مصطفی مصطفوی
رنگم به رنگ سپیدی و صلح می پاید، و دلم در هوای سپیدی می طپد؛ اکنون که جور زمانه به رنگ بنفش مان در آورده، اما سبز به زیبایی بهار بود و بس، لیکن خزان به بیداد برد او را، لیک چه غم که ما در آرزوی بهاریم و بهار نیز مقصد ما نیست و در این شهر چهار فصلم آرزوست.
زردها می خواهند ما را به ذیل حُکم و تَحَکُم و بیداد برده و بیماری و زردی را برای همیشه در صورت مان دایمی کنند، ولی اکنون که چهره ها رو به زردی تاراج پاییزی است، دل انسان هوای سبزی بهار می کند، اگرچه می دانم در پس سلطه ی زردها، زمستانی سخت و پر از مرگ و بیماری در انتظار ماست، اما به امید سبزی بهار، اگر این زمستان هم سر بگیرد، آنرا نیز از سر خواهیم گذراند، تا به بهار برسیم، و البته در آن نخواهیم ماند، و از آن عبور کرده می رویم تا به سپیدی صلح دست یابیم.
و چه درست گفت آقای هاینریش چارلز بوکفسکی که : "من به پایان دنیا اهمیت نمی دهم، چون دنیای من بارها تمام شده، و صبح روز بعد دوباره از نو آغاز شده است!"
آه ای شرق غرور انگیز بزرگ، ای خیزشگاه تاریخ، ای نقطه شروع تمدن ها، تو ای باند فرود آسمان! چقدر زمین هایت مستعد استبداد است؟! اینجا را انگار خداوندگارم برای تولید و پرورش استبداد و مستبدین ایجاد کرد، که این چنین بهشت استبداد و مستبدین شده است، تا در این نقطه از عالم متولد شوند و پا گیرند و بزرگترین ظلم ها را در انظار همه جهانیان انجام دهند، مستبدانه بزیند، و قهرمانانه بمیرند و بی شرمانه به وجود خود و اطرافیان و فلسفه منحط و به زنجیر کشنده اشان ببالند، و هر چه خواهند، تحمیل کنند، و نسل اندر نسل انسان هایی را که تنها یک بار فرصت زیستن در این جهان دارند، را له کرده و چنان تخدیرشان کنند که در فلاکت تمام، زیر یوغ استثمار، چشم به نجات بمانند و بمیرند، و حرکتی نکنند، و زندگی اشان شناسنامه هایی باشد که با آمدن شان ثبت، و با رفتن شان ابطال می شود، و هر فریاد رهایی بخش و یا آزادیخواهی نیز کارد آجین شده و یا به تمسخر شب، به صبح نرسد.
آه این زمین های شوره زار شرق چقدر برای خواباندن مستبدین در نمک مناسب است، تا یکی پس از دیگری در زمان های مناسب خود بیایند و بروند، رهایی و آزادی را در گروگان خود نگهدارند، و کلید داری زندان آزادی را دست به دست کنند؛ انگار برای این زمین و اهلش، شرایطی برای رهایی و رشد نیست، که نیست، انگار شرق را خدا آفرید تا خورشید آزادی بارها و بارها در آن طلوع کند، و بعد از چند ساعتی، شادی بر لب ها بخشکد و نور آزادی در پشت کوهی غروب کند، و باز انگار نه انگار، که این زمین را هم به نور رهایی نیاز است، تا رشد و زندگی را در آن از سر گیرند.
اینجا انسان هایش را انگار برای رکوع و سجود آفریده اند، تا هر روز در مقابل قدرتمداری خم شده و دست و پا بوس این و آن باشند؛ شرق ای سرزمین عجایب ای سرزمین خوبی ها! چرا چنین آلوده زندان غرور و نخوت مستبدین شدی، و چرا این همه باران های پاک کننده و رهایی بخش در تو اثری ندارد. از چه توفان های اندیشه پاک و رهایی بخش انسانی در همه جهان وزیدن دارد و تو همچنان در خاک استبداد در غلطیده ایی و بدان خو کرده ایی؟!.
صبح رهایی تو کی فرا خواهد رسید.
سپید فام روی تو
شعله کجاست جوششی نیست آتشم را رفت آتشم به باد زمانه، اما باز بی قرار
عمری گذشت و به پایان رسید، ماندن ما اما هنوز در پی لیلی و یافتن می، بی قرار
سوختم در آتش عشقی که سوخت جان مرا هنوز ننوشیده ز جام می سرخ، بی قرار
ای صبح دل انگیز دل کندم بیا که ز بهر دل کندن شده ام کنون بی قرار
ای هستی شیرین من ای سیمین تن، دل من کجاست قند شکرینت که شده ام، بی قرار
جام جام پر کنم از لبم می سرخ فام خود که من هم به نوشیدنش شده ام بی قرار
لب که گذاشتم به لب جام تو ای جام دار من جام و، می و، جامعه، همه سوخت در قرار
شد روزگار من سپید فام ز روی تو من کشته ها دیدم از این عشق، باز بی قرار
عاقل شو و عقل را تو کن دیوانه که عقل هم به پای عشق شد بی قرار
ای باخته سر و جان خویش به پای جام شو بی قرار صبح، که صبح نیز برای تو، بی قرار
ای سرو سرنگون من ای روح من بیا من سروها به پای افکنده ام و بی قرار
میا که صبح دل انگیز تو شود خراب از پاره های جگر خون خضاب و بی قرار
6 آبان 1397
تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم
ز غمِ زمانه چنان فتاده ام ز پا که ایستادنم دگر نمی تواند یاد
ز سپیدی سحر و نوای صبحگاهی دگرم نمانده صفای باطنی به یاد
خشک چوبی شدم ز باد پاییزی دگرم بهار و صبح ترقی نیست به یاد
تو ای ساقی دلنواز خاص دلم دلی نبود که هدیه کنم تو را بیاد
نواز تو دلم را به دردی جانکن که این دل غمدیده را نباشد یاد
تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم مرا به کدام می، نواختی تا کنم یاد
شبم به غریبی گذشت، این غربت صفا نکرد از می نابی، تا کند یاد
بزن به چوب دلت که عمرم را چند روا نباشد که بگذرد چون باد
5 آبان 1397
از زمانی انسان به توانایی عقلی، بشری و خدادادی خود پی برد، و متعاقب آن اجتماعات انسانی نیز شکل گرفت، شکل اداره این اجتماعات نیز اهمیت یافت، و بشری که برای خود شخصیت انسانی قایل شد و خود را واجد توانایی هایی یافت که می تواند، مسایل خود را حل کند، در فکر فرو رفت که چگونه شرایط جامعه خود را تنظیم کند که بتوان بدور از حیوانیت و تجاوز به حقوق دیگران، انسانی در این جهان زیست، و سعادت را در آغوش کشید و حیف که تا بشر بتواند به مرحله ایی برسد که همه از حق تعیین سرنوشت برخوردار شوند و از حیوانیت ها خلاص شوند، نسل ها از انسان عدالت و آزادی را نچشیده، نابود شده اند.
دموکراسی یکی از ایده های مکاتب انسانی برای اداره اجتماعی است که از انسان ها شکل گرفته، در زبان یونان باستان این واژه واجد دو کلمه "مردم" و "حکومت کردن" است که در سیاست به معنی "حاکمیت مردم" تعریف می شود. این نظام سعی می کند به همه انسان های درون خود حق مشارکت سیاسی در امور جامعه بدهد. اما در دمکراسی یک گرایش به حق، اهمیت و اولویت فرد از یک سو و اجتماع از سوی دیگر همواره تعارض و سخن بوده است. واژه دمکراسی در عصر جدید ابتدا در اساسنامه مستعمره امریکایی "ردآیلند" در سال 1641 به کار رفت. و در قرن 19 و 20 توسعه روز افزون یافت و ملل پیشرو در صنعت و اجتماع اروپایی و امریکایی و بعد ها شرقی بر آن پای فشرده و به تکمیل و توسعه آن همت گماشته اند، به طوریکه بعنوان مثال اکنون هند به بزرگترین دمکراسی جهان شهرت دارد، هر چند ملل مختلف از لحاظ کیفیت و عمق اعطای حق به شهروندان خود در تنوع بسیاری اند، اما امروز مقبولیت روش دمکراسی، به حدی رسیده است که حتی دیکتاتور ترین حاکمیت ها در جهان هم، بخشی از نام سیستم خود را به این کلمه گره زده اند تا در زمره دارندگان این سیستم حکومتی تلقی شوند.
"تامس پین" یک دمکرات رادیکال بود که در انقلاب فرانسه و استقلال امریکا، در کنار جیمز مدیسون از دست اندرکاران تدوین قانون اساسی امریکا و مقاله های معروف فدرالیست با جرمی بنتام و جیمز میل انگلیسی فعالیت کرد. البته این که همه مردم را به تصمیم گیری های حکومتی کشید، مشکل است و برای همین هم افرادی مثل کارل پوپر منکر مردمی بودن حکومت دمکراسی بوده و آن را یک مغلطه بیش نمی داند، و دمکراسی را مناسب برای به زیر کشیدن حکومت های نامطلوب و شرور از مسند حاکمیت می داند. و به لحاظ گستردگی نظرات و تنوع نظر بین مردم، دخالت آنان در امر حکومت در قالب نمایندگی و... صورت می گیرد.
برخی دمکراسی ها را حاکمیت عامه نمی دانند، بلکه نهادهایی تجهیز شده اند که مردم خود را از خطر دیکتاتوری حفظ کنند. عده ایی دیگر نیز دمکراسی ها را نهادهای نخبه گرا و رقابتی که با آرای مردم به قدرت می رسند نگریسته اند. شومپیتر دمکراسی را یک روش می داند. برخی دیگر دمکراسی را به علت رشد و تکامل و هماهنگ بودنش، نوعی هدف مهم ارزیابی می کنند که به علت ارزش های ذاتی از جمله خودمختاری ستایش می کنند.
کوهن دو پیش فرض برای دمکراسی قایل می شود اجتماع و عقلانیت. عقلانیتی که به انسان قدرت شناخت می دهد و استعدادی ارزانی می نماید که رای او مبنای تصمیم گیری شود و رجوع به عقل مشخصه عصر مدرنیته است. عقل تنها وسیله شناخت نیست و بلکه توجیهی برای اراده نیز هست. عقل و اراده یکی نیستد ولی در آموزه های دمکراسی عقل و اراده مکمل یکدیگرند. نیروی اراده بدون عقل متضمن شناخت و معرفت نیست و عقل بدون اراده هم در برگیرند حرکت و تصمیم نخواهد بود.
اراده و یا اختیار از ارکان مشترک میان لیبرالیسم و دمکراسی است. با این تفاوت که می توان این اختیار را به دو گونه لیبرالی و جمهوری خواهانه تقسیم نمود. گونه لیبرالی به فردیت و منافع فرد و گونه جمهوریخواهانه فرد را در متن یک جامعه آزاد با ارزش های اخلاقی مثبت تصور می کند، و منافع فرد را در درهم تنیدگی آزادی فردی با مصالح عمومی مطرح می کند.
بحث جمهوری خواهی رشد رو افزونی در دمکراسی ها دارد. که از دلایل آن نیاز به پیوندهای اجتماعی در مقابل انزوای برخواسته از گرایش های فردگرایانه و مشکلاتی بود که متوجه جامعه می شد. همچون عقل گرایی که امروز دیگر کمتر کسی به اراده قدرت انتخاب بسیار گسترده انسان ها اعتقاد دارد. زیرا عوامل متعددی همچون غرایز درونی، تا مقولات اقتصادی، فرهنگی و... اسان تاثیر می پذیرد اراده آدمی بدون توجه به مولفه های حیات اجتماعی و محیط زیستی مشکل زاست.
اراده منتسب به مردم، یعنی اراده مردمی می تواند در خدمت و سو استفاده حکومت های غیر دمکرات هم قرار گیرد. همانگونه که از نظریه اراده عمومی روسو می توان تفاسیر توتالیتاریستی کرد.
در خصوص چگونگی تبدیل منافع فردی و آرا شخصی به سازوکار مناسب اجتماعی به مقولاتی مانند "دست های پنهان" آدام اسمیت که عملا منافع را در یک سازوکار کلی جمع می کرد، روی آوردند. دمکراسی همچنین از آموزه "خیر عمومی" که شهروندان را در نهایت متوجه "مصلحت عمومی" می کند سخن گفته است. خیر عمومی همچون عاملی خیرها و منافع شخصی را با هم پیوند می زند و حاصل آن را در مصالح عمومی نشان می دهد.
در جامعه ایی که نیروی عقل راهنمای انتخاب هاست، رسیدن به این نتیجه که تاکید بر ارزش های اخلاقی مثبت و اعتقاد به در هم تنیدگی آزادی و منافع شخصی با آزادی و مصالح جمعی یک ضرورت عقلی است.
شومپیتر دمکراسی را روشی می داند که طی آن تصمیمات سیاسی از طریق تلاش رقابت آمیز برای کسب رای افراد ساخته و پرداخته می شود. این نگرش به دمکراسی را می توان نفی نخبه گرایانه و رقابتی نامید.
کوهن پنج پیش شرط موفقیت دمکراسی را این گونه بیان می کند. 1- شرط مادی یعنی شرایط جغرافیایی و ترتیبات اقتصادی مهیا باشد، 2- شرط قانون اساسی یعنی سازوکار حقوقی تشکیل آزادانه اجتماعات و انتقاد از نخبگان سیاسی، آزادی فکر و انتشار آن مهیا باشد 3- شرایط فکری که به استعداد شهروندان برای استفاده از داده ها و نحوه استفاده از آنها برای اجرای وظایف دمکراتیک خودشان را در بر می گردد. 4- شرایط روانشناختی که به تجربی اندیشی شهروندان با میل به مصالحه و با فرض احتمال اشتباه در عقاید جرمی بنتام و.. بر آن نظر دارند 5- شرایط حفاظتی دمکراسی شامل قابلیت های دفاع از خود در برابر فساد داخلی و یا تهاجم خارجی.
برخی می گویند که قلمروهای محدود نمی توانند به دفاع از دمکراسی خود بپردازند.
گوتمن شش نوع دمکراسی را قابل تمیز می داند، مدل شومپیری، مردمی، لیبرال، مشارکتی، سوسیالیستی، تدبیری، دمکراسی مردمی شایع ترین نوع دمکراسی است و از عناصری چون رای برابر، آزادی سخن، انتشارات و انجمن ها، در دخالت هرچه بیشتر مردم در سیاستگذاری دفاع می کند
دمکراسی لیبرال بیشتر به آزادی فردی معطوف است و به توانایی قضایی برای حفظ حقوق فردی یا تفکیک قوا و تکثر قدرت علاقمندی نشان می دهد. دمکراسی شومپیری و لیبرال به روشن بودن سازوکار دمکراتیک تاکید دارد. دمکراسی مشارکتی هم خواهان مشارکت بیشتر مردمی است. دمکراسی سوسیالیستی نیز با قدرت اقتصادی و توزیع برابر موانع باز دارنده برخاسته از شکاف میان فرصت های سیاسی و محرومیت های اقتصادی را سعی دارد بکاهند.
دمکراسی تدبیری که ترکیبی از لیبرال و مردمی است و در این نوع سعی می شود با حفظ آزادی فردی مردم به خیر و مصلحت عمومی نیز دست یافت. دمکراسی شومپیری مهمترین جلوه دمکراسی نمایندگی در میان دمکراسی های یاد شده است.
دیوید هلد دمکراسی ها را به نوع کلاسیک و معاصر تقسیم می کند. که کلاسیک از دولت شهرهای یونان تا آستانه قرن بیستم، ادامه می یابد، مدیسون، جرمی بنتام و جیمز میل در این دمکراسی به دنبال اقتصاد بازار و رقابتی، احترام به مالکیت خصوصی و ابزار تولید و نیز خانواده پدرسالارانه بودند. دمکراسی تکاملی و یا توسعه بخش که روسو چهره آن است خواهان برابری هر چه بیشتر شهروندان در امور سیاسی و اقتصادی است تا کسی فرصت برتری بر دیگری نداشته باشد.
بعد ها شکل معتدل تر دمکراسی تکاملی در صدد تامین منافع فردی برآمد و در این دمکراسی جامعه مدنی حد فاصل و واسطه قدرت متمرکز دولتی و حیطه خصوصی شد، و به منزله فرصتی مناسب برای کرد وکار شهروندان. هلد در قالب دمکراسی های معاصر چهار نوع دمکراسی معاصر را اشاره می کند. 1- دمکراسی نخبه گرایانه و رقابتی که از طرفی دمکراسی روشی برای سازوکار اجتماعی است و از سوی دیگر مردم خود دایرمدار سرنوشت شان، با انتخاب نمایندگان شان در انتخابات رقابتی اداره امور را بر عهده می گیرند. 2- دمکراسی تکثرگرا که اصل جلوگیری از قدرت گیری گروه هایی است که بیش از حد قدرتمند می شوند و همچنین جلوگیری از دولت های غیر مسول است، این نوع دمکراسی خواهان تقسیم قدرت به طوری است که قدرت میان اقلیت ها هم به گونه ایی تقسیم گردد که آزادی در بالاترین حد برای همه تضمین شود.
در شکل دمکراسی کلاسیک تکثرگرا، نوع دو حزبی است و در نوع دمکراسی تکثرگرا جدید، در کنار احزاب، گروه های صنفی هم به طور آشکار تر و مستقیم تر در تلاش برای در اختیار گرفتن بخشی از قدرت سیاسی، فعالند.
در اثر تئوریک هلد، دو نوع دمکراسی راست و چپ جدید هم از یکدیگر قابل تمیزند. در "دمکراسی راست جدید" قانون و حقوق قانونی در نظریات نوزیک و هایک با هدف حفظ آزادی های فردی یک اصل اجتناب ناپذیر است. قانون سپر محافظی است که از حقوق فرد در قبال تجمیع آرا و منافع جمع حمایت می کند. به بیانی بهتر قانون اساسی به حقوق فرد و عقاید یا سلایق جمع تجاوز نمی کند، این همان دمکراسی نولیبرالی است.
دمکراسی چپ جدید بیشتر بر اصل مشارکت نظر دارد، هابرماس، پولانزاس از نمایندگان این تفکر که بر وجه اجتماعی انسان تاکید دارند و منتقد برداشت فردگرایانه از آدمی در نظریه لیبرالی اند.
دمکراسی از یونان تا قرن بیستم و اکنون در نوع مدرن آن مورد تاکید و فعال به کار خود ادامه می دهد و انتظار می رود در قرن جدید هم همچنان به غنا بخشیدن آن ادامه دهند، دمکراسی یکی از پذیرفته ترین و شایعترین روش های حاکمیت است که سعی در تضمین حق مردم در حاکمیت بر خود و تضمین آزادی و حق تعیین سرنوشت آنان توسط خودشان، تاکید دارد.
منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380
مدت هاست که اصولگرایان کشور و انقلاب را به گروگان خود گرفته اند و مصادر قانونی، رسمی، مذهبی کشور را یکی پس از دیگری از آن خود کرده و مادام العمر بر سریر قدرت، قدرت نمایی می کنند، و سعی دارند دیدگاه و فرهنگ استبدادی خود را بر همه تحمیل کنند؛
سردمداران جریان سیاسی اصولگرایی که اینک خود را فرای هر قانون می بینند، و نظر خود را بعنوان قانون، اسلام، انقلاب و حتی مردم ایران جا زده اند، رسما، کتبا و آشکارا خواستار تبعیت همه از خود شده، و تهدید و ارعاب های خود را آنقدر گسترش داده اند، که حتی مراجع تقلید را هم به تمکین از خود و خط سیاسی تمامیت خواهانه خود فرا می خوانند، [1] و معتقدند مراجع تقلید هم حتی در روابط اجتماعی اشان باید مطیع خط سیاسی آنان باشند!
این زورگویی در راس تشکیلات اصولگرایی چنان روشن و آشکار شده که جناب شیخ محمد یزدی به خاطر دیدار آیت الله سید موسی شبیری زنجانی با سید محمد خاتمی، این مرجع تقلید را مورد تهدید رسمی قرار داده و او را از تکرار چنین دیداری با تهدید باز می دارد، و حال از ایدئولوگ های این جناح سیاسی مسلط، باید پرسید شما که در سایه شعار "آزادی برای ملت ایران" سکاندار حاکمیت این مردم شدید، اگر زورگویی خود را تا این حد لخت و بی پرده حتی بر مراجع تقلید هم گسترش دهید، چگونه خواهید توانست پاسخگوی این همه خونی باشید که برای رهایی از استبداد ریخته شد؛ و اگر تا این حد پیش بروید که مراجع تقلید را هم به زیر مهمیز زورگویی خود بکشید، چه جایی برای آزادی مردم عادی باقی خواهد ماند.
جناب آقای یزدی! ما که سن و سال مان قد نمی دهد، ولی برادر مرحومم که خود در زمره انقلابیون بودند، می گفت منزل شما یکی از مکان های شروع راهپیمایی علیه رژیم گذشته بود؛ حال از شما که برای رهایی از سیستم مستبد انقلاب کردید، بعید است که اکنون بعد از پیروزی و قرار گرفتن مادام العمر بر سریر قدرت، این چنین زورگویی کنید، جناب آقای یزدی! از نامه شما بوی تند و متعفن استبداد می آید، بویی که بیشتر باید دماغ خود شما را بیازارد، که اهل مبارزه با زورگویی و استبداد بودید، حال چطور شده که خود به یک زورگو تبدیل شده و برای مراجع تقلید هم خط و نشان می کشید، جناب آقای یزدی! این قدرت و این زورگویی را شما از کجایی شعارهای انقلابی که به قدرتتان رساند، استخراج کرده اید، که برای دیگران اینگونه خط و نشان می کشید.
در زمان رژیم گذشته هم که ضعف عمده آن استبداد اعلام می شود، و عموم شعارهایی که علیه آن ثبت شده به استبدادش خرده می گرفت، حوزه علمیه و مراجع تقلید آن، این چنین که شما زور گویی می کنید، تحت فشار نبودند، و حوزه آنقدر قدرت داشت که تروریست هایی را هم که آدم کشته بودند و گروه تشکیل داده و اندیشمندان مخالف نظر خود را به شیوه مسلحانه ترور می کردند، را از اعدام نجات می داد، ولی شما اینجا و بعد از انقلاب رهایی بخش، چنان پیش رفته اید که برای یک مرجع تقلید تعیین تکلیف می کنید که با چه کسی دیدار کند و با چه کسی دیدار نکند. این سرکشی و زورگویی را شما از کجای قانون، انصاف، آزادیخواهی، انقلابی گری، اسلام و... برای خود قایلید.
فاین تذهبون یا شیخ.
[1] - بسم الله الرحمن الرحیم، حضرت آیت الله شبیری زنجانی «دامت برکاته»، سلام علیکم، با احترام؛ ضمن عرض ارادت و تسلیت ایام اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام)، پیرو انتشار تصاویری در فضای مجازی از حضرتعالی در کنار برخی افراد مسئله دار که برای نظام جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری«دام ظله العالی» احترامی قائل نیستند؛ بدین وسیله به عرض میرساند، این موضوع ناراحتی و تعجب مقلدین و حوزویان را در پی داشته است. لازم به ذکر است، اینجانب نیز در دو مرحله با حضرتعالی مکاتباتی در مورد برخی از مسائل دیگر داشته ام که جواب قانع کننده ای دریافت نکردم؛ لذا این نامه رابه ناچار به صورت سرگشاده خدمتتان ارسال کردم، چگونه میشود، حضرتعالی که فرصتی برای ملاقات با هیات رئیسه مجمع عمومی اساتید را ندارید، فرصت میکنید در منزل آقایی در تهران حاضر شوید و با این آقایان ملاقات داشته باشید!. یادآور میشوم مقام و احترام شما در سایه احترام به نظام اسلامی حاکم، رهبری و شأن مرجعیت است، پس لازم است این احترام و شئون مرجعیت را رعایت فرموده و ترتیبی اتخاذ فرمائید این گونه مسائل دیگر تکرار نگردد.ان شاء الله، محمد یزدی
لیبرالیسم بنا و فلسفه خود را بر آزادی، آزادیخواهی و اختیار بشر که یکی از مهمترین دغدغه های انسان است، قرار داده و بر این اساس تعریف می کند. و به نظر می رسد توانسته است بر رقبای سرسخت خود همچون ناسیونال سوسیالیسم (آلمان)، فاشیسم (ایتالیا و اسپانیا)، لنینیسم (روسیه)، و همچنین توتالیتاریسم سلطه جو در دیگر نقاط جهان تفوق یابد.
اگرچه در دوره باستان هم در برخی دولت شهر های یونان مردم از آزادی های گسترده برخوردار بودند ولی الف) وجود نظام بردگی در آتن ب) تعلق آزادی در آن زمان به اعتبار عضویت انسان ها در آن دولت شهرها ج) ارتباط آزادی با مدرنیسم، باعث می شود که این لیبرالیسم با آزادی گسترده در آتن متفاوت باشد.
بعکس مکتب سوسیالیسم که بنیانگذار خاص دارد، لیبرالیسم بنیانگذار خاصی ندارد و اندیشمندان زیادی در طول دوره های تاریخی به تدریج آنرا بسط و در ترویج و تکمیل این نظریه دست داشتند و لذا هم اکنون از آزادی قرائت های مختلفی وجود دارد و کثرت در نظر در این دیدگاه زیاد دیده می شود.
بر اساس محوریت عقل و احساس، دو نوع لیبرالیسم عقلانی و لیبرالیسم احساسی از هم متمایزند. وجه مشترک آن ها محوریت فرد است. در لیبرالیسم ملت ها هم همچون افراد دارای روح و جان تصور می شوند که هر ملتی به منزله یک فرد حق حیات و استقلال دارد.
اما لیبرالیسم به چهار نوع لیبرالیسم سیاسی، اقتصادی، فلسفی، اخلاقی (فرهنگی) تقسیم می شود، اگرچه به صورت خالص هیچکدام آنان را در عالم واقع نمی توان یافت. اما مهمترین آن لیبرالیسم فلسفی که بقیه در سایه آن شکل می گیرند و عمده ترین بحث در لیبرالیسم فلسفی بحث دفاع از آزادی در مقابل جبر، و چگونگی و چرایی اولویت قرار دادن آزادی است که اینجا منظور و مفهوم از آزادی تمایلی به همان اختیار دارد.
مهمترین چهره های لیبرالیسم سیاسی را می توان به جان لاک، جان استوارت میل، آیزیا برلین، جان راولز نام برد. مهمترین چهره های لیبرالیسم فرهنگی جرمی بنتام و مارکی دوسام هستند. از مهمترین چهره های لیبرالیسم اقتصادی می توان به آدام اسمیت، ریکاردو ، فریدمن و هایک می توان اشاره کرد.
لیبرالیسم عقلانی بر دو پایه فرد و عقل استوار است که آزادی از ترکیب این دو حاصل می شود. و مقولاتی مانند مدارا، پذیرش حوزه خصوصی، قایل شدن به حکومت مشروطه با استقرار نظام حداقلی سیاسی و... نیز در کنار آن مطرح است. انسان در پرتو تعقل و اختیارگری به قدرت تعیین حق سرنوشت دست می یابد.
در این سیستم جامعه مدنی با قرار گرفتن بین حوزه خصوصی و قدرت دولت، به عنوان ضربه گیر عمل می کند و اجازه نمی دهد که قدرت دولت به طور مستقیم زندگی شخصی را به طور گسترده متزلزل سازد. دولت محدود سیاسی یکی از ارکان فلسفه سیاسی لیبرالیسم است. که مسولیت های این دولت اندک، و حوزه عمل شهروندان مسولیت ها بسیار زیاد است.
لیبرالیزم به نیک نهادی و نیک نیازی انسان معتقد است و اگرچه منکر شرارت انسان نیست ولی این اصل را حاکم بر سرشت انسان نمی بیند. و سرشت انسان را نیک نهاد و نیک نیاز می داند. هایک به عنوان یکی از اندیشمندان لیبرال معتقد است که فرد آزاد هم از فرصت و انتخاب برخوردار است و هم باید مسول نتایج اعمال خوب یا بد خود باشد. آزادی و در این دیدگاه آزادی و متقابلا مسولیت از هم تفکیک ناپذیرند.
دولت محدود و یا حداقلی، یکی از اصول لیبرالیسم است و لیبرال ها در این مقوله گاه تا مرز آنارشیسم پیش رفته و حتی از برچیدن بساط حاکمیت سپردن تمام امور در دست انسان ها سخن می گویند. دولت ریگان در امریکا و تاچر در انگلیس در این خصوص مشهورند.
مدارا از دیگر اصول لیبرالیسم است، از این جهت که در وهله نخست روابط بین انسان ها را تسهیل می کند و رعایت حقوق متقابل انسان ها در نظر دارد، دوم این که یقین، امری بیش از پیش دور از دسترس تصور می شود، زیرا در درستی و نادرستی آموزه ها نمی توانیم اطمینان معرفتی داشته باشیم. این مدارا در تضمین حقوق اقلیت ها در مقابل اکثریت هم مهم است، که در مقابل اکثریت دچار استبداد اکثریت بر اقلیت نشوند.
کارل پوپر معتقد است که آزادی نمی تواند رای به نفی آزادی بدهد. لذا برای حفظ آزادی لازم است مقدماتی فراهم شود که نه تنها متضمن حق انتخاب حاکمیت و دولت از سوی مردم فراهم شود، بلکه شرایط عزل و یا سقوط حکومت گران نیز توسط انتخاب کنندگان برقرار شود.
نسبت لیبرالیسم با دمکراسی : لیبرالیسم به آزادی فردی خیلی دقت دارد و از آنجا که این با شئون مختلف حیات اجتماعی دیگران درگیر می شود و دمکراسی به منزل تجمیع حقوق دیگران و با مفهوم "فرد لیبرالیستی" تصادم می یابند. و منافع اکثریت با منافع فرد تنش می یابند. و فرد در برابر جمع در اقلیت قرار می گیرد. لذا الزاما یک لیبرال دمکرات نیست و یا یک دمکرات هم ممکن است لیبرال نباشد. اختلاف لیبرالیسم و دمکراسی در نحوه انتخاب یا انتصاب نیست، بلکه مهمترین تصادم موقعی است که دمکراسی بخواهد بین مصلحت جمع و حق فرد حکم کند. که به قول یکی از سردمداران این بحث آقای بوتیو "این دو نه با هم سر می کنند و نه بدون هم"
نسبت لیبرالیسم با سوسیالیسم : که در موضوع انسان با هم تلقی متفاوتی دارند. در حالی که لیبرالیسم بر فرد تکیه می کند سوسیالیسم بر سازوکار اجتماعی فرد تاکید دارد. لیبرالیسم یک نظریه بورژوازی است که با سوسیالیسم تصادم دارد. سوسیالیسم بر رفع نیازهای اولیه تاکید دارد ولی لیبرالیسم بر نیازهای اصلی مثل آزادی فردی تاکید موکد دارد. سوسیالیسم را کشنده خلاقیت فردی انسانی دانسته و معتقد است که اگرچه سوسیالیسم بر عدالت تاکید دارد ولی با وجود نیروی عقل و حرمت آزادی، انسان ها در نظام لیبرال در برخورد با دیگران به انصاف و عدالت برخورد خواهند کرد.
نسبت دین و لیبرالیسم: هیچ نسبت ثابتی میان دین و لیبرالیسم وجود ندارد. در عمل لیبرال ها بعضی خداباور و برخی بی اعتقاد، و برخی به دین طبیعی (Deism) و البته پاره ایی از خدا باوران با طرح عدم اجبار در دین و ایمان از همزیستی دین و پاره ایی از اعتقادات لیبرالی سخن می گویند. لذا لیبرالیسم با سوسیالیسم، دمکراسی و توتالیتر بیشتر تلازم دارد تا با دین که آزادی های انسان را محدود می کند.
کثرت گرایی لیبرالیستی : این آموزه بر تقدم و برتری کثرت بر وحدت تاکید دارد. زیرا زیرساخت جهان را متکثر می بیند. کثرت گرایی سیاسی با دمکراسی یکسان نیست زیرا دمکراسی می تواند به استبداد اکثریت بر اقلیت بینجامد. لذا کثرت گرایی سیاسی تعابیری از دمکراسی را می پذیرد که به حضور گروه های متعدد در صحنه اجتماع بینجامد و شرایطش را فراهم نماید. در کثرت گرایی سیاسی با دولت های گسترده و دارای سازوکار گسترده بویژه مبتنی بر دولت های تک ملیتی مخالفت می شود. بویژه با حرکت هایی که به نابودی تفاوت ها و تکثرها می شود، مخالفت می گردد.
بر اساس این دیدگاه لزومی ندارد که ارزش ها مطلق باشند و در نهایت به شکل منظومه ای سازگار با یکدیگر نسبت برقرار سازند. این دیدگاه در مقابل نظریه وحدت گرایانه (Monism) قرار دارد که قایل به مطلقیت ارزش ها و سازش آنها با یکدیگر است. وحدت گرایان به نیک و بد مطلق معتقدند که به وسیله بینش مقدم بر تجربه قابل ادارک است. کثرت گرایی نه اعتقاد به مطلق بودن ارزش ها دارد و نه معتقد است که می توان میان ارزش ها جمع مناسب و دایمی ایجاد کرد. کثرت گرایان به وجود ارزش های ناسازگار و گاه متضاد اعتقاد دارند. همچنین آنان به سعادت مطلق و قابل تعمیم برای تمامی افراد در همه زمان اعتقاد ندارند.
کثرت گرایان به سوال اخلاقی و سیاسی و در اساس به پرسش هایی پیرامون ارزش ها پاسخ نهایی نمی دهند و همین وجه ممیز کثرت گرایان و لیبرال ها و دمکرات هاست. لذا یک فرد ممکن است لیبرالی فکر کند ولی آزادی را ارزش مطلق تلقی نکند. لذا نمی توان گفت یک دمکرات دقیقا یک کثرت گرا هم هست. از این رو دمکراسی بالفعل کثرت گرا نیست ولی می تواند با کثرت گرایی جمع شود. و این را دمکراسی کثرت گرایانه گویند که یعنی نوعی دمکراسی که به نفی حقوق اقلیت ها و گرایش های ضعیف جامعه منجر نشود.
کثرت گرایانی همچون آقای برلین از آزادی مثبت که آزادی بر (Freedom on) و آزادی منفی آزادی از (freedom from) سخن می گویند. آزادی منفی چیستی و کجایی قلمرویی است که اشخاص به طور آزاد و بدون دخالت دیگران آنچه را می خواهند انجام می دهند. و منظور از آزادی مثبت پاسخ از پرسش منشا کنترل و یا نظارتی است که شخص بر اساس آن به انجام دادن یک عمل وادار می شود.
لیبرال ها با محدود کردن حاکمیت و به حداقل رساندن قلمرو آن، به باز کردن قلمرو آزادی فردی فکر می کنند.
جان استوارت میل معتقد است که فقط نفی استبداد سیاسی حکومت نسبت به عامه مردم برای حفظ قلمرو های رفتار و اندیشه آزاد کافی نیست و بلکه باید از استبداد اکثریت بر اقلیت و سیطره افکار عمومی بر افکار متفاوت شخصی و اقلیت ها نیز جلوگیری کرد.
اما مبنا قرار گرفتن عقل و دادن آزادی با دو دسته مشکل مواجه بود: اول خدشه دار شدن و تحدید عقل توسط مخالفین و همچنین غرایز انسانی دوم بعید بودن تحقق یک عقلانیت مطلوب در افراد که کثرت گرایان می گویند آزادی هر چند برخاسته از امیال و خارج از حیطه عقل است، همچنان آزادی است و نباید محاط به عنصر عقل در آدمی نمود. اصولا کثرت گرایان و از جمله آقای برلین موافق مطلق و یکه کردن ارزش ها نیست حتی زمانی که این ارزش، آزادی نام داشته باشد. کثرت گرایان، فاعل و مختار بودن انسان را با پذیرش اهداف و مقاصد متعدد انسانی که گاه در رقابت با یکدیگرند تفسیر می کند و مخالف طرح هر گونه آموزه آرمان گرایانه ای است که بخواهد با محاسبات خاص خود ارزش های اخلاقی و سیاسی یکسانی را بر انسان فرض و تحمیل کند حتی اگر این تحمیل به نام مرجعیت مطلق عقل باشد. و نباید از تفسیر کثرت گرایانه فاعل و مختار بودن انسان به نفی آزادی رسید.
کثرت گرایان مایل نیستند از مختار بودن انسان نظام های نافی آزادی شکل گیرد و یا مانند بحث مهم در لیبرالیسم که یعنی مختار بودن انسان باعث نفی آزادی و ایجاد نظام های استبدادی شود. فاعل بودن انسان را با پذیرش اهداف و مقاصد متعدد انسانی که گاه در رقابت و با یکدیگرند تفسیر می کند و مخالف طرح در گونه آموزه آرمان گرایانه ای است که بخواهد با محاسبات خاص خود ارزش های اخلاقی یا سیاسی یکسانی را بر انسان تحمیل و یا فرض کند. حتی اگر این تحمیل با مرجعیت عقل باشد. یا به نفی آزادی برسد. یا ایجاد نظام استبدادی ختم شود. لذا برلین هم کثرت گرا و هم لیبرال بود.
جان راولز: صاحب کتاب نظریه عدالت اهل بالتیمور امریکا. که به بحث نظریات اخلاقی و سیاسی در ارتباط با یکدیگر پرداخته است. و به دنبال یک پایه نظری برای عدالت است. این کتاب را پیشرفت مهمی در سنت لیبرالی و نوسازی آن می دانند که نقد مهمی بر نظریه فایده گرایی جرمی بنتام و دیگران است او الف) نظریه قرار داد اجتماعی را بر محور عدالت مورد بحث قرار می دهد. ب) از تلقی کانت از عقل در نظریه خود استفاده زیادی برده است ج) نقد فایده گرایی و سعی در ارایه جایگزین برای آن راولز هم اساس نظریه خود را بر فردیت می گذارد. وی نیز معتقد بود قبل از قرارداد اجتماعی انسان در زیست پایه و طبیعی بوده که انسان چنین جامعه ایی در یک حجاب جهل زندگی می کرده است که جهل همگانی نوعی شرایط عادلانه را مهیا می کرده است که همین پایه عدالت را فراهم می کند. جامعه بر اساس بی عدالتی قوام نمی گیرد تا بعد نیازمند رفع آن باشیم. پذیرش نوعی انصاف که در نظریه راولز وجود دارد، عدالت را معادل همان انصاف می بیند که در شکل گیری جامعه نقش دارد و طبق همین انصاف، باید آزادی در همه طرف ها باشد تا انصاف شکل گیرد و هر طرف برای رعایت انصاف آزادی طرف مقابل را در نظر می گیرد و این ناشی از عقلانیت است. عقلانیتی کانتی که پایه اخلاق و رفتار عملی را فراهم می سازد.
بنیادی بر اساس آزادی، اصل اولش در عدالت است اصل دوم نابرابری های اجتماعی، اما اگرچه مذاکره اولیه در حجاب جهل در شرایط برابر و بر اساس انصاف صورت می گیرد اما کالاهای اجتماعی در حدی نیست که همه برابر از آن برخوردار شوند اینجا مساله کمیابی و توزیع پیش می آید لذا باید شرایط را طوری چید که کم امتیاز ترین ها در جامعه هم شرایط دسترسی و امکان برخورداری داشته باشند.
راولز امکان توزیع برابر را منتفی دانسته و آن را به سود همگان نمی داند و این را باعث از بین بردن انگیزه تلاش و کارایی تلقی می کند لذا او بی عدالتی را از آندسته از نابرابری هایی می داند که به سود همگان نیست. و از طرفی مخالف کمک دولت به تهی دستان هم نیست. او تضاد و مغایرت منافع را از خصوصیات بارز انسان و جوامع انسانی می داند. و معتقد است بهبود وضع هر فرد، به کاهش بی عدالتی می انجامد. او به احترام به خویشتن به عنوان یک دارایی غیر قابل جایگزین تاکید دارد. از نظر کانت، انسان ها باید همچون غایاتی در خودشان لحاظ شوند و نه همانند ابزاری برای اهداف دیگران، و به این جهت انسان ها نباید به وضعیت ابزار انگارانه تنزل یابند.
هدف راولز ارایه نظریه ایی است که بتوان آزادی و عقلانیت را با مباحث عدالت به گونه ایی مناسب ترکیب کرد. او مقابل حق طبیعی است. برای وی مالکیت یک حق طبیعی نیست و اصولا تنها حقوقی موضوعیت دارند که عاقلان یا همان مذاکره کنندگان مفروض به آن دست یافته و توافق کرده باشند.
او منتقد فایده گرایی است و معتقد است که نظریه اش بر نظریه فایده گرایی برتری اخلاقی دارد.
منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380
یکی از بی مناقشه ترین نظراتی که در رابطه با زندگی انسان ها وجود دارد اینکه انسان رو به تکامل، شایسته تکامل، دارای ابزار تکامل و زیستش برای تکامل است، می باشد، و مناقشه مکاتب فکری در این است که هر یک مدعی اند که آنها می توانند این مهم را سریعتر و یا بهتر به سرانجام برسانند. مهمترین وجهی از آنارشیسم منتج می گردد، آزادی است که به شکوفایی انسان ها می انجامد و انسان می تواند در سایه آنارشیسم استعدادهای خود را بروز و گسترش دهد، حق تعیین سرنوشت از اساسی ترین نتایج آنارشیسم است.
آنارشیسم اگرچه در اذهان ما به هرج و مرج تصویر و تعبیر شده است، ولی این نظریه اعتقادی به هرج و مرج نداشته و با به چالش کشیدن "اقتدار، تَحَکُم و تمرکز،" به آزادی بشر می اندیشد، و بیشترین حمله اش متوجه حاکمیت هاست، حاکمیتی که از طرف وکلای خود، وکیل زندگی بهتر برای آنها می شود، و همین وکیلی که انسان ها نبودش را هرگز نمی توانند تصور کنند، چنان بر جان و مال وکلایش حاکم می شود، که برای خلاصی از جور و ظلمش، وکلا باید خون دهند، و تاریخی از رنج، خون، غارت، چپاول، جنگ، زورگویی، تمامیت خواهی و... را انسان ها متعاقب این تفویض وکالت [1] تجربه کرده و می کنند.
لذا آنارشیست ها برای خلاصی از این بلیهِ، حاکمِ، مسلطِ، زیاده خواه، یاغی، تمامیت خواه، غیر قابل کنترل و... نوعی جامعه بی حُکم، تَحَکُم و حاکِم و حُکومت را خواستار و معتقدند. آنان مخالف نظم نیستید بلکه اجبار و تحکم را بر نمی تابند لذا این که دولتی (Government) در کار باشد زیاد مورد تعرض آنان نیست، ولی وقتی سازمان اجرایی به حاکم، حکومت، حکم و تحکم، می رسد (State) با آن مخالفند، معتقدان این نظریه اعتقاد دارند که قدرت سازمان های سیاسی باید به سازمان های اقتصادی – اجتماعی که متکی بر عضویت داوطلبانه انسان هاست، منتقل شود.
آنارشیست علاوه بر حکومت، هر گونه سیطره حاکمیتی بر انسان ها حتی در قالب نهادها (از جمله نهاد کلیسا) را نیز بر نمی یایند. آنان حتی سیطره نظریات علمی را هم بر نمی نتافته و به نفی اصل و اصول متمرکز کننده علمی نیز مبادرت کرده اند. اگرچه همه آنارشیست ها را نمی توان یکی دانست، ولی همه در نفی حکومت متفقند.
آنارشیست ها خاستگاه و منشا حکم و حاکم و حکومت را یکی یا ترکیبی از "جهل"، "آز" و "زور" می دانند. به خصوص زور را در شکل گیری این امر بیشتر اهمیت می دهند. آنان برای از بین بردن این زور گاهی به زور هم متوسل شده اند.
آنارشیست ها معتقدند در صورت استفاده از استعدادهای نیک زیستن و نیک دریافتن آدمی و گسترش آموزه های آنارشیستی، به صحنه هایی هرچه فراخ تر عالم دست خواهیم یافت، که امکان شرارت در درون جماعات یا تجاوز از بیرون به حداقل خود می رسد.
آنارشیست ها به نوعی پلیس موقت، داوطلبانه و مردمی برای رفع شرارت و دفع تجاوز تن داده اند. اما آنها نهاد حکومت را هرگز یک نهاد ضروری و طبیعی نمی دانند، بلکه آن را تاسیسی دانسته و با مارکسیسم که حکومت را در پایان از بین رفتنی می داند، در این زمینه مشترکند، زیرا مارکسیسم هم معتقد است که ضرورت حکومت روزی به پایان می رسد، و لذا آنارشیسم و مارکسیسم هر دو حکومت را تاسیسی می دانند.
اما آنارشیسم فردگرایانه با لیبرالیسم راست که معتقد به حاکمیت حکومت حداقلی است، در دو آموزه با هم مشترکند، و تفاوت آنها در نپذیرفتن همین مقدار "رضایت به حکومت حداقلی" است که در لیبرالیسم دنبال می شود. جامعه مطلوب آنارشیسم خالی که زور و اجبار و تحکم است. اختلافات بر اساس کدخدا منشی حل می شود. استفاده از نیروی حداقلی داوطلب مردمی برای جلوگیری از تعدی و تجاوز و شرارت مد نظر است.
نفی هرگونه سلطه بر انسان ها به حدی مورد تاکید است که حتی سلطه اکثریت بر اقلیت در نظام رای گیری را هم بر نمی تابد، و تنها جایی این امر پذیرفته می شود که منجر به تحکم و اجبار نشود.
در جامعه آنارشیسم کار مایه شادی تلقی شده، و اجباری در نوع کار کردن هم نباید باشد.
آنارشیست ها برای رسیدن به جامعه مورد نظر خود از دو شیوه الف) نبرد خشونت آمیز و ب) روش تبلیغ و ترغیب را مد نظر دارند، که این در نوشته های تئورسین های آنان چه در ادبیات و رمان ها و چه تئوری ها بروز داشته است. تولستوی نویسنده روس از آن جمله است. انعکاس شیوه های مبارزاتی بی رحمانه آنارشیست ها در ادبیات داستانی و... باعث گردید که آنارشیسم و ارعاب و وحشت در کنار هم قرار گیرند. انواع آنارشیسم :
آنارشیسم کمونیستی : که بر اقتصاد کشاورزی و صنایع روستایی و به نوعی بازگشت به طبیعت تاکید دارد. آنها با صنعت مخالف نیستند، ولی صنعت را موجب خرابی طبیعت می دانند.
آنارشیسم سندیکالیستی: که به صنعت توجه دارد که هسته اصلی آن سازماندهی فدراسیون های صنفی و نظارت کارگران و ایجاد هماهنگی بی فدراسیون ها که به صورت داوری استوار است، مورد تاکید است و این دو نظریه هر دو به جمع گرایی و جنبش چپ متعلقند.
آنارشیسم فردگرایانه : بنیادش بر فرد، مخالف مالکیت جمعی، و موافق با مالکیت خصوصی است.
در مجموع آنارشیسم بر فردگرایی، اختیارگرایی، خود انگیختگی و سوسیالیسم استوار است.
عدم موفقیت آنارشیسم به علل ذیل نسبت داده شده است :
الف) پیدایش حکومت های اقتدارگرا در قالب مارکسیسم – لنینیسم در بلوک شوروی سابق، و ناسیونال سوسیال در آلمان، و فاشیسم در ایتالیا و اسپانیا ب)اقدامات تروریستی پر سر و صدای آنارشیست ها ج) اصلاحات نظام سرمایه داری که موجودیت آنارشیست ها را زیر سوال برد، که این اصلاحات ترکیبی از سوسیالیسم و دولت رفاه بود. د) دست آوردهای اندک آنارشیسم در قرن نوزده که تا حد زیادی از طبع آنارشیسم و گرایش و اصرار این آموزه بر تمرکز گریزی و تشکیلاتی کار نکردن بود.
در قرن19 میلادی آنارشیست ها بیشتر از دو تیره از انسان ها تشکیل شده بودند الف) اشراف و گاه روحانیون برجسته که از طبقه اجتماعی خود بازگشته بودند، یا افرادی از طبقات کاملا پایین اجتماعی همچنین کارگران، کشاورزان ب) عناصر بی طبقه یا همان لومپن ها که عادل این اقشار در جامعه ما همان شعبان بی مخ ها بودند که مورد سو استفاده قرار گرفتند و دولت ملی محمد مصدق را در کودتای 28 مرداد به شکست کشاندند.
اما از نیمه دوم قرن بیستم گرایش های آنارشیستی دوباره در حال شکل گیری است، ولی این بار بیشتر طرفداران آنارشیسم از بین دانشجویان، معلمان، عالمان، هنرمندان و... و تنها 15 درصد کارگران دهقانان تشکیل می دهند.
اکنون آنارشیست ها از سازوکار "سازماندهی اجتماعی بدون استفاده از سازوکار حکومت" دفاع می کنند.
منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380
[1] - حکومت ها بر اساس قرارداد اجتماعی است که از سوی وکلای خود وکیل مردم می شوند و زمام امور را در دست می گیرد.
نقش خیال تو
نقش خیالت را زدم، در کوچه های قلب خود می ریز بر جام دلم، زان می که باشد جان گیر
چیده ایی بالم و، از پر و پرواز نشانم نبود تو به پرواز دل خود رس و هم جانی گیر
من لبت را به لب خود زده ام، جان گیرم تو ز جام می نابم، تو بنوش و جان گیر
شهد آغوش شکرینت زده بر جانم تیر تو از این تیر بکش جانی، و از آن جانی گیر
روی لب ها، همه ی عشق تو را جار زدم که بگیرید همه جان، و همه ی جانم گیر
لطف جان دادن من بر لب میزار تو را ترجمان کس نتوان کرد، که شرحش جان گیر
مطلبم نیست که من جان بدهم، در آغوشت مطلب آن است که آغوش تو است جان گیر
کنون که گشته ام من به جام لبت لبریز برو که این لب دورت، مرا شده جان گیر
کشته در فراق
خواهم که ببخشم جانی که نمی خواهمش دگر جانی که برای کندن انگار ساخته است
گاه می گویم از فراق، که کُشت جان من کشته در فراق یار، که وقت خوش دیدار دلبر است
ای همره فراری از من، ای عشق من بیا جانم ستان، که جانم برای ستاندن است
عشق چنان فریاد می کند در دلم، کین جان به جانان، برای دادن است
سرخ است لبُ، سرخ است، جام من جانی به سرخ جامعه دوران، برای دادن است
من خون به رگ های تاک کرده ام تا جام پرکند ز می ناب، که وقت نوشیدن است
لب چون نهم بر لب جام باده ات زین باده تا ته رگ، هوس جان دادن است
سبو سبو ز لبت من چشیده ام می سرخ کجاست این می سرخ، که از برای نوشیدن است
من کشته ام به پای این جام واپسین ای واپسن جام، کجاست، وقت دادن است
من انتظار لب از جام تو می کشم تو انتظار، که کی وقت جان دادن است
من غرق در هیات نور تو گشته ام تو انتظار ز لب جام نخورده است
من در فراق میِ خون چکان تو تو در انتطار آغوشِ در خون نهفته است
می میکنم طلب ز روی خوش مثال تو تو از گناه می گویی و از جام سرکشت
جامی بده تو ای ساغی دلم تا نوشم اکنون از می آفتاب سوخته ات
من را به آغوش باز خود بگیر تا جان دهم در آغوش جام پرورت
این سوخته تن که تو در جام می زنی این آه دل سوخته و گریان دلبر است
بیا تو کنون کار را تمام کن و برو کین سوخته عاشق، در هوای جامزن است
افکنده در خیال خود، جام و می به هم ساغی و شاهد و می را، راه روشن است
27 مهر 1397
بی چیزی
در قمار عشق باختم هرچه که بود باشد که یار مدد کند در این بی چیزی
باختم این دل و جام و جامه دان همه را اینک این عشق است و عاشق و بی چیزی
چشم هاست که مانده به درب بهر مائده ایی گوید ای یار، آیا رسد به ما در این بی چیزی؟
نیست جوابی دندان شکن تر از اینکه یار گویدت یار که، بمان بدان بی چیزی
درد من پنهان نباشد ز تو ای یار بی قرارم کنون جان عزیز نمانده است، هیچ جز بی چیزی
حکایت دل است و بی دلی های دل که در این وادی دل نیست جز بی چیزی
مرا نمانده است جانی، تا که هدیه کنم، به یار بی نوای خود در این بی چیزی
حکایت فقر است و فنا، در وادی عشق عشق است و فناست، و بی چیزی
سیلاب اشک
سیلاب اشک روانه می کنم تا یار بدان، تشنگی ز خود نماید دور
ای اشک ها روانه شوید تا که یار دلبری ببیند و غم نماید از خود دور
نیست مرا تحفه ایی بجز اشک چشم تا که یار را کنم بدان مسرور
بی قرارِ دیده ی تابناک توام تا که جان را کنم بدان مغرور
مه جبینا تو ای عشق لایزال من دیده بازکن به روی من مفرور
ایرانیان وسایل دفاعی زیادی را برای خود تدارک دیدند تا بتوانند، ملتی آزاد بمانند، و به اسارت این و آن در نیایند و خود را مقابل بیگانه حفظ کنند، دژها یکی از وسایل دفاعی، و از نشانه های نزدیکی دشمن به ما بوده است، آری دشمن همیشه در همسایگی ما در کمین بوده است. برغم این، خصایص فردی، شرایط اجتماعی، غفلت و... بارها ایرانیان را برای سال ها، دهه ها و سده ها به اسارت این و آن انداخت.
گرچه ملل دیگر (مثل هندی ها) اینقدر خود را در معرض خطر تجاوز و تهاجم ندیده اند و به همین علت بسیاری از روستاها و شهرهای آنان فاقد چنین بناهای دفاعی است، ولی در این نقطه از زمین حتی روستاها هم واجد قلعه ها، برج و باروهای دفاعی است، که وجود این قلعه ها هم نشان از قدمت و هم نشان از تعدد تجاوزی است که این مردم، در معرضش بوده اند.
از بازمانده برج ها و قلعه های بسیاری دیدن کرده ام، اما دیدار از قلعه رودخان در نزدیک های شهر فومن در گیلان در تاریخ 26 مهرماه 1397 خاطره انگیز بود، هم به لحاظ طبیعت این ناحیه و هم نوع ساخت قلعه ایی که به دیدارش می رفتیم. قلعه ایی که خاطره های فراوانی در خود دارد و در ادوار تاریخی میزبان بسیاری بوده است تا خود را نشان دهند که چه عجوبه هایی در اهداف و در برخورد با مردم این منطقه خواهند بود، در خیر و شر.
از منجیل که وارد مناطق استان گیلان می شوی، طبیعت خاص و زیبای منطقه خود را نشان می دهد، ابتدا باغ های زیتون، بعد هم شالیزارها و جنگل ها و سر سبزی دوست داشتنی شمال، که به انسان روحیه می دهد، که هنوز جایی در این کشور هست که خدا آب را از آن نگرفته است و سبزی و طراوت و بوی نم را می توان حس کرد و این تو را مست می کند. در مناطق شمالی هر چه پیش می روی گیرایی سبزی تو را مثل آهنربا به خود جذب می کند و انتظار داری که حداقل خدا این قسمت از ایران را اجازه دهد برای ما ایرانیان سبز بماند تا هر وقت آرزوی دیدن سبزی کردیم خود را به آن برسانیم و روحیه تازه کنیم.
قلعه رودخان مقصد ماست و اینجا هر چه قدم می زنی در عرصه مبارزاتی میرزا کوچک جنگلی قدم بر می داری، او که قیامش علیه سلطه خارجی روس ها بر ایران بود و بعد با دیکتاتوری و برای حاکمیت مردم بر سرنوشت خود مبارزه کرد و در نبرد مشروطیت نقش ایفا کرد تا پادشاه و دستگاه شاهی را محدود و در مقابل قانون و مردم پاسخگو نمایند؛ و بعد البته در کنار بسیاری دیگر، مقابل حاکمیت یکپارچه ایی که رضا شاه پهلوی می خواست بر ایران ملوک و طوایفی شده، ایجاد کند، ایستاد و البته مثل بقیه که هر یک در گوشه ای از ایران حاکمیت خود را داشتند، و خود مختار از مرکز امر خود را پیش می بردند، سر خم کرد و ایران را این بنیانگذار سلسله پهلوی با سرکوب این سرهای بزرگ و خودسر، یکپارچه و متحد کرد.
با تسلیم شدن نیروهای جنگل در گیلان، شیخ خزعل در خوزستان و... سرکشی های جزیره ایی ملوک الطوایفی خاتمه یافت و اگرچه دیکتاتوری رضاشاهی بود، ولی روال ویرانگر قاجارها که کشور و مردم را در شرایط فقر و فلاکت انداخته بودند، به پایان رسید و دوره از آبادانی را آغاز نمودند.
جنگل ها، روستاهای جنگلی، قلعه ها و همه امکانات نظامی منطقه روزگاری در دست میرزا قرار گرفت تا فومنات عرصه او گردد، کسی که بر علیه حضور روس ها قیام کرده بود تا تاسیس "جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران" نیز پیش رفت و آنرا در خرداد 1299 ه.ش اعلام کردند. که اگرچه جمهوری خواهی میرزا در مقابل سلطنت فردی ستودنی است، ولی همه می دانند که رییس جمهور در یک جمهوری چپگرا هرگز کم از یک پادشاه نداشته و بلکه دیکتاتور تر هم هست، رییس جمهورهای مادام العمری که با مرگشان، فرزندان شان جانشین آنها می شوند، و انتخابات های تک کاندیدایی را اعلام و با اکثریت آرا مادام العمر حاکم می شوند؟!!
این خود بی ثباتی فکری رهبران مبارز ایران را نشان می دهد که از یک مبارز علیه یک جریان به دست نشانده آن تبدیل می شوند و عدم اعتماد مردم به سیاسیون شاید از این امر ناشی می شود که در مبارزه خود ثبات نداشته و اهداف شان را هم فراموش می کنند.
بگذریم از این روند دردمندانه مبارزه آزادیخواهی ملت ایران، که پله به پله صعود می کنند، و بدنبال پیروزی های نسبی نردبان، نردبان سقوط را به دنبالش تجربه می کنند، گاه انسان دچار یاس می شود ولی در راه رسیدن به مقصود، یاس را باید از خود دور کرد، زیرا که این راه ارزشش را دارد که نسل ها برایش فدا کرد، که رسیدن بدین مقصود شیرین ترین دستاورد است و سکویی برای پرش به سوی انسانیت و کرامت انسانی خواهد بود. و ناکامی ها و چرخش های چنین مبارزانی را نباید در نظر گرفت که آنان در زمان خود آن کردند که به آنان تحمیل شد و یا نفهمیده در راهی قدم زدند که ما هم در دوره خود البته زدیم و خواهیم زد، تا آگاهی که اکسیر ملت ساز است دست آید و آنگاه است که دیگر چاقوی استبداد را در یک چرخشی آشکار نخواهند توانست در اوج مبارزه آزادیخواهانه این چنین بر بدن رنجور این ملت فرو کنند.
طبیعت زیبای دره ایی که به قلعه رودخان شما را می برد، آنچنان بر انگیزاننده و محو کننده است، که حس غرق شدگی به شما دست می دهد، که حتی نمی توانی آثار سیلی را که چند روز پیش شدت خرابی اش، حتی معاون رییس جمهور را بدانجا کشاند، را هم ببینی و پل ویران شده منتهی به این مرکز گردشگری را به نظر نمی آید، که از جمله ویرانی های این سیل است.
ورودی دو طرف محوطه را با مغازه هایی زیبا به مرکز عکاسی، خرید و خوردن تبدیل کرده اند، و این روند، به قول خودشان تا "ایستگاه آخر" که آخرین مرکز پذیرایی در پای دیوارهای قلعه رودخان است، ادامه دارد و قاطرهایی که این مغازه ها را تدارک می کنند، در رفت و آمدند. طبیعت زیبای دره را می توان به هنگام عبور از راه پله های سیمانی که با قلوه سنگ ها تزیین شده است به نظاره نشست، و البته همین قلوه سنگ های لیز باعث زمین خوردن مردم می شود؛ اینجا هم مثل بسیاری از مکان های دیگر، امنیت انسان ها را سازندگان این راه پله ها فدای زیبایی کرده اند، مثل جلوی برخی خانه های نوساز شهری که بی سوادی معماران و مجریان ساخت و ساز باعث می شود که کف پیاده رو را سنگ های صیقل داده فرش کنند، که با اولین بارش برف و باران، به محل اسکی و لیز خوردن مردم عبوری تبدیل می شود، و زمین خوردن ها و شکستن استخوان ها، از ما تلفات می گیرد، و حال آنکه سنگ فرش خیابان ها در دهه ها قبل از این، سنگ هایی بود که باعث لیز خوردگی نمی شد و یا عمدتا از آجر سفال هایی بود که هرگز احتمال لیز خوردگی در آن نبود، ولی انگار هرچه ما جلو می رویم اصول اولیه و پیش پا افتاده بیشتری را هم فراموش می کنیم و غرق در زیبایی، خود را به فنا می دهیم.
لباس های زنانه و مردانه گیلان که مسافرین را به داخل عکاسخانه هایی دعوت می کند که بیایند و در هیبت یک "گیله مرد" و "گیله زن" در آمده و خاطره گیلان را با تصویری از خود به خانه ببرند. انواع آش ها، ترشی ها و علی الخصوص لواشک هایی با رنگ های مصنوعی و طبیعی، مثل همین دربند تهران که مملو از رنگ های غیر مجاز و غیر خوراکی است، در انتظار شماست که رنگ های برانگیزاننده اش شما را به خوردن سم ترغیب می کند، البته در اوج عرق و خیس شدن از گرما در پای قلعه شما را به خوردن الاسکا (بستنی یخی های دست ساز) هم دعوت می کنند که خوردنش همان و بیماری های گلو پیشکش شما خواهد کرد.
البته چای هیزمی هم رونق خوبی دارد و بسیار مناسب هم هست. زیرا که چای محصول اینجاست و چای ایرانی سالم ترین چای دنیاست و گرچه چای وارداتی خوش رنگ می نماید، ولی مملو از اسانس و رنگ و افزودنی هایی است که برای مذاق و البته چشم زیبا، ولی برای سلامتی هرگز مناسب نیست، مزارع چای را از همینجا در قلعه رودخان تا ماسوله می توان در مسیر دید.
رودخون که این قلعه از آن نام گرفته است در دره جریان دارد و صدای آب و عمق جنگل تو را در پیچ و خم های پر از انسان هایی که راهی قلعه اند، و اکثرا هم سابقه کوهنوردی ندارند و به سختی بالا می آیند، خاطره ساز است، خیلی ها می پرسند چقدر تا قلعه مانده، و بعضی هم به کوله کوهنوردی ما مساله دارند که با این همه بار کجا می روید، ولی کوهنوردان همه چیز را در نظر می گیرند و مجهز بالا می روند ولی مردم عادی دست خالی و تنها با عصای بامبویی که به دو هزار تومان از پایین خریده اند عازم بالا هستند.
زوج ها، خانواده ها، دوستان که چند نفری آمده اند، اعضای گروه هایی که با تور آمده اند، تکنفره ها و چند نفره ها و... همه عازمند و بازار عکس هم رونق بسیار دارد و اینجا مناظری وجود دارد، که اصلا نمی توان آنرا از دست داد. جنگل است و هزار چهره زیبا که نشان می دهد و تو را مجاب می کند که ثبتش کنی.
بالاخره به دروازه ورودی قعله رسیدیم، در این سوی قلعه برج و باروها و دروازه سالمند؛ اینجا سالم ترین بخش قلعه است که ورودی قلعه هم از همین سو است. وارد که شوی محوطه ایی است بزرگ که از چپ و راست می توان به دیدار اضلاع قلعه رفت، قسمت سمت چپ که از سالم ترین بناهاست و اکثر عکس ها هم از همین قسمت گرفته می شود، خود نمایی می کند، و ما کناره دیواره شرقی را دنبال کردیم تا به قسمت شاه نشین قلعه، در بالاترین نقطه برسیم که ساختمانی دو طبقه است، در این مسیر برج ها و سوراخ هایی برای تیراندازی و دیدبانی هست که فاصله آن از زمین هم از قضا زیاد نیست، یعنی دشمن در فاصله بسیار کمی می تواند خود را به محل نگهبانی برساند، و این وحشت آفرین می باشد، دشمن می تواند در پناه درختان خود را به نزدیکی های دیوار رسانده، و حمله را آغاز کند، البته برج های چند طبقه هم می تواند با تیراندازی جلوی آنان را سد کند.
ناخودآگاه با مدافعان این قلعه که از زمان ساسانیان تاکنون از دیوارها و پناهندگان این قلعه در برابر مهاجمین دفاع کرده اند، همنفس، هم غم و هم درد می شوی که در محاصره دشمن به دیوارهایی اتکا دارند که چندان هم محکم و محفوظ و بلند نیست. ولی در دشت گیلان جایی امن تر از این نیافته اند تا در آن پناه گرفته و از دشمن خود را محفوظ نگهدارند. این قلعه نیز چون دیگر قلعه های ایران زمانی به اسماعیلیه تعلق گرفت و علیه سلجوقیان استفاده شد، همچنین علیه صفویه که حاکم گیلان حاکمیت صفویه را بر نتافت و شکست خورد و فرار کرد و دستگیر شده به تبریزش بردند و به دار آویختند، آری شهرهای سلاطین شهر دارها هم هست، که برای نابودی هر که بنای مخالفت بردارد و حاکمیت فرد بر کرسی نشسته را بر نتابد، این دارها به کار می آیند. این حکم را انگار خداوند به حُکام داده که مخالفین خود را به چوبه ها و طناب ها بسپارند و پاندول شدن انسان ها را به نظاره بنشینند! و کیف کنند که دیگر مخالفی نخواهند داشت.
کل رفت و برگشت ما به قلعه رودخان سه ساعت طول کشید و بلافاصله بعد از بازگشت، به سوی ماسوله حرکت کردیم تا با نیروهای مبارز جنگلی ماسوله شاهد توپ باران این شهر باشیم و در بکش بکش این مبارزات، جوانان این مرز و بوم از دو طرف کشته شوند و آزادی حاصل نشود و باز دیکتاتوری بیاید و جایگزین دیگری شود و از امنیتی سخن گوید که به طور نسبی ایجاد کرده و البته از اولیه ترین وظیفه هر حاکمیتی است که بر کرسی می نشیند، و این را به عنوان بزرگترین دستاورد جا می زنند، و اولیه ترین اقدام به عنوان نقطه توقف آنها می شود.
و در آخر انگار گیلان هم بهشتی است که باید ترکش کرد، و ما را برای خشکی و خشکسالی آفریده اند، اسامی روستاها و مناطق شهری گیلان هم دوست داشتنی است و دیگر خبر از پسوند "آباد" نیست که در پس اسامی روستاهای مناطق ما ردیف شده، علی آباد، حسن آباد، حسین آباد و... اینجا اسامی معنا دار و اصیل تر است.
بازار ورودی دژ قلعه رودخان
بازار ورودی دژ قلعه رودخان
مناظر زیبای دژ قلعه رودخان
مناظر زیبای دژ قلعه رودخان
چای هیزمی
چای هیزمی
لباس گیله زن در مسیر دز رودخان گیلان
لباس گیله زن در مسیر دز رودخان گیلان
بافتنی های شمال
بافتنی های شمال
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
رودخان یا رودخون
رودخان یا رودخون
خانه گیلکی
خانه گیلکی
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
شماال راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن طبیعت زیبای
شماال راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن طبیعت زیبای
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
باروی دژ رودخان در فومن
باروی دژ رودخان در فومن
بازار ورودی دژ قلعه رودخان
بازار ورودی دژ قلعه رودخان
باروی راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
باروی راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
باروی ورودی راه دژ رودخان در فومن
باروی ورودی راه دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
محل تامین آب برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
محل تامین آب برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
محل تامین آب برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
محل تامین آب برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
محل تامین آب برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
محل تامین آب برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
دشت از بالای شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
دشت از بالای شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شومینه داخل شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شومینه داخل شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
جنگل از شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
جنگل از شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج های سمت راست شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج های سمت راست شاه نشین برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
داخل یک برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
برج و دیوارهای دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
طبیعت زیبای کنار رود خون برج دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
راه پله های مسیر دژ رودخان در فومن
خانه گیلکی کنار دژ رودخان در فومن
خانه گیلکی کنار دژ رودخان در فومن
لباس زن گیلکی
لباس زن گیلکی
بستنی سرخ کردنی کنار دژ رودخا
بستنی سرخ کردنی کنار دژ رودخا
زمانبندی دیدار از بنای تاریخی قلعه رودخان به شرح ذیل می باشد:
- حرکت از تهران، ساعت 5:10 صبح پنجشنبه 26 مهرماه 1397
- رسیدن به قزوین با طی 140 کیلومتر مسافت از مبدا در ساعت 6:40 در محل دریافت عوارض اتوبان و پرداخت 2500 تومان، که این مبلغ به 500 تومان کاهش خواهد یافت اگر از خروجی الموت از اتوبان کرج – قزوین خارج شوید، و این امتیازی است که به اهالی محل داده شده است.
- ساعت 6:52 در کیلومتر 158 عوارضی اتوبان قزوین- رشت و پرداخت 6 هزار تومان عوارض، از این جا تا رشت عدد 158 کیلومتر را نشان می دهد.
- ساعت 7:55 در کیلومتر 260 در شهر رودبار که دروازه استان گیلان می باشد، حضور داشتیم.
- کیلومتر 293 محل دریافت عوارض است که 3500 تومان برای عبور از اتوبان منجیل تا این نقطه دریافت می دارند.
- برای رسیدن به قلعه رودخان لازم نیست خود را به رشت رساند، بلکه در کیلومتر 307، ما بعد از سراوان در ساعت 8:20 وارد جاده سراوان به فومن شده و راه خلوت تری را در حاشیه شمالی کوه های البرز در سمت جاده قزوین – رشت به سمت شهر فومن را در پیش گرفتیم.
- ساعت 8:42 در کیلومتر 332 وارد جاده ملاسرا – شفت شده و در سمت راست به سوی شفت رفتیم.
- بعد از گذر از شهر شفت و روستای مسیر در کیلومتر 352 در ساعت 9:29 به دو راهی فومن – قلعه رودخان رسیدیم. مسیر سمت چپ با طی 12 کیلومتر به فومن می رسد و ما مسیر سمت راست را انتخاب کردیم.
- در کیلومتر 361 ساعت 9:46 بعد از گذر از چند روستا به روستای قلعه رودخان رسیدیم و بلافاصله حرکت برای صعود به کوه و رسیدن به قلعه در ارتفاع را آغاز کردیم
- ساعت 13 کار بازدید از قلعه به پایان رسیده و خود را به پایین رساندیم و سه ساعت دیدار ما به پایان رسید.
- حرکت به سمت شهر ماسوله، از طریق، روستاهای گوراب پس، سه سلام، کردمحله، گشت، وارد جاده سمت چپ کانال آب شده و در کیلومتر 382 مسیر را در کنار این کانال ادامه داده تا به جاده ماسوله رسیدیم. و به سمت راست پیچیده، اولین مکان هتل معین فومن بود، هتلی زیبا. در کیلومتر 386 فاصله تا ماسوله را تابلویی 25 اعلام کرد.
- در کیلومتر 409 از مبدا، در ساعت 2:36 به محل عوارض ورودی شهر ماسوله رسیدیم که 7 هزار تومان پرداخت کرده و وارد شدیم و کیلومتر 412 ماسوله است.
- حرکت از ماسوله 4:34 به سمت تهران
- ساعت 9:32 رسیدن به مقصد در کیلومتر 791 که شامل رفت و برگشت است.
شهر ماسوله ازبالا
شهر ماسوله ازبالا
آبشار ماسوله
آبشار ماسوله
زیبایی های ماسوله ایران
زیبایی های ماسوله ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
شهر ماسوله گیلان ایران
مسجد شهر ماسوله گیلان ایران
مسجد شهر ماسوله گیلان ایران
در آخر نیز انتظار برای دیدار یک دوست توفیقی بود که سری هم به مزار شهدای ماسوله زدم، کسانی که جان خود را برای این آب و خاک فدا کردند، بر سنگ قبور پاک شان این چنین نوشته بودند :
- استوار دوم شهید هوشنگ نوردی ماسوله فرزند قنبرعلی متولد 17/1/1333 شهادت 13/1/1360 جبهه غرب ایلام - او جان خویش را بر سر پیمان خویش ریخت جان داد و رادمردی از این مرگ جان گرفت
- سرباز شهید ندرت اله عسکرپور ماسوله فرزند عبداله ولادت 1338 شهادت 8/2/1360 محل شهادت سرپل ذهاب ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه. شهدا در قهقهه مستانه اشان و در شادی لایزال شان عند ربهم یرزقونند.
- پاسدار شهید جمشید جان شریف فرزند حمد اله ولادت 1342 شهادت 24/1/1362 محل شهادت کرج. لحظه شهادت جز شیرین ترین لحظات هر شهیدی است. مقام معظم رهبری
- بسیجی شهید اکبر روحی ماسوله فرزند جواد ولادت 1345 شهادت 11/6/1365 محل شهادت سلیمانیه عراق، مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است. امام خمینی
- سرباز شهید عظیم کشور دوست فرزند نصراله، ولادت 20/2/1346 شهادت 21/4/1367 محل شهادت ابوغریب، سلام خدا بر شهیدان، بر انسان های آزاده و بزرگی که جان برسر پیمان نهادند.
- گروهاندوم وظیفه شهید رشید نعمت زاده ماسوله، فرزند جهانگیر، ولادت 1341، شهادت 21/12/1365 محل شهادت پنجوین، هر شهیدی پرچمی برای استقلال و شرف این ملت است. مقام معظم رهبری
- سرباز ایثارگر سید عزت اله ندافی فرزند سید ذبیح اله ولادت 2/1/1344 عروج 23/7/1367 محل عروج شوشتر، سلام خدا بر انسان های آزاده و بزرگی که جان بر سر پیمان نهادند. مقام معظم رهبری.
- سرباز شهید، مجید عاصی ماسوله، فرزند قدرت، ولادت 1356، شهادت 5/6/1376 محل شهادت سنندج، شهیدان بهترین و ارزشمندترین الگو برای ملت ایران بویژه جوانان هستند. مقام معظم رهبری








