مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

من او را هستم، اما او مرا نیست

"طریق عشق جانان بی بلا نیست     زمانی بی بلا بودن روا نیست" [1]

ولی جانا بلا غرقم به خود کرد     مرا در خود نشاند، اینک دلم نیست

بلا آمد به جانم آتش افکند،      ولی در آتشم، اما دلی نیست

مرا مشغول کرد در آتش خود،    دل آتش شده، رُخصت به غم نیست

در آن آتش که می سوزد همه جان    مرا رخصت به کام دیگری نیست

تو و این آتشُ، این دردُ، این غم     مرا مشغول، به درد دیگری نیست

مرا چون دردِ بی درمان شدی چند،    بدین هنگامه هم بازم غمی نیست

شدم مشغول چون بر درد و درمان    تو رفتی از دلم، و اکنون دلم نیست

جانا تو بُگذار که ز لقایت اثر اُفتد     اندر پس آن دیده ما را گذری نیست

من چشم بِگرداندم و، نادیده رویت   گردیده ام عاشق، وَ زِ مجنون خبری نیست

ای زهره چشمک زن عشقم، رُخی بِنما      چشمک زدنت، بُرد دلم، و زِ درمان اثری نیست

فریاد زِ این ظلم، که بیداد نموده است   در چشم بلا دیده ما هم، اثری نیست

رفتی تو ز چشمم، به یک طرفه عینی    این دیدن تو درد، و زِ درمان اثری نیست

در خوف شدم تا که شوم کافرِ بر تو     ای عشقِ همه عاشق، بی عشق که جان نیست

صلابه کشیدی تو نگاه دل من را    بی حُسن نگاهت، نظرگاهِ دل نیست

من مست شدم از دیدن یکباره رویت،    بی دیدن تو، جلوه ایی از مست شدن نیست

رفتی تو ز اقبال دلم روی نِمودی     زین روی نمودن به تو هم، باز دری نیست

باز است ز اغیار، هزار درب به رویم    ای صاحب درب های بسته، باز دری نیست؟

بر بند همه درب به رویم تا که گردم     طوّافِ درت، اُفت و خیزانِ دری نیست

نگشای درت، و دیوانه و شیدایم کن   کین درد دل انگیز، غمِ طوّاف گرت نیست

درد است، بلا، سرگردانی همه چند    برگرد درت چون من شیدا، کسی نیست

هستند به گردت همه عُشاقِ جهانی     لیکن چو منِ درد کشِ، زرد رخی نیست

سوسن بنما رخ، که این دلِ خسته زِ آفاق   مجنون دردی است، که ز درمان اثرش نیست

حق است که آید نسیمی ز رخ دلبرِ این جان،    درد است زِ درمان، و دل را خبری نیست

ای رازگه دردِ نهانی، و ای صاحب درمان    ما را به رُخت، بَختِ دل آسا، رهی نیست؟!

ما پنجه به دل گشته، بِخون شد جگر ما    ای صبح دل آسا، زِ صبحت اثری نیست؟

دیوانه ی چشمت، به خَمِ اَبروی کمانت     دل مست شد از عشق، وَ زِ مستی اثری نیست

ما را به خرابات گذر دادی و رفتی    این را به چه منظور، که از می اثری نیست

ظلم است، یا لطف، بدین راه که بُردی     ره من بزدم، بر در آن خانه که کس نیست

تق تق بِزَدم، هر دَم و ساعت، دَرت را    دل مانده به بد کامی، زِ پاسخ اثری نیست

شامم سحری خواهد، ای گُلرخ جان ها     زین رخ نمودن آیا، به دیدار رهی نیست؟!

دیوانه شدم، مست شدم، زین همه گفتن     زین گفتن من، به رخت، آیا نِشانُ اَثری نیست؟

بردار حجاب از رخ گلگون و قشنگت   شیدای تو را زین همه گفتن، دری، روزنه ایی نیست؟

رفتی تو ز یادم، همه ی آن رخ زیبا    بردار تو این پرده، که این پرده دری نیست

ما را به مثالِ رخ تو راه فُتاده است   تو خود شدی از چشم برون، آمدنی نیست؟!

ای حاصل دریوزگی ما همه عشاق   از پرده برون آی، که زین راه، رهی نیست

ما را به وصالت دمی از می نما مست     مستی به جهان، جز ز می یار، رهی نیست

ای تاک بدوش، و ای شه صاحب میِ عشاق،    جامی تو به نرمی بنما، کز پی آن دم، غمی نیست

غم را بسپاریم بدین صاحب دم، جام،     وقت است که این جام بنوشیم، که کم نیست

لطفست همه، عین خُم عشق بُوَد این،      ای صاحب خُم، به جرعه ای از جام لبی نیست؟!

وقت است، عدالت به مدد آید و گوید     ای جام جهان بین، ز تو بر ما نظری نیست؟!

چند است که من کُوفته ام درب ارادت به دَرِ تو،  ای صاحب درب های عدالت، خبرت نیست؟

صُبحی، خَبری، مالک حُسنی، نَظری ده   کین شام سیه را، به غیرت سحری نیست

ای معرکه دار همه ی حُسن و جمالم   کوتاه دمی هم که شده، هیچ نظری نیست؟!

من واله و شیدا شدم از یکه نگاهت،    زین یکه نگاه تو شدم مست، نگاهِ دِگری نیست؟!

افسرده نگردم اگر از صبح بگویم   زین صبح دل انگیز نگاهت، اثری نیست؟!

ای صاحب مُلک و مَلکوت، دمی از اوج درا     بر ذیل درا، کین آمدنت را خطری نیست

دیوانه و عاشق همه در گرد تو در ذیل    زین آمدنت، لطف فزاید، غوغا شدنی نیست

چشمان همه، مست رخ دلدار در آندم    ای دیده مستم، به خود آی؛ آمدنی نیست

گر آمدنی بود به عشقش هزارند     از آمدنش مست شدند، آمدنی نیست

باید که بِگَردیم، گِرد شمع مستانه این دل   مستی چو فزاید، غم آید، که او را آمدنی نیست

نادیده و ناآمده مستم منِ عاشق،     گر آمدنی بود، زِ پس آن، غمی نیست

من عاشق این غم شده ام، در دل شب ها   غم آمدنیست، درد همینطور، و او نیست

گر آمده بود او، غم و درد بِرَفتی،    سجاده، مستی و می، و این جام دگر نیست

صد جامِ می و آن همه مستی، دگر نیست    ساقی چو نباشد دگر تُنگ و میی نیست

۱۰:۴۴

Sunday, 06 January 2019

یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷

 

[1] - فرید الدین عطار نیشابوری می فرماید

طریق عشق جانا بی بلا نیست   زمانی بی بلا بودن روا نیست

اگر صد تیر بر جان تو آید   چو تیر از شست او باشد خطا نیست

از آنجا هرچه آید راست آید  تو کژ منگر که کژ دیدن روا نیست

سر مویی نمی‌دانی ازین سر   تو را گر در سر مویی رضا نیست

بلاکش، تا لقای دوست بینی   که مرد بی بلا مرد لقا نیست

میان صد بلا خوش باش با او  خود آنجا کو بود هرگز بلا نیست

کسی کو روز و شب خوش نیست با او   شبش خوش باد کانکس مرد ما نیست

که باشی تو که او خون تو ریزد وگر ریزد جز اینت خون‌بها نیست

دوای جان مجوی و تن فرو ده   که درد عشق را هرگز دوا نیست

درین دریای بی پایان کسی را  سر مویی امید آشنا نیست

تو از دریا جدایی و عجب این  که این دریا ز تو یکدم جدا نیست

تو او را حاصلی و او تورا گم   تو او را هستی اما او تورا نیست

خیال کژ مبر اینجا و بشناس  که هر کو در خدا گم شد خدا نیست

ولی روی بقا هرگز نبینی   که تا ز اول نگردی از فنا نیست

چو تو در وی فنا گردی به کلی  تو را دایم ورای این بقا نیست

ز حیرت چون دل عطار امروز  درین گرداب خون یک مبتلا نیست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

از بس نشستم؛ صاف شدم‎،

غمگینم از این همه نشستن ها،

خود را دوباره، ایستاده می خواهم،

حتی در غبار،

و یا حتی در حال حرکت در توفان،‎

کاش دلیلی برای ایستادن دوباره بیابم،

کاش روزی بتوانم دوباره خود را ایستاده ببینم.

چونان مردان مرد،

ایستاده حرف بزنم،

 اما اینبار نه با زبان،

بلکه با دست هایم‎، سخنم را عرضه دارم،

خسته شدم از بس در حالت درازکش، سخن گفتم،

کاش در آخرین روزهایم، در حالت ایستاده بمیرم،

همانطور که سلیمان، بر عصای خود ایستاد و مرد.

نشستگان مرده اند،

درازکش شده ها، فراموش شده اند،

ما هم در دیار درازکش شده ها، گم شدیم،

شاید هم زنده به گور شده ایم و نمی فهمیم،

استادم دایم هنر بندگی، نشستن، درازکش بودن را، در گوشم زمزمه و خوب به من آموخت،

شاید هم هنر ایستادن را نیز گفت

ولی من نفهمیدم، که چطور و برای چه باید ایستاد،

او نگفت که این چیست، که ارزش ایستادن را دارد.

و من هنوز به دنبال چیزی هستم که ارزش ایستادن داشته باشد

نیافته ام،

آنگاه که بیابم هرگز نخواهم نشست،

تا مرگ مرا درازکش کند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آری او "مهرداد" بود تا "مهر" و "دادگری" را سمبل و نشانه گردد؛ "مهرداد"ش صدا می کردند، در حالی که "محمد کاظم" ش به ثبت رساندند، و چقدر "مهر" و "داد" و "دهش" برازنده این بزرگمردِ کوچک بود، و در این زمانه "بیداد" و "غارت"، زیباترین ترانه های مهر را او سرود، و آنگاه که دین و دنیای تو در معرض غارتی بنیانکن است، چقدر  این"مهر" در این "بی مهری" ها به دل می نشیند، و آفرین بر خانواده ی ایرانی که می تواند، در این "گرگدره ی تزویر و خدعه"، "مهر" و "داد" را فاش و روشن تر از آفتاب فریاد زند، و زنده بودنش را گوشزد کسانی نماید که "قید و بند" را نماینده و مبلغند، که هنوز که هنوز است با این همه "دروغ و تزویر"، مام وطن می تواند به "داد" بچرخد و به "داد" بزاید و به "داد" خروش زند و که ما به "داد و دادگری" شایسته تریم تا "قید و بند و بیدادگری"؛   و "مهر" را هنوز از زایش نیفتاده است، و می تواند همچنان بر مهر طواف عشق زند، و مهرداد ها را هدیه یزدان مهر نمود، که این آنانند که "آیت مهرند "و نشان دادند می توان تغییر کرد، تا آسمان از "بی مهری" های زمین، بر سر "خشک و تر" آوار نگردد. 

آری مهرداد، "مهر" و "داد" را در هنگامه ی جولان "خشونتی اهریمنی" که میداندارش "خون و مرگ" بود، تفسیر به عشق کرد، و او رفت تا خاطره این "مهر" و "داد" بماند و توسلگاه کسانی باشد که به مهر چنگ می زند تا "داد و دادگری" که نشانه ی مهر است را، زنده نگهدارند.

"بالاخره آن روز رسید .... چند روزی بود که مرتب از رادیو مارش حمله پخش می شد و اعلامیه ها و اخبار جنگ در صدر قرار داشت، و خبرهای متفاوتی از پیروی نیروهای ما در عملیات کربلا 5 می دادند؛ خدا می داند آن روزها چه غوغایی در دل داشتیم، همه اش گوش های مان به رادیو بود، تا از نتایج این حمله مطلع گردیم، و از سوی دیگر، آنانی که مثل ما در این صحنه ی نبرد فرزندی، برادری و... داشتند، منتظر خبری، تلفنی و... بودند، تا از وضعیت عزیز خود با خبر شوند، در این زمان هم محمد کاظم و هم مرتضی در منطقه بودند، البته بچه ها و از جمله محمد کاظم، ما را به دادن خبر از خودشان عادت نداده بودند، که مرتب تلفن بزنند و یا زیاد نامه بنویسند،

27 دیماه 1365 بود که ظهر از محل کار به منزل بازگشتم، متوجه بهم ریختگی چهره همسرم شدم، در ذهنم هزار سوال بود، ولی خودم را کنترل کردم، اما آخرش طاقت نیاوردم و بعد از چند دقیقه از ایشان پرسیدم، چرا حال شما این طوری است، حال عادی نداری، تو را به خدا اگر اتفاقی افتاده، به من هم بگو، نگرانم؛ با این گفته من، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، و ناگهان رنگ از رخسارش پرید، و گفت برادرت مجروح شده و در بیمارستان است... بر نگرانی ام افزوده شد و من با صدای بلند گفتم، کدام بیمارستان؟ گفت بیمارستان شاهرود. امروز صبح ایشان را آورده اند، آماده شو تا برویم منزل مادرت که تنها نباشند.

من هم سریع آماده شدم، و به سمت منزل مادرم حرکت کردیم، اما به محض نزدیک شدن با حجله ایی که درب خانه امان نصب شده بود مواجه شدم، با دیدن این حجله همه آنچه را که اتفاق افتاده بود را فهمیدم. حال عجیبی به من دست داد، انگار شوک عظیمی به من وارد شد، نه توان راه رفتن داشتم، نه می توانستم حرفی بزنم، فقط به اطراف خیره شده بودم، و صدای گریه اطرافیان، تمام آن چیزی بود که از این صحنه حس می کردم و یادم هست، چند ساعتی بدین شکل گذشت، تا اینکه کم کم به خود آمدم، و فهمیدم چند نفر از شهدای کربلای 4 و5 را با هم آورده اند و فردایش (28 دیماه 1365) قرار است که تشییع نمایند، یکی از آنها هم محمد کاظم ماست، همه بی تاب دیدنش بودیم، و در آن شب سخت بی قراری ها، قرار  شد، فردا بعد از اذان صبح ما را برای وداع آخر با پیکرش به سپاه شاهرود ببرند،

این اولین باری بود که باید با پیکر بی روح یک انسان، رو برو شوم، و تمام مدت شب، تا به صبح در شوک شهادت محمد کاظم و این صحنه ی در پیش، گرفتار بودم، و با خود فکر می کردم که چگونه خواهم توانست با بدن بی جان او رو برو گردم، این فکر مثل خوره تمام شب در سرم غوغا به پا کرده بود، تا اینکه این شب عجیب به صبح رسید، و زود همگی نماز صبح را خواندیم، و به اتفاق خانواده راهی سپاه شاهرود شدیم، و به علت این که بسیار زود در آنجا حضور یافته بودیم، از اولین خانواده هایی که وارد محوطه سپاه شدند، بودیم، تمام شهدایی که قرار بود در آن روز تشییع شوند را به صورت ردیف در محوطه چیده بودند، به زودی در بین پیکر شهدا، محمد کاظم را پیدا کردیم و همه دورش حلقه زدیم، من طرف راست پیکرش ایستاده بودم، چون صورتش به طرف راست بود، از بالا شاهد رفتار و نوحه سرایی مادرم بودم که گریه می کند و صورت محمد کاظم را با گلاب ناب می شست، حال عجیب و غریبی داشتم، یک یک افراد خانواده با او وداع کردند،

نوبت که به من رسید، جایم را به سمت چپ تابوت تغییر دادم، و خم شدم که او را ببوسم، بالای سرش بودم، اما اصلا نمی توانستم که به او نزدیک شوم، و او را ببوسم، آهسته دستی به صورتش کشیدم، صورتش سرد و خنک بود، باز من بیشتر خم شدم، بلکه بتوانم صورتش را ببوسم، ولی باز نتوانستم، صدای اطرافیان می آمد که زودتر خداحافظی کن، و مرا مرتب به تعجیل فرا می خواندند.

و من همان طور بالای سرش خم شده بودم و گریه می کردم، در این لحظات نمی دانم چه اتفاقی افتاد، که صورت محمد کاظم در یک لحظه به سمت من برگشت، و من بی اختیار صورتش را بوسیدم، اما دیگر صورتش سرد و خنک نبود، و بلکه گرم و نرم بود، دلم آرام گرفت و بعد از این بوسه و وداع آخر، بلند شدم که برویم، ولی من هاج و واج حادثه ایی بودم که برایم اتفاق افتاده بود، و در آن لحظات سوال انگیز، تنها چیزی که به ذهنم می رسید، این بود که شهیدان زنده اند، که این چنین در آن لحظات تردید، محمد کاظم با من وداع کرد.

سال ها از این اتفاق گذشت و من هرگز نمی توانستم شیرینی این وداع آخر را با هیچ کس درمیان بگذارم، فقط بعد از چند سال آن را برای مادر باز گو کردم.

این روزها شهید محمد کاظم برای ما به واسطه توسل به خدا تبدیل شده است، تا اگر مشکلی پیدا کردیم، او را واسطه سفارش برای گرفتن حاجت خود از خداوندگار مان قرار دهیم. فارغ از مراسمات رسمی که برای شهدا گرفته می شود، هر سال به مناسبت روز شهادتش غذایی تهیه و بی هیچ گونه اعلام و عکس و یادی از او، بچه های مدرسه ایی را در یکی از مناطق مستضعف نشین، اطعام می کنیم و بدون اینکه از او نام برده شود، به مدیر آن مدرسه می سپارم که کمی از شهدا برای بچه ها بگوید، و از این نوگل های پاک بخواهد که برای شهدا فاتحه ایی بخوانند، این را هم از این جهت انجام می دهم، که محمدکاظم ما بچه ها را خیلی دوست داشت. و از این جهت هم رعایت می کنم، که اسمی از او برده نشود، زیرا او خودش اهل عکس و... نبود و علیرغم این که عکس ها و فیلم های زیادی را از آن سال که در اختیار سپاه بود، گرفتم و نگاه کردم ولی محمدکاظم ما در این فیلم ها و عکس ها حضور نداشت، و انگار می خواست که گمنام بماند."

این روایت یکی از نزدیکان این شهید پاک میهن، از لحظات وداع خانواده ها با پیکرهایی بود که از جنگ باز می گشت تا در خاک میهن آرام گیرند.

مشخصات شهید محمد کاظم عرب

اما سال گشت هر عملیاتی که از روند جنگ هشت ساله با رژیم بعث صدام فرا می رسد، دل بسیاری با بهانه های مختلف راهی دیاری می شود، که در آن صحنه ایی از نبردها و یا حوادث جنگ، اتفاق افتاد، خانواده شهدا از این دسته اند و به نام قتلگاه های فرزندان شان حساس هستند، حتی اگر خبری بی ربط از آن منطقه، مثل افتتاح پروژه ایی، سیل و یا زلزله ایی و... هم که برسد، باز دل های شان به پرواز در می آید؛ این ها انگار در این مناطق قسمتی از دل و یا وجود شان را بر جای گذاشته اند، و ناخودآگاه بدان مناطق حس وابستگی پیدا کرده اند.

شلمچه یکی از مناطقی است که دل بری ها دارد، نام شلمچه که می آید هزاران دل هم به لرزه می افتد، چند عملیات مهم در این ناحیه صورت گرفت، که در مقیاس هزاران، بر دوش خانواده های ایرانی شهید، معلول و مجروح بر جای گذاشت. بسیاری از خاطرات جنگ در این منطقه رقم خورد. تصمیم صدام برای تصرف خوزستان، و متعاقب آن تلاش ما برای جلوگیری از این تصمیم سردار قادسیه، و با برعکس شدن ورق جنگ و پیشروی های ما در خاک عراق، و از جمله تصمیم ما برای تصرف شهر بصره و به سقوط کشاندن صدام، و مقاومت متقابل او، همه و همه منطقه جنگی جنوب را برای ما به آوردگاه مقابله و نبرد های سرنوشت ساز تبدیل کرد.

 به خصوص سه عملیات مهم ما یعنی والفجر 8 ، کربلای 4 و کربلای 5 که در اواخر جنگ انجام گرفت و میزان شهدای این عملیات ها غیر قابل تصور بود، و خصوصا دو عملیات کربلای 4 و 5 که متعاقب هم با توجه به فرصت حضور سپاه صد هزار نفری، رزمندگان داوطلبی که در سال 1365 به جبهه جنگ اعزام شدند، و ما در این دو عملیات که با فاصله 15 روز از هم انجام شد، کشتاری عظیم از دو طرف در منطقه جنگی صورت گرفت، که متعاقب آن تاکید دشمن به تغییر معادله، به تصمیم ما برای کسب موفقیت، ادامه نبرد را در ماه های بعد، منجر شد و نیروهای زیادی از ما و آنها کشته شدند، به طوری که تا سه ماه این نبرد را پایانی نبود، و لذا این سال را باید خاطره انگیز ترین و سرنوشت ساز ترین سال جنگ برشمرد، که از این پس رکود و شکست در روند جنگ آغاز شد، تا ما را پیش ببرد و به شرایط سال 1367 منتقل، و مجبور به پذیرش قطعنامه 598 نماید.

عملیات کربلای 4 که کاملا یک حمله شکست خورده بود، اما فرماندهان جنگ از فرصت این شکست بزرگ استفاده، و وانمود کردند که به این شکست رضایت داده اند و لذا دشمن در یک غفلت و غرور ناشی از مستی پیروزی به حال خود مشغول شد، تا ما بتوانیم مقداری از این شکست بزرگ را جبران کرده و عملیات کربلای 5 را آغاز کنیم، و از همان نقطه ایی که مشت های گوشتی ما بر خاکریز های مستحکم آنان شکسته بود، وارد خطوط دشمن شویم و چند کیلومتری را در قلب حاشیه های بصره پیش برویم؛ اما دشمن باز سریع خود را جمع و جور کرد و سعی نمود تا شکست خود را پوشش دهد، و نیروی زیادی را راهی منطقه مذکور کرد و تراکم نیرو و تجهیزات دشمن باعث شد، پیشروی های ما هم وجب به وجب، رقم خورده و برای هر وجب آن شهید بدهیم و پیش برویم.

شهید محمد کاظم عرب یکی از شهدای عملیات کربلای 5 بود که در زمان شهادتش تنها 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داشت و از این دوره کوتاه زندگی اش، هم یک سال و نیم را در جنگ گذرانده بود، نمی دانم این شهید بزرگوار از چند سالگی به جبهه رفته بود که با توجه به اعزام های معمول ما، که حداکثر متوسط حضور نیروهای اعزامی حدود 4 ماه طول می کشید، باید این شهید بیش از چهار بار به جبهه اعزام شده باشد، تا بتواند در این سن و سال 18 ماه سابقه جنگ برای خود رقم زند.

اما او هم مثل خیلی دیگر از همرزمان ش، وقتی پایش به جنگ باز شد، انگار در کادر گردان کربلا عضویت گرفته بود و شد پای ثابت هر اعزام و مارش حرکت این گردان که در شهر شاهرود زده می شد، محمد کاظم عرب هم سر از پا نمی شناخت، تا این که زمان آخرین اعزام او در اواخر سال 1365 فرا رسید، و همان اعزام هم در سومین روز عملیات کربلای 5 ، در 21 دیماه 1365 به شهادتش در منطقه شلمچه منجر شد، در حالی که به عنوان کمک آر.پی.جی زن در یکی از دسته های این گردان عازم خاموش کردن یک تیر بار مخل حرکت گردان بود، مورد اصابت قرار گرفته و به شهادت رسید.، و یک هفته بعد (28/دیماه/1365) هم در زادگاهش تشییع و به خاک سپرده شد.

مراسم تشییع پیکر شهید محمد کاظم عرب

در ادامه خاطرات حضور گردان کربلا در عملیات کربلای 5 که توسط دوست همرزمم آقای محمود نظری از خلال عملیات های کربلای ۴و۵ روایت شده، و در کانال تلگرام ایشان منتشر شده است، و حاوی حوادثی است که در روز 21 دیماه 1365 اتفاق افتاد، و منجر به شهادت محمد کاظم عرب و جمع دیگری از شهدای گردان کربلا شد، نیز آورده می شود، این خاطرات از این جهت مهم است که آقای محمود نظری پیک گروهانی بودند، که شهید محمد کاظم عرب در آن عضو بودند، و در آن لحظات خطر این دو بزرگوار خاطره ایی هم با هم رقم زده اند که در ثبت آن لحظات مناسب است، و به طرز مناسبی فضای شهادت این عزیزان به خوبی ترسیم کرده است :

"در ایام سالروز عملیات کربلای ۴و۵ وظیفه خود دیدم که خاطراتی از آن دوران خوب و به یاد ماندنی برای شما عزیزان باز گویم. طبق معمول خسته از عملیات و اعزام های قبلی بر خود وظیفه دانستم که برای چندمین بار برای اعزام به جبهه ثبت نام کنم، و این میسر نبود جزء لطف شهدایی که مدتها در کنار آنها بودم و چیزهای زیادی از آن آسمانی ها آموختم.

وقتی سوار بر اتوبوس ها شدیم و دوباره چهره همرزمانم رو می دیدم نگران برگشتمان، بدون تعدادی از آن عزیزان بودم. سخت بود در هر اعزام با عزیزانی که منتخب الله بودند بریم و بدون آنها برگردیم. دوستان خوب و همرزمم خاطرات زیادی از آن عملیات و حاشیه آن گفتند که من به اختصار از آن عملیات  خاطراتی بعد از ۳۲ سال بازگو میکنم.

بعد از رسیدن به اهواز ما را به پادگانی بنام پنج طبقه و مدتی بعد در نزدیکی شهر دزفول مقری که قائمیه نام گرفت منتقل کردند، و آنجا بود که ما را سازماندهی کردند و من توفیق پیدا کردم که به عنوان پیک شهید محمد جعفری انتخاب شدم و در چادر کادر گروهان مستقر شدیم. ناگفته نماند بجز گردان کربلا گردان های دیگر بنام سیدالشهدا و ذوالفقار در نزدیکی ما مستقر بودند

دوران خوب و پر معنویتی را در آن مکان می گذراندیم آموزش های نظامی دویدن های کیلومتری با تجهیزات و راهپیمای های طولانی و.. ما را برای عملیات بزرگ آماده می کردند، در یکی از خشم های شبانه (تمرین های شبانه) بود که بر اثر انفجارات و تیراندازی بچه ها با عجله بیرون از چادر دویدند و باعث شد اسلحه یکی از دوستان به سر من بخورد و خون زیادی از سرم بیاد، در آن تاریکی و شلوغی کسی را پیدا نمی کردم که به من کمک کند، تا این که دوست و همرزم بسیار خوبم حاج رضای واحدی بالاخره به کمکم آمد و در حالی که یک چفیه روی سرم گذاشته بودم من را با موتور به درمانگاه رساند و سرم را آنجا بخیه زدند و مدتی از صبحگاه راحت بودم و در چادر استراحت می کردم.

بعداز ظهر که می شد طبق روال همیشه بچه های خوب تبلیغات بلندگو را روشن میکردند و نوحه ای می گذاشتند و تک تک بچه ها از چادرها بیرون می آمدند و در محوطه گردان شروع به سینه زنی به سبک سنتی خودشان می کردند. حال و هوای خوبی داشتیم به تنها چیزی که فکر می کردیم، شب عملیات بود و این که چه کسانی از میان ما گلچین می شوند و پرواز می کنند به همین دلیل، صمیمیت باور نکردنی در بین رزمندگان وجود داشت.

در چادر بزرگی که به کمک بچه ها در وسط محوطه گردان برپا کرده بودیم، به مناجات مشغول می شدند و در تیم های کوچک کلاس هایی خودجوش برگذار می کردیم، از حفظ قرآن گرفته تا تفسیر آن و کلاس های احادیث و سینه زنی های معروف گردان های شاهرودی.

 گهگاهی باران های شدیدی در آنجا می بارید و ما مجبور می شدیم پلاستیک روی چادرها بکشیم، یک روز صبح که برای خواندن نماز وارد چادر نمازخانه شدم باران شدیدی باریده بود و آب زیادی روی چادر جمع شده بود و قرار شد که بعد از نماز که هوا روشن شد پتوهای داخل آنجا را جمع کنیم و آب را تخلیه کنیم ولی در رکعت دوم نماز صبح در دعای دست در حال خواندن رَبَنا آتِنا... بودیم که ناگهان سنگینی آب باعث پاره شدن پلاستیک و چادر شد و حجم زیادی از آب بر روی سر ما ریخت نفس های مان بند آمده بود، ولی با همان حالت خیس نماز را بپایان رساندیم و سوژه خنده برای دوستانی که دور از این اتفاق بودند، شدیم، و هر وقت چشمشان به ما می افتاد به یاد آن حادثه به ما می خندیدند.

اولین باری بود که سه گردان از شاهرود آن هم در یک مقر کنار هم برای یک عملیات بزرگ آماده می شدند.  برادر کوچکترم رامین در گردان سیدالشهدا بود و گهگاهی رفت و آمدهایی برای دیدن برادر یا دوستان مان در گردان های دیگر انجام می دادیم. که گاهی از طرف فرمانده هامون منع می شدیم و مجبور بودیم اوقاتی را پنهانی این دید و بازدیدها را انجام بدهیم. یک روز با تعدادی از بچه ها پیاده به طرف مقر گردان سیدالشهدا در حال رفتن بودیم که از دور موتور سوار را دیدیم که داشتند به ما نزدیک می شدند، دقت که کردیم حاج عبدالله عرب نجفی (فرمانده گردان سید الشهدا) بود، با تمام مهربانی که داشت ولی در گردان و موقع کار جذبه خاصی داشت و سریع در پشت تپه ای پنهان شدیم تا از ما گذشتند.

 یک روز  برادر بزرگترم فرهادکه با یگان های دیگر به منطقه آمده بود برای دیدن من و رامین به مقر قائمیه آمد. من و برادرم فرهاد بارها این صحنه رو تجربه کرده بودیم ولی حضور برادر کوچکم رامین دراین دوره باعث شد برای اولین بار سه برادر در یک منطقه در کنار هم در جبهه حضور داشته باشیم، برادرم فرهاد با چشمانی نگران تجربیاتش در عملیات های مختلف را در اختیار ما گذاشت، خوب حق داشت برادر بزرگتر بود و نگران برادران کوچکترش بود.

با هم وداع کردیم و از هم خواستی که هر کدام توفیق شهادت پیدا کردیم برادرهای دیگر را هم شفاعت کند. روزی از اخبار شنیدیم به فرمان امام راحل مان سپاهی صد هزار نفره از همه کشور در استادیوم آزادی جمع شدند و برای اعزام به جبهه جنوب آمادگی خودشان را به رخ دشمن کشیدند.  لرزه ای بر تن دشمن افتاده بود و همین باعث شده بود دشمن هواپیماهای خودش را بر فراز آسمان ما بفرستد و ضمن بمباران شناسای هایی از تحرکات نیروهای ما بعمل بیاورد.

شور و غوغایی در گردان ها بوجود آمده بود، بوی عملیات می آمد و بچه ها آماده جانثاری بودند، ولی یکدفعه خبر آوردند که گردان ما برای پدافندی باید به جاده خندق، اعزام شود اولش خیلی ناراحت شدیم می ترسیدیم که ما در جاده خندق باشیم و عملیات بدون ما انجام شود. به جاده خندق رفتیم، آنجا مانند خانه ما بود چون بارها ما در اعزام های قبل در آن منطقه مستقر شده بودیم، و مثل کف دست از آنجا شناخت داشتیم دوران خوب و با تجربه ای را همراه شهیدان عزیزی چون محمد جعفری، سید محمود اردکانی، مسعود شهری، سید مجتبی حسینی و شهید حاج محمود قاسمی و دیگر شهیدان بزرگوار گذراندیم.

بالاخره ماموریت گردان ما در خط مقدم جاده خندق بپایان رسید، و ما را به مقر قائمیه برگرداندند تا تجدید قوایی کنیم و بعد از مدتی استراحت برای عملیات بزرگی که در پیش بود آماده بشویم، بالاخره آن روز که همه منتظرش بودیم فرا رسید و خبر دادند که تجهیزات مان را جمع کنیم و به سمت منطقه عملیاتی براه بیفتیم. ما را با تجهیزات کامل عده ای را سوار کمپرسی و تعدادی را سوار بر ماشین خاور کردند من هم با جانباز عزیز هادی یونسیان جلوی ماشین خاور نشستیم همه ماشین ها چراغ خاموش به سمت خرمشهر براه افتادیم دشمن نباید متوجه می شد.

بیشتر نیروها بر اثر خوردن غذا مسموم شده بودند، و اوضاع من از همه شان بدتر بود به گونه ای که دائم از ماشین پایین می پریدم و بعد از اتمام کار دوباره در تاریکی آن شب با زحمت ماشین را پیدا می کردم تا سوار شوم دوباره دل درد به سراغم می آمد و مجبور می شدم ماشین در حال حرکت دائم به بیرون بپرم. بعد از چند بار و ترس از گم کردن نیروها من را واداشت که بر روی همان ماشین یک پا در روی رکاب و یک پا روی نردبان خاور و دستم بر دستگیره درب ماشین کار خودم را انجام بدهم و هر بار حاج هادی یونسیان از صندلی ماشین تکه ابری می کند و به من می داد تا خودم را تمیز کنم شرایط بسیار زجر آوری را در آن مسیر گذراندم و از طرفی اگر راننده صندلی پاره و بی ابر ماشینش را می دید حتما من و حاج هادی را با لگد به پایین می انداخت بالاخره به شهرکی نزدیک آبادان رسیدیم و در اطاق های آن مستقر شدیم، و مدتی بعد کادر گردان ما را برای توجیح نقشه عملیاتی جمع کردند.

شلمچه و جزایری که در آن بود هدف رزمندگان ما گردید، گردان سیدالشهدا و موسی ابن جعفر  را خط شکن  و گردان ما را به عنوان پشتیبان آنها سازماندهی کردند. صبح قبل از عملیات ما را حرکت دادند از روی پل موقت که روی رودی نصب کرده بودند، برادرم رامین را دیدم دوربین عکاسی که به فانقسه دور کمرم بسته بودم در آوردم و در همان حالت راه رفتن عکسی به یادگار گرفتم شاید این آخرین دیدار ما بود.  نزدیک جاده ۶ که محور عملیاتی بچه های ما در شلمچه بود انتقال دادند. در میان خاکریز دو جداره ای در سنگرها تقسیم شدیم تا غروب فرا برسه و شاهد پر کشیدن دوستانمان باشیم.

شب فرا رسید هر کسی با حال عجیبی که داشت نمازشان را خواندند و برای شهادت، خود را به معبود خود سپردند بوی خوش عطر که طبق عادت بعضی از همرزمان در هنگام حمله به همه عطر میزدند، فرا گرفته بود. گردان سیدالشهدا حرکت کرد و مدتی بعد گردان کربلا هم براه افتاد در نزدیکی گردان خط شکن مقداری عقب تر، در کانالی ما را مستقر کردند هوا خیلی سرد بود تا زمانی راه می رفتیم سرمای زیادی احساس نمی کردیم ولی مدتی که از نشستن ما در کانال گذشت سرما در استخوان مان نفوذ می کرد.

در کانال همدیگر را بغل می گرفتیم و چند نفره به هم می چسبیدیم تا سرما زیاد بر ما نفوذ نکند، قرار نبود ما در این کانال یکی دوساعت بیشتر بمانیم زیرا بعد از شکستن خط توسط گردان سید الشهدا، ما باید وارد عمل می شدیم و در ادامه عملیات به طرف اهداف تعیین شده با سرعت می رفتیم ولی این گونه نشد. از صدا و آتش تیربارها متوجه شدیم که بچه های ما به خط زده اند، همه برای شان دعا می کردیم هر لحظه آماده که به ما فرمان حرکت بدهند، ولی این انتظار پایانی نداشت یک جا نشستن تو کانال خیس و مرطوب بدن ما را سِر و بی حس کرده بود، ناچارا به روی کانال رفتم منورها در آسمان روشنی مانند روز به وجود آورده بود، خمپاره به اطراف ما اثابت می کرد، دوربینم را در آوردم و از آتش منورها و خمپاره ها و تیربارهای عراق عکس می گرفتم که فرماندهان با تشر من را به داخل کانال آوردند.

نگرانی ما چند برابر شد ساعت ها گذشت ولی خبری از فرمان حمله نشد، تیر اندازی ها همانطور ادامه داشت تا این که هوا رو به روشنی می رفت، نماز را با تیمم و با تجهیزات با همان وضع در کانال خواندیم هوا کمی روشن شد، که فرمان عقب نشینی به ما دادند همه از کانال بیرون آمدیم و در زیر آتش دشمن رو به عقب حرکت کردیم گردان نظم خودش را از دست داده بود و هر کس برای خودش رو به عقب می دوید.

ولی من نگران برادرم رامین بودم، حالا متوجه شده بودم که در عملیات شکست خوردیم، من برعکس بقیه و بدون اجازه به طرف خط براه افتادم تعدادی که سطحی مجروح شده بودند و رو به عقب می آمدند را دیدم از برادرم سوال کردم، ولی از او اطلاعی نداشتند خیلی نگران بودم همانطور رو به جلو می رفتم و انفجارات و گلوله ها همانطور بیشتر می شد، به جایی رسیدم که دیگه کسی را ندیدم ناچارا با ناراحتی رو به عقب آمدم و به هر دردسری بود به همان خاکریزهای دوجداره خودم را به گردان رساندم و مدتی بعد خبر شهادت بهترین مردان خدا و دوستان خوب مان به ما رسید.

عملیات کربلای ۴ لو رفته بود و بچه های ما در روی جاده ۶ در میان سیم خاردارها و خورشیدی ها و تیر بار دشمن گیر کرده بودند، و به شهادت رسیده بودند، اشک در چشمان مان حلقه زد با روحیه ای نه چندان خوب داخل سنگرها مستقر شدیم، در این بین خبر آمد که برادرم رامین زنده است، و به عقب بر گشتند. هواپیماهای دشمن با تعداد زیاد بر سر ما بمب می ریختند مدتی زیر بمباران هواپیماها ماندیم تا خبر رسید که دشمن از بمب های شیمیایی استفاده کرده و به همین علت بعد از ظهر آنروز سریع ما را به عقب انتقال دادند و به مقر قائمیه برگشتیم ولی اون شور و هیجان دیگر در بین بچه ها نبود، چون تعدای از عزیزان به شهادت رسیده بودند و پیکرشان هم به روی زمین جا گذاشته بودیم.

 دلمان گرفته از پر کشیدن دوستانی که تا چند روز پیش با ما سینه می زدند ولی الان در آسمان ها بودند. چند روزی در فراغ دوستان شهیدمان اشک می ریختیم، از گردان کربلا و گردان ذوالفقار با سینه زنی به حسینیه گردان سیدالشهدا می رفتیم و با دیدن آنها شور و غوغای به وجود می آمد به سر و سینه خود می زدیم و سعید حدادیان و حاج رضا واحدی با صدای گرمشان شور و هیجان را چند برابر می کردند.

فاصله بین عملیات کربلای ۴ تا کربلای ۵ را به همین منوال گذراندیم، ناگفته نماند آمادگی جسمانی را با دویدن و راهپیمای ها تقویت می کردیم تا به گردان ما خبر دادند که در عملیاتی که در پیش داریم، خط شکن هستیم، از رفتن به همان منطقه عملیاتی کربلا ۴ خوشحال بودیم چون می توانستیم انتقام دوستان شهیدمان را بگیریم و پیکرهایشان را باز گردانیم.

عازم خرمشهر شدیم و در زیر بمباران های هواپیماهای عراق به ساختمان فرمانداری آن شهر ما را بردند و مستقر شدیم آنجا بود که دوست و همکلاسیم شهید محمد جواد کسائیان و رضا ربیعی را دیدم از واحد تخریب یا اطلاعات مامور به گردان کربلا شده بودند. شجاعت و پاکی مخصوص خودش را داشتند و معلوم بود که جزء منتخبین هستند، با هم مدتی از خاطرات دوران تحصیل در راهنمای صحبت کردیم و خندیدیم چون آنها زودتر در منطقه حاضر شده بودند، از وضعیت آنجا اطلاعاتی از آنان گرفتم، تا با دید بهتری در عملیات شرکت کنم.

برای اولین بار بود که شاهد بودم هواپیماهای عراق در نیمه شب و در تاریکی ما را بمباران می کردند وقتی راکت به نزدیکی ساختمان فرمانداری می خورد شکاف در سقف ساختمان را مشاهده می کردیم و چون کل گردان را در همان ساختمان در یک جا کنار هم مستقر کرده بودند این خطر تهدیدمان می کرد که خدای ناکرده سقف روی گردان فرو بریزد و با دعا و مناجات، ترس را از خود دور می کردیم برای وضو و کارهای شخصی باید از ساختمان فرمانداری بیرون بیاییم، حیاط کوچکی داشت که جلوی درب ساختمان را با کیسه گونی سنگری درست کرده بودیم که ترکش به داخل حیاط نیاید ولی چندین بار به خاطر آتش شدید دشمن خمپاره به داخل حیاط فرمانداری خورد و تعدادی را مجروح کرد.

یادم میاد با تمام شدت آتش دشمن بچه ها یک وان حمام از ساختمانهای بغلی آورده بودند و در داخل حیاط توی وان، آب گرم کرده بودند و پر از حنا و بچه ها دست و پایشان را حنا کردند و برای شهادت آماده می شدند. همه گردان دسته جمعی توجیه نقشه شدیم، و قرار شد انتقام خون شهدایی که چند روز پیش پیکرهایشان در منطقه عملیاتی کربلای ۴ مانده بود را بگیریم. همدیگر رو بغل می گرفتیم و از هم حلالیت می طلبیدیم. اینبار گردان کربلا نقش خط شکن را داشت، خیلی خوشحال بودم که گروهان ما جلو دار بود و در ۶۵/۱۰/۱۹ با رمز یا زهرا (س) از قسمت دیگر منطقه عملیاتی بنام پنج ضلعی وارد عمل شدیم.

 از همان لحظات اول با اجساد عراقی ها و پیکر شهدای خودمان مواجه شدیم. از شدت آتش دشمن در بعضی مواقع زمین گیر می شدیم منورهای هواپیما منطقه را کاملا روشن کرده بود و گلوله های رسام نشانگر حجم زیاد آتش دشمن را نشان می داد. در یک ستون پشت سر هم قرار گرفتیم ولی من به عنوان پیک گروهان مجبور بودم در کنار فرمانده خودم شهید محمد جعفری باشم و دستورات ایشان را مرتب از سر ستون به ته ستون به فرمانده دسته ها برسانم.

بادگیر آبی رنگی بر تن داشتم به علت دویدن زیاد عرق فراوانی کرده بودم، و مجبور شدم بادگیر را درآوردم و پشت جیب خشاب، روی سینه ام گذاشتم. از شدت آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال هایی سیمانی که عراقی ها درست کرده بودند برویم ولی در بعضی از قسمت های کانال، اجساد عراقی ها مانعی در سر راهمان بود و ما مجبور بودیم از روی اجساد تا روی کانال هم بالا بیاییم و این سرعت ما را کُند می کرد. آنقدر توی کانال ترافیک انسانی بود که حرکت خیلی کند شده بود، و دائما می نشستیم و به یکباره دستور پیشروی می دادند و باید با سرعت به جلو حرکت می کردیم. درگیری به اوج خودش رسیده بود این را از حجم آتشی که به سر ما می ریخت می شد فهمید. و در این وضعیت برای زودتر پیغام رساندن بر روی کانال می رفتم و به جلو و عقب ستون سر می زدم ولی با تَشَر شهید محمد جعفری به داخل کانال برمی گشتم و به من می گفت بچه گلوله می خوری...‌

همانطور که از کنار یا روی اجساد عراقی توی کانال می گذشتیم کل ستون به یکباره نشستند و من در جلوی در سنگر عراقی ها که سقفی هم بر روی کانال داشت نشستم، تاریک بود چون سقف باعث شده بود نور منورها به آنجا نرسد فقط من تکیه به نفر جلویی دادم تا اگر ستون حرکت کرد متوجه بشوم ولی مدتی گذشت کسی بلند نشد و به نفر جلوییم می گفتم چرا حرکت نمی کنیم ولی جوابی نمی داد چشم هام کمی به تاریکی عادت کرده بود کمی نفر جلوییم رو می دیدم دقت که کردم دیدم در این مدت به جسد عراقی تکیه داده بودم و ستون حرکت کرده بود و ما جا مانده بودیم.

شاهرود شهید محمد کاظم عرب

سریع بلند شدم و به نیروهای پشت سرم گفتم سریع بیایید تا خودمون رو به ستون برسانیم حسابی خسته شده بودیم نای حرکت نداشتیم آتش تیربارهای دشمن هر گونه تحرکی را از ما گرفته بود. وقتی از کنار سنگرهای تیربار دشمن که به تازگی سقوط کرده بود رد میشدم درون آن تا زانو پوکه تیربار وجود داشت و این نشانگر حجم آتشی بود که بر سر ما می ریختند. فرمانده گردان، گروهان ما را مامور خاموش کردن کالیبری کرد که در نوک خاکریزی بنام نون شکل بود و بچه های ما را زمین گیر کرده بود.

دسته اول با دوست بسیار خوبم جانباز هادی یونسیان از گردان جدا شده و به طرف دشمن حرکت کردند، ما هنوز در کانال مورد اصابت گلوله های مستقیم قرار می گرفتیم مثل اینکه بچه های ما موفق به خاموش کردن کالیبر دشمن نشده بودند، چون دستور رسید دسته بعدی حرکت کند، شهید محمد جعفری صدا زد "محمود" بدو دسته را شما ببر و من سریع به جلوی ستون رفتم و از کانال خارج شدم و رو به جلو با نیروها شروع به حرکت کردیم. انواع منورها آنقدر محوطه عملیاتی را روشن کرده بود که به هیچ وجه نمی شد، خودمان را از دید دشمن پنهان کنیم.

هر لحظه منتظر اصابت تیر یا ترکشی به خودمان بودیم مقداری که جلوتر رفتیم احساس کردم که بین بچه ها فاصله ای افتاده و ایستادم تا نگذارم انسجام آنها از دست برود، همانطور که ایستاده بودم و می گفتم بدوید، سریعتر، یکدفعه شهید محمد کاظم عرب بهم رسید و گفت "برو خودت جلو، تا ما پشت سرت بیاییم، همیشه این شهید بزرگوار شوخی هایش را با چهره جدی انجام می داد، حتی در لحظات اندکی که به شهادتش مانده بود هم شوخی می کرد. من خنده ای کردم و خودم را به جلوی دسته رساندم. در اون لحظه نه صدایی می شنیدم و نه احساس ترسی داشتم. 

 فقط صدای شعار دادن (یا مهدی، حمله کنید، یا حسین) خودم رو می شنیدم. گرمای مرمی گلوله های کالیبر که از کنار صورتم می گذشت را بخوبی حس می کردم، فاصله بیست متری دشمن رسیدم، خودم را در آن لحظه تنها حس می کردم در آن جهنم که از زمین و آسمان گلوله می بارید حس آرامش عجیبی داشتم در اون لحظات نمی توانستم غیر از آتش دهنه کالیبر دشمن چیزی را ببینم، به چند متری دشمن که رسیدم، پایم به سیم خاردار گیر کرد و آنجا بود که مجبور شدم بایستم و موقعیتی برای برگشتن به پشت سرم به وجود بیاید.

در حالی که برگشتم، ناگهان در باسنم درد عجیبی را حس کردم. به زمین افتادم و سریع غلت زدم و خودم را در گودال کم عمقی انداختم. پشت سرم تمام دسته به زمین افتاده بودند و هیچ صدایی از آنها به گوشم نمی رسید ولی جرقه تیرها را که به سر و بدن  و کنار بچه ها می خورد را می دیدم. به زور گردنم را برگرداندم و عراقی ها را دیدم که بدون وقفه تیراندازی می کرند و یک عراقی دیگر نارنجک به طرف ما می انداخت، خون گرمی که از باسنم می آمد، زیرم را گرم کرده بود، به آسمان نگاه کردم و در دلم از خدا خواستم که در این لحظات آخر من را ببخشد (در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود).

ولی منورهای خوشه ای هواپیما که درست در بالای سرم روشن شده بود و مواد مذاب فسفری آن بر اطراف من می ریخت باعث شد که فکر عقب نشینی در من به وجود بیاید. چون سطح منورها خیلی پایین بود و اگر مواد مذاب به رویم می ریخت و اگر از تیر و خونریزی شهید نمی شدم، حتما از سوختگی از بین می رفتم به همین علت نگاهی به دوستانم کردم، و از آنها خواستم که هر کس می تواند خودش رو به عقب بکشد، نمی دونم کسی در آن حالت و سر و صدای انفجارات حرف من را شنید یانه ؟!!!

من به زور گره جیب خشاب سینه ایم را باز کردم و بادگیرم که پشت آن گذاشته بودم و اسلحه ام را روی زمین گذاشتم و نیم نگاهی به منورها تا از خاموشی لحظه ای آن برای رفتن به عقب استفاده کنم. و درهمان لحظه هم نگاهی به دشمن کردم تا از چرخاندن سر کالیبر به سمت دیگری فرصتی برای فرار پیدا کنم ولی شک داشتم با تیری که خوردم بتوانم حتی تکان بخورم چه برسه مسافتی را بدوم!! تا لحظه ای منورها خاموش شد و سر کالیبر از سمت من به طرف دیگری چرخید، هر چه توان داشتم در خودم جمع کردم و همان درازکش چند متری را قلت زدم و یا حسین گویان بدون اینکه پشت سرم رو نگاهی کنم رو به عقب شروع به دویدن کردم.

خونی که از بدنم می ریخت توی پوتینم جمع شده بود و هنگام دویدن پایم توی پوتین لیز می خورد و با دردی که داشتم کمک های الهی باعث شد چندین متر عقب تر خودم را در کانال کم عمقی که یکی از فرماندهان با بی سیم چی (شهید محمود تیموری) آنجا بود، برسانم وقتی من را با این وضع دید، گفت که خودم را سریع به گردان برسانم من هم مسافتی را مانده به گردان به سختی زیر آتش دشمن به آنها رساندم.

مشخصات شهید محمود تیموری ابرسج

چند متری گردان برای اینکه نیروها تضعیف روحیه نشوند با فریاد گفتم بچه ها پیروز شدند نگران نباشید. وقتی به نیروها رسیدم شهیدان محمد جعفری، سید محمود اردکانی و مسعود شهری به طرف من آمدند و به من کمک کردند، تا داخل کانال بشوم، و در حالی که جلوی خونریزی من را با چفیه می گرفتند. من واقعیت را برایشان بدون اینکه نیروهای دیگر بفهمند تعریف کردم، و گفتم به بچه ها کمک کنید.

 جلوی نون شکل همه دارند شهید می شوند و بعد از اینکه زخم من را بستند، فرمانده گروهان، شهید محمد جعفری با دسته دیگر گروهان مان به سمت نون شکل حرکت کردند، و من در کانال، رو به عقب می رفتم، دوستان که از کنارشان می گذشتم، همه می گفتند محمود چی شده؟ اون جلو چه خبره؟ ولی برای اینکه خونریزی من را نبینند و مجبور به گفتن شهادت دوستانمان نشوم بی اعتنا از کنار آنها می گذشتم. در حالی که خونریزی من را بی حال کرده بود، و همانطور به سختی از توی کانال به عقب می رفتم از صحنه شهادت دوستانم اشک هایم سرازیر می شد، و نگران دیگر دوستانم که زیر آن آتش شدید دشمن چه به سرشان خواهد آمد بودم.

بجایی رسیدم که کانال قطع شده بود و بعد از آن آمبولانسی دیدم، در کنار آن سنگری بود کمک خواستم یکی آمد و تا وضعیت من را دید داخل  آمبولانس سوارم کرد دو نفر دیگه داخل آن بودند فکر کنم یکی از آنها به شهادت رسیده بود، و دیگری خیلی حالش بد بود، گهگاهی آنقدر شدید خون بالا می آورد، که روی من می ریخت. راننده به خاطر آتش شدید دشمن داخل سنگر مانده بود، چندین بار او را صدا زدم تا بالاخره آمد و در حالی که در کنار آمبولانس انفجارات شدیدی صورت می گرفت براه افتاد. ترکش ها به ماشین می خورد و هر لحظه احتمال انهدام ماشین بود ولی لطف خدا باعث شد مدتی بعد به اولین سنگر امداد رسیدیم.

مرا به داخل سنگر بردند آنجا چشمم به آشنایی افتاد، سرباز بود و در بهداری مشغول بود با دیدن من به طرفم اومد و وضعیتم رو بررسی کرد و شروع به درمان جراحتم کرد احساس خوبی داشتم، یک آشنا در آن شرایط خوشحالم کرده بود، ساعتی در آنجا تحت مداوا قرار گرفتم و مدتی بعد با آمبولانسی دیگه من را به مکانی نامعلوم انتقال دادند، در بین راه مورد حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفتیم و مواقعی راننده مجبور می شد ماشین را به کنار جاده ببرد و گوشه ای بی حرکت بایستد.

به سمت سوسنگرد رفتیم و در نزدیکی های آن شهر من را به داخل سیلوی بزرگی بردند درون سیلو صدها تخت وجود داشت با تعدادی پرستار و کلی مجروح. تعجب کردم علت را سوال کردم گفتند بیمارستان ها همه پر شده. روزهای بسیار سختی را گذراندم، غذای ما کنسرو بود، دستشویی بیرون از سیلو، مثل سرباز خانه باید مسافت زیادی رو طی می کردم از خونریزی تا دستشویی خطی قرمز از خون شکل می گرفت بمباران هوایی هم می شدیم اصلا حفاظ و امنیتی وجود نداشت.

یک روز بالاخره نوبت من رسید که به بیمارستان ببرند سوار بر آمبولانس به طرف شهر سوسنگرد براه افتادیم به اولین میدان سوسنگرد چنو متری نمانده بود که چندین هواپیما شروع به بمباران کردند تعداد هواپیماها زیاد بود و حجم آتش آنقدر زیاد بود که راننده ماشین را دور میدان نگه داشت و در جوب کنار خیابان پنهان شد و من در پشت آمبولانس شاهد انفجارات در فواصل نزدیک و عبور ترکش ها از ماشین و اطرافم بودم هر چه فریاد می زدم صدایم به کسی نمی رسید.

 آنجا هم لطف خداوند باعث شد، سالم در رفتم و بالاخره راننده بعد از رفتن هواپیماها و اتمام بمباران ها، آمد و من را به بیمارستان آن شهر رساند موقعی که داخل بیمارستان شدم تازه دکتر و پرستارها از سنگرها بیرون می آمدند و بعد از معاینه من را به شهر شیراز انتقال دادند. با هواپیما به فرودگاه شیراز بردند و بعد از مدتی من را سوار آمبولانس کردند خوشحال بودم که بعد از این همه سختی بالاخره به بیمارستان می رسم ولی به یکباره من را جلوی سالن ورزشگاه سرپوشیده شهر شیراز پیاده کردند، و در داخل صحن ورزشگاه تخت هایی گذاشته بودند و مثل شهر سوسنگرد باید آنجا تحت درمان قرار می گرفتم، تو این چند روز یکبار من را به یکی از بیمارستان های شیراز بردند و بعد از معاینه من را به تهران بیمارستان دادگستری انتقال دادند، ولی اینبار به آرزوی خود رسیدم و بیست روزی در آن بیمارستان تحت درمان های خوبی قرار گرفتم ولی متاسفانه جراحتم به گونه ای بود که خونریزی من دائم ادامه داشت.

 تلفنی از شهادت بعضی از دوستان و مجروح شدن برادرم رامین باخبر شدم و دیدن صحنه های عملیات در تلویزیون من را واداشت که به هر طریقی هست دکترها را راضی کنم که من را مرخص کنند و همین اتفاق افتاد و در اولین اعزام با گردان مالک اشتر به شهرک ولیعصر خرمشهر اعزام شدیم، معاون گردان شهید علی اکبر اشرفی بود و من را به عنوان پیک گردان پذیرفتند. خط پدافندی جزیره بوارین به ما محول شد، و نیروهای گردان را در جزیره بوارین مستقر کردیم با شهید علی اکبر اشرفی ساعت ها در آن جزیره به شناسایی مشغول بودیم تا روزنه هایی که احتمال ورود دشمن به آن جزیره است را شناسایی کنیم.

 هنوز قسمت هایی از این جزیره بِکر بود، مشخص بود پای کسی به آنجا نخورده. در آن سوی اروند پتروشیمی بصره به وضوح دیده می شد، تردد دشمن مخصوصا سنگر سازی آنها در شب با سرعت انجام می شد. به خاطر نزدیکی فاصله دشمن با ما و دید آنها به جزیره، دائم زیر آتش دشمن و بمباران های هوایی و بمب های شیمیایی بودیم، در آنجا هم به میزان یک عملیات شهید و مجروح می دادیم ولی بچه ها با چنگ و دندان از آن جزیره محافظت کردند. روزی را به یاد می آرم که در سنگر فرماندهی در شهرک ولیعصر خرمشهر به اتفاق کادر گردان نماز ظهر را می خواندیم و فقط شهید علی رحیمی پای بی سیم حضور داشت، تا اگر در خط اتفاقی افتاد مطلع شویم.

نماز ظهر را به جماعت خواندیم و شروع به خواندن تعقیبات نماز ظهر کردیم که دوست جانبازم آقای حسین میان آبادی دستم رو گرفت و گفت بیا عقب تکیه بده، لحظه ای نگذشت که صدای انفجار مهیبی همه جا را لرزاند طوری که هیچ چیز نمی دیدیم گوشم زنگ می کشید، مدتی گذشت تا فهمیدم کجا هستم گرد و خاک ها که کمی کنار رفت هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم ولی هیچ کدام صدمه یا زخمی نشده بودیم به سمت درب سنگر که نگاه کردم صحنه دلخراشی را دیدم شهید علی رحیمی سرش منفجر شده بود و تمام مغز و استخوان های سرش بر روی بیسیم و سقف سنگر پاشیده بود.

تنها کسی که در اون لحظات توانست خودش را کنترل کند شهید علی اکبر اشرفی بود از ما خواست تا با همون پتوی ارتشی که در زیر آن شهید بزرگوار بود و کلا خونی شده بود، او را درونش بپیچیم و بیرون سنگر بگذاریم تا با ماشین او را به عقب انتقال دهیم. همگی از این صحنه ناراحت و در کناری زانوی غم در بغل، نشسته بودیم فقط شهید علی اکبر اشرفی بود که با یک ورق کاغذ در حال جمع آوری مغز و استخوان سر آن شهید بزرگوار از سقف و کف سنگر بود. بعد از تمیز کردن سنگر هر چه بالای سنگر و بیرون را گشتیم نشانه ای از انفجار خمپاره ندیدیم آخرش هم نفهمیدیم اون انفجار و آن یک دانه ترکش از کجا آمد و به سر این شهید بزرگوار اصابت کرد.

و همیشه معمایی برای ما ماند. فرماندهان به من گفتند که باید به جزیره بوارین بروم چون این شهید بزرگوار برادری در گردان داشت که او در جزیره پدافند بود، در حالی که هنوز بر اثر جراحتم از باسنم خونریزی داشتم سوار موتور شدم و به جزیره بوارین رفتم. صدای موتور که می آمد عراقی ها شروع به شلیک تیربار و خمپاره می کردند با هر وضعی بود خودم، را به نیروهای مان رساندم، و برادر شهید را پیدا کردم و به بهانه ای او را به خرمشهر آوردم. توی راه همه اش می گفت برای برادرم اتفاقی افتاده؟ و من برایش بهانه ای می آوردم و او را آرام می کردم تا به سنگر فرماندهی رسیدیم و ماجرا را آنجا به او گفتیم و از او خواستیم که با پیکر برادر شهیدش به شاهرود باز گردد.

در این بین مرحوم منصور حیدریان هم به عنوان معاون گردان به ما ملحق شد و از من خواست که همراهش برای شناسایی و دیدن منطقه او را همراهی کنم و با موتور براه افتادیم دست به فرمان خوبی داشت و سرعت زیادی میرفت و من از ترس اینکه از موتور به پایین نیفتم شانه های او را محکم می گرفتم که در سر پیچی باعث شد به داخل گودالی که از انفجار گلوله کاتیوشا بوجود آمده بود بیفتیم حسابی داغون شدیم فرمان موتور هم تو شکم آن مرحوم رفته بود و کلی به من غُر زد که چرا شانه هایش را محکم گرفته بودم.

ولی این باعث نشد به راه خود ادامه ندهیم و بعد از اینکه جزیره بوارین و قسمت های دیگر منطقه را به ایشان نشان دادم. از او خواستم تا جایی که یک ماه پیش مجروح شدم، راه برویم، و ببینیم، و او هم قبول کرد و وقتی به آن کانال های سیمانی و نون شکل ها رسیدیم چهره شهدا که آن شب با من در آن نقطه بودند به نظرم آمد اشک در چشمانم حلقه زد و دلتنگی در دلم به وجود آمد. به  محوطه ای رفتم که در آن نقطه تیر خورده بودم جالب بود و باور نکردنی، هنوز جیب خشاب و بادگیرم همانجا بود فقط اسلحه کلاشم نبود، یک راکت هواپیما عمل نکرده در چند متری بود، بادگیرم سوراخ سوراخ شده بود، و سایلم را برداشتم و به خرمشهر برگشتیم و عراق شیمیایی سنگینی در خرمشهر زد، که تعدادی از بچه ها یا شهید و یا مجروح شدند، و همین باعث شد که جای مان را به نیروهای دیگه بدهیم، و بعد از مدتی قرنطینه به خاطر اثرات شیمیایی به خانه برگردیم.

Click to enlarge image Arab.M.K.jpg

نفر ایستاده در دست به سینه شهید محمد کاظم عرب هستند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مدت هاست که می خواهم برای یکی از دوستان شهیدم بنویسم، ولی نمی شود، این روزها آنقدر از بصیرت می گویند که انسان تکان می خورد تا از بصیرت های جعلی عبور کرده و از بصیرتی بگوید که واقعی و مثمر ثمر است، نه خسارت بار و نابود کننده؛ لذا تصمیم گرفتن بنشینم و بنویسم، همچنان که سهراب سپهری، [1] گفتند، می خواهم چشم ها را به خورشید گره بزنم، و دل را به عشق، سایه را به آب و شاخه را به باد.

 می خواهم از یکی از شهدای گرانقدر "شلمچه" بنویسم، "شهید سلمان اعما بصیر". او که به هنگام شهادت در قربانگاه پاکش، در حاشیه بصره، که هزاران تن از ما، نخل های آن خاک را با خون آبیاری کردند، و سال ها بر سندان سفت آن چکش زدیم، تا دروازه های بصره را بگشاییم اما به دیوارهایش رسیدیم، به خودش نه؛ و آن عروس در کابین دیگری ماند که ماند. این شهید بزرگوار به هنگام شهادت در کناره های اروند شکوهمند، تنها 21 سال و 10 ماه سن داشت. اما برومند و شاداب، با قدی رشید به قامت اشعه های خورشید آنگاه که از پس نخل ها طلوع می کرد، او مثل خود خورشید بود بر نخل های بلند کناره های اروند طعنه زیبایی و بلندی می زد، و سرش چون خورشید در کنار سرهای نشسته بر قامت بلند این نخل ها می درخشید، و به بلندای همان نخل ها، بلند بالا و زیبا روی و زیبا دل بود.

شهید سلمان اعما بصیر که بود

با واژه "بصیر" و متعاقب آن "بصیرت" در همان سال هایی آشنا شدم، که با این شهید بزرگوار را ملاقات، و در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قایم همرزم شدیدم، به او گفتم سلمان! اسمت را می دانم از کجا آمده و به چه دلالت دارد، ولی در معنی فامیل شما مانده ام، آنرا نمی فهمم، برای من این فامیل غریب است، تا به حال نشنیدم؛ با مهری که لبخندی با نمکی مناسب در سخنش نشسته بود، گفت : "من کور - بینا هستم"، گفتم یعنی چه، مگر می شود؟! نمی دانم شاید دید از ادبیات ذهن من خالی است، و از کلامش پرت هستم، گفت "هم کور و هم بینا،" گفتم مگر می شود؟! دید مطلب را نمی گیرم، و از دنیای ادبیات عرب به دورم، برگشت، به دنیای رئال و گفت، "اسم و فامیل است دیگر سید؛ چه میدانم بر ما گذاشتند"، بعدها متوجه شدم، این اسم و فامیل را "از آن سوی آب" بدین سو آورده است، زاده فرهنگ و ادب میانرودان [2]، و این نام را از کربلا با خود به ایران آورده است، [3] و انگار خاندانش آنقدر اهل حکمت و ادبیات بودند که چنین عنوان فامیلی را بر خاندان خود انتخاب و نهاده اند، که در پستوی معنی اش منِ شاگرد کلاس دوم راهنمایی، در آن دم مانده و گیر کرده بودم.

اما آشنایی با این شهید بزرگوار، آشنایی با این واژه مهم را هم برایم به ارمغان آورد، گرچه نمی دانستم این واژه با انقلابیون بعدها چه خواهد کرد، واژه ایی که اسم رمز تسویه حساب جناحی اصولگرایان مسلط بر نهادهای انتصابی و انتخابی در دهه 1380 و 1390 شد تا شمار زیادی را خانه نشین، منزوی، بی شغل و بیکار، از صحنه خارج نموده، آنقدر بر طبل این صدای شوم کوبیدند که حتی ترکش های انفجار این بمب مخرب در بین انقلابیون و سابقون در انقلاب و جنگ، خاندان امام را هم مورد اصابت قرار داد، و از گردونه خارج و شخص اول آن خاندان، آیت الله سید حسن خمینی و شخص دوم انقلاب آقای اکبر هاشمی رفسنجانی را به جرم بی بصیرتی! رد صلاحیت کردند و سرسلسله خاندان خمینی را در کنار قبر پدر و پدربزرگش "هو" کردند و هاشمی و... را پیش از مرگ، به لحاظ سیاسی کشتند و از گردونه سیاست ملک خارج کردند؛ و از این دست در بین انقلابیون، نزدیکان، منصوبین به امام، متخصصین، رزمندگان و... بی شمارند.

اما در این مدت وقتی من این واژه را می شنیدم بسیار به یاد شهید سلمان اعما بصیر، نام و رفتار و کردارش می افتادم، او که معنی بصیر را برایم در فضایی خارج از این رقابت های بی معنی سیاسی، معنایی عملی کرد، در فضایی آرام که نبرد در لانه خودی جریان نداشت، و آن روزها شکارگران ماهر سیاسی اصولگرا سعی می کردند ولی ساختار و رهبری طوری بود که نمی توانستند در مرغدانی شکار کنند، و همه و از جمله رزمندگانی چون سلمان شکار خود را در پشت خاکریز دشمنی جستجو می کردند که قصد جدا کردن خاک از ایران داشت؛ و سر در کالک ها، نقشه ها و عکس های هوایی نظامی، از صحنه جنگ داشتند تا سنگرهای دشمن را سانتیمتر به سانتیمتر مطالعه، شناسایی و برآورد قدرت و امکانات کنند؛

و شهید اعما بصیر هم در این امر بسیار فعال کوشا، دقیق، و مداومت داشت، مدت ها روی یک عکس با ذره بین متمرکز می شد، تا ابعاد، تعداد، اندازه، حجم، ارتفاع، عرض، طول و... دشمن را محاسبه و استخراج و مشخص کند؛ اگرچه نفهمیدم که این شهید بصیر و بینا، چگونه کوری بود، که این چنین بینایی اش را به رخ می کشید؟! صبورانه مدت ها روی عکس های هوایی که خلبانان تیز پرواز هواپیماهای جنگی ما با گذشتن از جان خود از جبهه دشمن گرفته بودند، زوم می کرد و بصیرانه به تماشای دشمن، قبل از دیدنش در حالت رودر رو می پرداخت، تاسیسات ضبط شده دشمن را در عکس های هوایی کشف و محاسبه و آن را روی کالک ها و نقشه های نظامی پیاده می کرد، تا کسری اطلاعاتش را از طریق برج های دیدبانی و یا شناسایی های شبانه در آورده و تکمیل تحویل دهیم، تا امثال فرمانده هان قرارگاه های جنگ، همچون سردار علی شمخانی و... از آنچه دشمن بر روی زمین استعداد داشت، مطلع و آگاه شوند.

آری آن روزها امثال سلمان های بصیر این ملت بزرگ، تمام چشم به دشمن داشتند، و نبرد زیادی در خانه ی ما دیده نمی شد، و آن روزها تحت رهبری امام تیشه به ریشه زدن ها و... ممنوع و کنترل شده بود، و سلمان های بصیر نیز بی خیال پشت جبهه و آنچه در سامان سیاست، و مردان سیاست می گذشت، در جبهه ایی نظامی صرف، و ایزوله شده از سیاست و مردان سیاست توسط امام و فرمانده هان عالی جنگ، پاسدارهایی چون سلمان اعما بصیر، فقط ریز تحرکات دشمن خارجی را رصد می کردند، و لذا برادرانه دست در دست هم داشتند، و هرگز چون این روزهای تلخ، به قلع و قمع در جبهه کشور خود مشغول نبودند، چشم های شهید سلمان اعما بصیر در نقشه های نظامی، برج های دیده بانی، شناسایی های واحد اطلاعات و عملیات، تفسیر و تحقیق روی عکس های هوایی، همه و همه متمرکز بر تحرک دشمنی مثل صدام بود که چشم به خاک ایران داشت، تا حرکت او را در نطفه خفه کنند؛ نه این که حلقوم کسانی را بفشارند که احیانا ادعا کنند، "آقا! این ره که تو می روی به ترکستان است."

آن موقع ها چشم های امثال سلمان های ما بر جبهه خودی اعما (بسیار نابینا) بود، و بر جبهه دشمن خارجی بسیار سعی می کرد که بصیر و بینا باشد؛ درست عکس این روزها را، ما در جبهه ها طی می کردیم، و چون امروز نبود که بی بصیرت ها رصد کسانی را که قصد تجزیه ایران دارند را رها کرده، و تمام قد سلمان ها را به رصد کسانی گماشته اند که در نهایت حریف یا رقیب سیاسی گروهی و جناحی بیش برای شان نیستند؛ این روزها دیدبانان رصد کسانی را که به خاک ما چشم دوخته اند را وا نهاده، و دوربین ها و وجه همت خود را صرف کنترل رقبای سیاسی جریان اصولگرایی کرده اند، و در همین شرایط است که امروز اسراییل در قلب تهران و در مراکز نظامی حساس ما عملیات نظامی – اطلاعاتی آشکار انجام می دهد و در سازمان ملل نتایج آن را به رخ رهبران کشورهای دنیا می کشد و...

چرا؟! چون وجه همت رصد کنندگان ما بر برج های دیدبانی به جای رصد دشمن، سرگرم رصد رقیب سیاسی شده است، شرایط دیدبانان و وجه همت آنان این شده است، که راهی بجویند تا گروه رقیب سیاسی خود را ناک – اوت کنند و از صحنه سیاسی کشور برانند، تا گروه سیاسی دیگری وسعت عمل بیشتری یابد، و افراد بیشتری از قوم و قبیله سیاسی خود را بر پست های پر شمار تری بگمارند، و موی دماغ ها سیاسی حریف را از جلوی خود بردارند، حریف سیاسی را در پستی که ملت به او داده اند، ناکارآمد کند تا مردم از رای خود پشیمان شوند، شعارهایش را مسدود کند تا مردم بگویند غلط کردیم به او رای دادیم، طرح هایش را عقیم کنند تا پیشرفتی در زمان او حاصل نشود، مذاکراتش را با صاحبان ثروت و صنعت ناکام کنند تا چرخشی در اقتصاد پیش نیاید، بازارش را بهم بزنند تا ادعای کنترل نرخ ارز و تورمش نقش بر آب شود و...

 آن موقع ها هنوز واژه بصیر وارد بازار مکاره سیاست و سیاست بازان نشده بود، و همان معنی واقعی و در خور خود را داشت، و صاحبان بصیرت، همان اصحاب اهل حل و عقد و تدبیر، روشن بینان، روشندلان، عالمان و... و کسانی بودند، که با بینایی عمیق و ژرف اندیش و قدرتمندی که داشتند، از دیگران در دیدن افق ها توانا تر بودند، و این بینش فوق العاده آنان را قادر می ساخت پیش از وقوع پدیده ایی که دیگران آن را برای خود "بت" ساخته و اطاعت از او را اطاعت از خدا و "معجزه هزاره سوم"ش می انگاشتند و...، اما در مقابل همان زمان انسان های بصیر نتایج این معجزه و پدیده ناشناخته را درک و اعلام کردند و..، هرچند برای مدعیان بصیرت هضم آن سنگین بود، و واکنش شان سخت و خسارت بار.

اما افسوس وقتی این کلمه زیبا و پر معنی، وارد سیاست شد، سیاست بازان آنرا چنان مبتذل کرده و گرد و خاکی به پا کردند که در این توفانِ گرد و خاک شدید، آنان که تصاویر آینده ایی نسبتا دور را در خشت خام می دیدند، "بی بصیرت" اعلام و معرفی شدند و آنان که در روز روشن، "انحراف" را، "معجزه هزاره سوم" دیدند، خود را "بصیر" ، "بابصیرت" و صاحب دستگاه فکری "بصیرت سنج" جا زدند، و حتی وقتی نتایج این خسران عظیم را هم می بینند، باز لجاجت و غرور بیجای شان اجازه نمی دهد که به روی مبارک آورده، و همچنان مدعی بصیرتند، و بصیران امت را همچنان "بی بصیرت" می نامند و می شمارند، انگار راهی به جز کوبیدن بر طبل اشتباه خود ندارند.

اما من امشب از اعما بصیری سخن خواهم گفت، که مصداق کلمه ایی عربی، و ایرانی بود که از قضا از کشور عرب زبانی آمده بود و معنای دقیق این کلمه برای من که در برابر او شاگردی کوچک بودم، بدون هیچ ادعایی، ساده و بی پیرایه، بدون هرگونه غرور از مقامی که داشت (سرتیم عملیات شناسایی)، ترجمه و در رفتارش برایم جا انداخت، او جمع اضداد بود، او همزمان هم اعما بود (کورِ کور) و هم بصیر (بسیار بینا و بیننده ایی دقیق). به غایت بینایی که می شود تصور کرد، و آنچنان سلیم بود، که معنی سلمان را هم در خود و رفتارش داشت.

آری شهید سلمان اعمی بصیر را من در خلال جنگ و خدمت در واحد اطلاعات و عملیات در ماه های مختصر اما مفید سال 1365 شناختم، او قبل از این که دکان "بصیرت" باز شود و "کاسب کاران بازار فتنه" و "بصیرت سنج ها" ، دیگران را به میزان "خود حق مطلق بینی" خودشان بکشند، و غیر خود را با خط کش تفکر و خط سیاسی خود تطبیق دهند، و نا همراهان و دگر اندیش های سیاسی خود را "بی بصیرت" اعلام، و چون نابکارانی نا آزموده و یا آزمودگانی نابکار، از همه بدتر، دیگران را قلع و قمع کنند؛ این شهید بزرگوار این واژه را در رفتار و اعمال و افکار خود برای ما شاگردان مکتب جنگ، معنی کرد و سپس از میان ما رفت.

لذا وقتی از این واژه قرآنی و پر معنی در ادبیات عرب، در روند فضای مسموم سیاسی کشور توسط جناح سیاسی اصولگرای، تمامیت خواه و فرصت طلب سو استفاده می شد، ذهن من هر بار که این کلمه را می شنید، دایم به این شهید و اعمالش "فلش بک" می خورد که این چه بصیرتی است که اینان از آن دم می زنند؟! و آن را وسیله شکار در مرغدانی کرده اند؛ حال آنکه برای من این واژه کاملا روشنگر یک انسان "بصیر" واقعی بود، تا در معنای مبتذل سیاسی که رواجش داده بودند، و من بصیر و بصیرت را در قامت رعنای این رزمنده پر رزم می دیدم که در زمان شهادتش نزدیک به سه سال سابقه حضور در نبردی داشت، که حریف روبروی او می خواست خاک از ما جدا کند، و برایم مسلم بود که اگر او در 1365 به شهادت نمی رسید، با روندی که در حضور در جنگ داشت، ممکن بود تا 1367 که امام به جنگ با قبول قطعنامه 598 پایان داد، دو سال دیگر نیز بر سابقه ی نبرد او افزوده شود، آری اون با این روند سابقه 5 ساله می داشت آن هم از جنگی هشت ساله؛

بله سلمان اعما بصیر خود را وقف جنگ و دفاع کرده بود، او به صورت فعالی در نقشه ها و کالک های عملیاتی و عکس های نظامی به دنبال کشف ابعاد دشمنی بود، که بر آب و خاک این کشور چشم طمع داشت، و سخت در استعداد سنجی آنان کار می کرد، او از گردان های رزمی به واحد اطلاعات و عملیات آمده بود، تا این چشم های بصیرش را بر خطای دوستانش در کشور اعما کند، و بر دشمن این آب و خاک بصیر باشد و کاوشی مضاعف داشته، بر عکس این روزها که بر خطای هم بصیر شده ایم، و بر دشمن این آب و خاک اعما.

در شهر شاهرود، گروهی از ایرانیان عرب زبان زندگی می کردند، که آنان نیز مثل ملت عراق عرب نبودند [4]، و مُعّرب شده به کشور خود باز گردانده شده بودند، جامعه تسخیر شده اشان را، مهاجمین عرب زبان کردند، اینان ایرانیانی بودند که در عراق زندگی می کردند و با آمدن حزب بعث و افتادن رهبری اش به دست فردی نژاد پرست مثل صدام، از خانه و کاشانه خود در عراق که ملکی غصبی در دست صدامیان (چون امویان، عباسیان و...) بود، از سوی غاصبان ظالم تفکر اموی و عباسی اخراج و به ایران فرستاده شدند، سلمان و خانواده اش از این قشر ایرانیان بودند.

آنان کسانی بودند که پیش از ما زهر نژاد پرستی و ظلم حاکمیت چپ - ناسیونالیسم - عربی را چشیده، و دست اندازی آنان را بر جان، مال و ناموس زیر دستانِ چنین رژیم هایی را، به چشم خود دیده و حس کرده بودند، لذا وقتی عُمال این رژیم در 31 شهریور سال 1359 به کشورمان تجاوز کردند، از جمله افراد با انگیزه ایی بودند که می دانستند، این دشمن چه جانوری است، و چه اهداف پلیدی در پس تجاوز خود به این کشور در سر می پروراند، آنان دیده بودند و کاملا بر این دشمن بصیر بودند، و گذشته از این که، دشمن به چه بهانه ایی بر ما می تاخت، حاصل این تاختن را، آنان بیش از ما درک می کردند و بر آن بصیر و بینا بودند.

آری خانواده شهید اعما بصیر، بیش از خیلی از ماها به این دشمن و نتایج تسلط آنان بر کشور بصیر و بینا بود و از ظلم این دستگاه مخوف سوسیالیست – ناسیونالیسم عربی مطلع بودند، و لذا گروهی و خانوادگی در مقابله با این دشمن در جنگ حضور یافتند و در نهایت هم از این خانواده "پدر و پسرِ اعما بصیرها" جان در طبق اخلاص نهاده، از خاک ایران در برابر این تجاوز آشکار دفاع، و در نهایت هر دو به مقام رفیع شهادت نایل آمدند، در حالی که مدال پر افتخار رزمندگی بر شانه های بصیرشان سنگینی می کرد، آنان بصیرت را خوب معنی کردند و سبکبال به سوی ایزد منان پرواز کردند، و به خوبی هم بصیرت را برای همه ی حق طلبان و حساس ها به حفاظت از خاک میهن و اهلش روشن نمودند، و سپس به سوی ایزد مهربان شان شتافتند، تا نام خود را در میان کسانی که جان برای ارزشمندترین و ماندگار ترین ها داده اند، ثبت نمایند؛ اینجاست که همت اهل بصیرت روشن می شود، نه آنان که در پشت این واژه لطیف و معنوی، حذف حریف سیاسی خود را در یک تزویر و خدعه آشکار جستجو می کنند؛ اعما بصیرها کسانی اند که برای این آب و خاک نبرد کردند، و به حفظ آن بسیار کوشا، و تا سرحد جان بصیرتی ستودنی بروز دادند.

سلمان اعما بصیر قدی بلند به بلندای همتش داشت، درختی تنومند در تواضع بود، او که 5 سال از من زودتر بر این خاک پای نهاده بود، به قدر یک عمر معرفت داشت، و آن را تنها در رفتارش ترجمه کرد، نه در ادعاهای پوچ سخنرانان، که ژست بصیرت و بلوغ و حکمت می گیرند و در واقع اهداف سیاسی و قدرت را مد نظر دارند. این جوان برومند ایرانی در دهم فروردین سال 1344 در مهد تمدن میانرودان و در کناره های شهر افتخارات شکوهمند و باستانی "بابل"، یعنی در شهر کربلا به دنیا آمد، و قدوم مبارکش را بر خاکی نهاد، که خود میدان دار تمدن برای هزاره هاست، و بشر اولین تمدن هایش را بر این خاک نهاد و مدنیت را در آن به اوج رساند، سلسله های متعدد تمدنی در آن شکوفا شدند، و آزادگی نیز در رویارویی امام حسین و با تفکر اموی باز در همانجا به اوج رسید.

اما افسوس که این سرزمین هم در پیشانی مرزهای تعصب عربی قرار داشت، و در پیشانی اولین هجوم های این تعصب و عصبیت جاهلانه، مثل تمام کشورهای شمال افریقا و شامات، این سرزمین تمدن خیز نیز زبان و فرهنگ خود را در هجوم و حاکمیت نابکاران اموی و عباسی از دست داد، زیرا آنان برای قرن های متمادی حضورشان را تمدید کردند و ظلم و تعصب عربی، بر مظلومین سرزمین میانرودان شاید یک هزاره تداوم یافت، و تمام کوشش های ابن مقفع ها و... برای حفظ تمدن و ساختار پیشرفته شهرنشینی، تولید و ساخت، حاکمیت قوانین پیشرفته، در عصر بربریت انسان، همه از بین رفت و عراق تبدیل به جولانگاه امویان، عباسیان، بعثیان و اکنون داعشیان و... شد.

در این میان اقوام صاحب و ساکن آن آواره و یا موالی شدند، و غاصبان بر تخت های بدست آمده و برجای مانده از تمدن ایران و میانرودان نشستند و شهرهای جدید خود را با قرار دادن اجساد زنده موالیان و مخالفان خود بر جرز دیوار برج و باروی شهرهای جدید، ساختند و صاحبان شهرهای آباد را به بردگان و کنیزان خود تبدیل و برای قرن ها به اسارت نگهداشته و یا از دیارشان بیرون راندند.

خاندان اعما بصیر از آخرین سری از صاحبان سرزمین تمدن خیز میانرودان بودند که به ظلم غاصبان حاکم شده بر میانرودان گرفتار، و از شهر و دیار خود اخراج شدند. آری سلمان اعما بصیر در کنار قبر بصیر مردی به دنیا آمد که درس ظلم ستیزی و مبارزه با تفکر تمامیت خواه و ظالم اموی را به فرزندان این آب و خاک داد، تا زیر بار ظلم تسلط حاکمیت تفکر اموی، عباسی، بعثی، داعشی، وهابی و... نرفته، و آزادی خود را حتی به قیمت جان، در جایی دیگر جستجو کنند، آنان بر این امر بصیر بودند که تفکر ظالم اموی، عباسی، بعثی، داعشی و... دیگران را فقط برای حفظ تاج و تخت خود می خواهند، و ایدئولوژی منحط خود را "عین حق" و "تمام حق" می پندارند و "خلیفه" بر تخت نشسته خود را جانشین بلافصل خدا بر زمین اعلام، و دیگران را مطیع هرچه خباثتی می خواهند که در امر او صادر، و یا حتی از دل او عبور کند، تا همان را واجب و مبنای حق اعلام دارند. این تفکر با احساس خطری کوچک از ناحیه هر کس که باشد، سزایش را به شدیدترین وجه خواهد داد، و اصلا در این امر کوتاه نخواهد آمد، و بقیه را "بله قربان گوی" دایره تنگی می خواهد که کشیده، و یا در ذهن خود دارد؛ و بله قربان گو هایش آن را رصد می کنند، و کشف، و بر همان کشفیات خود عمل می نمایند.

اما خاندان اعما بصیر نتوانستند بر این دایره تنگ بمانند و به ایران آمدند؛ افسوس که این آمدن نیز، این خاندان را از ظلم آنان خلاصی نداد، و جنگ طلبان این پناهندگان صلح طلب، نرم خو، مهربان و... را حتی در ایران نیز رها نکرده و دامنه جنگ را بدین سو هم کشیدند، تا جنگی 8 ساله را بر این ملت مظلوم فراری از این گونه خباثت های خشن، تحمیل کنند و هزاران از آنان را قربانی توسعه طلبی های خود کرده، تا کوره ایی که قرن هاست با خون و تن ایرانیان می سوزد، همچنان شعله ور بوده و بماند، و از هر سو که کشته می شدند، دشمنان زیرک این مُلک و ملت سود می بردند.

چه آن عراقی که اکنون در میانرودان در مقابل اهل شوش قرارش داده بودند، و چه آن شوش مردی که به مقابله با اهل سابق تیسپون، که اکنون بعنوان سرباز پیاده، صدام آمده بود تا بجنگد، و هر دو از یک جیب کشته می شدند، چرا که تمدن این سوی اروند با تمدن آن سوی اروند، را تنها یک آب از هم جدا می کرد، که آن آب را هم استعمار انگلیس، وسیله جدایی دو پاره از تن تمدن ایران کرده بود، تا بصره را از خرمشهر، و میانرودان را ایالت پارس و پارت جدا کند، و مادها را به سویی و پارس ها را سوی دیگر، و پارت ها را در کویی دیگر به جان هم اندازد، و صدامی را هم از راه برسانند و بر این شعله، نفت نژاد پرستی دروغین عربی بریزند، و شعله ایی که تنها در آن از ما سوختند. و دشمنان این آب و خاک و مردم شاد شدند.

سلمان در حالی که بیست و یک سال ده ماه سن داشت، در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه در حاشیه بصره در همین مناطق موصوف به شهادت رسید، در حالی که به مقام سرتیم شناسایی و هدایت گردان رزمی در واحد اطلاعات و عملیات رسیده بود و این کم مقامی نبود، این اوج برای یک سرباز بود که گردانی را که خطی مهم از دشمن را خواهد شکست، هدایت کنی، دنیایی از تجربه و توانایی و شجاعت می خواست، تا در این نبرد سخت و جانگیر هدایت گر مهاجمان در چنین صحنه سرنوشت سازی بود، اما او را بازگشتی نبود و به شهادت رسید و در مزار شهدای شهر شاهرود در کنار پدر شهیدش که پیش از این، او هم در حاشیه های همین بصره به شهادت رسیده بود، آرام گرفت، ده ماه پیش از این شهادت، شهید مهدی اعما بصیر، پدر بزرگوار شهید سلمان اعما بصیر، از نیروهای گردان کربلا بود، که برای حفظ خط پدافندی فاو به منطقه عملیاتی اطراف اروند اعزام گردیده بود و در همانجا ده ماه پیش از سلمانش به شهادت رسیده بود.

 شهید مهدی اعما بصیر همرکاب با شهید سید محسن ما، در خط عملیاتی فاو و در منطقه عملیاتی والفجر هشت زمانی به شهادت رسید که دشمن بعثی تمامی سعی خود را می کرد که خط فاو که در عملیات والفجر 8 از دست داده بود، را باز پس گیرد. دشمن چندین پاتک انجام داد، ولی موفقیتی نداشت آنها برای این که نیروهای ما را با مشکل مواجه کنند، آب رودخانه خروشان اروند را به پشت خاکریزهای نیروهای ما پمپاژ کردند و سنگر های رزمندگان ما در خط اول پر از آب شده بود، و لذا برای این که نیروها بتوانند، در خط بمانند، روی آب پلیت (پل های ساخته شده از یونولیت) انداختند، تا زندگی در جایی که کمی سفت تر است، در خط مقدم ادامه یابد، و از شر آبی که تا نیمه سنگرها بالا آمده بود، تا حدی خلاص شویم.

دشمن خیلی تلاش کرد که منطقه را پس بگیرد ولی نتوانسته بود، در یکی از پاتک ها آنقدر آتش تهیه شدیدی ریختند، که فرماندهی گردان کربلا (که شهید مهدی اعما بصیر در آن عضو بود) مجبور شد، که تمام نیروهایش را به داخل سنگرها فرا بخواند، تا از کشتار بیهوده اشان در این آتشباری بی امان دشمن جلوگیری نماید؛ و تنها عده ای انگشت شمار را برای دیدبانی روی خاکریز گماشت، تا در صورت حرکت نیروی پیاده دشمن، این دیدبانان، اگر زیر آن آتش حجیم زنده ماندند، دیگران را از سنگرها برای مقابله با دشمنی که داشت پیش می آمد، فرا بخوانند.

یکی از شهدای این ماموریت دفاعی، شهید "مهدی اعما بصیر" پدر بزگوار شهید سلمان اعما بصیر بود، که اکنون با شروع جنگ تحمیلی به جنگ با بعثی ها شتافته و در این نبرد شرکت کرده بودند. جوانمردِ مهربانِ مهاجر، که از فرصت آب اهدایی صدامیان (پمپاژ شده به پشت خاکریز خودی) استفاده کرده بود، تا تنی به آب بزند، آلودگی مدت ها حضور در این خط مخوف را از تن بزداید، و شاید هم برای شهادتش غسل کند، که او هم در همین عملیات با همان غسل به شهادت رسید. این بسیجی اعما و البته بسیار بصیر، فرزند علی، متولد 1314 بودند که در هفتمین روز ایام نوروز سال 1365، در حالی که تنها 51 سال سن داشت، در منطقه فاو به شهادت رسید؛ در حالی که تمام تلاشش را کرد تا سرزمین های فتح شده در کربلای فاو را که مهاجمان عملیات والفجر هشت تسخیر کرده بودند، را حفظ کند و با همین هدف بود که به فیض شهادت نایل آمد. او در قسمتی از وصیت خود برای ما نوشت "جبهه یک دانشگاه است، این دانشگاه الهی را خالی نگذارید و بیایید و درس بیاموزید، که درس آخرت می باشد".

شهید مهدی اعما بصیر در هفتمین روز تعطیلات نوروز 1365 در حالی ما در شهرهای خود سرگرم دید و بازدیدهای نوروزی بودیم، از میان ما رفت، تا ده ماه دیگر میزبان سلمان خود در بهشت باشد، که سلمانش هم باز کمی آن طرف تر در شلمچه به شهادت رسید (22/10/1365)، دروازه های بصره خون های بسیاری از ما نوشید و اما همچنان بسته ماند، و هزاران نفر در این مسیر به شهادت رسیدند. سلمان و مهدی اعما بصیر دو تن از آنان بودند، سلمان به مادرش، در وصیت خود، نوشت "دعا کنید خداوند این شهادت در راهش را قبول نماید و از گناهان این حقیر در گذرد، ای مادر عزیز از من راضی باش و مرا حلال کن و امام را دعا کنید".

اما سخنی با درون مایه ی طنز با این دوست همرزم شهیدم،

می خواهم با استفاده از نام زیبایش و آیاتی که در شان این نام آمده است،

در ادامه، اگر او مرا به همراهی بپذیرد، در بهشت همراهش شوم

مارا که به آنجا راهی نیست حداقل می توانیم از پس دیوار با آن طرف ها هم سخن شویم

سلمان شهیدم!

تو را اعما بصیر نام نهادند تا در این تضاد، برجسته شوی، تقابل فردی کورِ کور، که همزمان بسیار بیناست، این دو تو را چنان برجسته کرد، که خداوندگارم هم عاشق این سرو بلندت شد، و این جمع اضداد را از زمین برداشت و با خود برد، در حالی که اجدادت این نام را بر تو برگزیدند تا تقابل این دو افراط را نشان دهند، غافل از این که تو هر دو را در کنار هم داشتی، به زشتی ها اعما شدی و به زیبایی ها بصیر، تا تقابلی را نشان ندهی!،

سلمان!

نمی دانم خداوند وقتی تو را به میزان کشید، با این آیه 72 سوره اسرا چه خواهد کرد که پرسیده است : "آیا کور با بینا مساویند"، [5] و یا آنجا که باز می فرماید "بگو آیا نابینا و بینا یکسانند" [6]در حالی که تو در آن میان به طنز و برای خنده جمع فریاد خواهی زد "آری مساویند و منافاتی هم با هم ندارند" نمونه اعلایش را می خواهید، من! سلمان اعما بصیر.

سلمانِ عزیز!

آیه 125 سوره طه در قرآن کریم هم باز شامل تو نیست [7] که مى‏ فرمايد : "... خدايا چرا مرا نابينا و کور محشور كردى، و حال آنكه من در دنيا بينا و آگاه بودم؟" و تو در دنیا هر دو بودی، و نمی دانم در آخرت، خدا با این تضاد تو چه خواهد کرد!

سلمان!

خداوند بصیر است [8] و تو هم بصیر، دو بصیر در یک ملک چگونه خواهند خسبید؟!

اما تو وقتی در نقشه های نظامی و عکس های هوایی منطقه دشمن زوم کرده بودی، شامل این قسمت از قرآن بودی که می فرماید "نگاه مي‌كنند، ولي نمي‌بينند" [9]، می دانی چرا؟ چون در همان هایی که باید می دیدی و ندیدی، خود نیز غرق شدی؛ که اگر صاحب چشم هایی بصیر بودی، و بر عکس های هوایی و نقشه ها اعما نمی شدی، همچون کتاب خوانی نبودی که از خطوط راحت می گذرد، و از متن نمی فهمد، به همین دلیل از "لِأُولِي الْأَبْصار" نشدی زیرا یک "اعما" چگونه شامل این مقام خواهد شد؟!.

سلمان عزیز!

"و خداوند تو را شنوا و بینا قرار داد" و سپس گیر کرد و که این کورِ کور، را چگونه بینا کند، خدا در تو مانده بود سلمان!. [10]

سلمان!

در مسیر بهشت مواظب تابلوهای راهنمایی و مامورین باش، که سرشون خیلی شلوغه، تو هم دوگانه سوزی، نکنه اشتباهی ببرندت تو جماعتی که "آنها چشمانی دارند، که با آن نمی ‌بینند" [11] آنجا که " فردی که در دنیا کوردل شد، در آخرت و قیامت نیز «أَعْمَى» خواهد بود " [12] سلمان مواظب باش که وقتی خودت رو معرفی می کنی و می گی من اعما بصیرم، حتما تاکید کن که من اعما تنها نیستم. خلاصه برادر از هر گردنه ایی می خواستی رد شی، کارت شناسایی ات رو دم دست نگهدار و حتما نشان بده، و به مامور تاکید کن دقت کنه که بدونه، تو دوگانه سوزی هم اعما هستی و هم بصیر!.

سلمان عزیز!

خدا تو رو برای مقایسه نور و ظلمت، یکجا خلق کرد، برای همین تو گاهی  اعما و گاهی بصیر شدی، گاهی هم که هردو، و خدا کارتو رو به خیر کنه، که تو این شلوغی اشتباهی نشی یهو ...

سلمان شهیدم!

و چقدر شبلی، تو را از سال ها قبل به زیبایی شناخته بود، که گفت  "بخیل هرگز شهید نگردد، چه او به ترک نانی نگوید، به ترک جانی کی گوید." و تو انگار از کنار این خصوصیت رد هم نشده بودی، من ندیدم که با کسی بگو مگو کنی، و یا به مقامی چشم داشته باشی، و یا به بدگویی کسی مشغول شوی، زیرا که بخل و حسد در بین انسان های پاکی چون تو وجود نداشت،

چیزی که این روزها در بین اهل علم موج می زند و به وفور هست، و قدهای بلند را در بین خود نمی توانند، تحمل کنند؛ و بخصوص فقه که حالت تهاجمی هم دارد، و اگر فقیهی، بلند قدی را در مقابل خود دید، فورا آن را به خط کش فهم خود می کشد، و می بیند به قواره اسلام (آنچه او از اسلام فهمیده) نمی خورد، و بلافاصله کاغذی برداشته و فرمان به اره کردن قدش می دهد، همچنان که این بلندی فهم حلاج، که قد و قامت معرفت بلندش، در مقیاس "ان الحق" بود و دیگران این بلندی را نتوانستند اشراف داشته و بر نتافتند، و اره اش کردند، تا همه مثل خودشان کوچک و کوتاه بین باشند،

اما تو ای سلمان!

آنقدر بلند قد بودی که همشهری هایت که از کربلا به قصد شکارت آمده بودند، در میان همه تو را شناختند و شکارت کردند، کاش کمی کوتاه قدتر بودی و می ماندی برای ما.

و تو!

بر همه این ها بصیر و در همان حال اعما بودی، آنگاه که قرآن در حق تو اشاره کرد "چشم دارد" (ْلَهُمْ أَعْيُنٌ) اما اعما بودی و "چشم بصيرت نداشتی" و "لا يُبْصِرُونَ بِها" تا این مسایل را ببینی و در داشتن و نداشتن گم شدی و از دست ما رفتی.

سلمان!

باید خود را از این چارچوب به این چارچوب نمی کردی، که دست و پای خود را گم کنی و در آن معرکه جا بمانی، ولی خوب شد که گم کردی، ما که فارغ از این چارچوب ها شدیم، غرق در افکار خود ماندیم، تا امروز این مسایل را که تو بر آن اعما بودی ببینیم و بکشیم، بی بصیرت مان می گویند و آنچه بر آن مترتب است را می کشیم، ما که روشن بود اعما بودیم و خدا رهایم مان کرد! که بمانیم و بکشیم! و تو را خدا ماند که اعمایی و یا بصیر، لذا زود صورت مساله ات را پاک کرد، و راحت شدی، زیراکه نمی خواست این چنین، چون خودش، جمع اضداد باشی.

سلمان ای شهید شلمچه! ببخشید که این همه با تو شوخی کردم،

این را بدان که مردان خدا همه اشان جمع اضدادند، مثل خدای شان، و تو نیز چنین بودی.

روحت شاد و روانت آرام در جوار حق مطلق، آرام بخواب برادر ما هستیم، دشمن هست، دزدها هستند، اختلاس گرها راحتند، مسولیت های هم دست به دست می شود، مردم هم که ... ولشان کن، هر چی شدند، شدند! مهم ماییم که باید باشیم، و هستیم،

نخند سلمان! گاه شوخی است و گاه جدی، کمی هم خنده هایت را به کناری بگذار، و بر ما گریه کن، شاید خدا به ما هم رحم کند، آنطور که به تو رحم کرد و راحت شدی.

سلمان! خنده هایت را بسیار در یاد دارم، تُن صدایت هنوز در گوشم هست، ذره بین از عکس های ماهواره ایی از زمین بردار، تا ما را هم ببینی، ناسلامتی روزهایی سخت را با هم طی کردیم. فراموشت نمی کم، فراموشمان نکن،

سلمان!

رفاه زده بهشت نشی پسر، هرچند رفاه ش مبارکت باد، لایق آن همه بودی و هستی، نیم نگاهی هم به ما گرفتاران در باتلاق قدرت طلبی و غارت کن، می بینی برای باقی ماندن خود و اهل شان در میزها، ملتی را به فقر می کشند، آن روزها حتی برای پیروزی در جنگ هم نمی گذاشتند آب در دل ملت تکان بخورد، از خرمشهر خالی از مردم به اهواز که می آمدی، انگار نه انگار که جنگ است و هیاهوی جنگ تمام بود، اما امروز در روزگار خاموشی مسلسل ها و جنگ نبوده، هیاهوی جنگ خیالی سفره های شام و نهار ملت را هم آب برده است.

اما سلمان! بی خیال، انگار تا ما را یک به یک به گور نکنند، و مردمی جدید بر این خاک نیاورند، دست بردار نیستند، پس تو که گذشتی بگذر، ما که ماندیم با آن صحنه هم مواجه خواهیم شد، انگار طبل جنگ در این سرزمین حرام است که خاموش شود، آن چیزی که مباح است جنگ است، پس تو آسوده باش که ما هستیم، تا بانک الرحیل ما نیز برسد، پیشواز آمدی، خوش به حال ما، نیامدی هم سراغت را خواهم گرفت.

دوستت دارم سلمان! ما را تحویل بگیر بی معرفت!

ببخشید خیلی خودمانی شدم، ما اینقدر هم خودمانی نیستیم تو از بچه های بالایی و ما از این پایین دست ها، شما معرفت را به اوج رساندید و رفتید، تا سره از ناسره جدا شود، تا ما بمانیم و باتلاق ها،که هرچه تکان می خوریم بیشتر فرو می رویم، 

سلمان!

باتلاق ها این جا مقدسند، ماندن در آن هم ثواب دارد، و هرکه از خشکاندن آن بگوید ضد ارزشی می شود، انگار ما را برای باتلاق خلق کرده اند. ناف ما ار با باتلاق ها بریده اند.

سلمان! 

بی پرده بگویم، حالمان خوش نیست! این شوخی ها هم از سر نافهمی است، خود را گم کرده ایم، قدم از چاله ایی می کشیم بیرون، به چاهی بزرگتر می افتیم، این می رود، بدتر از او جایش را می گیرد، هر روز دریغ از دیروز و هر ساعت دریغ از ساعت قبل. انگار راه ها را همه بسته اند، فقط راه مصیبت را باز کرده اند، هرچه دلت بخواهد از این سنخ فلاکت هست، 

سلمان دنبال چه می گردی در این عکس ها! ول کن به زندگی ات برس، اینجا هیچ خبری نیست، همه درب های تغییر را قفل زده اند، اصلاح وضع موجود را هفت قفله اش کرده اند، دیگر همه را می خواهند ناامید از افقی کنند که آرزویش را دارند تا در ناامیدی تمام بمیرند.

اما نگران نباش سلمان! من و تو بن بست های بسیاری دیده ایم، در نا امیدی های کشنده، خدا چنان زیر بازی تزویرشان زده و پیروزهای خیالی شان را به هم زده که حساب ندارد؛ او به ساعتی، پیروز شدگان عرصه تزویر را به شکست خوردگان ابدی تبدیل می کند، من و تو تیربارهای زیادی را دیده ایم که خاموش شدند، اگرچه از ما خیلی کشتند، ولی تیربارچی های زیادی هم خون بچه های ما پاگیرشان شد، ما هم همان خدا را داریم، "هنوز آن خدا زنده است" هر چند گاه احساس می کنم در بین گرگ ها رهایمان کرده است، اما زنده است.

پس سلمان! شاد و مسرور باش به آنچه رسیده ایی، و برای ما هم دعا کن، اگر لایق دیدی.

سلمان ببخش از این شوخی ها و سفره ی دردی که باز کردم، مرحوم پدرم به یکی از عزیزانش به شوخی و جدی می گفت: تو خیلی فهمیده ایی (تا این جا طرف سر کیف می شد و در ادامه می گفت) اما خیلی هم نافهمی (هدف گفتن جمله اول، گفتن جمله دوم بود، که باید در لفافه جمله اول پیچیده می شد).

تو هم همین رو بگو و در رو، که این سید همان پرگوی سابق است. 

نه ببخش مرا، خودم می رم - بای  

[1] -   من گره خواهم زد؛   چشم ها را با خورشید...   دل ها را با عشق....     سایه ها را با آب...   شاخه ها را با باد ...   سهراب سپهری

[2] - بین النهرین

[3] - دولت بعث عراق در سال 1350 شمسی به دلیل کمک های نظامی و تسلیحاتی سلسله پهلوی به مخالفان کُرد عراق و به بهانه اینکه ایرانیان ستون پنجم شاه در عراقند و علیه دولت آن کشور فعالیت می کنند، دست به اخراج هزاران ایرانی ساکن در آن کشور زد؛ آن ها نیروهای شان را مأمور کرده بودند که ‎ ‎‏هر جا ایرانی می بینند همان جا، بازداشت و بدون اینکه مهلت بدهند به خانواده اش‏‎ ‎‏خبر دهد و یا اثاثی با خود بردارد، بیرونش کنند.

[4] - عراق پایتخت مهم ایرانیان بود و تیسپون یکی از پایتخت های مهم ساسانیان، شهره شهرهای ایرانی، همانگونه که شامات به زبان خود سخن می گفتند و بعد از تسخیر توسط سپاه اعراب، عرب زبان شدند، و یا شمال افریقا از مصر تا مراکش به زبان خود سخن می گفتند و بعد از هجوم بنی امیه و بنی العباس عرب زبان شدند، عراق هم سرزمین پارس و پارسی گویان بود، که با تسلط اعراب بر آن زبان خود را از دست دادند، و به غیر از سرزمین اقوام اصیل ایرانی یعنی کردها، عراق معرب گشت و عرب زبان.

[5] - "وَ مَا يَسْتَوِي الاْءَعْمَي وَالْبَصِيرُ آيه 19سوره مبارکه فاطر

[6] - در آیه 16 سوره مبارکه رعد چنین می فرماید.: قُلْ هَلْ یسْتَوِی الْأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَمْ

[7] - «قََالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى‏ََ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً»

[8] - خداوند بارها از خود در قرآن به بصير یاد کرده است «إِنَّ اللَّهَ بَصير»

[9] - «وَ هُمْ لا يُبْصِرُون‏»

[10] - در آيه 2 سوره مبارکه انسان مى‏فرمايد :  «(بدین جهت) او را شنوا و بینا قرار دادیم!» «فَجَعَلْنََاهُ سَمِيعاً بَصِيراً»

[11] - آیه 179 سوره مبارکه اعراف می فرماید: «به یقین، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم؛ ... آنها چشمانی دارند که با آن نمی‌بینند؛ «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ... وَلَهُمْ أَعْینٌ لَا یبْصِرُونَ بِهَا ... »

[12] - "وَ مَنْ كانَ في هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبيلاً" اسراء/72

اگر شما هم عکس، اثری، خاطره ایی از این شهدا دارید برای غنای این متن برایم راسال کنید - ممنون

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

توفان مکن ای دل، که عاشقی سوداست   

غمگین مکن دل من، ز افول گفتن ها     اندر دلم، افول ناشدنی گشته ایی تو یار‎

احساس و عاطفه ام، میل پرواز کرده به تو     تو باز مرا گذاشتی و رفتی به انتظار‎

زنجیر کرده ایی دل من را، تو در خیال      دل نیست که انبان خیال توست، در انتظار

دلگیر مشو تو ز همنفسی با من حزین،     چون تو گلی، حزینی به کنارت، به انتظار‎

من تو شدم، تو من شدی، در وادی دلخستگان   من هم شدم نمناک چشم، شد دیدنت هم انتظار‎

من بغض ها گشودم از دل خود، تا که بارشی      گردد به چشم هایم هویدا در انتظار

ای ابر های خیال انگیز دل، ز من روید    تا من کنم خلوتی، با این دلِ نشسته به انتظار

توفان مکن ای دل که عاشقی سوداست   سودای سرنوشت که دارم، به انتظار

سروده شده در 4 مهرماه 1397

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار  

آسمان دل که جای عشق باشد اندر آن         سفره ایست آشفته از انواع درد و آرزو

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار    آرزو را من چه سازم، کشنده است، آرزو

دل چو وا گردد به گرد شمع عشقی جان فزا،       دردها بیرون بریزد از دلم با آروز

سفره دل چون که وا شد در بر آن عشق تام     دردها درمان شود، آندم فراموش آرزو

محو گردد در رخ آن صبح عام و عشق تام    گم شود در آن میان هم عشق، درد و آرزو

فارغ از او چون شدم، بازم به درد آید دلم      در نبودش بازخوانی می شود، هم درد، هم آن آرزو

دیده ام باز چون مجنون عشق و دیدن رخ می شود،      تو نباشی، دردها را تازه می گردد، درمان آرزو

کن حکایت دیده را ای دل که سودایت برفت       دردها مانده است بر دل، دیده گریان بر این آرزو

سفره دل وا کن و بازم به اشک آلوده کن       گونه ها را خیس از درد اندرون، و دوری از آن آرزو

آرزو دارم که درد از جان فزون گردد دمی     فانی ام سازد بدین سودای دل با آن درد و آرزو

راحتم سازد از این درد؛ وزان دیوار بلند آرزو      پشت دیوارش بماندند و بمردند، صاحبان آرزو

دل ببند و، دیده وا کن ای که خان آرزو        عشق درمان است بر دردم، حاکی از آن آرزو

5 دیماه 1397

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پروردگارا! سخت گلایه مندم از تو: آیا حق گلایه دارم، این حق را برای بنده ی خود قایلی، که بگوید "خسته شدم" ، حتی اگر مرا بدین زندگی دعوت کردی و من هم در عالم مُثُل، به آمدن رضایت دادم، و قبول کردم که بیایم، اکنون می گویم "نمی خواهم که بمانم، و ادامه دهم"، گیرم که در آن عالم قرارداد کرده ایم، کاش اختیار "فسخ قرار داد" به ما می دادی، کاش اگر ابتدایش با تو بود، پایانش را حداقل به خود ما می سپردی، نمی دانم چگونه قرار داد را نوشتی که نه آمدنش با ماست و نه در رفتن اختیاری در دست ما قرار دارد؛ تو این قرار داد را انگار یک طرفه نگاشتی، شاهد و وکیل ما نیز خود بودی، و هر آنچه خواستی و اراده کردی، مقرر نیز فرمودی؛

در این قرارداد کجاست آزادی من، کجاست جای تصمیم من، کجاست میدان مانور من و...  همه را از من سلب کردی، من مختار به چه هستم، چگونه زیستن؟!، آن هم که در پس قوانین نوشته و نانوشته ات، تعطیل؛ من مختار به اطاعتم؟!! این است میدان اختیار من؟!.

مرا به کدام اختیار به مهمیز سوال خواهی کشید.

 این نصیحت مولانای کبیر را هم دوستی برایم نوشت که : 

چراغ ست این دل بیدار، به زیر دامنش می دار .... از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

 چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه ای گشتی ... حریف همدمی گشتی ، که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد ، درخت سبز را مانی ... که میوه نو دهد دایم، درون دل سفر دارد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مادر! شاخه های طوبای مهرت از آسمان تا دلم کشیده شده، هنوز دلم در مهرش تاب می خورد.

تو را فراموش نمی کنم مادر! هنوز چهره ات بعد از سال ها، زینت بخش بهترین بخش های روانم هست، تو از ما چهره برکشیدی و بر خاک رخ نمودی و رفتی، اما سردی خاک هرگز مهر گرم تو را در دل ما سرد نکرد، اکنون که نیستی چون ماهی از آب بیرون افتاده ایی، برای دیدن روی مهربانت بال بال می زنم، گاه بغضم از دوری ات می ترکد و گاه مثل اکثر زمان هایی که با من بودی، در میان سرگرمی بازی های کودکانه ام، در کنارت، تو را کامل فراموش می کنم، ولی چون از بازی فارغ می شوم و به خود می آیم، باز مثل کبوتر جلدی، این مهر توست که دل مرا به خود جلب می کند.

مادر! کاش تو با این رتبه از مهر و محبت، حامل ما برای آمدن بدین دیار نمی شدی، کاش یکی از آنان که دوستش نمی دارم، حامل چنین محموله ایی برای چنین آدرسی می شد، و یا هرگز بدین خاک پای نمی گذاشتیم، اینجا وحشتکده دریدن و دریدن هاست، اینجا دیار فراموشی انسانیت است، اینجا مرکز خودبینی هاست، اینجا آوردگاه تزویر و بروز جگر پاره های خشم و خشونت است و... واقعا آرزوی ماندن در این مخاطره کده عشق و مهر را ندارم؛ اما با این همه، تو که بودی از شر این روزگار به دامنت می گریختیم، اما حیف تو نیز از ما و این روزگار گریختی، و ما را با این همه جنگ و گریز تنها گذاشتی، خاکستر مرگ بر ما پاشیده اند، در حالی که زنده ایم؛ نفس می کشیم، و بی توجه به ناله های ما، از فرط وحشتِ زنده به گور شدن، خشت های لحد را بر قبور کنده زندگان می گذارند، می گذرند.

مهره های عصر ما را چنان بر خواست دل خود چیده اند که هر مهره ایی که بر شطرنج روزگار ما جابجا می شود، افقی از بدترین روزها را برای ما نمایان می کند، ما نیز خوش خیالانه در آرزوی مهره ایی نشسته ایم که این بازی مخوف را بر هم زند، اما قرن هاست، که چنین مهره ایی انگار وجود خارجی ندارد.

استاد مهربانم می گوید "همین امید به آمدنش، خود سازنده است، سید!"، اما من می بینم نسل هاست که بدین امید مرده ایم و یا زنده به گور شده ایم و فرصت زیستن ذی قیمت و غیر قابل جبرانی را که تو با تحمل دردهای فراوان، به ما ارزانی داشتی را به باد داده ایم، و همچنان خبری نیست و نسل اندر نسل زیر پای خوکان بی گردن که اصلا آناتومی بدن شان، انگار فرصت و قدرت نگاه به چپ و راست را از آنان سلب کرده است، و پیش رفتن را تنها بلدند، له می شویم و صدای شکستن استخوان های ما را هم حتی در زیر پای خود نمی شنوند، و این ناله های دردناک نیز، در همهمه ی پیشروی های شان گم می شود.

و حتی گاه من نیز در این همهمه، گم می شوم اما، آنان که به خوردن مشغول می شوند، من باز به خود می آیم و این به خود آمدن، سم روانم شده و آخر هفته ایی نا آرام را برایم رقم می زند، چرا که پنجشنبه و در کوچکترین فرصت فراغت، روحم انگار از این مخمصه فارغ می شود و تو در مقابلم قد علم می کنی، و فیل من هم باز یاد هندوستان می کند، و اشک هایم از نبودت، باز جاریست.

می بینی چقدر خود خواهم مادر! که تو را که از این چرخه باطل رها شده ایی، را نیز آرزوی حضور در این صحنه دهشتناک می کنم، اما برای چشیدن دامن مهرت، و خودخواهانه انتظار دارم، آرامش ابدی ات را واگذاری و تو هم با ما در این سفر سخت، دوباره همراه شوی، و در این دردها ما را همراهی کنی، خوب می دانم این احساس هم از خود خواهی من است، اما چه کنم، کار دل است و دل هم اجازه نمی گیرد که چه بخواهد و چه نخواهد، افسار خواسته های او هم دست من نیست و گاه او هست که مرا به هر سو که بخواهد، می کشد؛ و می دانم تو هم باز خودخواهی ام را می بینی، و با سکوتی معنا دار نمی خواهی حتی به رویم بیاوری، و از این نیز می گذری.

اما پنجشنبه ها که می شود جای خالی تو چنان نمایان می شود که در چاه غمش، من هم گاه غرق می شوم، تو که بودی انگار این باتلاق زیر پای ما، سفت و محکم بود، غافل از این که این تن و جان مهربان و نحیف تو بود که در زیر پاهای بازیگوش و بی قرار ما، تکیه گاه سفتی برای آسودگی ها شده بود، و این تو بودی که خود را سپر بلای ما قرار می دادی تا ما آسوده با بازی های کودکانه خود خوش باشیم، اما اکنون که نیستی چاه و چاله هایی را که به مهر پوشانده بودی، بی شرمانه رخ می نمایند و دهان برای بلعیدنم باز می کنند.

جایت خالی است، اما همان بهتر که نیستی و نمی بینی، آنچه را ما اکنون می بینیم.

روحت شاد مادر! در کنار آشنایان و دوستان و دوستدارانت، آرام بخواب، ما هم بالاخره یک کاری خواهیم کرد، نگران نباش از همان گذرگاهی که تو عبور کردی، ما هم به طریقی عبور خواهیم کرد. خیالت راحت. 

مادر

اشک هایم را پنهان می کنم وقتی نام تو را به زبان می آورم

اما دردی که در جانم حس می کنم همانگونه است که بوده است

.اگرچه لبخند به لب دارم، و بی خیال به نظر می آیم

هیچکس دلش برای تو تنگ نمی شود

به اندازه من

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اول آبان ماه 1347 آن موقع ها که چشمه سارهای بیدر آنقدر پر آب بود که خیلی ها را از آب گوارای خود سیراب می کرد و اضافه از خوراک روزانه مردمش، را روانه درختانی می کرد که بدین آب بی نظیر خو گرفته بودند، روستای گرمن پشت بسطام در حاشیه شهرستان شاهرود، در سایه سار این چشمه ها، شاهد تولد نوزادی بود، که باید به سن نوجوانی می رسید، تا دست حوادث تلخ تاریخی، او را بر می داشت و به باغ های کشاورزی حاشیه شهر مهران در استان ایلام می برد تا پس از نقش آفرینی در جنگ هشت ساله بین رژیم بعث عراق و کشورمان، در تاریخ 29 اردیبهشت 1365، در حالی که برای یک عملیات تهاجمی علیه نیروهای دشمن خیز برداشته بودند، با اصابت تیر مستقیم تیربار به کمین نشسته دشمن، در ناحیه اتصال نای به شش ها، مورد اصابت گلوله داغ دشمن مطلع از این عملیات و آماده برای مقابله قرار گیرد و به زندگی نوپایش، که در زمان شهادت تنها شانزده سال و 7 ماه بیشتر نداشت، پایان دهد، و بهره او از زندگی و این دنیا به دو دهه هم نرسد، و شهادت به عمرش پایان دهد.

این رزمنده بسیجی زمانی به جبهه اعزام شد که تنها پانزده سال و نه ماه سن داشت، و در سومین اعزام به جنگ برای بیرون راندن دشمن بعثی از خاک کشورمان، در حالی که عضو گردان کربلا از تیپ 21 امام رضا بود، به شهادت رسید و پیکر این شهید و بیش از چهل تن از همرزمانش که در همین شب عملیات به شهادت رسیدند، به علت عقب نشینی بر جای بماند، و بعد از چهل روز که زیر آفتاب ماندند، با پیشروی نیروهای خودی در عملیات کربلای یک که منجر به آزادی مهران شد، به شهر و دیارشان بازگشته و در مزار شهدای روستای گرمن، در جوار ده ها همرزم و اجداد و اهلش آرام گیرد.

در این چهل روز که پیکر این شهید بدست نیامده بود، مادر شهید بر قبر واره ایی سوگواری کرد؛ که از قضا همانجا نیز به مدفن ابدی او تبدیل گردید، وقتی امروز به زندگی این ابرمرد کوچک می نگرم، در خصایص انسانی، وظیفه ای که به عنوان یک فرزند بر عهده داشت، به نقشی که در شان یک عضو خانواده اش داشت، به ایفای نقش دانش آموز بودنش (دوم راهنمایی بود که به جبهه رفت)، و در جنگ به عنوان یک نیروی پیاده، در نقش مدافع و یا مهاجم، به نقشی که بعنوان یک دوست در بین همسن و سالان خود باید می داشت و... به هر کدام که نگاه می کنیم از حد متوسط جامعه اش افزون و سر بود.

به خاطرات تمام اقشاری که در هر کدام از این نقش ها، با او سروکار داشتند که نگاه می کنی مملو است از شیرینی و خوشی، و این است که او با چهره ایی خندان به استقبال مرگ رفت، و دیگران و بازماندگان را در سوگ خود گریاند. از خصوصیات شخصی اش حتی در میدان نبرد، این بود که، پاکیزگی و آراستگی ظاهر امری بسیار مورد تاکید و لازم بود، به طوری که یکی از شوخی های دوستانش در جنگ خراب کردن نظم موهای سرش بود که با زحمت زیاد سعی در منظم نگهداشتنش داشت، او شستن لباس های چرکش را به هیچ عنوان به وظیفه ایی برای مادرش ندانسته و محول نمی کرد، و حتما باید خود لباس هایش را در پس هر حمام کردنی، خود بشوید، برای همین هم، حمام کردن و شستن لباس هایش با هم قرین بود.

در شجاعت شهره عام و خاص بود، چه پیش از جنگ و چه در حین جنگ، او در نوجوانی مردانگی را به اوج رساند. در عین حال بسیار نرم خو با همه مهربان بود به خصوص کودکان، در کار بسیار فعال، و جورکش کم کاری دیگران را هم بودند، سهم کاریش را هیچگاه به غیر نمی سپرد؛ بیشتر مواقع خنده رو، و در عین حال جدی بود، در بخشش آنچه داشت تردید نمی کرد، شوخ طبع و آرام بود؛ نرم خو و کم صحبت؛ در کار خود با متانت و مداومت داشت، به طوری که از همکاری با او خسته می شدی، چرا که اصلا عجله ای برای پایان کار نداشت، اما تا کارش به اتمام نمی رسید، دست از کار نمی کشید، این بود که به صبر و متانت شهرت داشت، صبری پایان ناپذیر که این صبر در برخورد با دیگران، به نرم خویی و عدم واکنش سریع منجر می شد، و همین صبر و متانت در کار، باعث تداوم و کار با حوصله و آرام بود.

دلی چون دل شیر داشت و از تاریکی و تنهایی وحشتی نداشت، دوست داشتنی ترین تفریح او شکار بود، حتی در جنگ هم به ماهیگیری می پرداخت و خوشمزه ترین ماهی را با کره صبحانه برای همرزمانش تدارک می دید، او از جمله رزم آورانی بود که اگر تمام کوه ها از شدت جنگ می جنبید، او از جایش نمی جنبید، بود، لذا وقتی در پاتک دشمن برای تصرف خاکریز اول خودی، در حاشیه اروند در فاو به جریان افتاد، وقتی سپاه دشمن بعد از یک آتش تهیه شدید پیشروی را آغاز کردند، و پیش می آمدند، او از قضا نگهبان خاکریز بود و به محض اطلاع از پیشروی دشمن، آنقدر زیر آن آتش شدید قبل از حمله دشمن، بر آنان آتش ریخت تا هجوم شان را ناکام کرد،

او در این نبرد به نارجک انداز تفنگی مجهز بود، و به قدر توپخانه ایی بر نیروهای پیاده دشمن که بعد از آن همه آتشی که بر ما ریخته بودند، انتظار مقاومتی نداشتند، و در بین نخل ها به صورت گروهی پیش می آمدند، تا خط اول ما را بشکنند، و تصرف کنند، آتش ریخت، که وقتی بعد از عملیات جنازه های دشمن در ده متری خاکریز خودی دیدند، این نشان دهنده عزم دشمن، برای تسخیر این خط داشت، و مشخص بود که آنها آمده بودند، که بگیرند و تصرف کنند، و هرگز به غیر از این رضایت ندادند، تا کشته شدند.

این صحنه ایی از یکی از مواردی بود که در رویارویی با دشمن به اوج رسید.

سید محسن در مهران به شهادت رسید، عملیات پایان زندگی او 42 همرزمش که گروهانی از گردان پرشکوه کربلا بودند، که در این تاریخ اسیر اطلاع دشمن از هجوم خود شدند (ببین ستون پنجم در کنار دشمن با رزمندگان ما چه کرد)، و تیربار نیمه سنگین دشمن، که با اطلاع قبلی در انتظارشان قرار داده بودند، آنان را مثل برگ خزان بر زمین ریخت، محل اصابت تیر دشمن بر بدن این شهید نشان می دهد که او هرگز رو به عقب نشده بود، که از پشت تیر بخورد، بلکه در حالت تهاجم و پیشروی مورد اصابت قرار گرفت و شکل بدنش حکایت از این داشت که بعد از اصابت گلوله بر گلویش بر زانوانش نشسته، و بعد از خون ریزی و از دست دادن توان جسمی، در همان حالت نشسته، بر پشت له خورده و خوابید، و کسی نبود که زانوانش صاف و به صورت درازکش نماید، و لذا مچاله شده، خوابید و جان داد و آفتاب داغ ایلام در نزدیکی های خرداد ماه، بدنش را در همان حال خشک کرد، تا حتی دفن او نیز مشکل باشد، زیرا کسی نه از دشمن و نه از ما، به حال این اُفتادگان بین میدان نبرد، کاری نتوانست کرد، همانجا ماندند تا عملیات بعدی، در چهل روز بعد، راه را برای خروج شان از صحنه فراهم نماید.

و خوش به سعادت شان که رفتند و این روزها را نمی بینند.  

آقای حسن غریبی از همرزمان باز مانده از آن لحظات دهشتناک آن شب شوم، که با این شهیدان در آن ساعات سخت، همراه بوده است، فضای آن شب و آن لحظات را این چنین ترسیم کرد :

"برادر این شهید (سید حسن) که در این عملیات بی سیم چی گردان کربلا بود، و دقیق از واقعه ایی که اتفاق افتاده بود، مطلع بود، ولی نمی دانست که برادرش (سید محسن) هم جزو همان افرادی است که به شهادت رسیده اند، در گوشه ایی نشسته بود، و در حال و هوای این شکست در خود بود، من (حسن غریبی) با این تفکر که او از شهادت برادرش سید محسن اطلاع دارد، بی مقدمه وقتی به او رسیدم گفتم : آقا سید محسن هم که شهید شد حتما شفاعت ما را در آن دنیا خواهد کرد، این را که گفتم سید حسن مثل کسی که خبر ناگهانی به او بدهند، تنها کاری که کرد پتو را به سرش کشید و... من فکر کردم از این حادثه خبر دارد، و از جریان شهادت محسن با خبر است، ولی انگار خبر نداشت و من خیلی شرمنده شدم، این شرم را هنوز در مواجه با این برادر شهید دارم.

در آن شب من خدمه خمپاره شصت میلمتری گردان کربلا بودم، البته کار ما به شلیک نرسید، چون غافلگیر شدیم، زیرا همه با خیال راحت در حال پیش روی در یک کانال به سمت دشمن بودیم که محل استقرار دشمن ختم می شد. 42 نفر در همین کانال پیش رفتند، و پیش از این که فرمان حمله صادر شود، با آتش تیربار دشمن مواجه و غافلگیر شده و همه به شهادت رسیدند، آقای محمود دولت آبادی از بازماندگان این گروهان بود که اسیر شد، او هم به این دلیل زنده ماند، که از این کانال بالا پریده بود، و در حالی که از ناحیه پا مجروح بود، بعد توسط دشمن اسیرش گردید، وگرنه مثل بقیه به شهادت می رسیدند. ما اگرچه عازم عملیات بودیم ولی هرگز فکر نمی کردیم عملیات به این زودی شروع شود، و هرگز فکر نمی کردیم، که به این زودی خبری شود، در حالی که دشمن از حرکت ما با خبر بود، و طبق یک برنامه ریزی قبلی تیربار را بالای کانال تعبیه کرده، و همه را در همان کانال شهید کرد.

دو دسته از گروه هانی که شهید سید محسن و 41 تن دیگر در آن عضو بودند حرکت کرده و وارد کانال شدند، ما هم در سنگر تانک پشت خاکریز خودی، منتظر و موضع گرفته بودیم، که درگیری شروع شد و ما اصلا تصور نمی کردیم به این زودی درگیری آغاز شود و شش گروه، که هر کدام هفت نفر نیرو داشتند، و شامل دو دسته از سه دسته ایی که این گروهان را تشکیل می دادند، وارد کانال شدند و اکثرا هم شهید شدند، وقتی گردان وقتی دید، شرایط به این وضع هست، دسته سوم دیگر اعزام نشدند."

 روحشان شاد و روانش در جوار حق متنعم باد.

عزیزی درخواست زندگی نامه شهیدی کرد و علیرغم این که برای این شهید نوشته بودم این را به سفارش ایشان نوشتم

Click to enlarge image 400_seyedmohsen-mostafavi-sh-personeli.jpg

عکس پرسنلی شهید سید محسن مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

میدان "رام لیلا" [1]در پایتخت پر جمعیت ترین کشور دنیا [2] یعنی دهلی نو، در 19 آذرماه 1397 عرصه حضور هزاران نفر از هندوهای معتقد و دو آتشه مذهبی بود، که سازماندهی شده و در قالب تشکل های مذهبی آمده بودند، تا با تحت فشار قرار دادن دولت [3] و سیستم قضایی هند، که اکنون تحت کنترل و سیطره خود آنها (هندویسم افراطی) است، صدور حکم ساخت معبد رام را بر ویرانه های مسجد بابری در شهر فیض آباد (آیودیا) [4] تسهیل نمایند.

 این تجمع به ابتکار و دعوت جامعه روحانیت هندو (VHP) [5] توسط عده زیادی لبیک گفته شد، تا در آستانه نشست زمستانی پارلمان، ندای خود را در برابر سیاستمداران هندوی حاضر در حاکمیت، بلندتر کرده و حاکمیت هندویی حزب BJP که خود شاخه سیاسی هندویسم افراطی است، را مجبور به تمکین در مقابل خواست خود نموده، تا سیاستمداران حاضر در حاکمیت را وادار نمایند، سیاسی کاری را به کناری نهاده و به آرمان های ناب هندو که از دهه 1980 تاکنون موتور محرک جلب رای برای آنان در هر انتخابات بوده است، جامعه عمل پوشانده و حکم ساخت معبد رام، را بر ویرانه های مسجد بابری صادر نمایند.

نوجوان مسلمانی گرفتار شده در دست گروهی از هندوهای افراطی

آن ها در این راهپیمایی شعار جدیدی را نیز فریاد زدند، که آن ویرانی مهمترین و بزرگترین مسجد مسلمانان هند یعنی مسجد جامع دهلی بود [6] و انگار این شعار را از ما قرض گرفتند که برای کارهای نزدیک به نتیجه از اصطلاح "یک یا حسین دیگر" استفاده می کنیم و فریاد کردند برای ویرانی مسجد تنها یک "یک فشار دیگر" نیاز است، [7]  این جریان افراطی که مدت هاست، مسلمانان را به دلیل خوردن گوشت گاو، حمل گاو برای کشتار و... به طرز فجیعی شکنجه و می کُشند، هر روز بر زیاده خواهی های خود نیز می افزایند، اما چگونه می توان از آنان گلایه کرد زیرا که آنها نیز در پاسخ تو خواهند گفت : مگر فقط هندویسم افراطی است، که فقط ره به افراط می زند؟!!  

و راست هم می گویند، اژدهای خفته تعصب مذهبی که بیدار شود جز نوشیدن خون انسان ها چیزی آتش دهان شعله ورش را، سرد نخواهد کرد، و این اژدها در هر نقطه ایی از عالم خفته است، و وای بر فرصت طلبان، قدرت طلبی که، مذهب را وسیله کسب قدرت و ثروت خود کنند، و آن را به چنین میدان دهشتناکی بیاروند، کسانی که دین را به عنوان وسیله و ابزار در چنین میدانی می آورند، چنان هزینه ایی بر انسان، انسانیت، اخلاق و اجتماع تحمیل می کنند، که حساب و کتاب ضرر های آن قابل شمارش توسط انسان نخواهد بود، و فقط خداوندگار است که می تواند، اَبَرمحاسبه گری داشته باشد که چنین محاسبه ای را به انجام رساند و ظلم و تعدی ناشی از آن را به شمارش در آورد،

این اژدهایی است که در پس نام هاست، و نه اسلام می شناسد، نه یهود، نه مسیحیت، نه بهائیت و... حتی مذاهبی که فلسفه خود را بر عدم خشونت (Non-violence) نهاده اند (چون بودیسم، هندویسم و...) نیز از پرگار گِردی کِش این، دایره گذار تنگِ تعصبِ مذهبی، بیرون نخواهند ماند،

چه او که در قالب داعش و تفکر داعشی، دگراندیشان را به نیستی و مرگ می برد، چه او که به نام یهوه سرزمین موعود را بهانه کرده و غیر یهود را می کُشد و پاکسازی قومی می کند، چه او که صلیب و یا داری که عیسی مسیح را به مسلخ برد، را وسیله خون ریزی و تسویه حساب با مخالف خود می کند، و چه او که به نام بودا، نسل می کُشد و می خواهد پاکستانی بودایی نشین در میانمار برای بودیست ها رقم زند، و یا او که، اینک خدای "رام" را بهانه پاکسازی هندوستان از مردمی می کند، که مثل او دینی از ادیان باستانی هند را ندارد و...، همه و همه یکسانند، فقط بتی که در پس آن ایستاده اند، متفاوت است.

هیچ تفاوتی بین این ها نیست، همه به نام بت بزرگی که برای خود ساخته و در ذهن خود تراشیده اند و آن را می پرستند، به پایش انسان قربانی می کنند، حال این انسان چه خودشان باشد و چه رقبای شان، و می توان قسم یاد کرد، که هر مدعی نوعی که این اعمال را مرتکب نشده است نیز، چون قدرت یابد، سلاح بر شقیقه غیر خود خواهد نهاد، و کسانی را که چون او فکر نمی کنند، و بتی مثل آن بتی که او در ذهن خود تراشیده است، را نمی پرستند، به مسلک خود به زور فرا خواهد خواند، این همان درد بزرگی است که انگار یک وجه اپیدمی جهانی دارد.

وقتی مسلمان تمامیت خواه داعش مسلک، ایزدی ها را کافر انگاشته و جان و مال و ناموس شان را مباح می داند، در نقطه ایی دیگر هندویی نیز مسلمانی را کافر به دین خود دیده، و مسجدش را ویران، و به جرم خوراکی که به حلال می خورد، او را به دار خواهد کشید، و همین مسلمان اگر اعتراض هم کرد، می گوید، سرزمین تو در پاکستان است، برو به خاک مسلمانی خودت.

به راستی می توان به این هندو اعتراض کرد که چه می گویی و چه می کنی؟!!

وقتی تو خود را حق مطلق می دانی، و معتقدی که تمام حق نزد توست، و باقی به انحراف از حق مطلقی هستند که تو بدان معتقدی، چرا او این حق را برای خود قایل نشود، که خود را حق مطلق ببیند و دیگران را در انحراف؟! وقتی تو دیگران را به معیار و خط کش خود می کشی و حکم حتی به نابودی اش می دهی، چرا دیگری چنین نکند؟!! گویند این دنیا دار مکافات است هر چه کنی به تو باز خواهد گشت.

حال هی تو بگو خدای من "الله" است، او هم محکم تر از تو خواهد گفت، خدای من "رام"، و یا "برهما"ست، هی تو بگو پیام ما از آسمان است، او خواهد گفت آسمان از آن ماست، هی تو بگو ما نمازی می گذاریم که در آسمان ها می شنوند، او هم خواهد گفت مناجات من با خدایم را هیچ جنبنده در زمین ندارد، تو بگو "به درستی که دل ها به نام خدا آرام می گیرد" [8] او خواهد گفت ذکر من در سکوت است، یوگای ما دنیا را به آرامش برده است، باز تو بگو اخلاص ما در نجات بشریت بی حد و حصر است، او خواهد گفت که ما میلیون ها هستیم که هزاره هاست به آرامش رسیده ایم، و تا قبل از آمدن شما، هیچ مشکلی نداشتیم، تو خواهی گفت ایثار و قهرمانی را از نام آوران اسلام یاد بگیر، او خواهد گفت، هانومان [9] نجات بخشی است که در دنیا نظیر ندارد؛ تو بگو ما منجی آخر الزمانی بی نظیر داریم، او خواهد گفت فلسفه نجات و منجی را ما پیش از تو داشته ایم و پیش از تو به انتظار منجی خود بوده و هستیم و...

و این دور باطلی از ادعاهایی خواهد بود که اثبات آن فقط برای مردم درون مذهبی قابل فهم است، و دیگر هیچ. و از این نوع ادعاها ره به جایی نخواهیم برد، چرا که هر آنچه تو مدعی شوی، او در ادعایی بالاتر، خود را حق مطلق و پیشرو تر از تو خواهد خواند، و همانگونه که تو در آخر الزمان، پرچم مذهب خود را بر فراز جهان می بینی، او هم در داستان های اسطوره ایی و حتی در فلسفه مذهب خود، آخر جهان را از آن خود و فرهنگ و مذهبش می بیند و اعلام خواهد کرد.

اما با این همه مدعیان نجات بشر که خود به کشتار انسان ها سخت نقشه می کشند و تیغ به روی هم کشیده و تیز می کنند؛ چه باید کرد، تا به کی باید بشریت در این دام کشتار گرفتار و به خون خود در غلتد. باید این اژدهای آدمخوار را به شیشه جادوی خود باز گرداند، و لاف زدن ها را به کناری نهاد و در مسابقه انسانیت، همه را شرکت داد، و فارغ از تمام ادعاها، هرکه در انسانیت به اوج رسید، او برنده باشد، نه برندگان تعداد، و وسعت سرزمینی، و گستره ادعاهای چرخ واره دوّار بی پایان.

[1] - میدانی برای تجمع های بزرگ سیاسی و اجتماعی در شهر دهلی

[2] - گرچه چین به عنوان پر جمعیت ترین کشور دنیا مشهور است، ولی عده ایی معتقدند در سایه عدم وجود سیستم آمارگیری موثر، این هند است که با یک و سه دهم میلیارد انسان، پرجمعیت ترین کشور دنیاست.

[3] - دولت هند اکنون در دست شاخه سیاسی هندوهای افراطی یعنی حزب BJP قرار دارد و نخست وزیر هند نیز آقای نارندرا مودی سروزیر سابق ایالت گجرات است که یکی از خونین ترین کشتار از مسلمانان در همین ایالت و در زمان سروزیری او صورت گرفت، آنچنان این کشتار وحشتناک بود که مودی به قصاب مسلمانان مشهور شد.

[4] - آنان در دهه 1990 این مسجد را با این ادعا که بر محل تولد خدای افسانه ایی هندو یعنی جناب رام توسط بابر پادشاه مسلمان هند، ساخته شده است، را در یک قیام بزرگ ویران کردند و اکنون سال هاست که دستگاه قضایی هند مانده است بر این دعوا چه حکم کند، 

[5] - شاخه روحانیت هندویسم افراطی ویشوا هندو پریشاد که برای حفظ دین هندو در سال 1964 تاسیس شد

[6] - این مسجد که مهمترین مسجد بیش از 200 میلیون مسلمان هند است در سال 1656 در زمان حاکمیت سلسله های مسلمان در هند بنا نهاده شده و هم اکنون نیز پابرجاست و مرکز مورد احترام و یک بنای تاریخی آنان محسوب می شود

[7] - एक धक्का और दो , जामा मस्जिद तोड़ दो। With one more push, destroy the Jama Masjid.”  " یک فشار دیگر بده، مسجد جامع ویران کن"

[8] - "الا به ذکر الله تطمئن القلوب"

[9] - میمونی که به نجات همسر خدای رام، خانم سیتا رفت، و او را از چنگ دشمن نجات داد و به خانه اش باز گرداند، قهرمانی های بسیار در عملکرد او نوشته اند، او سمبل قهرمان نجات بخش قهار است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

            ای شاهِ شه نشین، شب های دراز بندگی      سجاده ات کجاست، قبله ات کدام جهت است

بگذار راز غمین این پرواز، در دل شب،               ماند به پر، کین روزگار، سخت بی جهت است

من قبله جسته ام زین راز دار و قبله نمای شب،      او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

من سرخی شفق را به صبح دیده ام             اما به سرخی شب رفتنم، هم، باز بی جهت است

ماندم که آرزوی صبح کنم، یا که نه        چون در ورای صبح، باز شامی بی جهت است

این سلسله موی دوّار، مرا به مرگ می برد        گرداب، آبی است، که به سمت قعری، نا جهت است

من مانده در سلسله مویت، ای یار خوش نفسم  این سلسله موی هم، در باد شامگاهی، بی جهت است

برقِ نگاهت برده از دل، همه هوش و حواس من    این هوش و این حواس هم باز، در بادی بی جهت است

زان شعله های لب سرخت سوخت، ایمان و عقیده ام        زین سوختن هم، شعله ها باز، در بی جهت است                             

گردن فراز، که از درازی گردن فرود آورم دل را     این فراز و فرود هم، باز به غایت، بی جهت است

دل را برای تو کنم سفره ی راز های مگوی خود      این راز گفتنم، هم باز از ندایی، بی جهت است

سر را به سینه ات گذاشته، تا که گیرم دوباره جان       این جان گرفتنم هم، باز برای کاری، بی جهت است

خواهی که برد لذت این راز بندگی، به صبح     بردار سر ز جام و ببین، که این همان جهت است

باید که دید در آفاق و در انفس او را        رازی که بر سر بازار نشسته، و با تو هم جهت است

من هم شدم مشغول جام و می و عشق کنون     وا مانده از راز ماندم و، هم یار هم جهت است

مشغول شدم به روی ماه نشانش تا به صبح     شب را ببین که در این ثانیه ها باز هم جهت است

صبح و شبش همه با هم، در من یکی شدند     نه صبح او صبح است و، نه شامِ هم جهت است

هر دو یکی است در این جامه دان عشق،    سرخی، سیاهی، و سبزی با سپیدی هم جهت است

تو از در صلح درا، در این وادی غمین عشق       خواهی که دید، جنگ و صلح هم، با تو هم جهت است

بی معنی است جنگ و صلح در این سرای غریب       غربت هم در آغوش عشق، با جام هم جهت است

آتش کجاست، جام چه شد، جسم من بسوخت      بگذار بسوزد این جسم، که این همان جهت است

صبح قرین عشق، با جامِ شامِ عشق پرور،     هر دو بدین راه خونِ عشق، هم جهت است

 ما را به رکوع و سجود نگه داشته اند    چون گم کرده جهت، این راه هم جهت است

بگذار و بگذر این مقال که خوشتر از سخن،      هزار راز ناگفته است، که مانده بر دهن است

سروده شده در 2 دی ماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...