مقدمه مترجم (سایت یادداشت‌های بی مخاطب):

شرق زادگاه و پرورش دهنده دیدگاه‌های مهم عرفانی، و از سرچشمه‌های اندیشه و شناخت بشری‌ست، و بی‌شک نقش تمدن هند، در کنار چین و ایران در عرفان و معرفت شرق، نمودارگر یک تاریخ افت و خیزهای بزرگ است. بخشی از عرفان شرق ریشه در دیدگاه اندیشورانی بزرگ در فرقه‌های دینی شبه قاره، از جمله هندوئیسم، بودیسم، جینیسم، سیکیسم، با صدها شاخه‌ی مختلف آن دارد.

عرفان معتقد به جهان بینی زاهدانه، بهزیستی فردی، ژرف اندیشی شهودی، توسعه درونی و فردی‌ست، که از طریق سلوک و انزوای فردی، خلوت گزیدن، و با قناعت و ریاضت زاهدانه، با پرهیز از دنیاطلبی و برخورداری‌های آن، برای دستیابی به فنا، و وصول به حقیقت تلاش کند،

اما جامعه عرفانی، با همه آزادی و آزادسازی خود از همه چیز، حتی خود، به رغم این پایه‌های اندیشه و رفتار، تاریخ قابل تاملی در رفتار داشته و دارد، گریزندگان از دنیا، گاه به دام شیفتگان قدرت و ثروت، و دنیاطلبان افتادند و می‌افتند، و خود به هیولایی در دنیا طلبی تبدیل شدند، و یک تاریخ انحراف را از اندیشه شایسته و بایسته عرفانی را برای خود ثبت کرده و می‌کنند، و سخت به محک روزگار کشیده شده و می‌شوند، و در مطامع دنیا، با دنیاطلبان شریک شدند، و بازی روزگار آنان را نیز، طعمه بازار "زر و زور و تزویر" خود ساخت، و به قول مولانا جلال الدین بلخی، به یکی از بنّاهای"سنگ بنای آخورِ" دنیا و دنیاطلبان تبدیل شدند.

جامعه سادوها [1] ، یا سالکان مکتب هندو، و یوگی‌ها [2] و برهمنان (روحانیت هندو) در تاریخ خود، بارها به دستمایه سو استفاده اهل سیاست، و حتی خود به اهل سیاست تبدیل شدند، و به عمله‌های قدرت، برای تصاحبِ بیشتر ثروت و قدرت مبدل شدند، و از جمله مالکان، صاحبان پول و ثروت در هند شدند، که نبرد بر سر سیطره بر این ثروت عظیم صد‌ها سال است که دامنگیر جامعه آنان نیز شده، و اوقاف معابد، حوزه‌های دینی (آخاراها، آشرام‌ها و...) به بهانه‌ایی برای جنگ و کشتار بین آنان نیز تبدیل شده، و رقابتِ داشتن، از جامعه عوام، به جامعه اهل معنا و مذهب نیز راه یافت، روند جاری در مافیای جنایت، به طبقه عرفان و مذهب نیز وارد شده، حذف فیزیکی و نبرد خونین، در این جامعه نیز گسترش یافته است.

نوشتاری که ترجمه آن می آید، نگاهی تاریخی به سیر سو استفاده از اهالی سیر و سلوک و عرفان، در هند دارد، که چگونه در آخرین ایستگاه کنونی این فرایند، اهل عرفان و معرفت و ریاضت به سربازان نبرد ظالمانه و تمامیت خواهانه ملیگرایی فلسفه هندوتوا [3] تبدیل شدند، و در خدمت گروه‌ها و سازمان‌های تعقیب کننده این ایدئولوژی، در گروه های شبه نظامی، گروه های فشار، لباس شخصی و... سازماندهی و از سوی مراکز قدرت هندوئیسم افراطی به کار گرفته شدند تا در توسعه قدرت شاخه سیاسی سازمان نیمه مذهبی، نیمه مخفی، مخوف، شبه نظامی و البته گسترده فاشیستی RSS [4] کمک کنند، و در خدمت پروژه‌ها و اهداف سیاسی حزب BJP (شاخه سیاسی سازمان RSS)، اندیشه‌ی توسعه طلبی و زیاده خواهانه هندویی قرار گیرند،

این مقاله به سو استفاده از این بستر معنوی و با نفوذِ و موثر و قدرتمند از دوره دولت گورکانیان هند (۱۵۲۶–۱۸۵۷ میلادی)، تا سلطه بریتانیا (1857-1947)، دوره انقلاب آزادیبخش (1947تا1856)، و بعد از آن در جامعه سکولار، تکثرگرا و دمکرات دولت‌های بعد از پیروزی انقلاب آزادیبخش هند (1947 تا 2014)، و اکنون در دولت راستگرایان هندوتوا، به رهبری حزب BJP (2014 تا کنون) می‌پردازد، که به نیابت از گروه‌های مادر ملیگرا و راستگرای هندو، به ویژه RSS، تامین کننده نیروی پیشبرنده سیاستِ سیاستمداران کهنه کار در این دو تشکیلات مخوف و قدرتمند شده‌اند، تا روند سیاست در هندِ بعد از استقلال را، از آزادی، دمکراسی و تکثر، به سوی تکصدایی و ملیگرایی و تمامیت خواهی مذهبی، و حاکمیت بیچون و چرای هندوئیسم پیش برند، و پروژه پاکسازی شبه قاره هند از اغیار (اسلام، مسیحیت و...) را محقق سازند،

و در بلند مدت، با رجعت به سوی اوج باستانی فرهنگ هندو، راهبری هندوستان را به طبقه برهمنان هندو بازگردانند، و بعد از یک دوره‌ی دراز زدودن فرهنگ ظالمانه طبقاتی جامعه هندو، جامعه کاستی، سنتی و باستانی هندو را با سازوکارهای آرمانی‌اش بازسازی کنند، تا بیش از یک و نیم میلیارد انسان‌هایی که اکنون طبق قانون اساسی مدرن و پیشرو هند، در تمام طبقات اجتماعی، در برابر قانون برابرند، به جایگاه سنتی خود در جایگاه عالی تا پایین‌ترین طبقات در هرم طبقاتی هندو بازگشت دهند، و طبقه‌ایی از روحانیت هندو (طبقه برهمن)، به نمایندگی از خدایان، نظام و هرم طبقاتی سابق را، راهبری و هدایت کنند، و هند، هندوئیسم و هندوها را به جایگاه آرمانی خود در شبه قاره، و بلکه جهان باز گردانند، این مکتب باستانی و فکری که مدعی سرمداری و نجات بشریت است، در این راه، به اهتزاز پرچم‌های زعفرانی خود، بر بام‌های بلند جهان، که به واقع عرصه حرکت و عملیات خدایان افسانه‌ایی خود می‌داند، می‌اندیشد،

تا پیش از تحقق این آرمان بلند، این شبه قاره هند است که باید از اغیار پاکسازی شود، تا "پاکستان هندو" در کشور هند تحقق یابد، تا در مرحله بعد، به جهانی هندویی اندیشید، که تحقق آن با زور، و بدون زور در حال انجام است. حضورِ شتابان هندوئیسم و برهمنان جهان آرمانِ آن، در قاره‌های مختلف جهان، نشانگر شروع حرکتی بزرگ برای داشتن دنیایی معتقد به فرهنگ و خدایان باستانی هندوست که، هر کدام از آن خدایان، حلول قبلی در دیگری است، و نقشی در خلقت و بازآفرینی انسان و غیر انسان و جهان داشته، و در دوره‌های چند میلیون ساله، ظهورهای متفاوتی را، به نام‌های مختلف داشته، و البته خواهند داشت.

اندیشه سیاسی و فرهنگی و ملیگرای هندوتوا، امروزه خود را به عنوان نماینده هندوئیسم در کل مطرح، و سعی دارد، کل هندوئیسم، با تکثر باورنکردنی‌اش را، با خود یکی دانسته و یا جلوه دهد، و خود را سردمدار و احیاگر آن در عصر مدرن بداند، از این رو در راه تصرف سنگرهای مختلف اجتماعی در جامعه هندو، دست به هر اقدامی زده و می‌زند، که از جمله آن، می‌توان به خدمت گرفتن عرفان و عرفای تارک دنیا، در روند توسعه طلبی و تمامیت خواهانه دنیای هندو دانست.

استفاده سروزیر جدید ایالت بنگال غربی از سالکان و زاهدان ناگا، برای اهداف سیاسی بهانه ایی شد تا آریجیت موکرجی [5]  نگاهی به تاریخ سو استفاده سیاسی از اینان بیندازد، وقتی زهر سیاست دامن اهالی دین و عرفان را مسموم می‌کند :

 

 

زاهدان مسلح و افسانه‌ی هندوُتوای ستیزه‌جو [6]

روایت سادوهای ناگا

Sep 10, 2026 (19 شهریور 1405)

سادوهای ناگا، در مقابل مهمترین دانشگاه بنگال غربی هند

چهره لخت به خدمت گرفتن عرفا، در راستای منافع سیاسی حاکمیتی حزب حاکم BJP

سرکوب دانشجویان توسط گروه های فشار کف خیابان

مردم عادی برای اهل زهد و پارسایان احترام و حرمتی عمیق قائل‌اند؛ این پاسداشتی جهانی است که در همه‌جا دیده می‌شود. هندوها نسبت به سادوهای خود، احترامی توأم با هراس دارند. مسیحیان مؤمن برای کشیشان احترام قائل‌اند و مراسم انتخاب پاپ جدید، خود به تنهایی رویدادی تماشایی و پرشکوه است. بسیاری از مسلمانان نیز برای مولوی‌ها (روحانیون)، هر کاری می‌کنند؛ و به همین ترتیب در دیگر مذاهب هم همین است. شاید نگاه عقلانی به این پدیده، شما را به حیرت وادارد، اما آنچه روشن است نمی‌توانید چنین واقعیتی را در جهان انکار کنید.

همین دیروز، سروزیر جدید [7] ایالت بنگال غربی [8] ، تجمعی [9] را راهبری کرد که طی آن راهپیمایی می‌خواست به دانشجویان گستاخ فریادگر «آزادی» در دانشگاه جاداوپور [10] - معروف‌ترین موسسه دانشگاهی ایالت - ، درسی در مورد هندوئیسم بدهد، اوه! ببخشید، در مورد هندوتوا ، همانطور که آقای آدیکاری و دستیارانش ترجیح می‌دهند آن را بنامند.

بنابراین، او انبوهی از زاهدان تیره ناگا  را به این تجمع آورد - آنها در حالی که تقریباً برهنه، در روز روشن، در خیابان‌های جلوی دانشگاه رژه می‌رفتند، دیده شدند. برای بسیاری این سرگرمی بود، و برای بسیاری خشم را به همراه داشت. پیام اصلی این راهپیمای، در حضور زاهدان ناگا [11] نهفته بود - که، اکثر هندوها فکر می‌کنند، و البته به آنها یاد داده می‌شود، که فکر کنند، که قرن‌هاست همین سادو‌ها بودند که سلاح در دست، هندوئیسم را از نابودی نجات می‌دهند.

حدود دو یا سه سال پیش، گزارشی در روزنامه «آناندبازار پاتریکا» [12] منتشر شد: دو گروه از سادوها (زاهدان هندو) بر سر اختیارِ کنترل معبدی در «آیودیا» [13] با یکدیگر درگیر شده و به سوی هم بمب پرتاب کرده بودند. سادوها — یا همان سانیاسی‌ها [14] — که طبق تعریف سنتی فرهنگ «ساناتانی» باید نمادهای وارستگی و بردباری باشند، حالا بر سرِ در اختیار گرفتن معبد با هم می‌جنگیدند. این ماجرا قطعاً عجیب به نظر می‌رسد؛ اما پیشینه‌ای طولانی در پسِ آن نهفته است. این، داستان زاهدان «ناگا» است.

روزنامه نگار اهل دهلی، دیرندرا کومار جا [15]، که کتاب‌ها و مقالات متعددی در مورد ساز و کار مکتب هندوتوا نوشته است. در یکی از این کتاب‌ها "بازی‌های زاهدانه: سادو‌ها، آخاراها [16] و شکل‌گیری بانک رأی هندو" [17] که در سال ۲۰۱۹ توسط انتشارات کانتکست منتشر شد، بر اساس بیش از یک دهه تحقیق - با بررسی اطلاعات فرقه‌های مختلف سادوها و آخاراهای مخفی پراکنده در شمال هند - نشان داد که چگونه ویشوا هندو پریشاد [18] و گروه‌های وابسته به آن به طور سیستماتیک در تلاش بوده‌اند تا کل جامعه سادو را در خدمت دستور کار راستگرایان هندو "هندی-هندو-هندوستان" [19] گیرند. فریب، قتل، بازی‌های ثروت چنان جایگاهی یافته است که معنویت در درجه دوم اهمیت قرار دارد و این تجارت واقعی زمین و املاک است که در بین آنان جریان می‌یابد. در برخی موارد، این مبارزه برای بدست آوردن کنترل زمین و املاک توسط این آقایان اهل معنویت چنان وسعت می‌گیرد که، چهره دنیای مخوف و بیرحم مافیای مشهورِ زیرزمینی شهر بمبئی (مرکز ایالت مهاراشترا) را نیز سپید کرده، از شرمندگی خارج می‌کند.

همچنان که خود آقای Jha می‌نویسد:

"آنچه در «هانومان‌گراهی» [20] یافتم، نه دنیایی برخاسته از قدرت معنوی اهل زهد، بلکه فضایی شکل‌گرفته بر پایهٔ زورِ عریانِ باندهای سادوی مسلح بود؛ کسانی که برای کسب ثروت و قدرت با یکدیگر می‌جنگند و گاه حتی کارشان به نبردهای آشکار و علنی می‌کشد. آن‌ها در عین حال که پیوندی تنگاتنگ با بخش‌های تجاری، نهادهای حکومتی و جریان آشکارا فرقه‌گرای راستِ هندو برقرار می‌کنند، مراقب‌ند تا خدشه‌ای به ظاهرِ زاهدانهٔ هانومان‌گراهی وارد نشود."

پیش از فرو رفتن در جزئیات این تاریخچه، لازم است مقدمه‌ای کوتاه درباره این حوزه‌ها (akharas) ارائه دهم. حوزه‌هایی که در شهرهایی همچون الله‌آباد، بنارس (واراناسی) یا آیودیا می‌بینید — نظیر ماهانیروانی، جونا، نیرانجانی، دیگامبار، نیروانی و غیره [21] — در اصل اردوگاه‌های سادوهای (زاهدان) که اساسا پیرو خدای شیوا یا ویشنو هستند. در میان آن‌ها، برخی به طریقت «ده‌گانه» (Dasnami) [22] تعلق دارند؛ گروهی که خود را جانشینان شانکاراچاریا می‌دانند. واژه داسنامی به ده نامِ رایج در طریقت «سانیاسی» (زاهدانِ تارک دنیا) اشاره دارد — یعنی تیرتها، آشراما، وانا، آرانی، گیری، پارواتا، ساگارا، ساراسواتی، بهاراتی و پوری  [23]— که این نام‌های دهگانه حقیقی تارکان دنیا (سانیاسی‌ها) محسوب می‌شوند. تنها سانیاسی‌هایی که یکی از این نام‌ها را دارند، جانشینانِ چهار شاگرد اصلی شانکاراچاریا به شمار می‌آیند. با این حال، اصطلاح «دسنامی» پیش از قرن نوزدهم در متون دیده نمی‌شود. می‌توان گفت که انتساب این گروه به شانکاراچاریا، امری متأخر است و احتمالاً به دوره‌ای بازمی‌گردد که تلاش‌هایی برای گردآوری سنت‌های معنویِ پراکنده و گوناگونِ هندو در شمال هند، زیر چتری واحد و یکپارچه صورت می‌گرفت. در درون طریقت دسنامی، شاخه‌ای افراطی وجود دارد که شامل «ناگا سادها» (Naga sadhus) می‌شود؛ زاهدانی که عریان پرسه می‌زنند و گفته می‌شود که فرآیند تشرف و ورود به فرقه ناگا، از نظر جسمانی بسیار خشن و طاقت‌فرساست.

نزاع بر سر زمین، ملک و اعتبار در میان سادوهای حوزه‌های مختلف پدیده جدیدی نیست - تاریخ آن باستانی است و به آغاز سلسله ناگا برمی‌گردد. اما مکتب هندوتوا با آمیختن این درگیری با معنویت، یک افسانه محبوب خلق کرده است - افسانه‌ای که در آن این سادوهای مسلح ناگا هزاران سال است که علیه حاکمان یا مهاجمان «بی‌ایمان» می‌جنگند تا از هندوئیسم (ساناتانا دارما) محاصره‌شده محافظت کنند. به لطف رسانه‌های راست‌گرا، رسانه‌های اجتماعی و دانشگاه واتس‌اپ، این افسانه به هر خانه‌ای سرایت کرده است. در پشت آن دو هدف اصلی نهفته است: نخست، تثبیت دائمی این نظریه که آیین هندو قرن‌هاست که آماج حمله قرار داشته است؛ و دوم، معرفی این «ناگا سادوها» به عنوان «قهرمان» — یعنی نمادهای «هندوتوای» ستیزه‌جو. و هدف این نوشتار، فراتر رفتن از آن روایت اسطوره‌ای است تا به بازیابی تاریخ واقعی دست یافت.

این باورِ افسانه‌آمیزِ «حفاظت از آئین» از کجا آغاز شد؟

ماجرا در واقع از سال ۱۹۲۵ آغاز می‌شود؛ سالی که سازمان «راشتريا سوایام‌سواک سنگ» (RSS) تأسیس شد. در همان سال، مبلغی مسیحی و اسکاتلندی به نام «جی.ان. فارکوهار» دو مقاله درباره سادوهای (زاهدان) مسلحِ قوم «ناگا» نوشت — با عناوین «زاهدان جنگجوی هند» و «سازمان سانیاسی‌های ودانتا» — که هر دو تا به امروز در محافل «هندوتوا» محبوبیت دارند. بر اساس این روایت، تا قرن شانزدهم، فقیرهای (درویشان) مسلمانِ مسلح هرگاه درگیر جنگی نبودند، به سانیاسی‌های هندو حمله می‌کردند و سانیاسی‌های صلح‌جو و غیرخشونت‌طلب نیز کاری از دستشان برنمی‌آمد. در آن دوران، سادویی به نام «مادهوسودان ساراسواتی» در این باره به اکبر (سومین پادشاه گورکانی که از 1556 تا 1605 حکمرانی کرد) دادخواهی کرد و اکبر و بیربال به او پیشنهاد دادند که مردانی از غیرِ طبقه برهمن را به جرگه تارکان دنیا (سانیاسی‌ها) وارد و برای محافظت از سانیاسی‌های برهمن، آن‌ها را مسلح کند. در پی این ماجرا، مادهوسودان ساراسواتی پذیرش اعضایی از طبقات «کشاتریا» (طبقه نظامیان هندو) و «ویشیا» (طبقه بازرگانان و صنعتگران هندو) را در فرقه سانیاسی‌ها آغاز کرد و سلاح در اختیارشان قرار داد. نکته قابل‌توجه اینکه خودِ فارکوهار در نوشته‌اش اذعان کرده است که نظریه‌اش برگرفته از داستان‌هایی بوده که از برخی سادوهای فرقه «ساراسواتی» در بنارس و فرقه «گیری» در الله‌آباد شنیده بود، و اینکه او هیچ‌گونه شواهد تاریخی مبنی بر دیدار میان مادهوسودان ساراسواتی و اکبر نیافته است.

این روایت توسط کتاب دیگری که مورد توجه هواداران و حامیان ایدئولوژی ستیزه‌جوی «هندو‌توا» قرار دارد، تقریباً به بخشی از تاریخ رسمی بدل شده است: کتاب « تاریخ ده طریقت تارک دنیا» [24] اثر مورخ، سِر جادونات سرکار [25] و شری نیراد بوشان روی [26]. این کتاب که در دهه ۱۹۵۰ نوشته شده، با حمایت مالی «شورای حوزه‌های ماهانیروانی» [27] در الله‌آباد و با هدف بزرگداشت سه تن از سادوهای (زاهدان) مشهورِ فرقه «گوساین» [28] این حوزه — یعنی راجندراگیری و شاگردانش آنوپ‌گیری و عمرائوجیری — تألیف شد؛ کسانی که نامشان گهگاه در وقایع قرن هجدهم به چشم می‌خورد. بخش نخست کتاب تماماً به قلم خودِ سِر جادونات است که در آن به خاستگاه ده طریقت، آداب و رسوم مذهبی، فرقه‌های گوناگون و روابط میان آن‌ها می‌پردازد؛ او همچنین اشاره می‌کند که روایت شفاهی و سنتیِ خودِ حوزه، ریشه‌اش را به دوران «آدی شانکاراچاریا» منتسب می‌کند، ادعایی که سِر جادونات آن را «محل تردید» می‌داند. بخش‌های دیگر کتاب توسط نیراد بوشان و عمدتاً بر اساس یادداشت‌هایی از اثر چهارجلدی سِر جادونات با عنوان «سقوط امپراتوری مغول» [29] نگاشته شده است. اگرچه این بخش می‌کوشد شکوه و عظمت گوساین‌ها را به تصویر بکشد، اما شواهد تاریخیِ موجود در خودِ کتاب — به‌ویژه اسناد متعدد فارسی و مراتی — آشکار می‌سازد که این سادوهای مسلح، از اواخر دوران مغول تا عصر استعمار بریتانیا، همچون مزدور و در ازای دریافت پول یا زمین می‌جنگیده‌اند. سِر جادونات رد پای حضور این سادوهای پیرو خدایان شیوا و ویشنو را در دربار حاکمان بومی گوناگون — از جمله اودای‌پور، جی‌پور، جیسالمر، جودپور، بیکانر، بارودا، ماروار و غیره — دنبال می‌کند. تاریخ، آنوپ‌گیری را با نام «همت بهادر» می‌شناسد و مسلم است که زمانی راجندراگیری، آنوپ‌گیری و عمرائوجیری فرماندهی حدود ۴۰ هزار سرباز سواره‌نظام و پیاده‌نظام (از میان همان سادوها) را بر عهده داشته‌اند.

شرح مفصل تاریخچه این سه گوساین — به‌ویژه آنوپ‌گیری و عمرائوجیری — را می‌توان در کتاب «زاهدان جنگجو و امپراتوری‌های هند» [30] اثر ویلیام آر. پینچ [31] یافت که در سال ۲۰۰۶ توسط انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شده است؛ اثری که حاصل بیش از یک دهه پژوهش در زمینه سنت‌های شفاهی، سکونتگاه‌های گوساین‌ها، مصاحبه با اعضای حوزه، و اسناد آرشیوی است. به گفته پینچ، روایتی که فارکوهار از «مادهوسودان ساراسواتی» ارائه داده، با رویدادی که از نظر تاریخی مستند شده است، تناقض دارد. در واقع، منشأ آن افسانه مربوط به «سانیاسی»های جنگجو، واقعه‌ای است که در کتاب‌های «طبقات اکبری» اثر نظام‌الدین احمد و «اکبرنامه» اثر ابوالفضل ثبت شده است.

داستان در سال ۱۵۶۷ آغاز می‌شود؛ یعنی یازده سال پس از آنکه اکبر در دهلی بر تخت سلطنت نشست. ارتش اکبر در مسیر بازگشت از لشکرکشی پنجاب به آگرا، در «تانِشوار» [32] اردو زد. تانِشوار زیارتگاهی مشهور بود؛ جایی که سادوهای پیرو شیوا و صوفیان گرد هم می‌آمدند تا در حوضچه‌ای مقدس غسل کنند. در ۹ آوریل ۱۵۶۷، هم‌زمان با وقوع خورشیدگرفتگی، صوفیان، سادوها و بسیاری از زائران ثروتمند برای انجام غسل آیینی گرد هم آمده بودند. میان دو گروه از سادوهای پیرو شیوا، بر سرِ حق تقدم در غسل و همچنین مالکیت سکه‌های طلا و نقره‌ای که توسط ارادتمندان اهدا شده بود، اختلاف درگرفت. بنا بر روایت «اکبرنامه»، یک گروه شامل حدود پانصد نفر از یوگی‌ها بود و گروه دیگر بسیار کوچک‌تر، یعنی کمتر از نصفِ شمارِ گروه نخست، جمعیت داشت. رهبر گروه کوچک‌تر، «کیشو پوری»، نزد امپراتور شکایت برد که یوگی‌ها — که دیرتر به آنجا رسیده بودند — آن‌ها را کنار زده‌اند؛ او اظهار داشت که با وجود کمتر بودنِ تعدادشان، حاضرند به نام خدا با سلاح به نبرد با یوگی‌ها برخیزند و یا جان خود را فدا کنند و یا غاصبان را بیرون برانند. در مقابل، یوگی‌ها مدعی بودند که آن منطقه موروثیِ آن‌هاست و «سانیاسی»های گروه پوری به‌تازگی در آنجا ساکن شده‌اند و اکنون قصد دارند با بیرون راندنِ یوگی‌ها، قلمرو خود را بازپس گیرند. توصیه اکبر مبنی بر حل‌وفصل مسالمت‌آمیز اختلاف از طریق مذاکره — به تعبیر ابوالفضل — مصداقِ «ریختن مروارید پیش خوک» بود. سرانجام اکبر که صبرش لبریز شده بود، به طرفینِ درگیر فرمان داد تا کار را با نبرد یکسره کنند. دو گروه در میدان تانِشوار در دو سوی مقابل یکدیگر صف‌آرایی کردند. نبرد ابتدا با شمشیر، سپس با تیر و کمان و در نهایت با سنگ‌پرانی و درگیری تن‌به‌تن ادامه یافت... دیری نپایید که آشکار شد گروه کوچک‌ترِ سانیاسی‌های پوری به‌سرعت در حال نابودی و تلفات سنگین هستند. در این لحظه، اکبر به شماری از سربازانش دستور داد تا به یاریِ گروه ضعیف‌تر بشتابند. با ورود سربازان گورکانی به معرکه، یوگی‌ها به‌سرعت شکست خوردند و رهبرشان، «آناند کور»، کشته شد؛ و بنا بر روایت «نظام‌الدین احمد» — شاهد عینی ماجرا و نویسنده کتاب «طبقات اکبری» — اکبر با اشتیاق و لذت فراوان به تماشای این صحنه نشست.

ماجرای «تانِشوار» در چهار روایت جداگانه‌ی فارسی — اثر نظام‌الدین احمد، بدائونی، ابوالفضل و نویسنده‌ای ناشناس — شرح داده شده است. با وجود تفاوت‌های جزئی، روایت‌های اصلی با یکدیگر هم‌خوانی دارند: (۱) اکبر در تانِشوار با دو گروه از زاهدان سیار (سانیاسی‌ها) هندو دیدار کرد، (۲) کانون ماجرا حوضچه‌ای مقدس بود که زائران از سراسر شمال هند برای غسل در آن گرد می‌آمدند، (۳) پس از بی‌نتیجه ماندن تمام تلاش‌ها برای میانجی‌گری، اکبر به سانیاسی‌ها گفت که اختلاف خود را از طریق نبرد حل ‌و فصل کنند، و (۴) در جریان نبرد، سربازان اکبر به دستور او به گروه کوچک‌تر یاری رساندند و همان گروه پیروز شد. روایت «فارکوهار» اما کاملاً متفاوت است. از آنجا که هیچ سند تاریخی دال بر دیدار «مادهوسودان ساراسواتی» و اکبر وجود ندارد، فارکوهار با استدلالی نه‌چندان محکم فرض را بر این گذاشت که این دیدار باید دست‌کم دو سال پیش از ماجرای تانِشوار — یعنی در سال ۱۵۶۵ — رخ داده باشد. او درباره‌ی واقعه‌ی تانِشوار نیز چنین نوشت: «این ماجرا چنان با آن سنت روایی هم‌خوانی دارد که یقین دارم هر ذهن تاریخ‌شناسی بی‌درنگ اذعان خواهد کرد که باید آن را تأییدی کامل بر آن داستان دانست»؛ وی همچنین خاطرنشان کرد که اکبر لابد لبخندی کنایه‌آمیز بر لب داشته است، آن‌گاه که تنها دو سال پس از توصیه به سانیاسی‌های هندو برای برداشتن سلاح علیه فقیران (زاهدان) مسلمان، شاهد نبرد آنان با یکدیگر بوده است.

کانون روایت فارکوهار، نظریه‌ای دیرینه درباره شکاف میان هندوها و مسلمانان است. بیشتر مفسران بریتانیایی آن دوران و شماری از مفسران هندی بر این باور بودند که منازعات فرقه‌ای میان هندوها و مسلمانان در جنوب آسیا، با ظهور اسلام در قرن هشتم آغاز شده است. با این حال، مورخان امروزی به کاستی‌های این نظریه کلی‌نگر درباره تقابل، اشاره کرده‌اند؛ چرا که شکاف‌های مذهبی و درگیری‌های فرقه‌ای امری تغییرناپذیر و ثابت نبودند و در هندِ قرون وسطی، این دو سنت مذهبی اغلب مکمل یکدیگر تلقی می‌شدند. برای نمونه می‌توان به طریقت ریشی [33] (صوفی) در کشمیر اشاره کرد که بر پایه فلسفه شیوایسم [34] بنا شده بود، یا به آثار ریچارد ایتون [35] در کتابش "ظهور اسلام و مرزهای بنگال ۱۲۰۴-۱۷۶۰" [36] و یا نوشته‌های سودیر چاکرابارتی [37] در کتاب "باول فقیر کاتا" [38] و "گابیر نیرجان پاته" [39] که به توصیف سنت باول ِفقیر می‌پردازند. از این رو، تصور می‌شود ادعاهای مطرح‌شده در آثار مفسران دوران مدرنِ آغازین، درباره تقابل هندوها و مسلمانان، بیش از آنکه بازتاب‌دهنده واقعیتِ تاریخیِ گذشته باشد، منعکس‌کننده جهان‌بینی خودِ آن مفسران است.

اگر نظریه تقابل فرقه‌ای میان هندوها و مسلمانان را کنار بگذاریم، همچنان می‌توان شباهت‌هایی میان تاریخ دوره مغول (کورکانیان هند) در قرن شانزدهم و روایت‌های اوایل قرن بیستم یافت. نخست اینکه، مناقشه میان دو فرقه از زاهدان سالک هندو در جریان بود. دوم، مذاکراتی میان امپراتور اکبر و نمایندگان این سالکان برای حل ‌و فصل این اختلاف صورت گرفت. سوم، اکبر پیشنهاد کرد که این مناقشه از طریق نبرد مسلحانه حل شود. تفاوت میان روایت‌های این دو دوره در زمان و علتِ دست ‌به ‌سلاح شدن اهل زهد نهفته است؛ در روایت‌های عصر مغول، زاهدان سالک از پیش مسلح بودند، اما در روایت‌های قرن بیستم، آن‌ها تازه به توصیه اکبر سلاح به دست می‌گیرند. به عبارت دیگر، این روایت که زاهدان صلح‌جو صرفاً برای مقابله با مهاجمان مسلمان سلاح به دست گرفتند و اینکه طبقه شودرا [40] نیز در کنار طبقات بالا در طریقت «دهگانه» جای داشتند، متعلق به اوایل قرن بیستم است؛ یعنی دقیقاً زمانی که ایده «هندی-هندو-هندوستان» در شمال هند در حال شکل‌گیری بود و کلیشه‌های فرهنگیِ «هندوی صلح‌جو» [41] و «مسلمانِ پرخاشگر و خشن» [42] رواج می‌یافت.

توصیف سالکانِ مسلح به پیش از تانشوار برمی‌گردد. اولین اشاره تاریخی به آن در کتاب "هارش آچاریتا" [43] ی بانابهاتا [44] آمده است، جایی که دو شاگرد کاپالیکا بهیراو اچاریا، شایویت معروف، به دستور مرشد خود، به گارد شخصی جد هارشا، پادشاه پوشپابوتی از تانشوار، پیوستند و مهارت قابل توجهی در نبرد نشان دادند. پس از سال ۱۵۰۰، مسافران اروپایی نیز در زمان‌های مختلف از یوگی‌های مسلح نوشتند. روایت یک مسافر ایتالیایی از یک «یوگی راجا» در گجرات و پیروان مسلح او - که با لباس سالکان، با نیروی مسلح سفر می‌کردند و درآمد جمع‌آوری می‌کردند - یاد می‌کند. به درخواست حاکم مسلمان کالیکوت، این یوگی راجا و پیروانش، به گروهی از بازرگانان پرتغالی حمله کردند و آنها را کشتند. همچنین روایت‌هایی از یوگی‌های غیرمسلح در تاریخ وجود دارد - برهنه، پابرهنه، آغشته به خاکستر، که در اطراف دهلی پرسه می‌زدند و صدقه التماس می‌کردند. به طور کلی، این یوگی‌ها به صورت گروهی سفر می‌کردند که شامل مردان مسلح و غیرمسلح می‌شد. تاجر انگلیسی، پیتر مندی، با دیدن چنین ترکیبی از یوگی‌ها در واراناسی، با شگفتی نوشت:

«مسلمانان یا مورها و هندوها، و سپس یوگی‌ها، خاک‌مالیدگان (آشمن‌ها) و دیگر هندوها؛ اینان مردانی متمول بودند که به خاطر زهد و عبادت، از همه چیز دست شسته و فقرِ خودخواسته را برگزیده بودند.»

سی سال پس از مندی، گزارش‌های برنیه [45] نیز توصیفات مشابهی ارائه می‌دهند.

با مقایسه همه این روایت‌ها، یک نکته حیاتی آشکار می‌شود: ملاقات اکبر و سالکان هندو تغییر قابل توجهی در فرقه سالکان ایجاد کرد و ظهور یک جامعه مسلح و سازمان‌یافته از سالکان از این زمان آغاز شد. از اینجاست که می‌بینیم ادعای "دفاع مسلحانه از هندوئیسم (ساناتانا دارما)" [46] صد در صد افسانه ایی بیش نیست.

ابوالفضل با توصیف نبرد تانشوار، سلاح‌های سادوهای گیری و پوری - شمشیر، چاقو، چوب، تیر و کمان، دیسک‌های فلزی و در نهایت سنگ - همه سلاح‌های سرد به جز تیر و کمان را نیز فهرست کرد. تا قرن بعد، توصیفات تاورنیه نشان می‌دهد که این سانیاسیس‌های سرگردان نه تنها به کمان، تیر و شمشیر، بلکه به تفنگ و نیزه نیز مسلح بودند - و تعداد آنها همراه با شکوه و جلالشان چندین برابر شده بود. تا قرن شانزدهم، دسته‌های سرگردان و بی‌بند و بار یوگی‌ها در عرض صد سال به پیاده‌نظام و سواره‌نظام ناگا تبدیل شدند که خود را با روش‌های متغیر جنگ وفق می‌دادند - و مثل همیشه، برای نان روزانه خود می‌جنگیدند.

در مناطق وابسته به اقتصاد کشاورزی شمال و مرکز هند، بارندگی هرگز قطعی نبود - و وقتی طبیعت نامهربان می‌شد، دهقانان هیچ شبکه امنیت اجتماعی نداشتند. بین سال‌های ۱۵۵۴ تا ۱۷۰۴ - از اکبر تا جهانگیر، شاه جهان و اورنگ زیب - شمال هند حداقل شاهد چهار قحطی بزرگ بود: آگرا/دهلی/هاریانا (۱۵۵۴-۱۵۵۶)، گجرات (۱۶۳۰-۱۶۳۲)، بیهار (۱۶۷۰-۱۶۷۱) و دکن (۱۷۰۲-۱۷۰۴)، همراه با کمبودهای غذایی محلی کوچک‌تر بی‌شمار. مانند امروز، پسران خانواده‌های دهقان شمال هند برای امرار معاش به ارتش‌ها می‌پیوستند. در آن زمان، ارتش یا ارتش مغول بود، یا به عنوان عضوی از حوزه‌ها به نیروهای آن می‌پیوستند. این تلاش برای غذا و پوشاک باعث شد که سالکان ناگا این حوزه‌ها به تدریج به عنوان واحدهای نظامی سازمان‌یافته به نیروهای حاکمان منطقه‌ای بپیوندند.

در سال ۱۷۵۱، راجندرا گیری گوساین به نیروهای صفدرجنگ — نواب اوده (لکنوی فعلی) و وزیرِ احمدشاه، امپراتور گورکانی — پیوست و تا سال ۱۷۵۳ در خدمت او بود. در سال ۱۷۵۳، دو تن از شاگردان راجندرا گیری به نام‌های آنوپ‌گیری و عمرائوجیری، خدمت خود را در دربار صفدرجنگ و بعدها در دربار جانشین او، شجاع‌الدوله، آغاز کردند. در این دوران، نیروهای آنوپ‌گیری و عمرائوجیری به فرمان امپراتور گورکانی به بنارس — که در آن زمان تحت حکومت پادشاهی هندو به نام بالوانت سینگ بود — حمله کردند. هنگامی که شجاع‌الدوله با افغان‌ها متحد شد، این نیروها به عنوان بخشی از آن ارتش مشترک، علیه ماراتاها جنگیدند. گفته می‌شود که پیش از نبرد سوم پانی‌پت در سال ۱۷۶۱، افغان‌ها از دیدن بخش‌های پایینی بدن و باسنِ عریانِ این سربازان به‌شدت آزرده‌خاطر شدند؛ چنان‌که گروهی از افغان‌ها از مشاهده ارتشِ عریانِ شجاع‌الدوله — که «اندام‌های تناسلی و باسنشان نمایان بود» — «بسیار خشمگین و ناراحت» شدند.

نیروهای «ناگا سادو» تحت فرماندهی «آنوپ‌گیری» و «عمرائوگیری» در تاریخ نبرد «بکسار» [47] در سال ۱۷۶۴ — به عنوان بخشی از نیروی مشترک مغول‌ها، پتان‌ها، روهیلاها و راجپوت‌ها — حضور داشتند. ویلیام دالریمپل در کتاب خود با عنوان «هرج‌ومرج» [48] توصیف دقیقی از این ماجرا ارائه داده است. پس از پیروزی بریتانیا در بکسار، این دو سالک مدتی (۱۷۶۴-۶۵) به عنوان مزدور در خدمت «جواهر سینگ» — زمین‌دار قوم جات [49] — بودند و سپس در سال ۱۷۶۷ به خدمت حاکم ماراتا، «راگونات رائو» [50] ، درآمدند. در همین دوران، آن‌ها از غیبت کارفرمای خود برای غارت منطقه «بوندل‌کند» [51] بهره بردند. در سال ۱۷۶۷، این دو برادر به اردوگاه «شجاع‌الدوله» بازگشتند و تا سال ۱۷۷۵ در خدمت او ماندند. سپس، به مدت حدود پانزده سال، در حالی که به حاکمان مختلف خدمت می‌کردند، در اطراف دهلی به تاخت‌ و تاز و غارت پرداختند. بین سال‌های ۱۷۸۹ و ۱۸۰۲، آن‌ها در ازای تصرف بوندل‌کند برای «علی بهادر» (از حاکمان ماراتا)، مبلغ یک میلیون و سیصد هزار روپیه (با ارزش پولی آن زمان) پاداش دریافت کردند؛ اما بلافاصله تغییر موضع داده و به جبهه بریتانیا پیوستند و «شمشیر بهادر»، پسر علی بهادر، را از قدرت برکنار کردند. سرانجام در سال ۱۸۰۳، در دوران فرمانداری کل «لرد ولزلی»، توافقی با آنوپ‌گیری حاصل شد؛ توافقی که برای بریتانیا اهمیت راهبردی فوق‌العاده‌ای داشت. باید به خاطر داشت که این دوران مصادف با جنگ‌های انگلیس و ماراتا بود. در نتیجه‌ی این توافق با بریتانیا، آنوپ‌گیری امتیاز انحصاری منطقه بوندل‌کند را به دست آورد؛ امری که موجب حفظ خطوط تدارکاتی بریتانیا در امتداد رودخانه یامونا (نزدیک الله‌آباد) در برابر حملات ماراتاها شد. بی‌شک می‌توان گفت که بقای سلطه بریتانیا در هند در آن مقطع زمانی، مرهون اقدامات آنوپ‌گیری بود.

ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. توافق‌نامه سال ۱۸۰۳ پیامد عمده دیگری نیز داشت؛ و برای درک آن، باید نگاهی به شورش مشهور «سادوها (سالکان هندو)- فقیران (سالکان مسلمان)» در تاریخ بیندازیم؛ همان شورشی که بانکیم [52] در مراحل اولیه آن (۱۷۷۰-۱۷۷۱) در اثر خود، «آناندامات» [53] ، توصیف کرده است. اگرچه بانکیم شورش سالکان هندو را عمدتاً قیامی هندو و ناشی از قحطی و ستم حاکمان مسلمان به تصویر کشید، اما شواهد تاریخی بعدی ثابت می‌کند که ماهیت این شورش اساساً اقتصادی بوده و فقیران مسلمان و دهقانان تهیدست نیز به این سادوها پیوسته بودند. در قرن هجدهم، بسیاری از سادوهای متعلق به طریقت‌های «دهگانه» ــ به‌جز طریقت‌های «تیرتها»، «آشراما» و «ساراسواتی» ــ همچون گروه‌های «آنوپ‌گیری» و «اومراوگیری»، به سوی لذت‌های دنیوی و تجارت روی آورده بودند. «حوزه‌ها» (مرکز تجمع و فعالیت) گروه «گیری» در میرزاپور، پیوندهای تجاری با نپال، سورات، دکن و حتی تبت برقرار کرده بود و به داد و ستد ابریشم خام، ابریشم مرشدآبادی، شال‌های پشمینه، تریاک، مس و انواع ادویه‌جات می‌پرداخت. پس از نبرد باکسار، هنگامی که کمپانی هند شرقی امتیاز جمع‌آوری مالیات (دیوانی) بنگال، بیهار و اوریسا را ​​به دست آورد، به‌تدریج انحصارهایی ایجاد کرد و تجارت انحصاری را در پیش گرفت. بر اساس گزارش‌های هیئت‌مدیره کمپانی، پیش از سال ۱۷۷۰، حدود بیست هزار «موند» (واحد وزن) ابریشم از مسیر میرزاپور به سورات حمل می‌شد. تا سال ۱۷۸۹، این حجم به سختی به هزار موند کاهش یافت و سال بعد، تجارت ابریشم سالکان هندو به‌کلی متوقف شد. هم‌زمان، از سال ۱۷۷۴، کمپانی شروع به افزایش مطالبات مالیاتی از «زمین‌داران» کرد و نظام اراضی «دِووتار» (زمین‌های وقفی متعلق به معابد یا زاهدان) را که در اختیار سادو‌ها بود، لغو نمود. با از میان رفتن تجارت ابریشم، آخرین منبع درآمد سادو‌ها نیز ناپدید شد. قحطی سال‌های ۱۷۷۰-۱۷۷۱، مالیات‌های سنگین و از دست رفتن تجارت، همگی دست‌به‌دست هم دادند تا وضعیتی جهنمی در ایالت بنگال پدید آورند؛ وضعیتی که به شورش سادو‌ها، فقیران و دهقانان انجامید؛ شورشی که خاکستر آن تا بیش از یک قرن همچنان گداخته و فعال باقی ماند.

در سال ۱۸۰۳، پس از توافق «ولسلی» [54] با «آنوپ‌گیری»، شورش «سانیاسی-فقیر» ناگهان فروکش کرد. نوشته‌های «فرانسیس بوکانان» [55] نشان می‌دهد که بسیاری از سادو‌های مناطق بنگال و بیهار به نیروهای آنوپ‌گیری پیوستند و راهی «بوندل‌کند» شدند. بریتانیایی‌ها که عموماً از سادو‌های «ناگا» دلِ خوشی نداشتند، به‌تدریج آنوپ‌گیری را پذیرفتند؛ چرا که او شروع به حفاظت از منافع بریتانیا در سرزمین‌های خشک بوندل‌کند کرده بود.

از آن زمان به بعد، تقریباً تمام «سادوهای مسلح سلاح‌های خود را کنار گذاشتند و به کشاورزی و پرداخت وام روی آوردند. حتی امروزه تخمین زده می‌شود که تنها سادوهای فرقه «دهگانه» مالک حدود ۲۵۰ هزار هکتار زمین هستند. زمانی تمام منطقه «گیرنار» در گجرات تحت کنترل حوزه‌ی «جونا» قرار داشت. حتی اکنون نیز نزدیک به نیمی از اراضی آیودیا و «هری‌دوار» در اختیار حوزه‌های مختلف پیرو خدای ویشنو و شیوا است. درگیری میان این حوزه‌ها بر سر همین زمین‌ها و املاک رخ می‌دهد و شمار تلفات آن نیز کم‌شمار نیست؛ درست مانند دنیای زیرزمینی و تبهکاران بمبئی.

از منجیان دین تا مهره‌های هندو‌توا

سیاست‌های هندوتوا از سوی ویشو هندو پریشاد (VHP) و متحدانشان بدین امور تزریق شده است. اینگونه تلاش‌ها پیرامون استقلال هند از بریتانیا (1947) آغاز شد. سرانجام، پس از دهه ۱۹۸۰، با تثبیت اقتدار خود بر حوزه‌های مختلف دینی در آیودیا و هریدوار، جریان هندوتوا توانستند سادوها را پشت سر برنامه خود بسیج کنند. در نتیجه، کومبه ملا [56] و سایر نماد‌های نیایشی گروهی ملی هندو، امروزه عملاً زمین‌ بازی هندوتوا هستند. با این حال، زمانی در هند مستقل وجود داشت که دولت مانع این تلاش‌های انحصارگرایانه می‌شد. اجازه دهید این داستان سادوهای ناگا را با حادثه‌ای از آن زمان به پایان برسانم.

در ۲۲ ژانویه ۱۹۶۶، سازمان «ویشوا هندو پریشاد» (VHP) نخستین کنفرانس جهانی هندوها را در جریان جشنواره «کومبه‌ملا» در شهر الله‌آباد برگزار کرد. زاهدان و راهبان از فرقه‌ها و حوزه‌های گوناگون سراسر کشور در این رویداد حضور یافتند. میزبان این مراسم، یک راهب و زاهد پیرو مکتب ویشنو به نام «پرابوداتا برهماچاری» [57] بود؛ کسی که پیش‌تر در نخستین انتخابات مجلس عوام (لوک‌سابها) از حوزه انتخابیه «فول‌پور» به عنوان نامزد ملی‌گرای هندو در برابر نهرو رقابت کرده بود. سازمان VHP با مشاهده این گردهمایی بزرگِ زاهدان، تشویق شد تا خود را به عنوان نماینده آیین هندو تثبیت کند و در اواخر همان سال، جنجالی را پیرامون مسئله کشتار گاوها به راه انداخت. در ۲۵ سپتامبر ۱۹۶۶، کمیته‌ای با نام SGMS [58] به ریاست پرابوداتا برهماچاری تشکیل شد. کمیته راهبری این جنبش، علاوه بر VHP، شامل سازمان‌هایی همچون RSS، «هندو ماهاسابها»، «رام راجیا پریشاد» و «آریا ساماج» بود و همچنین عناصری از حزب کنگره با گرایش‌های «هندوتوا» (ملی‌گرایی هندو) در آن حضور داشتند؛ از جمله «گولزاری‌لال ناندا»، وزیر کشور کابینه ایندیرا گاندی، که تحت حمایت او سازمان «بهارات سادو ساماج» نیز بخشی از این کمیته محسوب می‌شد. در ۷ نوامبر ۱۹۶۶، به فراخوان SGMS، حدود صد هزار زاهد و راهب در خیابان پارلمان دهلی گرد هم آمدند و برای محاصره ساختمان پارلمان به سمت آن هجوم بردند. در مسیر این راهپیمایی خشونت‌آمیز و پرهرج‌ومرج، دست‌کم بیست خودرو و دوازده اتوبوس به آتش کشیده شد و به چندین خانه نیز خسارت وارد گردید. در پی تیراندازی پلیس، هفت نفر کشته و حدود ۱۴۰ تن زخمی شدند. عصر همان روز، ارتش وارد عمل شد و مقررات منع آمدوشد برقرار گردید. گولزاری‌لال ناندا با ادعای اینکه این حادثه ناشی از سخنرانی تحریک‌آمیز «شانکاراچاریا»ی منطقه پوری، یعنی «سوآمی رامشوارا ناندا» بوده است، موقعیت خود را حفظ کرد؛ با این حال، دو روز بعد از سمت خود برکنار شد.

همانگونه که دیرندرا جا، آنرا توصیف کرده است :

"موضع قاطعانه ایندیرا گاندی (نخست وزیر وقت هند)، ساد‌وها را دست‌خالی و بی‌نتیجه رها کرد. آن‌ها مورد تعقیب، ضربات باتوم، بازداشت و حتی شلیک گلوله قرار گرفتند. حتی سه ساعت گروگان گرفتنِ «خیابان پارلمان» نیز هیچ دستاوردی برایشان نداشت؛ بلکه ثابت کرد که آن قدرتِ متکی بر زور و بازو که به اعمالش عادت داشتند، در هندِ دموکراتیک جایی ندارد".

پرابوداتا برهماچاری و پیشوای مذهبی (شانکر اچاریا) فرقه پوری دست به اعتصاب غذا زدند، اما دولت کوتاه نیامد. سایر سادوها با مشاهدهٔ اوضاع، به آشرام‌های (حوزه‌های سازمانی) خود بازگشتند. تا ژانویهٔ ۱۹۶۷، اعتصاب غذا پایان یافته بود. در دههٔ بعد، همایش‌های هندو که توسط VHP برگزار می‌شد توجه چندانی را به خود جلب نکرد و سادوها نیز تا حد زیادی از این سازمان دوری می‌جستند.

تسلیم شدن در برابر بنیادگرایی هندو از اواسط دهه ۱۹۸۰ آغاز شد. ابتدا راجیو گاندی، سپس ناراسیما رائو... همزمان، سوایام‌ساواک‌ها [59] و پراچاراک‌های [60] RSS در پوشش سادو‌ها شروع به نفوذ به حوزه‌های دینی مختلف کردند - و فهمیدن اینکه این یک استراتژی با دقت برنامه‌ریزی شده بود، به تلاش زیادی نیاز ندارد. VHP شروع به کنترل معابد اصلی آیودیا کرد - با شروع از هانومان گراهی - و از آنجا، جنبش ساخت معبد رام احیا شد و همه ما می‌دانیم که بعداً چه اتفاقی افتاد. چیزی که ما نمی‌دانیم داستان دنیای زیرزمینی جنایتکار پشت همه اینهاست - جنگ‌های خونین باندها که در آن باندها حوزه‌های دینی هستند و اعضای باندها سادو‌ها، و به اصطلاح چهره‌های هندوئیسم - ماهانت‌ها [61] و ماهاماندالشوارها [62] - هستند. و ما از محاسبه‌ی آرای هندوها که ریشه‌ی همه اینهاست، بی‌خبریم - محاسبه‌ای که منشأ آن به آن شب دسامبر ۱۹۴۹ برمی‌گردد، زمانی که آبهیرام داس [63] از هانومانگراهی، مجسمه‌ی خدای رام را مخفیانه وارد تالار مرکزی مسجد بابری کرد... محاسبه‌ای که از همان بدو تولد RSS برنامه‌ریزی شده بود.

شیفتگی مفرط «سوبهندو آدهیکاری» نسبت به این زاهدان، همان میوهٔ زهرآگینِ درآمیختنِ دین با سیاست را به بار می‌آورد.

شعار نویسی خیابانی در هند علیه فاشیسم

«فاشیست خوب، فاشیست مرده است»

منابع :

(1) Ascetic Games: Sadhus, Akharas and the Making of the Hindu Vote, Dhirendra Kr. Jha, Context Publications, 2019

(2) Farquhar, J. N. (1925). The fighting ascetics of India. Bulletin of the John Rylands Library, 9(2), 431-452.

(3) Farquhar, J. N. (1925). The Organization of the Sannyasis of the Vedanta. Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, 3, 479–486.

(4) A History of Dasnami Naga Sanyasis, Sir Jadunath Sarkar and Nirad Bhushan Roy, Sri Panchayati Akhara Mahanirvani, Allahabad, 1959

(5) Warrior Ascetics and Indian Empires, William R. Pinch, Cambridge University Press, April 2006

(6) Chatterjee, S. (1984). New Reflections on the Sannyasi, Fakir and Peasants War. Economic and Political Weekly, 19(4), PE2–PE13.

 

[1] - Sadhu (साधु) مرد مقدس، حکیم یا زاهد. درویش، سالک، تارک دنیا، یا همان قدیسانی هستند که در اثر مراقبه و سختی هایی که به تن و جان خود روا می دارند، سعی دارند به مقامات معنوی برسند به زاهد، درویش یا هر فرد مقدسی در آیین‌های هندوئیسم و ​​جینیسم گفته می‌شود که از زندگی دنیوی دست کشیده است. گاهی از آن‌ها با عناوینی همچون یوگی، سانیاسی یا وایراگی نیز یاد می‌شود. واژه سادو به معنای کسی است که طریق «سادانا» (تمرین و انضباط معنوی) را در پیش گرفته است. اگرچه اکثریت قریب به اتفاق سادوها یوگی هستند، اما همه یوگی‌ها سادو محسوب نمی‌شوند. زندگی یک سادو صرفاً وقف دستیابی به «موکشا» (رهایی از چرخه مرگ و تولد دوباره) — که چهارمین و آخرین مرحله از مراحل زندگی یا «آشراما» است — از طریق مراقبه و تفکر در باب «برهمن» می‌شود. سادوها اغلب لباس‌های ساده‌ای بر تن می‌کنند؛ برای نمونه، در هندوئیسم لباس‌هایی به رنگ زعفرانی و در جینیسم لباس‌های سفید (یا حتی بدون پوشش) می‌پوشند که نمادی از «سانیاسا» (ترک تعلقات دنیوی) در آن‌هاست. به زنان زاهد در آیین‌های هندوئیسم و ​​جینیسم اغلب «سادوی» (sadhvi) و در برخی متون «آریکا» (aryika) گفته می‌شود.

[2] - «یوگی» به کسی گفته می‌شود که یوگا تمرین می‌کند؛ این اصطلاح شامل «سانیاسین» (زاهد) یا تمرین‌کنندگان مراقبه در ادیان هندی نیز می‌شود. از قرن دوازدهم میلادی، واژه یوگی همچنین به پیروان سنت «نات سیدا» در آیین هندو و نیز به تمرین‌کنندگان «تانترا» در آیین‌های هندو، بودایی و جین اطلاق شده است. در آیین هندو، شیوا (ایزد) و پارواتی (ایزدبانو) به عنوان زوجی نمادین از یوگی و یوگینی (مونث) به تصویر کشیده می‌شوند

[3] - Hindutva هندوتوا یا همان هندو بودن، فلسفه تشکیل سازمان شبه نظامی و گسترده RSS در هند است که مدعیان این فلسفه هندوستان را سرزمین هندوها دانسته که باید از وجود اغیار و فرهنگ غیر نجات داده و پاکسازی گردد، این است که ظلم بیش از حدی در مورد اقلیت‌ها و مخالفان آن از سوی مومنین به این فلسفه اعمال می شود و آنان در مسیر راهبرد خود حتی به مهاتما گاندی رهبر خیزش آزادیخواهی مردم هند علیه استعمار نیز رحم نکردند و او را نیز یکی از اعضای همین سازمان چندماه بعد از پیروزی در سال 1948 ترور کرد، چرا که او را نیز از دایره تنگ تفکر خود خارج می دیدند و مزاحم پیشرفت و توسعه تفکر راستگرای افراطی خود می دانستند. هندوتوا یک ایدئولوژی سیاسی ملی‌گرایانه هندو است. این ایدئولوژی که نخستین بار توسط وینایاک دامودار ساوارکار در کتاب «اصول هندوتوا» (Essentials of Hindutva) در سال ۱۹۲۳ تدوین شد، عمدتاً مورد حمایت سازمان‌هایی همچون «راشتریا سوایام‌سواک سنگ» (RSS)، «ویشوا هندو پریشاد» (VHP)، حزب حاکم «بهاراتیا جاناتا»  (BJP)و دیگر سازمان‌هایی است که در مجموع با نام «سنگه پریوار» شناخته می‌شوند.

[4] - Rashtriya Swayamsevak Sangh یا سازمان داوطلبان ملی یا راشتریا سوام سواک سنگ، «اتحادیه ملی داوطلبان» یا «سپاه ملی داوطلبان» (RSS)، یک سازمان شبه‌نظامی داوطلبانه هندی با گرایش راست‌گرا و ایدئولوژی «هندوتوا» است. این سازمان، بنیان‌گذار و رهبر مجموعه‌ای بزرگ از سازمان‌های هندوتوا موسوم به «سنگ پریوار» (به هندی: خانواده سانگ) است؛ شبکه‌ای که در تمامی ارکان جامعه هند حضور یافته و شامل «حزب بهاراتیا جاناتا» (BJP) — حزب سیاسی حاکم به رهبری نارندرا مودی، نخست‌وزیر هند — نیز می‌شود. در حال حاضر، «موهان باگوات» سمت «سارسانگ‌چالاک» (به‌معنای رهبر عالی) و «داتاتریا هوساباله» سمت «سارکاری‌وا» (به‌معنای دبیرکل) را در این سازمان بر عهده دارند

[5] - ARIJIT MUKHERJEE

[6] - The Armed Ascetics and the Myth of Militant Hindutva

The tale of the Naga Sadhus

[7] - سووندو آدیکاری (Suvendu Adhikari) سیاستمدار هندی است که از ۹ مه ۲۰۲۶ به عنوان نهمین سروزیر بنگال غربی خدمت می‌کند. او اولین سروزیر بنگال غربی از حزب BJP است.

[8] -  ایالت بنگال غربی تا کنون تحت سیطره هندوهای افراطی طرفدار حزب BJP نبود، اما در آخرین انتخابات، در چندماه گذشته، این ایالت نیز زیر سیطره حاکمیت راستگرایان هندو قرار گرفت، خانم مامتا بانرجی سروزیر سابق این ایالت بعد از 15 سال کرسی سروزیری را به طرفدران راستگرای هندو در RSS  و BJP تحویل داد، او که از حزب کنگره ترینامول بود. اینکه حزب بی جی پی در حال شکل دادن این ایالت در شکلی است که افراط گرایان هندو آن را می پسندند، از این رو استفاده از نیروهای کف خیابان، از جمله سادوهای ناگا با خشونتی که دارند، در نظر سیاستمداران حزب مناسب به نظر رسیده است.

[9] - Gerua Samman Yatra  به معنی راهپیمایی وحدت بخش زعفرانی ها (رنگ سازمانی هندوهای افراطی)

[10] - Jadavpur

[11] -  Naga Sadhu این قدیسان و مرتاض‌های مرموز، مظهر الوهیت روی زمین شناخته می‌شوند، غالبان لخت و سلاح در دست سفر میکنند، در حالی که تن دادن به اعمال سخت و توانفرسا آنان را واجد نیروی معنوی‌ میکند که این نیرو آنانرا برای زندگی در زیر آسمان باز در آفتاب، باران و سرما مهیا کرده و به کار می‌گیرند. ناگا سادوها با آیین‌ها، اعمال معنوی، توبه و روش زندگی خاص خود همچنان یک راز باقی مانده‌اند. تبدیل شدن به یک ناگا شجاعت می‌خواهد. پس از انجام توبه بزرگ (تاپا)، مجردهای معمولی به ناگا منصوب می‌شوند. بسیاری حتی پس از وقف تمام عمر خود نیز نمی‌توانند ناگا شوند. اعمال و توبه ناگا از بدترین تمرینات نظامی نیز سخت‌تر است. به دلیل قدرت‌ها و دلاوری‌های خارق‌العاده‌شان، در بین توده مردم هند مورد احترامند. اعمال سخت، این زاهدان را بسیار معنوی و الهی می‌کند که انجام آن برای یک مرد عادی دشوار است.

[12] - Anandabazar Patrika

[13] - Ayodhya یا همان شهر فیض آباد در ایالت اتارپرادش قرار دارد، که اخیرا توسط دولت هند به آیودیا تغییر نام داده شد که این تغییر نام‌ها در واقع همان زدودن فرهنگ اسلام از هند است که هندوهای افراطی آن را تهاجم فرهنگی اغیار به فرهنگ هندو می دانند، این همان شهری است که مسجد تاریخی بابری با بیش از 400 سال قدمت، در دهه 1990 تحت راهبری رهبران حزب BJP ویران شد و بر ویرانه‌های آن معبد خدای رام، در حال ساخت می باشد، ویرانی این مسجد و ساخت معبد رام در واقع نمایش سیاسی – مذهبی و پروژه سیاسی راستگرایان سیاست پیشه هندو بود تا قدرت را به نام خدا از آن خود کنند و در کرسی قدرت قرار گیرند.

[14] - sanyasi تارِک دنیا و تارک هوا و هوس. در فرهنگ اهالی ترک دنیا، سانیاسا خود یک وسیله و یک هدف است. وسیله‌ای است برای کاهش و در نهایت پایان دادن به همه نوع وابستگی. و در عین حال وسیله‌ای است برای رسیدن به روح و معنا.

[15] - Dhirendra Kumar Jha

[16] - حوزه‌های درسی و دینی و مراقبه، «آخارا» یا «آخادا» (अखाड़ा) واژه‌ای هندی برای اشاره به مکانی جهت تمرین و مراقبه است که امکاناتی برای اقامت، اسکان و آموزش برای پیروان دارد.

[17] - Ascetic Games: Sadhus, Akharas and the Making of the Hindu Vote

[18] - Vishwa Hindu Parishad و یا VHP در واقع همان شاخه امور روحانیت هندو، وابسته به گروه مادر یعنی سازمان RSS است که بر امور معابد و روحانیت هندو راهبری و نظارت دارد. این سازمان توسط یکی از رهبران بزرگ RSS به نام گلوالکار در سال 1964 تاسیس شد.

[19] - پاکسازی نژادی و فرهنگی هند از اغیار

[20] - Hanumangarhi یکی از معابد مهم هندو در مجموعه معابد هندو در شهر فیض آباد در ایالت مهم برای هندوئیسم یعنی اوتارپرادش است، هانومان خود یکی از خدایان هندوست و مکتب هانومان خود یک مکتب فکری در هندوئیسم می باشد، مکتب کسانی که خدا را در انجام کارهای خدایی اش کمک می کنند، هانومان دستیار قدرتمند خدای رام در مبارزه با دشمنان خدای رام بود، او را در شمایل میمونی قوی پنجه در رامایانا و افسانه رام به تصویر می کشند.

[21] - Mahanirvani, Juna, Niranjani, Digambar, Nirvani, etc.

[22] - Dasnami دهگانه

[23] - Tirtha, Ashrama, Vana, Aranya, Giri, Parvata, Sagara, Saraswati, Bharati, and Puri

[24] - A History of Dasnami Naga Sanyasis، Dashnami Sannyasin عنوانی برای زاهدان هندو و پیرو مذهب شیواپرستی است که به یکی از ده طریقت تعلق دارند؛ طریقت‌هایی که توسط فیلسوفی به نام «شانکارا» در قرن هشتم میلادی بنیان‌گذاری شدند و امروزه نیز در هند همچنان فعال و پررونق هستند. این ده طریقت عبارت‌اند از: آرانیا، آشراما، بهاراتی، گیری، پارواتا، پوری، ساراسواتی، ساگارا، تیرتها و وانا. هر یک از این طریقت‌ها به یکی از چهار صومعه (ماتا) — که آن‌ها نیز توسط شانکارا در نواحی شمالی، جنوبی، شرقی و غربی هند تأسیس شده‌اند — وابسته است. این صومعه‌ها عبارت‌اند از: جیوتی (یا جوشی) ماتا (در بادرینات، نزدیک هاری‌دوار در ایالت اوتار پرادش)، شرینگری ماتا (در شرینگری، ایالت کارناتاکا)، گوواردانا ماتا (در پوری، ایالت اوریسا) و شارادا ماتا (در دوارکا، ایالت گجرات). رؤسای این صومعه‌ها «ماهانت» نامیده می‌شوند (البته رئیس «شرینگری ماتا» با عنوان «جاگادگورو» یا «معلم جهان» شناخته می‌شود)؛ از آن‌ها همچنان در مسائل مربوط به آموزه‌های دینی مشورت گرفته می‌شود و هم پیروان زاهدشان و هم عموم مؤمنان هندو، بالاترین میزان احترام را برایشان قائل هستند.

[25] - Sir Jadunath Sarkar

[26] - Sri Nirad Bhushan Roy

[27] - the Mahanirvani Panchayati Akhara

[28] - Gosain

[29] - The Fall of the Mughal Empire مغول همان گورکانیان هند هستند.

[30] - Warrior Ascetics and Indian Empires

[31] - William R. Pinch

[32] - Thaneshwar

[33] - Rishi

[34] - Shaivite شیوائیسم برای شماری از سنت‌های مذهبی هندو است که در آن‌ها «شیوا» به عنوان وجود متعال پرستش می‌شود. جمعیت آن‌ها به حدود ۳۸۵ میلیون نفر می‌رسد که عمدتاً در جنوب آسیا، به‌ویژه در کشورهای هند، سری‌لانکا و نپال ساکن هستند. شیوائیسم در نتیجهٔ تلفیق ادیان و سنت‌های پیشاآریایی، شخصیت «رودرا» در متون ودایی و سنت‌های پس از دوره ودایی شکل گرفت این آیین به سنت مذهبی غالب در چندین پادشاهی هندو تبدیل شد. شیوائیسم اندکی پس از آن به آسیای جنوب شرقی راه یافت و منجر به ساخت هزاران معبد شیوا در جزایر اندونزی و همچنین در کامبوج و ویتنام گردید؛ در این مناطق، شیوائیسم همگام با آیین بودا تکامل یافت.

[35] - Richard Eaton

[36] - The Rise of Islam and the Bengal Frontier

[37] - Sudhir Chakrabarti

[38] - Baul Fakir Katha

[39] - Gabhir Nirjan Pathe

[40] - Shudra یکی از چهار وارنا (varna) یا طبقه و نظام اجتماعی هندو در هند باستان است، شودراها طبقه‌ای مانند کارگران را تشکیل می‌دادند. که محرومیت های فراوانی بر آنان اعمال شده بود از جمله از مطالعه و شنیدن متون «وِدا» منع شدند، محرومیت از انجام قربانی‌های ودایی و برپایی آتش‌های مقدس ودایی. مجازات‌های سنگین‌تر برای جرایم خاصی همچون آمیزش جنسی، زنا، تجاوز، و افترا یا تهمت زدن به فردی از طبقه (وارنای) بالاتر. دوره طولانی‌ترِ ناپاکی (نجاست آیینی) به مدت یک ماه در هنگام مرگ یا تولد یکی از اعضای خانواده. محرومیت از تصدی مقام قضاوت یا تبیین و تفسیر احکام دینی (دارما). محرومیت از اهدای هدایا به برهمن‌ها، مگر در شرایط اضطراری و خاص. برهمن‌ها عموماً از پذیرفتن غذا از شودراها منع می‌شدند، مگر آنکه آن شودرا در استخدام برهمن باشد. مجازات (کفاره) قتل یک شودرا کمتر از مجازات قتل فردی از طبقات بالاتر بود و... با وجود این محدودیت‌ها، شودراها از مزایای بسیاری نیز برخوردار بودند؛ آن‌ها از قید و بندِ جزئیاتِ قوانین، مقررات و آیین‌های مداومی که بر طبقات (وارناهای) بالاتر تحمیل می‌شد، آزاد بودند

[41] - pacifist Hindu

[42] - the aggressive, violent Muslim

[43] - Harshacharita

[44] - Banabhatta

[45] - Bernier

[46] - sanatana dharma آئین هندوئیسم

[47] - Buxar نبرد بوکسار بین ۲۲ و ۲۳ اکتبر ۱۷۶۴، بین نیروهای کمپانی هند شرقی بریتانیا، به فرماندهی سرگرد هکتور مونرو، علیه ارتش‌های ترکیبی شاه عالم دوم، امپراتور امپراتوری مغول؛ میر قاسم، نواب بنگال؛ بالوانت سینگ، مهاراجه ایالت بنارس؛ شجاع الدوله، نواب عوض، درگرفت

[48] - The Anarchy

[49] - Jat

[50] - Raghunath Rao

[51] - Bundelkhand

[52] - Bankim

[53] -  Anandamath

[54] - Wellesley

[55] - Francis Buchanan

[56] - Kumbh Mela

[57] - Prabhudutta Brahmachari

[58] - Sarvadaliya Goraksha Maha-Abhiyan Samiti (SGMS)

[59] - Swayamsevak کادرهای سازمان RSS

[60] - pracharak روسای سازمان آر. اس. اس

[61] - «ماهانت» (Mahant) یک مقام عالی‌رتبه مذهبی، به‌ویژه رئیس یک معبد یا سرپرست یک صومعه در ادیان هندی است

[62] - mahamandaleshwar عنوانی است که توسط برخی از راهبان هندو از طریقت «دشانامی» (گروهی از سوامی‌ها) که توسط شانکاراچاریا بنیان‌گذاری شده، استفاده می‌شود. واژه ماهاماندالشوار به معنای «رئیس صومعه‌های بزرگ و/یا متعدد» یا «رئیس یک ناحیه یا استان مذهبی» است؛ این عنوان بر جایگاه یک رهبر معنوی بزرگ دلالت دارد.

[63] - Abhiram Das

حال ناخوش جامعه و جهان ما، حافظِ مکتبِ فرزانگی شیراز را به سرایش چگامه‌ایی تکان دهنده برانگیخت، که تن انسان کمال‌جو، تغییر‌طلب، تحول‌خواه و برتری‌جو را به لرزه در می‌آورد، و پرده از حقیقت روشن شرایط انسان‌ها در این جامعه و جهان برمی‌دارد، آنگاه که لگام از اسب سخن، به شیوه فاشِ نمودن اسرار، برداشت و گفت: « زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست» [1] و این پرده برداری چقدر دردناک و هولناک است، به ویژه آنکه از سوی «لسان الغیب» ابراز می‌شود.

اما پرسش اساسی که وجود دارد، این استکه، آخر چرا کسی نتوانست خوش بنشیند؟! خوشی حرام شده است، یا خوش بودن از دسترس ما انسان‌ها دور داشته شده است؟ و اگر اینگونه نیست، چه چیز، چه کسان و یا کسانی سد راه خوش بودنِ انسانند؟! آیا این تقدیر خدایِ آسمان فیروزه رنگ است، که کسی زیر این آسمان آبی، خوش ننشیند؟!

بی‌شک خدای آفریننده زیبایی، از نازیبایی به دور باید دیده شود، و آفریننده‌ی خوشی، خود راه را بر تغییر، تحول و در نتیجه تقدیرگردانی به سمت خوشی را نباید بسته باشد، او که در جایی تغییر را از جانب خود، و آنرا منوط و مشروط به تغییر در درون انفاس انسان‌ها کرد، تا تقدیر گشایی کند. [2]  

آیا چنین آفریننده‌ایی جهان را زجرآور کرده، تا انسان همیشه در رنج و درد بماند، و کسی را راهی به آرامش و خوشی نباشد؟ آیا دنیا جهنمی‌ست برای اهل دنیا؟! و یا اینکه کسانی سد راه تغییر از ناخوشی به خوشی‌اند، تا اصلاحی به سمت خوشی در جهان به وجود نیاید، و دستانی درکارند تا زندگیِ ساکنان زیر این چرخ نیلوفری را همواره به عرصه‌ایی برای زجر و ناخوشی تبدیل کنند؟!

آنچه روشن است، زیاده خواهی انسان، طبقات انسانی، نژادها، ایده‌ها و... آنان را وا داشت تا برای داشتن برتری، و تثبیت آن در خود، به کسب قدرت و ثروت بیشتر، و انحصاری کردن آن در دستان خود، اقدام کرده و کنند، آری جهان در ناخوشی غرق است، و یکی از موانع تغییر از ناخوشی به خوشی در جهان، همین انحصار طلبی، تمامیت خواهی، و درجه یک و دو کردن انسان‌ها بوده و هست،

چراکه خوشی جامعه خرج کسب و تثبیت قدرت و ثروت در دست اینان گردیده و می گردد، و این خودخواهی همواره هارمونی دنیای ما را در هم ریخت و شکست، تا جوامعی بهنجار (نرمال) و متوازن شکل نگیرد، و انسان اسیر جامعه ایی کاریکاتوریزه شود، که در آن راه راستی و درستی را مطابق با شرایط و امکانات خود نمی‌یابد.

گذشته از این که ایران و جامعه ما در این میان، همواره مبتلا به هجوم‌های پی در پی بود، و جامعه‌ایی امن و آرام و خوش شکل نگرفت، ولی هرگاه هجوم‌های سیل آسا و ویرانگر اسکندری، چنگیزی، ترکی و تورانی، اسلامی و... به این جامعه فرصت داد، تا روی آرامش به خود گیرد، از درون، باز زنجیرهایی پای جامعه را گرفت، تا بزرگانش فرصت و میدان اندیشیدن، عمل و جولان به سمت خوشی نداشته باشند، و این جامعه در بیشتر مواقع در باتلاق ایستایی، حرکت روی مدار صفر، و بلکه گاه گام برداشتن به پس، بِماند.

یکی از موانع شکل‌گیری دنیایی آرام و منطقی، برای زیستی دلخوشانه، زیر این آسمان آبی و زیبا، فقه و فقها بوده‌اند، که با بستن میدان اندیشه، و تنگ کردن میدان تحرک اندیشمندان، و اهل کار و عمل، دنیای ما را در ایستایی قرار دادند، که ‌نتوان جهان خود را مطابق با شرایط و امکانات‌ِ تک تکِ مان به شکلی تازه‌تر، طوری شکل دهیم که بتوان در شرایط خود تغییر ایجاد کرده، که چنین تغییری، نتیجه وعده الهی شود، و با روغن کاری چرخ جامعه، حرکت به سمت آرامش و دلخوشی، با دو بال زمین و آسمان به وجود آید.

حداقل در هزاره‌ی گذشته اسلامی، و پیش از آن، در هزاره‌های تمدنی ایران، فقه، و فقهای مسلمان و زرتشتی، با اصل قرار دادن خود، دانش و اهداف فقهی خود، دیگران را منظومه‌ایی گَردان به دور خود خواستند، گاه خود شاه بودند، و گاه حتی شاه را هم در منظومه خود داشتند، گاه دانش را در انحصار خود می‌خواستند و داشتند، ارتباط با خدا و متون دینی را در انحصار خود گرفتند، و تفسیر و تاویل آن را در دامنه قدرت و صلاحیت خود نگه داشتند و ماندند تا خوشی زیر این سپهر آبی آسمان، بی معنی و ناممکن تلقی شود و..،

و این چنین بود که فقه به عنوان یک وسیله، برای زندگی راحت‌تر، خود به هدف تبدیل شد، بالا نشینی‌اش هدفی مقدس، و بلندجایگاه، لاجرم جای او، و آنقدر بر بلنداها نشست، که تنها خود را لایق فرمانروایی دید، جایگاهی دست نایافتنی برای دیگران، در اوجی تغییر ناپذیر، و بدون خدشه، مستند به حکم خدا، و شایسته سرکوب سرهایی که گاه ایده‌ایی غیر از این را در سر داشتند، و یا از سر گذراندند، و یا گاه حقیقتی، گاه راه حلی، گاه سِرِّی را یافتند، و از دلایل رنج و درد انسان گفتند، و از عامل ناخوشی، و یا وسیله‌ی برای حل مسائل جامعه خود پیشنهاد دادند، که خلاصه بشر بدین مبتلاست، و باید آن کُند تا نجات یابد و...، تا به زعم خود، بر شرایط ناخوش روزگار فائق آیند، و یا سر به شورش نهادند، که، «فلک را سخت بشکافیم، و طرحی نو در اندازیم.»

اما هرگونه اندیشه و اندیشورزی، خارج از دایره اصول فقه، و یافته‌های مسلطِ بر هر دوره فقهی، هنجار شکنی، نامتعارف، انحراف از محور، خارج از اصول و...، ارزیابی، و همین باعث شد تا اندیشورزانی چُنین، به سرنوشت‌های تلخ مبتلا شوند و... این چنین است که جامعه در بغرنج‌ترین شرایط هم، نخبگانی در دسترس خود نداشت و یا به خود ندید، و نتوانست که انسداد شکنی کند، و ماند تا ویران شود، و راه خروجی نیافته، تا بماند و بپوسد و سرمایه‌های مالی و انسانی‌اش مضمحل شوند.

مثال روشن این نوع دخالت مُخَرِّب فقه و فقها در ایجاد انسداد را، در آنچه می‌توان به چشم دید که در اجرای «نظارت استصوابی» و دیگر سازوکارهای سلیقه‌ی فقهای حاکم بر شورای نگهبان، و به رهبری فقه و فقها، بر اهل اصلاح، و جامعه اصلاح طلب، دگراندیش، تحول‌خواه و... در سه دهه گذشته آمد، حذف و پالایش بزرگ و خالص سازی از نخبگان جامعه ایرانی، با هدف یکدست سازی حاکمیت و حکمرانان، توسط شورای نگهبان، که ذیل نظارتی وسیع و غیر پاسخگو به جامعه، که برای خود قائل بودند، به نخبه‌گشی تمام عیار و پروژه سرمایه سوز بزرگی تبدیل شد، که هرگونه روزنه‌های تغییر را به انحا مختلف بست، تا پیش رویم و جامعه این چنین در بن بست کوچه‌های سیاست جهانی، منطقه‌ایی و داخلی، مبتلا و رنجور، گرفتار شود.

و فریاد هشدار و اعلام ضرورت اصلاحِ هیچ اندیشمندی، چه آنان که در سیستم جامعه فقهی مسلط بر جامعه ایران بلند شدند، و فریاد زدند، چه آنان که از سر خیرخواهی وطن، و یا خوشی که برای هموطنان خود آرزو می‌کردند، در خارج جامعه انقلابی بلند شدند و گفتند و...، همه در گلوها خفه، و یا در صورت ابراز هم، بی اثر ماند، تا جامعه راه به جایی نبرد، و در محاصره بن بست‌ها، شکاف‌ها، ویرانی‌ها، ندیدن‌ها، نادیده‌ها و... دیگر کاری از پیش نتواند برد، و جامعه با صخره‌های استخوان شکن جهانی، منطقه‌ایی و داخلی مواجه، و برخورد کند و خُرد شود.

چنین فقه و فقاهتی آنقدر در حقانیت مطلق خود غرق است، که شاید هرگز فکر نکردند، اگر پای از گلوی دیگران بردارند، جامعه‌ایی زیباتر، و پویاتر شکل گیرد، که مردمش با همه‌ی ایده‌ها و اندیشه‌ها به صورت متوازن و بی تبعیض پا به میدان اندیشه و عمل بگذارند و آرامتر بنشینند، و راه خوشی و آرامش بجویند، و طرح و نظری دیگر را، به میان دایره تصمیم آورند، تا جامعه را به سمت پاکی جسم و روح برده، لایق خوشی نمایند؛

فقها هرگز فکر نکردند که این چه اصولی است که اکثر نخبگان و سردمداران برجسته‌ی علوم متفاوت را، به زیر تیغ می‌کشد، و سیاست می‌کند، و سرِ سردمداران علم و عمل را زیر سنگِ احکامِ خود، خُرد و خمیر می‌کند، و یکدستی و سکونِ مرداب گونه‌ایی را به جامعه‌ بدون حرکتِ خود، تحمیل ‌می‌نماید.

نگاهی به زندگی و فرایند اندیشورزیِ بزرگترین فلاسفه ایران از جمله ابن سینا، فارابی، سهروردی، ملاصدرا و... نشان می‌دهد، آنان همواره تحت تعقیب، و در یا در حال فرار از احکام فقه و فقها بودند؛ بزرگترین عرفای این مرز و بوم همچون منصور حلاج بیضاوی [3] ، عین القضات همدانی [4] ، بایزید بسطامی [5] ، مولوی بلخی و... متواری و یا کشته احکام فقهی، و برداشت‌های فقها بودند. بزرگترین دانشمندان ایرانی همچون زکریای رازی با سَد سِکندر مذهب دست و پنجه نرم کردند. بزرگترین ادیبان و فرزانگان همچون حافظ شیرازی، ابوالقاسم فردوسی، خیام نیشابوری، احمد کسروی، صادق هدایت و... توسط فقه و فقها منحرف و لایق طرد دیده شدند. بزرگترین سیاستمداران و حکمرانان ایرانی، همچون کوروش کبیر، داریوش و... لایق داشتن روزی در تقویم ایرانیان نبودند، و یا لایق قبر و بزرگداشتی در سرزمین خود نبوده و نیستند. و چه بسیار دولتمردان و اهل سیاست که به حکم شرع ترور شدند، کسانی چون سید حسین فاطمی و...

از همه عجیب تر این که تیغ فقه و فقها، از اهل فقه و فقاهت هم نگذشت، و فقها در میان خود نیز؛ تحمل فقهایی را نکردند، که از اندیشه مسلط روی برکشیدند، و افراد زیادی از اهل فقه، خود مقهور احکامی شدند که ناشی از تکفیر، انحراف دیدن دیگران بود، و نظراتی که بدیع به نظر رسید، و یا متفاوت از اندیشه‌ی اصیل و محوریِ مسلط دیده و یا به نظر آمد، که قائلان به این اندیشه، دیگران را از پیش پای خود برداشتند.

فقه و فقاهت با این درجه از تمامیت‌خواهی و حقانیت مطلقی که برای خود قائل است، نخواهد توانست ارکستی از اندیشه‌ها و دانش‌های دیگر را تدارک بیند، و به حقانیت و راهگشایی دستآوردهای دیگران تن دهد، اما روزگاری باید برسد که ناخوشی که دامن انسان و جامعه انسانی را گرفته است، دلیلی شود تا این ناخوشی به رسمیت شناخته شود، و اجازه داده شود تا انسان‌ها فارغ از اندیشه و ایده‌های رسمی، میدان بروز یابند و خود را بروز دهند و بشناسانند، و تلاش کنند تا بلکه در درون خود و جامعه تغییر ایجاد کنند، تا انسان و جامعه لایق آن شوند که خداوند ضرورت بیند و به این وضع ناخوش پایان دهد، و انسان‌ها خود منجی خود شوند.

شاهرود -  یکشنبه 19 مرداد 1404 برابر با 10 آگوست 2025

آیت الله منتظری:

«اگر اکثریت مردم، مسلمان نباشند، و یا به هر دلیل خواهان عمل به قوانین اسلامی و تحقق ارزش های اسلامی نباشند

حکومت شرعا و عقلا حق ندارد با اعمال زور و اکراه قوانین و ارزش های دینی را به عمل در آورد.»

کتاب «حکومت دینی و حقوق انسان» صفحه 29

[1] -  حافظ شیرازی می فرماید:     مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست      که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست     من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق        چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست     می بده تا دهمت آگهی از سر قضا          که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست        کمر کوه کم است از کمر مور این جا     ناامید از در رحمت مشو ای باده‌پرست         به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد           زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست         جان فدای دهنش باد که در باغ نظر         چمن آرای جهان، خوشتر از این غنچه نبست       حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد          یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

[2] - آيه ۱۱ سوره رعد كه می‌فرمايد: «خدا حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند» «إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛»

[3] - شاعر، عارف و صوفی پُرآوازهٔ ایرانی سده سوم هجری است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد به خاطر عقایدش، عده‌ای از علمای اسلامی آموزه‌هایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را به اتهام صوفی بودن تکفیر، و حکم به ارتدادش دادند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد و به جرم کُفرگویی و الحاد  پس از شکنجه و تازیانه در ملاعام به دار آویختند  فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذی‌القعده ۳۰۹ هـ.ق. صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند.

[4] - حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود که به زبان‌های فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و درعین‌حال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشت. او از شاگردان عمر خیام و احمد غزالی بوده‌است و در آثار خود از استادش غزالی گفته‌های بسیار نقل کرده است. او در سن ۳۳ سالگی به تهمت الحاد و زندقه در همدان بر دار کشیده شد، بدنش شمع آجین شد، سوزانده و خاکسترش به باد داده شد.

[5] – بایزید را هفت بار به جرم کفرگویی از بسطام بیرون انداختند، و او می گفت خوشا شهری که کافرش من باشم، در میان نظرات متفاوت، بعضی فقهای شیعه شخصیت بایزید را مورد انتقاد قرار داده‌اند از متقدمین کسی چون مقدس اردبیلی قائل به اعتقاد متصوفه از جمله بایزید به حلول یا اتحاد بوده و از متأخرین سید ابوالقاسم خوئی که وی را قائل به وحدت وجود و موجود دانسته، این دو بر وی طعن وارد نموده‌اند. همچنین فقهایی چون لطف‌الله صافی گلپایگانی با توجیه‌ناپذیر و تأویل‌ناپذیر بودن سخنان بایزید و سید صادق شیرازی که به نقل حر عاملی آورده وی مورد سرزنش مکرر محمد تقی نهمین پیشوای شیعیان، قرار گرفته‌است و سید محمدباقر شیرازی که با مخالف شرع دانستن همایش برای وی و میرزا یدالله دوزدوزانی با این نقل که وی یک عمر منحرف بوده و اواخر عمر به واسطهٔ جعفر صادق ششمین پیشوای شیعیان، مستبصر شده‌است مخالفت خود را با همایش درنظرگرفته برای تجلیل از بایزید در شاهرود طی اعلامیه‌هایی ابراز داشتند. مکارم شیرازی معتقد است برخی از شطحیات بایزید بر اعتقاد او به حلول و اتحاد دلالت دارد

خانه‌ام آتش گرفته و در شعله‌های کینه‌ای درازدامن و برخاسته از عمق دلِ برخی باورمندان به دین یهود می‌سوزد، در آتش زورگویی‌ها و جنگی مقدس شمرده شده، و خانمان برانداز، که ریشه در نبردی دیرپای دارد، که از خلقت آدمِ پدر بشر آغاز گشت، آنگاه که فرشتگان مُقَرِب خداوند از پیش دیدند، و پیش بینی ستمگری او را کردند و به خداوند هشدار دادند که این آدم را خلق مکن، که او خون خواهد ریخت، و در زمین فساد خواهد کرد [1]، و همین هم شد، بین فرزندان آدم و حوا، اولین شعله‌های فساد و خونریزی تنوره کشید، قابیل، برادرش هابیل را کُشت، و بدین ترتیب جنگ خونین بین انسان‌ها را، فرزندان آدم و حوا کلید زدند، و زان پس بود که این خونریزی و فساد، بعنوان «نبرد حق و باطل» [2] ، تئوریزه شد، و پایایی و بی پایان بودش ضمانت گردید.

جنگی هولناک که هر دو طرف خود را حق می‌دانستند، و دیگری را باطل می‌شمردند، و بسیاری را در درازای تاریخ زندگی بشر به گرداب خونبار خود کشیده، دامن آلوده، و از آنان جان و زندگی‌های ارزشمند ستانده، و می‌ستانند. تاریخ بشر پر از پرونده‌های سرشار از ستم، تجاوز و دست اندازی به حق دیگران است، که به جهت وسعت خسارت، دنیا را گنجایش کیفر ستمگران و جفا پیشگانش نیست، و خداوند ناچار آخرتی را باید قرار می‌داد، تا بلکه بتواند حساب ستم و تجاوز آنانرا به عدد کشیده، و به قدر بزرگی‌اش، گنجایش سازی نموده تا کیفر آنان را انجام‌پذیر سازد، و فرایند پاکسازی آدم‌ها از لکه‌های جفا و ستم را، در فضای نامحدود آخرت، فراهم سازد،

چرا که این دنیا هرگز گنجایش حسابرسیِ بزرگ و ژرفای ستم و تبهکاریِ ستمگران و تبهکاران را نداشته و ندارد، کسانی که در نافرمانی و ستم چنان پیش رفته‌اند که فرشتگان هم آنرا پیش از این دیدند و انگشت به دهان شده، دست به دامان خداوند، که بیا و از خلقت این آدم خونریز و فسادگر دست بَردار، که او چنین ستمگرِ فسادانگیز و خونریزی خواهد شد و...، چنانکه دنیا خیلی کوچکتر از آن باشد که عدد ظلم آنرا، در پیاله کوچک دنیایی‌اش بگنجاند و در حساب و کتاب آورد، چه رسد به کیفر رسانی جفا و ستم‌شان!

 در چنین مسیر هولناکی است که آئینداران سَخت‌سَر در دو دین اسلام و یهود نیز بعدها، هر یک خود را حق تلقی کردند، و بر دیگری که باطلش شمردند، شوریدند، و این نبرد حق و باطل را پی گرفتند، درگیری که از همان روزها و سال‌های نخستین زایش اسلام، در اولین برخوردها بین آئین‌مندان به این دو دین الهی، در شهر یثرب (مدینه کنونی در حجاز)، و در پیشگاه پیامبر اسلام، با نبرد « خبیر» [3] در سال 7 هجری درگرفت، و بعدها با فتح سرزمین فلسطین [4] در سال 15 هجری، و چیرگی مسلمانان بر زادگاه یهود و مسیحیت، نهادینه شد، و ادامه یافت.

و زان پس بود که رقابت برای بازپسگیری، فرمانروایی و از آن خود کردن سرزمین فلسطین بین اسلام، یهود و مسیحیت، به شکل جدی‌تری آشکار شد، و یک نبرد آرمانی، مقدس و اجتناب‌ناپذیر شمرده شد، و برایش سناریوهای آخر الزمانی نوشتند و...، و بالا گرفت، شدت یافت، و این روزها، در آخرین پرده خود، ایران و ایرانیان را نیز در شعله‌های سوزان و هولناک خود، بلعیده، می‌سوزاند، شخم می‌زند، ویران می‌کند، و پیش می‌تازد.

بارها بر سر این سرزمین مقدس شمرده شده از سوی آئینداران در هر سه دین بزرگ ابراهیمی، جنگ در گرفته، نبرد‌هایی مقدس شمرده شده، خونین و ویرانگر، که پایه در آئین‌مندی پر از ژرفای دینی آنان داشته، و پر از خودخواهی‌ها و تمامیت‌خواهی‌های مذهبی است، نبردهای درازدامنی که یک دوره آن، به «جنگ‌های صلیبی» [5] مشهور شدند، و این نبرد نیز بعد از کشتار و ویرانی فراوان، در نهایت فروکش کرد،

اما پی گرفته شد، و در نزدیک به یک قرن گذشته، در شکل مدرن و به روز شده‌ایی، بر سرِ تصاحبِ بیت المقدس و یا اورشلیم دنبال شد، و ادامه یافت، تا اینکه در یک تفاهم بین کشورهای پیروز در جنگ جهانی اول (1914- 1918)، فرمانروایی بر فلسطین از عثمانی‌های مسلمان بازستانده شد، به بریتانیایی‌های مسیحی سپردند، و این آنان بودند که زمینه را برای یهودی‌سازی دوباره فلسطین، بعد از سده‌ها چیرگی مسلمانان آماده کردند، و در نهایت با صدور اعلامیه بالفور (وزیر خارجه بریتانیا) [6] ، این سرزمین را به یهود سپرده، و بخشیدند.

در پی این زد و بند سیاسی، غربِ بدهکار به یهود، که در قرون وسطی [7]  با یهود آن کردند که با دشمنان مسیح باید می‌کردند، کشتند و ستم روا داشتند، بیشمار جفا کردند، و باز در سده گذشته، هولوکاست [8] تدارک دیدند، و یهود را دشمن انسانیت انگاشته، در کوره‌های آدم سوزی سوزاندند و...، چنین غربِ بدهکار به یهود، بدهی خود را از داشته‌های مسلمانان فلسطین، به طلبکاران یهود خود پرداختند،

و باشندگان فلسطین را بیگانگان اشغالگرِ سرزمینِ یهود شمرده، و آنانرا از خانه و سرزمین‌شان به مرور راندند، و جنگ‌های (1948-9، 1956، 1967 و...) پی در پی که در پس تشکیل کشور اسراییل از سال 1948 به بعد درگرفت و... شکست اعراب را در پی داشت، و اعراب مسلمان در مقابل اسراییل یهودی، شکست‌های بزرگی را تجربه کردند، تا اینکه مجبور شدند سلاح بر زمین نهاده، در پی صلح با این ستمگر قهار در آیند، و این بود که در برخی‌شان در سال 1979 در «کمپ دیوید» [9] گرد آمده، و با بزرگان اسراییل دست دادند، و پیمان‌نامه آتش بس و صلح امضا کردند، و...،

اما در میان شگفتی جهانیان، با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1979، پرچمداری جدید بر این مبارزه برخاست، تا راه اعرابِ شکست خورده را پی گیرد و... که در این روزها، در آخرین برگ از این دفترِ وحشت، کشتار، ویرانی، خودخواهی و رقابت شرم‌آور بین ایمانداران به اسلام، یهود و مسیحیت، اکنون ایران و ایرانیان را زیر بمب و گلوله می‌بینیم، که کشته می‌شوند و ویران می‌گردند، تا در کمپ دیوید دیگری پا نهاده، همانی را بازآفرینی و بازکَرد کنند، که اعراب جنگجو پیش از در 1979 کردند!

چرا؟ چون ج.ا.ایران، خود را پرچمدارِ به حقِ خیزش چیرگی‌خواه مسلمانان بر فلسطین‌ می‌داند، برایش «محور مقاومت» شکل داده، و دست به کار نبردی بزرگ با اشغالگران! فعلی فلسطین شدند، و این نبرد دیرپای را پی گرفته و...

و از این روست که در دیدگاه بزرگان مسیحی و یهودِ چیره بر روند، سرنوشت و سیستم سیاسی خاص امریکا (رهبر نظام بین الملل، یا کدخدای برجسته دنیا و...)، و دیگر دولت‌های مسیحی در شرق و غرب جهان، چنین ایرانی شایسته، بایسته و سزاوار داشتن فنآوری، دانش و پایه‌های ساختار غنی‌سازی اورانیوم، توان برجسته نظامی و... نبوده و نخواهد بود! و باید ایست داده شود.

از این رو گمان قدرتمند شدن ایران، با این شکل از فرمانروایی و اهداف دینی و مذهبی، در چشم یهود حرامِ شرعی، دینی، سیاسی و آشوبگر و تباه‌گر نظام بین الملل، و بی ثبات کننده جهان آمد و...، و آنان خود را مجاز دیدند، در میان چشمپوشی بدهکاران قدرتمند خود در نظام غرب، تمام قاعده‌ها و اصول بین المللی را زیر پا نهاده، تهاجمی آشکار را که در اهداف و کردارش مثل روز، محکوم به سرکشی و شکستن و زیرپا نهادنِ تمام استانداردهای بین المللی است را، از بامداد جمعه 23 خرداد 1404 آغاز کردند، و بدین جهت بود که نبرد درازدامن و دهشتبارِ بین یهود و اسلام، در آخرین برگ خسارتبار خود، این روزها دامن ایران و ایرانیان را هم گرفت، و به گردابِ ویرانگر خود کشید، و آنان را مشغول به نابودی آن کرد،

این در حالیست که اگر نیک بنگریم، چنین درگیری نابخردانه، خودخواهانه، تمامیت‌خواهانه و... مذهبی‌ایی، موجبِ شرم آئینداران باورمند به ادیان ابراهیمی است، و باید در مقابلِ دیگر جهانیان پاسخگوی رفتار خود باشد، در برابر بی‌خدایان، خداناباوران، آنانکه از دین و دینداری در روند تاریخی چنین درگیری خشن، بی‌پایان و خسته کننده‌ایی، زده شده‌اند، و از هرچه باورمندی دینی از این دست گریخته‌اند، و یا معتقدین به دیگر ادیان جهانی، از جمله زرتشتیان، بوداییان، هندوها، باورمندان به آئین کنفوسیوس و... که در دایره این نوع ایده‌های دینی نمی‌گنجند و... باید شرمگین بود؛

چراکه بیگانگان به باور دینی ابراهیمی، می‌بینند بین نوشتارها و پایبندی‌های پایه یهود، مسیحیت و اسلام، یعنی تورات، انجیل و قرآن، چقدر همپوشی درونمایه‌ایی، برابری شکل و سبک زندگی، پیامبران، پیام و آیین زندگیِ یکسان وجود دارد و...، تا آنجا که بین تورات و انجیل از «عهد جدید»، و «عهد عتیق» سخن می‌گویند، و در این سو نیز، تو گویی قرآن را از روی انجیل، و یا (به ویژه) تورات رو نویسی کرده‌‌اند، و یا انگار که آئین زندگی باورمندان مسلمان را از فقه یهود برداشته‌اند و...، همگونی‌ها و برابری‌ها در این حد است!

و با این حال، چنین درگیری هزار و اندی ساله‌ایی را میان باورمندان مسلمان و یهود آغاز، و ادامه داده‌اند، درگیری بین برادران، عموزدادگان (همتباران بازمانده از دو پسر ابراهیم، یعنی اسحاق و اسماعیل)، هم تباران، ریشه‌داران در یک اندیشه مذهبی همگون، هموند و شاخ و برگ‌های تاریخیِ یک خانواده، و یک درختند، که در خاندان ابراهیم همه به هم می‌رسند، و در آدم و حوا که پدر و مادر جهانیانند، در این اندیشه دینی یگانه شمرده، و یک کاسه‌اند.

دنیای این آدم‌های ستیزه‌گر و خودسر، در زوج‌های پی در پی و همتبارانی همچون اسماعیل و اسحاق، یا آدم و حوا و... به هم می‌رسند، و اینجاست که رسوایی یک نبرد تراژیک، خنده‌دار، مسخره‌ و خانگیِ تاریخی در پیش چشم جهانیان، به رخ خودخواهان یک‌دنده‌ی دینی کشیده می‌شود، که مثلا باورمندان به موسی و محمد، هزار و اندی سال بر سر حق شمردن خود، و باطل انگاری دیگری، و یا کلیدداری قدس و فرمانروایی و اَزانش اورشلیم/بیت المقدس و... جنگیده، و می‌جنگند! و حتی دنیای مدرن را هم با بازی کودکانه خود همراه و همقدم کرده‌اند! بطوری که روسای جمهور امریکا، بعنوان سردمدار جهان پیشرو و پیشرفته نیز، گاه خود را بعنوان یک قِدیس و یا پادشاه گوش به فرمان پاپ در قرون وسطی، به پشتیبانی اسراییل برخاسته تا به اهداف یهود کمک کند [10] و کاری کند تا بلکه مسیح و منجی یهود زودتر ظهور نماید! و...

به سان جنگ و رقابتی که بر سر کلیدداری کعبه بین بازماندگان آبا و اجداد پیامبر، از جمله فرزندان عبدالمناف (جدِّ چندم پیامبر اسلام و رقبای عموزاده اش)، به گواه تاریخ اسلام جاری بود، و از نسل‌ها قبل آغاز شده بود، و با پیروزی بنی‌هاشم، به رهبری پیامبر اسلام، همچنان با عموزادگان بوسفیانی‌اش و... ادامه یافت، و این رقابت را تا حاکمیت امویان [11] ، عباسیان [12] و...، سده‌ها بعد از پیامبر، پی گرفته شد و...،

حوادث ماه محرم، که در چند روز آینده بزرگداشت آن نزد باورمندانِ به خاندان پیامبر آغاز می‌شود، بازخواننده‌ی خونخواهی کشتاری است که بین عموزادگانِ حاصل از نسل عبدالمناف بر سر آنکه کدام حق است، و بعد از پیامبر، شایسته فرمانروایی و پیشوایی خواهد بود و..، بین آنان درگرفت و ادامه یافت، و رویارویی یزید بن معاویه با امام حسین، یا امام علی و امام حسن با معاویه بن ابوسفیان، و آن تراژدی شرم‌آوری که به کربلا مشهور است، نمونه و تنها یک صفحه از تاریخ این نوع درگیری‌هاست و...،

و یا رقابتی بزرگتر، که پیش از این بین اولاد ابراهیم، یعنی بازماندگان از اسماعیل [13] و اسحاق [14] وجود دارد، و یک تاریخ رقابت عموزادگان را در پس خود یدک می‌کشد، رقابتی که در ادبیات دینی بازتاب یافت، و این رقابت‌ها را در بایستگی و شایستگی‌های جانشینی ادامه دادند، که نبرد کنونی بر سر سرزمین فلسطین، یک چشمه از بروز و شدت آن است، که ریشه در اثبات حق کلیدداری بر سرزمین فلسطین، و معابد مقدس آنرا در خود دارد! که فرزندان اسحاق (یعقوب و...) شایسته و بایسته کلیدداری‌اند، و یا فرزندان اسماعیل (محمد (مسلمانان) و...)! و...

حال آنکه تمام این کلیدهای مقدس، خانه‌های مقدس، مفاهیم مقدس، نسل و نژاد مقدس، سرزمین‌های مقدس، آدم‌های مقدس، اهداف مقدس، اندیشه‌های مقدس، آرمان‌های مقدس و... را خداوند و آدمیان قرار دادند، تا این آدم نامقدس شمرده شده، و باقی آدمیان که در رکاب این همه تقدس، پیاده نظام این نبردهای بی‌پایه و اساس، و یا با پایه و اساسند، راه گم نکنند، و...

 نه اینکه مال، ناموس، جان، زندگی، آینده و گذشته آنان در نبردهای بی‌پایانِ مقدس، هدر، بی‌ارزش و شایسته از بین رفتن انگاشته ‌شود، و خون‌شان در عدد هزاران هزار، مثل آب روان در صحنه‌ی جنگ‌های مقدس و بی‌پایان جاری، خانه‌هایشان ویران، و زندگی‌ و بقای‌شان بر بادِ خودخواهی‌ها، تمامیت‌خواهی‌ها، حق مطلق انگاری‌های مذهبی، در خطر نابودی و تباه شدن قرار گیرد، نسل‌ها از آنان در این گیر و دارِ تشخیص حق و باطل، و نبردهایی که هر طرف آن، خود را مطلق حق دیده، و لایق فرمانروایی، تباه و نابود نشود و..،

به حتم خداوند می‌خواست تا خیل این آدم‌هایی که جان و زندگی‌شان مفت در این معرکه‌های دهشتبار تباه و نابود می‌شود، انسان‌وار و شرافتمند زندگی کنند، به طوری که شایسته و بایسته دیدار خداوندی شوند، بعد از آنکه زندگی درست، پایدار، شرافتمندانه ایی را در این دنیای مادی تجربه کرده، طعم زیبای آدم بودن را بچشند، تا شایسته زیست در کنار حضرت حق گردند، و بعد از این، از دنیا جدا شوند،

خداوند می‌خواست تا از کُشت و کشتار و فسادی که فرشتگان خداوند هم در درونمایه این آدمِ سرکش دیدند، و هشدار دادند، بپرهیزد، و شایسته زندگی معنوی در کنار خدایی شود که وقتی بارانِ مهر و مهربانی‌اش می‌بارد، هرگز از خانه‌ها، آدم‌ها و تمام موجوداتی که بر آنان می‌بارد، نه از دین‌شان می‌پرسد، نه از نژادشان، نه از تقدس‌شان، نه از قوم و قبیله‌شان، و نه از میزان خوب و بد بودن‌شان، نه از اندیشه درست و یا نادرست‌شان، نه از دور و نزدیکی‌شان به خدا، نه از دوستی و دشمنی‌شان با خدا و خلق خدا، و... و فقط می‌بارد، تازه می‌کند، و زندگی را بر تمام بود و باش از آدم، گیاه و حیوان می‌بخشد و جاری می‌سازد،

قاعده بر این است که برونداد ادیان الهی نیز چنین باشد، و آدم‌هایی با چنین اندیشه و کردارِ خداگونه‌ایی برون آیند، که به سان باران تربیت ‌شوند، تا برای دیگر آفریده شدگان خداوند، زندگی، مهر، جوانمردی و... به ارمغان ‌آوردند، نه شقاوت، کشتار، ویرانی، جنگ، بی‌رحمی، سنگدلی و...

اما اینچنین نشد، ادیان بر گرد تئوری نبرد «حق و باطل»، از پیروان باورمند سفت و محکم خود، جنگجویانی ساخته‌اند که سَرِ قطعه زمینی به نام فلسطین، کشتاری تاریخی، دامنه‌دار و بی‌پایان را رقم زده، و می‌زنند، و هر یک در شقاوت و بیرحمی گوی سبقت از هم می‌ربایند، به جنایات خود در این راه، حد شرم‌آوری داده‌اند، که جهان انگشت به دهان مبهوت جنایاتی است که در فلسطین رقم می‌خورد، کسانی که خود را باورمند سخت ادیان الهی می‌دانند، و هر یک خود را صاحب و فرمانروا بر آن زمینِ شومِ مملو از کشتار و... دانسته، خود را حق مطلق می‌پندارند، و ستم و تباهی را چنان رقم زده‌اند که این دنیا گنجایش کیفر ستمگری آنان را هم نداشته، اعدادِ ساختِ بشر توان حسابِ خسارت آن را ندارد، و دنیا گنجایش کیفر آنانرا در این ستمِ بزرگ نخواهد داشت و...

این روزها جنگ در خاورمیانه بر سر فلسطین در حالی پی گرفته می‌شود که، حداقل ما مسلمانان به واسطه آنچه در قرآن آمده است (نه در احادیث و روایات که شایسته شک و تردیدند)، در سوی خود می‌دانیم که بخش بزرگ و شگفت انگیزی از آیات قرآن، داستان پیامبرانِ پر‌شمار از فرزندانِ اسراییل [15] (یعقوب)، و قومِ موسی و نژاد دیرپای یهود است، و یا قصه تلاش بیرون از حد انتظار خداوندیست که، استثنا قائل شد، و در دستکاری زندگی و اجتماع بنی اسراییل حریصانه دست اندرکار گردید، تا یا آنان را مُجِدّانه راهنمایی و در راه درست قرار دهد، و یا از مخمصه‌های دنیایی رها، و یا از دشمنان‌شان نجات دهد، و یا زندگی و امور آنان را راست و ریست کند و...، قرآن پر از داستان چنین روندی است!

و نیک می‌دانیم در این راه، این قوم (حداقل بر پایه آنچه در نوشتارهای دینی نگاشته شده) در میان دیگر اقوام بشر، بی‌رقیب و بی مانندند، تو گویی این جهان برای آنان خلق شده، و یا این خدا تنها چشم به زندگی آنان داشته است، که تمام قرآن، انجیل، تورات و... پر از داستان زندگی و پیامبران آنان است، و دلمشغولی خداوند به مسایل آنان بینظیر نشان داده شده است.

تا آنجا که خداوند درخواست‌های این نازپروردگان را بارها و بارها اجابت کرد، رود خروشان نیل را به روی‌شان شکافت، تا آنان را از این سد راه خود رها، و دشمنان‌شان را در آن غرق کند [16] و...، کارهایی از سوی خداوند برای این قوم انجام شد، که در حق اقوام دیگری انجام نشده، در تمام نوشتارهای بازمانده از ادیان ابراهیمی و الهی نام هیچ قوم و پیامبری در سرزمین‌های پهناور زمین نیامده، مگر سرزمین خاورمیانه که زادگاه این ادیان، و محل زندگی این اقوام است، و یا لااقل در قرآن نظیری برای آنان گزارش نشده است.

و قرآن شاهد است که بارها از آستین خداوندی دستی مستقیم! بیرون آمد، تا این قومِ بر جهانیان برتری داده شده (به تاکید قرآن) [17] را یاری دهد، که داستان این گشاده دستی خداوند در حق آنان را، حتی در آیات متعدد قرآنِ مسلمانان نیز ثبت کرد، و به روشنی بر قلب آخرین پیامبر خود یعنی محمد فرود آورد، تا کسی را یارای شک و تردید، در آن نباشد، بلکه عبرتِ دیگرِ آدمیان شود، و یا انسان‌ها با تاریخ بده و بستان خداوند با باورمندان به خود، بویژه از نوع یهود آن، به خوبی آشنا شوند، و بدانند که چه نعمت‌های بی‌نظیر و رشک برانگیزی را به سوی آنان سرازیر کرده است، و البته این مردمان ستیزه‌گر، خودسر و... چه شخصیت دهشتباری دارند، که در قرآن از آن بسیار گفته شده است!

 قرآن از بخشش و دهش خداوند به آنان می‌گوید، چراکه فرمانروایانی فرزانه، دادگر، رهایی‌بخش، قدرتمند، دانا و... بدانان بخشید، افرادی چون داود [18] ، سلیمان [19] ، طالوت [20] و... که در تاریخ فرمانروایی جهان بی‌همتایند، که در نوشتارهای باز مانده از سخن خداوند گزارش شده اند، (گرچه کوروش کبیر و...، در پیشینه آنچه بر ایران و ایرانیان رفته، به دادگری، مهر و انسانیت پرآوازه و زبانزد است)، و یا فرستادن موسی و یوسف که مستقیم برای رهایی این قوم از دست ستمگری فرعونیان روانه و کسیل داشته شدند،

و یا یعقوب (اسراییل) که نماد عشق به فرزندِ صالح در ادبیات دینی، و سرمنشا بنی اسراییل شد، که یکی از پیامبرانِ آنان است، و یونس [21] که او را خداوند به علت کمکاری و یا نافرمانی، در خدمت به مردم، در شکم ماهی حبس و کیفر داده شد، تا درسِ در خدمتِ مردم بودن آموزد، حتی به بَدانِ آنان در روزگار خود، و خداوند با این داستان بدو و دیگرانی از این قِسم درس خدمت به مردم آموخت و...، و از همه مهمتر ساختن فرزندی بدون پدر از دامن پاک مریم، که باید روح الله باشد و منجی یهود و... و یحیی، زکریا و...

دستکم برای باورمندان مسلمان در این سوی درگیری روشن است، که بر پایه آموزه‌های دین اسلام، اگر مسلمانی به تورات، پیامبران قوم بنی اسراییل و آنچه در شان آنان در قرآن، و در داستان‌های پرشمارِ آن نوشته شده، و در آن آمده است، که نشان از بود و باش، بزرگی و پیوند نزدیک خداوند با آنان دارد و...، ناباورمندی داشته باشد، زمینه خلل در باور مذهبی خود را فراهم کرده، و هر باورمند مسلمانی باید به سزاواری و درستی و راستی موسی، تورات، و تلاش درازدامن خداوند، و انبیای پرشماری که برای رهایی بنی اسراییل و... فرستاده، باور قلبی داشته، تا مسلمان شمرده شود.

برغم چنین پیشنیه روشنی، نبرد درازدامن بین اسلام و یهود چه معنی پیدا می‌کند؟! که درگرفت، ادامه یافت، و پی گرفته شد، و هنوز می‌سوزاند و پیش می‌تازد، و... و تا به امروز که ایران نیز سخت در این نبرد و درگیری تاریخی، بی‌حاصل، خونبار و خسارتبار درگیر شده، و اکنون می‌بینیم که بعد از دهه‌ها نثار مرگ، و آرزوی نیستی برای فرزندان اسراییلِ گرد آمده در فلسطین، این مرگ، کشتار و ویرانی به سوی ایران هم سرازیر شده، و اکنون دامنگیر ایران و ایرانیان نیز گردیده است،

بعد از آن که، این درگیری تاریخی، اعراب و ملت‌های عرب را به خاک سیاه نشاند، ذلیل و خوار کرد، چنانکه امروزه اعراب در برابر کشتارها و ویرانی‌های باورنکردنی در غزه، و غصب سرزمین و ناموس‌شان در کرانه باختری رود اردن، لبنان، سوریه، دم بالا نمی‌آورند، و یا نمی‌توانند که آورد، و یا فهمیده‌اند که ره به بیراهه زدند، و نباید که آورد! و...

اکنون روشن است که در پناه همین تئوری بزرگ، و فراگیر «حق و باطل» که در سایه اندیشه ادیان الهی بود و باش یافت، و این اندیشه دیرپا که از آفرینش آدم، دامن ما را از جنگ‌های حاصل از خود، رها نکرده و نمی‌کند، پیروان، باورمندان و نسل موسی نیز با تکیه بر همین تئوری، خود را حق دانسته، برآنند که، مدعی مالکیت و ازآنش سرزمین فلسطین باشند، و آنرا از آنِ قومِ یهود و بزرگان‌شان بدانند، و به خود حق ‌دهند تا برای بازیابی «سرزمین موعود»، که سلیمان، داوود، موسی، یعقوب، مسیح، زکریا، یحیی، طالوت و... در آن برگ‌های تاریخ دینی و زندگی خود و فرزندان‌شان را رقم زدند، و بود و باش یافته‌اند، مبارزه کرده، و برای بدست آوردن چیرگی بر سرزمین پدری خود تلاش ‌کنند! تا بلکه آموزه‌ها و پیش بینی‌های تورات (درست یا نادرست، دستکاری شده و یا نشده) و وعده‌های نوشته شده در آن صورت انجام به خود گیرد، و باورمندان به موسی، به شکوهِ بودنی مالکانه و ازآنش را در سرزمین یهود، دست یابند، و انجام شده ببینند! تا با تحقق وعده خدای خود، خشنودی او را در پرونده خود بنویسند! و...

این جنگِ جاری، حاصل چنین اندیشه و تلاشی است، که باورمندان مسلمان و یهود در دو سوی نبرد، خود را حق، و کشتن و کشته شدن در این راه را، حلال، شرعی و بلکه شایسته و بایسته دانسته، در قالب جنگِ حق و باطل، شایسته درست انگاری و بایسته و لازم، و بلکه واجد اَجرِ اُخروی، مقدس و مرضی رضای خداوند ‌می‌بینند!

از این روست که نقشه‌هایی که برای قدرت‌یابی و توسعه آن، و در سوی دیگرِ این نبرد، برای نابودی این حرکت قوم یهود کشیده شد، از دید جهانیان و یهودِ درگیر در اسراییل، دور نماند، و برایش جنگی و نبردی را در برابر اندیشیدند، و این چنین بود که در دو سوی مسلمان و یهودِ این نبرد، کینه‌ها، دشمنی‌ها و نبرد‌های خانمان براندازی را باعث گردیده، و می‌گردد، که امروز در آخرین برگ از این دفتر رویارویی، دامن شهر و دیار من، یعنی ایران را هم گرفته، و از پیامدهای این جنگ است که، دنیای پشتیبانان، و یا بدهکاران به قوم یهود در جهان، ایران را از شایستگی و بایستگی داشتن فنآوری‌های برتر جهانی، و هم‌آوردی‌های شایسته نظامی مدرن، بی‌بهره می‌خواهند و می‌کنند،

در تحریم های کمر شکن قرار داده، غرق و نابود کرده، و بر خلاف تمام موازین و استانداردها و قوانین نوشته شده و امضا شده بین المللی، در زورگویانه‌ترین، و آشکارترین، و بی‌پرده‌ترین شکل زورگویی، ایرانیان از شایستگی داشتن غنی‌سازی اورانیوم نیز بی‌بهره می‌خواهد، چرا؟! چون ج.ا.ایران آشکارا و اعلام شده، در جهت نابودی اسراییل حرکت می‌کند، و در چنین درگیری دیرپایی نقشی تاریخی به خود گرفته‌ است.

در این کشاکش است که بدبختانه برخی باورمندان به این دو دین الهی، از ویرانی هم خوشحالند، خون همدیگر را مثل آب، هدر دیده، بر رنج همدیگر راضی‌اند و... صلحی بین آنان شکل نمی‌گیرد، و تشت رسوایی این نبرد دیرپا و بیرحمانه آنان، هر از چندگاهی پر از جنایت، کشتار، ویرانی و سنگدلی و... از بام انسانیت، آدمیت و اخلاق بر زمین می‌افتد، و موجب شرمساریِ هرچه دین و دینداری می‌شود،

همه دنیا شاهد چرخه‌ایی پایان ناپذیر از این قِسم جنایات هولناکند، که دیروز اسراییل و به ویژه در غزه، و این روزها در خیابان و بیابانِ این نبرد در تهران، تبریز، اصفهان و...، و اورشلیم، حیفا، بیت المقدس و... می‌رود، و در آخرین برگِ خونبارِ خود، ایران و ایرانیان را به ویژه در این روزها، در این سوی ماجرا، در آتش خود می‌سوزاند، تا مثل اعراب در ذلت و خواری تاریخی فرو برد، و در خود ببلعد.

پنج شنبه - 29 خرداد 1404 - شاهرود

#نه_به_جنگ

#نه_به_سو_استفاده_مذهبی

#StopWarOnIran

#نه_به_ویرانی

#نه_به_کشتار

#نه_به_ترور

[1] - سوره بقره، آیه 30: ملائکه گفتند خدایا انسان خون می ریزد و ستم می‌کند  اَتَجْعَلُ فیها مِنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءِ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ

[2] - "نبرد حق و باطل" اصطلاحی است که به تقابل همیشگی بین حق و باطل در طول تاریخ اشاره دارد. این اصطلاح در ادبیات دینی و فلسفی به کار می‌رود و بیانگر این مفهوم است که در جهان همواره دو نیروی متضاد در حال مبارزه هستند: نیروی حق که همان حقیقت، خیر و عدل است و نیروی باطل که شامل دروغ، شر و ستم می‌شود

[3] - به گزارش ابن هشام پیامبر اکرم(ص) در اوایل محرم سال هفتم روانه خیبر شد و در ماه صفر آنجا را فتح کرد تاریخ فتح خیبر ۲۴ رجب سال ۷ق ذکر شده است

[4] - این جنگ زمانی آغاز شد که ارتش اعراب تحت فرماندهی ابو عبیده بن جراح، اورشلیم را در شوال ۱۵ هجری، همزمان با نوامبر ۶۳۶ میلادی محاصره کردند. بعد از شش ماه فتح کرد.

[5] - جنگ‌های صلیبی به سلسله‌ای از جنگ‌های مذهبی گفته می‌شود که از سده یازدهم تا سیزدهم میلادی ادامه داشت و به دعوت پاپ، توسط شاهان و نجبای اروپایی داوطلب برای بازپس‌گیری سرزمین‌های مقدسی که در دست مسلمانان افتاده بود،س انجام گرفت. این نبردها شامل هشت جنگ اصلی و تعدادی جنگ فرعی بودند که طی آن‌ها نیروهای مسیحی از اروپا به شرق مدیترانه مهاجرت کردند تا سرزمین‌های مقدس را از مسلمانان پس بگیرند، مثلا جنگ صلیبی سوم که به جنگ صلیبی پادشاهان نیز شهرت دارد، کارزار صلیبی بین سال‌های ۱۱۸۹–۱۱۹۲ میلادی/۵۸۵–۵۸۷ قمری در واکنش به شکست نیروهای مسیحی آن سوی دریاها بود.

[6] - اعلامیه بالفور (Balfour Declaration) سندی تاریخی است که در سال ۱۹۱۷ میلادی توسط دولت بریتانیا صادر شد. این اعلامیه حمایت خود را از ایجاد "خانه ملی برای یهودیان" در فلسطین اعلام کرد. این سند در قالب نامه‌ای از سوی آرتور جیمز بالفور، وزیر امور خارجه بریتانیا، به لرد والتر روتچیلد، از رهبران جنبش صهیونیسم، نوشته شد

[7] - قُرون وُسطی یا سده‌های میانی به دوره‌ای از تاریخ اروپا از سده پنجم تا سده پانزدهم میلادی (۵۰۰–۱۵۰۰) گفته می‌شود. این دوران بعد از سقوط امپراطوری روم غربی آغاز شد و با شروع عصر رنسانس به پایان رسید، که یهودیان با وضعی وحشیانه و تصورناپذیر مورد آزار و شکنجه قرار می گرفتند.

[8] - هولوکاست به کشتار برنامه‌ریزی‌شده و سیستماتیک نزدیک به شش میلیون یهودی توسط آلمان نازی و متحدانش در طول جنگ جهانی دوم گفته می‌شود

[9] - پیمان کمپ دیوید یک توافق صلح بین مصر و اسرائیل بود که در سال ۱۹۷۹ در کمپ دیوید، ایالت مریلند آمریکا، امضا شد. این پیمان در پی یک سلسله مذاکرات فشرده بین انور سادات، رئیس جمهور مصر، و مناخیم بگین، نخست وزیر اسرائیل، با میانجیگری جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا، به دست آمد.

[10] -  اوانجلیست ها به بازگشت یهودیان به سرزمین مقدس معتقدند و بر این باورند هرچه تعداد یهودیان در اسرائیل بیشتر باشد، مسیح زودتر ظهور می کند

[11] - اُمَویان یا بنی اُمَیّه از دودمان‌های تاریخی عربی و اسلامی بودند. این دودمان از قبیلهٔ قریش و از طایفهٔ بنی‌امیه بودند. جد آنان امیه بن عبدشمس برادرزادهٔ هاشم، جد بنی هاشم است که پیامبر از آنان است.

[12] - دوران پادشاهی و خلافت عباسیان در سال ۱۲۵۸ با فتح بغداد توسط مغولان در زمان هلاکو خان و اعدام مستعصم به پایان رسید. عباسیان در زمره قبیله قریش از شاخه بنی هاشم به حساب می آمدند. جد بزرگ آنان عباس بن عبدالمطلب عموی کوچک پیامبر است.

[13] - اسماعیل، پسر ابراهیم و هاجر، از شخصیت‌های مهم در ادیان ابراهیمی است. او به عنوان جد اعلای اعراب و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شناخته می‌شود. در قرآن، او به عنوان یکی از پیامبران الهی و کسی که در کنار پدرش ابراهیم، خانه کعبه را بنا کرد، معرفی شده است

[14] -  اِسْحاق از پیامبران الهی، فرزند ابراهیم(ع) و برادر اسماعیل بود. او جد بنی‌اسرائیل بود و پیامبرانی از جمله یعقوب، داوود، سلیمان، یوسف و موسی از نسل او هستند.

[15] - یعقوب یا اسرائیل شخصیتی در سفر پیدایش در تَنَخ، مجموعهٔ متون مقدس یهودیان، است. به گفتهٔ این کتاب، او پسر اسحاق و ربه‌کا، نوهٔ ابراهیم است.

[16] -(سوره شعرا آیه 63) «شکافتن دریای نی» قسمتی را در روایت کتاب مقدس خروج بنی‌اسرائیل از مصر تشکیل می‌دهد. این داستان از فرار بنی‌اسرائیل به رهبری موسی از مصریان تعقیب‌کننده در مصر باستان است. همان‌طور که در کتاب سفر خروج نقل شده‌است، موسی عصای خود را دراز می‌کند و به خواست خداوند دریادریای نی شکافته می‌شود و آب‌ها به دو طرف کنار می‌روند

[17] - «خدایی که شما را بر جهانیان (و مردم عصرتان) برتری داد! » و هو فضلکم علی العالمین آیه های ۴۷ و ۱۲۲ سوره بقره

[18] - داوود ( به معنای «محبوب» ) مطابق روایت تنخ به مدت ۴۰ سال در حدود سال‌های ۱۰۱۰ تا ۹۷۰ قبل از میلاد پادشاه سلطنت متحده اسرائیل بود

[19] - سُلَیمان فرزند حضرت داوود و از انبیاء مهم بنی‌اسرائیل بود. او از خداوند حکومتی درخواست کرد که پس از او سزاوار هیچ کس نباشد.

[20] - شائول ( به معنای دعا کرده ) (حدود ۱۰۷۹ قبل از میلاد تا ۱۰۰۷ قبل از میلاد) یا طالوت (در منابع اسلامی) نخستین پادشاه پادشاهی متحد فرزند بنیامین از فرزندان یعقوب ااست. طالوت را اهل علم و دارای جسم قوی دانسته‌اند

[21] - یُونُس(ع) از پیامبران منسوب به بنی‌اسرائیل که به سبب ترک محل رسالتش به امر خدا طعمه نهنگ شد. محل رسالت یونس در منطقه نینوا در شمال عراق بوده است

نبرد درازدامن ایرانیان برای نقش‌گیری در سرنوشت خود، که اینک نزدیک به یکصد و بیست سال است که در میان خیزش‌های بزرگ و کوچک، پی در پی ادامه دارد (1284-1403)، باعث نشد تا آنان به هدف نهایی خود دست یابند و همواره کشتی آزادیخواهی به گِل نشانده شد، و اکنون به تراژدی گریه‌آوری می‌ماند که اشک از دیدگانِ هر آگاهِ دارنده وجدانِ پاک سرازیر می‌کند، چرا که حتی در مقایسه با کشورهای شرقی نیز، شرایط ما اسفبارتر است، چه رسد به کشورهای پیشرو در دمکراسی و صاحبان سیستم‌های جمهوری موثر. حال آنکه حرکت ایرانیان پیشروتر از تمام ملت‌های شرق بود، و نبردشان برای دخیل شدن در قدرت را، پیش از همه آغاز کردند، و قهرمانان آزادیخواه آنان همچون دکتر محمد مصدق و...، پیشوا و راهنمای ملت‌های دیگر از جمله مصری‌ها، هندی‌ها و... بودند.

در این مدت چندین خیزش اساسی آزادیخواهی، دمکراسی‌خواهی و جمهوری‌خواهی ایرانیان، همواره توسط نیروهای استمرارطلب، استبدادطلب، سلطنت‌طلب و حاکمیت‌های مطلقه فردی یا محافظه‌کار ترسان و لرزان از تغییر و تحول ناکام شد، و کشتی آزادیخواهی، و دریافت حق تعیین سرنوشت، به گِل نشانده شد، چراکه هر بار یک نیرویی در داخل و یا در خارج، از راه رسید، و نیروی متراکم و قدرتمند و آماسیده ایرانیان در مسیر آزادی، دمکراسی و جمهوریت را به باد هوا تبدیل، و بی اثر کرده، و یا بعد از پیروزی به انحراف بُرد، و آرزوی ایرانیانِ کرامت‌جو را به باد داد.

آخرین آن انقلاب بزرگ آزادیبخش 57 بود، که طبقه محافظه‌کار روحانیت، که از قضا در نقش رهبرانی انقلابی، سردمدار خیزش شدند، آنرا به گِل نشاندند، چراکه زیاده‌خواهی اهل مذهب، در تسلط بر تمامیت مراکز قدرت، و تصمیم سازی، که آنان آنرا برای خود از ناحیه خداوند حقی مسلم، اعطا شده، تضمین شده و مصونیت‌زا و خارج از هر گونه حرف و حدیث می‌دانستند، خیزشِ فراگیر و بزرگ ایرانیان را اینبار خنثی و بی اثر کردند، چنانکه این روزها، در اثر همین عملکرد، مردم امکان اعمال خواست خود در برداشتن فیلترینگ از شبکه‌های مجازی، یا عدم اجرای قانون حجاب اجباری، یا آوردن جسد دکتر علی شریعتی به زادگاهش، و دفن در محل پیگیری مبارزاتش علیه رژیم گذشته در حسینیه ارشاد و از این دست خواست‌های پیش‌پا افتاده را هم ندارند، از این روست که اهل تاثیر و مبارزه در انقلاب 57، به نوعی بر اشتباه خود در این زمینه پی برده و به مرور اشاره کرده و می‌کنند، و این پشیمانی، در کنار ناکارآمدی‌ها، تمامیت‌خواهی ها و... زمینه را برای بازگشت دوباره سلطنت، تو گویی هموار کرده و می‌کند، و این یعنی بازگشت دوباره به نقطه صفر.

انقلاب 57 در بین خیزش‌های تاریخ 120 ساله مبارزه ایرانیان برای آزادی بینظیر بود، تنوع و تکثر انقلابیون دخیل در آن، که تمام پیوستار جامعه‌ی متکثر ایران را در خود داشت، از بیسوادترین تا باسوادترین، از شهرنشینان تا روستانشینان، از کوخ نشینان تا کاخ نشینان، از کارگران تا کارفرمایان، از صاحبان تشکل‌ها تا افراد مستقل و تنها، از نظامیان تا غیرنظامیان، از مذهبی‌ها تا غیرمذهبی‌ها، از روشنفکران تا دارندگان افکار پوسیده، متصلب، مرکز و پیرامون و... همه و همه را کم و بیش در بر می‌گرفت، که در یک ائتلاف قدرتمندِ سیاسی و سراسری، برای رهایی از سیستم استبداد فردی شکل گرفتند، و هم‌هدف و یکصدا شدند و...، و همه‌ی شرایط آماده بود، تا ایرانیان نیز مطابق شئون تمدنی، فرهنگی و پیشینه درازدامن خود در مدنیت، صاحب حق تعیین سرنوشت شوند، و مردمی که روزگاری در دوره باستان، خود صاحب مجلس مهستان بودند، در تراز ملت‌های پیشرو جهانی قرار گرفته، و صاحب مجلس نمایندگانی مقتدر و تعیین کننده شوند.

نمونه‌ی نزدیک به چنین انقلابی در خاورزمین، تنها انقلاب هند بود، که در سال 1326 (1947) به رهبری مهاتماگاندی به پیروزی رسید، و علاوه بر رهایی از استعمار بریتانیا، دمکراسی پایایی را برای هندی‌ها، به ارمغان آورد که هنوز که هنوز است، بعد از 76 سال، این آرای تک تک هندی‌هاست که حاکمان‌شان را، هر 5 سال یک بار بر می‌دارد، و یا می نشاند. و قانون، مقام و سیاستِ مادام العمری در این کشور وجود ندارد، که مردم هند نتوانند او را از جلوی پای خود و پیشرفت خود بردارند و یا بنشانند.

انقلاب 57 تنها قابل قیاس با چنین انقلابِ شکوهمندی در هند بود، چراکه خیزش هند نیز کم و بیش از چنین پیوستار گسترده و متکثری از جناح‌های مبارز برخوردار بود، که یکجا، یک‌هدف و همسو شده بودند، و تا پیروزی همدیگر را برادرانه و خواهرانه همراهی کردند، و این همراهی را در نهایت، در یک قانون اساسی پیشرفته، پیشرو و کارگشا، پس از پیروزی به نتیجه بسیار خوبی رساندند، و ثبت و عملی کردند.

اما اگر دستاوردهای پرارزش و اساسی انقلاب هند (سکولاریسم، تکثرگرایی، دمکراسی و...) شش تا هفت دهه بعد از پیروزی، اکنون توسط افراطگرایان مذهبی هندو در خطر استحاله، انحراف و خطر نابودی قرار گرفته است، و تمامیت‌خواهی و زیاده‌طلبی‌های مذهبی، ریشه‌های قانون اساسی پیشرو برآمده از انقلاب هند را می‌جود، و ارکان دمکراسی، سکولاریسم، تکثرگرایی، تفکیک قوا، و آزادی بیان و... را در هند سست می‌کند، و رشته‌های انقلابیون بزرگی همچون گاندی، نهرو و... را پنبه می‌کند، اما ایرانیان از همان دهه نخستِ پیروزی، دچار چنان شکاف و مشکلی شدند، که روند خالص‌سازی، یکدست‌سازی و پاکسازی خسارتباری در بین انقلابیون در پیش گرفته شد، که شکاف‌های عمیقی را در جامعه ایران باعث گردید، این شکاف‌ها متاسفانه اکنون خطر دریدن یکپارچگی ایران را نیز تو گویی می‌خواهد در خود محقق کند، و همگرایی ایرانیان را به پراکندگی و فرار از مرکز تبدیل نماید.

چنین عملکردی زخم‌های غیرقابل التیامی را، به بدنه یکپارچه انقلابی ایران وارد کرد، و به نبردهای خونینی برای بقا، در بین شُرکای انقلاب دامن زد، که برای تصاحب غنیمت پیروزی، و کسب ارثیه قدرتِ بازمانده از پهلوی‌ها چنان بر هم شوریدند، که از همان روزهای نخست، در منظومه متکثر انقلابی، نبردی شدید، بر سر سهم خود در بعد از پیروزی آغاز کردند، که به ترورها، اعدام‌ها، رکورد زدن در تعداد زندانی‌ها، تبعیدهای خودخواسته و ناخواسته میلیونی، خانه نشینی‌ها و... تا کنون انجامیده است.

چراکه تعادل و تکثر منصفانه و عادلانه زمان مبارزه، متاسفانه بعد از پیروزی شکسته شد، و انقلاب را دچار تمامیت‌خواهی‌ها و انحصارطلبی‌های  بی‌حاصل و اجتناب‌پذیر نمود، و به مسیر حذفی و انحرافی بزرگی بُرد، تا جایی که کسانی مثل مجاهدین خلق و...، که در روند مبارزه جذاب و موثر ظاهر شده بودند، از فرط خشم و کینه نسبت به هم‌سلولی‌های دوره زندان و مبارزه‌ی خود و...، حتی حاضر شدند ضمن کشتار آنان، در خلال یک جنگ بر سر خاک ایران، به دامن دشمنِ این آب و خاک (صدام) خزیده، حتی نابودی همسنگران رقیبِ مبارزاتی خود، که اینک مراکز قدرت در تهران در چنبره خود داشتند را، حتی به قیمت جدایی استان خوزستان و... از ایران، در پناه دشمنِ سرزمینی پی‌بگیرند و...

 مهمترین نقش را در این راستا طبقه روحانیت، بر عهده گرفت، و روند را به سمتی برد که هرچه پایه‌های قدرت روحانیت در گوشه گوشه پهنه قدرت کشور مستحکم‌تر، وسیع‌تر و پرتعدادتر شد، تا آنجا که از تهران به تمام شهرها، و روستاها هم سرایت داده شد، تا جایی که حتی خواهان حضور نمایندگان خود در هر شبعه بانک، مدرسه، پاسگاه پلیس و... نیز شده‌اند و...، به همان میزان و بلکه شدیدتر، این مشروعیت‌ و مقبولیت‌زدایی بود که در انتظار سیستم و هدف آنان بود، که به نظر می‌رسد، هرچه حضورشان بیشتر شد، کنارکشیدن مردم از صحنه انقلاب، و امور کشور نیز شدت گرفت.

خلوت شدن صندوق‌های رای که انتخابات‌ها را از مشروعیت و شمولیت انداخت، و جدایی مردم از حاکمیت تا آنجا پیش رفت، و به تدریج آنقدر ادامه یافت که کار به جایی رسید که داشتن دو ارتش پرتعداد قدرتمند و مسلح (ارتش و سپاه)، برای کنترل اوضاع داخلی و دفاع از حملات طمع‌کاران خارجی کم آمد، و بسیج مردمی نیز در این راه به خدمت گرفته شد، علاوه بر آن نیروی‌های متکثر انتظامی، از جمله ژاندارمری، پلیس، شهربانی، کمیته‌های انقلاب اسلامی و... نیز در هم ادغام شدند، و یک نیروی امنیتی - انتظامی منسجم را تشکیل دادند، که باز این نیز نتوانست درمانی بر این درد فراگیر ترس و عدم احساس امنیت روحانیت باشد، و با همه اینها کسانی باز به درستی احساس عدم امنیت کردند، و مدعی شد که اگر ایرانیان از دفاع از انقلاب! دست بکشند، این «حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثی‌های یمنی» و... هستند که از ما دفاع کنند! [1]

شدت شکاف بین مردم و حاکمیت به حدی رسیده است که به بار نشستن تمام سرمایه گذاری‌های گزاف نظامی، که ایران را در بحث موشکی، پهپادی و... در ردیف کشورهای درجه یک، در این صنایع قرار داده است، و پهپادها و موشک‌های ایرانی در جنگ اوکراین آنقدر نقش آفرینند که بکارگیری آن توسط روسیه علیه اوکراین، خود به یکی از اضلاعِ سه ضلع مثلث شومی تبدیل شدند، که بی‌شک اعمال فشار حداکثری بر ایران، در کنار دشمنی با امریکا و اسراییل و توسعه توان هسته‌ایی، اکنون حتی یکپارچگی سرزمینی ایران را نیز در معرض خطر نابودی قرار داده است، حال آنکه هر سیاستی باید در ابتدا بقای سرزمینی، و بعد حفظ انسجام ملی را در هدف خود داشته باشد.

این روزها، در مقایسه با روزهای پایان جنگ خسارتبار با رژیم بعث صدامی که در نظر گرفته می‌شود، که ایران در اوج ضعف نظامی، اقتصادی، سیاسی و... قرار گرفت، و دشمن بعد از هشت سال نبرد و پیشروی پی در پی ما، خاکریزهای خود را دوباره به زمان اوج پیروزی‌هایش در اول جنگ برگرداند، و شهرها و سرزمین‌های بیشتری در معرض سقوط بودند. برخی شرایط کنونی ایران در زمانه‌ی جولان موشک‌ها و پهپادهای ایرانی را، به چنان حال و روزی مقایسه و برابر می‌کنند و...، درست یا غلط، در هر دوی این مقاطع، این جدایی بین خواست مردم و حاکمیت بود که، کشور را در ضعیف‌ترین حالت دفاعی خود قرار داد. اگر آنروز ایرانیان از ادامه جنگ خسارتبار خسته و فرسوده بودند، و اکنون از ادامه تنش بیمارگونه و خسارتبارِ با غرب و امریکا خسته، فرسوده و ناراضی‌اند.

اما چرا باید به این وضع دچار شویم؟!

در حالی که با کمی ایثار و از خود گذشتگی طبقه روحانیت، می‌توان خودخواهی‌ها، زورگویی‌ها، تمامیت‌خواهی‌ها، انحصارطلبی‌ها، نخوت و غرور و... را به کناری نهاد، کمی کرامت و عزت را به مردم ایران باز گرداند، و آنها را پشت حاکمیت‌شان، در مقابل هجوم بیگانه، منسجم کرد، این ننگ آور است که ترامپ (امریکا) و پوتین (روسیه) بنشینند و بر سر ایران معامله کنند، کاری که در مورد سوریه کردند و امروز همه نتایج آن را می بینند، همچون همان کاری که در «کنفرانس تهران» کردند، که چرچیل (بریتانیا)، استالین (شوروی) و روزولت (امریکا) در تهران و در سفارت روسیه نشستند، و بر سر ایران معامله کردند، چرا ما باید در جنگ‌های استعماری بین غرب و شرق، سیاست اصولی خود، یعنی بیطرفی را به کناری نهاده، در کنار شرقِ متجاوز و جنایتکار قرار بگیریم، که او کارت ایران را در مذاکرات خود با  غرب روی میز داشته باشد؟!

در نبرد هیولاها، جایی برای ما نبود، که توهم برمان دارد، وارد دعواهای استعماری آنان در کشورگشایی‌های آنان در اروپا شویم و... اما در هر صورت، «خودکرده را تدبیر نیست» اکنون راه نجات همگرایی ملی، و نزدیکی اهداف مردم و حاکمیت است، که تنها در چنین وضعی است که هیچکدام از قدرت‌های خارجی نمی‌توانند پشت ایرانیان را به خاک مالیده، و آنان را در حوزه تمدنی و فرهنگی خود، به حاشیه مرگ آور تسلیم و خلع سلاح برانند.

چرا نباید به خواست مردم خود پاسخی مثبت داد، تا در مقابل فشار خارجی بتوان مقاومت کرد، امروز چرا باید مسعود پزشکیان، که با وعده‌هایی ناچیز، قلب برخی از مردم ایران را، به نمایندگی از خیل ناراضیان به وضع موجود، به خود جلب کرده، و تا حدودی چشم‌ها را، امیدوار به تغییر، اصلاح و تحول کرده است را، ناکارآمد و آچمز شده، دید؟!

او که شاید برای آخرین بار توانسته است، برخی از مردم ایران را، به امکان اثرگذاری صندوق‌های رای، حساس کرده، و به پای صندوق‌های رای بکشاند، چرا باید در تحقق شعارهای ناچیز و حداقلی اش ناکام، و یا ناکام نشان داده شود؛ شعارهایی همچون برداشتن زور، تحمیل و اجبار بی منطق در بحث حجاب و پوشش زنان، که بزرگترین خیزش گسترده و مردمی بعد از انقلاب را در پس خود دارد، و یا برداشتن به اصطلاح «قانون حجاب و عفاف» که مجلس متشکل از نمایندگان اقلیت، آنرا همچون شمشیر دامکلوس بر سر این مردم مظلوم، و دولت برخاسته از آنان، همچنان پابرجا نگه داشته اند، که چه؟! دهنکجی به خواست مردمی که باید «ولی نعمت» تصمیم سازان باشند؟!

چرا باید درخواست ناچیزی همچون برداشتن فیلترینگ ظالمانه بر ارتباطات اینترنتی مردم ایران، در هاله ایی از ابهام بماند، و با اقداماتی ناچیز به مضحکه گرفته شود؟! و یا گرفتن ارتباط مثبت و موثر با جهان خارج. چرا نباید موانع پیش پای این شعارهای ناچیز را برداشت، تا جامعه عمل به خود گیرد، تا ایرانیان دلگرم به آینده ایی بهتر شوند، و امیدوار گشته، دوباره کسانی همچون مجاهدین خلق و... از بین آنان برنخاسته، که با دشمن متجاوز به این خاک، و دشمن توان موشکی، هسته ایی و دفاعی ایرانیان همراه شده، و نابودی به هر قیمت را، برای نظام حاکمیتی نخواهند.

زیاده‌خواهی و چیرگی اقلیت منصوبِ چنبره زده بر شوراهای عالی (شورای عالی فضای مجازی، شورای نگهبان، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت و...)، چرا نباید کنترل شود، شوراهایی که سلطه فکری و عملی آنان بر تصمیمات نمایندگان مردم در نهادهای اساسی ناشی از انتخاب مردمی می چربد، و حتی از قوانین مجلس منتخب ملی کشور نیز بالاتر در نظر گرفته می‌شود، و برای مجلس نیز اسناد بالادستی تولید و تصویب می‌کنند!

و رئیس جمهور که بالاترین مقام رسمی کشور، و رئیس «جمهور» ایرانیان است را، در بازی سیاسی پر پیچ و خمِ خود، سردرگم و بی اثر کرده‌اند. چنین شوراهایی باید خنثی شوند تا یک حاکمیت سبکبال و دمکرات متکی به پشتوانه مردمی بتواند، در این لحظات حساس، و در این پیچ تاریخی خطرناک، تصمیم‌هایی سریع و موثر بگیرد، تا قدرت رای مردم احیا شود، تا آن اقلیت تمامیت‌خواه نیز از مزایای آن، در کنار مردم خود، بهره‌مند شوند.

اگر حاکمیت در چنین شرایطی نتواند مقابل خواست مردم خود سر تمکین فرود آورد، دیگر چه زمانی حاضر خواهد شد، تن به خواست آنان دهد؟! اعطای حق تعیین سرنوشت به مردم، درخواست زیادی از یک نظام مدعی انقلابی است؟! بازگشتی که اگر امروز به سوی مردم انجام نشود، شاید دیگر فرصتی برای تحقق آن نماند.

 آتشی که طلایه‌های آن هویدا، و در راه است، در بین درختان این باغِ مُشاع، توان و قدرتی برای بد و خوب کردن نخواهد داشت، دامنگیر که شد، می‌سوزاند و پیش خواهد تاخت، و اشک‌های ندامت و پشیمانی هیچ باغبانی هم، از هُرم آن نخواهد کاست، و انگشتانِ به ندامت به زیر دندان‌ رفته، آنرا از حرکت باز نخواهد داشت.   

چینی شکسته بین حاکمیت و مردم  باید دوباره بند زده شود

[1] - حجت الاسلام موسی غضنفرآبادی با حضور در جمع طلاب مدرسه علمیه معصومیه قم در تاریخ 15/12/1397  بیان داشت که : « اگر ما انقلاب را یاری نکنیم، حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثی‌های یمنی خواهند آمد و انقلاب را یاری خواهند کرد.»

درازترین پیکار سده بیستم میلادی، در سال 1367 خورشیدی بدون هیچ پیروزمندی پایان پذیرفت، جنگی خونبار و خسارتبار که آغازگر آن یکی از مهره‌های خونریز و سنگدل شرق در خاورمیانه، به نام صدام حسین بود که در درازای هشت سال، با پشتگرمی سلاح، ایدئولوژی و توان بلوک شرقی حزب بعث کمونیستی، به نابودی ایران و کشتار ایرانیان با همه‌ی توان ادامه داد، اما پیروزی را دریافت نکرد، و غرب و شرق و اعراب او را در اشتباهش رها کردند، و خود بردبارانه و با درنگی آمیخته به فرزانگی، که پشتگرمی از این فرزانش بریتانیایی داشتند که «وقتی دشمنت دارد اشتباه می‌کند مزاحمش مشو»، به تماشا نشستند.

آنان به او زمان دادند تا این پیکار را، که بین ایرانیان و برادران‌شان در کناره‌های ایرانشهرهای باستانی تیسپون و... قاچیده شده بود، دنباله یابد، تا شاید اشتهای سیری ناپذیر یکی از رهبرانِ سرکش و ددمنش برونداد سیستم‌های بیدادگر و خونخوار شرق در آسیای باختری، سیر شود، که نشد و هر دومان در مرزهای نابودی تا هشت سال دست و پا زدیم، اشتباهات آنقدر پی گرفته شد تا با یورش صدام به کویت، این غرب بود که حزب بعث کمونیستی و دستگاه ترسناکش را از عراق برچید، و ایران نیز از شر دشمنِ خونی خود رهایی یافت.

اما در این سوی این داستانِ غم انگیز، ما همچنان در سایش با درگیری غرب ماندیم و پیش ‌رفتیم و هرچه گذشت در این دره هولناک بیشتر فرو رفتیم، تا آنجاکه دهه‌هاست که هر تکان خرد و کلان‌مان در سیاست خارجی، تو گویی درهم و دیناری رایگان است که نقد ‌شده و یکراست در حساب بلوک شرق ریخته می‌شود، و در این راه حتی «پاسدارانِ انقلاب اسلامی» نیز، شعار پایه‌ایی «نه شرقی نه غربی» را دگرگون کرده، و آنان نیز ما را در کنار شرق تعریف و همراه نمودند، تا به سان رامشگران سالن‌های سرگرمی سن پترزبورگ، هر شادباشی که به پای رقصمان در پهنه جهانی می‌ریختند را، سالندار خونسرد و بیرحم مسکونشین، با شادکامی بر‌داشته و در جیب خود ‌ریزد، و بگوید «جیب من و شما ندارد!»، و این تنها خستگی و فرسودگی بود که از دست‌افشانی و پایکوبی‌های سرگرم کننده، برای‌مان ‌ماند.

اما این حال روز امروز ما، ریشه در گذشته‌ایی نچندان دور داشت، که پچ پچ زیر لبِ پستوی خانه‌های تیمی اندک ایرانیان خودباخته‌ی شرق در ایران، در گذر روزگارِ خیزش رهایی‌بخش ایرانیان در دهه‌های سی، چهل و پنجاه، خود را به درون رج‌های پیوندخورده‌ی پیکارجویان رهایی‌خواه، خزیدن گرفت، و گفتارشان کم کم به فریادهایی بلند و پدیدار دگرگون شد، و پهنه خیزش رهایی‌خواهی ایرانیان را به زیر چکمه‌های سرخ، و چیرگی خود برد، و تخم نافرخنده‌پی و خسارتبارِ زیاده‌روی، در سایش و رویارویی، و یورش به امریکا، و بلوک غرب را، در روان خیزشگران کاشتند، پرورش دادند و بیخود آنرا، در جایگاه نخست آرمانِ‌ آنان نهادند، و در پس این نخست‌گزینی نابخردانه بود که ما رهایی و استقلال خود را، دوباره باختیم، و در جبهه شرق خود را یافتیم، و به یک ابزار بده بستان آنان، با جبهه غرب دگرگون شدیم.

همه فراموش کردند که این زمزمه‌ی فریادگونه‌ی سم‌آلود، از نای و گلوی چه کسانی در ایران آواگستری دارد، و برمی‌خیزد، خودباختگان و خبرچینان امپراتوری تمامیت‌خواه و چنگ‌انداز شرق، که پنجه‌های خونین آن هنوز در بدن ایران فرو رفته، زخم‌هایش کهنه و نو، تازه و نمایان است، آنان آوا انداز و پژواک‌گر چنین نوایی بودند، و بدین سان نعره‌ی «مرگ بر امریکا» را به نُقلِ گردهمایی‌های ریز و درشت، به جا و نابجای ما تبدیل کردند، در حالیکه روزگاری این فریاد "مرگ" خواهی بر گردنکشی، و برای گردنکشان استوار بود، شرق و غرب نمی‌شناخت، و هر گردنکشِ ناروایی را، حتی اگر خودی بود را نیز در خود داشت.

از چنان نایی فریاد «مرگ بر امریکا» نیز در کنار «مرگ بر شوروی» و... برمی‌خاست و برون می‌جهید، گردنکشانی که حقوق ملت‌ها و دولت‌ها را نادیده می‌گرفتند و تبهکاری آنان ملت‌ها و آب و خاکشان را در بیم دست‌اندازی، نابودی و درازدستی می‌برد، کاری که روسیه اکنون در اوکراین می‌کند، و یا چین در تایوان خواهد کرد، و امریکا در نظر دارد در پاناما، گرین لند، کانادا و... انجام دهد، اما حواله مرگ‌ها همچنان به غرب و امریکا یگانه و دربست ماند، و تنها به آنان کران‌مند شد.

این حزب توده و دیگرانی از این دست بودند که چنان نهادِ در خواب فرو رفته‌ و پاکِ پیکارجویان رهایی‌خواه ایران را در خود فرو بردند، که در پایان نبرد، گفتمان سیاسی و پیکارجویی ایرانیان را با بسته‌های ایدئولوژیک وارداتی از شرق، آلودند، و سم‌زده در گستره‌ی پرپهنایی ایران وارد کردند، و تا آنجا پیش رفتند که، روزیکه ما از دامن غرب رهانیده شدیم، بی کمترین درنگی و نگاهی از سر فرزانگی، تمام ایرانیت خود را زیر پا نهاده، از دیوار میهمان خود، بالارفتیم و رسم جوانمردی میزبانانه‌ی خود به کناری نهاده، مهیمانان را در سرزمین خود، 444 روز به بند کشیدیم، و آن را هم انقلاب دوم نام نهادیم، و دیری نپائید که در چند دهه، با همین دست فرمان، به دامن شرق درافتادیم، و در لجن تمامیت‌خواهی‌ها و زورگویی‌ها و خونریزی‌های آنان فرو رفتیم.

و اکنون وقتی به روندی نگاه می‌اندازم که از آن گذشته‌ایم، رخنه‌ی شرقگرایان آنقدر آشکار و پیداست، که بعد از نزدیک به پنج دهه که از پیروزی خیزش رهایی‌بخش 57 می‌گذرد، انگار «نه خانی آمد، و نه خانی رفت»، و تو توگویی طی چند دهه، تنها یک برونرفتِ خسارتبار از دامن غرب داشتیم، و ورودی خسارتبار دیگر به دامن شرق را می‌آزمائیم، و میوه‌های تلخ آن را با بیزاری تمام فرو می‌بریم.

در این راه آنقدر پیش رفته‌ایم که، مردم و سرزمین زیان‌دیده ایران، که پیش از این، یورش و تاخت و تاز حزب بعث کمونیستی صدام را با تن و جان خود آزمودند، خود را همراه و همقدمِ تازنده‌ی درنده‌خوی بزرگتری می‌بینند، تا با او که جانشین و مانده‌بَر کمونیسم جهانیست، در تازیدن بر دیگران همراهی و همقدمی کند، و این تازشگران تندخوی روزگار، پناهگاه بی‌بنیادی برای ما شده‌اند!

اما این همراهی و همقدم شدن‌ها، ناخوشی بینی‌های سخت در پی دارد، و ترکه‌های کیفر و سزای جهانی، که باید بر پیکر روسیه در یورشش به اوکراین می‌خورد را، روانه تن و جان ایرانِ دم‌دست، و بیدادزده، و "بچه پُررو" و تنهایِ آوردگاه‌های جهانی کرده و می‌کند! و ما را در کنار دیکتاتورهای رسوایی چون پوتین، حاکم بیدادگر پیونگ یانگ و... در قاب بیدادگری، یکجا و سرجمع کرده است! که در گوشمالی او، حتی از سرچشمه شر، ولادیمیر پوتین، نیز پیش‌تر افتاده‌ایم، تو گویی می‌خواهند «گربه‌ی دمِ حجله‌ی» دیدارِ ترامپ با پوتین را با بریدن گردن ایران، بُکشند.

اکنون نزدیک به پنج دهه از پیروزی خیزش رهایی‌بخش 57 می‌گذرد، اما اشعه‌های رهایی از این لغزش و کجروی در زیاده‌روی در سایش و پیکار با غرب، خود را نشان نداده، و این کشور و مردم ایران است که هر روزه در این باتلاق بیشتر فرو می‌روند، تو گویی تمام اندیشه‌ و ناخودآگاه جمعی، و آموزه‌های پایه ما ایرانیان، که ریشه در دوازده هزارسال پیشینگی آن دارد را، به پشت خاکریز اندیشه‌‎های بیدادآفرین ابرقدرت شرق، به عقب‌نشینی واداشته‌اند، تا دانسته‌های گهربار ستون‌های اندیشورزِ ایرانیِ خود را نادیده و نشنیده گرفته، و آموزه‌های پایه‌ی خود را به فراموشی بسپاریم که «آسایش دو کیتی تفسیر این دو حرف است، با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» و این روزها نه بوی خوش مروت در مورد دوستان، از ما شنیده می‌شود، نه مدارایِ از سر فرزانگی با دشمنان.

ما از یاد بردیم که همانقدر که ابرقدرت غرب ممکن است در نابودی ارزش‌های آدمی، خسارتبار و پیکارجو باشد، ابرقدرت شرق نیز، اگر نگوییم بیشتر از غربی‌ها، دستِ‌کم به همان میزان، در اُفتان و خیزان آدمیت، و در فرو بردن آدم در لجن حیوانیت گنهکار است.

 

نگاهی به برگردان آنچه در فرمان حکومتی دونالد ترامپ، رئیس جمهور تازه بر کرسی قدرت نشسته امریکا آمده است، خود بیانگر ژرفای زیاده‌روی راهبران، فرمانروایان و سکانداران پهنه سیاست ایران و ایرانیان امروز است، که در نبرد با غرب، و سازش و کنار‌آمدن با شرق، در پیش گرفته شده و به پیش می‌تازند.

و بی‌شک آنچه در این فرمان می‌آید گذشته از کم و کاست رفتار ما ایرانیان، در اندیشه و رفتار داخلی خود، بیشتر نشانگر زیاده‌روی در روند خیزبرداشتن‌های خارجی ماست، که در زیاده‌روی در چالش و درگیری با بلوک غرب خود را به خوبی نشان می‌دهد، و در برابر آن، زیاده‌روی در همراهی با ابرقدرت نوخاسته شرق، که نمودار برجسته آن روسیه و چین هستند، که اینچنین در واژه‌های پر از دشمنی دستگاه فرمانروایی ترامپ، خود را نمایان می‌کند، پر از خشم از زخم‌هایی استکه، ایرانیان را، پرداخت کننده‌ی جان‌بها، تن‌بها و بهای ویرانی زخم‌زنندگان جهانی می‌خواهد. میوه‌های نبرد هفت اکتبر 2023 را روسیه، ترکیه، قطر و... بردند، زیان‌بهایش را ما ایرانیان باید بپردازیم.

پشت واژگان این فرمانِ ترامپ، واخواست‌ها، خرده‌گیری‌ها و خروش خشمگیانانه غرب از سیاست خارجی ج.ا.ایران نهفته است، که از زیاده‌روی در همراهی با روسیه در یورش به اروپا و خاک اوکراین، و سلاخی مردم آن، و ویرانی آنان، در برابر چشم‌های بیدار جهانی، نمایان است.

همچنان که فراموش کردیم، آرمانِ فلسطین، یک واخواست جهانی و اخلاق آدمیت است، و بار آن را بی توجه به توان خود، یک‌تنه و بدون همراهی دیگران به دوش گرفتیم، و به سان نوجوانان خیاربازوی خیالباف، خامی کرده، کار پهلوانان پهن‌پیکر را خواستیم تا به انجام رسانیم، و این زیاده‌روی‌ها، اکنون کار دست ایران و ایرانیان داده است.

 به ویژه همراهی با گروه حماس، که هرگز سزاوار نبود، تا سرمایه‌های ایران هزینه شاخه‌‌ایی از سازمان زیرزمینی و تمامیت‌خواه "اخوان المسلمین" مصر شود، که اکنون شاخههای خود را در تمام جهان اسلام گسترده است، و یکی از آنان حماس است، و ما با آنان همقدم شدیم، گروهی که خطر آنان جهانیست، و در صورت پیروزی، ترکش دستیابی آنان به رویای پیروزی‌شان، تن ایران را نیز زخم‌آگین تیغ‌های خواهد کرد، و شاید حتی ما را هم در معده تمامیت‌خواهانه نوعثمانیان هضم کند، همانگونه که سوریه را محور ترکی- عربیِ قطر- ترکیه بلعیدند، و ده‌ها میلیارد دلار سرمایه، و توان‌گذاری چند دهه‌ایی ایران را در چند روز، بر باد بی جهت دادند، این تنها یک چشمه از رودِ خروشانی است که نوعثمانی‌گرایان برای زیستگاه جهانی ما در نظر دارند. حال کدام فرزانه، ما را بدین دام نافرزانگی انداخت؟!

سازمانی که نه در بین مردم مصر و فرمانروایان آن، در زادگاه خود، آبروی آنچنانی دارد، نه در بین مردم و کشورهای دیگر اسلامی، چراکه خود از زیاده‌خواه‌ترین‌ها در پهنه عربی و اسلامی هستند؛ و جایگاه پذیرفته شده‌ایی، در پهنه جهانی که دیگران نیز در آن با ما همسودند، ندارند، زیرا همه از سوی آنان ناآرامی و ناایمنی احساس می‌کند، یکپارچگی که در پرتو اندیشه‌ «اخوان المسلمین» نهتفه است، یادآور بازآفرینی دوباره‌ی بیدادگری امویان، عباسیان، عثمانیان بوده و خواهد بود، و زخم آنانرا در نهاد زخم‌دیدگان مسلمان و غیر مسلمان تازه می‌کند.

هفدهم بهمن 1403، دونالد ترامپ فرمان اجرایی را بیرون داد، که دیگر نباید آن را «فشار حداکثری» به سامانه فرمانرویی ایران دانست، که باید آنرا جنگی بزرگ با ایران دید، که کلید می‌خورد، و دیگر نه تنها جمهوری اسلامی، بلکه داشته‌ها و بود و نبود ایران و ایرانیان را نیز در بیم هراس خود قرار داده، و هدف گرفته، و گاه به پیکار برخاسته است، چراکه پا را از مرزهای هماوردی با فرمانروایان فرا نهاده، توان و داشته‌های پایه ایران و مردم آن را در نشانه‌روی خود دارد.

متاسفانه زیاده‌روی در استفاده از کاراک (پتانسیل) ایران، در پیکارهای دیگران در پهنه‌ی جهانی، توان، زیرساخت، بود و نبود و داشته‌های ایران را به آماج یورش گردن‌کلفت‌ها و هیولاهای بیگانه قرار داد، حال آنکه بایسته و شایسته نبود که راهی را برویم که ایران بعنوان دشمن ایالات متحده امریکا شناخته، و تعریف شود، و در دیدگاه ترامپ «به عنوان رئیس‌جمهور» این کشور، ایران دشمن تعریف شود، که او برای «تضمین امنیت و ایمنی ایالات متحده و مردم آمریکا» به این گزاره برسد، که هنوز در مورد مزدوران شرق هم نگفته است، که «از زمان تأسیس دولت جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ به عنوان یک حکومت تئوکراتیک انقلابی، این دولت دشمنی خود را با ایالات متحده و متحدان و شرکای آن اعلام کرده است.»

چنان با گروه‌های تروریسم جهانی درآویزیم که حرکت رهایی‌بخش حزب الله لبنان که برای رهایی سرزمین اشغال شده لبنان می‌جنگد هم، در کنار تروریست‌های رسوا و خونخوار جهانی چون القاعده، طالبان و... دیده شود و او بنویسد و امضا کند که «ایران همچنان به عنوان بزرگ‌ترین حامی دولتی تروریسم در جهان شناخته می‌شود و به گروه‌هایی مانند حزب‌الله، حماس، حوثی‌ها، طالبان، القاعده و سایر شبکه‌های تروریستی کمک کرده است.»

و یا از توان نهاده‌های برخاسته از مردم ایران طوری در پهنه جهانی استفاده کنیم که رسما اعلام دارند «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) خود به عنوان یک سازمان تروریستی خارجی طراحی شده است» و چنان بی‌پروا از ترکش‌های آن، جولان دهیم که به این نقطه برسیم که او بنویسد و امضا کند که «دولت ایران، از جمله سپاه پاسداران، از عوامل و ابزارهای سایبری برای هدف قرار دادن شهروندان ایالات متحده در داخل این کشور و سایر کشورهای جهان استفاده می‌کند، از جمله حملات فیزیکی، آدم‌ربایی و قتل. ایران همچنین به گروه‌های نیابتی خود، از جمله سازمان جهاد اسلامی و حزب‌الله، دستور داده است تا سلول‌های خوابیده را در خاک آمریکا مستقر کنند تا در حمایت از این فعالیت‌های تروریستی فعال شوند.»   

ما در جهان عرب و خاورمیانه چکاره ایم که ثبت شود و حکم دهند و اجرا کنند که «ایران مسئول کشتارهای وحشتناک حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ است، و همچنین مسئول حملات مداوم حوثی‌ها علیه نیروی دریایی ایالات متحده، نیروهای دریایی متحدان و کشتی‌های تجاری بین‌المللی در دریای سرخ است.»

گذشته از این که ما اسراییل را میوه تلخ استکبار و یورش غرب و شرق به سرزمین‌های آسیای خاوری می‌دانیم، اما در مقابلِ چنین واقعیتی چرا باید خود را آنچنان قدرتمند و بی‌پروا و افسارگسیخته ببینیم که رئیس قدرتمندترین کشور دنیا، که حتی شرق نیز با همه امکانات و داشته‌های بیشمارش، که ما در مقابل آنان چون اقمار دیده می شویم، در مقابل تشرهای او شلوار خیس می‌کنند، ما را یاغی بین المللی تصور کرده، و خواهان مهار طغیانگری ما شود که بنویسد «از آوریل ۲۰۲۴، این رژیم دوبار تمایل خود را برای پرتاب موشک‌های بالستیک و کروز به سوی اسرائیل نشان داده است.»

چرا ما باید افراد دو تابعیتی و شهروند خود، و خارجی‌های سفر کرده به ایران را، به وسیله معاملات خود با جهان قرار دهیم، که کار به جایی برسد که بگویند «ایران مرتکب نقض فاحش حقوق بشر می‌شود و به‌طور خودسرانه خارجی‌ها، از جمله شهروندان ایالات متحده را با اتهامات واهی و بدون رعایت فرآیند قانونی بازداشت می‌کند و آن‌ها را مورد سوءاستفاده قرار می‌دهد.» چرا ما باید در برابر اعتراضات داخلی مردم خود در بحث حجاب اجباری طوری عمل کنیم که آنچنان خود را بی‌پناه احساس کنند که از دیگران برای آنچه که بر آنان رفته، کمک بخواهند که امریکا بگویند «ایالات متحده در کنار زنان ایران ایستاده است که هر روز با سوءاستفاده‌های این رژیم مواجه هستند.» 

زیاده روی در مشارکت در بلوک بندی‌های جهانی، و وانهادن سیاست بنیادی بیطرفی در مناقشات جهانی، باعث شد که ما را دشمن امریکا و مزاحم نظام بین الملل بشناسند، و کار را به جایی رسیده است که حق مسلم ایرانیان برای داشتن دانش و زیرساخت هسته ایی و دفاعی زیر سوال برود، و ترامپ توان دفاعی و دانش ما را لخت و بی پرده هدف گرفت، و نوشت و امضا کرد که «برنامه هسته‌ای ایران، از جمله توانایی‌های مرتبط با غنی‌سازی و بازفراوری و موشک‌های هسته‌ای، خطری وجودی برای ایالات متحده و کل جهان متمدن محسوب می‌شود. هرگز نباید به یک رژیم افراطی مانند این، اجازه داده شود که سلاح هسته‌ای به دست آورد یا توسعه دهد، یا از طریق تهدید به دستیابی، توسعه یا استفاده از سلاح هسته‌ای، ایالات متحده یا متحدان آن را تحت فشار قرار دهد. ما باید تمام راه‌های دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را مسدود کنیم و باج‌خواهی هسته‌ای این رژیم را پایان دهیم.»

ما به غیر از دفاع از خود، چرا باید آنقدر بی پروایی کنیم که همه، حتی در آنسوی کره زمین از رفتار و اهداف ما احساس خطر کنند، در حالیکه ایرانیان صدها سال است که به کسی تجاوز و یورشی نداشته، و بلکه همواره مورد تجاوز و یورش بوده اند، اما در اثر گفتار و رفتار ما، به یک یاغی یورشگر بی‌مخ مشهور شویم، و رئیس جمهور امریکا، بر اساس این همه شعارهای «مرگ بر امریکا و...» به این تصور برسد که رسما و کتبا بنویسد و امضا کند که در پهنه جهانی و داخلی خود با خطر ایران مواجه است که «رفتار ایران منافع ملی ایالات متحده را تهدید می‌کند. بنابراین، به نفع ملی است که حداکثر فشار را بر رژیم ایران وارد کنیم تا تهدید هسته‌ای آن را پایان دهد، برنامه موشکی بالستیک آن را محدود کند و حمایت از گروه‌های تروریستی را متوقف سازد.»

در کنار ما روسیه، هند، پاکستان، چین و... از موشک های بردبلند برخوردارند اما، ما خود را سوژه‌ی خطر جهانی تبدیل کردیم و تا او بنویسد که «سیاست ایالات متحده این است که ایران از دستیابی به سلاح هسته‌ای و موشک‌های بالستیک قاره‌پیما محروم شود؛ شبکه و کمپین تجاوز منطقه‌ای ایران خنثی شود؛ سپاه پاسداران و عوامل آن مختل، تضعیف یا از دسترسی به منابعی که فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده آن‌ها را تقویت می‌کند، محروم شوند؛ و توسعه تهاجمی موشک‌ها و سایر توانایی‌های تسلیحاتی متعارف و نامتقارن ایران مقابله شود.» 

آنقدر دشمن دشمن کردیم که خود را به دشمن غرب و امریکا تبدیل کردیم، در حالی ما با غرب و امریکا در بیشترین حالت تنها رقیب بودیم، و در بسیاری از موارد دوست و همکار، همچنان که در نابودی طالبان و صدام، دوست و همسو بودیم. حال باید برای رفع این دشمنی خودخواسته، و خودپرورانده، یا باید یک جنگ تمام عیار را با ابرقدرت جهان پیروز شد، و به صلح و توازن رسید، و یا باید بسیاری از داشته‌های خود را داد، تا شرایط را به پیش از دشمنی ها بازگرداند.

 

صفحه1 از2

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در نسل Z و فریاد برابری خواهی در ...
Blue bug ۹ اوت Kafkasbluebug گفتگوی تاریخی عجیبی میان «هیندوتوا» (Hindutva) و صهیونیسم وجود دارد که ...
- یک نظر اضافه کرد در «نام من فلسطین است و من زنده خ...
حقیقت اهمیت دارد ۱۹ اگوست @politicsusa46 تاریخ، فرانچسکا پائولا آلبانیز را به عنوان کسی به یاد خواهد...