مصطفوی
وقتی به تاریخ پیشرفت کشورها و تمدن ها نگاه می کنیم، کشورها و تمدن هایی را موفق می یابیم که ملت هاشان در مرکز جوشش و تاثیر گذاری آن بوده اند نه دولت ها. قطار پیشرفت این کشورها و تمدن ها را ابتدا ملت هاشان به حرکت در آورده اند نه سران حکومت ها. اگرچه در پس پیشرفت این ملت ها می توان دست های توانایی را دید که ملت هایشان را هدایت کرده اند؛ ولی آنچه تمدن های باستانی چند هزار ساله هند و ایران را به وجود آورد، ملت مهاجری بودند که به قصد داشتن سرزمین های جدید و مناسب حرکت کردند و امروز هزاره هاست که از حرکت آنان می گذرد و آثارشان هنوز که هنوز است باقی است. گذشته از بدی استعمار، آنچه هند را به مستعمره انگلستان تبدیل کرد، کمپانی هند شرقی بود که با سرمایه گذاری بخشی از جزیره نشینان انگلستان به وجود آمد و بعدها طی دهه ها سال قدم به قدم پیش رفت و شبه قاره هند را به تسخیر خود در آورد و سپس ملکه انگلیس چندین دهه بعد از ورود این مردمانش، به هند وارد شد و آن را رسما ضمیمه امپراطوری خود نمود. تمدن سازان بزرگ، ملت هایی داشتند که پیش قراولان حرکتی شدند که بعد ها دولت هاشان به دنبال آنان حرکت پیروی کننده داشتند. بخش خصوصی و مردم اروپا ابتدا به قاره امریکا مهاجرت کرده و این روند سال ها ادامه داشت تا در آنجا مستقر شدند و بعد از این بود که دول اروپایی بعدها حرکت مردم خود را تکمیل و در آنجا مستقر شدند. لذا نتیجه می گیریم هدف گیری و حرکت ابتدا باید مردمی باشد و سپس دولت ها از آن حمایت کنند ولی به نظر می رسد این روند برای ملت هایی مثل ما برعکس شده است و این حاکمیت ها هستند که هدف گیری و حرکت می کنند و انتظار است که مردم دنباله روی کنند. شاید این است اشتباه و عامل درجا زدن ما و نتیجه آن هم این است که مردم خود را عادت داده ایم که چشم به دهان و دست قدرت حاکمه باشند تا فکری برای آنان کند و راهی برای حل مشکلات شان بیابد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ساعت 22:32 شماره پست: 417
این یک امر معمول بین ما ایرانیان شده است که وقتی یک بزرگی (و یا حتی کوچکی) می میرد عزیز می شود و حتی دشمنانش هم بعد از مرگش از غلاف دشمنی کمی خارج شده و به بازماندگانش پیام تسلیت و هم دردی می دهند. کسانی که سایه اش را هم با تیر می زدند در مدح فرد درگذشته جملاتی را ردیف کرده و به تعریف و تمجید از او می پردازند. این است که برای بعضی ها این تنها مرگ است که باعث می شود آنها بین مردم شناخته شوند و بخشی از حق مطلب در مورد آنها ادا شود. آقای ابراهیم حاتمی کیا وقتی در برنامه راز در شبکه چهار سیما در خصوص شهید مرتضی آوینی می گفت اذعان داشت که قبل از شهادت این هنرمند شاخص مقامات و مسولین توجهی به آوینی نداشتند تا این که شهید شد و بر جنازه اش رهبری حاضر شد و از آن به بعد آوینی، اوینی شد و شهید آوینی شناخته شد و مقاماتی یافت و سرور شهیدان اهل قلم شد و... این از نتایج فرهنگ ماست که مرگ باعث نجات بزرگان ما از حصاری می شود که دست اندرکاران تریبون های عمومی و موج سازان تبلیغاتی برای بعضی ساخته اند. تنها در زمان مرگ این انسان هاست که تریبون داران و موج سازان تبلیغاتی خیال شان راحت شده که دیگر از متوفی کاری ساخته نیست، دیگر امتحان زندگی اش تمام شده، هر چه بود تمام شد، حرکت نابجایی از او دیگر متصور نیست و... لذا به تجلیل از او و معرفی اش اقدام می کنند چون در این زمان دیگر خطری از ناحیه او متصور و متوجه فردی نخواهد بود و می توان بخشی از واقعیت های شخصیت او را برای جامعه بازگفت، می توان مثلا شخصیت اسطوره یی او را فاش کرد و... ؟!! مرگش باعث می شود که قسمتی از حق مطلب را در مورد او ادا کنیم. این مرگ است که باعث می شود رقبا حصارها را از رقیب بردارند و از محدودیت ها رهایش کنند تا فضایلش بیان شود و مردم بفهمند که چه نعمتی بوده که از آن بی اصلاع بودند و اکنون از دستش داده اند. اینجاست که معاویه بن ابوسفیان هم که در دشمنی اش با علی (ع) هیچکس نمی تواند شکی داشته باشد بر مرگ علی (ع) اشک می ریزد و فردی که در نابودی علی (ع) و خط او از هیچ اقدامی فروگذار نکرده، دیگر لزومی به حصار کشیدن بر فضایل علی (ع) نمی بیند و خود نیز از حصار خود ساخته ی خود رها می شود و قطراتی از اشک در فقدان علی (ع) می ریزد و یا در فضیلتش سخنی به زبان جاری می کند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ساعت 15:3 شماره پست: 414
خداوند به عصر و زمان قسم یاد می کند؛ و این عصر و زمان نیز تعیّن خاصی ندارد و برای هر دوره یی ساری و جاری است و معتقد است که همه ی انسان ها در خسرانند، به غیر از آنانی که عمل صالح انجام می دهند و به خیر و صبر توصیه می کنند. اما عمل صالح و عمل شر چیست؟ عمل صالح عملی یزدان پسند و کار شر عملی شیطان پسند می باشد؛ وقتی انسان در شهادتین (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد ص عبده و رسوله) که معبر ورود به اسلام است، تفکر می کند، آن را تمام رهایی می یابد و جز رهایی در آن نمی بیند. ورود انسان به اسلام با آزادی آغاز می شود؛ و تفاوت مسلم و شیطان پرست نیز در همین است که اسلام انسان را آزاد می کند و مریدان شیطان، انسان را به بند می کشند. لازمه ورود به اسلام، آزادی از بندها و بازگشت به اصل انسانیت خویش می باشد، که همان آزادی از قیود باطل و بیهوده می باشد. شیطانی بودن نیز به بند در آمدن است. تو برای مسلمانی باید از بنده ها رها شوی تا وارد جرگه مسلمانی شوی. از بند انسان های به بند کشنده، اشیا به بند کشنده، تفکرات به بند کشنده و...
این روزها اگر به جوانه های لطیف گیاه و درخت ها نگاه کنیم، فرا رسیدن فصل نو شدن و شکفتن را خواهیم دید و می بینیم که آنان چگونه وقت آن را حس کرده و دسته جمعی به پوسته ی کلفت و زمختی که بین آنان و آزادی، بین آنان و جهان تازه، بین آنان و هوای تازه، بین آنان و زندگی حایل شده است، هجوم برده و آن را دریده و بیرون می زنند. و البته این پوست زمخت که غیر قابل عبور هم می نمایاند، محصول دست ساز خودشان متناسب با دوره عارضی سرد و خشونت بار زمستان و وسیله یی برای دفاع در آن دوره بود، آنان به درستی دریافته اند که نباید در پیله بر خود تنیده آن روزگار ماند، که ماندن در آن جز مرگ، نیستی، تباهی، پوسیدن، خفه شدن، نابودی و خسارت در بر ندارد و اکنون باید قهرمانانه و بی هیچ گونه ترسی از نو شدن و روبرو گشتن با جهان جدید، دریده و بیرون زد. تا دوباره دور دیگری از زندگی را رقم زده و تجربه کرد و با همه توان به تولید زیبایی و فایده اقدام و بی حاصلی دوره خواب و غفلت زمستانی را جبران و روح زندگی را بر شاخسار خلقت جاری کرد که این اصل لایتخلف خداوندی است که "تلك الأيام نداولها"؛ و اکنون در پس آن زمستان سرد و طولانی، بهاری زیبا و طرب انگیز در پیش است. البته جوانه ها خود خوب می دانند که این زایمان بزرگ، قدری زمانبر است و زمستان نیز در این لحظات آخرین، دست و پاهای خود را خواهد زد و خدا کند که این جوانه های لطیف که به امید و آرزوهای بزرگ بیرون زده اند در دست های سرد زمستان دوباره گرفتار نشده و در این کشاکش تغییر، با سرمایی نابهنگامی به پودری خشک تبدیل نشوند، و فرصت یابند که دوره گرما را حس کنند و حماسه زنده بودن، مولد بودن و سرور را با موفقیت بسرایند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392 ساعت 8:49 شماره پست: 410
دین ما آیین سخن و منطق است به طوری که معجزه پیامبرش (ص) قرآن، یعنی کتابِ سخن و هدایت می شود. اسلام را موسسش (ص) با شمشیر نگستراند، بلکه منطق و استدلال نهفته در این آیین که مطابق ذات و خلقت انسان بود به همراه چاشنی رحمت، مهر و دیگر خصوصیات خوب فردی حاملش (ص) بود که آن را پیش برد و قلوب صحرانشیان خشن را هم نرم و به خود جذب کرد. در این جا ممکن است این سوال پیش آید که پس در این صورت این همه نبردهایی که پیامبر (ص) ما انجام داد، چه بود؟ باید در پاسخ گفت که این نبردها نه از بهر گشایش سرزمین ها، بلکه برای دفاع از خود بود. پیامبر رحمت (ص) در 13 سال حکومت داری خود در مدینه (که آن را نیز نه از راه کشورگشایی بلکه با خواست و استقبال مردمانش که بعدها انصار نامیده شدند در اختیارش قرار گرفت)، یا به تحریک و یا به هر دلیل دیگر مورد هجوم دیگران قرار گرفت و او تنها به دفاع از خود بود که به این همه جنگ و نبرد مبتلا شد.

انقلاب و خیزش ما نیز انقلاب سخن و منطق بود و این سخن و منطق بود که بر آهن و قدرت استیلا یافت و در ادامه نیز در حوزه اندیشه و علم تنها سلاح آن باید سخن و منطق باشد و غیر از آن انحرافی بیش نیست. موجودیت اسلام و انقلاب هر دو بر منطق، سخن و درستی استوار است در غیر این صورت از اصل خود جدا افتاده اند. انقلاب ما انفجار نور بود و لذا یکی از مواردی که باید همچون همین انفجار نور چشم ها را خیره می کرد انفجار علوم خصوصا بُعد انسانی آن می بود که این طور نشد. حال سوال این است که چرا؟
شاید یکی از دلایل آن ترس از تغییر باشد. نو آوری در علم مثل زلزله ویران گر است یعنی نظریه یی علمی می آید و ماهیت صحنه گذشته را کاملا عوض می کند و لذا عرصه علم باید همواره پذیرای تغییر باشد و آمادگی پذیرش نظریات علمی - انقلابی را داشته باشد که اگر نداشته باشد، بر مراحل گذشته خواهد ماند و پیشرفت نخواهد کرد. در علم خط قرمزی وجود ندارد که اگر داشت و دنیا بر نظر کلیسا مبنی بر مسطح بودن زمین (به عنوان خط قرمز و نکته مقدس) می ماند و این همه اکتشاف جدید در کشف آسمان و افلاک میسر نمی شد.
این که ما یک نظر غالب مثلا در موضوع امامت شیعه داشته باشیم و آن را خط قرمز غیر قابل عبور قرار دهیم، راه را بر نظریات جدید در این رابطه (که البته نیز نقطه قوت ما در همان است و این بومی ترین مساله برای ماست و در آن از متبحرتین ها هستیم) خواهیم بست و در همان مرحله و نظریه یی که غالب شده، متوقف؛ و چنانچه آن نظر غالب، هم مثل نظر کلیسایی مسطح بودن زمین باشد، باید گفت در همان جهل، خود را متوقف کرده ایم. اگر علوم انسانی می خواهد رشد کند باید محققان آن آزاد از هر گونه داغ و درفش سخن گویند و بنویسند و بیان کنند و نقد کشند و رشد کنند. در غیر این صورت وسایل سکون علمی خود را فراهم و مردابی خواهیم ساخت که در تعفن آن خود خواهیم پوسید.
تاسف بار تر این که عرصه داران علوم دین علیرغم اهمیت و نقش اساسی آن در زندگی بشر، همچون عرصه داران علوم دیگر گشاده و باز فکر نمی کنند و بسیار بدانچه معتقدند تعصب دارند و لذا بیشتر از این که به فکر توسعه آن باشند و به حفظ (وضع موجود) آن حساس و مصرند، در حالی که دانشمندان دیگر علوم برای آنچه بدان اعتقاد دارند تعصبی نداشته و وجه همت خود را یافتن راه ها و فرمول های جدید منطقی تر و معقول تر و به فکر نو آوریند، تا حفظ تئوری های موجود، این است که رشد، بالندگی، به روز شدن و نمو در این حوزه ها تندتر از حوزه دین به نظر می رسد.
بدتر از آن این که در هر دوره یی ادیان گرفتار یک قرائت خاص از دین هستند و آن را چارچوب لایتغیر و وحی مُنزل برای خود و دیگران تلقی کرده و عبور از آن را توهین به مقدسات به حساب می آورند و شکستن مرزهای نظری این قرائت خاص ِ غالب را گناه محسوب کرده و مستوجب عقوبت می دانند.
حال این که حداقل در مورد اسلام، ما بر این اعتقادیم که عرصه آن تا ابد برای تحقیق و نو آوری و کشف بطون جدید آن باز و محققین می توانند در این اقیانوس بسیار عمیق و وسیع غور کنند و دُرهای گهرباری را صید نمایند (مثلا برای بالاترین منبع اسلام یعنی قرآن کریم هفتاد بطن ذکر می کنند). ولی با این حال متاسفانه تاریخ اسلام نیز شاهد دربدری محققینی بوده و می باشد که خواستند از زمانه خود و نظریه غالب آن کمی فاصله بگیرند و نظرات دیگری را بیان کنند. ملاصدراها در دربدری و در سنین بسیار پایین توسط حاکمان بر نظریه غالب هر زمانه، از فعالیت باز ماندند.
حلاج ها بر دار شدند و این همان جمود و انحراف است که با هر نوآوری که در چارچوب نظریه غالب زمانه نگنجد که مواجه می شود آن را بر نمی تابد و بدبختانه این بر نتافتن را هم با سخن پاسخ نمی دهد بلکه به قدرت تمسک می جوید و سعی در انهدام نظر و نظردهنده می کند.
حال آنکه آزادی بیان برای اسلامی که خود را جهانی می داند، برای خود وظیفه جهانی قایل است، قصد دارد که قلوب بندگان خدا را در سراسر گیتی مجذوب خود کند و راهنمایی آنان را وظیفه ی خود می داند، همچون آب برای ماهی دریا، ضروری است. امروز باید اسلام واقعی و غرب جا عوض کنند و این اسلام باشد که منادی آزادی بیان و سنگردار مبارزه با استبداد و وکیل مدافع آزادی بیان و حقوق بشر و دیگر فضیلت های انسانی باشد ولی جهان اسلام اکنون گرفتار بسیاری از نارسایی های اساسی و بدیهیات اولیه در این رابطه از فقدان رعایت جمله حقوق بشر و کرامت انسانی است. و البته این آزادی بیان برای صاحب نظران، نظریه پردازان اسلامی و متفکرین آن، از این آب هم واجب تر و ضروری تر است که آنانند که گفتمان سازی خواهند کرد و اسلام عزیز و یا انقلاب ما را معرفی خواهند نمود. وسیله دفاع از اسلام و انقلاب در حوزه سخن تنها سخن و منطق و با قول لیّن و یا مجادله احسن است و غیر آن پذیرفتنی نبوده و انحراف و خود خواهی خواهد بود. داغ و درفش در حوزه سخن زیبنده اسلام ِمدعی جهانی بودن، نبوده و هرگز نمی باشد.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 2:2 PM | یکشنبه هجدهم اسفند 1392
روند جاری در اوکراین نشان می دهد که مردم اوکراین به دو گروه تقسیم شده اند، گروهی که به نظام شرقی و همسایه روس خود نظر دارند و عده یی که از نظام شرقی گذشته خود پشیمان و سرخورده اند و می خواهند نظام غربی را تجربه کنند. گذشته از این که واقعا کدام سیستم (شرقی و یا غربی) برای آنان مناسب تر است، مهمتراز آن، این واقعیت است که اوکراینی ها از حدی از مردم سالاری، آزادی و حق تعیین سرنوشت برخوردارند که می توانند نظر خود را بگویند و به کرسی بنشانند و میدان استقلالی دارند که در آن تجمع کنند و حق و یا نظر خود را مطالبه کنند. که این همان کرامت انسانی است که حق تعیین سرنوشت لازمه آن است. این مهم نیست که اوکراینی ها از دیکتاتوری مخوف و وحشت آفرین شرقی آزاد و به اسارت سیستم اسارت آور دیگری برود؛ مهم داشتن آزادی همین آمدن و شدن هاست و در صورت داشتن همین آزادی است که بالاخره ملت ها راه مناسب خود را خواهند یافت؛ آزادی و کرامتی که برخی از ملت های دیگر از جمله برخی از کشورهای جدا شده از شوروی سابق از جمله ازبکستان و تاجیکستان و... از آن برخوردار نیستند و محکوم به تحمل افرادی هستند که ممکن است دوست شان نداشته باشند.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 16:29 شماره پست: 402
متاسفانه سرویس دهنده وبلاگ، یعنی بلاگفا مدتی دچار مرگ شد و مرگ موقتی اش از اردیبهشت ماه تاکنون به طول انجامید. امیدوارم هیچ سرای ِ قلم و تفکری هرگز نمیرد. چند مطلبی که خواهد آمد را در این مدت در سایت wordpress نوشته بودم که به اینجا هم منتقل می کنم. همچنین اطلاعات وبلاگم از بهمن 1392 تا کنون نیز پریده که دوباره منتقل خواهم کرد. اکنون که می بینم در این خواب دوماهه حافظه بیش از یکساله خود را هم از دست داده است. بدا به حال انسان هایی که بر دیوار بی اعتبار این دنیا بخواهند یادگاری بنویسند که به حادثه ای پاک خواهد شد.
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ ساعت 11:0 شماره پست: 402
می اندیشیدم که چرا این چنین به بزرگداشت مکان ها روی آورده ایم و دل ناآرام ِمان در جستجوی مکانی است تا در آن آرامش یابد، حال آنکه آرامش را باید در درون خود جُست، ولی با این حال چشم هایِ مان بدین سو و آن سو در جستجوی مکانی است که از آن بوی آرامش بمشام آید. شاید این سقوطی بزرگ برای بشر باشد که گاهی این مکانست که به بشرِ موجود در خود عزت و ارزش می دهد، حال آن که باید این امر وارونه باشد.
اگر این پیشفرض را بپذیریم که خلق کننده، بشر را با چنان ابعاد و خصوصیاتی از روح خود آفرید و چنان امید و انتظاری بزرگ از او دارد و بشر گُل سرسبد و شاهکارِ عظمتِ آفرینشش و... است پس هیچ مکانی اَشرف و اولی بر او نخواهد بود که به بشر شَرف دهد و هر مکانی باید شرف خود را از انسان و انسانیت بگیرد.
سلام بر تو ای آموزگارم، تو که چشمانم را از هزار منظره مغشوش و مبهمِ اطرافم به سوی خودم باز گرداندی، که خود را بشناس، و آنکه خود را شناخت، خواهد دانست که در این هزارتویِ زندگی چه کند. تو که آدرس دادن به هزار راه تاریکِ نرفته و ندیده را وانهادی و به نزدیکترین راه، که بر خودِ انسان ختم می شود، هدایتم کردی. تو که مرا به قدرشناسی خود و جایگاهم در این جهان دلالتم دادی، تو که از جانِ خود مایه گذاشتی تا مرا با نوری ندیده و پنهان شده در لایه های جهلِ دوران آشنایم کنی. تو که هنجارهایِ نابهنجارِ زمانه را شکستی تا قابله یِ تولد بهنجاری باشی که در بدو تولد، نابهنجارش می بینند و لاجرم بر هدمش فرمان می دهند، اما تو به این نور ایمان داشتی و از طعنه نگاهبانان زمانه و دشنه ی جهلِ شان نگران و اما بی اعتنا ماندی تا خورشیدِ روز و ماه روشنگر شبش طلوع کند و بر تاریکی هر عصر غلبه یابد. تو که نور را بر چشمان عادت کرده امان بر تاریکی تاباندی. سلام بر تو که گاه سرزمینت تحمل نوری را که در دستانِ با کفایتت حمل می شد را نداشت و ناگزیر بر تمام علایق و وابستگی هایت پشت کردی تا رنج سفر و غربت بر خود و اهلت هموار و متحمل شوی، تا همچنان حامل نوری باشی که نخواستی بر زمینش نهی. درود بر تو و بر نوری که در کلام تو تلالو گوهر هدایت را حامل است، روزت پیشاپیش مبارک، در هر کجا که هستی و به هر نامی که خوانده می شوی، تو آموزگارم خواهی بود هرچند که به نامی دیگرت صدا زنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 17:27 شماره پست: 594
رییس محترم جمهور جناب آقای روحانی که ظاهرا درد بی قانونی در رفتار مردانِ قانون را چشیده اند، شنبه گذشته راه علاج را رجوع به قانون دیدند و به درستی عنوان داشتند که "... پلیس موظف به اجرای اسلام نیست، بلکه وظیفه پلیس اجرای قانون است و اگر غیر از این باشد، در مخمصه فکری قرار گرفته و مردم را نیز گرفتار خواهیم ساخت. پلیس جایی میتواند وارد شود که اولا مصوبه قانونی وجود داشته باشد، ثانیا قانون روشن و شفاف ابلاغ شده باشد."
این سخنان ریاست محترم ج.ا.ایران کاملا منطقی است و می تواند جلوی بسیاری از اِعمال سلیقه ی مردانی که در گردنه های اِعمالِ قانون نشسته اند را بگیرد و آنان را به رعایت مو به موی قانون سوق دهد، و این که آنها باید چشم به خط، خط و کلمه، کلمه ی قوانینی داشته باشند که به آنان ابلاغ گریده است، نه این که به دل خود و یا منویات دل این و آن مراجعه کنند تا معروف و منکری را تشخیص دهند و به اجتهاد دل خود و دستور این و آن، با آن برخورد کنند. این همان هرج و مرج است که هر فردی مطابق با اجتهاد خود در نقطه نقطه این کشور به اجرای منویات دل خود و یا دیگری در جایگاه های قانونی اقدام کند و این منویات این و آن باید به قانون تبدیل شود تا قابل اجرا باشد، در غیر این صورت ملاک عمل نخواهد بود.
بصیرت آقای روحانی به بی قانونی هایی که به نام خدا، اسلام، ولایت و... توسط افراد مسول نشسته بر گردنه های اعمال قانون انجام می شود، را باید ستود که ایشان را بر آن داشت که این سخن سنجیده را بیان دارد. کاش این سخن را به بخشنامه ایی اجرایی تبدیل کرده و به تمامی دستگاه ها ابلاغ کنند، که افراد موظف شوند منویات دل این و آن را به کناری نهاده و برای اقدامات در راستای انجام وظیفه قانونی خود، مصوبه ی قانونی ارایه دهند و صرفا به این که "ما" این تشخیص را دادیم و یا "او" داد، تصمیم نگیرند.
این بخشنامه ایی آرمانی، اساسی و عدالت گستر (که یکی از اهداف مهم و از آرمان های اساسی اسلام همین عدالت گستری است) خواهد بود، که امید است روزی به این بلوغ برسیم و آن دستور صادر و اجرا گردد؛ و بدین وسیله به محدود سازی و نهایتا بستن دستانِ بازی منجر گردد که دیروز و یا امروز به فتوای ذهن خود و یا نظر ناشی از ذهن خاصِ مراجع متعددی که بدان ها وابسته اند، اقدام کرده و می کنند و با استفاده از این رویه شوم (به کناری رفتن قانون و محور شدن منویات این و آن)، اجتهادات، تصمیمات و نظر خود را تحت نام مفاهیم کلی همچون اسلام و... به خورد جامعه می دهند و اعمال می کنند.
ای کاش روزی برسد که از این هرج و مرج ناشی از کلمات کلی همچون "اسلام" و... خلاص شویم و هر کسی عقیده خود را به نام این مفاهیم وسیع، نامعین و... بر دیگران تحمیل ننماید و قانون را که عصاره دین (اسلام)، اخلاق و مصلحت جامعه است و توسط قانون گذاران بعد از چکش کاری های کارشناسی و مطابق قوانین کلی کشور تعیین شده، محور و مبنای عمل و تصمیم قرار گیرد و در این صورت است که امنیت (فکری، شغلی، اجتماعی و...) همه تامین خواهد گردید، چیزی که در این هرج و مرج تشخیص های فردی و گروهی به نام اسلام، خدا و... نقض می شود.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 14:46 شماره پست: 593









