ایران زادبوم و یا خاستگاه ایرانیان، سرزمینی مشترک که از آنِ همه آنان است، و هیچ فرمانروا و یا فرمانروایی حق ندارد، و نباید به خود اجازه دهد که حق شهروندی را از یکی از ایرانیان بستاند، که این در شعار همهگیر"ایران برای همه ایرانیان" خود را بروز میدهد.
واژه "ایران" دو پنداره خرد و کلان را در بر دارد، ایران بزرگِ فرهنگی [1]، و همچنین دولت-ملت باشنده در میان مرزهای ایران؛ که در هر دو پنداره، باشندگانش به طرز ترسآوری دچار شکافهای ژرفی شدهاند، اما این نوشتار به دولت ملت ایران نظر دارد، که در این چند دهه گذشته، همواره در شمار و ژرفا، افزایشی باورنکردنی، و شدید را نشان میدهد، و زیان آن دامنگیر کشور، و مردم ایران گردیده و میشود،
و این تا بدانجا صورت شرمآورش را نشان داده است، که دستاندازی، پادرمیانی، دستدرازی، میانجیگری خارجی را میان ملت و حاکمیت ایران برانگیخته، و زمینهسازی نموده و مینماید، چرا که حاکمیتها در ایران، همواره توجه درخوری به خواست مردم خود نداشتند، و سعی کردند بدان تن در ندهند، و این مردم همواره مجبور بوده و هستند تا خیزشهای خونینی را تجربه نمایند، تا به خواستی از خواستهای خود دست یابند، خواستهایی که دستیابی به آن، در بین ملتهای دارای سیستم حاکمیت دمکراسی و یا همان مردم سالاری، تنها با دادن یک رای، و شرکت در یک رفراندوم، قابل دستیابی است، اما این برای ایرانیان با دادن جانهای فراوان میسر بود.
نزدیک نمودن دو لبه این شکافها، از آنجا بایسته، ناچار و ناگزیر است که بود آن خطرهای بسیاری از جمله خطر عقب ماندگی، توسعه نیافتگی، تجزیه سرزمینی، وابستگی خارجی و دست اندازی آنان، و البته خونریزیهای پرهیزپذیر و اسفناکی و... را برای سرزمین و مردم ایران در بر دارد. شکاف میان حاکمیت و مردم ایران، شکاف میان رشد اقتصادی ایران در مقایسه با همسایگان و جهان، شکاف بین اندیشه و ایدئولوژی حاکمیتی و مردمی، شکاف قومیتی، شکاف در روابط بین ایران و جهان، شکاف بین تهیدستان و ثروتمندان، و نابودی و یا کاهش توده طبقه میانی ایرانیان و... از آن جملهاند که خیزش بزرگ و خونین دیماه 1404 [2] را بر این بستر نگریستم.
دولت مسعود پزشکیان [3] ، گرفتار در چنبره جزایر قدرت و ثروت، بعد از عدم توفیق در اجرای بسیاری از وعدههای انتخاباتی خود در زمینه بازگشایی موانع ارتباطات رایانهایی مردم، دوری از جنگ و خونریزی با کشورهای دیگر، و ایجاد و یا روانسازی روابط ایران با جهان غرب و...، به انجام رساندن جراحی بزرگ اقتصادی داخلی را به دوش گرفت، که خلاصه آن تک نرخی کردن قیمت ارز، و بستن راه غارت و چپاول شماری ناچیز، اما پر نفوذ در اقتصاد این مردم را هدف گرفت، او تصمیم به بریدن دست کسانی از خوان ثروت این مردم را کرد، که با برخورداری از رانتهای باورنکردنی تفاوت بین قیمت ارز آزاد و دولتی (28 تا 140 هزار تومان)، بر سریر قدرت و ثروت نشستند، و ارزهای یارانهای و نرخ دولتی را گرفتند تا کالا را ارزان و به مقدار، به مردم عرضه دارند، اما این نکردند و هزارتوی فساد و چپاول به راه انداختند و... و اکثریت تودههای مردم ایران را به خاک سیاه نشانده، و میلیاردها دلار سرمایه کشور را به کنترل خود در آوردند و... اما این کار درست و ناشی از تصمیم بزرگ، و شجاعت دولت پزشکیان، که به یکباره تنفسگاه بخش بزرگی از دزدهای کلانِ دَستدار در ثروت عمومی را میبست، با افزایش بی سابقه و افسارگسیخته قیمت ارز، و اعتراض بازار مواجه شد و...،
در اینجا بود که شکاف بین حاکمیت و مردم نیز پا به میان نهاد، و باعث بدگمانی شدید عده زیادی از مردم ایران نیز گردید، که مثلا گویا اینبار نیز چون گذشته، این حرکت حاکمیت، بار بزرگتر و سنگینتری از خرجهای بی انتهای خود را، بر دوش ملت خواهد نهاد و بر مشکلات مردم خواهد افزود، و همچنانکه پیش از این، بار سنگین خود را از راه تحمیل تورم، بر گرده نحیف این مردم نهاده، و به امور اولویتدار خود، همچون اداره گستره وسیع محور مقاومت، مبارزه پرخرج با اسراییل، خرجِ دستگاههای پرتعداد موازی و... خواهد پرداخت، و با ایجاد تورم و گرانی، مالیاتهای کمرشکنی را از آنان دریافت خواهد کرد، و...
از این رو با پیوستن دیگر اقشار مردم به اعتراض بازار، اعتراض شکل خیابانی بسیار وسیع و گستردهتری به خود گرفت، و به ویژه حضور شبانه آنان در خیابان که کنترل این جمعیت را توسط مراجع انتظامی مشکلتر می نمود، و کشیده شدن اعتراضات به شهرهای کوچک، که با ورود پادشاهیخواهان، و صحنه گردانی آنان در این اعتراضات، که با ورود شاهزاده رضا پهلوی، که میرفت تا رهبری اعتراضات را به عهده گیرد، و خیابان را با کمک برخی گروههای ایرانی دیگر در تبعید در کشورهای گوناگون جهانی، و با دخالت کشورهایی همچون امریکا و اسراییل، چنین آوردگاهی، شکل بین المللی به خود گرفت، تا آنجا که عدهایی از این اعتراضات به عنوان ادامه جنگ 12 روزه اسراییل با ج.ا.ایران نام بردند،
و اینگونه بود که با سرعتی باورنکردنی خیابان در دومین شب خود، تبدیل به میدانی با خشونت، کشتار، ویرانی اسفبار و بزرگی شد، و دستور شاهزاده به معترضین که مراکز حکومتی را به تسخیر خود در آورند و... [4] شرایط را بغرنجتر کرد؛ اینچنین بود که ایران، دیماهی کم نظیر را تجربه کردند، و "چند هزار نفر" [5] از دست رفتند، افراد ارزشمندی که در هر خیزش اجتماعی حاضرند (درست یا نادرست) برای خیری که برای جامعه خود در نظر دارند، دست به اقدام بزنند و حتی جان بر سر آرمان خود دهند، که چنین جوانان، مردان و زنانی در هر جامعه ارزشمند هستند، به طوریکه با نادیده گرفتن جنگ خونین و خسارتبار هشت ساله بین ایران و عراق (1359-1367)، «به نوعی چنین خشونت وحشتناکی را در ایران سراغ ندارم» [6]

اما چه شد که دچار چنین خونریزی تاریخی، و رسوایی داخلی و جهانی شدیم؟ چرا باید هر بار ایرانیان با این مقدار خونریزی در تقابل خود با فرمانروایان خود دچار شوند؟! از دیدگاه این نگارنده مهمترین عامل این کشتارها، و آنچه ایران را دچار چنین برخوردهای دهشتناکی میکند، بود و ژرفای همین شکافهاست، از جمله شکاف بین حاکمیت و مردم، که یکی از مهمترین آنان است، که همواره مردم ایران را چندین بار در یک و نیم سده گذشته، به قتلگاههای بزرگ و دهشتناک برده است. این شکاف باعث شده است که مردم ایران، به هر حرکت حاکمیت خود به نگاه تردید و بدگمانی بنگرند، و از هرکارش، بازده بدبختی و بیچارگی بیش از پیش خود پیش بینی کرده و یا دیده، و تنها واکنش شدید خود را مانع آن بیابند، و این است که مردم و حاکمیت در ایران، همواره دچار چرخه اعتراض و برخوردهای خونینی از این دست بوده و هستند.
"دیکتاتوری" و یا حق حاکمیت مطلقی که فرمانروایان ایران برای خود قائلند، و فرمان و یا سخن خود را بالاتر از قانون و... میدانند، که برآیند آن به حاشیه رفتن مردم و نمایندگان آنان بوده است، بعنوان یک بیماری تاریخی، و یکی از پدید آورندگان، و بانی شکاف بین حاکمیت و مردم ایران بوده است، واژهای کلیدی در ادبیات آزادیخواهانه ایرانیان، که در بیش از یک و نیم سده گذشته، در اعتراض آنان پر کاربرد بود.
چه در خیزش بزرگ مشروطه (که نقطه عطفی منطقهای و داخلی بود)، که مردم ایران بر سلطه مطلقه فرمان شاه قاجار بر خود شوریدند و آنرا برنتافتند، و خواهان حق قانونگذاری برای خود شدند، که این خواست بزرگ ایرانیان، در دوره سلسله پهلوی نیز پیگیری شد، و آزادی از حاکمیت مطلقه فردی، و رسیدن به رویکردهای فرمانروایی از نوع جمهوری، که حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خود را فراهم میساخت، پی گرفتند.
این درخواست دیرپا پس از پیروزی انقلاب 57 نیز که به استقرار حکمرانی طبقه روحانیت منجر شد، بود و باش خود را حفظ کرد و از این رو چنین شعاری نیز از نفس نیفتاد، چنانکه در شعار خیزشهای سیاسی بعد از انقلاب، از جمله اعتراضات متمرکز بر مخالفت با تمرکز قدرت در دست روحانیت در دهه 1360، که به درگیریهای خونین بین گروههای دخیل در روند انقلاب، که از آغازه دوره درازدامن مبارزاتی، از پیدایش سلطنت پهلوی تا 1357 انجامید، و گروههای ملی، چپ، مذهبی گوناگون را در بر میگرفت، و یا آنچه در خیزشهای دانشجویی سال 1378 [7]، و یا خیزش بزرگ جنبش سبز که اوج آن در سال 1388 [8] پی گرفته شد؛
چنین شکافی سایه خود را حتی بر شعارهای خیزشهای ناظر بر نارضایتیهای مبتنی بر بستر اقتصادی نیز انداخته، و در کمترین زمان ممکن، شعارهای اقتصادی این خیزشها نیز، به شعارهای سیاسی ناظر بر این فاکتور تغییر ریل میدادند، به طوری که این واژه را در شعارهای خیزش 1396 [9] و 1398 [10] و اکنون در خیزش خونین دیماه 1404 [11] به صورت پر رنگی بود و باش خود را بر گفتمان مبارزاتی ایرانیان تحمیل میکند،
موضوع این شکاف را در شعارهای خیزشگران فرهنگی، که نمونه روشن آن خیز خونین و بزرگ و سراسری"زن، زندگی، آزادی" بود نیز، می بینیم، که بروز مییابد و... که این همه گویای بود و باش یک شکاف بزرگ بین تلقی مردم و فرمانروایان از جایگاه خود، در سیستم حکمرانی بر مردم ایران دارد.
جای شرمساری برای ما ایرانیان دارد، که با سابقه شهرنشینی هفت هزارساله، بعد از بیش از یک و نیم سده که از آغاز روند آزادیخواهی و استقلال طلبی ما به عنوان یک ملت پیشرو در این زمینه میگذرد، روابط بین حاکمیت و مردم ایران همچنان مبهم، لغزنده و پر از بی تفاهمی است، و شکاف بین این دو به حدی پایه و ریشه گرفته است که رهبری آنارشیست، فاشیست و... که حتی همپیمانان اروپاییاش نیز از شر زیاده خواهیهای او در پیوند دادن سرزمین دیگران به خاک خود، و تهدید به حمله و گرفتن جزیره بزرگ و مهم گرینلند، و همسایگانی همچون پاناما، ونزوئلا، کانادا، کوبا، او را دنباله رو آدولف هیتلر ارزیابی می کنند، که هیچ قاعده و قانون و ساختار جهانی را بر نمیتابد و...، هماو که ایرانیان را چنان خوار و خفیف میبیند که بارها در دور اول و دوم ریاست جمهوری خود ایرانیان را در زمره مردمانی قرار داد که لایق ورود به خاک امریکا نمیباشند [12] و...، اکنون آشکارا در گفتگو با "پولیتیکو" از تصمیم خود برای جایگزینی رهبر ایران میگوید که: «زمان آن رسیده که به دنبال رهبری جدید در ایران باشیم.» و در چنین آب گل آلودی است که سخن از کمک نظامی غرب، امریکا و اسراییل است که بیایند و بین حاکمیت ایران و مردمش پادرمیانی و تعیین جایگاه کنند.
تهران - چهارشنبه 1 بهمن ماه 1404 برابر با 21 ژانویه 2026

[1] - ایران کنونی، آسیای میانه، قفقاز، آناتولی، شامات، پاکستان، افغانستان و سین کیانگ در چین، حاشیه خلیج فارس
[2] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ در پی تشدید بحران اقتصادی، افزایش تورم و سقوط ارزش ریال شکل گرفت و با تعطیلی مغازهها و تجمعات صنفی از تهران آغاز شد و بهسرعت به دیگر شهرها سرایت کرد، که اوج آن 18 و 19 دیماه بود که به کشتار هزاران نفر منجر شد.
[3] - پزشکیان: «ملت عزیز ایران! آنچه در هفتههای گذشته بر همه ما سپری شد رنج عمیقی از خود برجای نهاد... این وقایع تلخ بیش از همه برای من بهعنوان رئیس جمهور و منتخب شما دردآور و غیر قابل قبول بود... توطئه بدخواهان ایران، میدان اعتراض مدنی و بهحق مردم را به معرکهای خونبار و خشونتآمیز مبدل ساخت... جانهای ارزشمندی ضایع شدند و جسمهای عزیزی به خون غلطیدند... من امروز داغدار همه جانهای از دسترفته و همدرد با یکایک هموطنان خود هستم که این روزها غم و رنج بزرگی را متحمل شدهاند... اعتراض حق طبیعی شهروندان است... دولت و حاکمیت خود را در برابر همه آسیبدیدگان این حوادث تلخ مسئول میداند.»
[4] - فراخوان برای 20 و 21 دیماه: «به خیابانها بیایید و فضاهای عمومی را از آنِ خود کنید. هدف ما دیگر، صِرفاً آمدن به خیابان نیست؛ هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آنهاست»
[5] - جمله رهبری دیدار با قشرهای مختلف مردم به مناسبت مبعث «... با آسیب زدن به مردم، چند هزار نفر از آنها را به قتل رساندند.»
[6] - عباس سلیمی نمین مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، مدیر مسئول سابق کیهان هوایی به مدت ۱۳ سال بودهاست. وی از پژوهشگران و روزنامهنگاران اصولگرا
[7] - وقایع هجده تیر یا حمله به کوی دانشگاه تهران به مجموعه ناآرامیها و درگیریهایی که طی روزهای ۱۸ تا ۲۳ تیر ۱۳۷۸ و به دنبال توقیف روزنامهٔ سلام، میان دانشجویان و نیروهای امنیتی رخ داد و به درگیری های خونین و راهپیمایی هایی در سطح شهر تهران منجر شد.
[8] - خیزش جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق میشود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدینژاد پس از انتخابات شدند، که به درگیری های خونین منجر شد.
[9] - اعتراضات دیماه ۱۳۹۶ یکی از مجموعهای از اعتراضات رهبرینشدهٔ مردمی و ضدحکومتی، و از گستردهترین موجهای اعتراضی چهار دهه اخیر ایران بود که از هفتم دی در مشهد آغاز شد، به بیش از ۱۶۰ شهر گسترش یافت
[10] - اعتراضات ۱۳۹۸ ایران یا آبان خونین مجموعهٔ اعتراضات مردمی و ضد حکومتی در سراسر ایران بود. این اعتراضات بهدنبال انجام مجدد سهمیهبندی بنزین در ایران و افزایش ۲۰۰ درصدی قیمت بنزین در ۲۴ آبان ۱۳۹۸ آغاز شد
[11] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ در پی تشدید بحران اقتصادی، افزایش تورم و سقوط ارزش ریال شکل گرفت و با تعطیلی مغازهها و تجمعات صنفی از تهران آغاز شد و بهسرعت به دیگر شهرها سرایت کرد، که اوج آن 18 و 19 دیماه بود که به کشتار هزاران نفر منجر شد.
[12] - 15 ژانویه 2026) حکومت ترامپ روند صدور ویزاهای مهاجرتی برای اتباع ۷۵ کشور را به مدت نامحدود به حالت تعلیق درآورد؛ اقدامی که مسیرهای قانونی ورود به ایالات را برای ایرانیان ممنوع میکند و...
دکتر مسعود پزشکیان بعنوان وارث دههها حرکتِ ویرانگر و مغولوار سیاست پیشگانِ بیرحم و یکدستساز و خالصساز، امروز سکاندار جامعه ایی توفان زده است، که جریانی چنین بیش از سه دهه بر شئون آن چیرگی یافتند، و بر داشتههای ارزشمند آن چوب حراج زدند، و تاختند، و آنرا به تاراج خزانی پائیزی دادند، و در نتیجه چنین حرکت و سیاستی، امروز «همآیندی بحرانها و فرسایش تمدنی» [1] را در کشور شاهدیم که بر ما تحمیل کردهاند.
شرایطی که حتی موجودیت کشور، ملت ایران و انقلاب رهایی بخش 57 را در معرض خطر جدی قرار داد، و فرایند انقلاب، کشور و مردم ایران چنان از مدار درست خود خارج، و در روند فرسایش و نابودی قرار داد، که زنگهای خطر، از هر سو به هواست.
شرایطی که حتی دل اپوزیسیون هم (شاید به تعبیری بیشتر از این جریان یکدست ساز) برای کشور و انقلاب سوخت، و بسیاری از آنان چنان بر حال کشور و مردم خود بیمناک شدند، که گویا آنان نیز فتیله سخنان ضدیت آمیز خود را در این شرایط سخت، پایین کشیدهاند، و نوعی همراهی، همدلی و همنوایی در بین ایرانیان، در این روزهای جنگ و خسارت را شاهدیم، و به نظر میرسد، آنان نیز اجازه دادهاند تا بلکه گردانندگان (که برخی از آنان به واقع ایجاد کنندگان وضع موجود هستند)، کشور و ملت ایران را از این پیچ تاریخی عبور دهند.
زنگهای هشدار این شرایط، پیش از این توسط دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب به صدا درآمده بود، اما گوش شنوایی، از سوی بانیان وضع موجود نبود، آنان که در جایگاه کبر و غرور نشستند، و از روی بی محلی، از این هشدارها گذشتند، و اکنون در بحرانیترین شرایط، زیر فشار همه جانبه دشمن و... مجبور به شنیدن صدای «دیگران» میشوند، چنین برآیندی، برای کسانی که کشور، ملت و انقلاب را به این مرحله از فرسایش و نابودیی بردند، باعث شرم و سرافکندگی، و البته شایسته اقرار، عذرخواهی، توبه و جبران مافات است، چیزی که تاکنون، هرگز از آنان دیده نشده است!
البته جای شکرش باقیست که، در اثر وجود ظرفیت نیم بندی که از وجه جمهوریت قانون اساسی، هنوز در سیستم اداره کشور و انقلاب باقیست، کسانی را در اداره کشور میتوان یافت و هستند که متواضعانه صدای اعتراض مردم خود را شنیده، و حتی اگر شده در این شرایط هم که هست، مثل دیگر متکبرانِ جا خوش کرده در ظرفیتهای قانونی کشور نباشند، و زبان به تواضع و سخن به صلح با مردم خود گشوده، و تلویحا قبول اشتباه کرده، و از گفتگوهای داخلی سخن بگویند.
آنچه از زبان رئیس محترم جمهور ایرانیان دیروز شنیدیم که فرمودند : «امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم» [2] خود پدیدهایی جبرانی و مبارک است، که بخشی در حاکمیت ایران، ایرانیان را به واسطه ایرانی بودنشان به رسمیت شناخته، و برای آنان حق قائل شده، و گفتگو با آنان را آغاز کند، البته امیدوارم که دیر نشده باشد، و دشمن فرصت گفتگوی خانگی را به ایرانیان بدهد!
پیشینیان میگفتند، اگر از راه نادرست هر زمان که برگردیم، آن بازگشت درست و مبارک است، این همان رسیدن به شعار اصولی جریان اصلاحات است، که از دهان مبارک رئیس جمهور منتسب به اصلاح طلبان، امروز خارج میشود، و شاید کارگشایی و یا راهگشایی هم کند، شعاری که پیش از این بر سربرگ تبلیغات انتخاباتی جنبش و جبهه اصلاحات ایران، تحت عنوان «ایران برای همه ایرانیان» به رسمیت شناخته شد، و به عنوان شاه بیت حرکت آنان میدرخشید.
اما مقاومت «هسته سخت قدرت» در برابر هرگونه حرکت در مسیر «وحدت کلمه»، که شعار مبنایی روزها، ماهها و سالهای پیش و پس از پیروزی انقلاب بود، این شعار پایهایی، کاملا به حاشیه رفته و اِبرازش ضد ارزش و انحراف در انقلاب، و بانیان این شعار را «عوامل دشمن»، «وادادهگان» به غرب، جریان فتنه تلقی، و این شعار از سوی ایدئولوگ آنان، فرهنگی «ضد اسلامی» تلقی شد، و این چنین بود که این هسته نامبارک گردهم آمده در حول و حوش قدرت، روند حرکت ایران، ایرانیان و انقلاب را به سوی این بن بست هدایت کردند.
تاکید بر یکدست سازی و خالص سازیهای این جریان مشکوک و ویرانگر، کار را به جایی برد که بعد از حذف بزرگی که در سالهای نخست انقلاب، از همراهان انقلابی، توسط انقلابیونِ پیروز صورت گرفت، اینبار زیر شعار تقویت جریان انقلابی، و روی کار آوردن جوانان و...، حذف استوانههای انقلاب (افراد و ایدهها)، به بهانه بسترسازی برای حضور افراد موسوم به رویشهای جدید، بسیاری از بازماندگان از جریان حذف سالهای ابتدایی را نیز، از صحنه انقلاب و کشور به بیرون پرتاب کرده، از قطار کشور و انقلاب بیرون راندند.
راهبران «شورای نگهبان» که باید نگهبان «قانون اساسی» میبودند، و سرداران و فرماندهان «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» که باید «پاسدار» انقلاب میبودند، متاسفانه حتی در نگهبانی و پاسداری از خاندان بنیانگذار انقلاب نیز ناتوان و بلکه قاصر بودند، چه رسد به نگهبانی و پاسداری از شعارهای اساسی، و استوانههای جریان سازِ روند پیروزی، روح قانون اساسی و... و بدبختانه یا در این روند حذف، خود عامل بودند، و یا در سکوت، ادامه این روند را هدایت، ماندگار، پویا و حمایت کردند.
شاهد مثال روشن این روند نکبتبار، رد صلاحیت کاندیداتوری آیت الله سید حسن خمینی، برای نمایندگی مجلس خبرگان بود، که در سال 1394 خود پا پیش نهاد، اما در یک شُوی رسوا، او را که بعنوان نماینده رسمی، و بزرگ خاندان بنیانگذار انقلاب اسلامی، واجد صلاحیت ندانستند، و بدین ترتیب سد سِکندر شورای نگهبان، از راهیابی و حضور خاندان خمینی، حتی در دستگاههای نظارتی نیز جلوگیری کرد، کسیکه مثل هر شهروند دیگر، برای نمایندگی مجلس خبرگان ثبت نام کرد، و آمده بود که تاثیرگذاری مثبتی از خود نشان دهد.
این عملیات رسوا و آشکار یکدست سازانِ شورای نگهبان، حتی واکنش پاسداران را نیز به همراه نداشت، که مصداق شعارهایی باشند که پیش از این در هر مناسبت و نامناسبتی خود داده بودند که، ناظر بر این بود که آنان فرزندان آگاه و همیشه در صحنه خمینی کبیرند، و همچون امت رسول الله سست بنیان نیستند که بر خاندان رسول الله این رفت! و از جمله ما اهل کوفه نیستیم که علی و خاندانش تنها بمانند، و اگر در سال 61 هجری بودیم، نمی گذاشتیم بر خاندان رسول خدا در عاشورا این مسایل رخ دهد و...
ولی با همهی این شعارها، که انگار به شعور تبدیل نشده بود، این ننگ اتفاق افتاد و این لکه ننگی بر دامن شورای نگهبان، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و... نوشته شد و ماند، و ننگ حرکت این جریان حذف و یکدست ساز، در تاریخ انقلاب البته خواهد ماند،
جریانی که حذف افراد و ایدههای وابسته به جریان انقلاب را هدف گرفتند، و پیش آمدند، دیگران را علفهایی هرز در بوستان انقلابی! خود دیدند و ارزیابی کردند، و کار را به جایی رساندند که در روند خودی و غیرخودی آنان، حتی خاندان خمینی و یا به اصطلاح «بیت امام» هم جایی برای نقش گیری و کار در روند اجرا، قانونگذاری، نظارت و قضاوتِ کشور نداشتند، و همه به کناری نهاده شدند، جز آنان که به تایید نظر، پستها را باید به حق و یا ناحق اشغال میکردند و مادام العمر حتی تا لحظه مرگ باقی میماندند و...
روند شدید و کودتاگونهایی دچار انقلاب و کشور گردید که دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب را به واکنش واداشت، که البته اهل واکنش، سزای واکنش خود را دیدند و به قول دوستان، کارشان به «استخر فرح» ، «حصر در بن بست اختر»، زندان «اوین»، درگیری در کیس «پرستوها»، ویلچر نشینی ناشی از فلج تیر «ترور»، ممنوع الکاری، ممنوع التصویری، ممنوع الخروجی و...، خانه نشینی، «پناهندگی» به کشورهای غربی و خارجی پایان خورد!
نمونهی آن، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی بود که آزادگی و جوانمردی از خود نشان داد و آشکارا به این ظلم واکنش نشان داد، و به این روند معترض گردید، و هشدار داد، که چنین روند حذفی کاملا غیرعادی است و خطاب به جریان یکدستساز پرسید : « صلاحیت شخصیتی که اَشبَه به جدش امام خمینی است را قبول نمیکنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آوردهاید؟ ... » [3]
جریان خالص ساز آنقدر در پروژه حذف در کشور (به خصوص در دو دوره ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و ابراهیم رئیسی) زیاده روی و اسراف کردند، که این استوانهی انقلاب به آنانها هشدار داد «هرآنچه که داریم از امام داریم» و از این رو «همه باید به امام (ره) و بیت ایشان خود را بدهکار حساب کنیم»، و با چشمانی اشکبار و پر از خشم ادامه داد که «بدهکارها هدیه خوبی ... به بیت امام ندادند»!
این دست تطاول، و پروژهدارِ درازدستِ حذف، خالص ساز و یکدستساز، که از فردای پیروزی در بهمن 1357 کلید خورد، و بی مهابا گروه گروه از ملت ایران را به بهانههای مختلف از قطار کشور، انقلاب و روند امور بیرون انداخت، و کار را تا جایی پیش برد، که بعد از قلع و قمع بسیاری، پروژه دارانِ این روند، به خاندان بنیانگذار انقلاب هم رسیدند، و چنان با خاندان خمینی کردند [4] که باعث شدند که این خاندان به جز تولیتداری مرقد جد و پدرشان، در این کشور هیچکاره باشند.
و پروژه داران حذف، شرایطی ساختند که بزرگ خاندن خمینی، یعنی آیت الله سید حسن خمینی، در این مرقد و در مراسم بزرگداشت جد و صاحب آن قبر نیز حرمتی نداشت، و در حالی که به عنوان میزبان، بزرگخاندان و نماینده رسمی بیت امام و... مجری مراسم سالگرد بنیانگذار ج.ا.ایران بود، در حضور تمام سران کشور، نمایندگان خارجی و... «هو» شد و به مضحکه دوست و دشمن تبدیلش کردند، و حتی این جریان حذف، در صدا و سیما، و بلندگوی رسمی این انقلاب و این کشور، به کنایه و طعن او را پدیده «یادکارِ یادگار» [5] و از فرزندش «یادگارِ یادگارِ یادگار» امام، یاد کردند.
جریان حذف، یکدست ساز و خالص سازی که با خاندان خمینی این کرد، با دیگران چه کرده است؟ و در واقع این فرایند نشانگر شدت عمل و فرجام بسیاری از فرهیختگان، و میخهای محکم جامعه انقلابی، و در ابعاد وسیعتر آن، ملت ایران در کل بوده و هست، که یک انقلاب فراگیر و آزادیبخش انجام دادند، اما در مسیر استحاله، اضمحلال و انحراف خود، به باندهای قدرت تقلیل مییابد، باندهایی که حتی خاندان بنیانگذارش را نیز از اغیار تلقی کرده، و آنان را کنار علفهای هرز بوستان انقلابی خود میبینند، و این عمق فاجعه ایی بود که خود را نشان داد، و همه را از حیرت انگشت به دهان کرد.
چشمهای تیزبین دنیا دید که این جریان خالص ساز و یکدست ساز، همه به غیر خود (که این جنایت را در حق انقلاب، کشور و ایرانیان مرتکب شده بودند) را «فتنه» دیده، و هر معترضی به این روند ظالمانه را «جریان فتنه»، «ضد انقلاب»، «ضد ولایت»، «بی بصیرت»، «ساکت بر فتنه» و... نامیدند، و در پس نمازها و راهپیماییهای آزادانه خود، شعار مرگ علیه آنان سر دادند و لعنتی خطابشان کردند، و «وحدت کلمهایی» که در روزها، ماهها و سالهای نخست انقلاب از آن به عنوان «رمز پیروزی» یاد میگردید را لگد مال، و زیر پای خود له کردند.
جریان مشکوک و منحرفی که انقلاب، کشور و دارایی این دو را، به لحافی تبدیل کردند که حتی خاندان خمینی نیز در زیر آن جایی نداشته و ندارند، چه رسد به دیگر «السابقون» انقلاب و جنگ، و یا دیگر آحاد ملت ایران که مزدور بیگانه، خس و خاشاک، بزغاله، گوساله، و دیگر اصحاب «آغل» در نظر آمدند و..، و در کهریزک، اوین، هنگام استخدام، ادامه کار، خیابانها و در پستوهای دیگر مورد ظلم قرار دادند و...
آنان دایره ایی کشیدند که حتی استوانههای برجسته انقلاب نیز در داخل شعاع آن جایی نداشتند، چه رسد به دیگران؛ و اگر خود نیک به تعاریفی که چنین تمامیت خواهانه، بیخردانه و خشک مغزانه، از لایقانِ حضور در چنین دایرهایی، بیرون میدادند، می اندیشیدند، آنان خود نیز به زور در آن جای میگرفتند، چه رسد به دیگران و عموم مردم ایران، دایرهایی تنگ، که همه از آن بیرون میماندند، و ماندند، به جز باندهای وابسته به قدرت، و سایه نشینهای ناروشنی و تاریکی، و این چنین بود که بسیاری را مجبور به مهاجرت، خانه نشینی، زندان و... کردند.
آری جناب دکتر پزشکیان! رئیس محترم جمهور ایرانیان، همه می دانند شما وارث زمین سوخته ی ناشی از حرکت مغولوار چنین جریان حذفی هستید، نمیدانم که این تصمیم گفتگو با اپوزیسیون را در پاستور گرفتهاید، و یا برونداد دایره وسیعتری از قدرتهای پیدا و ناپیداست، اما به هر حال، هر چند دیر، اما راهی درست را در پیش گرفته اید، این که قبول کنید ایران از آنِ تمام ایرانیان است.
با همهی ایرانیان گفتگو کن، همه را در روند کشور دخیل نما، که این کشور با تمام ایرانیان است که ایران میشود، در نبود هر کدام شان، دیگر ایرانِ واقعی نخواهد بود، و سخن گفتن از ایران بدون آنان بی معنا، و یا خالی از تمام حقانیت و حقیقت است.
شاهرود - اول امرداد 1404 خورشیدی
[1] - محمد فاضلی (جامعه شناس) : «وقتی در بهار ۱۴۰۰ کتاب ایران_بر_لبه_تیغ را منتشر کردم، اندک امیدواری داشتم که صدایم – در کنار دهها صدای دیگر - که دلسوزانه حاکمان را به بازنگری در سیاستها و کیفیت حکمرانی فرا میخواند، شنیده شود. کورسویی از امید داشتم که عنوان تلخ، تند و تیز این کتاب به اندازه وِز وِز پشهای گوش حکمرانی را آزار دهد و به شنیدنش کمک کند. کتاب، حاصل همه نوشتههای مهم من در عرصه سیاست عمومی در ۱۵ سال قبل از آن بود. مفاهیم زیادی را در آن طرح کرده بودم، اما چهار مفهوم بنیادین در آن وجود داشت که اهمیت همه آنها امروز روشن شده است.
همآیندی بحرانها
سال ۱۳۹۳ این مفهوم را بهکار بردم و توضیح دادم که بحرانهای کشور به سمتی میروند که همه با هم رخ بدهند و بهسوی نقطهای همآیند شوند. بحران محیطزیست، آب، اقتصاد، ناترازی انرژی، سیاست خارجی، جمعیت و سرمایه اجتماعی و ...؛ امروز همه این بحرانها محقق شدهاند.
فرسایش تمدنی
این مفهوم را هم سال ۱۳۹۳ بهکار بردم. هشدار دادم که تخریب محیطزیست و کاهش سرمایهگذاری در زیرساختها ناشی از بحران و زوال اقتصادی، کشور را به سمت کاهش ظرفیت زیستپذیری سرزمین و کمبود زیرساخت برای پاسخ دادن به تقاضای معیشتی (آب، برق، آموزش و ...) میبرد. نوشتم – مثل دهها نفر دیگر – به زبان و تحلیل خودم که کشور در حال فرسوده شدن است و به علت کاهش ظرفیت زیستپذیری سرزمین، این فرسایش، تمدنی است.
ظرفیت دولت
از سال ۱۳۸۶ درباره ظرفیت دولت (توانایی جمعآوری منابع، درست تصمیم گرفتن، اجرای درست و باکیفیت تصمیمات، توازن اختیار و مسئولیت، ارزیابی نتایج اجرای تصمیمات و ...) نوشته بودم، و در دهه ۱۳۹۰ بارها تحلیل کردم – در کنار بسیاری دیگر که دلسوزانه چنین کردند – که اگر ظرفیت دولت افزایش نیابد، توان پاسخگویی به دو مقوله همآیندی بحرانها و فرسایش تمدنی، و حل کردن این دو مسأله، از دست میرود. زوال نیروی انسانی، منابع مالی، نقصان اختیارات و کاهش مشروعیت حل مسأله، همهجوره ظرفیت دولت را فرسودند.
ظرفیت میانبخشی
بارها نوشتم – باز هم در کنار بسیاری دیگر که نوشتند و به هزار زبان گفتند – که کشورداری مستلزم کار میانبخشی است. هماهنگی بیندستگاهی، انسجام نهادی و سازمانی، و فقدان تناقض در تصمیمات نیاز دارد. اما، حکمرانی جزیرهای، از هم گسیخته، متناقض و عمیقاً تسخیرشده توسط گروههای ذینفع که هر یک در تیول خود منافعش را دنبال میکند، توان کار میانبخشی نداشت و ندارد. وضع امروز آب، برق، ریزگرد، رشد اقتصادی، تورم، صندوقهای بازنشستگی، ناترازی بانکی، وضعیت جنگی، مهاجرت، پیری جمعیت و بسیاری واقعیات دیگر نشان میدهد تحلیلها، پیشبینیها، هشدارها، دلسوزیها و گزارههایی که با دلی خونین و گاه با چشمانی اشکبار و صدایی غمزده درباره روندهای حکمرانی گفتیم و نوشتیم – و بسیاری چون من گفتهاند، هر یک به زبان و بیان خویش – درست بوده است. ما درست میگفتیم، سیاهنمایی هم نمیکردیم، ایران و ایرانی را دوست داشتیم، سربلند میخواستیم، خودباخته و واداده و خودتحقیر و غربگدا هم نبودیم، میهندوست و متعهد بودیم؛ نان به نرخ روز خور هم نبودیم. همه آن سالها کسی ندید و نشنید، امروز هم نمیدانم گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن هست یا نیست. من و امثال من، که به هزار زبان تحلیلگرانه، ناصحانه، دلسوزانه، عالمان، عاجزانه، ملتمسانه و ... نوشتیم و هشدار دادیم و در عمل برای اصلاح در بخشهای مختلف کوشیدیم؛ صرفنظر از هر عاقبتی که حاصل شود – و هنوز امیدوارم این عاقبت، چیزی جز سلامت، امنیت، شادمانی، سربلندی و عزت برای ایرانیان نباشد – سرمان را بالا میگیریم، و با صراحت میگوییم: ما راست میگفتیم، گزارههای ما درست و بهواقع ایران_بر_لبه_تیغ بود، اما کسی نشنید و ندید. امروز شاید دیده و شنیده شود. شاید واقعیت دیده، درک و تحلیل شود آنچنان که هست، نه آنگونه که ذینفعان نامشروع، جلوه میدهند، توصیه میکنند، و دائم فریاد میکشند.»
[2] - 31 تیرماه 1404) پزشکیان: «امروز حتی آمادگی داریم با اپوزیسیون گفت و گو کنیم.» رئیس جمهور در دیدار جمعی از اعضای جبهه اصلاحات ایران: «عملکرد مردم در جنگ ۱۲ روزه مبتنی بر تعامل بود نه تقابل. امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم. حل مسائل کشور نیازمند گفت و گو است و نه تقابل. امکان ادامه بقای تهران به عنوان پایتخت وجود ندارد. در فرآیند گزینشها تغییرات قابل توجهی صورت گرفته است. یکی از ترفندهای دشمن انگ زنی به نخبگان است.» رئيس قوه مجريه همچنین در پاسخ به مطالبه پیگیری آزادى زندانيان سياسى و اعلام عفو عمومى از سوى اعضاى جبهه اصلاحات ايران، تصریح کرد: «این موضوع در دستور کار دولت قرار دارد و با رعایت موازین قانونی و انسانی دنبال میشود.»
[3] - 12 بهمن 1394) به گزارش خبرآنلاین، آیتالله اکبر هاشمیرفسنجانی در مراسمی که به مناسبت فرا رسیدن دهه فجر و ورود امام به کشور در ترمینال شماره یک فرودگاه مهرآباد برگزار شد، اظهار کرد: «صلاحیت شخصیتی که اشبه به جدش امام خمینی است را قبول نمیکنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آوردهاید؟ چه کسی به شما اجازه داده است که قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و داوری کنید؟ برای مجلس و دولت و جاهای دیگر و اختیارات را در دست بگیرید؟ چه کسی اجازه داد که اسلحه برای شما باشد و تریبونها برای شما باشد؟ چه کسی اجازه داد که تربیونهای نماز برای شما باشد و صداوسیما برای شما باشد؟ چه کسی به شما اینها را داد؟ اگر امام خمینی و نهضت ایشان و اراده عمومی مردم نبود هیچکدام از اینها نبودند. زمانی که باید همه به هم تبریک بگوییم هدیه بدی به بیت امام دادید.
[4] - چنان با خاندان خمینی تا کردند که حتی خود نیز بر بازده کارشان خنده شان گرفته و آنان را بی مصرف دیدند، در حالی که روند حذف آنان را به این روز انداخته بود، و طعنه ها را به سوی آنان سرازیر کرد و مخالفین، خاندان خمینی و بزرگ خاندان آنان را بودجه بگیری بی مصرف معرفی می کنند، در حالی که نقشی به آنان نداده اند، همواره این خاندان محدود شدهاند، و حتی در سال 1394 برای نمایندگی مجلس خبرگان نیز رد صلاحیت شدند! و از نقش نظارتی خود هم محروم ماندند، به صورت قدرتمندی جلوی هرگونه نقش گیری آنان در انقلاب برخاسته از حرکت پدر و جدشان گرفته شد.
[5] - Dey 18, 1397 «فیلم/ سندرومی به نام یادگارِ یادگارِ یادگار! ... کنایه سنگین پرویز امینی در برنامه تلویزیونی (شبکه چهار صدا و سیما) به مراسم عمامهگذاری سیداحمد خمینی. هتل تارا مشهد.» بله رویشهای جدید! در سیستم یکدست ساز، و جوانان به اصطلاح انقلابی جدید، با السابقون انقلاب و خانوادههای شان این گونه برخورد کردند.
« کثرتگرایی روح جامعه علمی است، و کثرتگرایی یک آمادگی برای پذیرش دیگران است،
برای آموختن از آنان، و اینکه تفاوتها یک فرصت هستند، نه یک تهدید.»
حکمتی از زبان کریم آقاخان چهارم
در حالیکه ملتهای پیشرو در جستجوی یافتن، نگهداری و استواری پیوند با همزبانان، همفرهنگها و همنژادان خود در سراسر جهانند، تا هر رشتهی جمعشدنها را یافته، به هم بافته، ریسمانهای پیوند را استوار دارند، رشتههای نابوده را بُود کنند، رشتههای باریک پیوند را پهنا دهند و قویتر دارند، و رشتههای جدایی و تفریق را قطع و یا بیمقدار نمایند، اما ملتهای عقبمانده، و یا عقبنگهداشته شده، بر رشتههای جدایی تکیهایی بیمارگونه کرده، طبلهای جدایی را هر چه بلندتر و گوشخراشتر به صدا درمیآورند، و جار میزنند، تا شکاف جداییها را ژرفا دهند، و به هم رسیدنها را ناممکنتر سازند، تا هرگز به دیدار و آشناییشان نینجامد.
نگاهی گذرا به تاریخ غمانگیز ایران نشان میدهد که در اینباره ما عقبمانده و بلکه پسرفتگرا بودهایم، و متاسفانه هر حاکمیتی که در این آب و خاک قوت گرفت، عدهایی از ایرانیان را، به بهانههایی درست و یا واهی، از خانه و کاشانه خود بیرون انداخت، و خط قرمزی برای حقوق پایه و از جمله، حق شهروندی آنان قائل نبود، این درام تاریخی تا جایی پی در پی رخ داد، و میدهد که حتی آخرین شاه پهلوی، که خود درسآموخته کشورهای پیشرو، و تربیت شدهی جهان آزاد بود نیز، وقتی در پهنه سمآلوده ایران که قرار گرفت، از پاسپورت گرفتن ایرانیانِ ناراضی گفت، که بگیرند و از کشور خود بروند [1] ، و جانشینان او در حاکمیتِ ایران انقلابی نیز موج مهاجرتی را راه انداختند که در اثر آن میلیونها ایرانی راهی کشورهای دیگر شدند، به طوری که کلونیهای پرشمار ایرانیان، میلیونی در کشورهای دیگر، هرکدام ایرانِ دیگری را برای خود ساخته و پرداختهاند، آبخوستهایی (جزایر) جدا از هم، که تخم پراکندگی در آن کاشته شده، غرق در جدایی و تنهایی، آنان را به سایشی بیپایان مشغول و دچار داشته، نیرویشان را از بین میبرد، و توانشان را بیاثر میکند.
بدین ترتیب، این سرمایههایی گرانقدر بود که بر باد رفت و میرود، چرا که به نظر میرسد ما ایرانیان به اندریافتها و بایستههای اولیه جمعبودن، شهروندی و... نیز اگاه نیستیم، و همدیگر را به شاه و گدا، ارباب و رعیت، عام و خاص، خودی و غیر خودی، مرید و مراد، معتقد و بی اعتقاد و... پاره پاره میکنیم و میبینیم، و بر پایه همین ارزشگذاریهای بیربط و گاه باربط، به خود حق میدهیم که بیدادگرانه دیگرانی را، از حقوق پایهاییشان نیز بیبهره و ناکام نماییم، و حتی در قرن بیست و یکم که آدمیت باید در بلندبالای بالندگی خود باشد نیز، «انسانم آروزست»،
و بعد از دههها که از خیزش آزادیبخش 57 هم که میگذرد، باز باید شعار بزرگترین، پرطرفدارترین و... جناح سیاسی شریک در امور کشور، یعنی اصلاح طلبان «ایران برای تمام ایرانیان» باشد، امری روشن و پیشپا افتاده و پایهایی که نباید هرگز خدشهایی و شکی در آن میبود، اما چنان این حق اولیه و پایه زیر سوال رفته است، که این شعار به نخستین و پایهترین چشمانداز، بدنه اجتماعی حال ایران تبدیل میشود تا فراموشکاران را متوجه این اصل بنیادی کند که ایران به تمام مردان و زنانی تعلق دارد، که تنها ایرانیاند، همین و بس، و گذشته از آئین، نژاد، قومیت و... این ایرانیت است که باید آغازگر جمع شدنهای ما باشد، نه چیز دیگری که خود را بر چنین فراگیریی تحمیل کند.
و این ایرانیان هستند که خداوندان این کشور و این آب و خاکند؛ و این شرمآور است که هنوز بزرگان، نخبگان و سکانداران و فرمانروایانِ ایران به این پایه از آگاهی و شعور وطنپرستانه نرسیده باشند که، این حق پایه را برای خداوندان و مالکان واقعی خود و این آب و خاک قائل باشند، و آترا به رسمیت بشناسند، و روا دارند، و بر پایه آن به آنان حقوق شهروندیشان را بازپس دهند. اما فرمانروایان خود را به جای خدمتگذار ایران و ایرانیان، گاه خود را خداوندان و صاحبان آن دانسته، و پهنهی بود و باش را بر خداوندان خود و این آب و خاک تنگ و تعیین میکنند، و به خود این اجازه را میدهند که تعیین کنند چه کسی باشد، و چه کسی نباشد، حال آنکه این حق تعیین، درست برعکس است و این مردمانِ ایرانند که باید تعیین کنند کدام فرمانروایی کند، و کدام نکند، در اینجا نقشها و حقوق واژگونه میشود.
پایان زندگی مردان و زنان نخبه و تراز اول، و پیشرو ایرانی، در سرزمینهای دیگر، که به سمبلهای کامیابی دیپلماتیک، راهبری، توانمندی، دانش، آئینمداری، دارایی و... جهانی بدل شدهاند، هر بار پرده از جداییهای برآمده از بیدادگری و خسارتباری برمیدارد، که بیشتر بر پایه نارواداری آئینی [2]، درگیریهای ورود در امر قدرت، درخواست حق تعیین سرنوشت و... بود، که بر ایرانیان تحمیل گردید، و میشود، و کسانی در اثر دور افتادن از وطن، انرژی و داشتههای خود را در جایی غیر از زاد و بوم خود صرف و هزینه میکنند، در حالی که دل آنان در گرو آبادی، استقلال و پیشرفت و تاریخ خود در ایران همچنان میتپد، و دلبسته این آب و خاک، و مردمیاند که خود را از آنان میدانند.
کریم حسینی (1936-2025 .م) یا همان آقاخان چهارم، نتیجه و بازمانده حسنعلی خان محلاتی [3] (1804–1881) یا همان آقاخان اول، پیشوای آئین اسماعیلی است که خود اهل روستای "دودهک" دلیجان، در محلات استان مرکزی ایران است [4]، آقاخان چهارم، که بعنوان یک خیراندیش و بشردوست، فعال اجتماعی، بازیگر جهان و... شناخته میشود، از 20 سالگی تا 88 سالگی، یعنی زمان مرگش، چهل و نهمین زنجیره پیشوای شیعیان اسماعیلیه [5] نزاری جهان را بر دوش میکشید، چرا که پیشوای پیش از او، بر این باور بود که «با توجه به تغییرات اساسی در جهان، از جمله اکتشافات علم اتم»، متقاعد شده است «که به صلاح جامعه اسماعیلی نزاری است که جانشین من جوانی شود که در سالهای اخیر و در بحبوحه عصر جدید پرورش و رشد یافته است و نگاه جدیدی به زندگی به دفتر خود میآورد.»
این پیش بینی هم درست از آب در آمد و انتخاب کریم به جانشینی باعث شد که بسیاری از اسماعیلیان در کشورهای توسعه یافته جای گیرند، چرا که کریم آقاخان در دوران امامت خود، اسماعیلیانی که در کشورهای میزبان، دچار مشکل و ناآرامی میشدند را به کشورهای صنعتی و توسعه یافته منتقل کرد، و با کمک بنیاد و شبکه بزرگ و ثروتمند آقاخان، آنان را در مسیر کمک به جامعه میزبان هدایت کرد، که این نشان از دیدگاه واقع بینانه و به روز شده، این رهبر باهوش جامعه اسماعیلی داشت، که بر این نظر بود «نقش و مسئولیت امام، هم تفسیر آئین برای جامعه خود، و هم اینکه تمام توان خود را برای بهبود کیفیت و امنیت زندگی روزمره خود (پیروان) و بلکه افرادی که اسماعیلیان با آنها زندگی میکنند، به انجام رساند».
کریم در سال 1936 در شهر ژنو در سوئیس به دنیا آمد و در 4 فوریه 2025 (سه روز پیش) در شهر لیسبون پایتخت پرتغال درگذشت، به دنبال رواداری و وحدت در جهان اسلام بود، و در حالی که شهروندی کشورهای بریتانیا، فرانسه، سوئیس، کانادا و پرتغال را داشت، اما چرا باید او شهروند همه این کشورها باشد ولی در زمره اهل ایران کمتر شناخته شود، و پایش از ایران بریده باشد. او که دلش با ایران و ایرانیان بود، تا جایی که در بازیهای المپیک زمستانی ۱۹۶۴ اتریش (اینسبروک)، در رشته اسکی آلپاین به عنوان نماینده ایران، در کنار دوستان ایرانی دیگر خود خود، از جمله فیض الله بندعلی، لطف الله کیاشمشکی و آوانس مگوئردونیان شرکت و نمایندگی کرد.
کریم حسینی معروف به آقاخان چهارم سردمدار و پیشوای آئین اسماعیلیه بود، اسماعیلیان برای بازیابی فرهنگ، سرزمین و مردم ایران کوششهای فراوان و تاریخی کردند، و تاریخ این کشور گویای مجاهدت و تلاش آنان در کنار یعقوب لیس صفار، ابومسلم خراسانی، بابک خرمدین، نادرشاه افشار، شاه عباس صفوی، خلیفه مازندرانی و حسن جوری (سربداران) و... است، کسانی که با نام ایران، و برای حفظ زبان و فرهنگ ایرانی، مبارزهایی دامنهدار را با خلفای متجاوز عباسی در بغداد و... پی گرفتند، سراسر ایران تمدنی و فرهنگی، و از جمله ایران کنونی پر از دژهایی است که نماد پایداری اسماعیلیان در برابر نفوذ و چیرگی بیگانه بر این آب و خاک است، و نشان از دلدادگی تاریخی آنان به این مردم و این فرهنگ و خاک گرانقدر است، از الموت در قزوین گرفته، تا خراسان بزرگ، تا پهنه آذربایجان، گیلان، کردستان، قومس، سپاهان، کرمان، سیستان، هرات و... و هر جا که دژی از ایران و ایرانیت در زیر سم اسب مهاجمان برجای مانده یافتند، آن را پر کردند، تقویت کردند و ساختند، و برای جنگ و نبرد با متجاوزان، از آن سود جستند، ماندند و مبارزه کردند، تا در خون خود در غلتیدند.
حوثی ها در یمن، بوهره ها (شاخه مستعلیان اساعیلیه) در هند و افریقا، اسماعیلیهها در آسیای میانه و خراسان بزرگ و تمدنی و... همه و همه، یادگاران این نحله فکری و اعتقادی هستند، که اگرچه جریان یکدستساز و خالصساز اثری از آنان در ایران بر جای نگذاشته است، اما تاریخ گواه این است که حرکت شکوهمند آنان برای بقای خود و ایران، زبانزد همه است [6] ، و در همان حال زنگ آوارگی ایرانیان از ایران را، در پراکنش خود به صدا در میآورد، و این زنگ در گوش هر ایرانی می نوازد، و از دورافتادن ایرانیان از سرزمین و زادگاه خود، و مام میهن میگوید و به هوشداری میخواند، تا ایرانیان مرثیه جدایی های خود را زمزمه کنند و بر درد خود آگاه باشند، همانطور که مولانای بلخی گفت "از نیستان تا مرا ببریدهاند، از نفیرم مرد و زن نالیدهاند." [7]
آقاخان چهارم در شانزدهم بهمن 1403 خورشیدی در لیسبون به جهان باقی شتافت، و دنیایی از خیر را به واکنش واداشت و چشمهای بسیاری را روانه آخرین لحظات حضور خود در این دنیا کرد، دبیرکل سازمان ملل متحد آقای آنتونیو گوترش به مقام موثر جهانی او ادای احترام کرد، و گفت که از خبر مرگ او "عمیقاً متأسف" است و آقاخان را "نماد صلح، بردباری و شفقت در دنیای آشفته ما" توصیف کرد،
گوترش هم، در پهنه جهانی دیده بود که آقا کریمِ ما کسی است که همواره بر تعهد خود به بهبود سطح زندگی پیروانش و کسانی که با آنان همراهند، تاکید دارد، و همکاری و زندگی صلح آمیز با سایر آئینها و مذاهب را تشویق میکند، و پیروان خود را به زیست مسالمت آمیز و رابطه مثبت با دیگران دعوت میکند، از تنش و درگیری گریزان است، و به دنبال بالا بردن سطح زندگی پیروان، و زیستکنندگان در محیط زندگی پیروانش هست.
ملاله یوسف زی، برنده جایزه صلح نوبل و مبارزِ برای حق آموزش زنان، به خصوص زنان در پاکستان و افغانستان، که مفلوک شده زیر خوانش خشن و متحجر و متجاوزانه از اسلامند و... نیز گفت که میراث آقاخان "از طریق کارهای باورنکردنی که او برای آموزش، بهداشت و توسعه در سراسر جهان رهبری کرد، زنده خواهد ماند."
بنیاد آقاخان، در پی مرگ این امام خود در پیامی نوشت : «والاحضرت شاهزاده کریم حسینی، آقاخان چهارم، چهل و نهمین امام موروثی مسلمانان شیعه اسماعیلی و از نوادگان مستقیم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در 4 فوریه 2025 در سن 88 سالگی در میان جمع خانواده خود در لیسبون درگذشت.»
آقاخان در حالی که تنها 20 سال داشت، هنگامی که در دانشگاه هاروارد امریکا دانش میآموخت، جانشین پدر شد، و بنیاد و شبکهایی جهانی را تاسیس کرد که سرمایهایی چند ده میلیارد دلاری را در خود دارد، که کار ساخت خانهها، بیمارستانها و مدرسه در کشورهای در حال توسعه را پی گرفت. او در حفظ و حراست از اسماعیلیان بسیار حساس بود، به طوری که با به خطر افتادن جامعه اسماعیلیان در اوگاندا، برمه، تانزانیا، کنیا و دیگر کشورهایی که ناپایداری موجب به خطر افتادن زندگی این شیعیان میشد، در انتقال آنان به کشورهای امن، از جمله کانادا، اروپا و... قصور نداشت، و از طریق روح همکاری که با جوامع پیشرفته پایه ریزی کرده بود، آنان را در کشورهای دیگر جا و زندگی داد.
شیعیان اسماعیلی که جمیعتی حدود 12 تا 15 میلیون نفر را در سراسر جهان شامل میشوند در آسیای مرکزی، جنوب آسیا، آفریقا و خاورمیانه زندگی صلح آمیزی را با دیگران دنبال میکنند و رهبرشان آقاخان نیز تمایلی به سخن گفتن در مورد موارد مناقشه برانگیز جهانی از جمله درگیریهای خاورمیانه، بنیادگرایی مذهبی یا تنشهای شیعه و سنی نداشت، و از اینگونه مسایل تنشزا دوری میکرد.
او به رواداری مذهبی معتقد بود، و میخواست تا احکام دینی از درون، پیروانش را به رعایت فرا بخواند، تا اجبارهای بیرونی، از این رو مثلا در خصوص نوشیدن مشروبات الکلی بر این فتوا بود که «اعتقاد ما این است که چیزی که انسان را از حیوانات جدا میکند قدرت فکر اوست. هر چیزی که مانع این روند فکری شود (شراب، مواد مخدر و..) اشتباه است. بنابراین مشروبات الکلی حرام است. من هرگز الکل را لمس نکرده ام. اما این به نظر من یک ممنوعیت سختگیرانه دینی نیست. من خود نمیخواهم مشروب بخورم. من هرگز نخواستم مشروب بخورم هیچ فشاری از جانب دینم، در این رابطه بر من وارد نمیشود.»
ایران واقعی، باشکوه و قدرتمند با تکثر و تنوع ایرانیان است که معنی، و وجود مییابد، تفکر یکدستساز و خالصساز را باید به کناری نهاد و تکثر و تنوع را در مورد ایران بزرگ و تمدنی پذیرفت، در تاریخ خیانت به ایران، همواره ایرانیانی نیز دخیل بودهاند، اما فرزندان آنانرا نمیتوان بر اساس خیانت پدرانشان تنبیه و سیاست کرد، اگرچه سران اسماعیلیه در جدایی مناطق خراسان تمدنی از ایران، در اواخر قاجار توسط بریتانیاییها دخیل بودند، و در نتیجه اختلاف با شاه قجری، کنار دشمن ایستادند، و آقاخان اول در جدایی هرات و... از ایران دست داشت، اما این باعث نمیشود رشتههای ملیت آنان را قطع نمود، و پای فرزندان آنانرا از ایران، به خاطر رفتار پدرانشان برید. اگر آقاخان اول چنین کرد، این را هم نباید فراموش کرد که اجداد آنان در دژهای بیشمار اسماعیلی، دههها علیه چیرگی بیگانگان بر ایران جنگیدند، تلاش کردند و شهید شدند. مسایل را با باید با هم دید، و فرصت جبران را به کسانی باید داد که پیکر وطن و ایرانیان از رفتار آنان مجروح است.
چند نکته از سخنان کریم آقاخان چهارم :
«هیچ چیزی با تحمیل یک تفسیر بر افرادی که به دیگری تمایل دارند به دست نمی آید. در واقع اثر چنین اجباری انکار اصول دین است.»
«این روزها اغلب به ما میگویند که تنش و خشونت در بسیاری از نقاط جهان ناشی از برخی برخوردهای اساسی تمدن ها – به ویژه درگیری بین جهان اسلام و غرب است. من با آن ارزیابی مخالفم. به نظر من جهل عامل این برخورد است.»
« ما نمیتوانیم جهان را برای دموکراسی ایمن کنیم، مگر اینکه جهان را برای تکثر و تنوع نیز امن کنیم.»
«برای مدت طولانی، برخی از مدارس ما موضوعات بسیار زیادی را به عنوان زیرمجموعه تعهدات جزمی تدریس میکردند... خیلی اوقات، این آموزش باعث میشد دانشآموزان ما انعطافپذیری کمتری داشته باشند - تا حدی متکبر که اکنون همه پاسخها را دارند - و نه انعطافپذیرتر - در گشودگی مادامالعمر خود به سؤالات جدید و پاسخهای جدید که باید متواضع بودند. هدف مهم آموزش با کیفیت، تجهیز هر نسل برای مشارکت مؤثر در آنچه «گفتگوی عالی» عصر ما نامیده میشود، است. این یعنی از یک سو ترسی از رویارویی علمی و چالشی نباشد. اما، از سوی دیگر، به معنای حساس بودن به ارزشها و دیدگاههای دیگران نیز هست.»
« برای کشورهای در حال توسعه، نیم قرن گذشته زمان امیدهای مکرر و ناامیدی های مکرر بوده است. امواج بزرگ تغییر، از فروپاشی هژمونیهای استعماری در اواسط قرن تا فروپاشی اخیر امپراتوریهای کمونیستی، چشم انداز را فرا گرفته است. اما اغلب، آنچه برای جایگزینی نظم قدیم شتافته بود، امیدهای پوچ بود - نه تنها در جذابیت دروغین سوسیالیسم دولتی، عدم تعهد و حکومت تک حزبی، بلکه شکوه دروغین ناسیونالیسم رمانتیک و قبیله گرایی محدود، و طلوع دروغین فردگرایی فراری.»
« از همان آغاز اسلام، جستجوی دانش در فرهنگ ما محوریت داشته است. به سخنان حضرت علی بن ابیطالب، اولین امام موروثی شیعیان و آخرین خلیفه از چهار خلیفه راشد پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) میاندیشم. حضرت علی در تعالیم خود تأکید می کند که «هیچ عزت مانند علم نیست» و سپس می فرماید: «هیچ عقیده ای مانند حیا و شکیبایی نیست، هیچ دستاوردی مانند خشوع و هیچ قدرتی مانند بردباری و هیچ حمایتی از مشورت قابل اعتمادتر نیست».
«وقتی مردم این روزها درباره یک «جنگ تمدنها» ی اجتنابناپذیر در دنیای ما صحبت میکنند، من میترسم اغلب منظورشان یک «برخورد ادیان» اجتنابناپذیر باشد. اما من کلاً از اصطلاحات متفاوتی استفاده میکنم. مشکل اساسی، آنگونه که من می بینم، در روابط جهان اسلام و غرب «برخورد جهل» است. و آنچه من تجویز می کنم - به عنوان اولین قدم ضروری - یک تلاش متمرکز آموزشی است.»
[1] - اسفند ۱۳۵۳ شاهنشاه ایران: «در دنیا احزاب همدیگر را میزنند، در نتیجه ما تنها یک حزب میزنیم (حزب رستاخیز). هر کس هم نمیخواهد از ایران برود!»
[2] - ارکان اعتقادات متفاوت مذهبی اسماعیلیه :
- ولایت: به معنی دوستی و پذیرش سرپرستی خدا، پیامبران، امام و دعات (مبلغین) است. در آموزههای اسماعیلی، خدا میتواند در پیامبران و امامان تجلی کند. دعات مومنان را به راه راست رهبری و راهنمایی میکنند. دروزیان از این رکن با نام تسلیم نام میبرند.
- طهارت: به معنی پاکیزگی است، این رکن دین از قرآن گرفته شده است؛ دروزیان طهارت را از ارکان دین نمیدانند.
- نماز (اسلام): برخلاف مسلمانان سنی و شیعیان دوازده امامی، اسماعیلیان معتقدند که تعیین شیوه صحیح نماز خواندن برعهده امام حاضر است. شیوه نماز خواندن امروز نزاریان، مانند دعاست و سه بار در روز انجام میگیرد: هنگام طلوع آفتاب، پیش از غروب آفتاب و پس از غروب آفتاب. درزیان، معنای نماز را صدق لسان(معنی لغوی زبان راست است ولی معنی این عبارت یاد نیک است) میدانند و شیوه خاصی برای نماز خواندن ندارند. ایشان نماز را به شیوه دیگر مسلمانان، سیره جهال میدانند؛ اما به لحاظ تاریخی، شرکت در نماز جماعت را برای تقیه جایز میدانند.البته (در کتاب خداوند الموت در قسمت قیامت القیامه آمده است) بعد از قیامت القیامه حسن صباح در قلعه ی الموت اعلام کرد:اینک حقالله(نماز و روزه) از گردن اهل باطن برداشته می شود. و این صحت ارکان دین را بعد از قیامت القیامه باطل می کند.
- زکات: به استثنای دروزیان، مذاهب اسماعیلی همچون مسلمانانسنی و شیعه دوازده امامی، به زکات پایبند هستند. آنها 12 درصد درآمد ماهیانه خود را به امام میپردازند. درزیان زکات را نه پرداخت پول که حفظ اخوان (پاسداری از برادران) میدانند.
- روزه: اسماعیلیان نزاری و مستعلی به معنای باطنی روزه معقتد هستند. معنای لغوی روزه، خودداری از خوردن و آشامیدن در ماه رمضان است؛ اما معنای باطنی روزه پرهیز از کارهای شر و انجام کارهای نیک است. اسماعیلیان، به روزه گرفتن(به معنی لغوی) در ماه رمضان و ماههای دیگر پایبند نیستند. درزیان معنی باطنی روزه را ترک عبادت اصنام یعنی رها کردن پرستش بتها میدانند.
- حج: اسماعیلیان دروزی حج را به معنی "رها کردن کارهای بد و رفتن به سوی کارهای خوب" می نامند و رفتن به مکه را لازم نمیدانند. مستعلیان و نزاریان، دیدار امام و داعیان را بالاتر و مهم تر از تمام زیارتها میدانند.
- جهاد: اسماعیلیان معنی باطنی جهاد را مبارزه با نفس میدانند.
[3] - محلات در زمان قاجار پایگاه فرقۀ اسماعیلیه شد
[4] - حسنعلی شاه محلاتی یا آقاخان یکم داماد فتحعلیشاه که حاکم کرمان بود در ۱۸۳۸م در برابر حکم عزل خود در برابر محمد شاه قاجار مخالفت کرد با کمک انگلیسها به افغانستان فرار کرد و به انگلیسها در جنگ با افغانها برای تصرف هرات کمک کرد که موفقیتآمیز نبود. سپس به سند (هند آنروز و ایالت سند در پاکستان امروزی) رفت و به انگلیسها کمک کرد آنجا را تسخیر کنند و انگلیسها حقوقی برای او قرار دادند. سپس زندگی تازهای را در هندوستان آغاز کرد و تا پایان عمر با سفر به شهرهای هند به امور اسماعیلیها و پیروان خود میپرداخت با وفات آقاخان اول، آقاخان دوم به امامت اسماعیلیان نزاری رسید و به همین ترتیب لقب آقاخان به عنوان یک لقب موروثی برای امامان بعدی ادامه داشت. آقاخان اول در هند این مسند را تأسیس کرد. همچنان مالک نهادهایی در هندوستان شد و بعدها به انگلستان مهاجرت کردند و در دو نسل اخیر با زنهای انگلیسی و آمریکایی ازدواج کردهاند. آخرین آنها کریم آقاخان از سال ۱۹۵۷ تا امروز امام اسماعیلیه نزاری بود که یک تاجر و میلیاردر در مقیاس جهانی است
[5] - اسماعیلیه از فرقههای شیعه است اسماعیلیها نام خود را از اسماعیل بن جعفر به عنوان جانشین معنوی (امام) منصوب جعفر صادق گرفتهاند، که در آن با شیعه دوازدهامامی تفاوت دارند. دوازدهامامیها، موسی کاظم برادر کوچکتر اسماعیل را به عنوان امام پذیرفتهاند.
[6] - حسن صباح اهل شهر قم بود و رهبر فرقه اسماعیلیه از ایرانیانی بودند که در دوره سلجوقیان قیام کردند. مذهب وی و پیروانش شیعه اسماعیلیه نزاریه است. او با سلطه اعراب و حتی سلاجقه بر ایران مخالف بود و تا آخر به مبارزه با پادشاهان سلجوقی و خلفای بغداد ادامه داد.
[7] - از جملهی مشاهیر و مفاخر علم و ادب ایرانی که پیرو اسماعیلیه بودند میتوان ناصرخسرو قبادیانی، رودکی سمرقندی، ابوعلی سینا و خواجه نصیرالدین توسی را نام برد.

