مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

این روزها حوادثی رقم می خورد که زلزله وار شرایط منطقه ما را تغییر می دهد، به قول آقای ترامپ" خاورمیانه جدید" در حال شکل گیری است، اماراتی ها و بحرینی ها هم به کاروان سازش با اسراییل پیوستند و در کنار مصر، اردن، ترکیه و... که پیش از این با اسراییل در تبادل دیپلماتیک بودند، اینبار این دو کشور، زمین را زیر پای مخالفین اسراییل لرزاندند، و عملن اسراییل را به همسایگی ایران آوردند، البته پیش از این سال ها بود که ایران در جنوب لبنان، از طریق حزب الله، خود را به همسایگی اسراییل رسانده بود، و اینک اسراییل آمده است تا او هم به همان نسبت همسایه ایران باشد، و بدین وسیله پیچیدگی مسایل منطقه دوچندان شود. لذا واقعیت همسایگی، دو طرف را به لحاظ شرایط جدیدی مجبور خواهد کرد.

یکی از دلایل این تحولات جایگزینی ایران به جای اسراییل، در جایگاه "دشمن و تهدید برای اعراب" بود، و ایران وقتی به دشمن اعراب تبدیل شد که مداخلات فرامرزی نظامی خود را در معادلات منطقه تشدید کرد، تن کشورهای ضعیف منطقه و بازندگان زمین بازی، از تحرکاتش در لبنان، عراق، سوریه، یمن لرزید و برای حفظ "کاخ های شیشه ایی" خود، فلاخن بدستی با پشتوانه ایی قوی را جستند که انگیزه کافی برای سنگ اندازی به ایران را داشته باشد، و برای مقابله به مثل کردن، روز و شب بشمارد، همانگونه که بیشمار مواضع و نیروهای ایران را در سوریه مورد هدف قرار داد و می دهد، اینجاست که حرکات نظامی، دیگر بی هزینه نخواهد بود، و نتایج قمار در صحنه های جنگ و نبرد به حدی است که می تواند یادآور شرایطی باشد که در سال های پایانی جنگ هشت ساله خود با عراق داشتیم، که امریکا قدم به قدم پیش آمد تا اینکه مستقیما اهدافی را خاک ایران مورد هدف حمله خود قرار داد. [1]

آقای ترامپ نیز می رود که خود را به دریافت کننده جایزه صلح نوبل تبدیل کند، حرکاتش در نزدیکی اعراب و اسراییل، طالبان و حاکمیت افغانستان، کره شمالی و...، پیشرفت داشته و معاملات او به امضای قراردادهایی منجر شده است، او همچنین در این چهار سال حاکمیت خود به تعهدات و شعارهای انتخاباتی در بعد داخلی و بین المللی جامه عمل پوشاند و عملن خود را از جنگ های منطقه ایی بیرون کشید و سربازانش را در خارج کشور کاهش داد، وضعیت اقتصاد مردمش را بهبود موثر داد، کاری که رییس جمهور ما در رسوایی کامل نتوانست انجام دهد و به ملت ایران ثابت شد که قول های رییس جمهور انتخابی اشان را، وسیله ایی برای تحقق نیست و بی خود نباید به چند بند قانونی که در شان او در قانون اساسی نوشته اند، و یا نامی که بر او به عنوان "رییس جمهور" نهاده اند دل بست، که او حتی رییس همان "دستگاه اجرا" هم نیست.

این همان تفاوت بین دو رییس جمهور، در امریکا و ایران است که یکی می تواند و می کند و دیگری می خواهد و ابزاری ندارد و نمی تواند، و گرچه هر دو با رقیب سرسخت داخلی مواجه بودند، اما در یک کشور قدرت تقسیم شده بود، حدود قدرتمندان مشخص است، اما در این سو قدرت به سوی تمرکزی می رود که رییس جمهور و وزرایش فقط برای پاسخگویی به خرابی ها مفیدند، تا در پیشگاه ملت حاضر شوند و جوابگو باشند. دیگر نه سیاست گذارند نه حتی در اجرا ابزاری مناسب و در خور مسئولیت و مقام خود دارند.

 

[1] - هدف قرار دادن کشتی ایران اجر، و سکوهای نفتی ما در خلیج فارس

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاش می شد خود را محو کرد،

در میان پیچ و خم های زندگی،

گم شد،

و هرگز میان مرگ و زیست،

اینچنین دست و بال نزد،

بالندگیست، باشندگان فعال را،

زیستن میان امواج بود و نبود،

اضطراب و حیرانی ایی دارد،

به مقیاس یک اقیانوسِ آرام،

عمیق، بلند و وسیع، ترسناک، اما زیبا و دلکش،

سیالی در این دنیا، تو را با خود به عمق خیالی می برد،

که از زمین تا آسمان ژرفا دارد،

حضورت در آن، اعتیادی دارد، به درازنای یک عمر،

که دامنش را بر صورت و چشمانت خواهد کشید،

و تو در آغوش خیال سکر آورش غرق خواهی بود،

خیالی که تو را از حرکت باز می دارد،

اما خود حرکتیست در دنیای حقیقتی خیالی، خیرانی و سرگردانی بی پایان،

آسودگیت را می ستاند،

و لذت هیجانش مستت می کند،

در حالی که درجا، عروجی را با گام های بلند، می روی و بر می گردی،

کاش می شد در عمقش شیرجه ایی زد،

قوصی به بلندای یک فهم دقیق داشت،

کاش در طولش می توانستم شنا کنم،

و تا ساحل آسودگی خیالِ رسیدن، می رفتم،

اما چه حیف که در این دهلیز زندگی، گیر افتاده، از حرکت مانده ام،

نه پای رفتنم در این گرداب هست،

نه توان قماری بزرگ، هست مرا،

تا شیرجه ایی به بلندای زندگی، به انتهای موج غم های بی پایانش زنم،

نجات غریقی را ناظر می بینم،

که به اقدام و کمکش مطمئن نیستم،

اصلن شاید به نظاره غرق شدنم نیز بنشیند،

و تماشاگر دست و پا زدن های بی حاصلِ منتها به غرق شدنم شود،

پس می نشینم،

و کورمال کورمال می روم، سانت به سانت می کشم خود را،

رو به مقصدی که نمی دانم کجاست،

نه در تصورم می آید، نه در دنیای خیالم جستنی است،

دلم به ترک این بازی و رفتنی می کشد،

اما رفتن از من هزار فرسنگ فاصله دارد،

در حالی که در پیش پایم انتظارم را می کشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

      

دامی که فکندی تو، همقد عمر، مراست بند      ای یار روا نبود ز تو، بندی، چنین فراز و بلند

هر نقشه زدم راهم، تا بگذرد از این دام        دیدم که وسیع است و باز، بیراهه هست و بند

هر راه که جستم من، نقشی ز رخت بود آن           اما من مضطر را، راهی نبود از بند

هر سر که سری جنباند، رخ ها نمود از تو         بندی به بند افزود، هر رخ شده خود، یک بند

گر تو نگشایی بند، این بند مراست خود بند       بندی گُشا زین بند، تا رَسته شوم از بند

آشوب شدست این بند، از دادِ بندیانی چند      ای بندگشا! بُگشا، زین بندیانِ بند به بند

از بند، به بندی شد، این بندنشین را کار      گویا که شده است این بند، منزلگه ما در بند  

به نظم در آمده در7 اردیبهشت 1399 برابر با 3 رمضان 1441

 Sunday, ‎April ‎26, ‎2020

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست

بگذار تا رها در باد، بچشم طعم توفان را      شاید که این توفان، دوای دلِ توفانی ماست

بگذر ز من، تنها رها، در این دل آتش     شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست

بگذار غلتان در میان موج، سرگردان خود باشم         شاید که موج هم آخرین، ایستگاه، بر دیدار ماست

بگذار تا که سقوطی بر تمام غصه ها حادث شود اکنون      شاید سقوطی اینچنین، پایانِ ویرانی ماست

بگذار این جهنم سرای، سرِ سودایی ما گردد          زانکه بهشت وعده بی انتها، بر غم طولانی ماست

به نظم در آمده در 17 فروردین 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دست بردارید، ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم

ای که قربان را ز بهر اهل قربان آفرید!        گو، تو ما را اینکم از بهر قربان آفرید؟!

قرن ها نوباوگان، زیباتنان، از ما به پای تو قربانی شدند      تا که ابراهیم، قوچی یافت، از سوی قربان آفرید

قصه ی او خط بطلانی بر خون و قربان کردن است   گفت زین پس، قربانی زما نیست، بهر قربان او، قربان آفرید

دست بردارید ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم       دره ها مملو از قربانیان است، بیدادها شد شدید

دادِ قربان آفرین، زین حجم قربان شد بلند        قوچکی قربان کنیدُ، دست از ما، بر کنید

حیلتی دیگر بشاید، دوری از خشم خدا         زیر چتر این خدا، باید که بس کرد این شدید

نفسِ خود، قربانی راه و رسم خود نما           زانکه قربانگاه فرستادن، نیست کنون آیینِ آیین آفرید

حرمتی بالا بلند است بر جان ما، ابنای ما     زین پَسم باید که جست، راهی ورای این پدید

به نظم در آمده در اول اگوست 2020 مطابق با شنبه 11 امرداد 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

انسان به عنوان ظالم ترین و در عین حال مظلوم ترین موجود این جهان، همچنان در غرقآبی که خود به وجود آورده است، دست و پا می زند، و این دیو قدرت است که از ناحیه خالق در دسترس او قرار گرفت، تا به سان منبع فساد، انسانیت و اخلاق و در یک کلام او را، به قربانگاه مطامع خود برده، و تیغی باشد که از انسان بدست انسان، دست و پا بِبُرد.

گاه با خود می اندیشم که انسان مانند فنری است که وقتی احساس کرد می تواند بجهد، بی توجه به مسیر جهش، خود را رها می کند، له می کند تا به مقصد برسد و از قدرت تهی گردد. آنگاه که انسان قدرت دارد، به سلطه بر غیر می اندیشد و آنان را به قربانگاه امیال خود می برد، و ظالمانه آنان را قربانی می کند، و آنگاه که از قدرت تهی و یا به دور شد، خود به قربانگاه سلطه، و کرنش در مقابل امیال همجنس خود می برندش. و دیر یا زود ظالمین خود، به مهمیز ظلم دیگری دچار، و در چرخه معیوب ظلم غرق خواهند شد.

روزگاری که انسانی به ظلم مشغول است، مست از قدرت، صورت دیگری را به خاک می مالد، وقتی از قدرت تهی شد، چرخه ظلم، فریاد مظلومیتش را به آسمان خواهد برد، اینجاست که انسان ها راحت ترین راه را در پیش گرفته، با چشم های نگران و منتظر در افق، به انتظار کسی می مانند تا با قدرت فائقه، به نجات شان برخیزد، حال آنکه نجات انسان، تنها در دست خود اوست، و آن مهار قدرتی است که کم و بیش نزد همه ماست، تا با تغییر این معادله سرطانی، چرخه ظلمانه و معیوب ظلم را از کار اندازیم، که همین تنها راه نجات انسان است، که بدنه اجتماع انسانی را فاسد و نابود کرده است.

انسان روزی باید به خود آید که راه تغییر شرایط موجود، تنها از تغییر در خود او عبور می کند، قدرت در هر انسانی به میزانی موجود است، به مهمیز کشیدن این قدرت، و به میان آمدن پای اخلاق و انسانیت، راه تغییر اتمسفر ظالمانه موجود و جاری در جهان انسانیت است؛

آنچه می توان دید این که انسان ها تنها در سلسله مراتب قدرتی که دارند، در شمول در جمع ظلمین متفاوتند، و تنها تفاوت ظالم ترین ها با غیر، در برخورداری آنان از میزان قدرتی است که در چنته دارند، در چنین جامعه ایی، تغییر مثبت جستن را هرگز نشاید، الا معیوب ساختن چرخه ظلم، که در دستان همه ماست.

انسان ها همه باید به میزان قدرتی که دارند، به مهمیز اخلاق و انسانیت و مسئولیت کشیده شوند، چه آن حاکمی که تصمیمات کلی و جزئی اش، جهان و یا مردمی را متاثر می کند، و چه آن مرد و زنی که اهلش را به قربانگاه امیال ظالمانه خود می برد و...

امروزه این نابخشودنی ترین گناه بشر، یعنی ظلم، بیداد می کند، بشری که مجهز به انواع سلاح، برای کنترل قدرت، به عنوان منبع به وجود آورنده ظلم، در خود اوست، و تا این سلاح ها به کار نیاید، ویروس ظلم همچنان پایدار می ماند، و یک به یک ما را در گرداب خود فرو خواهد برد، همانگونه که نسل هاست پایدار است، و تا انسان ها تک به تک، و به صورت جمعی تغییر نکنند، این معادله سرطانی از ما راحت و روان خواهد گرفت، و فساد گسترده اش، دامنگیر ما خواهد بود، عفریت ظلم را ابتدا باید در خود کشت، بعد از دیگران انصاف جست.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

وضعیت اسفبار بشریت گاه انسان را به تکانی بزرگ وا می دارد، همچنان که وقتی این خبر را خواندم، [1] بر خود لرزیدم که انسان در عصر تمدن و دوره شکل گیری دهکده جهانی، دست به چه قتل هایی از روی جهل مذهبی و فرهنگی می زند، و حال آنکه قاتل نیز هم سن و سالم بود، و با خود گفتم جامعه مذهبی هند یک پدر و یا همسر را چقدر باید در عمق اعتقاد مذهبی فرو برد که برای کسب رضایت خداوند، همسرش را سر ببرد و بدن بی جانش را تقدیم به خدای خود کند، و (اگر از لاک مذهبی بیرون بیاییم و انسانی و اخلاقی فکر کنیم)، اینچنین جنایت کند، هر چند جنایتکاران مسلمان داعش مسلک ما نیز گوی جنایت را از همه جنایتکاران مذهبی دیگر ربوده اند و جنایات آنان را می توان در سابقه کلیسای مسیحیت در قرون وسطای اروپا دید، که دادگاه های تفتیش عقاید آنان، اینگونه جنایت برخواسته از اعتقادات مذهبی را تئوریزه و مرتکب می شدند.

 این خبر را بخوانید :

"چهارم سپتامبر 2020 [2]) مرد اهل ایالت مادیاپرادش هند، به احترام و تقدیس خدای خود، سر همسرش را در مقابل چشمان فرزندانش برید و به او هدیه کرد

به گفته پلیس، بعد از این که به او اتهام قتل وارد شد، قصد فرار داشت که روز پنج شنبه (13 شهریور) دستگیر شد. تیم پلیس وقتی به صحنه قتل رسید که سر مقتول را در نزدیکی خدایش دفن کرده بود. [3]

گزارش پلیس حاکیست که مرد 50 ساله ایی در سینگرولی [4] واقع در 690 کیلومتری شهر بهوپال [5] مرکز ایالت مادیاپرادش، متهم گردید که همسرش را در مقابل چشم دو فرزندش سر برید، تا به عنوان قربانی انسانی، به خدای خود هدیه کند. این حادثه در بخش روستایی باسودا به وقوع پیوست. براجاش کوات [6]  سر و بدن جدا شده همسرش بیتی [7] را در مقابل چشمان مانوج و سورندرا (فرزندانش) در نمازخانه منزلش، در مقابل خدای خود به صورت جداگانه دفن کرد.

آقای آرون پاندی (مسئول پلیس محلی)، پیرامون این حادثه عنوان داشت که او همسرش را در نیمه های شب به قتل رساند و وقتی کودکانش بیدار شدند، او آنان را نیز تهدید کرد. آنها از منزل فرار کرده و اهالی را از این امر مطلع نمودند. چند روز قبل این فرد به خاطر اعتقادات بی منطق مذهبی خود، یک بز را برای خدای خویش قربانی کرده بود."

البته جامعه ایران ما نیز قبل از این تکانی سخت از این نوع خورده بود، [8] وقتی پدری سر دختر نوجوانش را به خاطر دوست داشتن و ارتباط با جفتی که بی رضایت او، برای خود انتخاب کرده بود، مثل همین جنایتکار هندی در هنگام خواب با داس برید، و بدتر از عمل این پدر گیلانی، دادگاه عدل! ما نیز طی حکمی این پدر را به خاطر جنایت هولناکش، فقط به 9 سال حبس محکوم کرد. حال باید دید جامعه مذهب زده و مردسالار هندویی هند، برای چنین قتلی، چه حکمی خواهد داد.

 البته این پدران را نمی توان خیلی شماتت کرد، و به واقع باید پیش از سرکوفت زدن به آنان، فرهنگ و اعتقادات شان را به اشد مجازات محکوم و به دار آویخت، چراکه این پدران و یا همسران قاتل، در همکاری تنگاتنگ و با هدایت مثمر ثمر اعتقادات فرهنگی و مذهبی خود، در عمل جنایتکارانه خود پیش رفته و بدین عمل شوم دست زده اند، و آنان در واقع مجری فرمان اعتقادات مذهبی و فرهنگی خود بودند، که پیش از عمل، دستور بدین قتل فجیع می داد.

گرچه از خداوند نیز می توان، و باید پرسید که "چه موقع بر صورت تو از قربانی شدن ما رنگ رضایت نشست" اما واقعیت این است که ما اسیر اعتقاداتی هستیم که معلوم نیست چقدر درست و یا نادرست است، و وقتی آثار اعتقاد ما به عمل در آمده، و به دید دیگران کشیده می شود، آنگاست که دیگرانی بر اساس قضاوت انسانی – اخلاقی خود، بر بطلان و یا صحت آن عمل رای می دهند،

حال آنکه اگر از دیدگاه مصدری که (فرهنگ و مذهب) انسان ها را به ارتکاب بدین اعمال هدایت می کند، نگاه کنیم، باید به این فرد یا افراد قاتل، اَحسن گفت، که چقدر مردانه، مخلصانه و از روی غیرت دینی و فرهنگی!، در مقابل خدا و خلق و اعتقاد، خود را مسئول دانسته و حتی جان عزیزترین هایشان را بخشیده اند، گرچه در هر دو کیس قاتل از جان دیگران به پای خدا و اعتقاد خود قربانی کرد، اما این اعمال ریشه در اعتقادات ما انسان ها دارد و تفاوت نمی کند شما هندو باشید یا مسلمان، در هنگام ارتکاب جنایت ابتدا به واسطه اعتقادات خود، خود را مسئول دانسته، و سپس اقدام می کنید.

لذا به نوعی باید گفت که به درستی دادگاه عدل ما!، پدر رومینا را بخاطر قتل فجیع دختر 13 ساله اش، به 9 سال حبس محکوم کرد، چرا که 90 سال باقی مانده از این عملی که حکم تحمل اشد مجازات را به دنبال دارد، باید به اعتقاد و فرهنگ او تعلق گیرد.  

 

[1] - متن قبل از ترجمه را در این آدرس بخوانید، https://www.ndtv.com/cities/madhya-pradesh-man-beheads-wife-in-front-of-children-to-honour-deity-2290138?amp=1

[2] - جمعه 14 شهریور 1399

[3] - هندی ها رسم بر این دارند که مکانی از منزل خود را به مسجد و عبادتگاه خود تبدیل کرده و مجسمه، عکس و... خدای خود را در آن محل قرار داده و هر روز و وقت و بی موقع در مقابلش به راز و نیاز و عبادت و دعا می پردازند.

[4] - Singrauli

[5] - Bhopal

[6] - Brajesh Kewat

[7] - Bitti

[8] - رومینا اشرفی (زاده ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ – درگذشته در ۱ خرداد ۱۳۹۹ در روستای سفید سنگان لمیر، بخش حویق، شهرستان تالش) دختر نوجوان ۱۳ ساله تالشی که پدرش او را به قتل رساند. او پیش از مرگ به علّت مخالفت خانواده با ازدواجش، به همراه دوست پسرش از خانه گریخته بود، اما پلیس او را دستگیر کرد و به پدرش تحویل داد. طبق گفته برخی منابع، پدر او پس از مشورت با دامادش که وکیل دادگستری است و با اطلاع از اینکه در قانون مجازات اسلامی ولی دم قصاص نمی‌شود، وی را با داس به قتل رساند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شاید که من هم گم شدم، در دیر اصنام و صنم

اُفتان و خیزان با توام، ای آخرین امید من،           همراهی ات را رو نما، ای سایه سنگین غم

دارم دلی آتشفشان، از حالُ روز این نشان       روزم به شب نزدیک شد، سودای آتش را زدم

فریادها در دل غنود، شاید بترکد این دلم           ترکیدنی نیست این دلِ، آسوده در دریای غم

هر روز را چون شبی، تاریک کردم من به خود    تاریکی ام مستور شد، در این شب تاریک غم

کاش آن صبح بی قرین، روزی رسد از آستین      دربی گشاید سوی ما، از این دل شبگیر غم

زین کاش های بی ثمر، آتش زبانه می کشد                  شاید که سوزد جان و تن، یا خانه را با این صنم

مرداب این دل، خشک شد، نی حرکتی نی جنبشی       نی عشق را آمد به داد، نی آن دلیل، یا آن صنم

بیخود زدم من در سراب، هی دشنه بر خوی زمین       نی این دلم را شاد کرد، نی آن زمین شد خود صنم

نی این صنم، نی آن صنم، هرگز نشد درمان دل      شاید که من هم گم شدم، در دیر اصنام و صنم

این را پرستیدم شبی، صبحی به او شد طی دمی      روزم به شب شد عاقبت، در دیر اصنام و صنم

گشتم پی دلداده ایی، از خود شدم من دور چند      هم خویش را من وا نهاده، هم شدم گم از صنم

دوران این دلدادگی من را به باد غم سپرد         این غم همیشه با من است، چه با صنم، چه بی صنم

شاید که غم را مقصد، این راه و رسم ما زدند          نی خواهم این رسم را، نی، این راه پر صنم

خواهم که پروازی کنم در اوج، در دریایی خون     شاید که خون شوید دمی، این دل را از این صنم

کرده مرا بازیچه ایی، در اوج بیداری خود         تا من بدین شبخوابی ام، هی بینم او را چون صنم

آهنگ ناموزن زدند، داروغگان این صنم                    پرده به پرده می زنند، از تار و تنبور صنم     

شب شد سرای ما بدین، تاری که بر چشمان زدند       هم این دلم آشوب کرد، هم بیزار از صنم

به نظم در آمده در 17 شهریور 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زندگی اساسی ترین داشته ما انسان ها از تولد تا مرگ است، فرصتی که هر آنچه مطلوب آن پنداشته می شود و یا باید باشد، و یا می خواهیم که داشته باشیم باید در خدمت زندگی باشند، آزادی، عدالت، کرامت انسانی، اخلاق، دین و... همه پیش مقدمه زندگی است، اما از آن  روز که خداوند، (یا به قول کسانی که به وجود خداوندگار اعتقادی ندارند) طبیعت، زندگی را به انسان هدیه کرد، میلیون ها سال گذشته است، و هنوز که هنوز است انسان ها به زندگی در شان و در خور خود دست نیافته، و در طلب پیش مقدمه های زندگی، دست در سوراخ های متعددی کرده، و در نتیجه نیش مارها و عقرب های بسیاری را در این طلب حداقلی نوش جان کرده و این نبرد همچنان ادامه دارد، و گویا ادامه دار هم خواهد بود، انگار هنوز برای رفع موانع زندگی درخور باید خون داد، باید از جان گذشت، باید فکر کرد، باید اندیشید تا راهی یافت تا زندگی کرد.

نا امید شدگان از تلاش برای داشتن زندگی در خور "در مزارآباد شهر بی تپش،" [1] ماندند و فریاد مظلومیت خود را به آسمان بلند کردند که قصد ترک این سرای غمناک فاقد زندگی را دارند و گفتند که فقط می خواهند بروند، "به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا سرایم" [2] چرا که مدعیان راهدانی و راهداری بارها و بارها "تو زرد از آب در آمدند" و گرچه سرایی در خور را نشان دادند، و ما را به طمع آن به سمت خود حرکت دادند، ولی همواره آنچه نصیب ما شد، این بود که از گوری به گوری دیگر، از چاهی به چاله ایی، یا از چاله ایی به چاهی، از مستبدی به مستبد دیگر، از ایدئولوژی اسارت باری به ایدئولوژی اسارت بار دیگری و... هی مدام منتقل شدیم، و ما تنها جا به جا و از این پهلو به این پهلو شدیم و همچنان زمینگیر این خاکیم، و از زمینی که از آن بلند شدیم برنخاستیم و در سجده و رکوع بر این و آن از خود نگاهمان داشتند، و در این میان"مشت های آسمانکوب قوی، واشدند، گونه گون رسوا شدند،"

و انسان طرفی نبست تا حتی به مقدمات زندگی خود چون آزادی و عدالت و... دست یابد و در نتیجه زندگی در خور انسان از دسترس او دور ماند، و گویا این نبرد همچنان همچون ادوار تاریخی که بر ما گذشته، ادامه دارد، اما مقدمه حرکت به سمت زندگی "آگاهی" است، و تنها بعد از آگاهی است که باید حرکت کرد چرا که رهزنان زندگی در فقدان آگاهی حرکت را به سمت ناکجا آباد می برند و و از سوی دیگر نبرد بدون آگاهی برای رهایی کورمال کورمال رفتن در تاریکی است، و باز انسان را طعمه دیو و ددان خواهد کرد و دور باطل رهایی و گرفتار شدن ها ادامه خواهد یافت.

و اما انسان راهی جز دستیابی به زندگی ندارد، وگرنه این نابودی است که بر او نیشخند خواهد زد، لذا تنها راه، حرکت به پیش است و سرایی به غیر از سرای زندگی انسان را پذیرا نخواهد بود، باقی جهنم است و نابودی.  

[1] -  این قسمتی از یک دکلمه است که با صدای دکتر علی شریعتی در یکی از سخنرانی هایش شنیدم، شعر کامل این دکلمه که از اخوان ثالث است  "کاوه یا اسکندر"  موج ها خوابیده اند، آرام و رام       طبل طوفان از نوا افتاده است     چشمه های شعله ور خشکیده اند      آبها از آسیاب افتاده است       در مزار آباد شهر بی تپش        وای جغدی هم نمی آید به گوش         دردمندان بی خروش و بی فغان       خشمناکان بی فغان و بی خروش     آه ها در سینه ها گم کرده راه     مرغکان سرشان به زیر بال ها       در سکوت جاودان مدفون شده است      هر چه غوغا بود و قیل و قال ها       آبها از آسیا افتاده است     دارها برچیده ، خون ها شسته اند      جای رنج و خشم و عصیان بوته ها     پشکبنهای پلیدی رسته اند     مشتهای آسمان کوب قوی     وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست    یا نهان سیلی زنان یا آشکار     کاسه ی پست گداییها شده ست       خانه خالی بود و خوان بی آب و نان      و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود   این شب است ، آری ، شبی بس هولناک     لیک پشت تپه هم روزی نبود      باز ما ماندیم و شهر بی تپش      و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست    گاه می گویم فغانی بر کشم     باز میبینم صدایم کوته است

[2] - قسمتی از شعر استاد شفیعی کدکنی که استاتید موسیقی ایران آن را به خوبی اجرا کرده اند.  “به کجا چنین شتابان؟      گون از نسیم پرسید     - دل من گرفته زین جا       هوس سفر نداری     ز غبار این بیابان؟      - همه آرزویم اما     چه کنم که بسته پایم.        به کجا چنین شتابان؟        - به هر آن کجا که باشد   به جز این سرا، سرایم         - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را     چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی     به شکوفه‌ها، به باران   برسان سلام ما را”

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در جنگ امریکا/اسراییل با ایران، و...
خیرستان_بین_الملل تفاهم به جای تقابل؛ یادداشتی در #فایننشال‌تایمز* تفاهم‌نامه ایران و آمریکا، فرصت...
- یک نظر اضافه کرد در مکانیسم و ساختار رفتار جریان ی...
منطقِ شیخ قنبریان، سخنران صداوسیما برای ادامه جنگ را ببینید و بشنوید! اگر ترامپ را قصاص نکنیم، رهبر ...