مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

22 فروردین 1404)

آیا دیدار (شنبه 23 فروردین 1404) بین نمایندگان ایران و امریکا، به دهه‌ها پرداخت هزینه‌های خسارت غرب‌ستیزی و امریکاستیزی بیمارگونه‌ایی که در تن ایران و ایرانیان کاشته و تزریق کرده اند، پایان خواهد داد؟! تنفر بیمارگونه‌ای از غرب و امریکا که کم کم سیاست نسبتا اصولی «نه شرقی، نه غربی» بازمانده از انقلاب 57 را به حاشیه محو شدگی برد، و ایران را به دامن شرق متجاوز و جنایتکار انداخت، و ما را با دشمن آزادی و تمامیت ارضی کشورمان همراه و همقدم کرد، تا جایی که به رغم چشیدن مزه تجاوز به خاک خود، با دیکتاتور روس در تجاوز آشکارش به مردم و خاک اوکراین همکاسه شدیم و...، و حضور فن آوری نظامی ایران در این تجاوز به اوکراین و بلکه کل اروپا، ایران را بی آبرو، فرسوده، مستهلک و منزوی کرد.

اما آیا توازنی در روابط خارجی ایران در روابط با شرق و غرب ایجاد خواهد ‌شد؟ آیا تن ایران از تب سوزنده این بیماری خسارتبار که دهه‌هاست که گرفتارش کرده‌اند، رها خواهد شد؟ این‌ها سوالاتی است که پاسخ آن شاید در نتایج دیدار آقایان عباس عراقچی و استیو ویتکاف (Withkoff) در عمان باشد؛ دیداری که می‌توانست، و باید در تهران به انجام می‌رسید، اما قهرهای کودکانه‌ای که بین رهبران ایران و امریکا سال‌هاست دامن زده می‌شود، مانع از پایان این قهر رسوا، و چنین دیداری از تهران گردید.

مثل قهر نوجوانانی که بزرگترهای دو طرف دعوا، خندان و با تمسخر و پوزخندی کمدی وار از پس سر، شرایطی را مهیا می‌کنند، تا دو کودک و یا نوجوان خام و مغرورشان، به نوعی رو در روی یکدیگر قرار گیرند و ملاقاتی، سلامی و... کنند، بلکه این قهر ناشی از ناپختگی و غرور بیجای خامی کودکی و یا نوجوانی را پایان دهند.

سال‌هاست که مقامات عمانی و دیگر کشورهایی از این نوع، دچار چنین پرونده‌ایی در روابط ایران و امریکا هستند، و دهه‌هاست کشورهایی که خود از این نوع دعواهای کودکانه به دورند، ما را در دل خود به تمسخر می‌گیرند، که مجبورند بین دو کشور متمدن ایران و امریکا، میانجی دیدارهایی از این نوع باشند، که دیگر به بازی خنده‌آور و کمدی‌ تراژیکی برای آنان نیز، تبدیل شده است؛

و باید دید، آیا سیستم فرسوده و محافظه‌کاری، که در مقابل چنین تغییر لازم و بدیهی در روابط خارجی مقاومت می‌کند، بدین رسوایی درازدامن پایان خواهد داد؟ سیستم و تفکری که با هر فرد و سازمانی که از اصلاح و تغییر و تحول در این رابطه بگوید، از سر تروشرویی وارد می‌شود، آنان را از اغیار می‌پندارد، و سخن آنان را به دشمنان نسبت داده، به آنان بدزبانی و حمله می‌کند.

در امریکا ستیزی، آنقدر زیاده روی کرده‌ایم، و در این پارادیم آنقدر مانده‌ایم و پوسیده‌ایم، که کار به رویارویی نظامی کشیده شده، و این امریکاست که باید ناوهای جنگی، و هواپیماهای پهن پیکرش را به منطقه گسیل دارد، و دست به کار شود، تا بلکه ایران و روابط دو کشور را از این بیماری، نجات دهد،

و «عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد»، ضرب المثلی نابجا در اینجا، چرا که «عدو» شمردن امریکا در مقابل دشمنی که رقیب او یعنی روسیه در حق ایران و ایرانیان طی دویست سال گذشته روا داشته و می‌دارد، بسیار ناچیز است، و انسان شرمنده می‌شود که امریکا را با چنین سطحی از تاریخ روابط دو کشور، با روسیه در یک کاسه قرار دهد، که در این مورد هرگز امریکا «سگ زرد» و «برادر شغال» روس نبوده و نیست.

اشتباهات بزرگ و کوچکی در تاریخ روابط دو کشور ایران و امریکا هست، که از بزرگترین آن یعنی دست داشتن امریکایی‌ها در کودتای 28 مرداد گرفته، تا اشتباه اخیر دونالد ترامپ، که قطعا دچار یک خطای راهبردی شد، و هر مشاوری که او را در دولت اولش بدین سمت و سو و تصمیم هدایت کرد، قطعا خیرخواه ترامپ و امریکا نبود، که قاتل همسنگر خود در مقابله با تروریسم اسلامی در شامات شد.

 ترامپ دستور به ترور کسی داد، که با او در مقابله با داعش، القاعده و... بدون هیچ پیمانی، همپیمانی همراه، و همکاری تلاشگر و بدون هزینه برای امریکا بود، و امریکا و سپاه قدس در سوریه و عراق، رسما به مقابله با حکومت مخوفی برخاستند که اگر در عراق و شامات پا می‌گرفت، نه غرب، نه همیاران غرب در منطقه، و نه ایران، و در کل انسانیت از وجود آنان آسودگی نداشتند.

 سردار سلیمانی و ترامپ هر دو در یک سنگر با این غول بی‌شاخ و دم جنگیدند و... و ترامپ به یار همراه خود در این نبرد، خیانتکارانه از پشت خنجر زد، و به حتم اکنون باید از کرده خود پشیمان باشد، گیرم هم که نباشد، مگر همراهان ج.ا.ایران در نبرد با داعش، اسراییل و... از امریکایی‌ها کم در سوریه، عراق، لبنان و... کشته‌اند، که انتظار داشته باشیم، آنان از ما نکشند؟! مگر ترامپ در روند روابط گُل و بلبل بین ج.ا.ایران و امریکا مرتکب چنین تروری گشت؟!

 می‌گویند ترامپ قاتل سردار سلیمانی است، مگر دیگر ریاست جمهورهای امریکایی دست آلوده‌ایی به خون نداشتند؟! مگر ما به صدام که قاتل صدها هزار ایرانی بود، نامه فدایت شوم ننوشتیم؟! صدام سرداران کمتری از ما کشته بود، که حال ترامپ استثنا شده است؟! مگر با روسیه که چند برابر خاک اسراییل، تنها از ایران، خاک جدا کرده است، دست دوستی دراز نکرده‌ایم؟! امریکا در تاریخ خود چند وجب از خاک ایران را جدا کرده است؟! آیا روس‌ها در تاریخ تجاوز خود به ایران، و سلاح‌های آنان در دست صدام، سرداران کمتری از سپاه ایران را به کشتن داده و یا کشته اند؟!

مگر تمام ابزار نبرد صدام علیه کشورمان در جنگ خسارتبار هشت ساله را همین شرق و شرقگرایان همپیمانانش به صدام نداده بودند؟! مگر همین روس ها مجلس مشروطه را به توپ نبستند؟ مگر تمام ابزار جنگی ایران در این هشت سال جنگ و دفاع، غربی و امریکایی نبود؟! مگر همرزمان همین سردار قاسم سلیمانی، هواپیماهای گرانقیمت ترامپ را در آسمان دریای پارس و... سرنگون نکردند و...، و به هر تقدیر او به عنوان رئیس جمهور کشوری قدرتمند چون امریکا، تحمل کرد، و پاسخ آن را با بمباران نداد،

مگر همین ترامپ نبود که صبر پیشه کرد، تا پایگاه عین الاسد (چشم شیر) را با هماهنگی و یا بدون هماهنگی‌اش! موشک باران کنیم و خشم عمومی در کشور را مهار کنیم؟! و سعه صدر نشان داد، هر چند اگر ما ایرانیان قدرت ترامپ را می‌داشتیم، از چنان نخوت و غروری برخورداریم که هرگز اجازه ندهیم حتی یک تیر به سمت پایگاه ما شلیک شود و... چه رسد به موشکباران بزرگترین پایگاه امریکایی در لب راهبردی مرزهای عراق، سوریه و اردن.  

حریف مذاکراتی آقای استیو ویتکاف (نماینده آقای دونالد ترامپ)، آقای عباس عراقچی (وزیر خارجه دولت چهاردهم) و هیات دیپلماتیک ایرانی همراهش خواهند بود، که این لحظه تاریخی را رقم خواهند زد، امیدوارم در این ماموریت موفق باشند، دعای خیر تمام دل‌های نگران برای آبادانی و حفظ تمامیت ارضی ایران، و تمام صلح طلبان، و تمام جنبش‌های ضد جنگ در جهان، بدرقه راه این هیات‌هاست، تا بلکه قفل‌های روابط بین ایران و امریکا را بشکنند، و دو کشور از این قهر کودکانهای که چهاردهه گرفتارش شده اند، رهایی دهند، تا در تعاملی روزمره، در پرتو روابطی عادی، از رسیدن کار روابط دو کشور، به این نقاط تقابل جدی، جلوگیری کنند، و از جمله لجبازی خجالت آوری که در روابط دو کشور حاکم است، پایان یابد که هر بار باید کشوری مسئولیت ارتباط بین این دو را عهده‌دار شود، و گاه حتی ملت ایران شرمنده رهبران کشورهای با آبرو و بزرگواری چون ژاپن باشند، که پیامی بیاورند و حتی پیام را از آنان دریافت هم نکنیم، که تصور دستخالی بازگشتن چنین میانجیگران با شخصیتی، همچون آنچه که بر آقای شینزو آبه (نخست وزیر ژاپن) رفت، که در تاریخ روابط کشورها جز رسوایی برای ایران نخواهد بود.

دومین آرزو و البته نگرانی که دارم، برای دکتر عباس عراقچی و هیات همراهش است، که مبادا در بازگشت از این ماموریت، به سیبل لچک دریدگانِ بی آبرو، و دهان گشادی چون روزنامه کیهان، و دلواپسانی بی‌آبرویی از این دست، گرفتار نشوند، همچنان که، نفوذی‌های روسیه و مثلث عبری، عربی و دلواپس در سیستم حاکمیتی ج.ا.ایران، هرچه خشم از برقراری روابط، و یا صلح با آمریکا داشتند را، بر سر ماموران مذاکره کننده با شش کشور بزرگ جهانی در فرایند مذاکرات پنج بعلاوه یک و برجام خالی کردند، مذاکراتی که سایه تحریم و جنگ را از سر ایران و ایرانیان برای سال ها کوتاه کرد.

امیدوارم مسئول شرافتمند و غیرتمندی در بین مسئولین کشور پیدا شود و مسئولیت اعزام این هیات به این مذاکرات را به عهده بگیرد و نگذارد، آنچه بر سر قهرمان دیپلماسی ایران، یعنی دکتر محمد جواد ظریف و البته در کل دولت آقای دکتر حسن روحانی آمد را، بر سر عراقچی و دولت مسعود پزشکیان هم فرود آورند، و حقد و کینه ایی که دکتر ظریف و دکتر حسن روحانی را از زندگی سیاسی ساقط کرد، بر سر عراقچی و پزشکیان هم سرازیر نشود، و کسی در این کشور مسئولیت دادن ماموریت مذاکرات برجام را به عهده نگرفت، و همه دهان بستند، و نظاره‌گر گرگان بی آبرویی شدند که این مردان شایسته را در هجوم‌های بیرحمانه و ناجوانمردانه خود دریدند، و به زندگی سیاسی اشان پایان دادند، و این لکه ننگ بر دامان دلواپسان مزدور روسیه و...، و نظاره کنندگان این شرایط در کشور، تا ابد باقی خواهد ماند،

چراکه تو گویی این مذاکره کننده قهار کشورمان، از سوی خود ماموریت داشتند تا روابط ویران ایران را با جهان و از جمله امریکا را ترمیم کنند، که در بازگشت مورد هجوم بیرحمانه و ناجوانمردانه مزدوران مکعب عبری، عربی، روسی و دلواپس در کشورمان قرار گرفتند، و این حمله‌ی رسوا و ناجوانمردانه تا کنون نیز پایان نیافته، و رسواترین صحنه‌های نفوذ جواسیس و مافیای بیگانه‌ی در پیرامون آن را، در سیستم حاکمیتی ایران رقم زدند،

آنچه در مجلس و قوه قضائیه در برکناری دکتر محمد جواد ظریف از معاونت راهبردی رئیس جمهوری دولت چهاردهم در چند ماه گذشته رقم خورد، و رد صلاحیت دکتر حسن روحانی برای کاندیداتوری در مجلس خبرگان دیده شد، تنها یک نمونه کوچک از نفوذ رسوای دشمنان و مزدوران بیگانه در ساختار حاکمیتی کشور ما بود، و ج.ا.ایران اصلا نیازی به داشتن سیستم های ضد جاسوسی قدرتمندی نداشت، تا تنها در پرونده حمله به دکتر جواد ظریف و دکتر حسن روحانی، به شناسایی و شکار جاسوسان قهار بیگانه در لباس خودی‌ها نائل آید، و تعداد بیشماری از مارهای مزدور بیگانه که در سیستم حاکمیتی کشور لانه کرده‌اند، و مافیای بزرگ و شبکه ایی را در کل ارکان کشور تدارک دیده اند را شناسایی و پاکسازی کند،

اما چه می‌شود کرد، وقتی کشوری به جولانگاه جواسیس تبدیل می‌شود، از مزدوری بیگانه نیز در این کشور آنقدر قبح شکنی شده و می شود که نبرد با دلسوزان به ایران و سرنوشت آن، علنا در کشور و سیستم حاکمیتی آن، به مبارزه ایی آشکار و موفق تبدیل شده، و آشکارا جریان می یابد، و از دلسوزان به کشور در بکش بکش‌های مافیای مزدور، یقه‌ها دریده می شود، و لش آلوده سیستم ضد جاسوسی کشور، توان هیچ حرکتی در دفاع از ماموران نظام را در سیستم خود احساس نمی‌کند، تمام دستگاه عریض و طویل اطلاعاتی کشور می میرند، و در سکوت نظاره گر جولان جواسیس و مافیای شکل گرفته در پیرامون آنان می شوند، بلکه خود نیز به جاده صاف کنِ تحرک مزدوران بیگانه تبدیل می شوند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گاه فکر فرار از این زندان ذهن و روانم را به خود مشغول می‌کند، گویا دلم گاه از یاد می‌برد که برای بقا و استواری‌اش چه‌ها کردند و کردیم، یادش می‌رود در این زندان زاده شدم، زندگی کردم، با فضای تنگش خو گرفتم، اصلا رفتن به فضایی بزرگتر از آن خوفناکم می‌کند! اضطراب جانم را فرا می‌گیرد! چراکه با تک تک میله‌های فولادی‌اش انس گرفته‌ام؛ برای وجود هر کدام‌شان هزار فلسفه‌ی وجود شنیده‌ام، و در ذهنم فلسفه‌ها برای وجودشان بافته‌ام.

عزیزترین‌هایم پشت همین میله‌ها زیستند، مردند، و دفن شده‌اند، گوشه گوشه‌ی این زندانِ تنگ، تن سرد آنها را در آغوش دارد. مفاخرم پشت همین میله‌ها نرد عشق باختند، و افسانه‌ها برای عشقشان نوشتند، فلسفه‌ها برای این زندگی بافتند. متفکرانم برای گوشه گوشه‌ی این سلول تنگ، به ژرفای تفکری بلند فرو رفتند، تا آنرا کشف کنند، و برایش قانون و اخلاقِ زیست بنویسند، و شیوه رفتار تعیین کنند، ارتباطاتش را بنمایانند. باید و نبایدهایش را بگویند، ما نسل‌ها در پی هم مشغولیتی بیش از این نداشتیم تا شیوه زندگی را در پس این زیستگاهِ تنگ را تئوریزه کنیم.

بر خورشیدی که از پنجره تنگ آن، اشعه به داخلش می‌دوانید، سجده‌ها کردیم، بر ماه و ستاره‌ای که شبانگاهان از مقابل پنجره‌اش گذشتند، عاشق شدیم، و در وصف زیبایی‌اشان چگامه‌ها سرودیم. بر سرما و گرمایش و... اندیشیدیم، برایش چاره‌ها یافتیم. ما برای جا انداختن لزوم زیستن پشت این میله‌ها، قالب‌ها زدیم، و با هزار زحمت فراوان، آدم‌های جورواجور را درون این قالب‌ها (به زور هم که شده)، جای دادیم و چپاندیم، و از تن و روانشان تراشیدیم، تا در این قالب‌ها بگنجند، خون‌ها ریختیم، و خون‌ها از ما ریخته شد، و در پای هر میله‌اش میلیون‌ها سر سربازان جان بر کف، از دوست و دشمن خفته‌اند.

اما با این تاریخ دراز کُنج نشینی، باز این دل هوای آزادی می‌کند، هوای رفتن، هوای رهایی، گاه از آن زندان کنده می‌شوم، حتی فرسنگ‌ها از آن دور می‌شوم، افق‌ها و غروب‌ها می‌بینم، اما اضطرابی فراگیر بازم می‌گرداند، و مرا به کنج این زندان، محشور با همبندیان می‌کند، به دست خود، درِ زندان می‌گشایم، در آن شده، بر روی خود، در می‌بندم. و به چشم می‌بینم، گاه هرگز زندانبانی نیست، و خود بر این زندان و زندانیانی چون خود، نگهبانم، و در اوج شیدایی و تنفر، سرگردان میان ماندن و رفتن، گاه با دل کوچک، اما با رویاهای بلندش همراهم، و گاه با لش سنگینی که به ماندنم فرمان می‌دهد، به دوری از توفان، به نظاره نشستن آمد و شد امواج، به راحتم می‌خواند، نشستن و مردن، و نظاره مرگی تدریجی.

با این زندان و زندانیانش خو گرفته‌ام، رگ و پیوندم با این میله‌ها سر و سِّری دیرپا دارند، کششی عجیب مرا بدین زندان پیوند زده است، اما دلم گاه، دل می‌کند، و من در اضطرابی بزرگ، وامانده و مقهور، تهور رفتن ندارم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

برخاستم، تا که ز مُوجم شَود خراب،

آن خانه که بر موجِ شب استوار بود،

آن خانه گَشت خرابُ، وَز خرابی بُرون نَشُد،

ویرانه گَشت نمایان، ظُلمت نشین شدم،

یک بار فرصت عمری گرفتم از خالق،

یک عمر به بازیِ طراری چنین شدم،

عمری بِرفت تا که نِشانَم آتشِ جنگی،

آن مانده اش بِرفت، تا تدارک جَنگی دِگر کنم،

عمری نماند تا که بِسازم خرابی اش،

ویران شُدَست زندگی، ویران نشین شدم،

جنگی بهانه شد، تا که یراقِ جنگی دِگر کنم،

عمری بِرفت تا که به بُرَنده تیغ شَوَم حریف،

بر آن حریف که یک قدم از من، هماره پیش،

تیغی بهانه شد تا که بسازم یکی دِگر،

یک نسل رَفت، و نسل‌ها مبتلا به بیش،

بازیچه ایی شدیم بر این مدعا که رفت

نی مُدعی ماندُ، نی مُدعا که رفت،

ماییم، همه بازی خوردگانِ شب،

صبحی نبود و نیامد، بر شبی که رفت، 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

18 فروردین 1404

در میان هیاهوی فشار تحریم‌های حداکثری دونالد ترامپ، که ارزش پول ملی ایران را به پایین‌ترین مرزهای ممکن خود، تا کنون پایین کشیده، و بدین ترتیب مردم ایران را به صورت جمعی به دامن فقر و نداری سرازیر نموده است، و در هنگامه‌ایی که شمشیر دامکلوس بمب افکن‌های پهن پیکر امریکایی بر سر منطقه پاندول‌وار در حرکتند و پیام رئیس جمهور زیاده خواه امریکا را که دنیا و از جمله کشورمان را به جنگ‌های وسیع اقتصادی، نظامی و... و با شرایطی مبنی بر یا تسلیم و یا ویرانی مواجه کرده است و در این مسیر زیرساخت‌های دفاعی و علمی کشور را که متعلق به مردم ایران (فارغ از نوع رهبری و حاکمیت‌ آنها) است را، هدف قرار داده، رئیس جمهور ما، در یک حرکت غیر ضروری و خود زنی ناشی از شرایط سختی که در آن قرار دارد، که بیشتر می‌توان آن را ناشی از فشارهای روانی وارده بر او و دولتش دانست، تا یک تصمیم ناشی از فرزانگی و حساب شدگی، و در مسیر اصلاح ساختار دولت، امور کشور، ساختار فرهنگی و...، دکتر شهرام دبیری [1] را از معاونت پارلمانی خود، به خاطر «سفر تفریحی قطب جنوب» برکنار کرد. [2]

کاری که در نگاه یک ناظر بیطرف و دلسوز (فارغ از مسایل پَس پرده، که ممکن است در پس این برکناری باشد که نویسنده این نوشتار از آن بی خبر است) نه ضروری، نه قانونی و نه توجیه پذیر، بلکه خسارتبار نیز بود، چراکه ناامنی بیشتری را در جامعه دارندگان ثروت، سرمایه و سرمایه گذاری تزریق کرده و خواهد کرد. اگر نامه برکناری این مسافر قطب جنوب را پایه استدلال خود قرار دهیم، رئیس جمهور از « همکاری و خدمات ارزشمند » دکتر دبیری در دولت چهاردهم یاد می‌کند و از «دوستی دیرین» او با خود می‌گوید، و از آنجاکه شخصا دکتر پزشکیان را فردی صادق و پاکدست می‌دانم، و لازمه «دوستی دیرین» با چنین فردی، پاکی و درستکرداری متقابل است، پس برکناری چنین یار شفیقی با چنین اتهامی درست نبود.

حال می‌ماند سفر شخصی آقای دبیری با خانواده به «قطب جنوب»، که مبنای این برکناری اعلام شده، که این سفر با هزینه خود ایشان انجام شد، و همین پایه این برکناری گردید، که به واقع این سفر نه غیرمجاز و نه ضد ارزش است، بلکه به نوعی نشان از طبع بلند این مسافر دارد، در زمانه ایی که مقاصد گردشگری نسبتا بی ارزشی در پیش روی بسیاری از ایرانیان قرار داده شده، که مقصد معمول تورهای مسافرتی رایج،  بسیاری از ما ایرانیان است، که گاه با مبالغ ناچیزتر از حد قابل انتظار، به مناطق گردشگری چون آنتالیا در ترکیه، جزیره بالی در اندونزی، پاتایا در تایلند، جزایر قناری در اسپانیا، لاس وگاس در امریکا و... ختم می شوند، که نه ارزش تاریخی، نه ارزش علمی، و نه ارزش اجتماعی و... آنچنانی دارند، کسانی مثل آقای دبیری هم پیدا می‌شوند که مناطق خاصی همچون قطب جنوب را مقصد سفر خود قرار می‌دهند که برای ما ایرانیان و البته دولت می‌تواند گزارشی بهتر از آنچه که در چنان مناطقی می‌گذرد را در پی داشته، و مغتنم است و شایسته تنبیه نیست، و وجود آدم های دنیا دیده در دولت هم خود غنیمت است، همچنان که وجود مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی، شهید آیت الله محمد حسین بهشتی و... در بین انقلابیون 57 غنیمت بود، چرا که آنان با وجه دنیا دیدگی خود، یک سر و گردن از هم طبقه های روحانی خود بالاتر و روشن بین تر به نظر می رسیدند.

از نظرگاه دیگر، سال‌ها بود که جامعه مسئولین ما دچار بیماری ضد ارزش تلقی کردن سرمایه و سرمایه دار بودند، و همین نگاه منفی و نابخردانه به این دو پدیده کارساز در دنیای امروز، باعث گردید که مراکز تولید ثروت، و صاحبان سرمایه در کشور، در معرض هجوم رسوبات تفکر چپگرای ضد سرمایه ناشی از تفکر کمونیسم در ایران قرار گیرند، و هر سَر مغتنمی که در این سرا بود، زیر سنگ مصادره اموال، طرد، مورد هجوم بی امان و... کوبیده شدند، و در نتیجه صنایع و شرکت‌های بزرگ کشور در بخش خصوصی نابود شدند و...، و زمان خسارتبار زیادی گذشت تا دولت‌ها و مردم در ج.ا.ایران متوجه نقش بی بدیل وجودِ سرمایه و سرمایه دار، و لزوم سرمایه گذاری در توسعه و پیشرفت کشور شوند، تا آشکارا اکنون از لزوم جذب سرمایه، سرمایه‌دار و سرمایه گذاری برای ترقی کشور سخن بگویند، و اکنون در اوج چنین رویکردی، با یک عقبگردِ عملی از سوی رئیس جمهور مواجهیم، که سیگنال اشتباه می‌دهد، و یک مدیر را به دلیل «سفر پر هزینه تفریحی» شخصی مورد هجوم قرار داده، و تنبیه و در جامعه بی آبرو می‌کند؟!

مستمسک قرار دادن شیوه زندگی شخصی امام اول شیعیان برای برکناری دکتر دبیری، از سوی رئیس جمهور هرگز کار درستی نبود، در حالی که آنچه از زندگی این امام باید در بین مسئولین اولویت و پایه عمل قرار گیرد، در زندگی اجتماعی امام علی قابل برجستگی است، و آن لزوم پاکدستی، عدالت، دوری از ظلم، و نگاه عادلانه و تظلم خواهانه از حقوق تمام اقشار جامعه (فارغ از جایگاه و توانمندی مالی، نوع مذهب و تفکر آنان و...) در نظام اجتماعی است.

 این در حالی است که مشی زندگی سختِ شخصی آن امام را، تنها برای خود می‌توان انتخاب کرد، و هرگز قابل تحمیل و تجویز به دیگران نبوده و نیست، و تحمیل آن به دیگران ظلمی بیش نبوده و نیست، و در بالاترین حد خود، چنین زندگی‌ایی تنها قابل انتخاب توسط افراد است، از این رو این عملِ دکتر مسعود پزشکیان قابل توجیه و دفاع نبوده، و چنین نگاهی به افراد جامعه، به ویژه دارایان، به حال جامعه تشنه سرمایه گذاری، عدالت و ظلم گریز ایران ویرانگر است.

در فرهنگ و جامعه ایرانی فقر و فقیرانه زیستن نه یک ارزش، بلکه یک ضد ارزش است، ارزش فرهنگی ایرانی زیستن، کار و تلاش و دارا شدن و توانمند بودن است، و این هرگز درست نبوده و نیست که برای دیده نشدن فقر، و عدم تشویش اذهان فقرا، دارایان را به حاشیه راند، ذلیل و خوار کرد و برای استفاده مجاز از داشته‌های‌شان تنبیه و یا محدود نمود، این یک حرکت عوامفریبانه بیش نیست.

راه برخورد با فقر، محدود کردن دارایان برای عدم استفاده از دارایی‌شان نیست، راه آن یافتن مسیری برای خروج فقرا از فقر است، نه برخورد با بخش توانمند جامعه، تنها با افزودن به طبقه متوسط و پیشرو و موفق است، که باید به مبارزه با فقر و برون رفت از آن اندیشید، نه تقسیم فقر و نداری بین همه، و مجبور کردن دیگران به داشتن زندگی فقیرانه.

داشتن مسئولینی فقیر، و یا با ماسک فقر، کمکی به جامعه فقیر نمی‌کند، بلکه به عکس اینگونه برخوردها، ریا و پست فطرتی و زدن ماسک نفاق را تروج کرده، و باعث می‌شود تا مسئولین ثروتمند، ثروت و برخورداری خود را از دید جامعه ضد سرمایه دور کنند، و روند چنین نگاهیست که دارایان را به سوی مهاجرت خود و سرمایه‌هایشان به کشورهای دیگر خوانده، و این خود باعث عدم امنیت فکری و اجتماعی آنان شده، و تقویت کننده این نگاه است که ایران جای امنی برای سرمایه، سرمایه گذاری و سرمایه دار شدن نیست، و توانمندان مالی را به مهاجرت سرمایه ها، سوق می‌دهد.

بیشک سود جستن جناب دبیری از توانمندی مالی خود در کنار خانواده‌اش، نه ضد ارزش، نه ضد قانون، و نه ضد عرف باید باشد، اگر جناب پزشکیان در سرمایه این مسئول زیردست خود شکی داشتند، قطعا با چنین شکی باید برخورد می‌کردند، نه یا نوع هزینه آن. زندگی فقیرانه ارزشی نیست که توسط رئیس جمهور در جامعه ترویج و تزریق شود، بر عکس تمام ایرانیان لایق داشتن توانمندی رفتن به چنین سفرهایی هستند، تا مثل دیگر ملل توانمند جهان، به دیدار مناطق بکر جهانی بروند، و پدیده های زیبای خلقت خداوند را با حواس پنجگانه خود لمس کنند.

نه این که چون قاطبه مردم ایران در اثر سیاست‌های نابخردانه به فقر مبتلا شوند، دارایان را نیز، به خاطر استفاده از دارایی‌شان مجازات کنیم تا برخورداری‌های‌شان باعث تشویش اذهان عموم فقیر ایران نشود. این نگاهی بیمارگونه به ارزش و ضد ارزش است، که بازگشت به شرایط خسارتبار ابتدای پیروزی انقلاب 57، و دهه خوفناک 1360 را تداعی می‌کند که با سرمایه و سرمایه دار برخوردی شد که ریشه سرمایه و سرمایه دار و سرمایه گذاری از کشور کنده شد، و امروز در ورشکستگی ایرانیانِ صاحب سرمایه، شاهد بیکاری و نابودی تولید هستیم، و هر سال را باید سال تولید نامید، و از تولید و کارآفرینی خبری نباشد، چرا که زیرساخت سرمایه و تولید، امنیت سرمایه و سرمایه دار است، که با این حرکات بیشتر نابود می شود، تا جان نگیرد، و ایرانیان را از بیکاری و رشد منفی تولید و کار نجات ندهد.

 

 [1] - شهرام دبیری اسکویی زادهٔ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۳۹ در اسکو  پزشک و سیاستمدار ایرانی است که از مرداد ۱۴۰۳ تا فروردین ۱۴۰۴ به عنوان معاون امور مجلس رئیس‌جمهور فعالیت کرد. وی همچنین رئیس دوره چهارم شورای شهر تبریز بود او همچنین مدیر و مؤسس باشگاه فرهنگی ورزشی دبیری تبریز و بیمارستان ولیعصر تبریز است. در خرداد ۱۳۹۹ دبیری به اتهام فساد مالی در مقام عضو شورای شهر تبریز از سوی اطلاعات سپاه بازداشت شد. سپس گزارش شد که او از این اتهام تبرئه و صلاحیتش برای دوره ششم انتخابات شوراها تأیید شده است او در فروردین ۱۴۰۴ پس از سفر جنجال‌برانگیزش به قطب جنوب، با حکم مسعود پزشکیان از سمت خود به‌عنوان معاون امور مجلس رئیس‌جمهور برکنار شد.

[2] -  متن نامه برکناری دکتر مسعود پزشکیان به دکتر دبیری برای برکناری او چنین در رسانه ها منتشر شد :

جناب آقای دکتر دبیری

در این ایام پس از بررسی خبر، قطعی شد که در ایام نوروز در سفر تفریحی قطب جنوب بودید. در دولتی که مفتخر به اقتدا به مولای متقیان است و در شرایطی که هنوز در کشورمان فشارهای اقتصادی بر مردم زیاد و محرومان پرشمارند، سفر پر هزینه تفریحی مسئولان رسمی، حتی با هزینه‌های شخصى، قابل دفاع و توجیه‌پذیر نبوده و با معیار ساده‌زیستی مسئولان سازگار نیست.

دوستی دیرین و همکاری و خدمات ارزشمند شما در معاونت پارلمانی دولت چهاردهم، مانع آن نیست که پایبندی به صداقت، عدالت و وعده‌هایی که به مردم دادیم، مقدم داشته شود. بنابر این از ادامه همکاری با شما در دولت چهاردهم معذوریم.

مسعود پزشکیان

رئیس جمهوری اسلامی ایران

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوست دارم زنده بمانم و فرصت دیدن بیشتری را بیابم، اما چه کنم که شمشیر بدستی به نام مرگ، دنبالم کرده و در پسم می‌دود، و به عجله ام می اندازد تا حتی از دیدن و لذت بردن از آنچه در آن غرقم نیز بازم دارد. مرگ اندیشی با ما این چنین کرد، حال آنکه باید لذت زندگی را چشید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نفوذ و حضور نیروهای مزدور و وابسته به بلوک شرق و شوروی سابق (حزب توده، سازمان چریک‌های فدایی خلق و...) در روند وقوع و پیشبرد نهضت ملی شدن صنعت نفت و بعد از آن در روند انقلاب 57، باعث نتایج تلخ و دردناکی در روند توسعه و حرکت ایرانیان در مسیر درست تاریخی خود گردید، و نیروهای زیادی از ما را به باد داد.

یک فقره از خسارات این حضور، که پس از پیروزی انقلاب ضد استبدادی 57 رخ نمود، اینکه دو کشور ایران و امریکا که تا پیش از این، دو همپیمان و همکار و همیار تلقی می‌شدند، اگر نگوییم به دو دشمن، به دو رقیب تقابلی تبدیل کردند، بویژه با تجاوز نابخردانه به مرزهای دیپلماتیک امریکا در تهران، و گروگانگیری از کارکنان و دیپلمات‌های امریکایی در آن، که طبق موازین بدون خدشه در حقوق بین الملل و داخلی، و عرف ارتباطات کشورها، و منطق حضور در صحنه جهانی، و اخلاق و فرهنگ ایرانی و... این حرکت کاملا مردود و محکوم بود، اما انجام شد و لجوجانه بر این اشتباه ماندیم و بر ادامه این تفکر اصرار کردند، و هزینه های گزافی را بر کشور و مردم ایران تحمیل نمودند.

و ایران و امریکا را وارد بازی خطرناکی کردند، و اقدامات بعدی مقامات انقلابی در تایید و ادامه بر این راه اشتباه، و ارتکاب اشتباهات دیگری از جمله غرب ستیزی بیمارگونه‌ایی که دامنگیر ما ناشی از نفوذ تفکر چپ در کشور شد و...، ما را به سمت باتلاق تقابل بیشتر برد، و کار اکنون به جایی رسیده است که هرچه دست و پا می‌زنیم و پیش می‌رویم، بیشتر در این لجنزار و باتلاق فرو می‌رویم، تو گویی ما به نمایندگی از کمونیسم جهانی، یقه رقیب غربی را گرفته، و حتی بعد از نابودی کمونیسم، به هر قیمتی رها نباید بکنیم!

دست‌های ناپاکی که این تخم‌ خسارتبار را در زمینِ مستعدِ به خیانت‌های بزرگ و آشکار، در تاریخ ایران کاشتند، و هدایت کردند، بزرگترین چالش را در روند آینده کشور ایجاد کرده و تداوم دادند، که اکنون طعم تلخ میوه‌های آن، کام هر ایرانی وطنپرست و هر ایراندوستی را تلخ کرده، آه و حسرت از دل دلسوزان به حال کشور و مردم ایران بلند می‌کند، چرا که خطرات و ویرانی‌های بزرگی را در پی داشته، و اکنون این بازی به مراحل حساس و دلهره آور خود نزدیکتر هم شده است.

بیشک این تقابل یکی از راهبردهای غلط و نابخردانه‌ایی بود که حتی موجودیت ایران را نیز به خطر انداخته و می‌اندازد، و بدون آن هرگز شرایط ایران کنونی (فساد، عقب ماندگی، ویرانی، توسعه نیافتگی، گریز از دمکراسی و...) به وجود نمی‌آمد، که ایران در معرض حمله مستقیم ابرقدرتی در حد و اندازه امریکا قرار گیرد، که به واسطه ظرفیت‌های سیاسی، مالی، بین المللی و فن آوری خود، در ردیف کشوری بی رقیب، خود را به تمام نظام جهانی تحمیل می‌کند.

هیچ عقل و منطقی چنین رویارویی را نمی تواند توجیه کند، چراکه چشم انداز این تقابل در بالاترین حدِ خسارت به امریکا، می‌تواند به از دست دادن چند شناور دریایی، یا احیانا از دست دادن چند پرنده ریز و درشت در نبردهای هوایی، و یا بمباران شدن چند پایگاه نظامی امریکایی در کشورهای همجوار و کشته شدن چند سرباز امریکایی منجر شود، و اما در این سو، برای ایران می‌تواند خسارت‌های غیر قابل جبران و حتی خطر بقا، نابودی بزرگ، و یا حتی پاک شدن از صفحه روزگار را در پی داشته باشد.

وقوع نبرد مستقیم بین ایران و امریکا هرگز به نفع ایران نبوده و نخواهد بود، چه ایران اسلامی، چه ایران آزاد شده از نظام اسلامی، و یا هر ایرانِ دیگری که بتوان در هر شق فکری تصور کرد. از این رو نهِ بزرگ به جنگ و جنگ طلبان در هر سوی پیوستار ایرانیان مدافع جنگ، حاضر در ایران و یا خارج از آن، یک وظیفه ملی برای هر ایرانی است که دل در گرو بقای مرزها و یا آبادانی ایران و حفظ جان و مال و ناموس ایرانیان دارند.

رویارویی ایران و امریکا از دهه 1360 تا کنون، روند توسعه، پیشرفت و آبادانی ایران را به نابودی برده است، و می‌رود تا ایرانیان را دچار فقر، ورشکستگی کلی، در تمام ابعاد، و نابودی زیرساخت‌های جمعیتی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی کند، رویارویی که هیچ فرایند مدنی تاکنون نتوانسته است، پایان آن را بر خواستارانش تحمیل کند، تقابلی ناخواسته توسط مردم ایران، که در سبد هزینه‌های آنها نهاده‌اند و نمی‌توانند آن را از خود دور کنند، آخرین تلاش ایرانیان برای خلاصی از این بختک ناخواسته، انتخاب آقای مسعود پزشکیان بود، که شعار عمده انتخاباتی او رفع این پدیده شوم از چهره نظام ارتباطات بین المللی ایران بود، که این رئیس جمهور پاکدست و صادق نیز، اکنون آچمز شده در دستان مافیای مبارزه با غرب، نظاره‌گر مرگ شعارهای انتخاباتی خود است.

ما این روزها در حالی به سوی جنگ خسارتبار دیگری می‌رویم که، تجربه جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث صدام را در پیش روی خود داریم، و می‌دانیم که می‌شود جلوی وقوع جنگ‌ها را گرفت، تجارب آن جنگ نیز نشان می‌دهد که اینگونه نبردها، در یک فقره از خسارت هایش، باعث نابودی طبقه‌ایی از ایرانیان شریف می‌شود که حاضرند برای مردم و این آب و خاک، جان دهند، و همین ها هستند که باید روح آزادگی و آزادمردی را در جامعه خود پرچمداری کنند.

 بیشک کشتار جوانانی که در دفاع از این آب و خاک، در آن جنگ خسارتبار هشت ساله جان دادند، باعث گردید که در عدم حضورشان بعد از آن جنگ ویرانگر، ابتکار عمل در دست نیروهای ناپاکی اُفتد که ایران را دچار فقر، انحراف فکری و سیاسی، فساد، تبعیض، بی عدالتی و نابودی زیرساخت‌های بقای اجتماع، از جمله اخلاق، خانواده، گروه‌های مرجع، دمکراسی و... کردند.

از این رو زیربناهای فکری و گروهی که، ایران را به سمت چنین جنگ و جنگ‌هایی پیش می‌برند، شاید بتوان گفت، ضد ملی‌ترین تفکر و افرادی‌اند که در تاریخ ایران نمونه‌های بسیار داشته و دارند، و ایران و ایرانیان را به سمت تله‌های فلاکت و نابودی توسط دشمن بردند، و ایران را دچار دشمنانش کردند. صاحبان فتوایی که با فتوای جهاد بی موقع خود، عباس میرزا را به جنگ نابرابر با روس‌های متجاوز فرستادند، و او را دچار مخمصه قراردادهای ننگین ترکمنچای و گلستان کردند و...، و یا سرداران متکبر و نادانی چون دورمیش‌خان شاملو و... همیشه در این جامعه بوده و هستند، باید مراقب این دل های بیمار و بیخیال نسبت به حفظ مرزهای ایران بود.

#نه_به_جنگ    #نه_به_جنگ_طلبی   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سیزده‌به‌در، روز بازگشت انسان به طبیعت است، روز دریافتن اینکه ما هم تنها بخشی از طبیعت، و با دیگران در آن شریک هستیم. در فرهنگ ایران باستان، روز سیزدهم هر ماه، «تیرروز» نامیده می‌شد، و آن‌ را به ایزدِ تیر متعلق می‌دانستند. تیر، در زبان اوستایی «تیشتَریَه» خوانده می‌شود، و همنام تیشتر، ایزدِ باران است، از این رو سیزده در فرهنگ ایرانی جایگاهی در خور خود دارد، روزی که باید خود را در کنار طبیعت، سرشار از سبزی، سرزندگی، امید، زایش، نور و شادی کرد. #سیزده‌به‌در   #روز_طبیعت 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

کاش واژه هایی بودند، تا در چینش خود، از بیم و رنجِ بند شدن، و حال دلِ بندیان به شایستگی بگویند، و این گنجایش را داشته، تا نگاره ای از تلخی به بندگی کشیدن آدم‌ها را به چشم‌ها کِشند. گاه با خود می‌اندیشم که شاید این تنها دردِ زخمِ دل بند شدگان است که حس دردناک زنجیرها را در خود دارد، که این نیز تنها برای آنانست که آشکار و پیداست، و تنها آنانند که می‌دانند بند و بندشدگی، چقدر توان فرسا و روح فرساست، و واژه‌ها هرگز شاید نتوانند ژرفای سوزناک، و خشم نهفته، و اما شعله ورِ دلِ بندیان را بیان دارند.

اما قسم به واژه‌ها به گاه چینش و شکل دادن به پیکره زیبای رهایی؛ قسم به صبح در پگاه رهایی؛ قسم به شامگاهان در غروب ظلم و تعدی؛ قسم به ظهر در میانه‌ی راهِ بند و رهایی؛ قسم به شکِ میان ماندن و رفتن؛ قسم به واژه‌ها به گاه ثبتِ زیبایی رهایی؛ قسم به انسان، آنگاه که در آدمیت، رها، و شکوهمند و برازنده جایگاهی می‌شود، که لایق آن آفرینگو در خلقت خود خواهد شد، او که آدم را رها و مختار آفرید، و رها و مختار خواست.

هزاره‌ها بند و بندگی، و به بند کشیدن آدم‌ها، مرا به هر بند و بندگی مشکوک و خوفناک می‌کند، تا آنجا که حتی از لحظات جشن بندگی انسان در مقابل ایزد یکتا نیز خوفناک می‌شوم. چراکه آن همه شوق و شادی برای بندگی او نیز، حرام چشمانی به طمع به بند کشیدن انسان بر می‌انگیزد، تا آدم را به سجده همنوعِ خود برند، همانگونه که تاریخِ اسارتِ انسان، بندهای بزرگ و محکمی را در خود دارد، که انسان‌هایی در جایگاه خدا نشستند، و دیگران را بر سجده و کُرنش و تسلیم در برابر خود فرا خوانده، و مجبور کردند، و بندهایی به گستردگی عدد آدم‌ها پهن نمودند.

کاش خدا هم از قید بندگی انسان در برابر خود صرف نظر می‌کرد، تا این تنها مجوز به بند کشیدن آدم‌ها هم باطل می‌شد، تا فرصت طلبان هیچ بند و بندگی مجازی را در شان و زندگی انسان نمی‌یافتند، و مجوزی برای بندگی و به بند کشیدن، در زندگی آدم ها نبود، تا از آن بهانه‌ای بسازند، و انسان را به کرنش در برابر خود بخوانند و بخواهند.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...