مصطفی مصطفوی
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفسی کشید و به انتشار یادداشت های مختصر روزهای قطع ارتباطات اینترنتی اقدام کرد:
ادامه آتش بس دو هفته ایی [1] پس از پایان آن، توسط دونالد ترامپ، بار دیگر فرصت نفس کشیدن در سکوت آتشبارها را فراهم کرد. امریکا و اسراییل جنگی را از 9 اسفند 1404 علیه ایران و ایرانیان آغاز کردند که آتش آن نه تنها ملتهای ایران، امریکا، اسرائیل، بلکه منطقه و جهان را در خود سوزاند. اما این نبرد را باید نبرد هویت دانست، نبردی بین ایدهها، برای هَکانیدن و معین کردن مرزها، و کیفیت و کمیت بود و باش آنها، که در پشت آنچه از منافع ملی ادعا میشود، سنگر گرفتهاند.
یک سوی پر اهمیت این نبرد دونالد ترامپ، رئیس جمهور جنجالی و غیرنرمال امریکا قرار دارد، او در حالی که از در دست گرفتن شریان نفت ایران سخن میگوید، اما به واقع او را باید احیاگر جنگهای مذهبی پیشین و دیرینهایی در جهان باید دانست (جنگهای صلیبی و...) که سدهها و بلکه هزارهها است که بین پیروان ادیان ابراهیمی جریان داشته و دارد، نبرد بین مسلمانان و مسیحیان، و البته یهود که سه رکن اصلی چنین ایدههای آسمانی در جهان کنونی انسانیاند، که ریشه خود را در همسخنی خداوند با انسان میدانند.
اگر بپذیریم که خداوند 124 هزار پیام آور، و چنین واسطههایی [2] با انسان را برگزید تا بدین وسیله از پشت ابرهای ماورای ماده برون آمده، و با عالم ماده و ساکنانش سخن رو در رو بگوید، اکنون به غیر از یهود، مسیحیت و اسلام اثر چندانی از دیگرِ 123 هزار 997 آئین دیگرِ مدعی آسمان و این سنخ آئینها، در زندگی آدمیان نیست، چراکه امروز سردمدار دنیای ایدههای آسمانی اینانند که قرار است بشر را به بهشت و یا سعادت دنیایی و آخرتی رهنمون سازند.
اما امروزه در اثر کشمکش بین پیروان پرشمار این آئینها و رفتار بین پیروان آنان و... که در درازای بلند تاریخ زندگی آدمیان رخ داده است، بسیاری را میتوان یافت که عطای چنین سعادتی را به لقای با چنین روند و پیروانی را بخشیدهاند و در ذیل برچسبهایی همچون تردید، غیرمذهبی، خداناباوری، بیخدایی یا آتئیسم (Atheism) و... قرار گرفته و میگیرند و میتوان بُروز پرشمار و رو به افزایش آنان را در جامعه بشری دید، که چنین انسانهایی خود را از این روند درگیری بیپایان چند هزار ساله جدا کردهاند و راهکاری بی توجه به آنچه منتسب به آسمان است را، در روی زمین برای زندگی و سعادت خود و جهان بشریت میجویند،
اما با این وجود زمینِ زلزله خیز ایدهای آسمانی، دست از لرزشهای ترسناک، خونین و ویرانگر خود بر نمیدارد و هر از چندگاهی زلزلههای چند ریشتری را در زندگی آدمیان ایجاد میکند که در روند سابق این نبرد چندهزار ساله دیده شده، و یا حتی دیده نشده است.
بیشک منازعه فلسطین - اسراییل که ادامه همان نبرد بین یهود - مسیحیت - اسلام است، یکی از آتشفشانهای پر کُنش در نبردی با پیشینهایی بیش از هزاران سال است، که دوام و روند بی پایانِ رویکردی را نشان میدهد، که وزن کشی قدرت بین طرفهای درگیر در این درگیری را، به سطح زندگی ما آدمیان میآورد، و هر از چندگاهی با محوریت یکی از این آئینهای سه گانه، با غرش آتشناک خود، خانه و خانمان بسیاری را در جهان آدمیت ویران، و یا به خون میکشد.
در این نبرد دیرینه است که مرزهای دنیای مسیحیت، یهودیت و اسلام هنوز که هنوز است، بعد از بارها آزمودن میدان خون و ویرانی، همچنان جابجا میشوند، توسعه ارضی اسراییل در کرانه باختری رود اردن، بلندیهای جولان سوریه، جنوب لبنان، آخرین از این دست جابجایی و یا قصد آن است که توسط راستگرایان صهیونیسم در ذیل حکومت بنیامین نتانیاهو مزمز میشود [3] ،
و حتی رئیس جمهور امریکا که با شعارهای راستگرایانه برتری سفیدپوستان و آقایی مردان بر زنان و یا شعارهای ملیگرایانه «اول امریکا» و یا «امریکا را به اوج باز گردانیم» و... به میدان آمده است، و روح تاجر مسلک او جهانیان را بر این پیشگویی برد که او بیشتر به اقتصاد خواهد پرداخت تا سیاست، اما او اکنون در مذهب غرقتر از سیاست است، تا چه رسد به اقتصاد، او برای عاقبت به خیری آخرتی و راحت آنجهانی خود، به خدمت ایده "سرزمین موعود" یهود در تورات شتافته است و در دور اول ریاست جمهوری خود با انتقال سفارت امریکا از تل آویو به اورشلیم/بیت المقدس خدمتگذاری خود را به ایده گسترش مرزهای دین یهود و مسیحیت ثابت کرد و در دور دوم ریاست جمهوری خود با حمایت بیچون و چرا از جنایات اسراییل در جنگ غزه، و اکنون در رویارویی با ج.ا.ایران در کنار اسراییل که تمام قوانین و نُرمهای بشریت را زیرپا نهاده قرار گرفت و از مدرسه و دانشگاه، پل و تمدن و موسسات پژوهشی و علمی تا زیرساختهای ارتباطات و انرژی و هرچه داشتههای بشری مصون از حمله در جنگها، که در صورت حمله، مصداق جنایت علیه بشریت است را مورد حمله قرار دادند تا به قول وزیر جنگ او، آقای پیت هگست، برای مسیح بجنگد! ترامپ از صلح و تجارت گفت و بر بر زور نظامی تکیه کرد.
او اکنون با ایرانی در حال جنگ است که عمده خیزشهای مردمی آن، از بیش از سه دهه گذشته، ایدئولوژی و سیاست زدایی از عرصه فرمانروایی را هدف گرفته است از خیزش بزرگ جنبش سبز گرفته، تا خیزش «زن زندگی آزادی» و یا حتی آخرین حرکت بزرگ مردمی آنان در سال 1404 که فرار از سنت مذهبی، به دامن سنت سکولار پادشاهی را نیز در خود بزرگ نمایی میکرد، و عده ایی در اپوزیسیون ج.ا.ایران چنان دچار لجاجت شدند که، از فردی با ایدههای مذهبی یهودیت و مسیحیت راستگرای سنتی خواستند سود جسته و کمک بگیرند، تا به نوعی از سنت راستگرای مذهبی اسلامی ناشی از ایده ولایت فقیه در ج.ا.ایران رها شوند! در حالی که این نبردی سنتی با پیشینه دراز بین دو تمدن دینی است، که از آب گل آلود چنین سیلی هرگز نمی توان ماهی سالمی را به دست آورد و بلکه صیادان چنین صیدی را، این سیل درگیری های مذهبی با خود به ناکجا آباد تداوم و عمق گیری درگیرهای مذهبی خواهد برد، و بلکه ممکن است ایران را نیز بر باد دهد.
دست آورد جریان تحولخواه و تغییرخواه آویزان شده به این درگیری دیرینه مذهبی و ایدئولوژیک، جریان آزادیخواه و روند نقش خواهانه مردم کرامت جویی که دهه هاست، بر نقش خود در تعیین سرنوشت خود پای میفشارند را به سمت مردابی برد که زین پس برچسب قرار گرفتن در جبهه دشمن، دامن بسیاری از آزادیخواهان را خواهد گرفت و خواهد آزرد، و رنج آن را بر بسیاری از مردان و زنانی که حاضرند برای حقوق خود از جای خود برخاسته و قدمی پیش بگذارند، افزوده خواهد شد، عدهایی با سادهسازی مبارزه برای حقوق شهروندی و کرامت انسانی به تغییر رژیم، راههای میانبر و خطرناکِ به سمت هدف را آزمودند، و با نتایج دردناک آن، ملت و کشورِ خود را مواجه ساختند، و با دعوت از متجاوزین به حمله نظامی به کشور، و یا استقبال از آن، در حالی که میدانستند در پس اهداف امریکایی و اسراییلی توسعه طلبی مرزهای یهودیت و مسیحیت قرار دارد، با سادگی رهایی از زیاده خواهی دینی در عرصه زندگی ایرانی خود را جستند، و سیستم ایدئولوژیک حاکم را اهریمن تعریف، و برای رهایی از این اهریمن، خود به رفتاری اهریمنی پناه بردند، و بود و باش ایران و ایرانیت را به خطر انداختند.
شاهرود - پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405، 23 آوریل 2026، روز 55 جنگ امریکا و اسراییل با ایران، روز 17 آتش بس
[1] - در ۷ آوریل 2026، ایران و آمریکا با یک پیشنهاد موافقت کردند و آتشبسی دو هفتهای را اعلام کردند. تا در این مدت مذاکرات اسلامآباد انجام گیرد. این آتش بس در 21 آوریل (۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵) به پایان رسید، بدون این که نمایندگان دو کشور به توافق رسمی دست یابند، اما در آخرین لحظات دوباره این آتش بس از سوی دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا تمدید شد او انتشار پستی در شبکه اجتماعی خود تروث سوشال مدعی شد : « ... بنا بر درخواست ارتشبد عاصم منیر و نخستوزیر شهباز شریف از پاکستان، از ما خواسته شده است که حمله به کشور ایران را تا زمانی که رهبران و نمایندگان آنها بتوانند به یک پیشنهاد واحد و منسجم دست یابند، متوقف کنیم. بنابراین، من به ارتش دستور دادهام که به محاصره ادامه داده و در تمامی جنبههای دیگر در حالت آمادهباش کامل باقی بمانند؛ لذا برقراری آتشبس را تا زمان ارائه پیشنهاد آنها و به نتیجه رسیدن گفتگوها — به هر شکلی که باشد — تمدید میکنم.»
[2] - در بحار الانوار روایاتى نقل شده است که تعداد پیامبران را 124 هزار نفر ذکر کرده است. شمارى از این روایات عبارت است از: 1. حضرت رسول صلى الله علیه و آله مى فرماید: «خداوند 124 هزار پیامبر آفریده و من گرامى ترین آنان نزد خداوند هستم... و 124 هزار وصى آفریده که على علیه السلام گرامى ترین آنان نزد خداوند و بهترین ایشان است.[ بحارالانوار، ج 11، ص 30.]
[3] - ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ کد خبر: 86135746
وزیر دارایی اسرائیل خواستار گسترش مرزها و اشغال غزه شد
تهران - ایرنا- وزیر دارایی رژیم صهیونیستی در اظهاراتی جنجالی خواستار گسترش مرزهای این رژیم و الحاق کرانه باختری و اشغال کامل نوار غزه شد. به گزارش ایرنا، بتسلئیل اسموتریچ در گفتگو با روزنامه جروزالم پست مدعی شد که رژیم صهیونیستی به مرزهایی گستردهتر و قابل دفاع در غزه، لبنان و سوریه نیاز دارد و خطوط مرزی سال ۱۹۶۷ را غیرقابل دفاع توصیف کرد. اسموتریچ همچنین فلسطینیان ساکن نوار غزه و کرانه باختری را بخشی از آنچه «محور ایران» خواند، دانست و انتقادها از خشونت شهرکنشینان را کارزارهای گمراه کننده توصیف کرد. این وزیر افراطی با ادعایی بحثبرانگیز، شهرکنشینان صهیونیست را از کمخشونتترین مردم خواند و گفت اقدامات رژیم صهیونیستی در کرانه باختری با هماهنگی کامل با آمریکا انجام میشود. وی همچنین اعلام کرد که بنیامین نتانیاهو از گسترش فعالیتهای شهرکسازی در کرانه باختری حمایت میکند و این روند با پشتیبانی و هماهنگی کامل با ایالات متحده ادامه دارد. و ابراز امیدواری کرد که طرح اعمال حاکمیت کامل رژیم صهیونیستی بر کرانه باختری، در آینده مورد حمایت دولت آمریکا به ریاست دونالد ترامپ قرار گیرد. وی همچنین بار دیگر بر لزوم اشغال کامل نوار غزه و ایجاد شهرکهای صهیونیستی در آن تاکید کرد؛ موضوعی که در جریان مراسم بازگشایی یک شهرک در شمال کرانه باختری، در کنار مقاماتی از جمله یسرائیل کاتس، وزیر جنگ رژیم صهیونیستی مطرح شد. این اظهارات در حالی مطرح میشود که سیاستهای شهرکسازی رژیم صهیونیستی از زمان تشکیل کابینه نتانیاهو در سال ۲۰۲۲ تشدید شده و همزمان، گزارشهای حقوق بشری از افزایش حملات روزانه شهرکنشینان علیه فلسطینیان و تلاش برای تغییر بافت جمعیتی و جغرافیایی سرزمینهای اشغالی حکایت دارد.
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفس کشید و به انتشار یادداشت های مختصر روزهای قطع اینترنت اقدام کرد:
نهم اسفندماه 1404 در تاریخ ایران به عنوان روزی استثنایی ثبت شد. چرا که کسانی که خود را ادامه دهنده راه اسکندر مقدونی معرفی میکنند [1] ، ایران را بار دیگر از باختر مورد هجوم ویرانگر و خونین خود قرار داده، تا توسعه طلبی و قدرتِ بسیارِ زیاد خود را به رخ جهانیان کشیده، تا از امثال ونزوئلا و ایران درس عبرت سازند، تا دیگرانی حساب کار خود را بکنند، و فرمانبردار زورگویی ترامپیسم و صهیونیسم شوند.
بسیار غمگینانه باید گفت که ایران همواره در تاریخ خود، مورد هجوم مهاجمانی بیرحم، زیاده خواه و... از این دست بوده است، که هر از چند سده یکبار، ما را مورد حمله و ویرانی قرار داده، و ایرانِ تمدن ساز را شخم زدند؛ این یک روند تاریخی است که در حافظه تاریخی خود میبینیم، اما شوربختانه این را نیز نباید فراموش کرد که بهانه حمله به ایران را نیز، هربار تصمیم سازانی از میان خود ما ایرانیان فراهم، و یا زمینهسازی کردند.
اگر خسرو پرویز به نامه پیامبر اسلام، مثل هر نامه دیگری که از سوی این و آن، به سوی فرمانروایان بر تخت نشسته سرازیر است، برخورد میکرد، و آنرا در حضور پیامآوران، پاره نمیکرد، حتی بی پاسخ میگذاشت، و یا ادب برخورد با دعوت را نگه میداشت، و یا در مقابل کلمات آورده شده در این نامه، پاسخی درخور مینگاشته و روانه میکرد، شاید ورود اسلام به ایران، حداقل با شمشیرهای پر از کینه و آخته از خشم صورت نمیگرفت، که در پس آن، دیگر ایرانی باقی نماند، و به سان غنیمتی جنگی، بین جنگاوران فاتح آن، پاره پاره شود و...،
خوارزمشاهیان اگر بنای نوساختهی تجارت با خانِ مغول را، این چنین از سر غرور و نابخردی ویران نمیکردند، و به غارت فرستادگان تجاری مغولان دست نمیزدند و...، شاید هرگز زمینه ویرانی ایران، و بلکه دنیا فراهم نمیشد که به مثالی در جهان بشریت و تاریخ از بی رحمی و ویرانی تبدیل شد و...
و چرا دور برویم، در همین چند سال گذشته، چنانچه در فردای امضای قرارداد صلح جهانی برجام، بی بهره کردن مهمترین طرف این پیمان صلح، یعنی امریکا از منافع برجام، در بالای اولویت سیاست خارجی کشورمان قرار نمیگرفت، و امریکا نیز چون دیگر امضا کنندگان برجام، از مواهب بازار تجارت و نفت ایران برخوردار میشد، شاید هرگز زمینه برای پاره کردن کل قرارداد برجام توسط ترامپ فراهم نمیشد، که روند روابط ایران و امریکا، زان پس به سمتی رود که، امروز او برای اینکه در تجارت و نفت ایران مثل روسها، فرانسویها، چینیها و... شریک باشد، موجودیت ایران را این چنین در خطر جدی قرار دهد، و امروز سخنان دردناکی، از جمله باز گرداندن ایران به "دوره پارینه سنگی" [2] و "محو ایران از نقشه جهان" و یا "تغییر نقشه ایران" سخن گوید، و اینچنین مغولوار بر ایران، زیرساختها، مدافعان و مردمانش بتازد.
از سوی دیگر، باید اعتراف کرد که ترامپیسم معضل جهانی است و نه تنها ایران، و اگر ما و دنیا در برابر پدیدهایی همچون ترامپ با فرزانگی و سیاست بیشتری برخورد میکرد، شاید او هرگز به خانِ مغولی متجاوز دگرگون نمیشد، اگر دنیا و ما او را با همه بیماریهای شخصیتی و روانی که دارد، تحقیر نمیکرد، امروز شاید اینگونه با عقده گشایی دردهای دیده نشدهاش مواجه نمیشدیم، که تبدیل به هیتلری شود، که ترامپیسم او، دنیا را شخم میزند، و پیش میتازد، خشک و تر را میسوزاند، تا آنجا که کسی در دنیا، از لطمات او بی بهره نیست، از همسایگان شمالی و جنوبیاش گرفته، تا امریکای مرکزی و لاتین، تاا اروپای متحد امریکا، تا رقبا و البته کسانی که در دشمنی با او کم نگذاشتند، و نواختن کوس روسوایی اش را، در اولویت اهداف مقدس خود نهادند، و با شاخ چنین گاو وحشی و نابهنجاری دست به یقه شدند، و...،
اما این حقیقت را نباید نادیده گرفت که ترامپ با همه بیماریهای روانی درونی، و ضعفهای شخصیتی و فسادی که یک عمر در آن گرفتار و درگیر بوده است، روزی با شعارهایی زیباتر از شعارهایی که امروز سر میدهد در جامعه امریکا ظاهر شد، از رها نمودن امریکا، از فساد درونی و باندهای قدرت میگفت و... اما هم در آن دوره اول ریاست جمهوری، و هم در این دوره با وضعی مواجه شد، که شاید همین مواجهه، باعث شد تا غولِ مغولیت و نازیسم را در درون او زنده کرد، چرا که دنیا سعی داشت او را نادیده بگیرد و... و در موضع انکار و بی محلی، از این پدیده بگذرد، ولی ترامپ، چنین میز چیده شدهایی را، مثل یک یاغی هنجارشکن، زنجیر بریده و... بر هم زد، و اکنون میخواهد دنیا را (دوست و دشمن) به خاطر رفتارش تنبیه کند و..،
این است که نه ما و نه دنیا، نمیتوانند دستهای خود را در این آتشِ شعله ور ندیده، از آن براحتی بگذرد، و این مرام و منش این دنیاست که آرزوهای بد و نافرجام، از جمله درخواست مرگ و نابودی، که بسوی دیگران روانه میشود، پژواک یافته، و به سوی درخواست کنندگانش بازگشت داده میشوند و...
تلاشهای ترامپ در دور اول ریاست جمهوریاش برای روزنه گشایی در روابط ایران و امریکا را هرگز نباید فراموش کرد، او میخواست تا باز کننده نیم سده گره کور روابط ایران و امریکا باشد، اما ایران و جهان این ولع بسیار را نادیده گرفت، و اکنون ایران و جهان با پدیدهایی مواجهند که چه بخواهیم و چه نخواهیم، ترامپ است، ترامپی که عقده های شخصیتی دارد، میخواهد دیده شود، تحسین شود، بر صدر نشیند، ارج بیند و...
او مثل بسیاری از انسانها و از جمله رهبران جهانی دیگر، دچار بیماری روانی و شخصیتی آشکار است، که از بد حادثه، سکان قدرتمندترین کشور جهان را در دست دارد، او اکنون به سان «زَنگی مستِ تیغ آخته در دست» است، که ایستادگی در مقابل چنین مستِ از عقل برون افتادهایی، فرزانگی ویژهایی را فرا میخواند، تا با این پدیده رودرو شد، درست است که «روزی خواهد شد که هر گونه انتساب به ترامپ و دیگر سفیدسالاران نژادپرست (چون او)، ننگ خواهد شد»، اما تا پیش از این که این دوره نفرت فرا رسد، شرایط را باید مدیریت میکردیم، تا این توفان از سر ایران و ایرانیان بگذرد،
ترامپ و ترامپیسم تنها معضل ایران نیست، یک مشکل بزرگ برای بشریت و جهان کنونیست، نباید در مقابل چنین پدیدهایی به تنهایی به میدان رفت، عاشورا ساختن و عاشورایی برخورد کردن، در مقابل چنین پدیده خطرناکی، که دنیا را به بازیهای خطرناک خود گرفته است، به صلاح مُلک و ملت ایران نبوده و نیست، و اهل تدبیر نباید اجازه دهند کسانی از کیسه ایران و ایرانیان، برای خود عاشورا خلق کنند، به چنین کسانی باید یادآوری کرد که خالق عاشورا این درس را نیز به آزادگان و پیروانِ در پس خود داد، که اگر امر بر تو تحمیل کرد که در معرکه عاشورایی قرار گیری، تو تنها خود و نزدیکترینهای به خود باید باشی، نمیشود یک ملت را به یکباره به معرکه عاشورا برد.
و خلاصه اینکه، در چنین جهان و شرایطی که زنگی مست و تیغ آخته در دست ساخته است، در برخورد نخست تنها باید با سیاست و تدبیر شرایط را اداره کرد، و در برابر این غول جهیده از شیشه، نبردی بخردانه داشت.
شاهرود - یکشنبه 16 فروردین 1405، 5 آوریل 2026، روز 37 جنگ امریکا و اسراییل با ایران
[1] - استراتژیست سابق ترامپ: «ما قرار است کاری را دوباره انجام دهیم که اسکندر ۲۳۰۰ سال پیش انجام داد» (۱۴۰۵/فروردین/۱۰ ) استیو بنون استراتژیست سابق ترامپ و متحد نزدیک او، درمورد جنگ علیه ایران: "ما قرار است کاری را دوباره انجام دهیم که اسکندر ۲۳۰۰ سال پیش انجام داد. اگر چنین کاری انجام دهیم، میخواهم عربها در خط مقدم باشند. در موج اول حمله به جزیره خارک، امارات را بفرستید. محمد بن زاید احتمالاً بهترین متحد ما در آنجاست؛ کشوری که بسیار فراتر از اندازهاش عمل میکند. بسیار خب، اگر همهتان واقعاً پای کار هستید، پس شروع کنیم."
[2] - کد خبر: ۹۱۵۹۰۴تاریخ انتشار: ۳۸ : ۰۴ - ۱۳ فروردين ۱۴۰۵ ادعاهای تکراری ترامپ درباره ایران: "اهداف استراتژیک اصلی ما در جنگ نزدیک به تحقق هستند / به تمام شدن کار، خیلی نزدیک شدهایم / کشورهای دیگر باید از تنگه هرمز حفاظت کنند / ایران را به عصر حجر باز خواهیم گرداند / اگر به توافق نرسیم، به تمام تاسیسات برق آنها حمله خواهیم کرد / در دو تا سه هفته آینده به شدت به ایران حمله خواهیم کرد / افزایش کوتاه مدت قیمت نفت به خاطر حملات ایران به نفتکشهاست نه جنگ!" دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا مدعی شد اهداف استراتژیک اصلی ما در این جنگ نزدیک به تحقق هستند و به تمام شدن کار، خیلی نزدیک شدهایم. پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir)
« در کوله پشتی سربازان خارجی آزادی نیست »
این روزها نفس در سینه رزمآورانی که دل در گرو ایستادگی رو در رو، مقابل سپاه متجاوز به خاک و داشتههای ایران دارد، حبس شده است، رزمندگانی که مقابل سپاه سنگین زیر فرمانِ فرمانروای امریکا، خواهند ایستاد، او که فشار خود را بر ایران نهاده، تا ایران و ایرانیان را از توان هستهای، توان دفاع موشکی و هرآنچه از این دست، محروم کند؛
من در جنگ خسارتبار هشت ساله گذشته دیدم که چنین مدافعان وطنی، زانوان خود را محکم به زمین سنگرهای خود میبستند، تا متجاوز را از زیادهخواهی تجاوزکارانهاش، در نظر داشتن به خاک و داشتههای وطن، پشیمان سازند، چنین ایرانیانی گوشهایشان را از پچ پچ و نجوای پشت سر خود برداشته بودند، و نمیشنیدند که امثال شیخ علی تهرانیها [1] چه میگوید و...، تا دل و گوش به هیچ صدایی نداشته باشند، اِلا رصدِ صدای آمد و شد، سربازان خارجی، که در پشت مرزهای این کشور، و مقابل ملتِ تنها و زخم خورده (از داخل و خارج)، خیمه زدهاند، تا سایهی شومِ جنگی نابرابر را، بر آسمان ایران نگه دارند، و ایرانیان را مجبور به تن دادن به خفت تسلیم، در برابر خواستهای زیادهخواهانه خود، در خلع سلاح ایران از دفاع و دانش کنند.
این در حالیست که در چنین هنگامههای خطرناکی، هستند سلمانهای فارسی از ما، که به خود تردید راه نمیدهند، تا در آنچه آنرا حق میدانند، در چنین رویاروییهایی کمی تامل کنند، و در سمت مقابل مردم و سرزمین خود نایستند، و راههای نفوذ به برج و بارو، و خندقها و شیوههای دفاع مدافعان ایران را، به مهاجم خارجی نشان ندهند و...،
یا مسعودهای رجویمان، که به خود تردید نمیکنند، که چرا باید آدرس سایتهای مخفی توان هستهایی کشور خود را، به خارجیها بفروشند؟ تا او را در ویرانی این زیرساختهای دانش و فن آوری، متعلق به ایران و ایرانیان، رهنمون سازند، به این بهانه که با حاکمیت ایران مخالفند. و یا آن هموطن دیگر ایرانیام که ناوگان پرتغالیها را تا گوشه گوشهی تهیرفتگیها، و بنادر ایران، در کنارهای دریای عمان از چابهار تا جزایر هرمز، بحرین، قشم و... هدایت کرد، تا صد و هفده سال چیرگی متجاوز بر خاک و مردم ایران را محقق کند، تا امامقلیخانهایی [2] از بین این مردم، بعدها برخیزند، و بیایند و با چه سختی و مکافاتی، سرزمین ایران را از وجود متجاوزین چیرگی یافته به خاک میهن، پاک کنند و...
چنین ایرانیانی را هماکنون هم، در کنار امریکاییها، اسراییلیها و... میتوان دید، که آنان را در تجاوز به این مردم، و آب و خاک راهنما و همکارند، و پای متجاوز را به خاک کشور خود باز کرده، و تاریک روشنِ اهداف مهاجمان را، در گوشه گوشه این خاک، برای اصابت بمبهای سهمگین او، روشن میکنند، تا این بمبها بیشترین ویرانی و کشتار را به هنگام اصابت، در اهداف خود به بار آورند! چیزی که سرمایه و داشته ایرانیان است تا حاکمیتهای آنان.
برای مَنِ ایرانی، وقتی موضوع تجاوز خارجی به خاک، و داشتههای وطنم که پیش میآید، چه فرق میکند، حاکم این شهر کدام دادگر و یا بیداگریست، که بر کرسی قدرت این مُلک تکیه زده است. برای من، در این لحظه مهم این است که نبرد با طرف مهاجم خارجی را، کدام ایرانی (خوب یا بد، دادگر یا بیدادگر، درستکردار یا بدکردار و...)، فرماندهی خواهد کرد، در این لحظه نه تیره و تبارش برای من باید مهم باشد، نه با پرونده رفتارش کارم هست، او میتواند خسرو پرویز پادشاه ساسانی باشد، که طبق نظام طبقاتی ظالمانهاش، حق دانش آموختن و... را از تمام فرزندان من، و دیگر هم میهنانم ستانده، و دانش را ظلمانه به انحصار طبقه روحانیت زرتشتی درآورده است،
و یا آن حاکم قاتل مصلحین اجتماعی این شهر، که مانی و مزدک و... را از ما ایرانیان گرفت، تا خیزشهای اصلاحی ما را در نطفه خفه کند، تا تغییر و تحولی در وضعمان به وجود نیاید. به گاه حمله اغیار به خاک وطن، وقت بحث در پیرامون این اختلافات نیست، که مثلا سید علی خامنهای، در دوره زمامداری خود، فرایند اصلاح، اصلاحات و اصلاح طلبی را بر زمین زد، و انسداد را جایگزین آن نمود، تا کسی نماند که پیگیر آزادی و حق انتخاب این مردم باشد، و انتخابات را بعد از یک انقلاب آزادیبخش و سراسری، چنان دو مرحلهایی کرد، که اول این اعضای شورای نگهبان باشند، که از بین متقاضیان خدمت، و کاندیداهای شرکت در انتخابها، انتخاب میکنند، و سپس باقی ایرانیان مجبورند از بین منتخبین آن شورا، بین بد و بدتر سرگیجه بزنند، و انتخابی از سر کراهت و ناچاری داشته باشند، که این نوع انتخاب و انتخابات تغییری در وضع شان نمیتواند به وجود آورد، و اینچنین است که دیگر میزان رای ملت نیست، و میزان خواست اعضای شورای نگهبان است که باشد و که نباشد، و چه کسی سکاندار خدمت شود!
و حاصل چنین فرایندی امروز، خطراتی است که ایران و ایرانیان را محاصره کرده است، این همه فسادِ مافیایی، فقر، بیکاری، باندبازی، مهاجرتهای گسترده، ورشکستگیها، ویرانی اجتماعی، اقتصادی، زیست محیطی و فرهنگی، اعتراض و کشتار، و شکافی ژرف بین حاکمیت و مردم، و در نتیجه طمع خارجی به تمام داشتههای ایران و ایرانیان و... را شاهدیم.
اما امروز و در این لحظات دیگر جای این سخنها نیست، پیگیری چنین حقوقی، برداشتن چنین موانعی از جلوی پای ایرانیان، و قضاوت میان ما و چنین فرمانروایانی را باید به بعد از دفع تجاوز خارجی سپرد، اگر از این آوردگاه زنده و سالم درآمدیم، آنگاه است که میتوان دوباره یقه این نوع اندیشه را گرفت، و برای کسب حق تعیین سرنوشت، و آزادی تلاش کرد،
کاری که بیش از 160 سال است این مردم در برابر حاکمان قجری، پهلویها، و معتقدین به نظام ولایت مطلقه فقیه انجام داده، و اندیشه فرمانروایی آنان را در نبود کرامت انسانیِ خود، به چالش کشیده، و حقخواهی کرده، و میکنند، و خیابانهای این شهر در دوشاب خونِ حق خواهان مطالبه گران حقوق شهروندی غرق است، و همواره در این یک سده و نیم گذشته،سنگفرش خیابانها به خون آزادزنان و آزادمردان ما غسل داده شد.
ایرانیان باید به دلایل و موجبات پیروزی متجاوزان به این خاک نگاه کنند، و عبرت بگیرند، که نگاه به پرونده این فتوحات، برای ایرانیان درس آموز و راهنما خواهد بود. مثلا تاریخ حمله اعراب شبه جزیره عربستان، و فتح جهان و البته فرایند چیرگی آنان بر امپراتوریهای بزرگ ایران و روم، برای ما که در معرض تجاوزیم، درس آموز است، روششان، نوع اندیشه و رفتارشان، تمایزی که بین جنگ داخلی، با نبرد خارجی قائل بودند، قابل تامل و اندیشه است، تا آنجا که امام اول شیعیان، علی بن ابی طالب در کنار خلفای پیش از خود، تمام قد، در نبردهای کشورگشایی سپاه این خلفا، در برابر ایران و روم ایستادند، و با مشورت دادن و... آنان را در این مسیر راهنما و مشاوری امین و صادق بودند، هر چند در همان حال، از بنیان اختلاف مبنایی خود با این خلفا هرگز کوتاه نیامدند، چنانکه بارها، به موقع، در برابر هم قرار گرفتند، و جنگیدند، کشتند و کشته شدند.
نمونه دیگرش امام چهارم شیعیان است، که در حالیکه از غم کشتار خانواده، پدر، برادران، عموها، عموزادهها، یاران، آشنایان و... خود توسط یزید بن معاویه شدیدا غمگین بودند، اما در همان حال در حق سربازان مرزدار همین فرمانروایِ قاتل پدرش، بیپرده، و بلند و روشن، در مدینه و مکه دعا میکرد، همچنانکه این دعاهای او را در کتاب "صحیفه سجادیه" ثبت شده، و اکنون در دسترس، و گواه بر این ادعاست و...
این یکی از رموز پیشرفت و عظمت حاکمیتی بود و شد، که برای هزار سال، بر تمام سرزمینهای ایران و روم، حاکم شدند، و زبان عربی خود را از شبه جزیره عربستان برآوردند، و تا اسپانیا گستراندند، و آئین خود را بر تمام ملل تحت سیطره خود، فرمانروایی دادند و...
بی شک امروز، در زمانهایی که ملیگرایی ایرانی، در شعار و هدف معترضان به وضع موجود، موج میزند، این گذشته تاریخی باید مد نظرِ ایرانیان باشد و آید، که باز از خود نامهایی همچون سلمان فارسی، مسعود رجوی و... را، در همراهی با متجاوزین به خاک و ملت خود بر جای نگذارند، که در آینده، ایرانیان دیگری وقتی به تاریخ و رفتار آنان در این روزها نگاه کنند، همان احساسی را داشته باشند، که ما به این قبیل آدمها امروزِ روز داریم.
گیرم که سلمان در اندیشه و رفتار و آئین خود چنین و چنان، و محبوب دل پیامبر اسلام بود، و یا رجوی در مبارزات آزادیخواهانه و بی امان و تشکیلاتی خود، چنین و چنان، و استخوان خرد کرده باشد، اما در ایستادن در کنار متجاوز بعثی، به خاک و ملت خود، هرگز پسندیده رفتار نکرد، و تاریخ ایران و ایرانیان از آن راهبرد او هرگز به نیکی یاد نخواهند کرد.
چقدر دردناک است، وقتی این روزها میبینم، چنین اندیشهی ایران غرقکنی، باز میرود تا رونق گرفته، و شاهد ایرانیانی باشیم که چنان از ایرانیت و ملیت خود زدوده شدهاند، که در لحاجت و دشمنی با نظام حاکم بر خود، حتی ایرانی بودن، و ایرانی اندیشیدن، و ایرانی رفتارکردن را نیز، به فراموشی سپردهاند، و اختلافات داخلی بین ایرانیان، به دو قطبیهای دهشتناکی رسیده، که برای نبودِ حاکمان فعلی، حتی خاک، داشتهها، منافع، و امنیت ملی ایران را هم، به راحتی میتوانند قربانی هدفِ خود کنند، در این روزها سخنانی از چنین هموطنانی شنیده میشود که تا مغز استخوان انسان را میسوزاند.
مثالی بگویم، تا به ژرفای فاجعه رسیده، و آنرا حس کرد؛، شاهد مجادلهایی در خیابان، بین دو هموطن بودم، یکی مدافع حمله امریکا، و دیگری مخالف آن، طرف مخالف حمله امریکا/اسراییل به ایران استدلال میکرد، که : «از این دونالد ترامپ بعد نیست که برای تحقق شعار "امریکا را دوباره به بزرگی باز گردانیم" (خیزش MAGA)، و تامین مالی طرحهای داخلی آن در امریکا، بعد از حمله به ایران این فرصت را غنیمت شمرده، جزایر سه گانه ما را تسخیر و به اماراتیها بفروشد، و آذربایجان را به جمهوری آذربایجان واگذار کند، خوزستان را به دیگرانی از این دست و...،»
واکنش طرفِ موافقِ این حمله، سوزناکترین بخش این مجادله بود، که استدلال میکرد که: «اگر بُکُند، مگر چه میشود؟! بحرین را محمدرضا شاه پهلوی به حاکم این جزیره واگذار کرد؛ آیا مردم بحرین اکنون خوشبختترند یا مردم ایران؟! اگر مردم بحرین زیر حاکمیت ایران میماندند، امروز همچون مردم جزیره قشم و... در بدبختی غوطه نمیخوردند؟! مردم جمهوری آذربایجان با جدایی از ایران خوشبختترند، یا مردم تبریز، ارومیه و...؛ اگر اینها به ترکیه و یا آذربایجان ملحق میشدند، خوشبختتر نخواهند بود؟! به نظر شما اگر اهالی جزیره ابوموسی زیر حاکمیت شیخ محمد، حاکم امارات باشند خوشبختترند یا الان که جزو ایرانند؟ شما چرا اینقدر ناسیونالیست هستید؟ و به خوشی مردم فکر نمیکنید؟! و...»
این همان اندیشه ایی است که در صورت فرصت یافتن، میتواند در نقش سلمان فارسی در فتح ایران، سپاه خلفا را راهنمایی کرده، و یا همان کاری که فرزندان ما، در سازمان مجاهدین خلق ایران، در کنار سپاه رژیم بعث، در حمله به ایران، به عهده گرفتند را انجام دهد، و یا آن هموطن ایرانی دیگرم که برای منافع شخصی خود، جنوب ایران را به پرتغالیها سپرد، یا هموطنان دیگرم در حزب توده که در صورت پیروزی، برآیند کارشان، تشکیل جمهوریهایی همچون جمهوری سوسیالیستی گیلان به رهبری میرزا کوچک جنگلی، جمهوری مهاباد به رهبری قاضی محمد در کردستان، و یا تاسیس جمهوری آذربایجان به رهبری فرقه دمکرات و پیشه وری و... خواهد بود.
تهران - سه شنبه 5 اسفندماه 1404 برابر با 24 فوریه 2026

کاریکاتور یک رسانه امریکایی
تاکید بر حقوق کشورها و ایالتها
مقابله یک شهروند با زیاده خواهی سپاهیان ترامپ و حزب جمهوریخواه
[1] - علی تهرانی (۱۳۰۵ – 1401 ) با نام اصلی علی مرادخانی ارنگه، روحانی، نویسنده و خطیب ایرانی بود او نماینده استان خراسان در مجلس خبرگان قانون اساسی و از شاگردان سید حسین طباطبایی بروجردی و سید روحالله خمینی بود که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به مبارزه با حکومت پهلوی پرداخت و در این راه بارها به زندان افتاد و تبعید شد. او دارای درجه اجتهاد بود تهرانی پس از انقلاب و در ادامه زندگی سیاسی خود و پس از تحمل ماهها زندان در مشهد، در نیمهٔ دوم فروردین ۱۳۶۳ در شرایطی خاص موفق شد از حصر خانگی خارج شود. سپس مخفیانه به عراق گریخت و در آنجا سالهای طولانی در رادیو و تلویزیون فارسیزبان بغداد، به تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی و زمامداران آن پرداخت. او در سال ۱۳۷۴ به ایران بازگشت و به ۲۰ سال زندان محکوم شد ولی در سال ۱۳۸۴ آزاد شد. او شوهر خواهر سید علی خامنهای است.
[2] - امامقلی خان، یکی از فرماندهان نظامی و سرداران گرجی زمان صفویان بود که پس از پدرش اللهوردی خان به فرمانروایی ایالت فارس امپراتوری صفوی رسید. پدر او اولین سپهسالار ایران از خاندان گرجی اوندیلادزه بود. از مهمترین اقدامات نظامی امامقلی خان فتح هرمز و پایان دادن به تسلط ۱۱۷ سالهٔ پرتغالیها در خلیجفارس است.
اصلِ منُ جواب من، خواب منُ خیال من، ای که تو رُخ نمود باز، رخ زِ چه باز، نهان کنی؟
سنگ صبور بودهایی، هالهی نور بودهایی، آب زِ جوی رفته را، کجا توان که آوری؟!
تو چشم دیدهی منی، تو آه اشکبار من، خوانِ غارت شدهام! باز چگونه آوری؟!
رنجِ منُ ملال من، آب منُ زلال من، ای مه صبحِ شام من، چون به کِناره آوری؟!
ای دل خون چکان من، ای تو گلوی خستهام، بر سرِ دار خون چکان، چگونه تاب آوری؟!
ای مه بی دوام من، شب تو چنین سوختهایی، روزِ تو این چنین سیاه، گم شده، ای شهاب من، ره به کجای آوری؟!
"نشستهام، به در، نگاه میکنم، دری که آه میکشد" [1] ، کی تو زِ راه میرسی؟ ای تو زِ دام رستهام!
جهان به حکمت تو شد، چنین سیاه و تارُ کین؟! تو روشنی زین میان، چگونه باز آوری؟
حلقهی در کوفتهام، جام، زمین گوفتهام، سر به دیوار غم، این سرِ خونشفانِ من، کی تو آرام بری؟!
به نظم درآمده در دوشنبه 4 اسفندماه 1404 برابر با 23 فوریه 2026
[1] - شعر از سایه : "نشسته ام به در نگاه می کنم دری که آه می کشد تو از کدام راه می رسی؟ خیال دیدنت چه دلپذیر بود جوانی ام درین امید پیر شد نیامدی و دیر شد… همین"
تنِ جنگدیدگان، و شاهدان کشتارگاههای بزرگ انسانی را، تا به حال تنها خطر حمله خارجی میلرزاند، اما کار این سرزمین و شهروندانش، بعد از دههها، به جایی رسیده است، که "اعتراض" نیز لرزاننده، و این خاک را به خون میکشد، و برای ما کشتارگاههای جدید و شدید میسازد، و آنقدر در "مرگ" غرق شدهایم، که مرگ نیز، همچون آثارِ دیگر فجایع (طبیعی، اجتماعی و...)، تنها مفهومی از آمارها برایمان دارد، تا جان بعنوان یک متاع بی ارزش شده، تنها با اعداد تعریف شود.
امروز دیگر برای غارتِ پرشمارِ جانِ جوانانِ شهر، نیاز به بروز جنگ نیست، اعتراض نیز، خود غارتگرِ هزاران بهار، در گلخانهی جوانی شهر گشته است، و این دیو فاجعهایی است، که در پشت درِ خانههای بسیاری در این شهر زانو زده، و دیگر حتی عددِ "هزاران" به خون در غلتیده نیز، تنی را، برای به خون شدن آنان، نمیلرزاند!
حتی تنِ کسانی که با تکانی به خود، میتوانند، بار این عدد بزرگ و کمرشکن را، از دوشِ خانوادهی مرگزدگانِ هاج و واج این سرزمین، بردارند! کهنسالانی که عدد کشتار جوانان، تنِ بیمارشان را، حتی به تبی هم نمیآزارد، که از تبِ وارد شده به تنِ پیر و فرتوتِشان، چاره جویانی را، به چارهجویی دراندازد، و یا وادارد.
امروز باید "اعتراض" را نیز به عددِ دیگر غارتگرانِ پرشمارِ جان ایرانیانی افزود، که سالانه آنان را در شمار زیاد به مسلخ مرگهای پر تعداد میبرند (بیماریهای قلبی و عروقی، سرطان، آلودگی هوا و...) [1]، جامعهی مرگزده ما، اکنون از چند جهت، در محاصره گرگهایِ گرسنه و شیدا به مرگهایی، از این دست درآمده است.
اینجا شهریست که سعی بر این است که از صلح طلبان، و خشونت پرهیزان و... تهیاش کرده، آنان را خلع سلاح، و به کُنج خانههایشان رانده، و یا در پیچ و خم دادگاهها، گم کرده، تا در پشت یک خرمن گرفتاری، عمرشان به سر آید، حتی سردارانی که افتخارِ امضای توافقنامههای بین المللی بزرگِ صلح را در پرونده خود دارند، در هیات دولت بر آمده بر قول قرارهای محکم و مردانه صلح و وفاق (مسعود پزشکیان) نیز، جایی ندارند، و در آوردگاه بزرگ دیپلماسی با امریکا، این روزها غائبند!
از هر فرقهایی در این دولت مجنون و گرفتار، رسوا و تکه پاره، سهام دارند، اما لجوجهای متکبر، جایی برای سرداران صلح و دیپلماسی و خیرخواهی، در این دولت نگذاشتند، و هرگز نخواستند که در این جمع، پای مردان بزرگ سیاست، اقتصاد و دیپلماسی باز باشد، چراکه آنان را، تحمل سخنی از این دست، زندگی و یا آرامش نیست، تا در این باغ به تاراج رفته، جایی برای دیگرانی باشد، که سخنی غیر از جنگ، مقاومت و مرگ، سر دهند.
آنان که سخنی غیر از این گویند، اگر خیلی خوش شانس باشند، تنها میتوانند در کُنج اتاقِ کوچک اساتید دانشگاه، در دانشکدههایی پرت، شنونده حملات به خود، از سوی صاحبان بوقهای مادام العمر (در رسانه و مسجد) باشند، و با پذیرای یکی دو دانشجو، پیگیرِ پایاننامهایی، انجام پروژهایی درسی، در یک کلاس، با دانشجویانی در عدد انگشتان دست باشند! و این گونه این سرمایهها هم به هدر روند.
خشونت خواهانِ سنگدل، قدرت طلبان چپاولگر پستهای انتخابی و انتصابی، دستهای آلوده به غارت، دارندگان رانتهای مادام العمر کرسی نشینی، حافظان وضع موجود، پیش برندگان پروژههای حذف، و یکدست سازانُ، خالصگران بیرحم و...، میتوانند پشت کرسی بلندگوهای ملی نشسته، پشت گرم به دستهای پیدا و ناپیدا، گوش میلیونها ایرانی را، با "مهملگوییهای" خود بخراشند،
و خالی ماندن این باغ، از وجود سروهای بلندِ اندیشه، خیرخواهی، اصلاح و... را جشن بگیرند، و بقا و سرحالی فیلترهای تنگ، با کهولت سنی باورنکردنی، را به رخ کسانی بکشند که برای عبور دادن مردان و زنان چابک و چلاک بزرگ، از این مرداب گزینشگرِ سخت و ویرانگر، به رخ کِشند، که:
رقبا!
اکثریت اصلاح طلب ایرانیان!
میانهروها!
همچنان که نتوانستید! نخواهید توانست! و "تا انقلاب مهدی، (این) نهضت ادامه دارد... " [2]، و این کوچکها و کوچکزادهای ناچیز و بیمقدار، تنها صحنهدارانِ سیاست، فرهنگ، اقتصاد، مدیریت، و در کل، این نبردِ خسارتبار بیپایان و بزرگ، باید باشند!
آری این خالصسازیها، یکدستسازیها، فیلترهای حذف کننده و تنگ، در بازی خدعه و نیرنگ و... در نهایت، شاهدان روند این انقلاب بزرگِ قرنِ بیستمِ جهان را، در چهل و هفتمین سالروزش به جایی رساندهاند که متوسط سنِ جوانان به مسلخ [3] برده شده، در خیابانهای شهر، در دیماه خونین 1404، با سن و سال به کشتار برده شدهها در جنگ خسارتبار 8 ساله با رژیم بعثی، به هم نزدیکند [4]، که در هر دو کشتارگاه، متوسط سن قربانیان، از بین جوانان 20 تا 24 سال انتخاب، و طعمه مرگی بسیار دردناک و هولناک شدند!
بله بازگشت کردهایم! بازگشت به آن روزهای کشتار، و این دو دیو آدمخوار، ضحاکوار، جوانانی در این سن و سال را، برای کشتار و به خاک سپردن، پسندیدند!
متوسط سن شهدای جنگ خسارتبار هشت ساله، بین رژیم بعث عراق و ایران (1359-1367)، در همین حدودِ کسانی است که در دیماه خونین امسال، خونهاشان، سنگ فرشِ سردِ خیابانهای شهر را رنگین کرد، و در این پرتگاه انسانی، چنان پیش رفتهایم که، در این چند دهه، از دشمن خارجیِ قاتل فرزندانِ این مرز و بوم، به ایرانیانی رسیدهایم، که هموطنان خود را در این حجم، و در عدد هزاران، در خیابانهای شهر، سلاخی میکنند!
این دیو فاجعهاییست که دارکوب وار، بر تنهی پوسانده شده این درخت میکوبد، و این نتیجهی همان تصمیم فاجعهباری است، که دهههاست اصلاح را با لجاجت تمام، پس زد، و انسداد را جایگزین روی خوش نشان دادن به تغییر و تحول نمود، و آنقدر بر این لجاجت ماند، تا قتل ایرانیان، به جای قدرتهای زیاده خواهِ بیگانه، توسط خودشان، و در کشتارگاههای این شهر جایگزین شود، و چنان با خواست این مردم، به مقابله برخاست، که آنان را اسیر کشتار، در خیابانهای شهر خود نمود،
بیشک، این شکاف ژرف، که بدین سان ایرانیان را به چنین بلایی مبتلا کرد، برونداد تن ندادن به خواست مردمی است که باید نگاهبانشان میبودیم، اما به قربانیانی چند، دگرگون شدند. تن ندادن به خواستهای این ملت، ما را اسیر خدعه اغیار کرد، تا مجبور شویم، ذلت سر فرود آوردن مقابل زیاده خواهیِ بیگانه را، بر تن دادن به خواست هموطنان خود ترجیح دهیم! مقاومت لجوجانه مقابل اصلاح و تغییرخواهی داخلی، تن دادن به زور خارجی را در پی دارد، و این چنین است که مردم ما، دیو فاجعه را هر سحر در آغوش میکشند، و شهر دامنگیر آشوبی چنین خونین شده، و خواهد شد.
دوست همنوردم، که گویا در جنگ خسارتبار هشت ساله، جهادگری از جهادگرانِ جهاد سازندگی، و راننده کامیون بنز 911 واحد تدارکات بوده است، از آن روزها میگوید، که حمل جنازه بچههای ما را به کامیونها سپردند، حمل انبوه شهدای عملیات، با کامیون، به صورت تل انبار شده و روی هم، به عقب جبهه.
حمل اجساد قربانیان دیماه خونین، به آن کهریزک بدنام، یادآور آن تراژدی بزرگ است، چرا که در آن روزهای کشتار بزرگ، و در آن کشتارگاه هولناک نیز، حمل اجساد جوانان پرپر شده، همچون این روزها، از ظرفیت آمبولانسهای ما خارج شده بود.
اجساد بچههای 14 – 15 ساله که بیشترشان حدود بیست سال داشتند، و از تاثیر روانی دیدن این همه جسد، که هر یک به خانوادهایی تعلق داشت، و با ورود به هر محلهایی، آنرا به عزا میکشاند. آدمهای سلاخی شده توسط آتشبار دشمن، که حتی دیدن این برگهای سبز بر زمین ریخته، شاهدانش را هم سخت میآزرد، و قلبها را به درد میآورد، به طوریکه حتی امروز بعد از گذشته نزدیک به 4 دهه، باز حتی یادآوریاش، روان مرا بیمار میکند.
آنروزها روانم از دیدن آن همه خون، چنان در هم ریخته بود، که در پایان آن جنگ لعنتی، از هر انبوه جمعیتی، حتی در بازار شهر نیز، در هراس میافتادم، تو گویی این جمعیت مشغول به خرید، و شاد، در هنگامه نوروزِ پس از آن جنگ خونین نیز، میخواستند که مرا ببلعند و یا نگرانشان بودم، نمیدانم چه مرگم بود، که دیدن انبوههشان، مرا این چنین به هراس میانداخت، و از غرق شدن در بین آنان، فراری بودم و...، یادم هست وقتی از جنگ به مرخصی برمیگشتم، جمعیت دور میدان آزادی، مرا به وحشت می انداخت، وقتی از ترمینال غرب خارج می شدم، تا خود را به اتوبوسهای شهری عازم ترمینال جنوب برسانم، و شهر خود شوم.
اکنون دهههاست که از آن کشتار بزرگ و چند صد هزار نفری گذشته است، اما هنوز هراس آن صحنههای هولناک مرگ مرا ترک نکرده است، هرچند تا حدود زیادی از این بیماری عبور کردهام، در حالیکه این اجساد، تنها جسد همسنگران من بود، که در صحنهی نبردی سخت با دشمن، در کنار ما، و برای هدفی مقدس، یعنی دفاع از این آب و خاک جان دادند و...،
بسیار درست فرمودید جناب پزشکیان! : "حوادث دیماه بسیار تلخ بود؛ نمیتوانم بپذیرم؛ نهایتاً باید درمانش کنیم. تا جایی که امکان دارد، باید کاری کنیم که این زخم ترمیم شود و مشکلاتش حل شود".
اما جناب رئیس جمهور عزیز!
شما چه ابزاری در دست داری که به درمان چنین درد بزرگی بپردازی؟! تو خود، خلع سلاح شده از اختیارات جایگاهیات، در چنبره مراکز پر تعداد قدرت، قربانی وضعی هستی، که آچمز، باید پاسخگوی این همه کشتار باشی، تصمیمی را که دیگری گرفت، و این شرایط را ایجاد کرد.
تو، چه درمانی برای آن خواهی داشت؟! تو که حتی نتوانستی، یاران همراه در دوره مبارزات انتخاباتیات، که مدیون آبرو و حمایت آنان برای رای آوردنت بودی را، در کابینهات نگه داری؟! و به قول و قرارهای انتخاباتیات، با این مردم عمل کنی!
تو خود وارث زخمی چند دههایی هستی، که ریشه در لجاجت و تکبرِ کسانی دارد که مردم را به هیچ انگاشتند، و از اصلاح و تغییر گریزان، آن را در این کشور ممنوع و محال کردند، و نخواستند که "میزان رای ملت" باشد.
تو کجا توان درمان این درد بزرگ را داری؟! که این ملت گرفتار آن شدهاند، معترضین به وضع موجود، آچمز شده، و به جان آمده، دهههاست که همه راههای تحمیل نظر خود، به اقلیت مادام العمر را امتحان کردهاند، و حتی خود را به کشتارگاههایی از این دست، سپردند و... و کاری از پیش نبردهاند.
جناب دکتر پزشکیان!
نمیخواهم ناامیدت کنم، که عرصهداران خدمت را ناامیدی نشاید، اما باید قبول کنی، که تو خود مثل مردمی که نمایندگی آنان را بر عهده داری، آچمزی، و حتی توان بازگرداندن حق "ارتباطات اینترنتی" را هم به مردم خود نداری، تو کجا میتوانی حقوق اساسی و شهروندی، چون داشتن آزادی، انتخاب سبک زندگی، و یا حق بزرگ تعیین سرنوشت و... را به این مردم باز گردانی، که ریشه این اعتراضات خونین و پی در پی، درمان شود.
از سویی ما شاهدان آن کشتارهای بزرگ، در آن جنگ درازدامن و فاجعهبار، هنوز که هنوز است از زخمهایش، روانمان آسوده نشده است، و دیو دیدن آن همه مرگ، هنوز گاه و بیگاه، حتی به گاه خواب شبانگاهی نیز آزارمان میدهد، و خواب هایمان را آشفته میسازد. مگر این زخم، ترمیم شدنی است؟!
اما تو تلاش خود را بکن، ای همسنگر آن دورههای سخت!
نمیخواهم ناامیدت کنم، این ما بودیم که با رای خود، تو را به میان این مرگزارِ بیرحمِ شهر فرستادیم، و گرفتار چنین مار هفت سری کردیم، که امروز باید به جای بانیانش، قربانی این وضع باشی، و پاسخگوی خونهایش! تو که در ریختن آن نقشی نداشته، و بلکه به عکس، برای جلوگیری از این خونها آمده بودی، و با طرحهایی که در ذهن داشتی، اگر سدِ سکندرِ لجاجت و تکبرِ قدرتمندان مادام العمر میگذاشت، فرصت آن را داشتی که کاری کنی، تا این همه به خیابان نیامده و این همه خون ریخته نشود.
این آتش افروخته در دیماه، از خشمی برخاست و شراره کشید، که از دیدن عقیم ماندن قول و قرارهای انتخاباتی تو، شعله ور گردید، آتش کارشکنی در تحقق شعارهای انتخاباتیات، که دامن این همه گلهای نو شکفته و پرپر شده را گرفت، و هزاران خانواده ایرانی را عزادار کرد، زخم رسوایی که بر دامن زنندگانش، تا تاریخ هست، خواهد ماند.
تهران - یکشنبه 26 بهمن ماه 1404 برابر با 15 فوریه 2026

[1] - ۲۷ دی ۱۳۹۸) براساس آمارهای سازمان ثبت احوال، بیشرین دلایل فوت ایرانیان مربوط به بیماری های قلبی و عروقی با ۳۸.۶ درصد، سرطان ها و تومورها با ۱۱.۳ درصد و بیماری های دستگاه تنفسی با ۹.۸ درصد، است.
[2] - تمام شهر تهران توسط شهرداری تهران با این شعار پر شده است، و هرگز در تصاویر و توضیح این شعار نگفته شد، از کدام نهضت سخن میگویید، نهضت انسداد کامل سیاسی، نهضت پراکنش این ملت بزرگ و تبدیل آن به دو قطبی خشونت و کشتار، نهضت بزرگ ژرفا دادن به شکاف بین این مردم و فرمانروایان شان، نهضت فروپاشی اقتصاد، اخلاق و امنیت داخلی و ملی و...، آقای زاکانی، کدام نهضت در ذهن کوچک شما وول میخورد، که باید تا انقلاب مهدی موعود ادامه یابد، از کدام نهضتِ سازنده، زندگی ساز و امیددهنده سخن میگویید؟! نهضت به محاصره در آورنده ایران و ایرانیان؟! کدام نهضت باقی مانده است، که باید هزاران سال دیگر پیگیر آن بود؟! تا شاید منجیایی بیاید؟! رهایی و یا دادن حق تعیین سرنوشت به این ملت؟ اینکه این مردم 160 سال است برای آن خون میدهند و خون دادن را پایانی نیست! شما از کدام نهضت سخن میگویید، آزادی و دادن حق تعیین سرنوشت، که دست کسی نیست، جز امثال شما، که در مصادر اعطای آن چنبره زدهاید، و یک سانت هم قدمی در این جهت، از امثال شما، دیده نمیشود!
[3] - "شمار دانشجویان جانباخته در اعتراضات به ۱۳۰ نفر رسید. بر اساس آمار جدید و اختصاصی خبرنامه امیرکبیر، هویت دستکم ۱۳۰ دانشجوی جانباخته در جریان اعتراضات تا ساعت ۹ صبح شنبه ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) تایید شده است. از این تعداد ۱۰۲ نفر مرد و ۲۸ نفر زن بودهاند. طبق این گزارش، اوج کشتار در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ رخ داده است که به تنهایی ۶۲.۶ درصد از کل موارد ثبت شده را شامل میشود و پس از آن ۱۹ دیماه با ۲۴.۳ درصد، ۲۰ دیماه با ۸.۴ درصد و سایر تاریخها با ۴.۷ درصد در جایگاههای دوم تا چهارم قرار دارند. همچنین میانگین سن جانباختگان ۲۲ سال و بیشترین میزان در بازه سنی ۲۰ تا ۲۴ سال گزارش شده است. خبرنامه امیرکبیر با انتشار این آمار در کانال تلگرامی خود نوشته است که این گزارش بهصورت هفتگی بهروزرسانی خواهد شد و از شهروندان خواسته است اطلاعات مربوط به جانباختگان یا بازداشتشدگان را برای مستندسازی به آنها ارسال کنند."
[4] - "براساس تحلیل آماری، 75 درصد شهدای جنگ تحمیلی زیر 23 سال سن داشتند. میانگین سنی شهدا نیز 22 تا 23 بوده است. بیشترین شهدای جنگ 20 سال سن داشتند." منبع: اعتماد آنلاین، کد خبر: 632873، ۱۴۰۲/۰۷/۰۲
ساعت 9 شب، به رسم هر ساله، برخی دوستداران انقلاب57، با سردادن نعره "الله اکبر"، به استقبال 22 بهمن، در سالروز پیروزی این انقلاب میروند، رسمی که کم کم رو به فراموشی بود، و در این اواخر، شاید عده کمی بودند که بدان اقبال نشان میدادند، تا با صدا و سیمای ج.ا.ایران همراه شوند، که برنامههای عادی خود را قطع میکند، تا دقایقی این شعار را، به نشانه گرامیداشت شعارهای شبانه مردم ایران از پشت بامها، در زمان حکومت نظامی، در رژیم گذشته، پخش کند، و آنرا زنده نگه دارند.
اما دیشب در چنین زمانی، سه صدا، شهر را میخکوب خود کرد، اول صدای انفجارهای ناشی از نورافشانی، که کمتر از هنگامه "آتش تهیه" [1] ریختن دشمن، پیش از حمله بزرگ به خاکریزهای ما، در گرماگرم جنگ خسارتبار 8 ساله (1359-1367) نبود، و یا یادآور هنگامه حملات هوایی دشمن به شهر کرمانشاه، آنگاه که ما در حاشیه این شهر، در تدارک حمله به دشمن بودیم، و...
تو گویی شهرداری تهران، و یا دستگاه دیگری که پشت این عملیات انفجارها بود، میخواست مردم شهر را، با صداهای گوشخراش صحنه نبرد آشنا کند، تا تمرین زندگی زیر بمباران را هم داشته باشند، بمبهایی با انفجار مهیب، که نور زیبا و رنگین خود را در آسمان، و در پشت ابرهای متراکم و بارانی تهران، برای ستارگان و اهل آسمان میپراکند، و صدای مهیب و ترسناکش را به سوی اهل شهر، در روی زمین میفرستاد، تا خود را بر بامهای شهر بکوبد، و تنها را در زیر آن بلرزاند.
اما آنچه شنیدم، نعره "الله اکبر" در این دقایق بود، شعاری که بگارگیری آن، روند کاهشی داشته، به ویژه اینکه در چند دهه گذشته، این شعار دستمایه ترسافکنی، و یا شادی کردن جنایتکاران داعشی، طالبانی و از این دست مسلمانان بیرحمی بود، که به هنگام ارتکاب به جنایت، کشتار، انتحار و سر بریدن انسانها در مقابل چشم دیگران و دوربینها، با هدف ایجاد ترس و ارعاب در دل مخالفان خود، آن را نعره زدند، و به این شعار وجه منفی دادند، تا جاییکه، حتی ما که این شعار را برای حمله به خاکریزِ دشمنِ متجاوز بعثی، بارها استفاده کردیم، و با زیبایی و کارایی آن در هنگامه دفاع از این آب و خاک آشناییم نیز، اکنون رغبتی به فریاد زدن دوباره آن نداریم، چه رسد به دیگران که باید آن را برای شادی یک پیروزی، فریاد کنند، و به کار گیرند. همانگونه که همزمان کردن اعدامها، و به دارآویختنهای بسیار در هنگامه عبادت سحرگاهی، دیگر شیرینی بیداری صبح و سحر، و لذت دیدار یار را هم از سحرخیزان ستانده است، و...
امسال به جای شعار "الله اکبر" تک صداهایی، تقابل دو قطبی را در بین فریادگران این شبِ ویژه را بازتاب میداد، یکی با فریاد "مرگ بر دیکتاتور" اعتراضش را به این انقلاب و این پیروزی، و نورافشانی و شادی آن آغاز کرد، و دیگری در پاسخ، با شعار "مرگ بر پهلوی" معترض به خواستِ بازگشت به عصری بود، که سپری شده، و بسیاری آنرا "تاریخ گذشته" میدانند. این شعاری است که با پیروزی انقلاب 57، از یادها رفته بود، اما در این شب، بعد از 47 سال، باز دوباره شنیده میشد.
اعتراضات بزرگ دیماه 1404 [2] ، خون و کشتاری بیسابقه را بر سنگفرش خیابانهای مصیبت زده شهرهای ایران برجای گذاشت، و تو گویی کشتارکنندگان و حکم به آتش دهندگان این شبهای خونین، نمیدانستند که، "آن کس که پس از قتل عام زنده میماند، به جسم زنده است نه به جان..." [3]، و این تقابلی بازمانده از آن شبهای خونین است که داغی بزرگ بر دل ملتِ بارها به خوننشستهی ایران نهاد، تا خاک این شهر، همواره با بوی خون و جنایت، قرین و همراه بماند.
و اکنون تو گویی فریادگران خیابان در این شبها نیز، باز ایرانیان را بین دو "مرگ"، مُخیَّر میکنند، و اینجا انگار در خیابانهایش، کسی را تحمل گفتن و شنیدن از زنده بودن، و زندگی نیست، و خیابان باید همواره فریادگر مرگ، و در سیطره کسانی باشد، که سخن از "زندگی" را بر نمیتابند، و نمیخواهند یکبار برای همیشه، سخن و شعار از "مرگ" را از کوچه پس کوچههای مرگزده این شهر برچینند، و از جاری شدن زندگی در آن بگویند، و زندگی را برای همدیگر، با همهی گونه گونی ایرانیان، به رسمیت بشناسند.
حال آنکه درد ایران، همین رایحه "مرگ" است که همواره از خیابانهایش به مشام رسید، و قافله مرگ، که قصد ترک این خیابان را ندارد، تا بلکه زندگی در ایران پا گیرد، و ایرانیان متکثر در کنار هم، با هم، و پذیرای گونه گونی هم باشند. اینجا همواره در این جامعه چند قطبی و متکثر، کسانی هستند، که آنرا دو قطبی کنند، خودی و غیر خودی، انقلابی و ضد انقلاب، با بصیرت و بی بصیرت، دیندار و بی دین، همراه و ناهمراه، مسلمان و غیرمسلمان، شاهدوست و غیرشاهدوست، و...، حال آنکه گونه گونی اندیشه و...، همواره بازار رنگارنگی در ایران داشته، و با این حال، کسی نیست که بگوید همه در کنار هم، باشند، و بر سرنوشت خویش هم، همزمان چیرگی یابند.
اینجا شعارها همواره به سمتی غش میکند، که فریادگر خواستی تمامیتخواهانه و مستبدانه باشد، که پایهاش را بر شعار نامقدس و نامیمون"یا با ما، و یا بر ما"، نهادهاند، حال آنکه بیشتر ایرانیان همواره خاکستری، و در میانهاند، و با این سیاه و سپید دیدنها، بیگانه و مخالفند، اما تمامیتخواهان دست از سر این مردم برنمیدارد، و دو قطبی سازیهای خطرناک و خانه از بنیانبرکن، همواره میدان جولان برای خود، در این خیابان های به خون کشیده شده، قائلند، کسانی که از یک سو با نعره "حیدر حیدر" [4] ، "حزب فقط حزب علی و..."، و "این مملکت، مال حزب اللهی هاست، و هرکه دوست ندارد و..." ایرانیان را رانده، میرانند، و میتارانند.
و در این سو نیز، روی آوردن به وضعی که پیش از این تمام ایرانیان را مُخَیَّر به پیوستن به "حزب رستاخیز" میکرد، تا نظام تکحزبی را در کشور چیره سازد، و از هرکه معترض چنین سیستم تک صدای بود، زندان، و یا گرفتن پاسپورت، و بدون پرداخت عوارضِ خروج، ایران را ترک کردن را پیشنهاد میداد! [5] و...، و یا او که، آن استبداد گذشته را به فراموشی سپرده، و امروز باز با شعار «خدای هر ایرانی، کینگ (شاه) رضا پهلوی» از تحمیل و اجبار دوباره میگوید، [6] و نمیداند که حتی اگر به احیای سلسله شاهان هم اندیشه کنی، باید الگوی دادگری همچون کوروش کبیر را در دیدگاه خود بگذاری، تا در دل ایرانیان ماندگار شوی، او که وقتی بر سرزمین دیگران (بابل) هم چیرگی یافت، از آزادی گفت، و عقیدهایی که انتخابی است، و مردم به بند در آمده را، با خدای خودشان تنها گذاشت، تا آزاد باشند و آنرا، در معابد مقدس خود بپرستند [7] ، نه خدایی که در نعرههای هراس انگیز، چیرگیخواهانهی، صدا کلفتهای زورگو و غالب، بازتاب مییابد، که تنفر را از هرچه خدا، دین و آئین زورکی میپراکند.
ایرانیان "کشته و مرده" چنین آزادی هستند، نه اجبار و تحمیلِ این خدایگان، و یا آن عقیده، این فرمانروا و یا آن قدرتمند، که خود را مطلق العنان ببینند، و حتی برای سبک زندگی مردم، که هر کس به فراخور رشد و انتخاب خود، آنرا باید خود برگزینند، هم تصمیم بگیرد، که مردم چه خدایی را بپرستند، و یا چه عقیدهایی داشته باشند، کجا و چه زمان را مقدس بشمارند، بهشت موعود تو را بپذیرند و یا نپذیرند و...
اینجا کسانی هستند که مشاع بودن این آب و خاک را برای ایرانیان به رسمیت نمیشناسند، و بر نمیتابند، تا بفهمند که مالک این سرزمین، تک به تک ایرانیانیاند، که به صرف ایرانی بودن، فارغ از اندیشه، حزب، گروه، گویش، مذهبشان و...، بر همهی ایران مالکند، و این کشور از آنِ کسی نیست، جز ایرانیان، که برای خود تعیین کند، چگونه بیندیشند، چگونه زندگی کنند، چگونه رای دهند، و به که رای دهند، و چه قانونی را بر خود حاکم بدانند، و حاکم بنمایند و...،
و نه سیستمهای حکمرانی که آنان را به مهمیز قدرت خود بکشند، و خود را مالک و صاحب این سرزمین و مردم ببینند، و انتظار داشته باشند که ملت، و سربازان مدافع آن، شعار"جانم فدای" او سر دهند. این حق مالکیت را هرکه پذیرفت، برای ملت ایران خدمتگذاری بیش خود را نخواهد دید، و آنانکه خود را حاکم مطلق بر جان، مال و ناموس این مردم دیده، و کشور و ملت را به هر سو که خواستند میبرند، مستبدانی مورد تنفر این ملت بوده و خواهند بود.
آنچه به نظر میرسد، دههها شعار "مرگ"، که از دهان برخی از ما ایرانیان نثار این و آن، در داخل و خارج از این کشور شد، انقلاب بزرگ، آزادیبخش و سراسری 57 را، که حامل عصاره خواست تمام خیزشهای آزادیخواهانه 160 ساله ایرانیان، از مشروطه تاکنون بود را، به انحراف و نابودی برد، و دستیابی به آزادی، قانونپذیری، برابری همه در مقابل قانون، پرداخت حقوق شهروندی، دادن حق تعیین سرنوشت، برخورداری از مواهب حقوق بشر، و آزادیهای لازمه انسانیت و...، به فراموشی رفت، و یا در پس شعار، و یا پیگیری مرگ و نابودی این و آن، در سایه روشنهای نبرد حق و باطل، گم شد، تا در سایه این انحراف بزرگ، باز به جایی برسیم که، صحنه داران این میدان شکست مردم ایران، دوباره از نو، از "مرگ" بگویند، و فریادگر مرگِ این و آن باشند، آنهم در ایران به جان آمده از شعار "مرگ"، که بیشتر از هر چیزی، از "مرگ" و "مرگاندیشی" خستهاند، و به "زندگی" و زنده بودن، میاندیشند، به پیشرفت، شادی، آرامش، صلح و... رو کردهاند.
شعار زیبایی که پیش از این، در خیزش بزرگ و موفق "زن، زندگی، آزادی"، به عنوان یک خواست فراگیر گفته آمد، و پیروز هم شد، و بارقههای امید به تغییر، و عبور از اجبار و تحمیل را، به سوی آنچه ایرانیان از آن بعنوان "آزادی" در دیدگاه خود دارند، زنده کرد، تا حق انتخاب سبک زندگی، آزادی اندیشه، آزادی بیان و... را با خود به ارمغان آورد، و این آزادیها نمونههایی از برکات آن آزادی مقدسیاند، که در انتها مردم ایران را به داشتن تعیین سرنوشت مفتخر خواهند کرد، که این منتهای آمال و آرزوی آزادیخوهان ایران از مشروطه تا کنون بوده است،
و این همه خون و زندگی، که برای داشتن آن نوع از آزادیها، توسط آزادیخواهان این سرزمین در این دوره دراز 160 ساله گذشته، در خیزشهای پیاپی، نثار چنین درخت پر ثمری شد، هنوز این مردم را به ایستگاهی مطمئن نرسانده است، چراکه در نبود آزادی، انسانیت و انسان معنی نداشته، و نخواهد داشت، در نبود آزادی، انسان بردهایی بیش نخواهد بود، که به سان رمههایی از حیوانات، به چوپانانی، به نام فرمانروا و گماشتههای او، سپرده خواهند شد، کسانیکه بر زندگی، مقدرات و سرنوشت آنان چیرگی یافته، و به هر راهی که خواستند، او را میبرند، و به هر سرنوشتی که خواستند، او را مبتلا میکنند و...
جای تاسف است که شعار موفق "زندگی" که صاحبان تیغهای بُرّان را خلع سلاح، و هر کارد بُرَّندهایی را کُند و ناکار میکرد، و فریاد خیزش اعتراضی موفق و تکامل یافته گذشته است، اکنون از خیابانهای این شهر برچیده شده، و ایران و ایرانیان باز میروند تا میان شعارهای "مرگ"، در دو قطبیهای بیهوده، و گرفتارکننده، گرفتار شوند، حال آنکه اکثریت ایرانیان نشان دادهاند که آزادیخواه و میانهرو هستند، تا اینکه میان دو رادیکالیسم، به اسارت کشیده، و تکه پاره شوند، که برآیند چنین هماوردی، همچنان "مرگ" و نابودی و اسارت خواهد بود.
تهران - چهار شنبه 22 بهمن ماه 1404 برابر با 11 فوریه 2026

[1] - بمباران و تیراندازی به خطوط دشمن پیش از حمله اصلی، آتشتهیه اصطلاح نظامی و عبارت است از انبوهی از آتشهای از قبلطراحیشده که در زمان معین برای پشتیبانی از تک در جنگ، اجرا میشود.
[2] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ ایران موج گستردهای از تجمعهای اعتراضی و اعتصابها در ایران است که از ۷ دی ۱۴۰۴ در تهران آغاز شد. اعتراضات در پی وخامت شدید شرایط اقتصادی، افزایش تورم، افزایش نرخ ارز، بیثباتی بازار و سقوط ارزش ریال از بازار بزرگ تهران و مراکز تجاری اطراف آن آغاز شد و در ادامه به سراسر ایران گسترش یافت. در پی انتشار نخستین فراخوان رضا پهلوی، ۱۸ و ۱۹ دی، اعتراضات با حضور میلیونی معترضان به بیش از ۴۰۰ شهر ایران کشیده شد و تبدیل به بزرگترین و گستردهترین اعتراضات ضد حکومتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ شد.
[3] - برگرفته از متنی ادبی، از ادبیات مظلومانه مردم افغانستان، که در پی کشتار طالبان از غیر پشتو زبانان در این کشور، از سوی این مردم مظلوم گفته آمد.
[4] - این دم گرفتن شعار "حیدر حیدر" مرا یادآور تودههایی است که به راه افتادند و فریاد میکردند "حیدر حیدرش کن، از شهر به درش کن" تو گویی شهر و جامعه، ملک پدری کسی است که بخواهد دیگری را از حق زندگی در آن محروم کند و او را آن بیرون کند. در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، اوباش دور و بر شعبان بی مخ، از این شعار علیه مخالفین شاه استفاده کردند.
[5] - رستاخیز نام حزبی است که توسط محمدرضا پهلوی تأسیس شد. در 11 اسفند 1353 شاه در حضور نخستوزیر، نمایندگان مجلسین شورای ملی و سنا، رهبران احزاب و مقامات کشوری، تأسیس «حزب رستاخیز ملت ایران» را اعلام کرد و دستور داد تا همه مسئولین، روسای احزاب و مردم به عضویت حزب درآیند. همچنین امیرعباس هویدا، نخستوزیر را به دبیر کلی حزب برگزید. شاه به طور ناگهاني در همین روز ضمن انحلال تمام احزاب قانونی و غیرقانونی عضوگيري اجباري در حزب جديد رستاخيز ملت ايران را نيز اعلام نمود. به اين معنا كه مردم يا ميبايد به عضويت حزب درميآمدند، يا در رديف خائنان به كشور روانه زندان ميشدند و يا با اخذ ويزا و گذرنامه، كشور را ترك ميكردند. شاه در كنفرانس بزرگ مطبوعاتي اعلام موجوديت حزب رستاخيز، مردم ايران را چنين خطاب كرد: «به هر حال كسي كه وارد اين تشكيلات سياسي حزب رستاخيز نشود، دو راه در پيش دارد يا فردي است متعلق به يك تشكيلات غيرقانوني يعني به اصطلاح خودمان تودهاي و يك فرد بيوطن است. يا اگر بخواهد، فردا با كمال ميل، بدون اخذ عوارض، گذرنامهاش را در دستش ميگذاريم و به هر جايي كه دلش خواست، ميتواند برود؛ چون ايراني نيست. وطن ندارد.»
[6] - منبع توئیتر Ehsan Hosseinzadeh Feb 10 @Ehsan_HoZa
[7] - منشور حقوق بشر کوروش هخامنشی: "من، کوروش، فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند، و آنان را نیازارند."
باز مذاکره، اما اینبار تنها با امریکا، و نه با جهان! و برای بازداشتن این کشور مهاجم از حمله؛ کاری که با نادیده گرفتن این بازیگر بزرگ و بیمانندِ جهانی، ایران را برای سالها گرفتار، و به مخاطره انداختند، و بدنبال آن، دست به دامن کسانی شدند که در برابر امریکا عدد قابلی نبوده و نیستند. روزگاری با حضور اهل تجربه، اندیشه، عقل و تدبیر در صحنه کشور، ایران طرف سخن جهانیان بود، تا سازوکاری بیابند که ایران را به روند جهانی باز گردانند، و به کشوری عادی، در بین بازیگران گوناگون آن، دگرگون سازند، نه کشوری که جهان از سوی او احساس تهدید و خطر کند؛
و "برجام" پیامد مذاکرهایی از این دست، با نمایندگان جهان بود، از غرب تا شرق، سخت و توانفرسا، اما با موفقیت توسط فرزندان این مردم انجام شد؛ و نتایج این آوردگاه دیپلماسی بزرگ، مورد اقبال همه قرار گرفت، قلب صلح دوستان دنیا را شاد کرد، جنگ خواهان را از جنگ افروزی ناامید نمود، چراکه همه به توافق رسیدند که ج.ا.ایران در کلوپ جهانی بماند، و به جهانیان در روند ساخت این دنیا کمک کند.
توافق برجام، پیروزی میانهروی بر تندروی (چه در داخل، و چه در خارج) بود، پیروزی دیپلماسی بر جنگ و... اما برجام نتوانست روند پیشروی تندروها در داخل را کُند و یا محدود نماید، چرا که بر آوردن آن در مراکز قدرت، یک تصمیم از پیش گرفته شده بود، و پروژه چند دههایی مبارزه با میانهروها و میانهروی در داخل ایران، به اینان سپرده شده بود، و این نبرد همچنان در جریان بود. برهم خوردن تعادل جناحهای میانهرو در خارج از ایران (امریکا، اروپا و آسیا)، جهان را نیز، به سان ایران، دچار راستگرایان کرد، کسانیکه برآیند وجودشان در قدرت، خسارت محض برای جهان و آدمیان، و برهم زننده حقوق شهروندی، عدالت، صلح، انسانیت، اخلاق، هنجارها، ساختارها، مصلحت جهانی و فرمانروایی قانون است.
در ایران احمدی نژادیسم، نخستین وزنه سنگینی بود، که برای برهم زدن تعادل میانهروی ایران و ایرانیان به میدان آورده شد، و او و دولت خسارتبارش را، برغم اعتراضات بزرگ و بیمانند "جنبش سبز"، به مردم ایران تحمیل کردند، تا به وسیله چنین عنصر مشکوک و ناپایداری، میانهروی را در کشور، به نابودی برند، و با او و دولتِ همراهش، پروژه یکدستسازی را در کشور به نفع راستگرایان پیش برند، اما چیزی که حاصل شد، فساد فراگیری بود که کشور را فرا گرفت، و در هم ریختگی که سامان کشور را به هم پیچید و...
او که پایه رفتار و عقیده خود را بر اندیشهایی دیکتاتورپرور، ضدانسانی، خفقانسازِ و ویرانگر بسیار خطرناکی (برای ایران و جهان) نهاد، که مبتنی بر تئوری تکصدایی، مهدویتِ خاص، و ولایت فقیه مبتنی بر پایه اندیشه مصباحیسم گذاشته بود، تا ایران و ایرانیان را به دام تندروی ویرانگری انداخته، که تمام روزنههایی که به نفع مردم در ساختار و قانون بود را، ببندند، صلح را به مسخرگی گرفته، جنگ را تئوریزه، و همواره تا ظهور منجی خود جاری و با دوام سازند، قانون را ذیل افراد و ساختارها قرار دهند، دمکراسی را به نمایشی مضحک و زینت المُلوک تبدیل کنند، همبودگاه متکثر ایران را، به جایی یکدست، یکصدا، گوش به فرمان، بله قربانگو، با نظامی تکحزبی، متمرکز و... دگرگون سازند.
و همین کادرهای معتقد به این اندیشه، که طی سه دهه گذشته، با این دولت، و پیش از او، به طور بیسابقهایی در ارکان کشور نفوذ داده شدند، برجام را حتی بعد از پیروزی، و به بار نشستن، در حالی که امید به ساختِ ایرانی آباد و آیندهایی روشنتر را برای ایرانیان زنده کرده بود، و کشور پر و بال گرفته، تا جهشی به سمت رفاه، امنیت، توسعه، ثبات، پیشرفت و... به راه اندازد، اما اسیر یک تاکتیک خبیثانه و نابخردانه کرده، برجام را بی اثر کردند،
به این صورت که، با رمز حذف امریکا از فرایند پسابرجام، و دوری آن قدرت مهم بین المللی از آثار قرارداد برجام، ممنوعیت ورود امریکاییها به صنعت و انرژی ایران را بهانه کرده، و با این راهبرد، میخ نابودی بر تابوت این دیپلماسی موفق، و البته بر بدن تنشزده ایران کوبیدند، و بدنبال آن نیز، از شانس این بدسگالانِ بدخواهِ ایران، ترامپیسم هم از راه رسید، و به کمک فرصتسوزان داخلیِ از این دست آمد، و او نیز با خروج یکطرفه از قرارداد برجام، کار تندروهای داخلی را تکمیل کرد، تا برجامی بیفرجام رقم خورده، تلاش صلح طلبان بی اثر گردد.
دلسوزان کشور، و آنان که برایش زحمت کشیده و نابودیاش را بر نمیتافتند، از پای ننشستند، و دوباره برای احیای برجام، و وارد کردن این موثرترین عنصر دخیل در فرایند جهانی و از جمله قرارداد برجام، یعنی امریکا، مذاکرات را از نو آغاز کردند، فرصت پیروزی و رهبری جو بایدن در مقام ریاست جمهوری امریکا، دوباره شرایط را برای باز گرداندن آب رفته به جوی، فراهم کرد، اما با روی کار آمدن دولت سفارشی و یکدست سازِ ابراهیم رئیسی، امضای این توافق آماده به امضا، به دولت تازه کار و بی تجربه او واگذار شد! تا در این دولت ناکام، ناکارآمد، متوهم و خسارتبار پیگیری و امضا شود!
دولتی که متاسفانه، خود ادامه احمدی نژادیسم بود، و این نابخردان، فرصت را از کشور گرفتند، و آنقدر امضای توافق جدید را کش دادند، تا دوره ریاست جو بایدن نیز با شکست پایان یابد، و دوباره باز به ترامپ برسند، که همیار آنان در کُشتن صلحِ ناشی از این توافق بود؛ راهبران این روند ویرانگر، گویا میدانستند که با آمدن ترامپ شرایط کشور وارد دوره سختی خواهد شد، و دانسته کار را به این مسیر وقت کشی و فرصت سوزی کشیدند تا شیرازه کشور و جهان از همه نظر از هم بپاشد، و در بلبشوی این درهم ریختگی، خونها جاری شود، ظلمها شود، زندگی ها متلاشی گردد، سامان ها بر هم ریزد و... و به زعم آنان راه برای ظهور امام موعودشان، در شرایط فقر، فلاکت، بی سامانی، خونریزی و... در ایران و منطقه، و بلکه جهان، فراهم آید! این همان اندیشه ناپاک انجمن حجتیه است که در مصباحیسم، احمدی نژادیسم، جبهه پایداری و از این دست تندروهای راستگرا دنبال میشود، بالا گرفتن ظلم و ویرانی در بین بشر، برای فراهم شدن شرایط ظهور منجی!
اکنون کاشتههای آن دستهای خبیث را، ایران و ایرانیان، و هر که با اینان همراه بوده و هستند، در داخل و خارج، درو میکنند، آنانکه فرصت ریاست جمهوری مسعود پزشکیان را نیز به نابودی کشیدند، و با عوارضِ عملیات مشکوک و تلهوار هفت اکتبر 2023 خود، به پیشواز دولت او رفتند، تا شرایط ناکامی پزشکیان را نیز فراهم نمایند، تا این آخرین حرکت مردم ایران برای اصلاح امور نیز، ابتر و ناکام بماند، و همین هم شد، اسماعیل هنیئه (رهبر حماس)، که به عنوان میهمان ویژه مراسم آغاز به کار این رئیس جمهور در ایران حاضر شده بود، در یک عملیات مشکوک، در قلب مراکز امنیتی کشورمان ترور شد، تا آغاز به کار این رئیس جمهوری که از صلح و گفتگو با غرب سخن میگفت، و حامل امیدِ رای دهندگان به خود برای راه گشایی بود، و برای بازسازی ویرانه احمدی نژادیسم و دولتِ فرصت سوز و ویرانگر رئیسی آمده بود نیز، با ترور و ناامنی و رسوایی خوش آمد گفته شود، و اینگونه بود که این فرصت نیز از ایرانیان در پیچ و خم این حوادث دلخراش و رسوا سلب گردید، و شعارها و قولهای انتخاباتی او نیز به هیچ انگاشته، و بر زمین ماند، تا جوانههای امید به تغییر در دل ایرانیان بمیرند، که اصلاحی در این کشور نخواهد بود و نخواهد شد، و هیچ قولی از سوی منتخبین این مردم، به هدف اجابت نخواهد رسید!
اما خود کرده را تدبیر نیست، اکنون همانها، که دنیا را برای ظهور امام زمان خود بر هم میریزند، مجبورند با عنصر راستگرای افراطی، فاشیست، قانون و هنجار شکنی و... به نام دونالد ترامپ مذاکره کرده، حقوق ایران و ایرانیان را حفظ نمایند، و خود را از حمله او در امان دارند، تا در پیشگاه تاریخ، بیش از این رسوا نباشند، و در این میان، از این مردم به ستوه آمده نیز، سخنانی از سر خشم و لجبازی، در واکنش به چنین نابخردیهایی به زبان میآید، که درد را تا انتهای مویرگهای انسانِ وطن پرست و صلح جو میدواند، البته این واکنش مردمی قابل درک است، چرا که با کسانی در داخل کشور خود مواجهند که به هیچ صراط مستقیمی تن نمیدهند، و از پرداخت حقوق آنان، همواره طفره رفته، و خودداری میکنند، و این مردم را به روزی نشاندهاند که گروهی از آنان، منجی و امام زمان خود را، همان دونالد ترامپ ببینند! ترامپ نجات بخش؟!
نباید هم تعجب کرد، از بس این مردم با کسانی مواجه شدند، که از این کوه سرازیر شدند، و به عنوان منجی از این مردم رای گرفتند، تا نماینده نجاتبخش آنان در این سیطره مافیایی، و از این شرایط، و کج کرداریها باشند، و البته هر بار نتوانستند پنجه در پنجه تشکیلات تنیده و عنکبوتی قدرت در اندازند، و به زودی در دام آن گرفتار شده، خوار و ذلیل و بلکه گاه رسوا، کرسیهای خدمت را ترک کردند. در چنین شرایطی است که اکنون کسانی را میببینیم، که حتی دونالد ترامپ، که برای منافع امریکا، و نه حتی برای منافع جهان و غرب، وارد میدان شده است را، منجی خود میبینند، و از او تقاضای دادخواهی میکنند و...!
از این فرایند دردناک و قصه تاسفبار شرایط مردم، کشور و انقلاب که عبور کنیم، باید گفت اگر تندروهای (داخلی و خارجی) بر باد دهنده حاصل کارِ اهلِ اندیشه، صلح و دلسوز به امر ایران، اجازه دهند، و کشور دوباره در حین مذاکره با امریکاییها، همچون آنچه در جنگ 12 روزه اتفاق افتاد، دچار حمله و بمباران نشود، قرار است جمعه (17 بهمن 1404، 6 فوریه 2026)، وزیر خارجه کشورمان، با نماینده ویژه رئیس جمهور امریکا (استیو ویتکاف) مذاکره کند، پیش مذاکرات رسانهایی شدهی سران و دست اندرکاران دو کشور، از سه موضوع مذاکراتی و مناقشه برانگیز بین در این مذاکرات خبر میدهند، توان موشکی، توان هستهای و دیگری مشکل روابط ایران و اسراییل.
چنانچه تصمیمساز چنین مذاکرهایی بودم، هرگز به نماینده ایران در این مذاکرات، اختیار گفتگو روی پرونده توان هستهای و موشکی را نمیدادم، از آن سو، دست او را در بحث روابط ایران و اسراییل، بعنوان یک موضوع ایدئولوژیک که موجب تفرقه و شکاف ژرفی بین ایرانیان شده است را، باز میگذاشتم، تا روی آن بلغزد، و مانور دهد و توافق کند؛
موضوعی چنان اختلافی و تفرقه افکن در بین ایرانیان که، کار را به جایی رسانده که همین الان ایرانیان زیادی پرچم اسراییل را در اجتماعات اعتراضی خود برافراشته، و در شعارهای خود مدتهاست که روی آن مانور میروند، و به این حجم سرمایهگذاری روی دشمنی با اسراییل و غرب معترضند، و در همان حال ایرانیان دیگری نیز در این سو، این پرچم را به نشانه اعتراض به بود و باشش، به آتش کشیده، و زیر پای مینهند و..،
و این پرونده مناقشه برانگیز در بین ایرانیان، میتواند موضوعی قابل مذاکره با نماینده امریکا بوده، و جناب دکتر عباس عراقچی، پیرامون آن با امریکاییها به توافق برسد، و توانِ ملیِ موشکی و هستهای کشور را حفظ نماید. موضوعی که انتظار میرود با حل نسبی آن، ریشه بسیاری از دشمنیها، گرفتاریها، جنگها، ناامنیها و موانع توسعه ایران برداشته شود، و حساسیت از کشورمان کاهش یابد، و راه کشور به سوی پیشرفت و ثبات باز شود.
تهران - پنج شنبه 16 بهمن ماه 1404 برابر با 5 فوریه 2026

کاریکاتور نشریه امریکایی پیرامون همآوردیهای جاری بین ایران و امریکا
و سرنوشت پرنده صلح جهانی در میان این فشارها که له شده است
خیزش اعتراضی و خونین دیماه 1404 [1] از چند جهت با خیزشهای پیشین ناهمسان بود، یکی از این دیگرگونیها، در راهبری و رهبری آن خود را نشان میدهد، دیگری، ژرفا گرفتن خواست دگرگونیخواهی، و البته کشتار اسفناک و هولناکی که در این خیزش صورت گرفت، که بیسابقه، خیره کننده، و تکان دهنده بود و...
بعد آغاز اعتراض خودجوش بازاریان در تهران و در برخی دیگر از شهرها، که باز میرفت همچون خیزش "زن زندگی آزادی"، و خیزش آبان 1398، و اعتراضات دیماه 1396 این نیز بدون راهبر و رهبر بماند، اما این نشد، و در کمترین زمان ممکن، با استفاده از پلتفرم آماده، پا به کار، و البته پرنفوذ تلویزیون 24 ساعتهی "ایران اینترنشنال" و...، رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، در نبود رهبری و کنش موثر کانونهای اجتماعی و با نفوذ و البته معترضِ داخل، که پیش از این راهبری چنین خیزشهای اعتراضی را، بر عهده میگرفتند، و اکنون مدتها بود که از مداخله در روند چنین خیزشهایی پا پس کشیده بودند، وارد میدان شد.
او سعی کرد، شعار "رضاشاه روحت شاد" که در خیزشهای سابق، گاهی شنیده میشد، و هرچه گذشت توسعه یافت را، پایه استدلال و کار خود قرار داده، و آنرا نشانه تمایل ایرانیان به پادشاهیخواهی تلقی، و وارد گود راهبری و رهبری اعتراضات شود، مردم معترضی که خواستهای بر زمین مانده بسیار زیادی داشته و دارند، خواستهایی که حاکمیتها (از جمله حاکمیت پدرش) از پاسخگویی به آن مدتهاست که طفره رفته و میروند، و اینچنین بود که بازمانده سیستم پادشاهی گذشته، سعی کرد خلا رهبری این جنبش اجتماعی – اعتراضی بزرگ و جدید را پرکند،
سلطنت طلبان، پادشاهیخواهان و... همواره یک نیروی بالقوه در ارکان اعتراضی کشور پس از پیروزی انقلاب بودهاند، و برچسب "شاهدوست" و یا "شاهدوستی" واژهای پرکاربرد در پهنه انقلابزده بعد از 57، و بلافاصله بعد از پیروزی بود، برچسبی که کافی بود بر فردی سوار شود، تا او را در جامعه خود منزوی، و یا سیبل حمله دیگران گرداند، این واژه بعدها عنوان سیاسی به خود گرفت، و به "سلطنت طلب" تغییر نام یافت.
اما باید گفت که بیشترین این نحله از ایرانیان در میان جمعیت مهاجرانی بود که بعد از پیروزی انقلاب، فضای خارج از کشور را برای زندگی خود مناسب دیده، و فضای داخل را برای ماندن ناجور یافتند، و ایرانیانی از این دست، نخستین گروه از ایرانیانی بودند که زندگی در دیار بیگانه را خودخواسته و اکثرا ناخواسته، بر زندگی در همبودگاه انقلابی جدید، برتر دیدند، [2] که بعدها گروههای زیاد دیگری نیز به آنها پیوستند، و سیل مهاجران هر سال افزایش یافت، و اکنون گروه پرشماری از ایرانیان دیاسپورای خارج نشین را شاهدیم، که وزنه بزرگی از ایرانیان، و به ویژه معترضین را تشکیل میدهند، و ایران در میان ملتهای مهاجرفرست، جایگاه بالایی را به خود اختصاص داده است.
یکی از دلایل بزرگ این اندازه از مهاجرت، انسداد سیاسی است که مراکز قدرت، و نهادهایی همچون شورای نگهبان و...، در مسیر توان انتخاب و ایجاد تغییر و تحول، به ایرانیان تحمیل کردند، که گروههای گوناگونِ ایرانیان داخل کشور نتوانستند راه برون رفتی از این سدهای ویرانگرِ توان و انسجام ملی، بیابند، لذا ناامیدی ایجاد شده، باعث رواج مهاجرت و شعارهای اعتراضی از این دست (رضاشاه روحت شاد)، در ده سال و اندی گذشته گشت، و راه کنشگری پادشاهیخواهان را در داخل ایران باز، و هرچه گذشت، بازتر کرد، آنگاه که جریانات داخل ایران، منفعل و تا حدودی ناامید از ایجاد تغییر، مرگ تدریجی خود را به نظاره نشستند.
حال آنکه، پیش از این، رهبری نارضایان بر ضد حاکمیت مطلقه طبقه روحانیت بر ارکان قدرت در کشور و...، در خیزشهای بعد از پیروزی انقلاب را، در آغاز گروههایی انقلابی بر دوش میکشیدند، که همگام با روحانیت، علیه رژیم پادشاهی گذشته نبرد کرده بودند، و در روند و فرایند پیروزی انقلاب57 دست داشتند، و خود زمینه ساز پیروزی این انقلاب بودند، اما بعد از پیروزی از گردونه و سازوکار انقلابی بیرون انداخته شده، پاکسازی شده، و یا به اعتراض بیرون ماندند و...
گروههای ملیگرا، چپگرا، مجاهدین خلق، گروههای مذهبی ناهمساز با رویکرد دینی حاکم شده پس از پیروز انقلاب، طیف اسلام سنتی، که در مقابل اندیشه اسلام انقلابی قرار میگرفت و...، و همچنین گروههای اجتماعی که بر ضد تحمیل احکام شریعت اسلام، بر تمامی مردم ایران مبارزه میکردند، و فراگیری اجرای این دستورات بر همه را، مخالف خواست خود دیده، و رعایت دستوری احکام دینی را بر نمیتافتند، و رعایت دستورات دینی را امری درونی و "تقلیدی" دانسته، که تنها بر "مقلدان" روحانیت، و معتقدین بدان، نافذ میدانستند، و یا کسانی که اجرای آن را بر پایه نیرویی از درونِ هر انسانِ انتخابگر و... واجب میدانستند، و خود و غیر معتقدان و مقلدان به دستگاه دین را، از چنین اجباری به دور میدیدند و...،
از این رو، بر این تحمیل شوریدند، که خیزش مبارزه با "حجاب اجباری" و بحث اجرای احکامی همچون قصاص، که در "لایحه قصاص" آمده بود از جمله مواردی بودند، که واکنش کنشگران صحنه اجتماع ایرانیان را برانگیخت، و در آن روزها، ماها و سالهای نخستین پس از پیروزی انقلاب، بخشی از مردم ایران، به شعارهای خیابانی همچون "یا روسری، یا توسری" و... واکنش منفی نشان دادند،
و رودرویی با چنین اجبار و تحمیلی را آغاز کردند، که روند این خیزش، به رغم عدم نتیجه، پایان نیافت، و تاکنون نیز ادامه دارد، و امروزه یکی از بزرگترین خیزشهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که هموزن، و یا بلکه بزرگتر از خیزش کم نظیر "جنبش سبز" در سال 1388 بود، یعنی خیزش بزرگ و خونین "زن، زندگی، آزادی" بر اینگونه موارد همچنان پای میفشارد، و آنرا پیگیری میکند، خیزشی پویا و زنده که به موازات خیزشهای دیگر، و مستقل از آنان، همچنان در ایران نمود و کنش خود را دارد.
اما آنچه روشن است جنبش اصلاحات، بزرگترین، دیرپاترین، سازمان یافتهترین و فراگیرترین خیزش ملی ایرانیان در دهههای 1370 و 1380 و بلکه 1390 بوده است، که باتجربه ترین، و پیگیرگترین خیزشهای اجتماعی و سیاسی آن دههها را رهبری و راهبری کرده، اما بخش بزرگی از کنش این جنبش، که به "توسعه سیاسی" به عنوان پایه حل تمام مسایل بازمانده میان حاکمیتها و مردم ایران، از مشروطه تا کنون را مینگریست، و اصلاح ساختار سیاسی در کشور، و فعال نمودن بخشهای بر زمین مانده از قانون اساسی، که بیشتر این بندها تضمین کننده حقوق، عدالت و آزادیهای شهروندان، برابری در مقابل قانون، و زنده کردن حقوق شهروندی را پی گرفته، و دنبال کرد، و هنوز هم میکند،
که از جمله مهمترین آن، یعنی حق حاکمیت مردم، که در روح این قانون نهفته است را، از راه کنش انتخاباتی پی گرفتند، اما به واسطه انسداد سخت و بتنی سیاسی، بسیاری از شعارها و اهداف این جنبش بر زمین ماند، هرچند کلاس آگاهی سازی این جنبش، سطح آگاهی عمومی را بسیار بالا برد، و در نبود احزاب، کادرسازی فرهنگی و سیاسی کرد و... اما مقاومت سرسختانه مراکز قدرت انتصابی حاکمیت، راه را بر هرگونه کنشگری موثر این بخش چند ده میلیونی فعال از ایرانیان انقلابی و غیر انقلابی، که یک جبهه بزرگ، در داخل و خارج کشور را گردهم آورده بودند را بست.
و تا بدآنجا پیش رفت که حضور اصلاح طلبان در کنشگری سیاسی، در دید مردم ایران، چنان بی خاصیت به نظر آمد، که آنرا گاهی تنها برای "فرار از بدتر به بد" و یا سوپاپ تخلیه بار اعتراضی مردمی از سوی حاکمیت و... و دستمایه اهل قدرت برای تخلیه روانی مردم میدیدند، تا انقلابی مجدد شکل نگیرد و... و همین شرایط را تا آنجا پیش بردند که، مردم با شعار "اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، دست رد به سینه همه، و از جمله جبهه اصلاحات زدند، و دوری مردم ایران از این بدنه قدرتمند اجتماعی نیز آغاز گردید.
و اینچنین بود شکاف بین این بدنه کنشگر فعال، با مردم کف خیابان، چنان گسترش یافت، که به نوعی میتوان گفت خیزشهای سیاسی، فرهنگی - اجتماعی و اقتصادی اواخر دهه 1390، بدون حضور و راهبری و رهبری این بنیاد پر نفوذ اجتماعی، یعنی اصلاح طلبان پیش رفتند، و ایرانیان تنها در کنشگریهای نیم بند انتخاباتی خود، آنهم به صورت بسیار ضعیفتر شده، از اصلاح طلبان سود جستند و آنانرا همراهی میکردند، و در غیر از موارد انتخاباتی، پیگیری پروژه دیگری، از وجوه خواستهای خود را، با اصلاح طلبان مشترک نبودند، و بدون آنان کار خود را پیگیری کردند.
همین نبود، و البته ناامیدی، و در نتیجه کنارهگیری نسبی اصلاح طلبان از روند کشور، که پتانسیل قدرتمند آنان، پیش از این در یک پروژه بزرگِ سرکوب و محدود سازی، قدم به قدم، توسط مراکز قدرت خنثی گردیده بود، راه را برای شعارهای رادیکال، و عبور از جریانات با نفوذ اجتماعی ایرانیان داخل، از این دست را باز کرد، و کنشگران داخل و خارج را به سوی جریانات دیگری از جمله بخش پادشاهیخواه و... سوق داد، تا آنان در نبود و ناکامی "اصلاحات"، به سوی براندازی، و با شعار "پهلوی برمیگرده" ، خواستهای برزمین مانده خود را پیگیری کنند.
این شاید بزرگترین اشتباه قدرت در ج.ا.ایران بود که هیچگاه تن به اصلاحات نداد، و هرچه در توان انقلابی، ملی و دینی داشت را صرف کرد، تا اصلاحات و اصلاح طلبان را، در کل اشکال و شعارها، ناکام و شکست خورده جلوی چشم مردم ایران قرار دهد، چه در دهه 1360 ، که دست ردِ بزرگی به سینه بسیاری از همسنگران دوره مبارزه خود زد، کسانیکه او را در مبارزه با سلسله پهلوی همراهی کرده بودند، و آنان را تار و مار کرد، و چه در دهههای بعدی، که کاری با اصلاحات و اصلاح طلبی کرد و...، که اصلاح طلبان سکه روی یخ شوند.
و اکنون بعد از خیزشهای دهه 60، که خیزشگران آن، به واقع از فرزندان پاکباز، پا به رکاب، نخبگان سیاسی، مبارزاتی و... همراه انقلاب، و البته دگراندیشِ این مردم بودند، که با برچسبِ خطرناک "برانداز" مواجهشان کرد، تا شامل حکم فقهی "محاربه" گردند، برچسبی که در سیستم اندیشه حاکم بر مراجع قضاوت انقلابی، به راحتی مرگ را برای متهمان آن به ارمغان میآورد، و سلب حق حیات، بعنوان بنیادینترین حقوق انسانی، را در پی داشت، و با این برچسب، تنبیه و سرکوب آنان را واجب، و آسان میکرد.
اکنون باز بدنه قدرت در نظام ج.ا.ایران بعد چند دهه مبارزه با خیزش میانهرو و پرشمار اصلاح طلب، و خنثی کردن و فارغ شدن از آن پتانسیل کارساز و سازنده، به ناگاه در هنگامه جنگ با اسراییل و امریکا، وارد رویارویی دوباره با کنشگرانی شده است که با همان عنوان "برانداز" دسته بندی میشوند، و اینکه خدای دهه 60 زنده است، که در صدور و اجرای حکم شرعی آنان، از خود تعللی به خرج نداده، و مرگ این همه انسان، نه مایه شرم، و نه مایه نکوهش و... در نظرشان آید، چرا که در چنین اندیشهایی، جاری شدن "حکم خدا" مایه رستگاری برای معتقدان بدان خواهد بود و...،
اما اگر از تئوریپردازیهای فقهی از این دست در روند دردناک کنونی که خارج شویم، واقعیت سیاسی صحنه این است که بدنه قدرت در ج.ا.ایران با تن ندادن به اصلاحاتی که مردم انتظار و درخواست آن را داشتند، اکنون دوباره گرفتار خیل زیادی از مردم ایران شده است، که به نوعی از خیزش 57 توبه کرده، و کوس بازگشت زدهاند، و با یک خیزش براندازانه بزرگ، بازگشتهاند، و یا فرار به یک سیستم اندیشه و ساختار جدید را جستجو میکنند، که برونداد این خیزش بسیار دردناک و غم انگیز است،
هزاران کشته، در تنها چند روز (18 و 19 دیماه 1404)، لکه ننگی بر دامان بزرگان ایران در این عصر خواهد بود، که مساعی آنان باعث نگردید، تا خواست مردمی که حتی در اندیشه دینی، آنقدر عزیزند که امامت بالقوه یک امام را، بالفعل میکنند، آنقدر بر زمین ماند که مجبور شوند برای پیگیری درخواست خود، تن به این مقدار خون، و حتی کمک خواستن از خارجی دهند، تا به خواستی از خواستهای خود دست یابند، آیندگان از این نظر، این دوره را دوره انحطاط طبقه سیاستمداران و نخبگان ایرانی خواهند شمرد، چرا که در بی سیاستی و نافرزانگی آنان، مردم ایران مجبور شدند که با این مقدار هزینههای جانی و حیثیتی در دنیا مواجه شوند، تا بعد انقلابهای پرتعداد 160 ساله گذشته، باز از چنین انسدادی، با یک انقلاب عبور کنند، چنین انسدادی محکوم الی الابد تاریخ خواهد بود، که نه آبرویی برای ایران، و نه آبرویی برای فرزانگی آن گذاشت.
کشتار و غارت جانهای پرشمار در دیماه 1404، لکه ننگی بر دامن اندیشمندان، کنشگران، مردان سیاست، اخلاق، دین، و به ویژه تصمیم سازانی خواهد بود، که مدعیاند درونمایه اندیشهایی که آنان به آن معتقدند، آزادی و آزادیخواهی را در خود تضمین میکند، اما این حجم از خونریزی و جراحت که به بدنه جامعه ایرانی، برای خاموش کردن صداهایی که به مخالفت با روندی، تصمیمی، سیاستی، ساختاری و... بلند است، نشان میدهد که اگر چنین ظرفیتی هم هست، پایبندی بدان وجود ندارد.
گرچه تلاقی این خیزش، با هجوم و فشار خارجی، و زیادهخواهیهای ترامپیسم و صهیونیسم تاسفبار و نگران کننده است، اما این یک حقیقت است که هسته قدرت با تن ندادن به اصلاحات، اکنون در چنین هنگامهایی، باید پاسخگوی خواست مردم خود باشد، مردمی که دههها به او فرصت داد، ولی اصلاحی ندید، و این چنین بود که ایرانیان مجبور شدند در میانه چنین بگو مگوی خطرناکی، که پای نیروهای خارجی در میان است، تحقق خواستهای دیرپای خود همچون آزادی، حق تعیین سرنوشت و... را پی بگیرند، در حالی که حق حاکمیت مردم بر خود، از طریق مجاری نمایندگی آنان در دولت و پارلمان و... از طریق انتخابات قابل تحقق بود، و باید محقق میشد، که بر زمین ماند و خاکمال شد، و در نبود آن، کار به رویارویی بین حاکمیت و مردم رسید، این در واقع برونداد انسدادی است که به ویژه در بیش از سه دهه گذشته، دامنگیر خیزش اجتماعی ایرانیان گردید، و راه را بر هرگونه تغییر، تحول و اصلاح بست، تا خود را با چنین نه بزرگی از سوی مردم، مواجه نماید.
تهران - یک شنبه 12 بهمن ماه 1404 برابر با 1 فوریه 2026
[1] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ در پی تشدید بحران اقتصادی، افزایش تورم و سقوط ارزش ریال شکل گرفت و با تعطیلی مغازهها و تجمعات صنفی از تهران آغاز شد و بهسرعت به دیگر شهرها گسترش یافت.
[2] - روند چاق شدن بدنه این جامعه مهاجر (دیاسپورا)، با هر ریزش، و یا پیاده کردن، و یا پیاده شدن ایرانیانی بیشتر از قطار انقلاب و انقلابیگری، افزایش یافت، به طوری که اکنون صحبت از بیش از ده میلیون ایرانی مجبور به مهاجرت شده، است که دیگر کشورها را مکان زندگی، سرمایه گذاری و کار و اندیشه خود برگزیدند، یعنی از هر 9 ایرانی یک نفر را شامل می شوند.








