ساعت 9 شب، به رسم هر ساله، برخی دوستداران انقلاب57، با سردادن نعره "الله اکبر"، به استقبال 22 بهمن، در سالروز پیروزی این انقلاب می‌روند، رسمی که کم کم رو به فراموشی بود، و در این اواخر، شاید عده کمی بودند که بدان اقبال نشان می‌دادند، تا با صدا و سیمای ج.ا.ایران همراه شوند، که برنامه‌های عادی خود را قطع می‌کند، تا دقایقی این شعار را، به نشانه گرامیداشت شعارهای شبانه مردم ایران از پشت بام‌ها، در زمان حکومت نظامی، در رژیم گذشته، پخش کند، و آنرا زنده نگه دارند.

اما دیشب در چنین زمانی، سه صدا، شهر را میخکوب خود کرد، اول صدای انفجارهای ناشی از نور‌افشانی، که کمتر از هنگامه "آتش تهیه" [1] ریختن دشمن، پیش از حمله بزرگ به خاکریزهای ما، در گرماگرم جنگ خسارتبار 8 ساله (1359-1367) نبود، و یا یادآور هنگامه حملات هوایی دشمن به شهر کرمانشاه، آنگاه که ما در حاشیه این شهر، در تدارک حمله به دشمن بودیم، و...

تو گویی شهرداری تهران، و یا دستگاه دیگری که پشت این عملیات انفجارها بود، می‌خواست مردم شهر را، با صداهای گوشخراش صحنه نبرد آشنا کند، تا تمرین زندگی زیر بمباران را هم داشته باشند، بمب‌هایی با انفجار مهیب، که نور زیبا و رنگین خود را در آسمان، و در پشت ابرهای متراکم و بارانی تهران، برای ستارگان و اهل آسمان می‌پراکند، و صدای مهیب و ترسناکش را به سوی اهل شهر، در روی زمین می‌فرستاد، تا خود را بر بام‌های شهر بکوبد، و تن‌ها را در زیر آن بلرزاند.

اما آنچه شنیدم، نعره "الله اکبر" در این دقایق بود، شعاری که بگارگیری آن، روند کاهشی داشته، به ویژه اینکه در چند دهه گذشته، این شعار دستمایه ترس‌افکنی، و یا شادی کردن جنایتکاران داعشی، طالبانی و از این دست مسلمانان بی‌رحمی بود، که به هنگام ارتکاب به جنایت، کشتار، انتحار و سر بریدن انسان‌ها در مقابل چشم دیگران و دوربین‌ها، با هدف ایجاد ترس و ارعاب در دل مخالفان خود، آن را نعره زدند، و به این شعار وجه منفی دادند، تا جاییکه، حتی ما که این شعار را برای حمله به خاکریزِ دشمنِ متجاوز بعثی، بارها استفاده کردیم، و با زیبایی و کارایی آن در هنگامه دفاع از این آب و خاک آشناییم نیز، اکنون رغبتی به فریاد زدن دوباره آن نداریم، چه رسد به دیگران که باید آن را برای شادی یک پیروزی، فریاد کنند، و به کار گیرند. همانگونه که همزمان کردن اعدام‌ها، و به دارآویختن‌های بسیار در هنگامه عبادت سحرگاهی، دیگر شیرینی بیداری صبح و سحر، و لذت دیدار یار را هم از سحرخیزان ستانده است، و...

امسال به جای شعار "الله اکبر" تک صداهایی، تقابل دو قطبی را در بین فریادگران این شبِ ویژه را بازتاب می‌داد، یکی با فریاد "مرگ بر دیکتاتور" اعتراضش را به این انقلاب و این پیروزی، و نورافشانی‌ و شادی آن آغاز کرد، و دیگری در پاسخ، با شعار "مرگ بر پهلوی" معترض به خواستِ بازگشت به عصری بود، که سپری شده، و بسیاری آنرا "تاریخ گذشته‌" می‌دانند. این شعاری است که با پیروزی انقلاب 57، از یادها رفته بود، اما در این شب، بعد از 47 سال، باز دوباره شنیده می‌شد.

اعتراضات بزرگ دیماه 1404 [2] ، خون و کشتاری بیسابقه را بر سنگفرش خیابان‌های مصیبت زده شهرهای ایران برجای گذاشت، و تو گویی کشتارکنندگان و حکم به آتش دهندگان این شب‌های خونین، نمی‌دانستند که، "آن کس که پس از قتل عام زنده می‌ماند، به جسم زنده است نه به جان..." [3]، و این تقابلی بازمانده از آن شب‌های خونین است که داغی بزرگ بر دل ملتِ بارها به خون‌نشسته‌ی ایران نهاد، تا خاک این شهر، همواره با بوی خون و جنایت، قرین و همراه بماند.

 و اکنون تو گویی فریادگران خیابان در این شب‌ها نیز، باز ایرانیان را بین دو "مرگ"، مُخیَّر می‌کنند، و اینجا انگار در خیابان‌هایش، کسی را تحمل گفتن و شنیدن از زنده بودن، و زندگی نیست، و خیابان باید همواره فریادگر مرگ، و در سیطره کسانی باشد، که سخن از "زندگی" را بر نمی‌تابند، و نمی‌خواهند یکبار برای همیشه، سخن و شعار از "مرگ" را از کوچه پس کوچه‌های مرگ‌زده این شهر برچینند، و از جاری شدن زندگی در آن بگویند، و زندگی را برای همدیگر، با همه‌ی گونه گونی ایرانیان، به رسمیت بشناسند.

حال آنکه درد ایران، همین رایحه "مرگ" است که همواره از خیابان‌هایش به مشام رسید، و قافله مرگ، که قصد ترک این خیابان را ندارد، تا بلکه زندگی در ایران پا گیرد، و ایرانیان متکثر در کنار هم، با هم، و پذیرای گونه گونی هم باشند. اینجا همواره در این جامعه چند قطبی و متکثر، کسانی هستند، که آنرا دو قطبی کنند، خودی و غیر خودی، انقلابی و ضد انقلاب، با بصیرت و بی بصیرت، دیندار و بی دین، همراه و ناهمراه، مسلمان و غیرمسلمان، شاهدوست و غیرشاهدوست، و...، حال آنکه گونه گونی اندیشه و...، همواره بازار رنگارنگی در ایران داشته، و با این حال، کسی نیست که بگوید همه در کنار هم، باشند، و بر سرنوشت خویش هم، همزمان چیرگی یابند.

اینجا شعارها همواره به سمتی غش می‌کند، که فریادگر خواستی تمامیت‌خواهانه و مستبدانه باشد، که پایه‌اش را بر شعار نامقدس و نامیمون"یا با ما، و یا بر ما"، نهاده‌اند، حال آنکه بیشتر ایرانیان همواره خاکستری، و در میانه‌اند، و با این سیاه و سپید دیدن‌ها، بیگانه و مخالفند، اما تمامیت‌خواهان دست از سر این مردم برنمی‌دارد، و دو قطبی سازی‌های خطرناک و خانه از بنیان‌برکن، همواره میدان جولان برای خود، در این خیابان های به خون کشیده شده، قائلند، کسانی که از یک سو با نعره "حیدر حیدر" [4] ، "حزب فقط حزب علی و..."، و "این مملکت، مال حزب اللهی هاست، و هرکه دوست ندارد و..." ایرانیان را رانده، می‌رانند، و می‌تارانند.

و در این سو نیز، روی آوردن به وضعی که پیش از این تمام ایرانیان را مُخَیَّر به پیوستن به "حزب رستاخیز" می‌کرد، تا نظام تکحزبی را در کشور چیره سازد، و از هرکه معترض چنین سیستم تک صدای بود، زندان، و یا گرفتن پاسپورت، و بدون پرداخت عوارضِ خروج، ایران را ترک کردن را پیشنهاد می‌داد! [5] و...، و یا او که، آن استبداد گذشته را به فراموشی سپرده، و امروز باز با شعار «خدای هر ایرانی، کینگ (شاه) رضا پهلوی» از تحمیل و اجبار دوباره می‌گوید، [6] و نمی‌داند که حتی اگر به احیای سلسله شاهان هم اندیشه کنی، باید الگوی دادگری همچون کوروش کبیر را در دیدگاه خود بگذاری، تا در دل ایرانیان ماندگار شوی، او که وقتی بر سرزمین دیگران (بابل) هم چیرگی یافت، از آزادی گفت، و عقیده‌ایی که انتخابی است، و مردم به بند در آمده را، با خدای خودشان تنها گذاشت، تا آزاد باشند و آنرا، در معابد مقدس خود بپرستند [7] ، نه خدایی که در نعره‌های هراس انگیز، چیرگی‌خواهانه‌ی، صدا کلفت‌های زورگو  و غالب، بازتاب می‌یابد، که تنفر را از هرچه خدا، دین و آئین زورکی می‌پراکند.

ایرانیان "کشته و مرده" چنین آزادی هستند، نه اجبار و تحمیلِ این خدایگان، و یا آن عقیده، این فرمانروا و یا آن قدرتمند، که خود را مطلق العنان ببینند، و حتی برای سبک زندگی مردم، که هر کس به فراخور رشد و انتخاب خود، آنرا باید خود برگزینند، هم تصمیم بگیرد، که مردم چه خدایی را بپرستند، و یا چه عقیده‌ایی داشته باشند، کجا‌ و چه زمان را مقدس بشمارند، بهشت موعود تو را بپذیرند و یا نپذیرند و...

اینجا کسانی هستند که مشاع بودن این آب و خاک را برای ایرانیان به رسمیت نمی‌شناسند، و بر نمی‌تابند، تا بفهمند که مالک این سرزمین، تک به تک ایرانیانی‌اند، که به صرف ایرانی بودن، فارغ از اندیشه، حزب، گروه، گویش، مذهب‌شان و...، بر همه‌ی ایران مالکند، و این کشور از آنِ کسی نیست، جز ایرانیان، که برای خود تعیین کند، چگونه بیندیشند، چگونه زندگی کنند، چگونه رای دهند، و به که رای دهند، و چه قانونی را بر خود حاکم بدانند، و حاکم بنمایند و...،

و نه سیستم‌های حکمرانی که آنان را به مهمیز قدرت خود بکشند، و خود را مالک و صاحب این سرزمین و مردم ببینند، و انتظار داشته باشند که ملت، و سربازان مدافع آن، شعار"جانم فدای" او سر دهند. این حق مالکیت را هرکه پذیرفت، برای ملت ایران خدمتگذاری بیش خود را نخواهد دید، و آنانکه خود را حاکم مطلق بر جان، مال و ناموس این مردم دیده، و کشور و ملت را به هر سو که خواستند می‌برند، مستبدانی مورد تنفر این ملت بوده و خواهند بود.

آنچه به نظر می‌رسد، دهه‌ها شعار "مرگ"، که از دهان برخی از ما ایرانیان نثار این و آن، در داخل و خارج از این کشور شد، انقلاب بزرگ، آزادیبخش و سراسری 57 را، که حامل عصاره خواست تمام خیزش‌های آزادیخواهانه 160 ساله ایرانیان، از مشروطه تاکنون بود را، به انحراف و نابودی برد، و دستیابی به آزادی، قانون‌پذیری، برابری همه در مقابل قانون، پرداخت حقوق شهروندی، دادن حق تعیین سرنوشت، برخورداری از مواهب حقوق بشر، و آزادی‌های لازمه انسانیت و...، به فراموشی رفت، و یا در پس شعار، و یا پیگیری مرگ و نابودی این و آن، در سایه روشن‌های نبرد حق و باطل، گم شد، تا در سایه این انحراف بزرگ، باز به جایی برسیم که، صحنه داران این میدان شکست مردم ایران، دوباره از نو، از "مرگ" بگویند، و فریادگر مرگِ این و آن باشند، آنهم در ایران به جان آمده‌ از شعار "مرگ"، که بیشتر از هر چیزی، از "مرگ" و "مرگ‌اندیشی" خسته‌اند، و به "زندگی" و زنده بودن، می‌اندیشند، به پیشرفت، شادی، آرامش، صلح و... رو کرده‌اند.

شعار زیبایی که پیش از این، در خیزش بزرگ و موفق "زن، زندگی، آزادی"، به عنوان یک خواست فراگیر گفته آمد، و پیروز هم شد، و بارقه‌های امید به تغییر، و عبور از اجبار و تحمیل را، به سوی آنچه ایرانیان از آن بعنوان "آزادی" در دیدگاه خود دارند، زنده کرد، تا حق انتخاب سبک زندگی، آزادی اندیشه، آزادی بیان و... را با خود به ارمغان آورد، و این آزادی‌ها نمونه‌هایی از برکات آن آزادی مقدسی‌اند، که در انتها مردم ایران را به داشتن تعیین سرنوشت مفتخر خواهند کرد، که این منتهای آمال و آرزوی آزادیخوهان ایران از مشروطه تا کنون بوده است،

و این همه خون و زندگی، که برای داشتن آن نوع از آزادی‌ها، توسط آزادیخواهان این سرزمین در این دوره دراز 160 ساله گذشته، در خیزش‌های پیاپی، نثار چنین درخت پر ثمری شد، هنوز این مردم را به ایستگاهی مطمئن نرسانده است، چراکه در نبود آزادی، انسانیت و انسان معنی نداشته، و نخواهد داشت، در نبود آزادی، انسان‌ برده‌ایی بیش نخواهد بود، که به سان رمه‌هایی از حیوانات، به چوپانانی، به نام فرمانروا و گماشته‌های او، سپرده خواهند شد، کسانیکه بر زندگی، مقدرات و سرنوشت آنان چیرگی یافته، و به هر راهی که خواستند، او را می‌برند، و به هر سرنوشتی که خواستند، او را مبتلا می‌کنند و...

جای تاسف است که شعار موفق "زندگی" که صاحبان تیغ‌های بُرّان را خلع سلاح، و هر کارد بُرَّنده‌ایی را کُند و ناکار می‌کرد، و فریاد خیزش‌ اعتراضی موفق و تکامل یافته گذشته است، اکنون از خیابان‌های این شهر برچیده شده، و ایران و ایرانیان باز می‌روند تا میان شعارهای "مرگ"، در دو قطبی‌های بیهوده، و گرفتارکننده، گرفتار شوند، حال آنکه اکثریت ایرانیان نشان داده‌اند که آزادیخواه و میانه‌رو هستند، تا اینکه میان دو رادیکالیسم، به اسارت کشیده، و تکه پاره شوند، که برآیند چنین هماوردی، همچنان "مرگ" و نابودی و اسارت خواهد بود.

تهران - چهار شنبه 22 بهمن ماه 1404 برابر با  11 فوریه 2026

[1] - بمباران و تیراندازی به خطوط دشمن پیش از حمله اصلی، آتش‌تهیه اصطلاح نظامی و عبارت است از انبوهی از آتش‌های از قبل‌طراحی‌شده که در زمان معین برای پشتیبانی از تک در جنگ، اجرا می‌شود.

[2] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ ایران موج گسترده‌ای از تجمع‌های اعتراضی و اعتصاب‌ها در ایران است که از ۷ دی ۱۴۰۴ در تهران آغاز شد. اعتراضات در پی وخامت شدید شرایط اقتصادی، افزایش تورم، افزایش نرخ ارز، بی‌ثباتی بازار و سقوط ارزش ریال از بازار بزرگ تهران و مراکز تجاری اطراف آن آغاز شد و در ادامه به سراسر ایران گسترش یافت. در پی انتشار نخستین فراخوان رضا پهلوی، ۱۸ و ۱۹ دی، اعتراضات با حضور میلیونی معترضان به بیش از ۴۰۰ شهر ایران کشیده شد و تبدیل به بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین اعتراضات ضد حکومتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ شد.

[3] - برگرفته از متنی ادبی، از ادبیات مظلومانه مردم افغانستان، که در پی کشتار طالبان از غیر پشتو زبانان در این کشور، از سوی این مردم مظلوم گفته آمد.

[4] - این دم گرفتن شعار "حیدر حیدر" مرا یادآور توده‌هایی است که به راه افتادند و فریاد می‌کردند "حیدر حیدرش کن، از شهر به درش کن" تو گویی شهر و جامعه، ملک پدری کسی است که بخواهد دیگری را از حق زندگی در آن محروم کند و او را آن بیرون کند. در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، اوباش دور و بر شعبان بی مخ، از این شعار علیه مخالفین شاه استفاده کردند.

[5] - رستاخیز نام حزبی است که توسط محمدرضا پهلوی تأسیس شد. در 11 اسفند 1353 شاه در حضور نخست‌وزیر، نمایندگان مجلسین شورای ملی و سنا، رهبران احزاب و مقامات کشوری، تأسیس «حزب رستاخیز ملت ایران» را اعلام کرد و دستور داد تا همه مسئولین، روسای احزاب و مردم به عضویت حزب درآیند. همچنین امیر‌عباس هویدا، نخست‌وزیر را به دبیر کلی حزب برگزید. شاه به طور ناگهاني در همین روز ضمن انحلال تمام احزاب قانونی و غیرقانونی عضوگيري اجباري در حزب جديد رستاخيز ملت ايران را نيز اعلام نمود. به اين معنا كه مردم يا مي‌بايد به عضويت حزب درمي‌آمدند، يا در رديف خائنان به كشور روانه زندان مي‌شدند و يا با اخذ ويزا و گذرنامه، كشور را ترك مي‌كردند. شاه در كنفرانس بزرگ مطبوعاتي اعلام موجوديت حزب رستاخيز، مردم ايران را چنين خطاب كرد: «به هر حال كسي كه وارد اين تشكيلات سياسي حزب رستاخيز نشود، دو راه در پيش دارد يا فردي است متعلق به يك تشكيلات غير‌قانوني يعني به اصطلاح خودمان توده‌اي و يك فرد بي‌وطن است. يا اگر بخواهد، فردا با كمال ميل، بدون اخذ عوارض، گذرنامه‌اش را در دستش مي‌گذاريم و به هر جايي كه دلش خواست، مي‌تواند برود؛ چون ايراني نيست. وطن ندارد.»

[6] -  منبع توئیتر  Ehsan Hosseinzadeh     Feb 10  @Ehsan_HoZa

[7] - منشور حقوق بشر کوروش هخامنشی: "من، کوروش، فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند، و آنان را نیازارند."

 

معضل بزرگی که هم اکنون انقلاب و انقلابیون در ایران با آن دست به گریبانند، شکافی است که بین حاکمیت و مردم ایجاد شده، و هر چه می گذرد هم عمق و شدت می یابد، از نشانه های این امر می توان به کاهش مشارکت ایرانیان در انتخابات، افزایش تعداد، کاهش زمان بین، و افزایش وسعت جنبش های اعتراضی و... دانست که در ایران به صورت پشت هم اتفاق می افتد، که آخرین آن خیزش بزرگ "زن، زندگی، آزادی" است که این جنبش هنوز پایان نیافته و بر سیاست و گفتمان جامعه ایران سایه سنگین خود را حفظ و تحمیل می کند و از ایرانیان قربانی می گیرد، و در کشاکش بین مردم و حاکمیت بر سر حجاب و تحمیل پوشش اجباری، فرزندان این مرز و بوم مورد هتک حرمت و دچار زندان می شوند و نیروهای امنیتی و نظامی کشور مقابل مردم قرار می گیرند، و به این ترتیب شکاف همچنان عمیق تر می شود؛ در کشوری که کاندیدای اصلاح طلبان [1] می توانست حماسه ایی به بزرگی حضور 85% مردم را به پای صندوق های رای بیافریند، اما اکنون در آخرین انتخابات از این دست، کاندیدای محبوب ترین جریان سیاسی کشور [2] حتی نتوانست رقم مشارکت را به 50% نیز برساند که مردم به پای صندوق های رای بیایند.

اما ایران و انقلاب چطور با چنین شرایطی مواجه شدند، در پاسخ به این سوال باید گفت، یکی از عوامل مهم در رویگردانی ایرانیان از انقلاب، انقلابیون و تفکر انقلابی، در چند دهه گذشته بعد از پیروزی انقلاب 57، که هر لحظه شکاف بین حاکمیت و مردم افزایش می دهد، جدایی از فرهنگ تکثرگرای ایرانی است، که در دیدگاه و حافظه جمعی ایرانی یکی از عوامل مهم و اساسی گردهم آیی آنان در طول تاریخ بوده است،

ایران همواره سرزمینی بزرگ متشکل از کنفدراسیونی از اقوام، زبان ها و حتی مذاهب مختلف بوده است، اوج ایران، با اتحاد این تنوع و تکثر است که شکل می گیرد، و به رسمیت شناختن آن تکثر و تنوع فکری، قومی و زبانی است که، به شکل گرفتن این اجماع بزرگ ملی می انجامد، و می تواند برای ایجاد دوباره اش زمینه سازی کند، و راه موجودیت آن را هموار نماید.

 هخامنشان اوج ایرانِ کشف شده در تاریخ گم شده این سرزمین اند، که مجد و عظمت آنان نیز موقعی شکل گرفت که شاه بزرگمنش هخامنشی، مردم متکثر خود را در پرستش خدایان مختلف و متنوع، و تنوع فکری، زبانی و... خود آزاد گذاشت و حتی به تعمیر معابد کسانی با هزینه خود برآمد که حتی خدای او را هم نمی پرستیدند، و خدای خود را داشتند و... همین تاریخ افتخارآمیز است که ایرانیان را الگوی رواداری، و کوروش کبیر را مظهر انسانیت، ایرانیت، و افتخار آن، در بین ملل دیگر مطرح و معرفی می کند.

اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که از قضا این انقلاب نیز نتیجه حضور، مبارزه و تلاش انقلابیون متکثر و متنوعی در انواع و اقسام نیروهای فکری بود، که آمدند و ایستادند و مبارزه کردند تا به پیروزی رسید، اما با محور قرار گرفتن طبقه روحانیت، در حاکمیت ملی ایران بعد از پیروزی، عده ایی با خود فکر کردند که این محوریت را با یکسان سازی، یکدست سازی و خالص سازی تفکری نیز همراه سازند، این بود که مدافعان چنین راهبردی، تفکر تک قرائتی مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را محور تفکری و ایده نیروهای انقلاب معرفی و تعیین کردند، او که از تکثرگرایی فکری و مذهبی غولی وحشتناک و مضر به حال خود و روحانیت و مذهب ساخت، و نبرد علیه چنین ایده ایی را تئوریزه، و به جامعه انقلابی ایران تحمیل کرد، و نیروی انقلاب، انقلابیون و کشور را برای مبارزه با معتقدین به تکثر، وجه جمهوریت، ضرورت تنوع فکری و... بسیج و هدایت کرد، و نیروی بسیار زیادی از انقلاب و ایران را مستهلک حاکمیت تفکر خود نمود، و صرف جنگ های داخلی و اختلافات فکری و عملی برای یکسان سازی، خالص سازی و یکدست نمودنِ حاکمیت و دست اندرکارانش نمود، تا تکثرگرایی و جمهوریت را منکوب نمایند، و بدین وسیله بود که ایران و ایرانیان را در مقابل رقبا ضعیف، و ضربه پذیر کردند، که از نتایج آن حرکت، بسته شدن دایره یی بود که تنها کسانی در آن جای داشتند که این وضعیت را برای انقلاب تمکین باید می کردند، و باقی اکثریتی بودند که از دایره خارج، فتنه و غیرخودی نامیدند. [3]

 تفکر این شیخ اهل کویر ایران، که از کویر تنها سختی و خشونت آنرا در تفکرش منعکس داشت، و مهر و مدارای ایرانیان کویرنشین را به فراموشی سپرده بود، روح عدم رواداری، عدم تحمل و عدم پذیرش تکثر و وجه جمهوریت را به جامعه سیاسی، فکری و مذهبی ایران و انقلاب و انقلابیون تزریق کرد، و از آن زمان تا کنون اختلافات برای بقای جمهوریت و البته حضور ملت ایران در منظومه قدرت، و روند تعیین مسیر آن بالا گرفت، که به تنازع و مبارزه ایی همه گیر منجر شده است.

اعتراضات فراگیر موسوم به جنبش سبز [4] در سال 1388 اوج تقابل این دو اندیشه، در سطح عموم مردم ایران بود، که میان قبضه قدرت توسط طرفدران اندیشه ی تک قرائتی و ضد جمهورِ مصباح، و بازگشت قدرت به مردم و پذیرش تکثر، تحمل و رواداری فکری و مذهبی و سیاسی، به رویارویی بزرگ منجر شد، اما حتی بعد از این رویارویی همه جانبه و بزرگ نیز که با آن همه وسعت، دامنگیر کشور شد، مدافعان تفکر مصباح یزدی در سیستم فکری کشور، عبرت نگرفتند و خواستاران مدارا، تحمل و تکثر را "فتنه" نامیدند، و عبرت نگرفته، جنگ با این تفکر تکثرگرا را شدت بخشیدند، و محدودیت های بسیاری را برای اهالی آن در نظر گرفته و اعمال کردند و آنان را از حقوق شهروندی خود محروم کردند، به طوری که رهبران و فعالین این جنبش، راهی زندان ها شدند، احزاب و گروه های شان منحل و پرونده دار، و بیش از یک دهه و نیم است که برخی از رهبران مهم جنبش سبز در حصر افتاده اند و میانجیگری های بین المللی و داخلی هنوز نتیجه نداده، و این نیروهای گرانسگ که مبارزه اشان سیاسی و برای اهل کشور و انقلاب شان بود، در حصر پیر و فرتوت می شوند و عمر به پایان می برند.

جناب مصباح گرچه می دانست که سلطنت و حاکمیت در ایران همواره خود را آسمانی و مفتخر به فرِّ ایزدی، سایه خدا بر زمین، یا ذل الله دانسته است، و با این انقلاب ایرانیان می توانستند از ذیل چنین انسان های مدعی خدا خارج شوند، اما گرچه این امر پدیده تازه برای ایرانیان نبود، و قدرت، حاکم و حاکمیت همواره در این خاک دیرپای، با آسمان گره خورده اند، اما شاید غافل از این شد که همین وجه خدایی حاکمان، اگر با تفکرِ مدارا، قبول تکثر و تمکین در مقابل تحمل و تساهل و تسامح همراه نباشد، به جدایی حاکم از مردمش منجر خواهد شد، که از نتایج گریزناپذیر آن در طول تاریخ می توان به جنایات شاهان صفوی در مورد دگراندیشان مذهبی زمان خود، یا کشتار و قتل عام مزدکیان توسط ساسانیان و... اشاره کرد.

طرفداران نظریه ضد تکثر و تک قرائتی مصباح یادشان رفت که ایران اوج خود را وقتی دید، که خدایان بابل، توسط شاه ایران برای پرستش بابلیان قابل و لایق پرستش دیده و اعلام شدند و...، آنگاه بود که اندیشه ی ایران و قدرت ایران بروز و ظهور عملی یافت، ورنه ایران به همان وضعی دچار می شد که این روزها پیدا کرده است، که دولت مرحوم رئیسی، مجلس قالیباف، دولت مسعود پزشکیان با کمترین رای ممکن، بر کرسی قدرت و یا قانونگذاری بنشینند، که قوانین و دستورات شان حتی برای اهل خانه اشان نیز منطقی و منقاد کننده نباشد، چراکه تفکرشان در بین ایرانیان آنقدر در اقلیت دیده می شود، که قوانین شان نیز خاص خودشان است، و تو گویی به فرقه ایی تعلق دارند، که قانونگذاران فقط بدان معتقدند، و اگر قانونی مثلا در بحث حجاب و عفاف و... بنویسند، جمع کثیری از ایرانیان هرگز با این قانون نه همراهند، نه همدل، و نه موافق، و من نمی دانم این قوانین را برای چه مردمی می نویسند، برای تحمیل به مخالفان، برای دهن کجی به مبارزان و معترضان؟!.

کسانی که تفکر خطرناک و محدودگرایِ ناروادار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را به بدنه انقلاب آزادیبخش 57 تزریق کردند، انقلابی که عصاره اهداف و نتایج دو انقلاب متاخر، یعنی نهضت مشروطه و خیزش ملی شدن صنعت نفت را باید محقق می کرد، و حاکمیت را به مردم ایران باز می گرداند، به جدایی و شکاف بین مردم و حاکمیت صورت عملی دادند، و آنرا شدت بخشیدند، و تفکر مصباح (و جبهه پایداری که اکنون، آنرا در بعد سیاسی در کشور نمایندگی می کند)، در واقع تله ایی برای انقلاب و انقلابیون بود، که بعد از پیروزی، این انقلاب، آنرا به بن بست فکری و ماهیتی بردند، چراکه نقش ایرانیان (از جمله انقلابیون و...) را به پایین ترین حد ممکن، در دخالت در قدرت و امورشان تقلیل دادند، و مجاری تصمیم سازی را از نمایندگان انتخابی مردم ستاندند، و به طبقه روحانیت، منصوبان آنان، و حاکمانی از بین آنان سپردند، که قدرت و مشروعیت خود را آسمان می دانند لذا دور از دسترس مردم، و بدون نظارت و سوال این مردم، حکم خواهند راند، [5] تفکری که مدافع یک قرائت تکصدایی، خالص سازی شده و یکدست از ایرانیان است، که تسلط، حاکمیت و حکومت را خاص انقلابیون معتقد به این تفکر دانسته، و دیگران را از دخالت در روند امور می راند، و محدود می کند، که این امر باعثِ ایرانی ضعیف، و بدون پشتوانه گسترده مردمی گردیده است.         

ایرانیان برای رسیدن به تکثر، بعد از سیطره اعراب و حاکمیت امویان، عباسیان و... مرارت های بسیار دیدند، خون ها دادند، متفکرین تکثرگرای آنان در وضع فجیعی کشتار شدند، تا به روزی برسند که در انقلاب 57 پیوستاری از نیروهای بسیار متکثر، گسترده و وسیعی، از لحاظ فکری و مذهبی برخیزند و در کنار هم بخواهند ایرانی لایق تر برای تمام ایرانیان بسازند، ایرانی که تکثر آن مدیون همچون عین القضات همدانی هایی است که در سی و سه سالگی جان بر سر تکثرگرایی فکری برای بشریت و ایران دادند، چرا که معتقد بود، تکثر در ذات طبیعت و البته هر انسانی است، و تنوع فکری، در طبیعت انسان است، چرا که فکر می کرد :

"اگر آنچه نصارا در عیسی دیدند، تو نیز ببینی ترسا شوی؛ اگر آنچه جهودان در موسی دیدند، تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بت پرستان در بت پرستی دیدند، تو نیز ببینی، بت پرست شوی؛ و هفتاد دو ملت [6] جمله منازل راه خدا هستند".

چنین اندیشه ایی، از شهید جوانمرگ شده تکفر تکثرگرایی ایران، باعث شد که به فتوای فقهای تکقرائتی عصر خود، پوستش را کندند و شمع آجینش کردند و بدن مطهرش را در بوریایی پیچیده و نفت آلوده به آتش کشیدند، او که با جانش مبارزه کرد تا تکثرگرایی را در این ملک جا بیندازند، یا ابن سینای بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، شهاب الدین سهروردی که ایرانی ترین تفکر را در بین فیلسوفان ایران داشت را به جرم دگر اندیشی در زندان حلب (در سوریه کنونی) گرسنگی دادند و این جوان نواندیش و پرشور را به جرم منطق علمی متفاوت و دگر اندیشش کشتند و...، و نهال های بالنده را از باغ و گلزار تکفر ایران برکندند و بر خاک کوبیدند.

 اما یک دهه بعد از انقلاب، و در آستانه قرن 21 میلادی باز دچار تفکر محدودگرای مصباح یزدی شدیم، و این است که ایران اکنون در اوج ضعف، طعمه ی هر روزه کفتارها و شغالانی در اطراف خود می شود، که خراسانیان در سرزمین خراسان بزرگ، در محدودیت و ظلم قرار می گیرند و زیر چکمه های طالبان نژادپرست، خشک مغز و فاشیست له می شوند، طالبانی که حتی از شهر بلخ نیز پارسی زدایی می کنند، و آنان را که به زبان و ادب مولوی بلخی، ابن سینا، ناصر خسرو قبادیانی و... سخن می گویند را پاکسازی قومی، زبانی و نژادی می کنند،

در شهر توس و در زادگاه و میزبان جسد مطهر حکیم ابوالقاسم فرودسی بزرگ، مجسمه اش را پایین می کشند، و دیوارهای شهر را از نقاشی های شاهنامه گرانسنگ او پاک می کنند و...، و شهادت ایران را، در ایران جغرافیایی کنونی و ایران بزرگ تمدنی این چنین جشن می گیرند. 

و ایران این همه شهید داد، تا ایران برای همه ایرانیان باشد و بماند، اما بعد از پیروزی، ایدئولوگی از راه رسید و ریشه ی تمام دستاوردهای آنان را تا کنون به باد تفکر تنگ، دیکتاتور ساز، خالص ساز، یکدست ساز و خود حق مطلق بینِ خود داد.

 

[1] - سیّد محمّد خاتمی (زادهٔ ۲۱ مهر ۱۳۲۲) سیاستمدار اصلاح‌طلب ایرانی است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ به‌عنوان پنجمین رئیس‌جمهور ایران فعّالیت می‌کرد. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ نیوزویک، وی را چهارمین مرد قدرتمند در ایران نامید

[2] - مسعود پزشکیان (زادهٔ ۷ مهر ۱۳۳۳) جراح قلب، سیاستمدار و نهمین رئیس‌جمهور ایران است. او از ۱۳۸۷ نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی بوده و همچنین در دورهٔ دهم مجلس، به‌عنوان نایب‌رئیس اول انتخاب شد. پزشکیان پیش‌تر از ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ سمت وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت محمد خاتمی را برعهده داشت.

[3] - "در بسیاری از نقدهای تند خود همراه با نسبت‌هایی چون کفر و فسق و انحراف در قبل و پس از انقلاب به برخی از صاحب نظران و اندیشمندان و جریان‌ها محق نبود". گرچه معتقد بود : "چون در عصر غیبت، امکان دست‌رسی به معلم و مفسر معصومِ قرآن و سنت، وجود ندارد، نمی‌توان ادعای معرفت ناب داشت." . اما "ایشان را نسبت به پاره‌ای از دیدگاه‌ها و نظرات خود ـ که حتما احتمال خطا در آنها راه داشته و نمی‌توانسته به عنوان معرفت و اسلام ناب قلمداد شود ـ آن چنان راسخ و صاحب حق می‌کرد که به خود اجازه می داد بعضا مخالفان خود را به جهل و کفر و فسق و خیانت و ارتداد و ...متهم کند و چهره‌ای خشن و مهاجم از خویش در طیفی از افکار عمومی و نخبگان ترسیم کند. اساسا وقتی در کلام و فقه تشیع از آزاد بودن و بلکه ضرورت اجتهاد در عصر غیبت سخن گفته می‌شود... مجاز به تکفیر و تخطئۀ شخصیتی و نسبت دادن انحراف و بددینی به صاحب نظران نیستیم. اگر عالم و صاحب نظری در مسلمات دینی و مذهبی نیز دچار شبهه و بدفهمی شود و سوء‌نیت و علم و عمد او ثابت نشود، در اینجا نیز الزاما کفر و ارتدادی رخ نداده و به دلیل عدم دست‌رسی به فصل‌الخطاب معصوم و حجت‌های بالغه الهی، این فرد یا افراد در زمرۀ قاصران و مستضعفان فکری و عقیدتی قرار می‌گیرند و به تصریح قرآن، مورد عقاب و عذاب الهی نخواهند بود و به تبع آن سزاوار توهین و تکفیر و هتک حیثیت و محروم شدن از حقوق انسانی و شهروندی و ... نیستند. گر قرار باشد نوع برخورد آن مرحوم با مخالفان فکری خود صحیح باشد، باید به متکلمان شیعه حق داد که او را در زمرۀ منحرفان و بددینان و مخالفان اسلام قلمداد کنند. در هر صورت، التفات و توجه به شرایط عصر غیبت و به رسمیت شناختن اجتهادات و قرائت‌های روش‌مند گوناگون و پرهیز از ادعا و نمایندگی اسلام ناب از سوی هر عالم دینی (چه آن که نابیت فکری و اعتقادی در اختیار معصوم است و بس) می‌تواند پایان‌بخش بسیاری از نزاع‌های زیان‌بار عقیدتی و سیاسی و فراهم‌کننده فضای آزاد برای تضارب آراء و اندیشه‌ها باشد."

[4] - جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق می‌شود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدی‌نژاد پس از انتخابات شدند. رنگ سبز ابتدا به عنوان نماد طرفداران میرحسین موسوی انتخاب شد اما پس از انتخابات ۱۳۸۸ ایران و اعتراضات گسترده در واکنش به آن، این رنگ نماد اتحاد و امید کسانی به‌شمار می‌آمد که با انتخاب مجدد احمدی‌نژاد و حتی نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سید محمد خاتمی به عنوان «رهبران جنبش سبز» شناخته شده‌اند. در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران، این جنبش از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد بی‌سابقه بود

[5] - مصباح یزدی : "اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ... مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد". این در حالی است که به گفته اهل تحقیق : "رأی مردم به هر تصمیمی حتی اگر ۹۹ درصدی هم باشد، موجب مشروعیت (به معنای شرعی بودن) آن تصمیم نمی‌شود. همچنان که نظر فلان عالم دینی نیز بجز برای خودش برای دیگران حجیت شرعی ندارد. به همین دلیل است که آرای فقهی و شرعی در میان علمای اسلامی متفاوت است و هر کدام نیز برحسب برداشت خود عمل می‌کنند. و این متفاوت از مسیحیت کاتولیک است که رای پاپ نهایی و به منزله حکم خدا است. بنابراین نه تنها رأی مردم، بلکه رای هیچ کس دیگری حجیت شرعی برای عموم را ندارد. هر فقیه یا مقلدی خودش مسئول آن چیزی است که می‌گوید و به آن عمل می‌کند... ولی حقانیت چیزی متفاوت از مشروعیت است... قانون اساسی ایران به واسطه رأی مردم حق یا قانونی شناخته می‌شود، و به هیچ وجه از این رأی پایه مشروعیتی را نمی‌توان استنتاج کرد. بنابراین کل این نظام و جزییات از جمله جمهوریت آن بر پایه یک توافق جمعی واقعیت پیدا کرده است. توافقی که هیچ سابقه تاریخی نیز در شرع نداشته است... البته افراد می‌توانند برحسب اجتهاد خود آن را شرعی نیز بدانند، همچنان که آقای مصباح چنین می‌اندیشید، ایرادی ندارد، ولی این برداشت فقط برای خودشان معتبر است و نه برای دیگران.... بنابراین اگر چه رأی مردم موجب شرعیت چیزی نخواهد شد، ولی مگر راه دیگری برای شکل دادن به حکومت وجود دارد؟ حکومت‌ها یا از طریق زور و سلطه خود را تحقق می‌بخشند یا از طریق توافق یا رضایت جمعی. اگر براساس توافق جمعی بنا نشوند، به ناچار براساس زور و سلطه خواهند بود و به طور قطع اعمال زور هر چه باشد شرعی نیست، زیرا اساس شرع و دین مبتنی بر انتخاب و رضایت است. مثل اینکه افراد را به زور مجبور به نماز خواندن کنند!!...

[6] - واژه هفتاد و دو ملت در این شعر حافظ نیز بروز یافته است که

جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه    چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند

به رغم گذشت نزدیک به هفتاد سال از پیروزی شکوهمند انقلابیون هندی علیه استعمار و اشغال هند توسط بریتانیا، [1] همچنان نبرد برای حفظ اصول و دستاوردهای این انقلاب مردمی و هوشمندانه، از جمله حقوق مردم، دوری از انحراف از اصول اولیه آن انقلاب که شامل دمکراسی، تکثرگرایی، سکولاریسم، جمهوریت، حاکمیت قانون و... [2] می گذرد، و جامعه سیاسی هند هوشیارانه همدیگر را رصد می کنند تا انقلاب و اساس تفکر آن به فراموشی نرود، اکنون حزب کنگره هند و حزب BJP به عنوان دو رقیب در صحنه سیاسی هند فعالند و حزب BJP که نماد و نماینده سیاسی "بنیادگرایی و ملی گرایی مذهبی هندویی" است در قدرت قرار دارد و تحرکات اصولگرایانه مذهبی آن مورد هشدار جامعه متفکر هند است که اصول قانون اساسی این کشور را به نابودی نبرده و به پای ملی گرایی هندویی قربانی نکنند. سخنانی که خواهد آمد هشدار آقای کانایا کومار (Kanhaiya Kumar) رییس سابق "اتحادیه دانشجویان دانشگاه جواهر لعل نهرو" دهلی است [3] که در این زمینه مطرح کرده است و در روزنامه هندو (The Hindu)  تحت عنوان "تکثرگرایی زیر تهدید" [4] به شرح ذیل منعکس شده است:

"نخست وزیر آقای نارندرا مودی و حزب BJP در "سیاست مصادره" وارد شده اند، به طوری که به مصادره (به مطلوب) افرادی مانند "باگات سینگ" [5] ،  "شیواجی" [6] و اخیرا "مهاتماگاندی" [7] اقدام کرده اند، اما جدای از این افراد مصادره شده، ایده و عقیده افراد مصادره شده از سوی مصادره کنندگان به کناری نهاده شده است، شما نگاه کنید که چگونه این بزرگان کشور را برای خود تصاحب و مصادره کرده اند، اما ایدئولوژی آنها را رها کرده اند. BJP (بنیادگرایی هندو) در حال تحمیل ایدئولوژی خود به جامعه هند هستند. به زودی آنها حتی لباس هندویی زعفرانی [8] خود را به تن مهاتماگاندی هم خواهند پوشاند، این یک واقعیت است. تکثرگرایی و یا پلورالیسم در هند زیر یک تهدید دائمی قرار دارد و یک وحدت ایدئولوژیکی باید، تا در مقابل این ایده ی همانندی و یکدستی (که در مقابل تکثرگرایی است) ایستاد. امواج تغییر در سراسر کشور در حال موج زدن است. مودی (نخست وزیر حزب BJP) و ده ها میلیون طرفدارانش (در توئیتر). اگر روی صفحه او در توئیتر یک سال قبل نگاه می کردید، هیچ چیزی نمی یافتی. او اکنون لشکری از غولچه ها (Trolls) دارد، که آنها مطمئن باشند که می توانند از هر کسی که علیه آنها سخن گوید سو استفاده کنند، اما شرایط کنونی چگونه است؟ آنها غولچه ها دارند، ما جنگجویان آزاد داریم. همه اکنون در حال جنگ در این جنگ ایدئولوژیک هستند."  

 

[1] - استقلال در سال 1947

[2] - secular plural democracy

[3] - ایشان در نشست روز یکشنبه تحت عنوان آیا هند به مرحله انقلاب رسیده است (Is India Ripe for a Revolution?) که در نشست روزنامه هندو سخنرانی کرد این مطلب را عنوان داشت.

[4] - “Plurality under threat: Kanhaiya” این مطلب در روزنامه هندو منتشره در شهر چنای در تاریخ JANUARY 15, 2017 به چاپ رسید و این مطلب در آدرس ذیل قابل دستیابی است: http://www.thehindu.com/news/national/Plurality-under-threat-Kanhaiya/article17041513.ece?utm_source=true&utm_medium=Email&utm_campaign=Newsletter

[5] - http://mostafa111.ir/neghashteha/india/991  آخرین نگاره های یک "تروریست انقلابی" هندی - باگات سینگ

[6] - شیواجی یکی از مبارزین هندی در امپراتوری مراتی است که بین سال های 1627 تا 1680 زندگی کرده است Shivaji (1627–1680)

[7] - مهاتما گاندی رهبر فقید استقلال هند معتقد به سکولاریسم و پلورالیسم و دمکراسی بود و آن را در قانون اساسی گنجاند و به عنوان رهبر حزب کنگره محسوب می شود و توسط یکی از عناصر گروه RSS که حزب BJP شاخه سیاسی RSS است ترور شد و به لحاظ مبنای فکری با گروه های هندوی افراطی تضاد عقیده دارد.

[8] - رنگ زعفرانی رنگ نماد هندویسم افراطی است

"چشم هایی، که زبان های خاموش عشقند" [1] رو به افق آسمان سپید شدند و نور خود را در انتظار پاسخ آسمان باختند. اینجا زمین است، مهد معابد، معدنی از معابد تاریخی؛ اینجا هر خاکی را که بکاوی، بازمانده های نسل معابدی را خواهی یافت، که برای مدت ها، انسان را به رکوع و سجود مقابل خدایی و یا خدایگانی، در خود مشغول داشته بود.

اینجا هزاره هاست هر نسل معابد جدید را بر ویرانه های معابد سابق، بلندتر، مستحکم تر، عجیب و غریب تر می سازند؛ اینجا هر نسلی که می آید، تاب دیدن معابد، و هر آنچه به خدای معابد نسل سابق تعلق دارد را، ندارد، ابتدا آنانرا ویران، و از جلوی چشم خود دور می کند، سپس در فکر فرو می روند تا معابدی جدید، بر ویرانه های آن برای ارتباط خود با آسمان، بسازند.

خدای معابد سابق، که عشق عبادت کنندگان آن بود، به خاری در چشم نسل حاضر تبدیل، انکارش می کنند، تا با پیام و پیروانش از صفحه روزگار پاک شوند، اینجا تلاشی بی پایان برای پاکسازی همواره جریان دارد، تا جامعه خود را از اغیار پاکِ پاک کنند، سپس دست های خود را رو به آسمان برده، آرامشی را در پس توفانی انتقام جویانه در آنجا برای خود دست و پا کنند و یا نزد خدای جدید خود بیابند. این است نبرد و شورشی زمینی و بی پایان، که با شدت و ضعف بر سر آسمان، بین زمینیان همواره جریان دارد.

 اینجا انگار کنگره های معابد بر آنند تا انسان را از زمین برکنده، در آسمان سیر دهند، تو گوی هر معبدی سکوی پرشی برای انسان از زمین به سوی آسمان است، و زمین مقصد انسان هبوط داده شده بر آن نیست، نمی دانم چرا اینجا انسان بر زمین قرار و آرامش ندارد، و همواره آرامش را در آسمان برای خود می جوید! انگار زمین در نظر معبدنشینان این خطه، نحس و نجس انگاشته می شود، که همه اش در فکر رفتن و پرواز، و یافتن مقصود در جایی دیگرند.

طراحان معابد جدید، کنگره ها را هر بار بلندتر به سوی آسمان می کشند، تا شاید راهی بدانجا یافته در آن قرار گیرند، پله های مارپیچ مناره ها، انسان را به سرگیجه، و گاه تهوع می اندازد، بر بلندای مناره ها نیز ترس و بیقراریی عظیم، انسان را فرا می گیرد، انسانی که از زمین جدا شده، میان آسمان و زمین، باز بیقرار و مضطرب است، انگار راه درازی در پیش دارد، در آن اوج، راه رفته را هر بار کوتاه تر از آن می یابد، که انتظارش را داشت، و در همان بالاست، که تصمیم برای ساخت معابدی بلندتر، برای پیشروی بیشتر، در آسمان ذهن صعودکنندگانِ بر کنگره ها را به خود مشغول می دارد، و در بلندترین است که، راه های رفته را هیچ می بینند، و به سرعت نزول می کنند، و غریو شادی سر می دهند، که "یافتیم!"

و نوید یافتن شان هم باز خبر از ویرانی معبدی، با هدفِ ساخت معبدی بلندتر و عظیم تر در خود دارد، که رعشه در بدن نحیف خاکخوردگانِ خاک نشینِ منتظرِ روایت های آسمانیِ این اوج گرفتگان می اندازد، که هر بار حکایتِ روایتِ کوتاهی راه رفته، و بلندی راه در پیش را، از زبان اوج گرفتگان به تکرار می شنوند، در حالیکه بدن هاشان مملو از رعشه و لرزش است، و بی صبرانه انتظار حرف های نو، از صعود کنندگان بر این کنگره های بلند را انتظار می کشند؛

اما هر بار پاسخی یکسان، در کلماتی متفاوت، انتظارشان را می کشد، که "راه رفته کوتاه، و راه مانده همچنان بلند، باقی مانده است، و معابد باید باشکوه تر، بلندتر و عظیم تر بنا شوند!" گفتن چنین روایتی برای روایتگران راه های آسمان، ساده و راحت است، اما برای خاک نشینان، وظیفه ایی تکراری برای ساختن بناهایی در بر دارد، که باید هر بار مصالح اش را از دل سنگ های سخت و زیبا یافته و بر آورند، و بر گُرده خود سوار کرده، بالا برند، تا مناره و کنگره هایی در بلندای آسمان قد بکشد، و تیز در آن فرو رود.

پاسخ تکراریِ اوج گرفتگان در آسمان، زمین نشستگان را در تردید و سوال فرو می برد، که چه باید کرد تا در آسمان جایی برای خود دست و پا نمود؟! آیا در عبادت خود به بیراهه رفتیم، یا سکوهای سخن با خداوند را کوتاه ساخته ایم و... ما را چه می شود که خداوند را نمی یابیم، گاه در شورشی شدید، متولیان صعود را تعوض می کنند، و کسانی را از میان خود، باز به نمایندگی برای اوج تعیین می کنند که در سخنوری، از توان بهتری برخوردارند، تا در اوج با خدای آسمان ها با زبانی بهتر، کلماتی پر معنی تر و زیباتر سخن گویند، تا شاید کلمه ایی پاسخ از آن اوج نشین دریافت دارند، و انسان را از حیرانی نجات دهند، کسانی را می فرستند که در جادوی سخن، مردگان را هم، بر زمین به شور وا می دارند!

اما باز هر بار اینان نیز بی پاسخ از آسمان، بر زمین نشستگان باز می گردند، و از این رفت و بازگشت ها، تنها داستان این مسیر، و زبانحالیست که از زبان اوج گرفتگانِ راه آسمان، شنیدنی می یابی، جملاتی مملو از عشقِ به آن اوج نشینِ آسمان منزل، از زبانی تازه، که تنها دل شیفتگان را برای ارتباط با آسمان شیفته تر، روح شان را مدهوش یار آسمانی می کند.

اما باز مثل تشنگان نوشیده از آب دریا، تشنه تر از قبل، در فکر ساخت معابدی دیگرند، تا بلکه راهی برای راهیابی به آسمان کوتاه کنند، تا نمایندگانی که از پله ی کنگره های بلند بالا می روند، در نقطه ایی نزدیک تر به آسمان، صدای دلِ مقصود را بشنوند، اما حکایت این رفت و بازگشت های بی پایان، نتیجه ایی جز تلاش و انتظار در خود ندارد، از این رو، بعضی خاک نشینان، به مدعیان کشف و شهود روی می آورند تا بلکه صدای محبوب خود را در عالم خیال، و میان صداهای نامفهوم عالم معنا بشنوند، اما روایت اینان نیز آنقدر عجیب و غریب است که تنها عده ایی را با خود همراه، و مشعوفِ سخن شان می کنند، و آنان را به عالم دل، و پروازهای کشف و شهودی می برند.

اما باز بیشتر مردم را معبدنشین خواهی یافت، که به دنبال نشانه ایی ملموس از آن آسمان نشین، پیشانی به سنگفرش معابد می سایند، و هر بار در فکر ساخت معبدی بزرگتر، با مصالح و شکلی جدیدند، تا رکابی برای اوج گیرندگان شود، و بالاتر روند، بلندتر از قبل، که هر بار این تعویض شکل و شمایل معابد، مثل شورشی است بر خدمه سابق معبد، و گروهی که می روند، و معبدسازانی جدید، که با ایده هایی نسبتا متفاوت، اما با هدفی واحد، برای اوج گرفتن در آسمانِ بی انتها، می آیند و شانس خود را برای اتصال به آسمان، امتحان می کنند، هر بار گروهی سردمدار خیل عظیمی از انسان ها می شوند، تا طرح هایی جدید در معبد و معبدسازی زنند، تا شاید راه بر آسمان بشکافند، و اوج گیرند.

 گردن های کشیده شده در امتداد افق مناره هایی که هر روز بلندتر در آسمان قد می کشند، کمانی شده اند، دیگر گردنی صاف نمی توان دید که در افق طلوع و غروب، آمدن و رفتن خورشید را بشمارد، کسی دیگر شمار روزهای رفته را نگه نمی دارد، و تنها عددی که نگه داشته می شود، از مبدا ساخت هر معبد آغاز می شود، و با پایان عمر هر معبدی پایان می یابد، این است که هر سال کنتور می اندازند و بزرگتر می شود، که شمار سال های گذشته، گاه برای زمین نشستگان و اوج گیرندگان، مایه مباهات برای قدمت انتظار است، و گاه نیز شبهه و سوال گذر نسل هایی که رفتند و نیافتند را در ذهن ها جرقه می زند، و انسان در این داستان غم انگیز، می آید و می سازد و نظاره گر تکراری از آزمودن هاست.

 ما بارها و بارها معبد بر معبد ساخته، طرح های جدید زده ایم، تا شاید روزی بر اوجی دست یابیم که دیگر نیازی به فرا رفتن بیشتر از آن نباشد، راهی که انگار هیچگاه پایانی نداشت، اوجی که هر بار شور شعف آفرید، اما چون بر آن اوج شدیم، راه مانده را بسیار دور دیدیم، و راه رفته را ناچیز یافتیم.

نا امید بازگشتیم و بر طراحان و صحنه پردازانش شوریدیم، و دوباره هیات هایی جدید، با طرح ها و افکاری دیگر، بر کار دست یافتن بر آسمان، آمدند و یا برگزیده شدند، از میان مدعیان راه بلند آسمان، آنان که صدایی بلندتر، و شوری بیشتر بر پیمودن این راه داشتند، غلبه یافتند و یا بدان ها گرایش یافتیم، تا کارِ پیش رفتن در میان آسمان ها را بدان ها بسپاریم.

بله اینجا هنگامه، هنگامه شور است، جایی که همواره صداها بر اساس بلندی و شورآفرینی بیشتری که داشتند، بر تمام بحث های با دلیل و بی دلیل، خاتمه دادند، و ماموریت تجدید بناهایی عظیم تر را گرفتند، تا تکرار پیشروی در آسمان، همواره ادامه یافته، شاید مقصود را میان اوج ها، و توسط اوج گیرندگانی جدید، بیابیم.

اینجا زمین است، اینجا هر بار انبوهه ها شور می آفرینند، و در میان این شور هزاران نفر زیر دست و پای شور گرفتگان له می شوند و این تنها صداها هستند که بر همدیگر غلبه می کنند، و هر بار صدایی، بر صداهای دیگر حاکم می شود، اینجا هنوز نفهمیده ایم، که در شوراها باید بر مبنای تعدد صداها ادامه یابند، تا ارکستری زیبا از موسیقی با هم بودن ها، و زندگی صلح آمیز بر همین زمین را بیآفریدنیم، هنوز یاد نگرفته ایم که این تکثر صداهای ریز و درشت است، که برای سخن از آسمان گفتن، خیلی بهتر از هیات های شَر و شور بپا کننده ایی اند، که هر بار، برای سال هایی غلبه می یابند، و طَرفی نمی بندند، و هر بار تک صدایی، غلبه یافته، بر ارکستر زیبای متکثر انسانی، حکم به سکوت باقی صداها می دهد، و دیگران را برای مدت ها به خاموشی محکوم و مجبور می کند، تا همه به انتظار نتیجه این غلبه ی مخوف بمانند، و انتظار کِشند، و هر بار جز چند متری که به ارتفاع کنگره معابد افزوده می شود، نتیجه دیگری عاید خاک نشینانِ منتظر نمی شود.

هر بار رهبران گروه های غلبه یافته، مشعوف از غلبه صدای خود، نوید گشایش های جدید می دهند، اما به واقع آنان شروع تکراری اند که قبلا بارها تکرار شده است، بله ما دچار تکرار شده ایم، چرخه ایی از ویران کردن معابد سابق، و ساختن معابدی عظیم تر، که تمام انرژی ما را در ساخت معابد جدید و جدیدتر می فرساید، و به واقع درجا می زنیم.

هر بار همهمه ایی، بعد از سال ها تلاش گروهی غالب، نشان از شکستِ تز و شعار غالبانِ دور سابق، و آغاز دور جدیدی از همهمه و ویران کردن و ساختن ها را خبر می دهد، که نعره های مهیب ناشی از غلبه صدایی گوشخراش، گوش و چشم های نگران را به خود مشغول کرده، همین غلبه و سکوت دیگران، در برابر صدایی غلبه یافته، گواه صدق مدعای آنان می شود، و به واقع مجوز شروعی دیگر، برای دستیابی به آسمان.

و همین شرایط است که زمین را به آوردگاه صداها تبدیل کرده، صداهایی که هر کدام، زمین نشستگان را مغلوب بلندای خود کرده، غالب شدگان صحنه گردان ساخت معابدی بلندتر می شوند، تا برای سال ها ارکستر تفکر و تکثر انسانی را خاموش و بی اثر کنند، تا نتیجه کارشان بعد از  دهه ها ویرانی و ساختن، همهمه ایی جدید را باعث شود، که نوید پایان این دور خواهد بود، که باز صداها از هر گوشه بلند، که "باز هم نشد".

مکتب های فکری ما، همان رگ و ریشه ی نظریه ساخت معابد است، که بحث را در همین کیفیت ویرانی، و ساخت های جدید نگه می دارد، تا ذهن ها در همین گرداگرد سیر کنند، و نسل به نسل خراب کنیم و بسازیم، شاید بتوانیم در اوج، نمایندگانی را داشته باشیم، که با آسمان نشینِ خود، در ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم باشیم.

اینجا در میان هیاهوی ارتباط با آسمان، و اوج گیری کنگره ها و مناره ها، گاه زمزمه ایی از زندگی هم پا می گیرد که :

"پس زیستن کجای کار این ویرانی و ساختن هاست؟!"،

در میان صدای مهیب بیل و کلنگ هایی که ویران می کنند، و تیشه و ماله هایی که می سازند، گاه صدایی نحیف، که هر لحظه جان می گیرد، تا حدی که گاه به همهمه ی ویران کنندگان و سازندگان غلبه می کند، و از زندگی می پرسد، از آرامش، از سکون، از نشستن و تفکری عمیق تر، از بازایستادن از حرکتی تکراری، و چرخه ایی پایان ناپذیر، از در خود فرو رفتن می گوید، از این که :

آیا نمی شود خدای را روی زمین، بدون اوج گرفتن بر کنگره ها یافت، می پرسد،

از این که نمی شود، معابد را به گوشه های خانه های خود بُرد، بر زمین نشست و با خدای خود به راز و نیازی زمینی نشست، در گوشه تنهایی، با او سخنانی زمینی گفت، و این بساط ویرانی و ساختن ها را پایان داد،

از این که نمی شود بدون سقف و کنگره، با او دمی نشست،

از این که آیا نمی شود، ارتباطی "شبانی" با او داشت،

از این که آیا نمی شود، موسی ها به روش خود، و شبانان با زبان و گویش ساده خود، ارتباطی ساده را با آن اوج نشینِ آسمان ها داشته، چند صباحی از ویرانی و ساخت معابد دست کشید، و از کنگره و مناره سازی ها گذر کرد، طرحی جدیدی در افکنیم، که ارتباط با آسمان از کنگره ها، به میان دل، و نهانخانه وجود ما نقل مکان کند، نظریه پردازان کار آسمان، دست از هیاهو و نظریه پردازی بردارند، تا جدال غلبه ی صداها بر هم نیز، پایان یابد و دنیای انسانی قراری گیرد، و انسان، انسان تر، زندگی پربارتر، شور به شعور تبدیل، و راه های رفتنی را بر همین زمین پی گیریم؟

نسل ها از چرخه همهمه های ویرانی و ساخت های جدید خلاص شوند، تا ارکستر نواها، متنوع و متکثر، از هر کوی و برزنی، با ادبیاتی متفاوت، شنیده شوند، از این تکصدایی ها، و غلبه ها، عبور کنیم، تا دیگر کسی را هدفی بر غلبه، و تعطیلی گفتمانی و یا صدایی دیگر، در ذهن خطور نکند، دنیا به بازاری از نواهای متنوع تبدیل شود، که همیشه جاری باشند، تا سکوت های ناشی از غلبه، که نسل ها را به خود، و سکوت تحمیلی اش مشغول کرده، رها نموده، هر بار نسلی را به سکوت و سکون وا ندارد، و آنان را تلفِ خودخواهی های خود ننماید.   

[1] - “The eyes those silent tongues of love” (Miguel de Cervantes - 29 September 1547  – 22 April 1616) بزرگترین نویسنده اسپانیایی زبان، و خالق رمان مشهور جهانی "دن کیشوت"

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...