جامعه ایران با تمرکز بر دو بال «روح انقلابی» و «غیرت دینی» با ساخت جامعهایی مخروطی به ناکجا آباد رهنمون شد، و وحدت آن خدشهدار گردید، حال آنکه با تمرکز بر محور ایران تمدنی و سرزمینی، بیشترین یگانگی ملی میسر میشد، و استوانهایی میساخت، که همه، تنها با ایرانی بودن، بدور از نوع ایده، قوم و گویش به گرداگرد آن به چرخش در میآمدند، از جانگذشتگی میکردند، دلسوزی و حرکت برای وطن، برای همه ایرانیان میسر، و هزینههایش بین یک ملت تقسیم میشد، و ماندگارتر و محکمتر بودند، و دشمن این چنین کشور را خوار نمیکرد.
تقدس دادن، و محور نمودن انقلاب و ایده، ما را از ظرفیت بزرگ ملیت، که برای هزارهها مردمانمان را در خود جای داد، در آن آسودیم، و ماناییامان را نگهبان بود و... غافل شدیم، در این مدت کشور فقیر و فقیرتر شد، شکافها گسترده، و افزایش یافت، گریز از مرکز، دامنگیرمان شد، و مردم دستگیرهی یگانگی خود را باختند و...، ایرانیان تنها باید حول محور ایران، وحدت یابد، نه یک ایده، یک فرد و..، که محور نمودن چیزی غیر از ایران، ایرانیان را تنها به سوی پراکندگی و نابودی، و طعمه این و آن شدن خواهد برد.
انقلاب و انقلابیگری در حالی محور و قاعده وحدت جامعه قرار داده شد، و ملت ایران خودی و غیرخودی شدند که، هیچکس به ما نگفت که تئوریپرداز اصلی ایده انقلاب، و انقلابیگری افراطی، و محور شدن ایده و نظام ایدئولوژیک، و بستر سازی جامعه انقلابی، بیشتر به ایدئولوژیستهای چپ مارکسیست و کمونیستی باز میگشت که در سده بیستم میلادی، بسیار رایج بودند، آنرا تئوریزه، و سرنوشت بسیاری از ملتهای جهان را سیاه کردند، کشتارگاههای بزرگ به وجود آوردند، و تسویه حسابهای خونین کردند، زندانها و شکنجهگاههای مخوف را رقم زدند، دست به سرکوبهای جمعی زدند، نظامهای منظم اما بی تحرک را به وجود آوردند، که روح نوآوری و رشد را در آدمها کُشتند، دیکتاتوریهای مخوف و امنیتی را رقم زدند،
جوامع را به مردههای متحرک تبدیل کردند، تودههایی بی اندیشه، اما آتشین مزاج، که تمام اراده شخصی از آنان ستانده، و تنها ارادهایی که برایشان اصل، و اساس، و بر جای گذاشته شد، رسیدن و تحقق آرمانهای ایدئولوژیکی بود، که برآیند آن فرمانروایی یک طبقه، یک حزب، و یا یک پیشوا بود، که او را «پیشوای خلق» مینامیدند، که بر گُرده تودهها سوار میشد، و از تولد تا مرگ، نسل اندر نسل از هر آدم و خاندان او بار میکشید، تا آرمانهای حزبی و ایدئولوژیک به بار نشیند، دوام یابد. و فرصت یکبار زیستِ باکرامت و آزادانه که حق هر انسان است، به پای یک ایده، فرد و یا ساختار خرج و نابود میشد.
حال آنکه نهایت تحقق آن ایده و یا ساختار، چیزی جز اسارت تودهها، و آقایی یک حزب، بی چون و چرایی فرمان پیشوا، اطاعت محض از او، حرکت در مسیر تعیین شده او، همچون اسبهای عصّاری که در «جهازخانه» با چشمان بسته و یا جهت داده شده، تنها گرد هدفی تعیین شده میچرخند، و اگر بخواهند، تنها با قدم شمارِ گامهایی که برداشتهاند، و ضرب آن در روزهای رفته، میتوانند با خود بیندیشند، که چقدر پیش رفتهاند؟! در حالی که به واقع هیچ حرکتی نداشته، و گرد یک ایده، یا یک هدف مقدس شمرده شده، طواف کرده، که برای تک به تک آنان، تنها صرف عمری بیش نبود، بدون بهره، رشد و حرکتی به سوی کمال انسانی.
حال آنکه برای استثمارگرانِ چنین آدمی، قدرت، ثروت و شوکتی به ارمغان آورد، که دوام و بقای خود، و این سیستم را، تضمین نمایند، و برای اعضای چنین جامعهایی، نه رشدی، و نه کرامتی و نه سعادت، نه آزادی، و نه شادی و شعفی به بار نیاورد، و عمر آنان تنها در حرکت و تلاشی، برای تحقق آرمانی بی سر و ته، که انسان را از انسانیت تهی کرده، او را به ابزارِ پیگیری امور ایدئولوژیک تبدیل مینمود، که چون بردهایی، آرزوهای دور و دراز صاحبان قدرت را پی میگرفت، و انسان را به ماشینی سخت و بی روح، برای انجام تکلیف، و کار در مسیر اهداف روزانه تبدیل میکرد، که وظیفه داشت صبحگاهان پرچمی را بیافرازد، و شبانگاهان آنرا به زیر کشد، و روزهای تعطیل در گردهماییهای بزرگ، در صفوف منظم نشسته، و با کف زدنهای طولانی، و شعارهای انقلابی بلند و کوبنده، به استقبال سخنان پیشوا رفته، و بدان گوش فرا دهد، و با ایده او اعلام وفاداری کند، ایده و پیشوایی که هرچه بر عمرش افزوده میگشت، عزت، کرامت و آزادی بیشتری از او میستاند.
انقلابهایی که به نام آزادی، و مردمی که به درستی، و برای آزادی بپا خاستند، اما به رغم دستیابی به پیروزی، از شرایط انقلاب و انقلابیگری گذر نکردند، چراکه از خیزشگران خواسته شد که تا آخرین نفس انقلابی بمانند، تا آخرین خواستهای انقلاب تحقق یابد، و همه دیدند که تحقق این اهداف در پس این پیروزی، تنها ساخت زندانی بزرگ، سرباز، مخوف و ایدئولوژیک برای ملتهای به پاخاسته بود، که اینک همه باید خود مشارکت میکردند، تا در چینش و تکمیل دیوارهای این زندان بزرگ سهم خود را ایفا کنند، تا کامل و موثر شود و...،
بازمانده زنده و ظاهر این الگوی انقلابی، که رگ غیرت بسیاری از انقلابیون برای داشتن، تداوم، و حفظ آن در گردنها متورم میشد، و میشود، نظام دیکتاتوری حزبی، و فردی کره شمالی است که دیکتاتوری پایدار کمونیستی را برای دههها فراهم کرد، تداوم داد، و به نظر میرسد، غرب نیز بدش نمیآید تا این مجموعه فاسد، زورگو، و این بزرگترین قربانگاه انسان و انسانیت، باقی بماند، به عمد این الگو در دایره جهان سیاست حفظ شده، و از بین برده نشد، تا هم وحدت خود را در برابر این دشمن بشریت، حفظ کنند، و هم برآیند و پایان و انتهایِ تحقق آرمانهای انقلابی را، به هر آزادیخواه پرشور نشان دهند، که چگونه بعد از پیروزی، در انقلابهای آزادیبخش، ملتی دوباره، و به مرور به رعیت فرمانروایان انقلابی خود تبدیل میشوند، و گرفتار فرماندهی، که وجه همت آن پیشوای انقلابی، ساخت نظامی آهنین مجهز به موشک و اتم است، که تنها آورده آن، خلاصی از دستبرد نظام سرمایهداری، و زورگویی غرب است، آن هم در محاصره تحریم از برون، و سیم خاردارهایی از درون، که حتی امواج رادیویی را هم باید پارازیت کند، تا صدایی به گوش کسی در این سوی دیوارها نرسد، نسیم آزادی نَوَزد، بوی آزادی نیاید، و سخن از آزادی گفته نشود، الا قرائتی از آزادی که جز اسارتی ژرف و مخوف، نام دیگری نمیتوان بر آن نهاد.
سیستم ظالمانهایی که در مقابلِ ارزانی داشتن توان مقاومت در برابر زورگویی غرب، همه چیز را از مردم تحت سیطره خود خواهد ستاند، و ملتی خواهد ساخت بدون عزت، کرامت، بدون داشتن حق تعیین سرنوشت، حق آزادی انتخاب، حق زندگی آبرومند، حق داشتن سیستم قضایی مستقل، حق داشتن آزادی بیان و رسانههای مستقل، حق مسافرت، حق داشتن ارتباط و درس آموزی از جهانیان، حق دیدن پیشرفت دیگران، حق خواندن دیگران، حق الگوبرداری از تجربه دیگران، حق خیزش، حق اعتراض، حق داشتن احزاب پیگیر و نماینده مردم، حق همهی آنچه دیگر ملتها دارند، و داشتنش برای آنان بدیهی است، اما برای او ممنوع میشود، بدون داشتن حق برخورداری از وزش بادِ تننوازِ تجربه و آزمودههای بشری، بر صورت زرد و پر از بیماری و کمبود خود، که از او ستانده شده، تا در محاصره تحریم دیگران، و خود تحریمیها، از هر چیزی محروم بماند، و هرآنچه را که دیگران آزمودهاند، او دوباره آنرا بیازماید، و برایش هزینه دهد، چرا برایند کار دیگران را در خارج از ایده ارزیابی کرده و میداند، از این به جز ابزار سرکوب، هیچ چیز دیگران را قابل استفاده نمیداند و...؛
حقوق بدیهی انسانی نادیده گرفته میشود که - بنا به ارزشهای انقلابی رایج، و یا همان معیارهای نابهنجارِ هنجار شده توسط حزب، و یا پیشوا و یا به سلیقه دنبالهروهای آنان - حتی آرزوی داشتنش هم جرم است، گرایش به داشتنش نیز انحراف و آلودگی ایدئولوژیک شمرده شده، و تو را از رد شدن از فیلترهای گزینشی محروم میکند، و در نتیجه از دست دادن حق کار و داشتن شغل، و این که ممکن است تو را از داشتن دیگر برخورداریهای انسانی، اجتماعی و...، از جمله حق حیات نیز محروم کند، که در صورت زنده ماندن، میانه اش اسارت، و پایانش گرفتار آمدن در مرگی مظلومانه، تدریجی، و در دردناکترین حالت است و...
چرا که در چنین نظام تمامیتخواه، امنیتی، مخوف و پر از خشونت، همه چیزِ انسان، حتی آبگرم، و گرمای منزلت، در کنترل و سیطره نظام تمرکزگرایِ خود قرار میدهند، که با دادن یک کد ملی به تو، که همان شماره زندانی، در زندانهای بزرگ و مخوف است، تو را حتی از نام و نَسَبت نیز جدا کرده و محروم کنند، و تمام داشته و حقوق تو را به این کد متصل کرده، و اختصاص دهند، تا با ستاندن همین کد، تمام داشته هایت را با هم، و یا یک به یک بتوانند از تو بستانند، تمام داشتههای تو در اسارت تصمیم سازانی باشد که در چنین فرمانروایی متمرکزی، با چند خط رای یک قاضی دادگاه انقلابی، یا تصمیم یک نهاد قانونگذار، به راحتی دادنی، و یا پس گرفتنی باشد،
تو بدون این کد چند رقمی، حتی توان اثبات ملیت خود را نیز نخواهی داشت، با باطل کردن کارت ملیات، توان هرگونه داد و ستد، داشتن حساب بانکی، اتصال به پرونده تحصیلی، ازدواج، برخورداری از حق دارو و درمان، مالکیت، مسافرت، و حتی فرار را نیز نخواهی داشت، و در کل، زندگیات را هم از دست خواهی داد، چرا که در این زندان بزرگ، نام، تبار و ریشه ارتباط خانوادگی، اجتماعی و ملیات را به یک شماره چند رقمی منتقل، و میشناسند، که با اعطای آن شماره، تو از همه حقوق برخوردار، و یا با یک فرمان دیگر محروم خواهی شد، بدون آن شماره هیچ اتوبوس، قطار و هواپیمایی، تو را سوار نخواهد کرد، هیچ مدرسه ایی و دانشگاهی تو را ثبت نام نخواهد کرد و...
و این است که در چنین نظام متمرکزی، که قدرت، ثروت، و هرگونه برخورداری در دست سیستمی قرار میگیرد که مثل مخروط، و به سوی یک نقطهی پایه، که پیشوای خلق در آن نشسته است، هدایت و متصل میشود، جامعهایی ساخته میشود که تمام سعی خود را باید داشت، که در آن نقطه خلاصه و ذوب شود، وگرنه باطل، ضد انقلاب و منحرف تلقی خواهی شد، جامعهایی شدیدا متمایلِ به سمت نقطه کانون مخروط، که هر نقطه در عالم را که دشمن قلمداد کرد، تو نیز باید با آن دشمن باشی، و هر که دوست گرفت، دوست باید شمرده شود، و در جهت مخروطی شدن بیشتر جامعه، برای تو تصمیم خواهد گرفت، و هدفگیریها خواهد داشت.
حال آنکه جامعه بهنجارِ عدالت محور و آزاد، شدیدا تمایل به شکل استوانهایی شدن دارد، تا عدالت و آزادی و تعادل که بنای جامعه بهنجار است، فضای شکل گیری داشته باشد، تا قدرت، ثروت، و برخورداریها، در حالتی چرخشی، شایسته سالار، تلاش محور و... در آن تقسیم شود، نابهنجاریها مخفی نماند و به زودی خود را نشان دهند، و به سطح آیند، و هر نابهنجاری که شکل استوانه را بر هم ریزد، همه را متاثر نماید، تا به کمک آیند، و برای تداوم حرکت بهنجار، رفع نقص کنند، تا دوباره حرکت ایجاد کنند، تا همه با هم، همبسته و مشترک، حرکت را میسر نمایند، و سرعت دهند، و جامعه تداوم حرکت یابد.

در جامعه مخروطی اما تمام حرکت دورانی، و طوافگرِ به گرد یک نقطه، و همه بَند و منوط به نقطهایی میشوند که در نبود آن، جامعه از هم خواهد پاشید، و سقوط حتمی خواهد بود، تو گویی تمام موجودیت و هویت آن جامعه، در همان نقطه کانونی تعریف شده است، و این جامعه در دوگانه دوام و یا فروریزش، آمد و شد دارد، یا میماند، و یا فرو میریزد و همه چیزش را از دست خواهد داد، هرچه نقطه کانونی مخروط قدرتمندتر، ثروتمندتر و موثرتر باشد، دوامش بیشتر خواهد بود، اما در بودش نیز، یک جامعه با تمام وجود و داشته هایش، مثل یک پاندولِ آویزان، گرچه حرکتی دائم دارد،
اما این تنها حرکتی درجا، با تحرک بسیار، و گاه دورانی و سرگیجه آور است، که در واقع حرکتی نیست، گشتن به دور خود، یا پیشوای خلق خواهد بود، و در نقطهایی که او نشسته، تکان میخورد، در بهترین و منطقیترین حالت، به سان پاندول ساعتیست، که منظم میرود و باز میگردد، و این آمد و شد، تنها ایام را رقم میزند، رشدی در کار نخواهد بود، حرکت اعضای این جامعه، ادای وظیفهایی بیش نیست.
اینجا برابری تنها در انجام وظیفهایی معنی میشود، که به تک تک اعضا، یکسان سپردهاند، و همه باید فردی و گروهی تلاش کنند، تا آرمان و اهداف سیستم، برقرار، و تحقق یابند، هدف والا و عدالت در همان تداوم و افزایش قدرت پیشوای خلق است، که تعریف میشود، که در بودنش ماندگاری جامعهی مرده، مردابی و پاندولی تضمین، و با دوامتر و قدرتمندتر خواهد بود، و در نبودش این ویرانی کامل است که رخ مینمایاند، مکانیسمی که همه را ملزم و منقاد به حفظ شرایط موجود میکند.
حال آنکه در جامعه استوانهایی کانونی وجود ندارد که همه منوط به منویات دل او باشند، الا مثلا مرزها و سرزمینی که انسانها در پرتو برابری فرصتها، آزادی فردی و اجتماعی و عدالت قضایی و قانونی، گوشه، گوشه آنرا خود ساخته، و یا با هم میسازند، قلبی و درونی بدان وفادارند، میتوان حرکت جمعی و فردی، یا جابجایی موثر را در آن دید، درجا زدن گاهی ممکن است، اما همه میدانند، پایانش نابودیست، و همه به سوی هدفی یگانه، با منافع جمعی و فردی، با برخورداری تک به تک و جمعی، در حرکت، و همه از فرصت برخورداری از قدرت، ثروت و تاثیر، و افزایش و کاهش آن برخوردارند،
گرچه فرصت و حق برخورداری از قدرت و ثروت در جامعه مخروطی، از قاعده تا نوک بسیار متفاوت است، و میل به تمرکز در نوک مخروط را با شدت تمام دارد، اما در جامعه استوانهایی از بالا تا پایین برابر، چرخشی، و تقسیم آن، با عدالتی وسواسگونه، علمی و بر حسب سنن طبیعی پی گرفته، و در مسیری قانونمند و برابر طی میشود، تا جامعه شکل استوانهی، منظم و برابر به خود گیرد، و آنرا حفظ کند و بر هم نخورد،
از این رو مواهب جامعه به شکل مناسبی، در روندی قابل پیش بینی، و با نظرداشت به شایستگی و تلاش تقسیم شده است، و این یک اصل در جامعه استوانهایی است که هرچه در این تقسیم بندی به درستی عمل شود، سرعت استوانه نیز بیشتر، و تضمین شدهتر است، بالا و پایین شدنها، دائمی و چرخشی منظم دارد، ایستایی در محور، دائمی نبوده، الا به شایستگی و تلاش، و از این رو قائد اعظم و یا پیشوای خلقی در چنین جامعهایی شکل نمیگیرد، و پیشوایی و قائد بودن، در چرخشی تند، در کل جامعه رد و بدل، و تقسیم میشود، هر یک از اعضا خود قائد اعظم خود، و در خدمت جامعه، و متقابلا جامعه نیز در خدمت اوست.
آری جامعه انقلابی شدیدا به سوی تشکیل جامعه مخروطی تمایل دارد، و فردِ مسئول و آزادی را که لابد باید در مقابل خداوند، در میعادگاه معادی حتمی، تک به تک پاسخگو باشد را، نابود، بی اثر، و تهی از کاراکترهای انسانی کرده، در پای ایده، پیشوا و...، با خونسردی تمام سَر میبُرد و نابود و بیاثر میکند.
اما «غیرت دینی» یا همان عصبیت اعتقادی که در جامعه ایدئولوژیک، بنیاد ایده و آئین را از درون متلاشی میکند، چراکه باورمندان را از خود بیخود، و از خودسازی منحرف، و همت او را متوجه برون، و مشغول به دیگران میکند، حال آنکه آئین و دین، بیشتر امری درونی و فرد ساز است، امری ایمانی و بیشتر با خاصیت انسانسازی از درون را دارد، و کارکرد پایه آن، ساخت و نظم بخشی درونی به رفتار، اندیشه و پندار هر آدمیست، کارکرد آن انسانسازی از طریق ایجاد شورشی درونی، برای خودسازی، در نتیجه حرکت درست فردی در جامعه است،
دغدغههای حل مشکلات بیرونی، بیشتر از طریق کار روی درونمایه تک تک انسانهاست، که دنبال میشود تا توسط خودشان، حل مسایل ممکن شود، تا انسان به یک ترمز درونی متصل شود، تا مسایل و کژکرداریها، با توسل به این ترمز درونی حل شوند، و جامعه سازی، با ساخت تک تک آجرهای آن جامعه، توسط خودشان، ممکن و میسور شود، ایدهها در این نگرش، اکثرا داعیه انسانسازی دارد، تا جامعه سازی؛ اولویت فرد است تا جامعه، فشار از درون مد نظر است تا فشار از برون، تا با تحرک بخشی از درون، برای اصلاح خود، برای انسان بودن، برای آدم بودن، اخلاقی زیستن، درست زیستن، درست عمل کردن و... حرکت خود را پی گیرند.
و به عکس این فرایند، غیرت دینی و تعصب اعتقادی، انسانها را از درون زیستی، به بروننگری میبرد، و اینگونه است که به جای انسان سازی، جامعهسازی وجه همت مروجان تئوری غیرت دینی میشود، بر خلاف دین که انسان سازی را اصل قرار داده، در این نگرش، اصل از انسانسازی، به سوی جامعهسازی متوجه شده، دغدغهها، کارکرد و اندیشه اصلاحی، تغییر جهت میدهند،
این روش، به نوعی همپوشی با همت چپ کمونیستی نیز دارد، که جامعهسازی را وجه همت خود دارد، و فرد را فراموش کرده، در درجه دوم اهمیت قرار میدهد، و همه چیز، و از جمله فرد را به پایِ ساختِ جامعهی مد نظر قربانی میکند، حتی انسانهایی که پایه و اساس هر جامعهاند، و خودِ این پایهی اصلی، به پای جامعه قربانی میشود. انسانی که وجه همت و هدف خود را، از خود، به سمت جامعه بُرد، خود را فدای آن خواهد کرد، این خود شامل اخلاق، شخصیت، انسانیت، ثروت، پیشرفت و حتی دین و آئین اوست، که چنین باورمندی خود را مجاز میبیند، همه را به پای جامعه قربان کند،
بزرگترین جنایات توسط چنین انسانهایی، با هدف درست کردن جامعه است که انجام میشود، خون ریختن، آبرو ریختن، نابود کردنِ موانعی که در راه ساخت جامعه تشخیص داده میشوند و... به راحتی و با خونسردی، مجاز تلقی شده، و انجام میشود، قصی القلبهای دینی را در این خیل باید دید، که از گزمگان بیرحم خیابان، تا میدانداران عرصه جنگ و مبارزه، تا فرمانروایان خونریز دینمداری همچون ملا هبت الله، بن لادن، ابوبکر بغدادی، ملاعمرها و... در این جمله قرار میگریند که بسیار معتقد و مُقَّید به هدف، اما بدون اخلاق، رحم، رحمت، اعتقاد به حق الناس و... میتوانند جنایتهای هولناک، کشتارهای بزرگ، حق ناحق کردنهای بسیار بیافرینند، و خود را لایق بهشت هم ببینند.
همانگونه که طالبان در افغانستان، ترمز «حق الناس» را به کناری نهاده، تمام زنان زیر فرمانروایی خود را از حق کار و تحصیل دانش اندوزی محروم کرد، و لابد بعد از برافراشتن پرچم الا اله الا الله خود، بر کنگرههای بلند سراسر جهان، و به قول دکتر عباسی خودمان، تبدیل کاخ سفید به حسینیه، و تبدیل تمام معابد و کاخهای جهان به مسجد، در حجم جهانی، نیم جهانیان از کار و تحصیل باز خواهند داشت، و بعد از کلاس شش ابتدایی، همه زنان جهان از کار و دانش محروم خواهند شد و... خشونت نهفته در این عمل را، هیچ تئوری جز آرمانِ مقدس و غیرت دینی جامعهسازیِ برونگرا نمیتواند تئوریزه کرده، و توجیهگر باشد،
چرا که اندیشه دینی درونگرا و خودساز، با ترمز «حق الناس» به نوعی پرهیزگاری مبتلاست که او را از ظلم این چنین به دیگران باز میدارد، و به خود هرگز اجازه نمیدهد، دست به چنین جنایت هولناکی زده، و این گستره بزرگ از حقوق انسانها را پایمالِ ایده و اندیشه خود نماید، چرا که حق تحصیل، حق کار و... را از حق الناس میداند، و گرفتن آن را سقوط در جهنم، برای خود ارزیابی خواهد کرد،
چنین باورمند خودسازی کردهایی، هرگز به خود اجازه نخواهد داد، برای ساخت جامعه آرمانی خود، نیمی از بشریت را بنا به ایدهی جامعه ساز خود، از این حقوق مسلَّم انسانی (کار، تحصیل و...) محروم کند، و زنان را زندانی کُنج خانههایی کند، که به نظر او باید فرزندپروری، خدمت به همسر و... تنها روند جاری، در وظیفه آنان باشد، و این چنین نیمی از انسانها را از حق انتخاب، آزادی و تغییر و تحول در زندگی خود محروم نماید، تا جامعهایی ایدال، که فکر میکند بر اساس ایده و آرمانِ دینی که او آن را اجتهاد کرده، و تشخیص داده است، محقق شود، چنین انسانی، با چنین غیرت دینی، دیگر انسان نیست، او انسان بودن را، چیزی جز تحقق آرمان دینی خود نمیبیند، حتی اگر به نابودی حقوق، و یا حتی از بین رفتن جانِ نیمی از آدمها در مسیر آرمان او منتهی شود.
چنین روح انقلابی و غیرت دینی است که به خود اجازه میدهد برای امر به معروف و نهی از منکری، که معروف و منکرش را، تنها در پستوی ذهن خود اجتهاد کرده، تشخیص داده، و تجویز کرده، خون بریزد، زندان کند، محدودیت سازد، و به هیچ اعتراضی در هر مقیاس و حدی، وقعی ننهاده، استوار، به راه خود ادامه دهد، و هیچ اصلاحی را در عمل خود بر نتابد، فریاد هیچ همسنگری را در مسیر جهد و جهاد و تشخیص تکلیف خود حتی نشنود، دنیای تجربه دیگران را به هیچ گرفته، خود را از هر تجربه بشری مستغنی ببیند، چرا که ایده، هدف و آرمان خود را، بر هر چیز دیگر، حتی اخلاق، انسانیت، رحمانیت و... مقدم میبیند. پیش میرود تا صخرههای سفت و سخت سنت خداوندی، بلکه سَرش را متلاشی، و او را از راهی که برگزیده، بازگرداند.
به نگارش در آمده در شاهرود - به تاریخ شنبه 15 شهریور 1404 برابر با 6 سپتامبر 2025
پوپولیسم (عوامفریبی) متوهم و بیسوادی که دنیا را به صحنهی اعمال حیرت انگیز خود تبدیل کرده است، تا بلکه منافع و امنیت امریکا را هرچه بیشتر تامین کند، و رکورددار آن در تاریخ امریکا شود، در بهترین حالت دورنمای فاشیسمی (نژادپرستی) را در چشم جهانیان نشان میدهد، که پیروزی احتمالیاش، تنها هُورای برخی از هموطنان امریکاییاش را در پی خواهد داشت، که در میان غم و اندوه جهانی، شاد و سرزنده باشند، و ترامپ را نه رئیس جمهور، که شاه ترامپ (King Trump) بنامند. [1]
چرا که او میخواهد جیب هموطنان خود را به هر قیمتی پر کند، تا بهترین شراب را بنوشند، بهترین اتومبیل را سوار شوند، بهترین خوراک را بخورند، از قدرتمندترین پول جهان برخوردار باشند و...، تا فارغ از هر مانعی، هر زیبارویی (سرزمین، معدن، منافع و...)، به سوی سرزمین آرزوها (امریکا) سرازیر باشد، حتی اگر از خانه و سفره دیگران ربوده شود.
اما چنین پوپولیست بیشرم و حیایی چگونه به این پیروزی رسید، و کرسی ریاست بر قدرتمندترین دمکراسی جهان را از آن خود کرد؟! عوامل پیروزی پوپولیستها در جهان، بسیار مشابهند، وقتی امثال ج.ا.ایران فارغ از اینکه باراک حسین اوباما، یا جانشین خلف او جو بایدن، و یا دونالد ترامپ در کاخ سفید باشند، به هر شلیک کنندهی به سوی سربازان امریکایی لبخند میزند، چه آن شلیک کننده، آن داعش مسلکی باشد که شرح جنایات او در خاورمیانه و... جهان را به تیک عصبی و لرزه خشم میاندازد، و یا آن جنگجوی طالبانی که، در نبود سربازان امریکایی در افغانستان، یک ملت را به خاک سیاه خواهد نشاند، و این مردم مظلوم را در عدد دهها میلیونی، از خانه و کاشانه خود فراری، و وبال گردن دیگر کشورها خواهد نمود و...، و ما چنین نیروی طالبانی و... را که خود پر از استکبار فرعونی، و خالی از آدمیت است، جهادگری ضد استکباری دیده، اصیلش می پنداریم، و به او لبخند میزنیم، و از افغانستان تا یمن، از چنین نیرویی، محور مبارزه با غرب میسازیم و میخواهیم! فارغ از این که در صورت پیروزی چنین محوری، با چنین اندیشه و رفتاری، چه بر سر ملتهای منطقه خواهد آمد، اینها پوپولیسم را در امریکا و اروپا و... تقویت می کند.
وقتی برای ما شلیک به سمت اسراییل مهم و اصل و اساس میشود، حتی اگر این شلیک را نیرویی مثل گروه حماس کند، که به گروه اخوان المسلمین تعلق دارند و در صورت پیروزی چنین تفکری، ما و دنیای اسلام را، به دیکتاتوری عثمانی، عباسی، اموی و... مبتلا خواهد کرد، اما ما با نتایج کار خود کاری نداریم، چرا که میخواهیم به اصطلاح خود، به تکلیف عمل کنیم، و با نتایج آن هم کاری نخواهیم داشت، و از آنجا که تکلیف ما مبارزه با اسراییل تعیین شده است، و هر که در این راه مبارزه کند، با آن رزمنده حزب الله، تفاوتی نخواهد داشت، جهادگر، و کشتگانشان شهید خواهند بود! و همه را در «محور مقاومتِ» خود، جا میدهیم، فارغ از این که مارهایی باشند، که به اژدهایی تبدیل خواهند شد، و آدم و آدمیت را خواهند بلعید، چه بشار اسد جنایتکار باشد، یا هر جانی دیگری، با هر اندیشه و هدفِ ناپاکی، چرا که در اندیشه ما، هدف وسیله را توجیه میکند و این تنها هدفِ مبارزه با اسراییل است که مهم بوده، هرچند اگر ما را، حتی با جنایتکاران در یک ائتلاف قرار دهد! این همان انحرافی است که در جامعه مقابل ما، به بنیامین نتانیاهوی پوپولیستِ جنایتکار قدرت و تداوم میدهد، خانم کملا هریس (رقیب ترامپ) را به ورطه شکست میکشاند و امثال ترامپ را سکه روز، و منجی جامعه امریکا میکند و...
یکی از عوامل پیروزی دونالد ترامپ، بر کملا هریس، نتیجه آن تیرهای مسموم و مشکوکی بود که در هفت اکتبر 2023 از مسلسلهای حماس شلیک شد، و در قلب جبهه آزادیخواهان و کرامت جویان، اهل ارزش های انسانی در جهان نشست، و در نهایت جهان را دچار پوپولیسم دونالد ترامپ و... کرد، که به هیچ سازمان و ارزش آدمی و جهانی پایبند نیست. این گلولهها از جبهه ما به سوی صاحبان و مدعیان ارزشهای آدمی و جهانی شلیک شد، تا پوپولیسم امریکایی قدرت گیرد، و اکنون جهان و ما را به سمت ویرانی ببرد، تا پوپولیستها امریکایی آباد را تحویل دهند، و جهانی را مسموم به راستگرایی، نژادپرستیِ کور و آنارشیسم (درهم ریختگی) کنند.
ما در این آش شور، نخودهای بسیار انداختیم! و اکنون از اولینهاییم که باید این زهر هلاهلِ خود فراهم آورده را سر بشکیم. پوپولیسم برونداد خشنی از کنارگیری، واپس زدن، واپس راندن، سرکوب و تضعیف نیروهای اندیشورز جامعه (جهانی و ایران) است، که وقتی این تیره از آدمها، که ارکانِ پایه و اساس جامعهی انسانی پیشرو هستند، سردمداری و میدانداری خود را از دست میدهند، زمینه برای ظهور پوپولیستهای ویرانگر و عوام فریبِ متوهم و بیسواد مهیا شده، این آنانند که میداندار جامعه شده، و آن را به سمت درههای ویرانی و نابودی میبرند، چراکه خود را بیهوده در نقش قهرمانانِ منجی میبینند، در حالی که برای نجات جامعه، نه برنامه اصولی و درستی دارند، نه به قواعد جامعه و آدمیت وفادارند و...
و از اینجاست که ویرانی و فروریزی پایههای اصالت نیز آغاز میشود و پوپولیسم با خود آنارشیسم را به ارمغان خواهد آورد، که صحنه را برای شکستن تغار ماست فراهم میکند «تا جهان به کام کاسه لیسان شود»، آنارشیسمی که نه تنها به نجات جامعه منجر نمیشود، بلکه داشتههای کم و بیش آنرا نیز به باد خواهد داد. پوپولیستهای بیسواد، و بیمقدار برای رسیدن به اهداف پیشپا افتاده خود، نقش تازشگرانی را به عهده میگیرند که پیش از این در شرایطی توانستهاند، کاری بکنند، و چشمها را به خود متوجه سازند، بله تنها کاری بکنند که دیگران از انجامش ناتوان بودهاند، کاری بزرگ، با نتیجه صفر، بلکه زیر صفر، کاری که چنگیز کرد، تیمورلنگ کرد، اسکندر مقدونی کرد و...
کاری بزرگ و خارق العاده، اما بی ارزش، و خسارتبار، چرا که در پس کار بزرگ اینگونه آدمهای جهانگشا و متوهم، بشریت هیچ بدست نیاورد که هیچ، بسیاری از داشتههای اندکش را نیز از دست داد، تنها اَنبان غنایم عدهایی پر شد، مرزهایی جابجا شدند، بر کنیزان و بردگان افزوده شد، آزادگان و آزادی به گوشهها خزیده، و این فقر، فلاکت، هرج و مرج، مرگ و میر، ویرانی و... بود که به دنبال آن دامنگر صدمه دیدگان از میدانداری پوپولیستهایی چون آنان، نصیب جامعه جهانی شد. خاکستری که از تازش این پوپولیستها، بر صورت آدم و آدمیت نشست، هر تکاندن آن، زخمی نمایان کرد، که از آن چرکی بدبو و بیمارکننده برای قرنها بیرون زد.

کاریکاتوری از ژست ترامپ موقع امضای فرمان های حکومتی
و اینجا بخشیدن اوکراین به روسیه متجاوز
طرحهای دونالد ترامپ، که برای حل مسایل جهانی از جمله غزه، اوکراین و امریکا برملا شده است، عرق شرم را بر پیشانی طرفداران آن و آدمیت مینشاند، و آه از دل آزادمردان و زنانِ با وجدانِ بیدار بلند میکند. وقتیکه میبینند، فرمانده ملت مقاوم اوکراین، که در برابر حمله ددمنشانه پوتین مردانه ایستاد، و سه سال تمام، به همهی آنچه داشت و قرض کرد، مبارزه و مقاومت سرسختانهایی را هدایت و راهبری کرد، در حالیکه کمدینی ناچیز بیش نبود، که وارد سیاست شد، و در همان آغاز راه، با یورش یکی از بزرگترین ارتشهای مسلح دنیا مواجه شد، و باید در برابر بیرحمترین و خونخوارترینها میجنگید، اما چنین مرد بزرگی، اکنون در نزد دونالد ترامپِ پوپولیست، یک دیکتاتور نامیده میشود که از وظایف خود کوتاهی کرده است! توگویی در نزد سردمدار پوپولیسم جهانی، زلنسکی باید کشورش را به یک متجاوز بدنام و تمامیتخواه میبخشید، که نبخشیده است، و در مقابل پوتین که خود دیکتاتوری خونریز و زیادخواه است، نزد ترامپ در مقام قهرمان، بر صدر مینشیند و ارج میبیند!
کاش امریکای دونالد ترامپ، کناری مینشست، و در زخم اوکراین اصلا انگشت نمیکرد، تا اوکراینیها بگویند «ما را به خیر تو حاجتی نیست، شر مَرسان» تا دولت و مردم این کشورِ موردِ تجاوز، خود در درد خود میمردند، و چنین خنجری را از پشت در بدن خود نمیدیدند، ملتی که کشته دادند، ویرانیها تحمل کردند، تا وجب به وجب خاک خود را از متجاوزین روس پس گرفته، یا پاسداری نمایند، و برای سه سال، مقابل متجاوزی ایستادند که، میخواست سه روزه آنها را از صفحه روزگار پاک کند، همانگونه که صدام میخواست و بر ما کرد و نتوانست.
وقتی به طرح دونالد ترامپ، در مورد غزه میاندیشم که بی پروا، و خالی از شرم و آدمیت، و ارزشهای انسانی و جهانی، مردمی را که هزاران سال در غزه زیستهاند، و از آن در مقابل بسیاری از تهاجمات بیگانگان پاسداری کردهاند، به خصوص این نبرد آخر، که بعد از حرکت مشکوک حماسِ یحیی سنوار، آشیانهاشان، به باد نابخردی سنوارها، و بمبها و گلولهی صهیونیستها رفت، اما این مردم تشنگی، گرسنگی، محاصره، سرما، گرما، و از همه مهمتر، جنگی خسارتبار و پر از خون و خرابی و بیرحمی را یکسال و اندی پشت سر گذاشتند، و اکنون جناب ترامپ از راه نرسیده، طرح دهد که میلیونها فلسطینی این سرزمین را ترک کنند، و راه آوارگی در مصر و اردن در پیش گیرند، تا او از سرزمینی که برایش جان داده اند، و آنرا ترک نکردند، چیزی مثل ساحل پر زرق و برق میامی در امریکا بسازد!
این بی شرمی که در سخن چنین پوپولیستهای پرده دری چون ترامپ نهفته است، انسان را دچار حیرت میکند، که وقتی فاحشههای دنیای سیاست در پهنه قدرت قدم مینهند، چطور چشمها را فرو بسته، و یا نه، به قول آن بزرگمرد بصیرِ در حصر، به دوربینها ذل میزنند، و نامربوطترین حرفها را نشخوار میکنند، و حقوق آدمها (فردی و جمعی) را بدون اینکه از حرف خود خندهشان بگیرد، یا در پیشانیشان گرهی بیفتد، یا شرمی در خود احساس کنند، زیر پا میگذارند و...،
و اینچنین است که آدمیت و اخلاق، به مسلخ کسانی میرود که از آدمیت تنها شکل و تنه آن را دارند، در درون خود خالی از هرگونه آدمیت و اخلاق انسانی، وارد میدان شده، بیشرمانه به داشتههای دیگران چشم میدوزند، و میتازند، و به رغم ناچیز بودنشان، از آن سهم میخواهند، و آنرا از آن خود میدانند!
پوپولیستهای وطنی نیز از همین گونهاند، بیشرم و دریده، که دیگران را خس و خاشاک، گوساله و بزغاله و علف هرز میبینند، پدیدهایی که دهههاست که ما نیز دچارشان شدیم، آنان نیز کمی از ترامپ ندارند، ایرانیان، پیش از امریکا، دچارشان شدند، و پیش از آمدن ترامپ، آنان پایههای ایران و ایرانیت را سست و نابود کردند، این پوپولیسم وقتی قدرت گرفت، که دکان اندیشورزی ایرانیان به صورت فلهایی، به میدان تاخت و تاز امثال قاضی مرتضویها سپرده شد، تا کارگاه اندیشه، در رسانههای نوخاسته و امیدوار کننده ایران به عقلانیت و اندیشه و حاکمیت فرزانگان و اهل اندیشه را، به مسلخ نادانی و بیرحمی خود برده، و در عدد دهها رسانه، به شهادت رسیدند، تا اندیشهها را از بروز، و وارد شدن به میدانِ جامعه ممنوع و یا بی اثر کرده، تا اندیشه در سینههای اندیشمندان بماند و بپوسد و برای مردم و کشور خود، کارگشایی نکنند.
و این بود که پوپولیستهای بیسواد و پوسیده مغزی همچون احمدی نژادها، و پایداریچیها و... سکه روزِ میدان ایران و انقلاب شدند، و برای پاگیری آنان و اندیشهی منحرفشان، یک ایران و یک انقلابِ رهاییبخشِ بی نظیر را، به پای آنان قربانی کردند، تا در نبود شیران عرصه اندیشه، جامعه ما به دام خرافات، دوری از فرزانگی، عقل، کرامت، به دام بی عزت کنندگان افتد؛ ترویج دهندگانِ عوام فریبی و پوپولیسم فضایی باورنکردنی یافتند و...، و چشم صحنه سازان چنین آوردگاه خسارباری کور ماند، که با آمدن چنین اندیشههای پوسیدهایی، به میدانِ اندیشه و گفتمان کشور، این جامعه است که از خود تهی شده، ضرر آن را به زودی پرداخت خواهد کرد.
و برون داد این سرکوب بیرحمانهی اندیشه، با سلاحِ پوپولیسم، هاج و واج و به مسلخ بردن نسلهایی بود، که در جولان پوپولیسم و عوامفریبیِ آنان به شهادت رسیدند، و طعمه گرگهای هار شدند، و یا به دامن شراب، مواد افیونی و دود خزانیده شدند و...
عرفان مولانای بلخی، کیمیای سعادت غزالی توسی، فاشگویی و رسواسازی حافظ خوش سخن از کج فهمی و ریا و چاپلوسی، و فرزانگی سعدی شیراز، و تَجَدُد اقبال لاهوری، طنز مسعود سعد سلمان و... که به راحتی در کلاس درس اندیشمندانی چون عبدالکریم سروش، سید ابراهیم نبوی و... در دسترس جوانان دانشگاهی بود، از آنان دریغ شد، و این جامعه یله و رها، به دامن هزاران دکاندارِ بی محتوایی، تهی مغزی، پوچی، در مجلس مداحان، امیر تتلوها و... انداخته شدند.
دایره گرم موسیقی سنتی ایرانی که پر از عشق، عرفان، فرزانگی، راستین زیستی، حیا و شرافت، آدمیت و اخلاق بود، و در نای زنده یاد محمد رضا شجریان، شهرام ناظری، حسام الدین سراج، علیرضا قربانی و... تنین انداز است، به نفع امیر تتلوها، و مداحان پرگوی خرافه پراکن و... برهم زده شد، کنسرتهایشان توسط علم الهداهای مبسوط الید، ممنوع و حرام شد، چراکه پوپولیسم به لشکر دنبال کنندهی، جوانان از درون تهی شدهایی نیاز داشت، تا در مقابل اندیشه و اندیشورزان قرار گیرد، و آنانرا به زیر انقیاد لشکر بی فکر و اندیشه خود درآورد، سنگر به سنگر پیش رفته، تا به زعم خود همچون ترامپهای پوپولیست، فتح الفتوح بیافریند! فارغ از این که در تهی مغزی پوپولیسم، فتحی نخواهد بود، ویرانی است و خسارت.
و برایش مهم نبود که در مکتب چنین پوپولیسمی امثال سعید جلیلی را پرورش دهند و بال و پر دهند، که در یک فقره از عملکرد او، پرونده رسوای کرسنت وجود دارد، که در خیانت او به کشور و منافع آن، میلیاردها دلار خسارت نهفته است، و کشور را به مضحکه عام و خاص در جهان تبدیل کرده، و میکند، و خساراتی جبران ناپذیر به حیثیت کشور وارد میسازد. و این مرد ممهور به مهر و تسبیح، اگر کمی وجدان داشت، به سان سیاستمداران باغیرتِ بیخدایِ کرهایی، ژاپنی و... که وجدانِ انسانی و آدمیت، هنوز در رگهای قلب آنان یخ نزده است، و در درون آزارشان میدهد، تپانچهایی بر شقیقه خود مینهاد، و تنها برای همین یک خسارت، از خیل خسارتهایش، از نگاه شماتت آمیز مردم، و یا از فشار وجدان بیدارِ خود، با شلیکی به زندگی خود، خاتمه میداد، اما دریدگی و بی شرمی در ذات پوپولیسم جای دارد، و وجدانی باقی نمیگذارد که شرمی به جا بماند.
این است که، پوپولیسم ایرانی، پیش از این که کاروان پوپولیسمِ جهانی ترامپ از راه در رسد، و بلای جان ایران شود، ایران را به شهادت رساند، یا ایران و انقلاب را در پایش به شهادت رساندند، و بعد از آن است که اکنون در دام عموسام، و بیشرمی پوپولیستهای حرفهایی چون او، بدون اندیشه، اندیشمند و اندیشورزی در صحنه، خلع سلاح رها شدهایم، پوپولیسمی که اصلاح، اصلاحجویان، و اندیشه اصلاحات و اهل بصیرت آنرا، به بن بست رساند، و پرورش دهندگان آن پوپولیسم خطرناک، امروز کِشتههای شوم خود را، در مقابل چشم خود دارند، و نتایج آن کاشت و داشت را، برداشت میکنند.
مردمی که پایههای آنان از زمین اندیشه داخلی کنده شد، امروز در خارج از مرزها کورسوهای امید به گذر از شرایط خطرناک موجود را میجویند! و در این راه معلوم نیست، کدام فانوس به دستی، خود را کشتی نجات نشان خواهد داد، و به کدام گردباد خواهد برد، و از این پیچ خطرناک، ایرانیان با کدام راهبر، عبور خواهند کرد، که در پس آن، آقایی از آن مردم باشد، نه از آنِ چابکسواران پوپولیستِ فرصت طلبی که در این پیچها، دار و ندار مردم را میربایند، و بر دوش آنان سوار شده، منافع خود را میجویند، و آتش را روی کماچِ قدرت خود میخواهند.
آنانکه ایران را گرفتار پوپولیسم کردند، اکنون با بنایی که بر عوام فریبی ساخته و فراهم کردهاند، چطور میخواهند به جنگ پوپولیسمِ جهانی ترامپ بروند، که از اخلاق، آدمیت، قانون، معیار و هرگونه ارزشهای انسانی (چون خود آنان)، تهیست؟! و در عین حال مجهز به پول، اسلحه و رسانه است. در این وانفسای آنارشیسم و درهم ریختگی داخلی و جهانی، ناشی از رفتار و اندیشه پوپولیسم ایرانی و امریکایی، که هر بازیگری در جهان تنها در فکر بقای خود خواهد بود، ما به کدام برگ برندهی قدرتمند داخلی و جهانی پناه خواهیم برد؟! حال آنکه هر آنچه داشتیم، از سرمایههای دینی، ملی و انقلابی را، بر کابین پوپولیسم وطنی، و جا اندازی آنان در مراکز قدرت، صرف کرده و باختیم، همه را در مقابل آنان قربانی کردیم.
ایران و انقلاب رهایی بخش آن، پیش از این که طعمه پوپولیسم ترامپ شود، به پای پوپولیسم پوچ و تهی وطنی قربانی و سر بریده شد.
[1] - 2 اسفند ۱۴۰۳ - ۲۰ فوریه ۲۰۲۵) پس از آن که دونالد ترامپ عصر چهارشنبه در شبکه اجتماعی خود - تروث سوشال - از دستورش برای حذف طرح ترافیک در محدوده مرکزی نیویورک خبر داد، در انتهای جمله خود نوشت: «خدا پادشاه را حفظ کند» ، واکنشها، چهارشنبه شب با انتشار پوستری از سوی کاخسفید در حساب رسمی آن در اینستاگرام تشدید هم شد. در این پوستر آقای ترامپ روی جلد مجله تایم دیده میشود در حالی که تاج پادشاهی بر سر دارد و لبخند میزند و کنار آن هم جمله «خداوند پادشاه را حفظ کند» درج شده است. مجله سیاسی پولتیکو خیلی زود در یادداشتی به این پوستر و جمله آقای ترامپ واکنش نشان داد و غروب چهارشنبه نوشت: «پرزیدنت ترامپ همزمان با ادامه تلاش جدی برای تغییر نظام حکومتداری در آمریکا و تطبیق آن با آنچه در ذهن خود دارد، به طرز فزایندهای علاقه وافر خود به سلطنت را نشان میدهد».
هفدهم دیماه 1403، هیمالیا [1] و یا بام دنیا سخت لرزید [2]، مثل تمام زلزلههای ویرانگری که زندگیها را نابود، و انسانها را به کام مرگ میبرد، و یا به داغ عزیزانش می نشاند؛ هیمالیا مرکز لرزش های بزرگی است که هر از گاهی تن این مردمِ بلند مرتبه نشین و صبور را میلرزاند. زلزلههای چند سال اخیر در پاکستان، هند، نپال و اینک در تبت، از هیمالیا نشینان کشتارها کرده است.
در هیمالیا، حرکتی که در پوسته زمین، از میلیون ها سال قبل آغاز شده، هنوز به سمت شمال، به وجه محسوسی ادامه دارد، و ارتفاع چکادهای چند هزارمتری هیمالیا همچنان بلند و بلندتر میشود؛ و مردمانی که بر آن زندگی میکنند، بیقراری زمینِ زیرپای خود را، با آرامشی که در درون خود ایجاد میکنند، قابل تحمل میسازند، زندگی در هیمالیا همواره با رنجی توان فرسا همراه بوده و هست، که شرایط زیست محیطی بر مردمانش تحمیل میکند، رنجی که از تولد تا مرگ، دغدغه ذهنی آنان است، مردمی که فلسفه فکری اشان بر تبیین و همزیستی با «رنج» [3] تعریف شده است، آنطور که بودای شان [4]، در تفکر پرسشگونه اش از روندهای جاری در جهان، زیر درختی که به بیداریاش منجر شد، پتانسیل رنج را در زندگی بشر شناخت، ریشه رنج را یافت، و با تفکر رهایی از رنج [5] بیدار شد.
بلندترین منطقه کره زمین، که سپیدی برف هایش، و تیزی اشعه های آفتابِ کوهستانیاش، چشمِ مردمانش را رنج میدهد، و آنان را وادار میکند تا پلک ها را به هم آورند، و روزنه چشم به بیرون را تنگ کنند، و با تمرکز بیشتری نسبت به ما، به پیرامون خود بنگرند، شاید همین تمرکز است که باعث شده، تا حقیقت هستی را بیشتر از آنانی که با چشمانی باز می بینند، درک کرده و بیابند.
آنان در سرزمینی زندگی میکنند که تو گویی خورشیدِ این سرزمینِ شرقی، دِگر گونه آفریده شده است، و سوزش شعلههای بلندش باعث می شود، مردم تنها از روزنه ایی میان دو پلکِ به هم آمده، راه خود را بپایند و بیابند، و فلسفه زندگی را دریابند، و اینچنین است که در طولانی مدت، چشم هایشان بادامی شده است، آنان در ناحیه جنوب و جنوب شرقی ایالت خراسان باستان ایرانِ تمدنی می زیاند، که خورشید در تابش خود در این منطقه باستانی ما هم، طوریست که ایرانیان نیز، این شرقی ترین ایالت خود را، «خوَرآسان» می گفتند، یعنی سرزمین زایش خورشید.

مناطق متاثر از زلزله در هیمالیا با مردم خاص و افکاری منحصر به فرد
زلزله هفت ریشتریِ بزرگِ تبت، منطقه ایی را متاثر کرد که اکنون قلب خیزش بوداییان، و بودیسم جهانی است، مرام و منشی که در کوههای بلندِ حاشیه جنوبی هیمالیا به دنیا آمد، رشد کرد، و در جهان گسترش یافت، اما پیش از گسترش، خود را در این کوههای دور افتاده و سختدسترس هیمالیا، از گزند رقیب و دشمنی سرسخت چون برهمنیسم هندوییِ، که بودیسم در واقعی اصلاحی بر آن بود، حفظ کرد، اما اکنون آنان از لاک دفاعی خود خارج شده اند و روحانیون بودایی از این منطقه، خود را به قاره های دوردست در اروپا و امریکا رساندهاند، و علاوه بر چیرگی فرهنگی و فکری بر مناطق بسیاری در قاره دیرپای آسیا، یکی از پیشروترین شیوههای تفکر و منش را در رویارویی با زندگی، در جهانِ تشنه ی معنا، رهبری میکنند، هر چه آنان، در هندوستان که زادگاه بودا است، غریب و عقب رانده شده اند، در آسیا، اروپا و به خصوص امریکا در حال جولان و حرکتند.
و معنایی را نمایندگی میکنند، که خود را از طریق انقلاب، جنگ، غازیگریِ برونگرایانه و... گسترش نمی دهد، بلکه از راه ایجاد صلحی درونی در وجود تک تک انسانهای پیرو خود، و توسط خودشان پی گرفته و می گیرند، و سپس بروز اثرات درونی این خودسازی است که آنرا در معرض قضاوت جهانیان گذاشته، و دلها را به خود متوجه میکند؛ درست بر عکس عملکرد اسلام، کمونیسم و... که یکی گسترش خود را از همان آغاز بَنا، بر نبردهای انقلابی، و یا ایجاد انقلابات بزرگ دنبال میکند، و دیگری که بسیاری از پیروانش به استفاده حداکثری از حربه جهاد و مبارزه ی سخت می اندیشند، و گسترش آن را به سرداران سپاهیانی میسپارند که در سرزمینهای دیگران پیش تاخته، و وسعتگشایی می نمایند،
تا به زعم برخی، مالیات جزیه، یا زکات، و غنایم را به سرزمینهای خلیفه نشین اسلامی سرازیر کنند، در حالی که چشم جهانیان از این تازش سریع، باز و گرد مانده، و در بهت و حیرت فرو میرود، مسلمانان روزی در جهانگشاییهای خود، تا انتهای ایالت خراسان باستان ایران در نزدیکیهای مغولستان در خاوران رساندند، و از این سو تا سرزمینهای سرد و قطبی شمالی، و در باختر، تا دیوارهای اروپای غربی، و از این سو تا کرانه های اقیانوس اطلس، و در جنوب آن تا مرکز آفریقا تاختند، و پیش رفتند، تنها اسلامی که در جنوب شرق آسیا رواج دارد را سفیران تجاری و... از ایرانیان بدون تازش و لشکرکشی گسترش دادند، ورنه داستان و تاریخ جهاد و غازیگری سرداران اسلامی خواندنی و عبرت آموز است.
اما چه فایده، وقتی گَردِ سم اسبان تیزروِ آنان فرو نشست، بعد از پیروزی، و بدست آوردن چیرگی کامل، به خاطر عدم خودسازی، تقوا و پرهیزکاری درونی، به عدم سازش درونی مبتلا شدند، و از آن زمان تا کنون، نبردهای داخلی پرشماری برای تقسیم مناطق، بین مسلمانان و نحله های قومی، فکری، مذهبی و... آنان ادامه داشته و دارد، و سرزمینهای اسلامی، به سان گوشتِ قربانی بین مسلمانان همواره رد و بدل شده و می شود، و آنان در پس هر پیروزی، همدیگر را منحرف، فتنه، خارج از دین و... خوانده، مال، جان و ناموس همدیگر را حلال کرده، از همدیگر به غارت بردند و به کنیزی فروختند،
و تو گویی بازی پایان ناپذیر «بزکشی» [6] همواره در این سرزمین ها جاری بوده است، که مردم و سرزمین های اسلامی، به سان لاش بزی، هر دم در دستانِ سواری قرار گرفت و می گیرد، که زودتر و قدرتمندتر از راه می رسید، و در فرصتی اندک، آن را از دیگری ربوده، و به سوی خزانه ی خود می تاخت، تا اگر موفق شد، آن را در تیول دارایی خود شامل نماید، تا بتواند آن را، از آنِ خود بداند و...، به سوریه امروز نگاه کنیم، تنها در چند دهه گذشته، چقدر دست به دست شده است، یک بار از آنِ داعشیان شد، یک بار ایران و روسیه آن را گرفتند، اکنون ترکیه، و فردا لابد از آنِ عربستان خواهند بود و...!
و این چنین شد که شعار «الله اکبر» رزمندگان اسلام، با بریدن سر دیگران عجین و همراه شد و...، و شنیدن این ذکر، مو را بر تن جهانیان سیخ کرد، و بدین ترتیب اسلام به دینی مخوف و مهاجم تبدیل شد، و مسلمانان بعنوان انسان هایی چالشی، انتحاری، درگیر در نبرد و خون و... در چشم جهانیان شکل گرفتند. سرمایه کشورهای مسلمان برای چیرگی بر همدیگر، همواره هزینه شد و می شود، و امروز ایرانیان نیز، شرایط قرار گرفتن در مسیر چنین بادهایی را حس می کنند، و نتایج طرح های توسعه طلبانه اینچنینی را با پوست و خون خود لمس می کنند، که چنین تفکری چه بر سر مردمِ خود می آورد، و مردم زیر نظریه های توسعه طلبانه چطور دچار فقر، بیکاری، ورشکستگی، عقب ماندگی، سقوط اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی و... می شوند، و این تنها بخشی از عوارض چنین تفکری است.

غژگاوها در حال حمل بار در هیمالیا
اما در مقابل، هیمالیا نشینها هستند، که هنوز وسیله باربری آنها غَژگاو (یاک Yak) [7] است که بار زندگی مردمان هیمالیا را در مسیرهای سختِ کوههای بلند آن به دوش میکشد، و در خانههایی ساخته از سنگ و گِل زندگی میکنند، و بزرگترین سازههای آنان معابدی است، که اهل معنا در آن درسِ رهایی از رنج می آموزند، نارنجی پوشانی که همواره لباس احرام بر تن دارند، و سرهای خود را همیشه تراشید نگه میدارند و...، و بزرگترین دغدغه سالهای زندگی اشان، کشف و حسِ آرامشی درونی است، که از راه چیرگی بر نفسِ زیادهطلب بدست می آید، و در انتها در پی ساخت انسانی است که بر خود چیره شود، و بر تمایلات خود لگام زند، و نیروهای عصیانگر درونی اش را به کنترل در آورد تمایلاتی که او را به تهاجم و تجاوز می خواند، بعد از این است که به فکر رفتن و کشف جهان دیگران می اُفتد و...
و اینان، وقتی به کشف جهان پیرامون خود نایل می شوند نیز، به دنبال ایجاد امپراتوری های متکی بر سلاح و قدرت نبوده و نیستند، و بلکه امپراتورهای خونریز را هم به آرامش، تامل، در خود نگریستن، رعایت حقوق دیگران، تفکر در کردار خود و... میکِشَند، آن سان که آشوکا [8]، یعنی خونریزترین حاکم سلسله موریایی ها را، به آرامترین و صلحجوترین انسان تبدیل کردند، از این رو سلاحی جز ریاضت و کنترل بر خود ندارند، و راه رهایی فردی را دنبال میکنند، و بیش از این که به فکرِ به بهشت بردن دیگران باشند، در فکر نجات خود از رذیلت های درونی خود، چون زیادهخواهیهای دنیایی و...، که به رنج بیشتر انسان منجر میشود، هستند، و برای رهایی از چرخه زندگیهای بیهوده اند و.. تلاشی پایان ناپذیر، و همیشگی، همراه با پرهیزکاری و مراقبه دائم دارند.
این است که بودا از جایی در نزدیکیهای همین کشور نپال، که در این زلزله دیروز سخت لرزید، برخاست و تفکر او انقلابی فکری و اصلاحی علیه هندویسم بود، دینی که به دسمایه برهمنان و ارباب معابد تبدیل شده، و پنجههای خود را در زندگی و تن پیروانش فرو کرده، و به دین و مرامی تبدیل شده بود، که غرق در پرستش الهههای بیشمار گردید، و کار را به جایی رساندند، که بجای این که هندوئیسم و این دین و مرام، در خدمت انسان و زندگی او باشد، انسان و زندگی او را در پای این خدایان و این مرام و مسلک، توسط ارباب معابد، و برهمنان فرصتطلب و زیاده خواه و... قربانی می کردند، و انسان را در رنج و دردی بسیار غرق کرده بودند و...
بودیسم اکنون بسیاری از مناطق آسیای شرقی، جنوبی و جنوب شرق را در بر گرفته است، اما بوداییان داعیهدار حکومت بر مناطق تحت چیرگی خود نیستند، اما فارغ از اشتباهاتی که داشته و دارند، آن مناطق را به سلطه فرهنگ و رفتار خود در آورده اند، این است که دنیای غرب در مقابل بودیسم احساس خطر نمیکند، و بودیسم مقام مهمی در رشد و توسعه در بازار معنا، در جهان غرب را بدست آورده است، و غرب تصمیمی برای توقف آن راا ندارد، و بدان آغوش باز کرده است. [9]
مانک های بودایی در حال مراقبه دسته جمعی در یک مکان مذهبی
اما روش مبتنی بر تهاجم، انقلاب و سیطره با قدرت سلاح و طغیان فیزیکی، توسط متفکران دیگری در بازار تفکر جهانی، از جمله کمونیسم، اسلام و... باعث شده است که جهان به مقاومت منفی روی آورد، و غربی که آغوش خود را به سوی بودیسم شرقی باز کرده است، گارد دفاعی گرفته، و به ستیز و مقابله با اسلام و کمونیسم روی آورد. و در یک فقره اقدام تدافعی، تنها با کاشتن درختی با میوه هایی بسیار تلخ، همچون موجودیت اسراییل، با سکانداری فاشیست های خونخوار و ظالم و متجاوزی به نام صهیونیسم، کل خاورمیانه را به قتلگاه مسلمانان و سرداران پرشور آن در کشورهای اسلامی تبدیل کرده است.
و تنها از سال 1947 تا کنون، در ابتدا لیگ کشورهای عربی، در مقابل صهیونیسم زانو زدند، و بسیار تضعیف شدند، و در آخرین پروژه، ج.ا.ایران نیز با کل امکانات داخلی و خارجی اش، که اسراییل را در دایره آتش خود، از چند طرف گرفتار و محاصره کرده بود را، در پای این درخت، بر زمین زدند و سر بریدند، و با کنار رفتن این جدیدترین رجزخوان بزرگ اسلامی، علیه این پروژه غربی در خاورمیانه، و بعد از شکست در سوریه، زمزمه هایی برای رویارویی آینده ترکیه با این تله غربی شنیده میشود، که محور ترکیه – قطر (اخوال مسلمین) نیز، قربانی بعدی آنان در جهان اسلام، در مقابل پروژه صهیونیسم خواهند بود، تا کل سرمایه های داخلی و خارجی کشورهای اسلامی، خود را یک به یک در مقابل این قمار تکراری، ببازند و از صحنه خارج شوند.
امروز وقتی به خانه های ویران شده در اثر زلزله مهیب نزدیک به هفت ریشتری، در قلب بودیسم، در هیمالیا نگاه می کنی، باورت نمی شود که چه کسانی با چه پتانسیل مالی، نظامی، امکاناتی، تمدنی و... در حال فتح مغزها در دنیای تشنه معنا در جهان هستند، مردمی نادار، که کل زندگی آنان خانه هایی گلی – سنگی است که در سخت ترین آب و هوا و شرایط زندگی می کنند، اما در مقابل مسلمانان با دارا بودن ثروت های افسانه ایی و سرزمین های حاصلخیز، درگیر همدیگرند، و رهبران شان که همه داعیهدار رهبری جهان اسلام هستند، در ابتدای هر خیزش فکری، به تقویت قدرت خود، به هر طریق و وسیله ی ممکن می اندیشند، تا چیرگی یافته، بر کشورهای اسلامی دیگر مسلط شوند، و سپس سلطه فیزیکی خود را به خارج از آن گسترش دهند، اما آن رهبر بودایی، مثل مردمش، از خود شروع می کند و با خودسازی ایی که هیچگاه پایان نمییابد، دنیا را به سیطره رفتار و تفکر خود در آورده است.
این است که در مقابل تمام جان هایی که این روزها در سرمای چند درجه زیر صفر هیمالیا از دست رفتند، و اکنون زیر آوار خفته اند، ادای احترام می کنم، برای بازماندگانشان آرامش آرزو دارم، چرا که آنان مردمی اند که خودسازی وجه همتشان از تولد تا مرگ است، تفکر و دستشان در فکر چیرگی بر خود است، تا سیطره بر دیگران؛ و در حالی که به خودسازی مشغولند، نگاه و تحسین دیگران را به خود جلب می کنند، و گسترش می یابند.
مردمی که در مرام و مسلک خود خدایی ندارند [10]، اما از هر خداترس و خداپرستی، خود را در جهان بی ضررتر نشان دادهاند، و دنیا در کنارشان احساس آرامش میکند، پیام آورشان معجزه ایی [11] ندارد، اما معجزهوار انسان ها را به انسانیت و خودسازی، و درونسازی سوق می دهد، آنچنان معنی عمیقی در گفتار ساده اوست، که دنیا اعتماد کرده و آغوش بدان ها باز کرده است.
نمایی از شهر له، در شمال هند در هیمالیا، منطقه ایی بودایی نشین
یک روحانی بودایی در کنار یک فیل در جنوب شرق آسیا
یک روحانی بودایی در کنار یک فیل در جنوب شرق آسیا
یک معبد بودایی ساخته شده بر صخره ها در هیمالیا
یک معبد بودایی ساخته شده بر صخره ها در هیمالیا
یک طلبه بودایی در حال مراقبه و مدیتیشن در جنوب شرق آسیا
یک طلبه بودایی در حال مراقبه و مدیتیشن در جنوب شرق آسیا
مانک های بودایی در حال انجام مراقبه و مدیتیشن در کنار یک بنای بودایی در جنوب شرق آسیا
مانک های بودایی در حال انجام مراقبه و مدیتیشن در کنار یک بنای بودایی در جنوب شرق آسیا
تقدیم یک کودک به عنوان قربانی به یکی از خدایان
تقدیم یک کودک به عنوان قربانی به یکی از خدایان
عیب بودیسم در غرق شدن در خودسازی است، به گفته گاندی هر غرق شدنی نادرست است
عیب بودیسم در غرق شدن در خودسازی است، به گفته گاندی هر غرق شدنی نادرست است
http://www.mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/tag/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8.html#sigProId41bd826a7d
[1] - رشتهکوه هیمالیا به سانسکریت हिमाल مرتفعترین رشتهکوه جهان که به بام دنیا مشهور است. این رشتهکوه، خط جداکنندهٔ شبهقارهٔ هند از فلات تبت است. نام هیمالیا به معنی «برفستان» است. بلندترین قلهٔ جهان، اورست با ارتفاع ۸۸۴۸ متر در این رشتهکوه قرار دارد و بخشی از کشورهای، پاکستان، هند، نپال، چین (تبت)، بوتان در آن قرار دارد.
[2] - هیجدهم دیماه 1403 بر اساس دادههای سازمان زمینشناسی آمریکا، زلزله ایی به بزرگی ۶.۸ در عمق ۱۰ کیلومتری سطح زمین، حوالی ساعت ۹ صبح به وقت محلی شهر «شیگاتسه» در تبتِ چین را لرزاند. کشور نپال در همسایگی آن، و بخشهایی از هند نیز این زلزله را احساس کردهاند. زمین لرزهها در این منطقه که بر روی یک خط گسل عمده زمین شناسی قرار دارد، رایج است. شیگاتسه یکی از مقدسترین شهرهای تبت به حساب می آید.
[3] - چهار حقیقت شریف یا چهار حقیقت آریایی را آموزه اصلی سنت بودایی دانستهاند که قالبی مفهومی برای تمامی اندیشههای بودایی بهدست میدهد. این چهار اصل، سرشت رنج (دوکه dukkha)، علت آن، توقف رنج، و راهی که به گسست از رنج میانجامد را توضیح میدهند. بودا میگوید: «زائیده شدن، پیری، بیماری، مرگ، اندوه، زاری و درد، پریشانی و ناامیدی، نرسیدن به آنچه شخص دوست میدارد رنج هستند.» ویژگی رنج، یکی از سه نشانه هستی است. دوکَه، نه تنها بر رنج به معنای احساسهای ناخوشایند دلالت دارد، بلکه اشاره است به هر چیزی، چه مادی و چه روانی، که مشروط است، و دستخوش پیدایش و از میان رفتن است، و شامل پنج انبوهه است، و حالت رهایی نیست. پس هر لذت معرفتی رنج است زیرا دستخوش پایانیافتگی است. دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است. دوُکه به دلیل میل و تشنگی پیدا میشود.
[4] - بودا बुद्ध "فردِ بیدار" به معنی «بیدار شده» است و به فردِ «روشنیده» یا بودی گفته میشود گرچه از آن بیشتر برای اشاره به سیدارتا گوتاما بودا، بنیانگذار دینی ان آرتین نیبودایی استفاده میشود. در بسیاری از منابع وقتی صحبت از «بودا» میشود منظور همان «گوتاما بودا» بنیانگذار مذهب بودایی است و همین به این باور غلط که منظور از لفظ «بودا» تنها همان «گوتاما بودا» است دامن زدهاست اما به باور بوداییان بسیاری دیگر نیز به «مقام بودایی» رسیدهاند. بر پایه پژوهشهایی توسط راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانیتبار و معاصر مهاویرا بودهاست. در حقیقت «بودا» یک لقب است به معنی فرد «روشنفکر» یا به عبارتی «فردی که درک بالایی دارد».
[5] - بریدن از رنجها با بریدن از تمایلات نفسانی دستیافتنی است و این حقیقت سوم میگوید که هر انسان توان بریدن از رنجها را در خود دارد. گسست از رنجها را در آیین بودا، روشنایی، بیداری، و خاموشی نیروانا شعله رنج نیز میگویند. برای رسیدن به این حالت، انسان باید درک کند که راه رسیدن به خوشبختی راستین، از طریق دنبال کردن تمایلات و تشنگیها میسر نمیشود بلکه با پذیرش واقعیت خود و گسست از تشنگیها بهدست میآید.
[6] - بُزکَشی (کشیدن بز) یک بازی سنتی گروهی است که سوار بر اسب انجام میشود. شیوهٔ انجام بازی به این صورت است که عدهای اسب سوار برای جابجا کردن لاشه یک بز یا گوساله تازه ذبح شده با هم به رقابت میپردازند. سوارکاران باید لاشه بز را در حین سوارکاری از روی زمین برداشته و آن را با پیشی گرفتن از رقبا در محل مشخصی که معمولاً یک دایره علامتگذاری شده در زمین بازی است بر زمین بگذارند.
[7] - گونهای گاوسان موبلند است که دمی مانند اسب دارد و در مناطق افغانستان، هیمالیا، فلات تبت و مغولستان زندگی میکند. بیشتر غژگاوها به صورت اهلی در میان مردم زندگی میکنند ولی گروه کوچکی غژگاو وحشی نیز در طبیعت وجود دارد.
[8] - آشوکا که سلطنتش بین ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد بود، پیرامون دو سده و نیم پس از بودا و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی درآمد و به آموزههای بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود. موریاها به احتمال زیاد از تبار عربها بودند که از شمال به هند درآمدند. وی پسر بیندوساره از شاهان موریایی بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخشهایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردستهای بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.
[9] - آیین بودایی، چهارمین دین فراگیر جهان است؛ که بیش از ۵۰۰ میلیون نفر از جمعیت جهان از آن پیروی میکنند.
[10] - در دین بودایی خدایی پرستیده نمی شود
[11] - بیشتر پیامبران در ادیان مختلف، به خصوص ادیان ابراهیمی را با اقدامات خارق العاده ایی به نام معجزه، همراه می دانند که آنان با نشان دادن این معجزات، مردم را مجاب به پذیرش پیام خود می کنند.
انقلاب، انقلابیون و بالتبع مردم ایران را در چرخه ایی از جنگ و درگیری داخلی و خارجی غرق کردند، دایره ایی که هر تصمیم و حرکت نابجا، خشونت آمیز و حذف گونه، دلیلِ ایجادِ واکنشی متقابل از این همین نوع در چرخه ایی از تکرارهای خسارتبار گردید، تا روندی از جنگ و خونریزی و اتلاف سرمایه ها همیشه در کشور جریان داشته باشد، تا جایی که حتی لذت جشن پیروزی انقلاب 57 را نچشیده، سلسله ایی از اتفاقات ناگوار و پی در پی، و انقلاب ها در انقلاب 57 و... روندی را ایجاد کرد، که در این 45 سال اجازه ندادند تا ایرانیان هیچ پیروزی بنیادی (آزادی، استقلال، مردم سالاری و...) که همواره به دنبالش بودند را، در پرونده خود نگه داشته، ثبت، و تثبیت کنند، و حول آن با افتخار وحدت یابند و بایستند، و انسجام گیرند، و دل خوش دارند، و در این روند هر چه گذشت، مثلا شعار وحدت در جامعه متنوع ایران بلندتر و رساتر شنیده شد، و در عمل این انفکاک، تفرقه و شکاف بود که در اثر تصمیم و عمل دست ها و افکار مشکوک، عمق و گسترش داده شد و...
و اگر نگوییم پیش از انقلاب، حداقل پس از پیروزی این انقلاب بود که فتیله تنشی را کبریت زدند که ایران و ایرانیان را همواره در التهاب بی پایانی نگه داشته، و دورنمای توسعه و پیشرفت در خور این کشور بزرگ و ملت متمدن که هیچ، حتی داشتن زندگی معمولی را هم از نظرگاه این مردم دور کردند، تنشی که دورنمایی از خاموشی آن را کسی ندیده و نمی بیند، و اکنون سه نسل بعد از انقلاب، شاهد این روندند، و حفظ و تداوم این تنش بی پایان را شاهدند و «شرایط حساس کنونی» هیچ گاه پایان نیافت، و هر چه گذشت، شرایط حساس و حساس تر شد، تا یک ملت غرق در نا امیدی، بسیاری از آرزوهای خود را به گور بردند، و نخبگانش راه فرار را در پیش گرفته، راهی کشورها و مناطق دور دست شوند، آنانکه امیدی در بهبود شرایط خود ندیدند، و ماندن را عمر تلف کردن به حساب آورده، و به واقع عطای چیدن میوه های جنبش آزادیبخش و استقلال طلب خود، کشور دوست داشتنی شان، تاریخ افتخار آمیز شان، افتخار داشتن استوانه های علم و معرفت و... خود را رها کرده، همه آنچه داشتند را گذاشتند و رفتند، و عطایش را به لقایش بخشیدند، و از صحنه ی «حساس کنونی» گریختند.
و این بعلاوه یک باقی مانده بسیار زیادی از این مردم است، که له شده زیر هزار مشکلِ متراکم، ماندند و آچمز شده، همواره حل مسایل خود را، به خاطر شرایط حساس کنونی، به زمانی دیگر معوق می بینند، و در سایه سنگین تنش و درگیری و جنگ های قاچیده شده در لاک (ظریفی چوبی که در قدیم در آن خمیر نانوایی درست می کردند، تا بماند و برای پخت آماده شود) تنش مداوم، در گوشه ی رینگ خاورمیانه ی پر از جنایت، خودکامگی، تمامیت خواهی، جنگ، استبداد و...، خود و کشور شان را مشتخور ملس این و آن می یابند.
اشتباهات راهبردی، ناشی از عدم درک نرمال، و غرق شدن در آمال و آرزوهای باطل، و دست زدن به تحمیل و زورگویی و...، تمام نیرو، سرمایه و عزت و کرامت این مردم، کشور و انقلاب را به هدر داد، آنان که اکثریت مردم خود را به مرور به کناری نهاده، و تکیه به نیروی نظامی- انقلابی، و یا حزب اللهی را برای خود کافی و ممکن دیدند، و کلکسیونی متکثر از اکثریت نیروی کشور را حذف و منزوی ساختند، و حضور این اکثریت را در صحنه کشور نه لازم، بلکه مضر به حال خود، و طرح های کوته نظرانه شان یافتند، و فکرش را نکردند که تکیه به جریان «حزب الله» ویرانی حتمی را در پی خواهد داشت، چرا که حداقل تاریخ گواهی می دهد که کوه های بلند و عظیم قدرت، به خاطر تکیه به عصایی این چنین، چگونه فرو ریختند، و این سنت خداوندی، و یا بازخورد نظم طبیعی این دنیاست، که وقتی صاحبان حق را بی حق کنی، ضربات چوب طبیعت یا «کارما»، و یا پاسخ سنت خداوندی، چیزی جز نکبت و پشیمانی را برای صاحبان چنین اندیشه ایی به همراه نخواهد داشت.
به کناری نهادن اکثریت یک ملت متکثر و متنوع، و جایگزین کردن آنان با اقشاری از اقلیتی که «پا به کار» تلقی می شوند، و به هر طرح و نقشه ایی چشم و گوش بسته تن می دهند، گروهی ذوب شده، که فکر، عقل و ایمان به کناری نهاده، مطیع باشند و...، و تکیه بر نیروی امنیتی، اطلاعاتی و نظامی، آن هم تنها برای حفظ وضع موجود، که چیزی جز تثبیت حاکمیت انحصاری طبقه روحانیت بر تمام شوون کشور را در پس خود ندارد، خفت مردم، کشور و انقلاب را در پی داشته و خواهد داشت، و قربانی کردن ارزش های اساسی دینی و دنیایی انسان، از جمله آزادی و دمکراسی، و یا آنچه از آن مردم سالاری یاد می شود، که تضمین کننده کرامت و عزت خدادادی به مردم است، به پای چنین خواست و هدف ناچیزی، ذلت و خواری حتمی و... را به همراه خواهد داشت، و این ظلمی آشکار و نابخشودنی است.
کافی است که این روزها در بین این مردم چرخ زد، تا نتیجه چنین رویکردی را به چشم سر دید، و واکنش آنان را به حوادث روشن این روزها مشاهده کرد، و فهمید که بین فهم و عمل تصمیم سازان جامعه، و عکس العمل مردم چقدر شکافی عمیق ایجاد شده است، که در غم طرف مقابل شادند، در شادی او غمگین! تا جایی که حتی وقتی سربازی مثل سید حسن نصرالله در خط مقدم مبارزه با اشغالگری مناطق کشورش و ظلم اسراییل در فلسطین می جنگد، و کشته می شود، گروه زیادی از این مردم بر این کشته، که تا آخر ایستاد و جنگید، نگاهی متفاوت از حاکمیت دارند، با دیدی متفاوت به نبرد، حضور و هدفش می نگرند، اما آیا او سربازی در حد این نگاه تحقیرآمیز و... است؟! و یا اینکه چنین هدف گیری هایی است که سرباز میدان را طعمه این نگاه مردم خود می کند؟!
به حتم، هیچ ملتی به سرباز مدافع، و یا کسی که در راستای منافع و امنیت او می جنگند، چنین نگاهی ندارد، مگر این که نه او را در راستای منافع، و نه در مسیر امنیت خود تلقی کتند، و این یک اصل کلی و دائم است که مرزداران هر کشور، حتی اگر سربازان یزید هم باشند، شامل دعای خیر مردم خود بوده، و خواهند بود، اما هدف گیری های اشتباه، پراکندگی و عدم وحدت، گسیختن شیرازه انسجام و وحدت اجتماعی، تمامیت خواهی ها، خودی و غیر خودی کردن مردم، تقلیل انقلاب به خود و جناح خود، تقلیل اهداف والای انقلاب به حاکمیت مطلق روحانیت بر کشور و... چنان واکنش نفرتی را ایجاد می کند که به چنین سربازی نیز، به دیده شک و تردید نگریسته، و در بدترین حالت دیده می شود که از کشته شدن او و... حتی بعضی که کم هم نیستند، خوشحال هم می شوند! چرا که او را نیز مخل آزادی، ثروت و مانع اهداف خود می بینند.
حذف و یکدست سازی، اخراج و خالص سازی، و در نتیجه پاکسازی صحنه جامعه از اثرگذاری اقشار مختلف و متنوع مردم، که غیر خودی تلقی می شوند و...، صاحبان حق را بی حق، و آنانی را که روزگاری در مجموع «ولی نعمت» تمام تصمیم سازان و سکانداران قدرت در کشور تلقی، و خوانده می شدند، را به بیگانه شدگان تبدیل می کند، و چنان پیش می رود که امروز زندان ها از افراد لایق آن خالی اند، چپاول گران اموال مردم، اختلاس گران، زمین خواران بزرگ، آنان که حتی املاک عمومی و از جمله مایملک حوزه های علمیه و موقوفات را به تیول خود در آورده، و بیشرمانه رسما و قانونا به نام خود و فرزندان خود ثبت رسمی کرده اند و... خالیست، و به جای آنان، رادمردان و رادین زنان معترض و پاکدستی را می بینیم که به چنین وضع موجودی معترضند، و اعتراض خود را در قانونمندترین، مدنی ترین، صلح آمیزترین، بی خشونت ترین و... شکل ممکن بیان می کنند، و تجربه خود، و تاریخی از مبارزه این ملت برای آزادی و مردم سالاری را، به ایجاد کنندگان چنین وضعی متذکر شده، و در نتیجه عمل خیرخواهانه آنان در حق اجتماع و قدرت، این حصر، زندان، تبعید، تحدید، اخراج و تهدید است که نصیب آنان می شود.
و شریف زیستن در جامعه مدعی انقلابی، علوی و... چقدر پر هزینه شده است، که آنانکه به واقع مصداق این جمله کارگردان مشهور سینمای ایران، جناب مسعود کیمیایی اند که می گوید «خیلی تاوان داره شریف زندگی کردن. خیلی زیاد....خیلی....»، کسانی همچون میرحسین موسوی، سید مصطفی تاجزاده، مهدی کروبی، مهدی بازرگان، یدالله سحابی، حسینعلی منتظری و... که پشت سلاحی قانونی و مدنی چون ابراز نظر آزادانه، و گوشزد کردن تئوری و اهداف انقلاب، اساس و بنیان آن، در مدنی ترین شکل ممکن، ایستاده و هستی و عمر خود را فدای آرمان این مردم کرده و می کنند، دچار مشکلات عدیده می شوند؛ تقابل با چنین نیرویی، نشان از آخرین میخ ها بر تابوت ارزش های انسانی، انقلابی و ایرانی خواهد داشت، تا نشان دهد که از آزادی غلافی توخالی از شعارهایی چند باقی نمانده، کلمه مقدسی که دهه هاست شاه بیت سخن تمام آزادیخواهان، و انقلابیون ایران و جهان است،
و از جمله اهالی قدرت در این روزها نیز، آنرا بارها به زبان آورده اند، و روزگاری شاید با مبارزان در راه کسب آن همسنگر بودند، و این مردم برایش خون های بسیار دادند، و مبارزات بزرگ به راه انداختند، و پیشروتر از تمام ملل منطقه، آزادی از استبداد داخلی و سلطه خارجی را در سرلوحه آرمان خود نگه داشتند، و متاسفانه هر بار بعد از پیروزی، این میوه های گرانقدر، از سفره آنان به عناوین و بهانه های مختلف ربوده شد، یا فدای سلطنت و مقتضیات حاکمیت فردی و طبقاتی، و وجه تمامیت خواهانه و یکدست و خالص ساز آن شد، و یا زیر پای هجوم و نفوذ خارجی، و جنگ های خسارتباری که ما در ساده لوحی تمام، آنرا نعمت انگاشتیم، له و نابود شد.
و در حالی که جریان تصمیم ساز کشور، سخت مشغول تحقق این شرایط از طریق پالایش و یکسان سازی های خالص ساز و یکدست ساز، و بی اعتبار و اثر کردن وجوه تضمین کننده این آزادی، استقلال و حق اثرگذاری مردم، از جمله قانون اساسی برخاسته از انقلاب آزادیبخش 57 و... بودند، و تمام نیروی انقلاب و کشور را در این زمینه به خدمت گرفته، و ظرفیت های مالی، تبلیغاتی، گروه های مرجع، امنیتی، اجتماعی، اطلاعاتی، سیاسی، فرهنگی و... بدین امر اختصاص یافته و خرج و مستهلک می شدند، و جریان سازان این وضع خسارتبار، مرتب پیروزهای پی در پی خود را، از طریق شکار در مرغدانی کشور، و ایستادن بر اجساد قربانیان این روند، از قانون گرفته، تا افراد، نهادها و... جشن می گرفتند، و سنگر به سنگر، به زعم خود پیش می رفتند، اسراییل و لابد دیگر رقبا و دشمنان این مردم، انقلاب و کشور، ایران را به محیط تاخت و تاز اطلاعاتی و امنیتی خود تبدیل کردند،
و از این روست که مدت هاست که شاهد نتایج و میوه های شوم این عملیات گسترده ایم، به طوری که کار به جایی رسیده است که هیچ حرکتی در ایران و بین همپیمانانش به دور از چشم آنان نیست، و هر حرکتی را پیش از شروع، عقیم می کنند، میهمانان صف اول مراسم افتتاحیه دولت جدید (مسعود پزشکیان) را در امنیتی ترین و مخفی ترین اماکن کشور، بی هیچگونه ردی از خود، ترور کرده جنازه اصلی ترین مهیمان صف اول مراسم تحلیف را، در مقابل چشم میهمانان دیگر این مراسم، روی دست نظام می گذارند و می روند؛
اسناد مهمترین و راهبردی ترین پروژه های علمی کشور را از مخفی ترین مکان ها ربوده، بار کامیون می کنند و به سلامت از کشور خارج کرده در مقابل چشم رهبران جهان و جهانیان، ربایش خود را به رخ ما می کشند، دانشمندان هسته ایی را در ناشناخته ترین لباس، در بین خیل محافظین، و مردم عادی شکار کرده و از بین می برند، یا نیروهای کلیدی که سال ها هزینه ی گزافی را پشت خود داشتند، و کشور از آنان سرمایه هایی ساخته بود تا در چنین روزهایی، قفلی از کار ایران را باز کنند را، در تونل های زیر زمینی رصد کرده، و یافته، و به موقع تکزنی می کنند و...
مرگ سید حسن نصرالله در تونل های زیر زمینی مقر حزب الله لبنان، در جمعه گذشته، در قلب امنیتی ترین، ایزوله ترین، اختصاصی ترین و... اماکن این گروه در ضاحیه بیروت، تنها پایان یک رهبر پرشور انقلابی، و مبارز علیه سلطه و زیاده خواهی اسراییل بر مردم منطقه و فلسطین نبود، بلکه ضرب شست و پرده برداری هزارمین بار، از پروژه نفوذ در سری ترین، امنیتی ترین، اساسی ترین ارکان بانیان وضع موجود را به نمایش گذاشت،
و اگر پند گیرند، راه حکمت در پیش، باید پایانی بر سیاست های اشتباه چند دهه ایی خود زده، روح ملیِ مالِ خود دانستن کشور را در مردم ایران زنده کنند، و سیاست هایی که ظرفیت های این مردم، کشور و انقلاب را خرج اهداف ناچیز و کوته بینانه ایی از جمله حاکمیت بلامنازع و مطلق طبقه روحانیت بر تمام ارکان تصمیم ساز و اجرایی کشور را تضمین می کند را به کناری نهند، و بیش از این یک کشور بزرگ و غنی همچون ایران را به تنگدستی و افلاس نکشیده، و آن انقلاب کم نظیر و خیره کننده آنان را که باید سکوی پرش ایرانیان به سوی ارزش های متعالی انسانی از جمله آزادی، مردم سالاری و استقلال بود را فدای آن و... ننمایند، انقلابی که باید جمع بندی و تحقق اهداف بزرگ چند انقلاب شکوهمند پیش از خود می بود، اما تمام نیرو، توان و ظرفیتش خرج هیچ شد؛
کرامت و عزت یک ملت لگدمال اهداف شخصی، جناحی، گروهی و طبقاتی گردید، و استقلال کشور فدای اهداف ناچیزی از این دست شد، تا تفوق یک طبقه بر حاکمیت ایران تثبیت و دائمی شود! و در نتیجه ی چنین اشتباه راهبردی بود که ایران و انقلاب، در بُعد بین المللی به پادوی متجاوز بدعهدی مثل ولادیمیر پوتین، و روسیه تبدیل شد، کشوری که ایران همیشه در طول تاریخ خود، زخم های عمیقی از دست اندازی های این همسایه مزاحم و متجاوز را، بر تن و جان خود داشته و دارد، و امروز در اثر این نابخردی ها، ایران به مشتخور ملسِ ناچیزهایی مثل ملا هبت الله آخند زاده (طالبان)، الهام علیف (آذربایجان)، شیخ محمد بن راشد آل مکتوم (امارات) و... تبدیل شده است، تا هر روز با دست اندازی به منافع و امنیت ملی ایران، ایرانیان را به چالش مضحکه خود در منطقه و جهان تبدیل سازند.
دهه ها مشغولیت به تثبیت حاکمیت بلامنازع طبقه روحانیت بر کشور، تمام ظرفیت های داخلی و خارجی کشور را نابود و مستهلک کرد، و کشور را در چرخه ایی انداخت که هم آزادی بدست آمده از انقلاب های متعدد مردم ایران، هم استقلال کشور که حاصل مبارزات پیگیر مردم ایران بود، هم انسجام و یکپارچگی این ملت و... را فدای چنین هدف ناچیزی کرد، و کشوری مستهلک، با منابع مصرف شده، نیروی پراکنده، سازمانی درهم و برهم، هزینه هایی سنگین و... بر جای مانده است که نه راه پس دارد و نه راه پیش، تنها راه باقی مانده تسلیم است، و یا انتحاری که به نابودی تام و تمامش ختم خواهد شد، و نعشی را بر زمین سوخته منطقه خاور میانه خواهند انداخت، که هر تیکه آن، طعمه کفتاری ناچیز، چون باز گفته ها خواهد شد.
راه سوم باقی مانده بازگشت به مردم، و دست کشیدن از چنین روندی است، که نه تسلیم در خود دارد و نه انتحار.
انسان می ماند و «ای کاش» های فراوانی که قلب را می فشارد.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای (ز بهر) هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از مرگ چه ماند باقی
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ
معضل بزرگی که هم اکنون انقلاب و انقلابیون در ایران با آن دست به گریبانند، شکافی است که بین حاکمیت و مردم ایجاد شده، و هر چه می گذرد هم عمق و شدت می یابد، از نشانه های این امر می توان به کاهش مشارکت ایرانیان در انتخابات، افزایش تعداد، کاهش زمان بین، و افزایش وسعت جنبش های اعتراضی و... دانست که در ایران به صورت پشت هم اتفاق می افتد، که آخرین آن خیزش بزرگ "زن، زندگی، آزادی" است که این جنبش هنوز پایان نیافته و بر سیاست و گفتمان جامعه ایران سایه سنگین خود را حفظ و تحمیل می کند و از ایرانیان قربانی می گیرد، و در کشاکش بین مردم و حاکمیت بر سر حجاب و تحمیل پوشش اجباری، فرزندان این مرز و بوم مورد هتک حرمت و دچار زندان می شوند و نیروهای امنیتی و نظامی کشور مقابل مردم قرار می گیرند، و به این ترتیب شکاف همچنان عمیق تر می شود؛ در کشوری که کاندیدای اصلاح طلبان [1] می توانست حماسه ایی به بزرگی حضور 85% مردم را به پای صندوق های رای بیافریند، اما اکنون در آخرین انتخابات از این دست، کاندیدای محبوب ترین جریان سیاسی کشور [2] حتی نتوانست رقم مشارکت را به 50% نیز برساند که مردم به پای صندوق های رای بیایند.
اما ایران و انقلاب چطور با چنین شرایطی مواجه شدند، در پاسخ به این سوال باید گفت، یکی از عوامل مهم در رویگردانی ایرانیان از انقلاب، انقلابیون و تفکر انقلابی، در چند دهه گذشته بعد از پیروزی انقلاب 57، که هر لحظه شکاف بین حاکمیت و مردم افزایش می دهد، جدایی از فرهنگ تکثرگرای ایرانی است، که در دیدگاه و حافظه جمعی ایرانی یکی از عوامل مهم و اساسی گردهم آیی آنان در طول تاریخ بوده است،
ایران همواره سرزمینی بزرگ متشکل از کنفدراسیونی از اقوام، زبان ها و حتی مذاهب مختلف بوده است، اوج ایران، با اتحاد این تنوع و تکثر است که شکل می گیرد، و به رسمیت شناختن آن تکثر و تنوع فکری، قومی و زبانی است که، به شکل گرفتن این اجماع بزرگ ملی می انجامد، و می تواند برای ایجاد دوباره اش زمینه سازی کند، و راه موجودیت آن را هموار نماید.
هخامنشان اوج ایرانِ کشف شده در تاریخ گم شده این سرزمین اند، که مجد و عظمت آنان نیز موقعی شکل گرفت که شاه بزرگمنش هخامنشی، مردم متکثر خود را در پرستش خدایان مختلف و متنوع، و تنوع فکری، زبانی و... خود آزاد گذاشت و حتی به تعمیر معابد کسانی با هزینه خود برآمد که حتی خدای او را هم نمی پرستیدند، و خدای خود را داشتند و... همین تاریخ افتخارآمیز است که ایرانیان را الگوی رواداری، و کوروش کبیر را مظهر انسانیت، ایرانیت، و افتخار آن، در بین ملل دیگر مطرح و معرفی می کند.
اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که از قضا این انقلاب نیز نتیجه حضور، مبارزه و تلاش انقلابیون متکثر و متنوعی در انواع و اقسام نیروهای فکری بود، که آمدند و ایستادند و مبارزه کردند تا به پیروزی رسید، اما با محور قرار گرفتن طبقه روحانیت، در حاکمیت ملی ایران بعد از پیروزی، عده ایی با خود فکر کردند که این محوریت را با یکسان سازی، یکدست سازی و خالص سازی تفکری نیز همراه سازند، این بود که مدافعان چنین راهبردی، تفکر تک قرائتی مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را محور تفکری و ایده نیروهای انقلاب معرفی و تعیین کردند، او که از تکثرگرایی فکری و مذهبی غولی وحشتناک و مضر به حال خود و روحانیت و مذهب ساخت، و نبرد علیه چنین ایده ایی را تئوریزه، و به جامعه انقلابی ایران تحمیل کرد، و نیروی انقلاب، انقلابیون و کشور را برای مبارزه با معتقدین به تکثر، وجه جمهوریت، ضرورت تنوع فکری و... بسیج و هدایت کرد، و نیروی بسیار زیادی از انقلاب و ایران را مستهلک حاکمیت تفکر خود نمود، و صرف جنگ های داخلی و اختلافات فکری و عملی برای یکسان سازی، خالص سازی و یکدست نمودنِ حاکمیت و دست اندرکارانش نمود، تا تکثرگرایی و جمهوریت را منکوب نمایند، و بدین وسیله بود که ایران و ایرانیان را در مقابل رقبا ضعیف، و ضربه پذیر کردند، که از نتایج آن حرکت، بسته شدن دایره یی بود که تنها کسانی در آن جای داشتند که این وضعیت را برای انقلاب تمکین باید می کردند، و باقی اکثریتی بودند که از دایره خارج، فتنه و غیرخودی نامیدند. [3]
تفکر این شیخ اهل کویر ایران، که از کویر تنها سختی و خشونت آنرا در تفکرش منعکس داشت، و مهر و مدارای ایرانیان کویرنشین را به فراموشی سپرده بود، روح عدم رواداری، عدم تحمل و عدم پذیرش تکثر و وجه جمهوریت را به جامعه سیاسی، فکری و مذهبی ایران و انقلاب و انقلابیون تزریق کرد، و از آن زمان تا کنون اختلافات برای بقای جمهوریت و البته حضور ملت ایران در منظومه قدرت، و روند تعیین مسیر آن بالا گرفت، که به تنازع و مبارزه ایی همه گیر منجر شده است.
اعتراضات فراگیر موسوم به جنبش سبز [4] در سال 1388 اوج تقابل این دو اندیشه، در سطح عموم مردم ایران بود، که میان قبضه قدرت توسط طرفدران اندیشه ی تک قرائتی و ضد جمهورِ مصباح، و بازگشت قدرت به مردم و پذیرش تکثر، تحمل و رواداری فکری و مذهبی و سیاسی، به رویارویی بزرگ منجر شد، اما حتی بعد از این رویارویی همه جانبه و بزرگ نیز که با آن همه وسعت، دامنگیر کشور شد، مدافعان تفکر مصباح یزدی در سیستم فکری کشور، عبرت نگرفتند و خواستاران مدارا، تحمل و تکثر را "فتنه" نامیدند، و عبرت نگرفته، جنگ با این تفکر تکثرگرا را شدت بخشیدند، و محدودیت های بسیاری را برای اهالی آن در نظر گرفته و اعمال کردند و آنان را از حقوق شهروندی خود محروم کردند، به طوری که رهبران و فعالین این جنبش، راهی زندان ها شدند، احزاب و گروه های شان منحل و پرونده دار، و بیش از یک دهه و نیم است که برخی از رهبران مهم جنبش سبز در حصر افتاده اند و میانجیگری های بین المللی و داخلی هنوز نتیجه نداده، و این نیروهای گرانسگ که مبارزه اشان سیاسی و برای اهل کشور و انقلاب شان بود، در حصر پیر و فرتوت می شوند و عمر به پایان می برند.
جناب مصباح گرچه می دانست که سلطنت و حاکمیت در ایران همواره خود را آسمانی و مفتخر به فرِّ ایزدی، سایه خدا بر زمین، یا ذل الله دانسته است، و با این انقلاب ایرانیان می توانستند از ذیل چنین انسان های مدعی خدا خارج شوند، اما گرچه این امر پدیده تازه برای ایرانیان نبود، و قدرت، حاکم و حاکمیت همواره در این خاک دیرپای، با آسمان گره خورده اند، اما شاید غافل از این شد که همین وجه خدایی حاکمان، اگر با تفکرِ مدارا، قبول تکثر و تمکین در مقابل تحمل و تساهل و تسامح همراه نباشد، به جدایی حاکم از مردمش منجر خواهد شد، که از نتایج گریزناپذیر آن در طول تاریخ می توان به جنایات شاهان صفوی در مورد دگراندیشان مذهبی زمان خود، یا کشتار و قتل عام مزدکیان توسط ساسانیان و... اشاره کرد.
طرفداران نظریه ضد تکثر و تک قرائتی مصباح یادشان رفت که ایران اوج خود را وقتی دید، که خدایان بابل، توسط شاه ایران برای پرستش بابلیان قابل و لایق پرستش دیده و اعلام شدند و...، آنگاه بود که اندیشه ی ایران و قدرت ایران بروز و ظهور عملی یافت، ورنه ایران به همان وضعی دچار می شد که این روزها پیدا کرده است، که دولت مرحوم رئیسی، مجلس قالیباف، دولت مسعود پزشکیان با کمترین رای ممکن، بر کرسی قدرت و یا قانونگذاری بنشینند، که قوانین و دستورات شان حتی برای اهل خانه اشان نیز منطقی و منقاد کننده نباشد، چراکه تفکرشان در بین ایرانیان آنقدر در اقلیت دیده می شود، که قوانین شان نیز خاص خودشان است، و تو گویی به فرقه ایی تعلق دارند، که قانونگذاران فقط بدان معتقدند، و اگر قانونی مثلا در بحث حجاب و عفاف و... بنویسند، جمع کثیری از ایرانیان هرگز با این قانون نه همراهند، نه همدل، و نه موافق، و من نمی دانم این قوانین را برای چه مردمی می نویسند، برای تحمیل به مخالفان، برای دهن کجی به مبارزان و معترضان؟!.
کسانی که تفکر خطرناک و محدودگرایِ ناروادار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را به بدنه انقلاب آزادیبخش 57 تزریق کردند، انقلابی که عصاره اهداف و نتایج دو انقلاب متاخر، یعنی نهضت مشروطه و خیزش ملی شدن صنعت نفت را باید محقق می کرد، و حاکمیت را به مردم ایران باز می گرداند، به جدایی و شکاف بین مردم و حاکمیت صورت عملی دادند، و آنرا شدت بخشیدند، و تفکر مصباح (و جبهه پایداری که اکنون، آنرا در بعد سیاسی در کشور نمایندگی می کند)، در واقع تله ایی برای انقلاب و انقلابیون بود، که بعد از پیروزی، این انقلاب، آنرا به بن بست فکری و ماهیتی بردند، چراکه نقش ایرانیان (از جمله انقلابیون و...) را به پایین ترین حد ممکن، در دخالت در قدرت و امورشان تقلیل دادند، و مجاری تصمیم سازی را از نمایندگان انتخابی مردم ستاندند، و به طبقه روحانیت، منصوبان آنان، و حاکمانی از بین آنان سپردند، که قدرت و مشروعیت خود را آسمان می دانند لذا دور از دسترس مردم، و بدون نظارت و سوال این مردم، حکم خواهند راند، [5] تفکری که مدافع یک قرائت تکصدایی، خالص سازی شده و یکدست از ایرانیان است، که تسلط، حاکمیت و حکومت را خاص انقلابیون معتقد به این تفکر دانسته، و دیگران را از دخالت در روند امور می راند، و محدود می کند، که این امر باعثِ ایرانی ضعیف، و بدون پشتوانه گسترده مردمی گردیده است.
ایرانیان برای رسیدن به تکثر، بعد از سیطره اعراب و حاکمیت امویان، عباسیان و... مرارت های بسیار دیدند، خون ها دادند، متفکرین تکثرگرای آنان در وضع فجیعی کشتار شدند، تا به روزی برسند که در انقلاب 57 پیوستاری از نیروهای بسیار متکثر، گسترده و وسیعی، از لحاظ فکری و مذهبی برخیزند و در کنار هم بخواهند ایرانی لایق تر برای تمام ایرانیان بسازند، ایرانی که تکثر آن مدیون همچون عین القضات همدانی هایی است که در سی و سه سالگی جان بر سر تکثرگرایی فکری برای بشریت و ایران دادند، چرا که معتقد بود، تکثر در ذات طبیعت و البته هر انسانی است، و تنوع فکری، در طبیعت انسان است، چرا که فکر می کرد :
"اگر آنچه نصارا در عیسی دیدند، تو نیز ببینی ترسا شوی؛ اگر آنچه جهودان در موسی دیدند، تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بت پرستان در بت پرستی دیدند، تو نیز ببینی، بت پرست شوی؛ و هفتاد دو ملت [6] جمله منازل راه خدا هستند".
چنین اندیشه ایی، از شهید جوانمرگ شده تکفر تکثرگرایی ایران، باعث شد که به فتوای فقهای تکقرائتی عصر خود، پوستش را کندند و شمع آجینش کردند و بدن مطهرش را در بوریایی پیچیده و نفت آلوده به آتش کشیدند، او که با جانش مبارزه کرد تا تکثرگرایی را در این ملک جا بیندازند، یا ابن سینای بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، شهاب الدین سهروردی که ایرانی ترین تفکر را در بین فیلسوفان ایران داشت را به جرم دگر اندیشی در زندان حلب (در سوریه کنونی) گرسنگی دادند و این جوان نواندیش و پرشور را به جرم منطق علمی متفاوت و دگر اندیشش کشتند و...، و نهال های بالنده را از باغ و گلزار تکفر ایران برکندند و بر خاک کوبیدند.
اما یک دهه بعد از انقلاب، و در آستانه قرن 21 میلادی باز دچار تفکر محدودگرای مصباح یزدی شدیم، و این است که ایران اکنون در اوج ضعف، طعمه ی هر روزه کفتارها و شغالانی در اطراف خود می شود، که خراسانیان در سرزمین خراسان بزرگ، در محدودیت و ظلم قرار می گیرند و زیر چکمه های طالبان نژادپرست، خشک مغز و فاشیست له می شوند، طالبانی که حتی از شهر بلخ نیز پارسی زدایی می کنند، و آنان را که به زبان و ادب مولوی بلخی، ابن سینا، ناصر خسرو قبادیانی و... سخن می گویند را پاکسازی قومی، زبانی و نژادی می کنند،
در شهر توس و در زادگاه و میزبان جسد مطهر حکیم ابوالقاسم فرودسی بزرگ، مجسمه اش را پایین می کشند، و دیوارهای شهر را از نقاشی های شاهنامه گرانسنگ او پاک می کنند و...، و شهادت ایران را، در ایران جغرافیایی کنونی و ایران بزرگ تمدنی این چنین جشن می گیرند.
و ایران این همه شهید داد، تا ایران برای همه ایرانیان باشد و بماند، اما بعد از پیروزی، ایدئولوگی از راه رسید و ریشه ی تمام دستاوردهای آنان را تا کنون به باد تفکر تنگ، دیکتاتور ساز، خالص ساز، یکدست ساز و خود حق مطلق بینِ خود داد.

[1] - سیّد محمّد خاتمی (زادهٔ ۲۱ مهر ۱۳۲۲) سیاستمدار اصلاحطلب ایرانی است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ بهعنوان پنجمین رئیسجمهور ایران فعّالیت میکرد. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ نیوزویک، وی را چهارمین مرد قدرتمند در ایران نامید
[2] - مسعود پزشکیان (زادهٔ ۷ مهر ۱۳۳۳) جراح قلب، سیاستمدار و نهمین رئیسجمهور ایران است. او از ۱۳۸۷ نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی بوده و همچنین در دورهٔ دهم مجلس، بهعنوان نایبرئیس اول انتخاب شد. پزشکیان پیشتر از ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ سمت وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت محمد خاتمی را برعهده داشت.
[3] - "در بسیاری از نقدهای تند خود همراه با نسبتهایی چون کفر و فسق و انحراف در قبل و پس از انقلاب به برخی از صاحب نظران و اندیشمندان و جریانها محق نبود". گرچه معتقد بود : "چون در عصر غیبت، امکان دسترسی به معلم و مفسر معصومِ قرآن و سنت، وجود ندارد، نمیتوان ادعای معرفت ناب داشت." . اما "ایشان را نسبت به پارهای از دیدگاهها و نظرات خود ـ که حتما احتمال خطا در آنها راه داشته و نمیتوانسته به عنوان معرفت و اسلام ناب قلمداد شود ـ آن چنان راسخ و صاحب حق میکرد که به خود اجازه می داد بعضا مخالفان خود را به جهل و کفر و فسق و خیانت و ارتداد و ...متهم کند و چهرهای خشن و مهاجم از خویش در طیفی از افکار عمومی و نخبگان ترسیم کند. اساسا وقتی در کلام و فقه تشیع از آزاد بودن و بلکه ضرورت اجتهاد در عصر غیبت سخن گفته میشود... مجاز به تکفیر و تخطئۀ شخصیتی و نسبت دادن انحراف و بددینی به صاحب نظران نیستیم. اگر عالم و صاحب نظری در مسلمات دینی و مذهبی نیز دچار شبهه و بدفهمی شود و سوءنیت و علم و عمد او ثابت نشود، در اینجا نیز الزاما کفر و ارتدادی رخ نداده و به دلیل عدم دسترسی به فصلالخطاب معصوم و حجتهای بالغه الهی، این فرد یا افراد در زمرۀ قاصران و مستضعفان فکری و عقیدتی قرار میگیرند و به تصریح قرآن، مورد عقاب و عذاب الهی نخواهند بود و به تبع آن سزاوار توهین و تکفیر و هتک حیثیت و محروم شدن از حقوق انسانی و شهروندی و ... نیستند. گر قرار باشد نوع برخورد آن مرحوم با مخالفان فکری خود صحیح باشد، باید به متکلمان شیعه حق داد که او را در زمرۀ منحرفان و بددینان و مخالفان اسلام قلمداد کنند. در هر صورت، التفات و توجه به شرایط عصر غیبت و به رسمیت شناختن اجتهادات و قرائتهای روشمند گوناگون و پرهیز از ادعا و نمایندگی اسلام ناب از سوی هر عالم دینی (چه آن که نابیت فکری و اعتقادی در اختیار معصوم است و بس) میتواند پایانبخش بسیاری از نزاعهای زیانبار عقیدتی و سیاسی و فراهمکننده فضای آزاد برای تضارب آراء و اندیشهها باشد."
[4] - جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق میشود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدینژاد پس از انتخابات شدند. رنگ سبز ابتدا به عنوان نماد طرفداران میرحسین موسوی انتخاب شد اما پس از انتخابات ۱۳۸۸ ایران و اعتراضات گسترده در واکنش به آن، این رنگ نماد اتحاد و امید کسانی بهشمار میآمد که با انتخاب مجدد احمدینژاد و حتی نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سید محمد خاتمی به عنوان «رهبران جنبش سبز» شناخته شدهاند. در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران، این جنبش از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد بیسابقه بود
[5] - مصباح یزدی : "اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ... مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد". این در حالی است که به گفته اهل تحقیق : "رأی مردم به هر تصمیمی حتی اگر ۹۹ درصدی هم باشد، موجب مشروعیت (به معنای شرعی بودن) آن تصمیم نمیشود. همچنان که نظر فلان عالم دینی نیز بجز برای خودش برای دیگران حجیت شرعی ندارد. به همین دلیل است که آرای فقهی و شرعی در میان علمای اسلامی متفاوت است و هر کدام نیز برحسب برداشت خود عمل میکنند. و این متفاوت از مسیحیت کاتولیک است که رای پاپ نهایی و به منزله حکم خدا است. بنابراین نه تنها رأی مردم، بلکه رای هیچ کس دیگری حجیت شرعی برای عموم را ندارد. هر فقیه یا مقلدی خودش مسئول آن چیزی است که میگوید و به آن عمل میکند... ولی حقانیت چیزی متفاوت از مشروعیت است... قانون اساسی ایران به واسطه رأی مردم حق یا قانونی شناخته میشود، و به هیچ وجه از این رأی پایه مشروعیتی را نمیتوان استنتاج کرد. بنابراین کل این نظام و جزییات از جمله جمهوریت آن بر پایه یک توافق جمعی واقعیت پیدا کرده است. توافقی که هیچ سابقه تاریخی نیز در شرع نداشته است... البته افراد میتوانند برحسب اجتهاد خود آن را شرعی نیز بدانند، همچنان که آقای مصباح چنین میاندیشید، ایرادی ندارد، ولی این برداشت فقط برای خودشان معتبر است و نه برای دیگران.... بنابراین اگر چه رأی مردم موجب شرعیت چیزی نخواهد شد، ولی مگر راه دیگری برای شکل دادن به حکومت وجود دارد؟ حکومتها یا از طریق زور و سلطه خود را تحقق میبخشند یا از طریق توافق یا رضایت جمعی. اگر براساس توافق جمعی بنا نشوند، به ناچار براساس زور و سلطه خواهند بود و به طور قطع اعمال زور هر چه باشد شرعی نیست، زیرا اساس شرع و دین مبتنی بر انتخاب و رضایت است. مثل اینکه افراد را به زور مجبور به نماز خواندن کنند!!...
[6] - واژه هفتاد و دو ملت در این شعر حافظ نیز بروز یافته است که
جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند

