حلب!

خاطره ای از تو ندارم و اکنون تو در ذهنم با فیلسوف جوانمرگ شرق سهروردی1 قرینی، در ذهنم با زندانی زنده می شوی که در آن گل نو شکفته اندیشه ی ما، سهروردی را در آنجا خفه کردید،تا داغش قلب دنیای اندیشه و اندشه ورزی را برای قرن ها بفشارد، سهروردی زمانی در تو گرفتار شد که اسلامی در آنجا رواج داشت که اندیشه و نو آوری در تفکر را بدعت و انحراف می دانست و آن را در نطفه خاموش می کرد که مبادا دیوار سست اندیشه ی بی خردانه صاحبان قدرت ترک بر دارد. امروز تو در ساحل خونی، و خردگریزان خشک مغز امروزی ات دیگر با اندیشمندانی این چنین کار ندارند بلکه همه ی مردم تو را هدف گرفته اند تا هرکه چون آنان فکر نمی کند، را ریشه کن کنند، این ها از زنده ها گذشته و حتی قبور را نیز از انسان هایی که دوست ندارند، پاک می کنند.

 

باب الفرج شهر حلب محل دفن فیلسوف شهید، سهروردی

اکنون تو در خون غوطه وری و صاحبان همان افکار سرخی که آن روز آن نابغه را از باغ اندیشه ما گرفتند، امروز آنقدر زیاد شده اند که دیگر به امثال سهروردی قناعت نمی کنند و بلکه ملخ وار کل شامات و بلکه بشریت را هدف قرار داده اند و می خواهند دنیا را با افکار پوسیده و قرون وسطایی خود مدیریت کنند و در کام تلخ و زهرآگین خود، که غلیانی از خون و چرک است، فرو برند و به نابودی کشند. اگر آنروز باغ سرسبزی همچون سهروردی را خاکستر کردند، امروز هر سبزه ایی را بر هر سبزه زاری بر نمی تابند و بر هر سبزی چون لشکر ملخ هجوم می آورند، تا در این سرزمین کسی هیچ سبزیی نبیند و سبزه زاری شکل نگیرد و آرزوی سبزی در اذهان نماند و امید از هر رویش سبزی در دل جهانیان بخشکد، تا اذهان بشر بر وجود برهوت آنان رضایت داده و سر تسلیم و رضا فرود آورند.

آری ای حلب!

اگر آنروز کسی بر جوانی و فروغ اندیشه ی سبزکامی همچون سهروردی که در آتش بیداد جهل فقیهان آن عصر که حکم به ارتدادتش دادند، نسوخت؛ امروز نیز بر تو و اهلت نمی سوزد و برعکس با اعلام جهاد نکاح، حکم غارت و بردگی و حلالی جان و مال و ناموس دیگران و... فقیهان این عصر، فتوا به راحتی خیال کسانی می دهند که تو را در خون شناور سازند و رحمی بر تو و اهلت هم دیده نمی شود، و همه کٌنگ و بی صدا به نظاره در خون شدن توایم، و سواحل دنیای متمدن نیز مملو از اجساد مردگانی است که از این ظلم بدانجا رهسپارند و در بین راه اسیر خدعه امواج می شوند و طعمه گوشت خواران دریا.

اما علیرغم گلایه ها، آرزو دارم که از این ساحل پر موج خون به سلامت بگذری، و سرزمینت قبرستان خردستیزان گردد و تو دوباره حاکمیت خشک مغزانِ خشکه مقدس را بر خود نبینی، در حالی که تو امانت دار خوبی برای باغ اندیشه ورزی ایران نبودی و جان میهمان نابغه ای از ما همچون سهروردی را گرفتی که در سنین جوانی و در آغاز شکوفایی بود، و جهانِ تفکر و اندیشه را از اندیشه ورزانی همچون او محروم کردی، نابغه ایی که همتا نداشت، و هنوز که هنوز است زایشی همچون او در سرزمین تفتیده ما اتفاق نیفتاده تا چراغ دانش و اندیشه ورزی را چون او بتاباند و شب تاریک ما را روشن نماید.  (تهران - چهارم محرم 1438)

1- فیلیسوف شرق، شهاب‌الدین یحیی سهروردی، فیلسوف صاحب مکتب ایرانی که در سفری به حلب با ملک ظاهر پسر صلاح‌الدین ایوبی آشنا شد و به درخواست وی در آنجا ساکن شد، ولی بعدها صلاح‌الدین ایوبی به جرم الحاد، سهروردی را به زندان انداخت و او را در 38‌ سالگی در زندان خفه کردند. مقبره سهروردی اکنون در شمال غربی میدان باب الفرج، در داخل مسجد جامع سهروردی در حلب قرار گرفته دارد

ای دار تو که هستی، که با ما چنین کنی

ای دار برگو تو را چه قدرت است، که عیسی به کول می کشی

                        این قدرت است یا که ابلیسدستی است، در آستین تو

محموله های سنگین و بلند را، با تو از زمین کندند

                                   من در عجبم کین زمین چیست که نلرزد به پای تو

آنگه که حلاج را بر تو آویختندُ، و از ما بردند

                                        دل ها همه لرزید، نبود لرزشُ تردیدی به جام تو

تو مایه قدرتُ، نشانه ی اَظلامِ عالمی

                                               این سنگدلی را کدام خداوندِ ظلم، نهاد به تو

 ظُلمَت، چگونه به باد نداد زندگیُ تو

                                      آنگه که عین القضات آویختندُ، و آویختی به جانش، تو

من در عجبم که تو در آستین هر مستبدی،

                                    آزادی آمدُ رفت، باز زنده اییُ، هستیُ همراه ظلمی، تو

روح خدا به تو در دار شد، باز تو ماندی و من

                                     حلاج و عین القضات، به تو بر دار شد، باز من ماندم و تو

برخیز و جمع کن تو بساط ظلم تعدی خود را

                                                  زمین چو پاک گردد ز مستبد، خلاص، پاکی تو

یاد بتان بزرگ آویخته بر تو زنده خواهد ماند

                                     ای ظلم بمان بظلم، تو خود به خود، مرده خواهی دید تو

این زشت منظره را هزار بار به تکرار نشستی به ظلم

                                   رَب ختم نکرد، شاید که خَلق کند ختم، ظلم بی پایان تو

نظم نوشته ایی به تاریخ 28 مرداد 1398

Click to enlarge image Hanging (1).PNG

چوبه دار

شکر ایزد یکتا را که پرواز اندیشه دیگر چیزی نیست که بدان زنجیر توان زد، می توان شکافت سدهای بیشمار زمینیان را، و پرید در اوج های بلند و بی انتها،  به هر ممنوعه ایی که حقیقتی را از دید ما دور کرده است، سر زد، به هر بهشت و بیغوله ایی پا گذاشت، بی آنکه نامحرمی، رد پایی از تو ببیند و تنبیه و تکفیرت کند، آنجا که دیگر نه جسم را بدان راهیست، نه جو اجتماعی تو را اجازت ورود و تجربه می دهد.

انگار خدا این روزنه را گذاشت تا از خفقان بندهای بیشمار مخلوقاتش دقمرگ نشویم. و در بی نفسی زندان های دراز و محکم شان گرفتار نمانیم. گویند دیگر روزنه وحی را قطع کرده اند، ما را چه باک، کرده اند که کرده اند، صلاح مملکت خویش خسروان دانند، اما بسی جای بخت یاریست، که جولان گاه اندیشه را که قطع نکرده اند،

می توان پرواز کرد و در آسمان خیال پیش رفت. رویاها که هستند، تو را به ناکجا آبادها، و هزار جای آباد خواهند برد، می توان پرید و بر قلعه های ممنوعه به نظاره حقیقتی نشست، که از تو پنهانش کرده اند، می توان عمیق شد و در عمق های غیر قابل دسترس و غیر قابل باور غور کرد، می توان بر بال اندیشه پرید و از این زندان گریخت. آنطور که مولانا، حافظ، ابن سینا، سهروری و... از این گرداب بندهای بیشمار گریختند و در آسمان اندیشه سیر کردند. آنانی که خوش درخشیدند و نور به یادگار گذاشتند. و چه بسیار از آنان، که نتوانستند درخشش نورهایی را که دیدند، را به کاغذ سپرده و همچون اینان، به ارث بگذارند. هزاران مولانا، حافظ، ابن سینا، سهروری و... که نورها دیدند و ننوشتند و ماندگار نشدند.

اما همه آنان، چه آنها که نامدار شدند و چه آنها که نامی از خود به یادگار نگذاشتند، در پرواز اندیشه مشترک بودند؛ سهروردی وقتی که در بین دیوارهای مخوف قلعه حلب هم که بود، و جسمش در زندان متحجرین در بند مانده، اندیشه اش غرش کنان در آسمان تفکر می پرید، و بی خیال فقیهان شهر که در زندان تفکر خود به زنجیر بودند، او آزاد، سوار بر فلسفه نور آسمان اندیشه را در می نوردید، و حتی موقعی که به حکم فقیه ایوبی، در ناباوری اندیشمندان، حکم به نیست شدن گرفت، باز در حالی که این حکم ظالمانه و ناشی از جهلِ تکیه زدگان بر کرسی افتا، بر او جاری بود، این تنها جسمش بود در دست ظالمین جان می داد، اما اندیشه اش بیشتر از قبل در سودای انسان این جهانی، تفکر می کرد و کاش کسی بود که در آن لحظات پای سخنش می نشست، و با او مصاحبه ایی می کرد، تا بگوید و بتراودف آنچه را که در آن لحظات خوف و خطر، ذهن و اندیشه اش را درگیر خود کرده بود، و بگوید که در کدام بلندگاه ها در سیر و اندیشه است و چه می بیند.

یا وقتی روزبه دادویه (عبدالله ابن مقفع) را بنا بر قتل و مثله کردن بدنش افتاد، هنوز ذهن و تفکر این اندیشمند ایرانی در میان اندیشه و علم در سیر و غور بود، و فارغ از جسمش که باید قطعه قطعه می شد و در تنور تعصب و جهالت بی پروا و ریسمان بریده آن روزگار می سوخت، او غرق در عاقبت انسانی بود که زیر پای پلشتی ها قربانی می شد.

یا آنگاه که حلاج را بر دار می کردند، تنها توانستند، تنش را بر دار کنند، و روح متفکرش، در همان لحظات در منتهای عشق و صفای درونی خود می درخشید، و بر بلند بالای یار به نظاره زیبایی ها نشسته بود، و شادان در سیر افاق و انفس، بر بال های اندیشه و بادهای تفکر لیز می خورد، و اوج می گرفت، و فرود می آمد، و فراز می گرفت، تا این که جان از جسمش خارج شد، و از هر چه بندی بر این زمین سفت و خشن که بود، راحت شد و رفت تا در جوار دوست فارغ از مدعیان و یا نمایندگان دروغینش، لقالله را تجربه کند.

یا هنگامی که گالیله بر جهل گردن می نهاد، و زبانِ گوشتی اش کلماتِ توبه را تکرار می کرد، ذهن جستجوگرش از تمام کورگره های مذهب گریخته و در آسمانِ حقیقتِ خلقتِ خدای خود، آزادانه سیر می کرد و مسیر می پیمود، و در حالی که ارباب مذهب مست توبه این دانشمند، که بر کتاب مقدس خروج کرده بود، پیاپی شراب مخمور کننده جهل زای خویش را به سلامتی پاپ اعظم شان می نوشیدند، تفکر گالیله همچنان در آسمان ممنوعه های مصنوعی جهل، دیوار و سقف ویران می کرد و پیش می رفت.

آرای برای دست و چشم و پای، و هر جای ما بندی ساخته، و محکم کرده اند، ولی بر بال های اندیشه انسان هرگز نمی توان بندی گزارد، و شکر ترا، ای خدای یکتای من، که اگر این هم نبود، بر این خفقان دقمرگ می شدیم، می ماندیم و می پوسیدیم، می مردیم. 

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...