مصطفی مصطفوی
با خود می اندیشم، که باید کاری کرد، تا در کمترین نتیجه اش، به خود ثابت کنی که هنوز زنده ای، و زندگی ات ادامه دارد، اما انسانی که حتی حکمش بر انتخاب تعداد ساعت های کارش هم نافذ نیست، و نمی تواند حتی آن را هم کم و یا زیاد کند، او را کجاست که از زندگی و زنده بودن سخن گوید، او مرده ایی است که (به قول مرحوم پدرم) در غلاف یک انسان جای گرفته است.
این روزها مبارزه ایی به اندازه وسعت یک جهان بشریت از خاور تا باختر و از شمال تا جنوب جهان جریان دارد، تا هم وابستگی انسان ها را به هم اثبات کند، و معنی "شهروندان جهانی" را روشن نماید، و هم قدرت جنایتبار، جنایت پیشه این روزها خود را نشان دهد، زیرا که جنایتکاران، جنایت می آفرینند تا توانایی خود را به اثبات رسانند؛ و ویروس جنایتکار "کوید 19" هم مثل جنایتکاران از نوع بشر خود، صدها میلیون انسان را فارغ از سطح زندگی، اعتقادات و رنگ و زبان شان، در مخمصه قرار داده، و در برابر چشمان همه، و زیر دید دوربین های با قدرت ثبت بالا، هر روزه از کاروان بشریت قربانی های پر شمار می ستاند، تا ابعاد قدرت خود را به چشم قوی و ضعیف بکشد و خود را به اثبات رساند، و انسان آنقدر بدبخت است که ابتدا باید در یک حجم بزرگ و برای مدت ها قربانی شود تا روزی بالاخره بر جنایت و جنایتکار فعال آن روز فایق آید.
و گوش ها را هم باید بست، چرا که به سخن هر رسانه و تریبونی که گوش نهی، شعارهایی کلی خسته کننده ایی را می شنوی که همواره پوچند و بی مقدار و تکرارِ حرف هایی که پیشینیان از آنان زده اند و نتایجش را دیده ایم، و تو دوست داری زیر سینی تمام آنچه که برایت تدارک دیده اند را بزنی و همه را قبل از اینکه مجبور به تناولش شوی، به خاک افکنی، تا همه شعارها و ایدال های گاه پوچ و بی حاصلی را که در انتهایش جز مصیبت برای انسان و جهان چیزی نیست، را نقش بر زمین کنی و دیگر گوش هایت از شنیدن و تکرار ملامت بارشان خلاص شود.
در بلندای چرخ ارابه های حامل این شعارهای پوچ و توخالی، خشم و شوریست، که بر بستر شعوری به عمق نیم انگشت سوار است، و این همه انسان باید له شوند، تا امپراتوری دروغی به وجود آید، که رکورد زن وسعتی باشد و هزار جنایت را تا سده ها و یا دهه ها برقرار دارد، تا باز روز از نو، روزی از نو، چرخ های ارابه ایی دیگر به وسعت افکار یک انسان آرمان جوی دیگر، به راه افتد و باز له کند و خراب کند و پیش رود تا دوباره بساطی را برچیده شود و بساط دیگری چیده، و در این بین جان های این "اشرف مخلوقات" است که وجه المصالحه این آرمان جویی های بی پایان می شود.
و تا دهانی به اعتراض باز شد شعارهای تکراری مسلسل وار شلیک می شوند، که این وظیفه ماست، و ما برای وظیفه ایی بزرگ است که اینگونه می کنیم، و باید برای نجات بشر پیشرو بود و...، حرف ها و شعارهایی که نتیجه ایی جز تغییر دوره ها ندارد، و فراموشکاری تاریخی ما انسان ها هم جازه نمی دهد، در دهان مدعی امروزی زد، که دیروزی که آن همه برایش هزینه پرداختیم، نیز درست همین ادعاها را داشت، و تنها مدعی ایی رفت و پرگویی بر جایش نشست.
اما کاش هیچ نمی دانستیم و در نادانی دست به کارهای بیهوده می زدیم، آنروز دیگر اینقدر دردناک نبود، که نادانی خود افیونی قدرتمند است که سلامتی روان را برای انسان نادان به ارمغان می آورد و در آسایش تمام، چرخه اقداماتِ از روی نادانی اش را تکرار می کند و نه افسوسی گریبانش را می گیرد، و نه در این جهل مرکب به نادانی خود آگاه می شود، و مثل اسبی که به چرخ روغنگیری اش [1] بسته اند، و دامنه دید چشمانش را محدود و محصور کرده اند، در روند تکرار اشتباهاتش راحت و بی دغدغه ادامه می دهد و پیش می رود، بی هیچ فحش و لعنتی که نثار روزگار، و یا بخت و اقبال، و یا سطح فکری خود کند، در یک حماقت کامل، تکرار می کند تا مرگ او را از تکرار باز دارد و از این چرخه معیوب برهاند.
این سو می نگری خود را در سایه سار چکاد شاهوار [2] بزرگ می بینی که در این روزهای پر از برف، خود نمایی می کند، در سوی دیگر کوه ابر، با برف های تازه ایی که بر آن نشسته است، و باد وزنده این سرکوه، دلنواز است، و البته در پاییز وزش های بی پایانش، غمناک، و این همه اما تو را به شادی می خواند؛ غیر از آنها و در این بین کوه بیدر، عشق و امید را در دلت زنده می کند، حتی اگر در حد نگاه کردن به آن، از این اسطوره ها بهره برداری.
گاه مه انبوه و متارکمی که چون لحافی کوه ابر را در خود گرفته، و در این سو، سیاه کوه ابر دار، بادهایی را می وزاند که همه چیز را خشک می کند، انگار نه انگار که بارش های بهاری همه جا را غرقآب کرده است، و ده ها سانت در زمین فرو رفته است، به طوری که قبرهایی با قدمت بیست ساله، این روزها سیراب از این بارش ها، فرو می نشینند و صاحبان میت را مجبور می کنند سنگ قبرها را از چاله های فرو رفته بیرون کشند، این نشان از دریغ چند دهه ایی آسمان بر زمین بوده که آن را از بارش خود محروم کرده بود.
نم بارش های با برکت زمستانی و بهاری امسال فضای کشت و کار و نعمت های زیادی را نوید می دهد، اما موج سرمای بی موقعی تمام محصول درختان باغداران را به باد خزان زودهنگامی داد، و اینجاست که غم و اندوه در میان شادی ها، مخلوطی است از زندگی این خطه از خاکِ خاکنشینان بر خاک نشسته، واقعا می مانم که بدین بارش های زیبا شاد باشم و شکرگزار، و یا در یک خروار اندوه محصول از دست رفته فرو روم.
شاید همین امر است که ادامه زندگی را برای انسان میسر می سازد، که همان زیستن در میان پاندول غم و شادی، و همیشه بهانه ایی برای شاد بودن و ادامه زندگی هست، و در همان حال داغ و غمی که آرزوی مرگ کنی، و تو در این دو راهی زندگی و مرگ، هر دو را با هم زندگی می کنی.
باغداران این روزها بر پای درختانی بیل می زنند که حاصل بر زمین نهاده، و تنها برگ هایی هستند که بر چوب زیبای تنه درختان می رویند و سبز خواهند شد، و این روال سال هاست که مدار زندگی آنان شده است. برخی از آنان البته از کوره به در رفته، و حاصل چند سال زحمت خود را به دست خود به خاک و خون می کِشند، و اره های تیز، درختانی را به دست صاحبانش می بُرَند، که در حالت عادی، باغداران حاضرند جان دهند و انسانی خدشه ایی به پوست آن نیز وارد نیاورد؛ اما همین باغدار در یک جنون ناشی از اندوه و ناآمیدی، حاصل عمر پر زحمتش را سر می برد و بر خاک می نشاند، و می گوید دیگر تحمل دیدن این همه ضرر را ندارد، او امید از کف نهاده، ناامیدانه مرغ دل را زنده زنده، به دست خود بال و دست و پا می بُرد و نقش برخاک می کند.
اما کسانی هم هستند که بر پای این درختان بی ثمر هنوز شیره جان هدیه می کنند، و امید دارند در بهاری دیگر، گل ها را یخ و سرما، به وادی مرگ نبرده، و میوه ایی درست و حسابی کسب کنند، و تمام ضررهای چند ساله اشان را جبران نمایند؛ آنان مسلسل وار در ذهن خود، امید به آینده ایی را شلیک می کنند، که شاید اتفاق بیفتد و شاید هم نه؛ اما هنوز امیدوارند.
سبک زندگی ها نیز عوض شده است، تن هایی که در ظلم کار می فرسودند، اما به جای آن در تناسبی بسیار زیبا دیده می شدند، این روزها بی قواره از نشستن ها، و بی حاصل شدن ها، آنقدر وزن اضافه آورده اند که در اقیانوسی از کار، بیکاری به بی قوارگی ها و تن پروری ها منجر شده، و درست مثل شهرهای بزرگ، که انسان راه به هیچ طرف ندارد، اینجا هم بر امامزاده ورزش دخیل می بندند، تا هیکل خود صاف و صوف کنند.
اما در سوی دیگر، با پا پس کشیدن انسان از طبیعت، و سپردن آن به حال خود، چرخه های اکوسیستمی نیز خود را دوباره بازیافته اند، و دوباره می توان چرخه های کامل اکوسیستمی را مشاهده کرد، به عنوان مثال وفور موش های صحرایی، چرخه غذایی مارها و پرندگان شکاری را تامین کرده و صدای زیبای دلیجه ها [3] بر شاخه های بلند، نوید تولید مثل حیوانی را می دهد که سال ها بود دیگر دیده نمی شد، پرنده شانه به سری نیز خود را نشان داد، که این نیز نوید آمدن دوباره اوست، پرنده ایی که فکر می کردم نسل او در این منطقه منقرض شده است.
مار بچه ایی خود را نشانم داد و سریع زیر کلوخی حلقه زد تا خود را از من مخفی دارد، او فکر می کرد با انسانی مواجهه شده است که همچون نسل قبلی ها فکر و عمل می کند، و مثل روزهایی که در افکار ایران باستان سیر می کرد، [4] و هر حیوانی را در حرکت می دید، اولین فکری که به ذهنش می خورد، کشتن او بود، اما باید خدا را شکر کرد، که انسان امروزی دیگر تغییر کرده است، بر لزوم حضور و زنده بودن دیگران نیز در کنار خود واقف شده است. و دیگر کاری را بدون فکر نمی کند، به زیست دیگران در اطراف خود توجه دارد، حتی برای مارها هم حق حیات قائل است، و من او را تا انتهای دید خود، بدرغه اش کردم، و بر زیبایی هایش لذت بردم، و اجازه دادم تا بی هیچ صدمه ایی برود و زندگی خود را ادامه دهد و موش هایی را که صحرا را شخم می زنند، گاهی وبا به ارمغان می آورند، را بگیرد و بخورد و طبیعت خود به بالانس کند و به زندگی خود ادامه دهد، و با به راه افتادن کامل چرخه کامل طبیعی، دیگر از سم و سمپاشی های مضر خلاص شویم و این همه سرطان و بیماری از زندگی انسان نیز رخت بربندد، مثل یک نسل قبل، که نه از سم خبری بود و نه از این حجم بیماری های متنوع؛ آری او نیز باید برود و باشد و شکم سیری داشته تا بزاید و چرخه را با هم بچرخانیم و...
[1] - در قدیم اسبی را به سنگ گردی می بستند که به دور آن دایره وار می چرخید و دانه های روغنی زیر این سنگ آسیاب له می شدند و روغن از بازمانده ها جدا می شد، بر چشمان این اسب وسیله ایی را می بستند که وسعت دیدی این حیوان را چنان محدود می کرد که اصلا متوجه نمی شود که دور دایره ایی می چرخد، بلکه تصور می کرد در راه صافی به سوی مقصدی دور در حرکت است و لذا از درجا زدن خود نه مطلع می شد و نه زجر می کشید، اما حقیقت این بود که او از اول روز تا آخر روز در مسیر دایره ایی به طول کمتر از ده متر می چرخید.
[2] - قله ایی به ارتفاع نزدیک به 4000 متر از سطح دریا که در پای آن شهر تاریخی بسطام و منطقه وسیعی حوزه تمدنی خود را برای هزاره های متمادی شکل داده اند.
[3] - نوعی شاهین شکاری زیبا و خالخالی خاکستری و قهوه ایی رنگ
[4] - اجداد زرتشتی ایرانیان، اعتقاد داشتند که مارها، کرم ها و... همکاران دیوها هستند و باید از آنها اجتناب کرده و آنها را از بین برد.
ساغر و جام در کنار جاده ایی بی منتها انداختیم
ما که باختیم همه عمر بدین منهج سرخ سرخی لعل لبش، دیده، سر و تن باختیم
کاش کامدل برآید، در پی اش خاک شویم، تاک خواب آلوده و جامُ می اش را باختیم
سینه واکن تا کِشم نقش رُخش در جامِ تو جامُ می، هر دو بدین شاهد و ساقی باختیم
کاش باختن پایان کار لیلی و مجنون شود، لیلی و مجنون شدن، را در قمارش باختیم
حرکت ساقی، دلم را برد اندر این قمار جان و دل، بلکه تمام عمر را، هم باختیم
خوش بُود این باختن ها، در جوار سایه اش سایه ایی داشتیم، وآن سایه بدان زلف سیاهش باختیم
حکمت این برد و باخت های پی به پی من ندانم، چون که حکمت هم در این رویا، تمامش باختیم
مانده ام، یکجا، و بی جا، خانه ای جویم که او، شاهد و ساقی، و می در جام، در انداختیم
رکن رویش را چو بینم در میان جام خویش این قمارُ، این شرابُ ، جام را انداختیم
کور گشتم، دیده ام رویش به هر کوی و دری پیش رندان، ما هم دلقی ز بهر کاسه ایی انداختیم
چون که او دائم مرا در خود کند، در آب غرق دست و پا در بارگاهُ روضه اش انداختیم
فکر والا، کامِ کامجوی نگارم تلخ کرد گفت اَنداز این مصیبت، در پی دل داشتیم
روزها، شب دیده ام در این فراق کو به کو چون وصالی نیست، ما طرحی دگر انداختیم
خانه ام خالی شده از بوی، وز آن نور یار خانه را با اهل و دلق و جام، در انداختیم
من ندانم این حکایت تا به کی با ما بُوَد چون ندانستیم، حکایت این چنین انداختیم
فرّ ایزد بر فراز خانه ام پر می کشد صبح آزادی کجاست، تا جان بر او انداختیم
حکم آمد تا که این قصه تمامش گفته باد زین که صاحب را ندیدیم، حکم را انداختیم
کور و کر گشتم، چرا که عمر را در تیزی اش گوش و چشم خویش بر راه نگار انداختیم
گاه دیدم، گاه کورم، گاه از بی حسی ام ساغر و جام در کنار جاده ایی بی منتها انداختیم
به نظم درآمده در 21 فروردین 1399
دیشب شهرستان شاهرود را دود گرفته بود، کشاورزان با افروختن آتش در باغ های پر از شکوفه و میوه های نو رس خود همه تلاششان را کردند تا بلکه مقداری از محصول خود را از سرمای عارض شده، برهانند، اما با هجوم سرمایی که من دیدم، این تلاش مقدس و خالصانه، گرچه مرحوم پدرم معتقد بود "خداوند هیچ تلاشی را بی اجر نخواهد گذاشت"، اما "آب در هاون کوبیدن" بود.
کرونا همه اش هم شر نبود، جدای از فلاکت و مرگ های بیشماری که نصیب انسان کرد، شمارش خوبی ها و فرصت هایی که فراهم کرد، نیز کمی مشکل است، از جمله، قرنطینه فرصتی را برایم فراهم کرد تا با اهل طبیعت و خاک، و روزی گرد آورندگان مستقیم از آن، امسال بیش از سال های گذشته همنشین، همدل و همکار شوم، و در کاشت صدها درخت در این فصل کاشت، و در فرصت قرنطینه خود در صحرا، مشارکت کنم، و برگ هایی از زندگی را در این روزهای مرگ و هراس، با زندگی و زندگی آفرینان ورق زدیم؛ کشاورزانی که درآمد خود را از خاک می جویند، آری در این روزهای قرنطینه، در سلک آنان در آمدم.
ایران کشور میوه های متنوع است، و متاسفانه سال هاست که گرفتار آثار زیانبار تغییرات اقلیمی جهانی شده، و هر ساله کشاورزان در آخرین روزهای میانه روزهای تغییر سرد و گرم سال، یعنی در میانه های اسفندگان تا انتهای فروردین، با سرما زدگی و نابود شدن تمام حاصل زحمت سالانه خود مواجه می شوند.
دیروز و امروز سرمای بی موقع، بهار نسبتا گرم و لطیف را، به زمستانی سرد و خشن تبدیل کرد و بسیاری از شکوفه های به بار نشسته را نابود کرد، و وای به حال آنان که چشم به روزی گرفتن از خاک سپرده اند، از امروز به بعد کشاورز مظلوم باید پای درخت بی بری خدمت کند که بارش را در همین ابتدای کار، زمین گذاشته، و تا آخر سال در خدمت موجود بی مصرفی خواهد بود که جز خرج، برایش بار و بری به ارمغان نخواهد آورد.
دیروز بعد از ظهر، آب های سرازیر شده از سر تاک های هرس شده، [1] قندیل شدند و به یخ تبدیل و از آن آویزان بودند، در حالی که هنوز خورشید پس چکاد شکوهمند شاهوار غروب نکرده بود، و اشعه های معتدل کننده خود را همچنان ارزانی می داشت، تا شاید بر باد شدید و برف هایی که می آورد غلبه کند، اما در حضور و در مقابل چشمان او بود که شکوفه ها در سرما عصرگاهی یخ زدند و پرپر شدند، تا داغ آنان بر دل خورشید هم بنشیند.
یعنی مثل سال های گذشته به شب نکشید، تا سپاه سرما در سحرگاهان شبیخون زنند، و باغ گل را پرپر کنند، دیروز خورشید خود نظاره گر یخ زدن گل ها بود، و کاری از او نیز نیامد، اما کشاورزان مظلوم دیشب را با به شب زنده داری گذراندند و عده ایی دعا کردند و حمد به نیت خلاصی خواندند، و عده ایی نیز آستین بالا زدند و تلاش کردند تا با روشن کردن آتش و ایجاد دود و دم، بلکه از خسارت های بی شمار، کمی بکاهند، و مثل انسان در حال غرق شدن، به هر خس و خاشاکی دست یازیدند تا شرایط را بلکه تغییر دهند، اما نمی دانم چقدر موفق بودند، خدا کند نتیجه ایی حاصل گردد.
صبح زود شهر را بوی دود فرا گرفته بود، که نشان از تلاش شبانه آنان داشت، تا شاید غنچه ایی را از این سرمای استخوان سوز به سلامت عبور دهند، و آن خود به میوه ایی تبدیل شده و تحفه ایی باشد بر دهان کشاورزی که تا سال آینده این موقع، باید انتظار سال دیگری از رویش و جوشش ثمری دیگر را به انتظار بنشیند.
به یکی از آنان گفتم، بر این درختان کوتاه و پر از شکوفه خود، حداقل پاکت پلاستیکی بکش، تا شاید این ها را از سرما حفظ کنی، گفت "ول کن، به جنگ خدا که نمی توان رفت" و او به زبان بی زبانی گفت "خدا تصمیم به نابودی ما گرفته و پس باید نابود شویم"؛ باعث تاسف است که سطح فکری و فرهنگی جامعه ما در وضعی است که همه چیز را از خواست خدا می بیند، حال آنکه بسیاری از گرفتاری های ما ناشی از تغییرات اقلیمی جهانی است که ناشی از عمل خود انسان است که جهان را بدین وضع انداخته، و خدا در خلق این شرایط نقشی نداشته است، و از این حقیقت حتی جوانان این زمانه نیز بی اطلاعند، و همه چیز را از دید "خواست خداوند" می بینند، که به "جنگ" او نمی توان رفت.
در حالی که ویروس کرونا، تغییرات اقلیمی و هزار پدیده بلا شده و بر گرده بشر فرو افتاده، در این جهان یکدست شده از ارتباطات بشری، تنها ناشی از عملکرد خود بشر است، و ربطی به "خواست خدا" ندارد، و چقدر ما را در انحراف فرو کرده اند، که هر چه می بینیم آن را از زاویه "خواست او" دیده، و بیخود تسلیم خواستی هستیم که هرگز خواست او نیست؛ و مستقیم محصول کار خودماست.
گرچه کرونا یک ماه هست که از بشر مثل برگ های خزان بر زمین می ریزد، و تا مدت ها خواهد ریخت، به طوری که حاکمان از دفن اجساد باز مانده از این رستاخیز بزرگ مرگ نیز مستاصل شده، به دروغ دست یازیده و به نیت کاهش وحشت و... حتی از اعلام آمار کشتار آن نیز اکراه و احتراز دارند، اما باید گفت در این چند ساعت گذشته، سرمای ناشی از تغییرات اقلیمی جهانی، تمام حاصل میوه درختان را کُشت و بر زمین ریخت، تا ما باز بدون گلایه و شکایت از عملکرد خود، تیغ تیز حمله را متوجه خدا کنیم، و در اثر فرهنگ و اعتقاد "متوجه کردن بی مورد همه وقایع هستی به خداوند"، اعتراض را به سوی خالق بزرگ نشانه رفته، و در اعتراض به او، باز درختان بی ثمر از سال های پیاپی بی بهره گی را از ریشه بر کنیم و بر او بخروشیم، حال انکه اگر بشر بر آثار عملکرد خود اطلاع یابد، بر خود خواهد خروشد، تا خالق و خلق او.
[1] - ما در کودکی این آب های جاری شده از سرشاخه های هرس شده درخت انگور را، "اشک تاک"، ناشی از درد بریدن سرشاخه هایش توسط هرس کنندگان می دانستیم! بعضی هم کاسه زیر آن می گرفتند و آن را چونان نوشیدنی شفا بخش می دانستند.
راه از دل خواهیم جست
روزی میآیی که به دیدارت نیازی نیست [1]
شاید در آن حال بی نیازی هم باز نیایی،
مثل آن همه نیامدن هایت،
اما تا به حال برایمان،
به سان نوشداروی بعد از مرگ سهراب بودی،
رفتند و می روند، وز تو باز، خبری نیست،
چشم ها به راهت سپید شدند،
راهی که مسافری برایمان نداشت،
شاید این راه بی مبداست؟!
شاید هم هرگز نباید چشم به راهی، داشت،
اما بی خیال آمدن و نیامدن ها،
سخت به دیدارت محتاجم،
به غیر از تمام گره های که، باز شدنش انتظار دستانت را می کشند،
هزار گلایه برای طرح دارم،
شکایت ها، رسیدگی ات را انتظار می کشند،
شاید از بیم این گلایه ها و شکایت هاست، که نمی آیی؟!
منتظر خلاصی از آنی، پیش از آمدنت،
اما بیایی و یا نیایی، ما راه خود را خواهیم رفت،
همان گونه که رفته ایم،
در نبودت، راه از دل خواهیم جُست،
دلی که راهگو و رازگویِ تنهایی های دائم ماست.
20 فروردین 1399
[1] - بخشی از شعر استاد سید عبدالحمید ضیائی، تحت عنوان رازی نیست : در انتظارِ آدمی، همواره رازی نیست روزی میآیی که به دیدارت نیازی نیست زیباتری از صُبحگاهِ روزِ صُلح، امّا این پَرچمِ اندوهگین را اِهتزازی نیست در دستِمان، دسته کلیدی کُهنه می چرخد درها همه دَردند و، شب، جُز قُفلِ بازی نیست طاعونِ تنهایی، تصرّف کرده جانها را جز قُرصها و قِصّههامان، چارهسازی نیست جُز خَمشدن برخاک، جُز برخاستن از خویش در مذهبِ آوارگی، دیگر نمازی نیست ای حسِ خوبِ گُم شدن! میعادِ نومیدی! تا گور از این گهوارهها، راهِ درازی نیست...
شاهرودی ها حتی مرگ را نیز به سخره می گیرند، در این وانفسای کشتار کرونا و به تعطیلی کشاندن ایران و جهان، حتی با این بلیه ناگهان (ناگمانی) هم شوخی می کنند ، این هم لطیفه ایی شاهرودی در این رابطه :
با توجه به بسته شدن تمامی راه های ورودی به شاهرود و با عنایت به مصوبه کمیته کرونای شهرستان، زین پس صرفا داشتن پلاک شهربانی ایران 96 دلیل کافی برای ورود به شاهرود نخواهد بود، و سرنشینان اتومبیل های ورودی پس از گذراندن تست ویروس کرونا، باید "تست شاهرودی بودن" را نیز با موفقیت طی کنند. بدین منظور هر فرد لازمست، برای سوالات زیر پاسخ صحیح و مناسبی داشته باشند، تا جواز ورود به این شهرستان یابد :
ضربالمثل "دنیا هابیه هاگرد واگرد..." را تکمیل کنید
در ضرب المثل : "نُنِش نِداره اِشکِنه، ... چناره مِشکِنه" در جای خالی چه کلمه ای قرار میگیرد؟
تلفظ "آب" در لهجه شاهرودی چیست؟
"شبدری" کجاست
نام قدیم "میدان بسیج" چیست؟
"پلخمون" چیست؟
"کلیندون" چیست و چه کاربری دارد؟
"زنگیچه" به کدام بخش از بدن گفته میشود؟
تفاوت "زنگلاچو" ، "کِشته" و "بُلبُلی" و "قیسی" با یکدیگر در چیست؟
"تکیه نون خشک" و "ده سولاخه" کجاست؟
اقدام به "چومبولوک" را به صورت عملی نشان دهید
"آسیو مندلی" و "کوزه گری" را بر روی نقشه گوگل مپ نشان دهید.
مخالف کلمه "ناشور نامال" چیست؟
نزدیک ترین "نونوایی کُمبه" کجاست؟
فعل "قاتنو کردن" بیانگر چه عملی است.
کلمه "تُشنِه" بیانگر چه نیازی است.
عبارت منظوم "وِچوم وچه کلاغه، وچوم چِرِه بی دُماغه" را در چه زمانی مادران شاهرودی عنوان می دارند.
منظور از "قِتِلمِه وِنداز"، در جمله پیش رو چه غذایی را منظور است، "علی به مامانش گُفته مُو اِشکنه هِنخُورم، قتلمه ونداز".
تهیه کننده: حامد صفا (البته با اجازه تهیه کننده محترم، با کمی جرح و تعدیل و اضافات توسط سایت یادداشت های بی مخاطب)
کمیته آموزش ستاد مبارزه با کرونا شهرستان شاهرود
ایزد یکتای من! ای آخرین پناهگاه ما! ای مرجع رجوع به هنگام بیکسی! ای آخرین افق و جهت نگاه مظلومان و برخاک نشستگان! ای نخ تسبیح جهان خلقت! کجایی نمی بینمت!
تو را نمی شناسم، برایم نام هایی هستی که طول و عرض و ارتفاع وجودت را می گوید، اما تبلورش از چشمم دور است. نمی بینمت، نه در طول، نه در عرض، و نی در ارتفاع، در حالیکه طول و عرض و ارتفاع را مملو از تو می دانم، در چهار جهت که می نگرم، تو را نمی یابم، در حالیکه معتقدم در هر جهت که بپیماییم، باز به تو ختم خواهد شد، بودنت را حتمی دانسته، اما این بودنت، ما را چه سود، که حتی فریاد مان آنگاه که "کارد به استخوان رسیده است" [1] را هم نمی شنوی، چه رسد به زمزمه های دائمی [2] که هر روز و شب در مقابل تو تکرار می شوند.
می دانم هستی، و به حتم هم باید باشی، که اگر نباشی، وای بر ماست! آنقدر حساب و کتاب هاست که در نبودت از بین خواهند رفت، که دود از سر انسان عدالتخواه و منتظر برگزاری دادگاه های مبتنی بر عدل تو، بر هوا خواهد خواست،
ایزدا! اگر تو نباشی و حساب و کتابی نکنی، باید از اشک چشم ها کور شوند، چرا که هزاران هزار شکایت را خود، در این عمر کوتاه، به چشم خودیش دیدم، که صاحبانش، آن را در حضور جمع شاهدانی چند، به بازپرسی دادگاه های عدل تو سپردند؛ [3]
در یک قلم، پرونده کشتارهای بی حساب و غارت زندگی های متعدد، به بلندای تاریخ شنیدن نام تو توسط بشر، در انتظار رسیدگی است، [4] میلیاردها میلیارد جان و مال به غارت رفته و تجاوزهای بی حد و حساب آنانی که برای تو کشته ایم، و یا از ما کشته اند، منتظر رسیدگی، و دادن پاداش و عذاب است، که حساب این همه غارت جان و زندگی های بر باد رفته، و خون های گرم و تازه نام آورانِ در زمین خشک فرو رفته که فقط در کشاکش برپایی حاکمیت تو بر زمین ریخته شد و... خود پرونده ایی است کلفت به قُطر تاریخ، که تنها تویی که می توانست حسابش را نگهداشت، تو را تنها صاحب اَبَر ماشین حسابداری می دانیم که توان محاسبه قدر و اندازه هر فریاد برخواسته از دل مظلومان را در این روند بی پایان توان محاسبه دارد.
و این که در ورای این همه ابهام و سوال، اگر تو نباشی، که تو را در آن سیاهی نادیدن ها، نفهمیدن ها، ابهام ها، شک و تردیدها و... قرارت دهیم، و بر این ناشناخته ابدی، مشغول نباشیم، دیوانه خواهیم شد؛ و این دلمشغولی به توست که اجازه نمی دهد، به حال و روز خود آگاه شویم، و در پس آن بی قراری های دیوانه وار بر ما هجوم آورند، آنگاه که با دیوارهای فرو ریخته، زمین های سوخته و ویران شده، نسلِ انسان های به نابودی رفته، کرامت انسانی بر باد رفته، عزت نایاب شده، تزویرها و حیله های بر باد دهنده، دروغ های بزرگ ویران کننده و... مواجهه می شویم.
که اگر تویِ مبهم و ناشناخه نبودی، که فکر و افکار انسان را به خود مشغول نمی داشتی، کاری که "سندرم روز تعطیل" [5] بر روان انسان شش از هفت روز دویده می کند، در چند صد برابر وسعت و قدرت تخریبی، بر سر کل انسان هوشیار شده به وضع خود، فرو خواهد ریخت؛
اما خدای من! در این چلچله عمر، و در اوج، وقتی در افق، و از عمق تجربه اندوخته ام می نگرم، گذشته از نظمی که چون قانون جنگل [6] است، و به ادامه رویش و خیزش می انجامد، و ادامه نسل را ممکن می کند، چیزی جز آمدن ها و در تباهی دست و پا زدن ها، و در نهایت رخت بر بستن های غم انگیز نمی بینم،
در این عمق گرفتاری بشر تا کنون، که نه کرامتی برای او ماند و نه عزتی، او که بر تغییر وضع خود چنان ناتوان است که همواره از چاه به چاله ایی، و از چاله به چاهی در کشاکش تدبیر نیروهای زر و زور و تزویر در رفت و آمد است، گاهی می کُشد تا بماند، گاهی می کُشد تا کشته نشود، گاهی نیز می کُشد تا تو را عزیز و حاکم نماید و...، با خود می اندیشم وقتی تو بر خود به خاطر این "خلق کردن" تبریک و "احسن" [7] نثار می کردی، به کدام روند، به کدام جهت، به کدام نتیجه نگاه می کردی، کدام افق را در نظر داشتی، که این چنین مدهوش بر کار خود شدی؛ چیزی که من امروز هر چه در پس تاریخ خود می نگرم، نمی بینم، و در پیش روی نیز به همین صورت است، و هر روز دریغ از دیروز، و حال و روز امروز ما را هم که دیگر خود روشن است، نیازی به توضیح ندارد!
خدایا! نمی دانم می توانم با تو بی پرده سخن گویم یا خیر؟! آنچه می بینم درست یا غلط این است که در این دنیا بازی زیبا و بی نقص مفرحی جریان دارد، اما این تفریح و زیبایی سرگرم کننده، تنها برای نظاره گرهاست، نه بازیگران اصلی آن، بازی گلادیاتورها برای نشستگان بر صندلی های استادیوم کولوسئوم زیبا و جذاب است، نه برای آفرینندگان اصلی این بازی خون، یعنی گلادیاتورها.
پروردگارا! گوشه ایی از آن افق نگاهت، به هنگام نثار تبریک به خود را، بر ما نیز بنمایان،
[1] - کنایه از پایان تحمل، خروج انسان از صبر در افزایش شدت درد. فریادی نشانه اوج درد غیر قابل تحمل
[2] - آیه قرآن که می فرماید "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" ادعونی استجب لکم
[3] - این فریاد مظلومان که در اوج استیصال می گویند : "باشد، بکن! خدایی هم هست" یا در اوج استیصال و کم زوری می گوید "به خدا واگذارت می کنم" یا آن موقع که ساز وکار عدالت دنیا را به هیچ می گیرد و مظلومی فریاد می زند : "بالاخره قیامتی هست" و یا آنجا که می گوید "بالاخره خدای ما هم بزرگ است" و...
[4] - در تاریخ بشر که می نگری هر دینی برای خود خدایی، و مومنینی که برای برای رضایت او کوشش می کنند، کوششی که گاه در قالب نوعی جهاد مسلحانه صورت می گیرد تا فرمان خدایشان را استقرار دهند و در این بلبشوی نام ها و استقرار فقهی که عده ایی بر آن معتقدند، این جان انسان هاست که در دو سوی نبرد ریخته می شود و... حال آنکه دین وسیله آسایش و فراهم کننده زندگی است، نه سلب کننده جانی که خدای داده است و تنها اوست که لایق گرفتن آن است،
[5] - سندرم روز تعطیل آشوب روانی و بی قراری و استرسی است که از یک منبع ناشناخته در وجود انسان صنعتی امروز بروز می کند، وقتی که او پس از شش روز هفته کار شدید و مشغولیت، هنگامه استراحت و تعمیر روح و جانش فراهم می شود، این استرس روز تعطیلش به جهنم اضطراب و بی قراری تبدیل می شود، و در آن لحظاتی که باید استراحت و خود را بازیابد، آنقدر بی قرار است که آرزوی روز شنبه کاری را می کند تا از این استرس نجات یابد. این را سندرم روز تعطیل می گویند، که در واقع در موقع فراغت از کار، که کار خود مخدری است قوی، که در روز استراحت وقتی انسان بر زمین می نشیند از این مخدر خالی، چرا که از کار فارغ شده است، و بدون مخدر کار او به حال خود آگاه می شود و این آگاهی از مسایل، اصطراب به عمق رفته را به سطح می آورد.
[6] - تبلور این قانون در سلطه قوی بر ضعیف است و از بین بردن ضعیف برای بقای قوی می باشد
[7]- قرآن روایت می فرماید که وقتی خداوند از خلق انسان فارغ شد بر خود احسن گفت و فرمودند "فتارک الله احسن الخالقین"
بگذار یغما شدگان تنها، بدین دام بی فرار
ماییم دو دوزگان در این اقیانوس بی حصار
هم گونه گون کشیم ز خود، هم بار روزگار
توفان و سیل بَرَد، دلی که از سنگ گشته است
این سنگ هم باز به چشم ما خستگان، چو خار
ما کاروان غارت شده، از کار و بار خویش
این کار و بار به گردن، خود یک وبالُ بار
چنگی به دل نمی زند این موهبت که داد
چنگیست این داشتن خود، باریست بر دلِ زار
گاهی هجوم می برد او سخت بر کاروان ما
ما هم به رغم عشق بدو، اما در حالت فرار
شاید رسد زان مائده، ناگاه خوش نمی،
ناخواسته آید و گیرد، بر این بالینِ خوشقرار
این است رسم بردن و کشتن به روزگار
با سرفه های خشک رسیدن، و الفرار
ای تُنگ آبِ دل، جمع کن تو طُره ات
بگذار یغما شدگان تنها، بر این دام لا فرار
به نظم در آمده در 12 فروردین 1399
جهان در حال خروج از ریل جاری و طبیعی خود است، ریلی که سال ها در آن استقرار یافته بود، و اهل دنیا خود را با آن وفق داده، و برنامه زندگی خود را بر آن چیده بودند، داستان آنچه بر درخت های زردآلو [1] می گذرد، که قدمتی به بلندای تاریخ حوزه تمدنی ایران دارند، خود نمونه ایی از این گفته است؛ فراوانی این درخت میوه در حوزه تمدنی ایران به حدیست که آتشدان مقدسِ انبوه آتشکده های بیشمار یزدان پرستان را برای قرن های پی در پی، روشن نگه می داشته، چراکه چوبش دیرسوز و بلندسوز است، از این رو کُنده های این درخت باستانی آنقدر مناسب است، که قدر پیش کشی به درگاه ایزد یکتا را یافته، و باب میل معبد، معبدداران شده، که از همه مواهب دنیا بهترینش را همواره به نام خداوند، و به نیابت از او انتخاب، و به مصرف می رسانند و...
اما چند سالی است که دیگر با خروج شرایط آب و هوایی از ریل هزاران ساله خود، کاشت این درخت مقدس در بین ایرانیان نیز، به رغم گرایش بدان، دیگر چنگی به دل نمی زند، و می رود تا زنجیرهای تاریخی را هم قطع کند؛ چرا که زمستان پر بارش که نوید بهاری پر محصول را می دهد، در بزنگاه پایان زمستان و شروع بهار، و به راه افتادن چرخه گل، و میوه دادن این درخت، چند روزی گرمای مناسب بین 15 اسفندگان تا نوروزگاه، به باز شدن شکوفه های این درخت منجر شده، و ناگاه بین نوروز تا 15 فروردین و حتی نزدیکی های اردیبهشت، یک بارش نابهنگام برف، تمام گل و محصول این درخت را سرما زده، و گل های خوشرنگ، و جامه سپید این درخت را به زردی، و سپس به خاکستر تنباکو تبدیل می کند، و چشم کشاورزان را گریان، دل هاشان را از امید به داشتن حاصلی چند، از یک سال انتظار، نا امید می کند.
بسطام [2] که از شهرهای تاریخی ایران باستان است به طوری که ارگ و باروی آن، دیرینه اش را به سلسله های باستان پیش می برد، و چنانچه که در احوال بایزید بسطامی (عارف سترگ شرق) نوشته اند او در محله موبدان این شهر دیده به این جهان گشود، و گویا خود نیز از تیره و تبار مغان بود، از برون دادهای این زمین باستانی است. یکی از عمده ترین تولیدات بسطام در سایه سار چکاد [3] شاهوار عظیم، زردآلو است،
اما این محصول در این شهر میوه، نیز از نفس افتاده است و سال گذشته کشاورزانی چند، که از آسمان و زمین ناامید شدندی، در اعتراض بدین روند بی پایان سرما زدن ها و بی ثمر کردندی ها، درخت های خالی از میوه ایی را که نسل اندر نسل عمرها به پایش ریختندی، زنده زنده از ریشه در آوردندی، چراکه از آسمان و زمین در حل مشکل شان نا امید شدندی، آنان که مدت هاست که دیگر به هیچ بشری برای حل این بلا، امیدوار نبودندی، چون از بشر نا امید شدندی، رو به آسمان کردندی، و راه حل از آسمان جستندی، و با ادامه سال های بی حاصلی، در نهایت مشکل را به پای آسمان نوشتندی، و در نهایت نیز درختان را در اعتراض به غضب بی پایان آسمان، از ریشه و از زمین در آوردندی.
امسال هم در حالی که حتی تنه درختان زردآلو هم از شکوفه پوشیده بود، و بینندگان این حال، احساس خطر می کردند که اگر این همه شکوفه به میوه تبدیل شود، آیا درختان را توان نگهداری بار سنگین این همه میوه خواهند بود یا نه؟! برفی بیگاه در نیمه اول فروردین، یک شبه تمام این خواب و خیال ها را به سراب تبدیل کرد، و تمام گل ها را بر درختان پژمرد. و امان از دل صاحبان درخت، که از این به بعد باید تا سال دگر بدین درخت بی ثمر خدمت کنند، و چشم به محصولی دیگر، که شاید، یک سال بعد در چنین روزهایی دوباره بر آید، حال آنکه هر سال به جای آب سراب دریافت می کنند. [4]
این روزها که دامنه چکاد شاهوار توشه نم کردن لبان تشنه ما را در گذر از تابستانی گرم را بر گرده خویش می کشد (برف ها)، و من نمی دانم بر این هدیه شکرگذار باشم و یا بر این یغما غمگین، کشاورزها، و تو، به چشم تن می توانی دید که چگونه به یغما می روند، و به سان ساکنان "شهر آفتاب به یغما رفته" شده ایم.
[1] - درخت زردآلو در کشورهای ترکیه، ازبکستان، ایران، ایتالیا و الجزایر کشت و پرورش داده می شود، درختی است که صاحب میوه ایی است که هم گوشت و هم مغز دانه آن خوراکی، و مزه و طعمی گوارا دارد.
[2] - تاریخ این شهر به قبل از ورود اسلام به ایران مشخص نیست. بنابر یک روایت حاکم خراسان در زمان خسروپرویز که نام وی «بسطام نام» بود، این شهر را بنا گذاشته است. با توجه به این روایت این شهر را باید شهرهای تأسیسشده در دوران شاپور دوم ساسانی دانست. در دورهٔ عباسیان، این شهر دومین شهر ایالت قومس و تالی دامغان بود و پس از حمله مغول رو به انحطاط رفت. قدمت این شهر به ۸۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح میرسد و آثار معروف آن از تپه معروف سنگ چخماق در شمال بسطام دیرینگی این شهر را به نمایش میگذارد. در گذشته رشته قناتهای بسیاری در این شهرجاری بوده که تماماً دارای آبی گوارا و شیرین بود و در حال حاضر قنواتی مانند قنات صادق خان که قدمت آن به حدود بیش از ۵۰۰ سال میرسد هنوز از اهمیت بسیاری برخوردار است و آب شیرین آن در تابستان بسیار سرد و در زمستان گرم است. گستهم= بسطام: گستهم در اوستا برابر است با منشور و نیز پهلوانی در شاهنامه که در زبان تازی بسطام شدهاست و نام شهری در استان سمنان میباشد
[3] - چکاد در ادب پارسی به معنی همان قله است، قله ریشه در زبان عربی دارد
[4] – در این شرایط و حال هوا ، به یاد متن ترانه ایی اجرا شده توسط پرواز همای می افتم که : انگار نفرین کرده اند این خاک را اجداد ما تا بوده زاری بوده و تا مانده غم در یاد ما ما نسل بازی خورده ایم اتش به پرهامان زدند شاهان به آتشبازی و نیرنگ و استبداد ما بازندگان بازی شطرنج قدرت نسل ماست پایان بازی مات بود از کیش مادرزاد ما یا زیر آواریم و سنگ، یا غرق سیلابیم و جنگ انگار نفرین کرده اند این خاک را اجداد ما من با تو همدردم رفیق خنجر به پشت من نزن هرگز نمی خواهد رسید جز ما کسی بر داد ما روزی فرا خواهد رسید روزی که ما هم نیستیم غم جای خود را می دهد بر چهره های شاد ما
همه گیری دومینو وار انتشار ویروس کرونا در جهان، یک پرده کامل از نمایش وجود حقیقتی به نام دوره "جهانی شدن" [1] را به چشم همگان کشید، حقیقت روشنی که روزگاری تنها به چشم تیزبین و دنیا دیده ایی، همچون مُصلح الدین سعدی شیرازی آمد، تا با گزاره "بنی آدم اعضای یکدیگرند" فرمول جهانی شدن، جهانی فکر و عمل کردن، را بیان کند، که "چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار"، اما امروز این حقیقت دیگر تنها بر چشمان قدرتمند سعدی آشکار نیست، بلکه بر همه ما روشن شده است.
ما ایرانیانی که چنان در هپروت فراموشی، غفلت و بی خبری فرو رفته بودیم، که حتی تا اوایل همین دوره پهلوی و یا انتهای پادشاهی قاجارها (یعنی نزدیک به یک سده قبل)، خود، تمدن، حیثیت جغرافیایی و ملی خود را چنان فراموش کردیم، که حتی از موجودیت کشوری مثل ایران، که در آن زاده شده و هزاران سال در آن تمدن ما جریان داشته است، هم در بی اطلاع قرار گرفتیم، لذا همچنانکه روشنفکران آن دوره نیز در بیانی دردمندانه می گفتند [2] که اگر از یک ایرانی که راهی کشورهای دیگر است، می پرسیدند، اهل کجایی؟ او منطقه تولد خود (شاهرود) را به عنوان وطن (ایران) بیان می کند، و این محدودیت دید او را نشان می داد، که حتی نمی دانست که یک ایرانیست، و باید خود را ایرانی بشناساند.
اما خوشبختانه امروز همه ما به ایرانی بودن خود هوشیار شده ایم، و با آمدن ویروس کرونا از چین، و رفتن به کشورهای دیگر، لابد متوجه شده ایم که علاوه بر ایرانی بودن، در سطحی بالاتر، اهل جهان بشریت و جهانی هستیم، زیرا که نسیم تغییرات جهانی، بر ما هم به اندازه دیگران می وزید، و باید چشم ها را بدان سوی مرزهای مصنوعی هم داشت، و فهمید که بشر به کدامین جهت در حرکت است، و... تا از مللی نباشیم که در خلاف جهت همه در حرکت بوده، و در اثر سیاست های نابخردانه خود، نیروی مان را بیهوده هدر دهیم، و دچار گسیختگی از کاروان جهان بشریت شویم.
با این حال در این دوره غم انگیز تاریخ انسان، که متاسفانه ناسیونالیسم، افراط گرایی، راستگرایی (مذهبی، ملی، سیاسی و...) گریبانگیر بشر شده، و هر روز خبر پیروزی راستگرایان، افراط گرایان، محدودیت گرایان و... (مثل همین مذاکرات طالبان با امریکا، و سهیم شدن آنان در قدرت افغانستان، در همسایگی ما و...)، در سراسر جهان تن انسان های آزاده، آزادیخواه و معتقد به کرامت انسانی را می لرزاند، و پس لرزه های حاکمیت این پدیده های شوم، در کشتار و محدود سازی اقلیت ها (مثل کشتار اقلیت 200 میلیونی مسلمان در هند و...)، اولویت بخشی به خود در مرزهای دیوار کشیده شده (نمونه همان شعار دونالد ترامپ "اول امریکا" [3] و...)، و شکستن و بی اعتبار کردن ائتلاف های جهانی (مثل همین خروج انگلستان از اتحادیه اروپا، که خنجری از پشت به این اتحادیه بود و...)، از بین بردن قراردادهای مفید و امنیت زا و توسعه آور جهانی (مثل قرارداد برجام، قرارداد آب و هوایی جهانی و...) و... خبرهای خوبی نیستند، اما ویروس کرونا آمد و به تمسخر افکار حماقت باری دست زد که مشغول دیوار کشی دور ملت های خود هستند، و به صاحبان آن فهماند که سرنوشت بشریت در اجماع و همیاری جمعی آنان، و در روند ارتباط بین آنان است که شکل می گیرد، و نه در محدودیت های تنگ افکار و مرزها و دیوارهای مصنوعی ایی که رهبران بیخرد جهانی می کشند، و ملت های خود را به سمت و سوی نابودی می برند.
این روزها کرونا در امریکا هم گسترش چشمگیری دارد، و امریکا هم در حال کسب مقامات جهانی در شیوع این بیماری است، اینجا دیگر جنگ جهانی اول و دوم نیست که امریکا در کنار بحران های جهانی ایمن بایستد و شاهد فروپاشی دیگران باشد و بعد از جنگ جهانی بر دیگران آقایی کند، این بحران آنقدر جهانی است که او را هم فرا گرفته است، گرچه دل هر انسانی به حال مردم امریکا هم که گرفتار این بحران شده اند، می سوزد، ولی این پندار دولتمردان امریکایی که فکر می کردند که بحران های جهانی با آنها کاری ندارد، و در کنار گرفتاری دیگران می توانند، تنها در پس دیوارهایی که ایجاد کرده اند، بنشینند، نادرستی اش را نشان داد، چراکه این بحران دیگر مرزهای مصنوعی و دیوارهایی که رهبران به دور ملت های خود می کشند را به رسمیت نمی شناسد.
[1] - Globalization
[2] - این امر در کتاب "ایران بین دو انقلاب" (انقلاب مشروطه – انقلاب 1357)، نوشته یرواند آبراهامیان، منتشر شده در نشر نی، مترجم احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی، در قالب گلایه روشنفکران آن عصر از وضع فکری مردم ایران مورد اشاره قرار می گیرد.
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب) :
استانبول را باید پایتخت امپراتوری ها نامید، و متاسفانه امپراتوری هایی که بیشتر بر پایه مذهب شکل گرفتند و هر یک در ظلم و تعدی، گوی سبقت را از دیگری ربودند، روزگاری در این شهر، امپراتورهای بیزانس [1] یا همان روم شرقی حکم راندند، که پایه حکومت آنان بر کیش مسیحی بود و به نام خدای مسیح ظلم می کردند، و بعد نیز امپراتوری عثمانی [2] که آن نیز بر پایه مذهب اسلام شکل گرفت، و صحنه هایی از ظلم های شرم آوری را در تاریخ به ثبت رساند؛
از این رو است که وقتی ریشه و سابقه خشونتی که اکثریت نژاد صرب مسیحی یوگسلاوی سابق، بر مردم اقلیتِ مظلوم و محاصره شده مسلمان بوسنی و هرزه گوین روا داشتند را دنبال کنی، خواهی دید که یکی از ریشه های آن، همان ظلمی است که روزگاری عثمانی ها بر مردم آن سرزمین روا داشته بودند؛
و البته این همان جهل بشر است که زمان نمی شناسد، و می تواند کار را به جایی برساند که انسان قرن بیستمی، همان جنایات قرون اولیه یهود، مسیحیت، مسلمان، هندو و... را در این زمان، و در اوج فرهنگ بشر بروز دهد، و مرزهایی از اوج را بشکند که بر این نکته پای فشارد که گویا بشر شامل هیچ رشد عقلی نشده، و از همین رو اینک انتقام پدر را از نسل های بازمانده امروزی او می گیرند؛ این است که جهل بشر شامل زمان نمی شود، همان جنایاتی که در سده ها پیشین می کردند، امروز هم به انجام می رسد، و گویا در زمینه رشد عقلی و اخلاقی بشر، تاریخ متوقف شده است.
متنی که می آید قسمتی از کتاب "امپراتوری بیزانس" است که در فصل دوم این کتاب تحت عنوان "جامعه بیزانسی" نویسنده [3] به حدود اختیارات امپراتور بیزانس اشاره می دارد، که حرف هایش قانون بود، و دیگران را جرات "چون و چرا" در آن نبود :
"... یک دستگاه پیچیده چند لایه بر آن حکومت می کرد، همچنان که در امپراتوری روم، فرمانروا در راس قرار داشت در سیستم بیزانس نیز باسیلئوس یا پادشاه قدرتمند ترین فرد تلقی می شد، فرامین او خود به خود تبدیل به قانون می شد، و هیچکس در امپراتوری نمی توانست این قوانین را تغییر دهد، سکوت در برابر امپراتور یک قائده بود، در مراسم عمومی همنوا با شیپورهای نقره ایی، امپراتور در سرودها مورد ستایش قرار می گرفت، امپراتور در راس امور اجرایی امپراتوری قرار داشت، و هر روز کارگزاران و دبیران امپراتوری و مسولان امپراتوری او را در جریان اوضاع در سرتاسر بیزانس قرار می دادند و همه ادارات دولتی زیر نظر او کار می کردند و او تنها اختیار سیاست گذاری داشت.
این امپراتور بود که از جمله میزان مالیاتی که شهروند عادی باید بپردازد را تعیین می کرد، به سپاهیان دستور می داد و چه مقدار به باید به ساختن بودجه می دادند و او همچنین ریاست جشن های مذهبی، ضیافت ها و ... را عهده دار بود، وقتی امپراتوری نباشد برگزاری جشن ها هم غیر ممکن است، امپراتور تعدادی مشاوران دست چین شده که هیاتی را به نام ساکروم کنسیستوریم و یا "مجلس مشورتی مقدس" تشکیل می دادند این مجلس به طور منظم با امپراتور تشکیل جلسه می داد تا به بحث در مورد مناسب اجرایی قوانین پیشنهادی و اداره روزمره امپراتوری بپردازد، او از یاری سنای بیزانس که از سنای روم الگو برداری شده بود نیز برخوردار بود، سنا قوانینی را تنظیم و به امپراتور ارایه ی کرد، و امپراتور می توانست آن را تصویب کند یا نکند، سنا خودش اختیار تصویب قوانین را نداشت،
لایه های کارگزارن و دیوان سالاران قوانین را اجرا می کردند، رییس کل ادارات هزاران نفر را برای امور اجرایی تعیین می کرد که دستورات امپراتور را اجرا می کردند. جاسوسان افراد جاه طلب و خطرناک را زیر نظر داشتند که برای امپراتور مشکلی ایجاد نکنند
مقام امپراتوری مورثی نبود، گرچه امپراتوران برای خود جانشین معرفی می کردند، و اکثرا امپراتوران یکی از پسران خود را برای این امر معرفی می کردند ولی برخی نیز دوست، و یا مشاور مورد اعتماد خود را تعیین می کردند."
[1] - امپراتوری بیزانس که با عنوانهای امپراتوری روم شرقی و بیزانتیوم نیز شناخته میشود، ادامه امپراتوری روم در استانهای شرقی این امپراتوری در طول دوران باستان متأخر و قرون وسطی بود و پایتخت آن قسطنطنیه (استانبول امروزی، که با نام بیزانتیوم تأسیس شد) بود. این امپراتوری از سقوط امپراتوری روم غربی در سده پنجم میلادی در امان ماند و روم غربی را هم ضمیمه خود کرد و بهمدت هزار سال به حیات خود ادامه داد تا اینکه در سال ۱۴۵۳ میلادی توسط امپراتوری عثمانی ساقط شد.
[2] - امپراتوری عثمانی چندین قرن بخشهای بزرگی از جنوب شرق اروپا، غرب آسیا و شمال آفریقا را تحت کنترل خود داشت. در اواخر قرن سیزدهم میلادی توسط رهبر قبایل اغوز یعنی عثمان یکم در سوگوت بنیانگذاشته شد و در سال ۱۳۵۴، با فتح بالکان، به اروپا راه یافت که بدین ترتیب دولت کوچک عثمانی به یک قدرت بینقارهای تبدیل شد. تا سال ۱۴۵۳، عثمانیان همه قلمروی امپراتوری روم شرقی را ضمیمه خاک خود کردند و با فتح قسطنطنیه توسط محمد فاتح، پایتخت خود را به این شهر انتقال دادند. در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی، امپراتوری عثمانی در اوج گستره خود در زمان سلطان سلیمان قانونی، یک دولت چند فرهنگی و چند زبانی بود که همه جنوب شرق اروپا، بخشهایی از اروپای مرکزی و آسیای غربی، بخشهایی از شرق اروپا و قفقاز و قسمتهای وسیعی در شمال و شاخ آفریقا را زیر فرمان خود درآورده بود. در آغاز قرن هفدهم، این دولت ۳۲ ولایت و تعداد زیادی دولت دست نشانده داشت که این دستنشاندگان در ادوار مختلف یا به ولایتهای جدید تبدیل شدند یا توانستند از خودمختاری نسبیای برخوردار باشند. با توجه به موقعیت جغرافیایی پایتخت عثمانی، یعنی شهر قسطنطنیه، این امپراتوری به مدت شش قرن به پلی میان شرق و غرب تبدیل شده بود. دولت عثمانی در طول قرن هفدهم و هجدهم با داشتن نیروی نظامی و اقتصاد نیرومند، کماکان یکی از قدرتهای بزرگ جهان بود. تا این که در سده 17 و 18 از رقبای منطقهای خود، یعنی روسیه و هابسبورگ، عقب افتادند. و بسیاری از قلمروهای سابق این امپراتوری، به کشورهای مستقل جدیدی تبدیل شدند.
عثمانی در جنگ جهانی اول با امپراتوری آلمان متحد شد و به جبهه قدرتهای مرکز پیوست، با این حال، آنان در جنگ بزرگ به سختی شکست خوردند؛ عثمانی در جریان جنگ جهانی اول با مشکلات بسیاری، از جمله مشکلات درونی و شورشهای مختلف مانند شورش اعراب مواجه شد که در شکست نهایی آنان در جنگ بسیار تأثیرگذار بود. در جریان جنگ جهانی اول، نسلکشیهای متعددی علیه ارمنیان، آشوریان و یونانیان توسط این دولت وقوع یافت که منجر به مرگ میلیونها نفر شد و همچنین ترکزبانان را در آناتولی به اکثریت تبدیل و راه را برای تأسیس جمهوری ترکیه باز کرد. شکست عثمانی در جنگ جهانی اول منجر به اشغال سرزمینهای این امپراتوری توسط متفقین شد. در نهایت نیروهای پیروز قلمروی عثمانی در خاورمیانه را طبق توافقنامه سایکس–پیکو بین یکدیگر تقسیم کردند. شورش ترکزبانان آناتولی در برابر اشغال توسط متحدین در جنگ استقلال ترکیه منجر به تأسیس جمهوری ترکیه و در نهایت انقراض امپراتوری عثمانی شد.
[3] - جیمز آ. کوریک، ترجمه مهدی حقیقت خواه








