آه ای خداوندگار من! خالقا!
فکرت همواره مرا به تو مشغول می کند
نمی دانم با تو چه کنم؟!
نه می توانم نادیده ات انگارم
نه می توانم کامل به تو تکیه کنم
که هزار بار سنگین دنیایی ام ممکن است بر زمین ماند
مانده ام که چه کنم، با این افکار؟!
همچون کبوتری سر بریده، در خون خود بال بال می زنم
فرصت زندگی ام به همین سرگردانی و درد گذشت
و تو از من خواهی پرسید که :
با عمرت، چه کردی؟ فکرت به چه مشغول بود؟
چه بگویم، بگویم سرگردان شناختت بودم؟!
خواهی پرسید آخرش چی؟!!


