مصطفی مصطفوی
بوی بهار و نو شدن در هنگامهی نوروز باستانی، از فضای طبیعت ایران به مشام میرسد، و هر زندهجان از گیاه، حیوان و آدمی را مست خود میکند و به رقصِ زایشی دوباره میآورد. گیاهان و جانوران به کنارِ از آنچه که آدمیان بر سر خود و دنیای پیرامون خود میآورند، سرمست از شراب زایش و زندگیِ دوبارهاند، و ما هم باید به سانِ هزاران سال تاریخ تمدنی خود، بر بزرگداشت این عیدگاهِ شادمانی، شاد و شادکام بوده، و شادی پراکنیم.
اما وضع ایران و منطقه ما در سال 1403، و پیش از آن، چنان اسفبار و خونین بود و هست، و چنان در کشتار و ویرانی غرق شدیم، که ابرهای تیره آن، هنوز در پس و پایانِ این سالِ مخوف نیز هویداست، و دل و دماغی برای شادمانی و شادکامی نمیگذارد، و اینچنین است که ایرانیان در چرخهایی از تیره روزیها، از شادی که مشخصه تمدنی و شخصیت تاریخی آنان است، چنان دور شدهاند که دیگر ایرانی نامیدن آنان، مشکل میشود، مردمی که تاریخ نشان میدهد به هر بهانهایی و بر هر گاهشمارِ زایش و رویشی جشن میگرفتند [1] و شادمانه به استقبال آن می رفتند، و از مرگ و مرگ اندیشی، و بزرگداشت گاهشمارهای مرگ، دوری میجستند، اما این روزها با مرگ و ویرانی و گاهشمار مرگ چنان دمخور، همراه و همقدم شدهاند، که جغد بداقبال مرگ و ویرانی، دست از سر این مردم و این سرزمین برنمیدارد، و آواز مرگآور خود را بر آسمان ایران و منطقه ما هر دم میپراکند، دهههاست که این چنینیم و انگار بدین میهمان ناخوانده عادت کردهایم، تا جایی که رنگ اعتیاد به جنگ و مرگ را در جامعه خود میتوان دید، و بویش را فهمید.
این روزها ایران و ایرانیان، بیشتر پاگیر بادهاییاند، که راهبرانشان در این چند دهه کاشتند، و این بادها میرود تا به توفانی دگرگون کننده تبدیل، و وزیدن گرفته، و بوی باروت، مرگ و ویرانی را، دوباره بعد از سی و شش سال که از جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث صدام میگذرد، باز بپراکند، و به نظر میرسد، ایران این روزها، از هر زمان دیگری، به جنگ و خونریزی، و ویرانی نزدیکتر شده است. همچنانکه تنها در یک سال گذشته، ایران شاهد دو تجاوز به حریم هوایی خود از ناحیه پاکستان و اسراییل بود، که برای اولین بار مرزهای ما را شکستند، و عمق خاک ما را مورد حمله هوایی و گاه تروریسم خود قرار دادند.
این حملات بیشتر از آنکه به خوی تجاوزگری رهبران آن دو کشور متجاوز مربوط باشد، ناشی از عوارض زیادهروی در نفرت بیمارگونه از غرب، و سیاست لگام گسیخته غربستیزی، و مبارزه کینه ورزانه و بیش از حد با اسراییل [2] ، و در مقابل، افتادن از آنسوی بام، و دوری از سیاست خارجی متعادل و متوازن و ناشی از فرزانگی بود، که ایران را شیدای روسها و شرق نشان میدهد، در حالی که در یک نظام خردمندانه و متکی بر فرزانگی و خرد ارتباط جمعی، نه این نفرت و کینه، و نه آن شیدایی بیمارگونه، جایی در زندگی عقلا نداشته و ندارد.
اما این نفرت و شیدایی بیش از حد، باعث گردید، این روزها، ایران بزرگ و تمدنی به دستمایه بازی غرب و شرق در تغییرات پازل قدرت جهانی و به محل و موضوع مذاکره آنان تبدیل شود، تا آنجایی که در آخرین برگ از دفتر بازیخوردن ایران در چنین جمع هایی، میبینیم که، وقتی رهبران امریکا و روسیه دیروز (28 اسفند 1403) یک ساعت و نیم گپ و گفت تلفنی داشتند، تا موضوع اصلی گفتگوی خود یعنی تجاوز روسیه به اوکراین را حل و فصل کنند، موضوع ایران نیز، در حاشیه آن، به عنوان یکی از موضوعات گفتگو تبدیل شد، و این دو بیرحمانه به این جمعبندی میرسند که ایران را خلع سلاح کنند، چرا که «نباید موقعیت نابودی اسراییل را داشته باشد» [3]
چنین موضعگیری از ناحیه امریکا، که بارها از سوی مقامات بلندپایه ج.ا.ایران به عنوان « دشمن » خطاب شده و میشود، به نوعی طبیعی به نظر میرسد، اما اشتراک نظر ولادیمیر پوتین با دونالد ترامپ در این نقطه، نشان از همسویی کشوری با «دشمن» دارد که رهبران ایران مدعی روابط راهبردی و نزدیک با آنند! اما سوال اساسی اینجاست که اگر قرار بود که دشمن تاریخی چون روسیه، دوست راهبردی انگاشته، و در نظر گرفته شود، و تمام موازین اخلاقی، قانونی، عرف جهانی زیر پانهاده شود و با او در پرونده رسوای تجاوزش به اوکراین همراه شویم، کشوریکه در میانه همکاری تهران با خود در جنگ اوکراین، در پرونده جزایر ایرانی خلیج فارس، کنار زیاده خواهی امارات قرار گرفت، و در سوریه جاده صاف کن حمله اسراییل و جریان رادیکال مذهبی مورد حمایت ترکیه و اعراب در مقابل ایران بود، و در چنین بزنگاه خطرناکی هم، همسو با امریکا از خلع سلاح ایران میگوید، چرا باید شریک راهبردی ایران تلقی شود و رهبران ایران در سه سال گذشته سیاستی را در پیش میگرفتند که ایرانیان بهای سنگین نزدیکی با چنین بدعهد خیانت پیشهایی را بپردازند؟! آیا روسیه در تاریخ ایران برای رهبران ما ناشناخته بود؟!
کشوریکه در بزنگاه خطر، با امریکا اشتراک نظر یافت، و از خلع سلاح ایران سخن میگوید و همنظر با امریکا، از «ستاندن موقعیت نابودی اسراییل از ایران» (بخوانیم خلع سلاح ایران در مقابل کل رقبای خود) سخن بگوید، که لازمه چنین ستاندنی، محدودسازی توان هستهایی، موشکی و هرگونه نیروی نیابتی ایران در منطقه خواهد بود، در کجا باید با ایران همسویی میکرد؟!
تاریخ نشان میدهد که روسها همیشه دشمن آزادی و پیشرفت و تمامیت ارضی ایران بودهاند، و امروز روسهای خیانتکار، بعد از بهرهمند شدن از نیابتیهای ایران در یمن، لبنان، فلسطین و سوریه، و بهرهگیری از فناوری موشکی و پهپادی ایران در تجاوز خود علیه مردم و خاک اوکراین، و بازی با کارت پروژه پرخرج و هزینهبر هستهایی ایران، که هزینههایش را مردم ایران بیشتر از دیگر دارندگان آن پرداختند، و بازی با این کارت، که مدتهاست در دست روسها افتاده است، تا از آن بهره برده، و روابط خود را با غرب تنظیم کنند، و در این روزهای خطر نیز، سخن از همراهی با امریکا میگویند! که این سه امکان را از ایران ستانده، تا به قول دونالد ترامپ، در دیدار تاریخی اش با ولادیمیر زلنسکی، ایران نیز بدون هیچ کارتی، در مذاکرات منطقهایی، جهانی و دوجانبه حاضر شده و تسلیم شرایط بیرحمانه نظام جدید قدرت در جهان شود، اگر قرار بود ایران به چنین سرانجامی مبتلا شود، چرا باید ج.ا.ایران در کنار متجاوز روس قرار میگرفت و میماند، و هزینههای تجاوز او به مردم و خاک اوکراین را، ما ایرانیان میپرداختیم؟!
ایرانیان در سال 1403 در کنار پرداخت هزینههای تجاوز روسیه به اوکراین، هزینههای حمله حماس به اسراییل در 7 اکتبر 2023 را هم پرداختند، جنگی که اکنون یک سال و نیم از آن میگذرد، و تنها بهرهمند اصلی آن جنگ، بنیامین نتانیاهو (راستگرای بیرحم اسراییلی) و ولادیمیر پوتین (متجاوز دیکتاتور) بودند، که چرخه کشتار و ویرانی آن، پایه های متزلزل حکومت نتانیاهو را در داخل اسراییل، و در برابر جناح میانه رو اسراییل محکم کرد، و به روسیه این امکان را داد تا جنگ باخته را با پیروزیهایی در سال 1403 به پایان برد، جنگی که حماس آنرا آغاز کرد، و تو گویی ماموریت داشت تا رفیق پوتین را از مرکز توجهات جهانی خارج کند، و کرد، اما سایه این جنگ خسارتبار و تباه کنندهی ملتها و دولتها، هرگز از سر مردم مظلوم منطقه برداشته نشده، و بلکه این روزها سخن از آغاز دور جدیدی از کشتار و ویرانی توسط نتانیاهو سر زبان هاست، و جا دارد که 7 اکتبر 2023 را روزی نحس برای خاورمیانه و ایران و بلکه جهان دانست، چرا که منطقه و جهان را در گرداب جنگ و بازی جنگطلبان غرق کرد، که هر روز بر دامنه ویرانی و خسارت این جنگ افزوده میشود.
بدنبال حمله دیوانه وار، مشکوک، هالیوودی و احتمالا هدایت شده حماس (توفان الاقصی) به اسراییل، گرچه در ساعات اولیه پیروزی با حماس بود، و به کشتار صدها تن از مردم اسراییل انجامید، اما در چند ساعت بعد، ورق برگشت، و اکنون یکسال و نیم است، که ابتکار عمل دست نتانیاهو قراردارد، و چرخه کشتار چند ده هزار نفری از مردم مظلوم فلسطین، لبنان و... آغاز شده، و در این نبرد، ناخنهای دفاعی که، به «عمق استراتژیک» دفاعی ایران تعبیر شده بودند، یک به یک چیده شدند، ناخنهایی که برای پاگیری هر کدام از آنها، ج.ا.ایران دههها تلاش، و دهها میلیارد دلار سرمایه گذاری کرده بود،
و اکنون نیز در ادامه آن، این روزها دونالد ترامپ (رئیس جمهور جدید امریکا)، کسی که از جنگ و نبرد گریزان بوده و هست، خود شخصا با ضعیفترین ملتهای خاورمیانه، یعنی یمنیها جنگی را آغاز کرده، تا ناخن دیگری را از پنجه قدرتمندی که «محور مقاومت» نام گرفته، بچیند، و کار ناتمام اسراییل را، خود شخصا دنبال، و تمام کند.
با خنثی شدن قدرت حماس، حزب الله، حزب بعث اسد (با همکاری ترکیه، قطر و...) در اثر حرکت اشتباه 7 اکتبر 2023، اکنون شیعیان زیدی موسوم به «حوثی» هم مورد حمله مستقیم امریکا قرار گرفتهاند، تا جاپاهای تمدنی ایران در شام، عراق، یمن و... یک به یک، فدای سیاست اسراییلستیزانهایی افراطی شوند، که به حتم هرگز در حد و اندازه و ضرورتی نبود، که این مقدار ایران، ایرانیان و سرمایههایش، هزینه آن شده، و به پای فلسطین قربانی شوند.
در این سالها آنقدر در پای فلسطین پیاپی باختیم، که باخت دیگر به عادت روزانه ما تبدیل شده است، و در این روزهای آغاز جشن نوروز، خود را به سان آن نواب مسلمان هندی حاکم بر منطقه «اوده» [4] در فیلم «شطرنج بازان» [5] میبینم که در این شاهکار هنری، سازنده این فیلم فاخر، زندگی بازندهایی را به تصویر کشید، که غرق در باختهای بزرگ مقابل دشمن بریتانیایی خود، همچنان دغدغهمند بازیهای کودکانه و عادات ناشی از تخدیر شدهگی خود، یعنی شطرنج بازی بود، تا مسیر نابودی خود و سرزمینش را نبیند، و در خیالات خام کودکانه خود، نادیده بگیرد، تا دره نابودی، برای برد در بازی شطرنج بماند، تا از صفحه بازی روزگار محو شود.
این روزها در دغدغههای بیمورد و با مورد، و جشنهای عید و نیایشهای ماه رمضان، تورم و گرانی، فساد و ناترازی، تحریمهای کمرشکن، فساد و سقوط اخلاقی، ناشایسته سالاری و آنچه از این دست بر ما میرود، غرق شدهایم و برای قدرت اول منطقه شدن، در خیالات خام خود غرقیم، و از آنچه در انتظار ایران و ایرانیان است، سخت غافلیم، و تن به نابودیها و ویرانیهای پیاپی میدهیم، زنگهای خطر برای ایران و ایرانیان مدتهاست که به صدا درآمده، و در اینجا گوشی برای شنیدن و دست به کاری زدن نیست، و کسی نیست که برای ایران و ایرانیان دلسوزی کند، و به داد ایران برسد.
در چنین شرایطی است که با سال 1403 باید خداحافظی کرد، و به دامن سالِ تیره و تار 1404 خزید، در حالیکه ابرهای تیره جنگ و ویرانی، بر سر ایران و منطقه سایه افکنده است، و کشتاری کم سابقه [6] کلید خورده و جریان دارد. و این در حالیست که برخی از ما ایرانیان، وجود این روند را لازم هم میدانند و بر این نظرند که ایرانیان خود توان رها شدن از وضع موجود را ندارند، و چنان در چنبره جزایر مخرب قدرت در داخل ایران گرفتارند، که یک قدرت خارجی باید که به کمک آید، تا با زایش نظامی نو، ایرانیان را از این وضع اسفبار موجود نجات داده، و برخی بر این اعتقادند که در کوله سربازان خارجی رهایی را نباید جست، که نیست. برخی آنقدر خود را باخته و خنثی میبینند که به هر سناریویی حاضرند تن دهند تا فقط شرایط تحول یابد، و تغییر کند، و برایشان مهم نیست در پس این تغییر چه رخ خواهد داد، و در این میان اقلیتی را میتوان دید که انگار ایران توپ بازیهای آنان است، تا برای تحقق آرمانهای ناروشن خود، ایران و ایرانیان را تا قتلگاه نابودی دنبال کرده و پیش برند و...
جای اصلاح و اصلاح طلبان در این بین خالیست، تا زایشی کنترل شده و تدریجی را راهبری کنند، تا ایران به دام افراط و تفریط نیفتاده، تاریخ دوباره و چندباره تکرار نشود. اصلاحات در ایران بیرحمانه و نابخردانه به پای پوپولیستهای تندرو سر بریده شد، و خنثی گردید، تا عرصهداران صحنه سیاست ایران، در این پیچهای خطرناک تاریخی، افراطگرایانی در این و سو و آن سوی پیوستار جمعیتی ایران باشند، که اقلیتی ناچیز در هرم جمعیتی ایرانند، و آینده ایران را همین اقلیتهای ناچیز، با این روند رقم خواهند زد، تا ایران هرگز، ایران مطلوب اکثریت ایرانیان نشود، و چرخه لزوم انقلاب و تغییر تحول، همیشه یقه ایران را در دست داشته و رها نکرده، و هر از چند سالی، ایرانیان را به خود مشغول داشته، و سرمایههای ایران را به نابودی برده و مستهلک نماید.
این روزها ایرانیان در تفرقه کامل، با کمری خم از تحمل دههها تحریم کمرشکن، و فساد ناشی از آن و جدایی از جهانیان، به استقبال آیندهایی ناروشن می روند.
#نه_به_جنگ #نه_به_جنگ_افروزی #نه_به_کاسبان_جنگ

تماس تلفنی پوتین و ترامپ، و سیم تلفنی که بر گردن کشورهای مورد مذاکره در این تماس افتاد
[1] - ایرانیان برای 12 ماه سال، 15 جشن متفاوت داشتند، و آنرا با شادی همراهی می کردند. جشن های نوروز، مهرگان، سده، سپندارمزگان و... از آن جمله اند
[2] - که توگویی که اسراییل اولین و آخرین متجاوز به حقوق، و مرزهای سرزمینی آدمیان در روی زمین بوده و هست
[3] - روزنو :کاخ سفید در خصوص گفت و گوی تلفنی ترامپ و پوتین بیانیه ای منتشر کرد. در این بیانیه از توافق رهبران دو کشور مبنی بر توقف حمله به زیر ساخت های روسیه و اوکراین خبر داده شده است. همچنین ادعا شده پوتین و ترامپ اعلام کرده اند ایران هرگز نباید در موقعیت نابودی اسرائیل باشد! درباره این بخش هنوز کاخ کرملین بیانیه ای صادر نکرده است.
[4] - اوده منطقهای تاریخی به مرکزیت فیضآباد در شمال هند است این منطقه در ایالت اوتار پرادش واقع است که حکومت اوده در سالهای ۱۷۷۲ تا ۱۸۵۸ میلادی در آن حکمرانی میکرده است زبان مردم این منطقه هندوستانی، زبان هندی و زبان اردو است.
[5] - شطرنجبازان فیلمی از سینمای هند ساختهٔ کارگردان بنگالی ساتیاجیت رای، بر اساس داستان کوتاهی از منشی پریمچند به همین نام، که در سال ۱۹۷۷ میلادی منتشر شد امجد خان در نقش واجد علی شاه، پادشاه اوده در این فیلم حضور دارد. همچنین بازیگران برجستهای نظیر سانجیو کومار، سعید جعفری، شبانه اعظمی و ریچارد اتنبرا در آن بازی کردهاند. اتفاقات فیلم در ۱۸۵۶ میلادی واقع شده، زندگی و آدابورسوم قرن ۱۹ شبهجزیزهٔ هند در آستانهٔ شورشهای سال ۱۸۵۷ میلادی در این سرزمین را نشان میدهد. تمرکز فیلم بر سیاستهای توسعهطلبانهٔ استعماری کمپانی هند شرقی بریتانیا میباشد. این اثر سینمایی برای بهترین فیلم خارجیزبان در پنجاه و یکمین دوره جوایز اسکار، پیشنهاد اما نامزد نشد.
[6] - به غیر از کشتاری که از فلسطینی ها در غزه می شود، که در یک قلم آن در یک روز نزدیک به پانصد نفر در اثر بمباران غزه کشته شدند، و تو گویی گشتار فلسطینیان به یک امر عادی تبدیل شده است، دیگر تنها رقم کشته هاست که گفته می شود و همه از کنار آن رد می شوند. البته چنین کشتاری خاموش در ایران نیز جریان دارد، که رسانه ایی نمی شود، چرا که رقم کشتاری که از تصادفات رانندگی، آلودگی هوا، سرطان و... کمتر از کشتار جنگ غزه نیست.
در این مُرده شورخانه میجُنبد تَنی
چرا که در این مرگِ دمادم، آشوبی توانفرسا، بیقرارش میکند
تن به رفتن نمیدهد، این تنِ ناکام
میخواست نقطهای باشد
معنایی بسازد
نوری بیفروزد
چراغی باشد در راه
اما خود،
رها میانِ بیکرانِ فرار از عدم، گُم شد،
از این سو بدان سو، دَوان پی معنا،
به هر سوراخ سَرَک کِشیدَست او،
تاکه شاید روزنهای به بود و باش بیابد،
اما آه!
به هر نسیم و بادی که رو کرد، این خارها بودند، که در چشمهایش فرو رفتند،
خسته از این همه پوچی، این همه ویرانی،
تشنهام به بیداری،
یا که دفن شدن، و سکوت زیر خروارها بیمعنایی،
چشم هایم، میدوند میان سراب،
خسته از جُستن،
مانده از رَفتن،
آه ای حقیقتِ تنها! کجایی؟
به کُنج تنهاییت راهی هست؟
مردگان را بدین سرا، جایی هست؟
تا که سَر کِشیم باهم، این شرابِ تنهایی.
قسم به باران،
آنگاه که ساقهها را سرمست از خود میکند، تا به ریشهها ندای حرکت و جنبش دهند.
قسم به باران،
آنگاه که در پَس خود، آفتابی روشن و دلپذیر، در بهاری زیبا را به ارمغان میآورد.
قسم به باران،
آنگاه که به خاک خشکیدهی ما میبارد، و بر دانهها شیپورِ رویشی دوباره مینوازد.
قسم به باران،
آنگاه که روح زندگی بر زمین خشکیده و یخزدهی ما دمید، به سان ایزد یکتا، که روح در خاک دمید، و معجزهی جنایت – خوبی را آفرید، که حتی فرشتگانش هم بر این خلقتِ او به فغان و اعتراض درآمدند!
قسم به باران،
آنگاه که با اشک مظلومان در هم آمیزد، و از سوزش چشمها بکاهد.
قسم به باران،
آنگاه که بر صدها خون بر زمین ریخته بر ساحلِ شامِ خراب، این روزها بارید، تا خونهای داغِ زنان و کودکان و مردانِ بر زمین ریخته، توسط اسلامگرایانِ سنگدل را، از خاک پاک ساحل زیتون بروبد، و این لکههای فریادگرِ ننگِ توحش را، از دامن آدم پاک کند، تا خدا خجالت زده فرشتگانش نشود، که موجودی چنین را خلق کرد، که خون بریزد و فساد کند، خون آنانی که تنها به جرم علوی بودن، خوک خطاب شدند، و چشمهای دست به قبضه سلاح، بسته، آنان را به رگبار بستند، و الله و اکبر گویان، بر خاک افکندند.
قسم به باران،
آنگاه که به خونهای جاری شدهی دهها هزار بدن بر زمین افتاده در لبنان تا فلسطین بارید، تا آثار معرکهی انتقام را، که بعد از کشتار 7 اکتبر 2023 حماس، برای هر خونِ یهود، بیست و پنج خون از رقیب، بر خاک ریخت، تا شاید از دل گُر گرفته و سنگینِ خاخامها، حرارت بنشاند، تا دست از قبضه آتش برگیرند، و بیش از این بر خاک، خونین نیفکنند.
قسم به باران،
آنگاه که بر چهره تکیده و خشونت زده از ظلم، لطافت میبخشد، نوازشگر است، و بر تَرَکهایش مرحم مینهد، دارویی بر زخمهای بیشماری که کسانی، به نمایندگی از خدا، سنگدلانه در لباس آدمیت، بر دل و جان دیگران میزنند.
قسم به باران،
آنگاه که بر صورت دخترکانی اسیر مینشیند، که از ظلمِ اسلامِ طالبانی، از کار و دانش باز ماندهاند، تا در گوشهی اسارت خانههای وحشتِ ملاهای جوری چون ملا هبت الله بپوسند، و نابود شوند، گردآفرینانِ ایرانشهرهای کابل، هرات، قندهار، بدخشان، سمنگان و... که رسما به حبس برده شدهاند.
قسم به باران،
که آنقدر بر دل غمدیدگان و شادکامان دواست، تا آنجا که دیگر نمیتوانم بر پیشینیان خود خورده گرفت، که چرا در برابر « الهه آب » (آناهیتا) زانوی پرستش بر زمین زدند، برایش پرستشگاههای با شکوه ساختند.
قسم به باران،
که حتی دانههای ریزش هم، بر لانههای خراب، ویرانیست، و دل بیخانمانان و بیجا شدگان را میلرزاند، که خانهی ضعیفان به شبنمی ویران است.
روند پیروزیهای پیاپی رهبری ترکیه در راهبری کشور و مردم خود به سمت توسعه و پیشرفت، در پهنههای داخلی، منطقهای و جهانی، نشان میدهد راهبردهای آنان، آموزههای خوبی را برای رهبران ایران در خود دارد. چراکه فرزانگی در برخورد آنان با مسایل داخلی و جهانی را، در گفتار و کردار آنان، و نتایج آن میتواند دید.
آخرین برونداد رهبریت شایسته سالار، و پرورش یافته در ساختار سیستم حزبی ترکیه، و برخورداری آن از عقلانیت را، میتوان در پرونده اسارت آقای عبدالله اوجلان [1] دید، رهبر بزرگترین گروه مخالف حاکمیت ناسیونالیسم ترک بر کُردها در آنکارا، که برغم نبردهای سنگین و چند دههایی بین کُردها (حزب پ.ک.ک) و نیروهای امنیتی و نظامی ترکیه، که تنها در آمار کشتار آن نبرد سنگین، نزدیک به 80 هزار نفر از دو طرف کشته برجای گذاشته است، و خسارتهای دیگر، اما این روزها به صلح و آتش بسی آبرومندانه نزدیک میشود.
وقتی ترکیه با همکاری امریکا و اسراییل، موفق به ربایش این رهبر مخالفان خود از افریقا، و انتقال او به داخل ترکیه در سال 1377 شد، رهبران این کشور در سیستم نظامی، امنیتی، قضایی و سیاسی، عقدههای فردی و سیستمی خود را به کناری نهاده، از سر فرزانگی و سیاست، در سطح ملی تصمیم گرفتند، و چوبهی دار را به کناری نهاده، اوجلان را به سان یک رهبر مبارز، به رسمیت شناخته، و زنده نگه داشتند و...، و امروز میوههای شیرینِ این فرزانگی، فروخفتن خشم، شکیبایی و مهر ورزیدن خود بر اسیر خود را میچینند.
26 سال از دستگیری این رهبر بزرگ کُرد میگذرد، و سیستم امنیتی و قضایی ترکیه عقلانیت و فرزانگی به خرج دادند، و طناب دار را بر گردن او نینداختند، در حالی که تنها به بهانه آلوده بودن دستان او، به خون دهها هزار نظامی و غیرنظامی ترکیه، چوبه دار، آب سردی بود که به صورت و دل بسیاری از صدمه دیدگانِ از این نبرد، در ترکیه، خنکای انتقام را مینشاند، اما تصمیم سازان در ترکیه، عوام فریبی و مستی ناشی از این پیروزی، خشم شخصی و عمومی خود را به کناری نهادند، و به بهتر از انتقام کشیدن و... اندیشیدند.
و به نظر میرسد، روح پوپولیسم و عوامفریب جهان سومی ترکیه، در برابر خرد جمعی و روح مدارای رهبران دمخور ترکیه با جهانِ دمکراتیک و آزاد، زانو زد، و شکست خورد، و آنان دست کم در این پرونده، ملت خود را به خودی و غیرخودی تقسیم نکردند (آنچنان که در زمان تشکیل ترکیه ارمنیها و کُردها را به حاشیه راندند و ترکیه را تنها از آن ترکها دانستند)، تا برای شاد کردن دل خودیهای خود، غیرخودیهای (کُردها) بسیاری را دل آزرده و غمگین کنند، این کردند و نهالی را کاشتند که اکنون در حالِ به میوه نشستن است.
از این رو عبدالله اوجلان را در جزیره ایی نگه داشتند و در یک مذاکره درازدامن و چندین ساله، او را متقاعد کردند که در مسیر منافع ترکیه حرکت کند، و امروز به نظر میرسد که آنان با این مخالف سرسخت خود، به توافق دست یافتهاند، و به دست خود او، بزرگترین حزب مسلح و مبارزِ مخالفِ حاکمیت آنکارا بر مناطق کردنشین را که، اوجلان خود آنرا بنیانگذاری کرده بود را، منحل اعلام کرده، و اوجلان خود از رزمندگانِ کُرد گروه دستساز خود خواست، تا ابزار جنگی بر زمین نهند، و با حاکمیت آنکارا، به یک توافق از سر مدارا و گفتگو دست یابند.
این سطح از فرزانگی را در سیستم تصمیم ساز کشورمان کمتر میتوان دید، چراکه هر رهبر و یا جنگجوی مخالفی که به دست سیستم قضایی و امنیتی ما افتاد، اولین سرنوشت قابل تصور برای او، چوبهی داری بود، که انتظار گردنش را میکشید. اعدام، عبدالمالک ریگی [2] ، جمشید شارمهد [3] ، روح الله زم [4] و... از آخرین این نوع برخوردها هستند که در هر سه موردِ ربایشها، به اعدامِ آنان پایان یافت، و شاید لازم بود که این وقارِ حاکمیتی، شکیبایی را در منش تصمیم سازان کشورمان هم میدیدیم، تا کمتر به مرگ مخالفان، و بیشتر به استفاده از آنان در مسیر منافع و امنیت ملی ایران فکر میکردند، تا تن آنان را بر چوبه دار آویزان ببینند.
یکی از حقوق بنیادین آدمها حق مبارزه است، مبارزه در ذات زندگی آدمها نهفته است، و بدون مبارزه، آدمها یا به برده همنوع خود، و یا در بهترین بروز آن، به یک مظلوم دگرگون خواهند شد. و حاکمیتها معمولا فراموش میکنند که این حق را به نخبگان جامعه خود باید داد، و اینکه هر نظامِ حاکمیتی در جهان، به صورت طبیعی، با پدیده مخالف (تندرو و کندرو) و مخالفتِ داخلی شهروندانش مواجه خواهد شد، شهروندان مخالفی با آرمانهایی جدا، و حتی مخالف آرمانِ حاکمیت مستقر، که نظام مطلوب خود را میجویند، و برای استقرار آن کوشش و مبارزه میکنند.
آدمیت و سیستمهای حاکمیتی آنها، باید روزی به این درجه از فهم، مدارا و شکیبایی و عقلانیت برسند که، بود و باش مخالف و مخالفت را به رسمیت شناخته، برای مخالفت و مخالف حق و وسعت عملِ درخور در نظر گیرند، چرا که آدمها همیشه خود را لایق زیستی آزادانهتر و بهتر از وضع موجود، میدانند و از این روست که برای خود حق مبارزه برای دستیابی به آن را قائلند، و برای آن مبارزه هم میکنند، آنقدر آرمانِ آدمها در این راستا برایشان ارزشمند است، که گاهی برایش حاضرند جان هم بدهند.
مبارزهی با وضع موجود، در هر کشور و جامعهیی، نه دور از عقلانیت است، و نه از حد و حدود اختیار شهروندان، آنرا به دور باید خواست و دید. مبارزهایی این چنینی، پدیدهایی نسبتا همهگیر (کم یا زیاد) است، و در گوشه گوشهی جهان رواج دارد، حتی نظامهای دیرپای قانونمندی همچون بریتانیا نیز با پدیده جدایی طلبی و... مواجهند، و خسارت آن به سیستمهای حاکمیتی، امری روشن و به نوعی پذیرفته شده است،
از این رو در سیستمهای نرمال و درستِ حاکمیتی، از پیگیری خسارات وارده ناشی از اعتراضات، و خشم عمومی در این سطح هم، خودداری میکنند، و سعی میکنند که چشم پوشی کنند، چرا که این برونداد را، حق شهروندان خود میدانند، که اعتراض کنند و معترض هم در اوجِ احساسِ ظلم، ناکامی و ضرری که از ناحیه جامعه خود احساس می کند، ممکن است خساراتی بزند، ماموری کشته شود، مکانی آتش زده شود و... که اگرچه درست نیست، اما گاهی اتفاق میافتد، در اینجا حاکمیتهایی که خود را از مردم خود میدانند، حق انتقامجویی از شهروندان معترضِ خود را، به خود نمیدهند، چراکه معترضین را نیز از خود میدانند، که برای هر مامور کشته و یا زخمی شده، چند مکان به آتش کشیده شده، چند شهروند معترض را به دار مجازات محکوم نکنند و... و راه های دیگری برای مهار این نابهنجاریها جستجو میکنند.
و این چنین است که به صورت دوفاکتو، حاکمیتها در پدیده مبارزات سیاسی و...، خسارات ناشی از مبارزه شهروندان خود را پذیرفته، و به نوعی آن را به ذمه جامعه (شریک جرم همه مجرمین) دانسته، و آنرا به رسمیت میشناسد، معترضان را صاحبان جامعه دانسته، که حق دارند در مسیر مبارزه خود، حتی برای دیده شدن و شنیده شدن، خساراتی همه به اموال عمومی بزنند، و از این روست که علاوه بر اینکه، برای شهروندان مبارز در اپوزیسیونِ مسالمتجو، در سیستمهای حکمرانی خود، حق و حقوق بسیاری در نظر میگیرند، بلکه برای مبارزینی که نوع ژرفتری از مبارزه با سیستمهای حکومتی را اتخاذ میکنند نیز، حقوق مناسبی در نظر گرفته، و نانوشته حد نگه میدارند، و البته نتیجه آن شکیبایی خردمندانه، و مدارای در خور حاکمیتیِ خود را هم میگیرند، که آرام شدن جامعه و شکستن چرخه انتقامجویی از آن جمله است.
رهبران فرزانه میدانند اگر مبارزه مسالمتجویانه و اصلاح طلبانه شهروندان در یک کشور نتیجه نداد، جامعه خود، جمعی از شهروندان معترض را به سمتِ مشی مبارزه خشنتری هدایت میکند، و از آنجاکه این دو تابعی از همند، جامعه خود را به نوعی شریک جرم دیده، و یک حق پذیرفته شده برای آزادیخواهان، تحولخواهان، اصلاح طلبان و تغییرطلبانی از این نوع را نانوشته به رسمیت میشناسد، چراکه در تکثر طیف شهروندان مبارز، افرادی وجود دارند، که گاه در مسیر نبردهای مسلحانه هم قرار میگیرند و گرچه این حق طرفین است که گلوله را با گلوله پاسخ گویند، اما حاکمیتها حد نگهداشتن در حق شهروندانی که این نوع مبارزه را در پیش میگیرند، و اسیر میشوند را نیز، از فرزانگی و فهم حکمرانی خود می دانند، و اگر حاکمیتهایی به این امر تن در ندهند، با عواقب آن روبرو خواهند شد.
نمونه آن اعدام جمشید شارمهد بود، که اگر تصمیم سازان حد نگه میداشتند، صبر و شکیبایی حکمرانانه در پیش می گرفتند و... شاید امروز روابط دیرینه بین ایران و آلمان این چنین دچار تنش نمیشد، که نمایندگیهای دیرپای کشورمان، و از جمله مراکز فرهنگی ایران در این کشور مهم اروپایی، این چنین به تعطیلی کشیده نمیشدند، اعدام شارمهد اگرچه تنها دلیل نبود، اما در این امر بی تاثیر هم نبود.
یا اعدام عبدالمالک ریگی، چقدر در نابودی گروه تحت فرمان وی موثر بود؟ آیا به دنبال اعدام یک جنگجوی بلوچ، قدرت مانور آنان افزایش نیافته است؟ مقایسه الگوی ترکیه و ج.ا.ایران در استفاده از خشنترین ابزار نابودی مخالفان، یعنی اعدام، یا همان اعدام درمانی جامعه، نشان میدهد که به نظر میرسد تصمیم سازان کشورمان ره به بیراهه زدند و...
در حالیکه حکمرانان ترکیه با پیشه کردن مدارا، نوعی فرزانگی در حکمرانی را، ترمز حس انتقامجویی خود قرار دادند و با دوری از احساساتی همچون خشم، و با دست زدن به راهبرد مدارا با مخالفان خود، سود چالاکی سیستمی، بکارگیری فرزانگی، صبر و انتظار، جهتگیریهای درست و..، را در خزانه منافع و امنیت ملی کشور خود واریز کرده و میکند. شهروندان هر کشوری سرمایههای غیر قابل جایگزین آن محسوب میشوند، شهروندانی که گاهی در لباس مخالف با تو میجنگند، روزی همانها کلید حل مشکلات لاینحل شما هم خواهند بود.

عبدالله اوجلان هنگام دستگیری در هواپیما
در حال انتقال به ترکیه در سال 1377 در محاصره ماموران امنیتی ترکیه
[1] - عبدالله اوجالان (زاده ۴ آوریل ۱۹۴۸) که در میان پیروانش به عمو رهبر نیز مشهور است سیاستمدار، نظریهپرداز و زندانی سیاسی چپگرای کُرد اهل کشور ترکیه، و نیز رهبر و بنیانگذار حزب کارگران کردستان است. حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک)، یک سازمان پیکارجوی چپگراست که برای جلوگیری از سرکوب کردهای ترکیه توسط دولت ترکیه، تأسیس شده و علیه حکومت این کشور به فعالیت مسلحانه میپردازد. عبدالله اوجالان از زمان دستگیریاش در ۱۵ فوریه ۱۹۹۹ تاکنون در ترکیه در زندان امرالی به سر میبرد
[2] - عبدالمجید ریگی ( ۱۳۶۲ – ۳۰ خرداد ۱۳۸۹) مشهور به عبدالمالک ریگی؛ رهبر پیشین گروه جندالله بود که علیه نظام جمهوری اسلامی ایران فعالیت مسلحانه میکرد. گروه وی از سوی جمهوری اسلامی ایران، دولت پاکستان و ایالات متحده آمریکا به عنوان «یک گروه تروریستی» شناخته شده و متهم به «قاچاق مواد مخدر، آدمربایی و ترور شمار زیادی از مردم عادی و نظامیان ایرانی به ویژه اعضای سپاه پاسداران» بود ریگی در اسفند ۱۳۸۸ توسط وزارت اطلاعات ایران دستگیر شد و پس از آن گروه جندالله، محمدظاهر بلوچ را به عنوان جانشین وی معرفی کرد
[3] - جمشید شارمهد (۳ فروردین ۱۳۳۴ – ۷ آبان ۱۴۰۳) فعال سیاسی ایرانی-آلمانی و از اعضای انجمن پادشاهی ایران بود که مدیریت رادیو تندر را پس از ناپدیدشدن فرود فولادوند بر عهده داشت. شارمهد تابستان ۱۳۹۹ در دبی توسط مأموران وزارت اطلاعات ربوده شد. وی در ایران زندانی، شکنجه و در دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی به اتهاماتی چون «افساد فیالارض» و «محاربه» محاکمه و به اعدام محکوم و در ۷ آبان ۱۴۰۳ اعدام شد.
[4] - روحالله زم (۵ مرداد ۱۳۵۷) روزنامهنگار و فعال سیاسی اهل ایران بود. او یکی از مخالفان نظام جمهوری اسلامی ایران بود که وبگاه و کانال تلگرامی خبری-تحلیلی آمدنیوز را تأسیس کرد و برای انتشار اسناد فساد حکومتی شناخته شد. در ۲۲ مهر ۱۳۹۸ رسانههای داخل ایران خبر از دستگیری روحالله زم توسط سازمان اطلاعات سپاه دادند. زم در سحرگاه ۲۲ آذر ۱۳۹۹ بهوسیله طناب دار اعدام شد.
درختان تاجِ همبودگاه ما هستند، درختکاران تاجگذارنی بر زیستگاه ما
آدمها و حیوانات هنوز اکسیژنِ سبک، و شادی آفرینی را مییابند تا نفس بِکشند، چراکه هنوز بر پهنه زمین، درختان و گیاهانی، از ویرانگریهای ما آدمها بازماندهاند، که به سانِ جاروبرقی، هوای ناپاکِ زیستگاه آلوده به دود را، به درون خود کشیده، و هوایی پاک و دلافزا را بیرون دهند، و به همهی باشندگانِ زنده بر زمین، زندگی هدیه کنند.
پس خوش بحال کسانی که، گاهی نقش خداوندگاری در زمین، بر عهده گرفته، و زایشگر درختیاند که کاشته میشود، تا زندگی بخشد. کرداری نیک و پایدار، که گاه یادگارش، ماندگارتر از آوردن فرزندی درستکردار و نیک اندیش به این دنیاست، که از آدمها بر جای میماند، و چون چشمهایی روان، خوبی میپراکند. این روزها در جای جای زمین هستند درختانی که کسانی آنرا کاشته و یا داشتهاند، و دهها نسل بعد از مرگِ کارَندِگان و نگهدارندگان آن، هنوز پابرجا و زندهاند، و به همه زندگی، شادی و امید میبخشند.
درختکاری روز ویژهایی ندارد، و آدم از هر فرصتی باید سود جسته، و درخت و یا گیاهی بکارد، و یا به درختی و سبزهای زندگی و یا ماندگاری بخشد. اما امروز، پانزدهم اسفندماه، « روز درختکاری » است، این روز ویژه از برای آن است که تا کاشتِ درخت را گسترش دهیم. درختها، مثل آدمها، فارغ از نوع (و اندیشه)اشان، ارزشمند، زیبا، ارجمند و زندگی بخشند، گرچه ممکن است یکی پربارتر، و یکی کمبارتر باشند، اما همه نیک و شایستهی زیستن، و زندگیبخشیاند. درختکاری از نیکترین و شایستهترینهایی است که در درازای زندگی آدمها میتواند، آرزوی هر یک از ما باشد، تا زایشگر درختی باشیم که مجسمه زیبایی و پایستگی آفرینش است.
از این روست، که سرمشقسازی، و والایی درختکاری را، باید به والاگهران، نیکاندیشان، و نیککردارترینهای هر گروه آدمی سپرد [1] ، و در این میان، بیشک سیاستمداران شایسته این الگوسازی نیستند، که معمولا، به جز اندکی (کم یا زیاد)، چهرهایی ناپاک در میان آدمیان دارند [2] ، این است که آنان چهره بهترین کار دنیا، یعنی درختکاری را نیز خراب، و از اثرش خواهند کاست. سرمشقسازان بهتری باید، تا سرمشقِ بهترین نیکی روزگار، یعنی درختکاری شوند، و آگاهی بخشی آن را در برابر چشمها عهدهدار شوند.
شاید خدمتگزاران و پاسداران راستین زیستگاه طبیعی، دانشمندان، هنرمندان، فرزانگان و... برای سرمشقسازی بهترین باشند، که کم هم نیستند، اما زندگی و کردار و برونداد کاریشان در راستای بهبود زندگیها، زیر سمِ تکسواری موج سواران همیشگی رسانهها، از جمله سیاستمداران و... که رسانهها را به تیول خود در آوردهاند، گم میشود، آنان بهترینها برای سرمشق شدن، و گسترش درختکاری، در روز درختکاریاند، که در جلوی دوربین رسانهها دیده شوند و برانگیزاننده این نیککرداری نزد مردم باشند؛
بهتر است این کار زیبا، به زیباکردارانی چون دلباختگان طبیعت سپرده شود، تا مردم، درستی گفتار را، در کنار درستکرداری آنان دیده، این خود بهترین راه گسترش درختکاری، و دیگر نیککرداریها از این دست شود. اما چه کنیم که حتی سرمشقسازی در درختکاری هم به اهل سیاست سپرده شده است، و آنان حتی حاضر نیستند، از این نیز به نفع نیککرداران و نیکاندیشان، در دیگر پهنههای زندگی آدمی بگذرند، و در این یک کار هم که شده، دست از ویژهخواری بردارند.
اینگونه است که مراسم زیبای درختکاری هم، تنها به یک روال، در تقویمِ کار مسئولین تبدیل میشود، تا بیایند و درختی بکارند، و پانزدهم اسفند هر سال را نیز، مثل همان روبانهایی که میبُرند، و یا کلنگهایی که در گشایش سازهها میزنند و...، به کاری از سر پر کردن تقویم کاری، و ناشی از روزمرگی، به سان روزمرگیهای دیگر، که از آن هم، تنها آوازه میجویند، دیده شدنها را میخواهند، تا خودنمایی کنند، به سان خودنماییهای دیگر!
امروز پارک ملت تهران، محل درختکاری مسئولین شهرداری تهران بود، از یک هفته قبل کارگران چالهها را کندند و...، تا امروز مسئولین شهری بیاید و درختی آماده را، در چالهایی کنده شده، نهاده، از خاکِ نرمی که در کنارش نهادهاند، چند بیل در مقابل دوربینها، به پای ریشهاش بریزند، آبی آماده در آبریزی روبان قرمز بر آن بسته را، روانه ریشهاش کنند، و عکس یادگاری برای روزهای نیاز (به رایگیری و...) بگیرند، کاری که حتی در خودشان هم تاثیری ندارد، چه رسد به بینندگان آن!
چرا تاثیر ندارد؟ از اینکه این مسئول در فرایند درختکاری خود، حتی نمیفهمید که سختی کَندن یک چاله برای کاشت یک درخت چقدر توانفرساست، از یک هفته پیش، دستهای پینه بسته مهاجرینِ گریخته از ظلم طالبانی در افغانستان، که به ایران پناهندهاند، کندند و آماده کردند، و رنج کندن چالهها، تنها بر کف دستان آنان ماند، و این آنان بودند که فهمیدند، کاشت یک درخت چقدر زحمت دارد، بماند داشت و نگهداری از آن، که باز هم بر دست پینه بسته آنان بوسه زد، و باقی همه از کارفرمایان بودند، نه دستی در بیل دارند و نه آبیاری، تا بفهمند یک نهال، چگونه و به چه سختی، به یک درخت تنومند دگرگون میشود. [3]
و این مسئول که امروز درختکاری میکند، حتی سختی کندن چالهایی برای کاشت درختی را نچشید، تا وقتی تصمیمی در این شهر میگیرد، هوای درختانی که دهها سال از کاشت آن میگذرد، و با تصمیمات او، از ریشه کنده میشوند را، داشته باشد، تا وقتی پیمانکارانش را روانه خیابانها و کوچههای شهر میکند، به آنها بگوید هوای درختانِ کاشته و تنومند، و شادِ به یادگار مانده از نیککردارانِ گذشتگان را، داشته باشند و...
اگر او حتی یک چاله برای کاشت درختی میزد، آنوقت بر درختان تنومند و شاداب شهر دلسوزتر میبود، و وقتیکه کاروان خودرویی او و همراهان پرتعدادش، از پارک ملت بیرون میآمدند، بر اجساد چنارهای کلفت چندده ساله قطع شده، و یا در آستانه مرگ این خیابان اشکی جاری کند، و بر باقی آنها رحمی آورد.
و یا وقتی رانندهاش او را از کوچه « آرامش » در کنار همین خیابان عبور میدهد، متوجه درختان صدمه دیدهایی شود، که در درازای این کوچه، از نتایج کار پیمانکاران او، که برای ساخت جایگاههای سطلهای جمعآوری زباله، در حال نابودی و مرگند. و از 5 جایگاه زباله ساخته شده در این کوچه، تنها یکی از آنان به درختان کوچه صدمه نمیزند، آن یکی هم درختی در کنار خود ندارد، وگرنه ...
او اگر تنها در همین کوچه میایستاد و پیمانکار ساخت سکوهای زباله در این کوچه را میخواست، که چرا در میان دو درخت تنومند، سطل زبالهایی را کاشته است، که با هر برداشتِ زباله از آن، دَستَکهای سطل، بدن این درختِ کهنسال و بارور را بساید و بتراشد، و با هر آمد و شد این سطل، تنه اش را بِبُرد و بخِراشد و... و همانجا دستور به اصلاح جایگاههای جمع آوری زبالهی این کوچه را میداد، تا چند درخت 50 تا 60 و... ساله را از مرگ تدریجی و حتمی نجات دهد، کاری که از هر نونهالکاری در روز درختکاری مهمتر، و پر از نیکی و نیکفرجامی برای خود، درختان و شهر خواهد بود.
باشندگان و بنیانگذارانِ نیککردار و نیک اندایش این کوچه، به هنگام ساخت و ساز، دههها پیش، درازای آن کوچه را با درختان کاجی، زیباسازی کردهاند، درختانی که بعد از نیم قرن، اکنون سایه گستر هر رهگذریاند، اما سالها بعد، پیمانکار همین شهرداری که امروز نمایشِ درختکاری را به افتخار وجود آنان کلید زدهاند، از راه میرسد و با کار غیرکارشناسی خود، آن درختهای تنومند و با چتری زیبا را، به نابودی تدریجی مبتلا میکند، و ناظران و تحویل گیرندگان این پروژه، از این پیمانکارِ بیتوجه، هرگز دلی برای سوختن، بحال این درختان نداشتند، چرا که زحمت کاشت و نگهداری یکی از این درخت را نچشیده، و نمیدانند که از هر 20 تا 30 درخت کاشته شده، تنها یکی از آنهاست که ممکن است، این فرصت را بیابند، تا به تنومندی و شادابی درختان کاج کوچه آرامش برسند، و بیشترشان در خشکسالیها، ساخت و سازها، ندانمکاریها و... میمیرند و به سرانجام نمیرسند.
این است که برپا کنندگان نمایشهای درختکاری، بهتر است خود چاله ایی زده، و خود از زحمت درختکاری با خبر شوند، تا بر داشتههای شهر کوشا، پاسدار و نگهبان، نگهدار، دیدبان، دیدور باشند، دوگانگی در گفتار، کردار و رفتار، که شهروندان آنرا میبینند، و از آن رنج میکشند، اثر هر کار تبلیغی را از بین میبرد.
« آنگاه که تیشه به ریشه اش زدند! کاغذ زیرِ دستم بر خود پیچید و بی صدا فریاد زد: زنده باد درخت ! »
در کوچه آرامش 5 جایگاه تخلیه زباله ساخته اند که تنها یکی از آنها به درختان صدمه نمی زند، آن یکی هم به این دلیل که درختی در کنار خود ندارد!!
در کوچه آرامش 5 جایگاه تخلیه زباله ساخته اند که تنها یکی از آنها به درختان صدمه نمی زند، آن یکی هم به این دلیل که درختی در کنار خود ندارد!!
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
بدنه صدمه دیده درختی کنار یک سکوی زباله در کوچه آرامش
[1] - مرحوم پدرم از فرزانهای در میان بزرگان خود میگفت که : « ته بُر، و سر بُر، کارش به جایی نمیرسد » ته بر در این سخنِ از سر فرزانگی، به معنی کسانی است که درختان را قطع میکنند، البته نه از روی سرگرمی، که شغل شان بریدن درخت هاست و... و سر بُرها کسانیاند که به کار سربریدن از حیوانات مشغولند، این فرزانگی نشان میدهد که، ایرانیان کراهت و نحسی بسیاری را در بریدن و نابودی درختان و حیوانات میدیدند، که حتی بریدن آن به واسطه شغل را هم نحس و بدسرانجام و بدشُگون میانگاشتند.
این اندیشه ریشه در تاریخ و فرهنگ آریایی هم دارد، چرا که پسرعموهای آریایی ما در کشور هندوستان نیز، به درخت و گیاهان خیلی اهمیت میدهند و در حفظ نگهداری از آن بسیار کوشایند، زیر هر درخت را بهترین جا برای نیایش دانسته و خدایان خود را قرار میدهند، بسیار توجه دارند که درختی قطع نشود، بطوریکه، خود به چشم خود دیدم وقتی پیمانکارِ سازنده اتوبان بین شهر بمبئی و شهر پونا در ایالت مهاراشترا در هند، وقتی به هر درختی در مسیر جاده که میرسید، ابتدا چالهای بزرگ در شان بزرگی آن درختی که به اتوبان خورده بود را، در کنار اتوبان جدید میکند، و سپس آن درختان تنومندی که در مسیر جاده افتاده بود را، با وسواس تمام ریشه کن کرده، و در این چالههای بزرگ دوباره میکاشتند.
[2] - فرزانهای گفته است که « سیاست پدر و مادر نمیشناسد » یعنی سیاستمداران حتی به بهترین و عزیزترینِ داشتهها، یعنی پدر و مادر خود هم وفادار نیستند، و آنها را هم به پای اهداف سیاسی خود قربانی میکنند.
[3] - که آن فرزانه از سر فرزانگی گفت : «دل دامدار آب شود تا گوسالهای، گاو شود».
رزمندهی بیمدعا و دردآشنای مردم ایران!
جناب دکتر مسعود پزشکیان!
شاید زمان کنارکشیدن و استعفا دیگر فرا رسیده باشد.
اکنون که بهترینهای کابینهات را از شما ستاندند، شاید بهترین زمان است که به وعدهی خود به رای دهندگان و مردم ایران [1] ، عمل کنید، و وقتی میبینید که نمیگذارند و زمینه برای عمل به وعدهها و اهدافی که در سر داشتید، نیست، و راههای خدمتگزاری را مسدود کردهاند، زمین کثیف قدرت را وا نهاده، به نفع باندهای مافیایی، در این بلوا و بی نظمی شریک نشوید، و دامن خود را از روند خسارتبار موجود در کشور پاک نگه داشته، و از رای دهندگان به خود و مردم ایران عذر بخواهید، و به دامن آنان باز گردید، تا شرمساری بر پیشانی کسانی باشد، که «بیحیا تر از سنگ پای قزوینند».
بازگشت به مردمی که از شما به عنوان یک آزادیخواه و فرد مستقل، شجاع و پاک خواستند تا یکبار دیگر، زمین سیاست در ایران را، برای خدمتگزاری بیازمایید، اکنون که میبینید جایی برای خدمت و خدمتگزاری نیست، میتوانید شجاعانه و مردانه، از آن دامن بر کشیده، و قدرت ناچیز بازمانده برای رئیس جمهور را باز نهید، و خود را آلوده به همراهی با روند موجود مکنید، حیف است رزمندهی پاک و دلباخته به وطن، و با کارنامهی درستی چون شما، فدای این جو مسموم و خسارتبار، و صحنهگردانان رسوا و بی حیای آن شود.
در این چندماهه حضور در پاستور شاهد بودید که «جمهور» و «رئیس جمهور» را، چقدر در این کشور بی مقدار، بدون ابزار و قدرت، و ذلیل، و به سان شیر بی یال و اشکمی کردهاند، و قدرت مانور را رسما از او گرفته اند که برای حل مساله سیب زمینی هم، به ساختار من درآوردی جلسه سران سه قوه باید متوسل شود، تا بتواند حرکتی زده، و مردم خود را از کمبود سیب زمینی برهاند و... و به اندازه کافی، درهای بسته به روی ارشدترین نماینده مردم در قدرت را، در مسیر ایجاد تغییر، تحول و اثرگذاری چشیدید، و تصورم بر این است که مثل روز برای شما، و همه ما روشن شده است، که در این بازی کثیف، جایی برای خدمت، اهل خدمت و خدمتگزاری نیست، و امروز شاید همان روزی است که دیگر حجت بر شما و دیگرانی چون ما هم تمام شد، و فهمیدید و فهمیدیم که این کشور در چنبره باندهای مافیای خطرناک قدرت، ثروت و انحصار، همچون جبهه پایداری، و تندروهای ضد ملی غرق شده است، و سرطانِ آنان تمام نسوج این انقلاب و سیستم حکمرانی آنرا فرا گرفته، و ماندن پزشک دلسوزی چون شما بر سر این بیمارِ وخیم، اثری در وضعیت کشور و مردم ندارد.
چراکه ریشه کن کردن چنین شجره خبیثه و سرطانی، نه در دستان رئیس جمهورِ خلع ید شده از تمام ظرفیتهایی مندرج در قانون اساسی، و نظامهای دمکراتیک مبتنی بر ساختار جمهوریت، بلکه در دست کسانی است که خود به آنان را در این چند دهه، بال و پر داده، و پرورش دادند، و فربه کردند و کرسیهای قدرت را، یک به یک در بخشهای رسانه، ثروت، سلاح، قانونگذاری، شوراها و... بدانان سپردند و بر امور مسلطشان نمودند، و امروز رئیس جمهور در محاصره این دستهای آلوده، کاری نمیتواند از پیش برد.
و به نظر میرسد که این خودِ آنانند که باید میوههای تلخ این شرایط، و درخت هرز و خسارتبار کاشتهی خود را بچشند، و معدههای آنان از این زقوم، خونین گردد، نه شما و دیگر اصلاح طلبانی که هشدار دادند، مبارزه کردند، زندان رفتند، از آبروی خود گذشتند، و عمری با این جریان مقابله کردهاید. سزاوار نیست، چنین جریانی که سرطان را در بدنه اجتماع انقلابی و ساختار قدرت ایران کاشت، خود در پس پرده بنشیند، و اصلاح طلبان، آبرو، استوانهها و تشکیلات خود را هزینه عملکرد او کنند.
شما در این چندماهه دیدید که حتی از دستیابی به کمترین وعدههای انتخاباتی خود به مردم ایران (رفع فیلترینگ، بحث حجاب اجباری، مذاکره با غرب و...) نیز محروم و ناتوانتان کردهاند، و ریاست جمهوری را به یک نیروی خنثی، تدارکاتچی، حاجب الدوله، مشتخور ملس و... در نظام اسلامی تبدیل کردهاند، که در نهایت، یک پادو، و تسهیلگر طرحهایشان میخواهند، تا که مسئولیت خرابکاریهای دیگران را بر دوش گرفته، مسببان اصلی را از تیررس نقد و اعتراض مردمی دور دارند.
رئیس جمهوری که مقهور تصمیمات شورایهای من در آوردی انقلاب فرهنگی، فضای مجازی و از این دست گردهمآییهای غیردمکراتیک و منصوب است که تمام قانون اساسی و قدرت رئیس جمهور و نمایندگان مردم را، در حد یک عضو این شوراها کاهش دادهاند، و عالیترین مقام رسمی کشور، نمیتواند حتی فیلترینگ را از اینترنتِ موکلان خود بردارد، و در سیاست خارجی به ملعبه دست نظامیان، باندهایی هوچیگر و مصون از هرگونه تعقیب و تغییر، همچون روزنامه کیهان، کاسبان تحریم و متنخوانان از پیش نوشته شدهی نماز جمعهها و... تبدیل کرده است، چه جای مانور، و کار در راستای مردم خود دارد و...؟!
بهتر است بگوید «عطایش را به لقایش بخشیدم»، و با کناره گیری از این صحنهی رسوا، که رئیس جمهور را چنان آچمز کردهاند که راه هر گونه حرکت را بر او سد کرده، حتی نمیتواند مشاور، معاون و وزیر در خورِ شرایط خطرناک داخلی و خارجی موجود، برای خود انتخاب، و بگمارد، بهتر است، بیشتر از این، خاطر رای دهندگان، و چشم امید بستگان به خود را ناراحت نکرده، دامن خود را از همراهی با چنین ظلم و خسارتی بر کشیده، و با یک عقب نشینی سیاسی به موقع، به سان تمام کسانی که در ظلم و شرایط ظالمانه تمکین نمیکنند، و شریک نمیشوند، مشی آزادمنشانهی خود را پی گرفته، مثل تمام رزمندگان دیگری که تن به خفتِ کثافت ظلم و غارت نمیدهند، کنار کشیده و در کنار مردم به نظاره نشسته خود باشید.
رای عدم اعتماد مجلسی این چنینی، که محصول شورای نگهبان است تا رای مردم، و اجازه مییابد در شرایط خطرناک کنونی، که هجوم اولیه و نوک تیز حمله دولت دونالد ترامپ، ابتدا بر بخش اقتصاد کشور از طریق «فشار حداکثری» استوار گشته است، و چنین مجلس بیگانه با شرایط کشور، و همراهی با حمله اقتصادی بیگانه، بهترین وزیر اقتصادی و کادر دولتی که باید با این حمله مقابله کند را، به عمد هدف گرفته، و برکنار میکند، و مردم و دولت ایران را که، با چنین وضع بغرنج خارجی و داخلی مواجهاند را، در این روزهای پایانی سال، و اولین ماههای آغاز به کار دولت، دچار مشکل و تلاطم میکند، و این چنین افسارگسیخته عمل کرده، و از عدد بسیار ناچیز اصلاح طلبان عضو، در کابینه دولتِ اصلاحات، این چنین مهره سوزی و مهره کُشی میکند و...،
همه اینها نشان میدهد که باید صحنه چینان چنین مجلسی، خود با نتایج آن دست و پنجه نرم کنند، و لازم نیست که اصلاح طلبان آبروی خود را خرج چنین شرایط، و صحنه چینان آن کنند، و نباید با حضور در چنین صحنهی رسوایی، بدان رسمیت و رضایت دهند، و به دست خود، ریشه اصلاح طلبی را برکنند، و برای ماندن در قدرت، تن به هر خفت و خسارتی دهند، و آبرو بیش از این برای هیچ ببازند.
خفت و کثافت حضور در چنین صحنههای رسوایی، تنها برازنده کسانی است که برای رسیدن به کرسیهای قدرت حاضرند هر داشتهی ارزشمندی، از جمله مردم خود، انسانیت، تعهد، کرامت و عزت خود را به پای قدرت قربانی کنند. ماندن در این بازی رسوا، که رئیس جمهور و بارزترین سکاندار جمهوریت، تا این حد ذلیل حرکت باندها و جزایر بیشمار مافیایی میشود، نه به صلاح و خیر جمهوریت، نه مردم ایران، نه باقی مانده آبروی اصلاح طلبان، و نه روح آزادمنشانه و متوسل به سبک علوی شخص شماست، استعفا دهد و کنار بکشید، تا سازندگان این شرایط دلهرهآورِ دشمنی داخلی و خارجی، خود با نتایج کار خود مواجه شوند.
برکناری دکتر عبدالناصر همتی [2]، و استعفای دکتر محمد جواد ظریف [3] در روز گذشته، باید به شما هم نشان داده باشد که، آنان میخواهند شما را تنها، بی آبرو و بی اعتبار کنند، بدون همتی و ظریف، چه خواهید کرد؟! کابینه دولت را از یاران شما، پیش از این خالی کرده بودند، و با این استعفا و این رای عدم اعتماد، خالیتر هم شد، و بوی توطئه، شدیدا از آن به مشام میرسد،
و به نظر میرسد قصد دارند شما را به یک مرد تنها در میان گرگهای مافیای رسوا و بی حیا تبدیل کرده، عصاره آبرویتان را کشیده، باقی مانده عزت و کرامتتان را نیز از شما بستانند، و به نظر میرسد اگر استعفا هم ندهید، چندی بعد تمام شکستهای چند دهه ایی خود، ناشی از سیاستهای خسارتبارشان را بر دوش شما بار خواهند کرد، و در آیندهایی نه چندان دور، در پای اشتباهات و خباثت خود، شما را هم، همچون دیگر انقلابیون با آبرو، بیآبرو، و به پای قدرت خود سر خواهند برید، و چنین مجلسی، که دست ساز خود آنان است، حتی از رای عدم کفایت به شما هم دریغ نخواهد کرد.
این صحنه نه جای پاک سیرتان، اهل وجدان، نجابت و افراد دارنده اندیشههای خدمت، که بلکه صحنه خشن نبردهای مافیایی قدرت است، خود را از این جهنم رسوا برهانید. ما رای دهندگان به شما در این انتخابات، هیچ طلبی از شما نداریم که بمانید، و همهی داشتههای شخصی، گروهی و جناحی خود را در این صحنه بی آبرویی سلاطین قدرت، و جزایر مستقل و بی مقدار منصوب، ببازید.
[1] - مسعود پزشکیان 30 خرداد 1403 اصفهان : «اگر بنده پس از گرفتن رأی شما و تصدی پست ریاست جمهوری به خواست شما عمل نکردم رأی خودتان را پس بگیرید. اگر نتوانم تغییرات حداقلی را صورت دهم کنار می کشم.»
[2] - عبدالناصر همتی (زادهٔ ۲۰ فروردین ۱۳۳۶) سیاستمدار اصلاحطلب و اقتصاددان ایرانی است. او در سال ۱۴۰۳ به مدت بیش از شش ماه در دولت چهاردهم بهعنوان وزیر امور اقتصادی و دارایی فعالیت میکرد که توسط نمایندگان مجلس استیضاح و برکنار شد. همتی عناوین و مناصبی مانند استادیار دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران، رئیس بانک مرکزی ایران، رئیس بیمه مرکزی جمهوری اسلامی ایران، مدیر عامل بانک سینا، مدیر عامل بانک ملی ایران، عضو کمیته اقتصادی شورای عالی امنیت ملی را در کارنامهٔ خود دارد.
[3] - محمّدجواد ظریف خوانساری (زادهٔ ۱۷ دی ۱۳۳۸)، سیاستمدار و دیپلمات ایرانی است که از ۱۱ مرداد تا ۱۲ اسفند ۱۴۰۳، معاون راهبردی رئیسجمهور ایران، مشاور رئیسجمهور و رئیس مرکز بررسیهای استراتژیک بود. وی پیشتر نیز نماینده و سفیر ایران در سازمان ملل متحد و وزیر امور خارجه ایران از ۱۳۹۲ تا ۱۴۰۰ بوده است او همچنین از اعضای شورای عالی جمعیت هلالاحمر و دانشیار دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران است. خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا) که خبرگزاری رسمی دولت محسوب میشود، خبر استعفای ظریف معاون راهبردی رئیس جمهوری را تایید کرد. به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ایرنا، خبرگزاری دولت در خبری نوشت: برخی منابع نزدیک به دولت تایید کردند محمد جواد ظریف معاون راهبردی رییس جمهور، استعفای خود را تقدیم مسعود پزشکیان رئیس جمهور کرده است.
آقای دونالد ترامپ، رئیس جمهور امریکا، ارزشهای آدمیت و لیبرالیسم را به تمام، به حراجِ ساخت «امریکایی شکوهمند» گذاشته است. زیادهخواهی، تمامیتخواهی و تکبر، به سان دیگرِ دیکتاتورهای جهان در او نیز موج زد، رهبرانی که ملتهای خود را به اسارت نظرات و سیاستهای دیوانهوار، شخصی و سخیف خود گرفتهاند، و سقوط آدمیت را به دید انسانِ نگرانِ قرن بیست و یکمی میکشند.
و اینگونه است که عصر جدید، نیز، با رویکرد امریکای ترامپ به جهان، به عرصه تاخت و تاز دیکتاتورها و تمامیتخواهان در خواهد آمد، و همه این ستیز حیوانی را به چشم میبینند، و ترامپ از دولت جدید حزب جمهوریخواه امریکا، یک دولت پوپولیست خواهد ساخت که دنیا را به بازی اهداف کودکانه، و ملعبه خوی تجارت مسلکانه خود گرفته، حال آنکه با این خوی منفعت طلبانه و زیاده خواهانه، امریکا نمیتواند در نقش رهبری جهان انسانی، و جهان آزاد ظاهر شده، الگوی آزادی، انسانیت و دمکراسی باشد.
با این اخلاق و منش، تنها میتوان در بازار چشمهای گرسنه و تشنه به قدرت و ثروت، دلبری کرد، و نظر حریص حرام چشمانِ متجاوز را ربود، و آنانرا دیوانهی صدای جرینگ جرینگ سکهها، و مست بوی پالتهای اسکناس نو ساخت، که به سوی امریکا سرازیر میشوند.
ترامپ برای ساخت امریکایی شکوهمند آمده است، اما حرکاتش امریکا را کوچک و حقیر میکند، بروز زورگویی و تجاوز به داشتهها، و حدود دیگران را نشان میدهد، بیشتر به حرام چشمی میماند که به داشتههای دیگران چشم طمع دارد، و هرزهایی زیادهخواه که به ربایش زیبارویان خانه این و آن فکر میکند و...، و با این تجارت رسوا، آبرویی برای امریکا و لیبرالیسم و پیشتازان بشریت باقی نخواهد گذاشت،
امریکایی که در قرن بیستم در نقش منجی، حضورش در صحنههای پرخطر جهانی، متجاوزان را سرجای خود مینشاند و اروپا را از تجاوز هیتلر، و شرق دور را از تهاجم ژاپنیها، مردم افغانستان را از ظلم طالبان، کویت و عراق را از زیاده خواه دیوانه ایی چون صدام و... نجات داد، امروز پشت شعار ساخت «امریکایی شکوهمند»، از راه دست اندازی به سرزمین، معادن و داشتهها و حدود دیگران، نابودی آدمیت را در کل جهان رقم میزند، و امریکا را از یک موجود نجات بخش، به شریک و همراه متجاوزین زیاده خواهی، چون روسیهی پوتین، کیم جونگ کره شمالی و... در خواهد آورد، که این برای دیدههای نگران به روند حرکت آدمیت، نه لذت بخش، بلکه نگران کننده خواهد بود، این نه افتخارآمیز، و نه در جهت پیشرفت جبهه آزادیخواهی و سرشت انسانی، که فروپاشی انسانیت و تمدن آدمی را به ارمغان خواهد آورد، هرج و مرج و غارت جهان را در خود فرو خواهد برد.
نشست دونالد ترامپ و ولادیمیر زلنسکی، در مقابل دوربینها، نبرد یک موجود کوچک، اما با ارادهایی آهنین، و در جستجوی بقا بود، که سه سال تمام است که با قلدرمابی جهانی پوتین، پنجه در پنجه دارد، بود. زلنسکی که اگرچه تاکنون پنچه در پنجه گرگهای کرمیلیننشین داشت، اکنون در گازانبر ترامپ – پوتین گرفتار شده است، و نبرد تازهی او با ناخنهای تیز ببر درنده کاخ سفید، روند امریکایی و روسی را که جهان را به چالش بقا خواهد انداخته، را به چالش کشید، و زلنسکی با ایستادن در برابر ترامپ و معاونش در کاخ سفید، از خود آزادمردی به نمایش در آورد که برای نجات کشور و مردمش، تمام هستی خود را به قمار زورگویان جهانی برده است.
او نشان داد که اگر تا کنون، روسیه یکه تاز تجاوز و زیادهخواهی در جهان بود، با آمدن ترامپ، اکنون کرملین و واشنگتن، یک روی سکه استکبار و استعمار در قرن بیست و یکم را به نمایش گذاشتهاند، و میخواهند همه را در ترس فرو برند و...، اما حتی موجودی ناچار، و در محاصره گرگها و ببرهای درندهایی همچون پوتین و ترامپ، یعنی ولادیمیر زلنسکی هم تن به این خوی غرور و نخوت غیرانسانی طغیانگرانه نمیدهد، زلنسکی از ببر تازه ناخن تیزکرده کاخ سفید، بزرگی بیشتری در این نشست از خود نشان داد، تا کسی مثل ترامپ که میخواهد، وقتی صحبت میکند، «همه ماست ها را کسیه کنند.»
زلنسکی را باید از رهبران بزرگ جهان دانست که با هدفی مقدس، یعنی دفاع از آزادی، انسانیت و غرور و کرامت آدمی به میدان آمده، سالها با تجاوز جنگید، و اکنون آنرا نمایندگی میکند، یعنی دفاع از خاک، و کرامت اوکراینیها در مقابل متجاوزی بی شرم، همچون پوتین، و اکنون ترامپ.
زلنسکی سه سال تمام است که یک پایش پشت خاکریزهای شکنندهایی است که مقابل روسهای متجاوز، در مرزهای شمالی، جنوبی و خاوری خود کشیده، و مردانه با خداوندگاران تجاوز و غرور میرزمد، و یک پایش در پرواز، که از این کشور به آن کشور، از این اجلاس به آن اجلاس، و از این نشست به آن نشست، از این دیدار به آن دیدار برود، و مردانه و با اعتماد به نفس، بدون هیچگونه ترسی از عدم توانمندی خود، مذاکره کند، و در هر پهنه بین المللی حاضر شود و از منافع اوکراین و اوکراینیهای مظلوم و مورد تجاوز بگوید، و نظرها را به نبردی جلب کند، که دل هر آزادیخواه جهانی را به پیروزی خود دعاگو میکند، او از همه خواستار کمک شد (دوست و دشمن)، تا بلکه بتواند مردم و خاک خود را از چنگ متجاوز مستبد کرملین نجات دهد.
آمدن ترامپ به کاخ سفید را باید یک مصیبت جهانی دانست، چراکه دستهای تجاوز را بلندتر کرد، دیکتاتور متجاوز کرملین را، در نزد کاخ نشینان امریکایی به مظلومِ صلح طلب تبدیل، و این رهبر اوکراینی، که در لبه تیز تجاوزِ این تزار متجاوز و بیشرم میرزمد را، به دیکتاتورِ جنگ طلب تغییر نام داد! و چنین عملکرد رسوایی، رهبری دنیای آزاد و دمکرات را، با شکستی بزرگ رودرو کرد، امریکایی که دم از دمکراسی و کرامت انسانی میزد، در کنار متجاوز، و در مقابل تمام دنیا، قرار گرفت، و خود را در سطح دیکتاتور متجاوزی مثل پوتین، پایین آورد.
جناب دونالد ترامپ، در این چند روزه حضور در قدرت، عملکرد رسوایی را به نمایش در آورد، با این که دور دوم ریاست جمهوری خود را طی میکند، چنان مبتدی و عجول و حریص به پیروزی است، که ضعفی بزرگ را، در پس بلندپروازیهای زیاده خواهانه خود نشان داد، که مبتدیان قدرت هم شاید اینگونه نکنند و نباشند، این بود که در پس دیوارهای بلند بی باکی و قدرت یک دیپلمات دست چندم اروپایی، مثل زلنسکی که مثل ترامپ، مشق سیاست را در دوره ریاست جمهوری خود آموخت، شکست خورد، و نشان داد که ترامپ، از دوره اول ریاست جمهوری خود جز غرور بیشتر، چیزی نیاموخت، تا او و معاون تازه کارش در برابر زلنسکی زانوی شکست بر زمین کاخ خود بسایند.

مجسمه آزادی زلنسکی را در آغوش گرفته و گفت :
«او (ترامپ) امریکای ما نیست، پسرم!»
فرصتهای تاریخی ایرانیان، یکی از پس دیگری گذشت، و رفت، تا به اینجا برسیم که، آه حسرتِ آرزوهای بر باد رفتهمان به هوا رود، سال 1403 هم به روزمرگیهای پیشین، گذشت، به سان همان سالهای خسارتبارِ دیگری که در راهبرد «از این ستون به آن ستون فرج است»، تعریفشان کرده بودیم، و دارد میگذرد؛ اما قفلها همچنان بسته نگه داشته شدند، تا امیدی زنده نشود، توگویی کلیدداران این فضای بسته، میخواهند کلیدداری جهنم خودساخته را، هردم به رخِ به تنگ آمدگان بکشند، و عقدهی حقارتی که با این زجر دادنهای جمعی هم، باز نمیشود، و رهایشان نمیکند، و هرچه از این جام زهر مینوشانند، انگار بر این زجردادنها، تشنهترشان میکند.
آخرین روزها، آخرین نفسها، میآیند و میروند. فرصتهایی که شاید دیگر تکرار ناشدنیاند، که گذشت آنان، در تکرارِ درجا زدنهایمان، دیگر عادی شدهاند، مثل بیماران در انتظار مرگ، که برای رفتن، روزشماری میکنند. برف مرگ بر صورتمان نشسته، زنده زنده، مردن خود را، وجب به وجب روی تن خود، که هرچه بیشتر سرد می شود، دنبال کرده، پیشرفتش را حساب میکنیم.
سنگینی آوارِ کارهای نکرده، پروژههای عقب افتاده، زخمهای بازِ از تیمار مانده، آروزهای به دل نشسته و ماسیده، شرابهای ننوشیده در رگ تاکها، که ماندند و خشکیدند، و در هیزمِ آتش خشمِ باغبان، در انتظار ریختن به کورههایاند، که برای سوختن اجسادمان فراهم شدهاند و... ما را هر دم آزار می دهد.
و این آوارها، هر روز سنگینتر از دیروز، شانههای شیرمردان و شیرزنانمان را زیر بار پهنپیکر و سنگین خود خم میکند، تا بزرگمردی در توبره این سرزمین نماند، که پیروز از میدانی برون آید، و شادی را در دل ما زنده نگه دارد، همان چیزی که ما را از همسایگان صحرانشین خود، دگرگونه مینمود.
تو گوییکه زهر دردناک غمِ صحرانشینی خود را چنان در تن ما ترزیق کردند، و آنقدر ما را در حفرههای آتشینِ غم فرو بردند، که انگار ما از ازل تا ابد، با شادی، بیگانه بودیم، و زمینِ صافِ شادیِ خود را، به فراموشی بردهایم، و در برهوت ریگزارهای غم چنان غرقمان کردهاند، که نوای غم، سازگارترین نوحهگری در مذاق حالمان شده است. انگار نه انگار که این مردم روزگاری، هر ماه جشنی چون مهرگان، سده، سپندارمزگان و... داشتند، و به نیایش و پایکوبی برمیخاستند، و در ترنم و شادیاش میرقصیدند!
اما نوروز، که از ستبرترین خاکریزهای فرهنگ ماست، در راه، و در این نزدیکی هاست، در حالیکه دیگر نه آرزوی نو شدن این روزها را دارم، نه ماهها و نه سالهای نو دیگری را، چراکه هر روز دریغ از دیروز، و هر سال و ماه دریغ از سال و ماه پیشین؛ در سراشیبیها، غلتزنان، با سرعتی باورنکردنی، که شاید از سرعت همسایگان در جهتی مخالف، بیشتر هم به نظر میآید، تو گویی ما را به سمت درههای نابودی میبرند.
به سان تابوتی شده ایم که با هر قدم به پیش، به چالهایی نزدیک میشود، که ترتیبِ پوسیدنمان را در آن دادهاند؛ چگونه بر این قدمهای به پیش رونده، باید شاد بود، در حالیکه چشم چغدها در مسیر گورستان، ما را چنان دنبال میکند، که تو گویی، همه، هرچه داشتند را به کناری نهاده، خود را به فراموشی سپرده، و تنها به تشییع این پیکرِ مجروح، به تماشا نشسته اند، تا چون دخترکان ناخواسته زاییده شده، زنده زنده در گورمان ببینند.
نحسی دور شدن از آدمیت، چنان دامنگیر و دست و پاگیرمان شده است که، نه داشتههایمان را بتوانیم ببینم، نه زیبایی قبایی که بر تنمان زار میزند، اما زیباست، و نه هرآنچه از زیباییها، برای این روزهای سخت اندوختیم، و یا واهشتههایی که به ارث بردهایم، و باید بگویم که در میان تمام خوبیها و بدیهایمان، مثل باتلاقی به ژرفای نابودی، فرو میرویم.
دستهای چنین باغبانی اِفلیج باد، که چنین کاشت، و چنین داشت، که بدین برداشت ختم شود. تو گویی هیچ خدایی بر این مردم، خدایی نکرد، و هیچ مادری نبود که بر این بیمار در خانهی غم فرو رفته و ویران شده، پرستار باشد. همسایگان خود را به خواب زدند، تا شاید از این همسایهی رشک برانگیز و زیبای خود رها شوند، تو گویی همه خود را به ندیدن و نشنیدن زدند، تا این کاروان، تا مرگ، بی هیچ درنگی بتازد.
یا اینکه گوش، چشم و دماغ کاروانسالاران را به سان اجساد از پنبه پر کردند، تا هیچ نبیند و نشنود و نبوید، و بر این بدن حسی نه وارد شود و نه خارج، بی هیچ ارتباطی با بیرون، راه گور را در حالتی پر از مستی و ناهوشیاری، به سان مردار شدگان، خود با پای خود بپیماید.
(پوزش از ناروشنیها، و چقدردردناک! که کوشش برای پارسی نوشتن ناروشنیزا شده است)
با ورود آدمها به پهنه زندگی گروهی، باید و نبایدهای این زندگی، به سان زنجیرهایی، بر دست و پای آدمها، ریخته شدند، تا او را به زیر فرهنگِ زندگی گروهی کشیده، از او آدمی سازگار با چنین زیستی بسازند، تا اینجای کار، جای حرف و سخنی نخواهد بود، چرا که رفتار آدمِ تنها و رها در زیستگاهی دست نخورده، با آدمِ خواهان زندگی در همبودگاه (اجتماع) گروهی، ناهمگون و نایکسان است، و پای فرهنگ زندگی گروهی اینجاست که به میان میآید.
زان پس شایستهها و بایستههای زندگی گروهی، گفتمانِ اندیشمندانه اندیشورانی خواهد شد، که زندگی گروهی را ریخت سازمان می دهند، و هرچه پیوستگی در همبودگاههای گروهی ریزتر و چسبندهتر شد، بندهای فرهنگ آن نیز افزونتر و کلفتتر گردیدند. و آدمها همواره بخش بیشتری از آزادیهای خود را به سود گروه، و بایستههای با هم بودن، رها کرده، و در این راه باختند، و از دید و دسترس خود دور داشتند.
اما این نابرخورداری از آزادی و دیگر ارزشهای آدم بودن، کم کم به اندازهایی گسترش یافت که به آدمیتِ آدمها آسیب زد، و در این میان، ترازمندی بین آدم بودن، و بایستههای زندگی گروهی، برهم خورد، و کسانی، و یا همبودگاههایی آنقدر در این پهنه پیش رفتند، و از آزادیها کاستند، که آدمها را به سان بردهایی در بند ساختند، که در پای زندگیِ گروهی و زیستِ همبودگاهی، فدا میشد، و داشتههایش را در راستای زندگی گروهی، و یا سازوکار حکمرانی آن، چنان از او ستاندند، که آدمها را گاه، به بردگانی بدون توانِ هرگونه گُزینشِ پایه، و یا سزاواری در دگرگونی و...، دگرگون ساختند و...
اندیشه و ایدئولوژی کمونیسمی یک نماد از چنین همبودگاه گروهی را، بخوبی نشان داد، که آدمها در این سازوکار، یکی از پارههای سازندهی زندگی گروهی، در کنار دیگر اندامها دیده شدند، و اندیشمندان این سبک از زندگی، فراموش کردند که زندگی گروهی، برای بهروزی آدمهاست، نه اینکه آدمها را از آدمیت خالی کرده، در پیشگاه گروه فدا کرد. و از این دست ایدهها بسیارند.
اینجا بود که زنگهای خطر فروپاشی آدمیت، در پای این و آن، به صدا در آمدند، و گفتمان بازگشت به آدمیت، که بایستهی آن بازیافت داشتههایی همچون آزادی و... است، گسترش یافته، چرا که بدون آزادی، آدم بودن، بودِ خود را دیگر از دست خواهد داد، و به میان کشیدن دوباره آدمیت، و اندیشهی پاسداری از این جایگاه، راز بودن خود را، آشکار و پدیدار کرد، و آمدند و گفتند که تمام پدیدههای این جهانی، همچون زندگی گروهی، اندیشههای آسمانی و زمینی و... برای بهروزی آدمند،
و اگر در راه بدست آوردن این بهروزی، آدم، ارزشهای آدمیتِ خود را از دست دهد، دیگر این خود یک شکستِ بزرگ برای آدمیت بوده، و نگاه بازیابانهایی را باید، در پی داشت، تا آدمیت دوباره بازیافت و استوار گردد. خیزشهای رهایبخش، اینجا بود که پدید آمدند تا آدمیت را به آدمها باز گردانند، و آنرا دوباره بازآفرینند، رهایی آدم را از زنجیرهای بردگی، آشکار و بی چون و چرا سازند.
از نهادهایی که بیشترین داشتههای آدم، و آدمیت به سود آن، از آنها گرفته شد، نهاد رهبری است، که در زندگی گروهی، پیشوایی آدمها را در همبودگاههای گروهی پرشمار این جهان، به دوش میکشد، نهادی کارا، که ریخت و استواری گرفت، تا برای بهروزی آدمها، در زندگی، راهیابی و راهبریهای پایه و سودمندی داشته باشد، نهادی که برای پیشکاری و پرستاری کردنِ کسانی که او را بر این تخت راهبری نشاندهاند، استوار گردید، اما راهبرانی در این بین پیدا شدند، که جایگاه خود را، نه پیشکاری و پرستاری، بلکه سروری (آقایی) دیدند، و خود را سرور (آقا) شمردند.
چنین راهبرانی در آینده، این سروری را در خود و خاندان خود ماندگار خواسته و دانسته، و آنرا دودمانی، واهشتههای نیاکانی، و یا از سوی فرِّ ایزدی دانستند، و آنرا برای خود و خاندان خود، روا، شایسته، بایسته، ناگزیر، و آدمی را در پذیرش آن ناچار دانستند، و خود را بر گروه دیگرِ آدمها سزاوار سرفرودآوردن دیدند، آنانرا زیردست و پیشکار خود شمردند، و خود را بر آنان سالار و فرمند یافتند، مردم خود را رمه، و خود را بر آنان چوپان دیدند، مردمان را گروهی دونپایه و فرومایه، و خود را والا و شایسته دیدند، مردم را نابخرد و خُل، و خود را بر آنان سزاوار سروری دیدند، خود را مولا، و مردم را موالی شمردند و...
و بدین نابخردیها بود که آدمها را به پیروز و شکست خورده بخش بخش کردند، مردمان، شکست خوردگانی بخت برگشته در دیدگاه راهبران دیده شدند، آنانکه روزی، راهبرانی برای پیشکاری و پرستاری بر خود و همبودگاه خود نهادند، افسار و لگام از دست داده، پیشکاران، گمارندهگان را به پیشکاری خود گرفتند، و برده خویش ساختند، و نقشها وارونه شد، دارندگان، پیشکار شدند، و پیشکاران، در جایگاه خداوندگاری نشستند، هرچه خواستند ستاندند، برداشتند و واپس ندادند.
قلمها را به چوبه دار بستند، و ارباب قلم بر چهارپایه های لرزان نگهداشتند
از این پس بود که در نبود آزادی، و سفت شدن بندهای بردگی، پاسداری از داشتههای آدم و آدمیت، همچون آزادی و ارزشهای دیگرِ از این دست، کارکرد و جایگاه ارزشمند خود را نشان دادند، و آنرا از بایستههایی درخورِ اندیشه و رفتار آدمی دیدند، و کسانیکه بر این پاسداری به خیزش برمیخیزند را، شایستهی ارجمندی دیده، و حتی فروگذاری، سستی و نافرمانی آنان در این راه را، نافرمانیِ از گونهی دیگر دیدند، و آنرا «جرم سیاسی» [1] نام نهادند، چراکه چنین خیزشگرانی، از آزادی و آزادگی شهروندان پاسداری میکنند، و در این راه حتی نافرمانیشان به اندازه دیگر نافرمانیها، سزا و کیفر آنچنانی در بر نباید میداشت، چرا که خیزشگران راه پاسداری از آدمیت، نمایندگان گروه آدمهایی دانسته شدند، که برای بدست آوردن جایگاه آدمیت، کوشش دارند، و خیزش آنان ارجمند، و والا انگاشته شد.
و اگر چنین خیزشگرانی ره به اشتباه پیمودند نیز، نافرمانیشان به ارزیابی «هیات منصفه» ایی سپرده میشود که نماینده وجدانِ راستی و دادمندیِ گروهی، و از آدمهای فرهیخته، در هر همبودگاه خواهند بود، که در آن میزیند، و از بایستهها و شایستههای آدم و آدمیت نیک میدانند، این آناند که آنرا مورد ارزیابی قرار داده، و کنهکاری و یا بیگناهی آنان را بازشناخته، و بیان می دارند، تا مبادا در برخورد با چنین آدمهای ارزشمندی، زیاده روی، و یا سختگیری ناروایی، روا داشته شود، و خشم دستگاهی، دادگسترانِ آنرا از گردی راستی و دادمندی خارج کند.
رهبرانی که این بایستگی زندگی گروهی را از دیدگاه و رفتار خود دور داشته، پیگیری کنندگان «حقوق سیاسی» را بسان گنهکاران دیگر دیده، و یا حتی بیش از آنان، شایسته سزا و یا کیفر ببینند، و در سختی نهند، همین خود پیمانه، مایه، بنیاد و پایه سنجش اندازه کجروی فرمانروایان، در زیر پا نهادن بایستگیها و شایستگیهای رهبری شمرده شده، و نشان از آن دارد که از میانهروی، راستی، دادمندی و... دور شدهاند.
همینجاست که نوع برخورد هر سبک و سازمان دادگستری، با «جرم سیاسی» یکی از پیمانههای درستی و نادرستی کارکرد سامانهها، ایدهها و رهبریها شد.
چراکه آزادی همیشه، ارزش خیزش و نبرد برای داشتنش را دارد، پس راه خیز برداشتنها، برای آزادی و آدمیت، همیشه باید باز باشد، و خیزشگرانش والا و ارجمند دیده شوند، کسانیکه آدم را در بردگی نمیخواهند، و در این راه بر میخیزند، و بود و باشِ آدمیت را پی میگیرند، هرچند بود و باش خود را در بیم و سیج نهند.

[1] - در جُرمشناسی جُرم سیاسی به اعمالی گفته میشود که انجام آنها با منافع یک دولت یا ساختار سیاسی حاکم، در تضاد است و بهاین دلیل جُرم انگاشته میشوند. جرم سیاسی مقولهای متفاوت از جرم دولتی است که به قانونشکنی دولتها در قبال قوانین کیفری داخلی یا بینالمللی اشاره میکند.









