مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب: 

حکمتی را در رسانه های مصری دیدم که می گوید : "از خطا متنفر باشید، ولی از خطا کار اکراه نداشته باشید، بر گناه خشمناک شوید، ولی بر گناهکار رحم کنید، به گفته ها انتقاد کنید، اما به گوینده آن احترام بگذارید، وظیفه شما این است که بیماری را از بین ببرید و نه بیمار را"

به دنبال ربودن، تجاوز و قتل خانم دامپزشک 27 ساله در 27 نوامبر 2019  (6 آذر 1398) توسط چهار جوان در شهر حیدرآباد هند، تا تاریخ 6 دسامبر 2019 (15 آذر 1398) که این چهار متهم توسط پلیس کشته شدند، دستگاه عدالت و امنیت - انتظامی هند با سیلی از راهپیمایی ها، تجمع های سراسری و... مبنی بر پاسخ سخت و سریع در قبال این خشونت علیه زنان مواجه گردید؛

که در اکثر موارد اعدام سریع متهم ها، فرو نهادن سیر تشریفات قانونی پرونده ها و... درخواست شده بود. اما سیستم عدالت و قضای هند اسیر این موج نمی شود، و سعی می کند جامعه خود را به سمت عقلانیت و تفکر هدایت، و در نتیجه از خشونت درخواستی توسط مردمِ به جوشش درآمده، علیه متهم های اسیر چنگال عدالت بکاهد.

گاه افکار عمومی هیجان زده، قانون و اهالی قانونی را به سوی بی منطقی، خروج از معیار و قانون فرا می خواند، ولی در جامعه ایی که قانون نه بر اساس احساسات غلیان کرده، که بر اساس کارکرد لازم خود یعنی درمانگری و پیشگیری علمی از جرم و بزهکاری و... (و نه انتقام) بنیان نهاده شده، خود را موظف می بیند، در مقابل این موج مقاومت کرده و شتابزده عمل نکند.

اگرچه اطاله دادرسی در هند خسته کننده، و گاه نا امید کننده است، و بسیاری را از پیگیری دادخواست های خود نیز حتی منصرف می نماید، و همچنین باید اذعان نمود که این سیستم قضایی نیز مثل سایر بخش ها، در واقع بخشی از نظام فاسد قضایی شرق است، که گاه گوش به زبان سیاست و اهل قدرت دارد که چقدر و چگونه حکم دهد، اما روندهای مثبت هم در این سیستم دیده می شود، و یکی از آنان مکث و وقاری است، که این نظام قضایی در قبال پرونده ها دارد، و دیگر خصوصیات خوب این سیستم عمل و حرکت در متن اصلی مفاد قانونی در صدور حکم، تعهد به حق داشتن وکیل توسط متهم، استقلال نسبی از قدرت (در موارد عادی) و... است.

لذا در همان حال که سیستم قضایی هند گاه حوصله همه را به سر می برد، سیستم امنیتی و پلیس هند در فسادی سیستماتیک غرق است، و بنا بر فشاری که بر آن وارد می شود، عمل می کند و گاه با پاک کردن صورت مساله، به کیس های دردسرساز خود با قتل متهم پایان می دهد.

نمونه بارز آن همین کیس اخیر است، که به احتمال قوی هر چهار مجرم آن در یک "درگیری ساختگی" توسط پلیس هند هنگامی که برای بازسازی صحنه جرم برده می شوند، کشته، و به این پرونده در تاریخ 15 آذر (6 دسامبر) پایان داده شد، و قبل از این که این کیس در یک روند طولانی قضایی وارد شود، پرونده (با نظر داشت نظر افکار عمومی) ختم می کنند؛ یعنی ظلمی را که مجرمین در حق قربانی خود کردند، با ظلمی که توسط سیستم امنیتی بر متهم های این پرونده صورت گرفت، تکرار و پرونده بسته شد، و سیستم امنیتی - انتظامی هند خود را خلاص کرد. به نوعی می توان گفت، پرونده یک جرم شخصی، با یک جرم سیستمی و حاکمیتی به پایان رسید.

اما با این حال تلاش عقلای جامعه هند، برای جلوگیری از صدور احکام شتابزده شدید درخواستی این چنینی، که با ظلم بر متهم، در واقع جامعه را به سمت خشونت، از طریق انجام خشونت های قانونی و شبه قانونی پیش می برد، جالب توجه است، در این زمینه مقاله ایی در خصوص تلاش این عقلا در هند، ترجمه کرده ام که می آید :

هفت دلیل برای این که چرا صدور حکم اعدام برای مبارزه با تجاوز علیه زنان کارساز نیست [1]

در طول چند روز گذشته سر تیتر رسانه های هند مملو از نوشتارهایی در خصوص کیس های خشونت و تجاوز جنسی علیه زنان بود. و همین موارد باعث شد تا صدای بلندی مبنی بر درخواست "متجاوزین را به دار بیاویزید"، به یک خواست عمومی تبدیل شد.

 این بار حتی پارلمان هند [2] نیز بر آن شد تا (به نوعی اسیر جو شده و شرایطی ایجاد کند که) این شعار و... را در صحن خود نیز بشنود. حتی یکی از اعضای مجلس سنای هند [3] درخواست نمود تا متجاوزین در ملا عام زجرکش [4] شوند. و رئیس کمیسیون زنان در دهلی، بر این دستور کار است تا یک اعتصاب نامحدود، تا اجرای حکم اعدام برای این متجاوزین در منطقه تلنگانا، به اجرا گذارد.

اما آیا صدور و اجرای حکم اعدام برای مجرمین، واقعا پاسخی مناسب به تجاوز است؟! کارشناسان و پژوهشگران مطالعات زنان سال هاست که این مطلب را مطرح می کنند که، این نحوه برخورد با جرم، کمکی به کنترل تجاوز و جرم نخواهد کرد. که در این نوشته به 7 دلیل در این راستا که مجازات اعدام به کاهش جرم نمی انجامد، و این ادعا را تایید می کند، آورده می شود :

1- داده های موجود نشان می دهد که دادن حکم مرگ بازدارنده تجاوز نیست

 در خصوص انواع جرم ها در سرتاسر جهان، کسی تاکنون نتوانسته است، به صورت روشن و دقیق ادعا نماید که دادن حکم مرگ به مجرمین، باعث بازدارندگی موثر در کاهش جرم شده است. تحقیقات موجود نتایج متفاوتی را برون داده است.

این تحقیقات نشان می دهد که درخواست برای صدور حکم اعدام و مرگ برای مجرمین، خود ناشی از خشونت جاری در جامعه است، تا اینکه یک فکر اساسی برای تغییر اساسی برای شرایط به وجود آمده باشد. دولت هایی هم که با این دیدگاه، به این گونه جرم ها نگاه می کنند، و بر چنین جرم هایی سختگیرند، در واقع با عمل خود می خواهند، پاسخی سریع به درخواست افکار عمومی مردم خود دهند.

مخصوصا در کشورهایی نظیر هند، جایی که فشار برای اجرای احکام تنبیهی، به صورت معمول پایین است، و محاکمات اغلب برای قربانیان سخت گیرانه تر است تا برای متهمین ( و بدین ترتیب شرایطی فراهم می شود که قربانیان از دادخوست خود عقب نشینی کنند). 

در نگاه ساده، این تغییر قابل توجه در شدت احکام صادره قضایی در پیرامون تعداد معدودی از اتفاقات مجرمانه، به نظر می رسد تا موجب تاثیر بر دیگرانی شود که در معرض ارتکاب به همان جرمند، و در نهایت به کاهش جرم منجر گردد، همچنان که بیشتر پرونده های از این دست نیز، یا مشمول اطاله دادرسی اند و یا به علت کمبود شواهد محکمه پسند در دادگاه ها سرگردان و نادیده انگاشته شده اند.

حتی "کمیسیون قضایی جی.اس. ورما [5] که بعد از واقعه جنایتبار سال 2012 و در مورد کیس تجاوز به خانم جایوتی سینگ [6] تشکیل شد، و آنرا بررسی کرد، بر این تفکر و نظر نبود که حکم اعدام، برای موارد و کیس های تجاوز صادر شود، و بر این نظر نبود که صدور این نوع احکام خشن علیه مجرمین بتواند، جامعه هند را برای زنان ایمن تر نماید.

محقق موضوع قانون، پرفسور پرابها کتسواران [7] در گفتگو با سایت وایر [8] اخیرا عنوان داشت : 

"قاطعیت در اجرای متن و روح قانون، روش مطمئنی است که منافع قربانیان را تضمین می کند. وقتی قوانین اجرا نمی شود، و به زمین می ماند، یک نوع اغواگری برای درخواست برای قوانین سخت و بی رحمانه حقوقی، حتی جهت اجرا در یک تعداد کمی از موارد جرم، پیش می آید؛ این موارد اساس بدی را به قضات می دهد، در حالی که در یک موضع میانه، کسب حقیقت در مسیر برگزاری یک دادگاه منطقی و مناسب، و تنها در تحت شرایط اعمال قانون اساسی ما میسر است، روابط جنسی مبتنی بر رضایت طرفینی، که مجرمانه می شود، در این زمان رسوم ارتباطات جنسی دچار یک تغییر غم انگیز می گردد."

 2- دادن حکم اعدام باعث کاهش گزارش وقوع جرم می شود

در تعداد زیادی از کیس های تجاوز جنسی (بر حسب گزارش مرکز ثبت ملی جرم کشور، در 94.6% موارد) فرد متهم، خود یک قربانی است. این امر نشان می دهد که قرار دادن چنین تهدیدی برای صدور و اجرای حکم اعدام، باعث خواهد شد که در بیشتر موارد قربانیان را مجبور کند که از گزارش موارد تجاوز به خود، خودداری نمایند و فشار به قربانیان تجاوزات جنسی، آنان را به سمتی هدایت خواهد کرد، که این فشار باعث گردد، که از گزارش وقوع آن خودداری و موضوع را نزد خود محفوظ دارند.

3- افزایش احتمال جنایت قتل و خشونت، دیگر دلیلی است که نباید به این روش رو کرد

این یک امر روشن است که افزایش احتمال صدور حکم مرگ و اعدام در کیس های این چنینی، ممکن است باعث نتیجه عکس هم بشود، و سیاستی که در جهت کاهش تجاوز، خشونت قتل در پیش گرفته شده، برعکس به افزایش جنایت و قتل منجر گردد، چراکه مجرمانی که مرتکب به چنین جرم هایی می شوند را بدین سمت و سوی می برد که قربانیان خود را برای این که شکایتی ثبت نکرده، و آنها را شناسایی نکنند، بیشتر به قتل برسانند، و اجرای این قانون به افزایش قربانیان این جنایات منجر می گردد.

4- توافق نظری بین قضات در خصوص صدور حکم اعدام در این رابطه وجود ندارد

در طول 16 سال، بین سال های 2000 تا 2015 میلادی، 30% از احکام اعدام صادره در دادگاه ها در این خصوص، وقتی در دادگاه عالی مطرح گردید، به آزادی متهمین ختم شد ( و نه این که به کاهش حکم منجر شود). در 65% موارد دیگر نیز شاهد رفت و آمد های پرونده بوده و وضعیت پروژه 39A [9] را یافته اند، با چنین سطح بی ثباتی در صدور این نوع احکام به راستی کدام تنبیه مناسب است، و اصلا آیا حتی می توان گفت متهمین مجرمند، آیا فرستادن مردم به پای چوبه دار، می تواند نتیجه و ارزشی جدی داشته باشد.

5- قوانین سخت، فقط می تواند بخش ضعفای جامعه را هدف گیرد

گزارش های متعددی از هند و دیگر نقاط جهان نشان می دهد، سیستم های مرتبط با جرم در دستگاه قضایی نسبت به جوامع مختلف اجتماعی خود دچار سوگیری اند، و کاملا بی طرف نیستند، و بر ضد طبقه ضعیف جامعه عمل می کند، کسانی که نمی توانند وکلای خوبی را در دادگاه به استخدام گرفته، و یا در دادگاه های عالی موضوع پرونده خود را دنبال کنند. لذا در صورت قرار دادن حکم اعدام بر برخی از جرم ها، این اعدام ها متوجه طبقات ضعیف جامعه می شود تا دیگران.

6- مشکلات عدالت مجازات محور

در حالی که برخی بر این توصیه اند که، حاکمیت وظیفه دارد که از خواست عمومی جامعه بر علیه جرم های همچون تجاوز جنسی، حمایت و پشتیبانی کند، و حکم اعدام را در این خصوص قرار دهد، ولی عمل بدین خواست، به نوعی به این شرایط منجر می شود که برای همه جرم ها (در حالت خاص) صدور حکم مرگ قرار داد، این در حالی است که عده زیادی، به رغم این نظر، علیه قانون "مجازات محور"ند، و معتقدند رویکرد تنبیه محور نمی تواند یک سیستم قضایی مناسب را به وجود آورد.

7- تجاوز جنسی نباید با مرگ مساوی شود

منطق نهفته در پس توصیه برخی برای قرار دادن حکم صدور حکم مرگ برای مجرمین تجاوز، این است که تجاوز را مساوی مرگ قرار دهند. خانم سوشما سوراج [10] به صورت بدنام کننده ایی به خانم جایوتی سینگ (قربانی تجاوز) در هنگامی که زنده بود و با مرگ دست و پنجه نرم می کرد، اشاره دارد. در همان حال فعالان جنبش زنان کاملا علیه این نظرند، که حرمت یکی زن ذاتا به وضعیت جنسی او بستگی دارد، و این که وضعیت جنسی او ارزش زندگی او را تعیین می کند.

تجمعی از گروه های زنان در بیانیه خود در سال 2018 عنوان داشتند که :

"منطق درخواست صدور حکم اعدام علیه متجاوزین جنسی به زنان، بر اساس این اعتقاد است که تجاوز جنسی بدتر از مرگ تلقی شده است. این تلقی یک دیدگاه مردسالارانه از "حرمت" است، که ما را بدین سمت هدایت کند که تجاوز جنسی بدترین چیز ممکن است که برای یک زن اتفاق می افتد. در حالی که این نظریه مردسالارانه با قدرت تمام باید به چالش کشیده شود، اعتقادی که زن مورد تجاوز قرار گرفته را، با حرمت ویران شده در نظر می گیرد، که اگر مورد تجاوز جنسی قرار گرفت، دیگر جا و حرمتی در جامعه خود ندارد. ما بر این اعتقادیم که "تجاوز جنسی" وسیله ایی است در دست تفکر مردسالارانه، و یک اقدام خشونت آمیز، که در پس آن اقدامی اخلاقی صورت نمی گیرد و جایی برای اخلاق چه به لحاظ رفتاری و چه به لحاظ شخصیتی وجود ندارد."

Click to enlarge image Rape11.jpg

یک مسلمان هندی - متجاوزین را به دار آویزید - یکی از چهار متجاوز مسلمان بود

[1]- این پست ترجمه مقاله ایی توسط خانم جانوی سن (Jahnavi Sen) می باشد که تحت عنوان Seven Reasons Why We Shouldn't Demand The Death Penalty for Rape منتشر شد. خانم سن دارای لیسانس فلسفه از کالج سن استفان دهلی نو، و فوق لیسانس توسعه و رشد از ژنو می باشد با نوشته های دیگر او می توان در این آدرس توئیتری اش می توان دست یافت @jahnavi_sen،  

[2] - مجلس سفلی (لوک سابها)

[3] - مجلس علیای هند یا راجیا سابها

[4] - To be lynched

[5] - J.S. Verma Committee

[6] - خانم دانشجویی که به طرز وحشیانه ایی در سال 2012 در یک اتوبوس عمومی مورد تجاوز و قتل چند مرد قرار گرفت و موج اجتماعی شدیدی را در جامعه هند ایجاد کرد. این کیس نیز وجدان جامعه هند را به تکان آورده و به خیابان ها کشید و در سطح ملی ولوله ایی بزرگ در زمان خود ایجاد کرد.

[7] - Prabha Kotiswaran

[8] - The Wire

[9] - پروژه 39A الهام گرفته از بند 39-A قانون اساسی هند است، که به عدالت قضایی و برابری فرصت ها تاکید دارد و خواهان برابری فرصت ها با برداشتن موانع اقتصادی و اجتماعی در این راه است. Project 39A is inspired by Article 39-A of the Indian Constitution, a provision that furthers the intertwined values of equal justice and equal opportunity by removing economic and social barriers. These are constitutional values of immense importance given the manner in which multiple disparities intersect to exclude vast sections of our society from effectively accessing justice.

[10] - Sushma Swaraj وزیر در دولت راستگرای هندو حزب BJP

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کلاس درس استاد فردین مهاجر شیروانی، نویسنده کتاب ارزشمند "خیام و عقاب الموت" حوضی مملو از درس های تاریخی، جالب و شنیدنی است، باید گفت، "آنچه جوانان در آینه ببینند، پیران در خشت خام می بینند" استاد دیگر اسیر شر و شور نیست، که با امواج همراه شود، امواجی که در این سده اخیر ما را به هر جهتی که خواست برد، و وقتی رسیدیم از آب و تاب افتادیم، دیدم که به جایی نرسیدیم، و هنوز با آنچه می خواستیم و می خواهیم، فرسنگ ها فاصله داریم، در چنین ایستادن از بالاست که می توان گفت، مقایسه کرسی نشینان قدرت، دردی از ما دوا نمی کند، چاره و علاج کار ما در بررسی تفکر و عمل حاکم بر انقلاب هاست، دارو را در این سطح باید جستجو کرد، از افراد باید عبور کرد، و از آنان فرا رفت، تا ایرادات و نقاط منفی و مثبت کار خود را خوب دید.

و بدا به حال جامعه ایی که سرمایه های انسانی مملو از تجربه خود را به کُنج خانه های تَنگ زندگی سخت این روزها عقب رانده و منزوی کرده تا دنیایی از تجربه و تفکر، که حاملش آنانند، و می توانند راهگشا باشند، نه باشگاهی داشته تا که تبادل نشینند، و نه گوشی بیابند که بگویند، چنین جامعه ایی قرن ها در سرگردانی امواج پر طمطراق و گول زننده خواهد چرخید و حرکتی رو به جلو نخواهد داشت :

"... ایران گربه ایی هفت هزار ساله در میان دست و پای دایناسورها در منطقه خاورمیانه است، البته منظورم مردم خاورمیانه نیست، بلکه در بین غربی های فعال در خاورمیانه.

آقای محمد رضا پهلوی وقتی در مصر بود، در آخرین مصاحبه ایی که در اوج بیماری می خواست انجام دهد، و درخواست مصاحبه کرد، از آنجا که شاه با هر کسی حرف نمی زد، لذا اطرافیان گفتند چه کسی را بیاوریم که با شما مصاحبه کند، او خبرنگار انگلیسی مورد علاقه اش "رابرت فراست"، را پیشنهاد داد، [1] زیرا که به نوعی می خواست درد دل کند، در آنجا شاه گفته بودند "به عقیده من پادشاه ها را معمولا با پادشاه ها باید سنجید و مردم عادی را با مردم عادی". این جمله ی بدی نیست، و درست است، اما در مورد ایران، منِ فردین مهاجر شیروانی از کالبد ایشان اجازه می خواهم که این جواب را بدهم که با این جمله مخالفم، به عقیده یک تاریخ نگار، جواب محمدرضا را اینطوری می دهم، که بر عکس گفته پادشاه سابق ایران، "ما باید انقلاب ها را با انقلاب ها مقایسه و بسنجیم".

(از روی طنز خطاب به شاه) من از روح شما پوزش می خواهم، اجازه بدهید ما انقلاب ها را با هم بسنجیم تا پادشاهان را. ما به سنجش پادشاهان در ایران نیاز نداریم، ما در اینجا به سنجش انقلابات نیاز داریم، و این انقلاب فرانسه است که می تواند با انقلاب 57 ایران سنجش و مقایسه شود.

در ایران در سال 57 انقلاب رخ داده است، یعنی همان موقع که آقای خمینی از پاریس آمد، من البته نمی خواهم از ضد انقلاب دفاع کنم، عقیده من این است که ما می توانیم انقلاب ایران را با انقلاب کبیر فرانسه بسنجیم، این سنجش دقیق است و حوصله می خواهد، وگرنه کلی گویی کاری ندارد.

انقلاب 57 با انقلاب فرانسه خیلی شباهت ها دارد، مساله مهم که می توان گفت این که، ایران فرانسه آسیاست، ایرانیان نیز آزادیخواه هستند. من خود عاشق انقلاب کبیر (فرانسه) هستم، چرا که تمام حقه بازها در آن حضور دارند، دسیسه باز ترین ها. [2] خیلی اتفاقا جالب است که خود آقای خمینی هم از پاریس به تهران آمدند (منظور 12 بهمن 1357)، من مخالف رژیم کنونی هم نیستم،  

در انقلاب فرانسه یک دوره ترور پیش آمد، من در کتاب خود [3] این مطلب را نگفتم، فقط اشاره کردم، وقتی دانتون (یکی از انقلابیون بزرگ فرانسه است) [4] را برای اعدام به زیر گیوتین می بردند، وقتی از پله های چوبی پای گیوتین که بالا میرفت، رو به روبِسپیر [5] کرد و گفت "بعد از من نوبت خود توست"؛ او که دستور قتل دانتون را داده بود، بعدها از همان پله های چوبی گیوتین، ژاندارم های فرانسوی او را بالا بردند (و این پیش بینی دانتون بعدها درست از آب در آمد).

ما انقلاب مشروطه و انقلاب 57 را داشتیم، که می توانیم آنرا با انقلاب کبیر فرانسه بسنجیم، محمدرضا با این جمله خود در آن مصاحبه ما را دارد سردرگم می کند،

کشیش های فرانسوی در حقه بازی، دست کشیش های دنیا را از پشت می بندند، می دانیم که بعد از انقلاب کبیر فرانسه، ناپلئون به قدرت رسید، یک گفتگوی کوتاهی بین کشیش "سی اس" و ناپلئون در تاریخ ثبت شده است، این کشیش ختم همه کشیش های دنیا بود، ناپلئون از این کشیش پرسید، "شما چرا با پادشاه اینقدر مخالف بودید"، کشیش سی اس جواب داد "برای این که شاه خیلی ظالم بود"، (حالا ناپلئون خودش یک امپراتور قدر قدرت است و انقلاب فرانسه را خفه کرده است و این سوال را مطرح می کنه!) ناپلئون گفت "اگر شاه اینقدر ظالم بود، من و شما الان اینجا نبودیم!"،

ناپلئون به کشیش سی اس گفت "به من راست بگویید، شما در زمان ترورها (دوره ترور انقلاب فرانسه) چه می کردید،" (ترورهایی که روبِسپیر انجام می داد، خیلی وحشتناک بود، و همه به گیوتین سپرده می شدند، و صبح به صبح سگ های پاریس خون اعدامی های پای این گیوتین را لیس می زدند)، کشیش سی اس گفت "والا حضرتا من فقط سرم را حفظ می کردم".

کتاب (خیام و عقاب الموت) من معرفی عصر سلاجقه است، در کتاب من هم انقلابی ها هستند، هم خیام هست، هم حسن صباح، هم خواجه نظام، این مطلب مربوط به هزار سال پیش است، ولی من معتقدم که حسن صباح یک انقلابی شیعه بود، و در کنارش حکیم عمر خیام بود خواجه نظام الملک وزیر بود، که بزرگترین رجل توس هستند.

من از رضاشاه تنقید (انتقاد) نمی کنم، پهلوی اول رفت به سمت اسب قوی ایی (آلمان) که بعدا بازنده شد، و این را هیچکس از جمله پهلوی اول نمی دانست، علم غیب که نداشت که آلمان شکست می خورد، و اگر جسارت این را پیدا می کرد که کمک کند، شاید به این وضع نمی افتاد، محافظه کاری کرد؛ پهلوی اول سردار سازندگی بود که خط قطار را ساخت و رفت، من به این صراحت معتقد نیستم که رضاشاه را انگلیسی ها آوردند، انگلیسی ها اینقدرها هم بزرگ نیستند، خود استالین و روزولت هم معتقد بودند که انگلیسی ها ظرفیت جنگی ندارند، بلکه ظرفیت حقه بازی دارند.

من سلطنت طلب نیستم، من با انقلاب هستم، معتقدم که باید جلو رفت، غذایی که بالا آوردم را که نمی توانم دوباره بخورم، غذایی که ایرانی ها یک بار بالا آوردند را نمی توانند دوباره به خورد مردم داد، ایران فرانسه آسیاست، جمهوری اول، دوم، سوم و... این یک حقه بازی است که بگوییم غذایی که یک بار ایرانیان خوردند و بالا آوردند را دوباره بخورید، این تحجر است. آیا انقلاب فرانسه، دوباره به سلطنت رجوع کرد؟! البته راه برای انتقاد از همه باز است،

من هیچ سمپاتی به امریکا ندارم، تمام علاقه من اول فرانسه و بعد آلمان است، امریکا مال یهودی هاست، اظهار نظرهایی که از امریکا به ایران لانسه (معرفی) می شود همه پوچ و بی معنی است، من امریکایی هم نیستم، علیه امریکا هم شعار نمی دهم، ولی فرانسه مدل خوبی برای ایران است

  

Click to enlarge image 052cb34c5a28df3880fbc6c16259f057.jpg

جمعی از روحانیون

[1] - احتمالا منظور استاد مصاحبه شاه با دیوید فراست در پاناما می باشد.

[2] - لابد به لحاظ مطالعاتی استاد بر این نظرند

[3] - "خیام و عقاب الموت" عنوان اثر استاد فردین می باشد.

[4] - ژرژ ژاک دانتون (به فرانسوی: Georges Jacques Danton) ‏ متولد ۱۷۹۴ اعدام ۱۷۵۹

[5] - ماکسیمیلیان فرانسوا ماری ایزدور دو روبِسپیر (به فرانسوی: Maximilien François Marie Isidore de Robespierre) (زاده ۶ مهٔ ۱۷۵۸ - درگذشته ۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴) یکی از معروف‌ترین رهبران انقلاب فرانسه و یکی از تأثیرگذارترین اعضای کمیته نجات ملی انقلاب فرانسه بود و نقش به‌سزایی را در دوره وحشت پس از انقلاب و به راه‌انداختن آن بازی کرد. دوره وحشت و سرکوب، با دستگیری و اعدام خود وی با گیوتین به پایان رسید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها مرتب با این پیشنهاد مواجه می شوی که در بدو دیدار از فراز "درود بر شما" به جای "سلام علیکم" و یا به طور مختصر از واژه "درود" به جای "سلام" استفاده شود، خصوصا در بین کوهنوردان این امر بسیار رایج تر است، و بعضی به نوعی ناخرسند می شوند که از سلام برای مواجهه با آنان استفاده کنی، بعلاوه جملات رایجی همچون "خسته نباشی" را نیز واجد بار منفی درونی دانسته، عبارت آرزومانندِ "شاد باشید" و یا "خدا یارتان" و یا "خدا قوت" را به جای آن پیشنهاد می کنند؛

گاهی انگار کلمه پیشوند "حاجی" با فراز "حاجی بازاری" و... تداعی ذهنی شده، و با توجه به بلایی که اهل بازار و... سر این مردم آورده اند، حساسیت زیادی روی این پیشوند وجود داشته، مثلا اگر به بعضی از آنان در مسیر کوهستان، یا تاکسی های شهر بگویی "جاجی اجازه می دهی رد شویم"، یا "حاجی ممکنه همین جا توقف کنی" و... به طنز و جدی می گوید "حاجی جد و آباد شماست" و به نوعی ناخرسندی خود را شدید و یا رقیق از انتساب این واژه به آنها، اعلام می دارند، گویا مردم انتظار داشتند به حج رفتگان انسان برگردند، و انسان بمانند و...

وقتی در مورد واژه سلام استدلال می کنی، که سلام از سلامت و صلح می آید؛ آنان تو را به داستان تاریخ تجاوز اعراب به ایران ارجاع داده، می گویند، منشا اظهار سلام موجود این است که چون اعراب وارد اجتماع ایرانیان شدند، به علت کمی تعداد، همواره در بین ایرانیانِ مغلوب، در ترس و احساس خطر زندگی می کردند، لذا در مواجهه با هر ایرانی از او احساس تهدید و خطر کرده، و مجبورش می کردند، که هنگام گذر از کنارشان، مراتب تسلیم و بی خطری و صلح آمیز بودن حرکت خود را با همین واژه سلام علیکم و... اعلام داشته و سپس عبور کند،

و همین رسم بعدها به صورت قانون عرف اجتماعی درآمده که هر ایرانی از مَوالی (موالی لفظی که اعراب به اقوام مغلوب خود، اعم از ایرانی و... اطلاق می کردند و به معنی دست نشانده، زیردست و...) اعراب تلقی می شدند، موظف شده با گفتن "سلام"، اظهار تسلیم کند، که این امر دائمی و به صورت فرهنگ درآمده، و اکنون نیز همین روند فرهنگی، در گفتن کلمه سلام و یا سلام علیکم (صلح بر شما) ادامه دارد و...

البته من از این تیکه تاریخی در جایی نخوانده ام، اما به واقع، وقتی دو ایرانی در ایران باستان به هم می رسیدند، در مواجهه اول چه می گفتند؟! دوست من که در  فرهنگ چینی ها مطالعه و دستی دارد، می گفت دو چینی اگر به هم برسند، محتوای احوال پرسی آنان این است که آیا مثلا "نهار خورده ایی" و... مصافحه و احوالپرسی اولیه به واقع بیان یکی از اولویت های وقت یک جامعه و افراد آن است، که در ابتدای هر ملاقات با هم طرح می کنند.

مثلا وقتی به جامعه خود ما اکنون نگاه می کنیم، این روزها که روزگار ناخوشی ها و بیماری، و مرگ و میرهای زودرس است، که دیگر کاروان مرگ نه پیر می شناسد و نه جوان، و آمار مرگ و میر جوانان و میانسالان نیز به حدی بالاست، که شگفت انگیز شده است، ما اکثرا در بدو دیدار، بعد از درود و یا سلام گفتن، از عبارت "خوبی شما؟" استفاده می کنیم و این نشان می دهد که دغدغه کنونی ما مردم ایران سلامتی است.

برای من جالب است که بدانم دغدغه دو ایرانی در ایران باستان، و یا ملیت های دیگر وقتی به هم می رسیدند، و یا می رسند چیست، کلمات ابتدایی یک رویارویی بین دو ایرانی و... در دنیای باستان و اکنون چه بوده و هست؟ 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اشک های خشم دوید بر چهره آسمان مهر

اشک های خشم دوید بر چهره آسمان مهر،          فریاد مظلوم چون به طاق مهر، رسید و عبور کرد

خونی کز سرخی شفق صبح بیکسان                انداخت ره به دل بی قرار ما، و بی اعتنا عبور کرد

دل در قلب مهر، تپیدُ گفت که جبّار منم!             کیستی که در جبرُ جبریت، از منِ جبار عبور کرد؟!

طاغی بودیُ، کز هر چه انسانیت گذر شدی            با این همه غرور و تکبر چگونه توان عبور کرد؟!

ای رهزن قافله، از چه قافله سالار گشته ایی     ای دزدُ، ای رفیق قافله، با این نقاب نتوان عبور کرد

در خود چه دیده ایی، که ظلم را سرآمد، تو گشته ایی      این قافله تا قعر جهنم برده، از مهر عبور کرد؟!

من بهر انتقام از تو به مرصاد نشسته ام                             ای ظلمُ، ای کِبرُ غرور، باید از تو عبور کرد

دود از دل همه بلندست و به بام می رود                              فریاد بیکسان شده، کز تو باید عبور کرد

منظومه تکبرُ بیداد را تو کامل سروده ایی                         باید کزین قافیه تنگ و تاریکِ بیداد عبور کرد

ای یار بیکسانُ، خس و خاشاک گشته ها                    سیلی فرستُ ببر ظلم، و پلی تا که عبور کرد

به نظم درآمده در تاریخ 29 آبان 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیروز در بین کتاب و جزوه های انباری ام دفتری را یافتم، مربوط به یادداشت هایم بین تاریخ های 21/7/1365 تا 1/10/1365، دوره ایی که شهید رضا قنبری آمادگی جهت حرکت و شناخت منطقه جنگی دشمن در شب، استفاده از قطب نما، نقشه خوانی، رسم نقشه های جنگی منطقه دشمن و... را به ما می آموخت، تا مجاهدان مرزدار در مقابل تجاوز خارجی را در شب عملیات به سوی جنگی موفق راهنمایی کنیم، و کسانی را متوقف نماییم که این مردم، آب و خاک را مورد حمله خود قرار داده بودند، و رسما آمده بودند، تا مام میهن ما را تجزیه و از ایران خاک جدا کنند.

این روزها وقتی سخنان مقامات عالی کشور (رهبری، رئیس جمهور، وزیر کشور و...) و مقامات امنیتی و سپاه در مورد نقش بسیج به عنوان نفر اول در مقابله با اعتراضات مردمی را دیدم، خواندم و شنیدم، آه از نهادم برآمد، که به چه روزی افتاده ایم که چنین نیرویی مردمی با آن همه پاکی و پرونده های درخشان مردانگی و نبرد و... چرا باید در چنین آوردگاه ها و کارهایی مورد استفاده قرار گیرند، و هزینه سیاست های غلط و کجروی های اهل سیاست و مقامات را در سیاست های کلی و جزئی اداره کشور، را بپردازند، نامی مقدس که از مردم و با مردم گره خورده و افتخارات جنگ هشت ساله را در پرونده خود دارد.

آن بسیج نه آلوده به مسایل سیاسی، نه آلت دست جناح های قدرت، و نه منبع ایدئولوژی تنگ کننده ی نقش مردم در تعیین سرنوشت خود، و نه وسیله سرکوب راهپیمایی های اعتراضی، و نه برای گرفتن هیچ امتیازی، که فقط برای رضای خدا، و نجات کشور و مردم خود آمده بودند،

آن بسیج از مردم، برای مردم و به واقع ظهور و حضور داوطلبانه مردم برای کمک به سربازان مدافع وطن در ارتش بازمانده از تصفیه و حملات بعد از انقلاب به آن، آمده بود، تا با باقی مانده آنها و در کنار آنان، حفره های ضعف نظامی ما پر شود و به دفع تجاوز نظامی خارجی منجر گردد،

آن موقع ها سال دوم حضورم در جنگ را آغاز کرده، و وارد 16 سالگی شده بودم، حسن ختام دفتر یادداشت های آموزشی ام، مطلبی است، که تحت عنوان "ای محکمات سوره عشق" درباره بسیج نگاشته ام، که با توجه به مناسبت این روزها، یعنی سالروز تشکیل بسیج عینا می آوردم :

"دجله و فرات پای بوس شمایند، و قلب زمین با طنین گام های شمای می تپد و آسمان سایبانی است که بال می گسترد تا بلکه بتواند وسعت قلب شما را فرا گیرد. کوه ها صف کشیده اند تا از گام هایتان استواری بیاموزند، و اقیانوس ها در حسرت تلمذ آرامش قلب های شما می سوزند. شما آیات روشن صبحید و روایات پر شکوه سپیده.

شما محکمات سوره عشقید، و خورشید شوق از مشرق نگاه شما هر صبح طلوع می کند.

شما آن قاموس عرفانید که از سطر سطر نگاهتان آتش اشتیاق لقا الله زبانه می کشد، شما آن مشعل ایثارید که با شعله نبض خویش، حب هر چه غیر خدا را می سوزاند و با تمامی خون مایه خود فانوس های مسیر معشوق را روشن نگه می دارید، شما آن فرهنگ شهامتید که با حرف حرف گام های خود درس شهادت به آیندگان می دهید، و اوراق ضاله ترس را برای همیشه با هُرم هیبت نگاه خویش می سوزانید.

ای فرازهای سنت محمدی، شما آن اسوه های بی چون قرینه اید که تنها خدا و تنها اوست که می تواند از شما قدردانی کند. شما از سلاله پاک آن ابرمردید که گره کور قلعه های کفر و شرک را با سر انگشتان حیدری خود گشود.

گلدسته های مرقد اباعبدالله (ع) هر صبح و شام سر می کشند، تا مگر گرد پای شما را از ورای دجله و فرات ببینند، و دو چشم در نگاه مشتاق و اشک آلود شما بشویند. صحن و سرای ماه بنی هاشم هیچگاه اینقدر بی تاب دیدار شما نبودند.

ای فرزندان مظلوم رمضان! خورشید خون آلودی که در شفق نجف نشسته است تنها با دست های الهی و مقاومت بی نظیر شما در اعماق مظلومیت سر بر می آورد و طلوع دوباره می کند. ای نور چشمان ثامن الائمه (ع)  پشتتان هرگز نخواهد لرزید که گرمی از حضور ثامن الائمه می گیرد و گام هایتان هرگز سستی نخواهد یافت که ابوالحسن (ع) ضامن قوت گام های شماست."

 این است نگاهی که به مرزداران بسیج بوده است.  

Click to enlarge image 1.JPG

عکس هایی از جلوه های از حضور بسیج در جنگ هشت ساله علیه تجاوز خارجی

  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه (سایت یادداشت های بی مخاطب) :

وقتی به وسعت پیوستار افراد شرکت کننده در انقلاب نگاه می کنی، خواهی دید که این انقلاب، انقلابی بزرگ به بزرگی مردم ایران بود، و طیف وسیع حاضرین در آن به حدی بود، که می توان گفت تمام مردم ایران، از عوام و خواص در آن شرکت کردند، و عده کمی با آن همراهی نکردند، و وجه مشترک بین آنها که شرکت کردند، فقط نه به سلسله پهلوی بود، و انگار بقیه اش را به بعد از پیروزی محول کرده بودند؛ اما وقتی به زندگی مبارزین مطرح این انقلاب که نگاه می کنی، انسان هایی معمولی با افکار معمول بودند، که این اقدام بزرگ را به انجام رساندند، اقدامی که سرنوشت کشور و مردم ما را تغییر داد.

طنز خاطره ایی که می آید، برگی از زندگی عادی یکی از مبارزین مطرح این انقلاب می باشد، که وقتی شنیدم به نظرم جالب آمد، تا آن را ثبت کنم :

"با محمد منتظری و مرتضی نیلی در یک سواری نشسته بودیم و راننده اتومبیل ما آقای مرتضی نیلی بود، ایشان آنقدر تند و بی کله می راند که شهید محمد منتظری به عنوان اعتراض به لهجه شیرین اصفهانی گفت، "مرتضایی، مرتضایی، میکُشی مونای"، [1] مرتضی نیلی هم به لهجه اصفهانی به ایشان جواب داد : "حاج آقا می دانید یا نه؟! شما به امید یواش می روید، آخرش هم تصادف می کنید، من به امید خدا، تند هم می روم و تصادف هم نمی کنم."

مرتضی نیلی کسی بود که ساواک آنقدر او را شکنجه کرده بود که تا دو سال بعد از انقلاب هم آثار شکنجه ها به صورت زخم رو بدنش بود، داستان هایی که از او نقل می کنند که خیلی شنیدنی است، خودش به من می گفت، یکبار مرا برای شکنجه بردند، گفتم اجازه می دهید قبل از شروع، دو رکعت نماز بخوانم، گفتند بفرما،

من هم شروع کردم به خواندن نماز امام زمان، و در متن سوره حمد به آیه "ایاک نعبد و ایاک نستعین" که رسیدم شروع کردم به تکرار این آیه، آخر ساواکیه محکم زد پس گردن من، که این چه نمازیه، و من وسط نماز گفتم این نماز امام زمان است (در بین نماز امام زمان، نمازگذار می تواند حرف هم بزند) و ادامه دادم، ساواکیه را از رو برده بود.

بعد از انقلاب او آنقدر نفوذ داشت که هر فردی مشکلی پیدا می کرد به او مراجعه می کرد و اگر آقای نیلی آن را مشروع و حق می یافت، هر جا ممکن بود زنگ می زد تا کار مردم را راه می انداختند، به او می گفتند سرگرد، سردار و... نیلی، [2] به او درجه الکی [3] داده بودند."

روای خاطره :  استاد هنرمند جناب آقای حسین صدری

 

 

 

[1] - راوی) : مدت کمی بعد از این نشست محمد منتظری در حادثه انفجار 7 تیر 1360 شهید شد، و هنوز که هنوز است نوای این جمله این شهید در گوش من صدا می کند، و تُن صدایش در گوشم باقیست.

[2] - نشریه راه توده شماره 192 به تاریخ 01.09.2008 نیز خاطره ایی از یکی از همسفرهای آقای نیلی به لیبی که در قالب هیات بزرگ و متنوع نمایندگان ایران برای شرکت در جشن پیروزی انقلاب لیبی در سال 1359 را به صورت مفصل آورده است، که به اهم موارد آن در مورد آقای نیلی اشاره می گردد : "آنچه من در سفر به لیبی و در جمع هیات گسترده جمهوری اسلامی دیدم، نمونه کوچکی بود از تابلوی بسیار بزرگی که بعدها شکل کامل خود را گرفت و در برابر همه قرار دارد. یک گروه تازه آموزش دیده برای شعار هم همراه هیات کرده بودند که سرپرستی آنها با فردی بود بنام "شمس"، که اصفهانی بود و اطرافیانش او را "سرگرد شمس" صدا می‌ کردند. گویا در زمان شاه مدت کوتاهی هم زندانی بود و نان آن زندان را می‌ خورد. البته در همان سفر اسم واقعی اش را هم گفتند. "مرتضی نیلی".

اینها اولین دسته‌های حزب الله و یا گروه‌های فشار بودند. اتفاقا همین دو سال پیش و شاید کمی هم بیشتر عکس این فرد را در مطبوعات داخل دیدم که با همین عنوان "سرگرد شمس" مصاحبه کرده بود و از اینکه مورد بی‌مهری قرار گرفته و فکر کنم مدتی هم زندانی‌اش کرده بودند گله کرده بود. نمی‌دانم در چه ارتباطی زندانی‌اش کرده بودند، شاید به دلیل اینکه قبلا مقلد آیت الله منتظری بوده و یا مورد دیگری که الان دقیق به خاطر ندارم، اما بهر حال شرح سوزناکی از رفتاری که با او شده داده بود در یکی از روزنامه‌های نیمه اصلاح طلب داده بود. آن موقع که بعنوان رئیس گروه شعار در سفر لیبی با هیات بزرگ ایرانی بود حدود 30 و چند سالی داشت و عکسی که دو سال پیش در مطبوعات از او دیدم خیلی پیر و شکسته شده بود. البته مثل همان موقع که در لیبی بود، کمی پرت و پلا هم گفته بود. در سفر لیبی هم به من گفته بودند که کمی بالاخانه‌اش را اجاره داده است و این لقب "سرگرد" را هم برای خودش درست کرده است. یعنی خودش به خودش درجه نظامی داده بود.

این گروه ضد بنی صدر بود و در برابر کسانی که آن زمان درهیات لیبی طرفدار بنی صدر بودند و یا چنین شک و تردیدی نسبت به آنها وجود داشت موضع داشت. در برابر مجاهدین خلق هم جبهه داشت و با جلال گنجه‌ای و ابوذر ورداسبی که در هیات بودند و به نوعی تیم مجاهدین خلق محسوب می‌ شدند، حرف نمی‌زد. دور و بر ملاحسنی می‌ پلکیدند و خلاصه موی دماغ هیات بودند. از همه شکموتر و دله تر. چند روز آب هتل قطع شده بود و اینها هتل را روی سرشان گذاشته بودند. هر گروه برای خودش نماز جماعت می‌ خواند و به هم اقتدا نمی‌کردند. با آنکه ارشد ترین چهره مذهبی و حکومتی کاظم بجنوری رهبر حزب ملل اسلامی دوران شاه، با سابقه 14 سال زندان شاه و عضویت در هیات رهبری حزب جمهوری اسلامی بود و برادر زاده آیت الله ابوالحسن اصفهانی که آقای خمینی هم از شاگردانش محسوب می‌ شد، اما گروه فشار با دستور العمل از تهران همراه هیات شده بود و ساز خودش را می‌ زد.

مناسبت دعوت و سفر ما به لیبی، سالگرد انقلاب لیبی بود که در بنغازی برگزار شد. آینده جمهوری اسلامی را می‌ شد بتدریج حدس زد و حوادث را پیش بینی کرد. این مهم بود. مثلا وقتی ما را بعد از چند روز معطلی بالاخره بردند در یک چادر و یا بهتر است بگویم "خیمه" بزرگ در یک محوطه بیابانی تا قذافی را ببینیم، همین گروه شعار به رهبری سرگرد شمس بزرگترین جنجال را بر پا کرد.

شاید نزدیک به 200 نفر براحتی در این چادر جا گرفتند و تازه محوطه نسبتا بزرگی هم در قسمتی از چادر برای قذافی در نظر گرفته بودند. من هم خیمه‌ای به این بزرگی تا آن موقع ندیده بودم. ظاهرا این از رسوم تاریخی لیبی است. کشوری که عمدتا کویر و بیابان است و مردمش دامدار و کوچی و چادر نشین.

قذافی که وارد چادر شد، شاید 20 تا 30 جوان هم همراهش آمدند و در دو طرفش روی زمین نشستند. وقتی شروع به سخنرانی کرد، آنها جا به جا مشت را حواله آسمان کرده و شعار می‌ دادند "قذافی قائد". در حقیقت این یک رسم عربی است و هر وقت جمال عبدالناصر و یاسرعرفات هم سخنرانی می‌ کردند جمعیت با شعار حرف‌های آن‌ها را تائید می‌ کردند. در جمهوری اسلامی هم از همین رسم عربی تقلید شد که هنوز هم در نماز جمعه‌ها رایج است و در سخنرانی‌های آقای خامنه‌ای هم به همچنین. بهرحال، آن شب، تا نیمه‌های سخنرانی قذافی وضع عادی و مطابق برنامه‌ای که میزبانان تهیه کرده بودند، پیش رفت که ناگهان سرگرد شمس مثل آدم‌های جن زده از جایش بلند شد و خطاب به حواریونی که اطرافش بودند، با صدای بلند شعار داد "الله واحد، خمینی قائد- الله واحد خمینی قائد". بقیه هم دم گرفتند. جنگ مغلوبه شد. اسلام دو رهبر و دو قائد پیدا کرد. همانجا، وسط یک دیدار تشریفاتی! قذافی کمی صبر کرد تا شمس و حواریونش شعارهایشان را دادند و وقتی دهانشان کف کرد و خسته شدند، او با خونسری و لبخند به لب چند جمله دیگری گفت و به صحبت هایش خاتمه داد و منتظر ماند تا سرپرست ایرانی‌ها متنی را بخواند و یا سخنرانی کند. طاهر احمد زاده سر خط‌های سخنرانی قذافی را برای ما که اطرافش نشسته بودیم ترجمه کرد که حرف‌های خوبی هم بود و عمدتا در ستایش از انقلاب ایران و من نفهمیدم آن شلوغ بازی سرگرد شمس که بعید می‌ دانم اصلا فهمیده بود قذافی چه می‌ گوید برای چه بود!

سخنرانی قذافی تمام شده بود و همه منتظر مانده بودند که از جانب ایرانی‌ها یک چیزی گفته شود، اما هیچ گروهی دیگری را به سخنگوئی قبول نداشت و اصلا قبل از آمدن به این دیدار هم با هم صحبت و همآهنگی نکرده بودند. مثل چند تیم متخاصم به این سفر آمده بودند و هر کدام سعی داشت از دیگری فاصله داشته باشد. حتی از قبل و از طریق ماموران میزبان هر کدام برای خودشان تقاضای دیدار و وقت ملاقات کرده از قذافی کرده بودند و طبیعی بود که او بعنوان رهبر یک کشور چنین وقتی نداشت که هیات ایرانی را گروه گروه ببیند و حتما ماموران برایش خبر برده بودند که هیات ایرانی چه وضع آشفته‌ای دارد و از طریق سفیر خودشان در ایران هم قطعا میدانستند اختلافات در رهبری جمهوری اسلامی آغاز شده است. او هم صلاح نبود در این اختلافات ورود کند و با هر گروه جداگانه ملاقات کند و تفرقه را تائید. مدتی زیر لبی و پچ و پچ شد که چه کسی حرف بزند. از همه مضحک‌تر این که کسی عربی در حد سخنرانی و پاسخ به قذافی نمی‌دانست. جلال گنجه‌ای عربی میدانست اما امکان نداشت دار و دسته ملاحسنی به او میدان بدهند. وضع مسخره‌ای پیدا شده بود. بالاخره طاهر احمد زاده که عربی قرآنی بلد بود، بلند شد و با استفاده از آیه‌های قرآنی پاسخی در ستایش از انقلاب لیبی و مهمان نوازی کشور میزبان داد. هنوز او زمین ننشسته، یک شیخی که در جمع هیات ایرانی بود و الان اسمش یادم نیست، او هم بلند شد و از طرف صف مستقل خودشان یک چیزهایی به زبان عربی که احمد زاده می‌گفت عربی فاتحه خوان‌های قبرستان است گفت. ملاقات تمام شد و بعد از رفتن قذافی هیات ایرانی از چادر بیرون آمد. فکر می‌ کنم برای تلافی جمعیت بزرگی را خبر کرده بودند که بصورت دالان در دو طرف خروجی چادر تا فاصله‌ای که در تاریکی بیابان دیده نمی‌شد ایستاده بودند و با مشت‌های گره کرده فریاد می‌ کشیدند "الله واحد- قذافی قائد". این پاسخی بود به آن حرکت حزب الهی سرگرد شمس و حواریونش که حالا مثل موش وسط جمعیت ایرانی پناه گرفته بودند و رفتند به داخل یکی از اتوبوس‌هائی که هیات را از هتل برای ملاقات آورده بود."

[3] - در سایت خبرگزاری ایسنا در این باره از قول آیت الله سید حسن خمینی آمده است : "مرتضی نیلی از مقاوم ترین مبارزین و از شکنجه دیدگان ساواک است. حاج آقا مرتضی به سبب آنکه روزهای اول انقلاب لباس یک سرگرد را پوشیده و با همان لباس به لیبی رفته بود ، به سرگرد نیلی مشهور شده بود؛ درجه ای که بعدها خود به خود ترقی کرد و به سرداری ارتقاء یافت! این بزرگوار یک ریال از جمهوری اسلامی نگرفته است و در سال های نخست انقلاب زمین های مادری اش در اصفهان را هم بین فقرا تقسیم کرده است. آقا مرتضی از زمره ثابت قدم هایی است که محبتش هیچ شائبه ای ندارد و در ارادت به امام و رفاقت با یاران امام هیچ نفع و ضرری را محاسبه نمی کند. خدایش به سلامت دارد."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

استاد فردین مهاجر شیروانی هنوز در زندگی سه یار دبستانی [1] سیر و تفکر می کند، به رموز زندگی آنها و راز تحولات ایران، و دورانی که او کتاب افتخار آمیزش را در این خصوص نوشت درگیر است و تفکر پویا دارد. اما عشق در افق دید این مرد قدیم، هنوز که هنوز است تازه بوده، و گرچه کاملا مطابق سن و سالش، دوران سالخوردگی را با احتیاط کامل قدم بر می دارد، هنوز عشق زنده و راهبر است. تفکرش مثل چشمه می جوشد، آسمان را ماهرانه و منظم و دسته بندی شده به زمین می دوزد، یادگارهای دوره جوانی و پر شوری اش را به طرز معجزه آسایی به یاد دارد، و هنوز در آروزهای آن دوران سیر می کند، او گنجینه تاریخ انقلاب، پیش از انقلاب و تاریخ ایران و جهان است، از دوستان خود هرگز فراموش نکرده، دوست دارد با محمد بسته نگار [2] دیدار تازه کند (گرچه شاید نمی داند که او دیگر نیست)، نام ها، در حافظه قدرتمندش هنوز جولان عظیمی دارند؛ و من از این همه هوش و سرزندگی ذهنی، در این سن و سال، رشک می برم، که این نشان از مطالعه و تفکر دائم این مرد بزرگ و گمنام دارد.

استاد فردین عاشق شرق و روح شرقی است، در عین حال که تاریخ غرب را نیز انگار قدم به قدم رفته و می شناسد، و هزار نکته برای گفتن در مورد آن دارد، او هنوز وقتی تو را می بیند، اولین سوالش این است که "آنطرف ها (خراسان، شاهرود) بودی؟" انگار می خواهد بوی آن دیار را از تن تو دوباره استشمام کند، آرزوی دیدن دوباره شرق و خراسان را دارد، و لذا بعد می گوید : "من هم آنجا بودم، چهل، پنجاه سال پیش، وقتی میهمان پروفسور حسن شایگان، به دیدار از نیشابور رفتیم، شاهرود هم بودیم، آن موقع شما هنوز تو این دنیا نبودی، به عقیده من نیشابور مرکز خراسان [3] است، (شهر) مرو هم بود، ولی چنگیزخان و نادر (شاه افشار) آن را ویران کردند،

در نیشابور رفتیم امامزاده محمد محروق، شب را در شبستان آن خوابیدیم، محروق یعنی کسی که آتشش زده اند، آن موقع سنی ها در نیشابور بیشتر بودند، شیعه در اقلیت بود، فرزندان امامان شیعه را آتش می زدند. من خیام شناس هستم، فردین مهاجر در این خصوص حرف ها دارد، یک عشق سوزان از خیام از چهارده سالگی در وجودم بود، (پروفسور) حسن شایگان شاگرد من بود، در فلسفه، شعر و... او الان امریکاست، یک هفته میهمان فامیل های ایشان در خراسان بودیم،"

نقش انگلیس ها در ایران، و توصیه فردین مهاجر به حکمرانان امروز :

"من تاسفم این است که آقای محمد رضاشاه پهلوی! چرا شما آثار باستانی ما را بازسازی می کنی [4] ، الان شما بروید لندن بگوید من خانه شکسپیر [5] را می خواهم، به شما نشان خواهند داد، این اتاق خواب ایشان است و...، در آن دوره لرد مشهور انگلستان که تاج السلطنه بریتانیا در هند بودند، (با کمک من نامش را یادآوری کرد) لرد کرُزُن [6]، از ایران عبور می کرد؛ رضا شاه را چه کسی آورد؟ همین لرد کرزن و آیرون ساید [7] ، سر راهشان از هند به بین النهرین (میانرودان، دجله و فرات)، در قزوین رضاخان را پیدا کردند،

اما رضا شاه (بعد از قدرت گیری با کمک انگلستان) رفت سمت آلمان، اما آلمان شکست خورد، و جنگ را باخت، (رضاشاه روی اسب بازنده شرط گذاشت)، آفرین! در مسابقه روی اسب بازنده غمار کرد، اما این پسرش (بعد برداشتن رضاشاه توسط انگلستان) فکر کرد امپراتور است (خنده استاد)، خبر نداشت، رضاشاه را لرد کرزن سر کار آورد، با توجه به انقلاب 1917 روسیه، که لنین سر کار آمد، رجال ما، رجال ایران، همین مدرس، مصدق و.. گفتند، احمدشاه در حدی نیست که در سلطنت بماند، اما گفتند این رضاخان کی هست؟ او چکمه پوشِ قزاق است، این را برای چی می خواهید به سلطنت بگمارید،

انگلیسی ها گفتند شما صحبت نکنید، ما تشخیص می دهیم، احمد شاه به درد تاریخ جدید نمی خورد، بچه هست، او نمی تواند ایران را اداره کند، ایران را دادند به یک فرد، که قلچماق باشه، رضاخان را به این ترتیب آوردند، پهلوی پدر، روی اسب بازنده آلمان شرط بندی کرد، و آلمان باخت و سران سه قدرت جهانی آمدند تهران،

سفارت انگلیس و شوروی در چهاراه استانبول نزدیک هم است، چرچیل رفت سفارت انگلیس، روزولت رفت سفارت امریکا، استالین هم رفت سفارت شوروی، روزولت فلج بود و ویلچر نشین، دمکرات بود و آدم خوبی هم بود، استالین گردن کلفت این سه تن بود، چرچیل سیاستمدارشان، سران سه قدرت، رضاشاه را له کردند،

افسر انگلیسی تو آبادان درب ماشین رضاشاه (را بعد از برکناری) باز کرد، به سردار سپه گفت "خواهشمندم کشور را ترک کنید"، رضاشاه موقع خداحافظی (در تهران) فقط رفت سراغ محمد علی فروغی، رَجُل کهنه کار ایران، و از او خداحافظی کرد، سر خیابان امیریه، اتومبیل را متوقف کرد، و به سرپاسبان مختاری گفت، کسی به داخل منزل فروغی نیاید، تا من از فروغی خداحافظی کنم.

فروغی مریض بود، آمد که برای رضاشاه از بستر خود بلند شود، رضاشاه به او گفت نه نه، فقط آمدم خداحافظی کنم، کشور ما اشغال شده، روس ها دارند از قزوین می آیند، عنقریب می رسند تهران، من دیگر حرکت کردم، محمد رضا با فوزیه (همسر مصری اش) در پایتخت هستند، ولی من آمدم از شما خداحافظی کنم، من نگران آینده پسرم هستم.

فروغی گفت، شما نگران نباشید اعلاحضرت!، می آیند و می روند (سپاهیان خارجی)، به رضاشاه قوت قلب داد، بعد خود همین فروغی شاه جدید و جوان (محمد رضا) را برد بهارستان، در پارلمان ایران، و گفت پادشاه جدید را معرفی می کنم،

فروغی لژ اول فراماسونری ایران بود، یعنی طرفدار انگلیس، ولی انگلیسی ها روباه صفت بودند، چرچیل در تهران وقتی سران سه قدرت جمع شدند، گفت “We brought him, and took him” (رضاشاه را) آوردیم و بردیم،

حالا رضاشاه اگر سوار قاطر هم شده، یک خط قطار ساخت که از جنوب می رفت به شمال، خدمات کشوری کرد، یعنی آبادکن بوده، رضاشاه اهمیتش به این بود، که آبادکن بود، خراب کن نبود، می گفت اینجا تا غروب که بر می گردم باید تونل زده شده باشد، این هم به خاطر حمایت هیتلر بود،

هر کاری که رضاشاه کرد، معماری آلمان است، آلمان نازی اگر در شمال افریقا متوقف نمی شد، (سرنوشت رضاشاه هم) این طور هم نمی شد، مارشال محبوب من، مارشال رومل، که انگلیس ها به او "روباه"، و من به او "سالار صحرا" می گویم، در شمال افریقا بنزین تمام کرد، یعنی توانست الجزایر، لیبی و... را تسخیر کند و می رفت به سمت قاهره (مصر)، که انگلیسی ها را از آنجا بیرون کند، این درجه مارشالی را نیز خود هیتلر به ایشان داده بود،

رضاشاه ترسید که به او بنزین برساند، چرا چون بنادر ایران دست انگلستان بود، بصره و آبادان دست انگلیس بود، مگر می شد بدون اجازه آنها به کسی بنزین یا نفت داد، ولی رضاشاه می توانست، از طریق چاه های باکو و... مخفیانه، به رومل بنزین برساند، لذا در "اَلَمین" ژنرال انگلیسی "مونت کومری" که مثل روباه قد بلند و باریک است، (رومل را شکست داد).

آلمان ها به سرما بیشتر عادت داشتند، تا گرما، و لذا جبهه روسیه برای آنها مناسبتر بود، تا نبرد در صحرای گرم افریقا، از این رو در بیابان های تونس، در گرما، بدون بنزین گیر افتادند، تانک ها از کار افتاد و...

سیاست ما در خاور میانه و توصیه استاد فردین :

به نظر من "ما (ایران) یک حلقه کوچک از جهان هستیم،"

یکی به من گفت، آقای عباس میلانی کتابی نوشته به اسم "معمای هویدا"، نظرت چیست؟ گفتم اگر ایشان این کاره است، بیاید کتابی بنویسد در خصوص "معمای تاریخ"، هویدا یک مهره ایی بوده که محمد رضا از بهائیت یا غیر بهائیت آورده، یا مُسلم، به عقیده من الان ملییون نمی توانند حرف بزنند،

ملییون الان با این بساطی که در خاورمیانه روسیه ی پوتین، و بریتانیا به راه انداخته اند، که الان اینطوری اند و همیشه هم همین بوده اند، هیتلر را هم شکست دادند، حالا من و شما نباید دخالت کنیم، من به عنوان یک تاریخدان کوچک می گویم، الان دخالت کردن در سیاست (خاورمیانه جای سوال دارد). ما الان سیاست ملی نمی خواهیم، ما می خواهیم طوری سالم از معرکه ایی جان سالم بدر ببریم، که قطب های قدرت دنیا، دایناسورها، (در آن نقش بازی می کنند)،

با هیولاها نمی شود در افتاد، huge (خیلی بزرگ) اند، من فرمایش پیغمبر را خیلی قبول دارم، در تمام نهضت ها و انقلاب ها، یک عده تندرو، یک عده کندرو، یک عده هم میانه رو هستند، خود پیامبر و حضرت امیر هر دو میانه رو بودند، خود پیامبر فرمود "خیر الاُمور اوسطها"، این را فراموش نکن.

ایران دو طرف دریاست، شمال و جنوب، The Persian Gulf & The Caspian Sea آنطرف روس ها خیلی چشم طمع دارند به شمال، جنوب مال انگلیس است، یک لقمه هم برای امریکا می اندازند.

جهود ها در امریکا خیلی قدرتمندند، یک نفر 20 سال پیش به من گفت فردین! از ده بانک بزرگ امریکا Central Bank, Manhattan Bank… هفت تا، از آنِ جهودهاست، از ده بانک بزرگ، نه بانک هایی که مثل بقالی ترک های تبریز، قدم به قدم کنار هم اند، وال استریت امریکا ده تا بانک دارد،

Bank می دانی یعنی چه؟، انجیل را نخواندی؟ بانک همان میز صراف هاست، که جهودها پشت آن می نشستند، الان این واژه "نظام بانکی" که گفته می شود، مربوط به یهود است، که دو هزار یا سه هزار سال قبل داشتند، همان حساب و کتاب نظام بهره، سکه طلا، نقره و... که عیسی هم که وقتی آمد، رفت در قُدس، یک طناب در دست داشت، او اهل شمشیر نبود، با طناب به میز صراف ها می زد و آن را واژگون می کرد، همین بانک ها را، داستان این جریان در انجیل آمده، احتمالا انجیل متا، و عیسی می گفت "خانه پدر مرا (خداوند) بازار صراف ها نکنید"،

دوهزار سال پیش مسیح هم نتوانست حریف یهود شود، تمام زیر زمین های آنها تا خرخره پر از شمش طلاست، شما با کی می خواهید در اُفتید، امریکا مال یهود است، ایشان 20 سال پیش به من گفت فردین! "اگر امریکا تب کند، اروپا می میرد"، این مطلب درستی است، امریکا از یونسکو کنار کشید، الان این نهاد سازمان ملل حتی حقوق کارمندانش را هم نمی تواند پرداخت کند.

توصیه استاد فردین به غرب نشین ها:

(خطاب به دوستش) آقای شایگان! شما الان در امریکا نشسته ایی، حالا ما کتاب خیام (موضوع کار) شما را می نویسیم (خنده استاد)، الان اکثر اینهایی که رفتند، یکی از آنها گفت که، "الان هر کسی پول بدهد، ما براش می رقصیم،" وای وای وای، شما درست است که دکتر و پروفسور هستید، ولی شما با پول بیوه زنان و... این شدید، حالا سرویس به آنور آبی ها می دهید؟!!            

[1] - حسن صباح، خواجه نظام الملک توسی، خیام نیشابوری

[2] - داماد آیت الله محمود طالقانی و همسر خانم طاهره طالقانی که اخیرا به رحمت خدا رفت.

[3] - خراسان شامل مناطق خراسان ایران، افغانستان، ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان و بخشی از پاکستان و سین کیانگ است، استانی باستانی از ایران بزرگ باستان.

[4] - من هم مفهوم این فرمایش استاد را نفهمیدم، چرا که پهلوی ها در این خصوص بسیار کوشا بودند، به نسبت قاجارها که ویرانگر، اما سوال اضافی من، رشته سخن را از استاد می رباید، لذا مصاحبه گری نکردم، گذاشتم او رشته سخن را در دست داشته باشد، اگرچه ایشان پرش در موضوعات زیاد دارند، گویا فکر می کنند مطلبی را گفته اند، و یا انتظار دارد که شما خود آن را بدانید.

[5] - نویسنده بزرگ و شهیر کلاسیک انگیسی

[6] - جرج ناتانیل کرزن (George Nathaniel Curzon)متولد ۱۱ ژانویه ۱۸۵۹ در کدلستون، دربی شر، انگلستان، بریتانیا، درگذشت۲۰ مارس ۱۹۲۵ (۶۶ سالگی) ایران شناس و نایب السلطنه انگلیس در هند که از مقامات وزارت خارجه انگلستان در قرن نوزدهم بود. یا شاید استاد منظورش لرد ردینگ نایب السلطنه وقت هند بود که با کمک عوامل داخلی ایران کودتای 1299 هجری را تدارک و اجرا کردند و رضا شاه را حاکم ایران کردند.

[7] - ادموند آیرونساید Edmund Ironside ۱۸۸۰–۱۹۵۹ از عاملان کودتای 1299 که به روی کار آمدن رضاشاه انجامید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب)

ما همه به نوعی اقلیت تلقی می شویم، اقلیت هایی در اکثریت هایی دیگر، پس بهتر است هر یک از ظلم و تعدی به حقوق اقلیت های کوچک دیگر خودداری کنیم، تا با توقف این ظلم، خود نیز شامل دومینو وار این مرحمت قرار گیریم. این عین عقلانیت است.

عدالت، و درستی یک فرهنگ، رویه جاری، ایدئولوژی، قانون و... موقعی بروز خواهد کرد که ظرفیت آنرا داشته باشد که اقلیت ها در آن جامعه، گروه و... احساس امنیت، عدالت، آسایش و... کنند، این همان میزانسنج راستی و درستی هر پدیده ایی از این دست خواهد بود؛ وگرنه این که "اکثریت"راضی و راحت باشند، کار شاق و مهمی نیست، چرا که اکثریت در پناه قدرتی که بر مبنای اکثریت بودن، در دست دارند، معمولا راضی و راحتند، وجه ممیزه یک قانون، رویه و... خوب این است که کسانی که قدرتی ندارند و در اقلیت فکری، فرهنگی، اجتماعی، مذهبی، زبانی و... قرار دارند، چنین احساس خوشایندی را در جامعه اکثریت تجربه کنند.

مقاله ایی که ذیلا ترجمه آن می آید، به موضوع عامل "ترس از اقلیت" در بروز جنایت و ظلم از ناحیه اکثریت بر اقلیت، در جامعه متکثر هند پرداخته است، نویسنده در این مقاله به ترس اکثریت هندو از اقلیت مسلمان در این جامعه، و شکایت مسلمانان از ظلمی که به علت اقلیت بودن به آنها می رود، پرداخته، و در عین حال همین جامعه مسلمان که خود اقلیتی غرق در ظلم بیش نیست، را به ظلم در حق اقلیت های داخلی خود متهم کرده، و راه برون رفت را نشان می دهد، نویسنده معتقد است که همانطور که مسلمانان انتظار دارند که اکثریت هندوها به آنها ظلم نکنند، اقلیت مسلمان نیز نباید در حق اقلیت های کوچک در بین خود ظلم روا دارند :

 

ترس از اقلیت ها : خیزش اکثریت گرایان و هندوتوا در هند،

و ضرورت بازنگری در بین مسلمانان از این نظر

اغلب اتفاق افتاده است که برخی از مسلمانان (به عنوان یک اقلیت در هند) این سوال و چالش را مطرح می کنند که، "ما شغل های آنان را نمی رباییم، چهره اجتماعی مناسبی نداریم، دیو انگاشته می شویم، کشته و ترور می شویم، اما هنوز جامعه اکثریت (هندوها) ما را نمی فهمد، و با ما احساس همدردی نمی کند." چرا این چنین نفرت و عصبانیتی (از مسلمانان) وجود دارد.

بسیاری موارد از این دست وجود دارد، و درست هم هست، و به عنوان یک فرد متعلق به جامعه اقلیت، به نظر می رسد که آنها (اکثریت هندو) در اشتباهند. ما (اقلیت ها) عدالت می خواهیم، اما آیا ما (به عنوان اقلیت نیز) براساس عدالت عمل می کنیم؟! بلافاصله بعد از حکم دادگاه هند، در خصوص مسجد بابری در آیودیا (Ayodhya)، در شبکه گروه های اجتماعی، پست هایی از تصاویر دیدار گروهی از علمای مسلمان با رهبران RSS [1] دیدم. و بر روی این تصاویر دیدار رهبران شیعه هند (اقلیتی بین مسلمانان) با رهبران سنگ/BJP (هندوهای افراطی) [2] کامنت هایی از سوی مسلمانان علیه این رهبران، دیده می شود که منزجر کننده است.

جدای از همه این ها، وقتی ما (به عنوان یک اقلیت) به اقلیت های داخلی در بین خود اعتماد نداریم، و همیشه در حالت شک و اتهام به آنها هستیم، و فراموش می کنیم که چه تعداد از رهبران مطرح و اصلی اهل سنت به ملاقات رهبران گروه سنگ پریوار/BJP (هندوهای افراطی) رفته اند، و در همه انواع گفتگوها شرکت دارند، اما هنوز اقلیت های خود (شیعیان) در بین مسلمانان را هدف حملات خود قرار می دهیم، تعدادی از ما آشکارا عمل می کنیم و منتشر می کنم، اما ما مسلمانان نیز همچون "توده" (mob) [3] عمل می کنیم. ما می خواهیم که اقلیت ها هم اینچنین عمل کنند؛ خیلی آسان است که ما هر فرقه ایی در بین خود را در گفتگوهای عادی خود، خارجی (Kharijite) تلقی کنیم.

من معمولا در خصوص پاکستان سخن نمی گویم، اما ببینید، وقتی شما فرقه احمدیه [4] را به عنوان مسلمان در نظر نمی گیرید، و آنها را تنها رها می کنید، و برای آنها حقوق اجتماعی اقلیت های غیر مسلمان را اطلاق می کنید، اما ناراحتید که چرا آنها در خط شما نیستند، بنابراین کمتر از پنج درصد از اقلیت را همواره در معرض سرزنش و مایه نفرت خود قرار می دهید.

بنابراین انرژی زیادی از جامعه اقلیت مسلمان شبه قاره، برای برگزاری کنفرانس ها، راهپیمایی ها در این خصوص صرف می شود، چنان که گویا فرقه احمدیه یک فرقه بزرگ است! اما آنها یک فرقه بزرگ نیستند، وقتی شما مسلمانان رهبران و سیاستمدارانی دارید که بر خلاف قواعد و اصول عمل می کنند، صحبت های درگوشی شروع می شود که این چنین رهبر و یا سیاستمداری قادیانی اند، چرا شما این مقدار (از احمدیه) احساس عدم امنیت می کنید، و این مقدار خود را از این فرقه در خطر می بینید؟!

به صورت روشن، یک اقلیت باید قوانین خاصی را قبول کند. بنابراین وقتی شما یک اقلیت بزرگ دارید، نه بین 0.2 تا 4 درصد بلکه 15 درصد کل جمعیت هند، اینجا در هند هم اکثریت هندو همچنین از این اقلیت مسلمان احساس خطر خواهند کرد، و ادعا دارند که این اقلیت مسلمان مردم هند هستند، که تغییر دین داده و از مذهب هندو به اسلام گرویده اند، و اکنون مشکل سازی می کنند، شبیه همان احساساتی که شما در خصوص قادیانی ها دارید.

اکثریت (هندوها) ممکن است ناراحت شوند اگر شما پاسخ دهید و مقابله به مثل کنید، و یا صحبت از برابری ها کنید. بنابراین می توان در این روند دید که ذهن اکثریت در خصوص اقلیت چگونه کار خود را می کند. واقعیت این است که نه همه شغل خوب بدست خواهند آورد، و نه حقوق مناسب دریافت خواهند داشت. موقعی که ما (اقلیت مسلمان) به دنبال دلایل شکست خود هستیم، این خیلی ساده خواهد بود که دیگران را به خاطر شکست های خود سرزنش کنیم؛ اقلیت معتقدند که بدون اکثریت امور بهتر خواهد بود.

و چنین است که نفرت به یک خواست تبدیل می شود، مردم را جهت می دهد، به مقصد آنان تبدیل می گردد، بالاتر از خیلی از نیازها قرار می گیرد. همین چند وقت قبل بود، پیامی از برخی مسلمانان دریافت کردم که ما را به تحریم مسلمانانِ مولا (Mulla) بوهره (Bohra) [5] در تجارت فراخوانده بود. اکنون تصور کنید، در یک کشوری ما اقلیت با حرکتی مواجهه می شویم که ما را به تحریم مسلمانان و بایکوت آنان فرا می خواند، و ما اینقدر احساس صدمه می کنیم، و تعداد زیادی از ما این تحریم را بدون احساس ناراحتی و رنجی اجرا می کنند.

ما حتی این را نمی بینیم و یا صحبتی درخصوص این بدی معیشت (که به مسلمانان تحمیل می شود) نمی کنیم. این همان حس و لذت اکثریت گرایان در جامعه اسلامی است. موقعی که رهبران مکاتب بریلوی و یا دیوبندی به دیدار رهبران راستگرایان هندو می روند، بایکوت و تحریم چه کسانی را شما دنبال می کنید؟!

بگذریم، درجات اگثریت گرایی، همچنین بستگی به این دارد که چگونه یکی دو رهبر در جامعه ممکن است موفق شوند، یا به وسیله سو استفاده از وسایل ارتباط جمعی به هدف خود برسند. همه این ها باید مورد تحلیل قرار گیرد و متوقف شود. ما باید همواره خود را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم، موقعی که عدالت را ترجیح می دهیم، باید خود نیز به عدالت رفتار کنیم.

برخی مواقع باید خود را از حالت شکایت خارج کنیم، و از حالت تصویر ساخته شده توسط رسانه ها در خصوص اقلیت خارج شویم. این به تلاش نیاز دارد، ولی امر غیر ممکنی نیست. تعداد زیادی از مثال های موفق در این خصوص وجود دارد. اما ما باید آماده باشیم تا شکست ها، مشکلات و مسائل خود را بپذیریم، و نباید از حدود خارج شویم، ما باید نظرات مخالف و انتقادات را نسبت به خود بشنویم.

اکنون، ما با بی عدالتی مواجهیم، و موارد زیادی اتفاق افتاده که ما را ناراحت می کند، این شرایط ما را به سمت منفی پیش می برد. اما ما با گروهی مواجهیم (هندویسم افراطی) که برای 80 سال است که به سختی تلاش می کنند، گروه های راستگرایی هندویی که با استفاده از روش های دموکراتیک در کشور به قدرت دست یافته اند، آنها به سختی فعالیت کردند تا به هدف دست یابند. ما (اقلیت مسلمان) نیز نیاز داریم تا خود را ارتقا بخشیم، بیاموزیم، و به باز ارزیابی خود بپردازیم و کار کنیم.

تاریخ انتشار : 11 نوامبر 2019 (20 آبان 1398)

نویسنده : شمس الرحمان علوی (Shams Ur Rehman Alavi)

منبع : www.anindianmuslim.com

[1] - یک گروه اصلی هندویی افراطی که ایدئولوژی و عمل آن تاکنون بر علیه اقلیت ها تدوین و اجرا شده است و به نوعی رهبری ملی گرایی هندو را بر عهده دارند، ایدئولوژی ضد سکولار، تکثرگرایی و دمکراسی هندویی که معتقد است که باید فضای قانونی و اجتماعی هند به نفع اکثریت هندو تظیم و تدوین گردد، به نوعی که منافع اکثریت هندو تامین گردد، آنها غیر هندوها را مردم هند می دانند که به انحراف رفته و باید دوباره به سمت هندویسم تغییر مسیر دهند، اسلام، مسیحیت و... را ادیان مهاجم دانسته که باید آنها را کنترل کرده و هند را از شر آنها رهانید.

[2] - گروه سنگ پرویوار یا Sangh Parivar یا گروه های هندوی افراطی و بنیادگرایان مذهبی هندو، حزب BJP که هم اکنون تحت نخست وزیری آقای نارندرا مودی حاکمیت را در هند در دست دارد و اکثریت کرسی های مجلس هند را بدست آورده اند، ارگان و شاخه سیاسی گروه های سنگ پریوار تلقی می شود.

[3] - توده های مهاجم هندوهای افراطی که به مسلمانان حمله می کنند و جنایت می آفرینند

[4] - احمدیه یا قادیانی ها در شبه قاره هند، همان جایگاهی را دارند که در جامعه ما بهایی ها دارند.

[5] - شیعیان شش امامی مقیم هند که به لحاظ تاریخی به بازماندگان از حاکمیت فاطمیون از مصر باز می گردند که بخشی از آنها در یمن به حوثی مشهورند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

باز فرصتی دست داد تا بعد از بیش از یک ماه که از آخرین صعود در 26 مهر ماه به توچال می گذرد، با پیمایشی هشت ساعت و نیمی، صعودی دیگر به قله 3964 متری توچال داشته باشم، که به نوعی می توان آن را صعود زمستانی به حساب می آورد، زیرا بارش های چند مدت گذشته در آبانماه، برف نسبتا خوبی را بر دامنه این کوه شکوهمند نشانده، به طوری که در هنگام صعود، از پایین تا بالا با برف دست و پنجه نرم کردیم، و از آنجایی که اولین تیمی بودیم که صعود از ایستگاه 5 را به سمت ایستگاه 7 تله کابین توچال رقم می زد، بیشتر مسیر را خود پاکوب کردیم، اما در آخر ما سومین تیمی دو نفره ایی بودیم که به ایستگاه هفت رسید.

زمانبندی این صعود در مسیر ولنجک به توچال بدین شرح می باشد :

حرکت از زعفرانیه ساعت 4.06 بامداد روز 30 آبان 1398

ساعت 7.04 دقیقه صبح، صعود به قله کماچال

ساعت 7.40 دقیقه بامداد به ایستگاه 5 تله کابین رسیدیم (بعد از سه ساعت و 34 دقیقه حرکت صعودی)

نیم ساعت استراحت و صبحانه و ادامه حرکت به سمت قله در ساعت 8.10 صبح

رسیدن به ایستگاه 7 تله کابین در ساعت 11.39 (بعد از هفت ساعت و 29 دقیقه کوه پیمایی)

رسیدن به قله توچال در ساعت 12.45 دقیقه ظهر ( بعد از هشت ساعت و 33 دقیقه حرکت)

همچنان مشتریان صعود از سمت مسیر دربند، بیشترین مشتاق را دارد و علیرغم خطرات ناشی از دست به سنگ شدن های قسمت پایین پناهگاه شیرپلا، که واقعا ترسناک است، خصوصا که این روزهای برف، و سقوط درجه برودت هوا، به زیر صفر، که باعث یخ زدگی مسیرها شده بود.

امروز صعودی عالی رقم خورد، چرا که هوا کاملا آفتابی، و به رغم پیش بینی هایم، که هوا را ابری می پنداشتم، هوا از همان صبح صاف و ستاره باران، و سپس با طلوع آفتاب صاف و کاملا آفتابی بود، و این باعث شد که با توجه به عدم بردن کلاه آفتابگیر، حسابی صورتم در آفتاب بسوزد.

این روزها به علت قطع اینترنت که همزمان با بروز قیام های جاری در کشور به خاطر سه برابر شدن قیمت بنزین، رخ داد، کوهنوردان نیز از دسترسی به منابع قابل اعتماد پیش بینی هوا، محروم شده و این امر ممکن نبود، و لذا این هفته بدون دانستن وضعیت آب و هوایی قله، مسیر صعود را به امید خدا شروع و طی کردیم.

در برگشت بسیاری از برف هایی را که ما شکافتیم و بالا رفتیم، بر اثر همین آفتاب ذوب شدند.

این خطرناک ترین نوع حضور در کوه است که شما بدون دانستن وضعیت آب و هوایی در کوه، به صعود اقدام کرده و ندانی که چه شرایطی در انتظار شماست، ولی امروز بهترین صعود را در هوایی پاک و صاف و روشن داشتیم، عالی بود،

دوست همنوردم می گفت : ما دو نوع انسان داریم، انسان هایی که غم دیگران را دارند و این نوع انسان ها زود از بین می روند، و انسان هایی که ایشان به آنها "انسان های خوشبخت" اطلاق می کرد، یعنی کسانی که در این دنیا دغدغه ایی به جز سود و زیان خود ندارند، و تنها به آسایش و سود خود می اندیشند، اینان عمرها درازی را در بی توجهی به وضع دیگران می کنند، و انگار مرگ با آنها قهر است.

Click to enlarge image IMG_2564.JPG

مرکز تهران زیر ابر و آلودگی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خیزش ها عظیم مردمی، و یا زلزله ایی بزرگ که با ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، امنیتی خود، که در اکثر شهرهای ایران به دنبال اعلام تصمیم نظام مبنی بر افزایش قیمت بنزین از هزار به سه هزار تومان، که از تاریخ 24 آبان 1398 و در شب میلاد پیامبر آغاز شد، موجی بزرگ ایجاد کرد که شیرازه کشور را چنان بهم ریخت که مسئولان امنیت، در یک تصمیم عجولانه و فاقد تدبیر، و در یک اقدام بی سابقه، ارتباط کل کشور را با دنیا قطع کردند، و به واقع و از روی ناشیگری متاسفانه به دست خود نشان دادند، که علاوه بر اقتصاد ایران، امنیت ما نیز در آنسوی مرزهاست که تعیین تکلیف می شود، و نفوذ کلام خارجی بر کلام منابع مرجع داخلی می چربد و موثرتر است، و برای کنترل مردم خود، باید ارتباط آنان را با دیگران قطع کنیم!

این اقدامی بود که تاکنون سابقه نداشت، و در اعتراضات سابق، که می توان گفت از این هم عظیم تر بود، اختلال اینترنت و تلفن خارج و داخل تا این حد نبود، و مسئولان کشور تنها در حوزه های درگیری به صورت نقطه ایی و پازلی به قطع ارتباطات اقدام می کردند، اما اکنون بیش از یک هفته است که کشور در التهاب است و این ارتباط قطع، و تنها در نقاط کوچکی از کشور اینترنت به صورت بسیار محدود و در حد 5 درصد معمول وصل بود، این خود یک شاخص اعلام خطر کننده است، که بیداران در بین تصمیم سازان را می تواند از چرت های خام خود بیدار کند، تا رویه عوض نمایند.

فاجعه به حدی است که اکنون در هشتمین روز این جریانات، با اعلام مسئولین مبنی بر وصل مجدد اینترنت، تنها در 20 درصد موارد معمول می توان وصل اینترنت را دید، در این مدت شیراز، خوزستان، کرمانشاه، کردستان، کرج، ملارد، اسلامشهر، اصفهان، تبریز، تهران و... چنان در آتش این حرکت سوختند که این نیز خود سابقه نداشت، و جالب اینکه، انگار در کشور ما همیشه "مرغ یک پا دارد" و این همه، باعث نگردید که نظام از تصمیم خود عقب نشسته، و یا در آن تعدیل به وجود آورد، و با حمایت کامل رهبری که بلافاصله از این گرانی انجام گرفت، تمام طرح های نمایندگان مردم نیز، که در بی اطلاعی و بی اثری، تنها شاهد تصمیم و اجرای این طرح و دستور بودند، نیز به محاق رفت.

درگیری ها خیابانی 

 که همه این ها باز اگر نگوییم بی سابقه کم سابقه بوده است، و حاکی از اضطرار کشور و نیاز آن به درآمد ناشی از این تصمیم دارد، که فراقوه ایی و با دور زدن مجاری قانونی تصویب قوانین، مثل نمایندگان مجلس، در خصوص آن تصمیم گرفته، اجرا و در بالاترین سطوح از طرح گرانی یک کالا! که امری عادی و روتین در کشور است، حمایت می گردد.

به نظر می رسد این دومین شوک بزرگ برای تکیه دادن نظام به جیب مردم، و شریک شدن یک شبه در ثروت آنان است، که بعد از بالارفتن قیمت ارز و اکنون بنزین اتفاق افتاد، و در فقره اول ارزش دارایی های مردم به کمتر از یک چهارم کاهش یافت، و به نظر می رسد، علیرغم قول مسئولان برای کنترل قیمت ها بعد از این حرکت، آنان موفق به کنترل قیمت ها نشده، و بلکه قیمت اجناس همچنان سیر صعودی خود را طی کرده، ارزش پول ملی همچنان تضعیف، و سفره ها کوچک و کوچکتر خواهند شد.

آنچه مسلم است اینکه با این روند عدم توجه به خواست های (درست و یا نادرست) مردم، که نادرست آن نیز به دلیل جایگاه آنان در قانون اساسی و دیدگاه بنیانگذار انقلاب که آنان را "ولی نعمت" خود می دانست و خود را "خدمتگذار" آنان خطاب می کرد، و لذا خواست نادرست ولی نعمت، و مردم نیز باید درست در نظر گرفته شود، و حاکمیت کوتاه بیاید، ولی می بینیم که کوتاه آمدنی در کار نیست و این باعث انباشته شدن خشم، و بی اثر شدن نهادهای مردمی، و نمایندگان آنها، بی اعتنایی به خواست هایی که حتی مردم حاضرند جان خود برای آن بدهند و... کشور را هر چه بیشتر در فضایی پیش خواهد برد که شکاف بین مردم و حاکمیت افزایش پیدا کرده، که این خود تبعات جبران ناپذیری را متوجه همه داشته ها و حتی تمامیت ارضی کشور خواهد کرد.

همچنانکه مدت زمان استراحت بین حرکات اعتراضی، هر چه می گذرد بیشتر کاهش یافته و شعارها رادیکال تر، و در نتیجه پناه بردن مسئولان به روش ها و نیروهای امنیتی برای حفظ نظام افزایش خواهد یافت.

روند زمانی و گسترش اعتراضات در کشور نشان می دهد، از اعتراضات همسنگران دوره قیام در انقلاب، که در سال 1360 اتفاق افتاد، تا اعتراضات محدود اما قدرتمند دهه 1370 قزوین، مشهد، اسلامشهر، و بعد اعتراضات بزرگ دانشجویی 1378، و متعاقب آن جنبش های عظیم جوانان و... در سال 1388، و تحرکات بزرگ مردمی در دی ماه 1396، و اکنون خیزش های غافلگیر کننده و بزرگ مردم در آبان 1398، فارغ از این که شرکت کنندگان و آفرینندگان آن را، چه بنامیم، فاصله ها کمتر و گسترش آن بیشتر می شود،

و عدم رسیدگی به خواست مردم، و عدم حرکت در سمت و سوی تحقق آن، حتی بعد از سرکوب، باعث خواهد شد که این روند افزایشی و کاهش زمان بین اعتراضات ادامه یافته و به نقطه بدون بازگشت برسد، و باید توجه داشت که هر کدام از این موارد نیز، به بخشی بزرگی از جامعه جراحت وارد کرده و اگرچه سیستم امنیتی به خود تبریک خواهد گفت که آن را مهار کرده، اما لزوما مهار این موارد درد را نیز تسکین نخواهد داد، بلکه نقاط دردناک را به غده های چرکین مبدل خواهد کرد، و مثل آتش زیر خاکستر منتظر بروز مجدد خواهد ماند، و این کوتاه نیامدن های بی مورد، و عدم مراجعه به آرای عمومی و برگزاری رفراندم برای اتخاذ تصمیمات مهم، و اقدامات بحران زای مهم، نهایتا شرایط را هر روز خطرناک تر خواهد کرد، و باعث تجمع مطالبات و به سیل تبدیل شدن آن خواهد شد.

بازگشت به رای مردم، احیای دوباره قدرت و تاثیر شوراهای انتخابی، از جمله شوراهای شهر و روستا، و مجلس ملی کشور و رییس جمهور، که از جایگاه قانونی خود به زیر کشیده شده اند، و کوتاه کردن دست شوراهای متعدد انتصابی در تصمیم گیری ها و قانون گذاری کشور، می تواند به کاهش این شکاف منجر شده، و در این صورت است که دیگر مردم خود را "هیچکاره" تصور نخواهند کرد، و اگر حتی برای زمانی چنین گرانفروشی هایی هم مطرح و لازم شود، همچون زمان جنگ که جیب خود و جیب نظام را یکی می دیدند، آن را تحمل، و ایثار خواهند کرد، و چون تصمیم خود آنان و یا نمایندگان واقعی آنان است، شرایط سخت را قابل تحمل تر تلقی، و به این همه آشوب و کشتار نخواهد انجامید.

برخوردهای گزینشی در اجرای عدالت و ابهامات در اجرای حکم مفاسد اقتصادی و... و در بوق کرنا کردن بعضی پرونده ها، و لاپوشانی برخی دیگر از پرونده های بسیار بزرگ در سطح ملی، که حتی داد مسئولینی که خود طلایه دار مبارزه با دانه درشت ها بوده اند، را نیز در آورده است، به طوری که در سفر رئیس جمهور به یزد، نمونه ایی از اعتراض بزرگترین نماینده مردم، یعنی رئیس جمهور را نیز مشاهده کردیم، این ها مواردی نیست که بتوان به راحتی از کنار آن عبور کرد، و با بار کردن کلمات کلفت بر رئیس جمهور، سخنانش را بی اثر نمود، چرا که وسعت اطلاع مردم از شرایط به حدی است که می توانند سره از ناسره جدا کرده و حق و باطل بودن حرف ها را تا حدودی تشخیص دهند،

گرچه همین مردم اکنون شاهدند که همین رئیس جمهور تمام شعارهای انتخاباتی خود را فدای امنیت و نظام کرد، و خود را به سنگ بین آسیاب دشمنان داخلی و دلواپسان از یک سو، مردمی که با امید به او رای دادند و اکنون از او نا امیدند از سوی دیگر، و کشورها و طرف های خارجی تبدیل شده است، او که تمام آبروی خود را با قطع ارتباطات (اینترنت، تلفن و...)، شدت برخورد با مردم، و تحمیل گرانی های بزرگ و... به باد داد و...

همه این ها نشان می دهد که بی عدالتی در استفاده از کرسی های نظام به حدی است، که شرایط را برای احساس فساد شدید نزد مردم، فراهم می کند، و شعارها از گرانی بنزین به سمت اسقاط نظام تغییر جهت داده و مردم این چنین تمام آرمان های خود را از بین رفته دیده و به خیابان ها می آیند.

از سوی دیگر روند شاخص هایی که در کشور ما از تحریم، قطع ارتباط با جهان، انزوای منطقه ایی و بین المللی، و تاکید بر تکیه بر ظرفیت داخل (مانند کشورهای محاصره شده) و... به حدی است که چشم انداز تبدیل ایران و حرکت آن به سمت و سوی تبدیل به کشورهای نمونه منزوی کمونیستی، سوسیالیستی و... جهان نظیر کره شمالی، کوبا، ونزوئلا و...که رهبران این کشورها مردم خود را برای دهه های متمادی در مخمصه تحریم، و انزوای خارجی و محدودیت بسیار بد داخلی، در زندان های بزرگ مرزهای خود محصور کرده اند، زنگ خطر را برای مردم، درست یا نادرست به صدا در آورده است.

و اینکه به خاطر چند حرکت مردمی، تمام ارتباطات داخل با خارج کشور، با زدن یک کلید، بدون در نظر گرفتن خسارات مالی، حیثیتی و... رقم می خورد، زمینه را برای اعتراضات آتی فراهم خواهد کرد، و قطعا ایرانیان بعد از این همه قیام های آزادیخواهانه، از سده های گذشته تا کنون، به تبدیل شدن به شرایط یکی از کشورهای پیش گفته، رضایت نخواهند داد، این است که به نظر حقیر باید در یک حرکت سریع نقش مردم در حرکت پیش رو تقویت، و با کنار زدن فیلترهای غیر قانونی، شبه قانونی موجود، راه را برای حضور مجدد مردم و نمایندگان واقعی آنان در تصمیم گیری و سمت و سو گیری های ریز و درشت کشور باز کرد.

این تنها راه ممکن برای حفظ ایران در میانه ی بی ثباتی، و دشمنان ریز و درشتی است که ما را از شمال و جنوب و غرب و شرق احاطه کرده اند، و تنها راه برون رفت از این تنگنا رجوع به توان مردمی است، نه بی اثر کردن آنان، و نا امیدی شان؛ که تجربه رهبران سازمان مجاهدین خلق، عاملان داخلی کودتای امریکایی – انگلیسی 28 مرداد و... نشان داد که، عده ایی از مردم و حتی بزرگان و نخبگان ایران، این ظرفیت را دارند که چنانچه حس کنند حقوق آنان نادیده انگاشته شده، و از دستیابی به آن نا امید شوند، ممکن است به دشمنان قسم خورده این آب و خاک نیز پناه برده و از او کمک گیرند تا به خواست خود از طریق همنوا، متحد، و هم حرکت شدن با دشمن دست یابند، و حتی کشور را به سوی تجزیه پیش برند، کاری که آیت الله کاشانی و همدستان داخلی کودتا 28 مرداد در همدستی با دست های خارجی کودتای 28 مرداد برای براندازی دولت مردمی دکتر مصدق کردند، و یا حرکت سازمان مجاهدین خلق که با همدستی با صدام که علیه خاک کشور، و در روند تجزیه آن آمده بود، در جنگ هشت ساله اقدام نمودند و...

آیت الله کاشانی دست در دست سفیر انگلیس در آخرین روزهای عمر خود،

بعد از سرنگونی دولت مردمی دکتر مصدق توسط کوتای امریکایی و انگلیس،

اکنون اسناد همکاری آیت الله با دست های خارجی فاش شده است.

لزوم احیای امید در دل این مردم، که به درستی آنانکه مردم را در سال 1396 به پای صندوق های رای کشاندند، از آن سود جستند و این شکاف را به خوبی دیدند، و با شعار "تدبیر و امید" به میدان آمدند، و در نتیجه این حضور حداکثری کارهای بزرگی هم به انجام رسید، که نمونه آن مذاکرات ایران با تمام قدرت های جهانی بود، که به "برجام بزرگ" انجامید، هرچند امریکایی ها با مستمسک قرار دادن دلایل درست و یا غلط، آن را به بن بست رساندند، اما حتی مرده این قرار داد هم اکنون، دست آنان را از دست اندازی به کشورمان ناتوان کرده است، و علیرغم دشمنان داخلی و خارجی این قرارداد، برجام اوج عقلانیت سیاسی عقلای کشور ما بود، که به انجام رسید،

و این دولت تا شش سال قیمت ارز را پایین نگه داشت، و در بازیابی قدرت پول ملی موفق بود، و در صحنه بین الملل نیز توانست ایران را از محاصر منطقه ایی و بین المللی گذشته خارج کند، تا آنجا که این توان را در خود دید که اعتبار پاسپورت ایرانی را به آن باز گرداند، هرچند دو دستگی های داخلی، ناشی از هوای نفس سیاستمداران ناپاک، باعث شد که هم ارز دوباره به کانال مخوف سابق خود بازگردد، و هم تمام شعارهای این رییس جمهور که می رفت امید را به مردم کشور باز گرداند، فدای تصمیمات "مرغ یک پا دارد" شد، و امروز شاید از جاده انصاف خارج شویم، و بتوان ادعا کرد که آقای روحانی در کوتاه مدت به عنوان یک رییس جمهور رسوا، کار خود را به پایان خواهد برد،

اما در دراز مدت نظرات و راهبرد او در بعد داخلی و خارجی برجسته، و درستی آن به ظهور خواهد رسید، زیرا زمان پرده از شعارهای توخالی و توهماتی که کشور و انقلاب را به این وضع انداخت، بر خواهد داشت و همه متوجه خواهند شد که چه کسانی با چه ایدئولوژی ها و اهداف عجیب و غریبی، کشور و انقلاب را به این بن بست و پرتگاه رساندند.

خانه ام آتش گرفته 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...