مصطفوی

مصطفوی

این مردِ بزرگ را بیشتر از طریق چند نوار کاستی که از سخنرانی ایشان در اوایل انقلاب به دستم رسید، می شناسم ولی این چند نوارِ کاست سخنرانی او (که از انگشت های یک دست هم تجاوز نمی کرد) چنان جذاب بود که او و صدایش را برایم  ماندگار، آشنا و جاودانه کرد؛ در عین حال که هم اکنون جز ته صدایی از لحن جذاب و دلنشین او، حتی سخنی از آن سخنان را به خاطر ندارم؛ ولی او برایم خیلی آشنا و نزدیک می نمایاند؛ حال آنکه نه در آن زمان و نه اکنون افتخار آشنایی زیادی با او نداشته و ندارم و حتی تا آن زمان نیز تصویری از صورت این مرد نازنین را ندیده بودمِ نوارهای سخنرانی او به حدی خواستار داشت که شاید تنه به حرکت سخنوری معلم شهید دکتر علی شریعتی می زد.

 بعضی سخنان شان را ممکن است هر هفته چندبار هم بشنویم و یا چهره هایی را حضوری و مولتی مدیایی به تکرار ببنیم، ولی نمی دانم چه چیزی پشت صدا، تصویر، و حتی چهره رودروی شان است که آنان را برای انسان نا آشنا و غریبه می کند و حتی بعضا دیدن شان خشم انسان را هم بر می انگیزد و ناخودآگاه به دل نمی چسبند و شاید هم دیدن و شنیدن شان تنفر هم ایجاد کند؛ ولی در پشت صدای بعضی ها آشنایی موج می زند هر چند که این آشنایی به وسیله جمله یی و یا لحنی از پشت یک نوار کاستی باشد، انسان از طریق صدای گرم شان با روح و افکارشان ارتباط برقرار می کند و انگار که سال هاست که با هم آشناییم. این آشنایی کم ولی عمیق من با فخرالدینِ بزرگ همواره ذهنم را (حتی بعد از دهه ها که از آن می گذرد) هنوز به خود مشغول می کند؛ از جمله امروز که نمی دانم چرا اینقدر جلوی چشمم قرار گرفته بود.

 دو آشنایی دیگر هم با این بزرگ مردِ تاریخ انقلاب مان دارم که یکی مربوط است به شوخی رزمنده گان هشت سال دفاع مقدس با او که خاطره یِ آن را از یکی از آنها شنیدم و آن هنگامی بود که این سخنور بزرگ و این انسانِ پاکِ مربوط به نسلِ مهر، در بین رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس در جبهه حضور می یابد و طبق تخصص خود سخنرانیی را در جمع بزرگی از آنان اجرا می کند در این سخنرانی که فخرِ دین ما مهد جمال روی و روح پاک رزمندگان هشت سال دفاع مقدس شده بود، یک بار دیگر احساسات پاکی را که از روحِ لطیف و مهربانش سرچشمه می گرفت (همان بروز احساساتی که بیانش در حضور امام خمینی ره کار دستش داد؛ داستان آن ذیلا خواهد آمد)، گل می کند و شروع می کند که "من خاک پای شما رزمندگان هستم . من بند پوتین شما رزمندگانم و..." در این اوج بود که یکی از جوانان شوخ طبع رزمنده حاضر در سخنرانی هم فرصت را غنیمت می شمرد و صحنه یی فرح بخش و طراوت آفرین را رقم می زند و با تکبیری سخنان فخرالدین عزیز را تایید می کند؟! و البته بقیه حاضرین نیز طبق روال با سه "الله اکبر" و... سخنانِ "سخنران" و منظورِ "تکبیر گو" را تایید و تکمیل می کنند و همه می دانیم که کارکرد تکبیر در بین سخنانِ یک سخنران در فرهنگ ما، در واقع تایید سخنِ سخنران است؟!! که البته که آقایِ فخرالدین، شما درست می گویید؛ آقایِ فخرِِ دین شما خاکِ پای ما رزمندگان هستی!!؛ شما بندِ پوتینِ ما رزمندگان هستی و... !!

و این چنین رزمنده یی، سخنرانی را که در اوج بیان احساسات گرم و صمیمانه خود قرار گرفته  بود و البته نیز در ابراز سخنرانی های پرشور و احساسی و سخنرانی هایی از این دست مشهور عام و خاص بود را از اوج به زمین باز می گرداند و موجب ادخال سرور در دل مومنین می گردد. اینجا خاطره خطبه شقشقیه علی (ع) برای انسان بازیابی می شود با این تفاوت که در آنجا  اسدالله (ع) در اوج خود در بیان خطبه یی شیوا قرار داشت و "وقت ناشناسی" از بین جمع خطبه یِ او را قطع، و علی (ع) را از آسمان به زمین فرود آورد؛ ولی در این جا و در کیس فخرِ دین، رابطه نزدیک و شوخ طبعی رزمنده یی فخرالدین ما را در حالی که در اوج عرفان به مجاهدان راه حق قرار داشت و به بیان احساس خود از این معرفت مشغول بود را از اوج احساس خدایی با شوخیی به زمین خاکی باز گرداند.

خاطره دیگر هم که باز آن را شنیده ام مربوط به اوج گرفتن همین احساسات خدایی این مردِ بزرگ در حضور امام خمینی (ره) بود. فخرالدین در حالی ابهت چهره پدرگونه و عرفانی امام (ره)، فضای جلسه و ارادتی که به وجود شریف خمینی کبیر داشت، او را منقلب کرده بود شروع می کند به ابراز احساسات پاک، صادقانه و مهربانانه خود نسبت به آن مصلح قرن (ره)، که در این جا نیز  فخر دین ما با تشری از سوی روح خدا (ره) مواجهه می شود؛ که ختم کن این چنین دلبری کردن را، که ممکن است دلم را بلغزاند!. در واقع امام (ره) با این تشر به حجازیِ بزرگ ما، به هر چه تملق گو و زیاده گویی (منظورم فخرالدین نیست که عمل او متشابه تلقی گردید) در حضورش، نسبت به خود، پایان داد و نشان داد که خریدارِ چنین سخنانی نیست و روحش به چنین سخنانی سخت آزرده می شود؛ خواه از دهان رادین مردی مهربان و صادق همچون فخرالدین حجازی صادر شود و خواه از دهان فرصت طلبانی که به طمع جاه، مقام و ثروت به آن مبادرت می کنند.

خمینی کبیر (ره) با این تشر به اعمالی از این دست تا پایان عمر مبارکش پایان داد؛ چون او می دانست که متملقین، چاپلوسان و غلوگران و دست بوسان و آستان بوسان درگاه ها، هزاران واژه نامربوط را ساخته و قطار کرده و نثار صاحبان قدرت دنیاییِ خود می کنند تا از قبال آن به مطامع دنیوی شان دست یابند. اما روح الله کبیرِ ما قبل از رسیدن به قدرت، تربیت لازمه مقامی که می خواست بدان تکیه زند را کسب کرده بود و شرایط لازم برای رهبری دینی و دنیای مردم، را در وجود خود ایجاد کرده بود و لوازمش را حائز گردیده بود و نا آزموده، کار را خبره گشته بود و می دانست که متملقین در واقع تنها به سکه های زرین که از ناحیه چاپلوسی، تملق گویی و زیاده گویی بدان چشم دارند، فکر می کنند و قطاری از سخنان دروغ و غلو آمیز را نثار مردان در قدرت قرار گرفته می کنند و در حالی که به هیچ یک از این سخنان ایمان ندارند و زبان شان به دروغ و در طمع دنیا می چرخد، و هم خود و هم حاکم گوش فرا دهنده به این سخنان را، ضایع می کنند.

و البته نیز امام (ره)  ما به درستی دریافته بود که معمولا حکامی که گرفتار غرور و تکبرند؛ و آنانی که کرسی قدرت، سخت آنان را به تسخیر خود در آورده است، معمولا مقهور ترفند چاپلوسان، متملقین بی مایه و نابخردان فرومایه می شوند و این جماعت کثیف با جملات و اقداماتی از این دست، دل های ضعیف و فاقد تربیت و تقوای لازم صاحبان قدرت را تسخیر کرده و فرومایگان تسخیر و سحر کننده، به توسط این دل ربوده شده گان ضعیف و سحر شده، بازاری برای خود ایجاد می کنند که در این بازار تحت لوای سخنانی زیبا و البته فارغ از واقعیت و غلو، زشتی می آفرینند، خلاف هایی همچون اختلاس  و سو استفاده های بزرگ و کوچک از امکانات عمومی می کنند، دزدی های بزرک و کوچک از بیت المال انجام می دهند، کسب مقامات نامشروع توسط کم مایگان بی هنر، بی علم و پست در این شرایط مهیا می شود، فرصت های ملی و کشوری در همه ابعاد و در واقع غارت ثروت، امکانات، پست ها، و فرصت هایی که به مردم تعلق (بیت المال) دارد، در چنین فضایی فراهم شده و اتفاق می افتد و بازار ناشایستگی ها سکه می شود.

 و خدا به صاحبان قدرتِ بخت برگشته یِ مقهور جماعت طماع و حیله گرِ چاپلوس رحم کند، تا زمانی به این امر واقف شوند که دیر نشده باشد و طوری نشود که در جهل و یا عناد، به کارشان توسط خداوند پایان داده شود، و در واقع اگر به کاری که کرده و به سرشان آمده، واقف شوند و از گذشته و تباهی های بسیاری که ایجاد کرده اند، اگاهی یافته و بتوانند به نفس خود فائق آیند و از این همه تباهی که باعث آن شدند توبه کرده و در مجالی که اگر برای شان ممکن است باقی مانده باشد، به جبران قسمتی از مافات اقدام کنند، باز مورد لطف خداوند خواهند بود و گرنه خداوند در کمینگاه به کمینِ شان نشسته تا به تباهی شان رسیدکی کند.

 خداوند روح فخرالدین حجازی را قرین رحمت واسعه خود قرار دهد که با بیان سخنان مهر آمیز و بروز احساسات پاک درونی خود در حضور امام (ره)، واسطه خیری شد تا امام (ره) با خروشیدن به یکی از یاران صدیقش، کاری کند که تا پایان عمر شریفش جلوی متملقین و چاپلوسان سد شود و آنان حساب کار خود را بکنند، فخرِِ دین ما (ره) وسیله خیری شد، تا امام (ره) در آستانه شروع به رهبریتش با تشری به این "در" از "دیوارها" (چاپلوسان و متملقین) بخواهد که بدانند که عرصه سیمرغ؛ عرصه آنان نیست و باید بساط خود را قبل از پهن کردن، جمع کنند که سیمرغ (ره) را صیدی در حد و اندازه دام آنان نخواهد بود. 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ ساعت 9:2 شماره پست: 365

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

همیشه انسان هایی در این دیار بوده اند که با استواری و مقاومتِ شان در مقابل حریفِ ظالم، استواریِ کوه هایی سترگ چون دماوند و الوند را به سخره گرفتند. آنانی که با حریفی عنود رو به رو شدند که در ظلم به ایشان، کم نظیر جلوه کرده، تا آنان را بشکند؛ اسیری در چنبره چنین انسان هایی، بروز مردانگی، شرف و مقاومت از سوی در بند شدگان؛ بی آبرویی و بروز ظلم و ستم و بی رحمی از سوی در بند کنندگان، را بسیار رخ نمایاند و تاریخی از رسوایی و بی آبرویی را برای ظالمین و عزت برای مظلومین را به ارمغان آورد.

مطالعه این روندِ نامیمون نشان می دهد که ظلمِ زنجیره وار و طولانی در بند کنندگان هم، البته مرحمی بر کینه های دیوانه وارِ آنان نبوده و سال ها تکرار تراژدیِ ظلمِ بی پایان آنان در قبال در بند شده گان شان، دل هاشان را هرگز آرام نکرده و خشم شان را فرو نمی نشاند، آنان اندک مجالی به زیر دست قرار گرفته گانشان، نمی دهند. ادامه ظلمِ این ظالمان دل هاشان را به سنگ تبدیل کرده و بر سختیِ دل هاشان هر دم می افزاید؛ طوری که حتی دیگر نه مصلحتِ خویش و نه مصلحتِ مرام و اعتقادات شان، و نه انسانیت و نه هیچ معیاری برای شان اهمیتی ندارد و دیگر هیچ نمی بینند و حتی نسبت به ناله اطرافیانِ صیدِ در بند شده اشان هم کر و کور می شوند. انگار آنان بر این اعتقادند که هنوز دربندی اشان نمرده، وابستگانش هم از این ظلم جاری و ساری سهمی ببرند؛  ولی افسوس که باز ظالمین از این ظلمِ مضاعف نیز نه دل هاشان آرام می گیرد و نه تصمیمی به تغییر می گیرند؛ که آنان بر مداری از انحراف فرو قلتیده اند که بر دل هاشان مهر عناد و لجاجت خورده، تا بر این مسیر بمانند و نابود شوند.

 و لذا به نظر می رسد هر چه بیشتر ظلم می کنند، این ظلمِ افزون خود شان هم نمکی دیگر بر زخمِ دل هاشان می شود؛ و لذا زنجیره ی ظلم شان را پایانی نیست و اگر موانعی در پیش پایشان سبز نشود، و ناچار به تغییر نگردند، اعمال سریالی اشان را سکانس پایانی نخواهد بود؛ مگر این که صیدِ در بندشان، در بند، بمیرد، که در آن موقع دیگر مرگ، صید از دست شان می رباید و یا این که مرگشان بر ظلم شان پایان دهد، و گرنه دست بردار نخواهند بود.

از آن سو نیز در ورای این سریال غم انگیز، اما دربند شدگان را نیز قوتی ایزدی افزون می شود و با هر ظلمی که تجدید و یا اضافه می شود؛ به مقاومت و صبر این مردانِ استوار هم افزوده و آنان خود را در اهداف و اعتقادات شان محق تر و محکم تر می نماید، و می فهمند که ره به بی راهه نبرده و با غولِ ظلم در افتاده اند، که ارزش در آفتادن را دارد؛ و لذا واکنش دربندیان به این صحنه نبرد، جانانه تر می شود، و این صحنه برای آزاد مردان، افتخار و اعتبار؛ و برای ظالمین خشم و کینه ی مضاعف و البته رسوایی ابدی را به ارمغان خواهد آورد.

این دورِ تسلسل ظلمِ ظالم و مقاومتِ مظلوم، ادامه خواهد یافت تا این که دست آخر خداوند، خود بر این دورِ باطل جاری و ساری بین بندگانش بخروشد و به این تسلسل احمقانه ی طغیان هوای نفس بشری، پایان دهد و در آن زمان، هنگامی که سپاه ظلم خود را بر مدار تسلط بر دیگران محکم و استوار می بیند، زمستان سردِ ظلم شان به پایان خواهد رسید و بهار آزادی از تسلط شیطانیِ اشان بروز خواهد کرد و "شب رفته و روسیاهی به زغال خواهد ماند" و سردی ظلم به گرمی عشق و آزادی آکنده می شود؛ و وعده ی خداوند مبنی بر پیروزی حق بر باطل محقق می گردد.

این مرز و بوم را همیشه انسان هایی از این دست بوده است؛ که از ظلم و هیمنه ی ظالم نهراسیدند و به راه خود مومن و به پوشالی بودن خصم مطمین و بر تبلیغاتش بی اعتنا بودند. نمونه ی بارز در بند شدگان از این دست، مجاهد سترگ، مفسر قرآن و ابوذر زمان، آیت الله سید محمود طالقانی (ره) بودند که مطالعه آنچه به او در این راه سنگلاخ گذشت، راه را بر آزاد مردان دیگر خواهد نمایاند و درس صبر را در اعلا درجه اش می آموزاند. در کیس این سید مظلوم و صید شده در دست ظلم نیز، همچون دیگر موارد، ظالمین دست تعرض به اطرافیانش نیز آلودند؛ ولی در بند کنندگان آن عصر نیز در شکستنِ اراده و ایمان این مردِ بزرگ، باز ناموفق جلوه کردند.

 مردان این مرز و بوم را برای هر دردی، در تاریخ خود اسطوره یی است، که می تواند سرمشق باشد. آنگاه که خصم بر مرزهای این دیار به تعرض آمد؛ مردمی از همین آزاد مردان، به تعدادِ زیاد، گوشتِ مقابل آهن شدند و دل و لشکر آهنین صدام را با عزم آهنین و بدن گوشتیِ خود شکستند؛ مردانی از دل کوچه و خیابان های همین شهر و روستاهای این سرزمین، که با صبر و مقاومتِ خود، حماسه یی مثال زدنی در مقابل ظالمِ کر و کور صدامیان سرودند که نهایتا ظلمِ آهن وارش را شکست و باز نشان داد که ظلم شکستنی است اگرچه خود را محکم می نمایاند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:20 شماره پست: 364

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بودای بزرگ تو از درد و رنج در این جهان گفتی که در چرخشی باطل تکرار و تکرار می شود و این راست گفتاری است تو را ای دانای حکیم؛ که دنیایی آدمیان را با درد و رنج عجین کرده اند. انگار درد جزعی جدا نشدنی از زندگی آدمی است که هرچه به خود آگاه تر می شود به شدت دردش افزوده می شود. درد نمک زندگی است و گاهی به آن تنوع و گاهی مزه دارش می کند و گاهی هم موجب مرگ انسان می شود. این نیز همچون نعمت های دیگر خداوندی به اندازه یی برای انسان واجب است که عرفای ما گفته اند "درد بی دردی علاجش آتش است" و بی دردی در دید این "درد آشنایان" بیماری است. از سویی بی دردان را نباید انسان گفت که از انسانیت خارج که آنقدر بی حس شده اند که دردی در زندگی خود نمی بینند و به بی دردی مبتلا شده اند، و البته بی دردی شاید محال باشد، که بی درد نامان را درد هست، و بسیار هم هست، ولی بی خیالش شده اند. عیار آدمیان را به نوع دردی باید سنجید که دل آنان را می فشارد. زیرا بزرگان از آدمی دردهای بزرگ و طاقت فرسا دارند.  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 12:42 شماره پست: 363

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

حمله بی ادبانه و دور از اخلاق انسانی عده یی از هموطنان ما به یکی از ستاره های جهانی فوتبال تاسف عمیق همه را بر انگیخت. باید به این میزان سقوط اخلاق، ادب و انسانیت جامعه ایرانی گریست؛ جامعه یی که مدعی میراث داری تمدن چند هراز ساله ایرانی است؛ جامعه که خود را شیعه ائمه اطهار (ع) می داند که آنان نیز اسوه های اخلاق محمدی (ص) بودند. این حرکات واقعا جای سوال و تامل شدید دارد؛ ما را چه شده است؟!! به کدام سو می رویم؟!! کدام راه را به بیراهه رفته ایم که باید شاهد چنین سقوط دهشتناک منطق، اخلاق، و انسانیت شویم. جواهر لعل نهرو رهبر فقید هند، ایران را فرانسه شرق می نامد که فرهنگ و سنت و زبان قدرتمند و غنی خود را به ملت های جهانی عرضه داشته و آنان  نیز آن را میراث گرانبهای خود می دانند (کتاب زندگی من صفحه 760ترجمه مرحوم محمود تفضلی). ما ملتی هستیم که به میهمان نوازی و لطف به غیر، شهره آفاق بوده و هستیم و هر گردشگر خارجی که سری به کشور ما بزند در هنگام خروج از این صفت پاک انسانی ما سخن ها خواهد گفت ولی افسوس که تغییر ما به سوی رفتارهای ناشایست سیر صعودی داشته و در خیابان و منازل و... رفتارهایی دیده می شود که ناشی از سقوط اخلاق و پایین آمدن سطح فرهنگ انسانی در جامعه است.

این روزها بازی های فوتبال این امکان را به ملت ها داده است که تیم هایی ورزشی خود را به نمایندگی از مردم خود به میادین جهانی بفرستند و آنان نود دقیقه به نمایندگی از مردم خود، میهمان همدیگر باشند و خود را در صحنه ورزشی بروز دهند و به دیگر مردم جهان بشناسانند. و المپیک مهیمانی جهانی به افتخار تمام ملت هاست باید خود را در آن بروز دهیم؛ در این صحنه پر طرفدار در جهان اشخاصی هم بوده و هستند که محبوبیت شان جهانی است و به چهره هایی جهانی تبدیل شده اند مثال بارز آن آقای لیونل مسی است که با قابلیت های خود از یک آرژانتینی فرا رفته و به یک چهره بین المللی تبدیل شده است او دیگر آرژانتینی نیست بلکه نماینده جوانان جهان است که در عرصه فوتبال درخشیده و محبوبیت یافته است. حمله به چنین شخصی آن هم با کلماتی زشت که زشت ترین ادبیات در بین ملل است آبروی ایران و ایرانی را برد.

گذشته از این که این عمل نشان از عمق سقوط اخلاق جامعه است مقصرینی در بین ملت ایران و مسولین کشور دارد. این نمره منفی بود که باید به مسولین و خانواده های ایرانی داد. در بعد مردمی نشان داد که پدر و مادران ایرانی در تربیت فرزندان خود موفق نبوده اند و در بعد کشوری نیز نشان داد که مسولین کشور در تربیت جامعه یی مناسب توفیق نداشته اند. اما راه حل چیست، راه حل را باید در شیوه آموزش و پرورش جامعه جستجو کرد؛ البته اشتباه نشه منظورم وزارت آموزش و پرورش نیست. این که ارزش ها در کمرنگ ترین حالت خود قرار گرفته انسان را به تکان وا می دارد. ما باید به کتبی که در متون ادب فارسی خود رجوع کنیم که خالی از حکمت و ادب فارسی نباشد؛ ما باید به کتب مرجع خود در آثار سعدی و دیگر بزرگان ادب فارسی بازگشت کنیم و مبنای آموزش فرزندان خود را کتب آنان قرار دهیم که خواندن شاهنامه و یا گلستان و بوستان سعدی هم ادب فارسی را می آموزد و هم شیوه زندگی و هم حکمت و تربیت انسانی را با هم منتقل می کند و دانش آموختگان چنین مکاتبی نشان داده اند که از تربیت و فرهنگ بالایی برخوردار بوده اند. ما به همان مقدار که از پایه های ادب و فرهنگ پیشینیان خود دور شده ایم و گرفتار مد های جدید شده ایم جامعه ما هم از اخلاق و حکمت و فرهنگ دور شده است.

این در مذهب نیز صدق می کند به عنوان مثال مدها و شیوه ها جدید مداحی ها به یک نمایش منحط مریدی و مرادی مداح و سینه زنان شده که بیشتر بر اصول درویشی مانند است تا به عزاداری؛ لخت شدن و دیوانه وار بر سر و سینه زدن نمایش نامناسبی است که برون داد این مجالس است؛ ولی یک نسل قبل ذاکرین و نوحه خوانان و مرثیه گویان با روح لطیف و لسانی آرام و متین با استفاد از متون ادبی آکنده از ادب و فرهنگ چنان انسان را به تفکر و تعمق فرو می بردند که انسان از خود بی خود می شد ولی از خود بی خود شدن هایی درونی و معنوی نه ناشی از تکرار درویشانه اذکار و حرکات موزون درویشی که از خود بی خود شدن ها بیشتر جسمی و روانی است تا معنوی.

خلاصه باید به اصل و سنت های امتحان پس داده خود بازگشت کنیم و با مدهای جدید با تامل مواجهه شویم. عرصه فرهنگ و مذهب عرصه ریسک نیست و نمی توان با تکیه به تئوری های امتحان پس نداده و سلیقه یی که اغلب امتحان پس نداده اند در آن وارد شد و ورود این چنینی ضایعات این چنینی هم دارد. این رسوایی در وهله اول نتیجه شیوه فعلی تربیت در خانواده ایرانی، و در وهله دوم برون داد نوع منابر فعلی، موعظه گران فعلی، سیاست های صدا و سیمای ج.ا.ایران، خطبه های نماز جمعه، فرهنگ سازان فعلی، برون داد حوزه های علمیه نوین، آموزش و پرورش نوین، دانشگاه های نوین و خلاصه درسی است که مردم از نخبگان خود در عرصه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... گرفته اند و اکنون درس پس می دهند. در یک کلام این افرادی که این چنین افتضاح به بار می آورند از کلاس های درس بزرگان خود فارغ التحصیل شده اند. این آینه تربیت جامعه ما هستند. پس باید به خود آییم و یک رنسانس در تفکر و عمل خود داشته باشیم. هیچ قشری نمی تواند از سایه گناه این عمل، خود را مبری دانسته بلکه همه مقصریم. هر که مسولیتش بیشتر است در این رسوایی مقصر تر است. بیخود نباید یکی را مقصر کرد و دیگری را مبرا. تک تک افراد جامعه به اندازه مسولیتی که به عنوان پدر یا مادر در پایه یی ترین بنیاد خانواده که سنگ بنای جامعه ها را تشکیل می دهد تا بالاترین سطوح مسولیت ها، هر فرد به اندازه تاثیر و امکانات و قدرتش مقصر است و نیاز به اصلاح و تغییر دارد و باید در خود بازبینی کند و تصمیمی جمعی لازم است تا دوباره خود و کشور خود را بسازیم. نیاز به اصلاح امروز هویدا شده و اگر صورت نپذیرد فاجعه یی بزرگ کشور را تهدید می کند که شاید غیر قابل جبران باشد. باید نگاه را از سیاست و بیرون نگری به درون نگری و فرهنگ معطوف داریم. داروی این درد تنها در دست خود ماست؛ اگر بخواهیم که درمان شویم.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 11:50 شماره پست: 360

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دورود خداوند بر رهنمایان (ص) بشر به سوی سعادت، آزادی و شرافت و دورود خداوند بر آنانی که عمر و جان در این راه سپردند و به جز سعادت همنوع هیچ نخواستند. گرچه نیروهای اهریمنی زیادی در این جهان هستند، که همواره فکر و ذکرشان به بند کشیدن بندگان خداوند و بله قربان گو کردن آنان در مقابل خود، تفکر و کارگزاران شان است؛ ولی انسان هایی هم بوده و هستند که بر این روند سخت شوریده و جان در کف گرفته و با حرکاتی چون جادوی عصای موسوی (ع) سحر فرعونیان به سلطه کشاننده و استعمارگر را که روند کار و تفکرشان با روح و جان آدمی ناسازگار است، را باطل کرده اند. امام خمینی (ره) در ایران، مهاتما گاندی در هند و نسلون ماندلا در آفریقای جنوبی از آن جمله اند. آنان را باید قهرمانان راه آزادی انسان از قید ظالمین دانست؛ رحمت خداوند به روح بزرگ شان باد.  ماندلا سال های سخت اسارت و مبارزه خود با خودکامگان و طعنه زنندگان را تحمل کرد، تا ملت خود را از سلطه تفکر منحط نژاد پرستی (آپارتاید) نجات دهد. تفکری که روح و جسم انسان هایی که تفاوت آنان با دیگران فقط در رنگ پوست شان و... بود، را به اسارت خود، تفکر و کارگزارانش در آورده بود.

صحنه نبرد آزادی بخش آفریقای جنوبی مردان بزرگی را به خود دیده است که نلسون ماندلا و مهاتما گاندی از آن جمله اند؛ گاندی بزرگ نیز روزگاری مشق مبارزه علیه ظلم را در این کلاس پرشور کرد؛ تا ادامه آن را در هند علیه ظالمین دنبال نماید و هر دو نیز در این روند موفق بودند. و گرچه گاندی به دست تحجر مذهبی به مسلخ برده شد تا ثمره آزادی مردم خود را نبیند، ولی ماندلا، ماند تا آزادی مردم خود را ببیند و بعدها جان به جان آفرین تقدیم نماید.

 ماندلا همچون برخی دیگر از هم رده های خود در کلاس آزادی بخشی، هدفش کسب و نگهداری قدرت و تسلط بر مردم نبود و لذا بعد از پیروزی فقط چندی در حاکمیت و قدرت منتخب خود ماند، اما نهایتا آن را رها کرد و نشان داد که خودکامگی در وجودش ریشه ندارد و طعم قدرت هم آن را در وجودش زنده نکرده است.

 کاری که امام خمینی (ره) هم بلافاصله بعد از پیروزی انقلابش با تصمیم شان به بازگشت به قم و حضور دوباره در حوزه علمیه و تدریس و تحقیق، قصد انجامش را داشت ولی سیاسیون او را متقاعد به ماندن و رهبری کردن نمودند و او که همواره مطیع منطق کارشناسی بود، به این نظر کارشناسان امر تن داد و تن خود را به رهبری سخت سیاسی فرسود؛ اما رفتنش را با دلی آرام و قبلی مطمئن و امیدوار به فضل خداوند همراه کرد؛ چون سلطه بر مردم در مرام و تفکرشان نبود که اگر بود فرجام و رفتنی سخت همچون دیگر خودکامگان در انتظارش بود.

آری ماندلا رهبری بود که "سلطه" را سلطه می دانست و در این رابطه سلطه "سیاه" و "سفید" برایش تفاوتی نداشت؛ همزمان که سلطه "غیر" را بر مردمش بر نمی تافت؛ به سطله "خود" و "خودی هایش" هم بر مردم خود نگران بود و با آن به مبارزه می پرداخت؛ لذا سال ها قبل از پیروزی بر دشمنانش در سال 1964 عنوان داشت"

"من با سلطه سفیدپوستان جنگیده ام، و با سلطه سیاه پوستان جنگیده ام. من آرمان برخورداری از جامعه ای دمکراتیک و آزاد در سر دارم. جامعه ای که مردمانش در آن با هماهنگی و همبستگی و امکانات برابر زندگی کنند. این آرمانی ست که امیدوارم برای رسیدن به آن زنده بمانم. اما اگر لازم باشد، آرمانی ست که آماده ام برایش بمیرم."

او یک مکانیسم انسانی- زمینی را برای مردم زجر کشیده خود که سال ها تسلط استعمار را چشیده بودند در نظر گرفت، تا مردم آفریقای جنوبی با عقل دنیایی خود دنیای شان را بسازند.

نقطه مشترک ماندلا و گاندی در رفتار مسالمت آمیز آنان با دشمنان شان بود؛ لذا می بینیم که گاندی در حین مبارزه با انگلیسی ها همواره مورد شماتت همرزمانش حتی در نزدیک ترین رده های کنگره هند، در مسامحه و تساهل با دشمن قرار می گیرد و او معتقدانه بر این اصل ماند تا به همین اتهام، توسط متحجرینی از جبهه ی خود به کام مجازات و ترور برود و جان بر اعتقاد خود اهدا نماید.

این شیوه برخورد با جبهه مقابل در تفکر و عمل امام خمینی (ره) هم بسیار برجسته بود؛ و لذا او همواره دامن خود را از ترور و خشونت، تفکر ترور و خشونت و اصحاب ترور و خشونت در جبهه ی مبارز، پاک نگهداشت و از سوی دیگر همواره با نصیحت جبهه مقابل برای اصلاح خود، تاکید داشت و اگر "پهلوی ها" خود را اصلاح می کردند شاید این مصلح قرن (ره) هرگز بر آنان نمی تاخت و در زیر سایه حاکمیت و نظم دنیایی آنان همچون دیگر مراجع دینی وقت (و اعصار گذشته) و مردم مذهبی و غیر مذهبی دیگر زندگی می گذراند و دامن خود را از درس و بحث علمی بیرون نمی کشید که این اصلی منطقی است که باید هر فردی در تخصص خود مشی کند و لذا متخصصین امر مذهب نباید به تخصص سیاست که مشی دیگرانی در این دنیاست، که بدان مسلحند، مشغول شود؛ که در تقسیم کار دنیایی کار مذهب را از مذهبیون و کار سیاسی را از سیاسیون انتظار است؛ که البته در این بین سیاسی بودن برای هیچ کدام از اقشار جامعه البته مذموم نیست که در راستای دکترین آگاهی امام خمینی (ره) امری واجب و لازم برای تک تک افراد یک جامعه است ولی در صحنه عمل، هر فرد را عملی انتظار است که در آن تبحر دارد.

جای بسی تفکر و تاسف است که خودکامگان را برای نصیحت نه گوش شنوایی است و نه انگیزه یی برای تغییر و امثال امام خمینی (ره) ناچار به حرکت می شوند و انصافا امام (ره) یک حرکت غیر خشونت آمیز را تا آخر مبارزه در پیش گرفته و در حین مبارزه و حتی بعد از پیروزی نیز در تفکر و جبهه او تفکرات خشونت طلب و مسلح هرگز جایی نداشته و البته اکنون نیز ندارند و دامن امام (ره) از رادیکالیسم مذهبی و سیاسی و همچنین تحجر مذهبی و مبارزه خشونت آمیز و توهین کننده و غیر اخلاقی و تقسیم کننده ملت ها به بد و خوب، مذهبی و غیر مذهبی و... پاک است. او خود را وامدار گروهی نمی دانست و فقط در مقابل خداوند و مردمش خود را پاسخگو می دانست و دسته یی را در بین مردم خود نه رهبری کرد و نه اجازه داد منتسب به آنان باشد؛ ولی البته منطق حکم می کند که به لحاظ تفکر کسانی در اطرافش خود را به تفکر امام (ره) نزدیک ببینند و البته قاعدتا هم او کسانی را در کار می گمارد که آنان را به تفکر خود نزدیک تر و صد البته قابل تر می یافت. اما او افراد را به صحت تفکرشان می سنجید و نه به گروهی که در آن عضو بودند؛ و لذا متخلفین و منحرفین در هر جبهه یی که بودند از امام ما (ره) حساب می بردند که در نظر او متخلف و منحرف، متخلف و منحرف بود چه در جبهه خودی و یا غیر خودی.

رحمت خداوند به روح بزرگ مردانی که در عرصه قدرت؛ خود را نباختند و اصول انسانیت وا نگذاشته و به لوازم آن پایبند ماندند و در کار خلق خدا کار گشایی کردند و فکر در تسلط بر جان و مال مردم نفرسودند.

خداوند که بر کارگزاران به خلق خود بسیار فعال است و حتما اجری بزرگ را، بر بزرگان از بندگان خود عرضه خواهد داشت که کار بزرگ را اجر بزرگ واجب است و بر منطق استوار؛ پس بر این امر مطمین باید بود که در پیشگاه خداوند همه یکسانند و تنها تقسیم بندی که وجود دارد تقواست که آن نیز بر عمل صالح و نیت یزدانی استوار است و نه جبهه بندی های نام؛ و لذا ماندلا و گاندی هم (اگر با فیلتر مذهب خود هم به آنان نگاه کنیم) همچون امام خمینی (ره)  که البته از گویندگان شهادتین بود، انشا لله از رستگارانند و از نعمت رحمت خداوند در جهانی دیگر متنعم؛ که آنان خیر بندگان خدا را دنبال کردند و بر خیر آفرینان تنها خیر انتظار می باشد. 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 10:45 شماره پست: 359

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها مردم ایران شادند زیرا گره یی را که گفتمان زور و بی منطقی و افراط گرایی در کار دنیایی آنها نهاده بود توسط نمایندگان گفتمان منطق و میانه روی و تدبیر در حال باز شدن است. پس جدای از تبریک به دست اندرکاران این گفتمان که به حق زحمات آنان از جمله دکتر حسن روحانی و وزیر امور خارجه کشورمان دکتر ظریف و دیگر دست اندر کاران آن ستودنی و در رسیدن به این پیروزی موثر بود اما تاثیر اصلی را مردم ایران در این روند داشتند و باید به ملت ایران هم تبریک گفت که چنین گفتمانی را در چنین برهه حساسی در راس قدرت قرار دادند و با حماسه یی که در ۲۴ خرداد امسال آفریدند نمایندگانی را مسول پیگیری خواسته های شان کردند که با روحیات شان و اهداف شان متناسب باشند. و این چنین بود که این حرکت مبارک انشا الله سر آغازی برای پیروزی سخن حق خواهد بود که از زبانی مناسب و لایق صادر شده و به هدف هم خورد و دل های جهانیان را هم متحول کرد.

 گفتمان زور و بی منطقی و لجام گسیخته جز خسارت برای ملت ها چیزی به بار نیاورده و نخواهد آورد و خداوند با این حرکت بار دیگر نشان داد که حق می تواند در برابر زور و ناحق با "سخن" به پیروزی برسد. همانگونه که در برابر سخن حق امین قریش (ص) که یتمی بیش نبود قدرت فائقه جهل زمانه که شکست ناپذیر و مستحکم هم خود را نشان می داد به زانو در آمد.

انتخاب دیپلماتی کار ورزیده برای نبردی که "سخن" و "منطق" و "تخصص" در آن کار ساز است کاری بجا بود که باید در کشور سر آغاز رسم تازه یی باشد که تخصص در صدر اولویت ها قرار گیرد تا نتیجه حاصل شود. امروزه تخصص در دنیا حرف اول را می زند و هر فردی باید در تخصص خود به کار گیری شود و این نظام شایسته سالاری است که برای نظام مدعی حق و اسلام واجب تر و لازم تر می نمایاند و لاغیر و باید که صاحبان قدرت در کشور از این اصل پیروی نماید و از سوی دیگر نیز مسلمانان به صورت تک تک در این روند مسولند و به عنوان خشت خشت این بنا باید بر طبق همین اصل عمل نمایند و اصولا افراد باید آنقدر تقوا داشته باشند که اگر هم پستی خارج از تخصص شان به آنان پیشنهاد شد نپذیرند. این از بی تعهدی و بی تقوایی کسانی است که ردای دیگر متخصصین را به تن کرده و در پستی خارج از تخصص شان قرار می گیرند و یا ردایی که برای قامت کوچک شان گشاد است را می پذیرند و بی شرمانه علیرغم وقوف به این امر پستی را قبول و اشغال می کنند که برایشان زیاد است و این دروغی بزرگ از جانب برخی است که می گویند "احساس وظیفه کردیم" آنها در واقع باید احساس وظیفه کنند و پست ها را برای افراد لایق تر از خود خالی کنند. این به تقوا و تعهد نزدیک تر است تا این که ردای به بزرگی بزرگان را بر قامت کوچک شان بپوشند که در آن به واسطه کوچکی اشان گم شوند و خسارت های جبران ناپذیری را برای اسلام و کشور به بار آورند. 

خداوندا این پیروزی ها را بر ملت زجر کشیده و نجیب ایران مستدام بدار و درس های آن را بر دیدگان همه ما روشن و آشکار نما. تا چراغی باشد در راه و حرکت های آینده مان. خدایا  دشمنان داخلی و خارجی این موفقیت را در مسیر مشکل ایجاد کردن در این راه نا امید گردان.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ ساعت 13:36 شماره پست: 355

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بر منبری شنیدم که امام زمان (عج) هزار و صد و چند سال است که بر جدش حسین (ع) عزا دار است به ذهنم رسید که به نظر می رسد بین ما و او فاصله یی بلند به بلندای تاریخی از جدایی از معرفت اصیل اسلامی وجود دارد و چون گفته می شود که در عصر ظهور هم قرار داریم ؟! پس این فاصله باید در عمیق ترین حالت خود باشد لذا ایشان نباید مثل ما بوده و به همان کاری مشغول باشد که ما هستیم و یا به روشی باشد که ما انجام می دهیم و دلمشغولی او باید چیز دیگری باشد وگرنه مثل ما خواهد بود و فردی که مثل ما فکر می کند و مثل ما عمل می کند و منطق او مثل ماست چگونه می تواند منجی ما باشد؟!! پس بعید است او همچون ما فکر و عمل نماید. شاید دلایل برشمرده ذیل روشن کننده این مطلب باشد:

 عزا و عزاداری در وجه عام آن ابراز و به ظهور رساندن ناراحتی و شکایت بر مصائب و وقایعی است که بر انسان پیش می آید؛  خصوصا از دست دادن عزیزی، که احساسات درونی انسان را به جوشش وا می دارد و او را از حالت طبیعی خارج می کند و به گریه اش انداخته و به نوحه سراییش وا می دارد که این حالات در شکل بروز خارجی اش در گفتار و اعمالی خاص تجلی می یابد.

در حالت دیگرش عزا داری ابراز شکایت بر مصیبتی است که روزگار بر انسان وارد می کند؛ در حالی که چاره یی جز مواجهه با آن نیست و کنترل و اجتنابی وجود ندارد. در این حالت دل انسان به درد آمده و عزاداری آغاز می شود؛ در این وضعیت شکایت وجه قالب ذهن انسان را تشکیل می دهد.

 و در حالت طبیعی هنگامی که غم بر دل انسان مستولی می شود، ناخودآگاه اشک غم بر گونه آدمی روان می شود و اندوهی بر درون انسان تسلط می یابد. اما ریشه غم و اندوه گاهی شکایت بر جدایی؛ گاهی شکایت بر ظلم؛ گاهی شکایت از تنهایی؛ گاهی درد خسارت؛ گاهی شکایت از فراق و... حال سوال این این است که ولی خدا (عج) کدام یکی از این شکایت ها را دارد؟!! و اصولا آیا در منش و رفتار آنان (ع) ابراز درد و شکایتی وجود دارد؟!!  

 ولی عزاداری و اقامه عزا مراسمی است که در هر فرهنگی تشریفات خاص خود را دارد؛ این نوع اقامه عزا اگر بر متوفی نزدیک الزمان باشد که صورت خاص خود را داشته و معمولا همان بروز احساساتی شدید است که از درون به صورت شیون و ناله و نوحه گری صادر می شود؛ و اگر زمانی بر آن گذشته باشد که این بروز احساسات درونی معمولا کاهش یافته و به نوعی به مراسمی در راستای یاد آوری و یا تذکر و یا طلب مغفرت تبدیل می گردد.

آنچه به عزاداری ائمه پاک ما (ص) اطلاق می گردد؛ بیشتر شیون و ناله بر مصائب وارده بر خاندان رسول گرامی اسلام (ص) تبدیل شده است و یا در قسمتی از آن با هدف تذکر بر عدم فراموشی حوادثی است که بر خاندان نبوت (ص) رفته است و یا با هدف بیان مناقب و همچنین سیره و روش آنانست که درسی خواهد بود برای ما، ولی آیا همین فواید و یا اهداف برای ائمه هدی (ص) هم، همچون ما صادق است؟!

این اقامه عزا برای ما که از افراد معمولی هستیم بازگشت به خداوند و اولیا (ع) اوست؛ لاکن برای ولی خدا (عچ) به نظر نباید این چنین باشد؛ چون او هیچ گاه از ذکر خداوند غافل نیست که نیازمند تذکرش باشد او (عج) سراپا ذکر است؛ او (عج) خود ذکر خالص است؛ خواب و خوراک و تمام زندگیش ذکر الله است؛ حتی یادش برای مومنین هم ذکر تلقی می گردد.

وجه دیگر عزاداری ما اقامه عزا و اعتراض و شکایت به ظلمی است که به خاندان نبوت (ص) رفته است که او (عج) شاید از این هم مبررا باشد زیرا که نشنیده ام که یکی از ائمه ما به خون خواهی و یا برای انتقام خون احدی از خودشان قیام کرده باشند. تمام هدف قیام آنان (اگر قیامی داشته اند) قیام به حق بوده است و قیام آنان تنها با هدف آگاهی بخشی به مردم و یا بازگشت دادن امت جدشان (ص) به اسلام واقعی بوده است و اصولا انگار انتقام (که ریشه در کینه و عداوت دارد) در ذات آنان نیست و در این زمینه بسیار فراموش کار و بخشنده اند و حتی به نفرین طرف مقابل خود هم فکر نمی کنند و دل شان راضی به آن نمی شود.

پس در این زمینه هم نمی تواند کینه یی در دل آنان باشد. آنان حتما علی (ع) را به عنوان شیخ الائمه (ع) و سر سلسله امامت امت محمدی (ص) اسوه خود قرار داده و به سان او که حتی از قاتل خود هم کینه یی در دل نداشت و به فرزند ارشدش و امام بعد از خود یعنی امام حسن مجتبی (ع) تنها وصیت به ضربه یی در مقابل ضربه یی کرد که حقی طبیعی برای اولیا دم است و سفارش اولی او بر طبق آیه شریف قصاص، البته بخشش قاتلش بود؛ و به ابراز کینه یی اضافی اصلا توصیه نمی کرد. پس ائمه (ص) ما وارث کینه یی آبا و اجدادی هم نیستند و اصلا کینه یی در دل ائمه ما وجود نداشته که آن را به ارث برند، دل پاک شان مملو از عشق خداوند و بندگانش (دوست و دشمن) است و خالی از کینه ها؛ و لذا بری از آنند که کینه ها در دل شان بر هم تل انبار شود و یا منتظر فرصتی باشند تا زمان مناسب انتقام فرا رسد. این از بزرگواری که در آنان سراغ داریم هم به دور خواهد بود که بر چنین انتظار بیهوده یی وقت بگذرانند و فکر مشغولش دارند.

نکته دیگری که در اعتقاد ما وجود دارد و ما بر آن یقین قلبی داریم، این که مرگ برای ائمه ما (ع) لقا الله است و آنگاه که لحظه ی مرگ شان فرا می رسد ندای "فزت برب الکعبه" اشان طنین انداز شادی درونی و بی ریای آنان به لقا پروردگار و رهایی از زندان دنیاست. دنیایی که در عین پهناوریش برای آنان تنگ و حضور در آن (اگر حقی استیفا ننمایند) ملال آور. و آن گاه که مرگ برای شان فرا رسد با دلی آرام و راضی به رضای خداوندی راهی سفری می شوند که انتظار وصلش؛ آنان را مشتاق به آن کرده است و... و هرچه به چنین زمان موعودی نزدیک تر می شوند چهره هاشان از شوق وصل بر افروخته تر می شود و با این توصیف و با چنین معرفتی که نسبت به لقا خداوند در نزد اولیای او (ع) سراغ داریم چگونه باید قبول کرد که ولی خدا (عج) بر چنین وصلی برای جدش مجلس عزا و غم بیاراید.

صحنه هایی دردناک همچون عاشورا برای آنان که اوج خلیفه الهی اند؛ ظهور اوج پیروزی است و در اوج پیروزی و رو سپیدی ناله و شیون بی معنی خواهد بود. آنان (ع) به عنوان کشتی نجات انسان (دوست و دشمن)؛ تنها عزایی که ممکن است داشته باشند و اشک و ناله اشان را بروز دهد غم بر اشتباه امت جدشان (ص) خواهد بود که چنین به انحراف افتاده و جنایتی این چنینی می آفریدند؛ آنان به جای کینه ورزی بر جسد کشتگان از اهل باطل در نبرد حق و باطل می گریند و شیون سر می دهند که سیف الاسلام ها و یا خیر الاسلام ها چگونه چنین عاقبت به خیر نشدند.

 اگرچه ائمه مسلمین (ص) مصداق آیه "انا بشر مثلکم" هستند و همچون ما محزون و یا شاد می شوند؛ لیکن فضایلی دارند و به اسباب اضافی از ناحیه خداوند مجهزند که آنان را با ما متفاوت می کند. دل آنان از کینه و عداوتی که در جناح مقابل شان قوی،  تاریخی و عمیق و ریشه دار است؛ خالی و خود را کشتی نجات دشمنان شان هم می دانند و به نجات آنان نیز مشتاق تر از انتقامند.

کسی چه می داند در حالی که آنان از نطفه رحمت للعالمینند (ص)، شاید بر قاتلان خود هم از در بخشندگی وارد شوند و این چندان از این خاندان کریم (س) دور از انتظار نیست.

در مقابل ما محبین آنان به دشمنان آنان چنان کینه داریم که شاید حتی آنان را از جمله گویندگان شهادتین هم ندانیم و در همه چیزشان مشکوکیم. لیکن واقع آن است که آنان نیز از امت محمدی (ص) بوده و هوای نفس و دنیا خواهی اشان آنان را به سویی کشاند که شاید و حتما بر آن راغب هم نبودند.

پس تفاوت بین ما و ائمه (ص) امری پذیرفته شده خواهد بود و این نتیجه را حاصل می کند که آنان به این معنی که ما بر حسین (ع) یا حسن (ع) عزاداریم؛ عزادار نمی باشند. آنان با توجه به مراتبی که طی کرده اند و لوازمی که خداوند در اختیارشان قرار داده است، نباید تصور کنیم که همچون ما به حوادث دنیا واکنش نشان دهند. که واکنش ما از جنس احساس است و واکنش آنان از جنس عقل و معرفت؛ اگرچه دل هاشان مملو از احساس است ولی احساسی پاک که از پاکی از رذایل سرچشمه می گیرد. پس ولی خدا (عج) تفکر و عملش با ما متفاوت است لذا وقتی بعد از ظهور شادی آفرینش (عج) به بیان تفکر و اندیشه خود اقدام می کند، ما آن را منافی روش و تفکر خود دیده و حکم به ارتداد و گمراهی اش!! می دهیم و عده یی به زعم خود در مقابل این گمراهی!! فتوا داده و قیام می کنند؛ چون ما تنها خود و تفکر خود را محور حق دانسته و هر چیز غیر از آن را انحراف تلقی می کنیم. حال آن که شدت گمراهی خودمان است که چشم هامان از دیدن حق ناتوان و گوش هاشان از شنیدن پیام حق ذلیل و از لمس حق هم ناتوانند و هضم پیام حق در دستگاه بعضا منحرف و آلوده به گناه ما نا ممکن است.  

شاید بتوان گفت که او (عج) در مشغولیت به امور امت محمدی (ص) و هدایت آن و رفع و رجوع امور دنیایی که چشم در نظر پاک او دارد، مشغله دار تر از آن باشد که به قاتلان اجدادش فکر کند که روزی قبور آنان را نبش کرده و انتقامی بگیرد و یا حرم اجدادش را از وجود آنان پاک کند!! او به نظر می رسد باید از این اعمال فرو دست مبرا باشد وگرنه اگر نعوذ بلله مثل ما فکر و عمل کند که وای بر دنیا و اهلش که لزوم برپایی قیامت و پایان دنیا با این همه فرودست بودنش روشن خواهد بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ ساعت 21:31 شماره پست:

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

راهبری جهان اسلام و مسلمانان زمانی بر شانه های مبارک نوه ارشد رسول خاتم (ص) نهاده شد که آثار عظیم امامت و رهبری پدر بزرگوارش و حوادث تلخ و شیرین و سنگین آن دوران بر دوره او سایه عظیمی افکنده بود و وارث دوره عدل و جهاد سخت علی (ع) بود. دشمنان پیروز در جنگ صفین در این زمان حکومت متکی بر زر و زور و تزویر خود را بر شامات گسترانده و مستحکم تر کرده بودند. شاید اگر دشمن رو در روی این حاکم اسلامی (ع)، در حجاز و یا عراق حاکم بود، نمی توانست این چنین بر اریکه قدرت با استحکام تکیه زند که شامات زده بود؛ شاماتی که مهاجر و انصار ندیده و به اسلام دست اول که به رسول خدا (ص) و یاران خاصش مرتبط بود، دسترسی نداشت و آن را تجربه نکرده بود؛ لذا بوسفیانیان تسلط داده شده بر شامات، خود اسلامی را به مردم این منطقه ارایه کردند که بر تفسیری بوسفیانی استوار بود و این اسلام خطری برای اقدامات ضد اسلامی و انسانی آنان نداشت که هیچ، مفید هم بود و لذا شامیان به رهبری بوسفیانیان با تکیه بر اسلامی در مقابل خلفای اسلامی در حجاز و عراق ایستادند که اسلامی دست دوم با تفسیری سفیانی بود. سفیانیانی که به وسیله پیامبر (ص) در فتح مکه از قدرت یکه تازانه خود بر قریش زمان جاهلیت به زیر کشیده شده بودند، اکنون با جای پای محکمی که برای خود در شامات تدارک دیده بودند می توانستند انتقام آن به زیر کشیده شدن را از جانشینان رسول گرامی اسلام (ص) بگیرند و همین کار را هم کردند و سه تن از زبدگان اسلام از خاندان رسول خدا یعنی علی (ع) که داماد و جانشین پیامبر (ص) و منتخب مردم عصر خود بود، حسن (ع) که نوه بزرگ و خلیفه مسلمین عصر خود بود و همچنین حسین (ص) که عزیز دل رسول خدا (ص) بود و همه این ها به فاطمه (س) دختر پیامبر اکرم (ص) مرتبط می شدند، توسط بوسفیانیان بی اثر و از صحنه اسلام اصیل حذف شدند. لذا می بینیم که کار تشکیلاتی ابوسفیان در سایه امنیتی که بعد از فتح مکه، توسط پیامبر (ص) دریافت داشت؛ حرکتی را پایه ریزی کرد که بعد از پیامبر (ص) ریشه اسلام را زد و آن را تبدیل به یک سلسله پادشاهی کرد که تنها نامی از اسلام بر خود داشت و با حکومت های روم و ایران آن عصر که از اسلام هیچ اثری در آنان نبود برابر بود. آری سبط اکبر پیامبر خدا (ع) در زمانی رهبریت جامعه را عهده دار شد که بوسفیانیان در اوج بودند و این روزها سخت ترین روزها بر جانشینان از خاندان پیامبر خدا (ص) بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ساعت 8:8 شماره پست: 352

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 عرصه دین عرصه بی نامی است و صاحبان عقل، نام خواهی را به عرصه های دیگر موکول می کنند. نام خواهی و متاع نام خواهان را در این بازار خریداری نیست، آنچه در این بازار خریدار دارد اخلاص و تقواست و بس و تلاش نام خواهان نیز در این مسیر بی ثمر خواهد بود؛ چرا که کور سوهایی که ممکن است در این عرصه بخواهند بدرخشند در مقابل نور خداوند بی اثر بوده و با وجود نور خداوند که در انبیا (ع) و ائمه ی (ع) دین تجلی کرده، درخشش طلبی در پرتو این نورهای پاک تلاشی بی اثر و خجالت آور خواهد بود. ایام محرم و عاشورا که آن را باید اوج ایام آزادگی دانست، بندگان در بند نام نمی توانند عرصه یی برای عرصه داری معنوی داشته باشند؛ زیرا در بی نامی است که معرفت این روزها دریافت شدنی است و لاغیر. محرم الگو سازی برای خروج بر طاغوت زمان است و ایثارگران عرصه خون از نام و دنیا به تمام گذشته اند تا در این عرصه نام دار و نام آور شدند. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ساعت 7:20 شماره پست: 351

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 حمد و سپاس خداوندی را که خالق کل هستی است و پیام آورانی متعدد برای هدایت بشر به سوی ما فرستاد تا حرکت انسان به سوی خداگونه شدن را هدایت نمایند. دورود خداوند بر رسول خاتم (ص) که جان در راه هدایت بشر در طبق اخلاص نهاد.

ادبیات محرم به طور خاص و شیعه به طور عام و تاریخی که از آن هم اکنون روایت می شود حکایت دل مشغولی جماعتی از مسلمانان به روندی تاریخی است که ظلمی را روایت می کند که بر جانشینان برحق رسول خدا (ص) از خاندانش (ع) رفت و بر انحرافی که بر دین حقه اسلام وارد شده است، شاکی است. محرم و اقامه عزا و همچنین بزرگداشت غدیر، نوعی شکایت تاریخی و البته به حق، به این روند است که علیرغم خواست و وصیت رسول اکرم (ص) به وجود آمد؛ همه اینها درست، اما راه برون رفت از این مخمصه چندین صد ساله بزرگ چیست؟ در یک نگاه سطحی و ساده ادامه شکایت و ناله و زاری شاید کارکردی زنده نگاه دارنده داشته باشد و به حق هم باید بر ظلم رفته شاکی و ناراضی بود، اما با چه هدفی و تا کجا و تا چه حد؟!!

از سوی دیگر باید این را در نظر داشت که تاریخی که به زنده نگاه داشتن آن با جزییاتش مشغولیم، به واقع حکایت جدایی و تفرق در امت محمدی (ص) است که ابراز کینه و شکایت از پدید آورندگان چنین وضعی در آن زمان، اگر به رقابت و دشمنی در این زمان تبدیل شود و به تعمیق تفرق بین امت محمدی (ص) دامن زند، شاید تکرار اشتباهات پدرانمان خواهد بود که چنان صحنه هایی را رقم زدند؛ امروز نگاهی به طلیعه ها و نشانه هایی از جنگ داخلی بین مسلمانان که در قرن بیست و یکم در حال وقوع است نشان می دهد که در حالی که دنیای رقیب به اتحادیه ها و تجمع حول و حوش مشترکات، شدیدا می اندیشند و در این مسیر حرکتی مستمر دارند و به آن دلمشغولند؛ در بین ما مسلمانان حکایت جدایی و تفرق و تعمیق آن ساری و جاری و ادامه دار شده است و امروزه خصوصا بدان همتی بلند داریم و عرصه داران این روند نیز شدیدا به توسعه و ترویج آن همت وافر دارند و بر این طبل جدایی همواره می کوبند.

امروز اگرچه سخن از رقابت و یا حتی جنگ بین شیعه و سنی در جهان اسلام می رود که اگر این به واقع به وقوع بپیوندد، روند خطرناکی خواهد بود که دامن پدید آورندگان آن را نیز خواهد گرفت و سر دمداران این نبرد خانمان بر انداز به این نیز اکتفا نخواهند کرد و بر آن هم متوقف نخواهند گردید و حتی بر فرض غلبه اکثریت اهل سنت! بر اقلیت شیعه؛ مرحله بعدی جنگ داخلی مسلمانان به نبرد سنی- سنی تبدیل شده و به دنبال آن انتظار می رود اکثریت اهل سنت در مقابل اقلیت تندرو آنان که تفکر وهابیت خواهد بود، قرار خواهند گرفت و مرحله دیگری از نبرد داخلی بین مسلمانان رقم خواهد خورد و وهابیت به خاطر تسلط بر نقاط استراتژیک اسلامی از جمله مدینه النبی (ص) و مکه مکرمه و همچنین مراکز علمی اهل سنت و بعلاوه آن پشتوانه ثروت عظیم نفت و توریسم اسلامی و با اتکال به غرب خواهند توانست گروه مخالف خود را که اگرچه در جمعیت بسیارند ولی در رهبری و راهبرد متفرقند را به اضمحلال و شکست عظیمی مبتلا کنند.

همه این موارد در صورتی اتفاق خواهد افتاد که اگاهی اقشار مسلمان از خطرهایی که آنان را تهدید می کند در همین حدی بماند که الان قرار دارد و در حالی که جهان اسلام به مشکلات خانمان برانداز مبتلاست، همچنان بر این مشکلات نظاره گر باشند و هاج و واج که کدام حق است، از تشخیص راه و حرکت مناسب ناتوان بمانند.

حال چه باید کرد؟ باید کینه ها را به دور افکند و زمینه کینه توزی و کینه فراکنی را خشکاند و راه را بر عمل تندروها که در جفت های متعددی که در جهان اسلام در مقابل هم صف آرایی کرده اند، بست و صحنه آماده شده برای رشد آنان را برهم زد. راه بر هم زدن چنین وضعی، تنها آگاهی بخشی به توده مسلمان است تا ابتدا مسلمانان بفهمند که چه هستند و در چه وضعی قرار دارند و بعد خود خواهند دانست که به عنوان مسلمان چه باید کنند.

به موازات این باید به تعالیم رسول خدا (ص) بازگشت کرد و بر اصولی توافق نمود که در دایره گروه های اسلامی مشترک و خدشه ناپذیرند؛ توحید و نبوت می تواند به عنوان مرز مشترک تمام نحله های فکری مسلمان باشد و بر پایه این دو که شاید وجه اشتراک جهانی ادیان الهی نیز است، بتوان با تکیه بر عقل و منطق پایه گذار زندگی انسانی الهی شد که این دنیای انسان را ساخت که ساختن این دنیا آخرتی در خور را به دنبال خود به ارمغان خواهد آورد و فارغ از حوادث تاریخی گذشته، تاریخ  حال و آینده را طوری رقم زد که ادامه روند گذشته به صورت سلسله وار گذشته نباشد و زندگی انسان ها را در شان آنان ترسیم و به اجرا در آورد و این همان هدفی است که خداوند از ارسال رسولان خود داشت تا انسان به شان انسانی خود که ملکوتی است، باز گردند. 

قطعا روند جاری و فعلی حرکت بشر، هیچ تناسبی با انسان ایدال و خدایی ندارد و در سایه کینه و جنگ هم نمی توان برادری و ارتباطات مناسب و سطح زندگی ایدال معنوی و مادی را بدست آورد و همان گونه که معجزه اسلام قرآن است راه نجات انسان نیز همین کلام حق خواهد بود که بر بستر اعتقاد توحیدی که از کانال وحی رسیده است و با تکیه بر عقل می تواند راهگشای تمام مشکلات بشری و حل کننده عقده های تاریخی شد.  

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:8 شماره پست: 350

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...