مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

دلم آشوب، آرامش و من، بسان جن و بسم الله است دایم

دلم باز در آشوب است و، بسان دیگ می جوشد      و من هم در تقلایم، بیابم علت این جوشش گهگاه، یا دایم

ولی نه علتی می یابم، از بهر این پیکار بی پایان     نه در دریای جوشانم، می یابم، خلاصی، یا رخصتی دایم

سکوت است، حمله ایی، ناگاه توقف، ایستادن    حریق است، سوزش است، و باز هم سکونی خوفناک، دایم

دلم پروانه وار گرد سوالی سخت می جنبد      کجایم من، چه هست در دل، تکانم می دهد دایم

و من هم باز در گردش، بریده راحت از جانم      که شاید، من بیابم، دلیل این هم بی تابی دایم

منم بی تاب، منم سرخورده از آغاز، وز انجام،     و غرقم من بدین دریا، و این حس غریب بی کسی دایم

و گاهی در پس گوشم، ترنم صحبتی در دل، که میگوید    "تو را من چشم در راهم"، تو را من حافظم دایم

ولی تا می روم تبریک گویم، این همه زیبایی او را   میان ول وله، آشوب و درد، باز او گم می شود، دایم

منم، و این همه آواز، که در جانم شده جاری        یکی فریاد می دارد، یک اندر سکوتی است، سخت دایم

نه من هم می توانم با سکوت آن بخُسبم دمی راحت   نه با آشوب این هم می توانم، آرام گیرم لحظه ایی، دایم

نبردی، صحنه ایی، مملو از غوغا و فریاد است     دلم آشوب، زبانم بند و پر لکنت، از این غوغا هست دایم

و اندر این همه ابری هوای قلب و روحم می کشد فریاد    نمی خواهم بدانم کیستم من وز کجایم، دایم

همین گفتن، دلم را لحظه ایی آرام می دارد    ولی آرامش و من، بسان "جن و بسم الله" است دایم

سروده شده در تاریخ 2 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وقتی این روزها در مناسبت سالروز تولد پیامبر اسلام، سخن از وحدت گفته می شود، از جهتی خنده ام می گیرد و از جهتی به گریه می اُفتم، خنده ام می گیرد که سخن از وحدت و برادری برای روزگار تسلط تفکر "خود حق مطلق انگاری" بر جهان اسلام، چقدر خوش خیالی در پس خود دارد؛ چرا که در روزگار تسلط تفکری که خود و فرقه اش را عین و تمام حق می بیند و دیگر فرق و دنباله روهایش را باطل و منحرف می پندارد، و این تفکر در تعالیم و تئوری آموخته و آموزیده می شود، و به راحتی در جایگاه محاسبه قرار گرفته و دیگران را حتی از رحمت خدا و بهشت هم به دور ارزیابی می کند، چنین نگرشی چطور می توان با غیر از خود به وحدت برسد، و گریه ام می گیرد که ما مسلمانان روز به روز هم در این دور باطل خود حق پنداری مطلق غرق تر می شویم، و حواله مرگ هامان برای دیگران، هم شدت می گیرد.

در اندیشه خود شعله های کینه از دیگران و تفکرشان را در دل صاحبان چنین تفکری بخوبی می بینم و حس می کنم که علیرغم شعار زیبای وحدت، با چنین نگاهی هیچگاه به وحدت نخواهیم رسید، هرگز کسی که خود را حق مطلق می داند، برای کسب رضای خدای دلش هم که شده، نخواهد توانست مخلصانه دیگری (ناحقی) را در کنار خود تحمل کند. و گریه ام می گیرد از این که دنیای اسلام که روز به روز در مبارزات بین الادیانی مسلمانان برای اثبات برتری خود، بیش از پیش افزایش می یابد و جهان اسلام در آن غرق می شود، و امروز دیگر اسلام از جنگ های خارجی و گسترش محدوده خود آنچنان که در زمان عثمانی و یا در قرن اول هجری داشت، باز مانده و سر جنگ هایش به داخل سرزمین های اسلامی کشیده شده و آتش و خون بین مسلمانان حکم می کند، و هر یک برای تعیین سیطره فکری و سرزمینی خود به نبردی سخت که بیشرمانه تر از نبرد حیوانات هم هست مشغولند. امروز به یمن که نگاه می کنی، تمام سعی حاکمان بر ام القرای اسلامی (عربستان،  امارات و شرکا) این است که بندر حدیده را بگیرند تا دشمنان مسلمان خود را در یک جنگ نابرابر (که از حیوانات درنده هم بعید است)، در ناجوانمردی تمام عیار از گرسنگی بکشند؟!!

جهان اسلام، مسلمانی و اسلام نیاز به یک شخم عمیق دارد تا از این جهنم فکری "خود حق مطلق انگاری" ابتدا رها شود، تا بتواند دیگران را به رسمیت شناخته و تحمل کند و سپس تخم انسانیت در زمینی کاشت که از انسانیت و رحم و مروت و عرفان و دوستی مملو است، و بعد سخن از وحدت گفت. وحدت برای تفکر مسلط کنونی که نمودش لجاجت، تکبر، خودخواهی، ظلم، خودمحوری، خروج از انسانیت، بی توجهی به حق الناس، زیاده خواهی، خود حق مطلق انگاری، عدم قایل بودن حق آزادی اندیشه برای دیگران، قرائت یک قرائتی در دنیای اندیشه، عدم آزادی اندیشه و... است محال می نماید، باید این ها را به کناری نهاد و سپس سخن از وحدت گفت. وحدت در دنیایی که حتی دنیای حیوانی هم بر آن ارجح است، و اینک بر جهان اسلام عارض شده، دست نایافتنی، دادن شعارش هم خوشخیالی بیش نیست.

وحدت یا یک سان شدن کدام

وحدت یا یک سان شدن - کدام هدف ماست

کاش از اندیشه فتح کاخ این و آن بیرون می آمدیم

کاش به جای فتح کاخ این و آن در اندیشه فتح قلوب شان فرو می رفتیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سوسیالیسم دوست داشتنی این است که "با حداقل فداکاری، بیشترین نیاز انسان را برآورد". لاسکی

سوسیالیسم نظریه اجتماعی است که از کلمه "سوسیوس" به معنی شریک و همراه مشتق شده است. نظام اشتراکی پیشنهادی افلاطون در کتاب جمهور، برای دو طبقه پاسدار و فلاسفه نوعی نظام سوسیالیستی تلقی می شود، حتی مهار آبهای رود نیل در مصر که حیات اجتماعی آنان را تحت تاثیر قرار می دهد، نوعی عملی سوسیالیستی است. اما محیط مدرنیسم جدید هم باعث رشد سوسیالیسم شد، که اقتصاد صنعتی و سازوکار تولید اقتصادی – اجتماعی از مولفه های آن است.

سوسیالیسم با فردیت انسان موافق نیست، و انسان را عضوی از پیکره اجتماع می بیند. و اصالت را به "زیست جمعی" انسان در قالب های مختلف می دهد. البته این نظر در غرب با تلفیق با اعطای آزادی های فردی از جمله در انگلستان اجرا شده است. سوسیالیسم منتقد صریح کاپتالیسم و اخلاق و عقاید بورژوازی آن است، لذا آن را به عنوان یک منتقد می شناسند تا جامعه ساز. مارکسیسم و آنارشیسم نیز از منتقدان نظریه سرمایه داری و در کنار سوسیالیسم مطرح اند. لذا گاه سوسیالیسم و مارکسیسم چنان در هم تنیده می شوند که تفکیک آنها مشکل می شود.

گاهی سوسیالیسم در مقابل فردگرایی، گاهی در جهت طبیعت گرایی، گاهی برای لغو مالکیت خصوصی و... برجسته می شود، در انگلستان سوسیالیست های "فابیان" به روش کند و تدریجی و منعطف قصد داشتند طبقه متوسط و بالای جامعه انگلستان را متقاعد سازند که آموزه سوسیالیسم اصلح است اعتقاد به اصولی مانند دمکرات بودن تصمیمات، تدریجی بودن سیاست ها، پرهیز از اعمال غیر اخلاقی و عدم مخالفت با قانون اساسی نانوشته از مهمترین اعتقادات فابیون ها بود. که آنها در راستای جامعه سنت گرای انگلیس خواهان استفاده از تجربه گرایی در امر سیاست و حداکثر وفاق میان اقشار مردم و تاکید بر گروه های موثر بر افکار و رفتار جامعه بودند. سوسیالیست های انگلیسی در مقایسه با نوع آلمانی و فرانسوی بیشتر به اصلاح معتقد بودند تا انقلاب.

نوع سوسیالیسم فرانسه که به "فوریه" معروف است خواهان تعاونی های داوطلبانه است و به صنعت کمتر بها می دهد. به نوعی جوامع کوچک نظر دارد و وقتی اینها در نیمه قرن 19 قدرت را در فرانسه به دست گرفتند، مارکس و انگلس نظریه کمونیسم را دادند و سوسیالیست های فرانسوی را به خیالپردازی متهم کردند. و سوسیالیسم آنان را سوسیالیسم تخیلی نامیدند، و معتقد بودند که بر اساس اصول علمی و کشف نیروهای محرکه تاریخ و نبرد طبقات استوار نیست.

مهمترین تشکل بین المللی سوسیالیسم قرن نوزدهم سازمان بین المللی کارگران بود که سوسیالیست های انگلیسی، لهستانی و مجاری و ایتالیایی که با الهامات وطن خواهی در لندن پناهنده بودند، در آن شرکت داشتند؛ که به آن "بین الملل اول" می گویند، در این تشکل جهان شاهد اختلافات بسیار بین نحله های آنارشیستی "پرودن" و سوسیالیسم "باکونین" و یا "مارکس" بود که باکونین وضعیت و جو را در دست گرفت و خواهان اعتصابات عمومی و شیوه های مرعوب کننده برای ایجاد انقلاب گسترده در سطح اروپا بود. "بین الملل دوم" با جنگ جهانی اول مقارن بود.

در سال 1919 "بین الملل سوم" که بود که با انقلاب روسیه مقارن بود که به قدرت گیری کمونیست ها در شوروی انجامید. قرن 19 برای سوسیالیسم پر حادثه بود و قرن 20 با پیروزی در شوروی رقم خورد و از جهت "سرشت حکومتی و سیاسی احزاب سوسیالیستی" سه جریان اصلی را در اروپای قرن بیستم می توان مشاهده کرد :       الف) سوسیالیسم هیتلر و موسولینی که کمترین نشانه هایی از مبانی سوسیالیسم را در خود داشت        ب) سوسیالیسم شوروی و به دنبال شکست آلمان، اروپای شرقی که سوسیالیسم کمونیستی و یا مارکسیسم بودند؛        ج) احزاب سوسیالیستی اروپای غربی، که با احتیاط توام با انتقاد با احزاب سوسیالیستی اروپای شرقی و حزب کمونیست شوروی در صحنه داخلی مواجه می شدند به خصوص فرانسه و ایتالیا، سوسیال دمکرات و... در آلمان و سوئد که از سوسیالیسم همراه سرمایه داری سخن می گویند.

لاسکی مغز آکادمیک این جریان از از بین رفتن فردیت و تبدیل مجمع به ارکانی برای ثبت اراده دستگاه حزبی  مسلط، انتقاد می کند، لاسکی از سیستم قضایی غرب به عنوان یکی از دست آوردهای نهادینه شده تفکر غربی در مقابل سیستم قضایی کشورهایی تفکر سوسیالیسم دفاع می کند. لاسکی در محدودیت قدرت دولت می گوید "قدرت دولت تا آن درجه موجه است که با حداقل فداکاری، حداکثر نیازمندی های انسان را برآورد".  سوسیالیسم قرن 19 و 20 از پراکندگی برخوردار بود که حتی در هسته اصلی آن نمی توان اجماعی دید. حتی مسایلی از جمله اقتصاد سرمایه داری.

شاید علت گسترش سوسیالیسم هم همین بود که در ظرف های اندیشه و محیط های اجتماعی و جغرافیایی در قالب های مختلف امکان عرضه یافته است. هایک بعنوان یک منتقد سرسخت سوسیالیسم رمز نفوذ سوسیالیسم را از جمله بین روشنفکران آمادگی این آموزه برای ارایه نقد اجتماعی و نظریات وسیعتر و پیش رو تر است، در حالی که لیبرالیسم در قالب وضعیت موجود و مطالب جزئی نظریه پردازی کرده است.

منتقدین سوسیالیسم هم البته با انگشت نهادن بر تجربه دنیای تجارب سوسیالیسم در اروپای شرقی و شوروی و تفاسیر آنان از سوسیالیسم که منجر به تمرکز گرایی و طبعا کاهش منزلت فرد و انگیزه های شخصی شد، حملات خود را به آنها سامان داده اند.

سوسیالیسم غربی سعی دارد تا با جمع مناسبی از حقوق و آزادی های فردی و با مسولیت اجتماعی در حیطه های مختلف سیاست و اقتصاد در هم آمیزد، تا حد امکان از سنت های اومانیستی و همچنین آموزه های برابری خواهانه و ایجاد برادری مسیحیایی سود جوید.

سوسیالیسم نوین به دنبال انتقاد از ابزار انگاری انسان و تفرد آدم ها در نظام تولیدی و کالایی متکی بر بورژوازی و سرمایه داری است. سوسیالیسم در مواجه با سوالات جدی، از جمله آن روش سازماندهی مطلوب میان اختیارات و انگیزه های فردی و نیز سازمان و تمرکز امور است. یکی از اتهامات سوسیالیسم گرایش به دیوانسالاری و بوروکراتیک است.

عدالت توزیعی از مهمترین جنبه های سوسیالیسم است. سوسیالیسم جدید با استفاده از تجربه بلوک شرق با اختصاص قدرت بیش از حد لزوم به نیروی سلطه گر بدل شود. لذا تاکید بر تکثر گرایی جامعه ایی مد نظر آنهاست و امروزه علاوه بر کارگران به محیط زیست گرایان، فمنیست ها، و حتی گروه های قومی هم روی آورده است. البته قدرت فن آوری هم جهان دو قطبی کارگر – سرمایه دار را کمرنگ تر کرده است.

سوسیالیسم علاوه بر کارگران و کشاورزان امروزه سعی می کند با حفظ علایق خود بر تقسیمات اقتصادی دیگر گروه ها و مناسبات اجتماعی نیز بپردازد و بدین ترتیب بیش از پیش، تنظیم مطلوبتر سازوکارهای اجتماعی را هدف خود قرار داده است.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مواج موج

من موج بودم، موج در دریای عشق         موج سالاری نگون بخت و شریر و پر ز موج

اینک اکنون خشک چوبی گشته ام من زین خزان        روی آبم خسته از موجم و این دریای موج

بس که بالا و پایین گشته ام، من بارها       اینک از غم گشته پشتم موج، از موّاجِ موج

سرخ رویم گشته از سرما، کنون بی رنگ چون       موج سردی که خروشان می شود، آوار موج

ناله ها کردم من از این بخت ناهمگون خود       بخت نه، بلکه این نابخت یارم، موج موج

راوی ام من بدین دریای مواجِ دلم،       گوییا آید و رفتن بود، این هم کار موج

من نخواهم آمدن، رفتن بدین دلواپسی،     از کجا آیم، کجا راهی شود، این بار موج

یارب این رفتن چه باشد، آمدن بهر چه بود،     رفتن است و آمدن گردیده، اینجا کار موج

این چه تفریح است یارب، تو نوشتی بهر ما       آمدن، بودن، و آخر رفتن غمبارِ موج

سست گشتم چون که دیدم آخرین امواج موج    موج است ای خدا؟! اینگونه بی رخسار موج

زرد شد، رویِ سبزِ دلبرین، موج نخست     آخرین فریاد باشد، ای خدایا تو برس، فریاد موج

دیده اش اینک به ساحل خرده است، و شد خراب     حال موج، از دیدن و فریاد نافرجام موج

ناله ها، این می کند، موجی است بر سامان دلم،     تو که بی سامان بودی، از چه شدی مواج موج

من ندانم کی رضایت داده ام، تا که شوم مواج موج     شد دلم ریش از همه، پیدا و ناپیدای موج

سرخی رخساره ام با دیدنت، گردیده زرد     اینک اندر ساحلم، لیکن نیم مواج موج

 سروده شده در تاریخ  30  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آتنا خانوم! حسن ما وچه خیلی خُبِیه

با پسران شاهرودی ازدواج کنید، تا بتوانید تابعیت شاهرود بگیرید!

به گزارش "خبرگزاری شاهرود پرس" شما می توانید با پرداخت فقط نهصد هزار دلار ($900.000) هم دارای همسری شاهرودی شده و تابعیت شاهرود دریافت نمایید، در صورت پذیرش، شما می توانید از مزایای "سیتیزن شیپ" شاهرودی بهره مند شوید که عبارتند از :

  • ازین به بعد شما رِ وچه ی شارود (شاهرود) صدا هزِنَنَد.
  • بعد ازین شما هِنتانید، جهت تفریح به مناطق زیبا و دیدنی و تاریخی طبیعی شارود مثل بازار سرپوش، جِنگل ابر، بایزید بِسطامی، شیخ ابوالحسن خِرقانی، ابن یمین فُرومدی، کِویر رضا آباد، ماسوله کِویر (موجن)، نخلستان های طرود، شتر سواری در صحرا و ... دیدار کنید.
  • در ضمن استفاده از هوای پاک شارود برای شما مجانی هُمباشه
  • با متفخر شدن به داشتن یَک همسر شاهرودی یَک پکیج رایگان شامل ایل و تبار همسر، که همگی شارودیند، مفت و مجانی نِصیب شما خواهد شد.
  • بهره مندی از اکسیرهای جُوانی مثِ آش شاهرودی، آش شعله قلمکار، برگه زردآلو، قیسی، سنجه، گیلاس، انگور، گلابی، سیب و... از مزایای دیگر این امر می باشد.
  • افتخار بعدی شما، عضویت در شهری است که در جهان به نام "قاره کوچک" نامیده می شود.
  • بدین وسیله با داشتن آدرسی پستی در شاهرود، شما می توانید مفتخر به داشتن پلاک خودروی با کنار نویس ۹۶ شوید.

افاضات مقامات برجسته جهان مذهب، ورزش، سیاست، صنعت، علم و... پیرامون شاهرود  :

جورج بوش: "میدان اصلی شاهرود (فلکه) یکی از بهترین و راهبردی ترین نقاط دنیاست، ای کاش این ها در آمریکا بود، اگر واشنگتن و یا نیویورک خیابان ها و مناطقی مثل مزار، نادر، مصلی، بیدآباد، شهنما، کمربندی، قلعه نوروز خان، آب تول، آب صاف، حافظ، کاج، فلکه یادبود، چنار سوخته، باغ زندان، شهرک نوین، شهربانی، خیابان ایستگاه، مهدی آباد و... را می داشت امروز باید تاج پادشاهی شهرهای جهان را بر سر نیویورک و یا واشنگتن می گذاشتند."  

هیتلر : " اگر من ده رادمرد آریایی مقیم شاهرود را در اختیار داشتم، نبرد استالینگراد را هم به حتم برده و امروز دو کشور دوست و برادر آریایی، آلمان و ایران با هم همسایه بودند. کاش "پادگان آموزشی 06 شاهرود" و یا "پادکان چهل دختر" مال من بود، آنگاه آسیا را هم ضمیمه آلمان می کردم"

انیشتین :   "ای کاش که در یکی از دانشگاهای شاهرود درس می خواندم، آنوقت نظریه علمی ام را مطمئن باشید زودتر کشف می کردم، شاهرود تنها جایی است که برای یادگیری و نابغه شدن به آن اطمینان کامل دارم."

تام كروز :   "آرزو دارم که با ماشین فراری خودم حتی برای یک بار هم که شده، در مسیر شاهرود به منطقه قطری - ابر - مسافر بزنم."

صدام رییس جمهور معدوم عراق : "اگر گردان کربلای شاهرود نبود، من جنگ را به حتم برده بودم، و اینک ایران ضمیمه عراق شده، مثل زمان ساسانیان، ایران از تیسپون (مدائن) رهبری می شد و این شهر پایتخت هر دو کشور بود!."

نخست وزیر نپال:  "من اگر قله شاهوار را در کنار قله اورست داشتم، بزرگترین انجمن و باشگاه کوهنوردی جهان را در کاتماندو تاسیس کرده و کل کوهنوردان جهان را به خاک نپال آورده و راهی این دو قله می کردم."

 مسی : "بهترین روزهای ورزشی ام را در ورزشگاه تختی شاهرود گذراندم، و هیچگاه تمرینات مفیدی که مرا مسی کرد، را با فوتبالیست های شاهرود فراموش نمی کنم، به خصوص لایی که از بچه های شاهرود در استادیوم گِل کِنی خوردم، را از یاد نخواهم برد."

 مارکو پولو :  "به تمام مناطق جهان سفر کرده ام اما هیچ وقت نتوانستم مسیر عبور از دامغان تا سبزوار را فراموش کنم، یگانه راهی است که شاهرود در آن قرار دارد و این مرا به وجد می آورد، به خصوص صرف نهار کباب بره در کنار چشمه شاهپسند در جنگل ابر را از یاد نخواهم برد."

شهردار شهر قونیه در ترکیه (محل دفن مولانا) : "من اگر بقعه شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ بایزید بسطامی را هم در کنار بقعه مولانا جلال الدین محمد بلخی داشتم، تمام عرفان ایرانی را تصاحب کرده، و ترکیه را به عنوان مهد عرفان اعلام و زبان متون عرفانی را از فارسی به ترکی ترجمه و به نام ترکیه ثبت و درج جهانی می کردم."

شهردار شهر گنجه در جمهوری آذربایجان : "من اگر ابن یمین فرومدی را در کنار نظامی گنجوی می داشتم، تمام شعر و ادب فارسی را به نام جمهوری آذربایجان در مجامع جهانی به ثبت می رساندم."

معمر قذافی رهبر لیبی : "اگر شیخ حسن جوری قیام سربداران را در روستاهای شرق شاهرود و سبزوار علیه مغول ها رهبری کرد، عمر مختار نیز علیه سلطه ایتالیا در صحرهای لیبی جنگید."

آنجلينا جولی : "من تمام لوازم آرایشی و بهداشتی خود را فقط از داروئی های شاهرود ميخرم، تا بتوانم در مراسمات روضه خوانی چند ماهه خانم های این شهر با آنان هماوردی در زیبایی داشته باشم."

كریستيانو رونالدو :  " این رویای من است که روزی با یکی از تيم های دسته اول شاهرود در استادیوم گِل کنی افتخار بازي دوستانه ایی داشته باشم."

جيمز باند :  "اگر راهتون به شاهرود افتاد، حتما در مسیر رویایی شاهرود به روستای طرود رانندگی کنید و از فضای دلنواز زیر درختان نخل در باغ های خرما و نمکزارهای آنجا قدم بزنید. این تور هر هنرمندی را برای یک بازی خوب در بهترین فیلم های جهان روی فرم خواهد آورد."

 ملكه اليزابت (مقیم کاخ باکینگهام لندن) :  "آرزو دارم یک روز به شاهرود سفری داشته، و نشستی با ملکه های مسن شاهرودی همچون خودم، بگذارم، و در گپ و گفتگوهای آنان در حاشیه روضه خوانی های شان با لهجه شاهرودی سخن بگویم."

اکیرو کروساوا (کارگردان برجسته ژاپنی کارکردان فیلم های همچون ریش قرمز، آشوب و...) : "کاش داود میرباقری مرا به دستیاری خود در فیلم های برجسته اش قبول می کرد و یک بار همه شده افتخار دیدار از کلاته خیج و قدم زدن در حاشیه پادگان چهل دختر و گردنه خوش ییلاق نصیب من هم می شد، و با مینی بوس همشهری ایشان یدالله عج بین شاهپسند (آزاد شهر) و پایانه سرچشمه شاهرود با ایشان همسفر می شدم."

اديسون :  "نور واقعی از شرق شاهرود طلوع می کند، و بعد از تابیدن در دل مردمان با صفای شاهرود است که تازه نور می گیرد و خود را به غرب می رساند و همین انگیزه ایی می شود که امثال من بتوانند دست به اختراعات بزرگ بزنند!"

شهردار شهر استانبول در ترکیه : "من اگر مسجد آقا، مسجد شیخ علی اکبر، مسجد رانندگان و مصلی شاهرود را در استانبول داشتم امروز همه مسلمانان به جای رفتن به مکه، مدینه، کازابلانکا (مراکش) و... استانبول را برای دیدن این مساجد انتخاب می کردند و مسجد ایاصوفیه هم بدین وسیله رونقی می گرفت."

شهردار بیروت (پایتخت لبنان) : "من اگر خیابان ساحلی شاهرود را در اختیار داشتم، تمام گردشگران دنیا را مجذوب ساحل مدیترانه بیروت می کردم."

نخست وزیر ژاپن :  "ژاپن اگر بهار شکوفه های گیلاس باغ های بسطام را داشت، فرودگاه و هتل های ژاپن در فصل بهار، هرگز گنجایش پذیرش این همه گردشگر را از سرتاسر جهان نداشت."

مدیر فروش بلیط آبشار نیاگارا : "من اگر در کنار نیاگارا، آبشار مجن را هم داشتم امروز دیگر هیچ عاشق دیدار از آبشاری در جهان، مقصدی غیر از نیاگارا نداشت."

شهردار شهر کوالالامپور در مالزی :  "کاش درخت اورس (سروکوهی) چهار هزار ساله پیسیو روستای ابرسج در شهر من بود، آنگاه فرودگاه ما با هجوم گردشگران جهت دیدارش قفل می شد، و رینگیت پول مالزی جای دلار را در جهان می گرفت."

مسول برگزاری مسابقات سالانه اسب دوانی اسب اصیل ترکمن گنبد : "من اگر پیست اسب دوانی پشت بسطام شاهرود را داشتم، اروپا باید اسب مسابقات اسب دوانی جهانی خود را از گنبد تامین می کرد."

رییس جمهور فرانسه :  "من اگر باغ های انگور شاهرود را در اختیار داشتم، دیگر هیچ هماوردی در تولید انگور در جهان نداشتم."

دبیرکل سازمان ملل : "با وجود شاهرود دیگر نیویورک جای مناسبی برای استقرار ساختمان ملل متحد نیست."

پاپ رهبر کاتولیک های جهان : "واتیکان اگر حوزه علمیه شاهرخیه بسطام و حوزه علمیه مسجد مدرسه قلعه شاهرود را داشت، امروز مسیحیت بر بوداییسم و هندویسم غلبه کرده و دنیای شرق دور را فتح کرده بود."

رهبر بهاییان جهان :  "اگر واقعه بدشت شاهرود به سر انجام می رسید، امروز بهاییت در صدر ادیان منطقه خاور میانه بود."

محمود افغان (متلاشی کننده سلسله صفویه در ایران): "اگر در نبرد مهماندوست شکست خورده بودم، امروز صفویه همچنان بر ایران حکم می راند."

جواهر لعل نهرو نخست وزیر فقید هند :  "من اگر معادن ذغالسنگ شاهرود را به همراه شرکت عظیم ذغالسنگ البرز شرقی را در هند برای خود داشتم، کشورم دیگر نیازی به واردات سوخت از خاورمیانه نداشت. یا هند اگر مرکز راه آهن شمال شرق در شاهرود را در اختیار داشت، اکنون دیگر رقیبی برای راه آهن هند در جهان وجود نداشت."

بچه های شاهرود پرچم بالاست ها :

 والنتينو روسى: "موتور سوارى حرفه ایی را باید در شنزارهای رمل زیر شاهرود تمرین کرد، و این حرفه را بايد از شاهرودیا ياد گرفت، مخصوصا سنگين سوارها شان، اونم در پیست موتور سواری رودیان"

شاهرود در متون برجای مانده از اجداد باستانی ما هم خود را نشان داده است، به طوری که واقعه خَلق کره زمین و نقش شاهرود در آن، مندرج در یکی از متون کشف شده در یافته های هفت هزار ساله دشت جیرفت کرمان این چنین توصیف شده است، این لوح که اخیرا در اروپا از دست دزدان عتیقه جات کشف، و رمز گشایی شده است، متنی به لهجه شاهرودی، این چنین ثبت کرده است :

"جونُم واختتون بگه : قدیم قدیما مهرگان ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ هنچرخی و ﺯﻣﯿﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ مهرگان، ﯾﻬﻮ کره ﺯﻣﯿﻦ ﻭ شاهرود به ﻫﻢ ﺑُخوردن ﻭ واخته این که شارود از زمين کِلون تر بِه، یَگ ﺗِﮑﻪ ﺍﺯ شارود ﺟﺪﺍ هابه ﻭ ﺍﺳﻤﺶ هابه ﻣﺎﻩ. واسه همنه که ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ هِنگن چِقد ﻣﺎﻫﯽ، منظور هِمونه که ﭼﻘﺪ شاهرودییه، ما شارودیا ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺳﻌﯽ هِنِکونیم ﺟﺬﺍﺏ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﻪ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ هُکونه مِث ﻣﺎ ﺑﺎﺷﻪ.

ﻫﺮ موقع ﮐﺴﯽ ﺍﺯﺕ بپرسی وچه شاهرودی، ﺑﺰﻥ ﺭﻭ ﺷاﻧﺶ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺑﮕﻮ خُوردوُ! شارود وچه ﻧِﺪﺍﺭﻩ، دایی جون ﻫﻤﻪ شون چش نُخورن ﻣَﺮﺩَﻥ، وچه هوخای برو جایی دِگَه، ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻢ، هندانین واخته چی وچا تِرون (ﺗﻬﺮﺍﻥ) انقدر ﺗِﻤﻴﺰﻥ؟ اﻳﻨﺎ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺗﻮ ﻛﻒ شاهرودی ها ﻣاﻧﺪﻥ ﺗﻤﻴﺰ هابین!"  ﺑﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﺮ ﭼﯽ شاهرودیه، یک کف مرتب بزنین :

ﻳﻪ ﻟﻘﻤﻪ" ﻧﻮﻥ"    ﻳﻪ ﻛﺎﺳﻪ "ماست"    ﻳﻪ ﻋﺸﻖ" ﭘﺎک"     ﻳﻪ ﺣﺮﻑ "ﺭﺍﺳﺖ"     ﺭﻓﺎﻗﺖ "ﺑﻰ ﻛﻢ ﻭ ﮐﺎﺳﺖ" ﻫﺮﭼﯽ "ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﺻﻔﺎﺳﺖ" در ذات ما شارودیاست.

طبق فتوای موبد موبدان آتشکده استخر پارس: ارسال این شرح حال برای شارودیا واجب، و برای غیر شارودیا به یک دوست واجب، به دو دوست مستحب موکد، و به سه دوست اگر ارسال کنن، دِگَه بهشت واسشون واجب هومباشه."  

منبع : بازنویسی و تکمیل یک لطیفه دریافتی، فاقد نام خالق اثر

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیروز که در مسیر حضور در "دوازدهمین کنفرانس بین المللی مدیریت استراتژیک" بودم، با خود می اندیشیدم، که با چه استراتژی می توانیم، شرایط موجود را مدیریت کنیم، و از این کنفرانس چه راه برون رفتی مهمی، پیشنهاد خواهد شد؛ گذشته از مباحث علمی که در این همایش مطرح خواهد شد، در این شرایط تحریم های سخت امریکایی ها چه باید کرد، و اگر در خلال این کنفرانس از من بخواهند و یا خود بخواهم به کسی که قصد تغییر این وضع به نفع جامعه، مردم و کشور را دارد، مشورت دهم و یا چند دقیقه ایی در این کنفرانس سخن بگویم، راهبرد استراتژیک من برای مدیریت و عبور از این وضع بحرانی چه خواهد بود؟!

شرایط سخت و بحرانی که انگار همچون بختک بر کشورمان افتاده، و ما را به گروگان دایمی رقبا و دشمنان تبدیل کرده، تا هر روز سیاستی را در جهت تضعیف ما به اجرا در آورند، وضعیتی که پایانی هم ندارد، و از پیچی سخت، به پیچ سخت تری منتقل می شویم، و انگار خدا هم با برجام ستیزان و جنگ طلبان داخلی و خارجی همراه است، و این دو، ایران را دوباره بعد از یک ماراتن سخت، با کمک ترامپ امریکایی و ترامپ های داخلی به شرایط پیش از برجام و حتی بدتر از آن برگرداندند؛  

دلواپسان داخلی با کمک سعودی ها، اسراییلی ها، امریکایی ها، و کلکسیونی از دشمنان دیگر ایران، بالاخره به آرزوی شان رسیدند، و اینک می توانند بر امواج متلاطم قیمت ارز، شرایط کمبود، تحریم، دور زدن تحریم و... حسابی دوباره چاق شوند، و بهتر از گذشته و... هزاران هزار میلیارد ثروت مردمِ، بر ثروت خوابیده ی فقیر ایران را به تاراج برند؛ و البته به نظر می رسد بیماری عارض مان شده است، که انگار از زندگی در بیماری، تب، مظلومیت هم لذت می بریم.

آری در این افکار بودم که راهی این نشست یک روزه علمی شدم.

در مسیر حضور در این کنفرانس با خود می اندیشیدم که اگر مدیریت را در جایگاه علمی و اکادمیک در این کنفرانس بخواهند تبیین کنند، نه خواهم فهمید، و برای گفتن هم هیچ نخواهم داشت؛ اما این همه عمر و زندگی، تجربیاتی را به انسان می آموزد که می توان، توصیه هایی را داشت، اگر بخواهیم فارغ از همه تعاریفی که برای مدیریت و راهبرد وجود دارد، "مدیریت را به معنی راهبری، با کم هزینه ترین و کوتاه ترین راه برای وصول به مقصود" در نظر بگیریم، و اگر استراتژیک را هم به معنی پر اهمیت و کلان بودن آن گرفت، آنگاه می توانم گفت که "مهمترین راهبرد و مدیریت در این تنگنای سخت موجود، بازگشت به مردم و سپردن مدیریت و راهبری جامعه به اهلش می باشد" که اهل و صاحبان آن نیز همین مردم هستند، که جامعه متعلق به آنان است، و این همان صحنه ایی است که، تئوری های علمی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی خواسته اند، برای وصول مردم به مقصد، و راهگشایی آنان در برابر موانع، نظریه پردازی کنند.

به نظر من "کار را باید به مردم سپرد"، در نظر گرفتن ملت به عنوان گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند، و بدست گرفتن مقدارات آنان با این سطح نگاه و اندیشه به آنان، در اولین نتیجه اش، بدترین توهین به خداوندگار است که انسان ها را حتی لایق خطاب قرار دادن مستقیم خود می بیند، و بعد توهین به انسان هایی است که "ولی نعمت" ما در نظر گرفته شده اند؛ ملت هایی که در مجموع "خرد جمعی" در طول تاریخ خود بدین مهم دست یافتند، که " انسان ها لایق سپردن امورشان به خودشان هستند" با پذیرش این توانایی، علاوه بر توسعه و پیشرفت، بار بزرگی از دوش راهبران و مجریان مدیریت و نظم جامعه برداشته و "خرد جمعی جامعه" را به کمک گرفته تا همه به سرمنزل مقصود به سلامت برسند.

اما به نظر می رسد جامعه ما به جای حرکت به سوی نقش دادن هر چه بیشتر به مردم، به سمت مخالف در حرکت است و هرچه بیشتر به سمت تمرکز قدرت و ثروت و مدیریت در دست حاکمیت پیش می رود، و برآیند وضع موجود منجر به فرار از قانون، و حرکت رو به تمرکز هرچه بیشتر و بیشتر، و سپردن همه چیز در دست حاکمیت است؛ و این چیزی به جز به اسارت افتادن جامعه و امکاناتش در زندان تنگ افراد و باند های سیاسی، اقتصادی نخواهد بود، که انتهایش به تولید مافیا در سیاست، افول و سقوط فرهنگی – اجتماعی، اقتصاد ویران، و در بعد سیاسی هم مبتلا نظامات بسته تک حزب از نوع چپ کمونیستی خواهد انجامید، که سر انجام آن هم مشخص است، که آن هم فروپاشی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خواهد بود، بلایی که بر سر شوروی سابق آمد.

اما با تصمیمی استراتژیک در مدیریت کلان کشور، می توان روند موجود را عکس کرد و فضا را به سمت سپردن امور به مردم پیش برد، و نقش و قدرتی که قدم به قدم به نفع حاکمیت اخذ و ضبط شده را به یک باره به مردم باز گرداند؛ و تنها راه برون رفت همین است. و هرچه در سپردن امور، تصمیمات و صحنه ها به مردم گشاده دست تر باشیم راه برون رفت هم بازتر خواهد بود، و در برابر دشمنان داخلی و خارجی این کشور (که امروز این چنین بی پرده شمشیر از رو بسته اند)، موفق خواهیم بود، و بحران کنترل خواهد شد، در غیر این صورت رفتن به سوی تمرکز، چاهی است، که همه در آن دفن خواهیم شد.

 پس باید گفت مدیریت استراتژیک، در برون رفت کشور از بحران فعلی، بازگشت به حاکمیت موثر مردم، و واگذار کردن یکباره صحنه و قدرتی است که قدم به قدم از آنها گرفته ایم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تفکر و منش محافظه کاری در مکاتب مختلف فکری از جمله سوسیالیسم، لیبرالیسم و... می توان دید. که به معنی مخالفت با تغییرات به خصوص تغییرات تند و حاد است. در آن سوی دیگر هم البته هر تغییرات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خواهی هم الزاما ترقی خواهی و انقلابی گری تلقی نمی شود.

یکی از ارکان محافظه گرایی مخالفت با عقل گرایی برخاسته از عصر روشنفکری است، به ویژه آنچه در انقلاب فرانسه خود را نشان داد. آدامز و همیلتون دو چهره محافظه کار امریکایی مدافع سیطره اشرافیت طبیعی بودند، که تبلور آن را در ثروت و رهبری اخلاقی می دیدند.

کوئینتن به سه عامل ریشه ایی در محافظه گرایی اشاره دارد که عبارتند از :     الف) سنت گرایی : مخالفت با هر تغییر ناگهانی و نیز رد آرمانشهر گرایی       ب) شک گرایی سیاسی : و خصومت با نظریه و یا تئوری ها          ج) برای جامعه نوعی اندامواره قایل بودن. که نقطه مقابل مکانیستی دیدن جامعه است.

  مخالفت محافظه گرایان با تغییر ناگهانی امری مطلق و نا منعطف نیست، بلکه برخاسته از اطمینانی است که نسبت به اصول تجربی دارند که به نحوی از انحا کارایی خود را نشان داده است، مثل دفاع از سنت. محافظه گرایان در مخالفت با تغییرات به سه نکته به عنوان دلیل مخالفت خود اشاره دارند :      الف) تغییرات ممکن است به نتایجی منتهی شود که پیش بینی نشده و مورد انتظار نیستند      ب) بیهودگی تغییرات، که به عنوان مثال لزوما تغییرات منجر به انتقال امتیازات به گروه و یا طبقه ی مورد نظر مثلا انقلابات منتهی نمی شود.    ج) مخاطرات تغییرات، که هزینه ایی که برای این تغییرات باید پرداخت گاه از سود آن بیشتر است.

محافظه گرایان با تغییراتی مخالفند که پشتوانه تجربی ندارند. اعتبار عقل هم در نظر آنان در چارچوب تجارب است و دامنه آن از تجارب فراتر نمی رود. مخالفت محافظه گرایان با نظریه ها و میدان ندادن به امور انتزاعی از در دو امر ناگسسته یعنی در مخالفت با عقل گرایی و دفاع از سنت و تجربه ریشه دارد.

محافظه گرایان منازعه و مخالفتی با عقل گرایی ندارند، بلکه با اصالت و اولویتی که به آن داده می شود مخالفند. روش مورد قبول آنان در نظریه ها، استقرا تجربی است و از صدور احکام قیاسی اجتناب می ورزند. مطالعات موردی و سیاست های متناسب با سنت و تجارب تاریخی هر جامعه را بهترین محور تصمیم گیری های سیاسی و نیز تفکر و در ساز و کار اجتماعی می دانند.

محافظه گرایی با نظریه حقوق طبیعی، که به حقوق یکسان و عام اعتقاد دارد، و یا به فایده گرایی که خواهان تحت شعاع قرار دادن کار کردهای نهاد هایی مانند خانواده و مالکیت است، موافق نیست.

محافظه گرایی در مقایسه با دیگر آموزه های رایج در اندیشه سیاسی غرب، بیشترین تاکید را بر مذهب دارد. علت گرایش آنها به مذهب نیز به جهت تاثیری است که این نهاد در ساز و کار اجتماعی و قوام بخشیدن به آن دارد. به تعبیر دیگر مذهب بخشی از سنت به شمار می رود.

محافظه گرایان با اخلاق و سلوک مبتنی بر فردگرایی موافقتی ندارند. و آن را تباه کننده پیوند های جمعی و زمینه ساز نظام های جمع گرا می دانند. در ادامه، مبارزه محافظه گرایان با اخلاق فردگرایی، منجر به ترجیح امنیت بر آزادی، و برابری به خود تحققی شده و نهایتا انسان توده ایی (Mass Man) شکل می گیرد. که انسان توده ایی واژه مناسبی برای جمع گرایی و نظام های توتالیتر است، لذا برعکس لیبرالیست ها، آزادی انسان دغدغه و وجه همت محافظه گرایان نبوده، و هیچ چیز به انداز ناسازگاری میان آزادی و برابری مورد تاکید آنان نیست؛  پس نمی توان در نظریه محافظه گرایان آزادی را به عنوان حق طبیعی افراد در نظر گرفت که آنها را در پایه برابر قرار می دهد، و باید به آنها اعطا نمود.

آزادی از نظر محافظه گرایان بیشتر علیه دگرگونی های اجتماعی که تبدیل به غلبه انسان توده ایی شود، معنا می گردد. همچنین آزادی در نوع خود حریم مناسبی برای دفاع از مالکیت است. مالکیت، آزادی و مذهب به شرحی که آمد همگی نهاد هایی اند که همچون یک عامل، ساز و کار اجتماعی را شکل داده از آن محافظت می کنند.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

محافظه کاران

 شما کسی که امریکایی ها از مرد و زن و بچه ها را در در کمپ ها

زندان می کند، فقط به خاطر این که اجدادشان از ژاپن آمده اند، را چه می نامید؟

یک محافظه کار، مردی است داری دو پای بسیار خوب،

که هرگز یاد نگرفته است، حرکتی رو به سمت جلو داشته باشد. 

فرانکلین دی. روزولت

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                       

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بگذار لاله ها دوباره برویند این بار، بر جشن انسان شدن انسان

جنگ ای معرکه، ای واقعه ی خونبار    ای آوردگاه خون، و جان ستاندنِ انسان

برو تو ز کوچه های شهر ما، رخت ببند    که این وادی بسیار آلوده است، بخونِ انسان

شهرهامان مکرر ز خون شده رنگین    خانه هامان مکرر پر ز غم، از عزای انسان

دست بردار ز شهر و کاشانه ی خراب ما،      برو تو تابوت مساز، اینقدر برای انسان

خدا همه را، برای زندگی آورده است    برو تو ماشه مرگ مکش، چنین برای انسان

چقدر جیب که پر کردی از طلا و نقره     برو تو دست بردار، کنون ز جانِ انسان

چه گورها که به خون آلوده است، کنون     هکتار، هکتار خفته اند، در آن انسان

کجاست منجی، کجاست درک حضور      که تا کند آزاد، ز آوازِ مرگ این انسان

چشم ها به آسمان شده سپید، از پی او       برو تو چشم، به عقل دار، و کن خود انسان

حکایت، حکایت مرگ است و آتش و شرر    که افتاده هم بر جان، و هم خرمنِ انسان

سرود مرگ می سرایند این جنگ سالاران     بدین وادی خون چگانِ، مرگ و نیستی انسان

همه به نام من، به کام خود، جنگ سروده اند       سرود مرگ و نبرد در جهانِ غمبار انسان

الا سرود صلح و دوستی! کجاست آشوب نوای تو       که گم شدی چنین، در هیاهوی مرگ و نیستی انسان

مرا به جنگ می خوانند، دمادم، به هر سحری   سحر که نه، صبح بی ثمر نبردِ انسان با انسان

حکایت جنگ است، و خون است، و نبرد      شه نامه اییست، برای چه؟ برای نابودی انسان؟!

برو تو ای شه شبگرد، و شب نشین شب     پلاس نکبت جنگ، جمع می کن تو از مزارِ انسان

بگذار لاله ها دوباره برویند این بار،       نه بر مزار کَسانم، که بر صحنه جشنِ انسان شدن انسان

سرود سرکش مرگ است و نیستی است این،    حکایت این دیو جاه طلب و خون ریز این انسان

سروده شده در تاریخ 27 آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جام و می سرخ و مستی جام

تنها چو شدی یار به مدد می آید     با من است او، حتی به هوشیاری و مستی ام

دلتنگی تو مکن دل، که یار نیز دلتنگ من است   یارا! بی تو، دلتنگی شده باز مددکار دلم

دیده بیدار کن و یار به آغوشت کَش     دیده بیدار و، دل افکار و، هوایی است سخنم

گم گشته کوی تو، به بی آغوشی     شده اندر قدم مور و ملخ، گم کارم

رخ تو بنما که در این عهد بی عهدی ها        سوخت یار و، افکار و، همه اسرارم

قطره قطره می رسد از جام نابت می، ببین        ناب جامی ده، تا که پروازی کند، افکارم

من به جان آمدم از این هم بد عهدی ها،      تو به لطف ده مرا مست می ایی، پر کارم

صبح امید رسد، دانم که نیست آن دور،     تو به صبحم گذری کن و ببین، شب احوالم

درد عاشق نبود درد، که این درمان است،      درد روزیست که نباشد دردی در جانم

نهان کن ای دل، دردهای جان کاهت         که جان به درد مرده نگردد، در جانم

نهان کن ای دل، تو درد، در پس دل      که دل بود بهترین نهانگاه دردهای پنهانم

رسیده صبح دل انگیز وصل، می دانی؟      همان دمی که درد زد فشار محکمی، بر جانم

دوای عشق درد است، دردی جانکاه،       که می کشی تو مرا، به وادی عشقِ جانکاهم

دستی اگر بر آتش عشق داری، گو      که عشق درد است، و ناکامی در پس کام

کام اگر خواهی برو زین وادی محزون عشق،      که عشق و عاشق و معشوق، همه نافرجام

فرجام خوش عشق بود نا فرجامی    فرجام کجا طلبی، زین بحر بزرگ نا فرجام؟

من خشک رود های عاشقی دیده ام بسیار   ناکام مگو، که بوده اند کام دیده گانِ جام

جانت برون کش ز وادی نامحرمان حُسن       حسن است که جام دارد، و برآرد کام

بیار پیاله و پر کن ز حسن یار، این دم      که یار رو نمود بر این انجمن، کنون انجام

انجام من مبین، که چنین حزن می دهد تو را      یار است و می دهد جام در فرجام

دستی فشان ز رخ انورین گل یاست       یاس است، و سنبل است، و جهان، شود بر کام

کامی نخواستیم ما ز کام گاه حضرت دوست،     خواهم که در این کامگه عشق، همچنان ناکام

ببند آغوش خود ای یار که در خارج از آن،     جستم، و یافتم وصال تو ای دلبرین نگار پر آلام

بس شورش است در دلم، زین هوای پر دردم   اما شرر نمی کند به پا، در این هوای پر آلام

از تاکِ قدِ تو ای دلبرین یار هم سخنم     شتافته ام من به آسمان و بر این بام

آویختم و رفتم به اوج، تا دل دریا     کجاست دل دریایی، تا کند در وصالت، غرقم

دل دل مکن تو به وصل یارِ بی صبرت،       که صبر خجل ماند، از این آغاز و زین انجام

دلم به داغ دلت نشسته است، کنون       کجاست نوحه سرایی که سر دهد، سرود گام

من گام ها زده ام، بدین شوره زار طلب      جز عشق ندیدم، پایمردی محکم و همگام

سودا مکن تو عشق را در این بازار مکاره         که عشق نیست، مطاعی مفت در این ایام

دروازه ببند بر دل خود، تا نیاید یار       به گاه آمدنش هم، شاید دلت شود ناکام

ناکام که نه، کام است این ناکامی     در پای یار ریختن است، بخت، جان و ایام

داری سخنی، ز نو تو آغاز بکن،      کین یار سخن بسیار کند، در دام

کنون که شدی رهزن دل، عاشق! تو بدان     این یار را سخن بسیار باشد، در جام

قربان آن دلی که در جام، جوید شهد،       شهد است کنون که ریخته ام من در جام

رندان کجایند، و حافظ کو، تا ز شش گوشه دلش،     ریزد عشق بر شش جهت، عاشق را جام

هر جام را با عشق کردند قرین، این عشاق      همره نموده اند، نیشتر و یار دلبرین و جام

قوّت مجوی تو از لب جام می، عزیز دلم       شیرین لب است، و شیرین کُش است، این جام

آن جام که تو می جویی، از این لب جوی     جاری شده است در دل تو، و اینک بر جام

بنوش و طرب گیر از لعل لبش ای یار         که کشته ها تو ببینی، هزار هزار بر لب جام

کشته که نه، زنده شدند، یاران بر این منوال    نحو است عشق و عاشقی، جام و این فرجام

بمیر و بمیران تو عشق را بر لب جام      جام است، و نوشیدن است، و این فرجام

رقصیده اند هزار عاشق لیلی صفت، بر لب جام      جام است و، رقص و سماع می طلبد، این جام

تو نیز می طلب میکن، و جام بخواه      که جام را می طلبد یار، پی در پی در پس ایام

جامی است که باید نوشید و پس داد به یار      یاری است که مرصاد دارد، در پس ایام

من هم نشسته ام، به کمینش تا که کنم      مرصاد او به رقصی شگرف، بر لب جام

مرصاد او نباشد جفایی جز عشق ورزیدن       که عشق پهنه مرصاد را کند بر جام

جامی پر از عشق و عاشقی است این جام،      جامی بکش به لب، که این بود انجام

خواهی که جامی دهم تو را زین جام؟       جام است و جام، که پی در پی دهد، ایام

ایام خوش عشق ورزیدن است کنون،       جام است که از پی جام می دهد ایام

دریای واژه هاست که مرا غرق می کند،    در جامِ جامدار عشق، افتاده ام مدام‎

آغوش نرم و لطیف تو از می، شده فزون    من می نمی طلبم، فقط بمانم بر جام‎

جامم برفت از دست، در این دریای عاشقی    کنون تو باز کن آغوش، تا بیابم جام

نیش خندم مزن، تو بر این همه عشق،    عشق است، و جام، و می است و عاشقی بر جام

من فاش گشتم به تو عاشق در این زمان،     فرما بزن، تو بدین عشق و عاشق وین جام

تلخی کجاست، دیوانگی بود در جام      دیوانگی و عشق و عاشق، با همند به کام

آغوش وا کن تو بر این عاشق دیوانه و سخت     سخت است؟، بگیر تو از من، این جام

ور نه تو جام پر کن، که نوشیدن از من است،       نوشم پیاپی، من خجسته دل زین جام

می سرخ تو، سال هاست که دور ز دست من است،   کنون که یافته ام، هفت ساله است، بر جام

به عشق نوشم این جام می هفت ساله ات،       بده تو می ز جام خود، در این فرجام

دانی که چیست در دل عاشق در این مقال؟    عشق است، و دوری است، و صبر است و جام

می ات سرخ، و صورتت سرخ، و لب تو سرخ        من هم بودم مست، همیشه بر این سرخیِ جام

هر بار که خواستم بنوشم این سرخی         باده بریخت، و جام شکست، و باز من ماندم و جام

سروده در تاریخ 22  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هوای قلب من ابری است

هوای قلب من ابری است

دل شکست و دیده بر باد برفت     جان به لب شد زین همه دل دادگی‎

عمر به تاراج رفت و خزان عمر شد     بس کن این دلبردن و دل دادگی

حریف بر خرمن عمرم زد شرر ای گلرخ   تو کجایی که تو گویی سخن از دل دادگی

هزار قصه عشق بنوشتند بی کسان   کَسَم کجاست تا که بگویم سّر این دل دادگی

در کنج غمش گذاشت ما را به انتظار     یارب این چه سّری است، در دل دادگی

بشکن این حلقه را ای شانه زنِ دلِ من     حلقه ی انتظار، و صبر، و سکوت، و دل دادگی

سکوت بس کن، صبر تمام، که دل برفت از دست    دلی نماند که هدیه کنم، ز بهر دل دادگی

خزانه تهی شد از این همه سخن، که گویم من     برای دل و دلدار و دلپسند دل دادگی

جویم دلی را که در باغ دلم نشیند و گوید    سخن ز اصل دل و دلدار و دل دادگی

هوا هوای دل است و خزانه ام مملو         از آن نسیم که می وزد ز زلف یار، و دل دادگی

نشسته ایی بر سریر دلم و هیچ نمی گویی     از این همه سرای دل دادن، و دل دادگی

قفس قفس شده دل ها، همه در وادی مست،    مست ند به دیدنت، و دادن دل، و دل دادگی

خُسبیدگان وادی ایمن! به شورشی، به در آیید    که این جهان همه آتش است، و دل دادگی

سکوت می کنم اکنون، من از برای سوختن      که سوختن بهتر است از ماندن و دل دادگی

الا ای قافله سالار دل، مراد دل من   کجاست مرکب راهوار دلت، ز بهر دل دادگی

بتاز بر دلم اکنون، که تاختنت را خواهم     بخواه بهر من دلی، ز بهر دلبردن و دل دادگی

نسیم سحری کی خواهد که وزید ز زلف تو    یا وز آن اسب راهوار دلت، به گاه دل دادگی

حاکی! بیا جامه دریم زین همه غمی     که اندرون دل ماست، در انتظار دل دادگی       

 23 آبان 1397  سروده در تاریخ 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...