• 28
  • ارديبهشت

تنهایی برای ماست، برایت نیست تنهایی

 

منم تنها، تویی تنها، غریب کنج تنهایی

ولی چشمم به چشمت را، ز تنهایی تلاقی نیست

 

نمی دانم، ز خود آگاه شدم، که من تنهایِ تنهایم

ولی تو، با همه این حُسنُ زیبایی، که تنها نیست؟!

 

گرت تنها بودی، چشمم، تلاقی می نمود، تنهایی ات را

گمانم ره به بیراهه زدم، تنهایی تو را نیست

 

سکوتی وهم انگیز و عظیمی، گرفته جانِ دنیایم،

و تو وندر سکوتم، در سکوتی، این سکوت، غوغا نیست؟!

 

منم در وهم تنهایی، منم در اوج بی سامانیِ آدم

تو را من نمی دانم، که در اوج، سامانی نیست؟!

 

نشسته بر سریر قدرت آفاق، و انفس در کمند تو،

و من را در کویر بی کسی، برگو، فریادرس نیست؟!

 

تو تنهایی که اینک هفت اقلیم جهان گردت سرود عشق می خوانند؟!

گرت تنهایی ات این است، کین را نیست تنهایی، نیست

 

به ساز دل، کنون زن نقب، بر این دل، که تنهایی ببینی چند

که ساقی را کنار موج می، تنها نبود و نیست

 

تو از می نوشُ و ساقی باش و در ساغر بریز این می

که شرط دلبری را ساقیِ عاشق، بداند، نیست؟!

 

کنون خوش باشُ با تنهایی ات، دمسازِ با جامت

برایت نیست تنهایی، و تنهایی برای ما سزاوارست

 

 

مستی که آیدم، تو بازپس می زنی مرا


می خوانیم به پیشُ، و پس می زنی مرا ‎

در دامگه عشق، تو پس می زنی مرا

گاهی نوازیُ، گاهی به پس زنی ‎

گاهی به دل نشینیُ، گاهی برون زنی مرا

بشکن تو این جامُ، بریز می به من‎

مستی فزاید از این می، که خوش می زنی مرا

مستی حرام کرده اند، تا عاشقت شوم‎

مستی که آیدم، تو بازپس می زنی مرا

 

دادی ستانُ گذر کن، تو زین دادزنی

 

در جام تو را دیدمُ فریاد کشیدمی ‎

کین جرم من نبود، تو دیدمُ، باز تو فریاد می زنی

ای فر ایزدی ، ای جام خوشسخن ‎

برگو سخن تو از آن دم، که فریاد می زنی

بر عام تو گفتی تا که سجده کنند‎

بر من، بر این جام، که فریاد می زنی‎

زین نقطه من به اوج رسیدم، آن دمی، ‎

رفتی و بر خلقت خود، آفرین زدی

 ‎

حالم رها کرده ایی، در این موج خونفشان‎

هر دم شوم مست، تو به من داد می زنی

گویی حرام باشد این مستی ات به عشق ‎

عشقی که تو در جام دلم، داد می زدی

برگیر طوق غم، تو زین دلِ حزین ‎

کین غصه را، به قصه خود داد می زدی‎

 

من جنبش دل تو را هر دم که حس کنم ‎

آنگاست که تو نیز بر داغِ دلم، فاش داغ می زنی

فریاد من به اوج رسید، زین داغ عشق تو،‎

حالم به خنده و گریه، بدین دام می زنی

 ‎

تقصیر مکن تو بر دلِ من کین چنین شود ‎

‎این دل کنون به دادگه توست، که داد می زنی

ساقی شدیُ، و ساغر به دست چون، ‎

ساقی که به می مجهزُ، هِی داد می زنی؟!

بریز تو جامی، زان می خوشخرام عشق ‎

برگیر طوق غمُ، و بس کن این دادزنی

فریاد بی کسی ام رفت ز آقاق بلند‎

بس کن تو ظلمُ، ختم زَن، تو بر این دادزنی

دادی نشان، بده از راه عشق کنون ‎

بردار داغ بیدادُ، کم کن تو دادزنی‎

 

خسته شدم زین همه بیداد و داد تو‎

دادی سِتانُ گذر کن، تو زین دادزنی

 

سروده شده در 28 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 27
  • ارديبهشت

در این روزهای سختی که کشورمان در حال گذار از آن است، شاید یکی از راه های فرارِ کسانی که بر اوضاع مطلعند و کاری از دست شان برای تغییر این وضع، بر نمی آید، فرار به کوه هاست، رسمی دیرینه در جوامع مختلف بشری برای خاموش کردن طغیان دل، از طریق راز گفتن با صخره ها، و سیر در احوال آنان و نحوه مواجهه اشان با سختی های طبیعی عارض شده بر آنان؛

 کوه ها پناهگاه مناسبی برای افراد متواری است، کسانی که از وضعیتی رنج می برند، در حالیکه توانی بر تغییرش ندارند، لذا توان دست های کوتاه شده از تاثیرگذاری، و ایجاد تغییر خود را، به پاهای خود قرض داده و راه فرار به کوه، را در پیش می گیرند، چه آنان که به قول همنوردان ما آنقدر افسرده اند که به تنهایی به کوه می روند، و چه آنهایی که عضو تیمی شده، و به همراه تیم ها عازم کوهند؛ و لابد خداوند نیز این فرار را بر انسان مستاصل، در دایره زندگی، که تغییرش مشکل است، را مجاز دانسته است.

 یکی از مَفّرهای دم دست برای انسان متواری به هر دلیل، فرار به طبیعت است، [1] تا خود را بدان سپرده، و دمی بر آنچه می گذرد، خود را به تجاهل زده و از کنارش در بیخبری گذشت؛ و روند عادی زندگی را که خداوند بر چنین زمین هایی جاری کرده، تو را از خود غرق و بیخود کند، تا در این روزها به زمین های دستخوش اعمال انسان هایی که برای رسیدن به اهداف دنیایی خود از هرگونه ویرانی و خونریزی عظیم هم رویگردان نیستند، فارغ شوی.

در حالی که چشمه های جوشان آتشفشانی که از گلوی مردان سیاست و جنگ در حال جوشش است، و چرک های متراکم خودخواهی و دوری از انسانیت را بیرون می ریزد، و اعصاب انسان های شامل، در چنین جوامعی را خرد و خمیر می کند، انسان می تواند به کوه پناه ببرد و با قرار دادن جسم و جانش در یک فشار مضاعف، از فشاری عظیم تر بگریزد و بدین سان کمی آرامش گیرد.

در این آخرین روزهای اردیبهشت زیبا که طبیعت تازه می خواهد از پوشش زمستان سرد، خود را برهاند و زنده شدن را در آن بالادست ها تجربه کند، و برف های سپید به سان سپیدی پارچه های یک جشن بزرگ زیبا و محافظ طبیعت، آب می شوند، و اما گله های گوسفند که خیلی زودهنگام دامنه ها را برای چریدن گیاهان تِرج زده [2] از زمین، حمله ور شده اند تا روزگار سیاه ناشی از مصیبت انسان بر طبیعت، را دوباره، باز آغازند و تا برفی دیگر در آخر سال، این نو آوران امید را، مثل موچین های در دست آرایشگران، دانه به دانه بچینند و هنوز جوانه ها دوران کودکی و نوزادی خود را طی می کنند، به مرگ زود رس مبتلا کنند، ما در طبیعت غرق می شویم تا این و آن را نبینیم و نشنویم، اما مگر می شود که نشنید و ندید.

باز اما درد و خستگی و فشار ناشی از غلبه بر شیب های تند و... باعث خواهد شد که ذهن تو حتی این شرایط را برای مدت کمی هم که شده نبیند، و به درد خود مشغول شده و از دردهای بزرگ، برای ساعاتی خلاصی یابد. و در زمانی که جامعه بحران زده انسانی ما، می رود تا به دست انسان های جنگ طلب، دوباره سفره مرگ و نیستی را برای بخش های دیگری از منطقه نفرین شده خاورمیانه، که هنوز بدین بیماری فراگیر منطقه ایی مبتلا نشده اند، را باز گشاید، این هفته نیز بار دیگر طبیعت قله توچال برغم تجربه سخت صعود هفته قبل، مرا به خود خواند، تا همراه دوستان، صعود دوم به این قله شکوهمند و پر عظمت را به همراه بسیاری دیگر از همنوردان، در سال 1398 تجربه کنیم،

این بار مسیر یال امیری از مبدا دربند، راه ما را به سوی قله باز کرد، مسیری که نسبت به هفته قبل باز هم از برف ها زایل شده بود، و همچنان خورشید برف ها را لاینقطع ذوب، و روانه دشت می کند و لذا به جز چند مسیر کوتاه که از برف گذشتیم، بقیه مسیر خشک، و انتظار می رود برای هفته بعد، همنوردان ما در این مسیر، دیگر برای رسیدن به قله پا بر هیچ برفی نگذارند، چرا که با این روند تابش خورشید، این چند لکه باقی مانده از برف زمستانی نیز آب خواهد شد، و دیگر نشانی از زمستان در زیر پای همنوردان باقی نخواهد ماند.

حرکت از سربند در دربند، 5 صبح، و رسیدن به قله در ساعت 12، حاصل رکورد امروز ما بود، که در مقایسه با صعود هفته گذشته از مسیر چشمه نرگس و چهار پالون، یک ساعت و ربع، کاهش مدت زمان صعود را نشان می دهد؛ که از این زمان باید حدود یک ساعت و نیم توقف و استراحت در پناهگاه های شیرپلا و امیری را نیز از کل زمان صعود (7 ساعت) کسر کرد، که در این صورت مدت صعود از مجسمه کوهنورد در سربند تا قله پنج ساعت و نیم خواهد بود.

مثل هفته گذشته بحث های اول مسیر همان مسایل روز است، و سفر مایک پمپئو (وزیر خارجه امریکا) به سوچی در روسیه و دیدار با مقامات روس، با سفر و دیدار خانم کوندلیزا رایس (وزیرخارج سابق امریکا) به روسیه قبل از حمله به عراق در جنگ خلیج فارس مقایسه می شود؛ و این که روس ها معمولا حق و امتیاز خود را از طرف امریکایی دریافت داشته، و متحد و یا دوست خود را دم تیغ آنها رها کرده اند، و خود سرخوش از غنایمی که پیش از جنگ بدست می آورند، به انتظار فرصت دیگری می نشینند، تا باز در معامله ایی دیگر سهمی گرفته و امتیاز خالی کردن پشت همراه خود را به حریف امریکایی، اعطا نمایند.

دیدار اورست نوردان و در واقع قهرمانان جهانی صعود های بزرگ، در مسیر صعود به توچال هم خود حکایتی از گرفتن انرژی مثبت از کسانی است که کارهای بزرگ انجام داده اند، دیدار خانم پروانه کاظمی اسطوره زن ایرانی و فاتح قله نزدیک به 9000 متری اورست در نپال و رشته کوه هیمالیا، که در پناهگاه شیرپلا حضورش مورد اشاره و استقبال همنوردان این مسیر قرار گرفت، او که با آن جسم کوچک، و اما اراده بزرگش پیروزی را برای خود و کشورش به ارمغان آورد.

هوای آرام و آفتابی این روز که تا زمان رسیدن ما به تله کابین برای بازگشت، ما را در مسیر صعود همراهی کرد، و در آخرین لحظات ابرهای تیره رسیدند، تا پیش بینی هواشناسی برای باد و... تحقق یابد، اما دیگر ما از این صحنه داشتیم خارج می شدیم و برودت هوا، و آشفتگی جوی را حس نکردیم.

و همچنین خبر پیدا شدن جسد یخ زده کوهنوردی که در هفته گذشته تیم های جستجو به دنبال یافتنش بودند و اکنون اهالی روستای شکرآب، او را یافتند و چشم ها از انتظار یافتنش فارغ شد، او که کوهنوردی اهل کوه بوده است، و متاسفانه تا نزدیکی های شکراب خود را رسانده بود، و در آنجا نمی دانم به چه علت امید و انرژی اش را از دست داده و تسلیم مرگ گردید؛

به قول دوستان همنورد که او را در این مسیر ها دیده اند، او از کسانی بود که زیاد در این مسیر دیده می شد و لذا کوهنوردی مبتدی نبوده است، ولی وقتی طبیعت عرصه را بر انسان خالی شده از امید و توان، تنگ کند، مردان و زنان بزرگ را نیز تسلیم مرگ خواهد کرد.

عکس ها و گزارشات مرگ همنوردان نامی، بر دیوار رستوران ها و اماکن ورزش کوهنوردی، گویایی این است که تسلیم مرگ شدن در طبیعت، مختص همنوردان متبدی نیست، بلکه قَدَر قدرت های کوه را نیز گاه به دام می اندازد و... خدایش رحمت کند.

در مسیر بازگشت به میدان تجریش که رسیدم، موبایلم زنگ خورد و خبر بد دیگری را نیز از زبان یک دوست عزیز شنیدم، که دوست مشترک مان، آقای سید حسین صهری نیز دارفانی را وداع گفته اند. با او نیز در جریان ورزش آشنا شدم، اگرچه همسویی فکری اصلا نداشتیم، اما او مردی بود با معلومات زیاد دینی، اجتماعی و سیاسی، اهل افکار خاص، سبک خاص، همچنین حرف های خاص که برایم شنیدنی و جالب بودند؛

خیلی دوست داشتم بیشتر از این با او محشور بودم، او که برای بودن با او، باید خیلی چیزها را مراعات می کردی، تا خلوت تنگ افکارش دچار خدشه و خطر نشود، و گارد نگیرد و از تو گریزان نشده و تو بتوانی از دانش، و حضورش استفاده کنی، ولی مضیقه های زندگی اجتماعی و ظرفیت کم تحمل همدیگر، ما را خیلی زود از هم جدا انداخت، و این امر میسر نگشت،

به غیر از عرصه ورزش که بیشتر به حرف های چندان ارزشمند منجر نمی شود، در مراسم تشییع پیکر برادر آقای نوبخت (سخنگوی دولت آقای روحانی)، توفیق همنشینی اختصاصی با ایشان را در اتوبوسی داشتم که از قضا من نیز به بدرغه این تازه گذشته تا بهشت زهرا می رفتیم، و آقای صحری که از نسل دانشجویان پیش از انقلاب بود، در آن سفر به بهشت زهرا، از تاثیر حضور استاد دکتر علی شریعتی در زندگی اش گفت که برایم خیلی جالب بود، ایشان اذعان داشت که اگر شریعتی در مبارزات پیش از انقلاب در دانشگاه نبود، بسیاری از نیروهای واجد تفکرات مذهبی از جمله خود ایشان، از کسانی بودند که در دوران مبارزات، به دامن گروه های چپ مارکسیست - کمونیست افتاده بودند و...

یادش به خیر، این نکته را از ایشان، از آن دیدار به یادگار دارم، و خیلی از شوخی های شاد که کام انسان را شیرین، و تلخی این رفتن را دو چندان می کند؛ رفتنی که تلنگری است عجیب برای انسان هایی چون من، که واقعیت و نزدیکی رفتن را به ما نیز تذکر می دهد، که باید آماده شد، که سر صف ها که می روند، همچنان سر این صف، به ما نیز نزدیک می شود، چرا که وقتی نسل انقلاب کرده که می روند، به زودی نوبت به رفتن نسل های بعدی نیز خواهد رسید، نسل های که وارث این انقلاب شدند، و وقتی چشم های کودکانه خود را باز کردند، در شرایط بعد از انقلاب و جنگ قرار داشتند.

اسکی سواران هم امروز غوغا کردند و مسیر ایگل و شیب تند آن را از قله توچال با دو چوب اسکی ناچیز به زیر پا در میان ناباوری من پایین رفتند و برای من این کاری بزرگ بود، چرا که روزی از این شیب تند بالا آمده ام می دانم چقدر تند است.

 

[1] - عده ایی به عبادت پناه می برند، عده ایی به عرفان، عده ایی به مواد مخدر، عده ایی به کاری تمام وقت که فرصتی برای اندیشدن نداشته باشند، و عده ایی هم می مانند و به چیز پناه نمی برند، تا دیوانه شوند و خلاص.

[2] - جوانه های از زمین بیرون آمده و آماده رشد

Click to enlarge image IMG_0576.JPG

آبشارهای جاری دره دربند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • ارديبهشت

خداوند در قانون اعطای نیش (سلاح جنگ و مبارزه)، بین انسان و زنبور تفاوت قایل شد، کاش همانگونه که در جامعه زنبورهای عسل، نیش و فرمان فرو کردن نیش را به زنبورهای کارگر (اهل ساخت و تولید) [1] داد، در بین انسان ها نیز همین می کرد، اما حیف که اینجا برعکس است، و سازندگان و اهل تولید، و بهبود دهندگان، از هیچ سلاحی برخوردار نیستند، و بر نیش و صاحب نیش، تسلطی ندارند، و از قضا ضربه پذیر ترین اقشار همان هایی هستند، که در شروع و پایان نیش زدن ها، هیچ نقشی ندارند، و از آن سو نیش و فرمان فرو کردن نیش، در دست کسانی است، که در ساخت و تولید و بهبود (رفاه و زندگی) نقشی ندارند.

کاش اینجا و در جامعه انسانی هم، چون جامعه زنبورها، هرکه به قتل و جنگ (درست و یا غلط) رضایت دهد و مبادرت نماید، اولین نتیجه آن جنگ و قتلی که بر آن به درست و یا غلط مصمم می شود، مرگ طبیعی و محتوم خودش باشد، همان سرنوشت محتوم زنبورهای عسل صاحب نیش؛ در این صورت شاید انسان های صاحب ماشه ها و کشیدن ماشه ها، به خاطر هیچ، این همه جنگ به راه نمی انداختند، و در شروع و ابتدا به نبردها، کمی بیشتر تفکر می کردند، که آیا اگر نبردی را که آغاز می کنند، ارزشش را دارد؟!

اما باید متاسف بود که در جوامع بشری، مرگ آفرینان، قهرمانان ما هستند، و اسطوره های قهرمانی بشر را بیشتر جنگ آورانی تشکیل می دهند، که در کشتار قهار تر، مسلط تر، تواناتر و... بوده اند، و اینگونه است که هیتلر از شناخته شده ترین رهبران اروپاست؛ صدام اسطوره سران عرب و...

و تاسف بار این که جنگ، هنگامه بروز قهرمانی ها برای ما شناخته شده، و تعلیم داده می شود، و سمبل های قهرمانی بشر نیز از میان کسانی انتخاب می شوند، که بهتر کشتار کنند، و محیط جنگی را بهتر و موثر تر برای کشتار دیگران هدایت نمایند و...

کاش بشر بدین مرحله از رشد می رسید که قهرمانانش را از بین جنگ آوران انتخاب نمی کرد، و آنان را از بین سازندگان، تولید کنندگان، بهبود دهندگان و... انتخاب می کرد، آنانی که دنیا را برای بشر بهتر و انسانی تر می سازند.

 

[1] - جامعه زنبورها واجد سه نوع زنبور است، ملکه که مسئول زایش است و هیچ سلاحی ندارد، نرها که مسئول باروری اند و باز سلاحی ندارند، و این زنبورهای کارگر هستند که نیش دارند و آنان هم اگر مجبور به استفاده از این حربه شوند، و نیش در بدن کسی فرو کرده و زهر خود را تزریق کنند، خود نیز خواهند مرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • ارديبهشت

مرثیه ایی خطاب به برادر در سالروز شهادت او در 33 سال پیش :

محسن جان! [1] یادته تو درس دیکته، وقتی به آخرهای هر جمله که می رسیدیم، چقدر خوشحال می شدیم، که خدایا! این دیکته زجر آور هم تمام شد، اما این جمله معلم، ما را از خواب و خیال خوش اتمام بیرون می کشید که : "نقطه سرِ خط" [2] ، و با این جمله انگار فرمان مرگی دوباره را صادر می کرد، حالا با این اوضاع که برای ما در حال رقم خوردن است، من دوباره یاد همان جمله کذا می افتم.

آری برادر! 33 سال بعد از شهادتت در روزهای سالگشت آن، دوباره آن روزهای سخت و کُشنده، و بوی "نقطه سرِ خط" می هد، و انگار جنگی دیگر و در مقیاسی وسیعتر، حریفی قدرتمندتر، ویرانی گسترده تر، کشتاری بی نظیرتر و... برای ما دوباره تدارک دیده اند؛

محسن جان! از خاک گورت برخیز و نارنجک تفنگی ات را دوباره بردار، که خاکریز ها زده اند، و کسِ دیگری از راه رسیده که می خواهد همه آن ها را دوباره درنوردد، اما نه! بگیر راحت بخواب که تو را همان جنگ قبلی که کردی، بس است، امروز دیگر آسوده بخواب، اما نه آسوده نخواب که ما هم مانده ایم که چه باید بکنیم.

محسن جان! من اما امروز خسته تر از هر زمانی، روح و روانم برای هیچ حرکتی از این دست آماده نیست، هرچند سعی کردم تا جسمم را برای روزهای سخت بسازم، اما باز ماندگان از آن نبرد، روح و روان را نابود کرده اند، شرایط خیلی فرق کرده است برادر!، و دیگر نه آمادگی های روحی آن روزها را دارم، و نه فهمم امروز از جنگ و اثرات آن، دیگر به من هرگز اجازه می دهد، که دوباره دهان خود را پر کنم، و فریاد زنم "جنگ، جنگ تا پیروزی".

چرا که می دانم در پس هیچ جنگی چیزی به عنوان پیروزی نیست، جنگ خود شکستی عظیم برای ما انسان ها و انسانیت است، و بی خود بعضی آنرا می ستایند؛ جنگ در شان حیوانات است، که طبق غریزه خود، نبردی خونین کرده و محدوده ایی را برای چند روزِ ایام جفتگیری، برای خود و جفت خود مهیا کنند؛ اما همین عمل حیوانی امروز تعیین کننده بسیاری، برای بسیاری شده است، در حالی که این را مطمئن هستم که جنگ به ما انسان ها و انسانیت تعلق ندارد و در عالم دیگری به جز عالم انسانی، برایش خاستگاهی عقلانی باید جست.

محسن جان! جنگ نه برای ما که برای هیچ انسانی پسندیده نیست، و پیروزی هم در بر ندارد. بیچاره کسی که بعد از هر جنگی احساس غلبه بر او دست دهد، چرا که دلایل حیوانی شروع جنگ ها هرگز از بین نمی رود، و بازندگان هر جنگی به رغم شکست، در کمین روزی و یا فرصتی تازه می نشینند، تا دوباره آن را از سر گیرند، هر چند غالبین بر اجساد مغلوبین جشن بگیرند.

طالبان شکست خوردند و اکنون دوباره پا گرفتند و پیش می روند، داعش را می گویند نفس های آخر را می کشد، ولی ایدئولوژی آن، در میدان جنگ نمرد و نمی میرد، زیرا بیداری اسلامی و یا همان بهار عربی در دل جوانان شیفته ی خاستگاه اینان، همچنان در جوشش نبردی برای تعیین محدوده است، همانگونه که چند هزار سال آوارگی یهود، او را از پا نینداخت تا محدوده ایی برای خود تدارک بیند،

لذا تا تفکر انسانِ به بازی گرفته شده، در تعالیم مدارس اسلامی وهابیت و... که اکنون با چاشنی دلارهای امریکایی – سعودی مزه دار هم شده است، یا خوانندگان تورات و جویندگان "ارض موعود"، و یا اهالی شیفته جهاد فی سبیل الله، اعلام شده توسط مفتی های دینی، یا ایدئولوگ های دنبال کننده حاکمیت کارگران و کشاورزان و... هست، جنگ نیز هست و مثل چشمه های آتشفشانیِ جوشان، هر روز از نقطه ایی می جوشد، و دود و گوگرد را راهی دهان خلق خدا می کند، و هر روز دوباره از خاکستر شکست ها، رخ بر خواهند کشید، و باز در تکرار جنایات خود اوج خواهند گرفت.

سالروز شهادت شهید سید محسن مصطفوی

اما بگذریم از این چرخه ی معیوب که همچنان بر مدار ایدئولوژی های مختلف، و توسط ایدئولوگ های مدعی انسان و خدا، می چرخد و مسایل ما همچنان از همان سنخ مسایل 33 سال پیش (و بلکه پیش تر از آن است) که تو بودی، و با شدت و حِدّت ادامه دارد، و بلکه ابعاد وسیع تر و عمیق تری نیز به خود گرفته است.

محسن جان! در این دایره مرگ انسانیت، گوشه ایی برای فرار و مخفی شدن نیست، انگار هر چه از آن فرار می کنی، نه تنها باز "نقطه سر خط" می شود، بلکه تندتر و زودتر به "نقطه سر خطِ" شروع صحنه ی جنایت بار دیگری می رسی، تا فضایی از امید انسان و انسانیت باقی نماند، الا امیدی به پاره شدن این دایره جنگ و خشونت که قرن هاست به دور ما مخلوق مظلوم کشیده اند، و گذر سال ها، تنها به استحکام آن انجامیده و ابزار مرگ و وسعت آن را هر دم افزایش می دهند، تا شاید همه ی بشریت را روزی در این دایره، به مرگ های مقدس و نا مقدس دفن کنند، و شاید در نبود انسان است که همه چیز آرام خواهد گرفت.

محسن جان! تا موقعی که بابا و مادر زنده بودند، این روزها در تدارک برگزاری سالگرد رفتن مظلومانه و دلخراش تو بودند، اما من اصلا شوقی به شرکت در آن مراسم نداشتم، و الان هم که همنبرد آن شب سخت تو، مراسمت را به جای بابا و مادر در شب دهم ماه رمضان می گیرد، باز شوقی به شرکت در آن ندارم، چرا که با هدف برگزاری این گونه مراسم ها مشکل دار شدم، آنقدر این بزرگداشت ها روتین و بی معنی، و توجیه گر کشته شدن تو، و امثال تو می شود، که نمی توانم توصیف کنم، انگار ما این مراسم ها را می گیریم که تشویق کنیم تا بیشتر امثال تو را گوشت دم تیغ جنگ ها قرار دهند، حیف از روح و جسم تو که در برابر تیغ جنگ و بروز حیوانیت بشر قرار گرفت.

اما محسن جان! با این همه مادر بسیار مُقیّد بود تا مراسم افطاری سالروز شهادت را حتما در شب دهم ماه رمضان، برگزار نموده و یادت را برای همیشه زنده نگه دارد، هر بار که مفاتیح و یا قرآنش را برای شروع عبادتی روزانه باز می کرد، ابتدا بر عکس تو که نشانه ایی در جایی مخصوص در قرآن و یا ادعیه اش بود، بوسه ایی می زد و سپس شروع به خواندن وردی معمول به زبان عربی می کرد، که مطمئن هستم حتی نمی دانست که معنی این وردها چیست، و از آنجا که در روایات گفته بودند اگر چند بار این را بخوانی، چه می شود و... مثل طوطی درس آموخته، به صوت عربی فسیح و صحیح می خواند و دلش که آرام می گرفت، باز در پایان هم با بوسیدن صورت تو در عکسی که از تو برایش باقی مانده بود، ذکر و ادعیه اش را تمام می کرد؛

محسن جان! یادش به خیر بابا، که نه حال گرفتن این مراسم ها را داشت، و نه حوصله اینگونه جمع ها را، اما او نیز در این مورد بخصوص که مربوط به تو بود، مثل مراسم شب عاشورا و یا 28 صفر، مشتاقانه با ایده و کار مادر، همراه و همکار می شود، و متعصبانه اجرای بهترین آن را خواستار، و در این راه شدید کوشا می شد.

اما محسن جان! من این روزها فارغ از تمام مراسم های این چنینی، با صحنه ایی از پایان زندگی تو همراه می شوم که تیرِ تیربار به کمین نشسته دشمن، بر چاله زیر گلویت اصابت کرد، و به اندازه قطر یک استکانِ چای آن را تراشید و با خود برد، و تو به ناچار در آن لحظه سختِ اصابت، به زانو بر زمین نشستی، در حالی که در آن لحظه های گلوله، انفجار و شلیک های پیاپی، و لابد فریاد دردناک همرزمان دیگرت، تو خود بودی و خود، و درد شکافتن حنجره ات، و خفگی ناشی از خونی که به ریه هایت سرازیر شده بود، و با هر نفسی که به کشیدنش رفلکس وار، مجبور بودی، حفره حفره های ریه ات از خونی که از گلویت وارد می شد، پر شده و... تا در آن لحظه های غم و اندوه، و شاید شادی تو برای رسیدن به مقام شهید، سوار بر لمحه های مظلومیت، در حالی که نه امدادی بود و نه امدادگری، آماده رفتنی شوی که برایت دیگران رقم زدند، و اکنون نیز متاسفانه اگر نجنبیم، باز تکرار جمله ی "نقطه سرِ خط" را می توان از ناظم مرگ این کلاس خشونت و جنگ، دوباره شنید.

محسن جان! 33 سال از آن رفتن امثال تو گذشته است، از آن روزهای سخت و کُشنده، و اما متاسفانه انگار باز داریم آماده می شویم که بگویند "نقطه، سرِ خط"، و گویا دوباره مارهای ضحاکِ مار به دوش، هوس خوردن مغز جوانان ما را کرده، و می خواهند ما را بدین منظور وارد دالانی از جنگ بدون بازگشت و کارزاری جدید، از همان نوع جنایتکارانه اش نمایند، تا به اهداف سیاسی و مطامع خود و گروه شان دست یابند.

در حالی که هنوز خرابه های ناشی از آن جنگ هشت ساله خسارت بار باقیست، و هنوز آوردگاه های ما را در سی و چند سال قبل، "مناطق جنگی" می گویند، و مردم آن دیار هنوز درد جنگ را در این مناطق تحمل می کنند، و هنوز از آن همه ویرانی و هزاران بار "نقطه سر خط" گفتن ها، برای شروع سالی پر حمله و...کمر راست نکرده اند و... که جنگی دیگر انگار در راه است، و خشونت پشت خشونت آفریده خواهد شد و هنرِ هنرمندان، اعتقادِ معتقدین، اموالِ مالداران، جانِ جانداران، جوانیِ جوانان، خانه های خانه داران، شهرهای شهر نشینان، کشتی های ملوانان، هواپیماهای خلبانان و... همه و همه در خدمت قتل و کشتار به کار خواهد گرفته شد، تا عده ایی بجنگند و عده ایی هم سیاست های کلی و جزئی خود را پیش برند.

محسن جان! نپرس برای چه؟! باید بگویم برای هیچ. زیرا دلیلی جز حیوانیت در مغز و فلسفه ی جنگ نیست، هر چند بر این نبرد حیوانی لایه ایی از هر چیز مقدس و یا ارزشمند کشیده شود، اما ذات جنگ منفور است و متعفن از خوی حیوانیت، قتل، کشتار، خرابی، که با این رنگ و لعاب ها توجیه پذیر نمی گردد،

 او که از فرسنگ ها دور آمده و به بهانه های زیبای "حقوق بشر"، و یا "امنیت جمعی و جهانی" معرکه خون به پا می کند، و در این سو هم که به بهانه دفاعی مقدس، بر این جنگ صحه گذاشته و آن را واجب و لازم و... اعلام خواهد کرد، و من و تو طبق همین نسخه، خالصانه خواهیم جنگید، تا با کسانی مقابله کنیم که خالصانه برای شعارهایی دیگر از همین دست، مقابل ما صف کشیده اند، و چون ما اهداف مقدسی برای شان چیده و تدارک دیده اند، و در مجموع صحنه ایی حیوانی است، که بزکی انسانی شده است.

این همان جنگی است که آن زمان گریبان ما را گرفت، من و تو همان زمان نیز، چون حالا در به وجود آمدنش هیچ نقشی نداشتیم، و اکنون هم با یک کار انجام شده، مواجهیم، اما بارش به دوش ما افتاد، و خواهد افتاد، تا من و تو زیر چرخ های ماشین جنگی که دیگران به راه انداخته اند، له شویم، و عمر سربازان کوچکی چون ما، در همان شروع اولین سال های زندگی، خاتمه یابد، تا اهالی قدرت در دنیای وحشی سیاست، سنگ های خود را با هم وا کنند و چانه زنی های سیاسی خود را داشته باشند، و کام خود را به شیرینی قدرت خود، دوباره تازه کنند،

آری سید محسن عزیز! 33 سال پیش در چنین روزهایی من و تو هنوز در رویاهای کودکی خود سیر می کردیم، در حالی که دوران نوجوانی مان را می گذراندیم، و بسیار عقب تر از سن خود، هنوز هیچ بلوغی، نه فکری، نه شخصیتی، نه اقتصادی و... را کسب نکرده بودیم، که اسیر آن جنگ طولانی و خانمان بر انداز هشت ساله شدیم و...، یادت هست چقدر در جوار ما مثل برگ خزان از ما به خاک افتادند و در خون خود در غلتیدند و... و انگار حکایتی که آن روزها آغاز گشت، تمامی ندارد، و ریسه کشان خود تا به حال کشیده، تا دوباره خود را سریع به ما برساند.

محسن عزیزم! اما این روزها را من هرگز فراموش نمی کنم و به خوبی به یاد دارم، که تو آخرین روزهای عمر خود را در مقر "حمیدیه" در نزدیکی اهواز، طی می کردی تا چند روز دیگر، [3]در حالی که به مقابله با تک دشمن در باغ های کشاورزی شهر مهران شتافته بودید، به شهادت برسی، و ما را برای همیشه ترک کنی.

ما اینک چند سالی است که دو مراسم یادبود، برایت می گیریم، یکی مراسم افطاری باز مانده از رسم و سنت مادر، و یکی هم سلسله "یادواره های شهدا" است که با هدف "زنده نگهداشتن فرهنگ جهاد، شهادت و ایثار" دوستان سپاه می گیرند، و برای زنده نگهداشتن این مسیر، یعنی آمادگی برای جنگ و کشته شدن و... به نام شما، هر ساله به رسم و سلیقه خود، و با متن و موضوعی که احساس نیاز می کنند، برگزار می شود.

اما محسن جان! جایی که تو در آن جان دادی را هنوز که هنوز است، نه موفق شدم که بروم و ببینم، و نه می دانم الان در چه وضعی است، فقط می دانم آنجا جایی است در نزدیکی شهر مهران، که تیر تیربار به کمین نشسته ی مهاجمانی از کشور همسایه، گلوی تو را هدف گرفت و شکافت، تا تو حتی نتوانی فریادی از درد هم بکشی، و در خون گلوی خود خفه شوی، و ما را با این دنیای وحشی تنها گذاشته، و بروی،

البته خوش به حالت که رفتی، و در این عمر کوتاه نوجوانی خود، چند پرده ایی بیش از مناسبات شوم این دنیا، را ندیدی، و غرق در آرمان هایت، این دنیا را ترک کردی؛ وقتی به وصیت نامه ات می نگرم دنیایی زیبا را برای خود در آن جهنم عظما ساخته بودی، و برایش تلاشی بی وقفه داشتی، انگار بار تمام این عالم و بشر را بر دوش خود قبول کرده و حمل آن را بر عهده گرفته و پیش می رفتی،

حال آنکه در این فضا تنها نبودی و بسیاری چون تو از دیگران، با تو در این مسیر شریک بودند، و شراکت تمام داشتند، باز این تو، خود را انگار تنها میدان دار این صحنه تصور کرده، که نباید چشم بر هم زد، و همواره باید هوشیار بود، تا مبادا آنی شود، که نباید شود،

تو و من در آنی که شده بود، و یا آنی که در پیش بود، هیچ نقشی نداشتیم، تنها یک پیاده نظام بی اثر در هر تصمیمی بودیم، که در جایی دیگر گرفته می شد، و اما من و تو، خود را چنان مسئول می دانستیم، که انگار این تصمیم را ما گرفته ایم، و این آش را ما پخته بودیم، و لذا باید بر خوبی و بدی و نتیجه آن هم پاسخگو باشیم؛ من نیز چون تو، در همان فضا، و در همان صحنه نفس کشیدم، و چشمان و گوش هایم همان را دید، که تو دیدی،

اما تفاوت من و تو در این است که، تو سه دهه بعد از آن روزهای سخت را ندیدی، سه دهه ایی که واقعا از بسیاری از ما مشت ها باز کرد، و همه بدانچه در پشت صحنه ی، آنچه ما در آن سیر می کردیم، به نسبت خود مطلع شده و به مسایلی پی بردند، که من و تو به آن بی اطلاع بودیم؛

تو آنچه ما بعد تو دیدیم، را ندیدی، و خوشحال و راضی مثل دیگر همرزم های شهیدت، که همه در یک وحدت فکری قرار داشتید، غرق دنیای کوتاه مدت زندگی خود که 17 سال بیش به طول نینجامید، با همه ما خداحافظی کرده و راهیِ راه خود شدید، راهی که ما هم دیر یا زود طی خواهیم کرد، و امیدوارم آنروز باز همدیگر را ملاقات کرده، و تو از دنیای خود به من بگویی، و من نیز از آنچه که بعد از تو دیده ام، با تو حکایت خواهم کرد.

 محسن جان! بی خود نیست که امروز قدم به قدم با جنگ فاصله کم می کنیم، چرا که ما بعد از آن جنگ وحشتناک، برعکس تمام دنیا، که وقتی جنگ های شان که تمام می شود، ریسه این جنگ را جمع می کنند، اما ما آن نکردیم، بلکه بر اتمامش نوحه سرایی ها کردیم، که "جنگ ما را لایق خود کرده بود و..." و بر عدم وجودش قبطه ها خوردیم، و آرزوی تکرارش را با ادعیه و زاری و التماس به درگاه خدا زمزمه کردیم، و برعکس جهان متمدن که بعد از هر جنگی به ریشه یابی علل به وجود آمدن جنگ های شان می پردازند، و گاه به محاکمه مقصرین آغازش می نشینند، و بر ریشه کنی دلایل جنگ پای می فشارند، و گروه های ضد جنگ تشکیل می دهند و...

اینجا درست عکس آن بود، گروه های جنگ طلب تقویت شدند، و گروه های صلح طلب نادیده انگاشته، و محو شده و فرصت بروز نیافتند و... و آنقدر در این مسیر پیش رفتیم که تنشِ امروز ما دیگر با همسایگان نیست بلکه با جمع زیادی از کشورها در تنش قرار داریم، به طوری که اکنون امریکا به قصد ما، هر روز بر حضورش در آب های خلیج فارس می افزاید،

و افسوس که انگار در این کشور شخم خورده از یک جنگ هشت ساله، هیچ گروه ضد جنگی پا نگرفت و وجود ندارد، که به خیابان آید، و از دو طرف بخواهد به خاطر خون مردمی که در جنگ ریخته می شود، به خاطر آوارهایی که بر سر مردم فرود خواهد آمد، به خاطر قشر ضعیفی که زیر پای جنگ و قحطی له خواهند شد، به خاطر  همه بلاهایی که در خلال جنگ پیش خواهد آمد و... فریادی بکشد، طوماری امضا کند، و به نزدیکی جنگ و جنگ طلبی ها اعتراضی نمایند و...

انگار همه با هم نشسته ایم، تا مرگ ما را دوباره مثل آن جنگ دریابد، تا میدان داران سیاست صحنه ایی را به دلخواه خود چیده، ما انسان های مرده و بی تحرک را به مهره های پازل شطرنج خود، به بازی های خونین برند، و ما چون غرق شدگان در دریا، دل و تن به امواج سپرده، تا امواج به هر کجا که خواستند ما را ببرند، و با هر سرنوشتی که در مسیر بود، مواجه کنند.

خدا هم که انگار ما را به خود و اینان واگذار کرده است، و نشانی از او هم در این صحنه و میدان، دیده نمی شود، او نیز غایب بزرگی است که نمی دانم کجاست، تا لااقل او دستی از ما بگیرد.

اما محسن جان! تو راحت بخواب، ما هم با این صحنه کنار خواهیم آمد، گرچه ناف ما را انگار با خشم و خشونت و مرگ بریده اند، و آن روز که گِل آدم را می سرشتند، سهمی از زندگی به تیره و تبار ما نرسید. مهم نیست این نیز بگذرد برادر!

[1] - شهید سید محسن مصطفوی، متولد 1/8/1347 ، شهادت 29  اردیبهشت 1365 در حوالی شهر مهران در استان ایلام، چهل روز پیش از وقوع عملیات کربلای 1

[2] معلم دیکته ما وقتی به آخر خط و یا سطر که می رسید، با خود می گفتیم آخ جون دیکته تمام شد، ولی وقتی ادامه می داد که "نقطه، سرِ خط"، متوجه می شدیم که قصه پر غصه ی این دیکته را، هنوز پایانی نیست و باید حالا حالاها نوشت.

[3] - سالروز شهادت شهید سید محسن مصطفوی به تقویم گردش ماه، در 10 رمضان سال 1406، و به تقویم چرخش خورشید، در 29 اردیبهشت 1365 و یا در تاریخ تولد مسیح 19 می 1986 می باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 20
  • ارديبهشت

آخرین باری که به قله توچال رفته ام را به یاد ندارم، فقط می دانم در زمستان و یا پاییز سال 1397 بوده است، گرمای تابش خورشید طی چند روز گذشته برف های متراکم حاشیه قله شکوهمند توچال را مثل یخی زیر آفتاب، آب می کند و تکه های سیاه در زمینه سفید این نعمت خدادادی به اهالی تهران، هر روز افزایش می یابد و همین شرایط است که، کوهنوردان آماتوری مثل من را نیز ترغیب می کند که زمان آن فرا رسیده است تا ما هم بتوانیم بر این شیب و این اوضاع غلبه کرده و راهی قله 3964 متری عظیم توچال گردیم و  فتحی دوباره را بر این قله شکوهمند، بیازماییم.

قرار صعود امروز ما طی پیامی در شبکه پر برکت مجازی، تحت این عنوان که "بنام خدا، باسلام، برنامه پيشنهادى پنجشنبه (1398/اردیبهشت/19) دوستان همنورد، ميدان سربند، شيرپلا، چشمه نرگس، چهارپالون، يال شرقى و قله توچال است، دوستانى كه همراه مي شوند، لطفأ ضمن اطلاع، ساعت ٥ صبح ميدان سربند، كنار مجسمه كوهنورد باشند، يخ شكن همراه داشته باشيد. به اميد صعودى عالى"  رسمی می شود.

اما من هنوز مطمئن نیستم که بتوانم با دهان روزه این مسیر را طی کنم، و لذا در تردید رفتن و نرفتن، نهایت بنا بر رفتن قرار گرفت و بار و بنه این سفر را که می دانم سخت است، را تدارک دیدم و آماده کردم، اما طبق درخواست لیدر مهربان و دوست داشتنی گروه، اعلام آمادگی نکردم.

چراکه نمی دانستم آیا شب را بتوانم خوب بخوابم و انرژی لازم را برای چنین صعودی داشته باشم، یانه، و البته دیگر دوستان هم با توجه به فوتبال های تماشایی لیگ اروپا، مثل من بودند، ولی ظاهرا همیشه برعکس می شود و هر وقت شما نیاز به خواب داری، خواب هم به سراغت نمی آید، و اگر هم بیاید، بی دلیل چند بار در طول شب بیدار می شوی، و می بینی هنوز ساعت رفتن نشده است، دوندگی های روز گذشته نیز به من کمکی نکرد تا خسته از آن همه رفتن، به خوابی عمیق رفته و استراحتی کامل شبانه داشته باشم.

صبح سحر ساعت سه و نیم سحری را پیش از موعد خوردم، و کمی هندوانه که می گویند در ایام ماه رمضان آب را مثل اسفنج در بدن نگه می دارد، خوردم و راهی محل قرار شدم، ساعت 4 صبح بود که به دوست همنوردم زنگ زدم تا اگر تغییری در برنامه هست را از طریق ایشان مطلع شوم؛ او هم با تلفن من از خواب پرید و گفت من خواب ماندم، گفتم نگران نباش وقت داری که بیایی، سریع آماده شو و حرکت کن؛ غافل از این که من زود حرکت کرده ام و ایشان هنوز موقع حرکتش فرا نرسیده بود؛

 خود را به میدان تجریش و سپس دربند و سربند رساندم هنوز کسی از اعضای گروه نرسیده بودند، لذا از فرصت استفاده کردم نماز صبح را آنجا در فاصله آمدن دیگران خواندم، در این بین سه نفری از همنوردان امروز رسیده بودند، و باید منتظر دو نفر دیگر از دوستان بود، تا به جمع بپیوندند، بالاخره تیم شش نفره ما کامل شد و راهی مسیر صعود شدیم.

هوا به اندازه کافی روشن است و نیاز به هدلایت نیست و می توان حرکت خود را در این تاریکی سحر هدایت کرد، تیم های دیگر هم که در سربند قرار دارند، تکمیل می شوند و حرکت آنان از پس و پیش ما ادامه دارد، اینجا کوهنوردان همدیگر را می شناسند، و تعدد دیدارها در مسیرهای کوهنوردی، آنان را به گفتگو از مسیرهای رفته، و برنامه های پیش رو ترغیب می کند، و این همان سیستم اطلاع رسانی گروه ها به هم از مسیرهای باز شده و یا مسیرهای بسته است.

ناگفته نماند، در میدان تجریش دوست همنوردم آقاکمال را دیدم که در دهه 70 و نزدیک به هشتاد، هر هفته راهی قله توچال است، و به قول دوست همنوردم او اسطوره ورزشی ایشان شده است، و وقتی از ایشان مقصد صعود امروزش را پرسیدم، گفت، کوهنوردی آنچنان قابل پیش بینی نیست و این مسیر و شرایط است که تعیین می کند مقصد کجا باشد، هر چند قله را نشانه رفته ام.

چهل دقیقه تا زمان قرار ما در میدان سربند و پای مجسمه کوهنورد، زمان دارم و در این ساعات نسبتا سرد صبحگاهی، اگر راه بروی کمتر سردی را در تن خود حس می کنی، و در مسیر صعود حرکت بر ایستادن قطعا ترجیح دارد، لذا تصمیم گرفتم که پیاده مسیر تجریش تا سربند را طی کنم، تا زمان مانده تا قرارمان را در حرکت باشم.

همینطور هم شد، وقتی به سربند رسیدم هنوز 20 دقیقه از رسیدن زمان قرارمان مانده بود و می شد، کفش های کوهنوردی را بند گشود و در آورد و بر روی الوار های بازسازی ساختمان ورودی "تله سیژ" سربند ایستاد، و دوگانه بهر یگانه بجای آورد؛ ساعت ربع ساعت از 5 صبح گذشته بود که حرکت ما با رسیدن تمام اعضای گروه آغاز شد و به جز یک توقف کوتاه ده دقیقه ایی در ساعت 6 و سی و هفت دقیقه صبح، در یک قهوه خانه در مسیر راه شیرپلا، قبل از آغاز مسیرهای طناب کشیده شده، در این مسیر، بی توقف حرکت کردیم و آفتاب صبح گاهی داشت محل حضور ما را فرا می گرفت که در ساعت 7 و 24 دقیقه وارد محوطه آبشار شیرپلا شدیم.

البته گرفتن عکس های یادگاری در کنار آبشارهای مسیر قبل از شیرپلا، که این روزها به طرز بی سابقه ایی پر آب شده و آب حاصل از ذوب شدن برف ها را به پایین حمل می کند تا در گذر از میان شهر تهران خود را به دشت ورامین برساند، کمی از وقت را می گیرد ولی زیباست و دلچسب و غیر قابل چشم پوشی. روایت حرکت آب در مسیرها نشان می دهد که این آب در روزها و یا ساعات گذشته انگار بیشتر هم بوده و در این ساعات صبح، انگار کاهش هم یافته است.

یکی از مشغولیت های این مسیر هم، صحبت پیرامون مسایل روز کشور است که برای ساعت ها وقت همراهان را می گیرد و مجادله و دلخوری هم شاید به نوعی با خود دارد، از جمله مسایل روز در این هفته این است که امریکایی ها این روزها خود را برای جنگ در خاورمیانه و مشخصا با ایران آماده می کنند؛

آوردن ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن که حرکت آن به سمت هر منطقه ایی کشورهای حاشیه را به هوشیاری از مداخله نظامی سربازان عمو سام وا می دارد، و اینک به سمت خلیج فارس در حرکت است، و حضور بمب افکن های ویرانگر B.52 و... همه و همه نشان از خطری عظیم دارد، که علیرغم اظهار مسئولین امریکایی و ایرانی برای عدم وقوع جنگ، ولی بعضی دوستان حاضر در این مسیر و این بحث ها معتقدند که چه کسی می تواند به حرف های یک سیاستمدار اعتماد کند، و به قول دوستان کثیف ترین حرفه دنیا را، فعالین فضای سیاسی دارند، و اینان غیر قابل اعتماد ترین انسان ها هستند که در این حرفه یکجا جمع شده اند، و هرگز نمی شود روی حرف شان حساب کرد و یا به آنان اعتماد داشت.

و در این کشاکش خطر در مسیر شیرپلا، هر یک از همنوردان شرکت کننده در این بحث حرفی برای گفتن دارد، و من حتی در این رد و بدل شدن حرف ها نمی توانم بگویم این سخن از زبان چه کسی صادر شد و بدنبال چه سخنی این حرف پیش آمد، و از راه حل های مطرح شده گاه افسوس می خورم و گاه شاد می شوم، و مثل پاندول در این شادی و غم در رفت و آمدم، اما از این که مردم برای برون رفت از این خطر عمده فکر می کنند، و بی تفاوت نیستند، نشان از وطن دوستی آنان است، که این مرا بی توجه به نوع نظرات شان، شاد و مسرور می نماید.

 آنان هر یک روشی و یا پیشنهادی که گاه به شوخی و گاه به جدی است، راه هایی را بیان می کنند تا کشور و مردم ایران را از این خطر عمده عبور دهند، خصوصا اهالی فن و بروکرات ها و کسانی که در ساخت و ساز این کشور دستی داشته اند، و عمری صرف کرده اند، نگران شخم زدن زیربنا، و کشتار مردم ایران توسط خونخوارهای امریکایی هستند که راه حل را تنها در جنگ و خونریزی می بینند، و نگرانند که طرفداران جنگ و خونریزی امریکایی، ایران را به ویرانه ایی همچون سوریه، لیبی، عراق و... تبدیل کنند.

برخی کارزار سیاسی موجود را رقابت بین روسیه، امریکا، اروپا در سهمی که در اقتصاد ایران دارند، و در حال گسترش آن هستند، دانسته و معتقدند فرانسوی ها صنعت نفت و اتومبیل ایران را از آن خود کرده اند، انگلیسی ها از طریق مهره های قوی خود را در مسئولین کشور، کار خود را پیش می برند؛ و روس ها هم به همین نسبت در نظام سیاسی و نظامی ما نفوذ قوی دارند، و هندی ها هم در اکتشاف نفت و... امریکایی ها هم مهره هایی در کشور داشتند، که توسط دست برتر روس ها از صحنه حذف شدند و امریکا بعد از برجام دید قراردادی را امضا کرده است که سهمی برای او از اقتصاد ایران بدست نیاورد و این در سخن ترامپ هم هست که ما از برجام سهمی نبردیم و اکنون خود را به روس ها در صحنه ایران بازنده می دانند، و به زعم دوست مطرح کننده این نظریه، برغم خباثت بی حد و اندازه پوتین نخست وزیر روسیه، او در تامین منافع کشورش هم در سوریه و هم در ونزوئلا و هم ایران با حرکتی به موقع دست امریکایی ها را در پوست گردو گذاشت و... اکنون ترامپ در حال جبران این عقب ماندگی است، و لذا به جنگ روی آورده است.

این دوست همنورد ما که به حال کشورش تاسف می خورد که عملا اسیر سهم خواهی قدرت های بین المللی شده، و اکنون باید همان راهی را که برای سوریه، عراق، لیبی و... رفته اند، تجربه کند، و به کشورهای ویران شده و مردم به خاک سیاه نشانده شده ایی نظیر آنها تبدیل شود، زیرا آن وضعیت نیز برای چنین کشورهایی، در کشاکش رقابت های چند قدرت جهانی رخ داد، و در نهایت هم نگران است که آیا سرنوشت ژاپن در جنگ جهانی دوم، برای ایران هم رقم خواهد خورد و... و شدیدا از این امر ابراز تاسف می کند.

البته یکی از این دوستان حرکت ضد داعش کشورمان را لازم و ضروری می داند که اگر جلو این خیزش زیانبار برای منطقه گرفته نمی شد، ممکن بود کشور به خطر تروریسمی مواجهه و مبتلا می شد، که نه از کسی بتوان شکایت کرد، و نه بتوان یقه کسی را در جهان گرفت، چرا که داعش نه کسی هست و نه می توان آن را نادیده گرفت.

بحث اینکه سیستم سیاسی ج.ا.ایران و رژیم گذشته در مدت حضور در قدرت چه کرده اند هم نیز یکی از این بحث های این مسیر بود، و واقعا تنوع بحث ها و این شاخه به آن شاخه شدن ها، هم سر رشته ها را از دست انسان خارج می کند و ذهن را از درگیر شدن به مسیر صعودی که باید با احتیاط از آن گذشت باز می دارد، تا متوجه خطری هایی باشی که در انتظار تک تک ماست و هر لغزشی به جراحت و... تبدیل نگردد.

و آنقدر به قول یکی از همنوردان از این بحث های تهوع آور سیاسی شد، که مسیر به پایان رسید و در نهایت هم گفتند، کاش وارد بحث کثیف سیاست و سیاستمداران نمی شدیم!، و اوقات خوب صعود خود را به خنده و شادی و طرب می گذراندیم، چرا که برای این بحث ها در شهر و لحظات دیگری هم وقت می شود پیدا کرد، و نباید لحظات شیرین در طبیعت بودن را صرف چنین امور مزخرفی کرد.

هرچند حضور اهالی بهداشت و درمان در گروه، کمی دل را آرام می کند، اما چرا باید با پراکنده کردن ذهن و پرداختن به این بحث های زایل کننده انرژی، ریسک خطر را افزایش داد، که بودن این دوست عزیز و خوش صحبت که هزاران نکته برای گفتن دارد و هرگاه بحث ها به پایان برسد، او نکات آموزنده زیادی از مطالعات ادبی و کتب مشهور نویسندگان، و حکمت زیستن و... برای ارایه دارد، و انسان واقعا به تفکر فرو می رود که چرا اهالی رشته های تجربی و فنی مطالعات انسانی وسیع تری نسبت به اهالی علوم انسانی دارند؟

درخت های به تمام غرق در شکوفه در مسیر شیرپلا، خود چشم نوازند، و این نظرگاه های بصری در کنار صدای آبشارهای خروشان از آب شدن برف ها، ترکیبی از عشق و زیبایی بی نظیر طبیعت را به رخ می کشند، و گذر کنندگان را به گرفتن عکس های یادگاری و ثبت این زیبایی ها فرا می خوانند. جادوی طبیعت همین است، که دل ها را مسحور خود می کند.

و البته کاهش بارش باران در اردیبهشت که چشم زمین و زمان این روزها به آسمان است تا با ادامه بارش، کار فروردین را تکمیل کرده و ایران را به بهشت طبیعی تبدیل نماید، نیز دغدغه دوستان است.

گذشته از همه این مسایل که در مسیر اولیه صعود رقم خورد، ساعت هفت و سی دو دقیقه صبح 19 اردیبهشت 1398 بود که وارد پناهگاه شیرپلا شدیم، و با این ورود، استراحت مفصلی رقم خورد؛ یک ساعت حضور، که به نظرم توقفی طولانی بود، و در هنگام صعود ما عادت کردیم که توقف های کوتاه مدت تر داشته باشیم، تا هم عضلات ما سرد و گرفته نشود، و هم به مقصود زودتر نایل شویم و سریع باز گشته به امور دیگر هم در ساعات باقی مانده از روز برسیم، چرا که حرکت دایم و کند بهترین راه در مسیر صعودی است، که مشکلات کمتر جسمی را به همراه دارد، هرچند سلیقه و عادت گروه ها و افراد متفاوت است.

ساعت هشت و سی و دو دقیقه بود که راه خود را در مسیر دره شیرپلا به چشمه نرگس و چهارپالون و نهایتا قله را، دوباره آغاز کردیم. نهر آب بزرگی هم از همین دره می آید، که ناشی از ذوب برف های بالا دستی است، یکی از کوهنوردان خُبره که جان دو تن از بچه های گروه ما را در خلال فتح "قله خُلِنو" نجات داده بود، هم در شیرپلا حضور داشت و وقتی ما از هدف خود گفتیم، گفت که هفته گذشته از همین مسیر رفته، و به نظر او، ما مسیر مناسبی را در این زمان برای صعود انتخاب نکرده ایم، و بهتر است همچنان از مسیر عادی، یعنی یال امیری صعود خود را رقم زنیم، اما نهایتا حرکت ما در همین مسیر تصویب و به اجرا در آمد.

و البته در مسیر این صعود، سختی های مسیر هم این تاکید دوست خبره ما را تایید کرد و تنها حاضران این مسیر صعود در چشمه نرگس، گروه شش نفره ما و یک گروه دو نفره دیگر بودند، که جلوتر از ما در مسیر صعود در حرکت بودند، دره های پر از برف های حجیم و متمرکز در کف دره و دره های حاشیه، شما را به سمت حرکت در یال ها فرا می خواند، که شیب تند و صخره هایش آزار دهنده بود.

این امر قبل از چشمه نرگس به اوج رسید و گروه مسیر پر از شیب، و شنسکی، و تند یک یال را برای عدم مواجهه با این برف های کف دره، پیشنهاد داد، که وقتی به آن مسیر پیشنهادی نگاه کردم وحشت کردم، و نهایت هم از گروه جدا شده مسیر متعارف کف دره را به سوی چشمه نرگس در پیش گرفتم و 5 دوست دیگرم مسیر یال را ادامه دادند، و وقتی که به بالای یال رسیدیم و دوباره به هم ملحق شدیم، دوستان از مسیر سختی که رفته بودند می گفتند و این که بسیار سخت و توان فرسا بوده است.

من جلو تر از آنان و در مسیری که تیم دو نفره جلوی ما در حرکت بود، رفته و خود را به بالای چشمه نرگس رساندم، و به دنبال تیم دو نفره، مسیرشان را دنبال کردم و در پالون اول به آنها ملحق شدم، و متعاقب آن نیز دوستان گروه ما هم رسیدند. عبور از شیب های برفی و سخت از این به بعد خطر و سختی مسیر را دوچندان می کند.

ساعت یازده و 25 دقیقه صبح بود که دوباره به همدیگر رسیدیم و منتظر شدیم تا همه برسند و گروه دوباره انسجام یابد، اینجا دوستان پیشنهاد یک استراحت نسبتا طولانی را دادند، باد هم در حال وزیدن بود، دیدم ایستادنم ممکن است به سرماخوردگی و مشکل دار شدن دوباره ریه ام بینجامد، لذا به گروه پیشنهاد دادم که من از آنان جدا شده و در ادامه مسیر در همان مسیر گروه دو نفره با آرامی پیش برم، تا آنان هم بعد از استراحت حرکت کنند و برسند.

یکی دیگر از افراد گروه ما، متعاقب پیشنهاد من، رفتن را به ماندن ترجیح داد و ما دو نفر، 4 نفر از دوستان را گذاشتیم تا به استراحت خود برسند و دو نفره راه صعود را در پیش گرفتیم، از این جا سرقدم ما ایشان بود که از من حرفه ایی تر و در صعود سالم تر و سبک تر و چالاک تر بود، و لذا به سختی با ایشان همقدم بودم ولی ادامه دادیم. تا به گروه دو نفره رسیدیم و از آنان نیز سبقت گرفته و با توجه به مسیر خوبی که این دوستم انتخاب کرده و می رفت، خود را در ساعت دوازده و 29 دقیقه به خط الراس رساندیم، تا خود را به گروه هایی که از مسیر یال امیری می آیند ملحق کرده و راهی قله شویم.

اینجا دیگر انرژی ام بر اثر شدت خستگی و تشنگی بسیار [1] کاهش یافته بود، و لذا فاصله دوستم از من زیاد شد و به تنهایی راهی قله شدم. ساعت 12 و 35 دقیقه بود که به جوانی برخوردم که او هم به تنهایی از مسیر کلکچال و از خط الراس آمده بود، و اینک راهی قله بود، اما او هم مثل من در این لحظات انرژی اش را از دست داده و لذا همدرد بودیم، و از این به بعد او را سرقدم حرکتم قرار داده و با او همسفر شدم.

ایشان نیز از کسانی بود که می گفت طی ماه های زمستان و بهار گذشته که ما ترک قله کرده بودیم، 52 بار قله توچال را فتح کرده است، و از این لحاظ اسطوره ایی بود، او در مسیر از داستان این صعود های سخت گفت، و از نجات کسانی که در این مدت و در این شرایط سخت به این قله آمده بودند، از گم شدن یک کوهنورد در پنج شنبه گذشته، که ما به قله پرسون رفته بودیم، و این که تاکنون این دوست کوهنورد ما متاسفانه هنوز پیدا نشده است.

از پرت شدن یکی از کوهنوردان از نقاب برفی زیر قله توچال گفت که توسط گروه های نجات، نهایتا خوشبختانه نجات پیدا کرد، و از کسانی گفت که راه بلد نیستند و پر مدعا و جان دیگران را در مسیر به خطر می اندازند و از جمله سرگردانی هفت ساعته یکی از کوهنوردان که به همین افراد تکیه کرده بود و...

خلاصه آرام و بی دغدغه این مسیر سخت انتهایی را طی کردیم و ساعت یک و ربع بعد از ظهر بود که خود را قله توچال رسانیدیم، در حالی که دیگر انرژی برای من نمانده بود، آخرین قدم ها را در این صعود برداشتیم.

جالبه که، وقتی به بالای قله می رسی، همه این کم آوردن ها انگار فراموش می شود، و این نشان می دهد که دلیل اصلی این احساس روانی است تا جسمی، انگار سیم های شارژ شما با رسیدن به مقصد، به برقی قوی وصل می شود، و در مدت کوتاهی انرژی خو را باز می یابی، داخل پناهگاه شدم، و دیدم دوست همنوردم رفته است، کمی نشستم ولی حال بدی داشتم، اما این دوست همنوردم که در لحظات آخر همراهم بود، انگار همه انرژی اش را باز یافته و تا آخرین لحظات بیرون ماند و عکس گرفت، و به دیگران هم در این رابطه سرویس داد، و من بعد از یک ربع نشستن، دیدم حالم خوب نمی شود، با خود گفتم بهتر است مسیر بازگشت را در پیش گیرم، و خود را به ایستگاه 7 تله کابین برسانم که اگر حالم بدتر شد، حداقل نزدیک تله باشم.

من نیز در سرپایینی قله تا ایستگاه هفت، انرژی بیشتری گرفتم و خود را به اسکی سوارهای تله سیژ هتل توچال رسانده و سرانجام خودم را به ایستگاه تله کابین 7 رساندم و با تیم مخابراتی ها که برای موبایل اینجا آمده بودند، همراه شده و عازم پایین شدم، تله کابین را که سوار می شوی بار زیادی از دوش شما برداشته می شود، چرا که بازگشت با این حال بسیار سخت تر از صعود است.

خصوصا که آنقدر برف آمده که حتی ستون های برق هم تا نیمه در برف فرو رفته اند، از ستون های تله سیژ اسکی هم تنها به اندازه ایی از برف جداست که تله سیژ حامل اسکی سواران، به زمین برخورد نکند، دره فراخنای و نقاب قله از سمت ایگل پر از برفی بی نظیر است، شاید بیش از صد متر ارتفاع برفی است که باد به پشت پناهگاه قله توچال برده و روی هم ذخیره کرده است.

از اینجا در ایستگاه 7 تا پایین و ایستگاه 1 پای سخن و درد و دل اعضای تیم مخابرات بودم، که چقدر کارشان سخت و خطرناک است، زندگی در دنیای امواج که به قول ایشان مثل زندگی در ماکروفر می باشد، و به زودی بدن آنان را مستهلک خواهد کرد و... پس باید خوش باشند و از مواهب دنیا! در این مدت بی دغدغه ی ضررهایی که دارند، بهره مند شوند، و این که راهی جز ادامه کار ندارند و باید با این وضعیت شغلی در کشور، به کار خطرناک خود ادامه دهند و... و این که دنیا ظلمی بزرگ در حق آنان در حال انجام دارد و... و من هم بی حال روی صندلی تله افتاده ام و حتی توان بحث هم ندارم، و بیشتر شنونده ام.

  

[1] - می دانم روزه داری در حال صعود چه ضررهایی دارد ولی نه می توانم این روزه را ترک کنم و نه صعود را، ما واقعا در یک سری اعتقادات فیکس شده ایم و نمی توانیم از آن بگذریم و حتی فتواهای خوردن آب در عین روزه داری و توصیه های پزشکی بر نوشیدن و... که هر یک شرایط را برای خوردن آب در عین روزه داری مهیا می کند، هم نتوانسته است بر تعصب ما غلبه کرده و مرا به ترک این خصوصیت وا دارد. این همان تعصب بی جاست که گریبان گیر ما مذهبی هاست، و جان خود را برای پایبندی به هیچ به خطر می اندازیم، در این سه ساله همراهی با کوه، هم صعود کردم و هم روزه گرفتم، که این کاملا با دین و منطق مغایرت دارد و این نشان می دهد که پای مذهب که می آید، حتی افراط فرد و... نمی شناسد و انسان تن به کارهایی می دهد که پسندیده نیست و تو می دانی که پسندیده نیست ولی با بر آن اصرار داری، و این ضعف را خود بدآن اقرار داشتم و در مسیر هم هر همنوردی که فهمید که نمی نوشم به من تذکر و هشدار داد، ولی همه اش بی اثر بود، و در حالی که منطق هم می گوید اگر مبنای روزه داری برای نخوردن، فهمیدن درد مستمندان است، خوب عالی، و شما نمی خوری ولی درد مستمندان آب که نیست، پس چرا ما باید آب ننوشیم؟!! و....

Click to enlarge image IMG_0360.JPG

گل های بهاری دره دربند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 18
  • ارديبهشت

سوالی که این روزها، هر فعال سیاسی، اقتصادی و حتی مردم عادی را به خود مشغول کرده است، تا بتوانند قدم های زندگی خود را با آن هماهنگ نمایند، اینست که، آیا جنگی در راه است؛ در این روزها که جگرپاره های خشم و نفرت از حنجره طرفین در داخل و خارج بیرون می ریزد، و طرفین چنگ و دندان های خود را در مقابل همدیگر صف آرایی می کنند، بهتر است آنان را با فضایی که در آنند، مدتی تنها گذاشت و با خود به خلوت نشست و فکر کرد، که چرا کار ما بدین جا کشید، و اکنون چه باید کرد؛

ما وارث یک تاریخ پادشاهی و حاکمیت فردی هستیم، تا آنجاکه حتی کارگزاران مدرن اندیش رژیم گذشته، خود را وارث 2500 سال قدمت پادشاهی و حکومت فردی می دانستند، و امروز که شواهد کشف شده تمدنی در جیرفت قدمت تمدن ایران و قاعدتا سیستم حاکمیت فردی آنرا تا 7000 سال تمدید می کند، متوجه می شویم که این بیماری تاریخی جامعه و ساکنان ایران چقدر دیرپاست؛ و کاش مقداری از پول هایی که خرج سیاست کردیم، را به بررسی های باستان شناسی از خاک بیرون افتاده در جیرفت کرمان، اختصاص می دادیم، تا امروز ایران بتواند با اتکا بدین جایگاه تاریخی خود، آن را به رخ جهانیان کشیده و حق و سهم خود را از جامعه بین الملل بهتر و منطقی تر طلب کند.

اما متاسفانه این سابقه تاریخی حاکمیت و استبداد فردی و گروهی بر ذهن جامعه و مردم ما، رسوب های منفی سخت و کلفتی را بر جای نهاده که رسوب گیرهای جهانی و ناشی از گسترش فهم بشر و توسعه فکری او، و حتی قیام های پی در پی مردم ایران، هنوز نتوانسته است بر این معضل و مشکل دیرپا فایق آید، و خواست ایرانیان برای خلاصی از طرفی، و مقاومت ذهنی آنان برای باقی ماندن در این سنت شوم (کنونی، چرا که قبلا این سنت رایج و پسندیده ایی تلقی می شد)، هنوز آنان را در سرگردانیِ ماندن و یا رفتن از این وضعیت نگه داشته است، و بین پیوستارِ خلاصی و ماندن، در حرکت پاندولی اند، و ایران و ایرانی از این بلیه نجات نیافته و این درد همچنان بدنه جامعه ما را آزار می دهد.

لذاست که بر اساس این رسوب تاریخی 7000 ساله بیماری مزمن استبداد و حاکمیت فردی، به طور نسبی هر فردی از ما (صالح و ناصالح)، که بر هر نقطه و یا سطحی از زوایای اداره جامعه و کشور، قرار می گیرد، خود را ابتدا ملزم به حفظ شئونات حاکمیت استبدادی خود می ببیند، و بعد اولویت های دیگری که باید بدان توجه نماید را مد نظر قرار می دهد، و از این روست که عموما افراد اول به فکر منافع خود، سپس گروه خود، و در انتها، مردمی هستند، که از آنان وکالت حضور در این جایگاه را دارد، حال آنکه بدون این مردم، جلوداری های ما هیچ است و بی معنی؛ این بلیه استبداد رای را حتی در مقیاس امامت نماز یک امام، در یک مسجد کوچک، با چهار نفر نمازگذار هم می توان دید، که طبق این خصوصیت رایج و عام پسند، به استبداد فردی عمل کرده و کار خود را پیش می برد. 

لذا یک تربیت و آموزش کلی برای رسوب زدایی فکری و معکوس کردن این جنبه باید توسط دانشمندان ما در دانشگاه های تخصصی علوم انسانی (سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی) و سیاست گذاری های کلی فرهنگ عمومی صورت گیرد، تا فرزندان این آب و خاک بیاموزند که این روند باید درست عکس آن باشد که هست، و هر فرد مسئول کوچک و بزرگی، با قرار گرفتن پشت هر میزی، باید منفعت شخصی خود را در آخرین رتبه اولویت های حضورش در میزهای اجاره ایی، قرار دهد، و این میزها را مادام العمر ندانسته و اولین اولویت هر مسئولی در هر رده ایی باید منافع جمع مردم به طور کلی، و در مرحله دوم گروه و سپس منافع فردی اش قرار دهد.

که اگر خصوصیت عالی و اخلاقی "ایثار" هم به کار آید و اضافه گردد، پسندیده آن است که این منفعت شخصی هم حتی هرگز در تصمیمات حضور نیابد، اما تا رسیدن بدین شهر آرمانی، منفعت شخصی باید در رده سوم اولویت های کارگزاران بماند، تا کار جمع به نفع جمع انجامد و این همه خرابی وجود نداشته باشد.

واقعیت این است که مهمترین علت قیام های دهه های سی، چهل، پنجاه شمسی، یکی حاکمیت استبداد فردی بود، و دوم احساس عدم آزادی در خور ملت ایران، و در مرحله سوم احساس خطر از شقوق و افزایش دخالت خارجی در امور کشور و در انتها هم قشری از معتقدان به مذهب، خطری را احساس می کردند که سنت اعتقادی آنان را زیر پای مدرنیزاسیون کشور در حال له شدن می دیدند.

اما باید دید که چشم های نگرانی که بدان قیام بزرگ دست زدند، بعد از پیروزی به چه مقدار از این اهداف دست یافتند، و دردهای شان به چه مقدار تسلی یافت؛ نگاهی به صحنه بر جای مانده از چهار دهه بعد از پیروزی انقلاب نشان می دهد که حرکت چشمگیری در بهبود این وضعیت دیده نمی شود، و جابجایی افراد و سازمان ها با اسامی و شعارهای متفاوت نمی تواند، خلاهای ذهنی حرکت آفرین مردم ایران را پاسخ دهد، و لذاست که جریان های اصلاح طلب و تحول خواه و حتی انقلابی و برانداز را می توان دید، که مردم ایران رویکردی نسبتا قوی با شدت و ضعف نسبت به آنان، داشته و صدای تغییر و تحول خواهی خود را  مستقیم از زبان خود، و یا غیر مستقیم از زبان این گروه ها همواره فریاد زدند، و به نظر می رسد در این هنگامه رویارویی، طرف خارجی ما هم، درست روی همین خلاها انگشت نهاده و بر پتانسیل های بالقوه و بالفعل آن سرمایه گذاری کرده است.

از این رو به نظر می رسد در شرایطی که کشور با بحران صف آرایی خارجی مواجهه است، بازگشت دوباره به مردم و توجه به نیازها و خواست های تاریخی و اساسی آنان، مهمترین پادزهر مقابله با حریف خارجی چشم به حرکت مردم دوخته، است، اکنون که تحریم های ظالمانه و کمرشکن خارجی، مستقیما مردم ایران را نشانه رفته است، تا آنان را به خیزش وادارد، راهبران جامعه ایران نیز باید در داخل کشور همان هایی را نشانه روند که حریف بدان، چشم دوخته است، تا بدون شلیک هیچ تیری به اهداف خود دست یابد؛ راهبران کنونی جامعه ایران باید به خواست های واقعی و تاریخی مردم ایران، که دیرپا و اساسی است، باز گردند، و سرمایه مقابله با حریف خارجی را در همان سبدی قرار دهند، که شایسته این رویارویی بزرگ است.  

این همان بازگشت به حقی است که باید از ابتدای پیروزی انقلاب در سال 1357 کلید می خورد، و به هر دلیل، خواسته و یا ناخواسته، ناشی از منافع فردی و یا گروهی و... عقب افتاده است، و همین است که می تواند پادزهر و نوشداروئی بسیار قوی و خوب در مقابله با حریف سرسخت و قدرتمند و متنوع خارجی باشد، و باعث انسجام ملی برای مقابله با صف آرایی بزرگ و بی پرده آنان گردد، و بدین روش کیان، مردم و مرزهای کشور را حفظ کرد.

حریف اکنون به این دل بسته است که با از هم پاشیدن شیرازه اداره کشور، توسط خود مردم ایران، و به خیزش واداشتن آنان از طریق "فشار حداکثری"، به خواست هایش دست یابد، این نشان می دهد که تنها مانع آنان تاکنون نیز مردم ایران بوده اند، و هدف راهبرد تحریم های سخت و ظالمانه کنونی نشان از آن دارد که آنان قصد دارند به مردم ایران آنقدر فشار آوردند، تا این مردم در مظلومانه ترین حالت، خود به دست خود گور خود را کنده و در آن بخوابند، تا دفن شوند، و آنان نیز به اهداف روشن و ناروشن خود دست یابند. 

لذا برای مقابله با این خواستِ دست های خارجی، که همیشه در تاریخ ایران مانع حرکت آزادیخواهی و استقلال طلبی مردم ما بودند، و تاریخ گویای این است که اهدای آزادی و حاکمیت مردم بر سرنوشت، توسط دست های خارجی به ما، تنها یک جوک و یا یک لطیفه دردناک بیش نبوده است، و تاریخ دخالت های آنان نشان می دهد که آنان با دخالت خود در بزنگاه های تاریخی، حرکت مردم ایران برای آزادی و رهایی را، همواره به نفع استبداد حاکم عقیم کرده اند، لذا برای مقابله با این وضع باید جایگاه واقعی را به مردم باز گرداند، و طی یک سلسله تحرکات سریع برای اعطای آزادی، و حق حاکمیت مردم بر سرنوشت و اداره کشور خود، و نفی حاکمیت فردی و برچیدن و یا اصلاح نهادهای تقویت کننده حاکمیت فردی و گروهی، چرخ های حاکمیت کشور را به نفع مردم ایران به حرکت در آورد؛

چنین شجاعت در تصمیم بین مسئولین عالیرتبه کشور، برای حرکت در این مسیر، می تواند نام نیک ناشی از این تصمیم بجا و در جهت خواست تاریخی مردم را، برای راهبرانی بجای گذارد، که در لحظات و شرایط سخت و سرنوشت ساز، تصمیم های خوب و درست می گیرند، و نام خود را برای همیشه در تاریخ به عنوان ناجی مردم و کشور خود، در مقابل خطر خارجی ماندگار می کنند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از21

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر