مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

امروز «جهان به هذیان نفرت، جنون گرفته است» و «از صلح آرام سخن گفتن مسخرگی است» [1] این روزها ایران به سانِ شکاری فربه و طمع برانگیز نظرها را به خود جلب کرده است، اما مسموم به سمی است که از درون آنرا درهم شکسته، که آثار این سم شراشر وجودش را می‌سوزاند، و در تب این درد به خود می‌پیچد، و در همان حال به میانِ آوردگاهی برده می‌شود که دندان‌ گرگ‌های درنده، لحظه شماری‌اش می‌کنند تا این وحشی قدرتمند را، بر زمین افتاده بینند، و هر تکه‌اش را لقمه معده‌های حرامخواری کنند که به مفت‌خوری عادت دارند، کشورهایی که هرگاه در داخل خود کم ‌آوردند، به دنبال فراهم کردن جنگی رفتند تا خود را در خلال آن رزم غارت و چپاول سر و سامان دهند، و در این جنگل ظلم، هر روز قرعه قربانی شدن به نام یکی از باشندگان دم دست می‌خورد، تا دریده شود، و به غارت و چپاول رود، عملیات توفان الاقصی و یا همان حمله 7 اکتبر 2023 حماس به اسراییل، فرصت دریدن ایران را فراهم کرده است.

اکنون ایران میان فَک‌های گازانبر قدرتمندی از داخل و خارج گرفتار آمده است، چه آنان که در داخل، ایران را با همه داشته‌هایش قربانیِ اندیشه، طبقه، ایده، خاندان، بزرگان، حزب، مقتدا، گروه و افراد خود دیده و می‌خواهند، و ذره ذره وجود ایران را هزینه چیزهای کم ارزشی از این دست کرده و می‌کنند، چیزهایی که تنها در نظر خودشان، لایق چنین قربانی ارزشمندی است، حال آنکه هرگز لایق نبوده و سزاوار نیست، تا ایران قربانی هیچکدام از باز گفته‌ها شود؛

«از این سموم که برطرف بوستان بگذشت» [2] همواره دیگرانی نشستند و بر این کشاکش نامیمون، خون گریستند، و اعتراض کردند، و هوش‌دار گفتند، و البته گوش‌هایی که باید می‌شنیدند، بر بلندای مناره‌هایی از غرور و نخوت نشستند، تا فریادها و هشدارها، ره به جایی نبرد، تا کسی نتواند دنبال کنندگان این مشی کج سلیقه و منحرف را بفهماند که ایران نباید قربانی هیچ چیزی شود، و این همه‌ی آنچه گفته آمد، باید قربانی و پیشمرگ ایران باشند، چرا که اگر ایرانی باشد و بماند، ظرفی خواهد شد تا عزیزکرده‌های آنان، در آن ظرف، موجودیت یافته، و خودنمایی و آقایی می‌کنند، ورنه در شکستن این ظرف بزرگ، نه اندیشه، نه طبقه، نه ایده، نه خاندان، نه بزرگان، نه حزب، نه مقتدا، نه گروهی و... باقی نخواهد ماند، که ایران را به پایش قربانی کرد!

اما کسی را گوشی به این درددل‌های جگرسوز بدهکار نبود، و برای موفق جِلوه کردن آمال و آرزوهای‌شان، تمام داشته‌های ایران، و حتی ایران را، به پای ناچیزهایی از این دست که گفته آمد، هزینه‌ کردند، و ایرانی چنین بیمار و مسموم از درون، و مورد هجوم از بُرون، به جای ماند، که امروز در مقابل خود، اسراییل، امریکا و اروپا را متحد و یکجهت می‌بیند.

در این میان دولت راستگرا و افراطی وابسته به حزب لیکود اسراییل، با هدف ماندگاری در قدرت، به نابودی ایران نیاز دارد، تا آنرا بهای کابین قدرت، و ماندگاری فسادانگیزش کند و... و دونالد ترامپ و دولت حزب جمهوریخواه او نیز پیش از پنجه در پنجه انداختن، در بازوان قدرت‌مندان رقیب جهانی خود، خود را سبک سنگین می‌کند و در این راه به موجودی قابل نیاز داشت، تا آنرا میان مشت، و بازوان خود گیرد، و گردن بشکند و له کند، که این نابودی بیانگر قدرت بازیافته‌ی امریکا باشد، که به نمایش آن نیاز دارد، تا آنرا به رخ رقبا کشیده، آنرا پیش آغازی مناسب برای خود در نظر گیرد، تا نوبت دیگران در رسد و...،

در این میان اروپا نیز که مزه تهدیدِ ایرانِ در کنار روسیه ایستاده را، در نبرد اوکراین چشیده است، و گروگان‌گیری از اتباع و یا پناهندگانش، که به کار تبادل با زندانیان ایرانی و.. در اروپا ‌آمدند، آبروی این قاره پیر و از پا افتاده را، در این تبادلات رسواکننده برد، و همه دنیا دیدند، که اروپا در مقابل ترور و یا ربایش مخالفین ایرانی در خاک خود، حرفی برای گفتن ندارد، و هیمنه اروپای بر زمین خورده را، به واسطه ناتوانی در حمایت از اتباع و پناهندگان به خود و... بر باد داد

و همین باعث شد که اروپا نیز به نظر راضی برسد، چنانکه فشاری محکم به ایران داده شود، تا یا دست از این رویه‌ها بردارد و یا نابودیش را شاهد باشد، و این البته به ضرر اروپا خواهد بود، که ایرانی با این مشخصات را در ساحل شمالی خلیج فارس نداشته باشد، ضرر در غلطیدن ایران به دامن امریکا، هم اروپا و هم شرق را متضرر خواهد کرد، به خصوص امریکای زیر رهبری ترامپ که از کل جهان، و البته اروپا باج‌گیری علنی مشغول است.

شمشیر دامکلوس «مکانیسم ماشه»، در این آخرین روزهای قانونی وجودش، اکنون به تنها اهرم فشار اروپا تبدیل شده، تا گفتگوهای ایران و امریکا را، دوباره به وجود اروپای بی اثر در مناسبات جهانی آلوده کنند، و آنان نیز در کنار شرق (روسیه و چین)، همچنان در پرونده ایران باقی بمانند، و در جهت منافع خود، نقش آفرینی کرده، و بهره‌مند باشند و بمانند.

اما گذشته از اسراییل که این روزها به مَهد عملِ جنایتکاران در حق بشریت تبدیل شده، و بروزگاه آپارتاید، نژادپرستی، بیدادگری نبرد مذهبی و جنایت علیه بشریت را به نمایش علنی گذاشته است، که اینها تمام چهره کثیف خود را، در نتیجه عملیات روی باشندگانِ در بزرگترین زندان سرباز جهان، یعنی سرزمین‌های کرانه رود اردن، و غزه و اریحا، مقابل چشم جهانیان نهاده، و خشم جهانیان را برانگیخته، و رهبری کنونی اسراییل تمام قله‌های بلند جنایت و سرکشی را در مقابل مردم بی دفاع فلسطین فتح کرده، و تمام هنجارها و استانداردهای بین المللی، انسانی، اخلاقی، دینی، سیاسی و... را زیر پای نهاده و له کرده است، و امروز فلسطین به عنوان جنایتخانه یهود، دیگر آبرویی برای مذهب، ادیان الهی و ابراهیمی، و آرمان‌های دینی، تمدن مسیحیت، دمکراسی خواهان، حقوق بشر طلبان و... نگذاشته است، و دیگر از آنانی‌ شده‌اند که در جنایت غرقند، و انتظاری از آنان نیست.

 می‌ماند امریکا که روزگاری داعیه‌دار کدخدایی عالم را داشت و از گسترش حقوق بشر و دمکراسی در جهان سخن می‌راند، و چشم‌ها به این «بهشت فرصت‌ها» بود و هست که شاید گره‌ایی از دنیای انسانی، به نفع انسانیت باز نماید و...، اما امریکای ترامپ امروز غرق در خودخواهی افراطی و راستگرایانه امریکای راستگرایان است، راهی را در پیش گرفته و می‌رود که دنیا را مقابل یک پارادایم شیف عجیب، در سقوط انسانیت و سیاست قرار دهد، و چنانچه درب سیاست خارجی امریکا بر همین پاشنه فعلی بچرخد، و روند کنونی در رویکردهای خارجی دولت حزب جمهوریخواه امریکا ادامه یابد، چه موجودیت ایران، اوکراین، فلسطین و... باقی بمانند یا نمانند، امریکای دونالد ترامپ در حل و فصل این سه پرونده مهم بین المللی شکست خورده تلقی، و تبعات آن دامنگیر سیاست غرب و به ویژه امریکا، و جهان موسوم به «آزاد» خواهد شد.

دولت امریکا به رهبری دونالد ترامپ در یک حرکت افراطگرایانه، پوپولیستی و ملیگرابانه، بعد از انتخاب در دور دوم ریاست جمهوری‌اش، در مسیر پیگیری شعار «اول امریکا» [3] و یا «امریکا را دوباره به شکوه بازگردانیم» [4] وجهه جهانی این کشور مهم در نظام جهانی را، در حد یک باجگیر بزرگ بین المللی، پایین کشیده، و نابود کرده و می‌کند، جنگ تعرفه‌ها، باجیگیری آشکاری است که دوست و دشمن امریکا را به دریوزگی خواهد کشید، و این پرونده خشم جهانی دولت‌ها و ملت را علیه امریکا بر خواهد انگیخت.

اگر ظلم در رفتار قدرت‌های بزرگ جهانی مثل امریکا، تاکنون به نوعی از سوی ملت‌ها نادیده انگاری و تحمل می‌شد، به واسطه نفش سرمایه گذار، میانجی و یا حل و فصل کننده آنان در فرایندهای جهانی بود، و این نقش کدخدایی را به امریکا در جهان می‌داد، و گرچه قدرت‌های تراز اول جهان، با توجه به منافع ملی خود دست به اقدام در جریانات جهانی می‌زدند، اما قربانی کردن جهان، مناسبات انسانی، سازوکارهای قانونی، و هنجارها و سیستم های بین المللی در پای منافع فردی، حزبی و ملی امریکا، دیگر جایی برای نادیده انگاری نخواهد گذاشت.

و این نقطه شکست امریکا به عنوان یک موجود زورگیر، بی‌منطق و هنجارشکن جهانی جلوه خواهد کرد، و از امریکا بعنوان موجودی در برابر جهانیان خواهد ساخت، که تنها به خود و رفاه مردمانش می‌اندیشد، حتی اگر به قیمت ویرانی جهان، کشتار ملت‌ها، و از بین رفتن تمام سازوکارها و هنجارهای قانونی جهانی باشد!

شاهرود - دهم امرداد 1404 خورشیدی

کاریکاتوری از یک سایت امریکایی 

بیانگر دلمشغولی های ترامب، بین گاز انبر اعمال نتانیاهو و آبرویی که ترامپ می جوید

[1] - بیت هایی از اشعار رابیندرات تاگور، شاعر بنگالی و برنده جایزه نوبل ادبیات هند

[2] - «از این سَموم که بر طَرْف بوستان بگذشت   عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی»   حافظ

[3] -  America First

[4] - Make America Great Again  «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» یا به اختصار ماگا (MAGA) یک شعار انتخاباتی میان سیاستمداران آمریکایی است که در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۶ توسط دونالد ترامپ محبوب شد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جامعه مدرن، انسان‌ها را به اندیشه، رفتار و اهداف مدرنی فرا می‌خواند، این زندگی خیرات و صدقاتی از نوع مدرن طلب می‌کند، اهدای خون، پلاکت، عضو، سلول‌های خون‌ساز و... از جمله خیراتی‌اند که بهداشت و درمان مدرن، این روزها از ما طلب می‌کند؛ و این رسم پاک، در بین دلسوزان به حال آدم‌ها، رواج دارد، تا آنجا که برخی مقیدند که سالی سه بار، بخشی از خون تن خود را به نیازمندانش ببخشند، و با هر اهدا، جان سه نفر نیازمند را از مرگ برهانند، و نام خود را در لیست افراد نجات‌بخش قرار دهند.

51 سال قبل، آنان که دلواپس ساخت جامعه‌ایی مدرن در ایران بودند، و به برطرف نمودن کمبودهای آن می‌اندیشیدند، و در این مسیر پی‌ریزی و فراهم نمودن زنجیره‌ایی از سازمان‌ها، نهادها و... را هدف گرفتند، تا کاستی‌های جامعه را دیده، و برایش تدبیری از سر فرزانگی بیندیشند، کمبود سازمان انتقال خون را، به عنوان حلقه‌ایی مفقوده در زنجیره بهداشت و درمان کشور دیدند، و در نهم امرداد 1353 بود که با تاسیس آن، شرایطی فراهم کردند تا بیماران، مجروحان و حادثه دیدگان، در زمان واقعه، دیگر دغدغه‌مند خون از دست رفته خود نباشند، و این خون بدون پرداخت هزینه‌ایی، از صندوق صدقاتی تامین گردد، که دیگرانی پیش از این به شکرانه سلامت خود، آن را اهدا کردند.

زندگی در این دنیای پر از کاستی‌ها، همواره برای کسانی لَنگی‌هایی را به همراه داشته و دارد، و دیگرانی از برخورداران باید بوده باشند که حاضر شوند از داشته‌های خود ببخشند، و به داد کم برخورداران برسند، آنانی که به محبت، مال، اعضای حیاتی بدن، و... و البته خون نیاز پیدا می‌کنند، و امروز به برکت فن‌آوری‌های نوین، می‌شود این خون را دریافت، و در دسترس نیازمندانش قرار داد.

کشورهایی در جهان هستند که این خون را با پرداخت مابه ازای آن، از دارندگانش دریافت کرده و به متقاضیان می‌فروشند، اما سازمان انتقال خون ایران بر پایه سنت پسندیده و خوب «اهدا»، مجانی می‌گیرد، نگه می‌دارد و به نیازمندان می‌رساند، این از افتخارات سیستم بهداشت و درمانِ ایران و پایه گذاران سیستم انتقال خون است که اساس آنرا بر اهدا و خیرات نهادند.

گرچه هرگاه مرکز انتقال خونی در نزدیکی خود یافتم، و شرایط مهیا بود (همراه داشتن کارت ملی که از ضروریات اهدای خون است و...)، در این امر خدا و خلق پسندانه شرکت داشتم، اما افتخار اهدای امروزم را مدیون پویش «ما همه مسئولیم» که از سوی «انجمن ترویج فرهنگ مسئولیت پذیری» به مناسبت «روز ملی اهدای خون» به راه افتاد، هستم.

برای شرکت در این پویش بود که امروز در پایگاه اهدای خون شهرستان شاهرود حاضر شدم. و چه افتخاری که در شهری که سابقه درازی در خیرات دارد، بدین امر موفق شدم، چرا که این مردم همواره در امور بهداشت و درمان خود صدقاتی در نظر گرفتند، و به نوعی اساس بهداشت و درمان شاهرود بر خیرات و بخشش خیرین بوده است، اولین «اداره امور بهداشت» این شهر در سال 1294 در زمان قاجاریه، با سه «حکیم» شروع به کار کرد، و با ورود اولین پزشک تربیت شده در مدرسه دارالفنون تهران، اولین «اداره صحیه» را در سال 1295 تاسیس کردند،

با پایه گذاری «شالوده تشکیلات ایران نوین» در زمان پهلوی اول، «اداره بهداری شاهرود» در سال 1306 تاسیس گردید، و آنقدر پیش رفت که در سال 1320، تشکیلات بهداری، جای عطاری‌های گیاه فروش را گرفت، و به بساط رمال‌‌ها، دعانویس‌ها و طلسم شکن‌ها را در امور سلامت مردم شاهرود پایان داد.

در سال 1326 بود که اولین بیمارستان 20 تختخوابی به نام «عظیما»، به دستور پهلوی اول و با اهدای زمینی از سوی خَیّری به نام آقای محمد عظیما، شاهرود را در مدار بهداشت و درمان مدرن قرار داد، این است که ابتدای بهداشت در این شهر با خیرات و وقف آغاز گشت، و در ادامه نیز باز بیمارستان 50 تختخوابی شهر به نام «بیمارستان شیرخورشید» در سال 1340 نیز باز از طریق اهدای زمینی برای ساخت این بیمارستان، در مدار بهداشت و درمان شهر قرار گرفت و....

با این همه، انتظار نداشتم امروز شاهرود اینقدر اهدا کننده خون داشته باشد، اما انتظارم درست از آب در نیامد، و وقت زیادی را صرف کردم تا نوبت اهدای خون، به من برسد، و خون خود را در روند «پویش ترویج مسئولیت پذیری اجتماعی» اهدا نمایم،

امروز جوانانی را دیدم که بی هیچ چشمداشتی در این امر خدا و خلق پسندانه حاضر شدند، و مهربانانه به نوبت ایستادند تا دست‌های مهربان کارکنان انتقال خون شاهرود، به کمک آنان آمده، و در تخت‌های اهدا بخوابند، و یک به یک مسئولیت اجتماعی خود را در این پنج شنبه نهم امراد 1404 خورشیدی به انجام رسانند.

اینجا بود که در دل خود گفتم، انسانیت همچنان زنده است، و کسانی هستند که انسان‌های دیگر را به خیر دعوت می‌کنند، و خود را در اجرِ خیرِ سودمند دیگران شریک می‌شوند، جناب آقای دکتر حمیدرضا کمالی استاد برجسته دانشکده خبر، مشوق و یادآور امروز من، در مشارکت در این پویش بودند. برای ایشان و همکاران‌شان در «انجمن ترویج مسئولیت پذیری اجتماعی» سلامتی و موفقیت را خواستارم.

خوشحالم شهری میزبان خیرات خونم شد، که پیش از صدها تن از رزمندگانش، جان خود را خیرات دفاع از ایران کرده‌اند، و در نبرد هشت ساله با متجاوزین بعثی، از جان خود گذشتند، و بزرگترین مراکز بهداشت و درمان این شهر نیز اهدایی خیّرینی است که زمین‌های خود را در بهترین نقاط شهر، به بیمارستان 20 و 50 تختخوابی و... هدیه کردند.

شاهرود شهر خیر و خیرات است. صف جوانان خَیّر خون، در سازمان انتقال خون شاهرود نشان داد که انسانیت هنوز اینجا زنده است، باید قدر این مردم را دانست، قدر کسانی که برای راحت دیگران حاضرند از جان، مال، اعضای بدن، وقت و سلامت خود بگذرند.

9 امرداد 1404 خورشیدی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در سه دهه گذشته «هسته سخت قدرت» [1] با نابخردی تعجب برانگیزی، مثل شکارچیانی که مهارت‌شان در شکار در مرغدانی توان بروز دارد، با بکارگیری تمام ظرفیت خود، انقلاب و کشور، اصلاح طلبان [2] و طیف گسترده‌ایی از گروه‌های سیاسی فعال در امور کشور، در این جبهه وسیع را هدف گرفته، و برای نابودی‌اش هرچه در چنته داشتند و مُیَسَر بود، به میدان آورده و خرج کردند.

 اصلاح طلبان در حالی در سیبل و هدف این جریان قرار گرفتند که این توان را داشتند تا با به میدان آوردن اندیشه و نیروی تحرک‌بخش خود، که متکی به نخبگان و بدنه‌ی مردم ایران بود، گاه حتی 80 تا 90 درصد جمعیت ایران را در کنش‌های سیاسی – اجتماعی کشور همراه کرده، و نیروی آنان را در روند امور فعال سازند. جبهه اصلاحات [3]، به رغم داشتن چنین توانی، مورد هجوم و هدف پایه هسته سخت قدرت، در عرصه داخلی و بلکه خارجی قرار داده شده، و قلع و قمع شدند.

ناظران بین المللی و عرصه داران روند آن، و از جمله رقبای قدرتمند ایران، انقلاب اسلامی و ملت ایران با مشاهده چنین روندی در داخل کشور، چشم امید از پویایی و مانایی چنین سیستمی بریده، به آن بعنوان یک جامعه موقت نگریستند، و از پذیرش، حساب روی آن، همکاری و همیاری با آن سر باز زدند، چرا که به ژرفای چنین فاجعه‌ایی در کشور پی بردند، و از این رو به مطالعات خود روی ایران و ایرانیان با نظر به کسب و حفظ آمادگی برای نبود ج.ا.ایران ادامه دادند، و ظرفیت خود را برای هجوم همه جانبه به کشور در ساعت صفر بسیج، سازماندهی و آماده کردند.

آنان می‌دانستند که چنین قطع عضوی به معلولیت شدید ایران منجر خواهد شد، و این حذف بزرگ توسط هسته‌ی سخت گردآمده بر محور قدرت، چقدر برای کلیت کشور فرساینده و خسارتبار خواهد بود، و اهدافی چنین غیرملی، حجم بزرگ و موثری از ملت ایران، و نمایندگان آنان در قدرت را منزوی و ناکار خواهد نمود،

و هم دنبال کنندگان اهداف جنبش اصلاحات که در سیبل هدف بودند خنثی می‌شوند، و هم آنان که کمر به نابودی اصلاحات بسته، و آنان را به هدف اول داخلی کشور تبدیل کرده‌اند، خنثی خواهند شد، و بدین روال باسابقه‌ترین، فداکارترین، آگاه‌ترین، باانگیزه‌ترین، دلسوزترین، پا به‌ کارترین، کیفی‌ترین و پاکترین فعالین در امور کشور از صحنه خارج خواهند شد، کسانیکه کجی‌ها و انحراف جاری از پایه‌های انسانیت، دین، انقلاب و اخلاق را می‌دیدند، و اصلاح آنرا خواستار شدند، و اصلاحات را تنها راه مناسبِ تدریجی، و به شیوه‌ایی مدنی و غیرخشونت‌آمیز می‌دیدند، و آنرا پایه حل مسائل کشور دانسته، و آنرا به شایستگی انتخاب کردند،

که این خود بهترین، کم‌هزینه‌ترین، کم‌خطرترین راه برای بازگشت کشور به ریل درست بود، که «جبهه اصلاحات» به بزرگی طیف وسیعی از سلایق و ایده‌های گوناگون در کشور گردهم آمدند، و خواست‌های پایه‌ایی و به حق مردم ایران را نمایندگی کرده، آنرا با استفاده از مدرن‌ترین شکل آن، یعنی صندوق رای، و مشارکت دادن مردم، پیگیر شده و دنبال می‌کردند.

 اما در مقابل، این حرکت مدرن و پربار و نتیجه بخش ملی، با مقاومت سرسختانه و باورنکردنی از سوی اقلیت حاکم مواجه شد، و هر اصلاح‌طلب قهار، و هر هدف اصلاحی اساسی، به صخره‌های لجاجت و غرورِ و مقاومت این جریان دُگم برخورد کرد، و نابود و بی اثر شد، و در حالی که این هسته سخت قدرت در مقابل بسیاری از کشورها و جریانات متخاصم از سر سازش در آمدند، و یا حاضر به مصالحه شدند، اما با جریان اصلاحات هرگز از در سازش در نیامده، تنها نابودی و جایگزین آن با نیروهای خودی را هدف گرفتند،

حاکمان حتی جریان خطرناکی همچون گروهک طالبان و... که از جنایتکارترین‌ها در مشی و اندیشه در حق ایران، اسلام و ایرانیان بود را، در کنار خود پذیرفتند، اما در مقابل جبهه اصلاحات و اهداف آن هرگز کوتاه نیامده، و به هیچ بُعدی از اَبعاد موفقیت این گروه تن ندادند، و تنها نابودی آن را سرلوحه اهداف تمام ارکان تبلیغی، سیاسی و مذهبی کشور قرار دادند، و به هیچ گفتگوی راهبردی مبنی بر صلح با آن تن ندادند، و آنرا همواره مورد هجوم، و هدف اصلی خود نگه داشتند و... الا در مواقعی که به آن نیاز پیدا کردند.

همین خامی ناشی از غرور و سماجت در این راه، باعث شد تا جوانترین انقلاب آزادیبخش جهان، در عنفوان جوانی خود، به علائم پیری و فرتوتی زودرس مبتلا و آنرا نشان دهد، و دشمنان ایران، انقلاب اسلامی و ملت ایران، به طمع نابودی آن افتاده، و فرصت یابند، تا پروژه‌های خود را تکمیل کنند.

اما در تمام این مدت که طراحان صحنه های خدعه و نیرنگ، این دلمشغولی داخلی را در تمام ارکان نظام به روز، و فعال نگه داشته، و از مزیت شکار در مرغدانی، برای اثبات قدرت و فرزانگی خود سود جستند، و با هجوم بی امان به اصلاحات و اصلاح طلبان، به عنوان یک طعمه نجیب، سعی کردند از همه‌ی رقبای دیگر زهرچشم گرفته، و خود را در منظرِ قهرمانِ مبارزه دیده، و همواره خود را فرزانه، و حرکت خود را از سر فرزانگی، و نزدیک به اهداف و قله‌های موفقیت ببینند، اما این شکست بود که در پس این لجاجت و غرور، انتظارشان را می‌کشید.

چراکه کشور، انقلاب و مردم ایران، در این دوره فرسایش ملی، میان هزینه‌های سرسام آور این حذف کلی نیروها از صحنه کشور، دست و پا می‌زد، چون جنگ‌ داخلی و دشمنی با اصلاحات به حدی شدت داشت که هر سخن خیرخواهانه، هر طرح تغییر و تحول، و هر برنامه‌، و هر پیشنهاد صلح و موازنه جویانه‌ی شامل نرمشی، از سوی این جریان اصیل، با انکار، و دیوار صخره‌هایی غرور و نخوت هسته سخت قدرت مواجه شده، و بدون اندکی اندیشه در اصل سخن، و پیامدهای مبارکی که برای ملت ایران، کشور و انقلاب داشت، آنرا به دیوار کوبیدند، و به مقابله با آن پرداختند، نصیحت هیچ ناصحی اثرگذار نبود، و تلاش هیچ میانجیگرِ با آبرویی به سرانجام نرسید، تا اصلاح طلبان زندانی در زندان بمانند، و محصوران‌شان در حصرهای بلند مدت بپوسند، ممنوعیت‌های‌شان هر لحظه افزایش و گسترش یافته، احزاب شان فشل و مُنحل، حرکات سیاسی اشان ابتر و بی نتیجه، و... بماند، در حالی که خلافکاران بزرگ اختلاس و غارت کشور، طعم عفو را می‌چشیدند، اما خدمتگذاران اصلاح وضع موجود، از هیچگونه عفو و گذشتی و نرمشی برخوردار نبوده، بلکه بر شدت برخورد با آنان همواره افزوده گشت و...

هسته سخت قدرت در مسیر به بار نشاندن این پروژه بزرگ حذف، و خالص سازی و یکدست سازی بزرگ، و پاک کردن جامعه از رقبای خود، در خلا وجود جبهه بزرگ اصلاحات در کنار خود، مجبور شد به جریاناتی روی آورد، و تکیه کند، که هیچ عقل سلیمی با رویکرد به این رسوایان عرصه اجتماع، دست به چنین خودکشی و خودزنی نمی‌زد، فرایندی که یک انقلاب آزادیبخش را به ضد خود تبدیل می‌کرد، اما فرایند خدعه و نیرنگ، بزرگان را به کوچکی وا می‌دارد، تا در نزد آنان هدف توجیه‌گر بیرحم وسیله‌ایی در نظر آید، که به نظر می‌رسید، آنان را به اهداف خود نزدیک می‌کند، تا بی توجه به خسارت آن، با برگزیدن چنین رویکردی و تایید آن، و برای پرکردن خلا انقلابیون بیشماری که کنار زده شدند، و در پستوهای زندان، خانه، غربت خارج از کشور و... رانده شده بودند، دست به دامن جریاناتی شوند که پیش از این، از دشمنان و یا رقبای نهضت انقلابی و جریان ضد استبدادی بودند.

جریاناتی همچون انجمن حجتیه [4] که سابقه روشنی در انحراف در تاریخ خود و حتی مسیر مبارزه داشتند، و حتی انقلابیون پیش از انقلاب نیز طعم خطر اندیشه آنان را چشیده، و روند خطرناک مد نظر آنان را می‌شناختند؛ و بنیانگذار انقلاب اسلامی آنان را از سر راه نهضت و کشور برداشت، و یا محور قرار دادن جریاناتی همچون حزب موتلفه اسلامی [5] در میانه ستون رهبری جریانات انقلاب، که این نیز جز خسارت، حاصلی برای مردم و کشور و انقلاب نداشت. 

موتلفه‌ایی‌هایی که با اکثریت و رهبری جریان انقلابی در نبرد پنجاه و هفت زاویه داشتند، به عنوان مثال اگر اکثریت، شیوه انقلاب مسالمت آمیز و بدون خونریزی و خشونت را پذیرفته، و در محور حرکت خود قرار داده بودند، عده ایی از اینان حرکت خود را بر پایه ترور اندیشمندان و سیاسیون جبهه مقابل گذاشته، و سابقه دهشتباری از ترور و خشونت را در جامعه ایران تزریق کرده، و آنرا با ترور و خشونت آلوده بودند و...  

تاریخ ترورهای آنان از اندیشمندان و سیاسیون این کشور در زمان پهلوی دوم، تخم لقی را در بین انقلابیون کاشت، که بعدها در سال‌ها و دهه‌های نخست بعد از پیروزی انقلاب، دامن انقلابیون را نیز گرفت، و انقلابیون اثر کراهتبار ترور و خشونت را چشیدند، و فهمیدند وقتی شما اندیشه و شخصیت قدرتمندی مثل احمد کسروی [6] را، بعنوان یک اندیشمندِ دگراندیش نمی‌پذیری و ترور می‌کنی، بعدها کسانی هم خواهند آمد، که اندیشه و اندیشمند کارگشا و قدرتمند و همه شمولی چون مرتضی مطهری را از شما می‌گیرند، تا انقلاب تو نیز در روزهای تولدش بدون اندیشمند و بی سر کنند، و ترور دامنگیرت خواهد شد.

و یا وقتی شما دولتمردان دیگران (نخست‌وزیران عبدالحسین هژیر، حاج علی رزم آرا، حسنعلی منصور،  حسین علاء  (ناموفق) و...) را ترور می‌کنی، روزی خواهد آمد که کسانی بیایند و نخست وزیر تو، محمد علی رجایی و... را ترور کنند، و تو را از کادرهای انقلابی قدرتمند و موثرت بی‌بهره‌ کرده، و آنان را از تو خواهند ستاند و...، از این روست که ترور، و تمسک به خشونت، به عنوان یک امر نکوهیده و باطل در اسلام و نظامات جهانی شناخته شده است، و از این رو حضور تروریست‌ها و معتقدین به مشی تروریستی در مراکز راهبری انقلاب، مشخص بود چه خساراتی را بر انقلاب و کشور مترتب خواهد کرد،

و این بود که بعدها با قدرتگیری اینان در روند کشور، دامن انقلاب به ترور و تروریسم آلوده شد، و روابط ایران و با اروپا، بعنوان صحنه ترورهای این جریان، متزلزل و آلوده گردید، یکی از دلایل دوری ایران و اروپا، که اکنون فشار آن را در جریان فشردن مکانیسم ماشه، در روزهای پایان خوش قرارداد مهم برجام شاهدیم، در کنارِ قرار گرفتن ایران همدوش روسیه در نبرد با اوکراین، به سابقه و تاثیرات ترورهایی باز می‌گردد، که امنیتِ مردم و خاک اروپا را خدشه‌دار، و آنان را به دشمنی با ایران سوق داد.

البته این یکی از عوارض حضور جریان موئلفه (بعنوان ادامه همان گروه فدائیان اسلام) در روند کشور بود، بعدها همه فهمیدند که این حزب با نفوذی که در بازار و جامعه مذهبی دارد، چه بلایی به سر اقتصاد و جریان مذهب در کشور آورد، و هر دو را آلوده و بی اثر ساخت، اولین اختلاس‌های بزرگ کشف شده در کشور را آنان مرتکب شدند، و بدتر از آن، نظام قضایی را نیز به تسامح با اختلاسگران آلودند، که این روند ادامه یافت، و اکنون به یک بیماری سیستماتیک و عمومی در کشور تبدیل شده است و... بعد از کیس اختلاس بزرگ مرتضی رفیقدوست، اکنون کیس سواستفاده مالی بابک زنجانی رسواترین اعمال نفوذ در روندهای قضایی اختلاسگران و غارتگران بیت المال به نظر می آید که پیش روی مردم ایران، به روشنی دیده می‌شود، که آفریننده رکوردهای فساد مالی در کشور، با حکم اعدام، اکنون آزادانه، مثل مرتضی رفیقدوست، در صحنه اقتصاد کشور جولان می‌دهد.

هسته سخت قدرت با میدان دادن به این جریان خطرناک، و سپردن تشکل‌های محوری در اقتصاد و سیاستِ کشور به چنین جریانی، که یک سر آنان به ترور اندیشمندان، دولتمردان، و اهالی سیاست این کشور ختم می‌شد، و سر دیگر آن به اختلاس و تبانی در فضای تجارت و مالی کشور وصل بود، و سر دیگرش به رویکرد ایدئولوژیکی جریان فکری خطرناکی که با نبرد آزادیبخش 57 زاویه کلی داشت، مثل امثال شیخ فضل الله نوری‌ها، که این تفکر را دنبال می‌کردند، و تاریخ ایران به روشنی ثبت کرده است که چگونه این جریان، کِشتی آزادیخواهی، استقلال طلبی، و سروری طلبی مردم ایران را به گِل نشاندند، و پرونده حق دخالت مردم ایران در تعیین سرنوشت خود، استقلال از بیگانه (در جریان جنبش ملی شدن صنعت نفت) را بستند، و در ابتدا بزرگترین و اولین انقلاب مدرن ایرانیان، یعنی انقلاب مشروطه را ناکام، ابتر و آلوده ساختند، و در ضربه بعد به دکتر محمد مصدق، ائتلافی از بازار و روحانیت وابسته به آن، در کنار حزب توده، و به ویژه کودتاچیان وابسته به نظام شاهی و...، در کنار امریکا و انگلیس نقش آفریدند.

انقلاباتی که پیشروترین حرکات سیاسی – اجتماعی مردم خاورمیانه و بلکه آسیا بود، و به عنوان اولین حرکت مدرن سهم خواهی مردم ایران در حق تعیین سرنوشت، استقلال، کسب حق فرمانروایی، و حق راهبری خود را در نظر داشتند، اما ناکام ماندند، و متاسفانه دنباله‌روهای ویران کننده‌ی حرکت آزادیخواهی ایرانیان در مشروطه، اکنون خود را به بدنه انقلاب 57 هم رسانده، و جای گرفته بودند، ادامه این جریان فکری، اکنون توسط محمد تقی مصباح یزدی و شاگردانش طی چند دهه گذشته دنبال شد و می‌شود،

در جریان مقابله و نبرد یک طرفه حاکمیت با اصلاح طلبان بود که یک چنین جریانی فرصت و دلیل حضور موفق در روند انقلاب و کشور یافت، و اکنون این فرصت را دارند، و می‌روند تا در کنار اولین و دومین حرکت اساسی مردم ایران، سومین حرکت خسارتبار خود در مسیر انسداد در حرکت آزادیخواهی مردم ایران را به انجام رسانده، و انقلاب 57 را که به عنوان بزرگترین پروژه آزادیخواهی، جمهوری‌خواهی و فرار ایرانیان از استبداد فردی بود را نیز، همچون مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت، بر زمین زده، و زمین‌گیر و مفلوک کنند.

در این راه است که دو جریانِ تفرقه انگیز و ویرانگر مذکور، اندیشه و نیروی پیشرو اکثریت انقلابیون دخیل در جریانات مذهبی، در بین انقلابیون 57 را ابتدا به راست و چپ تقسیم، و در نهایت هر دوی آنانرا به حاشیه و انزوا، و بلکه به نابودی کشاندند، و جریانات خطرناکی مثل جبهه پایداری را جایگزین آنان و السابقون انقلاب می‌کنند، که پرونده تاریخ فعالیت این جریان، برای انقلاب خسارت محض، و برای ایران نابودی، و برای مردم تهی شدن آن از هر گونه آزادی و نقش خواهد بود.

ویرانگری ناشی از این تفکر باعث شد تا جلوی هرگونه اصلاحات سد شود، تا در نتیجه‌ی این انسداد کامل، و سماجت در انحراف، شرایط جامعه انفجاری و متراکم شود، شکاف بین حاکمیت و مردم ایجاد و توسعه یابد و...، تا آنان به هدف اصلی، که همان ابتلای انقلاب 57، به سرنوشت انقلاب مشروطه بود، نایل آیند، و نابودی این انقلاب نیز تحقق یابد، تا طبق نظر قلبی و راهبردی آنان، شرایط به سمتی پیش رود که هرگونه تغییر و تحول در شرایط آدمیان، تنها از آسمان انتظار کشیده شود، و امید در دل ایرانیان برای حضور در عرصه‌های زندگی، به صورت مدرن و موثر مسدود بماند، و راه پیشرفت و سرافرازی آنان سد گردد، و تغییر و تحول تنها از ناحیه ظهور منجی انتظار کشیده شود و... [7]

و با این هدف و... بود و هست، که کشور بعد از هر انقلاب آزادیبخشی به سمت استبداد و خودرایی، بازگشت داده می‌شود، و استبداد و انحراف بازتولید می‌گردد، تا مردم ایران حتی بعد از سه انقلاب آزادیبخش ضد استبدادی، باز همان رعیت و موالی سابق باقی بمانند و دیده شوند، گله‌هایی از گوسفندان، که نیاز به چوپان دارند، و باید به سمتی بروند که چوپانانی از جنس قدرت، آنان را با خود می‌برند، و تعیین تقدیر می‌کنند، و کسی این ملت را رشید، توانا و لایق آزادی و داشتن حق تعیین سرنوشت ندیده و نبیند.

آدرس اشتباهی که این جریانات به بدنه حاکمیت کشور داد، باعث گردید، تا بزرگترین و وسیع‌ترین جریانات دلسوز به حال مردم، کشور و انقلاب، به حاشیه رانده شوند، و مدافعان کشور، به جای نشستن و اندیشه در پیرامون دفاع از منافع و امنیت کشور، نیرو و توان خود را در مقابله با مردم، و جریانات سیاسی که آنان را در جبهه وسیع اصلاحات نمایندگی می‌کردند، صرف و مستهلک کنند، جریان اصلاحی که این انحرافات را دید و به آن تن نداد؛

و به این ترتیب هم نیروی مدافع کشور، و هم فعالین اجتماعی آن، هر دو در این دام خدعه و نیرنگ گرفتار، و مستهلک شدند، و از همه بدتر برای مقابله با اصلاح طلبان، که بخش مهمی از فعالین کشور را در بر می‌گرفتند، هسته سخت قدرت تن به روی کار آوردن جریانات انحرافی داد، افرادی که خود را به عنوان انقلابی جازدند و... و با طرح‌های مقابله‌ایی خود، در مقابل خواست عموم ایرانیان، آبرویی برای خود و آوردندگان خود نگذاشتند ...

و در پس چنین روندی بود که وقتی اسراییل و بعدها امریکا فرصت حمله مستقیم به ایران یافتند و آنرا آغاز کردند، در حالی که همه از چنین حمله‌ایی اگاه بودند، اما باز غافلگیر شدند، چرا که چشم‌های‌شان عادت به دیدن و پاییدن رقیب دیگری به غیر اصلاح طلبان را نداشت، و بیشتر عادت به پاییدن، و حمله به مردم خود را داشتند، و تمرین کرده بودند، چراکه همیشه درگیر شکار در مرغدانی بودند، و این باعث گردید تا حواس‌ها از عقابان و کرکس‌هایی که در آسمان ایران جولان می‌دادند پرت شده، به این خطر بی توجه و یا حداقل کم توجه، و یا بی دفاع باشند و بمانند.

7 امرداد 1404 خورشیدی، شاهرود

 

[1] - هستهٔ قدرت‌مدار یا هستهٔ حاکمیت ( The Establishment ) اشاره به الیت یا گروهی مسلط دارد که قدرت یا اتوریته را در جامعه‌ای یا سازمانی در دست خود نگه داشته‌اند. در ج.ا.ایران این واژه اشاره به گروه‌های حاکمیتی دارد که مادام العمر بوده و جایگاه خود را از روند انتخابی تجدید شونده کسب نمی‌کنند، مانند شورای نگهبان، ائمه جمعه و یا نظامیانی که هم اسلحه، هم پول و هم رسانه را یکجا در دست دارند، و به نهادهای نظارتی پاسخگو نیستند.

[2] - جناح اصلاح‌طلبان ، یکی از دو جناح اصلی سیاسی در ایران است که از دل بخشی از جناح چپ جمهوری اسلامی ، بعد از تجدیدنظر سران این جناح در تفکرات چپ اسلامی متولد شد و با رویکرد های جدید نزدیک به لیبرالیسم و اقتصاد آزاد به حیات سیاسی خود ادامه داد بعد از انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ و با تشکیل دولت محمد خاتمی این جریان در عرصه قدرت سیاسی در ایران آغاز به کار کرد

[3] - جبهه اصلاحات ایران با نام اولیه نهاد اجماع‌ساز اصلاح‌طلبان، مجمع بالادستی جناح اصلاح‌طلبان ایران است که از سال ۱۳۹۹ و پس از انحلال شورای هماهنگی جبهه اصلاحات تشکیل شد. ریاست این جبهه در دو سال اول با بهزاد نبوی بود که از تیر ۱۴۰۲، آذر منصوری جایگزین او شد. متشکل از ۲۷ حزب است.

[4] - انجمن حُجّتیّه تشکیلاتی بهائی‌ستیز بود که با تأیید حسین بروجردی و توسط محمود حلبی، با هدفِ از بین بردن دیانت بهائی و تلاش برای «فراهم کردن زمینهٔ ظهور ولی عصر» در زمان پهلوی دوم راه‌اندازی گردید که روزبه‌روز بر توانائی‌های خود افزود و به شبکه‌ای گسترده و سازمان‌یافته با ۱۲۰۰۰ عضو در سراسر ایران تبدیل شد.حلبی این‌گروه را در سال ۱۳۶۲ پس از تهدید روح‌الله خمینی و ایرادِ اتهام خیانت و ارتجاع، منحل نمود. انحلال داوطلبانهٔ این انجمن نه‌تنها فعالیت‌ها و نفوذش را در دستگاه‌های دولتی جمهوری اسلامی تخفیف نداد، بلکه برعکس گسترش بخشید انجمن حجّتیه در آموزش، رهبران انقلاب ۱۳۵۷ و سازماندهی دولت جمهوری اسلامی در کشور نفوذ بسیار داشت. اعضای انجمن از زمان انحلالش تاکنون در قوهٔ قضائیه، دستگاه‌های امنیتی و دفاتر کارگزینی برای نهادهای حکومتی فعّال بوده‌اند. از شخصیت‌های سیاسی مهم که سابقهٔ عضویت در انجمن داشتند و پس از انقلاب ۱۳۵۷ به مقامات عالی دست یافته‌اند می‌توان به علی خامنه‌ای، علی اکبر ولایتی، محمدعلی رجایی، کمال خرازی، حدّاد عادل، علی‌اکبر پرورش، و جواد ظریف اشاره کرد. بعضی از اعضای بلندپایهٔ سازمان مجاهدین خلق نیز، مانند مهدی ابریشم‌چی، سابقاً عضو انجمن بودند، با رهبری علی خامنه‌ای، برخی از کسانی که در مشرب سیاسی و اعتقادی خود با انجمن حجّتیه همدلی می‌کردند، مانند مصباح یزدی، به کانون‌های قدرت نزدیک شدند.

[5] - حزب مؤتلفه اسلامی (نام‌های پیشین: جمعیّت مؤتلفه اسلامی و هیئت‌های مؤتلفه اسلامی) یک حزب سیاسیمذهبی در ایران است که در خرداد سال ۱۳۴۲ از ائتلاف ۳ هیئت مذهبی بنام‌های؛ هیئت مسجد امین الدوله، هیئت مسجد شیخ‌علی و هیئت اصفهانی‌ها، با پیروی از سید روح‌الله خمینی شکل گرفت. این تشکل به جناح راست حکومت جمهوری اسلامی و اصول‌گرایان سنتی تمایل دارد و در محیط سیاسی ایران، قشر «افراطیون مذهبی» را نمایندگی می‌کند. این حزب همچنین تأسیساتی را از بودجه کشور نظیر نهاد مدرسه اسلامی و جامعة المصطفی العالمیه نیز فعالیت می‌کند.

[6] - سیّد احمد حُکم‌آبادی تبریزی (۸ مهر ۱۲۶۹ – ۲۰ اسفند ۱۳۲۴) که بعدها نام خانوادگی کَسرَوی را برگزید، تاریخ‌نگار، زبان‌شناس، پژوهشگر، حقوق‌دان و اندیشمند ایرانی بود وی استاد رشتهٔ حقوق در دانشگاه تهران و وکیل دعاوی در تهران بود.  کسروی در حوزه‌های مختلفی چون تاریخ، زبان‌شناسی، ادبیات، علوم دینی، روزنامه‌نگاری، وکالت، قضاوت و سیاست فعالیت داشت وی بنیان‌گذار جنبشی سیاسی اجتماعی با هدف ساختن یک «هویت ایرانیِ سکولار» در جامعهٔ ایران، موسوم به جنبش «پاک‌دینی  بود که در دوره‌ای از حکومت پهلوی شکل گرفت 

[7] -  انجمن حجّتیه خوانشی از عقاید شیعه امامیه با مکتب فقهی غیرسیاسی و جنبهٔ موعودگرایانهٔ قوی است.

- انجمن حجّتیه مخالف تشکیل حکومت اسلامی و دخالت عالمان دینی در سیاست بود

-  قبل از قیام مهدی موعود شیعیان، هر قیامی اشتباه است و به شکست می‌انجامد

- راه گشایش از فتنهٔ غیبت، خواست و ارادهٔ الهی است و خواست خداوند، تنها با درخواست مردم از او و دعا کردن برای فرج امکان‌پذیر است؛

- این سازمان در دوران غیبت کبرا، قایل به تقیه بوده، معتقد بودند که «مبارزهٔ نابخردانه و ماجراجویانه، هدر دادن نیروهاست.» 

- آن‌ها فلسفه را نوعی بدعت و برای مقابله با مکتب امامان شیعه و مبانی اندیشهٔ دینی تشیع می‌دانستند

- آن‌ها معتقدند هرگونه مبارزه قبل از مهدی باطل است، و مبارزه با زورمندان و قدرت‌های جهانی ویژهٔ مهدی است 

- معتقدند، رهبر و ولی و حاکم جامعه باید معصوم باشد، و عدالت تنها برای مرجعیّت دینی کافی است، و برای تشکیل حکومت اسلامی به‌عصمت و علم الهی نیز احتیاج است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

با چهره‌ایی پر از پشیمانی،

نادم،

که ندامت مثل باران از آن می‌بارد،

از خیابان‌های شرم باید گذشت،

رسوا از آنچه که باید می‌شد، و نشد،

ندامت از فرصت‌های بزرگی که از دست رفت،

مقابل چشم‌هایی که به انتظار وفای به عهد، نشستند،

و در این انتظار ماندند، پیر و فرتوت‌ و نابود شدند،

و وفا نشد!

و اکنون تو ماندی و این شرم و ندامت،

که از درون تو را آزرده خواهد ساخت،

بابت:

زندگی‌هایی که در ذهن‌ها، به زیبایی ترسیم شدند، به تصویرهایی ذهنی در آمده و ساخته شدند،

اما فرو ریختند، و به زباله‌های ذهنی خراشگر تبدیل شدند و...

چون خیالی باطل که هرگز انگار فرصت تحقق نداشتند و یا نیافتند!

و اما هنوز هم شاید، در آخرین نگاه‌ها، در بدرقه امید، به سوی ناامیدی،

باز کسانی را می‌توان یافت که چشم در چشم تو دارند!

گاه ملتمسانه،

تو را به بازگشت می‌خوانند،

گویا هنوز هم از تو نا امید نیستند!

برای دیدن نتایج قول‌هایی که به خود دادی، به آنان دادی، به بشریت دادی، به خدا دادی،

قول‌هایی که اگر اقلی از آنان به فراموشی سپرده نمی‌شد نیز،

آرزوی بروز انسانی بود، که انسان‌ها از انسان انتظارش را داشتند،

کجاست آن چهره شرمگین، برای این همه بدعهدی؟!

کجاست آن امید، که به بدرقه اش نشسته‌اند؟!

امیدی که در چشم‌ها روشنی می‌دوانید،

و طرح‌واره‌هایی از نیکی در اذهان درمی‌انداخت،

همان‌هایی که چون خیالات نگاه به آسمانی بلند،

همچنان خیالی ماندند، و لاجرم چون ملاتی درهم و برهم، بر زمین ریختند،

و همچون سنگ‌ و خاکستر‌ی آتشفشانی،

چهره‌ایی از بروز مرگ و نابودی، بر صورت زمینیان نشاندند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دکتر مسعود پزشکیان بعنوان وارث دهه‌ها حرکتِ ویرانگر و مغول‌وار سیاست پیشگانِ بیرحم و یکدست‌ساز و خالص‌ساز، امروز سکاندار جامعه ایی توفان زده است، که جریانی چنین بیش از سه دهه بر شئون آن چیرگی یافتند، و بر داشته‌های ارزشمند آن چوب حراج زدند، و تاختند، و آنرا به تاراج خزانی پائیزی دادند، و در نتیجه چنین حرکت و سیاستی، امروز «هم‌آیندی بحران‌ها و فرسایش تمدنی» [1] را در کشور شاهدیم که بر ما تحمیل کرده‌اند.

شرایطی که حتی موجودیت کشور، ملت ایران و انقلاب رهایی بخش 57 را در معرض خطر جدی قرار داد، و فرایند انقلاب، کشور و مردم ایران چنان از مدار درست خود خارج، و در روند فرسایش و نابودی قرار داد، که زنگ‌های خطر، از هر سو به هواست.

شرایطی که حتی دل اپوزیسیون هم (شاید به تعبیری بیشتر از این جریان یکدست ساز) برای کشور و انقلاب سوخت، و بسیاری از آنان چنان بر حال کشور و مردم خود بیمناک شدند، که گویا آنان نیز فتیله سخنان ضدیت آمیز خود را در این شرایط سخت، پایین کشیده‌اند، و نوعی همراهی، همدلی و همنوایی در بین ایرانیان، در این روزهای جنگ و خسارت را شاهدیم، و به نظر می‌رسد، آنان نیز اجازه داده‌اند تا بلکه گردانندگان (که برخی از آنان به واقع ایجاد کنندگان وضع موجود هستند)، کشور و ملت ایران را از این پیچ تاریخی عبور دهند.

زنگ‌های هشدار این شرایط، پیش از این توسط دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب به صدا درآمده بود، اما گوش شنوایی، از سوی بانیان وضع موجود نبود، آنان که در جایگاه کبر و غرور نشستند، و از روی بی محلی، از این هشدارها گذشتند، و اکنون در بحرانی‌ترین شرایط، زیر فشار همه جانبه دشمن و... مجبور به شنیدن صدای «دیگران» می‌شوند، چنین برآیندی، برای کسانی که کشور، ملت و انقلاب را به این مرحله از فرسایش و نابودیی بردند، باعث شرم و سرافکندگی، و البته شایسته اقرار، عذرخواهی، توبه و جبران مافات است، چیزی که تاکنون، هرگز از آنان دیده نشده است!

البته جای شکرش باقیست که، در اثر وجود ظرفیت نیم بندی که از وجه جمهوریت قانون اساسی، هنوز در سیستم اداره کشور و انقلاب باقیست، کسانی را در اداره کشور می‌توان یافت و هستند که متواضعانه صدای اعتراض مردم خود را شنیده، و حتی اگر شده در این شرایط هم که هست، مثل دیگر متکبرانِ جا خوش کرده در ظرفیت‌های قانونی کشور نباشند، و زبان به تواضع و سخن به صلح با مردم خود گشوده، و تلویحا قبول اشتباه کرده، و از گفتگوهای داخلی سخن بگویند.

 آنچه از زبان رئیس محترم جمهور ایرانیان دیروز شنیدیم که فرمودند : «امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم» [2] خود پدیده‌ایی جبرانی و مبارک است، که بخشی در حاکمیت ایران، ایرانیان را به واسطه ایرانی بودن‌شان به رسمیت شناخته، و برای آنان حق قائل شده، و گفتگو با آنان را آغاز کند، البته امیدوارم که دیر نشده باشد، و دشمن فرصت گفتگوی خانگی را به ایرانیان بدهد!

پیشینیان می‌گفتند، اگر از راه نادرست هر زمان که برگردیم، آن بازگشت درست و مبارک است، این همان رسیدن به شعار اصولی جریان اصلاحات است، که از دهان مبارک رئیس جمهور منتسب به اصلاح طلبان، امروز خارج می‌شود، و شاید کارگشایی و یا راهگشایی هم کند، شعاری که پیش از این بر سربرگ تبلیغات انتخاباتی جنبش و جبهه اصلاحات ایران، تحت عنوان «ایران برای همه ایرانیان» به رسمیت شناخته شد، و به عنوان شاه بیت حرکت آنان می‌درخشید.

اما مقاومت «هسته سخت قدرت» در برابر هرگونه حرکت در مسیر «وحدت کلمه»، که شعار مبنایی روزها، ماه‌ها و سال‌های پیش و پس از پیروزی انقلاب بود، این شعار پایه‌ایی، کاملا به حاشیه رفته و اِبرازش ضد ارزش و انحراف در انقلاب، و بانیان این شعار را «عوامل دشمن»، «واداده‌گان» به غرب، جریان فتنه تلقی، و این شعار از سوی ایدئولوگ آنان، فرهنگی «ضد اسلامی»  تلقی شد، و این چنین بود که این هسته نامبارک گردهم آمده در حول و حوش قدرت، روند حرکت ایران، ایرانیان و انقلاب را به سوی این بن بست هدایت کردند.

تاکید بر یکدست‌ سازی و خالص ‌سازی‌های این جریان مشکوک و ویرانگر، کار را به جایی برد که بعد از حذف بزرگی که در سال‌های نخست انقلاب، از همراهان انقلابی، توسط انقلابیونِ پیروز صورت گرفت، اینبار زیر شعار تقویت جریان انقلابی، و روی کار آوردن جوانان و...، حذف استوانه‌های انقلاب (افراد و ایده‌ها)، به بهانه بسترسازی برای حضور افراد موسوم به رویش‌های جدید، بسیاری از بازماندگان از جریان حذف سال‌های ابتدایی را نیز، از صحنه انقلاب و کشور به بیرون پرتاب کرده، از قطار کشور و انقلاب بیرون راندند.

راهبران «شورای نگهبان» که باید نگهبان «قانون اساسی» می‌بودند، و سرداران و فرماندهان «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» که باید «پاسدار» انقلاب می‌بودند، متاسفانه حتی در نگهبانی و پاسداری از خاندان بنیانگذار انقلاب نیز ناتوان و بلکه قاصر بودند، چه رسد به نگهبانی و پاسداری از شعارهای اساسی، و استوانه‌های جریان سازِ روند پیروزی، روح قانون اساسی و... و بدبختانه یا در این روند حذف، خود عامل بودند، و یا در سکوت، ادامه این روند را هدایت، ماندگار، پویا و حمایت کردند.

شاهد مثال روشن این روند نکبت‌بار، رد صلاحیت کاندیداتوری آیت الله سید حسن خمینی، برای نمایندگی مجلس خبرگان بود، که در سال 1394 خود پا پیش نهاد، اما در یک شُوی رسوا، او را که بعنوان نماینده رسمی، و بزرگ خاندان بنیانگذار انقلاب اسلامی، واجد صلاحیت ندانستند، و بدین ترتیب سد سِکندر شورای نگهبان، از راهیابی و حضور خاندان خمینی، حتی در دستگاه‌های نظارتی نیز جلوگیری کرد، کسیکه مثل هر شهروند دیگر، برای نمایندگی مجلس خبرگان ثبت نام کرد، و آمده بود که تاثیرگذاری مثبتی از خود نشان دهد.

این عملیات رسوا و آشکار یکدست سازانِ شورای نگهبان، حتی واکنش پاسداران را نیز به همراه نداشت، که مصداق شعارهایی باشند که پیش از این در هر مناسبت و نامناسبتی خود داده بودند که، ناظر بر این بود که آنان فرزندان آگاه و همیشه در صحنه خمینی کبیرند، و همچون امت رسول الله سست بنیان نیستند که بر خاندان رسول الله این رفت! و از جمله ما اهل کوفه نیستیم که علی و خاندانش تنها بمانند، و اگر در سال 61 هجری بودیم، نمی گذاشتیم بر خاندان رسول خدا در عاشورا این مسایل رخ دهد و...

ولی با همه‌ی این شعارها، که انگار به شعور تبدیل نشده بود، این ننگ اتفاق افتاد و این لکه ننگی بر دامن شورای نگهبان، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و... نوشته شد و ماند، و ننگ حرکت این جریان حذف و یکدست ساز، در تاریخ انقلاب البته خواهد ماند،

جریانی که حذف افراد و ایده‌های وابسته به جریان انقلاب را هدف گرفتند، و پیش آمدند، دیگران را علف‌هایی هرز در بوستان انقلابی! خود دیدند و ارزیابی کردند، و کار را به جایی رساندند که در روند خودی و غیرخودی آنان، حتی خاندان خمینی و یا به اصطلاح «بیت امام» هم جایی برای نقش گیری و کار در روند اجرا، قانونگذاری، نظارت و قضاوتِ کشور نداشتند، و همه به کناری نهاده شدند، جز آنان که به تایید نظر، پست‌ها را باید به حق و یا ناحق اشغال می‌کردند و مادام العمر حتی تا لحظه مرگ باقی می‌ماندند و...

روند شدید و کودتاگونه‌ایی دچار انقلاب و کشور گردید که دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب را به واکنش واداشت، که البته اهل واکنش، سزای واکنش خود را دیدند و به قول دوستان، کارشان به «استخر فرح» ، «حصر در بن بست اختر»، زندان «اوین»، درگیری در کیس «پرستوها»، ویلچر نشینی ناشی از فلج تیر «ترور»، ممنوع الکاری، ممنوع التصویری، ممنوع الخروجی و...، خانه نشینی، «پناهندگی» به کشورهای غربی و خارجی پایان خورد!

نمونه‌ی آن، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی بود که آزادگی و جوانمردی از خود نشان داد و آشکارا به این ظلم واکنش نشان داد، و به این روند معترض گردید، و هشدار داد، که چنین روند حذفی کاملا غیرعادی است و خطاب به جریان یکدست‌ساز پرسید : « صلاحیت شخصیتی که اَشبَه به جدش امام خمینی است را قبول نمی‌کنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ ... » [3]

جریان خالص ساز آنقدر در پروژه حذف در کشور (به خصوص در دو دوره ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و ابراهیم رئیسی) زیاده روی و اسراف کردند، که این استوانه‌ی انقلاب به آنان‌ها هشدار داد «هرآنچه که داریم از امام داریم» و از این رو «همه باید به امام (ره) و بیت ایشان خود را بدهکار حساب کنیم»، و با چشمانی اشکبار و پر از خشم ادامه داد که «بدهکارها هدیه‌ خوبی ... به بیت امام ندادند»!

این دست تطاول، و پروژه‌دارِ درازدستِ حذف، خالص ساز و یکدست‌ساز، که از فردای پیروزی در بهمن 1357 کلید خورد، و بی مهابا گروه گروه از ملت ایران را به بهانه‌های مختلف از قطار کشور، انقلاب و روند امور بیرون انداخت، و کار را تا جایی پیش برد، که بعد از قلع و قمع بسیاری، پروژه دارانِ این روند، به خاندان بنیانگذار انقلاب هم رسیدند، و چنان با خاندان خمینی کردند [4] که باعث شدند که این خاندان به جز تولیتداری مرقد جد و پدرشان، در این کشور هیچکاره باشند.

و پروژه داران حذف، شرایطی ساختند که بزرگ خاندن خمینی، یعنی آیت الله سید حسن خمینی، در این مرقد و در مراسم بزرگداشت جد و صاحب آن قبر نیز حرمتی نداشت، و در حالی که به عنوان میزبان، بزرگخاندان و نماینده رسمی بیت امام و... مجری مراسم سالگرد بنیانگذار ج.ا.ایران بود، در حضور تمام سران کشور، نمایندگان خارجی و... «هو» شد و به مضحکه دوست و دشمن تبدیلش کردند، و حتی این جریان حذف، در صدا و سیما، و بلندگوی رسمی این انقلاب و این کشور، به کنایه و طعن او را پدیده «یادکارِ یادگار» [5] و از فرزندش «یادگارِ یادگارِ یادگار» امام، یاد کردند.

جریان حذف، یکدست ساز و خالص سازی که با خاندان خمینی این کرد، با دیگران چه کرده است؟ و در واقع این فرایند نشانگر شدت عمل و فرجام بسیاری از فرهیختگان، و میخ‌های محکم جامعه انقلابی، و در ابعاد وسیعتر آن، ملت ایران در کل بوده و هست، که یک انقلاب فراگیر و آزادیبخش انجام دادند، اما در مسیر استحاله، اضمحلال و انحراف خود، به باندهای قدرت تقلیل می‌یابد، باندهایی که حتی خاندان بنیانگذارش را نیز از اغیار تلقی کرده، و آنان را کنار علف‌های هرز بوستان انقلابی خود می‌بینند، و این عمق فاجعه ایی بود که خود را نشان داد، و همه را از حیرت انگشت به دهان کرد.

چشم‌های تیزبین دنیا دید که این جریان خالص ساز و یکدست ساز، همه به غیر خود (که این جنایت را در حق انقلاب، کشور و ایرانیان مرتکب شده بودند) را «فتنه» دیده، و هر معترضی به این روند ظالمانه را «جریان فتنه»، «ضد انقلاب»، «ضد ولایت»، «بی بصیرت»، «ساکت بر فتنه» و... نامیدند، و در پس نمازها و راهپیمایی‌های آزادانه خود، شعار مرگ علیه آنان سر دادند و لعنتی خطاب‌شان کردند، و «وحدت کلمه‌ایی» که در روزها، ماه‌ها و سال‌های نخست انقلاب از آن به عنوان «رمز پیروزی» یاد می‌گردید را لگد مال، و زیر پای خود له کردند.

جریان مشکوک و منحرفی که انقلاب، کشور و دارایی این دو را، به لحافی تبدیل کردند که حتی خاندان خمینی نیز در زیر آن جایی نداشته و ندارند، چه رسد به دیگر «السابقون» انقلاب و جنگ، و یا دیگر آحاد ملت ایران که مزدور بیگانه، خس و خاشاک، بزغاله، گوساله، و دیگر اصحاب «آغل» در نظر آمدند و..، و در کهریزک، اوین، هنگام استخدام، ادامه کار، خیابان‌ها و در پستوهای دیگر مورد ظلم قرار دادند و...

آنان دایره ایی کشیدند که حتی استوانه‌های برجسته انقلاب نیز در داخل شعاع آن جایی نداشتند، چه رسد به دیگران؛ و اگر خود نیک به تعاریفی که چنین تمامیت خواهانه، بیخردانه و خشک مغزانه، از لایقانِ حضور در چنین دایره‌ایی، بیرون می‌دادند، می اندیشیدند، آنان خود نیز به زور در آن جای می‌گرفتند، چه رسد به دیگران و عموم مردم ایران، دایره‌ایی تنگ، که همه از آن بیرون می‌ماندند، و ماندند، به جز باندهای وابسته به قدرت، و سایه نشین‌های ناروشنی و تاریکی، و این چنین بود که بسیاری را مجبور به مهاجرت، خانه نشینی، زندان و... کردند.

آری جناب دکتر پزشکیان! رئیس محترم جمهور ایرانیان، همه می دانند شما وارث زمین سوخته ی ناشی از حرکت مغول‌وار چنین جریان حذفی هستید، نمی‌دانم که این تصمیم گفتگو با اپوزیسیون را در پاستور گرفته‌اید، و یا برونداد دایره وسیع‌تری از قدرت‌های پیدا و ناپیداست، اما به هر حال، هر چند دیر، اما راهی درست را در پیش گرفته اید، این که قبول کنید ایران از آنِ تمام ایرانیان است.

با همه‌ی ایرانیان گفتگو کن، همه را در روند کشور دخیل نما، که این کشور با تمام ایرانیان است که ایران می‌شود، در نبود هر کدام شان، دیگر ایرانِ واقعی نخواهد بود، و سخن گفتن از ایران بدون آنان بی معنا، و یا خالی از تمام حقانیت و حقیقت است.

شاهرود - اول امرداد 1404 خورشیدی

[1] - محمد فاضلی (جامعه شناس) : «وقتی در بهار ۱۴۰۰ کتاب ایران_بر_لبه_تیغ را منتشر کردم، اندک امیدواری داشتم که صدایم – در کنار ده‌ها صدای دیگر - که دلسوزانه حاکمان را به بازنگری در سیاست‌ها و کیفیت حکمرانی فرا می‌خواند، شنیده شود. کورسویی از امید داشتم که عنوان تلخ، تند و تیز این کتاب به اندازه وِز وِز پشه‌ای گوش حکمرانی را آزار دهد و به شنیدنش کمک کند. کتاب، حاصل همه نوشته‌های مهم من در عرصه سیاست عمومی در ۱۵ سال قبل از آن بود. مفاهیم زیادی را در آن طرح کرده بودم، اما چهار مفهوم بنیادین در آن وجود داشت که اهمیت همه آن‌ها امروز روشن شده است.

هم‌آیندی بحران‌ها

سال ۱۳۹۳ این مفهوم را به‌کار بردم و توضیح دادم که بحران‌های کشور به سمتی می‌روند که همه با هم رخ بدهند و به‌سوی نقطه‌ای هم‌آیند شوند. بحران محیط‌زیست، آب، اقتصاد، ناترازی انرژی، سیاست خارجی، جمعیت و سرمایه اجتماعی و ...؛ امروز همه این بحران‌ها محقق شده‌اند.

فرسایش تمدنی

این مفهوم را هم سال ۱۳۹۳ به‌کار بردم. هشدار دادم که تخریب محیط‌زیست و کاهش سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها ناشی از بحران و زوال اقتصادی، کشور را به سمت کاهش ظرفیت زیست‌پذیری سرزمین و کمبود زیرساخت برای پاسخ دادن به تقاضای معیشتی (آب، برق، آموزش و ...) می‌برد. نوشتم – مثل ده‌ها نفر دیگر – به زبان و تحلیل خودم که کشور در حال فرسوده شدن است و به علت کاهش ظرفیت زیست‌پذیری سرزمین، این فرسایش، تمدنی است.

ظرفیت دولت

از سال ۱۳۸۶ درباره ظرفیت دولت (توانایی جمع‌آوری منابع، درست تصمیم گرفتن، اجرای درست و باکیفیت تصمیمات، توازن اختیار و مسئولیت، ارزیابی نتایج اجرای تصمیمات و ...) نوشته بودم، و در دهه ۱۳۹۰ بارها تحلیل کردم – در کنار بسیاری دیگر که دلسوزانه چنین کردند – که اگر ظرفیت دولت افزایش نیابد، توان پاسخ‌گویی به دو مقوله هم‌آیندی بحران‌ها و فرسایش تمدنی، و حل کردن این دو مسأله، از دست می‌رود. زوال نیروی انسانی، منابع مالی، نقصان اختیارات و کاهش مشروعیت حل مسأله، همه‌جوره ظرفیت دولت را فرسودند.

ظرفیت میان‌بخشی

بارها نوشتم – باز هم در کنار بسیاری دیگر که نوشتند و به هزار زبان گفتند – که کشورداری مستلزم کار میان‌بخشی است. هماهنگی بین‌دستگاهی، انسجام نهادی و سازمانی، و فقدان تناقض در تصمیمات نیاز دارد. اما، حکمرانی جزیره‌ای، از هم گسیخته، متناقض و عمیقاً تسخیرشده توسط گروه‌های ذینفع که هر یک در تیول خود منافعش را دنبال می‌کند، توان کار میان‌بخشی نداشت و ندارد. وضع امروز آب، برق، ریزگرد، رشد اقتصادی، تورم، صندوق‌های بازنشستگی، ناترازی بانکی، وضعیت جنگی، مهاجرت، پیری جمعیت و بسیاری واقعیات دیگر نشان می‌دهد تحلیل‌ها، پیش‌بینی‌ها، هشدارها، دلسوزی‌ها و گزاره‌هایی که با دلی خونین و گاه با چشمانی اشک‌بار و صدایی غم‌زده درباره روندهای حکمرانی گفتیم و نوشتیم – و بسیاری چون من گفته‌اند، هر یک به زبان و بیان خویش – درست بوده است. ما درست می‌گفتیم، سیاه‌نمایی هم نمی‌کردیم، ایران و ایرانی را دوست داشتیم، سربلند می‌خواستیم، خودباخته و واداده و خودتحقیر و غربگدا هم نبودیم، میهن‌دوست و متعهد بودیم؛ نان به نرخ روز خور هم نبودیم. همه آن سال‌ها کسی ندید و نشنید، امروز هم نمی‌دانم گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن هست یا نیست. من و امثال من، که به هزار زبان تحلیل‌گرانه، ناصحانه، دلسوزانه، عالمان، عاجزانه، ملتمسانه و ... نوشتیم و هشدار دادیم و در عمل برای اصلاح در بخش‌های مختلف کوشیدیم؛ صرف‌نظر از هر عاقبتی که حاصل شود – و هنوز امیدوارم این عاقبت، چیزی جز سلامت، امنیت، شادمانی، سربلندی و عزت برای ایرانیان نباشد – سرمان را بالا می‌گیریم، و با صراحت می‌گوییم: ما راست می‌گفتیم، گزاره‌های ما درست و به‌واقع ایران_بر_لبه_تیغ بود، اما کسی نشنید و ندید. امروز شاید دیده و شنیده شود. شاید واقعیت دیده، درک و تحلیل شود آن‌چنان که هست، نه آن‌گونه که ذینفعان نامشروع، جلوه می‌دهند، توصیه می‌کنند، و دائم فریاد می‌کشند.»

[2] - 31 تیرماه 1404) پزشکیان: «امروز حتی آمادگی داریم با اپوزیسیون گفت و گو کنیم.» رئیس جمهور در دیدار جمعی از اعضای جبهه اصلاحات ایران: «عملکرد مردم در جنگ ۱۲ روزه مبتنی بر تعامل بود نه تقابل. امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم. حل مسائل کشور نیازمند گفت و گو است و نه تقابل. امکان ادامه بقای تهران به عنوان پایتخت وجود ندارد. در فرآیند گزینش‌ها تغییرات قابل توجهی صورت گرفته است. یکی از ترفندهای دشمن انگ زنی به نخبگان است.» رئيس قوه مجريه همچنین در پاسخ به مطالبه پیگیری آزادى زندانيان سياسى و اعلام عفو عمومى از سوى اعضاى جبهه اصلاحات ايران، تصریح کرد:  «این موضوع در دستور کار دولت قرار دارد و با رعایت موازین قانونی و انسانی دنبال می‌شود.»

[3] - 12 بهمن 1394) به گزارش خبرآنلاین، آیت‌الله اکبر هاشمی‌رفسنجانی در مراسمی که به مناسبت فرا رسیدن دهه فجر و ورود امام به کشور در ترمینال شماره یک فرودگاه مهرآباد برگزار شد، اظهار کرد: «صلاحیت شخصیتی که اشبه به جدش امام خمینی است را قبول نمی‌کنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما اجازه داده است که قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و داوری کنید؟ برای مجلس و دولت و جاهای دیگر و اختیارات را در دست بگیرید؟ چه کسی اجازه داد که اسلحه برای شما باشد و تریبون‌ها برای شما باشد؟ چه کسی اجازه داد که تربیون‌های نماز برای شما باشد و صداوسیما برای شما باشد؟ چه کسی به شما این‌ها را داد؟ اگر امام خمینی و نهضت ایشان و اراده عمومی مردم نبود هیچ‌کدام از این‌ها نبودند. زمانی که باید همه به هم تبریک بگوییم هدیه بدی به بیت امام دادید.

[4] - چنان با خاندان خمینی تا کردند که حتی خود نیز بر بازده کارشان خنده شان گرفته و آنان را بی مصرف دیدند، در حالی که روند حذف آنان را به این روز انداخته بود، و طعنه ها را به سوی آنان سرازیر کرد و مخالفین، خاندان خمینی و بزرگ خاندان آنان را بودجه بگیری بی مصرف معرفی می کنند، در حالی که نقشی به آنان نداده اند، همواره این خاندان محدود شده‌‎اند، و حتی در سال 1394 برای نمایندگی مجلس خبرگان نیز رد صلاحیت شدند! و از نقش نظارتی خود هم محروم ماندند، به صورت قدرتمندی جلوی هرگونه نقش گیری آنان در انقلاب برخاسته از حرکت پدر و جدشان گرفته شد.

[5] - Dey 18, 1397    «فیلم/ سندرومی به نام یادگارِ یادگارِ یادگار! ... کنایه سنگین پرویز امینی در برنامه تلویزیونی (شبکه چهار صدا و سیما) به مراسم عمامه‌گذاری سیداحمد خمینی. هتل تارا مشهد.» بله رویش‌های جدید! در سیستم یکدست ساز، و جوانان به اصطلاح انقلابی جدید، با السابقون انقلاب و خانواده‌‌های شان این گونه برخورد کردند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شامات [1] هم مثل قفقاز [2]، همواره یکی از آوردگاه‌ها و نقاط تماس ایرانیان با دیگر رقبای خود در تاریخ بوده و هست. پیش از این که اعراب منزوی در شبه جزیره عربستان، از تنها فرصت تاریخی خود در زمان ظهور پیامبر اسلام بهره جسته، و در نخستین دهه‌های بعد از هجرت، تومار حضور ایران و روم را در شامات درهم بپیچند، و دو ابرقدرت باختری (روم) و خاوری (ایران) جهان را نابود کنند، و زنجیره‌های جدیدی از دست به دست شدن‌ها را، در تاریخ شامات رقم زنند، که هنوز نیز پایان نیافته است، ایرانیان بارها از داشتن شامات در کنار خود شادمان، و یا از نبودش ناشاد شدند، و مثل سردار قافله کاروان اسرای کربلای خونین سال 61 هجری، روضه حسرت و یا خشم در مورد آن خواندند، و به سانِ بانو زینب، دختر جناب علی بن ابی طالب، از درد شام، سه بار «شام، شام، شام» به شکایت گفتند [3] .

در این یکی دو روزه هم باز من مجبور شدم، درد حسرتی از دل کشیده، فیلِ دلم یاد شکوه ایرانیان در شام را کند، آنگاه که اسماعیلیان این سرزمین را زیر نگین انگشتری خود داشتند [4] و دژهای اسماعیلیه در شامات، قرارگاه امنی برای اندیشه و انسان‌هایی شد، که می‌خواستند خود باشند؛ و فارغ از اینکه اندیشه و یا خود آنان را قبول داشته باشیم یا نه، می‌خواستند در هجوم یکدست سازانِ روزگار خود، زنده بمانند، حتی اگر شده در پس دیوارهایی بلند و خودساخته تفکر و منش خطرناک و فرقه‌ایی خود.

اهل باطن، و از جمله اسماعیلیان و...، مثل دیگر اندیشه‌های زندان‌ساز دیگرِ از این دست، که از اندیشه خود، زندانی به بزرگی وسعت تفکرشان می‌سازند، و سعی می‌کنند در زندان اندیشه‌ی خاص خود بمانند، تا در هوای ایده‌ای نفس بکشند، که آنرا حق می‌دانند، و خود را از اجبار انتقال به زندانِ دیگر اندیشه‌های تحمیلی برهانند؛ هرچند شاید خود نیز می‌دانستند که در هوایی خفه، و بدون اکسیژن لازمِ اندیشه خود، در معرض وزش بادهای تازه کننده، نخواهند بود و نفس نخواهند کشید، اما پذیرفتند بمانند تا آزادانه در محدوده اندیشه خود اندیشورزی کرده، و زنده بمانند.

حمله تکفیری‌های حاکم شده بر دمشق، به استان سویدا [5] در جنوب باختری سوریه، که از مراکز تجمع دروزی‌های [6] سوریه است، بیانگر دعوایی خشن، بر سر چیرگی بر سرزمین و مردمی‌ در سوریه است که بین دو گازانبر نژادپرست و خطرناک برای انسانیت، یعنی صهیونیسم و مسلمانان تکفیری، که هر دو از معتقدان به آپارتاید نژادی و یا دینی‌اند، گرفتار آمده‌اند، و این باز آه حسرت را در دل ایرانیان بلند می‌کند، چراکه دَروزی‌ها یکی دیگر از جزایر بازمانده از عقبه‌ی تفکر و اندیشه و تلاش ایرانیان برای بقا در درازای تاریخند، که در هجوم حاکمیت عباسیان، سعی کردند، بقای تفکر و اندیشه ایرانی خود را دنبال کنند، بله آنان بازماندگان دژنشینان اسماعیلی مسلکی‌اند که بقای خود را پشت اندیشه باطنی، و دیوارهای بلند دژهایی جستند که از زمان شکوه ایرانیان و رومیان در شامات باقی مانده بود.

و این روزها ایرانیان تاریخ داشته‌های خود در این منطقه از سوریه را مرور، و از روی حسرت تمام، نام شام را، سه بار متوالی تکرار می‌کنند، آنگاه که از داشته‌های از دست رفته خود در این منطقه یاد کرده، چه آنگاه که با فینیقی‌ها در ساحل باختری مدیترانه هم‌مرز بودند، و یا آنگاه که تا میانرودان (تیسپون در میانه دجله و فرات) عقب رانده شدند، چه آن موقع که با فینیقی‌ها دیوار به دیوار خانه‌هایی شدند که در ساحل خاوری دریای مدیترانه چیده شده بودند، و بر سرزمین‌های دوردست در افق باختری آن، چشم داشت، و آمال و آرزوهای خود را همچون کریستف کلمپ (کاشف امریکا) در باختر زمین می‌جستند، و آنرا سبک سنگین می‌کردند.

یکی از بازماندگان از آن ایران و ایرانیان، و آن اندیشه، دروزی‌هایی‌اند که کوه‌های شامات را قرارگاه امن دژ تسخیرناپذیر خود ساختند، و اکنون مثل گوشتی نرم، در زیر دندان‌های طمع این و آن، به این و سو و آن سو کشیده شده و می‌شوند، و همانگونه که کردها نیز اینگونه‌اند، و آنان نیز بلندا نشین‌هایی هستند که به‌ عنوان اصیل ترین قوم ایرانی، میان پنج کشورِ ترکیه، ایران، سوریه، عراق و ارمنستان تقسیم شده‌اند، و هر تیکه آنان، بین دندان‌هایی تیز زیاده خواهی‌ها، به این سو و آنسو کشیده شده، و گاه دریده می‌شوند.

در خلا وجود ایرانی مقتدر، ملیگرا، با آبرو و با نفوذ در مجامع و سیاست جهانی، داشته‌های ایران و ایرانیان، در مناطق نفوذ فرهنگی، نژادی و تمدنی‌اش، میان دندان‌های تیز رقبا رد و بدل می‌شود، و ما باید با حسرت، نابودی توان، سرزمین، اندیشه و نفوذشان را تماشا کنیم، دَروزی‌های کوه نشین سوریه، مثل دروزی‌های کوه نشین لبنان، اردن و اسراییل، بازماندگان اندیشه اسماعیلیه و ایرانیانی بودند که دژهای محکم بازمانده از امپراتوری ساسانی و روم در این مناطق را پناهگاه خود کردند، تا از سیل حوادث بنیان‌کن روزگار، خود و آئین و اندیشه خود را برهانند، امروز دروزی‌های اسراییل و سوریه، صهیونیست‌ها را پناهگاه خود قرار داده‌اند، تا از دریده شدن توسط اسلامگرایان اخوانی تحت حمایت ترکیه، قطر و... نجات یابند،

همانگونه که کردها نیز در هجوم ترک‌ها، بعثی‌ها (ی عراق و سوریه)، و این روزها تکفیرهای ائتلاف جولانی و...، اسراییل و امریکا را پشت و پناه خود یافتند؛ و در واقع خلا وجودی ایرانِ قدرتمند، دلسوز و فعال به حال جزایر حضور ایران و ایرانیان در مناطق درون فلات بزرگ ایران، و حاشیه تمدنی آن، باعث شده است که رقبای روس‌ در شمال، و امریکا و اسراییل در باختر فلات ایران، به پناهگاه جزایر بازمانده از میراث ایران و ایرانیان تبدیل شوند،

حال آنکه شاید می‌شد کمی ملی نگریست، و دامن ایران را از جنگ‌های مذهبی که همه دیده‌اند چقدر حساسیت برانگیز و پر هزینه است، ور کشید، و در رقابت ملی بین رقبا در منطقه شامات، اکنون حرفی برای گفتن داشت، و با دوری از منازعات مذهبی، امروز قدرتمندانه‌تر، منطقی‌تر، موثرتر و... پیگیر دفاع از میراث تمدنی ایرانی خود در شامات و... بود، و در کنار اسراییل، ترکیه و اعراب، مدعی قابل رقابتی در مناسبات منطقه می‌بود.

 شاهرود -  27 تیرماه 1404 

[1] - شامات شامل سوریه، اردن، فلسطین و لبنان، سرزمینی است با فرهنگ مشترک در ساحل خاوری مدیترانه که بعد از جنگ‌های جهانی در اثر رقابت قدرت‌های اروپایی بر سر سرزمین‌های باز مانده از امپراتوری مسلمان عثمانی، به این تقسیم بندی کنونی رسیدند که اکنون این چهار کشور را شکل داده اند و اسراییل به نظر می رسد قصد دارد همچنان بر طبل تقسیم غنایم جنگ و تغییر دوباره مرزها بکوبد و مرزها را بار دیگر دچار تغییر کند.

[2] - قفقاز در مرز اروپای شرقی و آسیای غربی، منطقه‌ای کوهستانی بین دریای دریای سیاه و دریای خزر است. این منطقه تقریباً مساحت ۱۷۰۰۰۰ مایل مربع (۴۴۰۰۰۰ کیلومتر مربع) را پوشش می‌دهد. کشورهای گرجستان، آذربایجان و ارمنستان و بخش‌های از ایران و روسیه جز منطقه قفقاز هستند، و بخشی از خط تقسیم سنتی بین اروپا و آسیا را تشکیل می‌دهند. قفقاز توسط رشته کوه‌های قفقاز به دو نیم تقسیم شده است. کوه البروس، بلندترین قله اروپا، در منطقه قفقاز غربی در کشور روسیه قرار دارد در سمت جنوبی، رشته‌کوه کوچک قفقاز، فلات جاواکتی و ارتفاعات ارمنستان است که در نهایت بخشی از آن در ترکیه نیز قرار دارد.  ناحیهٔ شمال قفقاز بزرگ سیسکوکازیا و ناحیهٔ جنوب ماوراء قفقاز نامیده می‌شود. این مناطق از دوران باستان محل سکونت و تمدن بشری بوده است. این مناطق در قرن ۱۸ تا ۱۹ توسط روسیه فتح شد. سرزمین قفقاز در دوران باستان بخشی از قلمرو دولت‌های شاهنشاهی هخامنشی، امپراطوری مقدونی، امپراتوری سلوکی، شاهنشاهی اشکانی و ساسانی بود قفقاز جنوبی شامل کشورهای جمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان می‌شود اما قفقاز شمالی جزئی از روسیه است و شامل جمهوری‌های خودگردان داغستان، چچن، اینگوشتیا، اوستیای شمالی-آلانیا، کاباردینو-بالکاریا، کاراچای-چرکسیا، سرزمین کراسنودار، آدیغیه و سرزمین استاوروپول می‌شود.

[3] - گویند وقتی دختر علی ابن ابی طالب را از درد و رنج دوران کربلا و پسا کربلا پرسیدند، او از درد و رنجی گفت که در شام از نمازگزاران مسجد اموی متحمل شد، گویا اگر اکنون از علویان، کردها، دروزی‌ها و تمام کسانی که در سیبل حملات داخلی تکفیری‌های همراه جولانی و... هم بپرسند، باز نمازگزاران مسجد اموی دمشق را منشا درد و رنج خود اعلام کنند، و باز سه بار این واژه‌ی «دمشق، دمشق، دمشق» را با تاکید و تکرار بر رنج دردی که می‌کشند، به تکرار بگویند.

[4] - در زمان سلجوقیان حسن صباح در ایران رهبری اسماعیلی‌ها را به دست گرفت. مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را به کوه‌ها و دژهای کوهستانی رساند و خودش در دژ مشهور الموت آشیان گرفت. پس از استوار شدن از مصر برید، و جداگانه و مستقل به دعوت پرداخت. این روزگار دوران اوج اسماعیلی‌ها بود. حسن صباح برای پیشبرد آرمان‌های اسماعیلی دست به یک رشته ترورها نیز زد پس از مرگ حسن صباح جانشینانش راه نبرد با خاندان‌های ترک چیره شده بر ایران را پی گرفتند. تا این که با تازش مغول‌ها به ایران به ناچار با سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه در یک سنگر جا گرفتند و با مغولان به ستیز پرداختند؛ ولی سرانجام خورشاه واپسین رهبر اسماعیلی‌ها الموت در سال ۶۵۱ در برابر هلاکوخان گردن فروآورد و چندی پس از آن به دست مغول‌ها کشته‌شد. مغولان دژها را یکی پس از دیگر گشودند و کشتار بزرگی از اسماعیلی‌ها کردند. از این پس اسماعیلی‌ها مقاومت را در دژهای خویش در شام و لبنان پی‌گرفتند

[5] - سویداء یکی از چهارده استان سوریه است، که در جنوبی‌ترین نقطه این کشور قرار دارد. جمعیت این استان در سال ۲۰۱۱ میلادی حدود ۳۷۰٬۰۰۰ نفر تخمین زده شده است. تنها استانی که دروزی‌ها در آن اکثریت دارند. کسانی که فقط سه درصد جمعیت سوریه را تشکیل می‌دهند. و در کنار اقلیتی از مسیحیان و مسلمانان سنی در این استان ساکنند.

[6] - دروز (‎/druːz/‎ ; عربی: دَرْزِيّ‎ یا دُرْزِيّ , جمع: دُرُوز‎) که خود را «مُوَّحِدون» می‌نامند گروه مذهبی باطن‌گرای عرب از غرب آسیا هستند که به آیین دروز پایبندند این آیین، دینی ابراهیمی، یکتاپرست و التقاطی است که اصول اصلی آن بر یگانگی خدا، تناسخ و جاودانگی روح تأکید دارد. اگرچه آیین دروز از اسماعیلیه سرچشمه گرفته، دروز خود را مسلمان نمی‌دانند. آن‌ها زبان و فرهنگ عربی را بخش جدایی‌ناپذیر هویت خود می‌دانند و عربی زبان اصلی آن‌هاست بیشتر آموزه‌های مذهبی دروز مخفی است و پذیرش افراد خارجی در این دین مجاز نیست. ازدواج بین ادیان نادر و به‌شدت نهی شده است. آنها میان افراد روحانی، معروف به «عقال» که اسرار دین را حفظ می‌کنند، و افراد عادی، معروف به «جهال» که به امور دنیوی مشغول‌اند، تمایز قائل می‌شوند. دروز معتقدند که پس از تکمیل چرخه تناسخ، روح با عقل کلی یکی می‌شود  بین ۸۰۰٬۰۰۰ تا یک میلیون پیرو دارد. آنها عمدتاً در لبنان، سوریه و اسرائیل ساکن‌اند و جوامع کوچک‌تری در اردن دارند. دروز ۵٫۵ درصد جمعیت لبنان، ۳ درصد سوریه و ۱٫۶ درصد اسرائیل را تشکیل می‌دهند. قدیمی‌ترین و پرجمعیت‌ترین جوامع دروز در کوه لبنان و جنوب سوریه، اطراف جبل‌الدروز (به معنای واقعی «کوه دروز») قرار دارند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شهیدان را باید به آب مهر غسل داد،

در زمین مهر دفن کرد، تا از خاکشان، مهر به وطن روید،

تن‌ شهدا به گرد و خاکِ آوردگاه دفاع از وطن سربلند است،

حیف است که این خاک سرفرازی از تن‌شان شسته شود،

آنان را باید با لباس سربازی ایی که از مردمان خود دریافت داشته‌اند، دفن نمود،

بهترین کفن برای چنین جنگجویانی، همان لباس رزم است.

تا این خاک بداند،

در میان خدمتگذارانش، آنان اکنون این برجستگی را یافته‌اند که نام «شهیدان وطن» به خود گیرند.

خاک گورشان، زیارتگاه عاشقانِ به مام میهن خواهد بود،

بر زخم‌ها‌شان مرحمی از قدرشناسی و تقدیر خواهند نهاد،

آنان که برای دفاع از این آب و خاک، و این مردم جان بر کف گرفتند و جان دادند،

فرزندانی که تا ابد در یاد وطن، و اهل آن خواهند ماند،

کسانی که در هنگامه هول و هراس،

ماندند و چشم در چشم دشمن، به سویش شلیک کردند، و طعمه کینه خصم شدند.

آنان که در پستوهای اسارت خصم، غریبانه، اما استوار جان دادند،

اسرایی که چوبه‌های دار خصم، فریاد وطنخواهی آنان را، با ریسمان کینه خود، خاموش کرد،

مادران و عزیزان‌شان تا مرگِ خود، آنان را در آغوش پرمهرِ ذهنِ و روان‌شان بدرقه خواهند کرد.

همانگونه که در داغ فراق‌شان، خود را تا مرگ تشییع‌گرند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

موجودات فرازمینی :

« دیگر نیازی به هجوم و حمله ما به زمین نیست!

زمینیان خود به نابودی خود سخت مشغولند »

#نه_به_جنگ

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

!تاتر خاورمیانه

جایگزینی سناریوی عراق با سناریوی ایران بر پرده تاتر خاورمیانه

«ما این نمایش را قبلا دیده ایم و از سکانس‌هایش بیزاریم»

#نه_به_جنگ

#نه_به_قانون_جنگل

#نه_به_تجاوز

#نه_به_قلدری

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

با همه‌ ناداری‌ام، از خود تهی،

کاه بیخود، گاه سَیّال، گاه بی‌وزنم،

میانِ، این شهابین آسمان،

پر از شبهه، پر از ابهام، پر از گم‌گشتگی، ویران و سرگردان،

گاه مدهوش نگاهی، گاه بیمارِ خَم ابروی یاری.

گُمم در این هیاهوهایِ غارت و بیداد،

گُمی تو در سکوت شب، وین افزوده بر ابهام،

سخن را حق، ولی هزیان‌گونه رسوا می‌کند این حال،

میان این همه آتش، شراره، غُرش آوار،

اما گاه،

از تو لبریزم، در تو غرقم،

با تو درگیرم، گاه می‌جنگم،

گاه از دروازه دوستی‌، با تو نرد عشق می‌بازم،

رهایم از تو گاهی، با زنجیرهایی محکم و پولادی از جنسِ عشق،

بسته ام در دست و پایت، گاه،

بی تکان، مبهوت از بودن، چرایی‌ها،

چرایی‌های بسیاری که می چرخد، بسان تیغه‌هایی تیز،

می‌بُرَد، رشته‌های بودن و ماندن،

گاه می‌خواهم که باشم صادقی، کُو آن هدایت یافت،

تا که بُگریزد، از این ناهمگِنی‌های پریشان‌حال‌گر در باد،

اندر این آتش، طغیان کرده در اندیشه‌ایی غُران، شتابان درنوردیده‌ست جان،

حکایت، دردناک است این زمانُ، هر زمانی،

که اندیشه به جولان می‌فِتَد، در کوهسارانِ چرایی‌ها،

در مسیرِ بادِ بنیان کن، تو را غایب، بدین بیدادگاهِ «عصر» می‌بینم،

سکوتِ دردناک تو، دوره‌اش از عصر افزون شد،

سخن از عصر دیگر نیست،

سخن از خاموشی سازندگانِ عصر می‌جوشد،

قسم بر عصر! و این هنگامه خونین، جدال بین این اندیشه سَیّال و بنیان‌کن،

که دیگر جان سپردن هم، دوای دردهایم نیست،

شاید، که باید جست،

دوای دیگری از دره‌های خوفناکِ زندگی این‌دم،

دیده باید شست از خاک رهی که تاختیم، تا نقطه پایان،

تا رسیدن، بدین مسدودراه زیستن،

دیده باید شُست، باید دوباره دید، راه زیستن را جُست،

غریب است داستانِ ما،

نسل اندر نسل،

تباهی رشته در رشته، بافتیم و نَگشود رهی در این بیابانِ تباهی‌ها،

راهزادُ قرین خاک بودیم، چشم در آسمان‌ها، زیستن بر خاک را جُستیم.

شاهرود - 19 تیرماه - 1404

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه7 از107

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...