جامعه ایران با تمرکز بر دو بال «روح انقلابی» و «غیرت دینی» با ساخت جامعه‌ایی مخروطی به ناکجا آباد رهنمون شد، و وحدت آن خدشه‌دار گردید، حال آنکه با تمرکز بر محور ایران تمدنی و سرزمینی، بیشترین یگانگی ملی میسر می‌شد، و استوانه‌ایی می‌ساخت، که همه، تنها با ایرانی بودن، بدور از نوع ایده، قوم و گویش به گرداگرد آن به چرخش در می‌آمدند، از جانگذشتگی می‌کردند، دلسوزی و حرکت برای وطن، برای همه ایرانیان میسر، و هزینه‌هایش بین یک ملت تقسیم می‌شد، و ماندگارتر و محکم‌تر ‌بودند، و دشمن این چنین کشور را خوار نمی‌کرد.

تقدس دادن، و محور نمودن انقلاب و ایده، ما را از ظرفیت بزرگ ملیت، که برای هزاره‌ها مردمان‌مان را در خود جای داد، در آن آسودیم، و مانایی‌امان را نگهبان بود و... غافل شدیم، در این مدت کشور فقیر و فقیرتر شد، شکاف‌ها گسترده، و افزایش یافت، گریز از مرکز، دامنگیرمان شد، و مردم دستگیره‌ی یگانگی خود را باختند و...، ایرانیان تنها باید حول محور ایران، وحدت یابد، نه یک ایده، یک فرد و..، که محور نمودن چیزی غیر از ایران، ایرانیان را تنها به سوی پراکندگی و نابودی، و طعمه این و آن شدن خواهد برد.

انقلاب و انقلابی‌گری در حالی محور و قاعده وحدت جامعه قرار داده شد، و ملت ایران خودی و غیرخودی شدند که، هیچکس به ما نگفت که تئوری‌پرداز اصلی ایده انقلاب، و انقلابی‌گری افراطی، و محور شدن ایده و نظام ایدئولوژیک، و بستر سازی جامعه انقلابی، بیشتر به ایدئولوژیست‌های چپ مارکسیست و کمونیستی باز می‌گشت که در سده بیستم میلادی، بسیار رایج بودند، آنرا تئوریزه، و سرنوشت بسیاری از ملت‌های جهان را سیاه کردند، کشتارگاه‌های بزرگ به وجود آوردند، و تسویه حساب‌های خونین کردند، زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های مخوف را رقم زدند، دست به سرکوب‌های جمعی زدند، نظام‌های منظم اما بی تحرک را به وجود آوردند، که روح نوآوری و رشد را در آدم‌ها کُشتند، دیکتاتوری‌های مخوف و امنیتی را رقم زدند،

جوامع را به مرده‌های متحرک تبدیل کردند، توده‌هایی بی اندیشه، اما آتشین مزاج، که تمام اراده شخصی از آنان ستانده، و تنها اراده‌ایی که برای‌شان اصل، و اساس، و بر جای گذاشته شد، رسیدن و تحقق آرمان‌های ایدئولوژیکی بود، که برآیند آن فرمانروایی یک طبقه، یک حزب، و یا یک پیشوا بود، که او را «پیشوای خلق» می‌نامیدند، که بر گُرده توده‌ها سوار می‌شد، و از تولد تا مرگ، نسل اندر نسل از هر آدم و خاندان او بار می‌کشید، تا آرمان‌های حزبی و ایدئولوژیک به بار نشیند، دوام یابد. و فرصت یکبار زیستِ باکرامت و آزادانه که حق هر انسان است، به پای یک ایده، فرد و یا ساختار خرج و نابود ‌می‌شد.

حال آنکه نهایت تحقق آن ایده و یا ساختار، چیزی جز اسارت توده‌ها، و آقایی یک حزب، بی چون و چرایی فرمان پیشوا، اطاعت محض از او، حرکت در مسیر تعیین شده او، همچون اسب‌های عصّاری که در «جهازخانه» با چشمان بسته و یا جهت داده شده، تنها گرد هدفی تعیین شده می‌چرخند، و اگر بخواهند، تنها با قدم شمارِ گام‌هایی که برداشته‌اند، و ضرب آن در روزهای رفته، می‌توانند با خود بیندیشند، که چقدر پیش رفته‌اند؟! در حالی که به واقع هیچ حرکتی نداشته، و گرد یک ایده، یا یک هدف مقدس شمرده شده، طواف کرده، که برای تک به تک آنان، تنها صرف عمری بیش نبود، بدون بهره، رشد و حرکتی به سوی کمال انسانی.

حال آنکه برای استثمارگرانِ چنین آدمی، قدرت، ثروت و شوکتی به ارمغان آورد، که دوام و بقای خود، و این سیستم را، تضمین نمایند، و برای اعضای چنین جامعه‌ایی، نه رشدی، و نه کرامتی و نه سعادت، نه آزادی، و نه شادی و شعفی به بار نیاورد، و عمر آنان تنها در حرکت و تلاشی، برای تحقق آرمانی بی سر و ته، که انسان را از انسانیت تهی کرده، او را به ابزارِ پیگیری امور ایدئولوژیک تبدیل می‌نمود، که چون برده‌ایی، آرزوهای دور و دراز صاحبان قدرت را پی می‌گرفت، و انسان را به ماشینی سخت و بی روح، برای انجام تکلیف، و کار در مسیر اهداف روزانه تبدیل می‌کرد، که وظیفه داشت صبحگاهان پرچمی را بی‌افرازد، و شبانگاهان آنرا به زیر کشد، و روزهای تعطیل در گردهمایی‌های بزرگ، در صفوف منظم نشسته، و با کف زدن‌های طولانی، و شعارهای انقلابی بلند و کوبنده، به استقبال سخنان پیشوا رفته، و بدان گوش فرا دهد، و با ایده او اعلام وفاداری کند، ایده و پیشوایی که هرچه بر عمرش افزوده می‌گشت، عزت، کرامت و آزادی بیشتری از او می‌ستاند.

انقلاب‌هایی که به نام آزادی، و مردمی که به درستی، و برای آزادی بپا خاستند، اما به رغم دستیابی به پیروزی، از شرایط انقلاب و انقلابی‌گری گذر نکردند، چراکه از خیزشگران خواسته شد که تا آخرین نفس انقلابی بمانند، تا آخرین خواست‌های انقلاب تحقق یابد، و همه دیدند که تحقق این اهداف در پس این پیروزی، تنها ساخت زندانی بزرگ، سرباز، مخوف و ایدئولوژیک برای ملت‌های به پاخاسته بود، که اینک همه باید خود مشارکت می‌کردند، تا در چینش و تکمیل دیوارهای این زندان بزرگ سهم خود را ایفا کنند، تا کامل و موثر شود و...،

بازمانده زنده و ظاهر این الگوی انقلابی، که رگ غیرت بسیاری از انقلابیون برای داشتن، تداوم، و حفظ آن در گردن‌ها متورم می‌شد، و می‌شود، نظام دیکتاتوری حزبی، و فردی کره شمالی است که دیکتاتوری پایدار کمونیستی را برای دهه‌ها فراهم کرد، تداوم داد، و به نظر می‌رسد، غرب نیز بدش نمی‌آید تا این مجموعه فاسد، زورگو، و این بزرگترین قربانگاه انسان و انسانیت، باقی بماند، به عمد این الگو در دایره جهان سیاست حفظ شده، و از بین برده‌ نشد، تا هم وحدت خود را در برابر این دشمن بشریت، حفظ کنند، و هم برآیند و پایان و انتهایِ تحقق آرمان‌های انقلابی را، به هر آزادیخواه پرشور نشان دهند، که چگونه بعد از پیروزی، در انقلاب‌های آزادیبخش، ملتی دوباره، و به مرور به رعیت فرمانروایان انقلابی خود تبدیل می‌شوند، و گرفتار فرماندهی، که وجه همت آن پیشوای انقلابی، ساخت نظامی آهنین مجهز به موشک و اتم است، که تنها آورده آن، خلاصی از دستبرد نظام سرمایه‌داری، و زورگویی غرب است، آن هم در محاصره تحریم از برون، و سیم خاردارهایی از درون، که حتی امواج رادیویی را هم باید پارازیت کند، تا صدایی به گوش کسی در این سوی دیوارها نرسد، نسیم آزادی نَوَزد، بوی آزادی نیاید، و سخن از آزادی گفته نشود، الا قرائتی از آزادی که جز اسارتی ژرف و مخوف، نام دیگری نمی‌توان بر آن نهاد.

سیستم ظالمانه‌ایی که در مقابلِ ارزانی داشتن توان مقاومت در برابر زورگویی غرب، همه چیز را از مردم تحت سیطره خود خواهد ستاند، و ملتی خواهد ساخت بدون عزت، کرامت، بدون داشتن حق تعیین سرنوشت، حق آزادی انتخاب، حق زندگی آبرومند، حق داشتن سیستم قضایی مستقل، حق داشتن آزادی بیان و رسانه‌های مستقل، حق مسافرت، حق داشتن ارتباط و درس آموزی از جهانیان، حق دیدن پیشرفت دیگران، حق خواندن دیگران، حق الگوبرداری از تجربه دیگران، حق خیزش، حق اعتراض، حق داشتن احزاب پیگیر و نماینده مردم، حق همه‌ی آنچه دیگر ملت‌ها دارند، و داشتنش برای آنان بدیهی است، اما برای او ممنوع می‌شود، بدون داشتن حق برخورداری از وزش بادِ تن‌نوازِ تجربه و آزموده‌های بشری، بر صورت زرد و پر از بیماری و کمبود خود، که از او ستانده ‌شده، تا در محاصره تحریم دیگران، و خود تحریمی‌ها، از هر چیزی محروم بماند، و هرآنچه را که دیگران آزموده‌اند، او دوباره آنرا بیازماید، و برایش هزینه دهد، چرا برایند کار دیگران را در خارج از ایده ارزیابی کرده و می‌داند، از این به جز ابزار سرکوب، هیچ چیز دیگران را قابل استفاده نمی‌داند و...؛

حقوق بدیهی انسانی نادیده گرفته می‌شود که - بنا به ارزش‌های انقلابی رایج، و یا همان معیارهای نابهنجارِ هنجار شده توسط حزب، و یا پیشوا و یا به سلیقه دنباله‌روهای آنان - حتی آرزوی داشتنش هم جرم است، گرایش به داشتنش نیز انحراف و آلودگی ایدئولوژیک شمرده شده، و تو را از رد شدن از فیلترهای گزینشی محروم می‌کند، و در نتیجه از دست دادن حق کار و داشتن شغل، و این که ممکن است تو را از داشتن دیگر برخورداری‌های انسانی، اجتماعی و...، از جمله حق حیات نیز محروم کند، که در صورت زنده ماندن، میانه اش اسارت، و پایان‌ش گرفتار آمدن در مرگی مظلومانه، تدریجی، و در دردناک‌ترین حالت است و...

چرا که در چنین نظام تمامیت‌خواه، امنیتی، مخوف و پر از خشونت، همه چیزِ انسان، حتی آبگرم، و گرمای منزلت، در کنترل و سیطره نظام تمرکزگرایِ خود قرار می‌دهند، که با دادن یک کد ملی به تو، که همان شماره زندانی، در زندان‌های بزرگ و مخوف است، تو را حتی از نام و نَسَبت نیز جدا کرده و محروم کنند، و تمام داشته و حقوق تو را به این کد متصل کرده، و اختصاص دهند، تا با ستاندن همین کد، تمام داشته هایت را با هم، و یا یک به یک بتوانند از تو بستانند، تمام داشته‌های تو در اسارت تصمیم سازانی باشد که در چنین فرمانروایی متمرکزی، با چند خط رای یک قاضی دادگاه انقلابی، یا تصمیم یک نهاد قانونگذار، به راحتی دادنی، و یا پس گرفتنی باشد،

تو بدون این کد چند رقمی، حتی توان اثبات ملیت خود را نیز نخواهی داشت، با باطل کردن کارت ملی‌ات، توان هرگونه داد و ستد، داشتن حساب بانکی، اتصال به پرونده تحصیلی، ازدواج، برخورداری از حق دارو و درمان، مالکیت، مسافرت، و حتی فرار را نیز نخواهی داشت، و در کل، زندگی‌ات را هم از دست خواهی داد، چرا که در این زندان بزرگ، نام، تبار و ریشه ارتباط خانوادگی‌، اجتماعی و ملی‌ات را به یک شماره چند رقمی منتقل، و می‌شناسند، که با اعطای آن شماره، تو از همه حقوق برخوردار، و یا با یک فرمان دیگر محروم خواهی شد، بدون آن شماره هیچ اتوبوس، قطار و هواپیمایی، تو را سوار نخواهد کرد، هیچ مدرسه ایی و دانشگاهی تو را ثبت نام نخواهد کرد و...

و این است که در چنین نظام متمرکزی، که قدرت، ثروت، و هرگونه برخورداری در دست سیستمی قرار می‌گیرد که مثل مخروط، و به سوی یک نقطه‌ی پایه، که پیشوای خلق در آن نشسته است، هدایت و متصل می‌شود، جامعه‌ایی ساخته می‌شود که تمام سعی خود را باید داشت، که در آن نقطه خلاصه و ذوب شود، وگرنه باطل، ضد انقلاب و منحرف تلقی خواهی شد، جامعه‌ایی شدیدا متمایلِ به سمت نقطه کانون مخروط، که هر نقطه در عالم را که دشمن قلمداد کرد، تو نیز باید با آن دشمن باشی، و هر که دوست گرفت، دوست باید شمرده شود، و در جهت مخروطی شدن بیشتر جامعه، برای تو تصمیم خواهد گرفت، و هدف‌گیری‌ها خواهد داشت.

حال آنکه جامعه بهنجارِ عدالت محور و آزاد، شدیدا تمایل به شکل استوانه‌ایی شدن دارد، تا عدالت و آزادی و تعادل که بنای جامعه بهنجار است، فضای شکل گیری داشته باشد، تا قدرت، ثروت، و برخورداری‌ها، در حالتی چرخشی، شایسته سالار، تلاش محور و... در آن تقسیم شود، نابهنجاری‌ها مخفی نماند و به زودی خود را نشان دهند، و به سطح آیند، و هر نابهنجاری که شکل استوانه را بر هم ریزد، همه را متاثر نماید، تا به کمک آیند، و برای تداوم حرکت بهنجار، رفع نقص کنند، تا دوباره حرکت ایجاد کنند، تا همه با هم، همبسته و مشترک، حرکت را میسر نمایند، و سرعت دهند، و جامعه تداوم حرکت یابد.

در جامعه مخروطی اما تمام حرکت دورانی، و طواف‌گرِ به گرد یک نقطه، و همه بَند و منوط به نقطه‌ایی می‌شوند که در نبود آن، جامعه از هم خواهد پاشید، و سقوط حتمی خواهد بود، تو گویی تمام موجودیت و هویت آن جامعه، در همان نقطه کانونی تعریف شده است، و این جامعه در دوگانه دوام و یا فروریزش، آمد و شد دارد، یا می‌ماند، و یا فرو می‌ریزد و همه چیزش را از دست خواهد داد، هرچه نقطه کانونی مخروط قدرتمندتر، ثروتمندتر و موثرتر باشد، دوامش بیشتر خواهد بود، اما در بودش نیز، یک جامعه با تمام وجود و داشته هایش، مثل یک پاندولِ آویزان، گرچه حرکتی دائم دارد،

اما این تنها حرکتی درجا، با تحرک بسیار، و گاه دورانی و سرگیجه آور است، که در واقع حرکتی نیست، گشتن به دور خود، یا پیشوای خلق خواهد بود، و در نقطه‌ایی که او نشسته، تکان می‌خورد، در بهترین و منطقی‌ترین حالت، به سان پاندول ساعتی‌ست، که منظم می‌رود و باز می‌گردد، و این آمد و شد، تنها ایام را رقم می‌زند، رشدی در کار نخواهد بود، حرکت اعضای این جامعه، ادای وظیفه‌ایی بیش نیست.

اینجا برابری تنها در انجام وظیفه‌ایی معنی می‌شود، که به تک تک اعضا، یکسان سپرده‌اند، و همه باید فردی و گروهی تلاش کنند، تا آرمان و اهداف سیستم، برقرار، و تحقق یابند، هدف والا و عدالت در همان تداوم و افزایش قدرت پیشوای خلق است، که تعریف می‌شود، که در بودنش ماندگاری جامعه‌ی مرده، مردابی و پاندولی تضمین، و با دوام‌تر و قدرتمندتر خواهد بود، و در نبودش این ویرانی کامل است که رخ می‌نمایاند، مکانیسمی که همه را ملزم و منقاد به حفظ شرایط موجود می‌کند.

حال آنکه در جامعه استوانه‌ایی کانونی وجود ندارد که همه منوط به منویات دل او باشند، الا مثلا مرزها و سرزمینی که انسان‌ها در پرتو برابری فرصت‌ها، آزادی فردی و اجتماعی و عدالت قضایی و قانونی، گوشه، گوشه آنرا خود ساخته، و یا با هم می‌سازند، قلبی و درونی بدان وفادارند، می‌توان حرکت جمعی و فردی، یا جابجایی موثر را در آن دید، درجا زدن گاهی ممکن است، اما همه می‌دانند، پایانش نابودی‌ست، و همه به سوی هدفی یگانه، با منافع جمعی و فردی، با برخورداری تک به تک و جمعی، در حرکت، و همه از فرصت برخورداری از قدرت، ثروت و تاثیر، و افزایش و کاهش آن برخوردارند،

گرچه فرصت و حق برخورداری از قدرت و ثروت در جامعه مخروطی، از قاعده تا نوک بسیار متفاوت است، و میل به تمرکز در نوک مخروط را با شدت تمام دارد، اما در جامعه استوانه‌ایی از بالا تا پایین برابر، چرخشی، و تقسیم آن، با عدالتی وسواس‌گونه، علمی و بر حسب سنن طبیعی پی گرفته، و در مسیری قانونمند و برابر طی می‌شود، تا جامعه شکل استوانه‌ی، منظم و برابر به خود گیرد، و آنرا حفظ کند و بر هم نخورد،

از این رو مواهب جامعه به شکل مناسبی، در روندی قابل پیش بینی، و با نظرداشت به شایستگی و تلاش تقسیم شده است، و این یک اصل در جامعه استوانه‌ایی است که هرچه در این تقسیم بندی به درستی عمل شود، سرعت استوانه نیز بیشتر، و تضمین شده‌تر است، بالا و پایین شدن‌ها، دائمی و چرخشی منظم دارد، ایستایی در محور، دائمی نبوده، الا به شایستگی و تلاش، و از این رو قائد اعظم و یا پیشوای خلقی در چنین جامعه‌ایی شکل نمی‌گیرد، و پیشوایی و قائد بودن، در چرخشی تند، در کل جامعه رد و بدل، و تقسیم می‌شود، هر یک از اعضا خود قائد اعظم خود، و در خدمت جامعه، و متقابلا جامعه نیز در خدمت اوست.

 آری جامعه انقلابی شدیدا به سوی تشکیل جامعه مخروطی تمایل دارد، و فردِ مسئول و آزادی را که لابد باید در مقابل خداوند، در میعادگاه معادی حتمی، تک به تک پاسخگو باشد را، نابود، بی اثر، و تهی از کاراکترهای انسانی کرده، در پای ایده، پیشوا و...، با خونسردی تمام سَر می‌بُرد و نابود و بی‌اثر می‌کند.

اما «غیرت دینی» یا همان عصبیت اعتقادی که در جامعه ایدئولوژیک، بنیاد ایده و آئین را از درون متلاشی می‌کند، چراکه باورمندان را از خود بی‌خود، و از خودسازی منحرف، و همت او را متوجه برون، و مشغول به دیگران می‌کند، حال آنکه آئین و دین، بیشتر امری درونی و فرد ساز است، امری ایمانی و بیشتر با خاصیت انسان‌سازی از درون را دارد، و کارکرد پایه آن، ساخت و نظم بخشی درونی به رفتار، اندیشه و پندار هر آدمی‌ست، کارکرد آن انسان‌سازی از طریق ایجاد شورشی درونی، برای خودسازی، در نتیجه حرکت درست فردی در جامعه است،

دغدغه‌های حل مشکلات بیرونی، بیشتر از طریق کار روی درونمایه تک تک انسان‌هاست، که دنبال می‌شود تا توسط خودشان، حل مسایل ممکن شود، تا انسان به یک ترمز درونی متصل شود، تا مسایل و کژکرداری‌ها، با توسل به این ترمز درونی حل ‌شوند، و جامعه سازی، با ساخت تک تک آجرهای آن جامعه، توسط خودشان، ممکن و میسور ‌شود، ایده‌ها در این نگرش، اکثرا داعیه انسان‌سازی دارد، تا جامعه سازی؛ اولویت فرد است تا جامعه، فشار از درون مد نظر است تا فشار از برون، تا با تحرک بخشی از درون، برای اصلاح خود، برای انسان بودن، برای آدم بودن، اخلاقی زیستن، درست زیستن، درست عمل کردن و... حرکت خود را پی ‌گیرند.

و به عکس این فرایند، غیرت دینی و تعصب اعتقادی، انسان‌ها را از درون زیستی، به برون‌نگری می‌برد، و اینگونه است که به جای انسان سازی، جامعه‌سازی وجه همت مروجان تئوری غیرت دینی می‌شود، بر خلاف دین که انسان سازی را اصل قرار داده، در این نگرش، اصل از انسان‌سازی، به سوی جامعه‌سازی متوجه شده، دغدغه‌ها، کارکرد و اندیشه اصلاحی، تغییر جهت می‌دهند،

این روش، به نوعی همپوشی با همت چپ کمونیستی نیز دارد، که جامعه‌سازی را وجه همت خود دارد، و فرد را فراموش کرده، در درجه دوم اهمیت قرار می‌دهد، و همه چیز، و از جمله فرد را به پایِ ساختِ جامعه‌ی مد نظر قربانی می‌کند، حتی انسان‌هایی که پایه و اساس هر جامعه‌اند، و خودِ این پایه‌ی اصلی، به پای جامعه قربانی می‌شود. انسانی که وجه همت و هدف خود را، از خود، به سمت جامعه بُرد، خود را فدای آن خواهد کرد، این خود شامل اخلاق، شخصیت، انسانیت، ثروت، پیشرفت و حتی دین و آئین اوست، که چنین باورمندی خود را مجاز می‌بیند، همه را به پای جامعه قربان کند،

بزرگترین جنایات توسط چنین انسان‌هایی، با هدف درست کردن جامعه است که انجام می‌شود، خون ریختن، آبرو ریختن، نابود کردنِ موانعی که در راه ساخت جامعه تشخیص داده می‌شوند و... به راحتی و با خونسردی، مجاز تلقی شده، و انجام می‌شود، قصی القلب‌های دینی را در این خیل باید دید، که از گزمگان بیرحم خیابان‌، تا میدان‌داران عرصه جنگ و مبارزه، تا فرمانروایان خونریز دینمداری همچون ملا هبت الله، بن لادن، ابوبکر بغدادی، ملاعمرها و... در این جمله قرار می‌گریند که بسیار معتقد و مُقَّید به هدف، اما بدون اخلاق، رحم، رحمت، اعتقاد به حق الناس و... می‌توانند جنایت‌های هولناک، کشتارهای بزرگ، حق ناحق کردن‌های بسیار بیافرینند، و خود را لایق بهشت هم ببینند.

همانگونه که طالبان در افغانستان، ترمز «حق الناس» را به کناری نهاده، تمام زنان زیر فرمانروایی خود را از حق کار و تحصیل دانش اندوزی محروم کرد، و لابد بعد از برافراشتن پرچم الا اله الا الله خود، بر کنگره‌های بلند سراسر جهان، و به قول دکتر عباسی خودمان، تبدیل کاخ سفید به حسینیه، و تبدیل تمام معابد و کاخ‌های جهان به مسجد، در حجم جهانی، نیم جهانیان از کار و تحصیل باز خواهند داشت، و بعد از کلاس شش ابتدایی، همه زنان جهان از کار و دانش محروم خواهند شد و... خشونت نهفته در این عمل را، هیچ تئوری جز آرمانِ مقدس و غیرت دینی جامعه‌سازیِ برونگرا نمی‌تواند تئوریزه کرده، و توجیه‌گر باشد،

چرا که اندیشه دینی درونگرا و خودساز، با ترمز «حق الناس» به نوعی پرهیزگاری مبتلاست که او را از ظلم این چنین به دیگران باز می‌دارد، و به خود هرگز اجازه نمی‌دهد، دست به چنین جنایت هولناکی زده، و این گستره بزرگ از حقوق انسان‌ها را پایمالِ ایده و اندیشه خود نماید، چرا که حق تحصیل، حق کار و... را از حق الناس می‌داند، و گرفتن آن را سقوط در جهنم، برای خود ارزیابی خواهد کرد،

چنین باورمند خودسازی کرده‌ایی، هرگز به خود اجازه نخواهد داد، برای ساخت جامعه آرمانی خود، نیمی از بشریت را بنا به ایده‌ی جامعه ساز خود، از این حقوق مسلَّم انسانی (کار، تحصیل و...) محروم کند، و زنان را زندانی کُنج خانه‌هایی کند، که به نظر او باید فرزندپروری، خدمت به همسر و... تنها روند جاری، در وظیفه آنان باشد، و این چنین نیمی از انسان‌ها را از حق انتخاب، آزادی و تغییر و تحول در زندگی خود محروم نماید، تا جامعه‌ایی ایدال، که فکر می‌کند بر اساس ایده و آرمانِ دینی که او آن را اجتهاد کرده، و تشخیص داده است، محقق شود، چنین انسانی، با چنین غیرت دینی، دیگر انسان نیست، او انسان بودن را، چیزی جز تحقق آرمان دینی خود نمی‌بیند، حتی اگر به نابودی حقوق، و یا حتی از بین رفتن جانِ نیمی از آدم‌ها در مسیر آرمان او منتهی شود.

چنین روح انقلابی و غیرت دینی است که به خود اجازه می‌دهد برای امر به معروف و نهی از منکری، که معروف و منکرش را، تنها در پستوی ذهن خود اجتهاد کرده، تشخیص داده، و تجویز کرده، خون بریزد، زندان کند، محدودیت سازد، و به هیچ اعتراضی در هر مقیاس و حدی، وقعی ننهاده، استوار، به راه خود ادامه دهد، و هیچ اصلاحی را در عمل خود بر نتابد، فریاد هیچ همسنگری را در مسیر جهد و جهاد و تشخیص تکلیف خود حتی نشنود، دنیای تجربه دیگران را به هیچ گرفته، خود را از هر تجربه بشری مستغنی ببیند، چرا که ایده، هدف و آرمان خود را، بر هر چیز دیگر، حتی اخلاق، انسانیت، رحمانیت و... مقدم می‌بیند. پیش می‌رود تا صخره‌های سفت و سخت سنت خداوندی، بلکه سَرش را متلاشی، و او را از راهی که برگزیده، بازگرداند.

به نگارش در آمده در شاهرود - به تاریخ شنبه 15 شهریور 1404 برابر با  6 سپتامبر 2025

شامات [1] هم مثل قفقاز [2]، همواره یکی از آوردگاه‌ها و نقاط تماس ایرانیان با دیگر رقبای خود در تاریخ بوده و هست. پیش از این که اعراب منزوی در شبه جزیره عربستان، از تنها فرصت تاریخی خود در زمان ظهور پیامبر اسلام بهره جسته، و در نخستین دهه‌های بعد از هجرت، تومار حضور ایران و روم را در شامات درهم بپیچند، و دو ابرقدرت باختری (روم) و خاوری (ایران) جهان را نابود کنند، و زنجیره‌های جدیدی از دست به دست شدن‌ها را، در تاریخ شامات رقم زنند، که هنوز نیز پایان نیافته است، ایرانیان بارها از داشتن شامات در کنار خود شادمان، و یا از نبودش ناشاد شدند، و مثل سردار قافله کاروان اسرای کربلای خونین سال 61 هجری، روضه حسرت و یا خشم در مورد آن خواندند، و به سانِ بانو زینب، دختر جناب علی بن ابی طالب، از درد شام، سه بار «شام، شام، شام» به شکایت گفتند [3] .

در این یکی دو روزه هم باز من مجبور شدم، درد حسرتی از دل کشیده، فیلِ دلم یاد شکوه ایرانیان در شام را کند، آنگاه که اسماعیلیان این سرزمین را زیر نگین انگشتری خود داشتند [4] و دژهای اسماعیلیه در شامات، قرارگاه امنی برای اندیشه و انسان‌هایی شد، که می‌خواستند خود باشند؛ و فارغ از اینکه اندیشه و یا خود آنان را قبول داشته باشیم یا نه، می‌خواستند در هجوم یکدست سازانِ روزگار خود، زنده بمانند، حتی اگر شده در پس دیوارهایی بلند و خودساخته تفکر و منش خطرناک و فرقه‌ایی خود.

اهل باطن، و از جمله اسماعیلیان و...، مثل دیگر اندیشه‌های زندان‌ساز دیگرِ از این دست، که از اندیشه خود، زندانی به بزرگی وسعت تفکرشان می‌سازند، و سعی می‌کنند در زندان اندیشه‌ی خاص خود بمانند، تا در هوای ایده‌ای نفس بکشند، که آنرا حق می‌دانند، و خود را از اجبار انتقال به زندانِ دیگر اندیشه‌های تحمیلی برهانند؛ هرچند شاید خود نیز می‌دانستند که در هوایی خفه، و بدون اکسیژن لازمِ اندیشه خود، در معرض وزش بادهای تازه کننده، نخواهند بود و نفس نخواهند کشید، اما پذیرفتند بمانند تا آزادانه در محدوده اندیشه خود اندیشورزی کرده، و زنده بمانند.

حمله تکفیری‌های حاکم شده بر دمشق، به استان سویدا [5] در جنوب باختری سوریه، که از مراکز تجمع دروزی‌های [6] سوریه است، بیانگر دعوایی خشن، بر سر چیرگی بر سرزمین و مردمی‌ در سوریه است که بین دو گازانبر نژادپرست و خطرناک برای انسانیت، یعنی صهیونیسم و مسلمانان تکفیری، که هر دو از معتقدان به آپارتاید نژادی و یا دینی‌اند، گرفتار آمده‌اند، و این باز آه حسرت را در دل ایرانیان بلند می‌کند، چراکه دَروزی‌ها یکی دیگر از جزایر بازمانده از عقبه‌ی تفکر و اندیشه و تلاش ایرانیان برای بقا در درازای تاریخند، که در هجوم حاکمیت عباسیان، سعی کردند، بقای تفکر و اندیشه ایرانی خود را دنبال کنند، بله آنان بازماندگان دژنشینان اسماعیلی مسلکی‌اند که بقای خود را پشت اندیشه باطنی، و دیوارهای بلند دژهایی جستند که از زمان شکوه ایرانیان و رومیان در شامات باقی مانده بود.

و این روزها ایرانیان تاریخ داشته‌های خود در این منطقه از سوریه را مرور، و از روی حسرت تمام، نام شام را، سه بار متوالی تکرار می‌کنند، آنگاه که از داشته‌های از دست رفته خود در این منطقه یاد کرده، چه آنگاه که با فینیقی‌ها در ساحل باختری مدیترانه هم‌مرز بودند، و یا آنگاه که تا میانرودان (تیسپون در میانه دجله و فرات) عقب رانده شدند، چه آن موقع که با فینیقی‌ها دیوار به دیوار خانه‌هایی شدند که در ساحل خاوری دریای مدیترانه چیده شده بودند، و بر سرزمین‌های دوردست در افق باختری آن، چشم داشت، و آمال و آرزوهای خود را همچون کریستف کلمپ (کاشف امریکا) در باختر زمین می‌جستند، و آنرا سبک سنگین می‌کردند.

یکی از بازماندگان از آن ایران و ایرانیان، و آن اندیشه، دروزی‌هایی‌اند که کوه‌های شامات را قرارگاه امن دژ تسخیرناپذیر خود ساختند، و اکنون مثل گوشتی نرم، در زیر دندان‌های طمع این و آن، به این و سو و آن سو کشیده شده و می‌شوند، و همانگونه که کردها نیز اینگونه‌اند، و آنان نیز بلندا نشین‌هایی هستند که به‌ عنوان اصیل ترین قوم ایرانی، میان پنج کشورِ ترکیه، ایران، سوریه، عراق و ارمنستان تقسیم شده‌اند، و هر تیکه آنان، بین دندان‌هایی تیز زیاده خواهی‌ها، به این سو و آنسو کشیده شده، و گاه دریده می‌شوند.

در خلا وجود ایرانی مقتدر، ملیگرا، با آبرو و با نفوذ در مجامع و سیاست جهانی، داشته‌های ایران و ایرانیان، در مناطق نفوذ فرهنگی، نژادی و تمدنی‌اش، میان دندان‌های تیز رقبا رد و بدل می‌شود، و ما باید با حسرت، نابودی توان، سرزمین، اندیشه و نفوذشان را تماشا کنیم، دَروزی‌های کوه نشین سوریه، مثل دروزی‌های کوه نشین لبنان، اردن و اسراییل، بازماندگان اندیشه اسماعیلیه و ایرانیانی بودند که دژهای محکم بازمانده از امپراتوری ساسانی و روم در این مناطق را پناهگاه خود کردند، تا از سیل حوادث بنیان‌کن روزگار، خود و آئین و اندیشه خود را برهانند، امروز دروزی‌های اسراییل و سوریه، صهیونیست‌ها را پناهگاه خود قرار داده‌اند، تا از دریده شدن توسط اسلامگرایان اخوانی تحت حمایت ترکیه، قطر و... نجات یابند،

همانگونه که کردها نیز در هجوم ترک‌ها، بعثی‌ها (ی عراق و سوریه)، و این روزها تکفیرهای ائتلاف جولانی و...، اسراییل و امریکا را پشت و پناه خود یافتند؛ و در واقع خلا وجودی ایرانِ قدرتمند، دلسوز و فعال به حال جزایر حضور ایران و ایرانیان در مناطق درون فلات بزرگ ایران، و حاشیه تمدنی آن، باعث شده است که رقبای روس‌ در شمال، و امریکا و اسراییل در باختر فلات ایران، به پناهگاه جزایر بازمانده از میراث ایران و ایرانیان تبدیل شوند،

حال آنکه شاید می‌شد کمی ملی نگریست، و دامن ایران را از جنگ‌های مذهبی که همه دیده‌اند چقدر حساسیت برانگیز و پر هزینه است، ور کشید، و در رقابت ملی بین رقبا در منطقه شامات، اکنون حرفی برای گفتن داشت، و با دوری از منازعات مذهبی، امروز قدرتمندانه‌تر، منطقی‌تر، موثرتر و... پیگیر دفاع از میراث تمدنی ایرانی خود در شامات و... بود، و در کنار اسراییل، ترکیه و اعراب، مدعی قابل رقابتی در مناسبات منطقه می‌بود.

 شاهرود -  27 تیرماه 1404 

[1] - شامات شامل سوریه، اردن، فلسطین و لبنان، سرزمینی است با فرهنگ مشترک در ساحل خاوری مدیترانه که بعد از جنگ‌های جهانی در اثر رقابت قدرت‌های اروپایی بر سر سرزمین‌های باز مانده از امپراتوری مسلمان عثمانی، به این تقسیم بندی کنونی رسیدند که اکنون این چهار کشور را شکل داده اند و اسراییل به نظر می رسد قصد دارد همچنان بر طبل تقسیم غنایم جنگ و تغییر دوباره مرزها بکوبد و مرزها را بار دیگر دچار تغییر کند.

[2] - قفقاز در مرز اروپای شرقی و آسیای غربی، منطقه‌ای کوهستانی بین دریای دریای سیاه و دریای خزر است. این منطقه تقریباً مساحت ۱۷۰۰۰۰ مایل مربع (۴۴۰۰۰۰ کیلومتر مربع) را پوشش می‌دهد. کشورهای گرجستان، آذربایجان و ارمنستان و بخش‌های از ایران و روسیه جز منطقه قفقاز هستند، و بخشی از خط تقسیم سنتی بین اروپا و آسیا را تشکیل می‌دهند. قفقاز توسط رشته کوه‌های قفقاز به دو نیم تقسیم شده است. کوه البروس، بلندترین قله اروپا، در منطقه قفقاز غربی در کشور روسیه قرار دارد در سمت جنوبی، رشته‌کوه کوچک قفقاز، فلات جاواکتی و ارتفاعات ارمنستان است که در نهایت بخشی از آن در ترکیه نیز قرار دارد.  ناحیهٔ شمال قفقاز بزرگ سیسکوکازیا و ناحیهٔ جنوب ماوراء قفقاز نامیده می‌شود. این مناطق از دوران باستان محل سکونت و تمدن بشری بوده است. این مناطق در قرن ۱۸ تا ۱۹ توسط روسیه فتح شد. سرزمین قفقاز در دوران باستان بخشی از قلمرو دولت‌های شاهنشاهی هخامنشی، امپراطوری مقدونی، امپراتوری سلوکی، شاهنشاهی اشکانی و ساسانی بود قفقاز جنوبی شامل کشورهای جمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان می‌شود اما قفقاز شمالی جزئی از روسیه است و شامل جمهوری‌های خودگردان داغستان، چچن، اینگوشتیا، اوستیای شمالی-آلانیا، کاباردینو-بالکاریا، کاراچای-چرکسیا، سرزمین کراسنودار، آدیغیه و سرزمین استاوروپول می‌شود.

[3] - گویند وقتی دختر علی ابن ابی طالب را از درد و رنج دوران کربلا و پسا کربلا پرسیدند، او از درد و رنجی گفت که در شام از نمازگزاران مسجد اموی متحمل شد، گویا اگر اکنون از علویان، کردها، دروزی‌ها و تمام کسانی که در سیبل حملات داخلی تکفیری‌های همراه جولانی و... هم بپرسند، باز نمازگزاران مسجد اموی دمشق را منشا درد و رنج خود اعلام کنند، و باز سه بار این واژه‌ی «دمشق، دمشق، دمشق» را با تاکید و تکرار بر رنج دردی که می‌کشند، به تکرار بگویند.

[4] - در زمان سلجوقیان حسن صباح در ایران رهبری اسماعیلی‌ها را به دست گرفت. مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را به کوه‌ها و دژهای کوهستانی رساند و خودش در دژ مشهور الموت آشیان گرفت. پس از استوار شدن از مصر برید، و جداگانه و مستقل به دعوت پرداخت. این روزگار دوران اوج اسماعیلی‌ها بود. حسن صباح برای پیشبرد آرمان‌های اسماعیلی دست به یک رشته ترورها نیز زد پس از مرگ حسن صباح جانشینانش راه نبرد با خاندان‌های ترک چیره شده بر ایران را پی گرفتند. تا این که با تازش مغول‌ها به ایران به ناچار با سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه در یک سنگر جا گرفتند و با مغولان به ستیز پرداختند؛ ولی سرانجام خورشاه واپسین رهبر اسماعیلی‌ها الموت در سال ۶۵۱ در برابر هلاکوخان گردن فروآورد و چندی پس از آن به دست مغول‌ها کشته‌شد. مغولان دژها را یکی پس از دیگر گشودند و کشتار بزرگی از اسماعیلی‌ها کردند. از این پس اسماعیلی‌ها مقاومت را در دژهای خویش در شام و لبنان پی‌گرفتند

[5] - سویداء یکی از چهارده استان سوریه است، که در جنوبی‌ترین نقطه این کشور قرار دارد. جمعیت این استان در سال ۲۰۱۱ میلادی حدود ۳۷۰٬۰۰۰ نفر تخمین زده شده است. تنها استانی که دروزی‌ها در آن اکثریت دارند. کسانی که فقط سه درصد جمعیت سوریه را تشکیل می‌دهند. و در کنار اقلیتی از مسیحیان و مسلمانان سنی در این استان ساکنند.

[6] - دروز (‎/druːz/‎ ; عربی: دَرْزِيّ‎ یا دُرْزِيّ , جمع: دُرُوز‎) که خود را «مُوَّحِدون» می‌نامند گروه مذهبی باطن‌گرای عرب از غرب آسیا هستند که به آیین دروز پایبندند این آیین، دینی ابراهیمی، یکتاپرست و التقاطی است که اصول اصلی آن بر یگانگی خدا، تناسخ و جاودانگی روح تأکید دارد. اگرچه آیین دروز از اسماعیلیه سرچشمه گرفته، دروز خود را مسلمان نمی‌دانند. آن‌ها زبان و فرهنگ عربی را بخش جدایی‌ناپذیر هویت خود می‌دانند و عربی زبان اصلی آن‌هاست بیشتر آموزه‌های مذهبی دروز مخفی است و پذیرش افراد خارجی در این دین مجاز نیست. ازدواج بین ادیان نادر و به‌شدت نهی شده است. آنها میان افراد روحانی، معروف به «عقال» که اسرار دین را حفظ می‌کنند، و افراد عادی، معروف به «جهال» که به امور دنیوی مشغول‌اند، تمایز قائل می‌شوند. دروز معتقدند که پس از تکمیل چرخه تناسخ، روح با عقل کلی یکی می‌شود  بین ۸۰۰٬۰۰۰ تا یک میلیون پیرو دارد. آنها عمدتاً در لبنان، سوریه و اسرائیل ساکن‌اند و جوامع کوچک‌تری در اردن دارند. دروز ۵٫۵ درصد جمعیت لبنان، ۳ درصد سوریه و ۱٫۶ درصد اسرائیل را تشکیل می‌دهند. قدیمی‌ترین و پرجمعیت‌ترین جوامع دروز در کوه لبنان و جنوب سوریه، اطراف جبل‌الدروز (به معنای واقعی «کوه دروز») قرار دارند

ایران و بزرگتر از آن حوزه تمدنی ایران بزرگ (شامل آسیای میانه، قفقاز، کردستانات، عراق و...) هم به یک رابرت شومان [1] نیاز دارد، وزیر خارجه وقت فرانسه که عاقلانه و فرامرزی تر از مرزهای موجود کشورش فکر کرد [2] و همین ایده، او را به یکی از بنیانگذاران "اتحادیه اروپا" تبدیل نمود، چرا که پیشنهاد تشکیل چنین اتحادیه سیاسی – اقتصادی را داد، و نزدیک به نیم میلیارد باشندگان این پهنه پیشرو در دمکراسی، آزادی های اساسی، اقتصاد، پیشرفت و... را به سوی یک وحدت اقتصادی، سیاسی و اکنون قانونی و حقوقی و حتی امنیت جمعی هدایت نمود؛

باشندگان این قاره سبز در زمان ارایه این پیشنهاد شاید هرگز فکرش را هم نمی کردند که 45 سال بعد از این پیشنهاد، 27 کشور اروپایی صاحب یورو، پول مشترک اروپایی و نهادهای مهم قانونگذاری مشترکی همچون شورای اروپایی، شورای اتحادیه اروپایی، کمیسیون اروپا، دادگاه اروپا، پارلمان اروپا، بانک مرکزی اروپا و دیوان محاسبات اروپایی شوند، و ویزای شنگن، مردم دنیا را قادر سازد، در کل اروپا به راحتی و بدون در نظر گرفتن مرزهای سیاسی، رفت و آمد کنند.

تشکیل چنین اتحادیه ایی در قاره ایی که خاستگاه دو جنگ خونین و خسارتبار جهانی اول و دوم در قرن بیستم، با کشتار و ویرانی های عظیم است، وقتی اهمیت خود را نشان می دهد که کشور قدرتمند و پهناوری همچون روسیه هوس می کند، در قرن 21 از درِ تجاوز و تهاجم وارد شده، و دوباره اروپا را تهدید به تسخیر سرزمینی و جنگی دوباره کند، این می شود که روسیه که راهی سه روزه را چون صدام برای تسخیر کشور همسایه خود، یعنی اوکراین، برای خود ترسیم کرده بود، اکنون چند سال است که در باتلاق تجاوز خود غرق کرده است، و مانع بلعیده شدن یک کشور دیگر اروپایی توسط استعمار نو روسیه به رهبری ولادیمیر پوتین شوند،

اروپا هر چند تا اتحاد کامل راه درازی هنوز در پیش دارد، و موانع مهمی همچون راستگرایان و ملیگرایان پوپولیست، دشمنان خارجی این اتحاد و... را در پیش رو دارد، اما قدم های برداشته شده نیز، بسیار مهم و اساسی اند و انتظار می رود اروپا نقطه امیدی برای دمکراسی و حاکمیت قانون برای جهانیان باقی و پایدار بماند، و الگویی از همزیستی انسانی برای دفاع از ارزش های حداقلی انسانی، مثل مراجعه به آرای عمومی و... را در جهان باقی بگذارد.

امروز در نهم ماه مه (20/2/1403)، و در روز اروپا [3] ، احساس می کنم ایران و در مجموعه ایی بزرگتر ایران بزرگ تمدنی، نیز به چنین ساز و کاری برای مقابله با تهدیداتی نیاز دارد که موجودیت ایران و تمدن و فرهنگ ایران بزرگ را در کل مورد تهدید جدی قرار داده اند. ایران با یک تمدن چند هزار ساله بین تمدن های دیرپای چین، مصر هند می تواند بر اساس ارزش ها و فرهنگ تمدنی مشترک خود اتحادی فرهنگی- تمدنی را بین ملل و باشندگان ذیل فرهنگ و تمدن ایرانی، در پهنه ایران بزرگ و تمدنی، دوباره احیا و برقرار کند،

اتحادی که به حفظ این موجودیت در غرب آسیا کمک خواهد کرد، اروپاییان بر اساس اقتصاد و تاریخی مشترک توانستند اتحادی سرزمینی، پولی، قانونی، سیاسی و البته در آینده نظامی و امنیتی اختصاصی را برای خود و مردمان خود تدارک ببینند، ایران نیز می تواند حول موضوعات فرهنگ و تمدن و تاریخ مشترک دیرپای خود، دست به چنین اتحادی بزند تا با وحدت فرهنگی و تمدنی و تاریخی مشترک، بنیانگذار اتحادی اساسی شود، که بعدها می تواند به انسجام اقتصادی، فرهنگی و سیاسی و حتی امنیتی منجر شود.

امروز دیگر روشن است که اتحاد حول محور دین برای امنیت و موجودیت ایران و همسایگان نتوانسته است امنیت، اتحاد، آسایش و آرامشی درخور برای ما در داخل و همسایگان در حوزه تمدنی به وجود آورد، و به عکس حاکمیت های دینی در اطراف ایران که ناشی از نگاه وحدت دینی شکل گرفته اند، موجودیت و امنیت ایران و حوزه تمدنی و فرهنگی اش را تهدید می کنند،

ماهیت، عملکرد، تفکر و بروز حکومت های دینی مثل طالبان در خراسان بزرگ در شرق ایران، و یا داعش در عراق و شامات در غرب ایران و... نشان داد که ایران نمی تواند تعادل امنیتی و ثبات خود را در میان چنین تفکرات و ساختاری حفظ کند، و آنچه ایران را به جزیره ثبات در دریای متلاطم منطقه غرب آسیا و خاورمیانه تبدیل می کند، عبور از بحث مذکور و تمرکز بر خاستگاه های پهناور تمدن چند هزار ساله مشترکی است که نمودهای بازمانده از آن، هنوز زنده و پاینده و وحدت بخش خود را نشان می دهند، همچون اتحاد ملل منطقه حول موضوع فرهنگی و تمدنی "نوروز" باستانی و...، که می تواند باشندگان حوزه تمدنی ما را به هم متصل، و وحدت فرهنگی و تمدنی سابق را ایجاد، و آنرا احیا و به حوزه های اقتصادی، سیاسی نیز گسترش دهد، و راه را برای ثبات، توسعه و امنیت جمعی بگشاید.     

 

[1] - Robert Schuman (1886-1963) رابرت شومان، اهل لوگزانبورگ، متفکر سیاسی دمکرات - مسیحی بود که به عنوان یک اصلاح طلب، دو بار به مقام نخست وزیری فرانسه دست یافت، پدرش آلمانی و مادرش اهل لوگزانبورگ بودند، وی تحصیلات خود را در رشته های قانون، اقتصاد، سیاست، فلسفه، الهیات و آمار در دانشگاه های برلین، مونیخ، بن و استراسبورگ به انجام رسانید. در سال 1918 تابعیت فرانسه را اخذ و در سال 1919 فعالیت های سیاسی خود را آغاز نمود. در 1946 وزیر امور مالی و بین 1947-48 به نخست وزیری فرانسه انتخاب شد،  و همین دولت بود که طرحی را ارائه نمود که نتیجه آن تشکیل شورای اروپا در آینده گردید.

[2] - رابرت شومان در 16 می 1949 در استراسبورگ گفت : "روح اروپایی به معنای آگاه بودن از تعلق به یک خانواده فرهنگی و تمایل به خدمت به آن جامعه با روحیه متقابل کامل، بدون هیچ گونه انگیزه پنهان هژمونی یا استثمار خودخواهانه دیگران است. قرن 19 شاهد مخالفت با ایده‌های فئودالی بود و با ظهور روحیه ملی، ملیت‌ها خود را نشان دادند. قرن ما که شاهد فجایع منتج به برخورد بی پایان ملیت ها و ملی گرایی ها بوده است، باید تلاش کند و موفق شود ملت ها را در یک انجمن فراملی آشتی دهد. این امر تنوع و آرزوهای هر ملت را حفظ می کند و در عین حال آنها را به همان شیوه ای که مناطق در درون وحدت ملت هماهنگ می شوند، هماهنگ می کند."

[3] - از نهم ماه مه به عنوان روز اروپا یاد می‌ شود چرا که ۴۵ پیش در چنین روزی رابرت شومان، وزیر امور خارجه وقت فرانسه پیشنهاد خود را برای ایجاد یک سازمان متحد اروپایی ارائه کرد. در سال ۱۹۷۹ چنین ایده‌ای در بیانیه شومان مطرح و زمینه ‌ساز شکل گیری اتحادیه اروپا گردید در این بیانیه آمده است : "اروپا به یکباره یا بر اساس یک طرح واحد ساخته نخواهد شد. اروپا از طریق دستاوردهای ملموسی حاصل می‌شود که ابتدا بر یک همبستگی عملی تاکید کرده باشد."

جامعه ایران به لحاظ تاریخی دچار شکاف و دوگانگیِ بین قدرت و مردم بوده، و کم و زیاد این شکاف بین حاکمیت در راس هرم، و مردم در قاعده بزرگ آن وجود داشته است، گاهی این دو به هم نزدیک شده، و با مقبولیت و مشروعیت یافتن حاکمیت ها نزد مردم، جانبداری و حمایت مردمی از آنان افزایش یافت، و گاه با دوری این دو از هم، این شکاف چنان بزرگ شد، که به تغییرات اساسی در ساخت قدرت منجر گردید، آنچه در انقلاب 57 اتفاق افتاد، درست یا غلط، حاصل گسترش شکافی بود که بین مردم و حاکمیت عمیق گشت.

دنیا مدت هاست که پا در دوره مدرن [1] نهاده است، و لذا ملل مختلف، گاه اُفتان و خیزان و گاه چهارنعل به سوی پیشرفت و تعالی علمی، انسانی، اخلاقی، برخورداری از کرامت انسانی، حقوق بشر، حاکمیت قانون، برخورداری از آزادی و... پیش می روند، روندی که در نهایت دنیا را برای همه موجودات، در جهانی که همه در آن در خطرند، مناسبتر و قابل زیست تر خواهد کرد، و با غلبه عقل بر شور و تبعیت ایدئولوژیکی، گفتگو به جای جنگ های خانمان برانداز و...، دنیایی بهتر را در افق چشم انداز خود دارد، و البته نیز، با هر شکست و خسارتی که به جزایر مدرن بشری وارد می شود، یک دنیا نگران خود و (در یک پیوستگی جهانی شده) همدیگر می شوند.

 یکی از مشخصات دوره مدرن، پایبندی به مرزهای تعریف شده ی قانونی، حاکمیت نظم و قانون است، و مهمتر از همه اینکه مردم از دوره سنت خارج شده، از نقش سیاهی لشکرِ حاکمان، و برده های گوش به فرمانِ قدرت، تبدیل به "شهروندانی" [2] واجد حقوق فراوان، از جمله حق رای، انتخاب و... و البته به شهروند واجد حقوق و مسئولیت تبدیل شوند، لذا در روند زندگی خود نقش داشته، و در تصمیم سازی ها، تعیین کننده باشند، از حقوق اساسی شهروندی حق تعیین سرنوشت [3] خواهد بود، چیزی که به نظر می رسید با وقوع انقلاب 57، بعد از دو انقلاب بزرگ و پیاپی دیگر، یعنی انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت، باید برای ایرانیان نیز به اوج خود می رسید،

اما اختلافات بر سر تقسیم قدرت بین انقلابیون (بعد از پیروزی 22 بهمن 1357)، و تمامیت خواهی های شرکت کنندگان در این انقلاب، وقوع جنگ خسارتبار 8 ساله بین ایران و عراق و... روند کشور و انقلاب را از ریل بایسته و شایسته خود خارج کرد، و به نظر می رسد به ریل هم باز نگشت، و دوری از قانون و نظم شدت گرفت، و می رود تا این شرایط نهادینه شود، و نقش مردم به افرادی تزئینی مبدل گردد، که باید هر از چندی، در صف های بلند انتخاباتی، در پای صندوق های رای بایستند، و حماسه حضور خلق کنند، و برای انتخاب مسئولینی سر و دست بشکنند که فاقد قدرت تغییر بوده، از جایگاه قانونی و تاثیر گذار خود تهی شده اند و...، و مردم برای داشتن چنین مجلس و دولتمردان بی اثری، رقابت، و از هم سبقت گیرند!

از همه بدتر، شرایط تب آلود و اضطرار انقلابی به خصوص بعد از رحلت بنیانگذار ج.ا.ایران حفظ، و تشدید هم شد، و حتی به نوعی بصورت مصنوعی شرایط انقلابی به جامعه تزریق نیز گردید، و می گردد، بلکه شرایط بعد از پیروزی انقلاب 57، گاه انقلابی تر از زمان انقلاب واقعی آن در سال 57 شد! تا کار از مجاری قانونی خارج، و در همان روند انقلابی ادامه یابد (بی نظمی، کنار گذاشتن و یا بی اثر کردن قانون اساسی و عادی، هرج و مرج و گرایش به رفتار غیر قانونی، شبه قانونی، فراقانونی، تفسیر قانون به نفع قدرت و...)،

و لذا در این روند انقلابی، بدنه جامعه از قدرت تاثیر گذاری و نقش آفرینی خود تهی گردید، از این روست که دیده می شود، اکنون بعد از 43 سال که از استقرار نظام انقلابی می گذرد، به جای حاکمیت قانون و نظم، به سوی شرایط انقلابی تر، با سرعت بیشتری پیش می رویم، و در یک حرکت دنباله دار، این "آتش به اختیار"ها هستند که در بُعد نظم حاکمیتی، در بی نظمی تمام، مدعیان نظم و ترتیب انقلابی مورد نظر خود شده، و می روند تا میدان دار اداره نظام و کشور باشند.

در اثر چنین رویکردی، تحت عنوان انقلابی گری، بی قانونی، هرج و مرج، اقدامات فراقانونی، شبه قانونی حاکم شده، و کار را بجایی کشانده است که جای ماموران رسمی نظم و قانون را در خیابان ها و...، اکنون "حجاب بان" هایی گرفته اند که شدت بی نظمی، و فقدان قاعده مندی، رویکرد و عمل شبه قانونی آنان و...، به حدی خطر آفرین و شکننده مرزهای مدنیت و قانون است که کسی را در بین مسئولین کشور، حتی یارای قبول مسئولیت عمل آنان نیز نیست؛

و برای عمل اعزام آنان به خیابان ها، متروها، اماکن، رستوران ها، فروشگاه ها و... مسئولین کشوری و شهری از قبول مسئولیت حضور آنان نیز خودداری، [4] و حتی وزیر کشور بعنوان مسئول ایجاد نظم عمومی، مجبور می شود، دست به یک مانور سیاسی رسوا زده، دولت و حاکمیت را از سو اثرِ اعمال احتمالی آنان مبرا کرده، و پیشاپیش از اِعمال این نظم انقلابی! از خود و دستگاه امنیت کشور، رفع مسئولیت کند، و از اثرات نوع عمل و کردار گماشتگانِ انقلابی خود در خیابان ها، و نتایج خسارتبار احتمالی آن، پیشاپیش شانه خالی کند؛ [5]

گشت ارشاد، حجاب بان، نیروی امر به معروف، امت حزب الله، حرکت خودجوش مردمی و... و سابقه تاریخی عمل این قبیل حضورها را نشان داده است که کارایی نداشته، و پیش از این خطاهای بزرگ و خسارت های جبران ناپذیری را در پی داشته اند، و در پیشگیری از بی حجابی، شل حجابی، اعمال حجاب اجباری و... موثر نبوده و اثر مثبتی نداشته اند، و به عکس موجب هزینه های بیشماری برای کشور، وجهه حاکمیت ایران و انقلاب در جهان شده است، و باعث دین گریزی، مقاومت مدنی، مبارزه منفی، نارضایتی تراشی و... می گردد، اما با همه ی این تجربیات، باز نیروهایی تحت عنوان حجاب بان، بعنوان نیروهای آتش به اختیار، امر به معروف و... در چنین شرایطی و با چنین پیشینه ایی، به صحنه اجتماع گسیل داشته می شوند.

این چنین است که در بخش حاکمیت، به نظر می رسد در فرایند مدرنیزاسیونِ ایران، و ورود ایران به جامعه مدرن، یعنی عبور از دوره سنتی (که واجد تصمیم های غیر علمی، هیاتی و... است)، دچار عقبگرد هم شده ایم، و گاه به دوران پیش از هجوم اعراب به ایران، یعنی دوره غیر مدرن و فاجعه آمیزِ فروپاشی جامعه ایرانی در مقابل هجوم بیگانگان پرتاب شده، و در دوره سنت آن روزگار گرفتار، و غرق می شویم.

نشانه هایی از این شرایط را هم اکنون می توان دید، که یکی از آنها بی اثر شدن، ستبری و بی حسی نهاد مذهب در مقابل خیل کجمداری و کج کرداری ها در جامعه کنونی ماست، مرگ و بی حسی و ستبری این نهاد در حدی است که در مقابل مشکلات عظیم این جامعه از جمله فقر، فساد، فروپاشی نهاد خانواده، مهاجرت های دسته جمعی به خارج از کشور و... نه فریادی و حرکتی از آنان مشاهده می شود و نه همدردی و همراهی با مردم، اختلاس های بزرگ آنان را به هیچ حرکتی وا نمی دارد (مثل همین کیس سو استفاده مالی 3.4 میلیارد دلاری شرکت "چای دبش"، فولاد مبارکه، شهرداری تهران و... باعث نشد تا واکنش درخوری در حوزه های علمیه و روحانیت و... بر انگیزد)، و اعتراضات سراسری ناشی از این شرایط نیز باعث نمی شود حرکت ملموسی از نهاد مذهب، در همراهی و همدردی با خواست های مردم دیده شود.

حال آنکه ایرانیان به سان مردمِ متمدنِ هم مرز و همسایه ی خود، یعنی هندی ها و مصری ها، همواره جامعه ایی مذهبی داشته اند، و تفکر مذهبی، یکی از پیشرو ترین مشغله های فکری و فلسفی آنان بوده است، و به همین دلیل، نهاد قدرتمند مذهب در ایران، مصر، هند و... همواره وجود داشته، و نقش تعیین کننده ایی را در این جوامع بازی کرده است، و جهت گیری این نهاد قدرتمند، در همراهی با جامعه و مردم، گاه موجب سعادت، و یا به عکس به فروپاشی جامعه آنان منجر شده است،

 یکی از نقش های نهاد مذهب در همراهی با مردم، ایجاد تعادل بین حاکمیت و مردم بوده است، نوع مدیریتِ موفقِ مرجعیت آیت الله بروجردی در ایران پیش از انقلاب، و نقش آیت الله علی سیستانی در عراق کنونی، مثال بارز چنین رویکردی در تاریخ معاصر جامعه شیعه است، که تاریخ نشان می دهد با قرار گرفتن نهاد مذهب، در کنار مردم، این همآیی، به رشد اجتماعی و... و جهش و نجات جامعه منجر گردید، و با پا پس کشیدن آنان به سمت قدرت و حاکمیت، و دوری آنان از مردم، و همآیی نهاد مذهب با نهاد سیاست و قدرت، در یک ائتلاف نامیمون، مردم و جامعه را به سوی اضمحلال و گاه به سوی نابودی کشاندند، آنچه در همراهی آیت الله ابوالقاسم کاشانی و... با آفرینندگان کودتای امریکایی - انگلیسی 28 مرداد 1332 علیه دولت ملی و مردمی دکتر محمد مصدق آنجام شد، نمونه بارز همراهی نهاد مذهب با قدرت در دوره معاصر بود، که به نابودی نظام استقلال طلب مردمی برآمده از مشروطه منجر و زمینه ساز خیزش 57 گردید، و مردم و کشور مجبور شوند، تن به یک جراحی بزرگ و خطرناک دهند. 

نقش و عملکردِ موبدان رزتشتی، که جامعه روحانیت ایرانِ عصر سلسله پادشاهی ساسانی را تشکیل می دادند نیز نمونه تاریخی همراهی نهاد مذهب و قدرت در تاریخ ایران است، که آنرا یکی از عوامل مهم شکست خفتبار سپاهِ قدرتمند ایران می دانند، که پر تعداد و مجهز، مقابل یک سپاهِ ناچیز، و فاقد نظم و سلاح و تاکتیکِ خلفای اسلامی صدر اسلام گرفت، و به شکست ایرانیان در نبردهای تعیین کننده قادسیه، جلولا، نهاوند و... ختم شد، و تاراج و تسخیر ایران و ایرانیان، توسط شبه جزیره نشینان عربی را به دنبال داشت.

این نقش البته بسیار مهم ارزیابی می شود، و حرکت این نهاد مذهبی را، به خصوص در دهه های پایانی سلسله ساسانی، مثل موش هایی دیده اند که در اثر عملکرد آنان، نسوجِ انسجام بخش جامعه ایرانی را جوید، و شرایط را برای از هم پاشیدگی وحدت ایرانیان (مردم و حاکمیت)، در مقابل تهاجم خارجی، مهیا نمود، و شرایط را برای عدم همراهی مردم با حاکمیت ساسانی آماده کرد، که این خود موجب یک شکست اساسی برای ایران و ایرانیان در مقابل مهاجمین بیگانه گردید.  

چرا که جامعه روحانیت زرتشتی یا همان طبقه مُغان، در کنار دستگاه قدرت شاهان ساسانی، قرار گرفتند و گرایش بیش از پیش آنان به چرب و شیرینِ قدرت، آنان را از کارکرد اجتماعی واقعی شان که توسعه اخلاق و معنویت و از جمله کنترل قدرت بلامنازع و مطلقه شاه و... در مقابل مردم بود، باز داشت، و به عکس، آنان را به وسیله و اهرمی برای کنترل قدرتِ مردم، در دست حاکمیت مطلقه تبدیل نمود، و آنان به نیرویی تبدیل شدند که وظیفه داشتند مردم را برای همراهی با قدرت، در هر وضع و شرایطی متقاعد، مجبور و منقاد کنند، این بود که موبدان نقش خود را فراموش کرده، و به اهرم های دستگاه قدرت، برای سلطه بیشتر قدرت مطلقه بر مردم تبدیل گردیدند.

مُغانِ آتشکده نشین زرتشتی با درجات مذهبی پر طمطراق، و شاه ساسانی، که اکنون هر دو خود را برگزیدگان خداوندگارِ اهورامزدا بر زمین می دانستند، در یک جبهه ی واحد، در مقابل وجه دیگر این جامعه، یعنی اکثریت مردم قرار داده شدند، و این روحانی و مُغ، که خود بر منافع ناشی از قدرت شریک گشته بود، و در کنار حاکم، حکومت می کرد، نقش رابط و تعادل گر بین مردم و حکومت را از دست داد، و اینجا بود که جامعه منجسم ایران با یک مشکل کارکردی بزرگ روبرو شد، که طی آن ارباب معابد و سجدگاه ها، به سو استفاده از خدا و مذهب در امر توجیه اقدامات خود و قدرت روی آورده، و مشغول شدند، و یک طبقه مهم اجتماعی کارکرد اصلی خود را وا نهاده، و نقش بیطرف و واسط خود را بین مردم و قدرت از دست داده، و به توجیه گر اعمال خارج از قانون،عرف، اخلاق، انسانیتِ قدرت تبدیل شدند.

این شد که طبقه روحانیت زرتشتی، و در کل آنچه که او را نمایندگی می کردند، یعنی مذهب و خدا، وجهه ی خود را نزد مردم از دست دادند و در کل روابط مردم با خدای و مذهب اینان، دچار مشکل گردید، و دین گریزی اینجا بود که بین ایرانیان رخ داد، و لذا ایرانیان در مقابل سپاه بیگانه ایی که پیامی ساده از اخلاقِ اجتماعی و یکتاپرستی به همراه داشتند، خود را تهی دست دیدند، این در حالی بود که پیامی که مهاجمان عربِ مسلمان با خود داشتند، برای ایرانیان هرگز نه تازگی داشت، و نه جدید بود، بلکه ایرانیان هزاره ها بود که در روند توسعه فکری خود، به مرحله یکتاپرستی و اخلاق انسانی و اجتماعی دست یافته بودند، اما مردم ایران با تعالیم زرتشت، خدای زرتشت و دستگاه مذهبی آن، در زمان حمله اعراب احساس بیگانگی می کردند، لذا خود را در مقابل سپاه بیگانه، به لحاظ مذهبی و فکری، بی سلاح و دچار تزلزل فکری و تهیدست یافتند و... و از این رو به شکست های پی در پی، و بزرگی مقابل مهاجمین تسلیم شدند.

یکی از دلایل مهم چنین شکست هایی، ائتلاف بین نهاد مذهب و نهاد قدرت در برابر خیل عظیم مردم ایران بود، و شکست ها آنقدر فجیع و غیر قابل باور بود که زان پس، این شکست ها به سان ضرب المثلی برای متجاوزین به ایران و ایرانیان تبدیل شد، و هر متجاوزی که قصد تنبیه ایرانیان را می کند، شکست نبرد قادسیه، جلولا، نهاوند و... را به رخ آنان می کشد، همچنان که صدام حسین نیز به هنگام تجاوز خود به ایران، در آغاز نبرد خود علیه ایرانیان در سال 1359، خود را "سردار قادسیه" نامید.

اکنون نیز به روشنی می توان این شرایط را دوباره دید، که با کاسته شدن نقش مردم در اداره جامعه، و متزلزل شدن نهادهای ناظر بر وجه جمهوریت نظام، مثل مجلس ملی، و ریاست جمهوری، تفکیک قوا و... و از همه بدتر هجوم طبقه روحانیت شیعه، برای قبضه کامل مجاری قدرت، و محدود و محصور کردن قدرت در طبقه ی خاص فقها، بار دیگر شرایط را برای ایجاد چنین شکافِ تاریخی بین مردم و حاکمیت در ایران مهیا می کنند، و زمینه را برای نابودی هایی مثل همان که در قادسیه، جلولا، نهاوند و... برای ایران و ایرانیان تجربه کردیم، مهیا می شود،

همین واقعیت دردناک است که ناچیزترین گروه های تروریستی منطقه خاورمیانه، مثل طالبان را هم، به تسخیر ایران به طمع می اندازد، چرا که آنان نیز بوی تعفن این شکاف را استشمام کرده، و از تکرار فتح دوباره پایتخت ایران، سخن می گویند؛ و بیشرمانه ما را دوباره به "تسخیر اصفهان" [6] در زمان "محمود افغان" اشارت و تهدید می کنند.

اینان نیز افعی های زهرآگینی بوده و هستند که نو انقلابیون ایرانی، آنان را از خود دیدند و در آستین پروراندند، تا شهوت "امریکا ستیزی" و "غرب ستیزی" سیری ناپذیر خود را در افغانستان بلازده ارضا نمایند، غافل از این که با پیروزی این مارهای خطرناک، و تروریست های کج فهم، اژدهایی را پرورش می دهند و تقویت می کنند که پارس زبانان و مردمان تحت حوزه تمدنی و فرهنگی ایران بزرگ را، این سو و آنسوی آمودریا تهدید کرده، و به مهاجرت های بزرگ مبتلا خواهند کرد، این ضربه ایی بود که "امریکا ستیزی" سیری ناپذیر انقلابیون جدید، به تمدن، فرهنگ، زبان و نژاد ایرانیان در خراسان بزرگ و باستانی ایران، شامل افغانستان و آسیای میانه زد؛ حمایت از طالبان در این زمستان ایرانِ تمدنی، چاقویی است که ایرانیان خود در پهلوی ایران تمدنی – فرهنگی، و حتی ایران سرزمینی و مدرن فرو کرده و می کنند.

 

چهره مفلوک ساکنان ایرانشهر هرات زیر حاکمیت ظالم طالبانی در افغانستان

[1] - از نظر تاریخی، دوران مدرن با دورهٔ رنسانس آغاز شده و با عصر روشنگری و انقلاب فرانسه و ایده‌آلیسم آلمانی به عنوان گفتار کلیدی غرب تحکیم می‌شود. از و یژگی‌های این دوران می‌توان به این موارد اشاره نمود:      در این دوره فردیت اعتلا یافته و سنت نقد می‌شود.        در این دوره فرد خودمختار با ظهور یا ظهور به شکل سوژهٔ دکارتی خود را ارباب و مالک طبیعت اعلام می‌کند و به مفهوم پیشرفت و بینش فعلی از تاریخ ارزش و بها می‌دهد.      آگاهی فرد از فردیت خود          جدایی دین از دولت           تأکید بر آزادی‌های فردی        افسون‌زدایی از جهان         تأکید بر علم گالیله‌ای و نیوتونی همراه با انقلاب‌های علمی و صنعتی در غرب           دوران عقل ابزاری - به معنای تسلط انسان بر طبیعت و انسان از طریق به‌کارگیری علم و تکنولوژی         عقل انتقادی - به معنای تأکید بر سوژهٔ خودمختار که شناسندهٔ خود و جهان است و بر آزادی‌های فردی خود تأکید می‌کند.         همچنین دوران مدرن در رویدادهای تاریخی چون انقلاب آمریکا و فرانسه و دو اعلامیهٔ استقلال آمریکا و اعلامیهٔ حقوق بشر و شهروند ۱۷۸۹ فرانسه تجلی می‌یابد.  

می‌توان گفت که چهار معنای اصلی از مدرنیته وجود دارد:       مدرنیتهٔ سیاسی: که در قالب مفهوم مدرن از دموکراسی و حقوق شهروندی شکل می‌گیرد.      مدرنیتهٔ علمی و تکنولوژیک: که نتیجهٔ آن گسست معرفتی با کیهان‌شناسی ارسطویی، ایجاد علم جدید، انقلاب صنعتی و تکنولوژی مدرن است.     مدرنیتهٔ زیبایی‌شناختی: که از رابطهٔ جدید انسان با زیبایی و مفهوم جدید ذوق و سلیقه نشأت می‌گیرد.      مدرنتیهٔ فلسفی: مدرنیته به معنای آگاهی سوژهٔ فردی از طبیعت و سرنوشت خود و قرار دادن این سوژه به منزلهٔ پایه و اساس تفکر و اندیشه  

[2] - حقوق شهروندی Citizenship Rights از جمله محورهای بسیار مهم و اساسی هر نظام و سیستم حقوقی در جهان است. در نظم و نظام حقوقی کشور ایران، اگر چه مصادیق آن شناسایی و تا حدی تعیین شده است، اما این اصطلاح همانند بسیاری از اصطلاحات حقوق عمومی به صورت جامع در منابع حقوقی یا از سوی قانون گذار تبیین نشده است. بر اساس جمع بندی از مجموع تعاریفی که در این زمینه ارائه شده و نیز برخی ملاحظات نظری تکمیلی، می توان گفت حقوق شهروندی عبارت است از: مجموعه ای از حقوق، اختیارات و امتیازات افراد یا گروهایی از مردم که با حکومت یک کشور دارای رابطه شهروندی (تابعیت) بوده و استیفا یا بهره مندی از تمام یا بخشی از آنها مشروط و مقید به انجام تکالیف شهروندی و التزام به قوانین و مقررات عمومی کشور مذکور است

[3] - اصل حقِ تعیین سرنوشت برای مردمان‌ یا به اختصار حق تعیین سرنوشت از اصول اساسی حقوق بین‌الملل است که بنا بر سازمان ملل متحد به عنوان مرجع تفسیر هنجارهای منشور، الزام‌آور است

[4] - عضو شورای شهر تهران، درباره نظر مدیریت شهری تهران نسبت به اقدام حجاب بان‌ ها در مترو به انتخاب گفت: "من خیلی اطلاعی ندارم، اما درباره بحث حجاب بان‌ها شهرداری به تنهایی تصمیم نمی‌گیرد و مجموعه‌های مختلف با هم تصمیم می‌گیرند. آقای شهردار هم طبق مصاحبه‌ای که کرده اند، این اقدام را خودجوش خوانده و گفتند آن‌ها یک درخواست کردند تا بر اساس آن درخواست امر به معروف در مترو انجام می‌دهند. اینکه این افراد از کدام مرجع مجوز گرفتند مشخص نیست." سرپرست مترو: "ما حجاب بان نداریم. آنکه شما می گویید کارکنان یگان حفاظت اند. مشخصاً نیرویی به نام حجاب‌بان نداریم. مأموران انتظامات مترو – مامور یگان حفاظت – در مترو حضور دارند و موظف‌اند با تمام ناهنجاری‌ها برخورد کنند." مهدی چمران رییس شورای اسلامی شهر تهران در پاسخ به سوالی درباره نیروهای حجاب‌بان در شهرداری تهران گفت: "هر روز پیامک‌های زیاد به خود من زده می‌شود که در مترو بی‌حجابی است، اما آیا مترو مگر با خیابان فرق دارد؟! خیابان را درست کنید، مترو هم درست می‌شود. در این زمینه به شهرداری هم فشار می‌آورند، احتمالا تحت تاثیر این فشارها نیز شهرداری از نیروهای حجاب‌بان استفاده می‌کند".

[5] - وزیر کشور در مورد حضور برخی افراد تحت عنوان حجاب‌بان در معابر پرتردد تهران و اینکه آیا مجوری برای این افراد صادر شده است، عنوان داشت : "ما مجوز خاصی برای این کار ندادیم. در واقع تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر ظاهرا گروه‌های مردمی اقدام می‌کنند و کارشان در این چارچوب است. طبیعتا همه مردم برای امر به معروف و نهی از منکر وظیفه دارند البته این باید با الفاظ خوب با ادبیات خیلی خوب و رعایت اینکه صرفا تذکر لسانی باشد انجام شود، در این حد مجاز هستند و می‌توانند تذکر بدهند. امر به معروف و نهی از منکر نیاز به مجوز ندارد همه می‌توانند امر به معروف لسانی را با لحاظ همه شرایط آن انجام دهند." بعد که مشخص می شود حضور این حجاب بان ها بر اساس دستور و بخشنامه احمد وحیدی وزیر کشور بوده است و امری خود جوش و مردمی نیست، ضمن تشکیل پرونده برای فاش کننده این دوگانگی گفتار مسئولین نظم کشور، یعنی روزنامه اعتماد، عنوان داشت : "کسانی که این را منتشر کردند اول باید جواب این سوال را بدهند که چرا تلاش کردند یک ابلاغیه‌ای که مهر طبقه بندی خورده را از درون یک دستگاهی بگیرند، چرا تلاش کردند آن را منتشر کنند و آن را یک کار درست جلوه دهند؟ این سه امر غیرقانونی است، درحالیکه افرادی که راجع به این مسئله صحبت کردند به قانون اشاره می‌کنند. آنچه که مربوط به آن قانون است موضوع حق‌التکلیف بوده که به مردم ربط دارد. در آن ابلاغیه هیچ حق‌التکلیفی مربوط به مردم نیست و مرتبط با دستگاه‌ها است." اما حقیقتا پیش از افشا کنندگان این مانور سیاسی رسوا، این وزارت کشور است که بعنوان مسئول نظم و قانون باید پاسخ دهد که چرا یک دستگاه قانونی، و مامور و مسئول به نظم، باید دست به یک اقدامی اینچنین مخفی برای حضور حجاب بان ها در اماکن بزند، اگر حجاب بانان قانونی اند، چرا باید در چنین روندی مخفی در جامعه حضور یابند.

[6] - عبدالحمید خراسانی از فرماندهان طالبان به ایران: "قدرت ما را امتحان نکنید شما در پشت پرده با غربی‌ها هستید ما مسلمانان واقعی هستیم" عبدالحمید خراسانی معروف به «ناصر بدری» فرماندار سابق ولایت پکتیا با انتشار پیامی ویدیویی ایران را تهدید کرد. به گزارش خبرآنلاین، خراسانی با انتشار ویدیویی در صفحه توئیتری خود در پیامی تهدیدآمیز و توهین آمیز خطاب به ایران گفت: "با صبر و حوصله مردم افغانستان بازی نکنید!" وی با اشاره به اینکه در برابر ایران سر خم نخواهیم کرد گفت: "ایران باید مدیون حوصله بزرگان امارت اسلامی باشد و در صورت نیاز با شوق و علاقه ای بیشتر نسبت به جهاد برای مبارزه با استعمار آمریکا در برابر ایران مبارزه خواهد کرد". وی افزود: "از آنچه که حق ماست دفاع خواهیم کرد و در صورت ادامه وضعیت کنونی ایران را فتح خواهیم کرد".

روند تاریخی شیراز و اصفهان را باید با هم، و به دنبال هم دید، تا ایران را در روند طی شده اش متصل و پیوسته، مشاهده کرد و فهمید، شیراز با هخامنشیان، به نوعی آغازگر مکتوب کُلیت ایران تمدنی و بزرگ است؛ و اکنون در دوره پارادایمی اصفهان قرار داریم که با حاکمیت سلسله صفویان آغاز گردید، و آنان مکتب اصفهان را پایه گذاری و خلق کرده و به اوج رساندند.

صفویان باعث زنده شدن ایران بعد از یک به هم ریختگی مقطعی شدند، و توانستند موجودیت ایران را در برابر متجاوز توسعه طلبی، همچون عثمانی [1] ، تا حد قابل قبولی حفظ کنند، امپراتوری که همچون یک غول بلعنده، ملل همسایه را در خود می بلعید، و به پیش می تاخت، عثمانی ها از طریق سیستم فتح و پیروزی متکی به نوعی غازی گری [2] ، توسل به حکم جهاد اسلامی و... تنها در غرب و در اروپا، تا دروازه های وین در اتریش هم پیش رفتند [3]

اما پیشروی آنان در شرق، هرگز مانند پیشروی آنان در غرب نبود، و این ایستادگی صفویان بود که طرح های توسعه طلبی آنان را در این سو ناکام کرد، و باید به واقع از صفویان از این لحاظ متشکر بود که هم یکپارچگی ایران را باز یافتند، و هم آنرا، تا حدودی مقابل چنین غول متجاوزی حفظ کردند، هرچند در شکست هایی که صفویان مقابل عثمانی متحمل شد، سرزمین های بسیاری را به عثمانی ها باختیم،

از جمله به دنبال شکست در نبرد چالدران، که به رغم شجاعت سربازان و شاه صفوی، سرزمین های بسیاری که اکنون در حوزه های ترکیه، عراق و سوریه فعلی قرار دارند، که عمدتا هم محل سکونت اصیل ترین قوم ایرانی، یعنی کُرد هاست را از دست دادیم، که این شکست به لحاظ عدم تطابق سطح سلاح و تجهیزاتِ سپاه عثمانی در مقابل سپاه صفوی بود، و اما دلیل دیگر این شکست ها، تاکید صفویه روی شیعه گری است که باعث واگرایی قبایل کُرد اهل سنت، و گرایش آنان به عثمانی های هم کیش (اهل سنت) آنان گردید، و بسیاری علیرغم میل خود به عثمانی پیوستند و یا گرایش یافتند.

لیکن باید اذعان نمود که در نبود مقاومت مردانه صفویان، شاید این باخت ها می توانست بیش از این باشد که هست، و عثمانی این توان را داشت که مثل تمام دول آسیایی و آفریقایی خاورمیانه، در شرقِ بدون صفویان، مثل جبهه غرب، پیشروی کند، کاری که با وجود صفویان از آنجامش باز ماند، و این ایران بود که به عنوان سد محکمی، برابر پیشروی آنان در شرق ایستاد.

نقاشی مربوط به ساختمان های دوره صفویه در اصفهان

یک نقاشی از ساختمان های دوره صفوی در اصفهان - از نقاشی های مربوط به هتل عباسی 

ولی موجودیت صفویان در ایران روی دیگری هم دارد، که از قضا به عنوان یک دوره پارادایمی فکری و اندیشه ایی نیز، شکل گرفت و تاکنون برای ایران باقی مانده، و شرایط کنونی ایران نیز به نظر می رسد ادامه و نتیجه حرکت و سیاست فکری صفویان است، آنان گرچه نشان شیر و خورشید [4] ، یا همان نمادهای معنادار تاریخی ایران باستانی و تمدنی را در پرچم خود داشتند، و آنرا بالا کشیدند، و با خود حمل کردند، و به نوعی در مجد و عظمت ایران کوشیدند، اما از منش و فرهنگ گثرتگرای باستانی ایرانیان، به دور افتادند، و تکثرگرایی [5] فرهنگی، تفکری و مذهبی را به کناری نهاده، به سوی وحدت فرهنگی و دینی، و تکصدایی دینی – مذهبی و تفکری پیش رفتند، و سلطه این تک صدایی و انحصار فکری را پی گرفتند، و حتی در علم و معرفت نیز تسری داده، لذا مکتب اصفهان، مکتب تکصدایی، تک قرائتی و خفه کننده ی نفسگاه های فرهنگی، تفکری و علمی متنوع ایرانیانی را با خود به همراه داشت، که "غیر" خود از میان ایرانیان را "دیگری" تعریف، و له کرده و سرکوب شدید نمودند،  

صفویه علاوه بر عدم تحمل و مدارا در وجوه دینی و فکری، حتی اهل علمی همچون صدرای شیرازی که شاید آخرین فیلسوف نظریه پرداز ایرانی از آن عصر تاکنون نیز باشد را که در این عصر ظهور و به نظریه پردازی علمی و فلسفی پرداخت را نیز تحمل نکردند، و فقهای اصفهان نشینِ دربار شاه صفوی، او را به کوره دهات های گرم و خشک قم، تارانده و متواری کردند، و تحت تعقیب ملحد انگارانه خود قرار دادند، و بخش های ارزشمندی از عمر شکوفایی علمی این دانشمند ایرانی، در فرار و گریز از آنان گذشت و ضایع شد، تا جان از فتوای الحاد و زندقه آنان به سلامت ببرد.

دوستی برایم نوشت اصطلاح "مکتب شیراز و مکتب اصفهان ساخته (ذهن) خودتان است"، به درستی هم نوشت، این برداشت من از روند آغاز و انجام تاریخ ایران است، و این دو شهر را به عنوان سمبل دو مکتب جداگانه دیده و انگاشتم، و از آن واژه برای بیانش سود جستم، هر چند این تعبیر شاید ناپخته و نارسا به نظر آید، اما از معنا، مفهوم و مصداق هم خالی نیست،

چرا که روزی مکتب و رویه تمدن سازی و حاکمیتی شیراز، بعنوان آغازگر ایرانِ یکپارچه ی تمدنی است، که شامل تمام مردم و سرزمین هایی است که با آن در این اوج گیری شریک بودند و... و در حکمرانی فرهنگی و حتی سیاسی، کثرت گرایی و حق تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی را به رسمیت شناخته و به ظهور و اوج رساندند، و وجود 23 ساتراپ نشین [6] متفاوت، با فرهنگ، زبان، خدایان، و اقوام گونه گون، خود نشان پذیرش تنوع و تکثر فکری – دینی هخامنشیانِ شیراز نشین دارد، که در محیط و اتمسفر مُلک پارس (شیراز) شکل مصداقی به خود یافته و اوج گرفتند، نتیجه این نوع نگاه و حکمرانی، توسعه و پیشرفت ایران بود، و کشور را در اوج تاریخ خود نشاند، و بزرگترین باهم بودن ها، پیشرفت ها را در هخامنشیان عملی کردند، و آنرا به عنوان یک الگوی جهانی برای بشریت، در نوع نگاهِ به همنوع، حقوق بشر مدرن و پیشرفته، توسعه ارتباطات، سیستم های اداری و کنترل و هدایت جامعه و... تبدیل کردند.

اصفهان اگرچه از شهرهای مطرح دوره تمدنی مذکور، و بعنوان اسپادانا، جی، سپاهان و... شهرت در خور داشت، اما بعنوان پایتخت صفویان، با صفویه به اوج خود به عنوان یک الگو و نظریه پرداز نگاه به بشریت، حقوق بشر مدرن و... در نوع خود دست یافت، اما در ذیل حاکمیت صفویان، با نفی کثرت گرایی و تاکید روی وحدت فرهنگی – مذهبی، باعث از هم پاشیدگی انسجام، حتی در حوزه ایران تمدنی و ایران بزرگ نیز شدند، بطوری که علاوه بر واگرایی ملل پیرامونی تحت حاکمیت حوزه تمدنی ایران بزرگ، یکی از دلایل واگرایی های مناطق و مردم شامل در این حوزه نیز گردیدند، از همین رو، عدم تحمل، مدارا، تسامح و تساهل، پذیرش تکثر و تنوع در فکر و اندیشه و... است که به خصوص جدایی مناطق خراسان بزرگ [7] از ایران را باعث می شود، که آخرین شهر، از شهرهایی که در این دوره می بازیم، شهر هرات است، که از قضا محل تولد شاه حاکم صفوی نیز می باشد.

اما ما آنرا به چه باختیم؟! شاید بتوان گفت یکی از دلایل این باخت، همین وحدت گرایی و نفی کثرتگرایی مذهبی و فرهنگی بود، که توسط صفویان دنبال می شد، که در پایتخت زیبای صفویان یعنی اصفهان، توسط حُکام و قدرت های پیرامونی شاه صفوی، از جمله فقهای شیعه حاکم در دربار صفوی دنبال، و نتیجه اش واگرایی خراسان از مرکزیت ایران شد.

و در ادامه همین جدایی ها و واگرایی ها بود که البته کار دست صفویه داد، محمود افغان، یکی از مردمان حاشیه نشین همین خراسان بزرگ، بر اصفهان نشینان، تاخت، و صفویه را برانداخت، صفویه که با تاکید بر شیعه گری، که دکتر علی شریعتی این نوع شیعه گری خاص را به "شیعه صفوی" تعبیر می کند، بسیاری از ایرانیان حوزه تمدنی را از ایران و ایرانیت تاراند، چرا که این چارچوب تحمیلی فکری و مذهبی صفویان را بر نمی تافتند، و عطای ایران را به تحمیل شیعه گری اش بخشیدند، و با ایران صفوی همراهی نکردند، و گاه به دشمن صفویان پیوستند،

 و ما این چنین یکپارچگی تمدنی و فرهنگی خود را، به فرقه گرایی مذهبی و فکری صفوی تقلیل دادیم، و حوزه وسیع تمدنی ایران را دچار واگرایی کرده، و در نهایت در چند مرحله جدایی، بسیاری را باختیم و نتوانستیم دوباره به دامن میهن باز گردانیم، که مردمان آنها، به واسطه دین و مرام متفاوت خود، نه جایی در وطن داشتند و نه از سلطه دشمن خلاصی یافتند.

این است که شیراز را با هخامنشیان بعنوان آغازگران ایران و مکتب کثرتگرای (پلورال)، مبتنی بر حقوق بشر، فارغ از دین و مذهب شان، به عنوان مکتب شیراز تلقی کرده، و اصفهان را با صفویان، بعنوان انتهای یک سیستم فکری در ایران که به نظر می رسد آخرین تیر ترکش فکری و حکومت ساز باید از آن یاد کرد، و آن را در نظر گرفتم، که در ایران شکل گرفت و مکتب تکصدایی، تک قرائتی، و وحدت فکری و دینی را در مُلک ایران رواج داد، که در این سفرنامه از آن به عنوان مکتب اصفهان یاد کرده ام، و مدافعان چنین منش و رفتاری را، به این دو مکتب ابتدایی و انتهایی در تاریخ ایران منسوب کرده ام،

بعد از صفویه، مکتب فکری جدیدی هنوز در ایران تفوق نیافته، و ایران در دوره سنتی صفویان ماندگار شده است، حال آنکه به نظر می رسد مردم ایران رو به افق تحقق دوره مدرن خود دارند، و شکاف عمده در اینجاست که ایجاد شده و هر روز وسیعتر هم می شود، و لذا ریشه انقلابات و خیزش های مردمی در ایران، چه در دوره مشروطه، چه در خیزش ملی شدن صنعت نفت، و چه در انقلاب 57 و چه خیزش های مردمی بعد از آن و... همه در این راستا ارزیابی می شوند، همین شکاف و تفاوت بین ایدئولوژی حاکمیت و نگاه مردم ایران به جهان و مقوله فرهنگ است که در حال گسترش است.

در آخرین صبح حضور در شیراز، گِرداگرد ارگ "وکیل الرعایای" شیراز، یا همان ارگ کریمخان زند، طواف کردم و جانی تازه گرفتم، تا سفری دراز، در حدود 500 کیلومتر، فاصله بین شیراز تا اصفهان را به تاخت بروم، مسیری که دروازه جنوبی ایران یعنی شیراز را، به نقطه مرکزی ایران کنونی، یعنی اصفهان متصل می کند، جایی که قلب تفکری سلطه یافته بر ایران کنونی نیز به نظر می رسد در آن، هنوز می تپد،

هر چند قاجارها با تسلط بر ایران، پایتختی را، از چنین اصفهانی، به تهران منتقل کردند، اما سلطه فکری و تمدنی اصفهان باقی ماند، و با اینکه پایتخت به تهران منتقل شد، ولی همچنان تفکر صفوی خود را به تهران رساند و به موجودیت خود ادامه داده و می دهد، و به نظر می رسد که دوره پارادایمی صفوی – اصفهان، هنوز نیز با رفتن قاجارها و آمدن پهلوی و رفتن آنان و... باقیست،

و مدافعان وحدت فکری – مذهبی و فرهنگ تکصدایی، تک قرائتی و... صفوی، که تسامح و تساهل در برخورد با موجودیت دیگران، مدارا با دیگر اندیشان، و قبول اصل تکثرگرایی در تفکر، و حق حضور دیگران را، منکر می شوند، آنرا برای سلطه فرهنگی خود خطر تصور کرده، و از جمله آنرا به غرب منتسب می کنند، در حالی که این نوع تفکر ریشه در قلب تاریخ ایران دارد، این است که ایدئولوگ های یک انقلاب آزادی بخش قرن بیستمی در ایران نیز، به محافظات باقی ماندن چنین تفکری تبدیل! و در قدرت پیش می تازند، تا جلوی هر گونه تکثر فکری، اندیشه ایی و... را در ایران بگیرند و...

 اکنون در سال 1402 خورشیدی، تو گویی من نیز با این گذر تاریخی، از شیراز به اصفهان، سفری سمبلیک داشته، و از دوره پارادایمی هخامنشی و باستانی – تمدنی شیراز، به دوره و پارادایمی صفوی و معاصر شیفت داشتم، و با این سفر بین این دو دوره، تحرکی مکانی را تجربه می کنم، و نه معنایی! چرا که تحرک معنایی به این روش میسر نیست.

نمایی از شهر اصفهان

نمایی از شهر اصفهان، در انتها کوه صفه دیده می شود

در این افکار بودم که با فرهنگ تکثرگرا، مدارا جو، و تسامح و تساهلگر شیراز، که در کنار "آب رکن آباد و گلگشت مصلای" شیراز شکل گرفت و حکمت خود را پرورش داد، خداحافظی کردم و به سوی شمال تاختم، و پلتفرم های محکم و استوار ادب و حکمت ایران معاصر، یعنی سعدی و حافظ و... را که در محیط شیراز زاده، پرورش و تکثیر شدند، و دوره جدید زبان پارسی، برغم سلطه فرهنگی و مذهبی مکتب اصفهان، همچنان مُلک خدایی آنان است را بدرود گفته، راه دراز بین شیراز – اصفهان را در پیش گرفتم،

راهی که به درازای دو پارادایم تاریخی – تمدنی می ماند، و یک ایران نیز از آن عبور کرده است، و ما هنوز وارد پارادایم ایران مدرن نشده، و یک پا (ی حاکمیتی) در دوره سنتی صفوی – اصفهان داریم، و یک پا (ی مردمی) در دوره مدرن جهانی، که بشریت با سرعت خیره کننده ایی، در این دوره پارادایمی مدرن به پیش می تازد، اما حافظان سنت در ایران، تمام تلاش خود را شبانه روز، با بکارگیری تمام امکانات ایران، دارند تا با حفظ این دوره سنتی و اقتضائات آن، از حرکت ایرانیان و شیفت آنان به سوی دوره جدید و مدرن باز دارند،

اما به رغم این، جوشش و خیزش حرکت به سوی دوره مدرن نیز، قدرت خودجوش و بی وقفه ایی دارد، و خیزش ها و خیزهای بلند آن، و موفقیت های آن قابل انکار نیست؛ که البته امیدوارم در فرایند این دو کشاکش قدرتمند، ایرانی باقی بماند تا دوره مدرن خود را ببیند، چرا که در دوره زایمان های مهم، گاه مادر (ایران)، جان خود را از دست می دهد، نمی خواهم بدبین باشم، اما این دوره شیفت تمدنی، برای ایران سرنوشت ساز است، و امیدوارم، این شیفت پارادایمی نیز به خیر بگذرد، و حداقل ایران فعلی پا برجا مانده، و از تجزیه و... مجدد، به دور بماند، چرا که برخی معتقد به این ضرب المثل پارسی اند که "دیگی که برای ما نمی جوشد، کله سگ در آن بجوشد" نیز مهم نیست.

هر چند به عقل و بصیرت ایرانی امیدوارم، به سرمایه های تمدنی و فکری خود، امیدوارم، تا این پایه های تمدنی و فرهنگی بر جای مانده از تاریخ دراز تمدنی ایران، به کمک آیند، و این شیفت تمدنی از دوره سنت، به دوره مدرن، با سلامت برای ایران و ایرانیان طی شود، شخصا مهم نیست چه سرنوشتی خواهم داشت، چرا که در پای نهال این خاک زرخیز و حکمت و افتخار خیز، میلیون ها چون من جان باختند، و اگر ما هم ببازیم، نه اولین بار است و نه آخرین بار، و مهم ایران است که باید به عنوان ظرف تمدنی، برای این مردم، و آیندگان باید باقی بماند، و مهمترین دغدغه من در این شیفت تمدنی ایران است.

شهردار شیراز، اگرچه در مقایسه با شهردار تهران، در حفظ و ماندگاری باغ های این شهر، تا حدود زیادی موفق بوده است، اما در ایجاد یک خط تاکسیرانی بین شیراز و اصفهان، قطعا شکست خورده است، و در مقابل مسافران بیشمار شهر شیراز، که در دوره کمبودهای بهت برانگیز فعلی، که حتی بلیط سفر با هواپیما و قطار را نیز نمی توان یافت، ناموفق و شکست خورده و شرمنده است،

چرا که در نبود امکانات قطار و هواپیما، مسافران شهر شیراز دو انتخاب دیگر به طور طبیعی خواهند داشت یکی اتوبوس های بین شهری و دیگری تاکسیرانی بین شهری، و در این بین مسافرانی که نمی خواهند و یا نمی توانند، به هر دلیلی، این مسیر دراز را، در همراهی با چند ده مسافر دیگر، در یک اتوبوس بین شهری، طی کنند، معمولا به تاکسیرانی بیش شهری روی می آورند، که شهردار شیراز در این خصوص، شرمنده چنین مسافرانی است.

خود را به ترمینال مسافربری شیراز رساندم، به امید این که با دو تن دیگر از مسافرانِ راهی شهر اصفهان، در این مسیر همراه شوم، و با هم یک تاکسی زرد و زیبا را، رو به اصفهان روانه سفر کنیم، اما وقتیکه با بار و بنه خود را بدانجا رساندم، در بهت و حیرت متوجه شدم، برغم تمام شهرهایی که در این دور و یا ادوار مسافرت هایم، از آن گذشتم، شهرداری شهر مهم گردشگری شیراز، چنین خط تاکسیرانی را بین شیراز و اصفهان راه اندازی نکرده است، و در حالی که باورم نمی شد که شهری با این عظمت گردشگری، از چنین بدیهی ترین امکان حمل و نقلی بی بهره باشد، در ناباوری با چنین پدیده ایی روبرو و باورم شد که نیست و ندارد.

پرسان پرسان متوجه شدم، برخی از مسافرکش های شخصی، بدین ضعف برنامه ریزی شهری متوجه گشته، و با حضور خودجوش خود در دروازه قرآن شیراز، این ضعف را جبران کرده، و آنرا در حد توان خود پوشش داده اند، و آنجا را پاتوق مسافرگیری مسیر شیراز به اصفهان کرده اند، اما با رفتن بدانجا، متوجه بلبشویی از قیمت هایی شدم که در غیبت مدیریت شهری شیراز، این اشخاص خود قیمت مسافربری در این مسیر را تعیین و روزانه اجرا می کنند،

تصویری از سی و سه پل در دوره خشکسالی

سی و سه پل بر بستر خشک زاینده رود

خلاصه خود و تنی چند از مسافران مسیر، دست به کار شده، وظیفه شورای شهر شیراز را، در غیبت مدیریتی آنان به عهده گرفته، و چانه زنی ها برای تعیین قیمت منصفانه مسافرکشی بین شیراز – اصفهان را آغاز، و با هر ترفندی که بود، قیمت طی مسیر مذکور را توافق کردیم، و به زودی با یک راننده که مدعی بود 17 سال است در این مسیر در آمد و شد است، راهی راه دراز بین شیراز و اصفهان شدم.

گندم های دشت های شیراز را تراشیده اند، و در برخی از مزارع به جای آن برنج می کارند! تا برنج مشهور "کامفیروز" را روانه بازار مشتاقان این تحفه ارزشمند و خوشمزه کنند، که خوردنش به قیمت از دست رفتن ذخایر آب های زیر زمینی میلیون ها ساله منطقه است، و ما نسل خودخواه، برای داشتن چنین پلوی لاکچری ایی در سفره خود، سهم آب های ذخیره برای نسل های آینده در زیر زمین را، بی شرمانه و بی رحمانه می کشیم، و در مزارع پر مصرف برنجکاری، از بین می بریم و به تبخیر گرمای خیره کننده جنوب، در این موقع گرم از سال می سپاریم، تا این جنایت نیز توسط نسل های آینده، در لیست سیاه جنایات دیگر نسل ما، در حق ایران و ایرانیان، و محیط زیست آن، ثبت و در تاریخ غمبار مان ذکر شود، و آیندگان مصیبت این داشته را که در آینده ایی نزدیک دیگر نخواهد بود، را با حسرت تمام یاد کنند، و بر حال خود بگریند، و بر باعث و بانیانش لعن گویند.

اکنون در حاشیه شرقی زاگرس به سوی شمال در حرکتم، و مسیر گردشگری را که از چهارمحال بختیاری تا کهگیلویه و بویر احمد و سپس شیراز، در نزدیک به هشت روز، به سمت جنوب پیموه ام را، به یک نیم روز، به سمت شمال باز گردم، تا در نقطه آغازین، در آخرین نقطه دایره سفرم به میانه های زاگرس، دوباره در اصفهان پایان دهم، و سپس به تهران باز گردم.

چند ده کیلومتری که از شیراز خارج شدم، به ترتیب گندمکاری های آبی، و سپس گندمکاری های دیم نیز به اتمام رسید، و در میان کوه های پراکنده حاشیه خاوری زاگرس، مراتع گیاهان خودرو گَون و... آغاز و در این میان صفاشهر، را پشت سر گذاشتم، در آپاتیه [8] یا همان شهر آباده راهی به سوی خاور ایران باز است، و مرا به سوی یزد و کرمان می خواند، وسوسه ام می کند، تا پیش از رسیدن به اصفهان، راه منتهی به شمال را وا گذاشته، رو به سوی خاور شکوهمند ایران شوم، راهی ابرکوه، و سپس یزد و کرمان گردم، اما برغم چنین وسوسه ایی، با راننده توافق کرده ایم که ما را به اصفهان ببرد، و در این سفر تنها نیستم، و به این وسوسه ها نمی شود توجه کرد.

همسفری که در این مسیر مرا همراهی می کند، از قشقایی های شیراز می گوید، از ناصرخان قشقایی [9] و دیگر خانان این ایل می گوید، که زمانی بعد از پیروزی انقلاب، در خیل نمایندگان مجلس اول بعد از انقلاب در تهران بودند، به گفته او، ناصرخان با خلخالی که مامور قدرتمند اعدام و... در آن سال ها بود، دچار مشکل شد، و کار به جسارت و دعوا و برخورد فیزیکی هم کشید، کینه به دل شدند، و نتیجه این درگیری، به تفرق بین آنان در آن موقع منتهی شد، حال آنکه هر دو در یک سنگر برای نابودی پهلوی ها مبارزه کرده، و انقلاب 57 را به ثمر رسانده بودند، و اینک در دروه بعد از پیروزی، انتهای قصه مبارزه آنان، به کشمکش بین انقلابیون سابق، تبدیل، و نهایتا هم به اعدام خسرو خان قشقایی انجامید، این همسفر، ناصرخان قشقایی را فردی باسواد و دانا اعلام می کند، که حاکمیت او بر ایل قشقایی باعث گردید، تا یاغیگری های و... مردان این ایل خاتمه یابد و...

شهر سورمق [10] که محلی ها آن را "سوره مه" می گویند، و سپس شهر آباده، که به شهر منبت کاری ایران شهرت دارد، در میانه مسیر خود نمایی می کنند، ورزشگاه شهر آباده، نام آپاتیه بر خود دارد، که ظاهرا نام روزنامه ایی نیز بود که در این شهر چاپ و منتشر می شده است.

آباده برایم زنده کننده خاطره سرود "قصه بابا"  است که زبانحال فرزندان مظلوم شهدایی است که پدران خود را در نبرد خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث عراق از دست داده اند، و مظلومانه با مادران همسر از دست داده خود، بعد از مرگ پدرانشان، سخن می گویند، "مادر! برام قصه بگو، قصه بابا رو بگو و..." [11] هنوز نوای دلنشین بچه های آباده در ذهنم هست و حک شده است،

آنها برون داد جنگی هشت ساله هستند، با خسارت های عمده ایی از این دست، از جمله این فرزندان پدر از دست داده، همسران شوهر از دست داده که گلیم سنگین بازماندگان از شهدا را باید با خود از آب بکشند، و میلیون ها انسانی که خانه و کاشانه از دست دادند و... و اما بسیار جای تامل و تعجب دارد که مثل دیگر جنگ های دنیا، هیچ جنبش ضد جنگی بعد از آن کشتارها، معلولیت ها و مجروحیت های چند صد هزار نفره، و ویرانی های چند هزار میلیارد دلاری و... شکل نگرفت، تا به مقابله با پدیده شوم جنگ، پدیدآورندگان نابخردش، زمینه سازان خیانت پیشه اش، تئوری پردازان بی رحمش و... پرداخته تا دیگر بار شاهد تکرار چنین پدیده شوم و خسارتباری نشویم،

این یک رسم عادی در دنیاست که بعد از هر جنگی دلایل به وجود آمدن آن، افراد مقصر در آغاز آن و... را بررسی و مورد مطالعه قرار داده، تجربیات جامعه را در این رابطه پخته و مکتوب می کنند، و برای آیندگان به یادگار می گذارند، تا آنان بدانند و جلوی تکرار مجدد آنرا بگیرند، اما اینجا ایران است، همه چیز متفاوت است، جنبش های صلح طلب و ضد جنگ که شکل نگرفته که هیچ، بی توجه به چنین خسارات جبران ناپذیری، به عکس روند دیگری قوت گرفت، چنین جنگی هرگز نقد جدی نشد، مقصران، کاستی ها و ضعف هایش بحث نگردید و...

ساعت 12 و 17 دقیقه ظهر بود که در گرمای خفه کننده میانه روز، به آباده رسیدم، برخی از رانندگان شخصی مسیر شیراز – اصفهان برای خود برنامه ریزی خاصی دارند، آنان در ابتدای مسیر، قیمت تا اصفهان را فیکس کرده، و با مسافر خود، توافق می کنند، و در نیمه راه اصفهان به شیراز، یعنی در شهر آباده، مسافر را به مسافرکش های شخصی بین آباده به اصفهان، می سپارند، و بهانه ایی آورده، به شیراز باز می گردند، و ما نیز چنین بودیم، البته شانس و اقبال با ما بود و راننده ادامه سفر ما به سوی اصفهان، جوانی ورزشکار، بسکتبالیست و تحصیلکرده در رشته ی تربیت بدنی است، با ادب، با محبت، و البته تمیز و مردمدار، که به واسطه کرونا، شغل ورزشی خود را از دست داده، اکنون خرج خانواده اش را از این راه تامین می کند. و با سرعت خوبی که این راننده تازه نفس می رفت، شهرضا [12] به زودی میزبان ما بود، که بر تابلویی آنرا شهر سفال ایران معرفی می کنند.

از شهرضا تا اصفهان 75 کیلومتر بیش فاصله نیست، و به زودی این مسیر طولانی، با طی این مسیر نسبتا کوتاه، به پایان خواهد رسید، و در هتل زیبای عباسی اصفهان، که از بناهای فاخر حاشیه مجموعه تاریخی میدان نقش جهان تلقی می شود، شبی را خواهم ماند، تا در میانه راه شیراز به تهران، کمی جان دوباره بگیرم؛ مسیرهایی که تنها راه منطقی رفتن آن هواپیما و قطار است، اما این روزها تا حدود دو سه هفته بعد، هیچ پروازی، صندلی خالی برای فروش ندارد، لاجرم، توفیق اجباری سفری زمینی، حاصل آمد تا برای دیدار بیشتری از این مسیر، آنرا زمینی و با تاکسی های بین شهری طی کنم.

حیف که خستگی راه، و وسوسه دیدار دوباره از شهر زیبای اصفهان، که انسان از دیدار چندباره اش هم سیر نمی شود، مرا از توفیق درک حضور در هتل عباسی باز داشت، ورنه باید لحظه لحظه حضور یکشبه خود را در راهروهای زیبای این هتل قدم می زدم، و از راهروهای دراز و نقاشی های زیبای هنری اش، یک به یک دیدار کرده و در فرصت خوبی آنان را یک به یک ورانداز، و در عمق زیبایی هایش فرو می رفتم، و در معنای آن سیر می نمودم، هتل عباسی بهشت هنر زیبای نگارگری و بُروز هنر معماری زیبای اصفهان است، اینجا به واقع "اصفهان نصف جهان" است.

بار و بنه ی راه را بر هتل نهاده، و بعد از ظهر، کمی در خیابان های اطراف، از جمله در خیابان مشهور و تاریخی "چهار باغ" قدمی زدم، بر "سی و سه پل" حاضر شدم، جایی که بستر خشک زاینده رود، زیر این پل تاریخی، ورود ایران به دوره سخت خشکسالی و غم بی آبی آنرا فاش فریاد می زند، اما کو چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن، با این وضع در این مناطق هنوز برنج می کارند!

یکی از اهالی شهر، که خشک شدن زاینده رود را در ایجاد و گسترش فضای خشکسالی های پی در پی و ناامیدی، در بین مردم اصفهان، بسیار موثر می داند، معتقد بود، با هزینه کمی می توان در یک روند چرخشی آب ایجاد کرد، و آب را در زاینده رود جاری ساخت، به این صورت که آب در مسیر رود جاری می شود و به محض خروج از شهر، دوباره به بالای رودخانه پمپاژ شده و... با جاری شدن این آب گردشی، هم آب و هوای اصفهان ترمیم و تلطیف می شود، و هم کمک می کند تا بارندگی ها، دوباره به شهر باز گردد، بدون بارندگی آب های زیر زمینی مصرف شده و شاهد فرونشست های بیشتری خواهیم بود، فرونشست هایی که اصفهان، این شهر تاریخی را در معرض خطر جدی قرار داده است، او از فرونشست زمین زیر ساختمانی در شهرک بهارستان اصفهان مثال آورد و گفت، که اهالی صدای آب را در زیر زمین می شنوند، موازییک ها را که بر می دارند متوجه بیست متر فرونشست زمین در زیر ساختمان خود می شوند، ساختمان از اهالی آن تخلیه، چاله پر می شود و ساختمان دوباره نوسازی می شود.

بعلاوه این شرایط، از همه بدتر، نوجوانان دختر و پسر 14 تا 15 ساله، و کمتر و بیشتری را در حاشیه های زاینده رود خشک شده می توان دید که از عرضه کنندگان قلیان، کام دودی نابودگر می گیرند، که دندان ها، ریه ها و دهان و مری شان را نابود خواهد کرد، و چنین وضعی، گرد غم را بر چهره هر بیننده ایی می نشاند، و از دیدن سن دود و دخانی چنین پایین دچار افسردگی می گردد؛

طاقت نیاوردم و به رسم "امر به معروف و نهی از منکر"، به گروهی از آنان که در نزدیکی من، بر چمن های حاشیه پل نشسته و به قلیان ها، گروهی و به نوبت پک می زدند، رو کرده با خنده ایی که تلخ تر از گریه بود، گفتم "به خدا ریه های جوان و سالم شما لایق این دود نیست، هنوز برای چنان ریه هایی زود است که آنرا مملو از چنین دود کُشنده ایی کنید، این دود لایق ریه های سیاه و پیر و به پایان رسیده هم نیست، چه رسد به شما که در ابتدای راه زندگی هستید!".

یا لبخندی از محبت از من گذشتند، و حیا مانع از شلیک کلماتی شد که آنان نیز در دل داشتند، و می توانستند چون دیگرانی بگویند: "برو عامو! نَفَست از جایی گرم بیرون می آید و..."؛ ابراز نظری از سوی آنان نشد، مهربانی کردند و ختم به خیر شد، چرا که در چهره های آنها حرف های ناگفته بسیاری را می توان حس کرد، که می تواند به سوی هر آمر به معروف، و ناهی از منکری شلیک کنند، و از وضع حال و آینده خود بگویند و ناامیدی ها و.. اما حیا و بزرگمنشی آنان، مانع از آن گردید، و شکر خدا مرا از چنین بازخوردی بی نصیب گذاشتند.

چهار باغ خیابانی است که از دفعه قبل دیدارم از اصفهان، تغییر دکوراسیون داده، و راه بر عبور اتومبیل ها بر بخشی از آنرا بسته اند، و من تا میدان نقش جهان را پیاده قدم زدم، از میان بازار هنر گذشتم و در خیابان فردوسی، از خوردنی های اصفهان شکمی سیر کردم،

در بازگشت چند جوان خوش ذوق، تاتر خیابانی را با مضمون سیر تحول و گسترش فضای مجازی، و رواج بازی های رایانه ایی در میان کودکان جامعه ما و...، بر پا کرده اند، چهار جوان با متوسط سنی حدود سی سال، لباس های کودکی، به قامت جوان و رشید خود پوشیده، و چنان هنری، در نقش کودکانی کم سن و سال به خرج دادند، که در دل به آنها احسن گفتم، و به واقع تحرکی چنان حسابشده، و هنرمندانه "میانه ی میدانم آرزوست" که خود را به خاک و خُل خیابان کشیدند، و حتی رقص هایی بر تابوت مردگان، که در آفریقا مرسوم است و مملو از موسیقی و رقص خاص تشییع کنندگان، در زیر تابوت است و...، را اجرا کردند، تا مفهومی اجتماعی را هنرمندانه، به خیل افراد حاضر گرد آمده در خیابان منتقل نمایند،

تعداد زیادی از تماشاچیان، چند لایه، ایستاده به تماشای این تاتر مشغولند، و عده ایی موبایل به دست، صحنه های خندآور، و مملو از طنز آنان را ثبت و ضبط می کنند، تا به مدد فضای مبارک مجازی، به دیگران نیز منتقل، یا برای اهل و دوستان شان، از خیابان چهارباغ تحفه برند، تاترهای خیابانی می تواند جایگزین، تفریحات گاه مخرب سلامتی امروزه جوانان ما شود، که به رفتن به فست فودها، نشستن در کافی شاپ ها، کشیدن قلیان در پارک ها و اماکن تفریحی، نوشیدن شراب هایی که معلوم نیست در کدام کارگاه مخفی و با چه عواقبی برای آنها ساخته اند و... محدود شده اند.

جامعه ما در یک عقبگرد به سوی دوره سنت، و عهد قاجار، در حال فراموشی بازار هنر فاخر و مدرن تاتر و سینما است، و در نبود چنین هنری، در سطح شهر و اماکن فرهنگی آن، به قهقرا خواهد رفت، و از سلامتی جسمی و روحی خود دور می شود، در حالی که هنر تاتر سرگرم کننده، آموزنده، تحول آفرین و... است، اوایل انقلاب ما حتی در مدارس هم گروه های تاتر داشتیم، یکی از ملزومات درسی ما اجرای یک تاتر بود، که در متن درسی آن را گذاشته بودند، در بزرگداشت سالگرد انقلاب حتما یک تاتر اجرا می کردیم و... اما امروز نه تنها سالن تاتر ساخته نمی شود حتی بازمانده ها از دوره گذشته نیز رونقی ندارند، در حالی که این امکان فرهنگی و هنری می تواند، همراه با انتقال مفاهیم اجتماعی، با استفاده از ذوق و هنر کارگردانان و بازیگرانی قدرتمندی چون اینان، به انتقال تجربه و مفاهیم، به جامعه تشنه ما اقدام کرده، آنرا به سمت درستی هدایت نماید، ضعف ها را گوشزد کرده، به جامعه ی به خواب رفته، تلنگر بزند.

جامعی که در چنین میدانی، گارد محافظ ذهنی، مقاومت، مشکوک بودن به رسانه های جمعی ملی، و سردمداران فضای تبلیغات عمومی، افراد، و دوره و زمانه را باز کرده اند، و شوق تماشا و غرق شدگی شان را در استقبال آنان از این تاتر فی البداهه و خیابانی می توان دید، کسانی که به بازیگران این صحنه تاتر اعتماد کرده، و بازیگران نیز مفهومی را غیر مستقیم، در غیاب مقاوت و گاردی آنچنانی، به آنان منتقل می کنند، و البته چنین دریافتی گیرا، و ماندگار خواهد بود؛ بر خلاف کارهای دیگری که ناشی از بی سلیقگی و... اجرا می شود و مقاومت آفرین، تنفر زا و... هستند.

بعد از یک مسافرت 500 کیلومتری، و چنین گَشت و گذارهای فشرده و خسته کننده ایی، خوابِ شبِ رویایی و بدون نقص، در هتل عباسی می چسبد، و صبح شاداب و تازه نفس، ورزش صبحگاهی ام را به بالا رفتن از "کوه صُفّه" اصفهان اختصاص دادم، تا پیش از صبحانه و به دنبال آن، خروج از اصفهان، جان و نفس خود را در این کوه تازه کنم، صفه صخره ایی ایستاده بر کناره شهر اصفهان است، که به دورش راه پیاده عجیب و غریب و ترسناکی کشیده اند، تا مردم اصفهان خطر، هیجان و کوهنوردی را در صخره های این کوه، یکجا تجربه کنند،

و البته گاهی خطر کردن ها، با یک بی احتیاطی و غره شدن به قدرت خود، و جدایی از راه عمومی که امن تر است، به مرگ هم ختم می شود، همچنان که روز قبل از حضورم، این کوه شاهد سقوط یکی از این خطر کنندگان بوده است؛ و یکی از کوهنوردان به هنگام راهنمایی ام، در خصوص مسیرهای صعود، به افرادی اشاره کرد که راه میانبری را به سوی قله در پیش گرفته و صعود می کردند، و گفت حادثه دیده دیروز، در همین مسیر میانبر به پایین پرت شد، و متاسفانه جان به جان آفرین تسلیم کرده است. تله کابینی، کسانی که پیاده قصد دیدار از این قله را ندارند را، به بالای کوه صفه می برد، اما اکنون خاموش است، خرابه های قلعه ایی تاریخی را نیز بر فراز این قله می توان دید.

صبح پنج شنبه است، و گروهی بر مزار چند شهید گمنامِ جنگِ خسارتبارِ هشت ساله با رژیم بعثی عراق، که بر دامنه این کوه آرمیده اند، حاضرند و برای خود برنامه زیارت عاشورایی را با مخلفات و اضافات، از جمله مصیبت خوانی و...، برنامه ریخته، و اجرا می کنند، صدای بلندگوهای بزرگی که استفاده می کنند، در کل کوه پخش می شود، حدود 30 نفرند که بر گرد این مزار رو به قبله نشسته و زیارت و مرثیه می خوانند، اما صدای بلندگوهای آنان در حد یک نشست چند صد نفره است، تو گویی بیشتر پخش همین صدا از بلندگوها را منظور نظر دارند، تا برگزاری یک نشست معنوی، یا زیارت خوانی، مرثیه گویی، یا مصیبت خوانی برای ائمه دین شان.

این حرکت به یک نشست سیاسی – عبادی، متینگ تبلیغاتی، و یا اردو کشی سیاسی – خیابانی بیشتر می ماند، تا یک عبادت جمعی و معنوی، چرا که چنان بلندگوهایی، و حرکت دسته ایی، و به صورت راهپیمایی، با حمل پرچم، پیشانی بند های جبهه، چفیه بر گردن و... که در بازگشت از مراسم داشتند، و البته صبحانه ایی که در کنار اتوبان، و در نزدیکی مجسمه کوهنورد، پایان بخش برنامه این تیم بود، که به دنبال آن سوار اتومبیل های شخصی شده و متفرق شدند، مشخص بود که احتمالا از چند محله و پایگاه هماهنگی کرده و این مراسم اینجا نتیجه این هماهنگی بوده است.

سه و یا چهار روحانی جوان نیز آنان را در این راهپیمایی آخر، رهبری، و در پیشاپیش آنان حرکت می کنند، که پیش از این هر کدام، جدا جدا، و در فواصل زمانی به این جمع پیوستند، در حالیکه دو تن از آنان را که، دو سه نفری همراهی و اسکورت شان می کردند، را در مسیر دیده بودم، و اکنون، در آخر برنامه، تمام شان در جلوی صف راهپیمایان تا محل صبحانه می آمدند،

یکی از آنها فرد مودبی به نظر می رسید، چرا که به رغم این که، روحانیون معمولا تامل می کنند تا تو به آنان ابتدای به سلام کنی، اما این جوان روحانی هنگام گذر از من، در مسیر، ابتدای به سلام کرد، ظاهرا نسل جوان روحانیت، این واقعیت را فهمیده اند که باید با مردم از در خضوع در آمد، و باب تکبر و خود بزرگ بینی و...، موقعیت آنانرا، بیش از پیش ویران خواهد کرد، شاید هم نه، او به سن تکبر نرسیده است!

نقاشی مینیاتور دوره صفوی

نقاشی مینیاتور مربوط به دوره صفوی

اما به نظر من، برنامه زیارت عاشورایی با این کیفیت، بزرگترین ضربه به پارامترهای ارزشمندی است که دستاویز چنین حرکاتی می شوند، از جمله همین شهدای مظلوم و بی نام و نشان، که سرمایه ملی هستند و خاص اهل عبادت، سیاست و... نیستند، متعلق به تمام ملت با تمام وجوه مختلف فکری، دینی، زبانی و قومی و... اند، که در گمنابی و بیکسی از همرزمان خود در صحنه جنگ و نبرد با متجاوزین بعثی باز ماندند، و در بی صاحبی و گمنامی شهید شدند و در زمین های عرصه جنگ و نبرد ماندند، و سپس اجساد مقدسِ بی نام و نشان شان یافته شد، و اکنون اینجا بی نام و نشان خوابیده اند، مصادره چنین سرمایه هایی از گناهان نا بخشودنی است؛

و البته این ضربه ایی بزرگ به زیارت عاشورا، عبادت جمعی، و البته معنویت و اهل معناست، که این شهدا را دستاویز یک حرکت، یا مانور حضور سیاسی – اجتماعی افراد و تفکر خاص قرار داده، و چنین سو استفاده هایی از اینها می شود، و دیگرانِ حاضر در این اماکن ورزشی و تفریحی را، از زیارت عاشورا، شهدای گمنام، معنویت، عبادت جمعی و... نیز بیزار می کند.

بیزاری، تنفر و اعتراض به صدای بلندگوها و... را، گاه در رفتار و گفتار برخی از کسانی که بامداد این روز تعطیل را، برای ورزش و کوهنوردی انتخاب، و به صفه آمده اند، می توان آشکارا دید، که به نوع برنامه ها، در بیجاترین نقطه ممکن، در این ساعات روز، اعتراض و تنفر ابراز می دارند.

تازه کل این برنامه چقدر جمع حاضران در صفه را (به فرض تاثیر مثبت)، تحت تاثیر قرار خواهد داد؟، چیزی حدود یک ساعت، اما 23 ساعت دیگر شبانه روز چه، نمی توان کل شبانه روز، کوه صفه را به عرصه تاخت و تاز چنین بلندگوها، و چنین راهپیمایی هایی قرار داد، و روی این نقطه ورزشی و تجمعی اصفهان، حضوری این چنینی داشت.

به نظر من چنین مراسمی بدون شوهای راهپیمایی گونه، یا بلندگوهای آنچنانی و... اثر مثبت بیشتری خواهد داشت، که جمعی از سر اخلاص، بدون قصد قبلی برای تاثیر گذاری بر دیگران، بر مزار این شهدای مظلوم حاضر شده، و جوی روحانی و معنوی برای خود ایجاد کنند، و برنامه ایی معنوی برای خودسازی داشته باشند، و از دیگرسازی ها بگذرند، و در چنین حالتی ممکن است گارد مقاومت دیگران را بر نانگیخته، و تنفر ایجاد نکنند، و رهگذران از حال خوب معنوی، و در سکوت و آرامش آنان و... ناخودآگاه، جذب آنان شوند؛ اما این یک امر روشن است که حرکات "شوآف" گونه اثر مقاومت، تنفر، اعتراض و... ایجاد می کند، تا اثر مثبت.

این گونه حرکات، حال و دعای اهل ریا را می ماند، که دیگران را به سمت بیزاری و تنفر از خود و مرام شان می برد، ورنه از عبادت اهل اخلاص، حتی آتئیست های فراری از دین و مذهب نیز لذت خواهند برد، چرا که این یک کار طبیعی است، و اثر طبیعی خود را خواهد داشت، از دل برخاسته بر دل خواهند نشست، ایجاد فضای مصنوعی اخلاص و عبادت، اثر دفعی و مقاومت و در نهایت تنفر ایجاد خواهد کرد.

 از آنان گذشته، و همراه با صعود کنندگان دیگرِ راهی قله، به سوی آن پیش رفتم، خود را به بام اصفهان، رسانده، جاییکه عده ایی از ورزشکاران کوهنورد، بعد از یک پیمایش خوب صبحگاهی، با لباس های متحد الشکل مشغول به نرمش بودند، کمی با آنان بودم، اما به خود ندیدم که ادامه راه داده، خود را به بلندای قله صفه برسانم، و بیدرنگ راه بازگشت در پیش گرفته، و خود را به هتل رساندم، تا پیش از ظهر، تشریفات خروج از هتل را انجام داده، و راهی ترمینال مسافربری بین شهری اصفهان شوم، و آنجا را به قصد شهر خوانسار [13] ترک کنم، تا شبی را نیز در کنار "گلستانکوه" ، در خوانسار مانده، و سپس راهی تهران گردم،

همچنان که اصفهانی ها، بر خلاف شیرازی ها به فضای میراث فرهنگی شهر خود مواظب و مراقب هستند، و آنچه بر ویرانی میراث گذشتگان در اطراف شاهچراغ در شیراز در جریان است، در اصفهان دیده نمی شود، بر خلاف شیراز، ترمینال های مسافربری اصفهان نیز، منظم است، و برای شهرهای اطراف سرویس تاکسی های زردرنگ گاه آبرومند و خوبی دارد، اما پیش از رسیدن به ترمینال، مسافربرهای شخصی، راه بر من بریدند، و با پیشنهادهای وسوسه کننده ی خود، مرا به جمع مسافران خود دعوت، تا با آنها راهی خوانسار شوم،

اشتباه من هم همینجا بود، چرا که بعدها فهمیدم راننده ناشی مذکور، مسیر کوتاه بین اصفهان تا خوانسار را واگذاشت، و ما را از مسیر جاده اصفهان - قم - گلپایگان به خوانسار برد، مسیری که صد کیلومتر طولانی تر از جاده دیگری است، که از مسیر اصفهان – داران به خوانسار می رود، و بدین وسیله راهی بسیار کوتاه را وانهاده، و طولانی ترین و خسته کننده ترین مسیر، نصیب ما شد، نمی دانم راننده ناشی بود یا قصد دیگری، از انتخاب این مسیر داشت.

برای اولین بار بود که در این مسیر می رفتم، لذا تسلطی بر مسیرها نداشتم، راننده که از بختیاری های اهل دزفول و در اصفهان ساکن شده بود، گفت "فکر بد نکن من از آن دست بختیاری هایی نیستم که آدم کشته باشم و از شرم شهر و دیار خود را ترک کنم [14] ، موضوعات کاری مرا به اصفهان کشاند". او نیز از تعداد افغان های ساکن در ایران در هراس بود و معتقد است تا 50 سال آینده با این حجم افغان های ساکن ایران، آنان تفوق جمعیتی خواهند یافت، چرا که ایرانیان در شرایط فعلی کشور، فرزندآوری را وا نهاده و رشد جمعیت مناسبی ندارند، در حالی که مهاجرین مذکور، هر کدام بین 5 تا 7 کودک به دنیا می آورند.

از دوراهی جاده گلپایگان با جاده اصفهان – قم که به سمت خوانسار پیچیدیم، معدن طلای موته [15] ، در آنسوی دشت، در کنار کوهی خودنمایی می کرد، یکی از مسافران همراه، از درآمد کشور از طلا گفت، و اینکه، "هیچکس در کشور نمی گوید، چقدر طلا استخراج می کنند، پول آن به کجا می رود، دست کیست؟!" این سوال هایی است که ذهن مردم را از میزان درآمد کشور از محل استخراج طلا، و محل خرج آن وجود دارد، شفافیت در این مورد، می تواند باعث رفع نگرانی های ذهنی مردم شود.

جاده موته به گلشهر از منطقه شکار ممنوع غرقچی می گذرد، و گلشهر مجموعه ایی از روستاهاست (گنجه جون، ورزند، فیلاخوس، گُوگَد و...) که با هم تجمیع شده و شهر جدید گلشهر را ساخته اند. در روستاهای مذکور برج های خشت و گلی را می توان دید که مشخصات معماری زمان ساسانی را دارد، و قدمت این روستاها را حداقل به زمان ساسانیان می رساند، گلپایگان بعد از گلشهر خود را نشان می دهد، که در اینجا دو راهی وجود دارد که یک راه فرعی، به شهر خمین و اراک ختم می شود، و راه دیگری که به خوانسار می رود، خوانسار شهری چسبیده به کوه های بلند زاگرس، و در پای گلستانکوه واقع است، که به عسل و گز، شهرت دارد، و گلپایگان نیز به کبابش و البته اکبر گلپا خواننده مشهور موسیقی سنتی ایران مشهور است.

گلستان کوه در شهر خوانسار

گلستانکوه در شهر خوانسار 

شبی را در این شهر خواهم گذراند، شهری که زنده است، و برای زنده ماندش تلاش هایی در جریان است، و مردانی دارد که کارخانجات نسبتا بزرگی را به این منطقه آورده، و آنرا با وجود خود، آباد کرده اند، بر بالای این شهر سدی را احداث کرده، که در تقویت آب های زیر زمینی این منطقه بسیار موثر خواهد بود، و صبح فردا، خوانسار را ترک، و راهی قم، و سپس تهران خواهم شد.

اولین بار است که از گلپایگان و خوانسار دیدن می کنم، نام این دو شهر در تاریخ معاصر، برایم با نام مراجع تقلید معاصر شیعه [16] ، از اهل این دو شهر زنده است، آخرین آنها آیت الله محمد رضا گلپایگانی [17] بود که نماز میت تاریخی و میلیونی را بر پیکر رهبر فقید جمهوری اسلامی، در مصلی تهران خواند، و با برکناری آیت الله حسینعلی منتظری، از قائم مقامی رهبری، که از قضا از هم استانی های او بود، طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، این آیت الله، که از اهالی همین گلپایگان است، و بلواری بزرگ نیز اکنون به نام اوست، می توانست رهبر جانشین، بعد از مرگ بنیانگذار جمهوری اسلامی باشد،

اما در روندی که، با کارگردانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، و به خصوص با همراهی مرحوم سید احمد خمینی طی شد، او و دیگرانی از این دست، از جانشینی رهبر بنیانگذار باز ماندند، و در نهایت رهبری به آقای خامنه ایی رسید، که اگر چنین نمی شد، رهبری شیعه بعد از صفوی، دوباره به رجال اصفهان می رسید، نمی دانم خیری برای کشور هم در بر داشت یا نه، اما اگر چنین می شد، حداقل مسلم است که شرایط به حتم این چنین که هست، نبود، و روند دیگری رقم می خورد.

از خوانسار تا چلگرد (کهگیلویه و بویراحمد) که سفر گردشگری ام از آن آغاز شد، تا اینجا در خوانسار راه چندانی نیست، تنها یک کوه در میان است، و درست در پس همین گلستانکوه، چشمه دیمه (زایشگر زاینده رود) قرار دارد، که من با یک دور بلند و چند روزه، اکنون خود را به نزدیکی مبدا این سفر، رسانده ام، بعد از یک شبمانی در خوانسار، صبح ورزشی کردم و بعد از صبحانه به سوی تهران حرکت کردم، ابتدا خود را به سلفچگان، سپس از آنجا با اتومبیل های کرایه عبوری رقمی را توافق تا مرا به تهران ببرد، البته با قبول این شرط که در قم اتومبیل دیگری مسیر را به سوی تهران ادامه دهد، چاره ایی دیگر نبود، باید قبول می کردم، چرا که هوا گرم و آزار دهنده است و باید گاه به شرایطی ناخواسته تن داد، و گذشت،

از کنار مسیر در حال ساخت راه آهن سریع السیر قم – اصفهان که می گذشتیم، راننده ما، با حسرت گفت "این پروژه به دست چینی ها افتاده است، اینجا شهرکی برای خود دارند، و زندگی خصوصی و آزادانه ایی را برای خود تدارک دیده هر چه می خواهند می خورند و هر چه می خواهند می پوشند و می نوشند، و خوش می گذرانند! و این راه را سال هاست معطل دارند، و ساختش را به پایان نمی رسانند، رضاشاه هیچ نداشت و این همه راه آهن کشید، الان همه چیز داریم و نمی توانیم پروژه ایی را به موقع تمام کنیم!"،

با کمال تعجب و در یک عدم هماهنگی قبلی، راننده مسیر سلفچگان - قم، برای ادامه مسیر قم تا تهران، مسافران خود را به اتومبیلی در قم سپرد، که شیر زنی از نسل زنان کُرد آنرا رانندگی می کرد، که طبق ادعای خودش، بین تمام شهرهای ایران مسافر می بَرَد، و برده است، او این مسیر را، مسلط، و به سرعت تمام می تاخت، چرا که از رانندگان "شوتی" [18] بوده که اجناس وارداتی را از گناوه و مرز، به مرکز می آورده، و بعد از یک باخت عمده در این مسیر، تا کنون از آثار مصادره مال الاتجاره، اتومبیل و جریمه های تعلق گرفته خود در این راه، کمر نتوانسته است که راست کند، و اکنون با مسافر کشی به کمک زندگی و همسر خود آمده، تا دوباره کمر راست کنند، و در کسب درآمد و خرج زندگی، و ساخت آینده خود و بچه های شان، کمک کند،

او که در نتیجه باخت اجناس و اتومبیل خود، اکنون 12 میلیون تومان ماهانه قسط می دهد. می گفت افسری که در مسیر گناوه به مرکز، او را متوقف، و اتومبیلش را توقیف کرده و به دادگاهش فرستاد، وقتی دید که به جز "هدلایت" (چراغ پیشانی) هیچ جنس ممنوعه دیگری نداشته ام، دچار عذاب وجدان شده بود، به او گفتم اگر زندگی مرا می دیدی این بار را متوقف نمی کردی، از روی دلخوشی به این شغل دست نزدم، و خود را آواره جاده و خطر نمی کردم. به دنبال لقمه حرام نبودم، که اگر بودم، راه های پر درآمد دیگری هم بود، او آخوند زاده ایی مقیم قم است که در 15 سالگی به ازدواجش دادند.

 اجاره نشین است و با این اقساط و خرجی بالا، دست خدا را همواره در زندگی خود می بیند، و می گوید خود را در خطرات جاده و مسافر، به ائمه و حضرت ام البنین سپرده ام. از آنجایی که امتیاز گرفتن مسافران این مسیر، به راننده ایی که از سلفچگان ما را گرفت، تعلق داشت، به ناعادلانه ترین وضع، درآمد مسیر سلفچگان – تهران را نصف کرده، نیم آنرا خود برداشت، و نیم دیگر را به راننده قم – تهران سپرد، در حالی که مسیر قم به تهران بسیار طولانی تر است، دنیای تجارت بسیار بی رحم است.

ولی این خانم مدعی بود که چاره ایی جز تن دادن به این تقسیم ناعادلانه کرایه ندارد، چرا که در گرفتن مسافر تبحری ندارد. داستان این زن، که برای مهاجرت از ایران، دست به چه کارهایی زده است، خود غمبار و شنیدنی است، و فیلمنامه یک فیلم بلند و گریه آور است، که این خود می تواند مواد کافی برای یک رمان مفصل را فراهم کند، از جمله داستان رفتن او به افغانستان، برای تهیه اوراق هویتی افغانی، تا او را در مسیر مهاجرت، به کشورهای هدف، شامل امتیازات مهاجرتی اتباع افغانستان کند، که تحت ظلم نظام طالبانی، شامل امتیازات ویژه ایی از سوی کشورهای مهاجر پذیر اروپایی و امریکایی شده اند، که البته در فرایند مهاجرت موفق نمی شود و...

چنین داستان غمباری را جایی دیگر، و به نوعی دیگر هم شنیده بودم، یکی از ایرانیان تعریف می کرد، که فرزندان عمه اش، پدر روحانی و افغانی خود را که همسری ایرانی اختیار کرده بود، مورد شماتت قرار می دادند که چرا اوراق هویتی افغانی اش را واگذاشته و اوراق ایرانی اختیار کرده است، که اگر چنین نمی کرد، در روند مهاجرت به خارج از کشور، این اوراق بسیار موثرتر از هویت و شناسنامه ایرانی است! و این ها، همه خفتی است که امروزه دچار اتباع ما شده، و در روند تحریم و مخالفت با جهان، و شنا در خلاف جهت روند جهانی و... نصیب ایرانیان می شود، که یک خانم جوان ایرانی باید از طریق هرات به کابل برود، تا اوراق هویت افغانی بخرد، تا او را در روند مهاجرتی اش به اروپا و... کمک کند!    

سفرم را در مسیر قم به تهران، با شنیدن داستان غمبار این زن جوان به پایان بردم، که زندگی کوچک آنان مملو از تلاش های بزرگ، و البته باخت های بزرگ بود، و امید به آینده ایی که امیدوار است که این زندگی را دوباره بسازد؛ سفرم به دیار لرستان، میان بختیاری ها، بویراحمدی ها، و سپس مرکز تمدن ایران در شیراز، و زایشگر شرایط دوره فرهنگی، دینی و سیاسی فعلی کشور، یعنی اصفهان، که یک دوره دیرپای را از صفویه آغاز، و تاکنون ادامه دارد.

  

اصفهان از فراز کوه صفه

[1] - امپراتوری عثمانی (دَوْلَتِ عَلِیّه عُثمَانِیّه) که در میان مسلمانان، هندی‌ها و چینی‌ها به روم معروف بود، یک امپراتوری در بازه زمانی شش سده در جنوب شرق اروپا، غرب آسیا و شمال آفریقا بود. این امپراتوری در اواخر سده سیزدهم میلادی در سال ۱۲۹۹ میلادی توسط رهبر قبیله‌های تُرک اغوز یعنی عثمان یکم در سوگوت بنیان‌گذاشته شد و در سده چهاردهم میلادی در سال ۱۳۵۴، با فتح شبه جزیره بالکان، به قاره اروپا راه یافت که بدین ترتیب دولت کوچک عثمانی به یک کشور فراقاره‌ای تبدیل شد. تا سال ۱۴۵۳، عثمانیان امپراتوری بیزانس را ضمیمه خاک خود کردند و با فتح قسطنطنیه توسط محمد فاتح، پایتخت خود را به این شهر انتقال دادند. در سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی، امپراتوری عثمانی در اوج گستره خود در زمان سلطان سلیمان قانونی یک دولت چند فرهنگی و چند زبانی بود که همه جنوب شرق اروپا، بخش‌هایی از اروپای مرکزی و آسیای غربی، بخش‌هایی از شرق اروپا و قفقاز و قسمت‌های وسیعی در شمال و شاخ آفریقا را زیر فرمان خود درآورده بود. در آغاز سده هفدهم، این دولت ۳۲ ولایت و تعداد زیادی دولت دست‌نشانده داشت که این دست‌نشاندگان در ادوار مختلف یا به ولایت‌های جدید تبدیل شدند یا توانستند از خودمختاری نسبی‌ای برخوردار باشند.

[2] - جنگنده هایی که شغلشان جنگ است، و مزد خود را بعد از پیروزی از طریق غارت و چپاول سرزمین ها و ملل فتح شده دریافت می کنند، و با به بردگی و کنیزی گرفتن ملل مغلوب،

[3] - سلیمان قانونی در سال ۱۵۲۱ شهر بلگراد را تسخیر و همچنین مناطق جنوبی و مرکزی پادشاهی مجارستان را فتح کرد. سلیمان با پیروزی تاریخی خود در نبرد موهاچ، مجارستان کنونی (به جز بخش‌های غربی) و سرزمین‌های دیگری در اروپای مرکزی را ضمیمه خاک عثمانی کرد گرچه، او در سال ۱۵۲۹ شهر وین را محاصره کرد اما در فتح آن ناکام ماند.

[4] - شیر و خورشید از نمادهای ملی ایران است که تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به صورت رسمی مورد استفاده بود. این نشان آمیزه‌ای از فرهنگ‌های کهن بین‌النهرین، ایران، عرب، ترک، یهودی، شیعی و مغول است. ریشه نماد شیر و خورشید نشان ستاره‌بینی، خورشید در صورت فلکیِ اسد (شیر) در منطقةالبروج بوده‌است. در دوران صفوی نشان شیر و خورشید مظهر دو رکن جامعه بود: "حکومت" و "مذهب" مشخص است که هر چند درفش‌های مختلفی در زمان شاهان صفوی به‌خصوص نخستین شاهان صفوی استفاده می‌شده‌است، تا زمان شاه عباس صفوی، نشان شیر و خورشید به نشانی رایج در درفش‌های ایران بدل شده‌بود شاه اسماعیل دوم برای نخستین بار نماد شیر و خورشید را به رنگ طلایی بر روی پرچم ایران سوزن دوزی کرد. این پرچم تا آخر دوره صفوی نیز درفش رسمی ایران بود. قدیمی‌ترین نشان شیر و خورشید شناخته‌شده، سکه‌ای است که بمناسبت تاجگذاری آقامحمدخان بسال ۱۷۹۶ ضرب شده‌است. در این سکه در زیر شکم شیر علی، امام شیعیان ذکر شده‌است (یا علی) و در بالای نشان شاه وقت خوانده شده‌است (یا محمّد). این سکه می‌تواند بیانگر آن باشد که هنوز در این زمان شیر به مذهب و خورشید استعاره‌ای از شاه ایران است (ایرانیت و اسلامیت حکومت در دوران قاجار این نشان کاربردی گسترده داشته‌است و از علم‌های عزاداری ماه محرم تا سندهای ازدواج یهودیان ایران کتیبه (کِتوباس) از این نشان استفاده می‌شده ‌است. در پنجمین متمم قانون اساسی مشروطه نخستین قانون اساسی ایران )قانون اساسی مشروطه(، پرچم ایران به شکل شیر و خورشید بر روی سه رنگ سرخ و سفید و سبز تعیین شد

[5] - تکثرگرایی یا پلورالیسم فرهنگی، مذهبی و دینی به معنی "نه تنها قبول، بلکه آغوش باز کردن به وجود تفاوت و گوناگونی انسانی است. چنین کثرت گرایی تنوع جهانی را به عنوان یک کمک می بیند، نه یک بار و مانع برای خود، دیگران را نیز بعنوان فرصت می بیند، تا یک تهدید". (آغاخان؛ امام شیعیان اسماعیلیه)   “pluralism means not only accepting but embracing human difference. It sees the world’s variety as a blessing rather than a burden, regarding encounters with the “Other” as opportunities rather than as threats”. The Aga Khan

[6] - ملل تحت حاکمیت هخامنشیان شامل :  1-مادی‌ها ۲- ایلامی‌ها ۳- پارت‌ها ۴- سغدی‌ها ۵- مصری‌ها ۶- باختری‌ها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلی‌ها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاه‌تیزخود ۱۲- ایونی‌ها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقی‌ها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزی‌ها ۱۸- هندی‌ها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوری‌ها ۲۲- لیبی‌ها ۲۳- اهالی حبشه

[7] - خراسان بزرگ و تمدنی، به منطقه ایی اطلاق می شود که از شرق ایالت های باستانی قومس و هیرکانا آغاز، می شود و شامل مناطقی همچون افغانستان، ازبکستان، تاجیکستان، سین کیانگ و... است، که در مجموع با هم مجموعه فرهنگی نسبتا منسجمی را تشکیل می دادند.

[8] - آپاتیه، نام قدیم شهرستان آباده واقع در استان فارس به معنای "ده آباد" است؛ آباده در سال ۱۳۹۷ به عنوان شهر جهانی منبت انتخاب شد گیوه دوزی در این شهر رونق بسیار دارد. آباده شمالی‌ترین شهرستان فارس به ‌شمار می‌رود و شهرهای آن عبارتند از سورمق، صغاد، بهمن و ایزدخواست اقلید باستان هستند. مهمترین وقایع تاریخی شهر آباده عبارتند از :

حمله لشکر افغان به آباده و تسخیر آن در راه عزیمت به اصفهان (۱۱۳۴ ه‍.ق)

اقامت شاه اسماعیل سوم در آباده به فرمان کریم خان زند از سال ۱۱۷۹ ه‍.ق

جنگ لطفعلی خان زند و آقا محمد خان قاجار در محدوده شهر آباده و تخریب قسمتی از شهر

قیام حیدر میرزا فرزند شاه اسماعیل سوم علیه آقا محمد خان قاجار

جنگ محمدشاه با حسینعلی میرزا در نزدیکی شهر

وقوع جنگ آباده در سال ۱۲۹۷ ه‍. ق، این جنگ بین نیروهای تفنگدار پلیس جنوب (قشون بریتانیا مستقر در آباده) از یک سو و نیروهای ایل قشقایی، کردشولی‌ها و آباده‌ای‌ها از سوی دیگر

[9] - محمد ناصر خان صولت قشقایی معروف به ناصر خان، فرزند ارشد  اسماعیل خان صولت‌الدوله قشقایی (ایلخان‌ ایل قشقائی و سیاستمدار دوره پهلوی) و برادر ملک‌ منصور خان، محمد حسین قشقایی و خسروخان قشقایی بود. تا پیش از کودتای ۲۸ مرداد وی قدرتمند ترین فرد در جنوب ایران بود. او قصد داشت با انجام کودتایی علیه نیروهای بریتانیایی و شوروی ایران را از اشغال متفقین خارج کند که این عملیات ناکام ماند. با پاگیری دولت پهلوی با آنان نیز درگیر شد و در دوران تبعید، تمام اموال و دارایی‌های ناصرخان که باغ ارم شیراز و املاک زیادی را شامل می‌شد، مصادره و توقیف شد. وی به دلیل سکونت فرزندانش در آمریکا پس از مدت کوتاهی اقامت در اروپا به آمریکا مهاجرت کرد و به گفته خودش مصاحبه‌ای مفصل و نزدیک به هشت ساعته در مصاحبه با حبیب لاجوردی در پروژه تاریخ شفاهی ایران، همچنان به مخالفت با شاه ادامه داد. وی بعدها همچنین از طریق دوستان فعال در جبهه ملی با تماس با انقلابیون و سید روح‌الله خمینی به طرفداران انقلاب ملحق شد و در زمان نخست وزیری شاپور بختیار در دی ۱۳۵۷ در زمانی که شاه هنوز در ایران بود، بعد از ۲۵ سال تبعید به ایران مراجعت کرد. با توجه به شلوغی اوضاع و تب انقلاب در ایران، ناصرخان با حمایت شاپور بختیار به وطن وارد و با حمایت او، از دستگیری‌اش در فرودگاه جلوگیری شد. او به میان ایل خود بازگشت و به مبارزه و تبلیغ علیه شاه و حمایت از انقلاب ۱۳۵۷ ادامه داد. ناصرخان قشقایی در انتخابات نخستین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی انتخاب شد اما هم کینه قدیمی کمونیست‌ها از جمله حزب توده به دلیل سابقه مخالفت او با آنها ادامه داشت و هم مجاهدین خلق با او مخالف بودند. در نتیجه، اعتبارنامه‌اش رد و ابتدا برادرش خسرو خان و سپس خودش دستگیر شدند. دستگیری این دو باعث نا آرامی در شیراز و قیام قشقایی‌ها و در نهایت آزادی او شد. ناصرخان با امام خمینی همسو نبود و گروه‌های مختلف انقلابی برای قدرت نیافتن و انسجام مجدد او و ایلش در جنوب، تلاش می‌کردند. ناگزیر با حکومت جمهوری اسلامی درگیر شد و پس از درگیری مسلحانه در اطراف شیراز و فیروز آباد با سپاه پاسداران، سرانجام به دلیل چنددستگی در ایل قشقایی و نداشتن نیروی لازم، اردوی او در هم شکست. دادگاه انقلاب شیراز حکم اعدام غیابی برای ناصرخان و برادرش خسرو خان صادر کرد و پسر بزرگش عبدالله خان که در آمریکا تحصیلات پزشکی کرده و در اردوی او به مبارزه مشغول بود، به صورت ناگهانی درگذشت. ناصرخان ناگزیر به ترک مخفیانه ایران و مهاجرت مجدد به امریکا از راه ترکیه شد. برادرش خسرو خان که در کوه‌ها مخفی بود، به دلیلی نامعلوم به شیراز رفت و با خیانت یکی از نزدیکان، دستگیر و چندی بعد در فیروز آباد تیرباران شد.

[10] - سورمق در یکی از چهار راه‌های مرکزی ایران قرار دارد بطوریکه این چهار راه، چهار استان یزد، فارس، کهگیلویه و بویر احمد و اصفهان را به هم متصل می‌نماید. سورمق در ۱۸ کیلومتری اقلید، ۲۲ کیلومتری آباده، ۶۵ کیلومتری صفاشهر و ۲۴۵ کیلومتری شیراز قرار دارد. روستاهای پیرامون آن عبارت‌اند از: دشت بیضا، باقرآباد، جوشقان سورمق، ده بالا، فیض‌آباد، امیرآباد، چنار، یعقوب آباد و بیدک. البته در سال‌های گذشته فیض آباد به عنوان یک محله به سورمق الحاق شده و هم‌اکنون تحت عنوان خیابان امام حسین این شهر می‌باشد

[11] - گروه سرود بچه های آباده که به سرپرستی احمد توکلی در سال ۱۳۶۰ فعالیتش را در شهر آباده، استان فارس آغاز نمود. قطعه “قصه بابا” یا “مادر برام قصه بگو” که با گویش آباده ای اجرا شده، حرف دل بخشی از بچه های دهه ۶۰ بود. ملودی گیرا و روان، شعر واقع گرا، صمیمی و تصویری اثر در کنار اجرای تاثیرگذار و احساسی خواننده و تنظیم ساده آن این قطعه را به اثری دوست داشتنی و خاطره انگیز مبدل ساخته است متن این سرود از این قرار است: مادر برام قصه بگو دل تنگ تنگه          قصه بابا رو بگو دل تنگه تنگه        مادر مادر مادر مادر         مادر برام حرف بزن از ایمونش بگو     مادر برام حرف بزن از پیمونش بگو           مادر تو دونی و خدا از خوبی هاش بگو       از مهربونی و از مهر و وفاش بگو      از جونفشونی و از رزم بابام بگو        مادر مادر مادر مادر    دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره        نوری بهشتی دیدم بر چهره داره         وقتی به نزدیک بابا رسیدم           دیدم ملائک به دورش بیشماره         نگاش کردم دلم لرزید       صداش کردم به روم خندید         بغل واکرد منو بوسید        لباش خندون چشاش گریون         منو بویید منو بوسید        بابا منو بوسید بابا منو بویید        با دیدن اشکم خون در رگش جوشید          بابا نوازش کرد بابا سفارش کرد        در جنگ با دشمن ننگه که سازش کرد        مادر مادر مادر مادر        بابا برام یه لاله چید        منو تو آغوشش کشید        درد دلامو که شنید          حرف حسین و پیش کشید     خونم مگه رنگین تره خون حسینه        جونم مگه شیرین تره جون حسینه         یه جون اگه دادم به راه دین و ایمون         صد جون هزارونش به قربون حسینه      بگو به مادر هرگز نخور غم        حسین و بابا هستند باهم      مادر نخور غم نگیر ماتم        حسین و بابا هستند باهم      

[12] - از شهرضا خاطره ایی ندارم، به جز این که یکی از دوستان که اهل این شهر بود، از مادر شوهرهای این شهر می گفت، که در جهاز عروس خود به دقت جستجو می کنند، اگر کمبودی نیافتند، با بهانه ایی باز هم عدم رضایت خود را اعلام می کنند، مثلا "قلیان در این جهیزیه ندیدم، نگرفتید؟!"

[13] - "خوان" به معنای "چشمه" و "سار" پسوند "کثرت" است. در گذشته به علت کثرت چشمه‌های موجود در این منطقه این نامگذاری صورت گرفته‌است. مردم خوانسار دارای گویش مستقل خوانساری هستند که ریشه در زبان فارسی باستان داشته و از قبل از اسلام در این منطقه رایج بوده‌است

[14] - ظاهرا این یکی از سنن قوم بختیاری است که اگر یکی از آنها مرتکب قتلی از طایفه دیگری شود، از شرم منطقه را ترک می کند و به دور دست ها می رود و آنجا ساکن می شوند.

[15] - معدن طلای موته از توابع بخش میمه در نزدیکی روستای موته و روستای رباط ترک و در فاصله ۵۰ کیلومتری از شهر میمه قرار دارد. معدن طلای موته که در این محل واقع است به صورت روباز است و دارای ۹ کانسار طلادار می‌باشد.  ذخیره اکسیدی معدن (تا سال ۱۳۸۰) بهره‌برداری شده است. عیار متوسط طلای این معدن ppm ۲ (۲ گرم در تن) می‌باشد که در هر روز ۱ الی ۲ کیلوگرم طلا با درصد خلوص۷۰ ٪ (۱۸ عیار) تا ۹۵٪ (۲۴ عیار) در شمشهای ۲ تا ۱۰ و ۱۳ تا ۱۵ کیلویی تولید می‌شود. در حال حاضر سالانه نزدیک به ۲۰۰ کیلو طلا از معدن طلای موته استخراج می‌شود. کارخانه فرآوری طلای ایران در موته ۱۵ سال پیش با همکاری یک شرکت استرالیایی به بهره‌برداری رسید.

[16] - سید احمد قدوسی موسوی خوانساری (زاده ۲ شهریور ۱۲۷۰ در خوانسار – درگذشته ۳۰ دی ۱۳۶۳ در تهران) معروف به آیت‌الله خوانساری فقیه، اصولی، مجتهد، عارف، فیلسوف، و از مراجع تقلید شیعه بود. 

[17] - سید محمدرضا موسوی گلپایگانی (۱ فروردین ۱۲۷۸–۱۸ آذر ۱۳۷۲ گلپایگان) از مراجع تقلید و عالمان شیعه در دوران معاصر بود که پس از مرگ سید حسین طباطبایی بروجردی، به مرجعیت رسید. او از زمره مخالفان حکومت پهلوی و از همراهان سید روح‌الله خمینی بود که پس از تبعید وی به عراق، بیانیه‌ها، اعلامیه‌ها، تلگراف‌ها و سخنرانی‌هایی در حمایت از سید روح‌الله خمینی و انقلاب اسلامی ایراد کرد تأسیس بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی، مدارس علمیه، دارالقرآن الکریم و مجمع اسلامی جهانی لندن از فعالیت‌های او بود گلپایگانی روز پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۷۲ (۲۴ جمادی‌الثانی ۱۴۱۴) در شهر تهران درگذشت. از سوی دولت هفت روز عزای عمومی و یک روز تعطیل اعلام گردید. پیکر او روز جمعه ابتدا در شهر تهران با حضور سید علی خامنه‌ای و مردم تشییع شد و سپس روز شنبه در قم تشییع و نماز به امامت لطف‌الله صافی گلپایگانی (دامادش) بر او خوانده شد و در مسجد بالاسر حرم فاطمه معصومه در کنار دیگر مراجع تقلید به خاک سپرده شد 

[18] - شوتی ها اتومبیل ها و رانندگانی هستند که کار قاچاق بری بین مبادی مرزی و مرکز کشور را به عهده دارند، داستان زندگی آنان، پر از خطر و باخت است، سرعت و خطر کردن، مشخصه اصلی آنان در جاده های بین شهری کشور است، در سفرنامه های مربوط به بوشهر و سواحل جنوب، به اندازه کافی از آنان گفته ام.

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...