تنِ جنگدیدگان، و شاهدان کشتارگاههای بزرگ انسانی را، تا به حال تنها خطر حمله خارجی میلرزاند، اما کار این سرزمین و شهروندانش، بعد از دههها، به جایی رسیده است، که "اعتراض" نیز لرزاننده، و این خاک را به خون میکشد، و برای ما کشتارگاههای جدید و شدید میسازد، و آنقدر در "مرگ" غرق شدهایم، که مرگ نیز، همچون آثارِ دیگر فجایع (طبیعی، اجتماعی و...)، تنها مفهومی از آمارها برایمان دارد، تا جان بعنوان یک متاع بی ارزش شده، تنها با اعداد تعریف شود.
امروز دیگر برای غارتِ پرشمارِ جانِ جوانانِ شهر، نیاز به بروز جنگ نیست، اعتراض نیز، خود غارتگرِ هزاران بهار، در گلخانهی جوانی شهر گشته است، و این دیو فاجعهایی است، که در پشت درِ خانههای بسیاری در این شهر زانو زده، و دیگر حتی عددِ "هزاران" به خون در غلتیده نیز، تنی را، برای به خون شدن آنان، نمیلرزاند!
حتی تنِ کسانی که با تکانی به خود، میتوانند، بار این عدد بزرگ و کمرشکن را، از دوشِ خانوادهی مرگزدگانِ هاج و واج این سرزمین، بردارند! کهنسالانی که عدد کشتار جوانان، تنِ بیمارشان را، حتی به تبی هم نمیآزارد، که از تبِ وارد شده به تنِ پیر و فرتوتِشان، چاره جویانی را، به چارهجویی دراندازد، و یا وادارد.
امروز باید "اعتراض" را نیز به عددِ دیگر غارتگرانِ پرشمارِ جان ایرانیانی افزود، که سالانه آنان را در شمار زیاد به مسلخ مرگهای پر تعداد میبرند (بیماریهای قلبی و عروقی، سرطان، آلودگی هوا و...) [1]، جامعهی مرگزده ما، اکنون از چند جهت، در محاصره گرگهایِ گرسنه و شیدا به مرگهایی، از این دست درآمده است.
اینجا شهریست که سعی بر این است که از صلح طلبان، و خشونت پرهیزان و... تهیاش کرده، آنان را خلع سلاح، و به کُنج خانههایشان رانده، و یا در پیچ و خم دادگاهها، گم کرده، تا در پشت یک خرمن گرفتاری، عمرشان به سر آید، حتی سردارانی که افتخارِ امضای توافقنامههای بین المللی بزرگِ صلح را در پرونده خود دارند، در هیات دولت بر آمده بر قول قرارهای محکم و مردانه صلح و وفاق (مسعود پزشکیان) نیز، جایی ندارند، و در آوردگاه بزرگ دیپلماسی با امریکا، این روزها غائبند!
از هر فرقهایی در این دولت مجنون و گرفتار، رسوا و تکه پاره، سهام دارند، اما لجوجهای متکبر، جایی برای سرداران صلح و دیپلماسی و خیرخواهی، در این دولت نگذاشتند، و هرگز نخواستند که در این جمع، پای مردان بزرگ سیاست، اقتصاد و دیپلماسی باز باشد، چراکه آنان را، تحمل سخنی از این دست، زندگی و یا آرامش نیست، تا در این باغ به تاراج رفته، جایی برای دیگرانی باشد، که سخنی غیر از جنگ، مقاومت و مرگ، سر دهند.
آنان که سخنی غیر از این گویند، اگر خیلی خوش شانس باشند، تنها میتوانند در کُنج اتاقِ کوچک اساتید دانشگاه، در دانشکدههایی پرت، شنونده حملات به خود، از سوی صاحبان بوقهای مادام العمر (در رسانه و مسجد) باشند، و با پذیرای یکی دو دانشجو، پیگیرِ پایاننامهایی، انجام پروژهایی درسی، در یک کلاس، با دانشجویانی در عدد انگشتان دست باشند! و این گونه این سرمایهها هم به هدر روند.
خشونت خواهانِ سنگدل، قدرت طلبان چپاولگر پستهای انتخابی و انتصابی، دستهای آلوده به غارت، دارندگان رانتهای مادام العمر کرسی نشینی، حافظان وضع موجود، پیش برندگان پروژههای حذف، و یکدست سازانُ، خالصگران بیرحم و...، میتوانند پشت کرسی بلندگوهای ملی نشسته، پشت گرم به دستهای پیدا و ناپیدا، گوش میلیونها ایرانی را، با "مهملگوییهای" خود بخراشند،
و خالی ماندن این باغ، از وجود سروهای بلندِ اندیشه، خیرخواهی، اصلاح و... را جشن بگیرند، و بقا و سرحالی فیلترهای تنگ، با کهولت سنی باورنکردنی، را به رخ کسانی بکشند که برای عبور دادن مردان و زنان چابک و چلاک بزرگ، از این مرداب گزینشگرِ سخت و ویرانگر، به رخ کِشند، که:
رقبا!
اکثریت اصلاح طلب ایرانیان!
میانهروها!
همچنان که نتوانستید! نخواهید توانست! و "تا انقلاب مهدی، (این) نهضت ادامه دارد... " [2]، و این کوچکها و کوچکزادهای ناچیز و بیمقدار، تنها صحنهدارانِ سیاست، فرهنگ، اقتصاد، مدیریت، و در کل، این نبردِ خسارتبار بیپایان و بزرگ، باید باشند!
آری این خالصسازیها، یکدستسازیها، فیلترهای حذف کننده و تنگ، در بازی خدعه و نیرنگ و... در نهایت، شاهدان روند این انقلاب بزرگِ قرنِ بیستمِ جهان را، در چهل و هفتمین سالروزش به جایی رساندهاند که متوسط سنِ جوانان به مسلخ [3] برده شده، در خیابانهای شهر، در دیماه خونین 1404، با سن و سال به کشتار برده شدهها در جنگ خسارتبار 8 ساله با رژیم بعثی، به هم نزدیکند [4]، که در هر دو کشتارگاه، متوسط سن قربانیان، از بین جوانان 20 تا 24 سال انتخاب، و طعمه مرگی بسیار دردناک و هولناک شدند!
بله بازگشت کردهایم! بازگشت به آن روزهای کشتار، و این دو دیو آدمخوار، ضحاکوار، جوانانی در این سن و سال را، برای کشتار و به خاک سپردن، پسندیدند!
متوسط سن شهدای جنگ خسارتبار هشت ساله، بین رژیم بعث عراق و ایران (1359-1367)، در همین حدودِ کسانی است که در دیماه خونین امسال، خونهاشان، سنگ فرشِ سردِ خیابانهای شهر را رنگین کرد، و در این پرتگاه انسانی، چنان پیش رفتهایم که، در این چند دهه، از دشمن خارجیِ قاتل فرزندانِ این مرز و بوم، به ایرانیانی رسیدهایم، که هموطنان خود را در این حجم، و در عدد هزاران، در خیابانهای شهر، سلاخی میکنند!
این دیو فاجعهاییست که دارکوب وار، بر تنهی پوسانده شده این درخت میکوبد، و این نتیجهی همان تصمیم فاجعهباری است، که دهههاست اصلاح را با لجاجت تمام، پس زد، و انسداد را جایگزین روی خوش نشان دادن به تغییر و تحول نمود، و آنقدر بر این لجاجت ماند، تا قتل ایرانیان، به جای قدرتهای زیاده خواهِ بیگانه، توسط خودشان، و در کشتارگاههای این شهر جایگزین شود، و چنان با خواست این مردم، به مقابله برخاست، که آنان را اسیر کشتار، در خیابانهای شهر خود نمود،
بیشک، این شکاف ژرف، که بدین سان ایرانیان را به چنین بلایی مبتلا کرد، برونداد تن ندادن به خواست مردمی است که باید نگاهبانشان میبودیم، اما به قربانیانی چند، دگرگون شدند. تن ندادن به خواستهای این ملت، ما را اسیر خدعه اغیار کرد، تا مجبور شویم، ذلت سر فرود آوردن مقابل زیاده خواهیِ بیگانه را، بر تن دادن به خواست هموطنان خود ترجیح دهیم! مقاومت لجوجانه مقابل اصلاح و تغییرخواهی داخلی، تن دادن به زور خارجی را در پی دارد، و این چنین است که مردم ما، دیو فاجعه را هر سحر در آغوش میکشند، و شهر دامنگیر آشوبی چنین خونین شده، و خواهد شد.
دوست همنوردم، که گویا در جنگ خسارتبار هشت ساله، جهادگری از جهادگرانِ جهاد سازندگی، و راننده کامیون بنز 911 واحد تدارکات بوده است، از آن روزها میگوید، که حمل جنازه بچههای ما را به کامیونها سپردند، حمل انبوه شهدای عملیات، با کامیون، به صورت تل انبار شده و روی هم، به عقب جبهه.
حمل اجساد قربانیان دیماه خونین، به آن کهریزک بدنام، یادآور آن تراژدی بزرگ است، چرا که در آن روزهای کشتار بزرگ، و در آن کشتارگاه هولناک نیز، حمل اجساد جوانان پرپر شده، همچون این روزها، از ظرفیت آمبولانسهای ما خارج شده بود.
اجساد بچههای 14 – 15 ساله که بیشترشان حدود بیست سال داشتند، و از تاثیر روانی دیدن این همه جسد، که هر یک به خانوادهایی تعلق داشت، و با ورود به هر محلهایی، آنرا به عزا میکشاند. آدمهای سلاخی شده توسط آتشبار دشمن، که حتی دیدن این برگهای سبز بر زمین ریخته، شاهدانش را هم سخت میآزرد، و قلبها را به درد میآورد، به طوریکه حتی امروز بعد از گذشته نزدیک به 4 دهه، باز حتی یادآوریاش، روان مرا بیمار میکند.
آنروزها روانم از دیدن آن همه خون، چنان در هم ریخته بود، که در پایان آن جنگ لعنتی، از هر انبوه جمعیتی، حتی در بازار شهر نیز، در هراس میافتادم، تو گویی این جمعیت مشغول به خرید، و شاد، در هنگامه نوروزِ پس از آن جنگ خونین نیز، میخواستند که مرا ببلعند و یا نگرانشان بودم، نمیدانم چه مرگم بود، که دیدن انبوههشان، مرا این چنین به هراس میانداخت، و از غرق شدن در بین آنان، فراری بودم و...، یادم هست وقتی از جنگ به مرخصی برمیگشتم، جمعیت دور میدان آزادی، مرا به وحشت می انداخت، وقتی از ترمینال غرب خارج می شدم، تا خود را به اتوبوسهای شهری عازم ترمینال جنوب برسانم، و شهر خود شوم.
اکنون دهههاست که از آن کشتار بزرگ و چند صد هزار نفری گذشته است، اما هنوز هراس آن صحنههای هولناک مرگ مرا ترک نکرده است، هرچند تا حدود زیادی از این بیماری عبور کردهام، در حالیکه این اجساد، تنها جسد همسنگران من بود، که در صحنهی نبردی سخت با دشمن، در کنار ما، و برای هدفی مقدس، یعنی دفاع از این آب و خاک جان دادند و...،
بسیار درست فرمودید جناب پزشکیان! : "حوادث دیماه بسیار تلخ بود؛ نمیتوانم بپذیرم؛ نهایتاً باید درمانش کنیم. تا جایی که امکان دارد، باید کاری کنیم که این زخم ترمیم شود و مشکلاتش حل شود".
اما جناب رئیس جمهور عزیز!
شما چه ابزاری در دست داری که به درمان چنین درد بزرگی بپردازی؟! تو خود، خلع سلاح شده از اختیارات جایگاهیات، در چنبره مراکز پر تعداد قدرت، قربانی وضعی هستی، که آچمز، باید پاسخگوی این همه کشتار باشی، تصمیمی را که دیگری گرفت، و این شرایط را ایجاد کرد.
تو، چه درمانی برای آن خواهی داشت؟! تو که حتی نتوانستی، یاران همراه در دوره مبارزات انتخاباتیات، که مدیون آبرو و حمایت آنان برای رای آوردنت بودی را، در کابینهات نگه داری؟! و به قول و قرارهای انتخاباتیات، با این مردم عمل کنی!
تو خود وارث زخمی چند دههایی هستی، که ریشه در لجاجت و تکبرِ کسانی دارد که مردم را به هیچ انگاشتند، و از اصلاح و تغییر گریزان، آن را در این کشور ممنوع و محال کردند، و نخواستند که "میزان رای ملت" باشد.
تو کجا توان درمان این درد بزرگ را داری؟! که این ملت گرفتار آن شدهاند، معترضین به وضع موجود، آچمز شده، و به جان آمده، دهههاست که همه راههای تحمیل نظر خود، به اقلیت مادام العمر را امتحان کردهاند، و حتی خود را به کشتارگاههایی از این دست، سپردند و... و کاری از پیش نبردهاند.
جناب دکتر پزشکیان!
نمیخواهم ناامیدت کنم، که عرصهداران خدمت را ناامیدی نشاید، اما باید قبول کنی، که تو خود مثل مردمی که نمایندگی آنان را بر عهده داری، آچمزی، و حتی توان بازگرداندن حق "ارتباطات اینترنتی" را هم به مردم خود نداری، تو کجا میتوانی حقوق اساسی و شهروندی، چون داشتن آزادی، انتخاب سبک زندگی، و یا حق بزرگ تعیین سرنوشت و... را به این مردم باز گردانی، که ریشه این اعتراضات خونین و پی در پی، درمان شود.
از سویی ما شاهدان آن کشتارهای بزرگ، در آن جنگ درازدامن و فاجعهبار، هنوز که هنوز است از زخمهایش، روانمان آسوده نشده است، و دیو دیدن آن همه مرگ، هنوز گاه و بیگاه، حتی به گاه خواب شبانگاهی نیز آزارمان میدهد، و خواب هایمان را آشفته میسازد. مگر این زخم، ترمیم شدنی است؟!
اما تو تلاش خود را بکن، ای همسنگر آن دورههای سخت!
نمیخواهم ناامیدت کنم، این ما بودیم که با رای خود، تو را به میان این مرگزارِ بیرحمِ شهر فرستادیم، و گرفتار چنین مار هفت سری کردیم، که امروز باید به جای بانیانش، قربانی این وضع باشی، و پاسخگوی خونهایش! تو که در ریختن آن نقشی نداشته، و بلکه به عکس، برای جلوگیری از این خونها آمده بودی، و با طرحهایی که در ذهن داشتی، اگر سدِ سکندرِ لجاجت و تکبرِ قدرتمندان مادام العمر میگذاشت، فرصت آن را داشتی که کاری کنی، تا این همه به خیابان نیامده و این همه خون ریخته نشود.
این آتش افروخته در دیماه، از خشمی برخاست و شراره کشید، که از دیدن عقیم ماندن قول و قرارهای انتخاباتی تو، شعله ور گردید، آتش کارشکنی در تحقق شعارهای انتخاباتیات، که دامن این همه گلهای نو شکفته و پرپر شده را گرفت، و هزاران خانواده ایرانی را عزادار کرد، زخم رسوایی که بر دامن زنندگانش، تا تاریخ هست، خواهد ماند.
تهران - یکشنبه 26 بهمن ماه 1404 برابر با 15 فوریه 2026

[1] - ۲۷ دی ۱۳۹۸) براساس آمارهای سازمان ثبت احوال، بیشرین دلایل فوت ایرانیان مربوط به بیماری های قلبی و عروقی با ۳۸.۶ درصد، سرطان ها و تومورها با ۱۱.۳ درصد و بیماری های دستگاه تنفسی با ۹.۸ درصد، است.
[2] - تمام شهر تهران توسط شهرداری تهران با این شعار پر شده است، و هرگز در تصاویر و توضیح این شعار نگفته شد، از کدام نهضت سخن میگویید، نهضت انسداد کامل سیاسی، نهضت پراکنش این ملت بزرگ و تبدیل آن به دو قطبی خشونت و کشتار، نهضت بزرگ ژرفا دادن به شکاف بین این مردم و فرمانروایان شان، نهضت فروپاشی اقتصاد، اخلاق و امنیت داخلی و ملی و...، آقای زاکانی، کدام نهضت در ذهن کوچک شما وول میخورد، که باید تا انقلاب مهدی موعود ادامه یابد، از کدام نهضتِ سازنده، زندگی ساز و امیددهنده سخن میگویید؟! نهضت به محاصره در آورنده ایران و ایرانیان؟! کدام نهضت باقی مانده است، که باید هزاران سال دیگر پیگیر آن بود؟! تا شاید منجیایی بیاید؟! رهایی و یا دادن حق تعیین سرنوشت به این ملت؟ اینکه این مردم 160 سال است برای آن خون میدهند و خون دادن را پایانی نیست! شما از کدام نهضت سخن میگویید، آزادی و دادن حق تعیین سرنوشت، که دست کسی نیست، جز امثال شما، که در مصادر اعطای آن چنبره زدهاید، و یک سانت هم قدمی در این جهت، از امثال شما، دیده نمیشود!
[3] - "شمار دانشجویان جانباخته در اعتراضات به ۱۳۰ نفر رسید. بر اساس آمار جدید و اختصاصی خبرنامه امیرکبیر، هویت دستکم ۱۳۰ دانشجوی جانباخته در جریان اعتراضات تا ساعت ۹ صبح شنبه ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) تایید شده است. از این تعداد ۱۰۲ نفر مرد و ۲۸ نفر زن بودهاند. طبق این گزارش، اوج کشتار در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ رخ داده است که به تنهایی ۶۲.۶ درصد از کل موارد ثبت شده را شامل میشود و پس از آن ۱۹ دیماه با ۲۴.۳ درصد، ۲۰ دیماه با ۸.۴ درصد و سایر تاریخها با ۴.۷ درصد در جایگاههای دوم تا چهارم قرار دارند. همچنین میانگین سن جانباختگان ۲۲ سال و بیشترین میزان در بازه سنی ۲۰ تا ۲۴ سال گزارش شده است. خبرنامه امیرکبیر با انتشار این آمار در کانال تلگرامی خود نوشته است که این گزارش بهصورت هفتگی بهروزرسانی خواهد شد و از شهروندان خواسته است اطلاعات مربوط به جانباختگان یا بازداشتشدگان را برای مستندسازی به آنها ارسال کنند."
[4] - "براساس تحلیل آماری، 75 درصد شهدای جنگ تحمیلی زیر 23 سال سن داشتند. میانگین سنی شهدا نیز 22 تا 23 بوده است. بیشترین شهدای جنگ 20 سال سن داشتند." منبع: اعتماد آنلاین، کد خبر: 632873، ۱۴۰۲/۰۷/۰۲
حال ناخوش جامعه و جهان ما، حافظِ مکتبِ فرزانگی شیراز را به سرایش چگامهایی تکان دهنده برانگیخت، که تن انسان کمالجو، تغییرطلب، تحولخواه و برتریجو را به لرزه در میآورد، و پرده از حقیقت روشن شرایط انسانها در این جامعه و جهان برمیدارد، آنگاه که لگام از اسب سخن، به شیوه فاشِ نمودن اسرار، برداشت و گفت: « زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست» [1] و این پرده برداری چقدر دردناک و هولناک است، به ویژه آنکه از سوی «لسان الغیب» ابراز میشود.
اما پرسش اساسی که وجود دارد، این استکه، آخر چرا کسی نتوانست خوش بنشیند؟! خوشی حرام شده است، یا خوش بودن از دسترس ما انسانها دور داشته شده است؟ و اگر اینگونه نیست، چه چیز، چه کسان و یا کسانی سد راه خوش بودنِ انسانند؟! آیا این تقدیر خدایِ آسمان فیروزه رنگ است، که کسی زیر این آسمان آبی، خوش ننشیند؟!
بیشک خدای آفریننده زیبایی، از نازیبایی به دور باید دیده شود، و آفرینندهی خوشی، خود راه را بر تغییر، تحول و در نتیجه تقدیرگردانی به سمت خوشی را نباید بسته باشد، او که در جایی تغییر را از جانب خود، و آنرا منوط و مشروط به تغییر در درون انفاس انسانها کرد، تا تقدیر گشایی کند. [2]
آیا چنین آفرینندهایی جهان را زجرآور کرده، تا انسان همیشه در رنج و درد بماند، و کسی را راهی به آرامش و خوشی نباشد؟ آیا دنیا جهنمیست برای اهل دنیا؟! و یا اینکه کسانی سد راه تغییر از ناخوشی به خوشیاند، تا اصلاحی به سمت خوشی در جهان به وجود نیاید، و دستانی درکارند تا زندگیِ ساکنان زیر این چرخ نیلوفری را همواره به عرصهایی برای زجر و ناخوشی تبدیل کنند؟!
آنچه روشن است، زیاده خواهی انسان، طبقات انسانی، نژادها، ایدهها و... آنان را وا داشت تا برای داشتن برتری، و تثبیت آن در خود، به کسب قدرت و ثروت بیشتر، و انحصاری کردن آن در دستان خود، اقدام کرده و کنند، آری جهان در ناخوشی غرق است، و یکی از موانع تغییر از ناخوشی به خوشی در جهان، همین انحصار طلبی، تمامیت خواهی، و درجه یک و دو کردن انسانها بوده و هست،
چراکه خوشی جامعه خرج کسب و تثبیت قدرت و ثروت در دست اینان گردیده و می گردد، و این خودخواهی همواره هارمونی دنیای ما را در هم ریخت و شکست، تا جوامعی بهنجار (نرمال) و متوازن شکل نگیرد، و انسان اسیر جامعه ایی کاریکاتوریزه شود، که در آن راه راستی و درستی را مطابق با شرایط و امکانات خود نمییابد.

گذشته از این که ایران و جامعه ما در این میان، همواره مبتلا به هجومهای پی در پی بود، و جامعهایی امن و آرام و خوش شکل نگرفت، ولی هرگاه هجومهای سیل آسا و ویرانگر اسکندری، چنگیزی، ترکی و تورانی، اسلامی و... به این جامعه فرصت داد، تا روی آرامش به خود گیرد، از درون، باز زنجیرهایی پای جامعه را گرفت، تا بزرگانش فرصت و میدان اندیشیدن، عمل و جولان به سمت خوشی نداشته باشند، و این جامعه در بیشتر مواقع در باتلاق ایستایی، حرکت روی مدار صفر، و بلکه گاه گام برداشتن به پس، بِماند.
یکی از موانع شکلگیری دنیایی آرام و منطقی، برای زیستی دلخوشانه، زیر این آسمان آبی و زیبا، فقه و فقها بودهاند، که با بستن میدان اندیشه، و تنگ کردن میدان تحرک اندیشمندان، و اهل کار و عمل، دنیای ما را در ایستایی قرار دادند، که نتوان جهان خود را مطابق با شرایط و امکاناتِ تک تکِ مان به شکلی تازهتر، طوری شکل دهیم که بتوان در شرایط خود تغییر ایجاد کرده، که چنین تغییری، نتیجه وعده الهی شود، و با روغن کاری چرخ جامعه، حرکت به سمت آرامش و دلخوشی، با دو بال زمین و آسمان به وجود آید.
حداقل در هزارهی گذشته اسلامی، و پیش از آن، در هزارههای تمدنی ایران، فقه، و فقهای مسلمان و زرتشتی، با اصل قرار دادن خود، دانش و اهداف فقهی خود، دیگران را منظومهایی گَردان به دور خود خواستند، گاه خود شاه بودند، و گاه حتی شاه را هم در منظومه خود داشتند، گاه دانش را در انحصار خود میخواستند و داشتند، ارتباط با خدا و متون دینی را در انحصار خود گرفتند، و تفسیر و تاویل آن را در دامنه قدرت و صلاحیت خود نگه داشتند و ماندند تا خوشی زیر این سپهر آبی آسمان، بی معنی و ناممکن تلقی شود و..،
و این چنین بود که فقه به عنوان یک وسیله، برای زندگی راحتتر، خود به هدف تبدیل شد، بالا نشینیاش هدفی مقدس، و بلندجایگاه، لاجرم جای او، و آنقدر بر بلنداها نشست، که تنها خود را لایق فرمانروایی دید، جایگاهی دست نایافتنی برای دیگران، در اوجی تغییر ناپذیر، و بدون خدشه، مستند به حکم خدا، و شایسته سرکوب سرهایی که گاه ایدهایی غیر از این را در سر داشتند، و یا از سر گذراندند، و یا گاه حقیقتی، گاه راه حلی، گاه سِرِّی را یافتند، و از دلایل رنج و درد انسان گفتند، و از عامل ناخوشی، و یا وسیلهی برای حل مسائل جامعه خود پیشنهاد دادند، که خلاصه بشر بدین مبتلاست، و باید آن کُند تا نجات یابد و...، تا به زعم خود، بر شرایط ناخوش روزگار فائق آیند، و یا سر به شورش نهادند، که، «فلک را سخت بشکافیم، و طرحی نو در اندازیم.»
اما هرگونه اندیشه و اندیشورزی، خارج از دایره اصول فقه، و یافتههای مسلطِ بر هر دوره فقهی، هنجار شکنی، نامتعارف، انحراف از محور، خارج از اصول و...، ارزیابی، و همین باعث شد تا اندیشورزانی چُنین، به سرنوشتهای تلخ مبتلا شوند و... این چنین است که جامعه در بغرنجترین شرایط هم، نخبگانی در دسترس خود نداشت و یا به خود ندید، و نتوانست که انسداد شکنی کند، و ماند تا ویران شود، و راه خروجی نیافته، تا بماند و بپوسد و سرمایههای مالی و انسانیاش مضمحل شوند.
مثال روشن این نوع دخالت مُخَرِّب فقه و فقها در ایجاد انسداد را، در آنچه میتوان به چشم دید که در اجرای «نظارت استصوابی» و دیگر سازوکارهای سلیقهی فقهای حاکم بر شورای نگهبان، و به رهبری فقه و فقها، بر اهل اصلاح، و جامعه اصلاح طلب، دگراندیش، تحولخواه و... در سه دهه گذشته آمد، حذف و پالایش بزرگ و خالص سازی از نخبگان جامعه ایرانی، با هدف یکدست سازی حاکمیت و حکمرانان، توسط شورای نگهبان، که ذیل نظارتی وسیع و غیر پاسخگو به جامعه، که برای خود قائل بودند، به نخبهگشی تمام عیار و پروژه سرمایه سوز بزرگی تبدیل شد، که هرگونه روزنههای تغییر را به انحا مختلف بست، تا پیش رویم و جامعه این چنین در بن بست کوچههای سیاست جهانی، منطقهایی و داخلی، مبتلا و رنجور، گرفتار شود.
و فریاد هشدار و اعلام ضرورت اصلاحِ هیچ اندیشمندی، چه آنان که در سیستم جامعه فقهی مسلط بر جامعه ایران بلند شدند، و فریاد زدند، چه آنان که از سر خیرخواهی وطن، و یا خوشی که برای هموطنان خود آرزو میکردند، در خارج جامعه انقلابی بلند شدند و گفتند و...، همه در گلوها خفه، و یا در صورت ابراز هم، بی اثر ماند، تا جامعه راه به جایی نبرد، و در محاصره بن بستها، شکافها، ویرانیها، ندیدنها، نادیدهها و... دیگر کاری از پیش نتواند برد، و جامعه با صخرههای استخوان شکن جهانی، منطقهایی و داخلی مواجه، و برخورد کند و خُرد شود.
چنین فقه و فقاهتی آنقدر در حقانیت مطلق خود غرق است، که شاید هرگز فکر نکردند، اگر پای از گلوی دیگران بردارند، جامعهایی زیباتر، و پویاتر شکل گیرد، که مردمش با همهی ایدهها و اندیشهها به صورت متوازن و بی تبعیض پا به میدان اندیشه و عمل بگذارند و آرامتر بنشینند، و راه خوشی و آرامش بجویند، و طرح و نظری دیگر را، به میان دایره تصمیم آورند، تا جامعه را به سمت پاکی جسم و روح برده، لایق خوشی نمایند؛
فقها هرگز فکر نکردند که این چه اصولی است که اکثر نخبگان و سردمداران برجستهی علوم متفاوت را، به زیر تیغ میکشد، و سیاست میکند، و سرِ سردمداران علم و عمل را زیر سنگِ احکامِ خود، خُرد و خمیر میکند، و یکدستی و سکونِ مرداب گونهایی را به جامعه بدون حرکتِ خود، تحمیل مینماید.
نگاهی به زندگی و فرایند اندیشورزیِ بزرگترین فلاسفه ایران از جمله ابن سینا، فارابی، سهروردی، ملاصدرا و... نشان میدهد، آنان همواره تحت تعقیب، و در یا در حال فرار از احکام فقه و فقها بودند؛ بزرگترین عرفای این مرز و بوم همچون منصور حلاج بیضاوی [3] ، عین القضات همدانی [4] ، بایزید بسطامی [5] ، مولوی بلخی و... متواری و یا کشته احکام فقهی، و برداشتهای فقها بودند. بزرگترین دانشمندان ایرانی همچون زکریای رازی با سَد سِکندر مذهب دست و پنجه نرم کردند. بزرگترین ادیبان و فرزانگان همچون حافظ شیرازی، ابوالقاسم فردوسی، خیام نیشابوری، احمد کسروی، صادق هدایت و... توسط فقه و فقها منحرف و لایق طرد دیده شدند. بزرگترین سیاستمداران و حکمرانان ایرانی، همچون کوروش کبیر، داریوش و... لایق داشتن روزی در تقویم ایرانیان نبودند، و یا لایق قبر و بزرگداشتی در سرزمین خود نبوده و نیستند. و چه بسیار دولتمردان و اهل سیاست که به حکم شرع ترور شدند، کسانی چون سید حسین فاطمی و...
از همه عجیب تر این که تیغ فقه و فقها، از اهل فقه و فقاهت هم نگذشت، و فقها در میان خود نیز؛ تحمل فقهایی را نکردند، که از اندیشه مسلط روی برکشیدند، و افراد زیادی از اهل فقه، خود مقهور احکامی شدند که ناشی از تکفیر، انحراف دیدن دیگران بود، و نظراتی که بدیع به نظر رسید، و یا متفاوت از اندیشهی اصیل و محوریِ مسلط دیده و یا به نظر آمد، که قائلان به این اندیشه، دیگران را از پیش پای خود برداشتند.
فقه و فقاهت با این درجه از تمامیتخواهی و حقانیت مطلقی که برای خود قائل است، نخواهد توانست ارکستی از اندیشهها و دانشهای دیگر را تدارک بیند، و به حقانیت و راهگشایی دستآوردهای دیگران تن دهد، اما روزگاری باید برسد که ناخوشی که دامن انسان و جامعه انسانی را گرفته است، دلیلی شود تا این ناخوشی به رسمیت شناخته شود، و اجازه داده شود تا انسانها فارغ از اندیشه و ایدههای رسمی، میدان بروز یابند و خود را بروز دهند و بشناسانند، و تلاش کنند تا بلکه در درون خود و جامعه تغییر ایجاد کنند، تا انسان و جامعه لایق آن شوند که خداوند ضرورت بیند و به این وضع ناخوش پایان دهد، و انسانها خود منجی خود شوند.
شاهرود - یکشنبه 19 مرداد 1404 برابر با 10 آگوست 2025

آیت الله منتظری:
«اگر اکثریت مردم، مسلمان نباشند، و یا به هر دلیل خواهان عمل به قوانین اسلامی و تحقق ارزش های اسلامی نباشند
حکومت شرعا و عقلا حق ندارد با اعمال زور و اکراه قوانین و ارزش های دینی را به عمل در آورد.»
کتاب «حکومت دینی و حقوق انسان» صفحه 29
[1] - حافظ شیرازی می فرماید: مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور این جا ناامید از در رحمت مشو ای بادهپرست به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان، خوشتر از این غنچه نبست حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست
[2] - آيه ۱۱ سوره رعد كه میفرمايد: «خدا حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند» «إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛»
[3] - شاعر، عارف و صوفی پُرآوازهٔ ایرانی سده سوم هجری است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد به خاطر عقایدش، عدهای از علمای اسلامی آموزههایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را به اتهام صوفی بودن تکفیر، و حکم به ارتدادش دادند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد و به جرم کُفرگویی و الحاد پس از شکنجه و تازیانه در ملاعام به دار آویختند فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذیالقعده ۳۰۹ هـ.ق. صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند.
[4] - حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود که به زبانهای فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و درعینحال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشت. او از شاگردان عمر خیام و احمد غزالی بودهاست و در آثار خود از استادش غزالی گفتههای بسیار نقل کرده است. او در سن ۳۳ سالگی به تهمت الحاد و زندقه در همدان بر دار کشیده شد، بدنش شمع آجین شد، سوزانده و خاکسترش به باد داده شد.
[5] – بایزید را هفت بار به جرم کفرگویی از بسطام بیرون انداختند، و او می گفت خوشا شهری که کافرش من باشم، در میان نظرات متفاوت، بعضی فقهای شیعه شخصیت بایزید را مورد انتقاد قرار دادهاند از متقدمین کسی چون مقدس اردبیلی قائل به اعتقاد متصوفه از جمله بایزید به حلول یا اتحاد بوده و از متأخرین سید ابوالقاسم خوئی که وی را قائل به وحدت وجود و موجود دانسته، این دو بر وی طعن وارد نمودهاند. همچنین فقهایی چون لطفالله صافی گلپایگانی با توجیهناپذیر و تأویلناپذیر بودن سخنان بایزید و سید صادق شیرازی که به نقل حر عاملی آورده وی مورد سرزنش مکرر محمد تقی نهمین پیشوای شیعیان، قرار گرفتهاست و سید محمدباقر شیرازی که با مخالف شرع دانستن همایش برای وی و میرزا یدالله دوزدوزانی با این نقل که وی یک عمر منحرف بوده و اواخر عمر به واسطهٔ جعفر صادق ششمین پیشوای شیعیان، مستبصر شدهاست مخالفت خود را با همایش درنظرگرفته برای تجلیل از بایزید در شاهرود طی اعلامیههایی ابراز داشتند. مکارم شیرازی معتقد است برخی از شطحیات بایزید بر اعتقاد او به حلول و اتحاد دلالت دارد
دنیا مشتاق، و شتابان به سوی تغییر می دود، روندها شتاب زده ترین سرعت تغییر را نشان می دهند، همانگونه که آخرین ضربان های قلب سال کهنه (1402) تو گویی تندتر می زنند، تا به زودی گذر از این سال نحس را نوید دهند، تا بلکه شاید خود را از توقف و ایستایی که در آن حس می کنند، برهانند و به دامن سالی نو (1403) با شرایطی نو و حرکتی نو بیندازد، بلکه فرجی حاصل شود، اما باید توجه داشت، برای کسانی که سال ها جو کاشتند، انتظار درو کردن گندم، امری خارج از عقل، و انتظاری بیجاست.
دنیا در حال تغییر است، برخی تغییر را می پذیرند و لزوم آنرا به رسمیت می شناسند و این همان مقدمه قبول مشکل، و حرکت به سمت تغییر و تحول، و نجات، و حل آن است، که با همراه و همگام شدن، می توان آنرا به دست آورد، اما برخی سعی می کنند آنرا به تاخیر اندازند، نادیده بگیرند، تو گویی اینان معتقدند، "از این ستون به آن ستون فرج است"، اما فرجی در کار نخواهد بود، این تنها تراکم مشکلات را در پی خواهد داشت، و جای گرفتن در انتهای قافله ایی رهسپار، و پرتابی به دامن تاخیر و...، تا بلکه ...، و این یعنی از دست دادن فرصت های متوالی. متراکم شدن مشکلات، سیلابی و انباشته شدن مسائل و...، و در انتها غرق شدن را به دنبال دارد.
سال 1402 در حال پایان است، سالی مملو از درد و رنج، پر از نامرادی ها، شکست ها، عقب افتادن های مضاعف، نارواداری ها، نابردباری ها و...، ایران بعد از سه انقلاب بزرگ و سرنوشت ساز که در صد ساله اخیر تجربه کرده است، در این سال نیز شاهد ادامه تبعات یک خیزش سراسری بزرگی به نام "زن، زندگی آزادی" بود، که از سال 1401 آغاز شد، و موضوع محوری آن، همچنان زیر بار نرفتن جامعه زنان ایران، در مقابل "اجبار" و تحمیل بود،
چهره کریهه "اجبار" و تحمیل، جامعه زنان ایران را آزار می دهد و به مقابله با جامعه مردسالاری کشانده و می کشاند، که فرار و گریز آنان از "اجبار" و تحمیل را بر نمی تابد، و متاسفانه مشت آهنین جامعه ی مرد محور ما، بدن نحیف زنانی را هدف گرفت، که در هر توفانی که بر این جامعه وزیدن می گیرد، ضربه پذیرترین قشر جامعه اند، تا آنجا که وضع آنان ترحم برانگیز شده و...، با این حال آنان انتظار اخلاق، مدارا، تسامح و تساهل، فهم متقابل، اعطای حق انتخاب پوشش و... از جامعه مردسالار خود داشته و دارند، اما به رغم این، هسته سختی مقابل این خواست جمعی آنان، همچنان مقاومت می کند و برای جامعه ی شدیدا دو قطبی شده، هزینه های بی مورد و جدید و خسارتبار می تراشد.
روند خالص سازی و یکدست سازی فرهنگی - سیاسی که از فردای پیروزی انقلاب در 22 بهمن 1357 آغاز گردید، و بسیاری از انقلابیون دخیل و فعال در انقلاب 57 را از قطار انقلاب بیرون انداخت، در سال 1402 هم پیگیری شد و بعد از خیزش زن، زندگی آزادی، شدت هم گرفت، گروه های در مدارس و دانشگاه ها و...، از کار بر کنار شدند، تا خالص سازی ها شدت بیشتری به خود گیرد، و حتی در نهایت دامن خالص سازان را هم بگیرد و در انتخابات اسفند 1402 شاهد بودیم که راستگرایانی که، خود در جبهه خالص ساز و یکدست ساز قرار داشته و دارند نیز، خود طعم حذف و رد صلاحیت ها را چشیده، شکستن استخوان های جناح سنتی آنان، گوش های جامعه ایران را به نتایج زیانبار این خالص سازی و یکدست سازی ها تیزتر کرد، که نشان از طرح ها و برنامه هایی دارد که راهبران طرح خالص سازی و یکدست سازی در دست اجرا دارند و پیش از اجرای آن لازم می بینند، جامعه ایی اخته، یکدست، در سکوت و سکون غرق شده، و تسلیم به امر و فرمان در مقابل خود داشته باشند، تا تحمیلی بزرگ را بر آن، تحمیل نمایند و...
تلخ کامی بزرگ امسال، انتخاباتی بود که در انتهای سال 1402 در همین 11 اسفند رقم خورد، چراکه شرایطی بر این انتخابات بارکردند که، اکثریت مردم ایران پای از صحنه ی این انتخابات پس کشیدند، تا اعتراضی باشد به دست غارتگر و چپاولگر نظارت استصوابی شورای نگهبان، که مدت هاست، ایرانیان را از دسترسی به بدنه ی جامعه نخبه خود محروم کرده، و حائلی بزرگ بین جامعه و نخبگانش شده است، و مردم را از دسترسی به گزینه های انتخاب طبیعی، کارساز، غیر دستکاری شده، موثر، تحول و تغییر آفرین و... محروم می کند
و در غیاب مشارکت اکثریت عظیمی از مردم ایران، در پای صندوق های رای، راستگرایان افراطی میدان بیشتری یافتند تا میدانداری خسارتبار خود را بر کشور تحکیم و گسترش دهند، و اینک علاوه بر دولت، نهادهای انتصابی، مجلس را نیز به تسخیر بیش از پیش خود درآورده، و به حضور افراطگرایان در مجلس، عمق بیشتری بخشیدند، به طوری که انتظار می رود مجلس منتج از این انتخاباتِ خسارتبار، در دست کسانی بیفتد که سقوط انقلاب و ارزش های راستین آن، یعنی آزادی و استقلال را سرعت بیشتری بخشیده، و در جهت عکس خواست های پایه ایی مردم ارزشمدار ایران، که طی انقلاب های مکرر و پی در پیِ صد ساله اخیر خود، خواهان رهایی از استبداد داخلی، و سلطه خارجی بوده اند، حرکت جدیدی را آغاز نمایند.
بازار ویران اقتصادی که روند ویرانی آن هر روز عمیق تر و شدیدتر می شود، با بیرون آمدن نتایج این انتخابات، باز تر شدن افق تیره و تار آینده ایی که افراط گرایان رقم خواهند زد، سرعت بیشتری نیز به خود گرفت و با بی ارزش شدن هر روزه و هر چه بیشتر پول ملی، و فروپاشی اقتصادی، و افزایش تورم و گرانی و...، از هم اکنون جامعه انتظار سالی سخت تر را، در آینده می کشد، و این امر خود باعث فرار سرمایه های انسانی و مهاجرت های گسترده از کشور، و خیز سرمایه های مالی و اقتصادی به سوی امور غیر مولد و خروج از کشور شده، و بر ویرانی اقتصادی کشور عمق بیشتری بخشیده و خواهد بخشید،
سقوط شاخص های اقتصادی از جمله اوج گیری تورم و گرانی و افزایش قیمت ها، و کاهش استاندارد زندگی مردم، بعنوان مثال رسیدن قیمت هر دلار امریکا به بیش از 60 هزار تومان، و افزایش قیمت هر قطعه سکه طلای بهار آزادی به بیش از 38 میلیون تومان و... رکوردهای بی نظیری در تاریخ ایران است که تا امروز شکسته، و ثبت شده است،
و یا رکورد های که در سال جاری از فساد اقتصادی ثبت شد که نزدیک به چهار میلیارد دلار، تنها در پرونده "چای دبش" حیف و میل و فاش گردید، و ملک هزار میلیارد تومانی حوزه علمیه اُزگل تهران و... که به نام اشخاص مسئول آن در آمد و... و فسادهایی که می رود تا زیر خاکستر یکدست شدن جامعه مسئولین مخفی نگه داشته شود و... و این نشان می دهد که از هر جهت در حال بی ارزش شدن و فروپاشی هستیم، و جامعه ایی فقیر، با طبقه ی متوسطه ی ویران و متلاشی، در انتظار ماست،
چرا که ناامیدی مردم از برنامه های اقتصادی دولت و نظام، و قول هایی که در مبارزه با گرانی، تورم، فساد، بی تدبیری، ایجاد رفاه و... داده شد و به عکس عمل گردید، آنان را به واکنش هایی منفی، همچون مهاجرت نخبگان، و هجوم بی امان مردم به بازارهای غیر مولد از جمله طلا و ارز وا داشته است، که این چنین ارزش پول ملی در مقابل چشم همه در حال رنگ باختن است و هر روز هم سرعت بیشتری به خود می گیرد.
با این حال، چون گذشته نه کفن پوشی در خیابان دیده می شود که به این روند فقیر شدن جامعه اعتراض کنند و...، حال آنکه در گذشته و در زمان دولت های "غیر خودی!" به رقم هایی بسیار کمتر از این نیز واکنش های بسیار تند و شدیدتری نشان می دادند، اما دیگر نه مسئولی در این روزها از لزوم رسیدگی به معیشت مردم سخن می گوید و فریاد وا اسلامای کسی به گوش می رسد و...
مسئولینی که در زمان رواج شعارهای نظیر "توسعه سیاسی"، به عکس از معیشت و اقتصاد سخن می گفتند، حال که شعار جامعه نیز معیشت و اقتصاد شده، و دولت هم با همین شعار، اندک رایی را به خود جلب کرده، و در قدرت قرار گرفته است، باز همسو نیستند و همه دم فرو بسته، و هیچ نمی گویند، و مردمی را می توان دید که بی پناه بر جای مانده اند که جایی برای پناه بردن و التجا پیدا نمی کنند، چرا که، در یک نظام خالص سازی شده و یکدست، شکایت از که، به که باید برد؟! چون همه یکدست و یکجهت هستند و...، شکایت معنی نمی یابد، لذا ناامیدی در جامعه عمق بیشتری به خود می گیرد، و آینده را تیره و تار تر خواهد کرد، و چرخه ایی تشدید می شود، که در صورت ادامه، انتظار می رود به نابودی کل جامعه و نظام بینجامد.
در بُعد بین المللی نیز شرایط بسیار خطرناک تر از شرایط داخلی ایران است، و ایران با قرار گرفتن و همسو شدن در بلوک چین و روسیه، عملا در کنار متجاوزانی قرار گرفت که خاک همسایگان خود را هدف تسخیر فیزیکی خود قرار داده اند، چین از حمله به جزیره تایوان می گوید، که در حال برنامه ریزی است، و قابل پیش بینی هم می باشد، و روسیه که عملا بیش از دو سال است درگیر جنگی تجاوزکارانه شده است، که از دید تمام اهل انصاف، یک جنایت آشکار در حق همسایه ایی کوچک، و مردم مظلوم اوکراین است که مورد هجوم یک غول هسته ایی قرار گرفته اند، و روس ها بدون هرگونه شرم و حیایی از کشورگشایی در قرن بیست و یکم سخن می رانند و از دست یافتن به مناطق راهبردی در سمت غربِ سرزمین های خود، و متاسفانه ما که روزی خود درگیر چنین تجاوزی از سوی صدام بودیم، عملا دنیا ما را در این تجاوز، شریک آنان می بیند.
حمله غافلگیر کننده و مشکوک 7 اکتبر 2023 نیروهای گروه حماس به مرزهای اسراییل و داخل سرزمین های اشغالی، که واجد گروگان گیری ها و کشتارِ خشن صدها نفر از مردم اسراییل بود، نطفه تجاوزی بیرحمانه را در زِهدان کشتار و جنایت منطقه خاورمیانه کاشت که با حمله اسراییل به غزه پی گرفته شد، و تا کنون ده ها هزار کشته و صدها هزار مجروح و میلیون ها آواره و گرسنه را در پی داشته است،
باتلاقی که کشورهای منطقه و جهان را در خود غرق کرد، و تنها پیروز این میدان، روس ها بودند که نظرها را از تجاوز خود به اوکراین، به سوی منطقه خونین خاورمیانه منحرف کردند، تا از مردم بی پناه و به گروگان گرفته شده فلسطین کشتار شود، و خانه های شان ویران گردد، و در آن سو، روس ها دست بازتری در تجاوز و حمله به اوکراین و اوکراینی ها بیابند.
و...
این است که هرگز تاسفی از پایان سال 1402 وجود ندارد، هر چند سال آینده نیز چشم انداز بهتری، در پیش روی چشم ایران و جهان ندارد، و انتظار می رود بادهایی که جنگ طلبان و افراط گرایان در این سال ها کاشته اند، توفان هایی را بر انگیزاند که معلوم نیست آتش آن دامن کدام قربانیان مظلوم جدیدی را خواهد گرفت.

