مصطفی مصطفوی
تاکنون صعود به قله ریزان [1] تنها صعود موفق من، به قله های اطراف دشت هویج [2] بوده است [3] که سال گذشته انجام گرفت، اما امروز 12 اردیبهشت 1398 به قصد صعود به قله "پرسون" [4] همراه تیمی از دوستان همنورد شدیم، که این اولین برنامه کوهنوردی آنان به قله های خارج از منطقه قله توچال، بعد از گذر از شرایط سخت زمستان، و ناپایدار اول بهار بود.
اما این صعود نیز به علت حجم برف زیاد بر جای مانده از بارش های زمستانی و بهاری، و شاید هم انتخاب مسیری نادرست، پایانی منتهی به صعود بدین قله نداشت، و در نزدیکی های قله پرسون مجبور به بازگشت شدیم، زیرا به قول یکی از دوستان همنورد، کوهنوردی را نه به قصد ورزش به تنهایی، که برای گشت و گذار و طبیعت گردی توامان باید دید و در پیش گرفت، و تکیه به هر کدام به تنهایی اشتباه خواهد بود، لذا تا زمانی باید در این مسیر پیش رفت که پای خطر جانی مهمی در میان نباشد و به محض احساس خطری خارج از اصول معمول، باید پا پس کشید و از ادامه کار و لجاجت برای ادامه صعود، خودداری نمود.
راهبر تیم ما نیز با توجه به عمق برف های گرما خورده و شل شده (در مسیر دره بین قله های ریزان و پرسون) منتهی به صعود به قله پرسون، و احتمال خطرات متصوره، در لحظه ایی خاص پیشنهاد بازگشت را عنوان و نظرخواهی کردند و با موافقت بقیه، که آنان نیز شرایط مذکور را خوب درک می کردند، راه بازگشت گرفتیم و بازگشتیم.
قله پرسون ارتفاع بلندی نیست، ولی نقاب برفی آن، که ما اینک در انتهای مسیر خود در نزدیکی های آن بودیم، نشان از برفی سنگین داشت، که از رغبت صعود بدان می کاهد، و انگار گروه های دیگر نیز بدین امر رسیده و رغبتی به صعود نداشته اند، چرا که ردپا و یا پاکوبی به سمت قله دیده نمی شد.
از جمله این نوع گروه ها، گروه دو نفره ایی بود که وقتی ما را در مسیر بازگشت خود دیدند، اولین کلمه هشداری بود که به فرو رفتن در برف می دادند، و ما را به احتیاط فراوان فرا خوانده و عنوان نمودند که خود نیز تا خط الراس رفته و در آستانه لبه ی منتهی به دشت لار، تنها به زیارت و دیدار قله دماوند از دور نایل شده و اکنون در راه بازگشتند.
البته گذشته از این گروه های پشیمان از صعود، تیم یک نفره ایی نیز، همزمان با ما در حال صعود خیره کننده ایی به قله سخت و نفس گیر ریزان بود و چشم های ما او را در این مسیر بسیار ترسناک و پر برف و خطرناک دنبال می کرد، و او همچنان پیش می رفت و آرزو داشتم که او را ببینم و به کار غرور انگیز، شجاعت و کار حرفه ایی اش آفرین بگویم، و به قول دوستان او از جمله کسانی است که این روزها برای تمرین "قله اورست" [5] نوردی خود را به برف های آتشکوه و ریزان می زنند و بی محابا بالا می روند.
قطعا با مشخصاتی که از ریزان در ذهن دارم، در این هنگامه برف های انبوه قله های اطراف دشت هویج، او همنوردی لایق صعود به قله اورست در هیمالیاست. یک گروه 4 نفره هم همزمان راهی قله ساکا بودند، که صعود آنان نیز در حجم برف این منطقه، خیره کننده بود.
اما گروه ما از این قشر کوهنوردان زبده نبوده و به همین مقدار (نزدیک سه ساعت برف کوبی و نزدیک شدن به پرسون) قناعت کرده و با احساس خطر، راه بازگشت گرفتیم. در حالی که از میان گروه های متعدد حاضر شده در دشت هویج تنها این دو گروه بودند که راهی قله های "ریزان" و "ساکا" شدند و بقیه صبحانه ایی در این دشت زیبا و پر از آب خوردند و از همانجا راه بازگشت گرفتند.
رودخانه منتهی به روستای افجه پر از آبهایی است که از برف قله های، ریزان، پرسون، ساکا، آتشکوه و... جاریست و آبشارهای زیبا، همه و همه ته دره به هم پیوسته و راهی سد لتیان می شوند، تا به مصرف خیل عظیم انسان های زیردست برسند، آب های تمیز و زلالی که متاسفانه با فاضلاب روستاهایی مثل افجه مخلوط شده و آلوده می شوند و راهی سد هستند.
مطلب مهمی که در تبادلات بین همنوردان در این مسیر از آن ذکری به میان آمد، و مبتلابه تمام کوهنوردان نیز می تواند در مسیر صعود باشد، موضوع ابتلا به باکتری کزاز [6] بود، که دوست همنورد من آن را در قالب هشداری بیان کرد، که اگر احیانا در مسیر صعود در مالرو ها روی خاک های آلوده به پِهِن اسب، قاطر و الاغ، تعادل خود را از دست دادید و زمین خوردید، و جایی از بدن شما زخمی شد، و این زخم به این خاک آلوده گشت، حتما مبادرت به واکسیناسیون کزاز کرده، چرا که باکتری کزاز از راه زخم به بدن منتقل می شود، و واسط این باکتری کُشنده، فضولات این حیوانات است. این باکتری باعث گرفتگی عضلات (از جمله قلب و تنفس) شده و باعث مرگ فرد مبتلا، می شود، و راه مقابله با آن نیز تزریق واکسن کزاز است.
این نکته حایز اهمیتی برای اکثر کوهنوردان است، چرا که حمل و نقل بار در مسیر های کوهستانی توسط همین حیوانات صورت می گیرد، و در این مسیرها هم احتمال واژگونی کوهنوردان و زخمی شدن آنان همواره هست، و از قضا خاک مسیرهای کوهستانی مملو از فضولات این حیوانات می باشد، و کوهنوردان باید به این نکته کلیدی توجه جدی داشته باشند.
اینجاست که انسان به نقش علم و علمایی می اندیشد، که عمر خود را وقف نجات بشر و کشف رازهای علمی کردند؛ از جمله کسانی که با کشف میکروب و راه های مقابله با آن، که اکنون بعد از حل موضوع توسط دانشمندان، بسیار ساده، اما حیاتی است، جان میلیون ها انسان را نجات داده اند، و جا دارد در این روز استاد و معلم، درود های خود را نثار روح پرفتوح شیمیدان و زیست شناس فرانسوی جناب "لویی پاستور" کنیم که انصافا در نجات بشر از مرگ و میر، کشفیاتش بسیار راهگشا بوده، و هست،
و ما ایرانیان نیز باید روزی از مصرف کننده نظریات علمی، به تولید کنندگان این نظریات تبدیل شده و به اردوگاه محققین و دانشمندان علوم بشری نقل مکان کنیم و جایگاه لایق خود را که روزگاری با امثال زکریای رازی، ابن سینا و... داشتیم باز یابیم. به امید آن روز شکوهمند باید بود، تا جوانان محقق ایران که اکنون لابراتوارها و دانشکده ها و مراکز تحقیقاتی غرب را پر کرده اند، زمینه ایی بیابند تا به کشور خود بازگشته و کاروان علم دوباره از شرق به حرکت در آید، و این همان آرزویی است که هر ایرانی برایش خواب های زیبا می بیند، و هنوز زمینه تحقق نیافته است.
برف های امسال واقعا حیرت انگیز است، و بهمن های فرو ریخته شده به دشت هویج از یال های پرسون، و همچنین عمق برف های مسیر که گاه تا کشاله ران شما را در برف فرو می برد، احتمال پیچ خوردگی زانو و مشکلات جسمی از این قبیل، کاملا متصور است و باید با توجه به نکات ایمنی مسیر صعود را طی کرد؛ این روزها اهمیت توجه به اینگونه مسایل دوچندان به نظر می رسد، و گرچه زیبایی خیره کننده مسیرها دلکش است، به همان میزان خطر نیز افزایش یافته است.
شکوفه ی باغ های گیلاس نیز حکایت از سالی پر محصول دارد، که اگر خدا بخواهد و سرما خسارتی به آن وارد نسازد، امید است امسال جبران خساراتی را که کشاورزان در سال گذشته از سرمازدگی محصولات شان خوردند، انشاالله جبران شود. باغ های مملو از شکوفه ی گیلاس انسان را به آینده ایی زیبا دلگرم می کند.
به دنبال شایعه افزایش قیمت بنزین، صف اتومبیل هایی که برای دریافت آخرین باک بنزین ارزان مقابل پمپ بنزین های مسیر تشکیل شده است ، بسیار آزار دهند است، از ماشین های ارزان، فوق العاده گران و... فقیر و غنی ایستاده اند، تا بلکه به یک باک خرید ارزان بنزینی دست یابند، که سال هاست به همین قیمت هزار تومان عرضه و مصرف می شود، و اکنون در آستانه گرانی انگار این باک آخر خیلی مهم و تعیین کننده شده است و... و متاسفانه باید گفت که ما واقعا از نظر اخلاقی و اجتماعی سقوط کرده ایم، سقوطی آزاد و عمیق.
[1] - گزارش صعود آن تحت عنوان " باز دشت هویج و اینبار صعود به قله ریزان" در آدرس http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/531.html قابل مطالعه است.
[2] - "دشت هویج و رویای ناتمام صعود به قلل ساکا و آتشکوه" عنوان گزارشی است که در این آدرس قابل دسترسی است و مربوط است به صعودهای این منطقه http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1193-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AC-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87.html
[3] - صعود به قله های ساکا، آتشکوه، پرسون و... را تاکنون موفق نشدم
[4] - قله پرسون با 3100 متر ارتفاع هنگام ورود به دشت هویج از سمت روستای افجه در بخش لواسان، در سمت راست شما و قله ریزان قرار دارد
[5] - بلندترین قله جهان در هیمالیا که کوهنوردان قهار جهانی را به مبارزه می طلبد این قله در نپال و در مرز با چین قرار دارد و نزدیک به نه هزار متر ارتفاع دارد، شرایط جوی و فنی قله هایی همچون آتشکوه و... باعث شده تا جایی مناسب برای تمرین برای صعود به چنین قله هایی باشد.
[6] - کُزاز یا تتانوس (Tetanus) نوعی بیماری عفونی است که به سبب سم باکتری بیهوازی گرم مثبت کلوستریدیوم تتانی پدید میآید و با اسپاسمهای دردناک دایمی ماهیچههای اسکلتی که معمولاً از آرواره شروع شده و به سایر نقاط بدن سرایت میکند، مشخص میشود. باکتری کلوستریدیوم تتانی در گرد و خاک قالی که به وسیله کفش آلوده میشود و مخصوصاً در خاک مزارع و باغچهها و کوچهها و اصطبلها یافت میشود و از طریق زخم به بدن راه مییابد.
روستای افجه لواسان
روستای افجه لواسان
صف درختان بید برای خلق زیبایی
صف درختان بید برای خلق زیبایی
دشت هویج سنبل وحشی
دشت هویج سنبل وحشی
برف و جویبارهای زیبای دشت هویج
برف و جویبارهای زیبای دشت هویج
بیدهای زیبای دشت هویج
بیدهای زیبای دشت هویج
بید های دشت هویج
بید های دشت هویج
یکی از بهمن های بزرگ از یال های پرسون
یکی از بهمن های بزرگ از یال های پرسون
دره بین ریزان و پرسون
دره بین ریزان و پرسون
در مسیر پرسون
در مسیر پرسون
پیش به سوی قله پرسون
پیش به سوی قله پرسون
برف های پرسون
برف های پرسون
به سوی پرسون
به سوی پرسون
پرف های خره کرده در دره ها
پرف های خره کرده در دره ها
قله پرسون زیر برف و ابر
قله پرسون زیر برف و ابر
شیب های برفی مسیر پرسون
شیب های برفی مسیر پرسون
در راه بازگشت
در راه بازگشت
برف های یال های پرسون
برف های یال های پرسون
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
قله ریزان در انتها
قله ریزان در انتها
گل های زیبای دشت هویج
گل های زیبای دشت هویج
قله پرسون
قله پرسون
شکوفه های گیلاس
شکوفه های گیلاس
این جمله را بارها شنیده ایم که "امر خداست، و او چون این خواسته است، پس همین می کنیم، این حکم چون نسخه پزشک است و گر چه ما از آن سر در نمی آوریم، اما شفابخش و به مصلحت دین و دنیای ما خواهد بود." این جمله اطاعت محض از "فرامین الهی" را در خود دارد، اما نکته ایی دیگر نیز به صورت تلویحی در پس آن نهفته و مستتر است که "اگر خودم بودم شاید چنین نمی کردم" و در واقع این موضوع برایم درونی نشده، برایم جا نیفتاده است، با عقل من جور در نمی آید، و در درونم نتوانستم با آن کنار بیایم و... لذا، در حالت تسلیم به امر خداست، که آن را انجام می دهم.
این نوع عمل، گرچه رضایت درونی انسان از اطاعت از خالق را به دنبال دارد، اما اگر این موضوع در منطق دل و عقل هر انسانی حل نشود، این زاویه همچنان حفظ می شود، و گاه آنقدر او را اذیت خواهد کرد که نبردی بین این توجیحات دینی، و جدال وجدانی، بسته به قدرت روانی او، گاه تبدیل به بیماری و متناسب با نوع عمل شرعی، شاید حتی به جنون هم بکشد.
که آن سر تیم آماده سازی عملیات انتحار کننده ایی که عده زیادی را در بازار، مسجد، کلیسا، کنیسه و... بی آنکه بشناسد و بداند که کی هستند و... را دشمن انگاشته [1] و به کشتن داده است، اگر خلوتی در دل خود یابد، تا ابد گرفتار این قتل عام جنایت بارش خواهد بود، و چنین انسان هایی اگر اعمال شان برای خودشان درونی نشده و جا نیفتاده باشد، آنقدر از عمل خود دچار عذاب وجدان می شوند که مدام باید خود را توجیه کنند، و در این توجیه گری گاه متوسل به کوچکی عقل و متوسل به انداختن تقصیر به گردن دستورات اطاعت پذیر در ایدئولوژی و دین خود می شوند، تا شاید بتوانند بار خود را کم کرده و خود را توجیه می کنند، گاه خود را منتظر آینده نگاه می دارند تا شاید در آینده حکمت چنین دستورات دینی و ایدئولوژیک روشن شود، و در این بین مدام زیر بمباران شماتت دل و عقل خود خواهند بود که چرا چنین کرده اند، پس بهتر است پیش از این عذاب وجدان، و عمل کردن بر اساس اصل اطاعت بی چون و چرا، آن را ابتدا به محکمه وجدان و دل خود برند.
اما در دنیایی که امور اهل دین و نظریات آنان، با نظرات واقعی خدا، کاملا در هم آمیخته است و اجتهاد انسان های مدعی نمایندگی خدا (درست و یا نادرست)، به نوعی به دستور خداوند تبدیل، و منتشر می شود، که تعدد این چشمه های زایش حکم خدا، آنقدر زیادند که انسان ها سرگیجه می گیرند، و حداقل در دین اسلام از مفتی های عربستان گرفته، تا حُکام شرع داعش، طالبان، لشکر جنگوی، لشکر طیبه و... تا علمای نجف، قم، مدینه، مکه، قاهره، دوحه، ابوظبی، پیشاور، لکنهو، عدن، طرابلس، رقه، بغداد، موصل، استانبول و... تا الازهر مصر و... هر یک فتوای خود را، امر خداوند تلقی، و می نامند، چگونه مومنین می توانند چشم بسته و دربست خود را بدین احکام سپرده و سرسپرده حکمی شوند که از انسانی چون آنان صادر می شود؛ قاعده عقلی این است که هر انسانی خود نیز فعال بوده، و حکم به محکمه عقل و دل خود برده و آنرا به میزان دل و عقل و دین خود سبک - سنگین نماید.
چرا که دل و عقل هر انسانی واقعا خود یک میزان نسبتا محکم است که اگر از پرده های تعصب و... خلاص شود راهنمایی بسیار قابل اتکا خواهد بود. دلی که به طور تشریحی معدن رازهای گفته شده خداست که به گاه خلق در این گل سرشته شده از روحش دمیده است، و لذاست که احکام دل و عقل انسان قابل اعتنا هستند، و نباید از کنار فرمان دل و عقل به راحتی گذشت. و کاش آنان که "انتحار" و... می کنند، به ندای دل خود هم توجه نمایند، که آیا دل سالم آدمی نیز بدین کشتار بی هدف مثلا در کلیسای اقلیت مسیحی سریلانکا، یا مسجد شیعیان کابل، یا مسلمانان هزاره کویته پاکستان، و مومنین به عبادت ایستاده در کنیسه یهودیان سن دیه گو، یا مسجد کریست چرچ زلاندنو و... بی آن که از نام و نسب آنان بداند، رضایت می دهد؟!
کاش اگر مجری احکام خدا هم هستیم، با دل خود نیز آشتی کرده و سپس اقدام کنیم، خداوند اطاعت محض از کسی نمی خواهد، خدا انسان بودن درونی شده و مومنانه می خواهد، و همه مذاهب آمده اند تا از ما، انسان بسازند، پس شاکله انسان بودن را در دل خود باید ساخت و هر حکمی را بدان شاکله کشید و البته همراه دل و همنوا با او و در یک اعتقاد اغنا شده درونی، به کار شرع پرداخت، تا بتوان هم انسان بود و هم مطیع شرع.
اکنون که به قول حافظ 72 فرقه شرعی [2]، حداقل در اسلام حکم شرع می گویند و چون حقیقت را ندیده اند ره افسانه خود را می زنند و هر یک به مقتضای حال و اهداف خود و فرقه اشان، حکم خدا می بافند و بر تن مومنین به ایدئولوژی خود می پوشانند، این محکمه دل و عقل انسان است که می تواند به کمک او آمده و به انسان کمک کند، زیرا که این در همه انسان ها فارغ از دین و ایدئولوژی آنان مشترک و به صورت تشریحی توسط خالق سرشته شده است، و می تواند بازدارنده انسان از جنایت و ظلم در حق دیگران، به نام شرع و خدا باشد، بازدارنده کسانی باشد که سخت اسیر احکام فرقه ایی خودند، که چون دامی آنان را صید کرده و از آنان به نام دین و خدا سو استفاده می کنند، و انسان ها را به نابودی، و انسانیت را به مسلخ می برند.
خداوند انسان را آفرید تا انسان زندگی کند و در صورت انسان زیستن است که به اصل خویش که از روح خداوند است بازگشت می نماید (انالله و انا الیه راجعون)، خروج اهالی مذاهب و ایدئولوژی از انسانیت را در طول تاریخ بشر می توان به عینه و تعدد دید؛ انسان هایی که به نام خدا و با هدف رضایت او، جنایت های بزرگی آفریدند، بسیاری از خلق خدا را فدای هدفی که نزد آنان مقدس می نمود، کرده اند؛ صلیبیون آنقدر از مسلمان کشتند تا خانه خدایشان را در اورشلیم از وجود غیر، پاک کنند، و از این سو هم به همین صورت است و برای بیت المقدس، ما مسلمانان نیز حاضر به کشتاری عظیم هستیم، و به هزار دلیل این خونریزی را لازم و ضروری می بینیم، و آنرا وظیفه شرعی خود می دانیم، و تاریخ کشتارهای ما را نیز همچون کشتار رقبا، ثبت کرده است و صلاح الدین ایوبی پای دروازه های بیت المقدس کم نکشت و... و این قصه را پایانی نیست، و مذاهب بنا به قدرتی که در خود احساس می کنند، عمل کرده، و همچنان بیت المقدس و یا اورشلیم به زور شمشیر دست به دست می کنند، و این تراژدی غمبار همچنان ادامه دارد.
اگر از من بخواهند که توصیه ایی به آن فرد غرق شده کنم که در تعالیم ایدئولوژیک و مذهبی که خود را به انتحار منفجر می کند، تا به دستوری که آن را یا از سلسله مراتب مذهبی این دنیا، و یا حکم خدا می داند، خواهم گفت برادرم تو خود یک انسان و مستقل و به تنهایی پاسخگوی اعمال خود خواهی بود، پس دستورات رسیده را از کانال دل و عقل خدادادی خود نیز بگذران، آنگاه خواهی دید که در برخی مواقع چقدر در اشتباه و در جهت خلاف وجدان انسانی خود هستی.
چقدر خوب است احکام دریافتی را پیش از اجرا، به میزان دل و عقل کشید، و درونی کرد و سپس انجامش داد، که این اثر معنوی روی خود انسان هم خواهد داشت، و رضایت خداوند را نیز جلب خواهد کرد، اما پیش از رضایت او، این دل مومن است که آینه ذات خداوندست، و باید به انجام کاری، جلب و راضی شود، تا انجام آن عمل او، اثر تربیتی برای خود او هم داشته باشد؛ مطیع محض بودن افتخاری نیست، که افراد مطیع فاقد انگیزه های درونی، چندان مطلوب نخواهند بود، آنان مومنین صف اول عبادتند، که اصلا دلچسب و دوست داشتنی نیستند، زیرا که تنها در رفتار مومنند و در دل، نشسته، پاک خود را تصور می کنند.
لذا کاش دل و عقل در کنار ایدئولوژی فرمانروای انسان باشد، و ابتدا دروغ را به خاطر دل خود نگوییم، به حدود اموال و داشته های دیگران، به خاطر دل خود تجاوز نکنیم، از کشتن مخلوقات خدا به خاطر دل و وجدان خود احتراز کنیم، ترور شخصیت و غیبت و تهمت به دیگران را برای انسان ماندن، و انسان زیستن خود ترک کنیم، از تعدی به جان و مال دیگران به خاطر رضایت دل خود دوری کنیم، گر مهربانی را می خواهیم، به خاطر دل خود و ارزش مهربانی، آنرا انجام دهیم، کاش احسان کردن را برای تمرین انسان بودن انجام دهیم، و...
و چنین انسانی است که در دل خَلق و خالق جای خواهد داشت چرا که دل و عمل او یکی است و هر دو از انسانیت او نشات می گیرد و موج می زند. او در دلش هم، مثل رفتارش انسان خواهد بود و این بزرگترین سعادت است که انسان در دل و عمل انسان باشد، نه این که دلش جایی و اعتقادش جایی دگر سیر کند.
همین تفرق و جدایی بین اعتقاد، و عقل و دل انسان است که گاهی می بینی از معتقدترین یهودیان، مسیحیان، هندوان، مسلمانان و... بی رحم ترین، خشن ترین، بی منطق ترین، ظالم ترین، جنایت بار ترین و... اعمال تنفربار بروز می کند.
[1] - حمله انتحاری نوعی خودکشی عقیدتی به قصد دیگرکشی و صدمه زدن به غیر (دشمن) است. در این نوع از خودکشی فرد دست به طراحی و اجرای یک برنامه تخریبی میزند
[2] - دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
قله توچال روز جمعه بارش برف قابل توجهی را در 6 اردیبهشت ماه 1398 تجربه کرد، و بسیاری از کوه نوردها را نیز غافلگیر نمود، تا در زیر بارش برف نسبتا شدید، و در شرایطی که انگار زمستان باز گشته است، صعودی به یاد ماندنی را تجربه کنند، و البته کسانی که بدون ابزار در این روزهای بهاری دل به کوه سپرده بودند، در هوای برفی گیر کردند، و طعم تغییرات آب و هوایی بهار را چشیدند؛
از جمله ی غافلگیر شده های سرما و برف بهاری، نوجوانی حدود 17 ساله بود که با کفش های کتانی و پارچه ایی، خود را به ایستگاه 4 تله کابین رسانده بود، بدین امید که راهی تا ایستگاه 5 نمانده و می تواند با تله سریع باز گردد، و خود را از سرما نجات دهد؛ او بدون دستکش، و لباس گرم مناسب، بدون باتوم، با کفش های لیز که مخصوص دویدن بود تا کوه، این مسیر را تا اینجا طی کرده، و از سرما نشسته بود، البته سرما و زمین خوردن های مکرر، باعث شده بود که از دست هایش برای زمین نخوردن کمک بگیرد، و انگشت های دستش در برف از سرما یخ بزند، و از درد انگشتان به خود می پیچید، و حتی قادر نبود که دستکش بپوشد، دستکش هایم را بر او پوشاندم او را راهی راه بازگشت و رساندن خود به ایستگاه 2 تله کابین کردم، و خود راهم را ادامه دادم.
البته هفته گذشته، جمعه نیز، صعود ما به مقصد ایستگاه 5 تله کابین توچال، ناتمام ماند و مثل خیل عظیم دیگری از کوه نوردها، آن روز راه بازگشت گرفتیم، در حالی که مثل موش آبکشیده، زیر باران خیس شده بودیم، و از شدت سرما می لرزیدیم.
بهار که می شود آب و هوای کوهستان اصلا قابل پیش بینی نیست و باید با ابزار مناسب در این شرایط به کوه رفت، ما بارش برف را برای این جمعه پیش بینی نکرده بودیم، ولی این صعود هم به خیر گذشت و لذت صعود زیر بارش برف را در اردیبهشت حس کردیم، و کل صعود در مسیر ایستگاه 5 تله کابین را زیر بارش برف ادامه دادیم. ارتفاع برف باریده از دیشب و صبح جمعه در ایستگاه 5 بین 10 تا 15 سانتیمتر بود.
اگرچه بارش برف در این فصل سال خبرهای ناخوشایندی از سرما زدن درختان را با خود داشت و محصولات کشاورزان را نابود کرد، و امسال هم مثل پارسال باغ های میوه ثمری برای زحمت کشان آن شغل شریف ندارد، اما برای کوه نوردها همیشه بارش برف، بر بارش باران ارجحیت دارد، زیرا که در زیر بارش برف صعود بسیار راحت تر است، تا صعود زیر بارش باران، که کار را مختل می کند.
امروز (7 اردیبهشت) مطلع شدم که آقای بهمن باتمانقلیچ سازنده پروژه عظیم و بسیار زیبا و موثر تله کابین توچال، در سن 83 سالگی به رحمت خدا رفته اند، البته من با شخصیت و کارهای ایشان آشنایی ندارم، اما سه سالی است که با تله کابین توچال سرکار دارم و رحمت این وسیله راحت را بارها لمس کرده ام. روحش شاد که اگر تنها همین تله کابین توچال را در عمر خود ساخته باشد، می تواند یادگاری نیکویی از خدمات ایشان باشد که هنوز که هنوز است بسیاری از آن بهره مندند، و من بارها در این مسیر شاهد دعای خیر بسیاری بودم که نثار سازنده این امکان بسیار خوب شد.
امکانی که به کمک بسیاری در این مسیر می آید، که بعد از ساعت ها صعود و حرکت در سر بالایی ها، در قله خود را به تله کابین می رسانند، تا به دقایقی چند، آنها را به پایین کوه منتقل نماید، بدون این که آسیبی به زانوان شان، در پایین آمدن بخورد.
بعضی آدم ها کارهای ماندگاری می کنند، که برای شان خیر دنیا و به حتم آخرت را فراهم می کند، چرا که رضایت خلقی را برای خود به ارمغان می آورند و به یقین رضایت بندگان خدا، موجب رضایت خداوند نیز می گردد، اینان با کارهای شان، خود را شامل دعای خیر خیل زیادی از انسان ها می کنند.
طلوع خورشید در یک روز برفی و بهاری
طلوع خورشید در یک روز برفی و بهاری
تهران از بالای ایستگاه چشمه
تهران از بالای ایستگاه چشمه
طلوع خورشید در یک روز برفی و بهاری
طلوع خورشید در یک روز برفی و بهاری
بارش هایی که امروز کوه را سفید کرد
بارش هایی که امروز کوه را سفید کرد
کوه هایی که امروز سفید شد
کوه هایی که امروز سفید شد
ارتفاع کماچال
ارتفاع کماچال
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
Titleبارش های نو بر جاهایی که قبلا خالی از برف بود
Titleبارش های نو بر جاهایی که قبلا خالی از برف بود
بارش های نو بر جاهایی که قبلا خالی از برف بود
بارش های نو بر جاهایی که قبلا خالی از برف بود
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
بارش های نو بر جاهایی که قبلا خالی از برف بود
بارش های نو بر جاهایی که قبلا خالی از برف بود
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
عبور تله کابین از میان دره اوسون
عبور تله کابین از میان دره اوسون
برق تاسیسات تله کابین توچال بالای ایستگاه 5 به سوی ایستگاه 7
برق تاسیسات تله کابین توچال بالای ایستگاه 5 به سوی ایستگاه 7
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
زیبایی برف های نو در 6 اردیبهشت 1398
بهمن باتمانقلیچ سازنده تله کابین توچال
بهمن باتمانقلیچ سازنده تله کابین توچال
عربستان سعودی در یک حرکت خشن و افسار گسیخته و دنائت بار 37 زندانی سیاسی را با شمشیر گردن زد، شمشیری که پیش از اسلام در دستان عرب جاهلی برای غارت و کشتار همدیگر بود، و دست به دست شد، تا اکنون به نام خدا و با شعار برچیدن فساد از زمین، [1] انسان ها را به پای خدایان قدرت و ثروت، که در پشت خدای خالق، مخفی شده اند، قربانی کند.
چه این شمشیر که در عربستان بدین نام گردن می زند، و چه آن شمشیری که در روز عید پاک از مسیحیان در سریلانکا حمام خون به پا کرد، و عید مردم در حال نماز و نیایش را در کلیساها عزا کرد، هر دو از آبشخور تفکری وهابیت در حوزه علمیه دینی در مدینه و مکه نشات می گیرند، که با شعار پاکسازی زمین از فساد، انسان هایی را که در خط تفکر شان تشخیص می دهند را، دشمن خدا و مفسد فی الارض اعلام، و جانی را که خداوند بزرگِ خالق به انسان ها بخشیده است، را انسانی بی مقدار و "خود حق مطلق بین" گرفته و او را از حیات ساقط می کند.
و در این سو چقدر انسانیت ما انسان ها سقوط کرده است، که چنین صحنه هایی را می بینیم، و انگار نه انگار، گویا دسته ایی از درندگان و گربه سانان به گله ایی از گاوهای وحشی، در کنار آبشخوری در مستندهای افریقا حمله کرده اند، و طعمه هایی برای خوردن صید کرده اند، و همه دنیا این برنامه مستند دنیای وحش را می بیند، و لذت می برد و لابد کمی متاثر شده و می گوید "طبیعی است دیگر".
اما کسی نیست که از این وجدان بشری بپرسد، این کجایش طبیعی است، آن انسانی که حق اعتراض به ظلم داشته و برخواسته و قیامی کرده و شعاری داده است، و جایگاه "بن سلمان" ها را در جانشینی خدا و رسول و قانون، مورد سوال قرار داده، و این جوان پرشور آزادیخواه باید قربانی قدرت طلبی شاهزاده ایی سعودی شود، و همه دنیا نظاره کند که چگونه این طاغی های پولدار، بیگناهان را قربانی تاج و تخت خود می کنند.
و چقدر دنیای سیاست و قدرت وحشی است، که دین و اعتقاد و وجدان بشر را به بازی کثیف خود گرفته و بینندگان مسول جهانیِ این صحنه درندگی، این گونه یک چشم به دلارهای سعودی دارند، و چشم دیگرش گریان از وجدان بشری خود، این اقدامات ظالمانه را می بیند و در دو راهی دلار – اعتراض، دلار را انتخاب کرده و در مقابل امپراتوری قساوت [2]، خفقان می گیرند.
توحش بربریت عربی، در عمل و فرهنگ خادمان حرم در مکه و مدینه بیداد می کند، و تمام مسلمانان و آزادگان نظاره گر این صحنه اند، و بی رمق تماشا می کنند، و این امپراتوری قساوت دینی، به دنبال ایجاد "فضای تعصب" [3] هستند، تا توجیه گر جنایات آنان بوده و تنها در این فضاست، که تفکراتی این چنینی می توانند رشد کرده، فعالیت و بروز داشته باشند، در فضای صلح و آرامش و نرم خویی، چنین دیدگاه هایی که خالی از انسانیت و انصافند، توان بروز و ظهور نداشته و باید زیر بار خجالت نگاه هایی بشری، که به عقب ماندگی و انحطاط فکری آنان سخت چشم دوخته است، خار شده و سکوت پیشه کنند.
ولی در فضای تعصب و بنیادگرایی مذهبی، به طرز افتخار آمیزی گردن فراز گرفته که "ما برای خدا این می کنیم". اما تا بشر خود را از این تفکر خلاص نکند، سلسله این خشونت ها هم ادامه خواهد داشت، و هر از چند گاهی در چهره ایی، مکانی، زمانی متفاوت پی در پی رخ خواهد نمود.
تاسف انگیز آنکه، خالقان خشونت و مرگ، آشکارا این جنایات اعلام می کنند، که چنین جنایت کرده اند. و وای به حال آن جوانانی که بدون اعلام چنین جانیانی، در گمنامی و در پس سلول های مخوف بیداد وهابیون کشته می شوند، و قاتل هم آنرا اعلام نمی کند، چه مظلومیتی باز آنان دارند.
عکس های جوانان کم سن و سالی را که در این فقره اخیر 37 اعدام، با شمشیر بی عدالتی قضایی اسلام سعودی گردن زده شدند را که نگاه می کردم، برای من چهره ی قساوت دینی را در آینه زیباروی این مبارزان راه آزادی نشان می داد، که دست به چنین جنایاتی زدند، انسان های "خود حق مطلق بینی" که منحرفین از خط باطل خود را، مفسد فی الارض شناخته و بیرحمانه به شهادت می رساندند. جوانانی که برای آزادی برخاستند، و در بند، جان برای آزادی دادند، تا ظلم از بین برود و ما اکنون در آینه تابناک خون پاکشان، فرهنگ و تفکر اسلام منحط سعودی ها را ببینیم، و پای از چنین تفکری که در کمین همه انسان های "خود حق مطلق بین" است، پس کشیم.
روزی جهان باید از ایدئولوژی ها و تفکرات مذهبی و سیاسی، تقدس زدایی کند، تا برای این تقدس، انسان هایی به خود حق ندهند گلوی انسان دیگری را بِبُرَند، تا صدایی غیر از آنچه آنان بدان معتقدند، بیرون نیاید. در حکم ظالمانه قاضی سعودی که به قول خودش حکم خدا را برای پاک کردن زمین از مفسدین صادر کرده است، تقدس تفکری منحط نهفته است، که او آن را "حق مطلق" می داند، و به خود اجازه می دهد گل های نو نهال سیاست را در بین جوانان حجاز خشکانده، و آنرا به پای این تقدس بیرحمانه پرپر کند، تا "امپراتوری قساوت" همچنان ادامه یافته، و جنایت آفریند.
روزی که تمام بشر تکثر را بپذیرد، و "حق متفاوت بودن" ، "متفاوت فکر کردن" را برای انسان های متکثر در خلق توسط خالق، را به رسمیت بشناسد، آنگاه هست که دیگر شاهد چنین ظلم و جنایت هایی نخواهیم بود، وگرنه آنچه که امروز به نام یکدست کردن خلق خدا، در مقابل خداوندگار، و در حقیقت برای مطیع کردن آنان در برابر قدرت، دست به شمشیر می شود، همچنان ادامه خواهد یافت.
آنقدر باید روح تجاوز "انسان خود حق مطلق بین" به حاشیه رود، که هر اعتقادی فقط برای خود آن شخص مجرا و مقدس باشد، و دیگر هیچ، و او هرگز ماموریتی برای تحمیل آن به دیگران از ناحیه خود و خدا احساس نکند، تا به نام خدا، و به کام دل خود، دیگران را منحرف و قابل چنین مجازات های، سختی نماید.
[1] - در بیانیه این رژیم ظالم و کودک کش در یمن، در اعلامیه کشتار این جوانان معترض به ظلم، این آیه 33 سوره مائده خوانده شد که : " همانا کیفر آنان که با خدا و رسول به جنگ برخیزند و در زمین به فساد کوشند جز این نباشد که آنها را به قتل رسانده، یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف یکدیگر بِبُرند و یا به نفی و تبعید از سرزمین (صالحان) دور کنند. این ذلت و خواری عذاب دنیوی آنهاست و اما در آخرت به عذابی بزرگ معذّب خواهند بود." إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلَافٍ أَوْ يُنفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ۚ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ (33) و چقدر دل انسان می سوزد که چه انسان های فاسدی بر جایگاه خدا و رسول نشسته اند و به چه نام هایی از مخالفان سیاسی خود کشتار می کنند.
[2] - عنوانی که سازمان های بین المللی حقوق بشر به رژیم عربستان داده اند.
[3] - همچنان که دوست متفکر و روزنامه نگار هندی من آقای ام.جی.اکبر در توییت خود (@mjakbar) در نوشته ایی تحت عنوان "My piece on the Islamic terrorist barbarism in Sri Lanka. " از آن به عنوان Fanatic Space یاد کرده است.
"شکر شکن شوند، همه طوطیان هند، زین قند پارسی که به بنگاله می رود" [1] و شیرینی این قند امروز در پس قرن ها شکست، عقب نشینی، اضمحلال و... همچنان به کام ما می ریزد، وقتی جناب عمران احمد خان نیازی، [2] آهی از دلِ نجیب شرقی خود می کشد، و دلِ فرهنگ دوستانِ حوزه تمدنی و فرهنگیِ "ایران بزرگ" را بر این روضه و عزا، اشک آلود می کند که "اگر بریتانیاییها به هند نمیآمدند، الان به مترجم نیاز نبود و ..." [3]و می توانستیم بی واسطه با دوستان ایرانی خود به سخن بنشینیم؛
بله این دوست ما، جناب نخست وزیر پاکستان درست می فرمایند، و این حقیقتی است که در پسرفت ها و در پی شکست های پی در پی، می توان آن را دید، و به قهقرا رفتن ها را حس کرد، و اضمحلال را لمس نمود، و این در زمانی است که اگر از غرب کمی فارغ شویم، و به سوی خودِ شرقی خود، نگاهی اندازیم، که به کجا می رویم و...؟! شاید این وضع ما نبود و نیست.
بادهای پر نعمت بهارات [4] که از محل بر آمدن خورشید در شرق می وزد، روح ما را نیز همچون احساس پاک و بی آلایش بیست و دومین نخست وزیر پاکستان از زمان استقلال در سال 1947، سرخوش و سرزنده می کند، و همچون عمران خان که او هم "فیلش یاد هندوستان کرد"، دل ما را هم به سوی این همسایه خوش منش، جلب و جذب می کند، که روزگاری در چنین اوج هایی با همسایه ی ثابت و بی ضررِ شرقی خود، برادرانه و برای هزاران سال در صلح بودیم، و اکنون دست های بر آمده از آن سوی دیگر دریاها، با همدستی یاران صحرایی اش در این سو و در نزدیکی های ما، در چنین سقوطی دهشتناکی قرارمان داد، که انگار حالا حالاها باید در آن دست و پا زنیم.
نیک که به پس می نگری، روزگاری دانشگاه تکسیلا (Taxila) [5] حتی مقصد شاهزادگان و حکمای ایران نیز بود تا در این دانشگاه آرتاشاسترا [6] و... بخوانند و راه و رسم حکومتداری بیاموزند و... اما امروز تکسیلا به منبع گسترش و رشد و نمو تروریسم وهابیت وحشی برخاسته از صحرای خشن عربستان تبدیل شده است، تا تنفر و خشونت صحرانشینان عرب را به نام خداوند مهربان و فقه اسلامی، در دل نرمخوی شرقی ما در جنوب آسیا و آسیای مرکزی بکارد، و پرورش دهد، و جمع همسایگان این مرکز تمدنی مشترک را به جان هم اندازد، و... تا یا تسلیم وحشت شویم، و یا به دریدن همدیگر مشغول گردیم.
لذا این روزها میوه های شوم و تلخ این درخت ریشه دار در مذهب و ایدئولوژی خشن، هم هند، هم خود پاکستان و هم افغانستان و حتی ایران و آسیای میانه را از تفکر منحط "خود حق مطلق بین" در آزار و اذیت و ویرانی قرار داده، و پرورش یافتگان مکتب مرگ و نابودی و تنفر، خود را برای از هم پاشاندن جمعی دیگر، در میان حاضران در جمع ها، منفجر کرده، به امید الحاق به بهشت، انتحار و خشونت و نفرت و مرگ می آفرینند.
اما این دوست پاکستانی ما، نسیم مهر و محبت را باز در این فضا، وزیدن داد، او از سرزمینی آمد، که نشانه های دورانی عظیم از تمدن و فرهنگ عرفانی و پارسی را در خود دارد؛ سرزمینی که شعرا، ادیبان، تاریخ نویسان، معماران، دایره المعارف نویسان و... پارسی گوی، همه و همه راهی دربارهای فرهنگ و هنر پرور لاهور، دهلی، کشمیر، لکنو، حیدرآباد، پیشاور، کلکته، احمدآباد، بیجاپور و... بودند، تا هنر و علم خود را تقدیم سرزمین و مردمی در این دیار کنند که هنر و علم را ارج می نهند و بر صدر می نشانند، تا به بلوغ ادبی، هنری و عملی رسیده و خیر و محبت خلق کرده، و "تاج محل ها" [7] از آن زاییده شود و بر جای بمانده و فخر سرزمین آریایی، [8] ودایی، [9] متکثر، [10]دمکرات، [11] سکولار [12] و... شبه قاره شود.
آن روزها ما با اهالی بهارات در اوج بودیم، راهبری تحولات منطقه ایی از "حجاز" و "بغداد" به نقاط دیگری منتقل شده بود و اسلامی هم که به شبه قاره هند رفت، ابتدا در سرزمین ایران تند و تیز زدایی، و عرفان و مهر اندوده شده و سپس راهی سرزمین شرق گردید،
لذا، شرق نشینان در سرزمین بهارات مثل ما طعم شمشیر و منطق نهفته در پس ایدئولوژی آن را، نچشیدند و کمتر در معرض آن بودند، و گرچه این شمشیر در هند نیز کشتار کرد، ولی از تندی و تیزی آن کاسته شده بود، و لذا دربار گورکانیان و... هند مثل دربار بغداد "ابن مقفع" کُش نبود، بلکه میزبانی مهربان برای امثال بیدل دهلوی، حزین لاهیجی، خواجه معین الدین چشتی، خواجه غریب نواز نظام الدین اولیا، میر سید علی همدانی و 600 همراه او و... بود و درب و دیوار کاخ های آنان مملو از اشعار و گل بوته های مهر بود، که در زبان پارسی جاری گردیده و این فرهنگ را به عشق و محبت می خواند، و "دارا شکوه" ها [13] می پسندید و از منش "اورنگ زیب ها" [14] دوری می جست.
اما امروز هند و پاکستان و افغانستان عرصه سیاست بازی های شاهزادگان سعودی و... است که دوباره به برکت دلارهای امریکایی از زیر خاکستر خشونت صحرا برخواسته اند، و سپاه جنگ و خون در بین طلاب علوم دینی برای منطقه تدارک می بینند و پیش می رانند تا در ائتلافی با صلیبیون در اورشلیم و واشنگتن و حتی جنگ طلبان بغداد، دمشق و تهران، کاسه ها از خون ما پر کنند و به سلامتی شیطان سر کشند، همان گونه که در هشت سال جنگ صدام با ما این خباثت را مرتکب شدند و جام ها از خون مردم ایران و عراق نوشیدند.
یا در پشت داعش، النصره، بوکوحرام، سپاه صحابه، طالبان، جیش العدل و دیگر جرعه نوشان خون در مکتب وهابیت و...، از خون ایرانیان، افغان ها، هندی ها، پاکستانی ها، یمنی ها، عراقی ها، نیجریه ایی ها، سومالی ها و... پی در پی جام پرکردند و راهی شکم های سیری ناپذیر خود کردند، تا از خون مردمی صلح طلب، هنرجو، مهرپرور و اهل زندگی و فراری از جنگ و خون ریزی، سرمست شوند و نعره های خشونت و کبر سر دهند، و این است که نقشه های شان برای خونخواری پایانی ندارد.
حال این برادر پاکستانی ام به سال 1800 رفته است و ریشه های این پریشانی را در آن زمان می جوید، در حالی که مثلث صلیبیون واشنگتن، صهیونیست های اورشلیم و وهابیان مکه در یک ائتلاف شوم، نقشه های خون بر فرش های منطقه، سال هاست که می زنند و بریتانیا باید به نوعی درس های خباثت را نزد اینان بگیرد.
البته عمران خان راست می گوید، و حقیقتی را اذعان داشت؛ اما خود ما از همه این ها که بر شمردم و او بر شمرد، مقصر تریم، چرا که آنها "دانشگاه تکسیلا" را تعطیل کردند، و ما هم "دانشگاه جندی شاپور" را، و در این تعطیلی علم، و واگذاری سکان علم به امثال فقها (که در استقامت بر اعتقادات غیر قابل نقض و خدشه خود سال ها می مانند)، گویا فرهنگ و تمدن نیز از این سرزمین رخت بر بست، تا هر تازه واردی از ما جماعت کلاه نمدی، سود جسته، و سوار بر نافهمی های ما، هر روز ما را قربانی بتی کند، که ریشه در هیچ دارد، آنقدر ما را بدین سو و آن سو کشانده اند، که حتی زبان مشترک مان را هم فراموش کرده، و اینان اکنون قربانیان خود را مقابل بت های بی شمار، مثل گلادیاتورها به جان هم انداخته، و لذت نابودی و خونریزی های ما را می برند، و به کولوسئوم [15] های خود رونق تماشا، می دهند.
آری ما باخته ایم، چرا؟! چون از علم جدا افتادیم، دانشمندان و هنرمندان ما ذلیل، هوچی گران بر صدر نشینند و قدر بینند، کتاب های مرجع ما خاک می خورد، و ما خود را به متن های نویسندگان بی مقدار و... مشغول کرده ایم، موسیقی اصیل و متکی بر آلات و ابزار سنتی این کشور به حاشیه و گوشه رینگ رفته، و نو کیسه گان پاپ خوان و... عرصه دار این هنر شده اند، شعرای ما کرسی برای خواندن شعر خود ندارند، و کرسی ها به دست کسانی است که بی هنرند، نقاشان زیر پای چوبداران حراج های بزرگ له می شوند و انتحار کرده آثار خود را از ترس نابودی حراج و نابود می کنند و...
چکمه پوشان عرصه دار اقتصاد، سیاست و فرهنگ و... و اصحاب آن حرفه ها راهی این دیار و آن دیار بی کسی و غربت می شوند؛ ما باخته ایم چرا که عناوین علمی ما، از علم ما پیشی گرفته، و آن عناوین را هم نه جامعه و سطح علمی، که قدرتمندان اهدا می کنند، لذا به هزار دلیل، باید سنگر به سنگر ببازیم و در مقابل شمشیرهای آخته از جهل، استعمار و...، گردن گذاریم، و "هر روز دریغ از دیروز" بگوییم.
[1] - برگرفته از شعر حافظ بزرگ که می فرمایند :
ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود وین بحث با ثلاثه غساله میرود
می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت کار این زمان ز صنعت دلاله میرود
شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله میرود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک شبه ره یک ساله میرود
آن چشم جادوانه عابدفریب بین کش کاروان سحر ز دنباله میرود
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز مکاره مینشیند و محتاله میرود
باد بهار میوزد از گلستان شاه وز ژاله باده در قدح لاله میرود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین غافل مشو که کار تو از ناله میرود
[2] - معروف به عمران خان
[3] - عمران خان در سفر خود به ایران و دیدار با دکتر روحانی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران فرمودند که : «اگر بریتانیاییها حوالی سال ۱۸۰۰ به هند نمیآمدند، الان مترجم نیاز نبود، چون همه ما قبلا فارسی صحبت میکردیم و زبان قضایی هند برای ۶۰۰ سال فارسی بود.»
[4] - نامی که آریایی های هندو، بر سرزمین باستانی هند و سند می نهند.
[5] - دانشگاهی مربوط به سلسله های اولیه در هند باستان، که اکنون مکان آن در پاکستان مدرن قرار دارد و در زمان خود از شهرت بالایی برخوردار بوده است.
[6] - کتابی همانند سیاست نامه های پارسی نوشته، که به زبان سانسکریت توسط آقای چاناکیا (Chanakya) در زمان سلسله مائوریان (Mourya) نوشته شده است. بحث های این کتاب در مورد حکومتداری، راهبردهای نظامی و سیاست های اقتصاد دولتی و... است.
[7] - ساختمان عظیم و زیبایی بر مقبره "ارجمند بانو" همسر ایرانی شاه جهان امپراتور مقتدر گورکانی هند ساخته شد تا مزار او شود، و اکنون از عجایب معماری جهان و تاج بناهای باستانی هند و سمبل هنر این سرزمین است و توسط معماران ایرانی بنا نهاده شد.
[8] - هندی ها از نژاد آریایی اند و خود را از این نژاد می دانند
[9] - کتب و متون مقدس هندو مربوط به پیش از میلاد که از اولین نوشته های بشری باز مانده است شامل نیایش خدایان و ... می باشد
[10] - پلورالیسم و یا تکثر گرایی یکی از واجبات پذیرفته شده در قانون اساسی هند برای حفظ تنوع فرهنگی و مذهبی این کشور است و این عقل سیاستمداران هندی چون گاندی و نهرو و.... را می رساند که به حفظ آنچه برای مردم شان مهم است، قانونی گردن نهاده و این اصل را در قانون اساسی خود بعد از پیروزی گنجاندند.
[11] - هند بزرگ ترین دمکراسی جهان نامیده می شود، در هند مقام مادام العمری نداریم و چرخه تغییر نخبگان با انتخابات ها می چرخد و حتی روستاها هم توسط شوراهای انتخابی هدایت و رهبری می شوند.
[12] - گرچه اکثریت هندی ها را هندوها تشکیل می دهند ولی بزرگان این قوم هزار شعبه، برتری و یا دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت را نفی کرده و از واجبات فرهنگ انقلابی هند بعد از استقلال از استعمار انگلستان، به رسمیت شناختن همه و تنوع فرهنگی و مذهبی، و آزادی عقیده است، و جدایی دین از سیاست، که البته این امر توسط مذهبیون افراطی هندو همواره مورد اعتراض است، که مثلا چرا باید یک مسلمان (اقلیت و دین وارداتی و متجاوز به هند) با یک هندوی (به قول خودشان پاک و اصیل) یکی باشد، ولی تا به حال که این اصل ساری و جاری است و اقلیت ها هنوز قانونا نفس می کشند تا ببینیم کی اسب قدرتمند تعصب مذهبی ریشه سکولاریسم و در واقع نفسگاه اقلیت ها را قطع خواهد کرد
[13] - پسر بزرگ شاه جهان و ملکه ممتاز حل بود. او دانشور، ادیب، شاعر پارسیگو، صوفی و دارای تألیفات فارسی و نیز دیوان اشعار بودهاست. وی در سال ۱۶۵۸ بر اثر درگیری جانشینی پدرش با برادرش اورنگ زیب کشته شد.
[14] - اورنگ زیب عالمگیر (۱۶۱۸- ۱۷۰۷ میلادی) با لقب محی الدین محمد، ششمین امپراتور گورکانی هند بود که بین سالهای ۱۰۶۷ تا ۱۱۱۸ ه. ق/۱۶۵۸ تا ۱۷۰۷ م حکومت کرد. او سومین پسر شاه جهان و مادر ایرانیاش ارجمند بانو ملقب به ممتازمحل بود که بنای زیبای تاج محل بیاد او ساخته شد.
[15] - تماشا خانه ایی برای حضور رومیان و نشستن و تماشا و شرط بندی در نبرد گلادیاتورها
نظم نوشته هایی چند، باز مانده از سروده های فروردین ماه 1398، روزهایی خاطره انگیز و به یاد ماندنی، مملو از غم های بزرگ و شادی های طرب انگیز، در پس نعمتِ بارش های فراوان و باور نکردنی، غم سیل و... که عده ایی از ما را با خود برد و... :
این قصه را به غصه نوشتند
ای تند باد خزان عشق بتاز بر تن رنجور ما کنون
این قصه را به غصه نوشتند دوباره نویس تو شرح عشق کنون
من پاکنویس ز تو خواهم، زین چرک نویس ها، دگر بار نویس شرح این فراق، تو کنون
خواهم که پاک کنی چهره ها ز زخم، بر تاختنی تند، به تندباد غم کنون
سروده شده در تاریخ 29 فروردین 1398
چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است
خفاش شدیم و ز نور هم گریزانیم از هر پنجره و روزنه ایی هم در آزاریم
فرارییم ز نور و روشنی و دیدن، ز دیدن و فهمیدن و عقل، هم بیزاریم
چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است از نور هم، و روشنی اش هم گریزان و بیزاریم
ترسم که این عادت بد، خُلق من شود کین گونه که از هر چه نور و روشنی است، بیزاریم
گر آفتاب بتابد به روی زرد و سیاه من گویم نتاب کز سپیدی رخ تو هم بیزاریم
این است عاقبت گود نشینی به غارها ماندیم و خوشیم چونکه زیر هزار خرواریم
بیزار گشته ایم ز نور و ز انوار روشنش از بس که در دل تاریکی، شب بیداریم
در ازدحام این همه تاریکیِ شبگون ما هم شدیم همگام شب، ز خود هم بیزاریم
ما خفتگان بدین شب تاریک و ظلمتیم انداخته ایم خود را به تاریکی، و باز رهواریم
سروده شده در دو شنبه, 19 فروردین ۱۳۹۸
دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست
شاید شود نصیب از انبان لایزال لب گونه ایی که نشانی ز عشق، در اوست
مُهری زند ز عشق، باز بر لبان من مهری کز عشق تو، موج ها در اوست
خاموش کند آتشفشان دردهایم، به دمی دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست
سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین 1398
مدت هاست که به سان این روزها "شاخ و شمال آفریقا" [1] پرچمدار حرکت های عمده مردم سالاری و دمکراسی خواهی، حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، و نفی استبداد و حاکمیت مستبدین مادام العمر در منطقه ماست، مستبدینی که از تحولات سیاسی قرن بیستم بجای مانده اند، و در مرزهای جامعه مدرن اروپایی، خفت و عقب ماندگی مردم مظلوم خود را تمدید و تکثیر می کنند، و به راه متروک استبداد و خودرایی اشان را ادامه می دهند.
چه در جریان "بهار عربی" [2] که به حاکمیت خیلی از مستبدین مثل مبارک، بن علی، قذافی و... خاتمه داده شد، و چه الان که مادام العمرهای فرتوت دیگری مثل بوتفلیقه و عمر البشیر را سرنگون کردند، حکایت این حرکت جوشنده و زنده همچنان باقیست، و باید دید آیا شاخ و شمال آفریقا به نقاط دیگر خاورمیانه و مناطق گرفتار به استبداد، درس حرکت به سوی مردم سالاری و آزادیخواهی را خواهد داد، یا نه و...
یکی از مهمترین موانع استقرار دمکراسی و برچیده شدن نظام استبدادی در این منطقه، علیرغم رفتن دیکتاتورها، نظامیان همین کشورها هستند، چرا که محیط استبدادی محل زایش نظامیان، اوج گرفتن نظامیگری و صدر نشینی عناصر خشونت طلب است، که درازای دریوزگی آنان در برابر مستبد حاکم، باعث شده است که این فرزندان پاک وطن، مردم شان را به فراموشی سپرده، و دل و دین به نظام استبدادی و مستبد مادام العمری دهند که مردم را به سلطه کشیده، و به قهقرا برده است.
حال آنکه این عناصر نظامی باید محافظ خاک و مردم وطن خود و به واقع در خدمت "ولی نعمت" شان یعنی مردم باشند، و به آنان حس وفاداری داشته و به جای فدایی شدن برای مستبد، در شعار و عمل، خود را فدایی خاک و مردم خود بدانند، نه این که تعهدی باطل، به مستبدی دهند که آنان را در خوی استبدادی خود تربیت، مطیع و مُنقاد کرده است.
وقتی به تاریخ تحرکات آزادیخواهانه منطقه خاورمیانه که نگاه می کنی، شوربختانه اینکه نظامیان علاوه بر سنگ اندازی جلوی پای آزادی خواهان، تمام توفیق مردم خود در برکناری مستبدین را حتی بعد از پیروزی آنان هم، بی اثر و عقیم می کنند، و بدین ترتیب مبارک از سیستم حاکمیت مصر توسط یک انقلاب مردمی اخراج می شود، اما نظامیان این کشور، باز در یک پشتک واروی سریع، شرایط را به روز نخست باز می گردانند، و مبارک دیگری را حاکم می کنند؛ بوتفلیقه به زور قیام مردمی الحزایری ها می رود، ولی نظامیان نمی گذارند مردم به اهداف خود که انتخابی آزادانه است، برسند و مرتب مانع ایجاد می کنند؛
عمر البشیر در یک حرکت ممتد و حکم مردمی از سیستم حاکمیت سودان رانده می شود، اما باز این مانع ناخلف و بی تربیت نظامی سودان است، که نگهبان شرایط استبدادی قبلی می شود، تا آزادی به کام مردم مظلوم سودان وارد نشود.
میوه ناخلف و نامیمون و بد یُمن نظامیان و نظامی گری در نظام استبدادی، که حاصل پرورش نظمِ نظامِ فاسد استبداد است، ریشه ایی خطرناک دارد، که تخم آن را مستبد حاکم در طول زمانی دراز می کارد، و پرورش می دهد تا به میوه ایی خسارت بار برای مردم خود بنشیند، تا این پدیده دردناک هم نگهبان استبدادش باشند و هم در چنین روزهای قیامی، آروزهای مردم خود را، حتی بعد از رفتن او هم بر باد دهند.
آری الجزایری ها، سودانی ها، مصری ها و... به پیروزی رسیدند اما در چنگال نظامیان باقی مانده از حاکمیت استبداد، معطل مانده اند، خدا کند که نا امید و سرخورده نشوند، و اسیر بازی و دام نا امید سازی و امید کشی دست پرورده های نظام استبدادی نگردند.
در چنین نظام هایی استبدادیی، مرزداران حقوق بگیر از خزانه مردم، به بله قربان گوهای حافظ حدود استبداد و مستبد تبدیل می شوند، و امروز اگرچه شاخ آزادیخواهی آفریقا در تن مستبدین مادام العمر آن دیارِ با فرهنگ و تمدن فرو رفته است، اما این شاخ محکمِ آزادی خواهی در دست نظامیان پروار شده توسط مستبدین این دیار افتاده است، و زور آزمایی ها با مردم منطقه ادامه دارد، تا یا گردن آزادی و آزادی خواهی را بشکنند و یا مردم شاخ استبداد و باقی ماندگان از مستبدین را.
و باید دید آیا این مردم متمدن در نهایت، در مسیر خود برای رسیدن به دمکراسی، شاخ نظامیان را می شکنند یا این نظامیانند که در گرداب زور و تزویر، گردن آزادی و آزادیخواهی مردم خود را خواهند شکست، و آرزوهای مردم شان را در ناامیدی و گردابی دیگر غرق خواهند کرد، اما من آرزو می کنم نظامیان به پادگان های خود باز گردند.
امیدوارم چکمه پوشان تفنگ به دست، بفهمند که پا بر گردن چه انسان هایی (ولی نعمتان خود) می گذارند و چه ارزش هایی (آزادی و آزادگی و...) را به پای مستبدِ حاکمِ خود قربانی می کنند، و امید است این قشر از جوامع خاورمیانه نیز به خود آیند و به مانع آمال و آرزوهای مردم خود تبدیل نشوند، تا در حقارتی باور نکردنی، مثل پهلوان پنبه های شکارچی در مرغدانی ها، دمی بیشتر در سایه و در رکاب استبداد و مستبد، قدر بردگی خود بینند، و بر صدری ناچیز و خفت بار نشینند.
از راست به چپ مبارک (مصر)، قذافی (لیبی)، عبدالله صالح (یمن)، بن علی (تونس)

[1] - مراکش، الجزایر، لیبی، تونس، مصر، سودان، سومالی
[2] - خیزش های ضد استبدادی چند سال گذشته
کین شکوه ما را ز هزار وصل، خوشتر است
بگذار و بگذر ای نسیم سحر، زین خفته بر مزار [1] نه پیامی ببر، نه بیار، که ما را به غم خوش است
غلتیدگان بر غم دوران، با غم و درد شدند قرین، نه عشرتی خواهند و نه ناز نگاهی، که غم خوش است
این سفره ی می و عشرت، تو جمع کن که نیست، ما را نیازی به عشرت و می، کین غم خوش است
ای سر خوشان وصل روید از کنار و بر کین هِجر خوشتر است، وین غم خوش است
ظلمش نکو می دارم و از مهر فراری ام، چون او پسندد این، این ظلم هم خوش است
فریاد از دلم به هوا خواست، که ندانم، چه خواهد او، اما همین بدانم که آنچه خواست او، خوش است
تسلیم گشته ام من به خواست و مدار او این است ابتلای ما، که همین نیز خوش است
صبا تو نیاور از او هیچ نشانی، که نزد من، او حاضرست و بی اعتنایی اش، باز هم خوش است
ما را به شِکوه فرو گذار و بگذر ازین، کین شکوه هم ما را ز هزار وصل، خوش است
ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت
خواهم که دل سپرم من بدین جام چند لیکن سپردن دل، کار ما نبود و نیست
جامی سپرم دل، که زنده کند خلق عالمی لیکن به عالمی جستم، نبود جام و نیست
هست این جام را، بی رحم ساقی ایی، می ریزد و، ندهد جام، انگار نبود و نیست
ما تشنگان جام می از دست دلبریم، دلبر کجاست؟! انگار هرگز نبود و نیست
ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت تا ما سراییم از می ایی که شاید نبود و نیست
فریادهای مستی ما آسمان شکن شدست از آسمان انگار ندایی، هرگز نبود و نیست
من سردی و سکوتِ لبِ جام را چشیده ام در این سکوت، انگار ساقی و می و جامی نبود و نیست
ساقی کجاست، می چه شد، جام را که برد انگار نه ساقی، و نه می و نه جامی، نبود و نیست
در این خزان دل، که دل بُوَد رهسپارِ یار یاری انگار در این راهِ پر غصه ام، نبود و نیست
من ضجه ها زدم به تابوت پر غمی انگار بر این تابوت غم، مرده ایی نبود و نیست
گاهی صدایی، زمزمه ایی، خوانشی چند، خواند مرا بخود، چون بنگرم، انگار ندایی نبود و نیست
این است دام و دل، که به بازی شده رقیق در دامگهی که نه صیاد و نه صید، انگار نبود و نیست
صیاد خواهم که کند صیدِ دل به غم، این غمکده را انگار نه صیاد بود و نیست
وامانده من کنون، بدین دام دلفریب، گویید حزین [2] را، که صیاد انگار نبود و نیست
فریاد صید، نزد صیاد بی بهاست صیاد که نه، صید دلی، انگار نبود و نیست
این است که شرحه شرحه شود این دل از فراق کین صید به دام مُرد، و صیاد انگار نبود و نیست
ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن
ساقیا جامی ز تو خواهم که تمام کند شرح این غمکده دلُ وصال آید پس
می که نه، زهر می ایی، که حاصل عالم دوری و، آید وصال ز پس
شرح این عشق که سال هاست سوخته است جان عشاق بی وصال ز پس
می ایی که درمان کند تمام درد را جانی که آید برون، و زندگی زاید پس
داری چنین می ایی تو به خمره، ای ساقی! خلاص کند جان و، جانی خوش آید ز پس؟!!
دانم که داری تو به توبره ات هزار می ناب درمان کند هزار درد و آید فلاح ز پس
لیکن نداند این دل دردناک من اندوهناک شدم من و، هزار سوال ز پس
"ما را رها کنید در این رنج بی حساب" زیرا نباشدم جوابی، از پس این سوال پس
فریاد خفته ایی است در پس این دلم کنون بگذار بگذرد و نگوید این جواب ز پس
بگذار غریو غم کند غرق این دلم فریاد بماند و بیداد و غم ز پس
ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن بگذار بمانیم در این غم و دیدار ز پس
دیدار نخواهم و وصلی از پی اش ما را خوش است به غمِ دیدار و، غم ز پس
نظم نوشته هایی سروده شده
در تاریخ 29 فروردین 1398
[1] - این نظم نوشته، زمزمه ایی است در همراهی با این شعر حافظ بزرگ، که توسط استاد عزیز محمد رضا شجریان به زیبایی اجرا گردیده است.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمهای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
[2] - حزین لاهیچی که می فرمایند : ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد صیاد رفته و صید در دام مانده باشد.
دیشب ناگهان بسیاری از کانال های مهم خبری تلویزیون های جهانی برنامه های عادی خود را قطع کردند و لنز دوربین های آماده و اضطراری خود را به شعله های آتشی سپردند که از سقف کلیسای بزرگ و تاریخی نوتردام پاریس (Notre Dame Cathedral) به آسمان زبانه می کشید و کنگره آن را آنقدر زیر ضربات زبانه ی شعله های خود گرفت، تا فرو بریزد.
شعله های آتش نه شرمی از خدای این کلیسا داشتند، و نه ملاحظه بیش از 900 سال دعاهایی را کردند که زیر این سقف خوانده شده بود، نه اشک های نهصد ساله ریخته شده بر کف آن برای نجاتش اثری داشت، و نه چشم های نگران معتقدانی که در آن لحظات بر خود می لرزیدند که عبادت گاه شان در حال سوختن است، و از همه مهمتر خدای این کلیسای تاریخی و مهم، هم دست روی دست گذاشت و مثل همه ما به تماشا نشست، تا نه ساعت تلاش آتش نشانان پاریس به ثمر نشیند و تمام هنر خود را بکار گیرند و در نهایت آتش را مهار کنند.
و انگار همه این تلاش ها در این مسیر بود که، شرایط برای آمدن رییس جمهور فرانسه (امانوئل مکرون) فراهم شود، و او بیاید و بگوید که ما آن را دوباره خواهیم ساخت. اما براستی این همه لجاجت قدرتمندان بر تخت بیت المال نشسته برای ساخت عبادت گاه هایی این چنین پر طمطراق، در سایه خشم هر روزه به ستوه آمدگان [1] از فقر و نابرابری، برای چیست؟!!
وقتی می توان در گوشه ایی از خانه ات، بر ستیغ کوهی، در بیابانی خالی از هر سرپناهی، زیر هر درختی، هنگام رانندگی، قبل از خواب در تختخواب خود، میان دریاها، در ایستگاه فضایی و... دل روانه دوست کرد و با او به راز و نیاز مستقیم نشست، چرا حاکمان بر بیت المال انسان ها نمی خواهند از ساخت عبادت گاه های مجلل و با شکوه و مقدسی که حتی توان محافظت از خود را نیز ندارند، دست بردارند، میعادگاه هایی که خدای آن اماکن هم به راحتی و بی تفاوت از کنار سوختنش هم حتی می گذرد و...
پس کی باید وصلگاه بین خدا و انسان، به گوشه دل مومنین منتقل شود؟!!
تا در آن صورت دیگر نه خادم الحرمین شریفینی باشد، که بر پشت دیوارهای کعبه به کمین ثروت و تفکر مسلمانان نشیند؛ و نه آن بودایی توسعه طلب میانماری پشت مجسمه های سنگ تراشیده و بلند بودا، مخفی شود و به کشتار و غارت غیر بوداییان دست زند؛ و نه صهیونیست ها پشت خود را محکم به دیوار ندبه دهند و به جنایت های تاریخی خود مشغول شوند؛ و نه کلیسای نوتردام پشتوانه ناپلئون گردد تا در شرق و غرب و شمال و جنوب به توسعه طلبی و کشتار و غارت خود مشغول شود؛ و پاپ که در واتیکان به جای خدا دلبری کند و...
نوتردام نشان داد که خود بی پناه ترین و آسیب پذیرترین هاست، و او نمی تواند واسطه فیض الهی برای کسی باشد، چرا که از این فیض الهی خود هم نتوانست در آن هنگامه خطر بهره مند شود، و اگر آتش نشانان پاریس نیامده بودند، او خود تا آخرین خشت می سوخت؛
این آتش آمد و در وسط جزیره ایی بین دو آب، تمام نوتردام را سوزاند تا بگوید که باید بساط عبادت را از نوتردام ها جمع کرد، و به گوشه دل انسان ها منتقل کرد، و جایی که جایگاه واقعی خداست، و تو می توانی و اختیارش را داری که از اغیار خالی اش کنی و تو باشی و او؛ او که تنها شایسته دل توست، جایی که تله عشق می توان بست و دل خدا را به دام دل خود انداخت و راحت نشست و با او بود.
اما باید به هنر، هنرمندان و هنر دوستان برای از بین رفتن این سمبل هنر جهانی تسلیت گفت، زیرا که عصاره ایی از تاریخ هنر بشر در نوتردام سوخت و نابود گردید.
[1] - اکنون بیش از 50 هفته است که جلیقه زردها علیه نظام حاکم بر اقتصاد و سیاست فرانسه و غرب فریاد می زنند و شنونده ایی ندارند و با گاز و گلوله پاسخ شان را می دهند.
انتظار ظهور منجی، برای معتقدان به دین نسبتا تازه تاسیسی مثل اسلام، اکنون نزدیک به 12 قرن و یا با مقیاس نسلی به قولی بیش از سیزده و یا چهارده نسل طول کشیده است، و هنوز از آمدن منجی خبری نیست و این امر برای معتقدان به دین قدیمی همچون یهود، که آنان نیز هنوز منتظر ظهور منجی ایی به نام "مسیح" هستند، و یا هندوها و...، هزاران سال، و صدها نسل است که این انتظار ادامه دارد و...
با احتساب قدمت و تواتر تاکید بر مساله انتظار برای ظهور منجی در بین اکثر ادیان جهان می توان نتیجه گرفت، انتظار به صورت عقلی (فارغ از اعتقادات شخصی و فرقه ایی)، نه در دراز مدت قابل گذشت و بی اعتنایی است، و نه می توان در کوتاه مدت بدان دل بست؛ زیرا بشارت برای آمدن یک منجی تقریبا در تمام ادیان موسوم به "بشری" و "الهی" مشترک است، و لذا نمی توان بدان بی اعتنا بود، و این امر می تواند گویای مبنایی واقعی بر این امر باشد، و بنا بر اصل فراگیری امری در ذهن بشر هم که شده، می توان بدان توجه کرده و روی آن مطالعه علمی نمود، و لذا لازم است که این نظریه از لحاظ تاریخی و علمی به صورت مستقل و خارج از اعتقادات مذهبی محقق، مورد کنکاش بی طرفانه قرار گرفته و پاسخ منطقی برای این سوال و مساله یافت.
گرچه این تواتر شاید پاسخی باشد به وجود "روح امید به آینده" در ذهن بشر، که تقریبا تمام ادیان بر این نکته متمرکز و تاکید کرده اند، که منجی درون دینی آنان، با استفاده از نیروی ماورای طبیعی ایی که بدان مسلح است، و سوار بر توان خدایان همان دین، برای نجات همه انسان ها خواهد آمد (اعتقاد به منجی درون مذهبی، اما نجاتی همگانی).
البته این از شوربختی ما انسان هاست که حتی در آن آینده آرمانی هم، باز این سلاح، کشتار، استفاده از زور، جنگ و... و در نتیجه تحمیل است، که به عنوان ابزاری در دست منجی های متعدد، در نهایت کار بشر را به سامان خواهد برد؛ و انگار کاری از بشر، مسالمت آمیز و از راه های صلح آمیز و در روش های عدم خشونت رفع و رجوع شونده نیست، چرا که در اکثر این روایات، آنچه که در روش این منجی ها برای نجات اعلام شده، استفاده از نیروی قهری، خشن، استفاده از سلاح، خونریزی و... برای رهایی انسان است که مورد تاکید رویات ادیان در پیرامون کیفیت آن قرار گرفته است.
حال آنکه حداقل برای ما که معتقد به دین خاتم (آخرین دین)، یعنی اسلام هستیم، که در این دین معجزه اش "کلام" و "کتاب" است و خداوند معرفی شده نیز، در ابتدایی ترین سخن خود با پیام آورش، او را به "خواندن" فرا می خواند، و به "قلم" قسم یاد می کند و... اما و باز در نهایت وقتی سخن از آمدن منجی در همین دین می شود، روایات جاری از شرایطی سخن به میان می آورد، که باید مهیا شود، شرایطی که مملو از حیوانیت، خشونت، سقوط انسانیت و... است، تا منجی بیاید و جهان انسانیت را نجات دهد، اما در موفقیت منجیِ چنین دین مدرنی نیز باز روایات از قدرت شمشیر و مهارت او در نبرد و کشتار و... روایت می کنند، که خون و زور و جنگ سهم زیادی در پیروزی "حق" دارد.
گذشته از این که چقدر این روایات درست باشد، این درد بزرگی برای انسانی است، که اکنون قبل از ظهور نیز جنگ و خشونت راهبردی رایج برای آنست و رهبران فعلی آن برای حفظ و نجاتش جنگ و نبرد را پیشنهاد می کنند، و مدعیان جهانی حق (اسلام، یهود، هندو، کاپیتالیسم، کمونیسم و...)، نیز اکنون بی پرده کار خود را با زور و جنگ پیش می برند، و نظر خود را با زور، و نه بر اساس "انتخاب" و "عرضه نظرها و انتخاب احسن" ، بر همه ی انسان ها حاکم می کنند، و انگار مسابقه ایی انسانی و اخلاقی که در آن زور و خشونت نباشد، در انسانیت هیچگاه اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد، و بر مناسبات ما انسان ها هرگز حاکم نخواهد شد.
و در این رهگذر، انسان فرو می ریزد که انگار حتی در آن آینده دور و نهایی که بدان ما را بشارت می دهند نیز، بشر هرگز به مرحله ایی نخواهد رسید که از سلاح و خونریزی به کناری رود، و راه حل ها از حاکمیت انسانیت و اخلاق و کلام و... عبور کند؛ شرایطی که منطق و سخن بتواند جای زور و تحمیل را بگیرد، و متاسفانه (به درست یا غلط) روایات موجود و منتشر شده از کیفیت آمدن این منجی ها، نشان می دهد که در آخر الزمان نیز راه حل نهایی برای نجات انسان، باز از همان نهج خون و زور می گذرد و که الان نیز می گذرد و بس؛ و این همانی است که اکنون نیز در غیاب انسانیت و اخلاق، بشر به اجبار بدان پناه برده، تا توسط زور و اجبار دیگران، هضم و نابود نشود.
این واقعیت موجود، تاسفی بزرگ را به دنبال دارد که آرماگدون و نبرد نهایی آخر الزمانی مورد اشاره در مسیحیت باید اتفاق افتد، نبردی بزرگ و خشونت بار که سرنوشت بشر بدین جنگ آخر الزمانی مربوط است و... و در آمدن و مهیا شدن شرایط منجی یهود نیز باز وضع به همین منوال است و انسان های زیادی باید قربانی شوند تا شرایط ظهور منجی و مسیح قوم یهود فراهم شود و... که از جمله آن تسخیر سرزمین فلسطین به دست یهود است که کشتار این سلطه شهره عام و خاص است.
و چقدر انسان مظلوم است، که در تاریخی از جنگ های پی در پی بوده و می ماند و مدام نابود می شود، تا در جنگ، خود را از جنگ نجات دهد، و در آخر هم این جنگی سخت است، که باید روی دهد تا بر جنگ های انسان خاتمه دهد؛ انگار ناف بشر را با جنگ و کشتار بریده اند، و همین جنگ و کشتار است که وسیله نجات او خواهد شد، آیا راهی دیگر نیست؟!!
توصیفاتی از اعتقادات ادیان مختلف در مورد منجی [1] :
دین هندو :
"ویشنو [2] در نوبت دهم (تناسخ و حلول [3] خود) به صورت مردی خواهد آمد به نام کالکی (Kalki) که سوار بر اسب و با شمشیر، با ظلم و ستم و مردم شرور و مدعیان دروغین پیامبری خواهد جنگید و جهان را از پلیدی و ناپاکی، پاک می کند و خودش به مدت 1000 سال حکومت خواهد کرد و جهان را به سمت حکومت نیک خدایان هدایت خواهد فرمود این دورۀ حکومت خدایان، معروف به دورۀ طلایی (Satya yuga) 1.728.000 سال طول خواهد کشید . پس از آن دوباره دوره های چهارگانه [4] تکرار می شود که همواره آخرینش همین دورۀ طلایی [5] خواهد بود."
بودیسم :
"به گفته بودا، میتریه [6] زنده است ولی نه در این دنیا. او در آینده به این دنیا می آید میتریه، بزرگترین "بودی ستوه" [7] است او زمانی خواهد آمد که دیگر کمتر کسی از تعلیمات بودا چیزی را به خاطر می آورد و یا انجام می دهد. زمانی حتی بدتر از حالا که روز به روز مردم از تعلیمات بودا دور میشوند. در آن زمان اقیانوس ها کوچک می شوند تا او بتواند به قاره های مختلف سفر کند و همه را از تعلیماتش بهره مند کند. وقتی او بیاید و وقتی قوانین را به همه آموزش دهد، آن گاه همۀ مردم به یک زندگی مقدس و نیک راهنمایی می شوند. دیگر چیزی را مال خود نخواهند دانست و به دنبال مالکیت و صاحب شدن مال و ثروت نمی روند؛ نه برای طلا و نه برای نقره ، نه برای خانه و نه برای زن و فرزند. مردم به دریای تفکر وارد خواهند شد با انبوهی از لذت و شادی؛ زیرا قوانین "دهارما" [8] را خواهند آموخت."
یهود :
"در انجیل آمده است که در آینده ، آرامش و صلح و خداشناسی کامل برقرار خواهد شد و این کار به دست مسیح موعود خواهد بود ؛ کسی که در انجیل وعده داده شده است که خواهد آمد و همۀ یهودیان را به سرزمین اسرائیل باز خواهد گرداند. او به ظلم و کینه پایان می دهد. طبق پیش بینی انجیل وقتی مسیح بیاید به همۀ رنج ها و بیماری ها پایان می دهد و دیگر هیچ ملتی بر علیه ملت دیگر شمشیر نخواهد کشید و دیگر کسی فنون جنگی نخواهد آموخت. او خدای بنی اسرائیل را در سراسر جهان معرفی می کند به طوریکه همۀ دنیا از نظر خداشناسی یکی می شود و همه او را می پرستند.
خداوند به موسی گفت که یکی از اولین سؤالاتی که در روز قیامت از مؤمنین یهودی پرسیده می شود اینست که "آیا تو همواره در آرزوی ظهور مسیح بودی؟". بهترین کار برای انتظار مسیح اینست که عاشق انسانیت باشیم و دستورات تورات را رعایت کنیم و دیگران را هم به همین کار تشویق کنیم. امروز به نظر می آید که ظهور نزدیک است؛ چرا که یهودیان به سرزمین اسرائیل برگشته اند و باعث رونق دوبارۀ آن شده اند و جوانان بسیاری به سوی تورات بازگشته اند. هر روز انتظار می رود که مسیح وعده داده شده بیاید و این به عمل ما بستگی دارد."
مسیح :
دربارۀ ظهور ، عده ای دیگر فکر می کنند که گرچه مسیح روزی خواهد آمد، ولی ما همین الان هم تحت حکومت عیسی هستیم و حکومت عیسی مسیح از همان روز رستاخیز او ل او شروع شده است و جهان به تدریج به سوی صلح و نیکوکاری می رود و مسیح از آسمان و با تلقین روش های درست به افراد مؤمن و کشیشان کلیسا، در حال پیش بردن جهان به سوی پاکیست. نتیجۀ این طرز فکر اینست که کشورها باید توسط حکومت های مذهبی و کلیسایی اداره شوند و کلیسا باید در امور مردم دخالت کند تا حکومت مسیح بتواند رشد کند و خواسته های او اجرا شود."
[1] - برگرفته از کتاب "سفر به دل ادیان" نوشته ن فخر
[2] - خدای خدایان در اعتقاد هندوان تا کنون 9 بار به صورت آواتار در شکل خدایان مختلف حلول کرده است. ویشنو برهمن اعلاست و بقیۀ خدایان ، به وسیلۀ آن یک خدا به وجود آمده اند
[3] - به این شکل های زمینی ویشنو و دیگر خدایان آسمانی آواتار می گویند
[4] - جهان پی در پی به وجود می آید و از بین می رود. این روال، همیشه بوده و تا ابد خواهد بود، و هر کدام از دوره هایی وجود و نابودی چهار مرحله دارد هر دورۀ جهان ، چهار میلیارد و سیصد و بیست میلیون 4،320،000،000 سال طول می کشد
[5] - دوره طلایی دوره حکومت خدایان بر زمین
[6] - میتریه، maitreya بزرگترین "بودی ستوه" است.
-[7]به کسی می گویند که دینش را بیشتر از دنیایش دوست داشته باشد و به قولی به خاطر دنیا و لذت های آن ، دستورات دینش را فراموش نکند بودی ستوه به کسی میگویند که در طی مراسمی که در آن جملاتی از "سوتراها" (گفته های بودا) خوانده میشود عهد می بندد که بقیۀ این زندگی و زندگیهای بعدی اش را صرف کمک به دیگران کند تا آنها به بودا تبدیل شوند آنها در درجۀ اول سعی می کنند حقایق را درک کنند و به یک بودا تبدیل شوند. آن ها در این راه تلاش می کنند صفات نیک اخلاقی و روحی را در خودشان تقویت کنند و در شش چیز به کمال برسند : بخشندگی ، ادب ، صبوری ، تلاشگری ، مدیتیشن و خردمندی . در کنار آن ، سعی در خدمت کردن به دیگران دارند . همچنین همواره در حال تکریم و ستایش همۀ بوداهای قبلی هستند
[8] - دهارما Dharma قوانین حاکم بر جهان است و شامل قوانین رهایی از سامسارا (مرگ و تولد های پی در پی و رنج ناشی از آن) نیز می باشد. این ایده که رفتار در هماهنگی با درما (قانونمندی ذاتی جهان)، رسالت و وظیفه هر فرد است، از متون باستانی هندی و ایرانی سرچشمه میگیرد و این متون، خوشبختی بشر را در هماهنگ شدن با نظم و قاعده بنیادین جهان (ارد یا اشه) و برآوردن مطالبات این نظم و سامان بنیادین جهان دانستهاند.








