اما خواهی شنید که:
هیچ نفهمیدم، هنوز در سرگردانی ام
در تاریکی کورمال کورمال می کنم
تنها می دانم که تو هستی و من هم همینطور
اما کجا و چگونه؛ نمی دانم، هیچ نمی دانم
آنقدر بزرگ و وسیعی که
نه در ذهنم می گنجی و نه با حواسم می توانم تو را لمس کنم
فقط می دانم که هستی، از کجا؟ از کجاییش را باز نمی دانم
با تو سخن می گویم، به تو توکل می کنم، از تو می نویسم و...
اما باز سوال هایی بزرگ از هستی ات بی جوابند
نسل ها درگیر تو بوده اند و من نیز هم
انگار به معمایی می مانی، حل نا شدنی
در حالی که موضوعی حل شده ایی، اما لاینحل می نمایی
آسانی، اما بسیار مشکل
اشکاری، اما به غایت پنهان
بی نهایتی اما محدود به ذهن من
پروردگارا! بر ما کورها هم عنایتی کن
و چهره ایی روشنتر و آشکارتر بنمایان
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 5:44 شماره پست: 955 توسط سید مصطفی مصطفوی









