دکتر مسعود پزشکیان بعنوان وارث دههها حرکتِ ویرانگر و مغولوار سیاست پیشگانِ بیرحم و یکدستساز و خالصساز، امروز سکاندار جامعه ایی توفان زده است، که جریانی چنین بیش از سه دهه بر شئون آن چیرگی یافتند، و بر داشتههای ارزشمند آن چوب حراج زدند، و تاختند، و آنرا به تاراج خزانی پائیزی دادند، و در نتیجه چنین حرکت و سیاستی، امروز «همآیندی بحرانها و فرسایش تمدنی» [1] را در کشور شاهدیم که بر ما تحمیل کردهاند.
شرایطی که حتی موجودیت کشور، ملت ایران و انقلاب رهایی بخش 57 را در معرض خطر جدی قرار داد، و فرایند انقلاب، کشور و مردم ایران چنان از مدار درست خود خارج، و در روند فرسایش و نابودی قرار داد، که زنگهای خطر، از هر سو به هواست.
شرایطی که حتی دل اپوزیسیون هم (شاید به تعبیری بیشتر از این جریان یکدست ساز) برای کشور و انقلاب سوخت، و بسیاری از آنان چنان بر حال کشور و مردم خود بیمناک شدند، که گویا آنان نیز فتیله سخنان ضدیت آمیز خود را در این شرایط سخت، پایین کشیدهاند، و نوعی همراهی، همدلی و همنوایی در بین ایرانیان، در این روزهای جنگ و خسارت را شاهدیم، و به نظر میرسد، آنان نیز اجازه دادهاند تا بلکه گردانندگان (که برخی از آنان به واقع ایجاد کنندگان وضع موجود هستند)، کشور و ملت ایران را از این پیچ تاریخی عبور دهند.
زنگهای هشدار این شرایط، پیش از این توسط دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب به صدا درآمده بود، اما گوش شنوایی، از سوی بانیان وضع موجود نبود، آنان که در جایگاه کبر و غرور نشستند، و از روی بی محلی، از این هشدارها گذشتند، و اکنون در بحرانیترین شرایط، زیر فشار همه جانبه دشمن و... مجبور به شنیدن صدای «دیگران» میشوند، چنین برآیندی، برای کسانی که کشور، ملت و انقلاب را به این مرحله از فرسایش و نابودیی بردند، باعث شرم و سرافکندگی، و البته شایسته اقرار، عذرخواهی، توبه و جبران مافات است، چیزی که تاکنون، هرگز از آنان دیده نشده است!
البته جای شکرش باقیست که، در اثر وجود ظرفیت نیم بندی که از وجه جمهوریت قانون اساسی، هنوز در سیستم اداره کشور و انقلاب باقیست، کسانی را در اداره کشور میتوان یافت و هستند که متواضعانه صدای اعتراض مردم خود را شنیده، و حتی اگر شده در این شرایط هم که هست، مثل دیگر متکبرانِ جا خوش کرده در ظرفیتهای قانونی کشور نباشند، و زبان به تواضع و سخن به صلح با مردم خود گشوده، و تلویحا قبول اشتباه کرده، و از گفتگوهای داخلی سخن بگویند.
آنچه از زبان رئیس محترم جمهور ایرانیان دیروز شنیدیم که فرمودند : «امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم» [2] خود پدیدهایی جبرانی و مبارک است، که بخشی در حاکمیت ایران، ایرانیان را به واسطه ایرانی بودنشان به رسمیت شناخته، و برای آنان حق قائل شده، و گفتگو با آنان را آغاز کند، البته امیدوارم که دیر نشده باشد، و دشمن فرصت گفتگوی خانگی را به ایرانیان بدهد!
پیشینیان میگفتند، اگر از راه نادرست هر زمان که برگردیم، آن بازگشت درست و مبارک است، این همان رسیدن به شعار اصولی جریان اصلاحات است، که از دهان مبارک رئیس جمهور منتسب به اصلاح طلبان، امروز خارج میشود، و شاید کارگشایی و یا راهگشایی هم کند، شعاری که پیش از این بر سربرگ تبلیغات انتخاباتی جنبش و جبهه اصلاحات ایران، تحت عنوان «ایران برای همه ایرانیان» به رسمیت شناخته شد، و به عنوان شاه بیت حرکت آنان میدرخشید.
اما مقاومت «هسته سخت قدرت» در برابر هرگونه حرکت در مسیر «وحدت کلمه»، که شعار مبنایی روزها، ماهها و سالهای پیش و پس از پیروزی انقلاب بود، این شعار پایهایی، کاملا به حاشیه رفته و اِبرازش ضد ارزش و انحراف در انقلاب، و بانیان این شعار را «عوامل دشمن»، «وادادهگان» به غرب، جریان فتنه تلقی، و این شعار از سوی ایدئولوگ آنان، فرهنگی «ضد اسلامی» تلقی شد، و این چنین بود که این هسته نامبارک گردهم آمده در حول و حوش قدرت، روند حرکت ایران، ایرانیان و انقلاب را به سوی این بن بست هدایت کردند.
تاکید بر یکدست سازی و خالص سازیهای این جریان مشکوک و ویرانگر، کار را به جایی برد که بعد از حذف بزرگی که در سالهای نخست انقلاب، از همراهان انقلابی، توسط انقلابیونِ پیروز صورت گرفت، اینبار زیر شعار تقویت جریان انقلابی، و روی کار آوردن جوانان و...، حذف استوانههای انقلاب (افراد و ایدهها)، به بهانه بسترسازی برای حضور افراد موسوم به رویشهای جدید، بسیاری از بازماندگان از جریان حذف سالهای ابتدایی را نیز، از صحنه انقلاب و کشور به بیرون پرتاب کرده، از قطار کشور و انقلاب بیرون راندند.
راهبران «شورای نگهبان» که باید نگهبان «قانون اساسی» میبودند، و سرداران و فرماندهان «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» که باید «پاسدار» انقلاب میبودند، متاسفانه حتی در نگهبانی و پاسداری از خاندان بنیانگذار انقلاب نیز ناتوان و بلکه قاصر بودند، چه رسد به نگهبانی و پاسداری از شعارهای اساسی، و استوانههای جریان سازِ روند پیروزی، روح قانون اساسی و... و بدبختانه یا در این روند حذف، خود عامل بودند، و یا در سکوت، ادامه این روند را هدایت، ماندگار، پویا و حمایت کردند.
شاهد مثال روشن این روند نکبتبار، رد صلاحیت کاندیداتوری آیت الله سید حسن خمینی، برای نمایندگی مجلس خبرگان بود، که در سال 1394 خود پا پیش نهاد، اما در یک شُوی رسوا، او را که بعنوان نماینده رسمی، و بزرگ خاندان بنیانگذار انقلاب اسلامی، واجد صلاحیت ندانستند، و بدین ترتیب سد سِکندر شورای نگهبان، از راهیابی و حضور خاندان خمینی، حتی در دستگاههای نظارتی نیز جلوگیری کرد، کسیکه مثل هر شهروند دیگر، برای نمایندگی مجلس خبرگان ثبت نام کرد، و آمده بود که تاثیرگذاری مثبتی از خود نشان دهد.
این عملیات رسوا و آشکار یکدست سازانِ شورای نگهبان، حتی واکنش پاسداران را نیز به همراه نداشت، که مصداق شعارهایی باشند که پیش از این در هر مناسبت و نامناسبتی خود داده بودند که، ناظر بر این بود که آنان فرزندان آگاه و همیشه در صحنه خمینی کبیرند، و همچون امت رسول الله سست بنیان نیستند که بر خاندان رسول الله این رفت! و از جمله ما اهل کوفه نیستیم که علی و خاندانش تنها بمانند، و اگر در سال 61 هجری بودیم، نمی گذاشتیم بر خاندان رسول خدا در عاشورا این مسایل رخ دهد و...
ولی با همهی این شعارها، که انگار به شعور تبدیل نشده بود، این ننگ اتفاق افتاد و این لکه ننگی بر دامن شورای نگهبان، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و... نوشته شد و ماند، و ننگ حرکت این جریان حذف و یکدست ساز، در تاریخ انقلاب البته خواهد ماند،
جریانی که حذف افراد و ایدههای وابسته به جریان انقلاب را هدف گرفتند، و پیش آمدند، دیگران را علفهایی هرز در بوستان انقلابی! خود دیدند و ارزیابی کردند، و کار را به جایی رساندند که در روند خودی و غیرخودی آنان، حتی خاندان خمینی و یا به اصطلاح «بیت امام» هم جایی برای نقش گیری و کار در روند اجرا، قانونگذاری، نظارت و قضاوتِ کشور نداشتند، و همه به کناری نهاده شدند، جز آنان که به تایید نظر، پستها را باید به حق و یا ناحق اشغال میکردند و مادام العمر حتی تا لحظه مرگ باقی میماندند و...
روند شدید و کودتاگونهایی دچار انقلاب و کشور گردید که دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب را به واکنش واداشت، که البته اهل واکنش، سزای واکنش خود را دیدند و به قول دوستان، کارشان به «استخر فرح» ، «حصر در بن بست اختر»، زندان «اوین»، درگیری در کیس «پرستوها»، ویلچر نشینی ناشی از فلج تیر «ترور»، ممنوع الکاری، ممنوع التصویری، ممنوع الخروجی و...، خانه نشینی، «پناهندگی» به کشورهای غربی و خارجی پایان خورد!
نمونهی آن، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی بود که آزادگی و جوانمردی از خود نشان داد و آشکارا به این ظلم واکنش نشان داد، و به این روند معترض گردید، و هشدار داد، که چنین روند حذفی کاملا غیرعادی است و خطاب به جریان یکدستساز پرسید : « صلاحیت شخصیتی که اَشبَه به جدش امام خمینی است را قبول نمیکنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آوردهاید؟ ... » [3]
جریان خالص ساز آنقدر در پروژه حذف در کشور (به خصوص در دو دوره ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و ابراهیم رئیسی) زیاده روی و اسراف کردند، که این استوانهی انقلاب به آنانها هشدار داد «هرآنچه که داریم از امام داریم» و از این رو «همه باید به امام (ره) و بیت ایشان خود را بدهکار حساب کنیم»، و با چشمانی اشکبار و پر از خشم ادامه داد که «بدهکارها هدیه خوبی ... به بیت امام ندادند»!
این دست تطاول، و پروژهدارِ درازدستِ حذف، خالص ساز و یکدستساز، که از فردای پیروزی در بهمن 1357 کلید خورد، و بی مهابا گروه گروه از ملت ایران را به بهانههای مختلف از قطار کشور، انقلاب و روند امور بیرون انداخت، و کار را تا جایی پیش برد، که بعد از قلع و قمع بسیاری، پروژه دارانِ این روند، به خاندان بنیانگذار انقلاب هم رسیدند، و چنان با خاندان خمینی کردند [4] که باعث شدند که این خاندان به جز تولیتداری مرقد جد و پدرشان، در این کشور هیچکاره باشند.
و پروژه داران حذف، شرایطی ساختند که بزرگ خاندن خمینی، یعنی آیت الله سید حسن خمینی، در این مرقد و در مراسم بزرگداشت جد و صاحب آن قبر نیز حرمتی نداشت، و در حالی که به عنوان میزبان، بزرگخاندان و نماینده رسمی بیت امام و... مجری مراسم سالگرد بنیانگذار ج.ا.ایران بود، در حضور تمام سران کشور، نمایندگان خارجی و... «هو» شد و به مضحکه دوست و دشمن تبدیلش کردند، و حتی این جریان حذف، در صدا و سیما، و بلندگوی رسمی این انقلاب و این کشور، به کنایه و طعن او را پدیده «یادکارِ یادگار» [5] و از فرزندش «یادگارِ یادگارِ یادگار» امام، یاد کردند.
جریان حذف، یکدست ساز و خالص سازی که با خاندان خمینی این کرد، با دیگران چه کرده است؟ و در واقع این فرایند نشانگر شدت عمل و فرجام بسیاری از فرهیختگان، و میخهای محکم جامعه انقلابی، و در ابعاد وسیعتر آن، ملت ایران در کل بوده و هست، که یک انقلاب فراگیر و آزادیبخش انجام دادند، اما در مسیر استحاله، اضمحلال و انحراف خود، به باندهای قدرت تقلیل مییابد، باندهایی که حتی خاندان بنیانگذارش را نیز از اغیار تلقی کرده، و آنان را کنار علفهای هرز بوستان انقلابی خود میبینند، و این عمق فاجعه ایی بود که خود را نشان داد، و همه را از حیرت انگشت به دهان کرد.
چشمهای تیزبین دنیا دید که این جریان خالص ساز و یکدست ساز، همه به غیر خود (که این جنایت را در حق انقلاب، کشور و ایرانیان مرتکب شده بودند) را «فتنه» دیده، و هر معترضی به این روند ظالمانه را «جریان فتنه»، «ضد انقلاب»، «ضد ولایت»، «بی بصیرت»، «ساکت بر فتنه» و... نامیدند، و در پس نمازها و راهپیماییهای آزادانه خود، شعار مرگ علیه آنان سر دادند و لعنتی خطابشان کردند، و «وحدت کلمهایی» که در روزها، ماهها و سالهای نخست انقلاب از آن به عنوان «رمز پیروزی» یاد میگردید را لگد مال، و زیر پای خود له کردند.
جریان مشکوک و منحرفی که انقلاب، کشور و دارایی این دو را، به لحافی تبدیل کردند که حتی خاندان خمینی نیز در زیر آن جایی نداشته و ندارند، چه رسد به دیگر «السابقون» انقلاب و جنگ، و یا دیگر آحاد ملت ایران که مزدور بیگانه، خس و خاشاک، بزغاله، گوساله، و دیگر اصحاب «آغل» در نظر آمدند و..، و در کهریزک، اوین، هنگام استخدام، ادامه کار، خیابانها و در پستوهای دیگر مورد ظلم قرار دادند و...
آنان دایره ایی کشیدند که حتی استوانههای برجسته انقلاب نیز در داخل شعاع آن جایی نداشتند، چه رسد به دیگران؛ و اگر خود نیک به تعاریفی که چنین تمامیت خواهانه، بیخردانه و خشک مغزانه، از لایقانِ حضور در چنین دایرهایی، بیرون میدادند، می اندیشیدند، آنان خود نیز به زور در آن جای میگرفتند، چه رسد به دیگران و عموم مردم ایران، دایرهایی تنگ، که همه از آن بیرون میماندند، و ماندند، به جز باندهای وابسته به قدرت، و سایه نشینهای ناروشنی و تاریکی، و این چنین بود که بسیاری را مجبور به مهاجرت، خانه نشینی، زندان و... کردند.
آری جناب دکتر پزشکیان! رئیس محترم جمهور ایرانیان، همه می دانند شما وارث زمین سوخته ی ناشی از حرکت مغولوار چنین جریان حذفی هستید، نمیدانم که این تصمیم گفتگو با اپوزیسیون را در پاستور گرفتهاید، و یا برونداد دایره وسیعتری از قدرتهای پیدا و ناپیداست، اما به هر حال، هر چند دیر، اما راهی درست را در پیش گرفته اید، این که قبول کنید ایران از آنِ تمام ایرانیان است.
با همهی ایرانیان گفتگو کن، همه را در روند کشور دخیل نما، که این کشور با تمام ایرانیان است که ایران میشود، در نبود هر کدام شان، دیگر ایرانِ واقعی نخواهد بود، و سخن گفتن از ایران بدون آنان بی معنا، و یا خالی از تمام حقانیت و حقیقت است.
شاهرود - اول امرداد 1404 خورشیدی
[1] - محمد فاضلی (جامعه شناس) : «وقتی در بهار ۱۴۰۰ کتاب ایران_بر_لبه_تیغ را منتشر کردم، اندک امیدواری داشتم که صدایم – در کنار دهها صدای دیگر - که دلسوزانه حاکمان را به بازنگری در سیاستها و کیفیت حکمرانی فرا میخواند، شنیده شود. کورسویی از امید داشتم که عنوان تلخ، تند و تیز این کتاب به اندازه وِز وِز پشهای گوش حکمرانی را آزار دهد و به شنیدنش کمک کند. کتاب، حاصل همه نوشتههای مهم من در عرصه سیاست عمومی در ۱۵ سال قبل از آن بود. مفاهیم زیادی را در آن طرح کرده بودم، اما چهار مفهوم بنیادین در آن وجود داشت که اهمیت همه آنها امروز روشن شده است.
همآیندی بحرانها
سال ۱۳۹۳ این مفهوم را بهکار بردم و توضیح دادم که بحرانهای کشور به سمتی میروند که همه با هم رخ بدهند و بهسوی نقطهای همآیند شوند. بحران محیطزیست، آب، اقتصاد، ناترازی انرژی، سیاست خارجی، جمعیت و سرمایه اجتماعی و ...؛ امروز همه این بحرانها محقق شدهاند.
فرسایش تمدنی
این مفهوم را هم سال ۱۳۹۳ بهکار بردم. هشدار دادم که تخریب محیطزیست و کاهش سرمایهگذاری در زیرساختها ناشی از بحران و زوال اقتصادی، کشور را به سمت کاهش ظرفیت زیستپذیری سرزمین و کمبود زیرساخت برای پاسخ دادن به تقاضای معیشتی (آب، برق، آموزش و ...) میبرد. نوشتم – مثل دهها نفر دیگر – به زبان و تحلیل خودم که کشور در حال فرسوده شدن است و به علت کاهش ظرفیت زیستپذیری سرزمین، این فرسایش، تمدنی است.
ظرفیت دولت
از سال ۱۳۸۶ درباره ظرفیت دولت (توانایی جمعآوری منابع، درست تصمیم گرفتن، اجرای درست و باکیفیت تصمیمات، توازن اختیار و مسئولیت، ارزیابی نتایج اجرای تصمیمات و ...) نوشته بودم، و در دهه ۱۳۹۰ بارها تحلیل کردم – در کنار بسیاری دیگر که دلسوزانه چنین کردند – که اگر ظرفیت دولت افزایش نیابد، توان پاسخگویی به دو مقوله همآیندی بحرانها و فرسایش تمدنی، و حل کردن این دو مسأله، از دست میرود. زوال نیروی انسانی، منابع مالی، نقصان اختیارات و کاهش مشروعیت حل مسأله، همهجوره ظرفیت دولت را فرسودند.
ظرفیت میانبخشی
بارها نوشتم – باز هم در کنار بسیاری دیگر که نوشتند و به هزار زبان گفتند – که کشورداری مستلزم کار میانبخشی است. هماهنگی بیندستگاهی، انسجام نهادی و سازمانی، و فقدان تناقض در تصمیمات نیاز دارد. اما، حکمرانی جزیرهای، از هم گسیخته، متناقض و عمیقاً تسخیرشده توسط گروههای ذینفع که هر یک در تیول خود منافعش را دنبال میکند، توان کار میانبخشی نداشت و ندارد. وضع امروز آب، برق، ریزگرد، رشد اقتصادی، تورم، صندوقهای بازنشستگی، ناترازی بانکی، وضعیت جنگی، مهاجرت، پیری جمعیت و بسیاری واقعیات دیگر نشان میدهد تحلیلها، پیشبینیها، هشدارها، دلسوزیها و گزارههایی که با دلی خونین و گاه با چشمانی اشکبار و صدایی غمزده درباره روندهای حکمرانی گفتیم و نوشتیم – و بسیاری چون من گفتهاند، هر یک به زبان و بیان خویش – درست بوده است. ما درست میگفتیم، سیاهنمایی هم نمیکردیم، ایران و ایرانی را دوست داشتیم، سربلند میخواستیم، خودباخته و واداده و خودتحقیر و غربگدا هم نبودیم، میهندوست و متعهد بودیم؛ نان به نرخ روز خور هم نبودیم. همه آن سالها کسی ندید و نشنید، امروز هم نمیدانم گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن هست یا نیست. من و امثال من، که به هزار زبان تحلیلگرانه، ناصحانه، دلسوزانه، عالمان، عاجزانه، ملتمسانه و ... نوشتیم و هشدار دادیم و در عمل برای اصلاح در بخشهای مختلف کوشیدیم؛ صرفنظر از هر عاقبتی که حاصل شود – و هنوز امیدوارم این عاقبت، چیزی جز سلامت، امنیت، شادمانی، سربلندی و عزت برای ایرانیان نباشد – سرمان را بالا میگیریم، و با صراحت میگوییم: ما راست میگفتیم، گزارههای ما درست و بهواقع ایران_بر_لبه_تیغ بود، اما کسی نشنید و ندید. امروز شاید دیده و شنیده شود. شاید واقعیت دیده، درک و تحلیل شود آنچنان که هست، نه آنگونه که ذینفعان نامشروع، جلوه میدهند، توصیه میکنند، و دائم فریاد میکشند.»
[2] - 31 تیرماه 1404) پزشکیان: «امروز حتی آمادگی داریم با اپوزیسیون گفت و گو کنیم.» رئیس جمهور در دیدار جمعی از اعضای جبهه اصلاحات ایران: «عملکرد مردم در جنگ ۱۲ روزه مبتنی بر تعامل بود نه تقابل. امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم. حل مسائل کشور نیازمند گفت و گو است و نه تقابل. امکان ادامه بقای تهران به عنوان پایتخت وجود ندارد. در فرآیند گزینشها تغییرات قابل توجهی صورت گرفته است. یکی از ترفندهای دشمن انگ زنی به نخبگان است.» رئيس قوه مجريه همچنین در پاسخ به مطالبه پیگیری آزادى زندانيان سياسى و اعلام عفو عمومى از سوى اعضاى جبهه اصلاحات ايران، تصریح کرد: «این موضوع در دستور کار دولت قرار دارد و با رعایت موازین قانونی و انسانی دنبال میشود.»
[3] - 12 بهمن 1394) به گزارش خبرآنلاین، آیتالله اکبر هاشمیرفسنجانی در مراسمی که به مناسبت فرا رسیدن دهه فجر و ورود امام به کشور در ترمینال شماره یک فرودگاه مهرآباد برگزار شد، اظهار کرد: «صلاحیت شخصیتی که اشبه به جدش امام خمینی است را قبول نمیکنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آوردهاید؟ چه کسی به شما اجازه داده است که قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و داوری کنید؟ برای مجلس و دولت و جاهای دیگر و اختیارات را در دست بگیرید؟ چه کسی اجازه داد که اسلحه برای شما باشد و تریبونها برای شما باشد؟ چه کسی اجازه داد که تربیونهای نماز برای شما باشد و صداوسیما برای شما باشد؟ چه کسی به شما اینها را داد؟ اگر امام خمینی و نهضت ایشان و اراده عمومی مردم نبود هیچکدام از اینها نبودند. زمانی که باید همه به هم تبریک بگوییم هدیه بدی به بیت امام دادید.
[4] - چنان با خاندان خمینی تا کردند که حتی خود نیز بر بازده کارشان خنده شان گرفته و آنان را بی مصرف دیدند، در حالی که روند حذف آنان را به این روز انداخته بود، و طعنه ها را به سوی آنان سرازیر کرد و مخالفین، خاندان خمینی و بزرگ خاندان آنان را بودجه بگیری بی مصرف معرفی می کنند، در حالی که نقشی به آنان نداده اند، همواره این خاندان محدود شدهاند، و حتی در سال 1394 برای نمایندگی مجلس خبرگان نیز رد صلاحیت شدند! و از نقش نظارتی خود هم محروم ماندند، به صورت قدرتمندی جلوی هرگونه نقش گیری آنان در انقلاب برخاسته از حرکت پدر و جدشان گرفته شد.
[5] - Dey 18, 1397 «فیلم/ سندرومی به نام یادگارِ یادگارِ یادگار! ... کنایه سنگین پرویز امینی در برنامه تلویزیونی (شبکه چهار صدا و سیما) به مراسم عمامهگذاری سیداحمد خمینی. هتل تارا مشهد.» بله رویشهای جدید! در سیستم یکدست ساز، و جوانان به اصطلاح انقلابی جدید، با السابقون انقلاب و خانوادههای شان این گونه برخورد کردند.
نبرد درازدامن ایرانیان برای نقشگیری در سرنوشت خود، که اینک نزدیک به یکصد و بیست سال است که در میان خیزشهای بزرگ و کوچک، پی در پی ادامه دارد (1284-1403)، باعث نشد تا آنان به هدف نهایی خود دست یابند و همواره کشتی آزادیخواهی به گِل نشانده شد، و اکنون به تراژدی گریهآوری میماند که اشک از دیدگانِ هر آگاهِ دارنده وجدانِ پاک سرازیر میکند، چرا که حتی در مقایسه با کشورهای شرقی نیز، شرایط ما اسفبارتر است، چه رسد به کشورهای پیشرو در دمکراسی و صاحبان سیستمهای جمهوری موثر. حال آنکه حرکت ایرانیان پیشروتر از تمام ملتهای شرق بود، و نبردشان برای دخیل شدن در قدرت را، پیش از همه آغاز کردند، و قهرمانان آزادیخواه آنان همچون دکتر محمد مصدق و...، پیشوا و راهنمای ملتهای دیگر از جمله مصریها، هندیها و... بودند.
در این مدت چندین خیزش اساسی آزادیخواهی، دمکراسیخواهی و جمهوریخواهی ایرانیان، همواره توسط نیروهای استمرارطلب، استبدادطلب، سلطنتطلب و حاکمیتهای مطلقه فردی یا محافظهکار ترسان و لرزان از تغییر و تحول ناکام شد، و کشتی آزادیخواهی، و دریافت حق تعیین سرنوشت، به گِل نشانده شد، چراکه هر بار یک نیرویی در داخل و یا در خارج، از راه رسید، و نیروی متراکم و قدرتمند و آماسیده ایرانیان در مسیر آزادی، دمکراسی و جمهوریت را به باد هوا تبدیل، و بی اثر کرده، و یا بعد از پیروزی به انحراف بُرد، و آرزوی ایرانیانِ کرامتجو را به باد داد.
آخرین آن انقلاب بزرگ آزادیبخش 57 بود، که طبقه محافظهکار روحانیت، که از قضا در نقش رهبرانی انقلابی، سردمدار خیزش شدند، آنرا به گِل نشاندند، چراکه زیادهخواهی اهل مذهب، در تسلط بر تمامیت مراکز قدرت، و تصمیم سازی، که آنان آنرا برای خود از ناحیه خداوند حقی مسلم، اعطا شده، تضمین شده و مصونیتزا و خارج از هر گونه حرف و حدیث میدانستند، خیزشِ فراگیر و بزرگ ایرانیان را اینبار خنثی و بی اثر کردند، چنانکه این روزها، در اثر همین عملکرد، مردم امکان اعمال خواست خود در برداشتن فیلترینگ از شبکههای مجازی، یا عدم اجرای قانون حجاب اجباری، یا آوردن جسد دکتر علی شریعتی به زادگاهش، و دفن در محل پیگیری مبارزاتش علیه رژیم گذشته در حسینیه ارشاد و از این دست خواستهای پیشپا افتاده را هم ندارند، از این روست که اهل تاثیر و مبارزه در انقلاب 57، به نوعی بر اشتباه خود در این زمینه پی برده و به مرور اشاره کرده و میکنند، و این پشیمانی، در کنار ناکارآمدیها، تمامیتخواهی ها و... زمینه را برای بازگشت دوباره سلطنت، تو گویی هموار کرده و میکند، و این یعنی بازگشت دوباره به نقطه صفر.
انقلاب 57 در بین خیزشهای تاریخ 120 ساله مبارزه ایرانیان برای آزادی بینظیر بود، تنوع و تکثر انقلابیون دخیل در آن، که تمام پیوستار جامعهی متکثر ایران را در خود داشت، از بیسوادترین تا باسوادترین، از شهرنشینان تا روستانشینان، از کوخ نشینان تا کاخ نشینان، از کارگران تا کارفرمایان، از صاحبان تشکلها تا افراد مستقل و تنها، از نظامیان تا غیرنظامیان، از مذهبیها تا غیرمذهبیها، از روشنفکران تا دارندگان افکار پوسیده، متصلب، مرکز و پیرامون و... همه و همه را کم و بیش در بر میگرفت، که در یک ائتلاف قدرتمندِ سیاسی و سراسری، برای رهایی از سیستم استبداد فردی شکل گرفتند، و همهدف و یکصدا شدند و...، و همهی شرایط آماده بود، تا ایرانیان نیز مطابق شئون تمدنی، فرهنگی و پیشینه درازدامن خود در مدنیت، صاحب حق تعیین سرنوشت شوند، و مردمی که روزگاری در دوره باستان، خود صاحب مجلس مهستان بودند، در تراز ملتهای پیشرو جهانی قرار گرفته، و صاحب مجلس نمایندگانی مقتدر و تعیین کننده شوند.
نمونهی نزدیک به چنین انقلابی در خاورزمین، تنها انقلاب هند بود، که در سال 1326 (1947) به رهبری مهاتماگاندی به پیروزی رسید، و علاوه بر رهایی از استعمار بریتانیا، دمکراسی پایایی را برای هندیها، به ارمغان آورد که هنوز که هنوز است، بعد از 76 سال، این آرای تک تک هندیهاست که حاکمانشان را، هر 5 سال یک بار بر میدارد، و یا می نشاند. و قانون، مقام و سیاستِ مادام العمری در این کشور وجود ندارد، که مردم هند نتوانند او را از جلوی پای خود و پیشرفت خود بردارند و یا بنشانند.
انقلاب 57 تنها قابل قیاس با چنین انقلابِ شکوهمندی در هند بود، چراکه خیزش هند نیز کم و بیش از چنین پیوستار گسترده و متکثری از جناحهای مبارز برخوردار بود، که یکجا، یکهدف و همسو شده بودند، و تا پیروزی همدیگر را برادرانه و خواهرانه همراهی کردند، و این همراهی را در نهایت، در یک قانون اساسی پیشرفته، پیشرو و کارگشا، پس از پیروزی به نتیجه بسیار خوبی رساندند، و ثبت و عملی کردند.
اما اگر دستاوردهای پرارزش و اساسی انقلاب هند (سکولاریسم، تکثرگرایی، دمکراسی و...) شش تا هفت دهه بعد از پیروزی، اکنون توسط افراطگرایان مذهبی هندو در خطر استحاله، انحراف و خطر نابودی قرار گرفته است، و تمامیتخواهی و زیادهطلبیهای مذهبی، ریشههای قانون اساسی پیشرو برآمده از انقلاب هند را میجود، و ارکان دمکراسی، سکولاریسم، تکثرگرایی، تفکیک قوا، و آزادی بیان و... را در هند سست میکند، و رشتههای انقلابیون بزرگی همچون گاندی، نهرو و... را پنبه میکند، اما ایرانیان از همان دهه نخستِ پیروزی، دچار چنان شکاف و مشکلی شدند، که روند خالصسازی، یکدستسازی و پاکسازی خسارتباری در بین انقلابیون در پیش گرفته شد، که شکافهای عمیقی را در جامعه ایران باعث گردید، این شکافها متاسفانه اکنون خطر دریدن یکپارچگی ایران را نیز تو گویی میخواهد در خود محقق کند، و همگرایی ایرانیان را به پراکندگی و فرار از مرکز تبدیل نماید.
چنین عملکردی زخمهای غیرقابل التیامی را، به بدنه یکپارچه انقلابی ایران وارد کرد، و به نبردهای خونینی برای بقا، در بین شُرکای انقلاب دامن زد، که برای تصاحب غنیمت پیروزی، و کسب ارثیه قدرتِ بازمانده از پهلویها چنان بر هم شوریدند، که از همان روزهای نخست، در منظومه متکثر انقلابی، نبردی شدید، بر سر سهم خود در بعد از پیروزی آغاز کردند، که به ترورها، اعدامها، رکورد زدن در تعداد زندانیها، تبعیدهای خودخواسته و ناخواسته میلیونی، خانه نشینیها و... تا کنون انجامیده است.
چراکه تعادل و تکثر منصفانه و عادلانه زمان مبارزه، متاسفانه بعد از پیروزی شکسته شد، و انقلاب را دچار تمامیتخواهیها و انحصارطلبیهای بیحاصل و اجتنابپذیر نمود، و به مسیر حذفی و انحرافی بزرگی بُرد، تا جایی که کسانی مثل مجاهدین خلق و...، که در روند مبارزه جذاب و موثر ظاهر شده بودند، از فرط خشم و کینه نسبت به همسلولیهای دوره زندان و مبارزهی خود و...، حتی حاضر شدند ضمن کشتار آنان، در خلال یک جنگ بر سر خاک ایران، به دامن دشمنِ این آب و خاک (صدام) خزیده، حتی نابودی همسنگران رقیبِ مبارزاتی خود، که اینک مراکز قدرت در تهران در چنبره خود داشتند را، حتی به قیمت جدایی استان خوزستان و... از ایران، در پناه دشمنِ سرزمینی پیبگیرند و...
مهمترین نقش را در این راستا طبقه روحانیت، بر عهده گرفت، و روند را به سمتی برد که هرچه پایههای قدرت روحانیت در گوشه گوشه پهنه قدرت کشور مستحکمتر، وسیعتر و پرتعدادتر شد، تا آنجا که از تهران به تمام شهرها، و روستاها هم سرایت داده شد، تا جایی که حتی خواهان حضور نمایندگان خود در هر شبعه بانک، مدرسه، پاسگاه پلیس و... نیز شدهاند و...، به همان میزان و بلکه شدیدتر، این مشروعیت و مقبولیتزدایی بود که در انتظار سیستم و هدف آنان بود، که به نظر میرسد، هرچه حضورشان بیشتر شد، کنارکشیدن مردم از صحنه انقلاب، و امور کشور نیز شدت گرفت.
خلوت شدن صندوقهای رای که انتخاباتها را از مشروعیت و شمولیت انداخت، و جدایی مردم از حاکمیت تا آنجا پیش رفت، و به تدریج آنقدر ادامه یافت که کار به جایی رسید که داشتن دو ارتش پرتعداد قدرتمند و مسلح (ارتش و سپاه)، برای کنترل اوضاع داخلی و دفاع از حملات طمعکاران خارجی کم آمد، و بسیج مردمی نیز در این راه به خدمت گرفته شد، علاوه بر آن نیرویهای متکثر انتظامی، از جمله ژاندارمری، پلیس، شهربانی، کمیتههای انقلاب اسلامی و... نیز در هم ادغام شدند، و یک نیروی امنیتی - انتظامی منسجم را تشکیل دادند، که باز این نیز نتوانست درمانی بر این درد فراگیر ترس و عدم احساس امنیت روحانیت باشد، و با همه اینها کسانی باز به درستی احساس عدم امنیت کردند، و مدعی شد که اگر ایرانیان از دفاع از انقلاب! دست بکشند، این «حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثیهای یمنی» و... هستند که از ما دفاع کنند! [1]
شدت شکاف بین مردم و حاکمیت به حدی رسیده است که به بار نشستن تمام سرمایه گذاریهای گزاف نظامی، که ایران را در بحث موشکی، پهپادی و... در ردیف کشورهای درجه یک، در این صنایع قرار داده است، و پهپادها و موشکهای ایرانی در جنگ اوکراین آنقدر نقش آفرینند که بکارگیری آن توسط روسیه علیه اوکراین، خود به یکی از اضلاعِ سه ضلع مثلث شومی تبدیل شدند، که بیشک اعمال فشار حداکثری بر ایران، در کنار دشمنی با امریکا و اسراییل و توسعه توان هستهایی، اکنون حتی یکپارچگی سرزمینی ایران را نیز در معرض خطر نابودی قرار داده است، حال آنکه هر سیاستی باید در ابتدا بقای سرزمینی، و بعد حفظ انسجام ملی را در هدف خود داشته باشد.
این روزها، در مقایسه با روزهای پایان جنگ خسارتبار با رژیم بعث صدامی که در نظر گرفته میشود، که ایران در اوج ضعف نظامی، اقتصادی، سیاسی و... قرار گرفت، و دشمن بعد از هشت سال نبرد و پیشروی پی در پی ما، خاکریزهای خود را دوباره به زمان اوج پیروزیهایش در اول جنگ برگرداند، و شهرها و سرزمینهای بیشتری در معرض سقوط بودند. برخی شرایط کنونی ایران در زمانهی جولان موشکها و پهپادهای ایرانی را، به چنان حال و روزی مقایسه و برابر میکنند و...، درست یا غلط، در هر دوی این مقاطع، این جدایی بین خواست مردم و حاکمیت بود که، کشور را در ضعیفترین حالت دفاعی خود قرار داد. اگر آنروز ایرانیان از ادامه جنگ خسارتبار خسته و فرسوده بودند، و اکنون از ادامه تنش بیمارگونه و خسارتبارِ با غرب و امریکا خسته، فرسوده و ناراضیاند.
اما چرا باید به این وضع دچار شویم؟!
در حالی که با کمی ایثار و از خود گذشتگی طبقه روحانیت، میتوان خودخواهیها، زورگوییها، تمامیتخواهیها، انحصارطلبیها، نخوت و غرور و... را به کناری نهاد، کمی کرامت و عزت را به مردم ایران باز گرداند، و آنها را پشت حاکمیتشان، در مقابل هجوم بیگانه، منسجم کرد، این ننگ آور است که ترامپ (امریکا) و پوتین (روسیه) بنشینند و بر سر ایران معامله کنند، کاری که در مورد سوریه کردند و امروز همه نتایج آن را می بینند، همچون همان کاری که در «کنفرانس تهران» کردند، که چرچیل (بریتانیا)، استالین (شوروی) و روزولت (امریکا) در تهران و در سفارت روسیه نشستند، و بر سر ایران معامله کردند، چرا ما باید در جنگهای استعماری بین غرب و شرق، سیاست اصولی خود، یعنی بیطرفی را به کناری نهاده، در کنار شرقِ متجاوز و جنایتکار قرار بگیریم، که او کارت ایران را در مذاکرات خود با غرب روی میز داشته باشد؟!
در نبرد هیولاها، جایی برای ما نبود، که توهم برمان دارد، وارد دعواهای استعماری آنان در کشورگشاییهای آنان در اروپا شویم و... اما در هر صورت، «خودکرده را تدبیر نیست» اکنون راه نجات همگرایی ملی، و نزدیکی اهداف مردم و حاکمیت است، که تنها در چنین وضعی است که هیچکدام از قدرتهای خارجی نمیتوانند پشت ایرانیان را به خاک مالیده، و آنان را در حوزه تمدنی و فرهنگی خود، به حاشیه مرگ آور تسلیم و خلع سلاح برانند.
چرا نباید به خواست مردم خود پاسخی مثبت داد، تا در مقابل فشار خارجی بتوان مقاومت کرد، امروز چرا باید مسعود پزشکیان، که با وعدههایی ناچیز، قلب برخی از مردم ایران را، به نمایندگی از خیل ناراضیان به وضع موجود، به خود جلب کرده، و تا حدودی چشمها را، امیدوار به تغییر، اصلاح و تحول کرده است را، ناکارآمد و آچمز شده، دید؟!
او که شاید برای آخرین بار توانسته است، برخی از مردم ایران را، به امکان اثرگذاری صندوقهای رای، حساس کرده، و به پای صندوقهای رای بکشاند، چرا باید در تحقق شعارهای ناچیز و حداقلی اش ناکام، و یا ناکام نشان داده شود؛ شعارهایی همچون برداشتن زور، تحمیل و اجبار بی منطق در بحث حجاب و پوشش زنان، که بزرگترین خیزش گسترده و مردمی بعد از انقلاب را در پس خود دارد، و یا برداشتن به اصطلاح «قانون حجاب و عفاف» که مجلس متشکل از نمایندگان اقلیت، آنرا همچون شمشیر دامکلوس بر سر این مردم مظلوم، و دولت برخاسته از آنان، همچنان پابرجا نگه داشته اند، که چه؟! دهنکجی به خواست مردمی که باید «ولی نعمت» تصمیم سازان باشند؟!
چرا باید درخواست ناچیزی همچون برداشتن فیلترینگ ظالمانه بر ارتباطات اینترنتی مردم ایران، در هاله ایی از ابهام بماند، و با اقداماتی ناچیز به مضحکه گرفته شود؟! و یا گرفتن ارتباط مثبت و موثر با جهان خارج. چرا نباید موانع پیش پای این شعارهای ناچیز را برداشت، تا جامعه عمل به خود گیرد، تا ایرانیان دلگرم به آینده ایی بهتر شوند، و امیدوار گشته، دوباره کسانی همچون مجاهدین خلق و... از بین آنان برنخاسته، که با دشمن متجاوز به این خاک، و دشمن توان موشکی، هسته ایی و دفاعی ایرانیان همراه شده، و نابودی به هر قیمت را، برای نظام حاکمیتی نخواهند.
زیادهخواهی و چیرگی اقلیت منصوبِ چنبره زده بر شوراهای عالی (شورای عالی فضای مجازی، شورای نگهبان، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت و...)، چرا نباید کنترل شود، شوراهایی که سلطه فکری و عملی آنان بر تصمیمات نمایندگان مردم در نهادهای اساسی ناشی از انتخاب مردمی می چربد، و حتی از قوانین مجلس منتخب ملی کشور نیز بالاتر در نظر گرفته میشود، و برای مجلس نیز اسناد بالادستی تولید و تصویب میکنند!
و رئیس جمهور که بالاترین مقام رسمی کشور، و رئیس «جمهور» ایرانیان است را، در بازی سیاسی پر پیچ و خمِ خود، سردرگم و بی اثر کردهاند. چنین شوراهایی باید خنثی شوند تا یک حاکمیت سبکبال و دمکرات متکی به پشتوانه مردمی بتواند، در این لحظات حساس، و در این پیچ تاریخی خطرناک، تصمیمهایی سریع و موثر بگیرد، تا قدرت رای مردم احیا شود، تا آن اقلیت تمامیتخواه نیز از مزایای آن، در کنار مردم خود، بهرهمند شوند.
اگر حاکمیت در چنین شرایطی نتواند مقابل خواست مردم خود سر تمکین فرود آورد، دیگر چه زمانی حاضر خواهد شد، تن به خواست آنان دهد؟! اعطای حق تعیین سرنوشت به مردم، درخواست زیادی از یک نظام مدعی انقلابی است؟! بازگشتی که اگر امروز به سوی مردم انجام نشود، شاید دیگر فرصتی برای تحقق آن نماند.
آتشی که طلایههای آن هویدا، و در راه است، در بین درختان این باغِ مُشاع، توان و قدرتی برای بد و خوب کردن نخواهد داشت، دامنگیر که شد، میسوزاند و پیش خواهد تاخت، و اشکهای ندامت و پشیمانی هیچ باغبانی هم، از هُرم آن نخواهد کاست، و انگشتانِ به ندامت به زیر دندان رفته، آنرا از حرکت باز نخواهد داشت.

چینی شکسته بین حاکمیت و مردم باید دوباره بند زده شود
[1] - حجت الاسلام موسی غضنفرآبادی با حضور در جمع طلاب مدرسه علمیه معصومیه قم در تاریخ 15/12/1397 بیان داشت که : « اگر ما انقلاب را یاری نکنیم، حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثیهای یمنی خواهند آمد و انقلاب را یاری خواهند کرد.»

