The Latest
خدایا! چطور با تو حرف نزنم، که گوشی بهتر از گوش های هوشیار و بیخواب و غفلت تو سراغ ندارم، تواناتر از تو نمی یابم، مهربان تر از تو نیست، با آنکه می دانم که ما و همه ی دیگر موجودات را آفریدی و به سنن و قانون طبیعت خود سپرده ایی تا طبق آن قوانین کار دنیای ما پیش رود، و خود به کناری نشسته و نظاره گر بر کارکرد این جهان و بازیگران آن هستی، اما دلم نمی آید باب گفتگو با تو را ببندم، و خود را به کشف رموز طبیعت و قوانین تو بسپارم، که اگرچه این کار بسیار فاخر و شغل دانشمندان بزرگی است که کشفیات آنان انسان را در پهنه این جهان راحت تر، سلامت تر و... کرده و می کند، و این برای گوشه عزلت گزیده هایی چون من راحت تر است، که به جای تلاش، به گوشه ایی خزیده و با تو سخن گویند.
ایزدا!
می خواهم دست از دامن پاکت بردارم،
دیگر نمی خواهم در هر چاله ایی که افتادم،
دستِ ظاهر تو را در حال هُل دادنم،
به نشانه "انتقام" و "خشم" از عملی،
در پشت خود ببینم و حس کنم،
درست است که دنیا گاهی "دار مکافات" [1] توست،
و تو برخی را در همین دنیا "عذاب" و یا "مزد" خواهی داد،
ولی دیگر دست ظاهر تو را مستقیم،
در هیچ صحنه ایی نمی خواهم داخل کنم،
که دست های پاک تو مبرای از اقدامات انسانگونه ی ذهن ماست،
اقدامات انسانی گونه ایی که گاه ناشی از پلیدی هایی انسانی چون انتقام جویی، خشم، حسادت و... است.
ممکن است که تو قانون و سنتی گذاشته، تا دنیا و طبیعت بر مدارش بچرخند،
ولی تو را بر اساس "خشم" و "عشقت" در امور دنیا دخالت نخواهم داد،
می دانم که بدین وسیله، خود را در برابرت خلع سلاح کرده ام،
و دوران طلبکاری، گلایه های بی پایان به اتمام خواهد رسید،
می دانم "عالم از ناله عشاق مبادا خالی" [2]
ولی مطابق معرفت خود، با تو به بهانه ایی هم ناله خواهم شد،
ولی بعید می دانم، دایم در کار زندگی ما دست ببری،
و تو را بر قوانینی که گذاشته ایی، عامل و مقیدترین می بینم.
بی خود این همه تو را در دنیایی که صحنه امتحان ماست، فعال کردیم.
و یا بهتر بگویم فعال تصور کردیم.
دنیا صحنه امتحان است،
اگر مملو از دستکاری های تو به عنوان داورِ ناظرِ قادر باشد،
که دیگر در آن صورت امتحان بی معنی خواهد بود.
[1] - خانه کیفرها
[2] - مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
ایزدا!
این بارش های نصفه و نیمه،
هرگز جگر سوخته ام را سرد نخواهد کرد، که هیچ،
بلکه آتش درونم را اکسیژن مال کرده، تا شعله ورتر شود،
قامت سراپا گناهم را نخواهد توانست شست،
بارانی می خواهم، که سیلابی شود،
تا باز یحیا (ع) بتواند جسم و جان فربه از فسادم را، در آن غسل دهد،
آبی خروشان که آلودگی هایم را با خود ببرد،
سبک شوم، مثل پر کاهی بر آب،
و پاک شده، سویت سبکبار روان شوم،
براستی وقتی "هر چيز زنده اي را از آب پديد (آفریده ایی) آورديم" [1]
ای یزدان پاک، یکتا و بی همتای من!
به هر قوم و قبیله ایی که می نگرم، گرچه تو را به نام و نشان های مختلف یافته، شناخته، یاد می کنند و هر یک با تو به زبان، روش و در مکان خاصِ خود سخن می گویند، که تو گویی هر کدام خدای خود را دارند، ولی همه در این مشترکند که هرگاه انگشت نشانه و یا چشمان شان قصد تو را می کند، در آن بالا بالاها، و در آسمان ها به جستجوی تو می پردازند، گویا همه می خواهند اذعان دارند که تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری، و کسی تو را در آن بالا ننشانده، پس کسی هم نخواهد توانست که تو را از آن بالا دست ها پایین کشد، و بیشترین کاری که نمایندگان دروغین تو، و یا شیاطین می توانند، دست ها و چشم بندگان تو را به سمتی دیگر منحرف کرده و برای مدتی معطلِ باطلی کنند، ولی این آنچنان نخواهد پایید، و دایمی نمی باشد، و این حواس پرتی ها دیری نخواهد پایید، و باز همه به سوی تو باز خواهند گشت، و تو چقدر خوشبختی که در جایگاه کبریایی خود، بر خود تکیه داری و مستقل از همه، جایگاه خود را داری، جای کسی را به ناحق اشغال نکرده ایی.
ای یزدان پاک، یکتا و بی همتای من!
گاه تو را در سکوتی وهم و ترس آور می بینم، و این سوال آزارم می دهد که آیا با مایی، یا نه، فراموش مان کردی؛ گاه می پندارم انگار بر ما بی تفاوت شدی، دغدغه ما را نداری، که این چنین از نظرها خود را غایب نگه می داری، دست تو را آشکارا نمی بینیم، اما باز در لحظه ایی که نا امید از اقدامت هستم، چشمه ایی نشان می دهی، مثل یک جرقه که در تاریکی، در چشمی منفجر شود، و می درخشد و دوباره سریع خاموش می شود، اما ساعت ها و روزها سایه این نور چشم و ذهن ما را به خود مشغول می کند، و به بودنت امیدوار می شویم، بودنت که نه، حضورت؛ اما حضورت هم نه، فعال بودنت؛ فعال بودنت هم نه، بی تفاوتی ات، اما انگار نمی توانم حتی این انگ بی تفاوتی را هم به تو بزنم، زیرا که تو را حاضر، ناظر و فعال می دانم، نمی دانم این کیفیت از حضورت را چه بنامم.
پروردگارا! ای ایزد یکتا و بی همتای من!
ای تنها معبودِ قابل ستایشم!
در بازار مکاره پر گرد و خاکِ داغِ دروغ و تزویر،
در حال ذوب شدنم،
مثل یک قالب یخ، در میان آفتاب داغ.
در مقابل چشمانم، زنده زنده می میرم،
داشته هایم را در این قمارگاه وسوسه ی حیله گران باختم،
و اکنون تنها تو ماندی و من،
در حالی که سخت گرفتار و در بند توام،
و تو بهترین مونس و دارایی ام هستی،
نمی خواهم از دستت بدهم،
نمی خواهم بی تو در پوچی ها غرق شوم،
یا خود را حلق آویزِ نداشته هایم کنم،
نمی خواهم پوچ و بی هدف رها شوم،
دیگر نمی خواهم، بیش از این آب شوم،
و در زمین خشک و بی حاصل این سرزمین فرو روم.
بار پروردگارا، گرچه آسمان این روزها با ما شدید خسیسی می کند و انگار با نباریدن هایش، می خواهد ما را از تشنگی به فنا دهد، و در حالی که ما برای خود درخواست "یک متر و نیم برف" می کنیم، دعایمان را اجابت می کنی، اما در حق برادران مان در امریکا ؟! ، لیکن باز در همین گیر و دار روزهای شدت، چشمه هایی جاری می کنی، که تذکر دهی که اگرچه زندگی و بقای ما بر آب است [1] ، اما این تنها تویی که قابل اتکایی، و تکیه به غیر تو بیهوده تر از آن است، که بتوان فکرش را کرد، و باید بی خیال مدعیان که ما را در پیچ و خم روزگار ذِله کرده اند، فقط رو سوی ذات کبریایی ات داشت، و این منطقی هم به نظر می رسد، زیراکه وقتی تو از رگ گردن بر ما نزدیک تری [2] ، پس دخیل بستن به واسطه ها، بی معنی است، و بهتر اینکه از آنان درگذریم.
پروردگارا!
به وجودت شکر باید گفت،
گاه فکر می کنم،
همین که در آن بالا نشستی، برای ما کافیست،
حتی اگر به وضع ما، بی تفاوت باشی،
همه تو را می شناسند،
کافر و مومن، مُنکر و مُقر،
بارپروردگارا! تو را از صمیم قلب دوست دارم، زیراکه از هر کجا که بمانیم، باز تو با آغوشی باز در انتظارمان نشسته ایی، و بدون این که روسیاهی امان را به رویمان بیاوری، با هر پرونده ایی که داشته باشیم، در آغوش گرم و نرم مهرت جای مان می دهی، خدایا به خاطر داشتن چنین پشتوانه ایی بزرگ و بی مثال تو را شکر می گویم. که در پس هر بیراهه ایی حتی به انتظارمانی تا بیخیال از راهی که می آییم، تحویل مان بگیری و درد غربت و تنهایی مان را به شادی تبدیل کنی.









