• 26
  • تیر

از تو بیزارم؛

ای غرق در ظلمت شب، تو خودِ شبی، افکارت شب انگیز است،

تو تاریکیِ ماندگار شبی، به ظلمت طولانی شب های ظلمتخیز، شبگستر،

تو خدایگان شبی و به ظلمت شب تعلق داری، و در شر و تاریکی اش غوطه وری،

به چارچوب های شب می گنجی، تا روشنایی روز،

تو خدایگان شبِ تزویری، تمام وجودت خدعه است و نیرنگ، با تو خدعه و تزویر به اوج رسید،

در حلقه ات نور ره ندارد، و شبنشینانت به شب نزدیک، و با شب قرینند،

هر شب با شبخوشان شب انگیز، در شبنشینی ایی، و در توسعه شب راه می جویید.

از تو بیزارم،

از کبر و غرور و نخوت و هزار خصلت شرم آوری که بر تمام خوبی هایت سایه شومِ شبانه افکنده است، بیزارم.

 از تو بیزارم که ؛

تنها یک بند انگشت، در تباهی زایی، با شیطان شبخیز و شبگستر، در فاصله ای،

همدست او هستی و خلقی را در فلاکت و رنجی اهریمنی فرو خواهی برد،

تو به رسوایی ما، در همت خود و یارانت، سعی بلیغ و تمام داری،

از تو بیزارم،

چراکه نه به سوی سعادت، که سوی شقاوت و رنج مان راه خواهی برد،

چراکه باید فرشته ایی با ظرفی پر از نور می بودی،

اما نه تنها در تاریکی غرقی، بلکه همه را سوی تاریکی می خوانی، و خواهی برد.

هرکه و هرچه نخواستیم، بر چشمانت نهادی، و قدر دادی و بر صدر نشاندی،

از تو بیزارم؛

چراکه علم و عالم از تو در رنج و محنتند، و در برابرت بی پناه، گرفتار عرصه ایی تنگ، برای ماندگاری شب،

چراکه ظلمت را در نور پروراندی،  چنان رشد دادی تا شاید بر نور غلبه کند،

چرا که نه از ما هستی و نه با ما، و با شب و شبنشینان عهد و پیمان بستی، و از آنان شدی.

از تو بیزارم، بیزارم از تو، ای شبِ شبنشینان شبگستر

تو شباویز را هم به شبِ ظلمانی ات، خانه نشین ظلمت گستری ات کردی، تا از حق حق گوییش باز بماند،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 25
  • تیر

به شب افتاده ام، شب گشته روزم

شدم سرگردان در این باغ جدایی،     نمی دانم کِه هستم، یا کجایم

به شب افتاده ام، شب گشته روزم،    شبانگاهان، گرفتار چه جایم؟!

منم یکتا و تنها در میانه،    نمی بینم کسی، پرسم کِه هستم، یا کجایم

همه گویند معشوقست، تنها،     کجا تنهاست او، من گو، که دانم

در این تنهاییم وامانده گشتم     کجا معشوق مانده، گُو بدانم

اگر او باشد آن یکتای تنها     من بی کس ترین، تنهای تنهام

بسان می به جام هر کسی هست،    منم بی جام و بی می، خوار و تنهام

اگر او باشد آن تنهای تنها    منم تنها، تو برگو عنقریب سویش روانم

دلا خارج شو از این مُلک بیجا     که جای تو نه این است که روانم

برو تو سوی خود ای دل که اینک     تو سوی خود، و من سویی روانم

نظم نگاشتی از اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • تیر

عموما در مراسم عزا و ختمی اگر شرکت کنم، چنانچه مداحان، مجریان مراسم، بلندگوها و دستگاه های صوتی قوی در مساجد دمی اجازه دهند، تا تمرکزی نمایم، بر معانی آیاتی متمرکز خواهم شد که سهم و روزی من از آن مراسم برای تلاوت است، در مراسم یادبود سالمرگ یکی از آشنایان، آیاتی از سوره بقره، که آیات 62 و 79 آن سوره به نظرم برجسته آمد، سهم من شد، که در آیه 62 آن چنین آمده است که : «کسانی که ایمان آورده‏اند، و کسانی که به آیین یهود، مسیح، ستاره پرستان (صابئان)، هرکس که به خدا و روز رستاخیز ایمان داشته باشد و کار نیکی انجام دهد پاداش آن‏ها نزد پروردگارشان است و بر آن‏ها ترس و اندوهی نیست[1]

تکیه این آیه بر "کار نیک"، و اینکه مهمترین رکن ایمان، "توحید و معاد"، [2] است، و اینکه آن را از بنیادی ترین ها اعلام می کند، بسیار مهم است. شاید در ذهن بشر از خلقت تاکنون جستجو برای یافتن خدا (توحید)، از باستانی ترین ذهنیت هاست و خواهد بود که همین امر به ایجاد ادیان مختلف در طول تاریخ انجامید و خداوند نیز این ایمان را به رسمیت شناخته و اجر اقدام نیک مومنین بدین راه را نزد خود محفوظ می داند،

رکن دیگر اعتقاد به معاد است که گاه انسان در پرتو اعتقاد به چنین اصلی است که دلش به آینده محکم می شود که در مقابل ظلم بتواند، تاب آورده و خود را نبازد، چرا که برخی چنان ظلم های بزرگی در حق دیگران مرتکب می شوند که هرگز در این دنیا قابل جبران نیست، و نخواهد بود، و این تنها وجود معاد، و وجود قاضی دادگاهی به نام خداوندگار بزرگ و بی همتاست که می تواند دل انسان را به آینده ایی چنین آرام کند که برخی به سزای عمل خود خواهند رسید، وگرنه واقعا گاه تحمل این دنیا غیر ممکن می شود.

انسان هایی که بر اریکه قدرت محدود می نشینند و ظلم شان فریاد را از دل خلقی بر آسمان بلند می کند و انسان بیدفاع، دادرسی نمی یابد و در چنین هنگامه بیداد، این معاد است که دل انسان را آرام می کند که چنان گلوگاهی هست که گلوی ظالمین را بفشارد و باعث آرامش دل مومنین گردد و اینچنین معاد زندگی را در سایه ناملایمات قابل تحمل خواهد کرد.

آیه 79 این سوره هم تکان دهنده است که می فرماید :  "پس واى بر کسانى که مطالبى را با دست خود مى ‏نویسند، سپس مى‏ گویند: این از طرف خداست، تا به آن بهاى اندکى بستانند، پس واى بر آنها از آنچه دست‏ هایشان نوشت و واى بر آنها از آنچه (از این راه) به دست مى آورند!" [3]

تاریخ بشر، با تاریخ پا گرفتن "بازار دین" و نقش گیری"دین فروشان" در زندگی بشر، همزمان و هم تاریخ است، و همواره در طول تاریخ کسانی بوده اند که به مخلوقات خدا، بر زمین ظلم و جور روا داشته و دین فروشی کرده اند، تا متاع دنیای خود را با وسیله قرار دادن دین و خدا، تامین نمایند، و چهارپایه کرسی قدرت خود را بر بسترهای مذهبی نهاده و این دو را به یکباره سوار بر شانه های نحیف بندگان خدا کرده، تا آنان این دو را با هم در رنج و مظلومیت حمل نمایند، و از آن طریق برای خود، گروه و طایفه خود، کسب قدرت و ثروت نموده، دنیای خود را آباد کنند، و حال و روز دنیا و اهلش را به حال نزار و رنج فرو برند، و خداوند در این آیه به آنان هشدار می دهد که چه در انتظارشان خواهد بود.

[1] -  ِانَّ الّذینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هادُوا وَالنَّصاری وَالصّابِئینَ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَومِ الاعلیها السلام‏خر وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ اگجْرهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوف عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُون.

[2] - این یعنی اصول دین بر دو، توحید و معاد، و دایره مومنین و اهل هدایت بسیار گسترده خواهد شد.

[3] - فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَبَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوْیْلٌ لَهُمْ مِّمَّا یَکْسِبُونَ‏

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • تیر

اینکه روزی بشر به جایی برسد که بفهمد چقدر در اصولی که بدان سخت معتقد و مُصِّر بوده، در اشتباه و گمراهی سر کرده، چندان هم دور از انتظار نیست، کما این که بارها نظریات غالب و واجد اعتقاد اکثریت جامعه، در اجتماعات بشری با بطلانی شدید مواجه شده اند، حال آنکه انسان هایی در همان حال این اصول را خدشه ناپذیر تلقی، و سال ها به پای دفاع از آن خون ریختند، و عمر و نسل ها تلف کردند، لذا باید در مقابل علم با صعه صدر برخورد کرد، و گاردها را باز نگهداشت، چرا که علم به جاهایی نور می اندازد که اصلا شاید تصورش هم ممکن نیست، و با کاروان علم باید دست به عصا بود (احتیاط در برخورد) که آنان با به کار انداختن عقل و تجربه، راه هایی را گشودند که اگر باز نمی شد انسان در جهل غوطه می خورد و...، لذا بشر برای نجات خود راهی به جز اعتماد به عقل و تجربه ندارد، و پیش برنده او همچنان تفکر و علم خواهد بود، گرچه علم حتی عقل را هم زیر سوال برد و منکر عقل نیز گردد.

با این همه اما به عقل که شاید یکی از خدشه ناپذیرترین اصول زندگی انسان است که سال هاست انسان را برای رسیدن به علم کنونی، راهبری کرده، و شاید بتوان گفت از اطمینان بخش ترین ویژگی های انسان تلقی می گردد، در حال حاضر نمی توان شک کرد، گرچه پیشرفت علم، و به خصوص "روانشناسی شناختی"، اکنون با یافته های خود این رکن رکین تفکر را نیز زیر علامت سوالی بزرگ برده است و "روانشناسی به نام جاناتان هایت در اثر خود با نام ذهن صادق این ایده را مطرح می‌کند که عقل به‌ عنوان «اصیل‌ترین ویژگی ما» صرفاً نوعی توهم است. و از دید او پرستش عقل «نمونه‌ای از ایمان به چیزی است که اساساً وجود خارجی ندارد». او با نفی دیدگاه غالب درباره ذهن انسان، مغز را اساساً گره‌گاهی می‌داند درهم ‌ریخته و آشفته که برآیند حجم عظیمی از سوگیری‌های شناختی و ترس‌ها است."  [1]

برایم روشن نیست که این روانشناس عقل را به چه معنا و مفهومی در نظر گرفته است، ولی می دانم که انسان توانایی های جمعبندی ذهنی ایی دارد که او را در مسیر زندگی به سمت فهم بیشتر و حل مسایل زندگی خود رهنمون کرده و خواه این ذهن فعال را واجد عقل بدانیم، و خواه چیز دیگر، ظهور و غروب نظریات مختلف نشان می دهد که انسان با همین توانایی های ذهنی، پله به پله بشر را در مسیر شناخت، پیش برده و در جوامعی که واجد آزادی تفکر بوده اند، به حل مسایل و مشکلات آنان اقدام کرده، و بر عکس جوامع دربند مستبدین درجا زده اند، تا شاید روزی در مسیر بادهای آگاهی بخشی که از جوامع آزاد به طرف آن وزیدن آغازید، قرار گیرند و رشد فکری خود را دیرتر از جوامع آزاد حس، و آثارش را در زندگی خود لمس کنند، اما در کل کاروان بشر رو به پیشرفت و تعالی بوده و انتظار می رد که باشد.

لذاست که جوامع، بسته به نوع نگاهی که به بشر و انسان و انسانیت دارند، از حیث رویارویی با مردم خود متفاوت عمل کرده، و "فرهنگی که شهروندان خود را واجد تفکر قابل اعتماد و شایسته نمی‌داند، در نسبت با فرهنگی که به اختیار عقلانی شهروندان خود احترام می‌گذارد، با آن‌ها به شکلی سراسر متفاوت برخورد خواهد کرد." (همان منبع)

و خوش به حال فرهنگ و اجتماعی که شهروندان خود را واجد تفکر قابل اعتماد و شایسته اختیار و آزادی دانسته، و به اختیار عقلانی آنان احترام گذاشته، و آنها را چون گوسفندانی که نیاز به چوپان دارند در نظر نگرفته، و عقل را در زندگی انسانی راهگشا و به رسمیت شناخته، و جهت زندگی بشر را رو به پیش در نظر گرفته، و نه این که آن را ایستا در نظر گرفته، تا چوپانی بر آنان نهاد و در ذیل فرمان همایونی چوپانی چماق به دست، آنان را لایق آماده سازی برای قصابخانه چوپانان دیده، و در این جهت آماده و فربه اشان نماید، تا به پای اراده و نیاز چوپان چارق به پا، و چماق به دست، قربانی شوند.

[1] - منبع مقاله "انسان اینقدر هم ابله نیست" http://tarjomaan.com/neveshtar/9453/  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 17
  • تیر

راهداری، راهبانی من نخواهم، رهروی خواهمُ بس

خواهم که شکست، عهد و پیمانی که بستم،     کین عهد تنها، زنجیری به پایم شدُ بس

من عهد بستم تا که رهوارم شوی       من شدم مقهورِ آن خوی هیولاییُ بس

تو تعهد بسته بودی تا به انجامم بری،    من کنون غرقم به غم، بیداد و فریادستُ بس

واژه ها بر من خروشی سخت دارند زآنکه من،     بر مدار دیگری با تو سخن دارمُ بس

عشوه ها کردی دلم را در ربودی چند وقت،      بر مدار عشق، سرگردانُ حیرانمُ بس

من رها کردم همه خود را، زمان زیستن،     تو رهایم کردی اما، بی کَسُ، بی یارُ بس

عشوه کم کن، تو ما را برده ایی از دل، قرار        بی قرارم، در کنارم، بر مدار این ملالم کردُ بس

من سپردم دل، تا که با دلدار خود گردم عجین     تو رهایم کردی آخر، در دل مواج دریاییُ بس

دل سپردن بر دل امواجِ جانگیرت به عشق،      کن تو آرامم به راهی، مامنی، دلدار یاریُ بس

من تو را گم کرده ام، در این هوای خونچکان      عشق خونریزت ز ما برده قرارُ، دارُ بس

تحفه ی، این موجُ ، گردابُ ، هوای عاشقی      مرگ را، نابودیُ ، حیرانی ام افزودُ بس

ترک مِی خواهم نمود، خواهم شکست، این جام را       می، خرابم کرد و غرقم من، به حیرانیُ بس

راهداری، راهواری، رَفتنُ، گُفتن زِ راه     چله چله، بر کنار راه، ما را طعمه ی این کردٌ، آنم کَردُ بس

من کنون در راه ماندم، بیرَهَم، راهی ندارم بر رهی      ره تو بِنما، بی رهاوردم، بیراه، به راه ماندمُ بس

نیک بنگر، بیرَهَم بردی، به راهم تو ندادی یک رهی    باز من از تو مدد جویم، که بیراهم، رَهایم دِهُ بس

این چه ظلمیست، چه بیداد، از این راهدار من،    ره به بیراهی بری، راهی نپردازی، به گمراهیُ بس

گُمرَهان را، رها کن تو، بگو راهی نه بنمایند او،       خود به راه خود، به دیدار تو، خواهد شدُ بس

این هیولا را بگو، تا بر کناری رفته از این راه سخت،      ما به پای خود به دیدارت، مشتاقُ راهواریمُ بس

دیده بندد او به ما، چشمم به دیدار تو مست،    خواهد آن لحظه، که آید، موسم دیدار، بی اغیارُ بس

عاشقا! من عهد بشکستم، شکستم جام را،        جامِ تو، بشکستنی نَبوَد، تویی جانانُ جانِ ماُ بس

عهد را تجدید کردم، طالب جامی دگر زین جامدان،/جامی از احساس و عقلم ده، کین داروی دردستُ، درمانستُ بس

نوش دارویی فِرست، نی بعد مرگِ عاشقان         زَن شرابی تو به جامم، زانکه بر عهدم بجا ماندمُ بس

ظلم یارانت ز ما بردار ای ساقی، که ساقی را می ایی،       بایدت آتش فروزد، غرق غم بنماید این جان را، و بس

من به تو ره می سپارم، ره به پیمانه زنم،       ره به جامم می رسد، یا نی رسد، ما را همین خوش هستُ بس

راهدانُ، راهزن، هر دو به راهم تو نهی     راهداری، راهبانی من نخواهم، رهروی خواهمُ بس

رهروانت را به کامِ جامِ اکسیرِ غمی      پس تو بِنوازُ، راهی کن، به راهی که تو دانیُ بس

عهد بستم که بدین راه رم تا دمِ دوست،        شهد دیدارت فراموشم کند، از این همه هجرانُ بس

نظم نوشته ایی به تاریخ 17 تیرماه 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 15
  • تیر

هنر رازدار تاریخ، فرهنگ و زندگی یک ملت است، و هنرمند این رازها را کد و رمز گذاری، و در قالب هنر خود ثبت و درج می کند، تا حکایتگر حال جامعه ایی باشد که در آن زیست می کند؛ او بدین طریق این رازها را ابدی کرده، و تا هنر هست، این راز نیز ماندگار خواهد بود، و توسط چشم های ریزبین آیندگان و اهل هنر، رمزگشایی و بازکشف خواهند شد، لذا اگر هنرمند اجر بیند و در صدر نشیند، نشان از سلامت جامعه اییست که چنین می کند، و این عین سیاست است که یک سیاستمدار و رهبر دانای یک جامعه، هنر و هنرمند را ارج نهد، که برای دنیای او - که تمام هَمُ غَم آنان نیز همین است -  هم حتی همین بهترین خواهد بود.

شامگاه 14 تیرماه 1398، میهمان صدای نیایشگر استاد سید حسام الدین سراج بودم، که او و تیم بزرگی از هنرمندانِ در اطرافش، هارمونی جمعی را آفریدند، تا سالنی مملو از هنر دوستان بارها و بارها به پای هنر او و همکارانش، از جای برخیزند، و با کف زدن های ممتد، هنر و هنرمند را از دل بستایند.

استاد سراج در این زایش و بروز هنری، چند قطعه ایی که در واقع ترنم نجوا گونه او با اورمزد یکتا بود، را در فضایی موسیقیایی اجرا کردند، اجرایی که توسط جمع کثیری از نوازندگان با ساز های جور واجور، که ردیف به ردیف سن تالار وحدت را پر کرده بودند، تا حتی مسیر برای ورود و خروج استاد به سن، هم به سختی باشد، به انجام خود رسید.

نوازندگانی که تمجید رهبر این ارکستر جناب آقای سهراب کاشف را هم برانگیخته بودند، زیرا، به قول او 70 بار او در رهبری اش از پروتکل توافق شده قبلی خارج شد و آنان بدون خدشه ایی به اجرا، راه خود را به سمت خلق یک اثر هنری با تبحر باورنکردنی ادامه دادند. بله جناب کاشف درست می گفت و این جمع بزرگ به تناسب لحظه و مطابق دستورِ ردیف های خلق شده، توسط موسیقیدانی بزرگ، که برای این اجرا تنظیم شده بودند، نواختند، و صدایی دلنواز را خلق کردند، تا استاد سراج نیز به عنوان عضوی از این تیم بزرگ چشم به دست رهبر ارکستر داشته، و هماهنگ با جمع، قطعه ایی را تحویل حاضرین دهند که تکصدایی بود، که از مجموع صداهای زیر و بمی که اکنون به هم پیوسته بودند، یکی به نظر می رسید.

کنسرت ها درس های فراوانی برای آموزش به جامعه دارند، و باید در آن حضور یافت تا فهمید جامعه موفق چگونه در یک فضای حساب شده و دقیق، تمرین می شود و به صورت موفقیت آمیزی رقم می خورد، کاملا انسانی و بدون آوردن عناصر اضافی که برای تسهیل کردن وارد جامعه بشری شدند، و بعدها خود به سنگ جلوی پای بشر تبدیل گردیدند.

هر صحنه اجرای موسیقی در واقع عرصه بروز جمعی انسان هاست، تا تکه ای از یک پدیده و یا واقعه اجتماعی به صورتی هنرمندانه رقم زده شود، و با دیدن کنسرت ها دیگر نمی توان به هنگام ارزیابی کاستی های یک اجتماع، انگشت اتهام را به سوی یک فرد برد و گفت، او خراب کرده است، بلکه پدیده های اجتماعی هم مانند کنسرت ها توسط جمعی بزرگ رقم زده می شوند، که صحنه دار یک واقعه و یا پدیده اجتماعی اند.

کنسرت ها روشن می کنند که وقایع جوامع بشری در یک هارمونی جمعی است که رقم زده می شوند، و تکروی ها و کوک ناساز، گرچه در مقیاس فردی بسیار موثر است، اما در یک روند جمعی است که معنی می یابد و ارزشمند و موثر می گردد.

کنسرت ها نشان می دهند که این انسان ها هستند که می توانند سرنوشت جوامع خود را رقم زنند، می توانند جامعه ایی شاد و یا غمگین برای خود بنویسند و اجرا کنند. این انسان هایند که همه چیز را تعیین می کند و در واقع انسان است که با استفاده از ظرفیت های خدا نهاده شده، به خلق دوباره زندگی دست می زند و خود به خالقی بزرگ تبدیل می شود.

کنسرت ها برای ما روشن می کنند که اگر بخواهیم پژواکی درست از جامعه ما در جهان منعکس شود باید این را در یک هارمونی جمعی رقم زد، تا تحسین جهانی را با خود به همراه بیاورد.

تک تک اعضای انسانی یک جامعه به سهم خود در صدایی تند و کند، بلند و کوتاه، خشن و نرم و... باید در یک کثرت بزرگ و متفاوت، اما هماهنگ، تمرین شده، منظم، هدفدار و... تلفیق شوند، تا یک قطعه ایی زیبا رقم زده شود، کثرت گرایی در یک وحدت انسانیست، که می تواند بروز زیبایی داشته باشد، و تک صدایی ها، حتی اگر از ساز بسیار زیبایی هم تراوش کند، هرگز به زیبایی کثرت سازهای متفاوتی نخواهد بود که جمعا می نوازند و زندگی طبیعی در این دنیای متکثر، اما هماهنگ را نمایندگی و باز تولید می کنند.

هر کس به اندازه نقش کوچک و یا بزرگ، در یک تقسیم کار شدیدا حساب شده، با توجه به استعداد فردی و... جمعی را تشکیل می دهند که مکمل همدیگرند، و موسیقی یک طبل خشن، با ناز ترنم یک نی، در صدایی که از خراشی غمناک به تار بیرون می زند و... ممزوج می شوند و زیبایی می آفرینند و این ها در کنار هم هستند که قابل تحملند، وگرنه، بر صدای یک ترومپت تک صدا، همه خواهند شورید، تا مزاحمت آن را از زندگی خود کم کنند.

اینجاست که صداهای ناهنجار و بهنجار به هم شده و هنجار می آفرینند.

و این هماهنگی بین انسان ها چقدر دشوار است، و اگر هماهنگ شوند چه معجزه ایی را خلق خواهند کرد.

اما از سوی دیگر، عرصه هنر کشور ما نشان می دهد که کاری در این زمینه نکرده ایم، سالن ها همان سالن هایی است که قبلا برای ما ساخته اند، و چیزی بدان اضافه نشده است، از تنوع سازها کاسته شده، نوازنده ها، روی سن به اندازه تکثر سازها نیستند، و صحنه این ارکستر هم مثل جامعه ما در تناسب و تکثر باید و شاید نمی باشد، و سازهایی حضوری چشمگیر دارند و سازهایی در اقلیت محض، و بسیاری هم اصلا حضور ندارند و جای شان خالی است.

اجرا ها آنقدر دیر به دیر انجام می گیرد، که استاد مسلم موسیقی، مثل استاد سراج هم انگار نگران عدم هماهنگی خود با گروه به نظر می رسد،

موسیقی ما هم دچار تکرار عجیبی شده، نو آوری در آن انگار مرده است، نفس های موسیقی سنتی را می توان شنید که به شماره افتاده است، و عدم سلامت و راحتی ریه های زندگی بخش این موسیقی ایرانی را، در خسخس سینه ی آن می توان شنید.

آن سوی تالار وحدت نیز - که لابد اگر پهلوی ها آن را نساخته بودند، الان همین چند سالن اجرای هنری را هم نداشتیم، - نمایش نامه ایی در تالار حافظ برقرار است، و داستان این نمایش ها هم وارداتی است و به قول یک مشتری نمایش امشب، کشور ما موضوعات نمایشی زیادی از خود ندارد، که تبدیل به اجرا شوند، و از سوی دیگر مشتری ایرانی هم با نام های خارجی بیشتر قرین، همراه و طالب است، تا موضوعات و اسامی نمایشی وطنی، لذا بیشتر آثار ترجمه شده از ادبیات جهانی است که به اجرا تبدیل می شوند.

متاسفانه به هر رشته هنری که سر می زنی، صدای زنگ های خطر برای نابودی و انحراف آن از مسیر پویایی و رشد را خواهی شنید؛ هر چند خود اهل هنر نباشی، آنقدر صدای شکستن استخوان های هنر بلند است که گوش های کر و چشم های کور و بی هنر ما بیهنران نیز، می تواند آن را بشنود؛ هنر جاری، در خور کشور بزرگ و متمدن ایران نیست، و باید به داد هنر رسید، چشم انداز شوم آینده هنر ایران را می توان حس کرد و دید.  

   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از24

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر