آثار ناتمام جنگ هشت ساله، در سالروز شروع آن

28 شهریور 1399
Author :  
صحنه ایی از پرپر شدن جوانان وطن در جنگ هشت ساله

جنگ هشت ساله خسارتبارترین حادثه قرن حاضر، برای ایران بود؛ از ابتدای سده 1300 که پهلوی ها جایگزین قاجارها شدند، و تاکنون که در آستانه سال 1400 قرار داریم، این دوره سخت و طولانیِ هشت سال کشتار و نبرد، ویرانی های کم نظیری را بر کشورمان از جنبه های مختلف تحمیل کرد، که آثار ناگوارش در ابعاد گسترده ویرانی های نظامی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بین المللی همچنان ادامه دارد.

امروز روابط ایران با کشورهای حاشیه خلیج فارس در شرایط ناگواری قرار دارد، نزدیک ترین دلیلش، آثار و عوامل جنگ هشت ساله و حمایت های بی دریغ آنان از صدام حسین برای نبرد با ما در این جنگ است. انقلاب 57 که خود دومین خسارت عمده از این نوع، به لحاظ عمل جراحی دردناک سیاسی – اجتماعی بود، که آثار اقتصادی، و عقب ماندگی ها، و خارج شدن کشور از ریل توسعه، و ویرانی روابط ایران با جهان را در پی داشت، نیز نتوانست خسارتی به این عظمت به روابط ایران امریکا وارد کند، که این جنگ کرد، و این در جریان جنگ هشت ساله بود که ایران و امریکا مستقیم رو در روی هم ایستادند و با هم جنگیدند. حتی تسخیر سفارت امریکا در تهران هم به چنین رویارویی منجر نشد، که در خلال جنگ صورت گرفت.

شکاف بین ایران و کشورهای مهم جهان هم در خلال همین جنگ بود که گسترش یافت، هندی ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، روس ها و... در خلال این جنگ بود که با کمک به دشمن ما، در مقابل ایران قرار گرفتند و روابط ایران با آنان بیش از پیش تیره شد.

این روزها و در روزهای پایانی این ماه، در سالروز آغاز جنگ ایران و عراق، در 31 شهریور ،1359، وقتی به صدها هزار جوان منتخب کشورمان که مجبور شدند مناصب درسی، تولیدی، توسعه و پیشرفت و خانواده خود را ترک گفته، و در این جنگ شرکت کنند و جان به طبق اخلاص نهاده، و از دست بروند توجه کنیم، خلا وجودی آنان یک نسل را نابود کرد. به غیر از این، این جنگ هشت ساله، ملت ایران و کشور را درگیر خشونت و کشتار کرد، و خشونت و میان داری سلاح، و سلاح به دستان را، به زیر پوست جامعه ما تزریق کرد، که آثار مخرب آن همچنان دامنگیر جامعه ماست. صدها هزار شهید، معلول و صدمه دیده از این جنگ که خانواده های ایرانی هنوز آثارش را تحمل می کنند.

زندگی هایی که نابود شد، فرزندانی که پدران خود را از دست دادند، همسرانی که شوهران خود را از دست دادند، پدران و مادرانی که حاصل زندگی خود را باختند، برادران و خواهرانی که پشتوانه های خود را از دست دادند، بدن های بیمار و علیلی که سال هاست درد زخم های این جنگ را تحمل می کنند و هر ساله افراد زیادی از آنها تاب تحمل این دردها را از دست داده و به خیل شهدا می پیوندند و... شهرهای ویران شده که بازسازی و محرومیت زدایی از آنان، همچنان به اتمام نرسیده و... زیرساخت هایی ویران شده ایی که هنوز جایکزینش را نیافته اند.

و از همه بدتر رسیدن پای خارجی ها به منطقه و خصوصا کشورهای خلیج فارس که از ترس تهدیدات بی پایان آن جنگ و ادامه بحث هایش، تاکنون منطقه را آشیانه قدرت های خارجی کرد، به طوری که این روزها قطر، بحرین، کویت، عربستان، عمان و امارات و عراق به پایگاه نظامیان امریکایی تبدیل شد و این حضور را پایانی نیست، همه و همه با این جنگ ارتباط تنگاتنگ دارند، و اگر اعراب روزگاری برای شعار "از نیل تا فرات" صهیونست ها، گرد ائتلاف ضد اسراییلی جمع شده بودند، امروز در واکنش به شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" ، "راه قدس از کربلا می گذرد" و... ما، جبهه عربی – عبری – امریکایی تشکیل داده اند و ایران را تهدید اول منطقه می خوانند، و بشکه باروت خاورمیانه را همین فتیله می تواند به آتشی دوباره بکشد و... و همه و همه از آثار و تبعات همان جنگ ناتمام است. 

و صد البته دست هایی که در جیب می ماند، زبان هایی که در دهان نمی چرخد، قلم هایی که نمی نویسند و اعتراض نمی کنند، چشم هایی که به نظاره می نشینند تا چنین جنگ های خانمان براندازی پیش بیایند و... و اینچنین کاروان ما از هر آنچه خوبی و خوبان غارت می شود، اینک این ماییم و جنگ هایی که قابل اجتنابند، و باید زبان در اجتناب از خسارتش چرخاند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (11)

This comment was minimized by the moderator on the site

جنگ پايان خواهد يافت
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت
و باقى می‌ماند آن مادر پيرى كه چشم به راه فرزند شهيدش است
و آن دختر جوانى كه منتظر معشوق خويش است
و فرزندانى كه به انتظار پدر قهرمان‌شان نشسته‌اند
نمی‌دانم چه كسانی جنگ را آغاز و ادامه می‌دهند .
اما ديدم چه كسانی بهاى آن را پرداخت.
#محمود_درویش

This comment was minimized by the moderator on the site

چرا جنگ می شود؟

نیاز به هیچ تحلیل پیچیده ای نیست، به همان علت که دو انسان عامی در خیابان گریبان پاره می کنند و به هم حمله می کنند دو انسان درس خوانده و صاحب مدرک و شاید تالیف و کرسی تدریس نیز به هم حمله می کنند! با این تفاوت که افراد عادی خودشان و نهایت چند نفر از نزدیکان شان را با درندگی و نزاع درگیر و گرفتار می کنند که نمونه های متعددی از این سبک درندگی را هر روز کف خیابان و بازار می توان دید. آن دو نفر درس خوانده به واسطه قدرتی که دارند صاحبان ثروت و افراد عادی زیادی را گرد خود جمع می کنند تا امورشان را اداره کنند، پس با درگیری و درندگی یک جامعه و جماعت بسیاری را اسیر می کنند! نمونه اش هم در تاریخ به وفور یافت می شود. متاخرینش همین روسای جمهور و رهبران کشورها ! اما چرا نزاع و حمله و جنگ ؟
هرجا که
"خودحق انگاری"
"خود برتر بینی"
و "خودخواهی "
باشد یعنی" سه من در کنارهم "
در یک انسان باشد ،
قطعا باید در انتظار درگیری و جنگ بود!
خود خواه نباشیم .
معلم تاریخ

This comment was minimized by the moderator on the site

یکی نوشته بود که هر جنگی برای 300 تا 400 سال یک ملت کافی است که دردها و خسارات آن را بکشند و شاید بتوانند جبران کنند، اما جنگ هشت ساله ما از طولانی ترین جنگ های قرن بود، که در قرن بیستم اتفاق افتاد و معلوم هم نیست قرن 21 هم مللی پیدا شوند که جنگی را اینقدر طولانی کنند، نگاهی به آمار سرمایه هایی که از کشور از دست رفت، خود گویای این خسارت جبران ناپذیر است به این آمار توجه کنید :
در بین مادران شهید :
2 مادر داریم که هر یک 9 شهید برای حفظ کشور داده اند
1 مادر داریم که 8 شهید داده است
1 مادر داریم که 7 شهید داده است
6 مادر داریم که هر یک 6 شهید داده اند
21 مادر داریم که هر یک 5 شهید داده اند
82 مادر داریم که هر یک 4 شهید داده اند
631 مادر داریم که هر یک 3 شهید داده اند
1188 مادر داریم که هر یک 2 شهید داده اند

This comment was minimized by the moderator on the site

آغاز جنگ خانمانسوز ۸ ساله...
برگرفته از کتاب : ناگفته های انقلاب...
نویسنده : دکتر ابراهیم یزدی.
در سال ١٣٧١ که به ایران آمده بودم به دیدن مرحوم مهندس_بازرگان ‏رفتم و صحبت از جنگ ایران و عراق شد، از ایشان پرسیدم که:
"آیا واقعا نمیشد از این جنگ پیش گیری کرد؟"
مهندس ‏خاطره ‌ای را در این زمینه نقل کردند که دانستن آن برای آیندگان خالی از لطف نیست:
"" پنج ماه قبل از حمله صدام_حسین به ایران در ٣٠ فروردین ١٣۵٩، تیتر بزرگ روزنامه کیهان این بود:
"امام ارتش عراق را به قیام بر علیه صدام دعوت کرد".
در اوایل اردیبهشت ١٣۵٩ شورای انقلاب از من خواستند برای رسیدگی به مسئله مهمی جلسه شورا را تشکیل دهیم، وقتی به جلسه رفتم دیدم آقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد گفتند آقای دعایی ‏گزارشی دارند.
آقای دعایی گفت:
"در چند ماه‌ اخیر هرچند روز یکبار مرا به ‏وزارت امور خارجه احضار و با ارائه مدارکی به کوشش ایران برای اخلال و آشفتگی در عراق ‏اعتراض میکنند، اما هفته گذشته شخص صدام حسین مرا احضار کرد و پس از ‏بیان اعتراض شدید خود نسبت به دخالتها گفت:
این وضع برای من قابل تحمل نیست، شما بروید تهران و به آقای ‏خمینی بگویید من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختم و اگر مایلند خود من (صدام) شخصا به ایران می ‌آیم تا با مذاکره اختلافات را حل کنیم و اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند یک هیئت ‏عالی رتبه به ایران میفرستم و یا آنها یک هیئت برای مذاکره به عراق بفرستد تا اختلافات حل ‏شود چون در صورت ادامه این وضع مطمئن باشید که به ایران حمله نظامی ‏خواهم کرد"
شورای انقلاب تصمیم می گیرد که آقای دعایی به همراه مهندس بازرگان و دکتر بهشتی برای تعیین تکلیف به دیدار رهبر انقلاب بروند، در این دیدار ابتدا آقای دعایی شرح کامل ماجرا و تهدید صدام را ‏بیان میکند و رهبر انقلاب در پاسخ به او میگویند:
محلش_نگذارید !!
-سپس مهندس بازرگان به استدلال میپردازد ‏که:
باید توجه کرد که امروز موقعیت ما در ‏جهان به علت انقلاب چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم همه از طرف مقابل حمایت خواهند کرد..
از این گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام بسیاری از فرماندهان ارشد آن خوب نیست و به کلی فاقد روحیه لازم برای جنگیدن است بنابراین واجب است از وقوع هرگونه جنگ احتمالی پیشگیری کنیم.
رهبر انقلاب آیت الله خمینی باز می گویند: محلش_نگذارید....
مجددا دکتر بهشتی شروع به استدلال میکند که آیت ‌الله خمینی تحمل نمی کنند و از جای خود برمی خیزند و برای بار سوم می گویند:
گفتم که محلش_نگذارید و به طرف ‏در حرکت میکنند.
آقای دعایی که خیلی ناراحت شده بود میگوید:
"آقا من دیگر به بغداد نمی ‌روم".
آقای ‏خمینی پس از تامل کوتاهی رویشان را به طرف دعایی برگردانده و می گویند:
"وظیفه شرعی‌ به تو میگوید که بروی و بدون اینکه منتظر پاسخ شوند از اتاق بیرون میروند..."
در مسیر بازگشت به شورای ‏انقلاب، آقای دعایی در حالی که گریه میکرده است میگوید:
"به خدا قسم او (صدام) ‏حمله خواهد کرد و هیچکس کاری نمی‌تواند بکند!!"
مدتی بعد عراق به ایران حمله کرد.""
تاریخ_معاصرایران https://t.me/joinchat/AAAAAEEhqxx3Z00nJrdwFg

This comment was minimized by the moderator on the site

پیش بینی‌های سردار سرلشکر دکتر محسن رضایی در جریان حمله ارتش آمریکا به عراق در سال ۱۳۸۲
[آغاز نقل قول مستقیم] «روزی که صدام چون موش به سوراخش خزید ۲۱ روز از حمله آمریکا میگذشت .
اگر ۲۵ روز به غقب برگردید در آرشیو سیما گفتگو های هرشب سران نظامی ایران و تحلیلشان از جنگ میتواند برای ثبت در تاریخ جالب باشد.
محسن رضایی ۵روز مانده به حمله: بنظرم صدام یک جنگ فرسایشی چندین ساله را با آمریکا خواهد داشت و عراق برای آمریکا ویتنام دیگری خواهد شد.
دو روز مانده به حمله وپیام جورج بوش به جهان: صدام و دو پسرش تا ۴۸ساعت فرصت دارند خاک عراق را ترک کنند ومانع از جنگ شوند.
محسن رضایی در همان برنامه:
تهدید آمریکا توخالی ست و مصرف داخلی دارد.
محسن رضایی لحظاتی پیش از حمله (روز اول ): آمادگی عراق در مقابل آمریکا در حدی هست که آمریکا بعد از چند روز به سازمان ملل رجوع کند.
محسن رضابی روزسوم حمله: باید دید چرا همه نیروهای عراق وارد عمل نشده اند از روی تاکتیک است یا برای تحریک نکردن امریکاییان
مجری برنامه: ولی اینجا دیگر مرگ و زندگی است چرا باید به نیروهایش بگوید وارد نشوید!
روز چهارم در حالیکه امریکاییان از کویت و صحرای عربستان تا ۱۰۰کیلومتر داخل شده اند و بیش از ۱۰۰ فروند هواپیمای عراق بدلایل نامعلومی در فرودگاه های ایران بزمین نشسته اند محسن رضایی: سرعت ورود آمریکا بیش از پیش بینی ها بوده کار صدام تمام است .
روز ششم حمله خبرگزاری ها از پاتک عراق و گیر افتادن آمریکایی ها در حلقه محاصره U خبر دادند محسن رضایی:
مهندسان عراقی توانستند تمام نقشه های آمریکا را بر آب کنند.
روز هشتم محسن رضایی: پیش بینی میکردیم که آمریکا در باتلاق عراق گیرکند.
در حالیکه خبرگزاری ها داشتند از پیشروی ناگهانی امریکایی ها و عبور از بصره و کربلا خبر میدادند.
روز یازدهم مجری سیما:
بنظر میرسد نیروی هوایی عراق کلا به ایران آمده اند.
محسن رضایی: ممکن است فرمانده هوایی عراق جاسوس آمریکا باشد
مجری سیما: ولی صحاف سخنگو از ایران بخاطر اجازه ‌ورودهواپیماها تشکر کرده است ! پس بی اطلاع صدام نبوده.
تا روز ۱۸ ام سایر سرداران در برنامه هرشب تحلیل جنگ آمدند اما از محسن رضایی خبری نبود.
مجری سیما: کارشناسان نظامی دنیا هیچکدام پیش بینی نمیکردند امریکا بغداد را به این سرعت محاصره کند.
محسن رضایی: صدام به اردن گریخته پیش بینی ما درست درآمد!
روز ۱۹ام تلویزیون عراق الجزایر صدام را با چهره بشاش و روحیه عالی در نمایشی خیابانی میان جمعیت نشان دادند که برایش کف میزدند و خبر پاتک به آمریکایی ها و اولین ! زخمی آمریکایی هاخبر شد.
محسن رضایی: صدام تاکتیکش را در به اسارت گرفتن عمده امریکایی ها دارد پیاده میکند تا بعدا امنیت بقا خود را در معامله با آنها بدست بیاورد!
روز ۲۰ ام امریکایی ها در جنوب بغداد منتظر تسلیم صدام مکث کردند.
محسن رضایی:
صدام مامور آمریکاست و تسلیم آمریکا میشود تا نمایشی را که قرار بود باهم اجرا کنند در جنگ با ایران و آمریکا خاورمیانه را مستعمره خود کند و نتوانستند، حالا پیاده کنند!
مجری:تکلیف صدام چه میشود ؟
محسن: خب در آمریکا زندگی پنهان خواهد کرد.
روز ۲۱ در حالیکه مقاومت گارد صدام توسط ۲۰۰ سرباز آمریکا در هم می شکست ۲۰۰۰ سرباز آمریکا در میدان اصلی بغداد پرچم امریکا را روی مجسمه صدام نصب کردند جرج بوش و همه اعضای کاخ سفید در کنار چند میلیارد زنده داشتند تماشا میکردند، بجز شبکه الجزایر.
لحظانی بعد جرج بوش دستور پایین کشیدن پرچم امریکا و جایگزینی با پرچم عراق را به فرمانده اشان در مرکز بغداد را صادر کرد.
امریکایی ها به مغازه های اطراف گفتند پرچم عراق میخواهند بعد در حالیکه امریکا یی ها از چند نفری که پرچم عراق آوردند خواستند بالا بروند و نصب کنند عده ای از عراقی به دور بولدوزر امریکایی جمع شدند و به تخریب مجسمه صدام کمک کردند.
محسن رضایی دیگر تا روز ۳۰ام حمله به برنامه نیامد اما در روزنامه ای گفته بود :
خدا کار ناتمام مارا تمام کرد و صدام به سزای عملش رسید.» [پایان نقل قول مستقیم}

This comment was minimized by the moderator on the site

رادیکال| محمد درودیان، پژوهشگر تاریخ جنگ، در گفت‌وگوی ویدئویی با #اعتمادآنلاین (۱):

نسل کنونی از مساله جنگ یک پیش‌فرض دارد که اگر ما آن را در روایت‌هایی که می‌کنیم اصلاح نکنیم، ارتباطش با جنگ و این تجربه تاریخی برقرار نمی‌شود
جنگ از تمامیت ارضی و هویت ایران و ایرانیان دفاع کرده است
امام می‌گفت «جنگ»، آقای منتظری «تحمیلی» را به آن اضافه کرد
امام به آقای یزدی گفته بود به کشورهای غیرمتعهد بگویند که اعلام کنند صدام متجاوز است، من اعلام می‌کنم جنگ را تمام کنیم
زمانی صدام را متجاوز اعلام کردند که به کویت حمله کرد
اگر صدام پس از اتمام جنگ در راستای منافع آمریکا و اسرائیل اقدام می‌کرد هرگز متجاوز اعلام نمی‌شد
صدام با اشاره آمریکایی‌ها به ایران حمله نکرد
صدام در نامه‌ای به امام گفته بود: ما هم مثل شما هستیم
صدام پیش از ماجرای اشغال سفارت آمریکا در تهران قصد حمله به ایران داشته و این خبر را رئیس ایستگاه سیا به آقای ابراهیم یزدی می‌دهد/ اعتمادآنلاین
مشروح این گفت‌وگو را #اینجا_ببینیم و بخوانیم: https://etemadonline.com/content/435210 @EtemadTV

This comment was minimized by the moderator on the site

علوی تبار در گفت و گو با صبح ما مطرح کرد: درگیری میان ایران و عراق اجتناب ناپذیر بود/ آمریکایی ها به «چمران» و «یزدی» حمله قریب الوقوع عراقی ها را خبر داده بودند

صبح ما- گروه سیاسی: علیرضا علوی تبار، عضو شورای سیاسی مجمع ایثارگران در گفت و گو با صبح ما درباره چرایی به کارگیری اصطلاح «دفاع مردمی» برای جنگ ایران و عراق گفت:
شاید به دلایل متعددی بتوان عنوان دفاع مردمی را برای این جنگ اطلاق کرد. یکی به دلیل انگیزه حمله حزب بعثی به ایران که در واقع تنها تهدید حکومت ایران محسوب نمی شد، بلکه تمامیت ارضی کشور و حاکمیت ملی ایران را نیز هدف گرفته بود.
اگر به بیانیه ای که شورای امنیت ملی عراق منتشر کرده، توجه کنید و یا کتابی که طارق عزیز نوشته است و همین طور مسائل دیگر، متوجه خواهید شد که انگیزه حمله به ایران تنها تضعیف حکومت ما نبوده است. بلکه میخواستند بخش هایی از ایران را جدا کنند. در واقع به دنبال تجزیه خاک ایران بودند تا یک جور تضعیف قومیت فارس در مقابل قومیت عرب اتفاق بیفتد.
بعثی ها سعی داشتند اختلاف بین ایران و عراق را تبدیل به دعوایی قومیتی-نژادی کنند. لذا باید توجه داشت که انگیزه حمله عراق به ایران در واقع تنها متوجه حکومت نبود، بلکه مسأله ملی بلند مدت ایران و مردم را هدف قرار داده بود.
به همین دلیل واکنشی که در مقابلش انجام گرفت، یک واکنش و برخوردی مردمی بود. نیروهایی هم که در جنگ شرکت داشتند عمدتا نیروهای رسمی و نیروهایی که به طور حرفه ای نظامی شناخته می شدند، نبودند بلکه نیروهایی عادی بودند که با انگیزه دفاع از حاکمیت ملی و انقلابی که در ایران رخ داده بود، وارد جنگ شدند.
در واقع هزینه انسانی این جنگ را مردم پرداخت کردند با اینکه نظامی حرفه ای به حساب نمی آمدند. باید توجه داشت جنگ مردمی به این دلیل که غیر حرفه ای و غیر تخصصی است میتواند در مواقعی با خطر مواجه باشد .
در نتیجه هم انگیزه دشمن متوجه مردم بود و هم واکنشی که صورت گرفت برخاسته و متکی بر مردم بود. به همین دلیل می توان از جنگ به عنوان «دفاع مردمی» نام برد.
در رابطه با اظهارنظر های صورت گرفته در مورد اینکه ایران می توانست از جنگ فرار کند، اما نکرد نیز می توان گفت وقتی حزب بعث در عراق به قدرت رسید، در تعالیم خود یکسری ستیز علیه ایران را تعلیم و ترویج می کرد و در واقع به نظر می آمد که بخش هایی از ایران را اشغال شده می داند.
به نوعی معتقد بود بخش هایی از ایران متعلق به عراق است. مثل بخشی از خلیج فارس و بخش هایی که قومیت عرب در آن زندگی می کنند. در واقع بخش هایی از ایران را منطقه عربستان می دانست و معتقد بود این ها تحت ستم فارس ها هستند.و باید از این ستم رها شوند.
پیشینه ضدیت با ایران و اشغالگر دانستن ایران فقط به مقطع جنگ مربوط نمی شود بلکه پذیرش قرارداد الجزایر نیز تا حد زیادی به مناسبات قدرتی که وجود داشت بر می گشت. به نحوی که هم ایران تحت حمایت آمریکا قرار داشت و هم عراق موقعیت را برای درگیری با ایران مناسب نمی دید.
برای خواندن متن کامل این گفت و گو روی"INSTANT" بزنید: https://bitn.ir/xmTab

This comment was minimized by the moderator on the site

جنگ ماندگار؟ رحیم قمیشی

این یادداشت را به مناسبت ۲۶ مرداد ماه امسال که سی‌امین سالگرد ورود ۴۰ هزار آزاده جنگ ۸ ساله به کشور است، بنا دارم در چند قسمت به رشته تحریر در بیاورم.
روزی که هرگز در مناسبت‌های کشور آنگونه که شایسته تاریخ کشور است بدان پرداخته نشده. همانطور که به جنگ جز با شیوه‌های شعاری، حماسی و تکراری که معمولا برای نسل جدید کسالت‌آور است پرداختی صورت نگرفته. با آنکه اقتضای شرایط حاضرم اجازه نمی‌دهد به شیوه‌ای که همیشه علاقه داشته‌ام، یادداشت را با خاطرات تلخ و شیرین آن دوره توأم کنم، اما همچنان هدفم بیان مطالبی است که بیشتر به کار نسل امروز بیاید، نه تجدید خاطراتی صرفا برای سرگرمی هم‌نسلان گذشته خودم. به همین خاطر اصرار دارم چنانچه نسل غیر از جنگ، قسمت حاضر را خواند، سعی کند چند قسمت احتمالی بعدی را هم بخواند تا شاید بتواند نتیجه‌ای گرفته و با گوشه‌ای از تاریخ مهم کشورمان آشنا شود.

سؤال اصلی این نوشته؛
آیا جنگ ۸ ساله ایران و عراق، با همه عوارض تلخش و تصمیم گیری‌های اشتباه مدیریتی در خلال آن، حقیقتا جنگی بوده که در تقویم تاریخ یک کشور بزرگ و با سابقه تمدن چند هزار ساله ارزش ماندگار شدن دارد؟ و اگر دارد چرا؟ یادداشتم را با چند پرسش چالشی آغاز می‌کنم تا نشان دهم پاسخ‌هایی که غالبا در کتب درسی، بیانات مقامات و تریبون‌های رسمی، بسیاری از راویان حکومتی، به این سؤال مهم می‌دهند چقدر با حقیقت فاصله دارد!
گروه انحرافی داعش کلیپ‌هایی حقیقی پخش کرده که مبارزینش برای انجام عملیات انتحاری چه رقابت‌های هیجان‌انگیز و حماسی با یکدیگر می‌کنند، هر کدام تلاش می‌کند گوی سبقت را از دیگری در فداکاری برباید! رقابت‌هایی که بسیاری از حماسه‌های فردی جنگ ما را (بلا تشبیه) و بی‌نظیر بودن آن در تاریخ را به‌طور جدی دچار خدشه می‌کند.
چرا در جنگی که ما آن را ملی و مقدس می‌خوانیم، بسیاری از بزرگان دینی و حاکمیتی کشور از اعزام فرزندان‌شان و یا حضورشان در نبردها جلوگیری می‌کردند؟ آقای سید احمد خمینی فرزند امام خمینی چرا در هیچ عملیاتی در خطوط نبرد دیده نشد.
فرزندان مقامات مهم کشور که همگی از رجال بسیار متعهد بودند چرا برای این امر قدسی رقابتی نداشتند؟ چهار مقام عالی آن زمان آقای منتظری جانشین رهبری، آقای خامنه‌ای رئیس جمهور، آقای رفسنجانی رئیس مجلس و بعدها جانشین فرمانده کل قوا، آقای موسوی اردبیلی رئیس قوه قضائیه و بسیار مقامات دیگر که محرکان رسمی حضور داوطلبانه مردم در جنگ بودند چرا هرگز فرزندان پسر خود را در یگان‌های رزم و عملیات‌های سخت اعزام نمی‌کردند، و اگر هم بعضا حضوری داشته‌اند چرا خبر مجروحیت یا شهادتی از آنها شنیده نشد؟ در عملیات‌هایی که نیمی از نیروها صدمات جدی می‌دیدند و همان زمان پر کردن جبهه واجب (کفایی) اعلام شده بود.
همان زمانی که در خانواده ۵ پسره ما (بالای ۱۵ ساله) همزمان هر ۵ نفر در جبهه بودیم.
قطعا اگر فرزندان آن مقامات در خطوط درگیری بوده‌ و من بی خبر مانده‌ام حتما اصلاح می‌کنم.
مراجع مهم تقلید نظیر آقایان اراکی، نجفی مرعشی، گلپایگانی، شریعتمداری، مکارم شیرازی، لنکرانی، صافی، نوری همدانی صانعی و بسیاری دیگر که در پیام‌هایشان شهادت دیگران را تبریک (تبریک و تسلیت -لفظی متداول در آن دوره-) می‌گفتند، آیا هیچکدام فرزند یا نوه‌ای در سن اعزام به جبهه نداشته‌اند؟!
اگر داشته‌اند چرا این امر مبارک را به فرزندان خود توصیه یا الزام دینی نمی‌کرده‌اند؟
و پرسش مهم و آخرین این یادداشت؛
اگر به فرض همین امروز کشوری برای تصرف شهرهای ترکیه حمله کند، آیا مردم ترکیه از پنجره‌هایشان تنها نگاه خواهند کرد یا مردم ترکیه خود دست به کار شده و حتی پیش از رسیدن قوای دولتی کشورشان هر آنچه در توان دارند به نمایش می‌گذارند؟ و برای پشتیبانی نیروهای نظامی‌شان بسیاری از مردم داوطلبانه وارد می‌شوند؟!
من بنا ندارم در ادامه به تک تک این پرسش‌ها و بسیار پرسش‌های دیگری که در ذهن هم‌نسلان خودم وجود دارد حتما پاسخ بدهم، اما علاقه دارم دیدگاه خودم را با تاکید بر جمعیت ۴۰ هزار نفری اسرای ایرانی، و نقش آنها در جنگ سعی می‌کنم بیشتر بنویسم، و البته با بیان واقعیات کوتاهی از متن جنگ.
و اگر بتوانم بگویم چرا جنگ ۸ ساله (۱۳۵۹ - ۱۳۶۷) واقعا ارزش ماندگاری در تاریخ این سرزمین را دارد؟
آیا مقامات ما، هنرمندان ما، ادیبان ما، تاریخ نویسان ما، از دریچه صحیح وارد این موضوع شوند؟
وجه مهم جنگ چه بوده که همچنان با گذشت سی سال از آزادی، اسرا مفقود مانده است؟
پی‌نوشت و اصلاحیه:
با تذکر دوستان، ظاهرا در مورد فرزند آقای منتظری (سعید) و همچنین یکی فرزندان آقای هاشمی (یاسر) که در جنگ جانبازی و مجروحیت هم داشته‌اند دچار اشتباه شده‌ام، همینطور فرزند آقای خوینی‌ها و حضور یکی از فرزندان رهبر انقلاب در جبهه.
با عرض پوزش از خوانندگان دقیق و منصف کانال
جنگ ۸ ساله جنگی نبوده که با گذشت چند دهه و یا گذشت یک یا دو نسل بشود آن را به فراموشی سپرد، اما نه به دلایلی که امروز در تریبون‌ها گفته و یا تبلیغ می‌شود.
به طور فشرده چهار موردی را که بسیار به آنها استناد می‌شود را از نگاه خودم رد کردم. ارزش‌های مهم جنگ ما با حماسه‌هایی چون با نارنجک رفتن زیر تانک یک فرد، و یا ورود یک فرد شجاع به میدان مین برای راه باز کردن، و پیدا شدن پیکر سالم یک شهید با گذشت چندین سال نبوده، و البته این‌ ارزش‌ها در جای خود مهم هستند.
جنگ ما یک امر قدسی و یک تکلیف دینی نبوده و گر نه علما و اطرافیان‌شان همان‌طور که قبلا اشاره کردم باید از پیشگامان حضور می‌بودند. آیا از پیشگامان بودند؟ من بی خبرم.
حاکمیت ناقص موجود آن زمان هرگز امکان دفع چنان تهاجمی را نداشت. نهایتا اینکه ورود مردم در حمایت از نیروهای نظامی شاید در هر کشوری اتفاق می‌افتاد و پدیده ویژه‌ و خارق‌العاده‌ای نبوده. در جای خود حتما به این ارزش مهم بیشتر خواهم پرداخت.
اینکه ادعا کنیم جنگ ما جنگی دینی یا مقدس (با اصطلاح رایج امروزی) نبوده انکار انگیزه‌های خدایی غالب اعزام شوندگان نیست، بلکه بیان یک واقعیت مهم است، هیچکس منتظر این نبود تا مرجع تقلیدش بگوید "برو جبهه" بلکه این مردم بودند که نگاه طلبکارانه‌ای داشتند که چرا مراجع و سخنران‌ها و آنها که ادعای امام‌حسین (ع) را داشتند و منتظر لبیک به ایشان بودند بسیاری‌شان نمی‌آیند!
با توجه به استقبال از یادداشت قبلی و حواله شدن اتهام‌های سنگین اینکه من از جنگ هیچ نمی‌دانم و اغراض شخصی در نوشته‌هایم دارم! انگیزه‌هایم بیشتر شد قسمت انکار روایت‌های مشتبهان جنگ را ادامه بدهم، و بگویم چقدر در روایت حقایق جنگ کوتاهی شده. این دِینی است به گردنم.
آیا مدیریت جنگ ۸ ساله آن را افتخاری ماندگار کرد؟ آیا تاکتیک‌های جنگی، ما جهانیان را به شوک فرو می‌برد؟
به نظرم به هیچ وجه!
نزدیک به یک سال اول جنگ، بد یا خوب، آقای بنی‌صدر (رئیس جمهور وقت) اختیار فرماندهی کل قوا را با تفویض امام بر عهده داشت. فرماندهی واحد و قاطع از اولین شروط هر جنگی است، اما همان‌ها که بعد از عزل بنی‌صدر ادعا کردند تبعیت از فرماندهی جنگ یعنی تبعیت از خدا، برای تصمیمات او تره هم خرد نمی‌کردند! او ضمن آنکه فرماندهی را بر عهده داشت متهم بود نیروهای انقلاب را از پشت خنجر می‌زند!
مهم نیست این ادعا صحیح بوده یا نه مهم وقت زده شدن این اتهام‌هاست!
گاه برای نشان دادن ناکارآمدی مدیریت جنگ برخورد دو یگان خودی به هم را مثال می‌زنند در حالیکه این اتفاقات ناخواسته در هر رزمی ممکن است اتفاق بیفتد، اما...
وقتی دو یگان مهم رزم کشور کمترین اعتماد و هماهنگی را با هم داشته باشند چطور ممکن است جنگی به سرانجام خوش برسد؟
سپاه و ارتش
اولی خود را فرزند انقلاب می‌دانست و دومی مثل یک توبه‌کار و فرزند خوانده باید عمل می‌کرد!
البته که در رده‌های پایین شاید این اختلافات خود را کمتر نشان می‌داد، اما در رده‌های بالا، اکنون که سه دهه از جنگ گذشته باید اعتراف کرد هرگز اعتماد لازم برقرار نشد. این ضعف کوچکی نبود.
هر کدام منتظر بود دیگری در عملیاتی که مستقل برنامه‌ریزی کرده سرش به سنگ بخورد تا نفسی بکشد و بگوید نگفتم این شیوه جنگ نیست!
می‌دانم بخاطر بیان این واقعیت باز حملاتی به نوشته‌ام خواهد شد اما آنچه واقعیت داشت همین بود. ما دو نیروی بزرگ در کشور داشتیم که به جای تکمیل یکدیگر بسیار اوقات چه در تخصیص امکانات، چه انجام ماموریت و چه در تصمیمات مهم، بسیاری از نیروی یکدیگر را بدون دخالت دشمن خنثی می‌کردند!
و مدیریت عالی کشور نه تنها در زمان جنگ که شاید فرصت ترمیمی وجود نداشت تا امروز نیز نتوانسته راه‌ حلی برای این مشکل مهم بیابد؛
دو نیروی زمینی، دو نیروی هوایی، دو هوانیروز، دو یگان توپخانه، دو یگان زرهی، دو سامانه پدافند هوایی در یک کشور، با بودجه‌های سنگین جداگانه هزاران توجیه. و عملا ضعف مدیریت عالی.
موضوع بعد را تنها به آن اشاره می‌کنم؛
آذر ۱۳۶۰ عملیات بزرگ و موفقیت‌آمیزی صورت می‌گیرد برای فتح بستان و منطفه غرب خوزستان، نامش می‌شود "طریق‌القدس" راه قدس!
مهمترین عملیات ایران برای فتح غرورانگیز خرمشهر، ولی نامش می‌شود "الی‌بیت‌المقدس" بسوی بیت‌المقدس!!
آیا مدیران جنگ نمی‌دانستند جنگ چیست؟ نمی‌دانستند حتی با گرفتن عراق راهی برای جنگ با اسرائیل وجود ندارد.
و آیا نمی‌دانستند راه‌حل‌های این جهان جنگ نیست.
به اعتقاد من نه!
۳۵ سال گذشته، اما جزییات صورتش را فراموش نکرده‌ام. نیازی به توصیف ندارد، دیروز که عکس صورت خندان حسین پناهی را دیدم، یادم آمد فتوکپی او بود.
صورت کشیده، چانه بلند، لب‌های نازک، دو استخوان دو طرف فک بالایش بیرون زده، و‌ چشم‌هایی که نمی‌شد مستقیم نگاهش کرد. لاغر اندام، متواضع و بسیار خجالتی.
انگار حسین پناهی را ۲۰ ساله کرده فرستاده باشند جبهه. من فقط همان نصفه‌شب دیدمش و حتی اسمش را هم که پرسیدم نفهمیدم چه جواب داد، یعنی چیزی گفت ولی خیلی آرام، و رویم نشد به او بگویم گوش‌های من کمی سنگین است. از حرکت لب‌هایش برداشت کردم گفته "نوکر شما، رستمی".
پرسیدم اهل کجایی گفت ایذه، همین.
نوکر شما را می‌دانم گفته بود، این اصطلاح رایج بچه‌های لر خوزستان است، اما فکر می‌کنم رستمی را ذهن خودم ساخت. می‌گویم چرا.
قرار شده بود آن شب خاکریز سمت راست قسمت شمالی منطقه فاو، که در بدترین منطقه درگیری و در جایی معروف به کارخانه نمک عراق بود را، هم چند صد متری جلو ببریم و هم کاملش کنیم. یعنی آن را می‌خواستیم بچسبانیم به اروند رود. خاکریز سد خاکی بود که در خط اول زده می‌شد تا نیروها در پناه آن کمتر صدمه ببینند و بتوانند سنگر بسازند، اما همیشه سازنده خاکریز در معرض بیشترین خطرها بود.
تاکید کرده بودند حتما همان شب که هم نور ماه زیاد بود و هم آتش عراق خیلی سنگین این کار باید بشود!
از قرارگاه‌های بالا گفته بودند در چند روز آینده کنفرانس غیر متعهدها قرار است برگزار شود، نمی‌دانم کدام کشور، شاید مالزی، کوالالامپور، چه فرقی می‌کرد. گفته بودند وزیر خارجه ما، شاید هم، مقام بالاتری که می‌خواهد شرکت کند و خواسته‌اند عملیاتی سریعا طراحی و اجرا شود تا نماینده ایران بتواند سخنرانی‌اش را محکم‌تر و از موضع بالاتر از عراق ایراد کند.
ما که نمی‌دانستیم کنفرانس غیرمتعهدها یعنی چه. پیش خودمان تصور می‌کردیم الان در کنفرانس به این‌مهمی گوش صدام را می‌پیچانند و می‌گویند حالا که ایران باز هم به بصره نزدیک شد فوری غرامتش را می‌دهی و تا بغداد راه را برایش باز می‌کنی و هر کجا خواست می‌گذاری برود!
اصلا نمی‌دانستیم آنجا عده‌ای بیکار جمع می‌شوند، نوشیدنی‌ای به هم می‌زنند و می‌نوشند، و دو کشور را به شکل مسخره‌ای دعوت به خویشتنداری می‌کنند و می‌روند تا سال بعد... نمی‌دانستیم کنفرانس غیر متعهدها یک کنفرانس تشریفاتی است. برایمان جا انداخته بودند آقای ولایتی یا نخست‌وزیر یا رئیس جمهور اگر می‌روند حتما باید با اقتدار سخنرانی کنند.
برای همین قرار شده بود در چندین جبهه عملیات‌هایی همزمان صورت بگیرد و بعدها نامی هم برایش انتخاب کنند و تبلیغ خوبی رویش صورت بگیرد. و‌گفته شود عملیات موفقیت آمیزی شده و بزودی رژیم عراق برای همیشه سرنگون می‌شود.
در منطقه ما کوچکترین اقدام انجام می‌شد.
اما پسرک، راننده لودر بود. از این لودرهای کاترپیلار زرد رنگ قشنگ، که البته بخاطر استتار تمامش را گل‌مالی کرده بودند. پسرِ کم رو از بچه‌های جهاد سازندگی بود و فقط برای همان نیمه شب به ما معرفی شده بود.
کار پشت لودر در خط اول، آن هم در منطقه جنگی واقعا کار سختی بود. راننده در اتاقک شیشه‌ای، سه متر بالاتر از سطح زمین باید می‌نشست، بدون هیچ حفاظی، جایی که هیچ خاکریزی هم نداشت، و کارش را باید انجام می‌داد، آن هم با صدای گوشخراش لودر که می‌دانستیم عراق را به‌شدت حساس می‌کند.
یک ساعتی که تا ساعت ۱۲ نیمه شب فرصت بود، قرار بود برایش دقیقا مشخص کنم تا کجا خاکریز را باید بکشد، و چقدر بلندی باید داشته باشد، و اینکه نباید بترسد، و خیالش را راحت کنم من و چندین نیرو‌ کنارش هستیم، اما به جز این‌ها پسر جوان آن‌قدر خجالتی بود که نتوانستم هیچ ارتباط دیگری با او برقرار کنم. فقط با هر توضیحی با همان سر پایین افتاده می‌گفت "می‌دانم، باشه"
یک‌ کنسرو ماهی هم که برایش باز کردم تا با نان بخورد و جان بگیرد را به اصرار خورد، و سر ساعت ۱۲ نشست پشت فرمان لودر، همان بالا، که چهار طرفش فقط شیشه بود.
با روشن شدن لودر و شروع به کارش، از چپ و راست بود که گلوله می‌آمد و خمپاره پشت خمپاره. راستش تا آن موقع اصلا نمی‌دانستم یک نوع لودرهایی هم هست که نظامی هستند و راننده درونش قرار می‌گیرد و حتی گلوله و ترکش در آن اثری ندارد. ما همیشه با همین لودرها کار کرده بودیم. از بس بچه‌های جهاد، از بس جوان‌هایی مثل رستمی دل و جرات داشتند.
و از بس بخاطر تحریم‌ها و بی پولی کشور ما نمی‌توانست از آن لودرها بخرد.
پسر جوان وسط آتش بی وقفه مثل شیر کار می‌کرد، اصلا انگار نمی‌دید چقدر آتش سنگین شده. دو سه بار خودم را به زحمت به بالای پله‌های لودر رساندم و ازش خواستم کمی کار را تعطیل کند تا آتش دشمن کم شود. اما با هر بار خواهشم و با یک وقفه کوتاه می‌گفت چیزی نمانده. می‌پرید بالا و با همان ده‌ها دنده‌ای که در اتاقکش بود چنان ماهرانه شروع به کار می‌کرد که باورم نمی‌شد.
اصلا فکر نمی‌کردم جوان نحیف روستایی این همه دل داشته باشد.
کاری که فکر می‌کردیم سه ساعت طول بکشد ظرف یک ساعت و نیم داشت تمام می‌شد. من در پناه خاکریز جایم امن بود ولی خیلی ترسیده بودم، اما جوان ایذه‌ای آن بالا عین خیالش نبود.

چیزی از کار باقی نمانده بود که ناگهان صدای انفجار مهیبی بلند شد، خمپاره سنگینی خورده بود دو سه متری لودر.
صدای شکستن شیشه‌های لودر دل همه‌مان را ریخت. لودر هم از حرکت ایستاد،
گرد و غبار خمپاره که خوابید دویدم بالا.
دیدم زنده است، پرسیدم چه شد؟ گفت چیزی نشد!
در تاریکی که دیده نمی‌شد، اما دستش روی شکمش بود و توانستم خون را لابلای انگشت‌هایش ببینم.
چند ترکش خورده بود پایین سینه‌اش، صورتش هم خونی بود، گفتم تو همه جایت ترکش خورده، گفت نه! اینها شیشه است که خورده به صورتم.
اصرار می‌کرد بگذارم ۵۰ متر باقیمانده از آن هزار متر خاکریز را کامل کند.
هنوز متوجه نشده بود چندین جای لودرش هم ترکش خورده، و آب و روغن و سوختش دارد شُر می‌کند.
همانطوری تلاش هم می‌کرد لودر را براند، اما لودر نمی‌رفت...
با کمک بچه‌ها آوردیمش پایین، دیدیم پاهایش هم ترکش خورده‌اند، بدنش گرم بود و شاید نفهمیده بود.
دیدم دارد بیحال می‌شود. گفتم سریع ببرند بیمارستان صحرایی.
رفت بیمارستان. من فردایش هر چقدر پیگیری کردم ببینم راننده لودر جوانی خوش تیپ، بچه روستاهای ایذه، مؤدب، کم حرف و شجاع که زخمی بوده و آوردند بیمارستان زنده ماند؟
می‌گفتند دیشب کلی مجروح آوردند، اسمش؟ می‌گفتم، رستم... شاید هم رستمی، شاید هم سهراب!
نمی‌دانم اسمش را خیلی آرام گفته بود.
ولی خیلی نترس بود، مثل رستم و سهراب...
می‌گفتند نداشته‌ایم! آنها اسم و فامیل شناسنامه‌ای می‌خواستند و من نمی‌دانستم!
همان نیمه شبی که رستم‌مان را بردند عقب، قرار شد دور تا دور لودر را با گونی بپوشانیم، فردا صبح عراق تکه تکه‌اش نکند و شاید بتوانیم از منطقه خارجش کنیم.
قبل از اینکه گونی‌ها به اتاقک برسد رفتم داخلش ببینم چیزی از پسر ایذه جا نمانده،. هیچ چیزی نبود. فقط شیشه‌ خُرده‌های خونی که همه جای اتاق لودر پخش شده بودند، و روی صندلی لودر که جوی خون بود.
دستمال سفیدی هم کنار صندلی لودر روی زمین.
دلم می‌خواست خون‌هایش را جمع می‌کردم، می‌ریختم داخل دستمال سفید، می‌رساندم دست همان هیأت دیپلماتیک ایرانی، وزیر خارجه، یا هر مقامی که می‌خواست برود لابد کوالالامپور...
می‌گفتم نمی‌خواهد با اقتدار سخنرانی کنی، نمی‌خواهد بگویی ما صد متر دیگر به بصره نزدیک‌ترشدیم، نمی‌خواهد بگویی ما همه دنیا را به چالش می‌کشیم، نمی‌خواهد بگویی ما بصره را هم با گلوله و با فدا کردن بچه‌ها می‌گیریم.
همین دستمال سفید خونی را نشان‌شان بده و بگو به‌خدا ما ملت صلح دوستی هستیم، ما اهل جنگ نبوده و نیستیم، جوان‌های ما از خون بدشان می‌آید، ما بیشتر از حقوق‌مان که نمی‌خواهیم. ما می‌خواهیم دیگر کسی به ما تجاوز نکند!
ما جوان‌هایمان را برای آبادانی کشورمان می‌خواهیم، برای آینده کشورمان
ما نمی‌خواهیم صدایمان را بلند کنیم!
ما نمی‌خواهیم یک تنه همه دنیا را عوض کنیم.
اصلا چه کسی گفته دنیا همه‌اش باید عوض شود!
و مگر می‌شود سخن حق در جهان شنیده نشود.
اما به نظرم فردایش سخنرانی محکمی شده بود. دیپلماسی از جنگ مدد گرفته بود تا بتواند روی دشمن را کم کند، تا بتواند همه را بترساند!
به نظرم دیپلماسی ما هرگز نمی‌خواست جنگ زودتر تمام شود.
برایش مهم بود ما در دنیا مقتدر جلوه کنیم.
شاید با صد شهید بیشتر، شاید با پانصد شهید، یا هزار شهید دیگر...
چه اهمیتی داشت!
هنوز نمی‌دانم راننده لودر آن شب زنده ماند یا نه!
فقط اگر کسی را اطراف ایذه دیدید روی تراکتور یا لودری کار می‌کند، تند تند هم کار می‌کند، صورتش شبیه حسین پناهی است، کم روست و خیلی امیدوار، بدانید خودش است، حتما آثار ترکش هنوز روی شکمش هست. می‌دانم نمی‌گذارد کسی ببیند.
دلم می‌گوید او آن شب زنده ماند.
عملیات طراح، عملیات تپه‌های الله اکبر، عملیات شکستن محاصره سوسنگرد، عملیات منطقه نورد، دهلاویه، سویدانیه، هویزه، همه اینها نمونه‌هایی از عملیات ماه‌ها و سال اول جنگ بود، اما سال‌های بعد، عملیات‌ها می‌شوند طریق‌القدس، بیت‌المقدسِ یک، دو، سه تا ده، کربلای یک تا شش، و طرح شعار مهم راه قدس از کربلا می‌گذرد!
قبلا تصور می‌کردم تصمیم برای ورود به خاک عراق با عنوان تنبیه متجاوز یا باز کردن راه کربلا، همه‌اش در یک تصمیم‌گیری فشرده و سخت، بعد از آزادی خرمشهر و قبل از عملیات رمضان یعنی در خرداد و تیر سال ۱۳۶۱ (۲۰ ماه پس از آغاز جنگ) گرفته شده.
عملیات رمضان در مرداد سال ۶۱ دو ماه پس از عقب‌نشینی عراق به مرزهای بین‌المللی با شکستش در خرمشهر صورت گرفت، عملیاتی سخت که همه‌ی تلاش نیروهای ایران برای ورود به خاک عراق با ناکامی مواجه شد.
اما من امروز در بررسی‌های خودم به شک افتاده‌ام، تصمیم ورود به خاک عراق از قبل گرفته شده بوده!
"جنگی که عراق آغاز کرده بود، بهترین فرصت برای پیش‌بردن اهداف جهانی، منطقه‌ای و ایدئولوژیک نظامی بود که با پیروزی انقلاب قدرت گرفته بود و اهدافش در چارچوب مرزها تعریف نمی‌شد، و «جنگ یک نعمت بوده»"
می‌دانم این ادعای بزرگی است، ولی امیدوارم پاسخش را بعدها دریافت کنم و متوجه شوم اشتباه کرده‌ام!
سقوط صدام از آرزوهای نظام ایران بوده، حالا بهانه دستش بود. امکان حمله به اسراییل از اهداف سیستم حاکم و انقلابیون بود، حالا بهانه دستشان بود. سپاهِ انقلابی فرصتی باید پیدا می‌کرد تا سازمان خود را با توانایی‌های بالا و قابلیت اثرگذاری حداقل در منطقه افزایش دهد، و حالا جنگ همه این امکان‌ها را در اختیارشان گذاشته بود! پایان زودهنگام جنگ و عقب‌نشینی عراق به پشت مرزها همه این فرصت‌ها را می‌سوزاند.
آزادی کشور از دست متجاوز دیگر هدف‌ نبود، و جنگ نباید زود تمام می‌شد. برای اهدافی مقدس و بلندپروازانه‌.
بطور خلاصه می‌شود گفت طولانی‌تر شدن جنگ منافعش برای قسمت‌هایی در کشور بیشتر از پایانش بود، و فکر پایان سریع جنگ در دایره دیپلماسی آن زمان، و بین تصمیم‌گیرندگان اصلی جایی نداشت و طرفداران آن نظریه به فوریت اَنگ سازشکار می‌خوردند.
و این تفکر برای یک کشور جوان و تازه انقلاب کرده مثل یک سم عمل می‌کرد.
به‌ویژه اگر پدیده مهم زیر را به آن اضافه کنیم؛
چرا تمام عملیات‌های مهم ایران نیمه شب آغاز می‌شدند؟
چرا استتار و اختفا در همه عملیات‌ها حرف اول را می‌زد؟
چرا امواج فشرده انسانی مهمترین برگ برنده ما در جنگ شده بود؟
چرا تبلیغ شهادت و رسیدن به بهترین امکانات در آن دنیا، ارزشش از پیروزی بیشتر تبلیغ می‌شد؟
چرا بدون اعزام رسمی ده‌ها هزار نیروی داوطلب هیچ عملیات مهمی طراحی و اجرا نمی‌شد؟!
همه این چراها پاسخش یکی است؛
تاکتیک جنگی ایران مبتنی بر همین چند اصل ساده بنا شده بود؛
حمله با امواج انسانی در نیمه شب و با اختفای کامل و تثبیت مواضع با تاکید بر مقاومت هر چه بیشتر همان نیروهای مظلوم و اینکه دادن صدها و هزاران شهید برای یک هدف ولو متوسط عالی ارزیابی می‌شد!
به عبارتی نیروی انسانی ارزان و بی‌توجهی به اصول پیچیده و متنوع جنگ.
سال‌ها بعد وقتی آمریکا تهاجمش را به عراق در روز روشن، با کمترین تلفات و با اعلام رسمی و قبلی به انجام رساند چشم‌های رزمندگان قدیمی گرد شده بود!
مگر می‌شود؟
بله می‌شد!
توضیحی ضروری
آنچه در این سری یادداشت‌ها که بر خلاف گذشته تحلیل وار، شروع به نوشتن کرده‌ام، با مقدمه‌ای نسبتا طولانی توأم شده است.
لازم دیدم این توضیح ضروری را بدهم، که من هنوز در مرحله بیان ابهامات و سؤالاتی کمتر پرسیده شده در زمینه جنگ هستم.
در واقع هنوز در مرحله زدودن آنچه به عنوان جنگ در ذهن جوانان کاشته شده و از دید من شایسته تاریخ جنگ و عظمت آن نبوده هستم. قطعا در مراحل پایانی خواهم گفت چرا جنگ ۸ ساله نه تنها در ده‌ها و سده‌های اخیر، که در تاریخ بسیار بلند مدت و پر افتخار کشورمان ماندگار باید بماند.
به عبارت علما الان در مرحله "لا اله" هستم، لطفا قبل از رسیدن به عبارت "الا الله" خوانندگان علاقمند به‌ویژه دوستان جبهه‌ای و احیانا منتقد را توصیه می‌کنم حتما حوصله پیشه نمایند.
از طولانی شدن قسمت‌ها عذر‌خواهی می‌کنم. باور بفرمایید در هر قسمت بسیار خاطرات و حواشی و مستندات را حذف می‌کنم تا بتوانم در یک قسمت تلگرامی، تنها مفهوم آن را جا دهم.
تا کی فرصتی شود و با تفصیل لازم برای علاقمندان بنویسم.
متشکرم از همراهی و حوصله اعضای خوب کانال دلنوشته‌ها.
ارادتمند همه خوانندگان صبور
ابراهیم از آن بچه‌های مامان‌دوست بود، خیلی خصلت‌های زیبا و گفتنی دیگر هم داشت، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی چشم‌های زیبا و خاصی داشت، یعنی رنگ داخل چشم‌هایش را انگار ده برابر جوهر ریخته بود خدا. اما من با همین خصلت مامان‌دوستی‌ فوق‌العاده‌اش همیشه دستش می‌انداختم.
می‌گفت من سیدم، چون مادرم سید است، در حالیکه پدرش سید نبود. آنقدر خاطراتش را قشنگ تعریف می‌کرد که یک ساعت با آب و تاب همیشگی خاطره می‌گفت خسته نمی‌شدم. تعریف می‌کرد جوانی در خیابان کتکش زده بوده، رسیده خانه مادرش صورت سیلی خورده ابراهیم را که دیده گریه‌اش گرفته، دستش را برده بالا و از خدا چیزی خواسته...
می‌گفت رحیم! فردا نه پس فردا آن جوان و پدر و مادرش و دایی و عمو و عمه و خاله جمع شده بودند درِ خانه ما با گریه و زاری، به پای مادر سیدم افتاده بودند.
تو را بخدا نفرینت را بردار، پسر ما اشتباه کرده، اما نفرین تو همه ما را دارد بدبخت می‌کند...
ابراهیم نفسی تازه می‌کرد و با همان غرور نوجوانی‌اش می‌گفت می‌دانم باورتان نمی‌شود ولی مادرم یک چیز دیگری است! و باز "مادرش و معجزاتش"
عاشقش بود.
آن روز بعد از ظهر (زمستان ۱۳۶۳) وسط عملیات سنگین فشار بسیار زیادی را تحمل می‌کردیم، بچه‌ها مثل برگ خزان زمین می‌افتادند، تانک‌ها و نفربرهای عراق آمده بودند ۵۰۰ متری ما می‌رقصیدند، گلوله‌های مستقیم‌شان نمی‌گذاشت سرمان را از خاکریز بالا ببریم. هر دقیقه هم فاصله‌شان کمتر می‌شد. با بیسیم مرتب وضع خراب را گزارش می‌کردیم؛ که پنجاه تانک روبروی ماست و ما پنجاه نفر هم نیستیم! اما دستور یکی بود باید مقاومت کنید. نیروی کمکی می‌فرستیم! نیرویی که نمی‌دانم چرا نمی‌رسید.
وسط دود و آتش و تیر و ترکش ناگهان دیدم دو جثه کوچک با کله‌هایی پر خاک از سمت تانکهای عراقی با دو قبضه آرپی‌جی پریدند بالای خاکریز و آمدند بین نیروهای ما. عراقی نبودند. نگاه کردم "ابراهیم چفقانی" بود و سالمی. یادم نیست علیرضا بود یا محمدرضا، هر دو برادرها به فاصله کمی بعداً شهید شدند.
ابراهیم تا مرا دید پرید توی بغلم. از خوشحالی می‌خواست گریه کند. می‌گفت - نگه‌شان داشتیم! نگه‌شان داشتیم.
راست می‌گفت. دو بچه نوجوان وسط روز، نمی‌دانم با چه شجاعتی رفته بودند تا سی چهل متری تانک‌ها و نفربرها و اولین خودرو نظامی عراقی را زده بودند و هنوز دودش در حال برخاستن بود.
باورم نمی‌شد اما کار غیرممکنی را کرده بودند. حق داشتند آنطور به هوا بپرند و بیایند پایین.
ساعت‌ها زره‌پوش‌های عراق نزدیک‌تر نشدند. گر چه آتش‌شان همچنان ادامه داشت و هر ساعت یک قایق مجروح و شهید باید می‌فرستادیم عقب‌.
ابراهیم چفقانی هم مثل سالمی در عملیات کربلای چهار شهید شد، خیلی مظلومانه.
فردای آن روز یک اکیپ موشک‌انداز از بچه‌های ارتش آمدند در همان خط. هنوز تانکها می‌رقصیدند و گاه خودشان را تا صد متری ما نزدیک می‌کردند.
گروه ارتش یک جیپ داشت و ده دوازده موشک تاو.
با آرامش نقطه‌ای را انتخاب کردند و با مهارت شروع کردند به شلیک. با هر شلیک یک تانک غول‌پیکر عراقی برجکش هوا می‌رفت. ما ناباورانه نگاه می‌کردیم.
با دوازده موشک تاو دست‌کم ده تانک را جزغاله کردند و پرسنل تانک‌های باقیمانده بودند که آنها را رها می‌کردند و فرار می‌کردند.
دو روز بعد با رسیدن زره‌پوش‌های جدید عراقی، وقتی کل جمعیت ما از یک گردان به یک قایق ده پانزده نفره رسیده بود گفتند مقاومت بی‌فایده است
-برگردید عقب
به قول خودشان عملیات شد "عدم‌الفتح!" شاید هم شد عملیات فریب!
ولی من و همه بچه‌ها آن روز بعد از پنج سال جنگ اولین بار (و آخرین بار) بود که موشک تاو را در جبهه می‌دیدیم. یک جیپ کوچک که بار سه گردان و صدها شهید و‌ مجروح را برمی‌داشت.
من خیلی خوشحال بودم، شلیک‌های تاو را می‌دیدم و البته اشک‌ حسرت هم از چشم‌هایم جاری بود. شک نداریم ابراهیم و سالمی هم همینطور بودند.
لطفا فیلم‌های جنگی ایرانی را که می‌بینید به کل فراموش کنید.
از سال دوم جنگ تانک‌های تی ۷۲ عراق با آرپی‌جی ۷ که سنگین‌ترین سلاح نیروهای نوجوان داوطلب بود خراشی هم بر بدنه‌شان نمی‌افتاد!
بسیار اتفاقی شاید شنی آنها صدمه می‌دید، شاید از فاصله سی متری آنهم با شانس، دقیقا به سر برجک می‌خورد یا شکافی می‌خورد و صدمه نسبی به آن می‌زد، و یا فقط ترس به دل سرنشین‌هایش می‌انداخت. همین.
و دستور یک چیز بود؛
با آرپی‌جی۷ تانک‌ها را شکار کنید!
یکی از عذاب‌هایی که خداوند برای توصیف جهنم و عذاب گناه‌کاران در قرآن مثال می‌زند آن است که به آنها می‌گوییم یک شتر را از سوراخ یک سوزن رد کنید (تا مثلا از عذاب درآیید). امری غیر‌ممکن و عذاب مضاعف!
بعضی اوقات صحنه جنگ همین می‌شد.
دستور بالا بود، بالایی که گاه قدسی جلوه‌اش می‌دادند.
من همین جا آقایان محسن رضایی، علی شمخانی، و رحیم صفوی که از فرماندهان عالی جنگ بودند را دعوت به چالش ساده‌ای می‌کنم.
آرپی‌جی‌زن‌ها با کمک‌شان، حداکثر هشت گلوله آرپی‌جی در طول عملیات حمل می‌کردند، اتکای اصلی عراق به تانک‌هایش بود و اتکای ما به نیروهای پیاده. به هر کدام ۲۰ گلوله آرپی‌جی می‌دهیم و یک تانک پیشرفته عراقی غنیمتی را می‌گذاریم در فاصله ۵۰۰ متری‌شان. در شرایط غیر جنگی و آرام اگر توانستند آن تانک را منهدم کنند من تمام ادعاهایم را در مورد جنگ پس می‌گیرم!
می‌خواهم بگویم وقتی آنها از پشت بیسیم فرمان پیشروی می‌دادند آیا می‌دانستند زیر گلوله‌ها چه خبر است؟
می‌دانستند نوجوان‌هایی که ۱۰ روز هم آموزش نظامی ندیده بودند با چه تاکتیکی باید دشمن را نابود می‌کردند؟ می‌دانستند وقتی همان بچه‌ها باید پایشان را روی شانه‌های شهیدی می‌گذاشتند تا کمی بالاتر بروند و بتوانند شلیک کنند یعنی چه؟
می‌دانستند وقتی می‌گفتیم نمی‌شود، می‌گفتند باید بشود یعنی چه؟
آیا اصلا موفق شده بودند در طول جنگ گلوله آرپی‌جی هم در تاریکی شب به طرف یک تانک تی‌۷۲ عراقی شلیک کنند؟!
وقتی اسماعیل فرجوانی می‌دانست عملیات کربلای ۴ لو رفته و بچه‌ها در خطر شدید هستند با همان یک دستش رفت جلوی نیروهای غواص و اولین شهید گردانش شد حتما در دلش خیلی چیزها بوده.
وقتی مهدی باکری مثل نیروی ساده‌ای رفت خط اول درگیری و بعد از ۷۲ ساعت مداوم بی‌خوابی یک خواب آرام و شیرین از خدا گرفت می‌دانست نمی‌شود فقط از پشت بیسیم دستور داد.
وقتی ابراهیم همت با زور سرم سرپا می‌ایستاد و دیوانه‌وار از این خط به آن خط می‌رفت و التماس می‌کرد شما را جان امام بایستید، حتما امدادهایی می‌رسد، نباید کوتاه بیایید... و خودش در همان خط جلوی نیروهایش پر پر زد می‌دانست چه خبر است.
جنگ برای برخی نعمت بود. درجه، سرداری، نشان، به رخ کشیدن افتخارات و ادعا پشت ادعا... باید مثل زمان جنگ مدیریت کرد.
البته شک نیست هر حادثه بدی هم خیرهایی در خود دارد. و جنگ بسیار خیرهای بزرگ داشته که بعدا خواهم گفت.
اما آنجا که عده‌ای فدا می‌شوند، عده‌ای بهره‌شان را می‌برند، عده‌ای جانباز می‌شوند و عده‌ دیگری مدالش را به سینه می‌زنند، عده‌ای داغدار می‌شوند و عده دیگری خود را مالک میراث شهدا می‌دانند. و همان مردم را، حتی خانواده بسیاری سرداران شهید و شهدای مظلوم نوجوان را غیر‌خودی و ناآگاه معرفی می‌کنند...
آن دیگر خیر نیست، مقدس نیست!
عین شر می‌شود!
بهروز خلیلیان از منظم‌ترین بچه‌های تولید رادیو اهواز بود که هر روز قبل از همه ما می‌رسید آنجا. اول صبح در اهواز ساعت ۸ نیست، ۶ و نیم است تا ۷.
روز و ماهش را یادم نیست، اما می‌دانم بیشتر از یک سال از جنگ گذشته بود، یعنی آن روزهای بحرانی و غیر‌قابل پیش‌ببنی جنگ نبود.
آن روز اما از رسیدن بهروز خبری نشده بود و کم‌کم داشتیم نگرانش می‌شدیم. می‌دانستیم دیشب چند موشک زمین به زمین به شهر خورده، و هیچکدام نزدیک خانه بهروز نخورده بود، ولی باز دل‌مان شور می‌زد.
اسماعیل نویدی مدیر تولید رادیو آمد بالا، چیزی درِ گوش چینی‌ساز گفت و دو نفری از طبقه دوم رفتند طبقه همکف، همان جایی که مرا هم دنبال‌شان کشاند.
بهروز وقتی با تأخیر رسیده بود یکراست رفته بود اتاق بسیار کوچک ادیت صدا. اتاق ادیت جوری ساخته شده بود که صدا از آنجا نمی‌آمد بیرون، چون تمام کارها آنجا با صدا بود و نباید بیرون، صدا مزاحم کسی می‌شد و بالعکس.
همان‌جا بهروز را صدا می‌زدند بیاید بیرون و تنها بگوید چه شده!
صدای گریه‌ی بی‌صدای بهروز از بیرونِ در شنیده می‌شد. بعد از اصرار دو دوست صمیمی‌اش، در اتاقک باز شد و میان نیمه‌ی تاریک اتاق ادیت، بهروز که تمام صورت زیبایش خیس اشک بود آمد بیرون.
بهروز دل بزرگی داشت، صبور بود و بسیار امیدوار، هنرمند بزرگی بود، قلم را که در دستش می‌گرفت کلمات مثل ماهی برایش می‌رقصیدند، آنقدر زیبا و نرم می‌نوشت که همیشه نوشتن مثل او برایم آرزو بود. بسیاری فن‌های نوشتن را سعی کردم از او یاد بگیرم.
حالا همان بهروز که در سختی جنگ هیچوقت کم‌ نمی‌آورد در آغوش دو دوست صمیمی‌اش بود و هنوز نمی‌گفت چه شده. یعنی نمی‌توانست بگوید!
بعدا اسماعیل به من گفت چه شده، گر چه بهروز هیچوقت دلش نیامد بگوید.
او که پیاده از خانه‌شان، آخر آسفالت اهواز، می‌آمده رادیو، رسیده بود به چند خانه‌ای که دیشب موشک خورده و طبق معمول خانواده‌هایی را از زیر آوار آن‌ها بیرون کشیده بودند، و طبق معمول همه بی‌جان یا نیمه جان!
بهروز که رسیده‌ بوده، دو سه ساعتی از اصابت موشک و تخلیه آنجا گذشته، و البته هوا تازه روشن شده بود. می‌رود میان خرابه‌ها. می‌گوید وسط آنهمه خرابی و خاک، و بوی باروت و مرگ عروسک زیبا و کوچولویی، لابلای آجرها توجهش را جلب می‌کند، احساس می‌کند دختر کوچولویی هم میان ساکنین آنجا بوده، آرزو‌ می‌کند دختر زنده بیرون آمده باشد.
تصمیم می‌گیرد عروسک را بردارد اگر دختر زنده مانده بود برایش برگرداند.
آجرها را که برمی‌دارد، تازه متوجه می‌شود عروسکی در کار نیست...
نوزاد ریزه‌ای است یا جنینی که ساعت‌هاست برای همیشه خوابیده.
لابلای همان خاک‌ها و آجرها...
آنقدر ریزه و آنقدر کوچک و آنقدر زیبا که هیچکس ندیده بودش.

بهروز دل‌نازک اگر عروسک پلاستیکی هم دیده بود می‌دانم تا رادیو با بغض می‌آمد، حالا فرشته کوچولویی را دیده بود، که خشم‌ کور جنگ جانش را بلعیده بود.
آن خانواده در آن موشک‌باران‌ها باید می‌ماندند اهواز؟!
آن جنین باید می‌ماند جایی که هر آن ممکن بود بمباران شود؟!
آنها کجای خانه آجری‌شان باید پناه می‌گرفتند؟
پرسشی که بعد از سی سال هنوز نمی‌دانیم جوابش چیست!
ما هیچوقت به مردم دزفول و اهواز و بسیاری شهرهایی که با موشک‌های غول پیکر و بمباران‌های مداوم شهری در طول جنگ کشتار می‌شدند نگفتیم حالا که قدرت دفاع از شما را نداریم تکلیف شما چیست!
چه کار باید بکنید؟
و اگر باید آنجا را ترک کنید کجا بروید!
راستش هم اینکه، ما بسیاری اوقات به شکل بیخردانه‌ای، مردم بسیاری شهرهایی را که دائما بمباران می‌شدند تشویق هم می‌کردیم، بمانند!
می‌گفتیم بمانید تا رزمندگان احساس تنهایی نکنند. باشید تا پشتیبان جبهه باشید، شاید رزمنده‌ای خواست استحمام کند، تلفنی بزند، آب خنکی بنوشد.
شاید کسی خواست عروسکی ببیند...
بهروز بعد از آن حادثه چندی بیشتر، ما و رادیو و اتاق تولید را تحمل نکرد. رفت جبهه و به آرامشی که دوست داشت رسید. و از همان‌جا هم رفت پر زد و رفت جایی که دیگر نامردی و بی‌عاطفگی آنجا نیست.
رفت جایی که عروسک‌های زنده‌اش بلاتکلیف لابلای آجرهای بی‌جان نمی‌مانند...
جایی که جنگ هیچ هدفی را برآورده نمی‌کند.
عذر می‌خواهم کام خوانندگان را با خاطراتی تلخ در این شرایط بد اقتصادی و کرونایی تلخ می‌کنم، اما این‌ها حقایق تلخ جنگ هستند که نگفتن‌شان ظلمی است به معصومان و‌ مظلومان آن دوره.
دزفول چند موشک دوازده متری در طول جنگ و در نیمه شب تاریک خورد؟
نمی‌دانیم!
با هر موشک چند خانه ناگهان ناپدید می‌شدند، با همه ساکنین‌اش؟
نمی‌دانیم!
پیرمرد و پیرزن و کودک و زن و مرد و جوان برای در امان ماندن از موشک‌های غول پیکر کجا باید پناه می‌گرفتند؟
نمی‌دانیم!
اگر یکی دو کودک یا نوجوان از بین خانواده زنده می‌ماندند، کجا باید نگهداری می‌شدند؟
نمی‌دانیم!!
عکس‌العمل ایران در قبال این موشک‌‌باران‌ها چه بود؟
اصلا چه تدبیری برای قطع این جنایت‌های وحشتناک وجود داشت!؟
نمی‌دانیم!
آیا ایران توانسته بود یک دهم، یا یک صدم آنچه اتفاق می‌افتاد را، به افکار عمومی جهان نشان بدهد؟! در سازمان ملل، در شورای امنیت، در رسانه‌های جهانی، در افکار عمومی مردم دنیا؟ منطقه؟
مسلما نه!
خدا را شکر مردم دزفول هنوز نمی‌دانند همان موقع احتمالا تکنولوژی‌ای وجود داشته که می‌توانسته بسیاری از موشک‌ها را در هوا منهدم کند! یا اینکه ما با طرح دعوی جدی حقوقی بین‌المللی امکان جلوگیری از این حملات صدام را تا حد زیادی داشته‌ایم.
خدا را شکر مردم اهواز نمی‌دانند آن روزی که ده‌ها هواپیمای بمب‌افکن، آسمان شهرشان را قُرُق کرده بودند و بدون شلیک یک موشک زمین به هوا، به سویشان، هر جا را خواستند بمباران کردند، و دیوار صوتی را بارها شکستند، و در آسمان نمایش‌های مسخره دادند، و طول خیابان سی‌متری را با خنده به گلوله هم بستند، و کلی شهروند بیگناه را به خاک و خون کشیدند، کشور تنها یک سامانه موشک زمین به هوای سالم داشته، که آن را هم تشخیص داده بودند ضروری است در ارتفاعات شمالی تهران مستقر باشد، حساس‌ترین و‌ مهم‌ترین نقطه‌ کشور...
و‌ مردمی که نمی‌دانستند تکلیف‌شان چیست؟ با ماندن‌شان چه خدمتی می‌کنند، آیا از دست دادن جانشان به جز رفتن به بهشت فایده‌ای هم برای کشور دارد؟!
و اگر می‌خواهند بروند کجا باید بروند؟
وقتی می‌روند به کجای پیشانی‌شان مُهر فراریان از جنگ را باید بزنند!؟
اگر مردمِ مهربان کشور نبودند، تکلیف همان مردم خرمشهر و آبادان و شوش و سوسنگرد و بقیه شهرهای کاملا جنگزده چه بود؟
دولت از عهده کدامش برمی‌آمد؟!
و حاکمیتی که می‌خواست جنگ را تا رفع ظلم از همه جهان ادامه بدهد...
اینکه هر جنگی همین مظاهر را دارد، اینکه امروز در سوریه هم همین‌ها دیده می‌شوند (و دیده نمی‌شوند!) را می‌دانم، اما آیا تناسب اهداف با امکانات از اصول اولیه هر مدیریت نیست. چرا ما این اصل ساده را نمی‌دانستیم؟
یا نمی‌خواستیم بدانیم!؟
افکار عمومی دنیا با گروگانگیری سفارت آمریکا، علیه ما شوریده بود و نه بمباران شیمیایی را باور می‌کرد، نه شهید شدن هزارن شهید غیر نظامی‌مان را در شهرها.
روش‌های تبلیغاتی جهانی را اصلا ما بلد نبودیم.
فکر می‌کردیم‌ کل دنیا بی‌عاطفه است و بی‌انسانیت
و‌ ما تنها خوب عالم هستیم...
تفکری که هنوز کشور را ورطه نابودی می‌کشاند!
برادر جانبازم، کریم، وقتی من اسیر بودم، و حلبچه عراق و بعدها سردشت ایران و روستاهایش بمباران شیمیایی شده بود برای کمک رفته بود آنجا، هنوز هر وقت از او می‌خواهم یک بار برایم بگوید چه دیده آن چند روز، تنها بغض می‌کند و می‌گوید نمی‌توانم بگویم...
این قسمت از جنگ، تلفات شهروندان بی‌گناه و مظلومیت بی‌حدشان چه در بمباران‌های عراق، موشک بارانش، و چه در موضوع شیمیایی، آنقدر زیاد است که بهتر است ادامه ندهم...
فقط
نمی‌دانم آن عروسک که شهید بهروز پیدایش کرد، آن دنیا زنده هم می‌شود؟
می‌تواند سؤال هم بکند؟
اگر از ما پرسید
برای من
پس از جنگ
سی سال پس از آن
بالاخره توانستید کاری بکنید؟
چه باید بگوییم...
پی‌نوشت:
دوست عزیزم آقای غلامرضا کوچک، مدیر وقت خبر رادیو تلویزیون خوزستان، در تصحیح نوشته اخیرم برایم نوشتند: در مصاحبه‌ای تلویزیونی محلی که خاص موضوع ماندن یا نماندن مردم در شهر اهواز با آیت الله خامنه‌ای در همان ایام اوایل جنگ داشته‌اند، ایشان پس از مشورت احتمالی با امام (ره) گفته‌اند، ترک شهر از سوی مردم "کار خلافی نیست" و مردم برای ترک شهر و حفظ جان‌شان و یا باقی ماندن و مقاومت در شهر، به "اختیار خودشان" می‌توانند اقدام کنند.
گر چه همین بیان تایید همان ادعای من در نوشته‌ام مبنی بر "بلاتکلیفی" مردم هست، به منظور امانت داری، عینا از ایشان نقل می‌نمایم.
سن:
مهم نیست از ۱۶ سال به بالا، البته ۱۵ و ۱۴ و ۱۳ ساله هم با اغماض قابل قبول است.
سلامت جسمانی:
- مهم نیست، در حد توانایی راه رفتن
دوره آموزشی:
- سه روز، یک‌هفته و حداکثر دو هفته، بدون هیچ آموزشی هم قابل قبول است.
مدت ماموریت:
- سه ماه و در شرایط ویژه یک‌ماه
رسته:
- بسته به علاقه! شجاعت و دلداری فرد
مهمترین معیار پذیرش:
- آمادگی برای شهادت! ایمان به بهشت رفتن مستقیم و داشتن اعتقاد قوی
حدس زدنش کاری ندارد. اینها شرایطی بود که برای اعزام نیروهای داوطلب دقیقا و عملا رعایت می‌شد. دروازه و دالانی که همه از آن رد می‌شدند، و جز روحیه فداکاری هیچ تخصصی نمی‌خواست.
برای گواهی رانندگی و دادن فرمان خودرو به دست یک‌ جوان ۲۰ ساله دو ماه آموزش تئوری و عملی می‌گذاریم و بارها او را رد می‌کنیم، مبادا خودش یا کسی را به خطر بیندازد، اما برای جنگ و شلیک گلوله‌های سربی و خوردن ترکش وسط معرکه و دیدن بدن‌های تکه تکه شده و عوارضی که سال‌ها نوجوان و جوان و هر کسی را ممکن است از زندگی ساقط کند، معیارها به شدت پایین می‌آیند.
موضوع یک سال اول جنگ نیست، که همه با چنگ و دندان باید از کشور دفاع می‌کردند، موضوع تا سال‌های پایانی جنگ است که همه‌ی عملیات‌ها در صورت نبودن نیروی کافی و با کیفیت، قابل لغو بودند، و ابتکار عمل در دست خودمان بود.
اردوگاهی از اسرای ایرانی در عراق که نامش اردوگاه اطفال گذاشته شده بود و قهرمانانی مانند مهدی طحانیان و نوجوان شوشتری در مصاحبه با خبرنگار هندی را که یادمان نرفته. بسیار اسرا، جانبازها و شهدای ۱۳ - ۱۴ ساله را که با چشمان خودم دیدم، بسیار جوان‌های بدون یک روز آموزش نظامی که مجبور می‌شدیم در همان منطقه دوره دو سه روزه فشرده برایشان بگذاریم؛
چطور با گازهای شیمیایی مقابله کنید چطور در میان آتش سنگین دشمن سنگر بگیرید
چطور خون را بند بیاورید
چطور هدف‌گیری کنید تا اشتباهاً کسی از خودمان را نزنید
چطور منطقه مین‌گذاری شده را تشخیص بدهید
چطور در شب با استفاده از ستاره جهت را تشخیص بدهید
چطور آب کم قمقمه را نگهداری کنید...
و چطور وصیت‌نامه‌تان را قبل از هر چیزی بنویسید و تحویل تعاون گردان بدهید!
نیروهایی که گاه کل مأموریت آنها به ۱۰ روز هم نمی‌رسید.
غنچه‌های گلی که فرصت شکفتن پیدا نمی‌کردند. به اسم ضرورت جنگ، نیاز به نیروی انسانی بیشتر، نیاز به انبوه نیروی حمله کننده، پذیرش، اعزام و شهید می‌شدند.
آیا تمام جنگ با نیروی ساده انسانی باید اداره می‌شد؟ آیا ارزانتر از جان در بازار جنگ وجود نداشت؟!
سه ماه و گاه یک ماه برای اعزام به جنگ با یک هفته آموزش، در کدام ارتش دنیا اجرا شده، و آیا درست و عقلانی بوده؟ باز تاکید می‌کنم نه برای یک‌ مقطع کوتاه و اضطراری در جنگ، در طول هشت سال جنگی که شش سال آن با برنامه ریزی دقیق خودمان صورت می‌گرفت.
در علم مدیریت یک تعریف ساده داریم که آن را "تخصیص بهینه منابع" می‌نامیم.
مهمترین منابع ما چه بودند؟
و‌ چگونه تخصیص‌شان می دادیم؟
حکایت نیروهای انسانی داوطلب که گاه به شوخی و‌ جدی در همان زمان جنگ نیروی یک بار مصرف هم نامیده می‌شدند، حکایت دردناک و بسیار غم‌انگیزی است که بستن آن در یک یا چند پست ظلم به آنهاست.
دلم می‌خواهد کتابی تحت عنوان "جنگ، آنچه بود و آنچه نبود" را بنویسم.
اجازه می‌خواهم فشرده و سرفصل‌وار، این بحث و هم مبحث تلخی‌های جنگ ماندگار را فعلا ببندم.
می‌دانم نسل‌های پس از ما هم این پرسش‌ها و بیشترش را از تاریخ خواهند پرسید، و وای اگر فرماندهانی که امروز زنده‌اند همچنان بخواهند با سخنان دو پهلو جواب‌های گنگ و یا ظاهراً حماسی و مقدس مآبانه بدهند.
آیا در جنگ، به جز نیروی انسانی و درگیری روبرو، شیوه‌های مهم دیگری برای پیروزی و‌ موفقیت وجود نداشته؟ از اختلافات سوریه و عراق، از اختلافات منطقه‌ای عراق، آیا هرگز برای پیشبرد جنگ سودی هم بردیم؟
صدام، هیتلر، قذافی، اسد، مبارک و همه رهبرانی که زمامداری‌شان با جنگ همراه بوده، به بهانه جنگ و یا ضرورتش بسیاری آزادی‌های مشروع مردم را از آنها گرفتند، احزاب را بستند، مخالفین‌شان را به بهانه خیانت در جنگ از میان بردند و دسته‌های وفادار خود را بی‌هیچ ضابطه‌ای بالا کشیدند و حاکمیتی یکدست و غیر پاسخگو‌ ساختند.
البته که ایران اسلامی به‌دور از چنین اتهام‌هایی است، اما آیا بررسی‌ای علمی هم شده که "آیا گروهی هم در قدرت بوده‌اند که با تداوم جنگ اهدافی را به نفع گروه خویش و یا قدرت غیر‌مشروع خویش دنبال می‌کرده‌اند؟" و آیا مقرراتی که به اقتضای جنگ بدون طی مراحل قانونی به اجرا درآمد و آزادی‌های مردم را محدود ساخت، همه پس از جنگ لغو شدند؟
ماجرای نفت شهر و اینکه تا سال‌ها گفته می‌شد به خاطر اشغالش ما باید به خاک عراق وارد شویم چه بود؟ آزاد کردن نفت‌شهر پس از آزادی خرمشهر چقدر نیرو نیاز داشت؟!
حتما قبول داریم جنگ یک علم است، نه یک عبادت، و نمی‌شد آن را تنها با غیرت یا دعا و یا استخاره به جایی رساند.
از تجربه و از مستشاران کدام کشورهای با تجربه‌تر از خودمان برای اداره بهتر جنگ استفاده کردیم؟ کاری که صدام به نحو احسن به انجام رساند.
نیرنگ در جنگ آزاد و گاه ضروری است. آیا سعی کردیم کشورهای حامی صدام و کشورهای مهمی چون فرانسه، آلمان، روسیه، حتی انگلیس و آمریکا را با نشان دادن درهای بهشت ایران به سمت خودمان بکشانیم، و البته پس از جنگ به شرایط خودمان برگردیم؟
ما وقتی می‌گفتیم کل قدرت‌های جهان پشت صدام است آیا این افتخاری بوده برای ما؟ یا نشان‌دهنده نهایت ناتوانی‌مان! و نمره صفر به دیپلماسی‌ ضعیف‌مان.
دیپلماسی که هنوز در مورد جنگ و ایده‌های مهمش در آن مقطع هیچ توضیح قانع‌کننده‌ای نداشته! و شاید بودن و نبودنش مساوی بوده.
می‌دانم این دیدگاه بسیار غلط همچنان امروز هم به‌ وسیله حاکمان ما ترویج می‌شود. که گویی ما تنها خوب عالمیم و همه دنیا بد. ما امام حسین هستیم و تمام دنیا یزید!

آیا امکانات ما، با اهدافی که تعیین می‌کردیم تناسب داشت؟ اگر داشت چرا به اهدافمان نمی‌رسیدیم و اگر نداشت چرا اهداف را کوچک‌تر و منطقی نمی‌کردیم؟ لطفا این سوال کوتاه را بسیار جدی ببینید. گاه جان هزاران نفر با رعایت نشدن همین یک اصل از دست می‌رفته.
آیا کسی هم پاسخگوی این عدم تناسب بوده و یا هست؟!
- ضایعات و صدمات جنگ و توانایی پاسخ به آنها جزو‌ جنگ هستند، مدیران کشور و جنگ نمی‌توانند از زیر بار آن به دلیل خاتمه جنگ، هیچگاه شانه خالی کنند؛
چند درصد از جانبازان، امروز از رسیدگی اولیه و یا درمانی به آنها رضایت دارند؟
چند در صد از خانواده‌هایی که سرپرست‌شان را در جنگ شهید شد؟
و اساسا چقدر خانواده‌های شهدا؟
چند در صد از آنها که نوجوانی‌شان و‌ جوانی‌شان با جنگ گذشت و امروز با هزاران مشکل اعصاب و روان دست و پنجه نرم می‌کنند؟!
آیا ما مسئولیتی در قبال آنها نداریم؟
همه ناراضی‌ها در اشتباه و زیاده‌خواهند؟!
- آیا ما از ظرفیت‌های متخصصین ارتشی و نظامی خودمان در جنگ استفاده کردیم؟
و هزاران پرسش دیگر که کافیست پاسخگویی پیدا شود تا انگیزه‌ای برای طرح آنها باشد.
در ادامه یک پرسش مهم دیگر را به اختصار می‌نویسم که برای ادامه نوشته‌هایم ضروری است و از طولانی شدن این قسمت (برای اتمامش) عذر‌خواهی می‌کنم.
- عملیات کربلای ۴، من به اسارت درآمدم. نزدیک به ۱۰۰ نفر از گردان ما (گردان کربلا لشکر ۷ ولیعصر) شامل فرمانده و معاون گردان و بسیاری از نیروهای قدیمی‌اش شهید شدند، حداقل پنج هزار نفر بنا به آمار رسمی تلفات انسانی داشتیم (هزار شهید و ۴ هزار مفقود که هرگز برنگشتند)، می‌دانم آمار بالاتر بوده، فرماندهان بالا می‌گویند لو رفتن عملیات برای آنها ۵۰ - ۵۰ بوده، برای همین پس از شروع عملیات به فاصله چند ساعت آن را به عملیات فریب تبدیل کردند!!
ما که نیروهای مبتدی شرکت‌کننده بودیم یقین داشتیم عملیات لو رفته، اما فکر می‌کردیم با وجود لو رفتن باز هم حتما موفق می‌شویم، که معلوم شد این عزم در فرماندهان اصلی و تصمیم‌گیر وجود نداشته.
چند هزار شهید در یک شب
برای عملیاتی ۵۰ - ۵۰
و‌ چند ساعته
چه کسی فرمان حمله را صادر کرد؟
امام، هاشمی رفسنجانی، رضایی یا صیاد؟
اگر فرمانده صادر‌کننده نهایی حمله، زنده است آیا حاضر است امروز پاسخگو‌ باشد و بگوید یک تصمیم‌گیر مهم با یک تصمیم اشتباه تا چند نفر را حق دارد به کشتن بدهد و نیازی به پاسخ در خود نبیند!
می‌دانم آنها هنوز هیچ نقطه تاریکی در مدیریت خود نمی‌بینند.
اما آیا اجازه می‌دهند یک گروه بی‌طرف و کارشناس داخلی نمونه مهم کربلای چهار را، به عنوان یک کِیس واقعی و زنده از تصمیم‌گیری‌های بدون کارشناسی جنگ بررسی کند؟
چند هزار شهید، چند ده‌هزار مجروح و صدها اسیر.
چرا پس از سی سال از جنگ هنوز پرونده‌های مهمی از جنگ بسته است. چند سال باید از جنگ بگذرد تا بشود شفاف و بدون ترس از عواقبش، در مورد آن صحبت کرد؟
پس از مرگ همه ما؟!!
پی‌نوشت:
قسمت اول و مهم "جنگ ماندگار" را که شاید بخش ویرانگر جنگ بود را بزحمت بستم.
قسمت دوم و سومش که حتما کوتاه‌تر هستند را خواهم نوشت.
قسمت دوم اسارت و نگاهی نو به آن،
و قسمت اخر و جمعبندی‌ام که چرا جنگ ما در تاریخ ماندگار خواهد ماند و افتخاری است ابدی برای همه ما ایرانیان.
و چرا ۲۶ مرداد روزی است فراموش نشدنی!
در بخش نخست حتما ایراداتی داشته‌ام. شاید بیشتر به دنبال تابوشکنی از تقدس جنگ بوده‌ام، با کمال میل پاسخ به پرسش‌ها و نقدهایم را اگر برسند در کانالم منتشر خواهم کرد.
ز حوصله و همراهی علاقمندان به این موضوع و حوصله آنهایی که این نقدها را مترادف کفر و انحرافم دانسته‌اند هم، بسیار سپاسگزارم.
افسر عراقی هر چه فریاد می‌کشید آرام نمی‌شد. هیکلش سه برابر ما بود، لباسش پر بود از درجه‌های خوشرنگ، سبیل درشتش که دقیقا شبیه سبیل صدام پرپشتش کرده بود روی لبهای بالایش را پوشانده، و چشم‌هایش انگار خون گرفته بودند.
مترجم که احمد، از بچه‌های خودمان بود نمی‌رسید به ترجمه، از بس افسر پشت سر هم فریاد می‌زد.
ما با سرهای کچل شده، هیکل‌های نحیف و چشم‌هایی وَق زده، که میان سرهای گِردمان بیشتر به چشم می‌آمد، اصلا نمی‌دانستیم چه شده که قرار است آن روز همه‌اش فحش بشنویم و تهدید شویم!
نگهبان‌ها هم از کله سحر با ما چپ افتاده بودند و حالا این مهمان ناخوانده عصبی!
افسر می‌گفت ایران در اردوگاه گرگان، اسرای عراقی را قتل عام کرده، می‌گفت اسرا را به ماشین بسته و روی زمین کشیده‌ و‌ کشته‌اند! می‌گفت خودش در تلویزیون صحنه‌هایش را دیده است...
ما آنجا، در آن غربت تکریت عراق، در آن بی‌خبری از خانواده‌هایمان که تا سال‌ها اصلا نمی‌دانستند زنده هستیم یا نه، چه کاره بودیم!؟ اصلا چه می‌توانستیم بگوییم؟
او انتظار داشت مثلا یکی از ما بلند شود و بگوید چرا چند روز پیش چنین اتفاقی در ایران افتاده است!
بعد از ۲۰ دقیقه سخنرانی، افسر بالاخره جملاتش را جمع کرد؛
- به خدای احد و واحد، به شرفم قسم می‌خورم، شما از عراق زنده به ایران برنخواهید گشت! هیچکس از شماها آماری ندارد، نه صلیب شما را دیده، نه ایران خبر دارد اینجایید، نه خانواده‌هایتان دیگر منتظرتان هستند،
قسم می‌خورم همین جا شما را دفن کنیم..‌.
هر چقدر به خودم دلداری می‌دادم او عصبانی است و چرت و پرت می‌گوید، اما ضربان تند قلبم نمی‌گذاشت. لبهایم خشک شده بودند، زبانم به سقف دهانم چسبیده بود.
یعنی می‌شد برایش توضیح می‌دادم؛ ما که سرباز یا نیروی ساده‌ای بیشتر نبوده‌ایم!
او که این چیزها را نمی‌فهمید...
تجسم مادر و پدرم که دیگر نمی‌توانستند مرا، حتی جنازه‌ام را ببینند به‌شدت آزارم می‌داد. من به آنها قول داده بودم هر طور شده برمی‌گردم.
افسر خشمگین عراقی راست می‌گفت اگر همه ما دو هزار نفر اردوگاه ۱۱ تکریت را می‌کشتند آب از آب تکان نمی‌خورد.
ما مفقود بودیم.
دنیای مفقودها دنیای خوبی نبود.
هیچکس نمی‌دانست اصلا ما اسیریم.
صدای بسته شدن محکم درب آهنی آسایشگاه صد نفره‌مان افکارم را به هم ریخت. افسر می‌رفت تا همین سخنرانی را در بند بعدی تکرار کند.
طبیعی بود تا چند دقیقه بعد از رفتنش کسی تکان نخورد. اما ده ثانیه هم نشد...
نادر که کنار من نشسته بود با عصبانیت سرش را برگرداند رو به بچه‌ها و با همان لهجه آبادانی قشنگش اولین جمله را گفت:
- غلط کرده، خودش و هفت جد آبادش، دستشون رو بلند کنن، ببین چه کارشون می‌کنم...
نادر می‌دانست خالی‌بندی می‌کند، بارها تا حد مرگ کتک خورده بودیم و هیچ کاری نتوانسته بود بکند!
غلام هم پشت حرف نادر را گرفت، دید رفته‌اند بلند شد؛
- انگار پخشه می‌خواد بکشه، هوووووی برو ...زیادی نخور
غلام می‌خندید و جوری حرف می‌زد انگار نیروهای ایران پشت درِ اردوگاه تکریت ایستاده‌اند.
دلم می‌خواست نادر و غلام ادامه می‌دادند. قلبم آرام می‌شد.
حسن پا شد، با همان لهجه شیرین ترکی‌اش:
- ارواح ننه‌‌ات، تو اگه مرد بودی الان تو جبهه بودی، نه اینجا با اون شکم گنده‌ات!
از همه خنده‌دارتر ممد رشتی بود که مثل من و نادر صف اول نشسته بود، پا شد دستش را روی سر بی مویش کشید.
- خوب بی پدر مادر! می‌خوای بکُشی بیا بکُش. سرم رو پرِ تُف کردی، معلوم نبود حرف می‌‌زنی یا تف می‌کنی!
دیگر آسایشگاه رفته بود روی هوا. انگار افسر آمده بود بساط مسخره بازی و خنده را بین ما راه بیندازد.
احمد تهرانی طبق معمول از موقعیت سوء‌استفاده‌اش را کرد، درِقابلمه را توی دستش گرفت:
- میگم حالا که قراره همین روزا بِکُشنِمون، بیاین چند روزه رو خوش باشیم!
با احتیاط نگاهی به من و نادر کرد، دید می‌خندیم ادامه داد:
من می‌زنم، چند تا بیان وسط، آرزو به دل نَمیریم!
عبدممد چشم غره‌ای به احمد رفت؛
- لا اله الا الله... اقلّکن بگو یه نوحه بوشهری بخونم، آدم واسه مرگش تنبک می‌زنه دیوونه...
یک ساعت بعد افسر دستورش را داده و رفته بود. نگهبان‌ها ریخته بودند داخل آسایشگاه و کتک حسابی را بی‌خود و بی‌جهت خورده بودیم. با بدن‌های خط خطی و خون آلود هر کدام گوشه‌ای افتاده بودیم.
ولی راستش باز می‌خندیدیم
عبدممد نوحه بوشهری‌اش را که بیشتر به ترانه می‌خورد دم گرفته بود، احمد همان آوازهای طاغوتی‌اش را، غلام به خودش می‌پیچید چرا جرأت نکرده بزندشان!
ممد رشتی هم با فحش‌های قشنگش همزمان تعداد خط‌های قرمز را روی بدنش می‌شمرد!
نادر طبق معمول ساکت بود
می‌دانم دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید
ولی خوشحال بود
بچه‌ها همان خودشان بودند
سر حال و خنده‌کنان
انگار نه انگار اسیر بودند
انگار نیروهای ما
دارند می‌رسند
من و نادر به طرز عجیبی با هم اسیر شده بودیم. انگار کار خدا باشد، یا به قول امروزی‌ها کار کائنات!
ما از اول جنگ با هم بودیم، او همیشه فرمانده‌ام بود، فرمانده گردان بود و‌ من‌ همیشه کمکش می‌کردم.
اما یکی دو سال بود نادر رفته بود قرارگاه شناسایی نصرت، وسط پشه کورِها و تنور هور. وسط آتش.
من هم ماه‌ها بود بر عکسش رفته بودم ستاد قرارگاهی، قسمتی از جبهه که سنگرهای بتونی خوبی داشت! ماشین‌های کولردار هم داشت.
جنگ هم کم‌کم طبقاتی شده بود!

اما برای کربلای چهار دوباره به‌ هم رسیده بودیم. من و او آمده بودیم برای کمک به اسماعیل فرجوانی که ماموریت خیلی سختی گرفته بود.
اسماعیل همان اول عملیات شهید شد، من و نادر با هم و در محاصره اسیر شدیم. من جانم را مدیون فداکاری نادر هستم. او از همان محاصره نجاتم داده بود. ولی باز با هم اسیر شده بودیم.
و اولین اردوگاه مهم مفقودین ایرانی را در تکریت عراق با هم تجربه می‌کردیم!
ایران در پایان جنگ حدود ۴۰ هزار اسیر داده بود و عراق ۶۵ هزار اسیر.
۱۵ هزار اسیر تا قبل از کربلای چهار ( تا دی ماه ۱۳۶۵) که همه را، به جز موارد بسیار معدودی، مثل وزیر مظلوم نفت‌مان، شهید تندگویان و برخی خلبان‌ها و افراد خاص، همه را صلیب دیده بود.
ایران چهار هزار اسیر مثل ما تا قبل از روزهای پایانی جنگ و از کربلای چهار داده بود، که همه را عراق مفقود نگه داشته بود.
و بیش از بیست هزار اسیر، مربوط به روزهای پایانی جنگ، اسرایی که بعد از اعلام آتش بس، با ناشی‌گری ایران به مفقودین و اسرا اضافه شدند، و حکایت مفصل و‌ گفتنی‌ای دارد.
در وقتی دیگر.
آنچه در قالب خاطره در بالا گفتم اتفاقی بود که به طور روزمره یا هفتگی در اردوگاه می‌افتاد.
اسارت اتفاق عجیب و مهمی را برای ما رقم زده بود. ما سال‌ها با عراقی‌ها جنگیده بودیم. و حد فاصل ما اسلحه‌هایمان بود.
هر که دقیق‌تر می‌زد، هر که اسلحه‌اش قوی‌تر بود، هر که فرمانده‌اش مدیرتر بود و یا اعتقادش قوی‌تر و عزمش بالاتر پیروز می‌شد!
ولی با اسارت مثل دو انسان روبروی هم ایستاده بودیم.
با کلی تفاوت، و با کلی شباهت!
آنجا با اینکه ما اسیر بودیم و آنها نگهبان و حاکم، اما هر دو غیر‌مسلح بودیم.
کابل و‌ کتک هم که سرگرمی بود. حتما اگر نبود حوصله‌مان سر می‌رفت.
و تفاوت‌هایمان نامعلوم می‌ماند.
من و نادر بارها اسیر عراقی گرفته بودیم.
بخصوص وقتی داخل خاک خودمان بودند. یک بار یادم نمی‌آمد بی‌احترامی کرده باشیم به آنها. با اینکه جنگ بود و آنها متجاوز. نگفتم، نادر دو برادر نازنین و‌کوچک‌تر از خودش را در جنگ از دست داده بود، ولی صبرش و فرهنگش و بزرگی‌اش، همیشه کمکش می‌کرد.
حالا با هم دنیای دیگری را می‌دیدیم.
نمی‌خواهم از تونل مرگ، از زجر زخمی‌ها، از تشنگی‌ها، از برخوردهای حیوانی بعضی نگهبان‌ها بنویسم. بسیار نوشته و گفته شده، و مثل حکایت جنگ، اصل اسارت را به حاشیه برده.
و برای بعضی موقعیت‌هایی ساخته... طبق معمول!
سعی می‌کنم نکات جدیدی را بگویم.
عمق اتفاقات را بگویم
و بگویم
اسارت تنها سختی و‌ کتک نبود
یک قهرمان‌بازی نبود
فقط غربت و بی‌خبری نبود
ناراحت کننده و گریه‌دار هم نبود
وقایع اسارت یک دنیا بود
یک معرفت بود
یک تاریخ بود...
حتما می‌گویم!
ما اسیران دست بسته، به طرز عجیبی در همان زندان‌های مخوف مفقودین، روز به روز و با گذشت زمان، احساس پیروزی می‌کردیم!
قبلا همه‌اش خواب می‌دیدیم سپاهیان عظیم و مقتدر و‌ مجهز ایران به دروازه‌های بغداد رسیده، می‌آیند درِ اردوگاه، و با غرور می‌گویند؛
- برادران بفرمایید بیرون، دیدید ما شکست‌شان دادیم! به خاک و خون کشیدیم‌شان، له‌شان کردیم، تحقیرشان کردیم... راه قدس را هم باز کردیم!
اما این اتفاق که نمی‌افتاد، از سال ۶۶ عملا عراق در جبهه قوی‌تر هم شده بود!
ولی آنجا ما، در جنگ بی اسلحه، در اردوگاه، جنگی که برای اولین بار تجربه‌اش می‌کردیم، ناباورانه احساس موفقیت و پیروزی داشتیم!
خودمان هم باورمان نمی‌شد، نه با عملیات‌هایی محیرالعقول، نه با نقشه و ترفند، نه با مدیریت مقامات نظامی و سیاسی، نه با اسلحه‌هایی که مخفی کرده باشیم، نه با حفر کانال.
بعدا بیشتر خواهم گفت.
ما تا آن موقع اقتدار را در سلاح و امکانات دیده بودیم، در پوتین‌های نظامی و خشم، در موشک و تانک، در آتش زدن و نابود کردن...
اما حالا لمس می‌کردیم بزرگی و اقتدار جایی دیگر بوده، فضای آلوده جنگی، و دیدهای ناقص نظامی، و نگاه‌هایی استکباری، نمی‌گذاشت بفهمیم.
ما قبلا اشتباه می‌کردیم.
در آن اقتدار تخیلی ما منطق جایی نداشت، مردم جایی نداشتند.
زور حرف اول بود!

من و نادر و قاسم و رحمان در اردوگاه با گزارشی ساده، محکوم شده بودیم به انفرادی. بگویم سیاهچال قابل لمس‌تر است، جایی خفه کننده، تاریک، سرد، با ابعادی کوچکتر از یک دستشویی، که نمی‌شد حتی در آن دراز کشید.
۱۲ ساعت نگذشته بود، نادر در آهنی انفرادی‌اش را با مشت محکم می‌کوبید، جوری که دیوارهای اردوگاه می‌لرزیدند!
نگهبان نفس‌نفس‌زنان خودش را رساند، گمان می‌کرد کسی مرده، در را با حضور افسر ارشد اردوگاه باز کرد.
پرسید چه شده؟!
نادر با فریاد گفت از صبح تا الان دستشویی نرفته‌ایم، انفرادی هستیم، ولی دستشویی که باید برویم!
من می‌دانستم عراقی‌ها یکی از شکنجه‌هایشان همان دستشویی نبردن است تا مجبور شویم در همان انفرادی قضای حاجت کنیم. اما نادر با چنان فریاد و جدیتی گفته بود که ترس در وجود افسر هم دیده می‌شد.
و نادر نمی‌ترسید.
حقش را می‌خواست.
نگهبان‌ها می‌دانستند؛
" یک اردوگاه یک‌دست، پشت سر نادر است"
تک‌تک انفرادی‌‌ها را باز کردند و هر چهار نفرمان دستشویی رفتیم، فقط قول گرفتند دیگر نادر در را آن‌جور نکوبد، اردوگاه را حساس نکند!
در اردوگاه ۱۸ بعقوبه برای مدتی ارتشی‌ها را از بسیجی‌ها جدا کرده بودند و با فاصله یکی دو هزار متری از هم نگهداری می‌کردند.
به‌ دلیلی در اردوگاه بسیجی‌ها شورشی در گرفت و یک شهید هم دادیم، کاری متهورانه که برای ساعتی کل اردوگاه در داخل، در دست بچه‌ها قرار گرفت.
عراقی‌ها فقط از اطراف تیر هوایی و گاه زمینی شلیک‌ می‌کردند، تا داخل برویم و راهی برای برگشت پیدا کنند...
صدای تیراندازی که بندهای ارتشی‌ها رسید، ناگهان صدای الله‌اکبر یک‌دست‌شان بلند شد. آنقدر بلند، که بدن ما هم به لرزه افتاد.
چند ساعت بعد که هیئت عالی‌رتبه‌ای از بغداد هم رسیده بود و عراقی‌ها دوباره به داخل مسلط شده بودند، مجبور شدند نمایندگانی از قسمت ارتشی‌ها را با احترام تمام بیاورند قسمت ما، تا بازدید کنند ما همه زنده‌ایم و ما را نکشته‌اند!
بچه‌های ارتشی گمان کرده بودند ما همه را دارند تیرباران می‌کنند، شورشی کرده بودند چند هزار نفره.
عراقی‌های مسلح و مقتدر! وحشت‌زده منت نماینده‌های مغرور ارتشی‌های اسیر را می‌کشیدند؛
- لطفا برگشتید بگویید چیزی نبوده، ببینید همه سالم هستند، تیرها هوایی بوده...
یکی از ارتشی‌ها که لهجه کرمانشاهی هم داشت با ابهت به ما می‌گفت؛
- اذیت‌تان کردند فقط ما را با خبر کنید!!
ما تا چند هفته پیش با هم دعوا داشتیم، سرِ موضوع بی‌خود اینکه بالاخره تنبک زدن در اردوگاه با قابلمه حرام هست یا نیست، و آنها به‌خاطرش از ما به‌شدت دلخور بودند!
اردوگاه فضای جدیدی به ما داده بود. ما ایرانی‌ها با تعداد بسیار زیادتر ولی با یک روح، مقابل تعدادی نگهبان به ظاهر مسلط قرار گرفته بودیم که ناامیدی و خستگی از سر و روی آنها می‌بارید.
آنها می‌خواستند با شکنجه و کتک و‌گرسنگی دادن، ما را مقهور خودشان کنند و ما با همین‌ها قوی‌تر می‌شدیم.
آنها منطق برایشان اهمیتی نداشت و ما منطق و همدلی و وفاداری برایمان یک اصل بود.
با همه شباهت‌های ظاهری انسانی بین ما و نگهبان‌ها ولی به وضوح می‌شد دید؛
ما از دو جهان متفاوت بودیم!
این‌طرف یک روح واحد، همدست و پر ابهت
آن‌طرف انسان‌های از هم جدا، نگران از هم و ترسو
و ما روز به روز احساس قوی‌تری پیدا می‌کردیم به این اصل مهم؛
اسلحه کسی را پیروز نمی‌کند، شاید برای دفاع در مقطعی کوتاه، اما برای کسب اقتدار واقعی، برای موفقیت، برای پیروزی چیزهای دیگری لازمست که ما قبلا نمی‌دانستیم!
اسرا خدا را شکر آزاد شدند، حالا کم کم وقتش می‌شود بنشینیم ببینیم چه کردیم، به جاهایی که خواسته بودیم رسیدیم؟
اگر صدام دیوانگی نکرده و به کویت حمله نکرده بود، اگر آمریکا به عراق حمله نکرده بود، آیا ما امروز می‌توانستیم با غرور بگوییم دیدید سرانجام متجاوز چه شد؟!
می‌خواهم جمعبندی کنم و قبلش اشاره به چند نکته مهم و کوتاه
هزینه جنگ هشت ساله چقدر بود؟ دو سال اول، هزینه‌ای که سنگین بود و تحمل باید می‌کردیم. شش سال هم که اسمش شد ادامه دفاع و تنبیه متجاوز و یا باز کردن راه کربلا و قدس.
هزینه و فایده، یک اصل اساسی در همه تصمیم‌گیری‌هاست، بدون استثنا.
ما حتی نمازمان را بدون احتساب هزینه فایده نمی‌خوانیم، حتی صدقه دادن ما بدون احتساب فایده‌اش انجام نمی‌شود!
مگر می‌شود جنگ هشت ساله هزینه و فایده‌هایش محاسبه نشود؟
بله شده!
نه هزینه‌های مادی‌اش، چه برای بازپس‌گیری آن‌چه برای ثبت در تاریخ کشور محاسبه شده، نه هزینه‌های معنوی‌اش که بسیار مهم‌تر است.
خانواده‌های اسرا چه کشیدند؟ خانواده‌های شهدا، جانبازان، آنها که تا امروز دارند تاوان تداوم درست یا اشتباه شش ساله دوم جنگ را می‌دهند.
یکبار می‌گویند هزار میلیارد دلار خسارت جنگ بوده، یک بار به صد میلیارد اکتفا می‌کنند، یک‌بار می‌گویند میلیاردها دلار.
خرمشهر و آبادان و دهلران و هویزه و دزفول و روستاهای بیشماری که هنوز زخم جنگ به تن‌شان است و نتوانسته‌ایم خرابی‌شان را جبران کنیم.
کدام هیأت کارشناسی، دانشگاهی یا دولتی، خارجی یا داخلی را مامور کردیم با گذشت سی سال از جنگ دقیقا جمعبندی کنند بالاخره ما چقدر خسارت دیدیم و "فایده‌های ادامه جنگ چطور همه آن رقم را پوشش می‌دهد"
نمی‌خواهم بگویم الزاما پوشش نمی‌دهد، اما آیا عدم محاسبه هزینه‌ها، جز اینست که ما اصلا برایمان دادن هزینه اهمیتی نداشته و ندارد!
ما جنگ را به ماوراء گره زدیم و دادن هزینه‌هایش برایمان مهم نبوده و نیست.
پنجاه هزار شهید در سه ماه آخر سال ۱۳۶۵، پنجاه هزار خانواده عزادار، پنجاه هزار مقبره، و فایده‌اش؟
حق فرزندان ما است بدانند محاسبات دقیقی پشت این هزینه‌ها بوده است.
آنها باید بدانند چرا خرمشهر آباد نمی‌شود!
ما با کشیدن یک پوشش "مقدس" به جنگ، از زیر بار بسیاری پرسش‌های مهم خود را معاف کردیم.
به اسم پایمال نشدن خون شهدا، نگذاشتیم کسی بررسی کند چرا در فلان عملیات در یک شب، چندین هزار شهید دادیم و یک‌متر هم جلو نرفتیم. و عملا خون شهدا را پایمال کردیم!
آمریکا با گذشت ۴۰ سال از وقتی که سفارتخانه‌اش را گرفته‌ایم، روزانه محاسبه می‌کند بدهی ما بابت تصرف آنجا امروز چقدر شد، و دقیقا همان مبلغ را از اندوخته‌های ما برمی‌دارد، نداشته باشیم هم تا دلار آخر را از ما خواهد‌ گرفت، حتی روزی که توافق همه جانبه با او کنیم.
چرا نگیرد؟ این حق مردم آمریکاست.
و اشتباه محاسباتی ما در نداشتن یک محاسبه هزینه و فایده‌ ساده!
با زیر پا گذاشتن تمام عرف و حقوق بین‌الملل، دلمان را خوش کرده‌ایم روی امریکا را داریم‌ کم می‌کنیم!
ابهتش را می‌شکنیم.
با چه هزینه‌‌ای؟
آیا در جنگ هم همین بوده؟
وظیفه‌‌ای الهی بوده، با هر هزینه‌ای!
از خدا خرج کردن برای تمام ناکارآمدی‌ها و بی‌برنامه بودن‌مان.
اینکه ما رسالتی داریم و می‌خواهیم منجی تمام دنیا شده و دل مستضعفین را به دست بیاوریم!
ما در جنگ ادعا کردیم تمام اعراب و تمام قدرت‌های جهانی و اصلا همه دنیا پشت صدام بوده‌اند، نگفتیم این هنر صدام بوده که هم از آمریکا استفاده کرده، هم از شوروی، هم از انگلیس و فرانسه و آلمان و چین.
و ما توانایی این کار را نداشته‌ایم!
ما گلایه می‌کنیم صدام با شیمیایی ناجوانمردانه نیروهای ما را شهید می‌کرد، نمی‌گوییم چرا همچنان در عملیات‌های بعد، ده‌ها هزار نیروی پیاده را با ماسک‌هایی که هیچ اثری در خنثی کردن شیمیایی نداشتند، انبوه و متراکم، جلوی آنها می‌فرستادیم.
در سال‌های آخر جنگ برای بسیج و اعزام یک صد هزار نیروی داوطلب، تمام رادیو تلویزیون را برای چند هفته با نوحه‌های حماسی قبضه می‌کردیم، نمی‌پرسیدیم در یک‌ کشور ۴۰ میلیونی، چرا یک صد هزار نفر جمع نمی‌شوند!
و یک ماه بعد می‌پرسیدیم چطور صدام فهمید عملیات مهمی داشته‌ایم!!
و جلوی آن نیروهای مظلوم را انباشته از مین‌های ضد نفر کرد.
نمی‌خواهم بگویم‌ همه جنگ این مشکلات بوده، که نبوده، اما وقتی در تبلیغات‌مان جنگ را خلاصه می‌کنیم در حماسه‌هایی از ایثار و شهادت ، این پرسش‌ها در ذهن جوان‌ها می‌شوند یک معضل، و بی پاسخ ماندنشان زیر سؤال رفتن همه عظمت واقعی جنگ!
دلم می‌خواست در همین پست به انتها می‌رسیدم و سلسله بحث را می‌بستم، اما دلم نیامد اینها را نگفته بگذرم.
در یک یا دو پست آینده به جمعبندی و پاسخ خودم به پرسش اولیه‌ام حتما می‌رسم؛
«چرا جنگ ما جنگی بوده که ارزش ماندگاری در تاریخ عظمت ایران را دارد»
گفتم چرا ماندگاری جنگ به آن چیزهایی که طرفداران جنگ می‌گویند نیست و گفتم مدیریت کلان جنگ اشکالات اساسی در مسائل مهمی داشته، و اساسا با آرمانگرایی و الهی کردن جنگ، ضمن بی‌پاسخ گذاشتن بسیاری مشکلات و پرسش‌ها، به‌ویژه در شش سال آخر جنگ، هزینه‌های جبران‌ناپذیری به کشور وارد ساخت.
اما آیا مخالفان جنگ هم همیشه جانب انصاف را در تحلیل‌ها رعایت کرده‌اند؟!
به نظر می‌رسد، خیر!
آیا ایران مسبب شروع جنگ بوده؟
برخی سخنرانی‌های رهبر وقت انقلاب را دلیلی برای شروع تهاجم عراق قلمداد کرده‌اند، اینکه مردم یا ارتش عراق را دعوت به قیام کرده‌. یا خرابکاری‌هایی از سوی ایران بوده است!
این عده نمی‌دانند ورود همزمان ده لشکر مکانیزه به کشوری دیگر، بیش از هزار تانک، بمباران تمام فرودگاه‌های یک کشور در یک روز، پاره کردن قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر و آتشباران مناطق مسکونی خرمشهر و آبادان و بسیاری شهرها در همان روزهای آغاز جنگ یعنی چه.
آنهایی که معتقدند ایران می‌توانست جلوی شروع حمله صدام را بگیرد، نه شخصیت صدام را شناخته‌اند، نه شرایط انقلابی کشور در آن ماه‌ها را.
مطمئنا یک دیپلماسی قوی در شرایط عادی می‌تواند جلوی بسیاری حوادث را بگیرد اما واقعیت آن روزها شرایط بسیار متفاوت بود.
تجربه کشورداری ما نزدیک صفر و اهداف‌مان جهانی!
آنها که اعزام نیروها را وجود شرایط احساسی می‌دانند، یقینا صدای زمین خوردن یک گلوله توپ را در عمرشان نشنیده‌اند. مگر می‌شود با احساس سطحی جان را داد؟ مگر می‌شود دست و پاهای قطع شده دید و به صرف یک احساس عقب ننشست!؟

آنهایی که امتیازات مشارکت در جنگ را برجسته می‌کنند، نیازی به قانع کردن ندارند. یک ناخن را می‌شود داد تا فلان امتیاز را گرفت، جانبازی و شهادت و زندان عراق پیشکش. خانواده‌هایی که ۴۰ سال است خنده بر لبانشان خشکیده، دلشان را خوش کنند بنیادی هست که هرگز توان رسیدگی اولیه به آنها ندارد.
و هر روز با چشم‌هایی گریان نگاه کنند که حاکمان ناکارآمدی و تصمیمات غلط خود را با توجیه پاسداری از خون عزیزان آنها توجیه می‌کنند،
و سکوت تنها ابزارشان باشد!
آنها که فکر می‌کنند فقط عده‌ای خاص با عقیده‌ای خاص جبهه رفته و جنگیده‌اند و امروز با انداختن یک شال به گردنشان خود را وارث آن ایثارها جلوه می‌دهند، چه ظلم سنگینی به جنگ می‌کنند.
سال ۱۳۶۳ برای درد شدید دندانم از جبهه به بیمارستان صحرایی در منطقه مراجعه کردم، دکتری با مهربانی دو سه دندانم را همزمان، بدون خستگی و با مهربانی خالی و پر کرد.
برایم عجیب بود چقدر شبیه دکتر پیمان (از رهبران ملی مذهبی‌) است.
بعد از معالجه همین را به ایشان گفتم.
با تواضع و خجالت گفت من پیمانم!
باورم نمی‌شد.
گفتم دکتر من کلی بدگویی از شما شنیده‌ام،، اینکه شما مخالف جنگید، شما به دشمنان کشور خدمت می‌کنید!
ولی الان ناباورانه می‌بینم میان خاک‌های جبهه در حال کارید.
با سکوتش جوابم را داد.
من با شرم از اتاق بسیار کوچک و دم کرده‌اش آمدم بیرون.
می‌دانم همان موقع عده‌ای در تهران زیر کولرهای خنک، جلسه داشته‌اند ببینند چطور عده‌ای چون بازرگان و پیمان را به بهانه مخالفت‌شان با ادامه جنگ، می‌توانند نابود کنند!
آنها که فکر می‌کنند گرفتن تصمیم عدم ورود به خاک عراق کار ساده‌ای بوده، در توهم هستند. گر چه این تصمیم خسارات زیادی به ما زد، اما در آن مقطع واقعا نمی‌شد برآورد کرد نیروهای عراق در بازگشت به خاکشان چقدر با انگیزه می‌شوند، و حالا آنها می‌شوند دفاع مقدس!!
تصمیم اشتباهی که می‌شد با درایت از آن پرهیز کرد و یا به فاصله چند ماه اشتباه را پذیرفت و از لجبازی با دنیا دست برداشت!
یادمان نرود سازمان ملل که می‌گفتیم در قبضه آمریکا و‌ جهانخواران است، نهایتا عراق را رسما عامل و مقصر وقوع جنگ معرفی کرد و عملا موظف به پرداخت غرامت.
آنهایی که فکر می‌کنند فرماندهی میانی جنگ کار ساده‌ای بوده که بسیار کوتاهی در آن شده، و نقش اسب مزرعه حیوانات را بازی کرده‌اند، معنای سیستم نظام را نمی‌دانند. آنهایی که می‌پرسند این همه جنگیدید که چه، اصلا تصوری از جنگ ندارند.
نمی‌گویم از چشمان همیشه قرمز مهدی باکری، از شب‌نخوابی‌های همت، از تواضع و فروتنی و صورت همیشه خندان مهدی زین‌الدین، از شهید خرازی جانباز، از دختران معلول شهید فرجوانی باید خجالت بکشند، نه! از همان تکه استخوانی که هنوز در خاک‌های جبهه گمشده، باید هزار بار خود را پنهان کنند.
مگر سرباز و داوطلب، مگر فرمانده گردان و تیپ و لشکر می‌توانستند سیاست جنگ را تعیین کنند؟!
نقد ما به مدیریت جنگ، پاسخگو نبودن امروز آنهایی است که فکر می‌کنند با ایثار دیگران آنها صاحب کشور شده‌اند و مردم همه مستأجرشان شده‌اند!!
و فکر می‌کنند جنگ اولین و تنها گزینه‌ها در جهان معاصر است.
در تحلیل جنگ نباید بی‌انصافی کرد.
عظمت جنگ را در سوء استفاده‌ها از آن نباید دفن کرد.
دستم می‌لرزد. نکند در این همه قسمت‌ها، لغزش‌هایم بیشتر از کلمات درستم بوده باشند. آن وقت به دوستان شهیدم چه بگویم. به خدا چه بگویم؟
می‌گویم خدایا عقل من همین اندازه بود و من تنها نخواستم به خودم و به نسل بعد از خودم و آنها که از جنگ آسیب دیدند، دروغ بگویم.
دوستان شهیدم که می‌دانم می‌خندند و می‌گویند خوب کردی، کار خوبی را که فکر می‌کردی، انجام دادی...
بی خیال رحیم.
قربانشان بروم با آن دل‌هایشان.
جنگ از زشت‌ترین پدیده‌هایی است که می‌شود تصورش را کرد. جنگ خوب و جنگ بد نداریم.
همین امروز با سلاحی نامرئی بتوانیم اسراییل را محو‌ کنیم، چه کرده‌ایم؟!
جز آنکه ایده ملتی که به‌خاطر اعتقادات‌شان از همه جای جهان رانده شده و بی‌خانمان مانده‌اند را توسعه دهیم و هزار اسرائیل جدید برویانیم کاری کرده‌ایم؟!
جز توسعه ظلمی جدید به مردم مظلوم خاورمیانه!
و مگر اسرائیل با گذشت ۷۰ سال توانسته فلسطین را که یعنی محوش کرده بود نابود کند؟
جنگ هرگز راه حل نبوده است، مگر برای قداره‌بندها.
دفاع هم تا آنجا که انسان ناگزیر است مجاز است. من اگر بدانم همسایه‌ای قصد حمله به من را دارد، نمی‌گویم جرأت نداری حمله کنی! مهمان دعوت می‌کنم بترسد، دوربین مدار بسته می‌گذارم فردا بتوانم مدعی شوم چه ظلمی شده، در را سه قفله می‌کنم، کلانتری محل را باخبر می‌کنم.
و آخرینش دفاع شجاعانه است.
پس چرا گفته‌ام جنگ ماندگار؟!
جنگی که تاریخ نباید فراموشش کند!
آنها که بگذارند فراموش شود به خودشان و به افتخارات‌شان ظلم کرده‌اند!
جنگی که صدها هزار نفر را کشت و بی‌خانمان کرد، معلول کرد و زندان!
جنگی که بسیاری را به خانه مرادشان رساند!
جنگی که نمی‌دانستیم چطور باید اداره‌اش کرد.
جنگی که شد پایه بلند‌پروازی‌های توسعه ایدئولوژیک محور متکی بر اسلحه!
جنگی که سرمایه‌های بسیاری را از ما گرفت؟
جنگی که به اسم قداست و خدایی بودنش ما را عادت داد دیگر کمتر بپرسیم چرا!
این جنگ را ماندگار بدانیم و با عظمت،
یا مصیبت و بدبختی و سالش را عزا بگیریم؟
من می‌گویم "پر افتخارترین قطعه تاریخ‌مان"
روزهای اول جنگ من اهواز بودم. وقتی که هیچ نداشتیم، لشکر ۹۲ زرهی از هم پاشیده، بدون فرمانده غافلگیر شده بود، مسئولان مات و مبهوت مانده بودند، عراق مستانه آواز فتح می‌خواند.
کامیون کامیون لرهای روستاهای شمالی خوزستان و لرستان و کهگیلویه بودند که می‌رسیدند، با اسلحه‌های شکاری بِرنو‌ شان! با گُرزهای چوبی‌شان
- عراقی‌ها کجایند! نشان‌مان بدهید.
نمی‌دانستیم چه باید بگوییم.
بچه‌های تبریز رسیدند. بی ترس و واهمه
- سوسنگرد کدام طرفی است!
چمران و گروهش از تهران رسیدند.
- مگر عراق جرأت دارد به اهواز برسد، ما هستیم!
مشهد برخاسته بود، شمالی‌ها، سیستان و بلوچستانی‌ها، بچه‌های فارس، جنوبی‌ها، مرکزی‌ها، کردها.
خوزستانی‌ها که نیازی نیست بگویم، خانواده را می‌بردند روستایی جا می‌دادند و با دست خالی برمی‌گشتند. سه‌راهی‌های لوله کشی و کمی باروت و یک فتیله شده بود نارنجک بچه‌ها
- مگر ما مرده باشیم، عراقی بتواند نزدیک خانه‌هایمان شود!
یک ملت "ایستاد"، یک‌دل و یک‌رنگ و یک‌زبان
یک ملت "ایستاد" پشت به پشت هم، بی‌ترس
یک ملت گفت، ما "نمی‌ترسیم" با همیم.
گفتند می‌دانیم ارتش ضعیف است،
دولت ناتوان است، و دشمن خیره‌سر و قوی
اما کشور مال ماست.
بختیاری نگفت ایلم، رشتی نگفت همشهری‌ام، بوشهری نگفت مگر به من حمله شده، تبریزی نگفت عراق کجا ما کجا. همه حس کردند زخمی به خودشان خورده، عزت آنها لگد‌مال شده.
ایران یک تن شده بود.
و آن روح ملت شکل گرفت.
- ما صاحب تمدن و تاریخیم، ما صاحب اندیشه و تفکریم، ما در تاریخ‌مان راهمان را خودمان انتخاب کرده‌ایم. حتی دین‌مان را، ما ملتی آزاد هستیم و بزرگ...
در کدام جنگ سراغ دارید مردم چنین یکی شده باشند، نه هیچکس منتظر دستور مانده بود، نه منتظر اطلاعیه‌ای دولتی، نه فتوایی، نه حتی اسلحه‌ای.
مردم آمدند، بی منت، برای خودشان، برای دلشان، برای غرورشان، برای عزت‌شان.
جنگ و دفاع شد عرصه نمایش روح زنده یک ملت بزرگ
مسئولان به غرور افتادند، می‌رویم تا قدس را هم بگیریم. جنگ را بردند به مسیری که دوست داشتند.
اما نشد! نشد.
نخواستند دو قدم برگردند به عقب نگاه کنند چه شده بود.
آن "روح" را گذاشته بودند و فکر می‌کردند خودشان بوده‌اند و تدبیرشان برای پیروزی‌ها، برای جنگ.
چه اشتباه بزرگی!
جنگ که از سال دوم گذشت و شدیم مهاجم، فکر کردیم دشمن است که دارد قوی می‌شود! اما این ما بودیم که از آن روح اصلی فاصله می‌گرفتیم. ما یادمان رفته بود روح ملت و در صحنه بودن و یکی بودن آنها بوده که قوی‌مان کرده بود، و همه آنچه مقابل‌مان بود ناچیز شده بودند.
داشتیم به قهقرا می‌رفتیم.
با طرح‌هایی که به هیچ کجا نمی‌رساندمان.
تا اینکه اتفاق جدیدی در جنگ افتاد...
از سال‌های ۶۳ و ۶۴ استقبال مردم از جنگ کاهش پیدا کرده بود، اما در تبلیغات چیزی نشان داده نمی‌شد.
بعد از حوادث هولناک سال ۶۵، در دو سال پایانی جنگ، عدم همراهی مردم در همه ابعاد به‌شدت گسترش یافت.
هنوز تصمیم‌گیرندگان خود را به ندیدن می‌زدند.
اما وقتی هیچکس منتظر نبود و در ماه‌های پایانی، اتفاقات جدیدی افتاد. تکانی شدید به آن مقاماتی که سال‌ها یادشان رفته بود جنگ چه بوده! و مردم کجای جنگ بوده‌اند.
عراق دوباره حمله کرده بود، ربطی هم به ماهواره‌های آمریکا نداشت!
دوباره آمد داخل، باز رسید به پادگان حمید، به نزدیکی‌های اهواز.
منافقین حمله کردند، اسلام آباد و گیلان‌ِغرب. و ایران می‌رفت باز داغدار تحقیر بیگانه‌ها شود.
ملت دوباره ایستادند.
همان ملتی که سال‌ها بود بی‌صدا قهر کرده بودند.
کسی اطلاعیه نداد! کسی نگفت محاصره اقتصادی هستیم، کسی نگفت لطفا کمک‌مان کنید!
ملت خودشان می‌دانستند آنها نباشند هیچ اتفاق خوبی نمی‌افتد!
کشورِ خودشان است، عزت خودشان است، آینده فرزندان خودشان است.
و وقتی با هم شدند، و آمدند
پیروز شدند.
نه در شعار
پیروزی... مثل همان وقتی که آزاده‌هایشان را در آغوش گرفتند.
و روح‌شان یکی شد.
آن روزی که به مردم گفتیم بروید خانه‌هایتان، به امور خودتان برسید، ما به‌جایتان، ما خیر شما را بهتر می‌دانیم، ما می‌دانیم چطور دنیا را شکست بدهیم، شما تنها ببینید؛
موشک‌هایمان را
انرژی هسته‌ای‌مان را
ترس جهانیان را
چه ظلمی کردیم به تاریخ کشور!
به ملت‌مان
روزی که گفتیم جنگ بهترین راه‌هاست برای گرفتن حق
روزی که گفتیم همه دنیا با ما بد هستند
روزی که گفتیم جنگ را قهرمانان اداره کردند
روزی که به آنها القا کردیم کشور خودش صاحب دارد و شما مستاجرید
چه بد کردیم، چه خیانتی کردیم
جنگ نشان‌مان داد وقتی "ملت" هستند، سخت‌ترین مشکلات هم کمرش را خم نمی‌کند وقتی نباشند بادهای ضعیف هم بحران می‌سازند...
جنگ نشان‌مان داد با عزم و همت و دست در دست هم گذاشتن بزرگ‌ترین کارها را می‌توان به نتیجه رساند.
جنگ نشان‌مان داد سوء مدیریت، بی‌برنامگی، هدف‌های ساختگی، بحران‌های مصنوعی، نباید ناامیدمان کند، دشمن هرگز بزرگ نیست، دشمن را خیلی وقت‌ها می‌سازند...
و بزرگش می‌کنند!
دشمن همان است که ملت و روح واحدش را زخمی می‌کند
عزتش را هدف می‌گیرد
آن مردم دست خالی و پابرهنه‌ای که جنگ را اداره کردند نامید می‌کند!
غافل از اینکه
جوان‌ها هستند
مردمِ با عظمت هستند
و پای کارند
تنها حس کنند وقتش است
سندش جانبازان
سندش آزادگان
سندش شهدا
سندش کهنه سربازان جنگ
که همچنان در حسرت آن سنگرهای خاکی و ساده‌اند
همان وقتی که دل‌ها یکی بود
و‌ مردم یکی
سندش جنگ
همان "جنگ ماندگار"
و‌ حسرت ما برای دیدن دوباره آبادی وطن
و حسرت ما برای دیدن ثمره ایستادگی مردم
و خون شهیدان
که آزادی ایران است
و جنگی که همیشه به آن افتخار می‌کنیم
جنگ باور خودمان
و‌ ملت واحدمان
و‌ معجزه اراده‌مان
"جنگ ماندگار"
پایان
منبع کانال تلگرامی جناب آقای رحیم قمیشی به آدرس : @ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

شهادت فرماندهان معترض

سردار رفیقدوست از بنیانگداران و تنها وزیر وزارت سپاه برخلاف نظر اعلامی دیروز مقام معظم رهبری که بر عقلانیت و مدبرانه بودن پذیرش قطعنامه بعنوان بهترین گزینه ممکن تاکید فرمودند مدعی است قطعنامه نتیجه عملی فریبکارانه و تحمیلی بر امام بود.
سردار رفیقدوست برخلاف نظر رهبری مدعی است مرحوم آقای هاشمی بنا داشت که جنگ را تمام کند و صحنه را جوری جلو برد که آقای سردار رضایی فرمانده سپاه پس از جلسه با بخشی از فرماندهان عالی نامه نیازمندیهای ادامه جنگ را ارسال و نخست وزیر نیز ناتوانی کشور در تامین لجستیک و نیروی رزمی مورد درخواست را اعلام کند لذا امام به ناچار قطعنامه را چون جام زهر پذیرفتند.
اینکه فرماندهان مذکور پس از ۳۲ سال اتهام سازی از جنس ادعای سردار رفیقدوست را چگونه باید با ادعای تبعیت محض و ذوب در ولایت به فرمایشات روشن و بی ابهام دیروز فرمانده کل قوا نزدیک کنند می توان در تیترهای نفسانی امروز جریان رسانه ای دنباله نفاق همصدا با مثلث شیطانی دید اما فریاد اعتراض نجیبانه و از سر دردمندی غیرت و دانش بخشی از فرماندهان شهید دفاع مقدس که به بی کفایتی و فرماندهان عالی و قرارگاهی سپاه هرگز قابل انکار و پنهان سازی نبوده و نیست.
اندک رزمندگان مظلوم زنده مانده از قتلگاه عملیاتهای والفجر مقدماتی و والفجر یک قطعا لجن پراکنی مشتی اوباش دین گریز در لباس فرماندهی در سخنرانی پس از نماز صبح میدان صبحگاهی دوکوه را هرگز فراموش نخواهند کرد وقتی در نهایت دریدگی و شرافت گریزی دلیل شکست دو عملیات مذکور و قتل عام رزمندگان مظلوم را ناشی از غرور بسیجیان عنوان کردند.
امروز یعنی بعد از ۳۲ تا ۴۰ سال دروغ پردازی برخی از فرماندهان نالایق و مملو از شهوت قدرت طلبی به بن بست شهادت مقام معظم رهبری در خصوص عقلانیت و مدبرانه بودن پذیرش قطعنامه رسیدند شهادت رهبری در مورد اطلاع کامل و انتخاب اگاهانه امام از روند جنگ و پذیرش قطعنامه که به مثابه ضربه سهمگین پتکی بر کوه دروغ پردازی ۳۲ ساله فرماندهان مورد اعتراض فرماندهان شهید معترض متحصن پادگان ولیعصر وارد شد.
جریان سیاه فرماندهان به منصب رسیده طی پنج سال گذشته همصدا و بی امان با همسان سازی توافق ایران و جهان تحت عنوان برجام با قطعنامه ۵۹۸ و بدنام جلو دادن ۵۹۸ با تمام توان به دروغ پردازی و تخریب تیم مذاکره کننده پیروز مذاکره با آمریکا ، روسیه ، چین ، فرانسه ، انگلیس ، آلمان و نماینده ۲۷ کشور اروپایی در خصوص حقوق کشورمان پرداختند و امروز مقام معظم رهبری بعنوان فرمانده کل قوا بر صحت ، سلامت ، گریز ناپذیری و عقلانیت و پیروزمندانه بودن ۵۹۸ شهادت دادند در نفاقی تازه که در روزنامه های امروز هویدا است در صددا برخلاف دروغ پردازی ۳۲ سال گذشته قطعنامه را نه نتیجه خیانت مرحوم هاشمی که محصول درایت و هوشمندی نستقیم امام بنامند اما لشکر دروغ پرداز نمی داند با هاشمی جانشین امام خمینی فرمانده کل قوا و فرمانده عالی جنگ چه کنند.
سردار رفیقدوست مدعی است قطعا درگیری نظامی بین ایران و آمریکا اتفاق نمی‌افتد دشمن می‌داند اگر جنگی را شروع کند در این جنگ بازنده است اینکه سلامی و حاجی زاده و دیگران معتقد بودند پس از حمله موشکی به پایگاه عین الاسد آماده مقابله با تهاجم نظامی آمریکا بودند که در عین ناباوری آمریکا عکس العملی نداشت بماند اما اینکه سردار رفیقدوست مانند بسیاری مدعی است آمریکا بازنده جنگ احتمالی است حتما بدور از اظهار نظرهای هیجانی و احساسی نیازمند بررسی جدی است.
امروز که پس از ۳۲ سال بالاخره پرده از دورغ پردازی و تحریف گسترده در مورد یکی از واقعیات و حقایق جنگ به تدبیر شجاعانه مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا کنار زده شد باید درک کنیم که ادعای مقامات نظامی بدلیل امکان بروز تبعات انسانی و مادی غیر قابل جبران بیش از سایر اقشار و مدیران نیازمند راستی آزمایی جدی مراکز عالی علمی و سیاسی است تا قبل از قرار گرفتن کشور بر لبه تند پرتگاه های غیر قابل بازگشت چاره اندیشی گردد.
شهادت فرماندهان معترض به بی کفایتی فرماندهان عالی ستادی جنگ که با دریافت پیام شفاهی امام مبنی بر به مصلحت نبودن اعتراض در میدان نبرد به اعتراض خاتمه داده به جبهه برگشتند جز اثبات نیت پاک و روح شجاع رهروان راستین امام نداشت فرماندهان دغدغه مندی که بی هیچ هیاهو به جبهه باز گشته و برخلاف فرماندهان مورد اعتراض با شهادت سرخ صداقت ، اخلاص و تبعیت از امام را اثبات کردند. ۱مهر۹۹ https://t.me/joinchat/AAAAAELJjhgrCM0hvsfdWg

This comment was minimized by the moderator on the site

جنگ ایران و عراق و پرسش‌های برجای مانده| ۲۷ شهریور۹۹ بخش اول

در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ ارتش عراق بدون دادن هیچ التیماتومی وارد خاک ایران شد. جنگنده‌های عراقی فرودگاه مهرآباد و سایر اهداف استراتژیک را بمباران کردند و لشگرهای مجهز آن در غرب و جنوب بسرعت شروع به پیشروی کردند. حمله نظامی به ایران منجر به جنگی هشت ساله میان دو کشور گردید تا سرانجام ایران در تیرماه ۱۳۶۷ با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ به جنگ خاتمه داد. روایت رسمی ظرف قریب به ۴۰ سال گذشته از جنگ اینگونه بوده که آن حمله بدستور آمریکاییها صورت می‌گیرد و در طول جنگ هم آمریکایی ها و غربیها به عراق کمک می‌کنند اما بواسطه ورود نیروهای داوطلب مردمی،آمریکا در نقشه خودناکام می‌ماند.

واقعیت آنست که پیرامون جنگ با عراق پرسش‌های زیادی وجود دارند که زیر سایه سنگین حالت قِداست و حماسی که برای آن بوجود آمده، امکان طرح آنان کمتر ظرف این چهل سال وجود داشته. عنوان جنگ در ابتدا "جنگ تحمیلی"بود اما هاله قداست آن را به"دفاع مقدس"تبدیل نمود. تقدس و حماسه همچنان مانع از طرح پرسش‌ها پیرامون جنبه‌های مختلف جنگ با عراق شده. یکی از ابتدایی‌ترین پرسشها آن است که "آیا اساساً این جنگ اجتناب ناپذیر می‌بود؟" "آیا ما نمی‌توانستیم جلوی بروز جنگ را بگیریم؟" اگر حمله به ایران و آغاز جنگ به دستور آمریکایی ها صورت گرفت(آنگونه که ما تبلیغ میکنیم)، "چرا آنان ۱۹ ماه بعد از انقلاب باین اقدام مبادرت ورزیدند و به صدام (که بزعم ما عامل آمریکا میبود) دستور دادند که به ایران حمله کند؟ " چرا در ماههای نخست بعد از انقلاب و با استفاده از آشفتگی و بهم ریختگی که در ارتش نیرومند ایران بوجود آمده بود و در حالیکه بسیاری از فرماندهان آن بر کنار ، متواری ، بازداشت یا اعدام شده بودند، به ایران حمله نکردند؟ اگر تئوری های توطئه مبنی بر نقش آمریکایی‌ها در جنگ را کنار بگذاریم، عراقی ها چه دلائلی برای حمله به ایران داشتند؟ روایت آنان از دلیل حمله شان بایران کدام است؟ اگر جنگ را آمریکاییها براه انداخته بودند(آنگونه که ما مدعی هستیم)، پس "چرا بعد از بازپس‌گیری خرمشهر در خرداد ‌۶۱، رسیدن به نقطه صفر مرزی و بیرون راندن عراقی‌ها از ایران، ما همچنان بر ادامه آن اصرار ورزیدیم؟" "آیا هدف ما سرنگونی صدام و صدور انقلاب نبود؟"

This comment was minimized by the moderator on the site

برگرفته از تلگرام دکتر صادق زیباکلام

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

نگاهی به ۷۰ سال رابطه با آمریکا؛ برای ایران رئیس جمهوری...
درخواست آنجلا مركل از مردم آلمان: زندگي اجتماعي را تا ج...