مصطفوی
اِمرو برفتوم نماز جماعت مِچِّد محلِما، بعد اِز اینکه نماز تُموم هابه، یَه صُندوقی اِز خیریه بیاردن و لاوَلا مردم دور هِندایَن! به محض اینکه صُندوق به مِن بِرِسی، یَه دانه هزاری اِز جیبوم در کردوم بِنداختوم مینِ صُندوق.
بعد اِز چند لحظه، پشت سِریم، بِزّه رو شانه م و یَه بَنچه پول بهم هادّه بندازوم مین صُندوق...
مِن هم اِز هم جُداشون کِردوم :
چهارتا تراول ۵۰ تومِنی..
۱۰ تا ده هزار تومِنی..
چند تا هُم ۵ تومِنی..
خلاصه بعد اِز اینکه همه یه، بِنداختُم مین صندوق، وِگِردیوم گفتومشه : "دایی قُبول باشه"
مردی بهم گفت: "اِز شما قُبول باشه دایی جُن، پول خودت بِه، اینا وختی هزار تومِنی یه در کِردی اِز مین جیبت، بییِفتی"
محکم بِزیوم به فرق سرم، حالا بِفهمیوم، چه بلایی سر خودوم، آوردم.
بابابزرگم رو نصف شب بردم درمانگاه شبانه روزی به دکتره میگه: "آقا دکتر یَه دُوایی هادن مِه دَردوم ساکت هاباشهريال تا فردا بروم پیش یَه دکتر درست درمون!!"
بعد از این جمله بابابزروگوم، مِه فقط سقف رو نگاه ميكردُم.
توی بهشت تلفن میزارن
از بهشت به سمنان 30 تومان
از بهشت به تهران 30 تومان
از بهشت به اصفهان 50 تومان
از بهشت به شاهرود 5 تومان
میگن: چرا از بهشت به شاهرود اینقد ارزونه؟
جواب میاد: ساکت...از بهشت به بهشت (شاهرود) داخلی حساب هومباشه، اینه که اِرزونتره!!!
توی اتوبوس واحد شهرک بهارستان پیرزنه پشت سر راننده نشسته بِه.
پیرزنه هی دم به دقیقه به راننده میگفت: قیسی هِنخوری؟ مِلایُمه...
راننده هم برای اینکه دلش نشکنه، میگرفت و می خورد.
چند دقیقه بعد راننده ازش پرسید: ننه جون! قیسی به این گرونی همش هِندنی به مِن که! خودت چی پَه؟
پیرزن: ننه نوش جونت! دُندون که نِداروم اول یَه ذِه خودوم هِنچوفوم دُهنوم مِزّه هنگیره، بعد هِندِنوم به تو!
راننده، فقط هاج واج به جلو نگاه کرد و هیچی نُگُفت
آخرین آمار مخابرات شاهرود
مدت زمان مکالمه شهروندان شاهرودی :
پسر به پیرش : 00:00:27
پسر به مارش : 00:15:30
پسر به نومزه ش: 2:30:59
دختر به دختر : 5:50:23
مرد به همسر: 00:00:01
زن به شویر: 66 تماس بى پاسخ
بابام اومده بهم میگه:
وِخِز برو ماشینه بِل مین گاراژ
میگم: بُخدا هَلاکوم، یَخ کِردوم، هِننِتانوم!
میگه: بیست تومِن هِندِنومته برو، مِنم هَلاکوم…
میگم: باباجُن، اِمرو خودت بِل، فردا مِن هِنبِلوم… اصلا مِن سی تومِن هِندنومته خودت برو …
پاشده شلوارش رو پوشیده و میگه:
مرد نیِی اگه نِدِنی! بِشولّان بیِه...
منم پای مردونگیم موندم و سی تومان پیاده شدوم و بهش هادیوم!!!
بعد هم داد هِزنه که :
خانوم! وخز دو نفری بریم پارک بلوار یَه کُبابی بزنیم مینِ رگ ... وِخز
من هم فقط لحافه بکشیم روی سرم و گریه کردم
یامونت بزنه ملوان زبل،
باز یادوم بییِفتی
وِچّه که بیوم وختی اسفناج هُخوردوم فکر هِنکردوم زوروم زیاد هابیه
هرفتوم دم آبشار دعوا،
مثل خر چو هُخوردوم ورهِنگشتوم
وقتی آرمسترانگ آمریکایی پای خود را روی سطح ماه بِشت، دید پیش از او، یه کلاته خیجی مغازه کیک و کلوچه سوغات شاهرود، اونجه باز کرده بود!!
وصیت نامه یک همشهری شاهرودی
وقتی زمان مرگ فرا می رسد بعضی خود حس می کنند که کارشان دیگر تمام است لذا سعی می کنند وصیت وداعی داشته باشند. این هم یک وصیت وداع از ناحیه یک همشهری ما در شاهرود:
"مِن اِز شو اوِل قبر هِنترسوم، مِنِ شو دوم دفنم کننین! بِجا کافور و سدر هم از حشره کش زیاد استفاده کُنین تا جیک و جانورا نِتانن بِدنمو بُخورن. سوراخ های تنِمرِه هم با چِسب یک، دو، سه محکم کُنین تا اون دنیا چیزی نِتانن بیلن، دست به یارانه هام هم نِزِنین شاید وِگردیوم."
اول مهر، زنی هِره سر خاک شویِرش هِنگه:
کجا برفتی مَندُسِین؟!
زهره مانتو نِداره!!!
مَمّد کُوش نِداره!!!
غلام پیرَن نِداره !!!
کِریم شِلوار نِداره!!!
روح شوهرش شُو همّیایه به خُوش، هِنگه:
زن! مِن بُمُردوم ..نرفتوم دُبِي جنس بياروم که!!!
نظر یک استاد شاهرودی درباره عروس مادرشوهر خواهر شوهر و شوهر:
شومار مث کتری هِمانه، وَرقِرار هِنجوشه!!!
عروس هم مث قوری هِمانه وا جوشیدِن کتری اونم داغ هِمباشه!!!
شویِر مث استکون هِمانه، یَه ذِه اُو جوش کتری پرش هُنکنه یَه ذِه چایی قوری!!
شوخویار هم مث قاشق چایی خوری هِمانه، همّیایه همه چی به هم هِزِنه و هِره!!
یه همشهری سرچهارراه از چراغ قرمز رد میشه !
افسر سریع جلوش در میاد و بهش میگه : دایی، بزن کنار...
همینجور که افسره در حال نوشتن پلاک ماشین بوده
راننده داد میزنه : سرکار نِنویس! دورت بگردوم نِنویس!
حضرت عباسی، ارواح پییروم ندّیوم !
افسر میگه: تو چراغ قرمز به این کِلونیه نِدّیی!!
شاهرودیه میگه :چراغه که بدّیوم! تویه ندّیومته...
دیکشنری انگلیسی به شاهرودی
Yes= هون
No = نه دایی
Really = بگو به جون پیَرت
Why = چِرِه؟
come here = بیا اینجن
Sunshine= آفتو
Dear= جونته بگردوم
wait= یه دَقه وِستاک
a little=یَه ذِه، یَه گندم
sleep=خُفتیدن
wake up=وخستن
tired=هلاک هابین
dirty=پلشت
I love you=هُخوامته
some times=یَ پاره وَختا
I don't know=هنندانوم
I took my shoes and scaped=کوشام بگتوم و مثِ باد گُروختم
قانون پایستگی موزه:
موزه شاهرود از بین نمیرود بلکه از مکانی به مکان دیگر منتقل میشود.
نگران اوضاع موزه نباشید ،به امید خدا در همین مکان ساکن خواهد بود درغیراینصورت هم مکان های قدیمی زیادی در شاهرود برای تبدیل به موزه شدن هست....
تهرانی به کودکش که می خواهد خوابش کنه می گه :
یه شب یه فرشته مهربون از آسمون اومد و ...
شاهرودیه به کودکش که می خواهد خوابش کنه می گه :
یه شو یه جنی از میون گور در همیایه، هنگه این وچه کیه که هنوز نخفتیه ؟ بیامیوم بخورومش.
منبع:کانال های تلگرامی : زنگلاچو - آش زنگلاچو - شاهرود نگار @shahroodnegar1
و حاشیه هایی که، در مراسم شهدا، به متن تبدیل می شوند، و نام هایی که به نام شهدا، و بر بدن های پاک شهدا، در حضور اهل و خانمان شهدا، سوار بر یاد و نام آنان شده، به متن اصلی تبدیل می شوند، تا بزرگ دیده شوند، و از متن اصلی افزون گردیده، در نهایت متن را، به حاشیه رانده، و شهدا، که خود صاحب اینگونه مراسمند، از صفحه ایی که خاص، به خود آنان تعلق دارد، حذف می شوند، و بدین ترتیب در نهایت، از صفحه روزگار امروز ما، نیز بیرون خواهند ماند؛ و پیام اصلی آنان، یعنی آزادی و استقلال و آقایی و کرامت این مردم و این کشور، در هیاهوی اهل قدرت، چینش کنندگان، و بازیگران قدرت، گم می شود؛
در روند فعلی مصادره شهدا توسط نهادها و افراد خاص، مراسم یادواره شهدا هم، به وسیله ایی تبدیل شده، تا جریان سیاسی خاص، با حرف ها و اهداف خاص، فرهنگ و اعتقاد خاص خود را به نام شهدا، به خورد عموم مردمی دهند، که به عشق شهدا در این گونه مراسم ها شرکت می کنند؛ حال آنکه شهدا وسیله ارتقا سیاسی، و توسعه قدرت، و انتشار افکار جریان های خاص نبوده و نیستند؛
آنان به ایران و ایرانیان، در کل تاریخ این مرز و بوم، با همه ی تنوع و تفاوت اعتقاد، مذهب، فرهنگ و نحله های سیاسی متنوع شان تعلق دارند، شهدا نباید توسط عده ایی، جناحی، نهادی و... مصادره شوند، آنان تا ابد، سرمایه ایی ملی برای ایرانند؛ آنان را نباید به خود، نهاد خود، جناح سیاسی خود، حتی مذهب خود و... تقلیل داد، و البته این سرمایه را در نهایت، با این سو استفاده ها ضایع کرده و بی اثر نمود.
تاریخ مظلومیت رزمندگان و شهدای جنگ خسارتبار با حزب بعث صدام، به هشت سال نبرد با دشمن خونخواری مثل او، محدود نشد، و این روند انگار حتی بعد از دهه ها، که از پایان آن همه خسارت، کشتار، ویرانی، جنگ، درگیری و البته شهادت ها، که می گذرد، ادامه دارد؛ رزمندگان و شهدایی که از یک طرف، تحت شدیدترین تحریم های همه جانبه ی دو بلوک متخاصم شرق و غرب، از هرگونه سلاح و امکاناتی محروم ماندند، تا با کفِ دست خالی مانده از سلاح های مدرن روز، بدن های خود را، مانع پیشروی دشمنی کنند، که توسط شرق و غرب متفقانه حمایت می شدند، شرق و غربی که متحدانه، درگیری های سخت و مدام خود را، در کیس جنگ ایران و عراق، به کناری نهاده، و مقابل این شهدا و رزمندگان، صف واحد کشیده بودند،
تانک های متنوع و از جمله T72 های وحشتناک، جنگنده های سوخو، توپولوف، میگ، در شمار بسیار زیاد، توپ های دوربرد، سلاح های انفرادی و جمعی متنوع روسی از یک طرف، و جنگنده های میراژ، رادارهای رازیت، موشک های اگزوسه [1] و... فرانسوی، سلاح های شیمیایی آلمانی و... از این رزمندگان قتل عام ها کردند، اما، از یک طرف خارجی، چه انتظاری می توان داشت، آنان بر اساس منافع و امنیت ملی خود، همواره طرف ایستادن شان را، در درگیری های جهانی، انتخاب می کنند، و معقولانه می ایستند، تا ضرری را از منافع و امنیت ملی خود دور کنند، و یا سودی را به سوی این دو، سرازیر نمایند.
دردناک ترین وجه مظلومیت شهدا، رزمندگان، حماسه ی جنگی نابرابر، خانواده شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت و...، موقعی خود را نشان می دهد، که عده ایی خود را میراث خوار آنان جا زده، و این سرمایه عظیم ملی را که، باید برای هزاره ها و نسل ها، خونِ شجاعت و غیرت در رگ ایرانیان بدواند را، به تیول اهداف پوچ سیاسی و جناحی، و قدرت طلبانه خود در آورده، رزمندگان، شهدا و خانواده اشان را به وسیله، و نردبان توسعه، و دست یابی به قدرت خود، تبدیل می کنند،
و از جمله، مراسم بزرگداشت شهدا را هم، تحت عنوان یادواره های زنجیره ایی، به خدمت اهداف خود در آورده، آنرا به میتینگ های سیاسی هم جناحی هایی خود، تبدیل، تا نام و عکس آنان را تبلیع، های لایت و بُولد می نمایند، و بدین ترتیب از خون شهدا هم برای رسیدن به مطامع سیاسی خود، نردبان ساخته، و چشم نمی پوشند، و مردمی را که به عشق تکریم و تعظیم ایثار و شهادتِ سربازان پاک باخته خود، که در دفاع از خاک و ناموس ارزشمند میهن شان، جان در طبق اخلاص نهادند، در این مراسم ها حضور یافته اند را، هدف قرار داده و با فرهنگ و ادبیات سیاسی خاص خود، بمباران می کنند، و چهره ها، نام ها و افکار و اهداف خاص سیاسی خود را، از طریق هزینه کرد خون شهدا، برجسته و معرفی کرده، افکار خود را، که آن را اصل و عین ایران، اسلام و انقلاب می دانند، منتشر می کنند و...، افسوس و صد افسوس که این طلای ناب شهادت و شهدا، خرج مُطلای افراد و اهداف اینان می شوند.
و این دردآور ترین مظلومیتی است که امروز دامنگیر شهدا، جنگ، و فرهنگ ملی شهادت و ایثار شده است، که شهدا و فرهنگ اصیل شان را که از سرمایه های معتبر و ملی کشورند، به وسیله ایی برای دست یابی به اهداف سیاسیِ جناح خاصِ فعال در سطح کشور، تبدیل می شوند؛ شاهد مثال آن، متن و محتوای سخنرانی مدعوین یادواره های شهدا است، که اگر حرف های آنان را به تحلیل و بررسی های بی طرفانه سپرد، آنگاه خواهیم دید، که خط خاص سیاسی، با اهداف خاص، محور بحث این سخنرانان است، و نان سیاسی خود و همفکران خود را، در قالب ملی جا زده، و در تنور مراسم شهدا می پزند.
مرحوم مادرم، که خود مادر یکی از همین شهداست، می گفت "حیف از طلا که خرج مُطلا [2] کند کسی"، و انگار طلای ناب شهادت، و فرهنگ ایثار آنانکه برای حفظ جان و مال و ناموس مردم خود، و دفاع از آب و خاک پاک میهن شان، و دفع تجاوز دشمن متجاوز، از جان عزیز مایه گذاشته اند، خرج توسعه و گسترش فرهنگ و اعتقاد افرادی، از جناح خاص سیاسی، در کشور می شود، جناحی که، جز به رسیدن، توسعه و گسترش قدرت خود، و همفکران شان، هدفی ندارند، و این هدف را نیز، در لایه ایی نازک از ارزش های جنگ، شهدا، مذهب و هرچه ارزش که باید سرمایه ملی باشد، پیچیده، دنبال می کنند.
به پوستر منتشر شده برای یادواره شهدای روستای گرمن نگاه کنید، این پوستر خود گویای جایگاه و نقش شهدایی است که، به نام آنان یادواره گرفته می شود، در حاشیه این پوستر، تصاویر آنانی که خود باید متن اصلی پوستر باشند را، می توان دید، تصاویر و نام ریز شهدا، به حاشیه عکس و نام درشت کسانی تبدیل شده اند که، در مراسم آنان، سخن گفته و اجرا خواهند داشت!
سپردن متن اصلی پوستر، که باید به تصویر و نام شهدایی اختصاص یابد که برایشان مراسم گرفته شود، به روایتگر، مداح، عمو غزالی و...، ظلم نیست!
حیف از طلا که خرج مُطلا کند کسی.
در طراحی این مراسمات، و آنچه در آن باید گفته شود، و این پوستر که پیشانی و پرچم این مراسم است، خانواده و اهل این شهدا چه نقشی داشته اند؟ آیا آنان راضی به حاشیه رفتن تصاویر و نام شهدای خود، در پای نام و عکس مجریان این مراسم، که متن اصلی شده اند، هستند؟!
از طراحان این پوستر یادواره شهدای ما، باید پرسید که، آیا در پوستر اعلامیه مراسم ختم عزیزان مرحوم خود نیز، این چنین دست و دل بازانه از نام، یاد و عکس عزیز از دست رفته خود، به نفع سخنران، مداح و مجری مراسم او، صرف نظر می کنید؟! که این چنین تصویر و نام شهدا ما را فدای برجسته کردن نام و عکس مجریان مدعو خود کرده اید؟! نام و عکس شهدا ما، که این مراسم برای آنان است، از نام و عکس مجریان برنامه، کم اهمیت تر است؟!
حیف از طلا که خرج مُطلا کند کسی.
غریب تر و مظلوم تر از شهدا، کسی نیست، حتی در حضور اهل و خانواده اشان، این چنین به حاشیه برده می شوند.
[1] - اگزوسه (Exocet) موشک ضدکشتی فرانسوی است که تولید آن از اواسط دهه ۱۹۷۰ آغاز شده و همچنان ادامه دارد. گونههای متفاوت موشک اگزوسه از کشتی، زیر دریایی، آتشبارهای ساحلی و هواپیماها و هلیکوپترهای جنگی شلیک میشوند. اگزوسه در سال ۱۹۷۴ وارد نیروی دریایی ارتش فرانسه شده و از آن زمان تاکنون به کشورهای متعدد دیگری نیز صادر شده و در دهه ۱۹۸۰ در جنگهای ایران و عراق و جنگ فالکلند شرکت داشت. عراقیها در جنگ ایران و عراق به طور گستردهای از این موشک علیه کشتیهای نظامی و غیرنظامی ایران استفاده کردند و چندین کشتی ایرانی از جمله دو فروند از ناوچههای سبک کلاس بایندر با این موشکها غرق شدند. تعدادی از هلیکوپترهای سوپرفریو عراق و تعدادی از میراژ اف-۱هایی که در اواخر جنگ به عراق تحویل شدند، قابلیت شلیک این موشک را داشتند. فرانسویها پیش از تحویل میراژ اف-۱های سازگار با اگزوسه، پنج فروند هواپیمای ضدکشتی سوپراتاندارد نیروی دریایی خود را به عراق اجاره داده بودند. در جنگ نفتکشها در جریان جنگ ایران و عراق در سال ۱۹۸۷ یک جنگنده میراژ اف-۱ عراقی با شلیک دو موشک اگزوسه ناوچه امریکایی یواساس استارک را دچار صدمه جدی کرد.
[2] - مطلا فلز طلاکاری شده ایی است که، جلوه ایی از درخشش ارزشمند طلا دارد، و محتوایی از آهن بی قیمت و بی مقدار
از آخرین صعود به توچال ماه ها گذشته، و این اولین بار است که بعد از آن همه جدایی، پایم دوباره به قله ی با عظمت توچال و خط الراس زیبایش می رسد، به خاطر این صعود از خداوند را باید شکر گزار بود.
زمانبندی این صعود :
کل زمان پیمایش از پارک جمشیدیه تا قله 3964 متری توچال حدود 8 ساعت
کل زمان پیمایش با کسر زمان استراحت ها، 7 ساعت 15 دقیقه
بیدار باش ساعت 3 بامداد 23 خرداد 1401
حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 4 بامداد
اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 6 و 4 دقیقه صبح
استراحت و... به مدت 20 دقیقه
حرکت به سمت گردنه کلکچال در ساعت 6 و 30 دقیقه صبح
گردنه کلکچال ساعت 7 و 38 دقیقه صبح
چشمه پیازچال ساعت 8 و 32 دقیقه
استراحت به مدت ربع ساعت
حرکت به سمت گردنه و قله لزون روی خط الراس توچال ساعت 8 و 47 دقیقه صبح
قله لزون ساعت 9 و 50 دقیقه صبح
حضور بالای یال چهارپالون، در خط الراس، ساعت 11 و 21 دقیقه
قله توچال ساعت 12 ظهر
جوانان شیک و مودب در عملیات حمل و نقل شهری:
در این هنگامه صبح، شهر در تسخیر کسانی است که برای کسب روزی حلال و پاک، اتومبیل شخصی خود را در خدمت همشهریان قرار داده اند، و مسافران شب را جابجا می کنند، برای رسیدن به نقطه حرکت برای این صعود به سوی قله توچال، در پارک جمشیدیه، اتومبیل 206 سفید رنگی که از تمیزی و مرتبی باید در آن گُل می انداختی و گل جمع می کردی، نصیب ما شد، که صاحبش جوانی حدود 27 ساله، در کسوت راننده اسنپ و... می نمود که ما را به مقصد رساند، او به عکس بسیاری از جوانان هم سن و سال خود، که از موسیقی های تند تحرک آفرین استفاده می کنند، انگار در دویدن میان موانع زندگی، اصلا مثل بقیه تعجیل ندارد، و لذا زندگی را آرام و بدون حرکت های سریع می خواهد، لذا موسیقی لایت و ملایمی را هم برای ما تا مقصد پخش کرد، بدون خواندن خواننده ایی که فراز و فرودهای بسیار زیاد داشته باشد، فراز و فرود نرم این موسیقی لایت هم انگار با جاده عبور ما هماهنگ بود، موقعی که در اتوبان بودیم ردیف های بالا را می نواخت، وقتی به فرعی پیچیدیم، در فرایند فرود قرار گرفت، که انگار کاملا هماهنگ شده بود، به گفته راننده اتومبیل کرایه ما، که معتقد به "آغاز و انجام" در هر امر و پدیده ایی بود، می گفت هر بالایی، پایینی دارد، و هر آغازی یک پایان، و فراز و فرود این موسیقی را من در این تئوری تفسیر می کنم.
در برگشت هم جوانی حدود 22 سال با اتومبیل 206 صندوق دار خود، که او هم تمیز و مرتب بود، از کرج مادر بزرگوارش را برای شرکت در کلاسی آورده بود، و در مدت انتظار برای پایان این کلاس، از فرصت استفاده کرده مسافرکشی می کرد، تا هم قسمتی از هزینه های خود را جبران کند، و هم در حالت انتظار وقتش تلف نشود، من که به حسن فکر او تبریک گفتم.
مواد مخدر بلای جان جوانان ما:
مثل بسیاری از گفتنی ها، می ترسم بنویسم، و نوشتنم آدرسی برای اهل برخورد شود و این گوشه دنج هم از بعضی جوانان ما، در آن ساعات بامداد سلب شود، چرا که گاهی مسئولین تصمیم گیر ما، به محض اطلاع از کج رفتاریی ایی، راهی جز برخورد و تعطیل کردن نمی شناسند، تئاترها به ظن ... کم رونق و گاه تعطیل اند، سینماها تعطیل، خانه های جوانان تعطیل، مراکز هنری بی رونق و... اما در گوشه ایی از پارک جمشیدیه، عده ایی جوان جمع اند و مثل تمرین تئاتر، در این ساعات بامداد، برای هم اجرا دارند، و خود را سرگرم می کنند، البته در گوشه ایی دیگر هم بوی تریاک فضا را گرفته، و سه جوان حدود 20 تا 24 سال سر به دود هم داده، مشغول کشیدن تریاکند، به آنان نزدیک شدم و گفتم : "حیف از دسته گل هایی چون شما، که خود را خرج این مواد کنید، از آورنده، آلوده کننده خود، دوری کنید و او را هم نجات دهید!"
یکی از آنها گفت "انتظار داری ریه خود را بدون استفاده راهی خاک کنیم؟!" این گفته اش چقدر دردناک است انگار باید داشته هایت را تا قبل از رفتن نابود کرد و رفت، و چه زود اینان به رفتن فکر می کنند! البته حق دارند در دوره ما اهل تریاک مردان پا به سن گذاشته ایی بودند که تا مرگ فاصله چندانی نداشتند، اما در این دوره نوجوانان ما به این بلیه گرفتارند و حیف، گفتم "این مواد شما را مثل گل های پرپر، پژمرده، نابود خواهد کرد" و راه خود را گرفته و رفتم، طاقت شنیدن ادامه اش را نداشتم. به راستی ریه ما اگر بدون مخدرات پیر شود، از بین رفته است؟!
ولی آنچه روشن است، نسلی نا امید از تغییر و برخورداری، دخانیات و مواد مخدر را گزینه تفریح و وسیله تخدیر ذهن و روان خود قرار داده اند، و مصرف دودی جات در بین نسل جدید ما بیداد می کند، و دختر و پسر هم نمی شناسد. کاش به جای بستن ها و تعطیل کردن ها، به ریشه یابی و درمان این درد فراگیر اجتماعی می پرداختیم، و فکری به حال جامعه جوان خود می کردیم، دست از راهبرد "برخورد" برداشته، این درد را به رسمیت شناخته، به درمان اساسی آن پرداخته، با استفاده از تجارب دیگر کشورهای مبتلا، به تفکر می نشستیم، فرمان "برخورد کنید"، که انگار تنها و نهایی ترین تدبیر تصمیم سازان ما شده، ره به جایی نبرده، با "برخورد" کاری حل نشده، دامنه مشکل گسترش یافته، حجم مشکل افزون خواهد شد.
نسل ورزشکاران افتخار آفرین کوهنوردی :
در بین همنوردانی که در این مسیر ما را همراهی کردند، و هم قدم شدیم و گپ و گفتگویی داشتم، یکی از اهالی بازار هم بود که هفته ایی سه بار تا اردوگاه کلکچال می آید، و بر می گردد، و سپس سر کارش حاضر می شود، او که سابقه زیادی در ورزش کوهنوردی داشت، و با بزرگان آن در عملیات های صعود در هیمالیا و اروپا همراه شده بود، قسمتی از خاطرات این صعود ها را با من به اشتراک گذاشت، با او از پیشتازی خانم ها در فتح بام دنیا یعنی اورست، در فصل صعود سالجاری گفتیم، از قهرمانی سرکار خانم الهام رمضانی، افسانه حسامی فرد، افسانه همتی که قله اورست را امسال به زیر قدم های قدرتمند خود کشیدند، و نام ایران و زنان قدرتمندش را بر بلندای این قله ی برند جهانی، بلند کردند، از آقای عظیم قیچی ساز که اسطوره کوهنوردی ایران است، و دولت نپال برای رکوردهایش او را مورد تقدیر و استقبال قرار داد، که او نیز 14 قله 8 هزارتایی را صعود کرد، و اورست را هم بدون کپسول اکسیژن فتح کرد.
او از فتح قله 6500 (5,644) متری کالاپاتار (Kala Patthar) در کنار بیس کمپ اورست گفت، که در زمره 23 نفر از تیم ایران، آنرا فتح کردند، و عنوان داشت که : "ته کوهنوردی فتح اورست است، ما در سال 1398 با آقای شاهی رییس اسبق فدراسیون به این قله صعود کردیم، دست به سنگی های این قله مثل علم کوه خود ماست، آن هم موقعی که از سمت سنگ سماور، به آن صعود کنیم. کالاپاتار کار فنی ندارد، ولی در آخرین مراحل صعود، دست به سنگ شدن دارد، مثل اورست یخ و برف ندارد، لذا طناب ثابت هم نداشت".
ایشان از داستان صعود به قله مترهورن (Matterhorn) [1] در کوه های آلپ در اروپا گفت، که در سال 1356 با پنج نفر دیگر در این صعود شرکت داشتند، و این که در این قله از اول تا آخر، در حمایت سیم بکسل ها باید صعود کرد، چرا که سطح آن دیواره ایی و با 75 درجه شیب است، که طناب سینه انفرادی با حمایت دو سر کارابین به بدن شما و این سیم بکسل وصل است، تا در صورت سقوط جان تان حفظ شود.
فصل صعود این قله تابستان است، "در حین صعود بودیم که یک دختر و پسر انگلیسی و آلمانی بدون استفاده از این طناب حمایت بالا می آمدند، با خود گفتیم این چه کاری است در این شرایط خطر، اینطور صعود کردن؟! طناب حمایت داشتند ولی استفاده نمی کردند، فقط این سیم بکسل ها گرفته و بالا می آمدند، به ما رسیدند و ما هم از آنها پذیرایی کردیم، این ها تعطیلات را آمده بودند تا مترهورن را صعود کنند، از ما جلو افتادند، ولی تا از ما گذشتند، دختر خانم از سیم بکسل جدا شد و به سمت پایین پرتاب شد و سیصد تا چهارصد متر سقوط کرد، وقتی به سنگ ها می خورد بدنش کمانه می کرد، اعضای بدنش جلوی چشم ما از هم جدا می شد، شرایط بسیار وحشتناکی بود که همه شاهد بودیم، از جمله نامزدش که کاری از دستش نمی آمد.
یکی از همنوردان ما، کمر نامزدش را گرفت و با هم نشستند، چون همه احتمال می دادیم که او هم خود را بعد از سقوط نامزدش، پرت خواهد کرد، شانه هایش را مالیدیم و... آرامش کردیم، روز وحشتناکی بود همه در سکوت بودیم، خارجی ها هم که رودربایستی نداشتند او را مورد شماتت قرار دادند که چرا از وسایل فنی همراه خود استفاده نکردید و...؟! شرایط بسیار بدی بود و هنوز 4 ساعت تا صعود به قله مانده بود، سرپرست گروه گفت بچه ها بیایید برگردیم، شرایط خوبی نیست، ولی ما 52 روز زحمت کشیده بودیم، تا خود را به اینجا برسانیم و برگشت بدون صعود برای ما خیلی سخت بود، او گفت به شرایط خود نگاه کنید، دست هایتان می لرزد، رنگ از چهره شما پریده، چطور می خواهید صعود کنید؟ ما گفتیم زمان مسایل را حل خواهد کرد و اجازه گرفتیم تا ادامه دهیم، به خود آمدیم و کمی که حال ما سر جاش آمد ادامه دادیم، با سه نفر از افراد تیم، قله را فتح کردیم، بقیه برگشتند.
سه قله مهم اروپا دارای یک صلیب بزرگ بر بالای قله است، قله هایی مثل مترهورن، مونبلان، مونت روزا، داغ اشتاین، ما هم با این صلیب بر بالای قله، عکس و اسلایدی تهیه کرده و برگشتیم. صبح هلیکوپتر آمد و جنازه آن دختر خانم را جمع کرد، و بعدها این پسر نامه ایی به فدراسیون کوهنوردی ایران نوشت و طی نامه ایی، به خاطر کمک ها ما، در آن لحظات سخت، از ما تشکر کرد."
بارندگی های نسبتا خوب بهاره، بر پوشش سبز منطقه توچال افزوده، ولی به علت عدم ادامه این بارش ها، سبزه ها رو به خشکی می روند، برف نسبتا خوبی هم به صورت لکه های متراکم هنوز پابرجاست که امید است تا یک ماه آینده و بلکه کمی بیشتر بمانند،
تیم دو نفره ایی در مسیر از ما گذشت، و به سوی قله رفت و ما هم در ساعت 12 بدان ها در بالای قله پیوستیم، در حالی که مشغول صرف نهار بودند، می گفتند تازه یک موتورشان! خاموش بوده وگرنه سرعت شان بیش از این است و ادامه دادند که یک گروه کوهنورد روسی هم پیش از پای شما در قله بودند، هر چند روس ها دشمن ایرانند، ولی اینجا محیط ورزشی است، و باید آنان را به عنوان میهمان کشور تکریم کرد.
توله سگی که از اردوگاه کلکچال ما را تا پیازچال همراهی کرده بود، و از آنجا از ما جدا شد و با این تیم دو نفره همراه شد، با آنان به قله آمده است در طول مسیر هر چه کردم، از همراهی ما منصرف نشد، دو گروه معتقد بودیم پذیرایی از این سگ ها کفه را به نفع شکارچیان (سگ و...) سنگین کرده و نسل دیگر حیوانات کوه، به خاطر افزون شدن قدرت بدنی آنان، به خطر خواهد افتاد.
[1] - ماترهورن کوهی است در آلپ پنین با ۴٬۴۷۸ متر بلندا. این کوه که یکی از بلندترین قلهها در آلپ را دارد در مرز سوئیس و ایتالیا قرار گرفتهاست. جبهه شمالی این کوه نیز که ۱٬۲۰۰ متر است یکی از بلندترین جبهههای شمالی در آلپ است. ماترهورن شکلی هرمی دارد که چهار جبهه آن رو به چهار جهت اصلی قرار دارند. کوه ماترهورن از کشندهترین کوهها برای کوهنوردان آلپ بودهاست. از سال ۱۸۶۵ که کوهنوردی به سوی قله آن آغاز شد تا سال ۱۹۹۵ بیش از ۵۰۰ کوهنورد بر روی آن کشته شدهاند. کوه ماترهورن از سوی شمال خاوری مشرف بر شهر زرمات[۳] در بخش واله[۴] و از سوی جنوب مشرف به سروینیا در دره آئوستا است. با اینکه کوه ماترهورن بلندترین کوه سوئیس نیست ولی نمادینترین کوه این کشور و بهطور کل نماد کوههای آلپ بهشمار میرود. برای دسترسی آسانتر به منطقه، خط راهآهن و تلهکابین در پیرامون این کوه ساخته شدهاست. راهآهن گورنرگرات در نزدیکی کوه، در سال ۱۸۹۸ گشایش یافت. موزه ماترهورن در زرمات تاریخ کوهنوردی منطقه را بازگو میکند.
مقدمه :
تغییرات آب و هوایی زمستانه، دیگر اجازه صعود هایی بی خطر را نمی داد، لذا 16 آذر 1400 بود که دوست همنورد با سابقه ام، عنوان داشت : این صعود را به یاد داشته باش، چرا که در مناسبت روز 16 آذر! [1] انجام می پذیرد، و به واقع نیز با همین صعود، پرونده صعود های ما در سال 1400 بسته شد، هوا داشت سرد و گاه باد های تند می وزید، و همین کار صعود را مشکل می کرد و این بود که ما هم کار لجاجت با کوه را به کناری نهاده، و به صعود های خود موقتا پایان زدیم، اما با ادامه شرایط سخت و... این آخرین دیدار ما از قله با عظمت توچال بود، که تا کنون نیز تکرار نشده است.
اما این هفته پیشنهاد برنامه صعودی جذاب توسط دوستان تیم سابق، مرا سخت به همراهی با آنان فرا می خواند و به وسوسه انداخته بود، به خصوص این که محبت همنوردان نیز به عزمی برای یک صعود تازه و بدیع تبدیل شد، تا در قلب کوه های با شکوه اطراف جاده چالوس صعودی به یاد ماندنی دیگر رقم بخورد، صعودهای به یاد ماندنی و دلچسب، به قله های آزادکوه، خلنو را قبلا در این منطقه با همین دوستان، در پرونده کوهنوردی خود داشتم.
چگونگی دست یابی به چکاد هفت خان از تهران :
برای رسیدن به این قله ما با استفاده از اتوبان تهران شمال خود را به شهر کچسر [2] رساندیم، چند دقیقه بعد از خروج از کچسر و ادامه مسیر در جاده کرج – چالوس تابلوی روستای "چشمه امام" جلب توجه می کند، چند ده متری بعد از این تابلو، از خروجی سمت چپ جاده، وارد یک جاده فرعی خواهیم شد، که همان جاده تالقان – کچسر است، که در ادامه خود، از طریق گردنه عسلک وارد دره تالقان می شود، مقداری از این جاده به واسطه عملیات احداث اتوبان تهران شمال خاکی شده است، اما در ادامه اسفالت خود را نشان می دهد و ابتدا به روستای ده کهنه، و بعد در ادامه مسیر، به روستای آزادبر رسیدیم، اتومبیل های خود را پارک کرده و مسیر آزادبر تا گردنه عسلک را که در ابتدای آن تابلویی با عنوان "خیابان آیت الله سید محمود علایی طالقانی" خود نمایی می کند، پیاده در مسیر جاده طی کرده، در پای چکاد باشکوه "هفت خان"، که در واقع یال های شمالی آن بخشی از گردنه عسلک بین تالقان و آزادبر است، از رودخانه گذشته و در سمت چپ جاده خود را روی یال های قله هفت خان انداخته و تا صعود به این چکاد با عظمت ادامه دادیم.
زمانبندی این صعود :
- حرکت از تهران در حدود ساعت 4 و نیم بامداد 19 خرداد 1401
- رسیدن به روستای "کهنه ده" ساعت 5 و 40 دقیقه صبح
- دیدار از دهانه غار "یخ مراد" در ساعت 5 و 54 دقیقه صبح
- آب برداشتن از چشمه بین راه ده کهنه و "آزادبر" در ساعت 6 و 33 دقیقه
- رسیدن به روستای آزادبر در ساعت 7 و دو دقیقه و شرع حرکت در جاده آزادبر به گردنه عسلک
- دیدن قله هفت خوانی در مسیر جاده آزادبر به گردنه عسلک، در ساعت 7 و 18 دقیقه
- رسیدن به اولین چشمه در سمت چپ مسیر کنار رودخانه در ساعت 8 و 15 دقیقه
- رسیدن به دره یخچال دار کوه هفت خوانی در ساعت 8 و 32 دقیقه
- توقف برای استراحت و صبحانه قبل از رسیدن به گردنه عسلک، در ساعت 8 و 47 دقیقه
- صرف صبحانه و حرکت به سمت چپ و گذشتن از رودخانه و شروع کار صعود در ساعت 9 و 14 دقیقه
- رسیدن روی یال منتهی به قله از ناحیه شرق قله هفت خوانی در ساعت 10 و 51 دقیقه ادامه این یال که از شمال به جنوب ادامه دارد، در انتها به صورت نعل اسبی صخره ایی شده و از روی خط راس به سمت غرب تمایل یافته، و از سمت شرق قله هفت خان به آن پیوند می خورد.
- گرایش به سمت راست و پایین آمدن از این یال، برای رسیدن به دره و ادامه صعود از روی یال میانی در ساعت 11 و 24 دقیقه
- رسیدن به پای یال میانی قابل صعود، در دره یخچال دار پای قله هفت خان در ساعت 11 و 57 صبح
- رسیدن به بالای یال مذکور در پای قله هفت خان در ساعت 13 و 17 دقیقه ظهر
- ادامه مسیر و رسیدن به قله هفت خان در ساعت 13 و 24 دقیقه
- حرکت به سمت پایین از مسیری که آمدیم در ساعت 14 و 29 دقیقه
- رسیدن به پایین رودخانه و پایان نزول در ساعت 18 بعد از ظهر
- حرکت در مسیر جاده گردنه عسلک به آزادبر، به سمت چشمه، برای استراحت و نهار و تجدید قوا، و آب گرفتن از آن در ساعت 19 و 7
- توقف حدود 40 دقیقه ایی در پای چشمه و در ادامه، حرکت به سمت روستای آزادبر
- ساعت 20 ، حضور در روستای آزادبر و حرکت به سمت تهران
به طور خلاصه :
- پیمایش از روستای آزادبر تا محل ابتدای حرکت برای صعود در نزدیکی گردنه عسلک، از ساعت 7 و 2 دقیقه صبح، تا ساعت 8 و 47 دقیقه به مدت یک ساعت و 45 دقیقه
- کل زمان پیمایش و صعود از روستای آزادبر تا برگشت به این روستا، حدود 13 ساعت، از ساعت 7 صبح تا هشت شب
کل زمان صعود از پای یال تا قله هفت خان، از ساعت 9 و 14 صبح تا 13 و 24 دقیقه، به مدت حدود 4 ساعت
کل زمان صرف شده برای پایین آمدن از قله هفت خان، از ساعت 14 و 29 دقیقه تا 6 بعد از ظهر، حدود 3 ساعت و 31 دقیقه
موبایل دوست همنوردم آقا بهروز کل مسافت طی شده رفت و برگشت در این صعود را 24 کیلومتر و 600 متر ثبت کرده است که عددی تقریبی می باشد
ملاحظات و توضیحاتی در پیرامون این صعود خاطره انگیز :
ساعت سه و نیم بامداد بود که با زنگ موبایل، که برای بیدار باش این صعود تنظیم کرده بودم، از خواب بیدار شدم، وسایلم، و از جمله آب برای این صعود را برداشتیم، چرا که در گزارش های صعود در این خصوص، هشدار داده بودند که، چشمه آب مناسبی برای برداشتن آب در مسیر صعود به این قله روی یال ها وجود ندارد، لذا به توصیه مسئول تیم، سه لیتر آب از تهران به جهت احتیاط برداشتم، هر چند در بین راه، کنار جاده روستای ده کهنه به آزادبر چشمه ایی برای برداشتن آب وجود دارد،
اتوبان تهران – شمال ما را به کچسر می رساند و این نعمت بزرگی است، که با طی سی کیلومتر، این میانبر به شما این امکان را می دهد، تا از عبور از یک مسیر پر ترافیک که سابق بر این، گرفتارش بودیم نجات دهد، دیگر نیازی به رفتن به کرج و عبور از میان جاده ایی تنگ که از میان رستوران های بیشمار جاده کرج چالوس می گذرد نیست، اما حرکت با محدودیت سرعت 70 کیلومتر در تونل های بیشمار و بلند این جاده، و 80 کیلومتر در بقیه جاها، اعصاب راننده را خرد می کند، به دوستم که خود جاده ساز است به شوخی گفتم اگر شما می خواهید اتوبان و جاده های مدرن بسازید که ما با این سرعت زجر آور در آن حرکت کنیم، خوب نسازید، شما که به جاده های ساخته شده خود اعتماد ندارید، نسازید! ایشان هم دوستانه پاسخ داد که به جهت تست سازه، تا مدت ها محدودیت سرعت می گذارند تا متوجه ضعف های آن بشوند! ولی در کشورهای دنیا شرکت ها به سازه خود مطمئن هستند و این محدودیت ها نیست.
با خروج از اتوبان و کمی حرکت در جاده کرج – چالوس، به شهر کچسر رسیدیم، و با عبور از آن، چند دقیقه ایی بعد تابلوی روستای "چشمه امام" ما را به خروجی می رساند، که به واقع همان جاده فرعی تالقان به کچسر است، جاده در گزارشات آسفالته ذکر شده بود، ولی به علت استفاده کامیون های سنگین مربوط به راهسازی پروژه اتوبان تهران - شمال که در این منطقه فعالند، قسمتی از آن، به جاده ایی خاکی تبدیل شده، ولی با طی مسیر در این جاده، و عبور از کارگاه های آنان، دوباره جاده به حالت آسفالته باز گشت، این جاده مسیر دره ایی سرسبز قرار دارد که در امتداد آن رودی پر آبی به سمت سد کرج، در آن جاری است،
بعد طی مسافتی نسبتا زیاد اولین روستا روستا مواجه شدیم، که "ده کهنه" نام دارد و با گیت فلزی از جاده منشعب می شود و مسافران حق ورود به این روستا را ندارند! لذا به سمت راست پیچیده جاده را ادامه دادیم، 500 متر آنطرف تر به پلی رسیدیم که جاده ایی کوچک از چند متری آن منشعب می شود، که سیصد متر بالاتر در این انشعاب، به دهانه غار "یخ مراد" می رسیم، که به شماره 6573 در فهرست آثار ملی ثبت شده است، بر تابلویی که بر دهانه این غار نصب شده، و نشان ها از بی مهری های فراوان بعضی از ما، را بر تن و جان خود دارد، که حتی نشانه های شلیک 5 تیر در آن هویداست، به طوری که خواندن آن را بسیار مشکل می کند، نوشته شده است :
"غار یخ مراد، شماره ثبت در فهرست آثار ملی : 6573 ، مربوط به دوره دوم زمین شناسی (50 میلیون سال) موقعیت : کیلومتر 6 از جاده چالوس
غار یخ مراد با دهانه ایی بطول 7 متر و ارتفاع 3 متر، دارای سه دهنه تالار و دهلیز و سه یخچال زیر زمینی و هفت حلقه چاه در دهلیزهای مختلف غار قندیل های یخی به ارتفاع 2 متر در تمام فصول مشاهده می شود."
هد لایت زده تا درونش را ببینیم، اما ورودی های تنگ و سرازیری، که برای غار نرفته ها وحشتناک به نظر می رسد، ما را از ورود به این دهانه منصرف کرد، و با گرفتن چند عکس، به زودی خارج شدیم، تا به صعود خود برسیم، که مطابق محاسبه لیدر مان، جناب علی آقا، تا همین جا هم 50 دقیقه از شروع زمان صعود عقب بودیم، چرا که طبق برنامه ریزی ایشان، آغاز پیمایش از ساعت 6 صبح تعیین شده بود، ولی ما از برنامه عقب بودیم،
به سمت روستای آزادبر حرکت کردیم، میان راه به چشمه ایی رسیدیم، برخی از این چشمه آب برداشتند، با عبور از یک پل بر یک رودخانه خروشان و پر آب، به سمت روستا ادامه مسیر دادیم، دهانه روستا را بسته اند! کنار این گیت، ماشین ها را پارک کردیم، و مشغول برداشتن کوله ها بودیم که یک نگهبان که معلوم بود از همزبانان افغان ما هستند، با چشمان خواب آلود از راه در رسید و گفت، اینجا پارک ممنوع است، چرا که ماشین های مردم اینجا باید دور بزنند، و گفتند اینجا پار نکنید!
برگشتیم و وارد خیابان آیت الله سید محمود علایی طالقانی شدیم که در واقع در دوراهی ورود به روستا و ورود به جاده آزادبر – گردنه عسلک قرار داشت، جلوی گیت باغی ماشین ها را پارک کردیم تا به سمت مقصد حرکت کنیم، ولی تا رفتیم کوله ها را برداریم ماشین دوکابین شرکت فعال در گازکشی فاز 3 گردنه عسلک به آزادبر رسید و گفت اینجا اگر پارک کنید تریلی های حامل لوله گاز نمی توانند بپچیند! و ما لاجرم ماشین ها را برداشته در کنار روستا در زمینی پارک کرده، و به سوی قله هفت خان و یا هفت خانی حرکت کردیم،
مسیر جاده خاکی است که ماشین های حفر کانال، و خواباندن لوله های گاز در آن فعالند، و ما را از دره ایی سرسبز با قله های بلند پر برف و یخچال دار عبور می دهد، در کناره های جاده مزارع کاشت کاهو و... را می توان دید که به شیوه مزارع شمال کاهو کاری کرده اند.
توریست هایی هم کمپ زده و کناره روخانه مانده اند، تابلو هایی دیده نمی شود، که بتوان موقعیت را فهمید، ما پیاده در این جاده به سمت گردنه عسلک در حرکتیم، تا از یال های قله 3980 متری هفت خان که به گردنه عسلک کشیده شده اند، استفاده کرده، صعود خود را به سوی قله شروع کنیم، حدود یک ربع حرکت در این مسیر، کافی بود تا سواد چکادی در برف خفته، خود را نشان دهد، که لیدر گروه ما اظهار داشت این همان چکاد هفت خانی باید باشد،
او نیز تا کنون در این منطقه حاضر نشده، و قله ایی را در این مسیر که پر از قله های 4 هزار متری است را، فتح نکرد، لذا دقیقا نمی داند میان این قله ها، کدام قله منظور ماست، ایشان تنها از طریق کار روی برنامه "گوگل ارتس" در اینترنت، که به برکت کار جالب امریکایی ها، امروزه کار کوهنوردان را راحت کرده، و پیش از حضور در هر قله ایی، برای مطالعه راه های وصول، و مسیرهای مناسب صعود، می توان از دور و نزدیک و از زاویه های مختلف به مطالعه محل پرداخت، قله را مکان یابی کرده و با خواندن گزارش های صعود دیگر همنوردان اطلاعاتی از این قله کسب کرد، اطلاعاتی دارد و به اتصال آنها به هم مشغول است تا به مقصد دست یابد، از این رو ما حتی از مکان قله هم بیخبر بودیم، و بر اساس مطالعات ایشان به سوی قله در حرکت بودیم.
جاده در مسیر و امتداد یک رودخانه ایی خروشان ساخته شده است و ما خلاف حرکت آب، ره می پیماییم، یک ساعت ربع حرکت کرده بودیم که علی آقا گفت یک چشمه یافتم، این را به یاد داشته باشید که دیگر مجبور نشویم آب از تهران برداریم، درست هم می گفت، در مسیر چشمه ایی دیده نمی شود، آب رودخانه برای نوشیدن مناسب نیست، چرا که گل آلود است و زلال نیست، این تنها چشمه قابل توجهی است که از آزادبر تا اینجا دیده بودیم.
در مسیر زمین های دیده می شود که صاف شده و با شیوه آبیاری نوین، آب به مزرعه لوله کشی شده و به شیوه قطره ایی کاهو کاری و... کرده اند. زمین های صاف به مزارع تبدیل شده اند.
حرکت در یک جاده دور و دراز که 13 کیلومتر طول دارد، ما را خسته کرد، و به پیشنهاد علی آقا بعد از یک ساعت 45 دقیقه راه رفتن یعنی از ساعت 7 و دو دقیقه تا ساعت 8 و 47 دقیقه، برای صرف صبحانه نشستی داشتیم و تصمیم بر این شد که جاده را تا گردنه عسلک ادامه ندهیم، بلکه از همین جا راه خود را به سمت چپ کج کرده، و صعود خود را به سوی قله آغاز نماییم، که این امر مورد پذیرش و تصویب همه قرار گرفت.
البته ما می توانستیم بعد از 40 دقیقه حرکت در جاده آزادبر به گردنه عسلک، در ساعت 7 و 42 دقیقه زمانی که در یک دو راهی قرار گرفتم، و این ابتدای دره ایی بودیم، که یک آب بند هم در آن احداث شده بود، یالی را گرفته و کار صعود را از آنجا آغاز نماییم، یالی که به قله هفت خان ختم می شد، که با رای گیری که شد، مقرر شد از گردنه عسلک و یال آن صعود را آغاز کنیم و برای پایین آمدن، از این یال استفاده کرده، تا پایین آمدن از قله در جایی خاتمه یابد، که نزدیک ترین مکان به اتومبیل های ما بود.
صرف صبحانه در ساعت 9 و 14 دقیقه به پایان رسید، و کار صعود در جهت شمال به جنوب مکان حضور ما، که قله هفت خان در مقابل ما بود، آغاز گردید، و در ادامه مسیر با گذر از چند صخره سنگی که به قول آقا بهروز دوست همنوردم، که آنها را شمرده بود، و می گفت هفت تا هستند، در ساعت 10 و 51 صبح خود را به بلندای یالی رساندیم که به در جهت شمالی به جنوبی ادامه داشت، یالی که در انتهای صخره ایی خود، مرا به یاد گردنه برج یا همان گذرگاه ژاندارک می انداخت، که با عبور از آن به سوی بلندترین قله استان تهران یعنی خلنو صعود می کردیم، این یال صخره ایی که یک تیم چهار نفره و یک تیم دو نفره در حال صعود از بالای آن به سمت قله در حرکت بودند، و همنوردان این دو تیم با عبور از خط الراس صخره ایی آن که در انتها پیچ گردی خورده و جهت غربی به شرقی می گرفت و از سمت شرق قله هفت خان را لمس می کرد، یکی از مسیرهای صعود به قله هفت خان است.
به زودی شرایط سخت و صخره ایی این یال سرپرست تیم ما را بر آن داشت که راه خود را به سمت راست این یال کج کرده از آن نزول کنیم، و حمله به قله را از مسیر یالی که قبلا برای صعود به قله در نظر داشتیم، ادامه دهیم، که همان یال امتداد یافته از گردنه عسلک به قله بود، که این یال از سمت غرب، قله را لمس می کرد، برای همین هم در ساعت 11 و 24 دقیقه راه خود را به سوی دره ایی در پای قله هفت خان، در سمت راست کج کردیم، و راه نزول از این یال را در پیش گرفتیم، تا از طریق یال سمت راستی که ساده تر به نظر می رسید صعود را ادامه دهیم، هم بسیار خوشحال بودم که از عبور از این یال های صخره ایی که دوستان را به یاد یال های صخره ایی بین قله دارآباد و خط الراس توچال در بالای گردنه پیازچال می انداخت، معاف شده ایم.
به زودی در یک دشت بین این دو یال قرار داشتیم، که کار ما برای دیدن قله در جهت جنوب جغرافیایی خود آسان بود، و در سمت شرق و غرب ما، این دو یال و مقایسه آنها را برای صعود آسان می کرد، اما لیدر گروه و همچنین دیگران راه دیگری برای رسیدن به قله را در مقابل خود داشتند، که بین این دو یال است، و تصویب شد که از این طریق به قله دست یابیم از این رو، یال گردنه عسلک را هم فاکتور گرفته این مقصد را در ساعت 11و 51 دقیقه برای صعود انتخاب کردیم، و راه صعود از طریق این میانبر را در پیش گرفتیم.
ساعت 11 و 54 دقیقه بعد از شور و مشورت جمعی کار صعود از این میانبر آغاز شد، شیب آن به نظر زیاد بود، اما در مقایسه با دو مسیر یالی دیگر بهتر بود، ابتدای مسیر که عالی بود، ولی در انتها، به شیب های تند تری رسیدم، که با توجه به سنگ های ریخته شده بر آن نشان از رسیدن و نزدیکی به قله را می داد، و کمی کار سخت بود، و در نهایت کار عبور از این منطقه نیز به زودی به اتمام رسید، و ما در ساعت 13 و 17 دقیقه به بالای این یال رسیدیم، که قله در نزدیکی ما چشم نوازی می کرد.
در انتهای این یال میانی که بودیم، تیم چهار نفره که قله را زده بودند، و اینک در مسیر پایان آمدن هستند، از بالای سر ما عبور کرده، تیمی که مسیر آنان را با چشم، از یال صخره ایی که از سمت شرق وارد قله شده بود، دنبال کرده بودیم، و اینک از سمت غرب با استفاده از یال منتهی به گردنه عسلک قصد پایین آمدن را داشتند، در میانه راه، میانبر لیز خوردن از روی برف ها را هم امتحان کردند، که به علت شیب زیاد منصرف شده، و روی یال مذکور به سمت گردنه عسلک ادامه مسیر دادند، اکنون آنان به قدری به ما نزدیک بودند که به هم دستی تکان دادیم و شاد باشی برای این صعود گفتیم.
از ذوقی که داشتم، اولین نفری بودم که خود را در ساعت 13 و 24 دقیقه به قله رساندم، مخروطی مثلثی شکل، که تابلو های نصب شده روی آن، اشتباه نوشتاری و تصوری را که از نام قله داشتیم را اصلاح می کرد، تا به حال فکر می کردم که نام این قله "هفت خوانی" است و لذا دوست همنوردم آقا بهروز هم که هفت صخره را شمرد، به نظر می رسید که شاید عبور از این هفت خوان مسبب این نامگذاری شده، و سختی صعود به آن، نام عبور از هفت خوان نام هفت خوانی را برای این قله به ارمغان آورده است، اما بر دو تابلو نصب شده بر این قله نوشته بود : "قله هفت خان ارتفاع 3980 استان البرز" بر تابلوی دیگری هم نوشته بود نام قله : "هفت خان، ارتفاع 3980 متر، گروه مهر آریا کرج" این بود که اشتباه ذهنی من هم برطرف شد که هفت خوانی مثال آنچه در شاهنامه فردوسی برای عبور رستم ترسیم شده، در کار نیست بله این هفت خان شاید هفت تن از خانان 4000 هزار متری اند، که در اطراف این قله قرار دارند، که ما قله های کهار، ناز و... را در اطراف آن می شناختیم.
اولین تیم صعود کننده امروز که چهار نفره بودند آنطور که گفته شد از ما گذشتند، دومین تیم صعود کننده، که پیش از ما به قله رسیده بودند، هنوز آنجا بودند و با آمدن ما قصد نزول کردند، آنان نیز پایین آمدن از شیب های برفی و صخره ایی را در نظر گرفتند، که درست در پای قله بود، اما لیدر این تیم که خود مجهز بود، با خطر کردن، از خطر گذشت، و به زودی در پایین قله، روی برف های یخچالی پایین قله قدم می زد، اما دوست همنوردش که نه کوله ایی داشت و نه آبی و نه باتومی را، که مسیر را خطرناک یافته و از همراهی با او خودداری کرده بود، برای ما جا گذاشت و رفت، او که نه غذا به همراه داشت نه لباس مناسب و نه هیچ امکان کوهنوردی، او را به بالای قله فراخواندم، به جمع ما پیوست، در آب و غذا شریکش کردیم، و گفت "من با شما از هر طرف که پایین رفتید، همراهم."، ایشان که برادر زاده اش را در آوار یک بهمن، دو سه سال قبل با شش نفر دیگر از دست داده بود و نمی خواست با خطر کردن، جان خود را به این آسانی از دست دهد، و به درستی تصمیم به عدم همراهی با دوست همنورد خود را گرفت و از ادامه مسیر با او خود داری کرد، چرا که هر کوهنوردی که از مسیری ترسید، عبور نکند ایمن تر است، چرا که این ترس همیشه غیر منطقی نیست، بلکه گاه و در بسیاری از مواقع منطقی است و ناشی از محاسبات ذهنی، از توان و امکانات جسمی و روحی هر فرد است، و خداوند این ترس را برای حفظ جان در جان ما ودیعه گذاشته است و آلارم خطری برای انسان است، و باید به آن اعتنا کرد، بی اعتنایی به این ترس در بسیاری از موارد در هنگام پایین آمدن منجر به حادثه های تلخ حتی برای کوهنوردان حرفه ایی شده است.
این بالا همه خوشحالند به غیر از من که محاسبات پایین آمدن مرا به ترس و استرس وا داشته است، هر دو یال منتهی به قله نسبتا صعب العبور هستند، و ترس مرا به نوعی آزار می دهد، توان روحی برداشتن کوله از پشت را ندارم، به بهانه این که سردم می شود، و سرما می خورم، آن را بر زمین ننهادم، غذایی که هنگام صحانه علی آقا گفت روی قله می خوریم، در کوله ام بود، و من حوصله انداختن کوله و باز کردن سفره را نداشتم، مهدی یعقوبی، دوست همنورد دیگرم کتلت های را که آورده بود را، بدنبال تعلل من برای کوله نهادن و... از کوله اش بیرون کشید، و همه به خوردنش مشغول بودند، و من رغبتی به خوردن نداشتم، آقا مهدی لقمه ایی درست کرد و به من تعارف کرد، حوصله بحث که نمی خورم و... را نداشتم، گرفتم و آن را به حسن آقا دوست باز مانده از تیم دو نفره دادم، او هم که حسابی گرسنه بود، آنرا بی تعارف گرفت و خورد، آقا مهدی به این اکتفا نکرد، فلاکس چای را در آورد و برایم چایی ریخت، آن را هم بدون بحث گرفتم، و به حسن آقا دادم، و از شرش خلاص شدم، دومی را باز برای خودم ریخت، باز به هر وضع و با تعارف، آنرا به حسن آقا دادم، چرا که استرس نوشیدن چای را برایم سخت کرده بود و البته دیدم حسن آقا هم خیلی تشنه است، جا هم داشت، خسته و تشنه بود؛ خودم مشغول تیمار حسن آقا بودم، اما از استرس خود هم خلاصی نداشتم،
به زودی بحث پایین رفتم بالا گرفت، من پیشنهاد پایین رفتن از مسیری که آمده بودیم را داشتم، حسن آقا هم مسیری که آمده بود را سخت و... اعلام کرد، و این یکی از مسیرهای بود که از سوی علی آقا و دیگران برای پایین آمدن در نظر داشتند، و اعلام می کردند، ولی من از آن مسیر هراس داشتم، در این بین یک تیم سه نفره هم از همنوردان صعود به هفت خان، از مسیر سپه سالار رسیدند، آنها هم مسیر های مذکور را برای پایین آمدن درست نمی دانستند، لذا من بر پایین رفتن از مسیری که آمده بودیم، اصرار کردم،
آقا بهروز دوست همنوردم اصرار داشت که از مسیر شرقی نزول کنیم، می گفت به رای بگذاریم، ولی علی آقا لیدر گروه ما مبنا را بر نظر من نهاد و گفت هر طرف که مصطفی بگه، از همان طرف پایین خواهیم رفت، و من خوشحال شدم و بیدرنگ راه نزول از مسیری که آمده بودیم را استارت زدم، و دیگران هم لاجرم با اکراه به دنبالم، به افتادند، و من این جا بود که فرق بین لیدر خوب و لیدر نامناسب را دیدم، که لیدر خوب همیشه طبق نظر افراد ضعیف گروه تصمیم می گیرد، و لیدر نامناسب طبق خواست همنوردان قدرتمند و شجاع، لیدر گروه دو نفره بر طبق توان و شجاعت خود تصمیم گرفت و رفت، و تنها همنورد خود را برای ما جا گذاشت، او که خدا خدا می کرد که ما نرفته باشیم و این بالا تنها نمانده باشد، که به گفته خودش هم ترسیده بود و هم تشنه و گرسنه بود، و می گفت اگر شما نبودید من هرگز از این کوه پایین نمی رفتم، تا یا هلیکوپتر من را پایین ببرد و یا شب را اینجا می ماندم که با این لباس و ... شب از سرما می مُردم.
واقعا در کوهنوردی همه اش تفریح و تنوع نیست، باید از خواست های خود گذشت تا ورزشی ایمن و سلامت برای همه همنوردان داشت، توان ها و روحیه شجاعت ها یکسان نیست، و علی آقا لیدر ما این را در نظر دارد، در صعودهای قبلی هم این اصل را در نظر داشت و من از ایشان دیده ام، چرا که مسیرهای راحت تر و ایمن تر را، به رغم شجاعت بی حد، و قدرت درجه یکش در بین اعضای تیم، انتخاب می کند، و همیشه ضعیف ترین را خط اول حرکت قرار می دهد، هر چند حرکت پشت یک همنورد ضعیف تر، در کوه بسیار اعصاب دیگران را خرد می کند،
اینجا هم باید گفت ارزش های ورزش قهرمانی، در کوهنوردی های گروهی جاری است که لیدر گروه مثل یک قهرمان، بر خواست ها و برنامه های خود خط بطلان می کشد، تا همه گروه به سلامت و ایمن صعود و نزول یابند. من در مسیر بارها از دوستان برای این که باعث شدم مسیر خود را عوض کنند، عذرخواهی کردم و به خصوص دوست همنوردم آقا بهروز که واقعا پا روی خواست خود گذاشت و همراهی کرد، آنقدر عذرخواهی و اظهار شرم کردم که گفت "آقا مصطفی دیگه پرونده این قضیه رو ببند".
ساعت 14 و 29 دقیقه راه پایین آمدن از قله هفت خان را در پیش گرفتیم، بعد از سه ساعت و نیم راه آمدن در ساعت حدود 18 بعد از ظهر، به کنار جاده گردنه عسلک به روستای آزادبر رسیدیم، راه خود را ادامه داده تا در محل چشمه، آب برداشته و استراحتی و نهاری صرف کرده، به سوی بازگشت به سمت تهران حرکت کنیم، اینجا بود که من حسابی و با خیال راحت خوردم،
در میان راه کفش های کوهنوردی برند "قارتال" ساخت آذربایجان خودمان، پای بسیاری از همنوردان را آسیب زده بود، از جمله من در ناحیه انگشت کوچک و انگشت شصت بسیار احساس ناراحتی می کردم، علی آقا، لیدر گروه ما هم پایش به سنگ اصابت کرد، و شصت پایش آسیب دید، برای همین هم حدود 40 دقیقه پیاده مانده به روستای آزادبر، وانت نیسانی رسید و به رغم این که علی آقا مخالف نشست بر آن بود، وانت را برای این که او را ببرد نگه داشتیم، ولی انگار همه مشکل داشتند، و لذا خندان و شوخ همه به عنوان مجروح بر پشت این وانت نیسان جسته و راهی محل پارک اتومبیل ها شدیم.
ساعت 20 بود که به ماشین ها رسیدیم و حرکت به سمت تهران آغاز شد، اما بین آزادبر و ده کهنه گروهی از بسیج یا سپاه پست ایست و بازرسی زده بودند، بر ما نیز راه بستند، جوانی که لباس شخصی داشت و باتومی هم به کمر بسته بود پیش آمد و گفت از کجا می آیید، گفتم از قله، گفت مدارک اتومبیل، گفتم همراهم نیست، پلاک اتومبیل را استعلامی زد و راه را بر ما باز کرد، و متواضع و خوش برخورد گذاشت تا بگذریم،
دوستان این را ناشی از شرایط ناامنی در کشور ارزیابی می کردند که اتومبیل ها را می دزدند و به این مناطق می آورند و یا دزدی هایی که از احشام می شود و... جاده کرج چالوس از محل چشمه امام که ما به آن پیوستیم تا کچسر که پلیس حضور محسوسی داشت شلوغ و ترافیک سنگین بود، اما بعد از کچسر شرایط بهتر شد.
[1] - روز دانشجو که رسم بد یُمن دانشجو کشی، به خاطر اعتراض سیاسی در ایران باب شد، دیکتاتورها چنان در عشق آنچه دوست دارند، غرقند که حتی اعتراضات دانشجویی اتباع کشور خو را نیز بر نمی تابند، زندانی و شکنجه که رسم معمول شان است، و یا حتی پا را از این هم فرا نهاده، از اعدام و کشتار و قتل آنان هم دریغ نمی کنند، دیکتاتورها بد و یا خوب تنفر برانگیزند، آنان دانشجویانی که وجدان پاک و آلارم واقعی جامعه خود هستند، و پاک ترین قشر فعال اجتماعی در هر جامعه ایی، جوانانی مستعد و دانش جویی اند که بدون هیچ غرض و مرضی، تنها خیر جامعه و مردم خود را در نظر داشته، و دست به اعتراض به روندی، در جامعه خود می زنند، را این چنین مورد خشم قرار می دهند، ظالم ترین، بی منطق ترین و رسواترین ایدئولوژی ها و سیستم های حکومتی دست به سرکوب جنبش های دانشجویی خود می زنند، تا نشان دهند که هیچ صدای مخالفی را بر نمی تابند.
[2] - پیرامون این که چرا این منطقه را کچسر می نامند، از مردم محلی چیست، شنیدم رضا شاه وارث ویرانی و ناامنی در ایران باز مانده از رژیم خسارتبار قاجاری شد، لذا در ابتدای حاکمیت رضاشاه موسس سلسله پهلوی، کشور با سرقت و نا امنی بسیار گسترده ایی درگیر شده بود، از جمله به ایشان گزارش می کنند که این منطقه دچار چنین راهزنی هایی است، و دزدان محلی مسافران را لخت می کنند، او خود شخصا برای حل این موضوع، در این منطقه حاضر شد و در عملیاتی جالب دزد ها را دستگیر و به دستور او آنان را زنده زنده در کچ دفن می کنند، و تنها سر راهزنان از این قبر کچی خارج بود و در آنان در این حالت نگه داشته تا می میرند، به همین دلیل این منطقه را زان پس کچسر نامیدند، این داستان چقدر درست است نمی دانم، ولی در روحیه سیستم رضاشاهی چنین سرکوب هایی از خوانین و سرکشان روزگارش سابقه دارد.
در آخر باید یادی کنم از دوست همنورد و خوبم جناب جلال زرینی منفرد که اخیرا به رحمت خدا پیوست، او که در این آخری ها دوست نداشتم گزارشات صعودم را ببیند، چون می دانستم که به علت عدم توانایی در رفتن به کوه آه می کشد، خدایش رحمت کند.
مسیر پیمایش تا قله هفت خان، از آزادبر تا قله
مسیر پیمایش تا قله هفت خان، از آزادبر تا قله
روستای کهنه ده از دهانه غار یخ مراد
روستای کهنه ده از دهانه غار یخ مراد
هنگام پایین آمدن از قله هفت خوان یا هفت خان
هنگام پایین آمدن از قله هفت خوان یا هفت خان
در حال پایین آمدن از قله هفت خوان یا هفت خان
در حال پایین آمدن از قله هفت خوان یا هفت خان
یخچال های طبیعی پای قله هفت خان
یخچال های طبیعی پای قله هفت خان
دهانه یکی از دهلیزها در ورودی غار یخ مراد در مسیر صعود به هفت خان
دهانه یکی از دهلیزها در ورودی غار یخ مراد در مسیر صعود به هفت خان
تیم ما در این صعود به قله 3980 متری هفت خان
تیم ما در این صعود به قله 3980 متری هفت خان
طبیعت زیبای دره آزادبر به دره عسلک
طبیعت زیبای دره آزادبر به دره عسلک
طبیعت زیبای دره آزادبر به دره عسلک
طبیعت زیبای دره آزادبر به دره عسلک
کاهو کاری های مسیر صعود به قله هفت خان در دره آزادبر به عسلک
کاهو کاری های مسیر صعود به قله هفت خان در دره آزادبر به عسلک
طبیعت زیبای دره آزادبر به دره عسلک قله هفت خان در انتها دیده می شود
طبیعت زیبای دره آزادبر به دره عسلک قله هفت خان در انتها دیده می شود
یالی که ما روی آن صعود کردیم بدون برف مشخص است عکس از روی یال صخره ایی
یالی که ما روی آن صعود کردیم بدون برف مشخص است عکس از روی یال صخره ایی
یالی که از عسلک به هفت خان کشیده شده، قله های کهار و نا و در انتها شاه البرز دیده می شود
یالی که از عسلک به هفت خان کشیده شده، قله های کهار و نا و در انتها شاه البرز دیده می شود
وقتی بالای یال رسیدم مخروط قله این چنین در برابر ما ظاهر شد
وقتی بالای یال رسیدم مخروط قله این چنین در برابر ما ظاهر شد
http://www.mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/559.html?start=1000#sigProIdac9e23f44e
آیا بشر روزی به خود خواهد آمد؟
روز جهانی محیط زیست گرامی باد
در روز جهانی محیط زیست انسان باید به خود آید که با طبیعت چه می کند
با این حجم خسارتی که بشر به طبیعت تحمیل می کند
دنیا در آینده محل مناسبی برای زیست نخواهد بود
"دوران شاهنشاهی آل [1] محمد آمده"، این جمله شاه بیت تکراری یک قطعه هنری زیبا در یک مولودی خوانی بود، که برای جشن های نیمه شعبان [2] ساخته و اجرا شده، و در سال های ابتدایی بعد از پیروزی انقلاب، به دستم رسید [3] تا از موسیقی زیبایی که در صدای مجری اش جاری بود، لذت ببرم، و بدون تفکر در محتوا و ظرایف نهفته در آن، از شنیدنش به وجد آمده که بالاخره دوران "شاهنشاهی" آل محمد روزی فرا خواهد رسید، چرا که در فضای استبداد زده و تفکر مستبد پروری که ما در آن پرورش یافته ایم، چنین محتوا و آرزویی اصلا نه عجیب می نمود، و نه غیر متعارف، که دوران شاهنشاهی این بیاید، و دوران شاهنشاهی آن یکی(خوب یا بد) برود.
تو گویی انگار ما ایرانیان لایق، و در حد مسلط شدن بر سرنوشت خود نبوده، و نیستیم! و ما را خداوند برای زندگی در ذیل حاکمیت فردی یکی از منتخبین خاندان های مختلف از مخلوقاتش ساخته است، و طبق نظریه تحلیل روانی جناب گوستاو یونگ، تفکر استبدادی و خوی مستبد پروری، چنان در وجود ما درونی شده و به ضمیر ناخودآگاه جمعی [4] ما تبدیل گشته، و در تک تک سلول های خاکستری مغز ما جا خوش کرده، و به اندازه ایی رسوب گذاشته، که از این خشونت تفکری نهفته در ذهن خود، شاید لذت هم می بردیم، که از ذیل حاکمیت فردی این سلسله (خوب یا بد)، به ذیل حاکمیت فردی در آن سلسله منتقل شویم، مثل خواب زدگان غرق در درد و رنج و دچار بیماری دائمی، که در همان حال خواب و مستی و خماری و خموشی اش، از این پهلو به آن پهلو در غلتیده، هیچگاه فکر برخاستن از این خواب دردناک و رنج آور نبوده و نیستیم، تنها فازی که عوض می کنیم، همین پهلو به پهلو شدن هاست.
در این شرایط است که گاه انسان فکر می کند، که انگار در بعضی موارد فرقی بین نخبه سیاسی، نخبه مذهبی، نخبه علمی و... و عوام ما نبوده و نیست که خواسته های ما، تنها در حد تغییر در حاکمیت خاندان های حاکم بر ما چرخ می زند، و در کشاکش اعتراضاتی هم که به این وضع اوج می گیرد، در سودای جایگزینی فردی به جای فردی دیگریم، لذا گاه در شعارهایی که شنیده می شود، به جایگزینی افراد فکر می کنیم، و نه جایگزینی سیستمی، به جای سیستم دیگر، و یا تفکری پیشروتر تا پیشرفتی کیفی در نوع حکمرانی بر خود، فراهم نماییم.
در این دو دهه که اعتراضات نسبتا گسترش یافته است شاهدیم، یک شعار مشترک، گاه تکرار، و خود نمایی می کند، که "رضاشاه روحت شاد" که تکرار این شعار انسان را دچار تردید و گاه هراس می کند، که آیا منظور معترضین بازگشت به سیستم حاکمیت خودکامه و سلطنتی"شاهنشاهی" سابق است؟!، یا نظر صاحبان این شعار تنها قدردانی از ساخت و ساز و احیای تمدن و مردم ایران است که به دوره حاکمیت موسس سلسله پهلوی نسبت می دهند، منظور نظر اهالی این شعار چیست؟ گاه به شک می افتم که مروجین این شعار شاید به عمد آن را منتشر می کنند تا انحراف در انحراف و نوعی ارتجاع صورت پذیرد.
سیستم هایی که، حاکمیت بر اساس ژن به ارث می رسد، و منتقل می شود، بدترین، فاسد ترین، مافیایی ترین، توهین آمیزترین و عقب مانده ترین نوع حاکمیت در جهان است، که انسان ها نه بر اساس شایستگی، که بر اساس نسل و تعلق خاندانی، حاکمیت ها را عهده دار می شوند، و ما با همین پیش زمینه تفکری بود که خوشحال بودیم که بالاخره نوبت به "دوران شاهنشاهی آل محمد" خواهد رسید، تو گویی این عقده محرومیت در طول 1400 سال برای ما محروم ماندگان از چرخه قدرت باقی مانده بود، که در تقسیم قدرت بعد از پیامبر، که در بین خاندان های مهم قریش، از بین خاندان های آل امیه، آل عباس، آل ابوسفیان و... انجام شد، کار حاکمیت به "آل محمد" نرسیده، و این حق باید روزی ادا شود، از این رو منتظر ظهور منجی بودیم تا انتقام خون های ریخته شده از این خاندان را بگیرد، ظلم های انجام شده در حق آل محمد جبران شود، و از همه مهمتر دوره برخورداری ایشان از قدرت فرا برسد و... و هیچ کس نبود که سوال کند آیا مشکل بشر، این است که کدام خاندان حاکم باشند و کدام بروند؟! یا مشکل ما انسان ها در چیزی دیگر است؟!
متاسفانه اکنون نیز رگه هایی از این نوع تفکر را در زیر پوست این شهر می توان دید، که باز انحراف در انحراف رخ می دهد و فضای عمومی معترضین به سمت انتقال قدرت به خاندان ها سوق داده می شود، و حتی در بین مدعیان انقلاب هم چنین رگه هایی می شود دید، و هنوز که هنوز است، تفکر ما (انقلابی، [5] سلطنت طلب و...) بین ارجحیت حاکمیت خاندان ها و افراد غلت می خورد، و از این پهلو به آن پهلو می شود، و این رسواترین و ارتجاعی ترین نوع تفکر، و توهین به ملت ایران خواهد بود، که مقصد ایدالش این چنین ناچیز در نظر گرفته شود.
[1] - "آل" در عربی همان اعقاب یا بازماندگان و خاندان معنی می شود، لذا آل الله یعنی خانواده خدا، آل ابوسفیان یعنی فرزندان ابوسفیان و...
[2] - در سال های اول پیروزی انقلاب دو مناسبت خیلی برجسته بود، یکی جشن پیروزی انقلاب و دیگری جشن های نیمه شعبان که مثل حالا مراسمات در تیول مداح ها و سخنرانان مدعو نبود، بلکه اهل هنر، آن را میدان داری می کردند، و با اجرای گروه های سرود، تئاتر، نمایش فیلم و... کار بسیار به یاد ماندنی و زیبا می شد که اکثر هنرمندان این مراسمات هم، اهل محل و داستان اجرا نیز به ابتکار اهالی و جوانان دخیل در محل انتخاب و تمرین و اجرا می شد، لذا مثل اکنون، مردم بر پای منابر به عنوان شنونده نبودند، خود دخیل در امر اجرا، و هنرنمایی می شدند، با گفتن خاطره ایی، داستانی و... هم که شده، مشارکت داشتند.
[3] - برجسته ترین محتواهای مذهبی که در آن سال ها به دست ما می رسید، نوارهای سخنرانی مرحوم شیخ احمد کافی، جناب فلسفی، فخرالدین حجازی، دکتر علی شریعتی و نوحه و مولودی خوانی های امثال استاد ذبیحی بودند که در بین مولودی خوانی ها و... این اجرا را آنقدر دوست داشتم که بارها و بارها آن را گوش کردم، هنوز مزه آن در گوشه های ذهن زیبایی دوستم، دارمش، و متاسفانه یک بار که برای پخش از بلندگوی مسجد آن را به رسم امانت سپردیم، دیگر برنگشت و...
[4] - ناخود آگاه جمعی (Collective unconscious) استعداد و ظرفیتهای مشترک انسانها در هر کجای جهان و در مقاطع تاریخی و فرهنگی مختلف ناشی از ماهیت وجودی و ادراک آنان در یک موضع مشترک است. ضمیر ناخودآگاه جمعی یونگ (آرکئو تایپ) و مُثُل افلاطون و صورت مثالی شهابالدین یحیی سهروردی و صور معنوی و روحانی زرتشت (فروهرها) و آنچه عطار و مولانادرباره "من ملکوتی" "اَبَر آگاهی انسان" مطرح کردهاند، حاکی از شباهت این اندیشهها در ژرف ساخت ادراک انسانها است. بعضی از الگوهای رفتاری عاطفی و فکری که به گونه ارثی در تمامی انسانها به ودیعه گذاشته شده و کیمبال یونگ تحت عنوان کهن الگو از آن یاد نموده، در روند رشد شخصیتی انسان تأثیر به سزایی دارند. این تصاویر ازلی، از "ناخودآگاه جمعی" سرچشمه میگیرند.
[5] - لذاست که در جلسه ایی که به مناسبت رحلت بنیانگذار ج.ا.ایران که در 14 خرداد 1401 در کنار مرقد ایشان برگزار می شود، مثل چند سال گذشته، در حالی که تنها این جلسه دو سخنران بیشتر ندارد، اولی که متعلق به خاندان خمینی است "هو" می شود چرا که فکر می کنند و....
هر یک از ما، بعد از مرگ، از خود داشته هایی بر جای می گذاریم، [1] یکی از این موارد وسایل خصوصی هر تازه گذشته ایی است، که واکنش بازماندگان بر این وسایل همواره در بین افراد و اقوام مختلف، متفاوت بوده است، برای بعضی این وسایل و لباس ها خود یادگاری است، که باید با عزت و احترام آن را حفظ و نگهداری کرد؛ برای برخی، این وسایل منبع و دلیلی برای ترس از مرده ایی است، که دیگر ما را ترک کرده است، و باید از سطح خانه و زندگی ما جمع شوند؛ برای بعضی این ها انگار یک وجه شوم و بد یمن در خود دارند، و به زودی باید آنها را رد کرد، و از شرش خلاص شد و آنها را از محیط خانه و زندگی خود دور کرد؛ یا بعضی از ما این وسایل را عوامل یادآوری فقدانی دردناک می دانیم، که دیدنش ناله و شیون را از اهل عزا بلند می کند، و این ها بهانه هایی برای بروز شیون و زاری در دل بیقرار بازماندگان دانسته، و باید این نشانه های یاد آوری را جمع و رفع نمود.
این است که واکنش ها متفاوت است، از مادر بزرگ من عصا و کت مخملی بود که علاوه بر کتاب هایش، مرحوم مادرم، از مادرشوهر خود با عزت و احترام نگهداری می کرد، و به رسم ما شاهرودی ها،به تبرک گاهی آن را می پوشید، اما بعد از مرگ مادربزرگم، لباس هایش را جمع کرد، که بقچه ایی شد، و آنها را به یکی از دوستان مادر بزرگم، مخفیانه هدیه کرد؛
در آن زمان ها مردم آنقدر با هم دوست بودند، که با افتخار این لباس ها را می گرفتند و می پوشیدند، البته نیز، معمولا این هدیه به کسانی داده می شد که از لحاظ مالی استحقاق بیشتری داشتند، اما دیده بودم که دوستان فرد تازه گذشته، حتی خود به مادرم سفارش می دادند که، مثلا فلان پالتوی او را برای یادگار به آنها بدهد، و لذا از بین لباس های بازمانده از مادر بزرگم، علاوه بر مواردی که خود مادرم به یادگار نگه داشت، و خود می پوشید، مثل این کت مخمل نفیس، تعدادی را نیز، به همین صورت به دوستانش رساند.
این کار با این هدف انجام می شد که یاد و نام دوست شان را با دیدن این قطعه لباس زنده نگه دارند، و با هر بار دیدن و استفاده از این وسایل، برای روح صاحبش طلب آمرزش کرده و از او یادی به خیر کنند، در میان ابزار کار مرحوم پدرم هم، چنین ابزاری وجود داشت، مثلا یک وسیله کار کشاورزی بود که هر بار که پدرم از آن استفاده می کرد، به رسم شکرگذاری و حق شناسی، رو به من می کرد و می گفت، "برای روح پدر بزرگ (مادری ات) فاتحه ایی بخوان، این یادگار اوست" و...
دوستم آقای عبدی از رسوم مردم آذربایجان در اینباره گفت، که بعد از مرگ هر فردی، لباس های او را جمع کرده و در بقچه ایی می بستند (تا اینجاش انگار رسم تمام اقوام ایرانی است)، و هر پنج شنبه تا چهل روز، در منزل خود آن مرحوم این بقچه در وسط جمع گشوده می شد، و بر آن، برای مرحوم تازه گذشته عزاداری می کردند، بعدها نیز این بقچه بین فامیل و آشنایان دست به دست می شد، و دیگر اهل عزا، فامیل، آشنایان بر آن گردهم آمده، و برایش خیرات کرده، و از او یاد می کردند، و برایش عزاداری و مویه می کردند، این مراسم به صورت چرخشی برای ماه ها به تناوب ادامه داشت.
رسم دیگر این بود که، قسمتی از لباس های مرحوم تازه گذشته (که البته لباس، از داشته های با ارزش هر تازه گذشته ایی بود) را در بقچه ایی جمع کرده و به بزرگ مذهبی و یا آخوند محل، هدیه می دادند، تا او در برابر آن هدیه، برای آن تازه گذشته نمازهای فوت شده احتمالی اش را بخواند،
دوستم همچنین به طنز خاطره ایی در این زمینه اشاره کرد و گفت، در یک مورد این لباس ها را به همین منظور نزد آخوند محل ما بردند، وقتی اهل این تازه گذشته منزل او را ترک کردند، همسرش این بقچه را آورد، و آخوند محل ما، با عصایش آن بقچه را جلو کشید، و چند بار بر این بقچه با عصا می نوازد و انگار که با جنازه فرد متوفا مواجه است و با او سخن می گوید و او را مورد خطاب قرار می دهد، با ناراحتی به زبان آذری گفت، "من به تو نماز خوانم؟! محال است"، یعنی خودت برای خودت نماز نخواندی، حالا من باید برای تو نماز بخوانم، خودت به فکر خودت نبودی، حالا من باید به تو دلسوز باشم و نماز بخوانم؟!.
[1] - که در اصطلاح اهل مذهب به آن "ما تَرَک" گفته می شود
بله آقا جلال! [1] حواسم هست که کلمات و مفاهیم زیبا دیگر آنقدر مبتذل شده اند، که شرمم می آید تو را آنی بخوانم که لایقش بودی، تو یک "انقلابی" بودی، یک انقلابی واقعی، و من اکنون شرمم می آید که تو را انقلابی بنامم، چرا که این کلمه را از درون تهی کرده اند، از آن ارزش زدایی شده است؛ در این لحظات رفتنت، دوست داشتم بگویم "بدرود، دوست انقلابی ام"، در حالی که تو انقلابی بودن را در زندگی خود، عملا معنا کرده بودی، صداقت، پاکی، آزادگی، مبارزه با استبداد و مستبد، دوری از فساد و چپاول انسان ها، دوری از تملق و چاپلوسی، مبنا قرار دادن قانون، عدم تمکین در برابر قدرت فائقه، ساده زیستی و ده ها ویژگی زیبا که برازنده یک انسان آزاده و آزادیخواه و البته انقلابی است، و البته مهمترین ویژگی یک انقلابی ایستادن در کنار مردم خود است، چرا که هر ناجوانمردی در کنار قدرت به راحتی جای می گیرد، و هر انقلابی تمام تلاشش رهایی ملت خود از جور، ستم، چپاول و استبداد است، اما چه کنم که این روزها، دچار عذاب وجدان می شوم، که تو را نیز انقلابی بنامم، شاید در بین دوستانت، با چنین عنوانی، اکنون دیگر سرشکسته شوی و...
بله آقا جلال! حواسم هست که با کی طرف هستم، کسی که بهترین تخصص را داشت، و در بهترین شغل مشغول به کار بود، اما انگار از آن شغل و سال ها دویدن، تنها یک منزل 60 متری نصیب او شد، تا لحظات آخر عمرش را در آن سر کند، و تا آخرین لحظات سعی می کرد، مطالعه، ورزش و کار کند و همچنان فعال باشد، من به چشم خود دیدم که کتاب های ارزشمندت را، باز مثل مردان بزرگی همچون محمد علی فروغی [2] ، وقف کتابخانه محل کار سابقت کردی، تا سهم کسانی باشد، که در تحقیق و پژوهش تخصصی ات دستی دارند، و یا خواهند داشت. بله تو یک انقلابی وطن پرست، و خادم مردم خود بودی، و تا آخر بر این عهد ماندی.
مدت هاست که تو را شناختم، دیدم که انقلابی گری ات، هرگز به دشمنی کور با بیگانگان، و دیگر ملل دنیا منتهی نشد، و وقتی داستان میهمان نوازی هایت از متخصصین خارجی میهمان در ایران، در مدت تصدی در شرکت نفت را می شنیدم، به فهم و فرهنگ ایرانی ات درود می فرستادم، و با خود می گفتم، میهمانانی که میزبان شان تو بودی، هرگز در مخیله شان، تنظیم قانون کاپیتولاسیون [3] برای ارتباط با ایرانیان نخواهد آمد، آنان هرگز ما ایرانیان را قومی زورگیر، باجگیر، سرگردنه بگیر و... تصور نخواهند کرد، تا ما چنین حق توحش بار کنند.
آری آقا جلال! برای نسل شما انقلابیون واقعی، کوه، محل مبارزه با خود (ریاضت و...) و دشمن (نفس سرکش و...) بود، چرا که تنها در کوه، جو اختناق مستبدین حاکم نیز می شکست، و روح انسان به پرواز در می آید، تا اوج گیرد و اندیشه ورزد و به تعالی بیندیشد. حواسم هست که تا آخرین رمق ها، همواره به بلند آشیان کوه ها رغبت بسیار داشتی، و شاید آخرین بخشش تو، وسایل کوهنوردی ات بود، همانجا که محل عبادت و راز و نیازت شده بود، تو از همه نظر یک انقلابی بودی، و ماندی، حتی بعد از پیروزی انقلابت.
بله آقا جلال! تو تا آخرین لحظاتی که نفس هایت آمد و شد می کردند، انقلابی ماندی، یک انقلابی واقعی، که به واژگان رهایی بخشِ انقلاب و انقلابیگری اعتبار می بخشید. واژه های انقلاب و انقلابیگری در وجود تو بود که بر خود احساس شرم نمی کردند، و خود را آبرودار و سر فراز می یافتند، تو پیش و پس از انقلاب همچنان انقلابی ماندی، و افتخار این واژگان رهایی بخش و آزادیبخش بودی، تو از قضاتی بودی که در حکم هایش پیش و پس از انقلاب تغییری نکرد، چرا که عدالت نزد قضات پاک، به نوع رژیمی که در آن زیست می کنند بستگی ندارد، آنان همواره بر اساس وجدان، قانون و ... رای خواهند داد، و این رای از آن خود آنان است نه تحمیل قدرت.
و...
این آخری ها خس خس ریه اش، و حنجره خسته اش از مزاحمت های ترشحات ریوی، نشان از کمبود فضای تنفس، برای ماندن در این دنیایی را داشت، که جهت زیست در آن، باید به هوایی تازه و پاک دسترسی داشت، تا بتوان در آن تاب آورد و نمرد؛ هوایی برای نفس کشیدن و زنده ماندن، هر چند این حال، به او اجازه صحبت را نمی داد، اما باز دوست داشت بگوید، و مرا در جریان مقداری از آنچه بر او رفته بود، قرار دهد، وسواسی نسبی برای گفتن، و البته ترمزی بر حلقوم، برای نگفتن داشت!
ساعت ها وقت می گذاشت، تا عبرتی را، به نسل بعد خود منتقل کند، و مرا گوشی شنوایی، بر داستان های شیرین و اکثرا غم انگیز دوره مبارزه خود، یافته بود، و البته من نیز حریصانه گوش، به آوای دلش داشتم، او کسی بود، که خود یک تاریخ را، یا به قول امروزی ها، یک پیچ مهم تاریخی ایران را، در داستان غم انگیز تاریخ ایران و ایرانیان، خود لمس کرده، و دستی در آتش آن داشت.
تاریخ معاصر را با کلماتش، محتاطانه، در می نوردید، و بعد از هر چند جمله ایی، رو به من می کرد و می گفت مصطفی "حواست هست؟"، و باز به تکرار می گفت "حواست هست؟!" و من که در حین روایت کردنش، از هر گونه سخن گفتنی اِبا داشتم، تا مبادا روایتش را، از آن روزگار سخت قطع کنم را، مجبورم می کرد، تا سری هم که شده، به علامت تایید، تکان دهم، و او خیالش راحت شود که من حواسم هست! البته من نیز مواظب بودم تا این نسل انقلاب کرده، حرف های ناگفته اش را بگویند، از رنج هایی که برده اند، از اهدافی که در سر داشتند، از موانعی که گذشتند، و مهمتر از همه، به سرانجامی که ختم شدند و...؛ می خواستم بدانم که اکنون آنان بر این فرایند، چگونه می نگرند، و به فرجام کار خود چگونه می اندیشند، اما او انقلابی بود که از این مردم هیچ طلبکار نبود، در حالی که برای این انقلاب و اهلش فعالیت های موثر داشت.
بارها قصد داشتم در پاسخ به این سوالش، که انگار تمام دغدغه هایش در آن جمع شده بود، بگویم :
آری حواسم هست، آقا جلال! اما گیرم که حواسم هم جمع باشد، و بفهمم، این فهم مرا خواهد کُشت، وقتی ببینم که ما را به کدام جهت می برند، و یا خواهند برد، ولی چه باید کرد، که از این که هست، بدتر نشود؟! انگار چه بخواهیم و چه نخواهیم، ما را به سمتی می برند، که نمی دانم کجاست، انگار ناکجا آبادیست، که افقش خونین، پر از اضطراب، ترس، دلهره، مملو از خسارت، برای تمام مردم و سرزمینی است، که بیش از یک سده است، تنها خواسته اشان از آن همه خیزش های کوچک و بزرگ، که همواره قربانیانی بزرگ و پر تعداد از آنان ستانده، و البته خسارت های عظیم بر آنان بار کرده است، سهیم شدن در تصمیم سازی هایی بود، که فرد (یک شاه و...)، یک حزب، یک طبقه و... برای تمام دیگران اتخاذ می کردند، بی آنکه از این بپرسند، که چه می خواهید و چه نمی خواهید، آنان تصمیم ها را پشت درب های بسته، و در پستوهای تفکر کوچک خود می گیرند و عملی می سازند.
اما می دانستم که انقلابیونی در وزن و اندازه مرحوم جلال زرینی، در این انقلاب بزرگ، بر این هدف بودند، تا به سرانجامی دست یابند که خود، برای زندگی خود، تصمیم بگیرند، و در این آخرین خیزش بزرگ، بعد از مشروطیت، و بعد از نهضت ملی شدن نفت، برای اعمال و حاکمیت تصمیم جمعی، می جنگند، تا آن را بر تصمیم های اختصاصی، فردی و... چیرگی دهند، آنان طی انقلاب خود، که در سال 57 به پیروزی رسید، می خواستند از نظام و سیستم شاهانه، و استبداد فردی و...، بگذرند، و به نظامی جمهوری، و واقعی، مثل همین "جمهوری فرانسه"، پای بگذارند و... این بود که دوست هم نداشتم، که چیزی را به او گوشزد کنم، که او خود آن را با پوست و استخوانش لمس می کرد.
اخلاق حرفه ایم هم اجازه چنین گفتن ها و واکنشی، به این سوال تکراری "حواست هست" را نمی داد، می دانستم که باید زبان را لگام زد، و به کام گرفت، تا او که سرد و گرم روزگار را خود چشیده است، پیش خود فکر کند، که ما و نسل ما، حواسمان جمع است! و حرفش را بزند، درس های ارزشمندی که از دهان یک انقلابی تحصیل کرده، بیرون می آمد، یک معلم، که از منطقه ایی محروم در ایالت پارس باستان ایران، برخاسته بود، و با لیاقت و عزمی که از خود نشان داد، از میمند پارس، خود را به دانشگاهی در ایالت واشنگتن، در شهر بوستون امریکا رساند، تا علم حقوق بخواند، و روزی حقوق مردم خود زنده نماید؛
او که تحصیلاتش را به واسطه پیروزی این انقلاب، به سان بسیاری دیگر از همکلاسی هایش، ناتمام گذاشت، و به ایران بعد از 57 بازگشت، و بر کرسی های قضاوت یک به یک نشست، و نقش زد، تا الگوی قضات پاکدست، و پاک سرشت را چه پیش، و چه بعد از انقلاب نقش زند، او که، همراه جریان فساد، نبوده و در برابر خواست هایش، مقاومت می کرد و...، حتی به قیمت از دست دادن کرسی قضاوتی که سال ها برایش رنج درس های سخت، و سفرهای دور را، به تن خود هموار کرده بود؛ جلال نگران ضایع شدن تمام حق و حقوقی که از کرسی های بزرگ ناشی می شود، نبود، چرا که او بر این کرسی ها نچسبیده بود، تا برای ماندن در آن، تن به هر خفت، خواری، و صدور رای های قضایی ناشایست و ناصواب و خارج از عدل، دهد و...
آری جلال در امریکا، و پیش از آن در تهران، همرکاب انقلابی ترین نیروهای پیشرو، و روشنفکر زمان خود شد، که یا خود روشنفکر بودند، و یا سردمداران جریان روشنفکری دینی دخیل در این انقلاب، بر آنان سیطره تفکری و عملیاتی داشتند؛ او که در ایران همنشین بحث های داغ دکتر علی شریعتی در حسینیه ارشاد بود، با همگامان این تفکر، همچون دکتر ابراهیم یزدی، و طیف وسیعی از مبارزین ضد نظام شاهنشاهی در ایران، که امریکا را عرصه مبارزه خود کرده بودند، همکُُنش و همسنگر شد، تا این انقلاب به پیروزی برسد، و باز گردند و نقش زیباتری زنند، مردانی که بعضا هم در آن رژیم طعم زندان را چشیدند، و هم بعد از پیروزی، باز به واسطه مخالفت با روندهای ناصواب، درب های باز سلول های زندان، حتی در دوره پیری به رویشان گشوده شد، و یا کسانی که دلسوزانه زبان به کام گرفتند، و همچون تکنوکرات های متخصص، مقید و مسئولیت پذیر کار کردند، تا بلکه برای ایران و ایرانیان نقشی مفید، بر قالین سیاست، اقتصاد، فرهنگ و... زنند.
کسانی همچون دکتر محمد جواد ظریف، از بین آنان، وزیر خارجه ایی شد که به سکاندار صلح برای ایران و ایرانیان تبدیل گردید، تا در یک هماوردی بزرگ، با غول های دیپلماسی جهانی، سکان کشتی دیپلماسی ایران را چنان هدایت کند و جلو ببرد، که در نهایت، ایران را از ذیل بند هفت منشور ملل متحد، که از قوانین سخت گیرانه سازمان ملل، که نهایتش اعدام محکومی به نام ایران را، در پی داشت، و در نتیجه آن، در هر زمان که قدرت های بین المللی هوس می کردند، می توانستند ذیل این بند، ایران و ایرانیان را به اشد مجازات برسانند، ظریف با ظرافت علمی و تجربی خود ایران را از ذیل بند هفت خارج کرد.
این دکتر ظریف و همکارانش بودند که در گاز انبر نیروهای مخالف داخلی (دلواپسان) و خارجی صلح (جنگ طلبان)، کار خود را پیش بردند و البته تاوان مقاومت و تلاشش را داد و طعمه طعن و لعن ناکسان قرار داشت و دارد، او نیز از همکاران جلال زرینی در مبارزات امریکا بود، که با سکانداری دیپلماسی ایران، که به قرارداد مهم و افتخار آمیز "برجام" منتهی شد، یعنی همان سند عزت و تلاش ایرانیان برای زیستن در صلح و امان، و ایران را از جنگی که حکم آغازش، از پیش نوشته شده بود، نجات داد، یا دکتر ابراهیم یزدی که وزیر امور خارجه ایران، در روزهای سخت بعد از پیروزی شد، که کوهی از تجربه و فهم و بصیرت می خواست، تا از چنین توفانی، کشور، انقلاب و مردم را به سلامت عبور داد.
آری، نمی دانم خود جلال، و امثال جلال ها هم حواسشان بود که چه می کنند؟!، و به کجا ختم خواهند شد؟ چیزی که من هرگز به واسطه کهنسالی این مرد بزرگ، جرات نکردم بپرسم "جلال! خودت هم حواست بود، که چه می کنی؟!"
مطلع شدم که دوست انقلابی، شفیق و با بصیرتم جناب "جلال میمندی" [4] رفتن را بر ماندن، و محنت کشیدن، ترجیح داده، روح نا آرام و متفکرش، به سوی آنجا که همه از آنجاییم، کوس بازگشت زده، دیگر با ما نیست، روحش شاد، روانش در ذیل نعمت خداوندی، متنعم باد.
بنا به موافقت شرایط جسمی اش، از او این مطالب را کسب و منتشر کردم، که اکثرا خاطرات دوره زندگی و مبارزه اش می باشد :
شاهد عینی دو انقلاب، انقلاب شاه و مردم، و انقلاب 1357
آقای شریعتی! تفکر شما نمی تواند ایران را نجات دهد
باهنر – از دبیرستان رضا پهلوی ورامین تا نخست وزیری
بنی صدر اولین رییس جمهور، و پرونده هایش
روش تاثیرگذاری دانشجویان روی سناتورهای ایالتی امریکا
واکنشی به روایت دکتر سید حسین نصر از دکتر علی شریعتی
امریکایی ها، تعهد و تخصص، شریعتی و صادق هدایت
و...
دوست عزیزم جلال زرینی، در روز شنبه 24 اردیبهشت 1401 برابر با 14 می 2022 میلادی دیده از جهان فرو بست، دو روز قبل از پروازش، بر آخرین پستم تحت عنوان :
نگاه به شرق، کدام شرق؟! شرق جنایتکار یا شرق تمدنی ایران
این گونه وفادار به ادبیات و شیوه بیان استادش، دکتر علی شریعتی، واکنش نشان داد، و کامنت نوشت که :
"آری این چنین بوده ای برادر!!!!دنیا در منجلابی از فساد وبحران اخلاقی غوطه ور میباشد ؛ ادیان نیز سیاسی ومادی ودنیائی شده اند وکاری به معنویت واخلاق ندارند ومتولیان ادیان نیز فقط به فکر نگهداری وماندن خود درهمین منجلاب خود ساخته میباشند و...و...و..."
http://www.mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/559.html?start=1000#sigProIdd33c592f93
[1] - وکیل پایه یک، حقوقدان بین المللی و رئيس اسبق امور حقوقى شركت ملى نفتكش ايران
[2] - کتابخانه خود را جناب فروغی وقف کتابخانه دانشگاه تهران کرد، که اکنون این کتابخانه گنجینه با ارزش میراث مکتوب ایران است
[3] - کاپیتولاسیون یا قضاوتسپاری، سپردن حق رسیدگی قضایی جرایم اتباع و شهروندان بیگانه به نماینده حقوقی دولت بیگانه است.
[4] - قراری بین من او بود که در نوشته هایم او را جلال زرینی نگویم، او را جلال میمندی بنامم،









