کتاب تمهیدات نوشته عین القضات همدانی 

تمهیدات

کتاب تمهیدات یکی از مهمترین آثار

عارف، فیلسوف و ریاضی دان ایرانی است

که در اوج جوانی و در 33 سالگی

جان در راه اعتقاد خود داد

این کتاب را از اینجا دانلود کنید

Tamhidat - Eynol Gozat.pdf

ای دار تو که هستی، که با ما چنین کنی

ای دار برگو تو را چه قدرت است، که عیسی به کول می کشی

                        این قدرت است یا که ابلیسدستی است، در آستین تو

محموله های سنگین و بلند را، با تو از زمین کندند

                                   من در عجبم کین زمین چیست که نلرزد به پای تو

آنگه که حلاج را بر تو آویختندُ، و از ما بردند

                                        دل ها همه لرزید، نبود لرزشُ تردیدی به جام تو

تو مایه قدرتُ، نشانه ی اَظلامِ عالمی

                                               این سنگدلی را کدام خداوندِ ظلم، نهاد به تو

 ظُلمَت، چگونه به باد نداد زندگیُ تو

                                      آنگه که عین القضات آویختندُ، و آویختی به جانش، تو

من در عجبم که تو در آستین هر مستبدی،

                                    آزادی آمدُ رفت، باز زنده اییُ، هستیُ همراه ظلمی، تو

روح خدا به تو در دار شد، باز تو ماندی و من

                                     حلاج و عین القضات، به تو بر دار شد، باز من ماندم و تو

برخیز و جمع کن تو بساط ظلم تعدی خود را

                                                  زمین چو پاک گردد ز مستبد، خلاص، پاکی تو

یاد بتان بزرگ آویخته بر تو زنده خواهد ماند

                                     ای ظلم بمان بظلم، تو خود به خود، مرده خواهی دید تو

این زشت منظره را هزار بار به تکرار نشستی به ظلم

                                   رَب ختم نکرد، شاید که خَلق کند ختم، ظلم بی پایان تو

نظم نوشته ایی به تاریخ 28 مرداد 1398

Click to enlarge image Hanging (1).PNG

چوبه دار

"ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست    جام می لعل، نوش کرد و بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست    رویم همه چشم گشت، و چشمم همه دست" [1]

امواج دلم رو به طغیانی و مست    روحم شد اسیر زلفش، و او هم نیز مست

همراه شدم بموج، کنونم بی دست    غرقم به هر آنچه یارم گشت، بدست

بر ساحل عشق نشسته ام چشم بدست،      قلبم شده با یار قرین، او هم مست

پروازی خواهم به قلب یارم، که رَست      مستی ز سرم، ز همنشینی با مست

گیرم رُخِ تو، به چشم کِشم، این خوبست،       دستی نبود در آنحال، چشمم چون دست

دردانه ی روزگار مستی، ای هست!      هستی ز تو مست، همه در دست تواست

هر شانه زدم، بدان گیسوی تو دست    زد بر دل من، شرار غم زین دست، دست

ما را به نبود قرارِ دل گرفتاریست     صبح است همآندم، که یار، در آتش باریست

فریاد برآورد ز بیداد، چشم و دست      کین خانه غمبار را کسی، آیا هست؟

گر هست چرا پاسخی نیاید بر دست،   گر نیست این همه لطف باز، ز چه هست؟!

پیمانه ز خون زدیم زین دست بدست    دستی بفشان، اگر مرا صاحب هست

ره را تو نما به دلداده ی مست     ره چون ننمایی، همه زاریست و خَست

زین لذت زلف که تو دادی بدست      دل از دل ما رفت، و بر دل بنشست

پیمانه پیاپی بده، ای یار که هست      دل مست و روان از پی دلداری مست

هستی، و تو هستی را، چون دام بدست    دامی بدین زیبایی، نیست بی صاحب، هست؟

 صاحبِ چنگ تو باشی، همه خواهی چنگ بدست   چنگال گلوی صاحب چنگ، دریدست بدست

حق گویی و حق جویی و حق دانیست    آن چنگ که آواز تو را بُرد به دست  

هنگامه سختِ بِشکستن حق گویان است     بشنو تو نوای چنگِ بشکسته به دست

فریاد تظلم ز زمین و آسمانم برخاست     ای چنگ دلم، از تو هم نوایی برخاست؟

در خواب فرو رفتی، یا آنکه تویی هم مست؟    نای و نوازشی ز تو، و زین جام، آیا هست؟  

جامی تو ز لعل لبت بده، تو بدست     خون می چکد به خاک، زین هنگامه ی مست

با رفتن تو قبله ما هم برفت ز دست،       سجاده ما بر صنم و کفر شده است

بیهوده رها کردی، ما را تو بدین ابلیسدست     دستی بگیر، و باز رها کن، این دست

زلفی تو بده بدست این کافرِ مست،     بی زلف تو، کی کند رها من، این دست

گویا که رها نگردد این دست، بدست،    این دل که رها شود، یار همآید بر دست

رخساره شده گلگون، ز افسار مَنَت در دست    رخساره گلگونم، افسار شده در دست

گیر و تو برونم کَش، آتش شده ام زین مست     آتش تو بِکش در دل، گویا که گرفتی دست

آنگه که شدم شعله، خاکستر ز تنم برخاست   آندم شده ام آزاد، قالب تهی ام، زیندست

سوزنده دلی خواهم، بوریایی ز آتش در دست،   گل واژه توحیدست، خاکستر عین القضاتِ مست

سوزد، شراره زند توحید، در کلام آن خوشدست،     دستی بفشان برین آتش، ای یار رفته ام، ز دست

گویا که تو غایبی ازین صحنه، کجاست آندست     سوزنده آتشی است که سوزاند، زیندست

دستی که بلند می شود بر دست    دستی بود آیا، بالاتر زین دست؟

خاموش کند هر آنچه را که می سوزد زیندست      آیا دستی هست، که بالای دست آید، بدست؟

کجاست دست تو ای یار عنبرین دست، بدست     سوختند دستان آسمانیِ عین القضاتِ مست

برخیز بگیر دستش را، چون من در دست    تا زنده شود دوباره عشق زین دست بدست

سرای مرقد ما عاشقان پر است، زیندست     کجاست مرحمی، و یا کجاست دلبری، که گیرد دست

تو ای کیسوان بلند آتش سوزان، به گاه سوختنِ مست     دستی فشان و بسوزان عاشقانی زیندست

کجاست محکمه عشق، کجاست آن دستگیرِ دست    که گیرد دستِ عین القضات به گاه سوختن، بدست

بردی به اوج محبت، آنجا که هرگز نرسد دست،    دست ناکسانِ دست بریده، و شمع به دست [2]

کجاست مرحمی، که بر دل عین القضات گذارد دست     بدان شب تارِ همدان، که او شد به دار بست

دستی برون آر و نشان ده تو خود را ای شاهد مست!     آور دل عین القضات بدست، که هنگامه سوختن است

فَرّاش صبحِ دل انگیزِ قتلگاهِ چنگ بدست!     عین القضات رفت به تاراج خصمِ خصمدست

از بس که به آسمان برد تظلم با دست،      دل سوخت، و تن سوخت، و خصم کنون بوریا بدست [3]

نفت از کینه گرفته است بدست، این ابلیسدست     ابلیس هم کنون به تاراج، بکمک آمدست

بر دار شد، و تو را یافت، آندستِ دار به دست   ای بی دلان غمین، عین القضات رفت ز دست

حلاج وار، با دست بسته، بر دار زد، دست به دست   ای دست بلند صبح! کجاست تا که گیرد آندست

بر بوریایی از آتش بردند عین القضات مست      تا ابلیس دست در دست یار کند، دست بدست

عین القضات بر سر دستان یارِ نار و دار بدست،    رفت از همدان سوی دلدار، آنگه که خصم بُرد براو دست

یار و ابلیس بردند عین القضات را دست بدست    به صحنه دیدار و هنگامه لقای خود، دست اندر دست

یک زلف او به دست ابلیس بود بدست      زلفی دگر به دست یار، دست اندر دست

او را کشان کشان بردند تا لقای دوست    عین القضات رها شد در این شدنِ دست بدست

خاکسترش به باد دادند تا امتداد صبحِ مست      آید دلی که چنان رفته بود، در آن هنگامه ز دست؟

آمد خلیل به پیشواز عشقِ عین القضات مست    تا بوریای آتشین نشود سرد، زین نفسِ نِمُروددَست

باید که او به آتشین سخنی می شد اینگونه دست بدست    در روزگار جدایی، به عشق لقای یارِ زلف بدست

شمع وجود عین القضات بسوخت در آتش سخت    تا یار به دیدارش آید، با بوریای آتشناک بدست

این سرو بلند عشق سوخت در آتش آن ابلیسدست    تا دست به دست شود با یار خود دست اندر دست

کنون منِ عاشق هم شدم گرفتارش سخت       کجاست ابلیسدستی که کند با یار مرا دست بدست

سروده شده در تاریخ 12 بهمن 1397

 

    

[1] - می خواهم همنفس شوم با ابو معالی عبدالله بن محمد بن علی بن حسن بن علی میانجی همدانی، معروف به عین القضات همدانی، که در اوج جوانی عارف و حکیمی تام و تمام شد، و جان در راه عشق نهاد و این سرو بلند تفکر آزاد، در سن سی و سه سالگی شهید عشق و فهم خود شد، و بر بوریایی از آتش، رخ از ما بر کشید، تا همسفر باد شود، تا به همراه نسیم صبح شهادتش همسخن با فراش دل انگیز صبح گردد.

[2] - بدن عین القضات همدانی را سوراخ سوراخ کرده و در آن شمع نهاده و روشن کردند تا بسوزد، که این را "شمع آجین کردن" می گفتند

[3] - بدن عین القضات را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود نهاده و آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند تا هیچ از او باقی نماند، و پراکنده شود، غافل از این که او با عشق در آویخت و جاودانه شد.

تاریخ این مرز و بوم به خون نخبگانش آغشته است، و هرگاه نخبه ایی پیشرو و قد بلند در نظریات علمی، فلسفی، عرفانی، سیاست و... پرچمی بر افراشت، جوانه اش را نگهبانان وضع موجود، و پاسداران نظرات و تصورات حاکم بر همان دوره، لگدمال کردند تا نهال علم و نظریات جدید به ظهور نینجامد، و شکوفا نگردد، نگهبانان وضع موجود در هر دوره ایی با حساسیت بی حد و حصری نگذاشتند روزنه نوری بر غار خاموش و تاریک تفکر این مرز و بوم بتابد و لذا به محض دیدن هر نوری، خشمگینانه و سخت بر خاموشی اش دریغ نکردند.

دنیای علم و اجتماع ما دوره به دوره، در تصورات همان دوره خود زندگی کرد، و همان را عین و کل حقیقت تصور، و چنان مقدس شمرد، که هر ندای غیر از آن را در گلو خفه، و نگذاشت تفکری جدید، خارج از آنچه که سکه رایج توافق شده بین تاج و تخت و نگهبانان حدود تعیین شده مورد تایید تخت و پایتختیان بود، پا به عرصه جامعه تشنه به تغییر ما بگذارد،

تفکرات جدید را در همان کودکی اش کشف و از پا انداختند، تا قرن ها بعد جامعه علمی و رشد یافته بشر به همانی برسد، که پیشگامان، مدت ها قبل بدان رسیده بودند، و به جرم زود رسیدن به همان فکر، "شمع آجین" [1] شان کردند، و چنان بر این نو اندیشان، نوآوران و دگراندیشان زمان خود، سخت گرفتند، گو این که، صاحب تفکر و سخن جدید، در حق بشریت، خدا و... مرتکب جنایتی نابخشودنی شده است، چرا که آنان را به شدیدترین وجه مجازات و از بین بردند، این جاست که می بینیم بزرگترین داده خداوندگار که جان انسان هاست، چگونه ملعبه دست خرقه بر دوشان بی خرد می شود و...

 اکثر نوابغ ما ابتدا به حسد بر انگیخته شده در عرصه دارانِ عصر خود مواجه، و سپس نو آوری آنان، و بیان بی پروا، و صراحت آنان در بیان نظرات جدید، مستمسک حسد ورزان گردید و پیشگامان تفکر ایران را به کام مرگی غمبار کشید. کینه جویان، این منابع فضل و نظرات جوشیده شده از ضمیر پاک جوانان این مرز و بوم را، به دام جلسات به ظاهر گفت و شنود علمی و در باطن تفتیش عقاید خوانده و با گزک گرفتن از نظرات نو و تطبیق آن با نظرات رایج، و در واقع عدم تطابق این نظرات با روند جاری اعتقادی خود، الحاد و کفرش ارزیابی کرده و همیشه فقهایی بوده اند که این نظریات جدید را به قواره اعتقادات خود کشیده و بی قوارگی آن را در مقایسه با افق دید محدود و علم اندک شان دیده، و کشف کفر و الحاد کرده و حکم به انحراف آنان داده و بدین ترتیب رقبای سنگدل، با همکاری فقهای دست به فتوا، این نو نهالان نابغه را به کام کینه زهرآگین خود کشیده، از پیش راه خود که در واقع مردابی کثیف و باتلاقی عمیق بود، برداشتند، تا همچنان بر جامعه خاموش و مرده، متوقف و... ما، کورسوهایی که مصداق "در نبود گوشت چغندر، سالارند" [2] ، درخشندگی خود را حفظ نمایند، و تحت الشعاع نور عظیم نوآوران و مصلحین و پیشگامان قرار نگیرند.

داستان عین القضات همدانی نمونه ایی بارز دیگری در کنار، حکیم سهرورد، ابن مقفع، دکتر فاطمی و... است که قلب انسان از خواندن آنچه بر او رفت باز می ایستد، آنگاه که می شنوی، این جوان باهوش را در سن 33 سالگی جوانمرگ اعتقاداتش کردند، تا بی رحمی جامعه ما را در جوانمرگ کردن نخبگانش نمود ظالمانه دیگری باشد. فیلسوف و عارف آزاد جناب ابو معالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی میانجی مشهور به عین القضات همدانی که در تفکر و آزادیخواهی برای بشر چنان به آزادی انسان معتقد بود که گفت : "آزادی را به انسان بسته اند، چنان که حرارت را به آتش". او که عشق را معنی بود و آن را "مذهب مشترک بین خدا و انسان" می دانست.

در حالی که می دانست "حدیث مردان" را نباید با "کودکان نابالغ" کرد، ولی رقبایش برای برداشتن این رقیب از سر راه خود، نوشته ها و گفته هایش را مستمسک کفر و الحادش قرار داده و به محکمه نگهبانان پوسته دین بردند، و دستان آماده به فتوا این برج بلند تفکر را به پای ساختمان ناچیز تفکرشان قربانی کردند.

چرا که عین القضات همدانی به دستگاه خداوندی و موجودات فعال در آن به دید و از زاویه دیگری نگاه کرد، و به همین دلیل هم "در زمره یاران شیطان و گمراهان و منحرفین" تلقی، در "ضلالت و گمراهی" ارزیابی شد و مجازات و مرگی دردناک را برای این جوانه نونهال تفکر این مرز و بوم نوشتند.

ابوالقاسم قوام الدین درجزینی (وزیر سلطان محمد ملکشاه سلجوقی) مجلسی از عالمان قشری و نگهبانان تفکر موجود و مورد وثوق قدرت حاکمه تشکیل داد و این مجلس به اصطلاح کُبّار، این نو نهال عرصه تفکر جوشان را در همدان محکوم به کفر و الحاد کردند و حکم قتل او را از این جمع جزم اندیش گرفته و روانه دارالحکومه خلیفه ستمگر و مستبد بغداد که بر جای پیامبر نشسته بود، کرده و مدتی در زندان بغدادش نگهداشتند، ولی او را چون حکیم سهرورد در زندان حلف خفه نکردند و نکشتند، و دوباره به همدانش روانه کردند، و در 23 اردیبهشت سال 510 ابتدا بعد از شکنجه فراوان بدنش را زنده زنده شمع آجین کردند، سپس دارش زدند و بعد پوست از تنش کندند و بدن این نونهال تفکر ایران را در پارچه ایی نفت آلود پیچیدند و چون جوان دانشمند دیگر ایرانی، ابن مقفع سوزاندند و خاکسترش را چون حلاج به باد دادند تا دویست سال بعد از مرگ دردناکی که برای حلاج رقم زدند، این جوان متفکر ایرانی و از شاگردان بزرگ محمد غزالی توسی و خیام نیشابوری به همان مرگی مبتلا شود که پیش از این در قطعه شعری آرزویش را کرده بود، و این چنین "کرشمه جمال حق" به قول او "اهل وصال را به سوی خود جذب کرد" :

ما مرگ و شهادت از خدا خواسـتــه ایم   و آن هم به سه چیز کم بها خواسـته ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم     ما آتـش و نفــت و بـوریـا خواســته ایم

آزادی در تفکر عین القضات همدانی

دریغا کمال عشق را مقامی باشد از مقامات عشق (برای عاشق) که اگر دشنام معشوق شنود، او را خوشتر از لطف دیگران داند و هر که نداند (این گونه عاشق نباشد) او در راه عشق بی خبر باشد (تمهدات، صفحه 221)

تو نقص دیده راست کن، و گرنه او همه جمال است.

ارواح مومنان از نور جمال خدا باشد و ارواح کافران از نور جلال خدا باشد. پس هر که جمال روح خود بیند، جمال معشوق را دیده باشد.

اگر بدین مبتلا گردم که کودکان را ابجد آموزم، دوست تر دارم، از آنکه به کسی مبتلا گردم که از بهر او مرا قلم بر کاغذ باید نهادن (کتاب تمهیدات – صفحه 79)

هرکه طواف قلب کند، مقصود یافت. و هرکه راه دل، غلط و گم کند، چنان دور افتاد که هرگز خود را باز نیابد.

ای عزیز، بدان که راه خدا نه از جهت راست است، و نه از جهت چپ، نه بالا و نه زیر، و نه دور و نه نزدیک. راه خدا در دل است و یک قدم است "دَع نَفسَکَ و تَعال"

جمله مذاهب خلق منازل در راه خدا دان، اما در منزل مقام کردن غلط بُوَد.

از دریا چه برتوان گرفت تا ساکن دریا نشوی؟!

این محتسبان که خسته از رِندانند      ما را ز سَرِ بریده می ترسانند

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم      در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

عاشقی باید تا سخن عاشقان تواند شنود      فارغان را، از این حدیث چه خبر؟!

کس نیست بدین سان که من مسکینم      کز دیدن و نادیدن تو غمگینم (نامه نود و هشتم)

جوانمردا ! معشوق به همگی، خود جمال است و کمال است و جلال است و دلال است. تو کجایی؟ چرا به همگی خود ادراک نباشی؟ همه دیده باش تا او جمال بنماید. همه گوش باش تا او همه نطق بُوَد. همه سوال باش که او همه اجابت است. اگر تو همه ادراک باشی، کمال او را جمال خوانند، اگر همه عجز باشی، جمال او را جلال خوانند. (نامه ها)

هر که در دنیا نابیناست از معرفت خدا، در آخرت نابیناست از رویت خدا.

گفتن و دانستن که الله یکی است، چه سود؟   چون تو در پیش هزار بت سجود می کنی!

قلب سالک هم مونس اوست و هم محب اوست و هم موضع اسرار اوست. به بیانی قلب سالک عرش خداست. هرکه طواف قلب خود کند، مقصود یابد و هرکه راه دل گُم کند چنان دور افتد که هرگز خو را باز نیابد.

گفتم ملکا ترا کجا جویم من      گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت

وز خلعت تو وصف کجا گویم من       نزد دل خود که نزد دل پویم من

هر که از شکم مادر به در آید این جهان را بیند، و هر که از خود به در آید آن جهان را بیند.

معشوق بلاجویِ ستمگر دارم       وَز آب دو دیده آستین تر دارم

جانم برد این هوس که در سر دارم        من عاقبت کار خود از بر دارم

ای عاجز که تو سر و طاقت عشق نداری، ابلهی اختیار کن که هرکه بهشت جوید، او را ابله می خوانند. جهانی طالب بهشت شده اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر آنکه بهشت، نصیب نفس و دل باشد، و عشق نصیب جان و حقیقت. هزار کس طالب مهره باشند و یکی طالب دُر و جوهر (گوهر) نباشد.

عین القضات همدانی

 

[1] - نوعی شکنجه فجیع برای برای شکستن شخصیت و مقاومت انسان های مقاوم و معتقد، و به توبه وادار کردن کسانی که بر نظرات خود سخت استوارند، و در عین حال نظرات آنان را کفر و الحاد تصور می کردند و حاکمان شرع آن عصر، بدن مبتلایان به چنین دادگاه هایی را سوراخ سوراخ کرده و در آن سوراخ ها شمع نهاده و روشن می کردند تا بدنش بسوزد، و بدین ترتیب خشم صاحبان حکم، از زجر قربانی چنین احکامی، فرو نشیند.

[2] - حکایت چغندر و گوشت در شباهت شکل و رنگ و لعاب آن است، ولی فقط کسانی که گوشت خورده اند، فرق بین گوشت و چغندر را می دانند، که چقدر بین چغندر و گوشت تفاوت در خاصیت و مزه است، ولی چه سود که این " امام و پیش رو" بودن مدعیان علم و "ماموم و پس رو" بودن مردم، که باید از نخبگان خود حفاظت نمایند، باعث می شود که نوگُلان عرصه علم و نظرات جدید زیر پای جو فروشان گندم نما، له شوند و مردم زمانه هم چون فتوا از دهان این مدعیان صادر می شود، عین علم و حق می پندارند، و بر آن گردن نهاده، و تنها وقتی می فهمند که اشتباه کرده اند که دهه ها و بلکه سده ها از قتل این دردانه های نبوغ گذشته است و این چشمه های جوشان دیگر کور شده اند.

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...