مصطفوی

مصطفوی

دوستی که به تبیین جایگاه برخی موضوعات اساسی در اسلام داد سخن می راند، گفت: "این که برای انسان آزادی، اختیار، مالکیت و... قایلید، باید بدانید که در اسلام این ها ارزشی محسوب نمی شوند و در خصوص جایگاه مالکیت در اسلام باید گفت که ما در برابر خدا هیییییییییچ نداریم، و همه از آنِ اوست."

گفتم گیرم که در مقابل خالقِ خود هیچ نداشته باشیم و بی ادعا، که ما مخلوق اوییم و رسم ادب حکم می کند که اظهار فقر کنیم؛ ولی داده هایی داریم که این همه تاکید به سوالِ نکیر و منکرمان می کند و بهشت و جهنمی از قبال آن مسولیت ساخته می شود، که نداده و نداشته را چه مسولیتی متصور است؟!!.

از سویی دیگر، صدای خود خفیف دار و سخن به آهستگی ران برادر، که اگر این تئوری تان را نمایندگان خدا در زمین؟!! بشنوند، ممکن است بر موج این تئوری سوار و این چند متاع نیم بندِ نداشته امان! را نیز که تو امانتی از نزدِ خدا بیش نمی دانی را، به نمایندگی از او؟!! از ما باز پس ستانند، و واقعا بیچیزمان کنند!.

امروز می بینی که نمایندگان خدا؟!! به نمایندگی اش چه جنایت ها که نمی آفرینند و تئوری های اینچنینی در خدمت ظلمِ شان قرار گرفته تا اسب غارتگرِ جان، مال، عزت و آبرو را بر بدنِ رنجور بندگان و مخلوقات خدا بتازانند و به زعم خود حق خدا را از مخلوقش استیفا نمایند؛ که در این دور وارونه، دیروزمان مثل امروزمان بود و با همین تئوری، فردایمان هم مثل امروزمان خواهد بود.

 باید گفت که به رغم این دوست، خداوند بسیار داده و ما بسیار داریم و بر همین داده ها و داشته هاست که انتظار از ما دارد وگرنه اگر نداده بود و نداشتیم که انتظاری نباید می داشت؛ از فقیران چه انتظار باید داشت؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 10:17 شماره پست: 591

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوست عزیزم، صاحبِ جیغ های بلند! جیغ جیغویِ عزیزی که می فرماید" کاندر پس خرداد بهاری نبود !!!." ولی قبلا بوده، هست و خواهد بود انشاالله؛ اگر این مردم اراده کنند، اندر پس بهمن و حتی دی بهاری برپا کنند که بهار اردیبهشتی به پایش لُنگ اندازد. بگذریم از این جیغ تان، که جیغی کشیدی و نخواستی اکوی آن را داشته باشی و بخشِ نظراتش را غیر فعال گذاشتید؟!؛ ولی باید بگویم که من امیدوارم. اما در پاسخ به مرقومه اتان که فرمودید :

حال و هوای صعود تیرگاهی به قله زیبای توچال

"با درود بیکران بر سید بزرگوار که واقعا حوصله به خرج دادند و هر آنچه توانستید در طبق اخلاص نهادند . بنده هم با تمام این مباحث موافقم (چه آنکه من هم الان مسلمانم و عبادت خدا می کنم - و البته بیشتر خود را مسلمان موروثی می بینم و نه استدلالی!) باز هم جسارتا، سوال اصلی بنده در خصوص علت آفرینش بود و نه اثبات وجود خدا و برقراری رابطه عاشقانه و عارفانه با وی. اصل سوال بنده این بود :واقعا اگر انسان خلق نمی شد چه مشکلی پیش می آمد؟ نه اینکه، حالا که خلق شده ایم چگونه در پی خدا بگردیم و با او چگونه باشیم؟ من سوالم را با ذکر یک مثال مطرح میکنم .من خلقت (اجباری) انسان را مانند این می دانم که یک نفر (که نمیدانم نیّتش چیست) دست مرا به زور گرفته (بدون دعوت قبلی و توجیه و حق انتخاب در رفتن! ) و در یک جشن مهمانی و پر از نعمت بر روی صندلی نشانده است و با کمال دست و دلبازی هم میگوید هر چه میخواهی بخور و لذت ببر اما: به شرطی که هر 10 دقیقه بیایی مرا مدح و تمجید کنی و اگر این کار را بکنی در پایان مراسم، 100 سکه طلا هم به تو می دهم و اگر نافرمانی کنی، بعد از جشن، ترا در گودال آتش می اندازم !آیا ترتیب دادن این جشن و اینگونه دعوت و این چنین شرط و آنگونه عاقبتی، به نظر منطقی می رسد؟! شاید به ظاهر ، این جشن ناخواسته یک توفیق اجباری بنظر برسد (هم فال است و هم تماشا) و بهتر آن است که گوش به فرمان این چنین شخصی باشیم، ولی لذت این جشن در آن است که برگزار کننده جشن هیچ درخواستی نداشته باشد و اگر هم تمجید او را نکردیم مستوجب قهر و عذاب او نشویم !اما می بینیم که در دستگاه خداوندی دو راه بیشتر نیست :حمد و ثنای اجباری و گرفتن امتیاز بیشتر و در غیر اینصورت آتش جهنم !لذا اختیار، وقتی معنا داشت که راه سومی هم وجود داشت و به عبارتی : نه بهشت (به بهای عبادت اجباری) و نه جهنم (به بهای نافرمانی اختیاری) - اما می بینیم که اینگونه نیست !بازهم تشکر ویژه از شما دوست عزیز،  ارادتمند"

 باید با کمال تواضع بگویم که:

الف) تاکید دارم که در هزارتوی این اقیانوس معرفت، بشر تنها جرعه هایی بیش نگرفته و در فقرِ توانِ تکیه بر خود، باید فعلا به متون مذهبی که پیشروترین پاسخگویان به سوالاتی از این دستند (البته آنها هم دریایی از سوال و ابهام در خود دارند)، اعتماد کرد و لذا من نیز مثل شما بیشتر متعبدانه و موروثی مسلمانم تا استدلالی، شاهد مثال آن نیز این که روزانه سوال هایی بی پاسخ ذهنم را مشغول می کند و با آنها درگیرم، اگرچه بر جزیزه هایی محکم و سنگی استوارم، ولی در پاره ای از موارد ایمانم متزلزل و مملو از سوال و شک است، ولی در مورد دودلی ها و شک هایی که به وجود می آید هرگز غم و ترسی به دل راه نمی دهم که دل به "خدا هيچ کس را جز به اندازه طاقتش مکلف نمی کند (1)" خوش داشته ام، و می دانم حکیم دانا، عدالت و حِکمتش حُکم می کند که بنده ای را به ندانسته ای سوال و یا تنبیه نکند.

ب) اما مهمترین فرازِ سخنم با شما اینکه، با برداشت شما از اجباری بودنِ حضور انسان در این دنیا که اصل و اساس استدلالتان است، با شما موافق نیستم و همچون برخی از فلاسفه ی اسلامی و همچنین آنچه متون مذهبی بر این امر تاکید دارند، موافقم و معتقدم که انسان در جایی (برخی آن را عالم "مثال" می نامند) به حضور در این میدانِ امتحان دنیایی رضایت داده است و این عهد را پذیرفته و سپس در این میدان پا نهاده است و این "بار" را خود به اختیار بر گردن گرفته است و قرآن (2) شاید به همین مناسبت است که از ارایه بار امانت به انسان و پذیرش او در بین موجودات دیگر، سخن به میان می آورد.

ج) در خصوص علت آفرینش نیز همانگونه که گفتم هدف خلقت انسان تکامل اوست و این فرصتی است که به واسطه داشتن آزادی و اختیار، این موجودِ مختار می تواند خود را در مراتب انسانیت که همان اصل و ریشه ی خدایی اوست در وجود خداوندی که او نیز بخشی از آن و تراوشی است از او، و نوری است که از نورالانوار (3) تابیده است، ارتقا یابد و مراتب کمال خود را تکمیل نماید، پس معتقدم زندگی فرصتِ رشد است که خداوند به ما عطا فرمودند و همین عطا و اختیار است که مسولیت آور است وگرنه چه سوالی و چه جوابی و یا به عبارتی چه بهشتی و چه جهنمی می تواند فلسفه وجود داشته باشد؟!. اگر انسان خلق نمی شد و وارد چنین بازی و امتحانی بزرگ نمی شد، تکامل و ارتقایی هم نداشت و این همان خسرانی است که در صورت نیامدن در این میدان دامنگیر ما انسان ها می شد و لذا باید گفت خداوند بر انسان منت نهاد و چنین میدانِ رشدی را در اختیارش قرار داد.

د) در صورت پذیرش اجباری بودن آفرینش انسان و آوردن اجباری او به این آوردگاه، پاسخ به شما مشکل خواهد بود و در آن صورت شاید شرایط همانگونه باشد که شما فرمودید. ولی حتی در همان صورت هم اگر بپذیریم که او خالق و حکیم کُل است نباید این چنین بر انسان سخت آید که مالکی بر ملک خود حکم به غیر منطق کند (البته خداوند بری از هرگونه قانون شکنی و نقض عهد است)، و در ثانی اگر بتوان به نقطه ای رسید که آن نقطه، بی هرگونه شکی از خواست او بدانیم، به حِکمتش باید گردن نهاد هرچند این درخواست را منطقی هم ندانیم که البته حقیر او را عاشق انسان می دانم و معتقدم در روابط عاشق و معشوق و درخواست های بین این دو، لزوما ممکن است منطقی در کار نباشد.

در عین حال من دستان خود را در مقابل سوال عظیم و حکیمانه ای که کردید بالا می برم که نه فلسفه خوانده ام و نه به امور دین احاطه لازم دارم و آنچه فعلا از مغز کوچکم تراوش کرد، بی هیچ منتی تقدیم نمودم. سرفراز باشید و استوار و موفق، و اگر در جستجوی مقدسِ خود به جوابی رسیدید حقیر را هم بی نصیب مگذارید.

1-     سوره  البقرة آیه  286 - لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا...

2-      إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا (72 سوره احزاب) امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم آنه از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند، امّا انسان آن را بر دوش کشید او بسیار ظالم و جاهل بود (قدر این مقام عظیم را ندانست وبه خود ستم کرد).

3-    اصطلاحی که فیلسوف مقتول، جوان ناکامِ علمی ایرانی ما حضرت شیخ شهاب سهروردی (ره) برای خداوند استفاده می کند 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 8:52 شماره پست: 590

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوستم، جنابِ "جیغ جیغو" ی عزیز، که از آن دور دست ها یعنی"جیغ آباد سفلی (1)"، ما فراموش شدگان در ده بالا و در"جیغ آباد علیا" را مورد لطف و محبت خود قرار دادید؛ بر شما درود می فرستم، در پاسخ به ندایت که فرمودید :

"سلام بر مصطفی عزیز، اکثر پست هایت را می خوانم و کسب فیض میکنم... ولی برای من، هیچکدام دلچسب تر از پستی تحت عنوان "خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟! (2)" نبود و نیست! چرا که اگر به این سوال شما (که سوال همگی انسان هاست) پاسخ داده شود پاسخ خیلی سوالات دیگر نیز داده خواهد شد. خوشحال میشوم که در زمینه راز آفرینش انسان (که به نظر من عبث مینماید!) مطالبی ارائه شود. واقعا اگر انسان خلق نمی شد چه مشکلی پیش می آمد؟ و حالا هم که اجبارا (نه اختیارا) خلق شده، اگر شرور و جنایتکار از آب درآمده (که در همان روز ازل، ملائک این پیش بینی بجا را کردند و به خدا گوشزد نموند!) آیا مسئول مستقیمش خود خدا نیست؟! مگر روح خدا در انسان دمیده نشده است و ماده اولیه اش را هم که خود خدا خلق کرده است! پس دیگر خدا دنبال چی می گشت که دست به این بازی غم انگیز زد و به قول شما، چه جای آزمودن موجودی است که دست ساز خودش می باشد؟! من که واقعا دارم دیوانه می شوم! ممنون از شما"

باید بگویم که، راز آفرینش، خدا، انسان، عشق و... را هنوز سردمداران علم بشر از جمله فلاسفه و... نتوانسته اند رمز گشایی کنند، چه رسد به حقیر که نشخوار کننده زحمات فکری نسل ها غواصانیم که به قصد صید این گوهرهای ذیقمت از جان گذشتند و عمرهای گرانمایه صرف کردند و نظریه ها دادند و به همین دلیل هم بعضا بردار شدند، جام شوکران نوشیدند، آواره بیابان ها و تبعیدگاه های سخت شدند و... و متحمل زحمات طاقت فرسایی شدند تا از این اقیانوس حقیقت پرده ایی بردارند و از این مخلوطِ روشنی و تاریکی رازی بنمایانند.

 می دانید که در دنیای باستان و حتی سده های گذشته و حتی هم اکنون تفکرات فعلی که در علم و مواجهه با نظریات جدید، باستانی مسلکند، نظریه های جدید را خط قرمز شکنی و انحراف و مُضر به حال بشر ارزیابی کرده و عقوبت بر آن مترتب دانسته و می دارند؛ ولی بعضی علیرغم این واقعیت، خطر کرده و در عمق این اقیانوس، تا آنجا که نفس داشتند عمیق شدند، با این حساب هرگز کسی را به انتها هنوز راهی نبوده است، و لذا نظریه پردازان علوم انسانی هر یک توصیفی از انواری که دیدند داشته و خواهند داشت و این روند احتمالا تا بشر هست ادامه خواهد یافت. حقیقت این است که این اقیانوس را عمقی عظیم پیش بینی می شود که محققین و غواصانِ آن باید به امکانات های متعددی مجهز شوند که مقدمه حرکتِ شان در این راه (که بسی مهم خواهد بود)، فراهم گردد.

شواهد تاریخ زندگی بشر نشان از ذاتی خداجوی و پرستشگرانه در او دارد که این خود نشانی از حقیقتی انکار ناپذیر و لایق پرستیدن دارد؛ و اگر چه مسلمانم و اعتقاد مسلمانی را از اجداد خود به ارث برده ام، ولی فارغ از همه اعتقاداتی که مُتعبِدانه بدان اعتقاد دارم، عقلا و منطقا ناظم و خالقی را به شهود می بینم که مافوق همه چیز، خودنمایی می کند؛ که وقتی به دیگران هم نظر می کنم، هر مکتبی همچون من، نامی و تصوری از او دارند. پیام آورانی (ع) نیز در تاریکی مادیت بشر و طبیعت نامکشوف، بخش های ناروشنی را پیشروانه برای بشر مکشوف داشته اند که اکنون پیشروترین مُتون حل کننده سوالات شما ازآنِ همین پیام آوران و باقی مانده پیامِ آنهاست که نمونه آن قرآن کریم است. پس تا رسیدن به حقایقی بالاتر باید به همین که داریم اتکا کنیم و بدان اعتماد کرده و در عین حال از پژوهش و نوآوری باز نایستیم و بر نوآوران نشوریم و بر نوآورده ها هراسناک نشویم، تا حقیقتِ همه آنچه که بر ما مجهول است، روشن شود.

ما چشمه هایی از نور را دیده ایم و لذا نباید همچون جهان مادیت به دلیل سختی راه و غامض بودن مساله و... و عدم توانایی در کشف این سوالاتِ سخت، به نفی آن اقدام و یا با بی اعتنایی از کنارش بگذریم و اهمیت این رموز، باید ما را به سوی حل این سوالات، متفکرانه و فعال در صحنه نگهدارد تا "غایت آمال عارفین" هم خود مددی کند و راهی بر این نامکشوفات یافت شود.

اگرچه علمای علوم مختلف از جمله فلاسفه و... منطقا هم اکنون نمی توانم پاسخگوی کامل همه سوالات شما باشند، ولی بگذار به شیوه اجداد ایرانیم برای پاسخ به این شبهات به عرفان روی آورم و از این طریق مدد گیرم و پاسخ برخی از سوالات شما را در حد دیوار کوتاه تفکرم داده باشم.

البته این را هم بگویم که حتی خدا هم نخواسته است که به جواب برخی از سوال ها در این ارتباط پاسخ گوید و رازهایی را هَمُو نیز سر به مهر می خواهد؟!! "از تو درباره روح سؤال مي‏كنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است (3)" و لذا هنوز همه در ابتدای راهیم و تنها به مدد وحی و رابطه ایی که بین آسمان و زمین و از طریق پیام آوران خداوند (ص) برقرار شد، امروز مقداری از معمای عظیم حل شده و امروز علما و منطقا تنها می توان ایمان داشت که "وجودی" هست و لاجرم "واجب الوجودی" با همه ی قدرت و حکمت و... می تواند منشاء وجود و تکیه گاه خلقت باشد.

خوشبختانه امروز رشد عقلی بشر باعث گردیده که واسطه های بین آسمان و زمین نقش ببازند و بشر تا حدودی از دست آنان خلاص شود و به خود اجازه دهد و یا اجازه یابد، که با خدا و یا خالق خود بی واسطه سخن گوید که نمونه اش را شما در آن پست من دیدید و آن در واقع مویه ایی بود بین من و او، چون او را باور دارم که وجود دارد اگرچه به ابعاد و اندازه هایش احاطه یی ندارم در حد مغز کوچکم او را تصور و تصویر سازی ذهنی کرده ام، ولی از روی خلقت و نشانه هایش می توانم حدس بزنم که رابطه بین من او از چه جنس است؛ ولی آنچه مسلم است امروز ما در مرحله ایی هستیم که تک تک می توانیم فارغ از حد و حدود و توان و وضع مان او را خطاب قرار دهیم و همچون مخلوقی، یا بر کاستی های خود درخواست و شکوه داشته باشیم و یا به داشته ها، شکر و قدردانی و...

این نیز خود حاصل قرن ها مبارزه بشر برای رشد فکری خود است، که نهایتا از گوسفندان گله های جادوگران قبایل و یا معبد داران تاریخ و... در حال رهاییست و مجوز ارتباط مستقیم با خداوند را ازآنِ خود کرده تا مستقیما با او سخن گوید، وگرنه تا چندی پیش رابط هایی با دریافت دستمزدهای گزاف و از جمله قربانی های انسانی، این مهم را به انجام می رساندند.

دلمشغولی های ذاتی بشر به ماوراء ماده، همواره سخن از وجود "او" (که ماورایی است)، داشته و رابطه ایی عاشقانه را می توان بین او و خود، در درون خود جست و اگر ما از او نباشیم، این رابطه ی عاشقانه ی وصل جویی هم بی معنی خواهد بود؛ و لذا بشر بخشی از اوست که این چنین بدو مشغول است و از دیگر عناصر عالم ماده در این خصوص، متمایز گردیده است، گذشته از اعتقادات متعبدانه خود که رگه های از آن را در منطق سخن من هم شما خواهید یافت و نمی توانم آن را از تفکر خود جدا کنم، ولی من دلیل این آمد و رفت (مرگ و زندگی)، یعنی خلقِ انسان و ورود او به عالم ماده، و وصل دوباره ی او، که با مرگ شکل می گیرد را کل فرایند زندگی بشر در این دنیا می بینم و در بین این نیز چیزی جز عشق بازی و قهر و آشتی بین من و او نیست.

او همچون آهنربایی قدرتمند ذرات جدا شده از خود (انسان به عالم ماده آمده) را به سوی خود جلب می کند و ما نیز همچون براده های جدا شده، بسته به دوری و نزدیک بدو (که این دوری و نزدیکی را نیز انسان بودن و نزدیک بودن به انسانیتِ واقعیِ ناشی از نوعِ رفتارِ ناشی از اختیارمان در این جهان تعیین می کند) مراتبی در مدار او داریم در واقع هدف هر انسان در غایت زندگیش ناخودآگاه (که با تفکر و تعقل این امر خودآگاه و عاشقانه دنبال می شود)، بازگشت به اصل خدایی خود است که در ذات انسان همواره نیروی انرژی بخشِ حرکتش می باشد که او را به انسان بودن فرا می خواند و در مقابل نیز نیرویی که او را به جدا شدن و فرار ترغیب می کند و زندگی در واقع نبرد بین وصل و جدایی است که وصل یعنی تکامل و بالا رفتن و نهایتا به خدا پیوستن، و جدایی یعنی نابودی و محو شدن در عالم ماده. پس هدف خلقت انسان تکامل اوست و این فرصتی است که به واسطه داشتن آزادی و اختیار، این موجودِ مختار می تواند خود را در مراتب انسانیت که همان اصل خدایی اوست در وجود خداوندی که او نیز بخشی از آن است، ارتقا یابد و مراتب کمال خود را افزایش دهد، پس زندگی فرصتِ رشد انسان است که خداوند به ما داد و به دیگر موجودات خلق شده اش از جمله فرشتگان و عناصر ماده و... نداد.

عنصر "اختیار" اصل و وسیله ایی اساسی است که خداوند به انسان خلق شده (جدا شدگان از خود)، داده تا خود هر طور که می خواهند آزادانه به انتخاب نشیند، یا وصل دوباره و یا فَصلُ و نابودی. این عنصر اختیار و آزادی انتخاب است که مسولیت نتایج اقدامات بشر را به خود او باز می گرداند و نه به خدا و خالقش، زیرا خداوند انسان را مختار به انتخاب آفرید. علیرغم این اختیار و آزادی، بنده معتقد به داده هایی هستم که خداوند خود تصمیم به اعطایش می گیرد، و زمین و زمان را طوری جُفت و جور می کند که از مجموع آن مولانا، مولانا شود، حافظ، حافظ گردد، یا محمد (ص) در آن باتلاق مُتعفن جهل، سردمدار نور گردد و... این جاست که گلایه ها و شکوه های ما نیز آغاز می شود که چرا ما نه؟!! آنچه در آن نوشته من به خداوند خرده گرفتم از این دست بود.

در عین حال من بین خود و خدای خود یک رابطه پدر و فرزندی، ارباب و نوکری، خالق و مخلوقی، بالانشینی و پایین نشینی و... و مهمتر از همه عاشق و معشوقی قایلم، که مرا به چنین سخن گفتن با او اجازت می دهد و ترغیب می کند و از آنجا که لزوما درخواست های عاشق از معشوق، نوکر از ارباب و... و بالعکس، عاقلانه و منطقی نیست، پس سخن به گزاف گفتن با دوست هم مانعی در دوستی نبوده و یا بالعکس حتی ممکن است باعث افزایش دوستی و بهانه ایی برای گفتگو باشد؛ و البته بالعکس آن هم صادق است. گاه درخواست کودکی از مادرش، نوشیدن سَمی است که جانش را خواهد فرسود، اما او در عالم کودکیش خود را بر آن مُحِق دانسته و بر نوشِ آن پای می فشارد و بر خوردنش زار می زند.  

 با این حساب علیرغم تاریک و روشن های زندگی بشر و به رغم این که تمام متون به جای مانده از خلقت تا کنون رمزگشایی نشده است، ولی راه تفکرِ بشر برای کشف این راز همچنان باز و هرکس مطابق سایز پیاله خود از این بحر معرفت، یکی جرعه ایی بر می کشد و دیگری سطلی از آن بر می دارد و... ، باید به قدر خود برداشت که بی بهره شدن از آن خسران است برادر.

آری برادر! بازی عاشق و معشوق گرچه تمام درد است و فِراق، اما شیرینی این درد به هزار آسایشِ بی دردی می ارزد. این بازی رنج آور را به عشقِ وصل باید فعالانه دنبال کرد که سرانجامش همه صلح است و قرار. این بی قراری به هزار سکون می ارزد. این آزمون، آزمون انسانیت است و مسابقه یِ انسان شدن، گرچه راحتیِ تنِ مادی، در تامین غرایز، ولی پرخوری از این غذایی مرگ آور، به چاقی مفرط مادی، و مانع پرواز روح و نهایتا سقوط خواهد بود.

1-    Http://jighagha.persianblog.ir

2-    خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟! دلنوشته ای مربوط به روز پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ است که در آدرس ذیل قابل رویت است (http://mostafa111.blogfa.com/post/578/)

3-    و يسئلونك عن الروح قل الروح من أمر ربي و ما أوتيتم من العلم الا قليلاً (اسرا آيه 85)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 10:36 شماره پست: 589

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 خداوند بزرگ قدرتمندترین موجود در جهان بوده، می باشد و خواهد بود؛ همه ی هستی در ید قدرتش سیر می کند؛ لذاست که رفتار و سیره اش می تواند میزان سنجش حق بودن یا نبودن، بوده و این را به خوبی نشان دهد.

در مُلک این قادر مطلق فارغ از این که شما چگونه فکر می کنی، یا عمل می کنید، حداقل از مواهب دنیایی بهره مندی و گاها وقتی نگاهی سطحی و گذرا می کنی به نظر می رسد، حتی کسانی که به زعم ما در زمره دشمنانش قرار دارند، هم از مواهب دنیایی بیشتر بهره دارند؛ سرزمین های حاصلخیز و آباد، قدرت جهانی، ثروت جهانی، علم جهانی، آسایش بهتر و...

 

شاید این گفته شاعر هم در راستای توجیه همین وضعیت بوده است که :  هر که در این جمع مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند.

در ذل قدرتش، مخلوقات او از شر قدرت لایزال و بی انتهایش احساس امنیت کامل می کنند به طوری که انگار از او ترسی وجود ندارد و او مجبور می شود عده یی (ص) را برای انذار و ترساندن و تذکر این مردم اعزام نماید و یا رسولانی (ع) را برای یاد آوری و به راه آوردن شان بفرستد، لذاست که او را باید بی خطرترین و قدرتمندترین موجود دانست.

مخلوقاتش به عینه می بینند که فارغ از اعتقاد و یا عمل خود نسبت به این حلیم و کریم مطلق، حداقل در این دنیا مطابق تلاش و لیاقت و ظرفیت های شان می توانند متمتع باشند.

خداوند متعال اگرچه بندگان خود را بیشتر دوست دارد و با غیر بندگانش دشمن است ولی اختیار بنده شدن را به آنان واگذار کرده و انسان ها اگر بخواهند می توانند طوق بندگی را بر گردن خود با افتخار بنهند و یا ننهند؛ که اگر ننهند هم چیزی عوض نمی شود و باز ذیل چتر گسترده بهره مندی از نعمات او قرار می گیرند و در این دنیای مادی می توانند بهره خود را داشته و شاید هم بهره مندتر! باشند.

این است خصوصیت قدرت مداری خداوندی؛ ولی در همین جهان قدرتمندانی هم هستند که آنان نیز خود را خداگونه و یا نماینده خداوند می دانند و انسان می ماند که چطور؟! و میزان سنج آن چیست؟

شاید برای جدا سازی سره از ناسره، سیره خداوندی در برخورد با بندگانش می تواند میزان سنج خوبی برای سنجش خداگونه بودن صاحبان قدرت باشد.

صاحب قدرتی که با زور و با فشار به بنده سازی مخلوقات خداوند (آن هم بنده خود نه بنده خداوند) دست می زند چطور می تواند خود را خداگونه و یا نماینده خداوند بداند در حالی که خداوند در این راه هرگز به زور متوسل نشده است.

قدرتمندی که از تنعم درگاهش جز بندگانِ او تمتعی ندارند چطور می تواند دم از خدایی بودن و خداگونه عمل کردن بزند. در حالی که خداوند بهره مندی از مواهب را به تلاش و لیاقت و ظرفیت فردی منوط کرده است، نه بندگی.

قدرت مداران این دنیایی که تنها بنده ساز و بنده پرورند و برای افرد ذل حکومت خود آزادی در این رابطه قایل نیستند و تنها آنانی در دستگاه قدرت شان بهره می گیرند که بنده شده و یا اظهار بندگی کنند (اگرچه در دل شان هم شاید به این امر راضی نشوند) و میزان بهره مندی را نیز میزان سرسپردگی تعیین می کند (نه لیاقت و تلاش)، و هر چه مطیع تر، مقرب تر و برخوردارتر خواهد بود؛ چطور می توانند ادعای خداگونه بودن و یا نمایندگی خدا را کنند.

 این جا تفاوت سکان داری خدایی و شیطانی را می توان دریافت.

سیستمی را می توان خدایی و از نوع سکان داری خدا و نزدیک به آن دانست که این شرایط را برای مردمش فراهم کند، که بدون در نظر گرفتن اعتقاد و یا باورشان از عدالت در برخورداری، برخوردار و بر مبانی تلاش و لیاقت به مواهب (قدرت، ثروت و...) دست یابند، در غیر این صورت به سیستم شیطانی نزدیک می شوند.   

حداقل بعد از  بعثت رسول رحمت (ص) که گفته می شود خداوند عذاب دنیایی (همچون عاد، ثمود و..) را از بندگان متخلف خود برداشت، خداوند دیگر مبنای بهره مندی را بندگی خود قرار نداد، بلکه مبنا را تلاش و لیاقت قرار داده است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:6 شماره پست: 401

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گاهی انسان با خود فکر می کند که برای فرار از استرس و فشارهای جور وا جور زمانه که به انسان تحمیل می شوند چه می تواند کرد. گروهی از افراد عاقل و طبیعی به ورزش روی می آورند، گروهی با سفر خود را تسکین می دهند و... گروهی هم که عقل را در طاقچه گذاشته اند و از داشتنش فراموشش شان شده، به مخدرات رو می کنند و اسیر این غول مرد افکن می شوند؛ این دسته توسط زهر نیش این غول رستم افکن، در خواب و بی حسی کشنده، فرو می روند و دنیای خود و اطرافیان شان را به نابودی می کشند.

لاکوتای پیر مردی حکیم بود، او می دانست که

قلب یک مرد خارج از طبیعت سخت خو سنگ واره خواهد شد

او می دانست بی احترامی، به موجودات در حال رشد، و موجودات زنده

به زودی به عدم احترام به انسان ها منجر خواهد شد

قسمتی از یک قطعه ادبی از ادبیات سرخ پوستان امریکا

اما راه بهتری هم هست. آن هم ادبیات است که این راه گریزی بسیار بهتر برای انسان فراهم می کند، خواندن و نوشتن و غرق شدن در دنیای ادبیات می تواند گذرگاه خوبی به سوی فراموشی و خلاصی از درد روزگار باشد. در این دریای پر محتوا ماهی های بزرگی می توان صید کرد و در عین حال از استرس و فکر و اندیشه های مشکل زا نیز خلاص شد. این شیوه در قدیم هم رایج بود. افرادی که عاشق می شدند و معشوق در دسترس نبود، به یاد معشوق منظور در خود و در ادبیات فرو می رفتند و در وصف عشق به معشوق خود شعر می گفتند و خود را تخلیه روانی می کردند و در غیاب عشق با او عشق بازی می کردند و در همین بازی عشق با معشوق خیالی هم بود که متوجه می شدند که معشوق واقعی جایی دیگر است؛ و این اول رستگاری بود و رسیدن به این مرحله را در عرفان به بیداری تعبیر می کنند و یا به قول انگلیسی ها (enlightenment) و این همان قدم اول در عرفان است که از عشقی زمینی به عشقی بالاتر انسان ارتقا می یابد رفتن به اوج را برای انسان مهیا می کند که باید از این دنیای مادی کمی جدا شد و جدا شدن از این مادیت دوای دردهای دیوانه کننده یی از جمله استرس و... است که جنبه روانی و غیر مادی دارد. پس در دوره مهجوریت ادبیات؛ امروز که انسان مورد هجوم از همه جهت، دچار مشکلاتی شده، بهتر است که ادبیات را دریابد و در اقیانوس معرفت آن خود را غرق کند تا مسایل دنیای مادی کمتر زجرش دهد. در این جا شاید فردی از در درآید و گوید که قرآن می فرماید "این ذکر خداست که دل را آرام می کند" ولی باید گفت که اگرچه ذکر خدا چنین کارکردی البته دارد ولی راز و نیاز با معشوق خود ذکر است و ادبیات فارسی مملو از معرفت خداوندی است و این خود نوعی راز و نیاز، و این اقیانوس عظیم مملو از ذکر است. پس ادبیات را دریابیم که درمانی است بر دردها.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 8:31 شماره پست: 400

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"در بهار آزادی       جای شهدا خالی"

عنوان شعاری بود که بلافاصله بعد از پیروزی این انقلاب بزرگ و خونین به زبان انقلابیون باقی مانده از مبارزه جاری شد که نشانه اوج تاسف آنان بود که بعد از سال ها تلاش خونبار همراه شکنجه، خوف، خشونت و وحشت خود را موفق می دیدند؛ ولی تاسفِ فقدانِ همیاران و انقلابیون با ارزشی را می خوردند که از شروع تلاش های انقلابی تا زمان پیروزی با آنان همراه و همسنگرِ مبارزه بودند و متاسفانه عمرشان به دیدن لحظه مقصود کفاف نداد. این درحالی بودکه این انقلاب ثمره تلاش و زجرهایی بود که آن انقلابیون و از جمله این شهدا متحمل شده بودند و لذا این شعار بسیار بجا و به موقع بود. چند سالی که گذشت جنگ تحمیلی هم اتفاق افتاد و شهدای از ین جمع افزایش زیادی یافت و بسیاری از انقلابیون هم در این سال ها به جمع شهدا پیوستند و یا به رحمت خدا رفتند تا این که امام شهدا (ره) هم به آنان پیوست و این بار جای او هم خالی شد.

 ولی این روزها وقتی توجه می کنیم نه تنها جای شهدا؛ جای امام (ره) شهدا و بلکه جای خانواده های آنان هم در جمع های ما و یا پشت تریبون های ما خالی است؛  گرچه خالی بودن جای شهدا و خمینی کبیر (ره) در دنیای مادی ما طبیعی است، ولی خالی بودن جای بازماندگان از این بزرگواران و خانواده های آنان که حق بزرگ و غیر قابل ارزش گذاری بر ما دارند، طبیعی نمی تواند باشد. این روز ها و دیگر روزها و خصوصا در سالروز پیروزی این انقلاب جای آنان نیز در مراسمات و یادواره روزهای پیروزی، و در پشت تریبون های این کشور از جمله در پشت تریبون صدا و سیما بسیار بسیار خالی است و بعضی انگار کاملا از یاد رفته اند و وجود خارجی هم ندارند در حالی که بزرگان این خانواده ها از جان برای این انقلاب و کشور دریغ نکردند؛ و در واقع صاحبان اصلی این انقلاب، آنانندُ ولی ما از آوردن آنان به جمع های خود و تکریم آنان و شنیدن سخن شان دریغ می کنیم.

حضور افراد زایش شده ی جدید در بین انقلابیون، اگرچه ممکن است مناسب و باعث مسرت شود؛ ولی اگر این افراد نو زایش شده با عقبه این انقلاب ارتباط (فکری و سیره) نداشته باشند و قطع ارتباط شوند، مشکل زا خواهند شد و شاید راه به بیراهه ختم شود. اگر انقلابیون دیروز و خانواده های باز مانده از آنها نباشند و نگویند که شهدا چه می خواستند و چگونه می اندیشیدند و برای چه به مبارزه پرداختند، شاید راه انقلاب هم گم شود، و کم کم سر از نا کجا آباد در آورد؛ که به درستی گفته اند که "گذشته چراغ راه آینده است" و گذشته افتخار آفرین این انقلاب، انقلابیون و همرکابان آنان یعنی خانواده های آنانند.

از ترتیب دهندگان جمع ها و مراسمات جشن پیروزی و... خصوصا از تریبون دهندگان صدا و سیما باید پرسید که انقلابیون دیروز در کجای برنامه های شما قرار دارند؟ آیا آمدن امام و همراهانش از پاریس را فقط باید از راننده "بلیزر" او، آن هم به تکرار شنید؟! که از فرودگاه تا بهشت زهرا روایت کننده راه و مسیر رانندگی خود باشد؟! مسیری که امام (ره) تا پیروزی طی کرد تنها از فرودگاه تا بهشت زهرا نبود و این برادر بزرگوار تنها شاهد این صحنه نیست، امام در مسیر مبارزه، مسیرهای زیادی را به همراهی یاران زیادی طی کرد و اگر همین سفر خطیر را هم در نظر گیریم، این مسیر از پاریس تا تهران و از آنجا تا بهشت زهرا و... نیز هست که بسیاری در این میسر ایشان را همراهی کردند که جایشان این روز ها خالی است؛ و باید به سراغ آنان و یا در صورت فقدان شان به سراغ خانواده های آنان نیز رفت. این سفر برای امام  (ره) و همراهانش سفر خطر بود و آنان به واقع جان در کف گرفتند و سوار تابوتی شدند که حاملین آنان هر تصمیمی که می خواستند می توانستند برایش بگیرند؛ و لذا همراهان امام در این سفر یاد لیله المبیت را با کارشان زنده کردند. 

قبل از این که امام (ره) در 12 بهمن 1357 وارد کشور شود و شروع دهه فجر پیروزی را رقم بزند، ده ها بزرگ از بزرگان این کشور در رکاب او و دیگر رهبران مبارزه جان در طبق اخلاص گذاشتند که از این تعداد بعضی هنوز هم حاضرند و برخی نیز خداوند آنان را از ما جدا کرد و نزد خود برد، تا جایشان در جمع ما خالی باشد، ولی هنوز که هنوز است خانواده های این شهدا و درگذشتگان که همراهان آنان در این مبارزه سخت و نفس گیر بودند، باقیند و سینه های شان مملو از خاطرات شهدای شان و در رکاب شدگان تاریخ این انقلاب است که برای مردم خاطرات آنان حتما شنیدنی است. آنان بهترین کسانی هستند که می توانند از دغدغه شهدای شان و انقلابیون بزرگ بگویند و راه و رسم و اهداف شان را تبیین نمایند.

جمجمه آیت الله سعیدی را شکنجه گران زنده زنده سوراخ کردند ولی از خانواده او در جمع های ما اثری نیست. خانواده آیت طالقانی در بین زندان رفته های و مورد تعدی قرار گرفته ها در زمان شاه بیشترین خسارات و زجرها را به همراه پدر دیدند ولی از آنان اثری در جمع های ما نیست. از خانواده شهید محمد علی رجایی فردی در بین جمع های ما دیده نمی شود، شهید محمد حسین بهشتی و... هم همینطور. از خانواده دکتر علی شریعتی (معلم شهید انقلاب) فردی در پشت تریبون های این کشور دیده نمی شود و اگر از فرزندان شهید مطهری آقای علی مطهری و یا برادر شهید باهنر در سیاست وارد نشده بودند، نشانی از آنان هم نبود، البته نمی دانم از خانواده آنان همچون همسران شان هنوز در قید حیات هستند یا خیر؛ از آنها هم اثری نیست از همه مهمتر در مراسمات این روزها و در صدا و سیما جایی برای خانواده امام خمینی (ره) هم نیست و آنان هم دیده نمی شوند؟!.

این در حالی است که از همه نزدیک تر به این شهدا و امام شهدا (ره) خانواده های آنان هستند. این انقطاع از آنان، بسیار خطرناک است که اگر انقلابیون و خانواده های آنان از جمع ها حذف شوند و سخن شان شنیده نشود و پیام شان منتشر نگردد؛ از بین راه پیوستگان و این اواخر پیوسته ها، ممکن است راه را به سمت دیگری که اولویت بنیانگذاران نبود هدایت کنند.

 افسوس که در این بهار آزادی باید گفت هم جای شهدا، هم  جای امام شهدا؛ و هم جای بسیاری از انقلابیون و حتی خانواده های آنان هم خالی است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 20:43 شماره پست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آقای مصباح! شما که به مقام جانشینی آیت الله شهید مرتضی مطهری و به عنوان ایدئولوگ این انقلاب منصوب شده اید، بهتر است وقتی که در قالب یک ذینفع سیاسی و جناحی می خواهید به انتقام کشی های جناحی خود اقدام کنید و یا پیگیر مسایل و مانورهای انتخاباتی جناح خود شوید و... خواهشمند است از نقاب اسلام و انقلاب بیرون آمده و در کسوت یک عنصر سیاسی رقیب قرار گرفته و سپس سخن کنید و رقیب سیاسی خود را بنوازید تا حرمت مقامی که بدان منصوب شده اید و یا ردایی که به تن کرده اید را بدارید؛ این شاید منصفانه تر باشد و به صواب نزدیکتر است.

 زیرا به نظر می رسد در شیوه و سیره سخن گفتن آیت الله شهید مطهری با رقبای سیاسی و یا طرف های فکری مقابل خود، این گونه سخن گفتن و حمله به رقیب وجود نداشت، بلکه ایشان حرمت سخن و رقیب را بر سخن مقدم می دانست و لذا حتی با رقبای فکری خود در خارج از کسوت ایمانی یا عقیدتی و با کمونیست ها و... هم این چنین سخن نمی گفت. البته شما هم مثل آیت الله مطهری هستید ولی به رقبای سیاسی داخلی خود که می رسید، "اشدا" می شوید! و حتی توجهی هم ندارید که رقیب سیاسی شما اکنون نماینده مردم ایران و شخص اول انتخابی و رسمی کشور است که در حماسه دشمن کش 24 خرداد برای سکان داری کشوری که مریدان شما و یاران تان در هشت سال گذشته به ویرانه اش تبدیل کرده اند، انتخاب شده، است.

از شما سوالی دارم چه سابقه ایی در مبارزات این انقلاب و یا حتی بعد از پیروزی آن و یا حتی در دفاع مقدس و جنگ تحمیلی دارید؟ آنچه سن ما اقتضا می کند حداقل نزدیک به سه سالی که در جبهه حضور داشتم شما را آن طرف ها ندیدیم، که این چنین نگران خون شهدای آن هستید؟ یک بار خود به سابقه ی خود در شکل گیری تا پیروزی این انقلاب به مردم گزارش دهید تا ببینیم شما در لحظاتی که این انقلابی که امیدی به پیروزی آن نبود، چه اقداماتی برای آن داشتید و یا حتی بعد از پیروزی آن که دفاع مقدس به وجود آمد شما چه خدماتی به جنگ داشتید و چه اقداماتی در این رابطه داشتید که این چنین نگران شهدای آن شده اید و نگرانید که یاران این انقلاب خون شهیدان را به باد ندهند؟!.

شما که از دروغ این همه بدتان می آید و رسما رییس جمهور را به دروغ متهم می کنید؛ کجا بودید زمانی که در هشت سال گذشته مریدان تان دروغ را در این کشور به اوج رسانیدند و همچون انبیا (ص) پست سر خود هاله نور دیدند و با امام زمان (عج) نشست و برخاست داشتند! و به دروغ به انقلاب و انقلابی بودن، خود را متمسک نشان دادند و از یاران این انقلاب در عدد زیاد قلع و قمع کردند و به حاشیه راندند، و به زعم خود رسوا کردند و از صحنه خارج شان کردند و... بهتر است ژست مخالفت با دروغ را نگیرید که دولت مریدان شما به دروغ گویان بزرگ مشهور است و با اعمال غیر انسانی و غیر شرعی خود عمر این انقلاب و نظام برخاسته از مجاهدت یاران خمینی کبیر (ره) را حداقل سی سال کاهش داد، اگر نگوییم که آن را به پرتگاه برد.

 شما، طبق حدیثی علما و بزرگان را وارث انبیا (ص) اعلام کردید، ولی این را نیز بدانید که شیوه عمل شما که خود را وارث انبیا (ص) و ائمه (ع) می دانید، ممکن است انسان هایی که اطلاع کافی از سیره و روش انبیا (ص) و ائمه (ع) ندارند، یا آنان را به خوبی نمی شناسند را حتی از این بزرگواران نیز زده کرده و دور نماید و بگویند اگر انبیا و ائمه نیز با رقبای سیاسی خود این چنین می کردند و به همین شیوه یی بودند که ورارثان آنان؟! هستند پس ما به این گونه انبیا و ائمه هم کافریم.

البته همه می دانند که سیره محمدی (ص) و علوی (ع) مبرای از چنین اعمال سخیف و دنیاپرستانه ای بوده است، آنان بزرگوارانه و کریمانه حتی بزرگترین دشمن خود یعنی ابوسفیان را نیز در اوج قدرت و پیروزی و بعد از فتح شکوهمند و معجزه وار مکه مکرمه گرامی داشتند و  خانه ی او را برای هرکه در آن در آید امن اعلام کردند.  آنان به دنبال حذف دشمن هم نبودند چه برسد به رقیب سیاسی خود، و در مشورت دادن به رقبای سرسخت خود امین و راهنمایی به عدل و احسان بودند و لذا وقتی با شمشیر آنان نیز مواجه می شدند بر خشم انسانی خود مستولی شده، بعد حکم خدا را (و نه حکم خود را) جاری می کردند و بر جنازه کشته های از رقیب نیز می گریستند و بر کرده خود که بر آن مجبور شده بودند، نیز البته راضی نبودند که مثلا افرادی مثل طلحه و زبیر که از یاران اسلام بوده اند؛ کشته شده اشان ببینند و تا شمشیر نکشیده بودند از حقوق حکومتی و اجتماعی اشان محروم شان نکردند و... لذا ما کجا و آنها (که دورود خداوند بر آنان باد) کجا؟!! تفاوت از زمین است تا آسمان.

امروز و دیروز چنان کینه یی از لحن و سخن شما در قبال رقبای سیاسی خود می تراود و چنان بر صورت شان پنچه می کشید که گمان می کنم اگر قدرت داشتید خون آنان را هم مباح می کردید، و مفسد فی الارض شان رای داده و حکم به نابودی اشان می دادید ولی باید افسوس خورید که ریشه یی که تاکنون در این کشور دوانده اید، شاگردان و مریدان شما به این حد از قدرت نرسیده اند؛ و وا ویلای یاران خمینی کبیر (ص) و دیگر دگر اندیشان از این ملت در این کشور آن روزی خواهد بود که مریدان شما به آن حد از قدرت اتکا یافته به اسلام برسند.

شما در قسمتی از سخنان خود گفته اید "دنبال راحتی خیالی نروید؛"  بله شما درست می گویید نباید با خیالی راحت سیر کرد، خصوصا موقعی که گوهری همچون این انقلاب که حاصل سال ها مجاهدت و قیام مردم و جوانان و بزرگان این کشور را حاملیم؛ البته اکنون مدت زیادی است که دیگر خیالی راحت نداریم؛ خصوصا از آن موقعی که شما سیاست ورزان را دیده ایم که وارث این انقلاب خون و حاصل خون دل امام (ره)، شدید؛ تن هایمان هر روز می لرزد و در این نگرانی و دلهره که ناشی از تماشای جدال شما برای قدرت است، همواره خوفناکیم؛ خود شما بگویید ما چگونه می توانیم خیالی راحت داشته باشیم در حالی که شما به جدال خونین با هم پرداخته و از همدیگر تا نفر آخر و حتی پیاده ها قلع و قمع می کنید؛ حتی احمدی نژاد تان را هم موقعی که بر مدارتان ظاهرا نیست، حذف می کنید، از او که بگذریم همسنگران دیروز ما در جنگ و انقلابیون قبل از 57 در کنج خانه های خود محصورند و یا به افتضاح کشیده شده و از صحنه خارج شده اند. چه خیال راحتی برای دلسوزان این انقلاب گذاشته اید، آقای مصباح؟! در کشوری که ستون های انقلابش زیر تیغ کینه ی امثال شما و یاران تان حتی از خطابت جمعه و جماعت نیز محرومند، کدام دلسوز این نظام است که خیالی راحت داشته باشد؟! پس شما نگران نباشد شرایط را به سمتی برده اید که یاران انقلاب هیچ کدام بعداز 35 سال که از پیروزی انقلاب می گذرد خیال راحتی نداشته و ندارند و نگرانی برای آنان، استرس دائمی به ارمغان آورده و این نگرانی آنقدر شدید است که به سرطان تبدیل شده و اگر نگاهی به آمار سرطان در کشور کنید، از راه افتادن سونامی آن سخن است و نیازی به هشدار شما نیست که خیال راحت نداشته باشیم؛ نداریم آقا!

یا گفته اید " این رفاهی که به شما وعده می دهند دروغ است و به آن نخواهید رسید؛" بله چنانچه بعضی خطوط فکری در قدرت باشند!، اصلا این رفاه دست یافتنی و مطلوب هم نیست!، و مردم نباید هم به آن برسند تا ناکار آمدی انقلاب و انقلابیون به اثبات برسد و انقلاب رو به نابودی برود!، تا انجمن حجتیه ها به آرزوی خود برسند که به زعم آنان حکومتی که قبل از ظهور حضرت حجت (عج) پا گرفته باشد، باطل و باید نابود شود، یا برخی از دوستان "وارث انبیا" اصلا اعتقادی به رفاه دنیوی مردم ندارند و آن را نه لازم می دانند و نه مفید، زیرا رفاه مردم را نافی قدرت خود می بینند و ملت صاحب رفاه را خارج از دایره اطاعت خود دیده و رفاه را مذموم می دانند. و البته من هم کمی با شما موافقم و اگرچه امید به کمک حق تعالی داشته و دارم و معجزه عنایت خداوندی را محال نمی دانم، ولی گذشته از امداد های غیبی، که یاران خمینی (ره) همواره از آن بهره مند شده اند، من هم مثل شما مشکوک به این هستم که کلید تدبیر آقای روحانی بتواند رفاه لازم را برای این مردم به ارمغان آورد، زیرا خرابی و غارتی که از بیت المال این کشور در هشت سال حاکمیت مریدان شما شد و چوب نابودی که در این هشت سال به بیت المال مسلمین از نیروی انسانی گرفته تا دلارهای نفتی و... زده شد، که حداقل سه یا چهار دولت هشت ساله یی باید بیایند و بروند و تلاش کنند، تا فقط خسارات را که در این یک دوره هشت ساله زده شد را جبران کنند، و آن وقت است که امثال متدینینی همچون دکتر روحانی می توانند سوار قطار دوباره به ریل برگردانده شده کشور شوند و آن را به سوی رفاه ببرند؛ پس این یک پیش بینی خارق العادی از سوی شما نمی تواند باشد که "به آن نخواهید رسید؛" از هم اکنون نا امیدی بر بسیاری از یاران خمینی (ره) مستولی می باشد و دکتر روحانی هم تلاش دارد تا این را تغییر دهد و این تنها خداوند است که می تواند او را کمک کند تا هم بر مخالفین داخلی همچون شما مسلط شود، هم بر دشمن خارجی و هم بر خساراتی که مریدان شما زده اند؛ و این همه کار شاقی است که منتخب مردم تا اینجا موفق به نظر می رسد.  

امثال دوستانی که رای مردم را زینت مناصب قدرتی که یافته اند، می دانند بهتر است از عزت مردم سخن نگویند. که عزت را امام (ره) به این ملت داد و آن موقعی بود که خود او اولا خود را خدمتگذار این ملت دانست و ثانیا میزان را رای ملت اعلام کرد، نه میزان های دیگری که بعد از رحلت ایشان شما و مریدان شما بر طبل آن می کوبند. شما که اهل قیمت و قیمت گذاری هستید و سوال می کنید "به چه قیمتی؟" شما بگویید که هشت سال مریدان شما بر تارک قدرت این کشور سلطه داشتید و الحمد لله خود را نشان دادید. به چه قیمتی بر این کشور سالاری کردید؟، به قیمت تضعیف کشور؟ به قیمت از میدان بدر شدن ستون های انقلاب و پیاده نظام این انقلاب؟ به قیمت به پرتگاه بردن کشور و انقلاب؟ و...

شما فرموده اید " تا این که چند روزی چند دلاری که از پول‌های خودتان است را به شما بازگردانند؛ زهی خیال باطل!" شما خود بگویید برای گرفتن دلارها و بیت المالی که مریدان شما در دولت گذشته به غنیمت نزد دیگران جا گذاشته اند چه باید کرد باید، نشست و تماشا کرد که اموال  و ثروت این کشور نزد آنان بماند و مردم در رنج باشند؟! حال که کشوری را با خزانه پر دلار گرفتید و بدهکار تحویل داده اید؛ بر این ویرانه چه باید کرد؟ باید همچون ویران گران قبلی بر ویران گری ادامه داد تا کشور و انقلاب به نابودی کشیده شود و برخی دل هاشان خنک شود؟! خیر آقا! بر ویرانه ها یا باید گذشت و رهایش کرد و نا امیدانه بر ویرانی اش تسلیم شد و یا امیدوار به ساخت آن اقدام نمود و گمانم دولت تدبیر و امید به قسم دوم نظر دارد و همین شاید شما را بر آشفته است که در قالب یک رقیب سیاسی ظاهر شده و تخت گاز رفتید.

از طرفی نیز حق با شماست زیرا در هشت سال گذشته مریدان شما دولتی با چند صد میلیارد دلار درآمد را مدیریت کردند و رقم های بدست آمده در این توافق "چند دلاری"چیزی نیست و برای شما قابل توجه نیست، ولی این رقم ها برای یک دزد زده جیب خالی خیلی است آقا! اگر چه ممکن است شما که رقم های آنچنانی را دیده اید آن را ناچیز بشمارید. ولی برای این ملت که در چم و خم زندگی روزانه خود مانده اند خیلی است و این شروع شکستن یخ های قطوری است که مریدان شما بین ایران و جهان با سیاست های نسنجیده خود ایجاد کردند و برای این مردم، امید آفرین خواهد بود، اگر شما و امثال شما و مریدان تان بگذارند و امید این مردم را به یاس تبدیل نکنید.

این که گفته اید "زهی خیال باطل!" باید گفت که اگرچه خرابی بالاست، ولی امیدواریم، زیرا حماسه دوم خرداد ۱۳۷۶ موشک های نشانه رفته به سمت تهران را قبلا به جهتی دیگر منحرف کرد؛ حال چرا امروز حماسه 24 خرداد ۱۳۸۲ نتواند دل دشمنان را نرمتر کند و این تلاش را خیالی باطل نمی بینیم که خداوند اجر تلاش را به صورت طبیعی موفقیت قرار داده است و توکلت علی الله.

این که شما فرموده اید  "ارزش‌های خدا یادتان نرود؛ ملت ما و امام(ره) برای چه انقلاب کردند؟ برای چه این همه کشته دادند؟ برای این که نان‌شان ارزان شود؟ آن مادری که با دست خود چند فرزندش را کفن پوشاند و به جبهه فرستاد و پس از شهادت شان اشک هم نریخت، برای شکم این کارها را کرد؟!" لابد شما بهتر می دانید که وقتی حاکمیت را به عهده می گیرید تنها وظیفه شما مشایعت مردم به سوی بهشت نیست، از وظایف اصلیِ حاکم (طبق قانون اساسی)، ساختن دنیای مردم هم هست و این وظیفه یی در صدر اولویت حاکمیت قرار می گیرد و اگر خود را مطیع رهبری می دانید از زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی رهبری همه اش به این امر تاکیدی زیاد داشت و البته این بزرگترین وظیفه حاکم (اسلامی و غیر اسلامی) است که به تامین دنیای مردم بپردازد؛ تا از این طریق بستری برای تامین نیازهای بالاتر آنان فراهم شود و جهادی که در عرصه خدمت به مردم در این راه می شود از جهادهای دیگر کم که ندارد، به نظرم ارزش بیشتری هم دارد و خدمت به مردم بالاترین جهاد است و فرزندان خمینی کبیر (ره) به درستی نگرانی خدمت به مردم دارند که رهبر گرانقدرشان خمینی کبیر (ره) بالاترین نشانی که به خود داد نشان خدمتگذاری بود. آن هم خدمت به ملتی که به گفته معظم له (ره) از امت رسول الله (ص) هم بهترند که در میان آنان مادرانی هستند که با دست خود چند فرزندشان را کفن می پوشاندند و به جبهه می فرستند و در شهادت شان هم اشک نمی ریختند؛

ولی آقای مصباح! این مادران نیز به پیروی از مرام خمینی کبیر (ره) این اعمال را انجام می دانند و آن موقع ها امثال دوستانی مثل شما اصلا نه مطرح بودید و نه حضور روشنی داشتید که به واسطه مرام و منش شما دست به این اعمال بزنند. مردم آن روزها امثال مطهری ها و بهشتی ها و رجایی ها و چمران ها و طالقانی ها و منتظری ها و... را سرلوحه خود قرار داده بودند و به آن اقدامات دست می زدند، فرمانده جنگی آنان در راس، امام (ره) و یارانش بودند که مدال خدمت به سینه زده بود و عقلایی و... و سپس تکلیف مدارانه سکان دار بودند که این چنین مردم نیز سرسپرده آنان شده بودند.

این که فرموده اید "چرا داریم ارزش‌ها را فراموش می کنیم؟ بدتر از همه کارهایی که می شود این است که اینها را به پای امام(ره) و مقام معظم رهبری می گذارند و می گویند این پیروی از امام(ره) و رهبری است." شما به درستی این سوال را از خودتان پرسیده اید که چرا ارزش ها را فراموش کرده اید؛ چون بالاتر از خدمت به خلق در مرام رهروان خمینی کبیر (ره) خدمتی نیست. چرا در پی بهبود معیشیت مردمی که شما برشمردید، بودن، در نظر شما ضد ارزش شده است در حالی که این وظیفه طبیعی و اولیه سکان دار یک دولت (اسلامی و غیر اسلامی) است، آقای دکتر روحانی و تیم متفکرینش اگر بتوانند نا امیدی های ایجاد شده را به امید تبدیل کنند کاری انقلابی بزرگ کرده اند و این افتخاری برای خط امام (ره) و البته رهبری خواهد بود. کسانی که امام (ره) و رهبری را مشی خود مطرح کردند و کشور را ویرانه کردند و غارت های میلیارد دلاری از این کشور کردند چه افتخاری برای امام (ره) رهبری دارند آنان جایگاه هایی از جمله "عمار یاسر"، "مالک اشتر" و یا رجایی بودن را با اعمال خود به افتضاح کشیدند، آنان چه افتخاری برای این انقلاب کسب کردند؟

این که فرموده اید "امروز به روحانیت می گویند تو که تخصص نداری در مسائل اقتصادی و سیاسی چرا حرف می زنی؟ برو دنبال درس حوزه." به نظر شما چه اشکالی دارد، که فردی به شما که به امری تخصص ندارید، بگوید صحنه را برای متخصصین امر خالی کنید. مگر شما برای خود حق حضور در هر حوزه یی را قایلید؟! وقتی مامورین آتش نشانی به محل حادثه می آیند و همه مردم را از صحنه حادثه خارج می کنند و حتی هیچ سوالی از این که شما دکتری، پروفسوری، روحانی، کارگری، مالکی، مستاجری، ایرانی، خارجی و... نمی کنند، آیا کار خطایی می کنند؟!. خیر آقا! آتش نشانان بنا به تخصص خود می دانند که باید صحنه حادثه از همه خالی شود، حتی اگر مالک مکان آتش گرفته هم باشید باید صحنه را خالی کنی حتی اگر دغدغه مال خود را داشته باشی و حضورت را در آنجا واجب بدانی؛ ولی عقل و قانون این را می گوید که همه صحنه را به متخصص آن واگذار کنند تا به کار خود برسند.

آقای مصباح! مثلا چه اشکالی دارد اگر چنانچه شما خود را در منش و در تفکر با شهید مطهری نامتجانس می بینی، خود این صحنه را برای کسانی که به او شبیه ترند خالی کنید و اعلام کنید بنده مثل مطهری فکر نمی کنم، و من برای مخالف چنین جایگاهی که مطهری قایل بود قایل نیستم، و من جای او نیستم. چه اشکالی دارد آقای مصباح؟ این امر چرا شما را باید ناراحت کند؟! مگر فقط روحانیت است که صاحب این انقلاب و کشور است؟! که حتی اگر هم باشد، بهتر است کار ملک خود را در هر شرایطی به متخصصین امر بسپارد؛ تا کار ملک داری پیش برود.

آقای مصباح! افتضاح مدیریتی که مریدان شما در هشت سال گذشته در ضایع کردن امکانات این کشور مرتکب شدند،  در صورتی که ادامه می یافت خطر این می رفت که این گفته آقای شاه و امثالهم که"این آخوندها ... نمی فهمند سیاست یعنی چه و ما (در) چه دنیایی (قرار) داریم." تعبیر شود به حقیقت بپیوندد و ناکارآمدی سیستم حکومتی و مدیریتی که بر حکومت ولی فقیه استوار است، محقق شود. سیستمی که در قلع و قمع بزرگان انقلاب و کشور در عرصه علم و سیاست و فرهنگ مقتدرانه و مبسوط والید عمل کرد و سرمایه های ذی قیمتی بر باد رفت. آقای مصباح! خداوند به هیچ بنده یی از بندگانش تضمین نداده است که خوب عمل نکند، کمک کند و از گردنه ها عبورش دهد، پس اگر درست عمل نکنیم، شاید حرف شاه هم نزد نظارت کنندگان اثبات شود.

شما فرموده اید "جهاد اقتصادی، نوعی جنگ نرم به حساب می آید که خطرش بیش از جنگ سخت است؛"  ولی این دولت به جنگ همان جنگ اقتصادی دشمن رفته است که مریدان شما در روشن شدن آتش آن کم هم موثر نبودند و با سخنان نابجای خود هم این آتش را گاها افروختند و هم بر آتشِ افروخته دشمنان، با موضع گیری های نابجای خود دمیدند.

شما از "زمان پیامبر(ص)" و "تحریم اقتصادی" مشرکین و "از آن اهانت‌هایی که به پیامبر(ص) روا" داشته شد سخن گفتید و از شرایط  "شعب ابی طالب" و شرایط بسیار سخت مسلمانان گفته اید؛ ولی این نکته را از قلم انداخته اید که پیامبر اکرم (ص) در عین جنگ اقتصادی با مشرکین به جنگ داخلی در بین انقلابیون و مبارزین خود مشغول نبود و مسلمانان یک تنه و با وحدت و با تمام نیرو به مقابله با جنگ اقتصادی کفار رفتند و خداوند هم نصرتی را بر آنان نازل کرد، که هیچ مومنی فکرش را هم نمی کرد؛ ولی در این کشور اکنون چند سالی است که جبهه داخلی سرگرم فتنه یی شده که تمامی ندارد و به صورت ادامه دار بر طبل جنگ داخلی بین مسلمانان و انقلابیون در کشور کوبیده می شود، آیا در چنین شرایطی می توان از مقابله همه جانبه با دشمن سخن گفت؛ بهتر است، شما اهل سیاست، جنگ های داخلی خود را تمام کنید و سپس از جنگ با دشمن سخن بگویید و سیره نبی مکرم اسلام را زنده کنید.

اگر به سازش هسته ای اخیر همچون صلح حدیبیه هم نگاه کنیم، آن خود نوعی جنگ دیگر بود که به فتح مکه انجامید، پس اجازه دهید کار پیش رفته و از نا امید سازی جبهه داخل خود داری کنید که "زهی خیال باطل" نیست و خداوند بعد از صلح حدیبیه فتح مکه را ارزانی داشت.

آقای مصباح شما فرموده اید "بلاها کمک می کند مردم گریه و زاری کنند و به طرف خدا بروند؛" البته شما از ما شاید بهتر بدانید ولی واضح ها را تکرار می کنم؛ آیا بهتر نیست با کارآمدی، پیشرفت و تامین سعادت دنیوی، مردم را به اسلام و خدا فراخواند؛ تا این که درد و رنج آنان را به خدا نزدیک کند و نظرشان را به سوی خدا جلب کند؟!. این انسان نشان داده که اگر معرفت داشته باشد در هر شرایطی از خداوند غافل نخواهد شد، مگر سلیمان نبی (ع) در اوج قدرت و برخورداری از خداوند دور شد؟ باید انسان به خداوند آگاهی یافته و با معرفت او را بپرستد که این پرستیدن مفید و ارزشمند است و گرنه شادی هر نامسلمانی هم ناخوداگاه در هنگامه رنج و خطر رو به آسمان کند که این رو کردن تکوینی است و در ذات اوست و اگرچه ارزشمند است ولی هرگز به درجه مراجعه ناشی از معرفت نمی رسد.

شما از قساوت قلب رقیبان سیاسی اتان گفته اید ولی آن روز که مریدان شما به قلع و قمع نیروهای انقلاب با نام های مختلف مشغول بودند؛ شمایِ رقیق القلب کجا بودید؟!. شما که قسی القلب نیستید چرا نشستید و نگاه کردید مرید شما ادارات، دانشگاه ها و ... را از هر رقیب دگر اندیشی پاک سازی کرد. حتی به امامان جمعه هم رحم نشد و آنان را برکنار و کسان دیگری که نه در جنگ و نه در انقلاب دیده نشده بودند، جایگزین آنان کردند. شما که قساوت قلب ندارید، کجا بودید وقتی که اهل علم این کشور به خاطر اعتقادات خود باید در کشور خود جایی نداشته و به کشورهای دیگر پناه گیرند و در آنجا از اسلام و علم خود بگویند و تدریس کنند. شما که مطهری دوران هستید و قسی القلب نیستید، چگونه می توانید تحمل کنید که شرایطی برای اهل علم و اندیشه شیعه در محیط علم کشور شیعه نباشد و یک آخوند یا اندیشمند شیعه ایرانی نتواند در دانشگاه یا حوزه این کشور شیعه بماند و تدریس کند؟! و چراهای دیگر. شاید شما رقیق القلبی را فقط در قبال هم فکران خود می پسندید؟!.

آقای مصباح شما گفته اید " آنهایی که قسی‌القلب هستند می گویند شما را چه کار به این کارها؟ شما را چه به اقتصاد و سیاست؟ بی سوادها." این را از قساوت قلب ندانید که فردی به شما بگوید که شما که متخصص اقتصاد نیستید، در زمینه یی که تخصص ندارید سخن نگویید این اصلا به قساوت قلب ربطی ندارد و به بی عدالتی مربوط است که مریدان شما در بی عدالتی به کسانی که مثل آنها فکر نمی کردند در هشت سال گذشته سنگ تمام گذاشتند و بسیاری را ظالمانه از حقوق خود محروم کردند از یاران خمینی کبیر (ره) به تعداد زیاد از بزرگ و کوچک درو کردند و آن روز رقیق القلبی همچون شما دم برنیاوردید و خط "اشدا" بودن دادید و این شد که اکنون است.

 در آخر باید به تمام سیاست ورزان همچون شما توصیه کنم که هنگامی می خواهید رقبای سیاسی خود را بنوازید، ابتدا پوستین اسلام و انقلاب و رهبری را از تن بیرون کنید و سپس به انتقام کشی های سیاسی خود اقدام کنید تا اگر در این تلاش خسارتی هم وارد کردید، متوجه اسلام و انقلاب نشود. این که خود را وارث انقلاب بدانید و به آن این گونه خسارت بزنیم نشانه بدی است.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 16:58 شماره پست: 396

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

به گورستان ها که سر می زنی حفره، حفره با بدن های در سینه خاک خفته یی مواجهه می شوی، و در همان حالی که تلاش می کنی با یک یک آنان ارتباط برقرار کنی، می بینی که هر کدام  شان دل هایی مملو از رازهای نگفته اند، و اکنون خاک شنوای راز آنان شده است. آنان به انتظار لحظه یی نشسته اند تا زمان فاش شدن رازهای شان فرا رسد، تا عده یی رسوا و ویران، و عده یی سرزنده و شاد از این صحنه بیرون آیند.

گذر از کنار این پرونده های بایگانی شده تا زمان مقتضی، در انسان تاثیر می گذارد و به فکر فرو می رود که این چه سری است که دنیایی از رازها باید به انتظار زمانی بنشینند و چشم به نقطه یی داشته باشند که زمان کشف رازها فرا رسد، طبیعتا این انتظاری کشنده برای کسانی خواهد بود که دل هاشان از بدهکاری هایی که به دیگران دارند خون است، که دوره رسوایی شان از راه خواهد رسید؛

اینجاست که شاعر می فرماید :

چو فردا دادخواهان داد خواهند ...

ولی برای کسانی که حساب شان پاک است و از قبل آمادگی این لحظه را در خود ایجاد کرده و یا در همه حال با آن لحظه زندگی کرده اند، خیالی نیست، راحت و با دلی آرام و امید وار به فضل خداوند به انتظار خوشبختی ابدی خواهند نشست تا لحظه وصل را دوباره تجربه کنند.

که این آینده یی آمدنی است، زیرا ما از اوییم و  به سوی او باز خواهیم گشت

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 14:43 شماره پست: 393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چگونه و چرا به این جا رسیدیم؟ در سیر تحولات سیاسی اجتماعی ایران در یکصد سال اخیر این کشور و این مردم رنگ های زیادی را دیدند. آدم های زیادی را سنجیدند؛ گروه های مختلفی خود را نشان داده و منطق و منش و هدف شان را ارایه کردند. شاید یکی از شاخص های بارز افرادی که موفق بوده و اقبال مردم را به خود جلب کردند افرادی بودند که شعار آزادی مردم را پله حرکت خود قرار دادند که فقدان این، درد ایرانی و البته درد بشریت است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جمعه که می شود، برخی از ظهور موعودی (عج) می گویند که با آمدنش جهان را به سمت پاکی و زلالی ها رهنمون خواهد کرد. و امروز که آسمان تهران مثل آینه یی تمیز است و بادهایِ روبنده و پاک کننده، تمام آلودگی ها را از آن روبیده و زدوده اند و اکنون این زیبایی و پاکی است که به تمام و کمال به رخ هر بیننده یی کشیده می شود؛ این یاد آور حادثه ظهوری است که با وزیدن بادی ناشی از آمدن موعودی که گویند از خاندان نبی مکرم اسلام (ص) است، و از قرن ها قبل زاده و زخیره شده، تا روزی جامعه انسانی را همچون آسمان و هوای امروز تهران از ناپاکی ها بزداید، به طوری که دیگر آلودگی ها چشم ها را نرنجاند و برعکس موجب پاکیِ چشم نواز و لذت بخشی گردد که دیدگان بندگان خدا بی صبرانه انتظارش را می کشند، آنان که خسته از ظلم و بندگیِ این و آنند؛ آنان که در چنبره ی اسارت مادیگرایان، معنویت گرایان و حتی مدعیان نمایندگیِ خدا افتاده اند. امروز در این وا نفسای بی کسی انسان، حتی به نام خدا، انسان به بند می کشند و حتی برخی از این مدعیان، معتقد به ظهور منجیند، ولی مکتبی به اسارت برنده، از بر آیند تفکر و عمل شان بیرون می تراود و برخی انسان های خسته و آزاد شده از بند مادیگرایان، وقتی به خود می آید که می بیند از زندان مادیگریان آزاد شده و به زندان مخوف تری واردشان کرده اند که آزادی از آن بسیار مشکل تر از زندان سابق است، که زندانی این زندان به وسیله نیازهایی عمیق تر مربوط به لایه های بنیادین تری از نیازهای زندگی انسان خداجو به اسارت رفته است که اگر در زندان مادیگرایی پشت میله های از مادیت زندان بود که شکستن آن آسان تر می نمایاند، ولی میله های زندان معنویت گرایان و نمایندگان خدا، همان میله های زندان مادیگرایان بعلاوه موم اندودی از معنویت و دین است که شکستن آن بسیار بسیار مشکل تر است زیرا میله های این زندان ناپیداتر و عمیق تر و در بر عمقی از خواست ها و نیازهای اساسی تر و زیرین تری استوار گشته است و لذا شکستنش بسیار مشکل تر می نماید. تازیانه این نوع زندان بانان نیز بسیار دردناک تر است و... امیدوارم تو (عج) دیگر آیینی به بند کشنده نیاوری، که قطعا نخواهی آورد، زیرا تو مجدد و مصلح دین احمدی (ص) و محمود (ص) رحمته للعالمین بود و رحمته للعالمینِ به اسارت برنده متصور نبوده و محال است و اسارت در ذات خود با دین محمدی (ص) و مکتب علوی (ع) در تضاد است. باشد که با آمدنت زنجیر اسارت از دست و پا و دل تمام بندگان خدا گشوده و همه از بندها رها شویم. آنروز زمین و زمینیان همچون آسمان امروز تهران پاکی خواهند سرود و به هر سو که نگاه کنی جز پاکی و شعف نخواهی یافت. باشد که بیایی.  

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 13:17 شماره پست: 389

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...