم به افقِ آمدن‌شان سپید گردید، و همچنان در کنار دیگرانی از این دست، منتظر آمدن منجی مانده‌ایم، و این انتظار دیگر همچون ژنی ثابت قدم، در تن ما زمینیان، از نسلی به نسل دیگر، منتقل می‌شود، و ما را دیوانه‌وار مدهوش دوران بعد از ظهور، ندبه‌گرِ ظهور کرده است و... که شاید در پسِ فردایی بیاید، و جهان را پر از داد کند، وز بیداد پاک نماید.

به ویژه در بین پیروان آئین هندو، یهود، مسلمان، مسیحی و... که بر یک رقابت نانوشته تاریخی، هزاره‌هاست که پای می‌فشارند، تا چنین برافراشتنی را بر گوشه گوشه‌ی جهان محقق نمایند، چراکه هر یک خود را حق مطلق، شایسته وسعتی جهانی، و خدایی بر زمین می‌دانند، و از این رو در فرایند کارهای سیاسی رهبران‌شان، مشق آمادگی نبرد، ایجاد شور در بین جنگجویان، برای نبردی شورانگیز همواره بوده است، که بر اجساد این و آن، پیروزی و سیطره خود را جشن باید گرفت؛

بردن رهبران سیاسی میهمان به زیارت «دیوار ندبه» در بیت المقدس/اورشلیم، برای کسانی که از اسراییل دیدار می‌کنند، یا حاضر شدن نارندرا مودی نخست وزیر هند، در مراسم افتتاح ساختمان معبد خدای رام در سال 2023، که بر ویرانه‌ی مسجد 460 ساله ظهیرالدّین محمّد بابر (۱۴۸۳ – ۱۵۳۰ میلادی/ ۸۸۸ – ۹۳۷ ه‍.ق) در شهر فیض آباد (آیودیا) ایالت اوتارپردادش ساخته شد، و اینک حضور او در مراسم برافراشتن پرچم بزرگ و زعفرانی این معبد در چهارم آذرماه (25 نوامبر 2025) گذشته، اوج حضور مذهب در حکومت بود،

تا آنجا که نخست وزیر یک کشور با قانون اساسی سکولار، پلورال (تکثرگرا) و دمکرات، که پای بر اصول سکولاریسم، آزادی مذهبی، و برابری شهروندانش را بر اساس قانون اساسی ناشی از انقلاب آزادیبخش هند تضمین کرده است، اما به عکس در کار مذهب هندو آنقدر غرق می‌شوند که حتی در برافراشتن پرچم معبدی پر از حرف و حدیث نیز، در حد بالاترین مقام رسمی، شخصا در کنار سروزیرِ برهمن (روحانی هندو) بزرگترین و پر جمعیت ترین ایالت خود، و همقدم با رئیس بزرگترین تشکیلات راستگرای افراطی، خواهان مجد و عظمت مکتب هندو شده، از التیام دردهای افراطگرایان، بعد از 500 سال که از برقراری و سپس ویرانی این مسجد می‌گذرد، گفته و از غلبه و پیروزی فرهنگ هندو دم می‌زند، و پیام خیزش جهانی برای عظمت هندوئیسم را می‌دهد!

اما از این مرد سیاست باید پرسید، مگر تطور تاریخی ویران کردن معبدی از یک مذهب، و ساختن معبدی بر ویرانه‌های آن، از مذهبی دیگر را پایانی هست؟! کاری که در این دنیای بخت برگشته ما، تمامی نخواهد داشت، به قول آن فرزانه پارسیگوی ایالت خراسان باستانی‌ام، نتیجه‌ایی ندارد جز این که بگویند: "گفتا که، «کِرا کُشتی تا کُشته شدی زار؟ تا باز کِه او را بُکشد آنکه تو را کُشت!»" [1] مگر در این تفکر که جان آدمیان به ارزانی قربانی بر پی معابد، این چنین ارزان است، مَگر معبد کُشی را پایانی است؟!

و یا آن هموطن‌ِ متهور و تریبون‌دار ما، که دلی پرشور برای تاختن و تازیدن دارد، اما حتی الفبای تاختن را نیز نمی‌داند، و بی محابا لاف سخن تازیدن تا دل ثروت و قدرت این و آن می‌زند، و از آرزوهایی که معمولا باید در پس پرده، و یا در گوشه‌ی دل‌های تمامیتخواه و توسعه طلب خود نگهدارند، جار می‌زند، و در نتیجه به تحریک دیگران مشغول است، و نتیجه عملِ چنین لاف‌زنانی این است که امروز دنیا (اروپا، امریکا و...)، با همه اختلافات خود با هم، در احساس خطر از چنین تفکراتی در کشورمان، وحدت یافته، و در کنار اسراییل، ایران و ایرانیان را نقطه‌ایی کثیف می‌ببینند، [2] که توسط ناپاکی همچون بنیامین نتانیاهو، باید از صفحه روزگار پاک شود!

 و این آرمان‌داران بیخرد، چنان از منویات دل خود، با همه‌ی جزئیاتش، در ملا عام سخن می‌گویند، و از آمادگی خود برای برافراشتن چنین پرچم‌هایی، بر فراز کاخ‌های دیگران (کاخ سفید مقر رهبری امریکا)، و یا تبدیل آن به حسینیه می‌گویند، [3]  که گویا می‌خواهند همه دنیا را بر علیه ایران و ایرانیان بشوارنند، چرا که همه را به هماوردی در میدانی فرا می‌خوانند، که حتی آمادگی دفاع از خود را نیز، به اندازه کافی در آن ندارند، و آدم شک می‌کند که این بیخردان در این هماورد طلبی‌ها، و رقابت‌جویی‌های مذهبی، به دنبال چه هستند، که این چنین رجزخوان شده اند؟! آیا به نابودی خود و اطرافیان‌شان نظر دارند، یا به نابودی دیگران می‌اندیشند؟! آیا اینان از جواسیس دشمن‌ند، که بهانه برای جنگ و نبرد او می‌تراشند، و یا به لو دادن طرح‌های بلندمدتِ خود و همفکران خود، اینچنین بی‌موقع، حریف را به آمادگی فرا می‌خوانند؟!

دنیای اهداف این برافراشته کنندگان پرچم‌های مخوف و خونین، تن انسانیت را می‌لرزاند، و آدمی را به اندیشه وا می‌دارد، که آرمان‌های خونین و خطرناک آنان برای رونق معابد، و توسعه قدرت خود، چطور صلح و آرامش بشر را به خطر انداخته، در حالی که به قول شیخ بهایی در این معابد « جمعی به تو (خداوند) مشغولُ و تو غایب ز میانه»، [4] حال آنکه روزی آدمی باید دست از کندن چاه‌ و چاله‌های عمیق از مسیر زیست انسانی بردارد، و به دیگران اجازه دهد، در فضایی بهتر، با ذهنی آسوده و فارغ از چنین جنگ‌های بی حاصلی، راه درست زندگی کردن را بیابد، در چنین بستری، زندگی بسازد، نه اینکه همواره با مرگ و نابودی و ویرانی دست به گریبان باشد.

چه کسی بهتر از نارندرا مودی (نخست وزیر هند)، می‌داند، که چگونه اقلیت مسلمانِ شهر کوچک فیض آباد (آیودیا)، و بعدها کل جامعه اقلیت بزرگ مسلمان هند، اسیر و گرفتار خدعه و نیرنگ سیاسی راستگرایان همکار او در حزب BJP شدند، تا راستگرایان افراطی هندو، موج سیاسی‌ایی به پا کنند، و بر این موج سوار شده، در پناه شعار احیای آئین هندو در هند، و افروختن آتشِ ملیگرایی مذهبی، در دلِ توده‌های پاکدل هندو، زمینه ساز کسب قدرت سیاسی برای خود شوند،

و البته هم موفق شدند تا سوار بر این موج خدعه و نیرنگ، قدرت را در قبضه خود گرفته، و اکنون سوار بر اسب چموش قدرت، بر بدن انسانیت بتازند، پرچم‌های مخوفِ مردم فریب را، برافراشته ساخته، مناره‌ها، بلنداها و کنگره‌ها را به تسخیر در آورند، و در زمین فتنه خیز مذهب، تغارِ کسبِ قدرت سیاسی خود را بِقاچند، کاری که هم دنیای سیاست، و هم مذهب را به خدعه و نیرنگ خواهد آلود، و به تمام نابود خواهد کرد، و این رنسانس فرهنگی که نخست وزیر هند از آن سخن می‌گوید، به واقع در پس این تزویر، اتفاق خواهد افتاد تا هند نیز بار دیگر از وجوه ستمگری مذهب، دوری جسته، آن را از این بلیه بِزُداید.

سیاستمدار کهنه‌کاری همچون نارندرا مودی فراموش می‌کند که او نخست وزیر و رهبری برای هندی‌هاست، از هندو، مسلمان گرفته تا همه شهروندان دیگر در زیر حاکمیت او، که هر چند ممکن است در دین و آئین با او گونه گون باشند، اما در انسانیت یکی خواهند بود، و ویران کردن مسجدی (1992)، و ساختن معبدی بر جای آن (2023)، و برافراشتن پرچمی با این همه تشریفات (2025)، بر کنگره آن، به واقع انگشت در زخم دیگران کردن است، و تخم کینه‌ای را خواهد کاشت که بعدها شاید هزاران خون را در پی داشته باشد.

همانگونه که ظهیرالدین بابر گورکانی هم وقتی مسجدی را میان خیل معابد هندو بنا می‌نهاد، که چون انگشتی در زخم آنان بود، و باید می‌دانست که تخم عداوتی می‌کارد که 460 سال بعد، بهای آن را دیگرانی خواهند پرداخت، که هیچ نقشی در ساخت و ساز این معبد و مسجد نداشتند، و این چرخه‌ایی از خون و دشمنی است که هر از چند سده، حمامی از خون، برکه‌هایی از جنایت و غارت و چپاول جان‌ها در پی خواهد داشت.

حال ببینیم در مراسم برافراشتن پرچم بر کنگره‌ی معبد رام، توسط این بالاترین مقامات رسمی و اجرایی هند، چه گفته شد، گزارش زیر را ارگان رسمی سازمان RSS (راستگرایان افراطی هندو) از این واقعه سیاسی – مذهبی تهیه، و در سایت خود "ارگانایزر" منتشر کرده است:

 تهران - 6 آذرماه 1404 برابر با 27 نوامبر 2025

برافراشتن پرچم آیودیا : سخنان مهم نخست وزیر مودی هنگام سخنرانی در مورد رنسانس فرهنگی و شکوه تمدن هند  [5]

پس از برگزاری مراسم برافراشتن پرچم بر فراز معبد زادگاه حضرت خدای رام در آیودیا، نخست وزیر نارندرا مودی پیام رنسانس فرهنگی و احیای شکوه تمدن باستانی هند را انعکاس داد. در اینجا بخش‌های محوری سخنان نخست وزیر برای جهانیان جهت ارتباط با میراث مذهبی و بزرگداشت آن آمده است!

نخست وزیر هند نارندرا مودی در حال سخنرانی 

در مراسم برافراشتن پرچم معبد رام

25 نوامبر 2025 (4 آذر 1404) ایالت اتارپرادش هند

آیودیا : سرزمین مقدس بهارات (هند) امروز 25 نوامبر شاهد لحظه‌ای تاریخی در تاریخ تمدن خود است، زیرا پرچم زعفرانی رنگ [6] در سرزمین مقدس زادگاه خدای رام، آیودیا، برافراشته می‌شود. این رویداد، احیای شکوه تمدنی و فرهنگ هند را نشان می‌دهد. در طول این رویداد تاریخی، پیام نخست وزیر نارندرا مودی نمادی از بیداری فرهنگی است. نخست وزیر درباره عظمت میراث دینی صحبت کرد. در اینجا بخش‌هایی از سخنان مهم نخست وزیر خطاب به جهانیان از سرزمین مقدس آیودیا آمده است.

 

رنگ زعفرانی، (ذکر) "اوم" (ॐ) و تصویر درخت آبنوس کوهی [7]، شکوه حاکمیت رام را مجسم می‌کند

«این پرچم مقدس فقط یک پرچم نیست. این پرچم تجدید حیات تمدن هند است. رنگ زعفرانی، نشان سوریاوانش [8] ، کلمه «اوم» و درخت کوویدارا، نماد ملت خدای رام هستند این پرچم یک تصمیم، یک موفقیت، داستانی از مبارزه برای آفرینش، شکلی فیزیکی از مبارزه صدها ساله است. برای هزاران قرن آینده، این پرچم فریادگر ارزش‌های خدای رام خواهد بود. حقیقت دارما [9] است [10] . نباید هیچ تبعیض یا دردی وجود داشته باشد و صلح و شادی برقرار است. نباید فقری وجود داشته باشد و هیچ‌کس درمانده باشد».

نماد تمدن هند

«امروز، نتیجه چند سده عبادت است، که شعله مقدس آن به مدت ۵۰۰ سال بدون تزلزل در ایمان یا فداکاری‌اش روشن ماند. انرژی الهی حضرت خدای رام اکنون به شکل این پرچم مقدس در معبد بزرگ محفوظ است. این پرچم صرفاً یک نماد نیست، بلکه نمایانگر تجدید حیات تمدن هند است. امروز، آیودیا شاهد یک لحظه تاریخی از بیداری فرهنگی است. ملت هند و جهان غرق در ارادت به خدای رام هستند. قلب هر پیرو خدای رام سرشار از رضایت عمیق، سپاسگزاری عظیم و شادی الهی است، زیرا زخم‌های چند صد ساله در حال التیام هستند.»

معابد ساپت منعکس کننده آرمان‌های خدای رام است

«من از همه شهروندان می‌خواهم که هنگام بازدید از معبد رام، از ایوان‌های ساپت [11] نیز دیدن کنند. این ایوان‌ها ارزش‌های ایمان، دوستی، وظیفه و هماهنگی اجتماعی را تقویت می‌کنند.»

آرمان‌های خدای رام به غلبه بر تأثیر مکالی [12] کمک می‌کند

«تا سال ۲۰۴۷، زمانی که صدمین سالگرد استقلال هند را جشن می‌گیریم، باید یک هند توسعه‌یافته را تضمین کنیم. چند روز پیش گفتم که در ۱۰ سال آینده، هدف ما رهایی هند از ذهنیت بردگی است. متأسفانه، تأثیر آنچه مکالی تصور کرده بود، حتی گسترده‌تر شد. ما به استقلال رسیدیم اما نتوانستیم خود را از احساس حقارت رها کنیم. ما کم‌کم به این باور رسیدیم که هر چیزی که منشأ خارجی داشته باشد برتر است و هر چه مال خودمان باشد پست‌تر.»

دموکراسی در دی‌ان‌ای هند است؛ خدای رام رونق اقتصادی را به آیودیا آورد.

«گفته می‌شد که قانون اساسی ما از قوانین اساسی خارجی الهام گرفته شده است، اما حقیقت این است که هند مادر دموکراسی است. دموکراسی در DNA ماست. از زمان قرار گرفتن تجسم خدای رام در معبد (pran pratishtha)، نزدیک به 450 میلیون نفر از پیروان معبد رام از آیودیا بازدید کرده‌اند. [13] این سرزمین مقدس شاهد ورود 450 میلیون نفر بوده است که تحول اقتصادی قابل توجهی را برای آیودیا به ارمغان آورده است.»

 

معبد رام، ساخته شده بر ویرانه های مسجد بابری 

در شهر فیض آباد (آیودیا) در ایالت اوتارپرداش هند

 

[1] - آنچنان که فرزانه خراسان، ناصر خسرو قبادیانی سرودند که :   «چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت     نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت              این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند      انگور نه از بهر نبید است به چرخشت        عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده       حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت     گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟      تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت!»     انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس          تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت»

[2] - «فردریش مرتس» صدراعظم آلمان در حاشیه نشست «گروه هفت» در کانادا با شبکه تلویزیونی ZDF آلمان به نقش مُخرب رژیم صهیونیستی در خاورمیانه اذعان کرد و گفت: «این کار کثیفی است که اسرائیل برای همه ما انجام می‌دهد.»

[3] - دکتر حسن عباسی (زادهٔ ۱۳۴۵ ازنا) سخنران و نظریه‌پرداز توطئه ایرانی است. (مدیر اندیشکده یقین) : «ما باید کاخ سفید را به حسینیه بدل کنیم دوم بر سر زنان شأن حجاب می‌کنیم سوم کلیات دین اسلام را می‌بایست بپذیرند، چهارم قانون همجنس بازی را باید ملغی کنند، پنجم سیستم فساد را باید جمع کنند، شش اینکه امسال فرانسه تصویب کرد که محارم حتی بتوانند با هم ازدواج کنند به شرط اینکه بیش از ۱۵ سال داشته باشند باید ملغی شود زیرا جمهوری اسلامی ایران این انحطاط اخلاقی و فساد را بر نمی‌تابد.»

[4] - تا کی به تمنای وصال تو یگانه       اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه      خواهد به سر آید، شب هجران تو یا نه؟        ای تیر غمت را دل عشاق نشانه     جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه        رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد          دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد          در میکده رهبانم و در صومعه عابد         گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد            یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه          روزی که برفتند حریفان پی هر کار          زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار          من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار          حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار           او خانه همی‌جوید و من صاحب خانه            هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو          هرجا که روم پرتو کاشانه تویی تو              در میکده و دیر که جانانه تویی تو        مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو           مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه            بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید      پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید        عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید        یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید        دیوانه نیم من که روم خانه به خانه       عاقل به قوانین خرد راه تو پوید        دیوانه برون از همه آیین تو جوید         تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید       هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید     بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه      بیچاره بهائی که دلش زار غم توست       هرچند که عاصی است ز خیل خدم توست         امید وی از عاطفت دم به دم توست      تقصیر «خیالی» به امید کرم توست          یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

[5] -  Ayodhya Dhwajarohan: Top quotes of PM Modi as he gives message on cultural renaissance & civilizational glory of Bharat

[6] – روزنامه هندو: «معبد آیودیا رام: نخست وزیر مودی پرچم زعفرانی را به نشانه اتمام ساخت و ساز برافراشت، نخست وزیر نارندرا مودی روز سه شنبه پرچم زعفرانی - دارما داوج - را در معبد رام در آیودیا به نشانه اتمام ساخت معبد رام برافراشت. آقای مودی پرچم زعفرانی مثلثی قائم الزاویه، به ارتفاع 10 فوت و طول 20 فوت، که تصویر خورشید تابان نماد شجاعت خدای رام، یک "اوم" (ذکر مقدس هندوها) و درخت کوویدارا را بر خود داشت، برافراشت. راشتریا سوایامسیواک سانگ (RSS)، سارسانگچالک (رئیس) موهان باگوات و یوگی آدیتانت، سروزیر اوتار پرادش نیز در این مراسم حضور داشتند.»

[7] - درخت کوویدارا (Kovidara) یک گونه گلدار مهم است که در سراسر شبه قاره هند و چندین بخش از آسیای جنوب شرقی یافت می‌شود. این درخت با نام‌هایی مانند آبنوس کوهی و درخت ارکیده شناخته می‌شود. اهمیت اکولوژیکی، فرهنگی، دارویی و گیاه‌شناسی آن، آن را به یک گونه گیاهی مهم تبدیل کرده است.

[8] - نام سوریاوانشی، که ریشه عمیقی در تاریخ و اساطیر هند دارد، به معنای واقعی کلمه به "نسل خورشید" یا "متعلق به سلسله خورشیدی" ترجمه می‌شود. این نام از کلمات سانسکریت "سوریا" (خورشید) و "وانشا" (سلسله یا دودمان) گرفته شده است. در سنت هندو، دودمان سوریاوانشی یکی از دو سلسله سلطنتی اصلی است که ریشه آن به سوریا، خدای خورشید، برمی‌گردد. این دودمان از اهمیت بالایی برخوردار است زیرا اعتقاد بر این است که بسیاری از حاکمان افسانه‌ای و صالح، از جمله خدای رام، یکی از خدایان مهم در هندوئیسم، از آن برخاسته‌اند.

[9] - آئین، باید و نبایدهای اخلاق فردی، نظم و سنتی که زندگی این جهانی را ممکن می‌سازد، شامل وظایف، حقوق، قوانین، ارتباطات و... زندگی درست

[10] - Truth is Dharma

[11] - معابد ساپت (Sapt Mandapam) نمایانگر راهنمایان، مریدان و همراهان محترمی هستند که نقش‌های محوری در زندگی خدای رام ایفا کردند، اصحاب آن حضرتند.

[12] -  Thomas Babington Macaulay (1800–1859) مکالی‌گرایی به سیاست معرفی سیستم آموزشی انگلیسی به مستعمرات بریتانیا اشاره دارد. این اصطلاح از نام سیاستمدار بریتانیایی توماس بابینگتون مکالی (۱۸۰۰-۱۸۵۹) گرفته شده است، که در شورای فرماندار کل خدمت می‌کرد و نقش مهمی در تبدیل زبان انگلیسی به زبان آموزش عالی در هند داشت. پروفسور کاپیل کاپور (دانشگاه جواهر لعل نهرو) در سخنرانی خود در سمینار ملی «استعمارزدایی از آموزش زبان انگلیسی» در سال 2001، تأکید کرد که آموزش زبان انگلیسی رایج در هند امروز، تمایل به «به حاشیه راندن یادگیری موروثی» و ریشه‌کن کردن دانشگاهیان از «شیوه‌های فکری سنتی هندی» داشته و در آنها «روحیه خودکم‌بینی» را القا کرده است. بسیاری از ملی‌گرایان هندی از مکالی‌گرایی انتقاد کرده‌اند و ادعا می‌کنند که این مکتب، سنت‌های هندی را در بخش‌هایی مانند امور مالی ریشه‌کن کرده و آنها را با یک سیستم خارجی جایگزین کرده است که کاملاً برای هند نامناسب است. علاوه بر این، آنها ادعا می‌کنند که مکالی‌گرایی باعث شده است که سیستم‌های فکری خارجی بر سیستم‌های فکری هندی، به ویژه سیستم‌های فکری هندو، اولویت پیدا کنند.

[13] - گزارش های منتشر شده توسط مقامات وابسته به حکومت حزب BJP بیانگر آن است که معبد رام در سال 2023 تا قبل از تکمیل شدن 57 میلیون نفر بازدیدکننده داشته است، این آمار در سال 2024 به 160 میلیون بازدید کننده افزایش یافته است، و در ششماهه نخست سال 2025 نیز 230 میلیون نفر از آن بازدید کردند. که این حجم توریست در این شهر کوچک، یک و نیم درصد از GSDP هزار میلیارد دلاری ایالت اوتارپرادش را به خود اختصاص داده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هزاره‌هاست که از آغاز کشتار و از همکُشی انسان‌ها، برای غذا، خانواده، زمین، قلمرو، عقیده، امنیت، حیثیت، مرزها و... گذشته، و آدمی می‌رفت تا به مرحله‌ایی از رشد دست یابد که با ورود به دوره مدرن‌تری در سده بیست و یکم میلادی، از اینگونه جنگ‌های سخیف و سطح پایین، تا حدودی عبور کرده و از آن دست بردارد، و دیگر بر سر چنین مواردی کمتر بجنگد.

اما چنین نشد، و تروریست‌های آفریننده 11 سپتامر 2001 [1] بلایی بر سر غول قدرتمندی مثل امریکا آوردند، که چنان آبرویی از خود در خطر دید، که آغازگر دو جنگ بزرگ و درازدامن گردید، جنگی که بعد از بیش از دو دهه بعد از آن، هنوز مردم منطقه هزینه‌های آن ترور و خشونت اسلامگرایان افراطی را می‌پرازند. جنگ با طالبان (افغانستان) و صدام حسین (عراق)، پیآمد این حمله تروریستی بود، و هزاران کشته، و میلیاردها دلار خسارت روی دست مردم جنگزده و غارتزده منطقه ما گذاشت،

و تازه بعد از سال‌ها جنگ و خونریزی و ویرانی، امریکایی‌ها اکنون افغانستان را دوباره به طالبان بازپس دادند، و این مردم و کشور دوباره در دامن حاکمیت جور طالبانی و داعشی در غلتیدند، و زیر بدترین نوع حکومت‌های مذهبی قرون وسطایی، از بدیهی‌ترین حقوق انسانی محرومند، و در بدبختی و اسارت غوطه می‌خورند،

و البته عراق که در یک کش و قوس بلند، یک سیستم دمکراسی نوپا را تجربه می‌کند، اما اکنون جهان با انواع جنگ‌هایی سخیف درگیر است، و گاه بشر به سان حیوانات، بر سر قلمرو می‌جنگند، و یا با بنیان‌های ایدئولوژیکی که خود را تنها حقیقت مطلق در نظر گرفته‌اند، برای حاکمیت آن بر دیگران، کشتار و غارت می‌کنند!

که آخرین آن نبرد خونبار و ویرانگر اسراییل با مردم غزه و دیگر مناطق فلسطینی‌نشین است، و البته نبرد خونین روسیه، با مردم خلع السلاح شده اوکراین [2]، که قرار بود در صورت خلع السلاح هسته‌ایی، دنیا از آنان در برابر چنین حمله‌ایی حمایت و دفاع کند، اما مردم اوکراین را نقد خلع السلاح کردند، و وعده‌های نسیه دفاع آنان از اوکراین، بر زمین ماند و اوکراین در مقابل هجوم مغول‌وار روس‌ها، تنها گذاشته شدند، و بعد از سه سال ویرانی اوکراین، اکنون سرکرده خلع السلاح کنندگان دیروز، به جای دفاع از این مردم مظلوم در مقابل تجاوز، سخن از تجزیه خاک اوکراین، و جایزه ارضی به متجاوز می‌گوید (نگاه کنید به طرح 28 ماده ایی ترامپ، برای پایان جنگ در اوکراین)! [3]

روشن است که موضوع آخرین نبرد درازدامن ایرانیان در 160 سال گذشته، از 1284 ه.خورشیدی تاکنون، برای کسب حق تعیین سرنوشت، حاکمیت قانون، کسب آزادی و استقلال، محدود کردن قدرتِ مطلقه حُکام و... بوده است، و ایرانیان در مراحل رشد اندیشه ملی خود، چنان اوج گرفتند که به ارزش‌های والایی چون این آرمان‌ها رسیدند، و آنرا سرلوحه مبارزات خود قرار دادند، و این چنین بود که به الگوی دیگر ملت‌های اطراف خود در آزادیخواهی و نفی استبداد تبدیل شدند، و پیشروتر از دیگران کرامت انسانی خود را طلب کردند.

انقلاب 1357 اوج خیزش‌های چند مرحله‌ایی 160 ساله ایرانیان، به منظور دستیابی به کرامت و عزت انسانی بود، و می‌رفت تا ما نیز با عبور دادن خود از نبرد بر سر موضوعاتِ پیش پا افتاده و اولیه، به سان ملت‌های پیشرو، از چنین چالش‌های سخیفی عبور کنیم، اما خیزش 57 پس از پیروزی، در چالش‌هایی سخت و ناگواری گرفتار آمد، که تحقق حقوق بازگفته را با سدهای بلند و سخت گذری مواجه کرد.

پشت پا زدن برخی از پیروزمندان انقلاب 57 به اصول پایه‌ایی، و اهداف انقلابی همچون کسب حق تعیین سرنوشت، داشتن نظام دمکراتیک (مردم سالاری برای چرخش قدرت)، اعتقاد و التزام به تکثر و گونه گونی جامعه، رفع نشانه‌های حاکمیت فردی و طبقاتی، پایان نبرد برای حاکمیت اندیشه‌های خاص و...، باعث شد تا مردم ایران در آستانه پایان پنجمین دهه، که از پیروزی آن خیزش فراگیر گذشته است، افق ناروشنی را در مقابل خود داشته، و در ورشکستی اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، زیست محیطی، حکمرانی و... غرق شوند، و این روزها افق‌های بازگشت به نبردی برای کسب نیازها و حقوق اولیه را در پیش روی خود ببینند، و این چنین است که آخرین و گسترده‌ترین نبرد ایرانیان برای گذار از دوران پیشامدرن، و ورود در دوره مدرن و پسامدرن با مشکل مواجه شد، تا ایرانیان همچنان هاج و واج، به افقی آلوده به شک و تردید بنگرند.

حال آنکه می‌توانست چنین نباشد، و با تحقق وجوه جمهوریت و حاکمیت مردم، همچنانکه بنیانگذار ج.ا.ایران در نوفل لوشاتو پیش از بازگشت از فرانسه به ایران  [4]، و یا آنچه در اولین سخنرانی خود، بر مزار جانباختگان انقلاب در 12 بهمن 1357، در بهشت زهرا تهران، وعده تحقق آن را داد و...، و یا با تحقق وعده‌های به رسمیت شناختن تکثر که ایدئولوگ‌ها و فعالین بزرگ روحانی انقلابی و مبارزی همچون سید محمود طالقانی، سید محمد حسین بهشتی، مرتضی مطهری و... از آن داد سخن دادند، که آزادی بیان، فعالیت احزاب، حق فعالیت مخالف و... را نوید می‌داد، و این که بروزگاه‌های حاکمیت استبدادی از این کشور رخت بر خواهند بست، تحمیل و زورگویی دیگر در این کشور جایی نخواهد داشت و... و ایران وارد مدار کشورهایی می‌گردد که چرخش قدرت در بین آحاد این مردم، بر مبنای شایستگی، علم و انتخابات صورت خواهد گرفت، و نه وابستگی‌هایی جناحی، سیاسی، طبقاتی، اندیشه‌ایی و...، اگر چنین می‌شد، به حتم کشور دچار چنین بن بست و ورشکستگی نمی‌گردید.

اما به رغم این افق روشن، مدرن، امیدآفرین، کشور دچار گردنه‌های ویرانگری همچون "نظارت استصوابی"، محدودیت‌های گزینشی کارکنان و کادر کشور، زیاده خواهی‌های طبقاتی، فردی، جناحی، سیاسی و... شد، که در نتیجه چنین روش و سیاست بدبخت کننده‌ایی، نخبگان و خبرگان واقعی کشور حذف شدند، و مقام نخبگی و خبرگی تنها به طبقه روحانیت تعلق گرفت و محدود شد، فعالیت آزادانه احزاب و رسانه‌ها مختل، و به خودی‌ها محدود شد، انحصارگرایی مطلق قدرت روی خشن خود را نشان داد، تمامیت‌خواهی رسمیت یافت و...،

و از همه بدتر با جایگزینی ایدئولوگ‌ها و ایدئولوژی بسیار منحرف از آرمان‌ و اهداف اولیه انقلاب، با اندیشه ایدئولوگ‌های جریان انقلابی و آزادیخواه، که در کمتر از چند دهه صورت گرفت، باعث شد که تکثر، به تک قرائتی در اندیشه و دین، و وحدت به پراکندگی، و خودی و غیر خودی کردن، و یکه تازی عده‌ایی در عرصه‌های فرهنگ، اقتصاد، رسانه، ثروت، قدرت و... منجر شود.

و در نتیجه آن پروژه ویرانگر و خسارتبار چند دهه‌ایی، درگیری‌های خارجی و داخلی زیادی به وجود آمد، که توان و پتانسیل کشور را در ابعاد مختلف به هدر داد، و توان داخلی را مصرف و منهدم کرد، و کشور و انقلاب را فرسود، و ناتوان و ورشکسته نمود، و امروز بعد از سال‌ها یکه‌تازی خودی‌ها، انسداد سیاسی و...، راه‌های اصلاح امور کشور بسته مانده، و در شرایطی قرار گرفته‌ایم که عملا در گرداب‌ زورگویی خارجی، و ورشکستگی داخلی افتاده، و کشور را بین تسلیم [5] و یا جنگ [6] مُخَیَّر کرده‌اند، که هر دو خسارت محض است، و نابودی ایران، مردم ایران و توان ایرانی را در پی خواهد داشت.

حال آنکه این شرایط بغرنج را، تا حد زیادی، بعد از حمله تروریستی به پایگاه نیروهایی امریکایی در "خُبَر" عربستان [7] و... نیز شاهد بودیم، اما در یک حرکت انتخاباتی داخلی، و با تکیه به پشتوانه مردمی که اصلاح طلبان داشتند، باعث حضور مردم در صحنه انتخابات شده، و با آفریدن حماسه 2 خرداد 1376 و...، شرایط برای حمله خارجی به کشورمان رو به تغییر نهاد، سفرا و نمایندگی‌های خارجی ترک کرده، دوباره به کشور بازگشتند، و خطر جنگ و ویرانی از سر کشورمان دور شد، نابودی پتانسیل بزرگ اصطلاح طلبان و... در کشور، در طی سه دهه گذشته، کشور را از چنین توان بازدارنده‌ایی محروم کرد.

و به رغم این تجربه آشکار و روشن، که کارساز بودن رضایت، مشروعیت، و حضور مردمی و...، و نقش بازدارندگی چنین پایگاه داخلی را در رفع خطر خارجی و داخلی نشان می‌داد، باز همه به فراموشی سپردند که نباید سرمایه‌های کشور و ایرانیان را نابود کرد، و اما این نشد و انسداد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، دیپلماسی در این 28 ساله، اکثریتی از ایرانیان را به شدت آزُرده خاطر کرد، و بسیاری را در حالت ناامید، سرخورده، مهاجر و... راهی کُنج خانه‌ها، خارج کشور، زندان، حصر، بی تحرکی، بی خیالی، بی تفاوت، انزوا و... کرده است،

در چنین شرایطی است که کشور منزوی مثل اسراییل، به امید "تغییر رژیم" در ایران، حملات مستقیم نظامی خود به کشورمان را هماهنگ می‌کند! و نخست وزیر جنایتکار اسراییل که دستش تا آستین در خون ده‌ها هزار زن و کودک و پیر و جوان فلسطینی و...، و بیش از هزار نفر از دانشمندان، مدافعان و مردم عادی ایران آلوده است، در نقش منجی مردم ایران ظاهر شده! اهداف و منافع ملی اسراییل را، در این شکاف بین مردم و حاکمیت در ایران دنبال می‌کند.

چنین شرایطی را، به حتم باید ناشی از پشت کردن به اهداف والاگهر انقلابی و آزادیبخش دانست، که در نتیجه آن، تمامیت خواهی، انحصار، غارت ثروت ملی، حذف، زورگویی، اجبار ، تحمیل و... بر سر ایران و ایرانیان سایه افکند، و دشمنان را به طمع شکست کشور انداخت، و اینگونه شد که آشکارا طرف‌های خارجی از حاکمان بر این کشور، اکنون باج‌خواهی می‌کنند [8] و از تسلیم بی قید و شرط می‌گویند و...،

حال باید دید ایرانیان ساکنان فلاتی که بسیاری از متجاوزان به آن، آمدند و گذشتند، اما این سرزمین و مردمش همچنان باقی‌اند، مردمی که با همه کاستی و افزوده‌های خود، هنوز در کش و قوس ماندگاری می‌جنگند! اما سوال اینجاست که آیا دوباره به شرایط کسب حقوق اساسی خود همچون آزادی، کرامت، حق تعیین سرنوشت، دمکراسی و... دست خواهند یافت؟ و یا اینکه عقبگرد داشته، و مجبور خواهند شد، بعد از عبور از آن مراحل دون گذشته، اکنون دوباره برای همان آرمان‌های دون (غذا، خانواده، ثروت، امنیت، سرزمین، قلمرو و...) دست به سلاح شوند، تا بتوانند از داشته‌های اولیه خود محافظت و حراست نمایند.

آنچه مسلم است راه اساسی و ماندگار بازگشت به شرایط ایدال گذشته، بازگشت به اندیشه "آقایی مردم" است، مردمی‌ که 160 سال است برای به دست آوردن دمکراسی، آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت مبارزه می‌کنند و انتظار تحقق آنرا دارند؛ تنها در چنین شرایطی است که می‌توان مقابل فشار، زیاده‌خواهی، باج خواهی و تجاوز خارجی ایستاد، بازگشت به آرمان‌های این مردم، ایران را دوباره در اوج افتخار خواهد برد، ورنه، باید تن به هر خفتی داد، و این ملت مجبور خواهند شد، آنچه در تاریخ تجربه کرده‌اند را دوباره بچشند و تجربه کنند، و یا آنچه را که استفراغ کرده بودند را، دوباره بردارند و با کراهت تمام در دهان بگذارند.

تهران، یکشنبه 2 آذرماه 1404 برابر با 23 نوامبر 2025

 

ایرانی کشته شده، در میان لاشخورانی آماده دریدن 

و این تنها مردم ایران هستند که می توانند از ایران محافظت کنند. 

[1]حملات ۱۱ سپتامبر که اغلب به صورت عامیانه با عنوان ۹/۱۱ نیز شناخته می‌شود چهار حملهٔ انتحاری هماهنگ‌شده توسط گروه تروریستی اسلامی القاعده علیه ایالات متحده آمریکا در سال ۲۰۰۱ بودند. نوزده تروریست، چهار هواپیمای مسافربری تجاری را ربودند؛ دو هواپیمای اول به برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک و سومی به پنتاگون (مقر وزارت دفاع ایالات متحده) در شهرستان آرلینگتون، ویرجینیا برخورد کردند. هواپیمای چهارم در جریان شورش مسافران در یک مزرعهٔ روستایی در پنسیلوانیا سقوط کرد، جایی که اکنون یادبود ملی پرواز ۹۳ نام دارد. در واکنش به این حملات، ایالات متحده برای چندین دهه جنگ جهانی علیه تروریسم را آغاز کرد تا گروه‌های متخاصم که سازمان‌های تروریستی تلقی می‌شدند و همچنین دولت‌هایی که گفته می‌شد از آن‌ها حمایت می‌کردند را از بین ببرد.

[2] - پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، اوکراین حدود یک سوم زرادخانه هسته‌ای شوروی (که در آن زمان سومین زرادخانه بزرگ جهان به‌شمار می‌آمد) و همچنین ابزارهای قابل توجهی برای طراحی و تولید آن را در اختیار داشت. به‌طور کلی حدود ۱۷۰۰ کلاهک در خاک اوکراین باقی مانده بود که شامل ۱۳۰ موشک بالستیک قاره‌پیمای UR-100N با شش کلاهک، ۴۶ موشک آر تی-۲۳ مولودت(RT-23 Molodets) با ده کلاهک، و همچنین ۳۳ بمب افکن سنگین می‌شدند. به‌طور رسمی، این سلاح‌ها توسط کشورهای مشترک المنافع کنترل می‌شدند. در سال ۱۹۹۴ اوکراین موافقت کرد که این تسلیحات را نابود کند و به معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT) بپیوندد در ۵ دسامبر ۱۹۹۴ رهبران اوکراین، روسیه، بریتانیا و ایالات متحده تفاهم‌نامه‌ای را برای ارائه تضمین‌های امنیتی به اوکراین در رابطه با الحاق این کشور به NPT به عنوان یک کشور غیرهسته‌ای امضا کردند. هر چهار طرف تعهد خود نسبت به احترام به استقلال و حاکمیت و مرزهای اوکراین تأکید می‌کنند. تعهد خود مبنی بر خودداری از تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی اوکراین تأکید می‌کنند متعهد می‌شوند در صورتی که اوکراین، به عنوان یک کشور فاقد سلاح هسته‌ای، قربانی یک اقدام تجاوزکارانه یا هدف تهدید تجاوزی شود که در آن از سلاح‌های هسته‌ای استفاده می‌شود، برای اقدام فوری شورای امنیت سازمان ملل متحد جهت کمک به اوکراین وارد عمل شوند و...

[3] - دونالد ترامپ روز جمعه گفت زلنسکی تا پنجشنبه فرصت دارد این طرح ۲۸ ماده‌ای را تأیید کند. ترامپ روز جمعه درباره آقای زلنسکی گفته بود که «او بالاخره مجبور است این طرح را بپذیرد.» اما روز شنبه لحنش نرم‌تر شد و گفت: «می‌خواهم به صلح برسیم» و تأکید کرد که این آخرین پیشنهاد او نیست و گفت: «ما در تلاشیم این جنگ را تمام کنیم. به هر طریقی که باشد، باید پایان یابد.» چند ساعت بعد، سناتورهایی که با رویکرد آقای ترامپ در پایان دادن به جنگ روسیه و اوکراین مخالفند، اعلام کردند با وزیر خارجه آمریکا، مارکو روبیو، گفت‌وگو کرده‌اند. آقای روبیو نیز به آنها گفته است که طرح صلحی که ترامپ اوکراین را برای پذیرش آن تحت فشار قرار می‌دهد در واقع «فهرست آرزوهای» روس‌هاست و پیشنهاد واقعی واشنگتن را نشان نمی‌دهد، ادعایی که روبیو و کاخ سفید بعدا آن را رد کردند. در این طرح، آمریکا پیشنهاد می‌کند که نیروهای اوکراین باقی‌مانده منطقه شرقی دونتسک را که هنوز در اختیار دارند واگذار کنند. تسلط روسیه بر چهار منطقه که از فوریه ۲۰۲۲ اشغال کرده است دائمی می‌شود؛ دونتسک، لوهانسک، زاپوریژیا، خرسون. الحاق کریمه در سال ۲۰۱۴ نیز دائمی خواهد شد.

[4] - سخنان امام خمینی در نوفل لوشاتو فرانسه در ۴۳ سال پیش را در ادامه بخوانید :      «بشر در اظهار نظر خودش آزاد است.     اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است.       مطبوعات در نشر همه‌ حقایق و واقعیات آزادند.     در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.      در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی می‌رود و قاضی او را احضار می‌کند و او هم حاضر می‌شود.       یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است، بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است.       حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است.     دولت اسلامی یک دولت دمکراتیک به معنای واقعی است و اما من هیچ فعالیت در داخل دولت ندارم و به همین نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم.        اما شكل حكومت ما جمهوری است، جمهوری به معنای اینكه متكی به آرای اكثریت است.    حکومت؛ جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی، دموکراسی و پیشرفته؛ با همه مظاهر تمدن موافق.    ولایت با جمهور مردم است.        عزل مقامات جمهوری اسلامی به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتی مقامات مادام‌العمر نیست، طول مسئولیت هر یك از مقامات محدود و موقت است. یعنی مقامات ادواری است، هر چند سال عوض می‌شود. اگر هم هر مقامی یكی از شرایطش را از دست داد، ساقط می‌شود.    رژیم ایران به یک نظام دمکراسی‌ تبدیل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد.        اختیارات شاه را نخواهم داشت.        من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت.         من در آینده (پس از پیروزی انقلاب) همین نقشی که الآن دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می‌کنم… لکن من در خود دولت نقشی ندارم.       علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجریان امور می‌باشند.این حكومت در همه‌مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود.         من نمی‌خواهم ریاست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكیه بر آرای ملت.        من چنین چیزی نگفته‌ام كه روحانیون متكفل حكومت خواهند شد. روحانیون شغل شان چیز دیگری است.      من و سایر روحانیون در حكومت پستی را اشغال نمی‌كنیم. وظیفۀ روحانیون ارشاد دولت‌ها است. من در حكومت آینده نقش هدایت را دارم.       قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هر آدمی باید به دست خودش باشد.        باید اختیارات دست مردم باشد. این یك مسئله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسی باید دست خودش باشد.        حكومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه‌ آن است. هیچ سازمانی و حكومتی به‌اندازه‌ اسلام ملاحظه‌ حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به‌تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اوّل حكومت اسلامی با آخرین فرد مساوی است در امور.        اسلام، هم حقوق بشر را محترم می شمارد و هم عمل می كند. حقّى را از هیچ‌كس نمی گیرد. حق آزادى را از هیچ‌كس نمی گیرد. اجازه نمی دهد كه كسانى بر او سلطه پیدا كنند كه حقّ آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند.         ما که می‌‌گوییم حکومت اسلامی می‌خواهیم جلوی این هرزه‌ها گرفته شود، نه‌اینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما می‌خواهیم به عدالت 1400 سال پیشش برگردیم. همۀ مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم.     دولت استبدادی را نمی‌توان حکومت اسلامی خواند… رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی‌شود.        ما حکومتی را می‌خواهیم که برای اینکه یک دسته می‌گویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند.         حکومتی که ما می‌خواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر.        تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند.       جامعۀ آیندۀ ما جامعۀ آزادی خواهد بود. همۀ نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت.       ما یک حاکمی می‌خواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکال‌هایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند.»   

[5] - عباس عراقچی (وزیر خارجه) : «آنچه تاکنون از سوی آمریکایی‌ها مشاهده کرده‌ایم، تلاش برای دیکته کردن خواسته‌های حداکثری و زیاده‌خواهانه آنها بوده است. در مقابل چنین رویکردی، فرصتی برای گفت‌وگو نمی‌بینیم.» جماران: وزیر امور خارجه در گفت‌وگویی با مجله اکونومیست تأکید کرد که ایران هیچ تجربه قابل اتکایی از مذاکره با دولت ترامپ ندارد و تا زمانی که واشینگتن از «دیکته‌کردن» خواسته‌های خود دست نکشد، امکان رسیدن به توافقی منصفانه و متوازن وجود نخواهد داشت. عراقچی: «به آمریکا گفتم عزت و شرف را با پول معامله نمی‌کنیم. درخواست جدید آمریکا برای مذاکره با ما حرف تازه‌ای ندارد. هدف امروز آمریکا از مذاکره دستیابی به خواسته‌هایی است که ‌مخالف منافع ملی ماست. ترامپ پیشنهاد داد برابر صفر کردن غنی سازی امتیاز اقتصادی بدهد.»

[6] - هشدار علی جنتی: خطر جنگ واقعی است؛ سیاست خارجی فعلی ایران راه به جایی نمی‌برد. چاره‌اندیشی کنید. این وزیر دولت حسن روحانی، دیپلمات و سفیر اسبق ایران در کویت گفت: «این حالت نه جنگ و نه صلح بدترین حالتی است که می‌توان برای کشور تصور کرد چرا که با توجه به شرایط داخلی و مشکلات معیشیتی که با کمبودها، ناترازی‌ها، تورم و گرانی همراه شده است. مردم دیگر تحمل این شرایط را ندارند و باید برای آن چاره‌اندیشی شود.»

[7] - در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۹۶ میلادی (۴ تیر ۱۳۷۵ خورشیدی) بر اثر انفجار یک کامیون بمب‌گذاری‌شده در پایگاه نیروهای آمریکایی در شهر خُبَر عربستان، ۱۹ سرباز آمریکایی کشته و حدود ۴۰۰ تن زخمی شدند. اف‌بی‌آی بعد از تحقیقی ۳ ساله، ایران را مسئول این بمب‌گذاری دانست. بیل کلینتون در نامه‌ای محرمانه به محمد خاتمی گفت آمریکا مدارکی دارد که نشان می‌دهد ایران در این حادثه دست داشته و از او درخواست کرد افراد مسئول را محاکمه کند[۱] خاتمی پاسخ داد جمهوری اسلامی قصد ندارد در این زمینه تحقیق کند و القاعده را مسئول آن معرفی کرد در سال ۲۰۰۴، کمیسیون یازده سپتامبر اعلام کرد بن لادن چند ماه قبل از بمب‌گذاری درحال تلاش برای انتقال مواد منفجره به عربستان بوده‌است. دادگاهی در سطح فدرال در آمریکا در سال ۲۰۰۶ اعلام کرد بمب‌گذاری به دستور خامنه‌ای انجام شده‌است در سال ۲۰۰۶، قاضی ارشد آمریکایی رویس سی لامبرث حکم داد که ایران و حزب‌الله مسئول این بمب‌گذاری بوده‌اند و شواهد قوی وجود دارد که حزب‌الله آن را انجام داده‌است ویلیام پری، وزیر دفاع آمریکا در زمان بیل کلینتون، در سال ۲۰۰۷ اعلام کرد به این نتیجه رسیده‌ که بمب‌گذاری کار القاعده بوده و نه ایران. در ژوئیه ۲۰۲۰، دادگاهی در آمریکا ایران را محکوم به پرداخت ۸۷۹ میلیون دلار به بازماندگان این حادثه کرد 

[8] - بیژن کیان (قائم مقام تیم اطلاعات و امنیت دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکا)، عضو ایرانی تبار حزب جمهوریخواه امریکا، در خصوص شروط استیو ویتکاف، نماینده رئیس جمهور امریکا در مذاکرات با ایران، به سیاهه زیر اشاره دارد : «غنی سازی اورانیوم را به صفر برسانید، تخلیه و نابودی تمامی ذخایر غنی شده، بیش از 400 کیلوگرم اروانیوم غنی شده 60% و بالاتر، تحت نظارت IAEA (سازمان بین المللی انرژی اتمی) و بازرسان امریکایی، غیر فعال کردن تاسیسات کلید مثل فردو و نطنز، تخریب سانتریفیوژهای پیشرفته IR6 و بالاتر، ممنوعیت هرگونه تحقیق و توسعه هسته ایی برای حداقل 15 تا 20 سال، بازرسی های دائم و نامحدود سازمان انرژی اتمی، شامل دسترسی 24 ساعته به تمام سایت های مشکوک و بدون تاخیر و نصب دوربین های نظارتی دائمی، که شامل پروتکل الحاقی برنامه اجرایی بین 5 بعلاوه 1 و ج.ا هم می شود، محدودیت و برچیدن برنامه موشکی بالستیک، توقف توسعه موشک هایی با برد بیش از دو هزار کیلومتر، نابودی تمام موشک های موجود شامل شهاب 3 و سجیل، و ممنوعیت آزمایش های موشکی برای 10 سال، نظارت بین المللی اجازه بازرسی سازمان ملل بر کارخانه های تولید موشک، قطع حمایت گروه های تروریستی، اصلاحات حقوق بشری و داخلی، آزادی تمام زندانیان سیاسی و مخالفان، شامل رهبران اعتراضات 2022، اجازه فعالیت احزاب مخالف، و برگزاری انتخابات آزاد، بعلاوه اقدامات اقتصادی و مالی، بعلاوه اقدامات دیپلماتیک و نظامی.»

بهیم رائو امبدکار (نویسنده قانون اساسی انقلابی و مترقی هند پس از آزادی):

«آنان که تاریخ خود را فراموش می‌کنند، نمی‌توانند تاریخ سازی کنند.» 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کجا سفره گشایم ز دل، که آشوب نَخیزد

چگونه سفره گشایم، که موج کینه نَجُنبد

بند ز دل نَرُباید، اشک به دیده، نَبارد

کجاست همنفسی، تا ز کینِ یار بگویم

ز ظلم او، وزآن خونریزِ قهار بگویم

ملول ز سفره گشایی، به نزد نامحرم،

کجاست مَحرم رازی، کَز بی وفاییِ یار بگویم،

هلا تو ای سکوتِ غم انگیز و بنیانکن

تنوره کش ز گلویم، تا به یار بگویم

تو غایبی، وز غیبتت چند بگویم،

هزار گفته نشاید، تا به اغیار بگویم

به نظم در آمده در تهران – 30 آبان 1404، 21 نوامبر 2025

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه5 از110

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در مکانیسم و ساختار رفتار جریان ی...
‌‌ چرا ایدئولوژی داشتن این‌قدر جذاب است؟ ضررهای ایدئولوژی اندیشی چیست؟ مصطفی ملکیان: «ایدئولوژی یعن...
- یک نظر اضافه کرد در جنگ امریکا/اسراییل با ایران، و...
رحیم‌پور ازغدی: «تف بر روزگاری که رهبر ما را بزنند و باز از صلح با آمریکا حرف بزنیم»؛ از تف‌سالاری ت...