شامات [1] هم مثل قفقاز [2]، همواره یکی از آوردگاهها و نقاط تماس ایرانیان با دیگر رقبای خود در تاریخ بوده و هست. پیش از این که اعراب منزوی در شبه جزیره عربستان، از تنها فرصت تاریخی خود در زمان ظهور پیامبر اسلام بهره جسته، و در نخستین دهههای بعد از هجرت، تومار حضور ایران و روم را در شامات درهم بپیچند، و دو ابرقدرت باختری (روم) و خاوری (ایران) جهان را نابود کنند، و زنجیرههای جدیدی از دست به دست شدنها را، در تاریخ شامات رقم زنند، که هنوز نیز پایان نیافته است، ایرانیان بارها از داشتن شامات در کنار خود شادمان، و یا از نبودش ناشاد شدند، و مثل سردار قافله کاروان اسرای کربلای خونین سال 61 هجری، روضه حسرت و یا خشم در مورد آن خواندند، و به سانِ بانو زینب، دختر جناب علی بن ابی طالب، از درد شام، سه بار «شام، شام، شام» به شکایت گفتند [3] .
در این یکی دو روزه هم باز من مجبور شدم، درد حسرتی از دل کشیده، فیلِ دلم یاد شکوه ایرانیان در شام را کند، آنگاه که اسماعیلیان این سرزمین را زیر نگین انگشتری خود داشتند [4] و دژهای اسماعیلیه در شامات، قرارگاه امنی برای اندیشه و انسانهایی شد، که میخواستند خود باشند؛ و فارغ از اینکه اندیشه و یا خود آنان را قبول داشته باشیم یا نه، میخواستند در هجوم یکدست سازانِ روزگار خود، زنده بمانند، حتی اگر شده در پس دیوارهایی بلند و خودساخته تفکر و منش خطرناک و فرقهایی خود.
اهل باطن، و از جمله اسماعیلیان و...، مثل دیگر اندیشههای زندانساز دیگرِ از این دست، که از اندیشه خود، زندانی به بزرگی وسعت تفکرشان میسازند، و سعی میکنند در زندان اندیشهی خاص خود بمانند، تا در هوای ایدهای نفس بکشند، که آنرا حق میدانند، و خود را از اجبار انتقال به زندانِ دیگر اندیشههای تحمیلی برهانند؛ هرچند شاید خود نیز میدانستند که در هوایی خفه، و بدون اکسیژن لازمِ اندیشه خود، در معرض وزش بادهای تازه کننده، نخواهند بود و نفس نخواهند کشید، اما پذیرفتند بمانند تا آزادانه در محدوده اندیشه خود اندیشورزی کرده، و زنده بمانند.
حمله تکفیریهای حاکم شده بر دمشق، به استان سویدا [5] در جنوب باختری سوریه، که از مراکز تجمع دروزیهای [6] سوریه است، بیانگر دعوایی خشن، بر سر چیرگی بر سرزمین و مردمی در سوریه است که بین دو گازانبر نژادپرست و خطرناک برای انسانیت، یعنی صهیونیسم و مسلمانان تکفیری، که هر دو از معتقدان به آپارتاید نژادی و یا دینیاند، گرفتار آمدهاند، و این باز آه حسرت را در دل ایرانیان بلند میکند، چراکه دَروزیها یکی دیگر از جزایر بازمانده از عقبهی تفکر و اندیشه و تلاش ایرانیان برای بقا در درازای تاریخند، که در هجوم حاکمیت عباسیان، سعی کردند، بقای تفکر و اندیشه ایرانی خود را دنبال کنند، بله آنان بازماندگان دژنشینان اسماعیلی مسلکیاند که بقای خود را پشت اندیشه باطنی، و دیوارهای بلند دژهایی جستند که از زمان شکوه ایرانیان و رومیان در شامات باقی مانده بود.
و این روزها ایرانیان تاریخ داشتههای خود در این منطقه از سوریه را مرور، و از روی حسرت تمام، نام شام را، سه بار متوالی تکرار میکنند، آنگاه که از داشتههای از دست رفته خود در این منطقه یاد کرده، چه آنگاه که با فینیقیها در ساحل باختری مدیترانه هممرز بودند، و یا آنگاه که تا میانرودان (تیسپون در میانه دجله و فرات) عقب رانده شدند، چه آن موقع که با فینیقیها دیوار به دیوار خانههایی شدند که در ساحل خاوری دریای مدیترانه چیده شده بودند، و بر سرزمینهای دوردست در افق باختری آن، چشم داشت، و آمال و آرزوهای خود را همچون کریستف کلمپ (کاشف امریکا) در باختر زمین میجستند، و آنرا سبک سنگین میکردند.
یکی از بازماندگان از آن ایران و ایرانیان، و آن اندیشه، دروزیهاییاند که کوههای شامات را قرارگاه امن دژ تسخیرناپذیر خود ساختند، و اکنون مثل گوشتی نرم، در زیر دندانهای طمع این و آن، به این و سو و آن سو کشیده شده و میشوند، و همانگونه که کردها نیز اینگونهاند، و آنان نیز بلندا نشینهایی هستند که به عنوان اصیل ترین قوم ایرانی، میان پنج کشورِ ترکیه، ایران، سوریه، عراق و ارمنستان تقسیم شدهاند، و هر تیکه آنان، بین دندانهایی تیز زیاده خواهیها، به این سو و آنسو کشیده شده، و گاه دریده میشوند.
در خلا وجود ایرانی مقتدر، ملیگرا، با آبرو و با نفوذ در مجامع و سیاست جهانی، داشتههای ایران و ایرانیان، در مناطق نفوذ فرهنگی، نژادی و تمدنیاش، میان دندانهای تیز رقبا رد و بدل میشود، و ما باید با حسرت، نابودی توان، سرزمین، اندیشه و نفوذشان را تماشا کنیم، دَروزیهای کوه نشین سوریه، مثل دروزیهای کوه نشین لبنان، اردن و اسراییل، بازماندگان اندیشه اسماعیلیه و ایرانیانی بودند که دژهای محکم بازمانده از امپراتوری ساسانی و روم در این مناطق را پناهگاه خود کردند، تا از سیل حوادث بنیانکن روزگار، خود و آئین و اندیشه خود را برهانند، امروز دروزیهای اسراییل و سوریه، صهیونیستها را پناهگاه خود قرار دادهاند، تا از دریده شدن توسط اسلامگرایان اخوانی تحت حمایت ترکیه، قطر و... نجات یابند،
همانگونه که کردها نیز در هجوم ترکها، بعثیها (ی عراق و سوریه)، و این روزها تکفیرهای ائتلاف جولانی و...، اسراییل و امریکا را پشت و پناه خود یافتند؛ و در واقع خلا وجودی ایرانِ قدرتمند، دلسوز و فعال به حال جزایر حضور ایران و ایرانیان در مناطق درون فلات بزرگ ایران، و حاشیه تمدنی آن، باعث شده است که رقبای روس در شمال، و امریکا و اسراییل در باختر فلات ایران، به پناهگاه جزایر بازمانده از میراث ایران و ایرانیان تبدیل شوند،
حال آنکه شاید میشد کمی ملی نگریست، و دامن ایران را از جنگهای مذهبی که همه دیدهاند چقدر حساسیت برانگیز و پر هزینه است، ور کشید، و در رقابت ملی بین رقبا در منطقه شامات، اکنون حرفی برای گفتن داشت، و با دوری از منازعات مذهبی، امروز قدرتمندانهتر، منطقیتر، موثرتر و... پیگیر دفاع از میراث تمدنی ایرانی خود در شامات و... بود، و در کنار اسراییل، ترکیه و اعراب، مدعی قابل رقابتی در مناسبات منطقه میبود.
شاهرود - 27 تیرماه 1404
[1] - شامات شامل سوریه، اردن، فلسطین و لبنان، سرزمینی است با فرهنگ مشترک در ساحل خاوری مدیترانه که بعد از جنگهای جهانی در اثر رقابت قدرتهای اروپایی بر سر سرزمینهای باز مانده از امپراتوری مسلمان عثمانی، به این تقسیم بندی کنونی رسیدند که اکنون این چهار کشور را شکل داده اند و اسراییل به نظر می رسد قصد دارد همچنان بر طبل تقسیم غنایم جنگ و تغییر دوباره مرزها بکوبد و مرزها را بار دیگر دچار تغییر کند.
[2] - قفقاز در مرز اروپای شرقی و آسیای غربی، منطقهای کوهستانی بین دریای دریای سیاه و دریای خزر است. این منطقه تقریباً مساحت ۱۷۰۰۰۰ مایل مربع (۴۴۰۰۰۰ کیلومتر مربع) را پوشش میدهد. کشورهای گرجستان، آذربایجان و ارمنستان و بخشهای از ایران و روسیه جز منطقه قفقاز هستند، و بخشی از خط تقسیم سنتی بین اروپا و آسیا را تشکیل میدهند. قفقاز توسط رشته کوههای قفقاز به دو نیم تقسیم شده است. کوه البروس، بلندترین قله اروپا، در منطقه قفقاز غربی در کشور روسیه قرار دارد در سمت جنوبی، رشتهکوه کوچک قفقاز، فلات جاواکتی و ارتفاعات ارمنستان است که در نهایت بخشی از آن در ترکیه نیز قرار دارد. ناحیهٔ شمال قفقاز بزرگ سیسکوکازیا و ناحیهٔ جنوب ماوراء قفقاز نامیده میشود. این مناطق از دوران باستان محل سکونت و تمدن بشری بوده است. این مناطق در قرن ۱۸ تا ۱۹ توسط روسیه فتح شد. سرزمین قفقاز در دوران باستان بخشی از قلمرو دولتهای شاهنشاهی هخامنشی، امپراطوری مقدونی، امپراتوری سلوکی، شاهنشاهی اشکانی و ساسانی بود قفقاز جنوبی شامل کشورهای جمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان میشود اما قفقاز شمالی جزئی از روسیه است و شامل جمهوریهای خودگردان داغستان، چچن، اینگوشتیا، اوستیای شمالی-آلانیا، کاباردینو-بالکاریا، کاراچای-چرکسیا، سرزمین کراسنودار، آدیغیه و سرزمین استاوروپول میشود.
[3] - گویند وقتی دختر علی ابن ابی طالب را از درد و رنج دوران کربلا و پسا کربلا پرسیدند، او از درد و رنجی گفت که در شام از نمازگزاران مسجد اموی متحمل شد، گویا اگر اکنون از علویان، کردها، دروزیها و تمام کسانی که در سیبل حملات داخلی تکفیریهای همراه جولانی و... هم بپرسند، باز نمازگزاران مسجد اموی دمشق را منشا درد و رنج خود اعلام کنند، و باز سه بار این واژهی «دمشق، دمشق، دمشق» را با تاکید و تکرار بر رنج دردی که میکشند، به تکرار بگویند.
[4] - در زمان سلجوقیان حسن صباح در ایران رهبری اسماعیلیها را به دست گرفت. مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را به کوهها و دژهای کوهستانی رساند و خودش در دژ مشهور الموت آشیان گرفت. پس از استوار شدن از مصر برید، و جداگانه و مستقل به دعوت پرداخت. این روزگار دوران اوج اسماعیلیها بود. حسن صباح برای پیشبرد آرمانهای اسماعیلی دست به یک رشته ترورها نیز زد پس از مرگ حسن صباح جانشینانش راه نبرد با خاندانهای ترک چیره شده بر ایران را پی گرفتند. تا این که با تازش مغولها به ایران به ناچار با سلطان جلالالدین خوارزمشاه در یک سنگر جا گرفتند و با مغولان به ستیز پرداختند؛ ولی سرانجام خورشاه واپسین رهبر اسماعیلیها الموت در سال ۶۵۱ در برابر هلاکوخان گردن فروآورد و چندی پس از آن به دست مغولها کشتهشد. مغولان دژها را یکی پس از دیگر گشودند و کشتار بزرگی از اسماعیلیها کردند. از این پس اسماعیلیها مقاومت را در دژهای خویش در شام و لبنان پیگرفتند
[5] - سویداء یکی از چهارده استان سوریه است، که در جنوبیترین نقطه این کشور قرار دارد. جمعیت این استان در سال ۲۰۱۱ میلادی حدود ۳۷۰٬۰۰۰ نفر تخمین زده شده است. تنها استانی که دروزیها در آن اکثریت دارند. کسانی که فقط سه درصد جمعیت سوریه را تشکیل میدهند. و در کنار اقلیتی از مسیحیان و مسلمانان سنی در این استان ساکنند.
[6] - دروز (/druːz/ ; عربی: دَرْزِيّ یا دُرْزِيّ , جمع: دُرُوز) که خود را «مُوَّحِدون» مینامند گروه مذهبی باطنگرای عرب از غرب آسیا هستند که به آیین دروز پایبندند این آیین، دینی ابراهیمی، یکتاپرست و التقاطی است که اصول اصلی آن بر یگانگی خدا، تناسخ و جاودانگی روح تأکید دارد. اگرچه آیین دروز از اسماعیلیه سرچشمه گرفته، دروز خود را مسلمان نمیدانند. آنها زبان و فرهنگ عربی را بخش جداییناپذیر هویت خود میدانند و عربی زبان اصلی آنهاست بیشتر آموزههای مذهبی دروز مخفی است و پذیرش افراد خارجی در این دین مجاز نیست. ازدواج بین ادیان نادر و بهشدت نهی شده است. آنها میان افراد روحانی، معروف به «عقال» که اسرار دین را حفظ میکنند، و افراد عادی، معروف به «جهال» که به امور دنیوی مشغولاند، تمایز قائل میشوند. دروز معتقدند که پس از تکمیل چرخه تناسخ، روح با عقل کلی یکی میشود بین ۸۰۰٬۰۰۰ تا یک میلیون پیرو دارد. آنها عمدتاً در لبنان، سوریه و اسرائیل ساکناند و جوامع کوچکتری در اردن دارند. دروز ۵٫۵ درصد جمعیت لبنان، ۳ درصد سوریه و ۱٫۶ درصد اسرائیل را تشکیل میدهند. قدیمیترین و پرجمعیتترین جوامع دروز در کوه لبنان و جنوب سوریه، اطراف جبلالدروز (به معنای واقعی «کوه دروز») قرار دارند
« کثرتگرایی روح جامعه علمی است، و کثرتگرایی یک آمادگی برای پذیرش دیگران است،
برای آموختن از آنان، و اینکه تفاوتها یک فرصت هستند، نه یک تهدید.»
حکمتی از زبان کریم آقاخان چهارم
در حالیکه ملتهای پیشرو در جستجوی یافتن، نگهداری و استواری پیوند با همزبانان، همفرهنگها و همنژادان خود در سراسر جهانند، تا هر رشتهی جمعشدنها را یافته، به هم بافته، ریسمانهای پیوند را استوار دارند، رشتههای نابوده را بُود کنند، رشتههای باریک پیوند را پهنا دهند و قویتر دارند، و رشتههای جدایی و تفریق را قطع و یا بیمقدار نمایند، اما ملتهای عقبمانده، و یا عقبنگهداشته شده، بر رشتههای جدایی تکیهایی بیمارگونه کرده، طبلهای جدایی را هر چه بلندتر و گوشخراشتر به صدا درمیآورند، و جار میزنند، تا شکاف جداییها را ژرفا دهند، و به هم رسیدنها را ناممکنتر سازند، تا هرگز به دیدار و آشناییشان نینجامد.
نگاهی گذرا به تاریخ غمانگیز ایران نشان میدهد که در اینباره ما عقبمانده و بلکه پسرفتگرا بودهایم، و متاسفانه هر حاکمیتی که در این آب و خاک قوت گرفت، عدهایی از ایرانیان را، به بهانههایی درست و یا واهی، از خانه و کاشانه خود بیرون انداخت، و خط قرمزی برای حقوق پایه و از جمله، حق شهروندی آنان قائل نبود، این درام تاریخی تا جایی پی در پی رخ داد، و میدهد که حتی آخرین شاه پهلوی، که خود درسآموخته کشورهای پیشرو، و تربیت شدهی جهان آزاد بود نیز، وقتی در پهنه سمآلوده ایران که قرار گرفت، از پاسپورت گرفتن ایرانیانِ ناراضی گفت، که بگیرند و از کشور خود بروند [1] ، و جانشینان او در حاکمیتِ ایران انقلابی نیز موج مهاجرتی را راه انداختند که در اثر آن میلیونها ایرانی راهی کشورهای دیگر شدند، به طوری که کلونیهای پرشمار ایرانیان، میلیونی در کشورهای دیگر، هرکدام ایرانِ دیگری را برای خود ساخته و پرداختهاند، آبخوستهایی (جزایر) جدا از هم، که تخم پراکندگی در آن کاشته شده، غرق در جدایی و تنهایی، آنان را به سایشی بیپایان مشغول و دچار داشته، نیرویشان را از بین میبرد، و توانشان را بیاثر میکند.
بدین ترتیب، این سرمایههایی گرانقدر بود که بر باد رفت و میرود، چرا که به نظر میرسد ما ایرانیان به اندریافتها و بایستههای اولیه جمعبودن، شهروندی و... نیز اگاه نیستیم، و همدیگر را به شاه و گدا، ارباب و رعیت، عام و خاص، خودی و غیر خودی، مرید و مراد، معتقد و بی اعتقاد و... پاره پاره میکنیم و میبینیم، و بر پایه همین ارزشگذاریهای بیربط و گاه باربط، به خود حق میدهیم که بیدادگرانه دیگرانی را، از حقوق پایهاییشان نیز بیبهره و ناکام نماییم، و حتی در قرن بیست و یکم که آدمیت باید در بلندبالای بالندگی خود باشد نیز، «انسانم آروزست»،
و بعد از دههها که از خیزش آزادیبخش 57 هم که میگذرد، باز باید شعار بزرگترین، پرطرفدارترین و... جناح سیاسی شریک در امور کشور، یعنی اصلاح طلبان «ایران برای تمام ایرانیان» باشد، امری روشن و پیشپا افتاده و پایهایی که نباید هرگز خدشهایی و شکی در آن میبود، اما چنان این حق اولیه و پایه زیر سوال رفته است، که این شعار به نخستین و پایهترین چشمانداز، بدنه اجتماعی حال ایران تبدیل میشود تا فراموشکاران را متوجه این اصل بنیادی کند که ایران به تمام مردان و زنانی تعلق دارد، که تنها ایرانیاند، همین و بس، و گذشته از آئین، نژاد، قومیت و... این ایرانیت است که باید آغازگر جمع شدنهای ما باشد، نه چیز دیگری که خود را بر چنین فراگیریی تحمیل کند.
و این ایرانیان هستند که خداوندان این کشور و این آب و خاکند؛ و این شرمآور است که هنوز بزرگان، نخبگان و سکانداران و فرمانروایانِ ایران به این پایه از آگاهی و شعور وطنپرستانه نرسیده باشند که، این حق پایه را برای خداوندان و مالکان واقعی خود و این آب و خاک قائل باشند، و آترا به رسمیت بشناسند، و روا دارند، و بر پایه آن به آنان حقوق شهروندیشان را بازپس دهند. اما فرمانروایان خود را به جای خدمتگذار ایران و ایرانیان، گاه خود را خداوندان و صاحبان آن دانسته، و پهنهی بود و باش را بر خداوندان خود و این آب و خاک تنگ و تعیین میکنند، و به خود این اجازه را میدهند که تعیین کنند چه کسی باشد، و چه کسی نباشد، حال آنکه این حق تعیین، درست برعکس است و این مردمانِ ایرانند که باید تعیین کنند کدام فرمانروایی کند، و کدام نکند، در اینجا نقشها و حقوق واژگونه میشود.
پایان زندگی مردان و زنان نخبه و تراز اول، و پیشرو ایرانی، در سرزمینهای دیگر، که به سمبلهای کامیابی دیپلماتیک، راهبری، توانمندی، دانش، آئینمداری، دارایی و... جهانی بدل شدهاند، هر بار پرده از جداییهای برآمده از بیدادگری و خسارتباری برمیدارد، که بیشتر بر پایه نارواداری آئینی [2]، درگیریهای ورود در امر قدرت، درخواست حق تعیین سرنوشت و... بود، که بر ایرانیان تحمیل گردید، و میشود، و کسانی در اثر دور افتادن از وطن، انرژی و داشتههای خود را در جایی غیر از زاد و بوم خود صرف و هزینه میکنند، در حالی که دل آنان در گرو آبادی، استقلال و پیشرفت و تاریخ خود در ایران همچنان میتپد، و دلبسته این آب و خاک، و مردمیاند که خود را از آنان میدانند.
کریم حسینی (1936-2025 .م) یا همان آقاخان چهارم، نتیجه و بازمانده حسنعلی خان محلاتی [3] (1804–1881) یا همان آقاخان اول، پیشوای آئین اسماعیلی است که خود اهل روستای "دودهک" دلیجان، در محلات استان مرکزی ایران است [4]، آقاخان چهارم، که بعنوان یک خیراندیش و بشردوست، فعال اجتماعی، بازیگر جهان و... شناخته میشود، از 20 سالگی تا 88 سالگی، یعنی زمان مرگش، چهل و نهمین زنجیره پیشوای شیعیان اسماعیلیه [5] نزاری جهان را بر دوش میکشید، چرا که پیشوای پیش از او، بر این باور بود که «با توجه به تغییرات اساسی در جهان، از جمله اکتشافات علم اتم»، متقاعد شده است «که به صلاح جامعه اسماعیلی نزاری است که جانشین من جوانی شود که در سالهای اخیر و در بحبوحه عصر جدید پرورش و رشد یافته است و نگاه جدیدی به زندگی به دفتر خود میآورد.»
این پیش بینی هم درست از آب در آمد و انتخاب کریم به جانشینی باعث شد که بسیاری از اسماعیلیان در کشورهای توسعه یافته جای گیرند، چرا که کریم آقاخان در دوران امامت خود، اسماعیلیانی که در کشورهای میزبان، دچار مشکل و ناآرامی میشدند را به کشورهای صنعتی و توسعه یافته منتقل کرد، و با کمک بنیاد و شبکه بزرگ و ثروتمند آقاخان، آنان را در مسیر کمک به جامعه میزبان هدایت کرد، که این نشان از دیدگاه واقع بینانه و به روز شده، این رهبر باهوش جامعه اسماعیلی داشت، که بر این نظر بود «نقش و مسئولیت امام، هم تفسیر آئین برای جامعه خود، و هم اینکه تمام توان خود را برای بهبود کیفیت و امنیت زندگی روزمره خود (پیروان) و بلکه افرادی که اسماعیلیان با آنها زندگی میکنند، به انجام رساند».
کریم در سال 1936 در شهر ژنو در سوئیس به دنیا آمد و در 4 فوریه 2025 (سه روز پیش) در شهر لیسبون پایتخت پرتغال درگذشت، به دنبال رواداری و وحدت در جهان اسلام بود، و در حالی که شهروندی کشورهای بریتانیا، فرانسه، سوئیس، کانادا و پرتغال را داشت، اما چرا باید او شهروند همه این کشورها باشد ولی در زمره اهل ایران کمتر شناخته شود، و پایش از ایران بریده باشد. او که دلش با ایران و ایرانیان بود، تا جایی که در بازیهای المپیک زمستانی ۱۹۶۴ اتریش (اینسبروک)، در رشته اسکی آلپاین به عنوان نماینده ایران، در کنار دوستان ایرانی دیگر خود خود، از جمله فیض الله بندعلی، لطف الله کیاشمشکی و آوانس مگوئردونیان شرکت و نمایندگی کرد.
کریم حسینی معروف به آقاخان چهارم سردمدار و پیشوای آئین اسماعیلیه بود، اسماعیلیان برای بازیابی فرهنگ، سرزمین و مردم ایران کوششهای فراوان و تاریخی کردند، و تاریخ این کشور گویای مجاهدت و تلاش آنان در کنار یعقوب لیس صفار، ابومسلم خراسانی، بابک خرمدین، نادرشاه افشار، شاه عباس صفوی، خلیفه مازندرانی و حسن جوری (سربداران) و... است، کسانی که با نام ایران، و برای حفظ زبان و فرهنگ ایرانی، مبارزهایی دامنهدار را با خلفای متجاوز عباسی در بغداد و... پی گرفتند، سراسر ایران تمدنی و فرهنگی، و از جمله ایران کنونی پر از دژهایی است که نماد پایداری اسماعیلیان در برابر نفوذ و چیرگی بیگانه بر این آب و خاک است، و نشان از دلدادگی تاریخی آنان به این مردم و این فرهنگ و خاک گرانقدر است، از الموت در قزوین گرفته، تا خراسان بزرگ، تا پهنه آذربایجان، گیلان، کردستان، قومس، سپاهان، کرمان، سیستان، هرات و... و هر جا که دژی از ایران و ایرانیت در زیر سم اسب مهاجمان برجای مانده یافتند، آن را پر کردند، تقویت کردند و ساختند، و برای جنگ و نبرد با متجاوزان، از آن سود جستند، ماندند و مبارزه کردند، تا در خون خود در غلتیدند.
حوثی ها در یمن، بوهره ها (شاخه مستعلیان اساعیلیه) در هند و افریقا، اسماعیلیهها در آسیای میانه و خراسان بزرگ و تمدنی و... همه و همه، یادگاران این نحله فکری و اعتقادی هستند، که اگرچه جریان یکدستساز و خالصساز اثری از آنان در ایران بر جای نگذاشته است، اما تاریخ گواه این است که حرکت شکوهمند آنان برای بقای خود و ایران، زبانزد همه است [6] ، و در همان حال زنگ آوارگی ایرانیان از ایران را، در پراکنش خود به صدا در میآورد، و این زنگ در گوش هر ایرانی می نوازد، و از دورافتادن ایرانیان از سرزمین و زادگاه خود، و مام میهن میگوید و به هوشداری میخواند، تا ایرانیان مرثیه جدایی های خود را زمزمه کنند و بر درد خود آگاه باشند، همانطور که مولانای بلخی گفت "از نیستان تا مرا ببریدهاند، از نفیرم مرد و زن نالیدهاند." [7]
آقاخان چهارم در شانزدهم بهمن 1403 خورشیدی در لیسبون به جهان باقی شتافت، و دنیایی از خیر را به واکنش واداشت و چشمهای بسیاری را روانه آخرین لحظات حضور خود در این دنیا کرد، دبیرکل سازمان ملل متحد آقای آنتونیو گوترش به مقام موثر جهانی او ادای احترام کرد، و گفت که از خبر مرگ او "عمیقاً متأسف" است و آقاخان را "نماد صلح، بردباری و شفقت در دنیای آشفته ما" توصیف کرد،
گوترش هم، در پهنه جهانی دیده بود که آقا کریمِ ما کسی است که همواره بر تعهد خود به بهبود سطح زندگی پیروانش و کسانی که با آنان همراهند، تاکید دارد، و همکاری و زندگی صلح آمیز با سایر آئینها و مذاهب را تشویق میکند، و پیروان خود را به زیست مسالمت آمیز و رابطه مثبت با دیگران دعوت میکند، از تنش و درگیری گریزان است، و به دنبال بالا بردن سطح زندگی پیروان، و زیستکنندگان در محیط زندگی پیروانش هست.
ملاله یوسف زی، برنده جایزه صلح نوبل و مبارزِ برای حق آموزش زنان، به خصوص زنان در پاکستان و افغانستان، که مفلوک شده زیر خوانش خشن و متحجر و متجاوزانه از اسلامند و... نیز گفت که میراث آقاخان "از طریق کارهای باورنکردنی که او برای آموزش، بهداشت و توسعه در سراسر جهان رهبری کرد، زنده خواهد ماند."
بنیاد آقاخان، در پی مرگ این امام خود در پیامی نوشت : «والاحضرت شاهزاده کریم حسینی، آقاخان چهارم، چهل و نهمین امام موروثی مسلمانان شیعه اسماعیلی و از نوادگان مستقیم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در 4 فوریه 2025 در سن 88 سالگی در میان جمع خانواده خود در لیسبون درگذشت.»
آقاخان در حالی که تنها 20 سال داشت، هنگامی که در دانشگاه هاروارد امریکا دانش میآموخت، جانشین پدر شد، و بنیاد و شبکهایی جهانی را تاسیس کرد که سرمایهایی چند ده میلیارد دلاری را در خود دارد، که کار ساخت خانهها، بیمارستانها و مدرسه در کشورهای در حال توسعه را پی گرفت. او در حفظ و حراست از اسماعیلیان بسیار حساس بود، به طوری که با به خطر افتادن جامعه اسماعیلیان در اوگاندا، برمه، تانزانیا، کنیا و دیگر کشورهایی که ناپایداری موجب به خطر افتادن زندگی این شیعیان میشد، در انتقال آنان به کشورهای امن، از جمله کانادا، اروپا و... قصور نداشت، و از طریق روح همکاری که با جوامع پیشرفته پایه ریزی کرده بود، آنان را در کشورهای دیگر جا و زندگی داد.
شیعیان اسماعیلی که جمیعتی حدود 12 تا 15 میلیون نفر را در سراسر جهان شامل میشوند در آسیای مرکزی، جنوب آسیا، آفریقا و خاورمیانه زندگی صلح آمیزی را با دیگران دنبال میکنند و رهبرشان آقاخان نیز تمایلی به سخن گفتن در مورد موارد مناقشه برانگیز جهانی از جمله درگیریهای خاورمیانه، بنیادگرایی مذهبی یا تنشهای شیعه و سنی نداشت، و از اینگونه مسایل تنشزا دوری میکرد.
او به رواداری مذهبی معتقد بود، و میخواست تا احکام دینی از درون، پیروانش را به رعایت فرا بخواند، تا اجبارهای بیرونی، از این رو مثلا در خصوص نوشیدن مشروبات الکلی بر این فتوا بود که «اعتقاد ما این است که چیزی که انسان را از حیوانات جدا میکند قدرت فکر اوست. هر چیزی که مانع این روند فکری شود (شراب، مواد مخدر و..) اشتباه است. بنابراین مشروبات الکلی حرام است. من هرگز الکل را لمس نکرده ام. اما این به نظر من یک ممنوعیت سختگیرانه دینی نیست. من خود نمیخواهم مشروب بخورم. من هرگز نخواستم مشروب بخورم هیچ فشاری از جانب دینم، در این رابطه بر من وارد نمیشود.»
ایران واقعی، باشکوه و قدرتمند با تکثر و تنوع ایرانیان است که معنی، و وجود مییابد، تفکر یکدستساز و خالصساز را باید به کناری نهاد و تکثر و تنوع را در مورد ایران بزرگ و تمدنی پذیرفت، در تاریخ خیانت به ایران، همواره ایرانیانی نیز دخیل بودهاند، اما فرزندان آنانرا نمیتوان بر اساس خیانت پدرانشان تنبیه و سیاست کرد، اگرچه سران اسماعیلیه در جدایی مناطق خراسان تمدنی از ایران، در اواخر قاجار توسط بریتانیاییها دخیل بودند، و در نتیجه اختلاف با شاه قجری، کنار دشمن ایستادند، و آقاخان اول در جدایی هرات و... از ایران دست داشت، اما این باعث نمیشود رشتههای ملیت آنان را قطع نمود، و پای فرزندان آنانرا از ایران، به خاطر رفتار پدرانشان برید. اگر آقاخان اول چنین کرد، این را هم نباید فراموش کرد که اجداد آنان در دژهای بیشمار اسماعیلی، دههها علیه چیرگی بیگانگان بر ایران جنگیدند، تلاش کردند و شهید شدند. مسایل را با باید با هم دید، و فرصت جبران را به کسانی باید داد که پیکر وطن و ایرانیان از رفتار آنان مجروح است.
چند نکته از سخنان کریم آقاخان چهارم :
«هیچ چیزی با تحمیل یک تفسیر بر افرادی که به دیگری تمایل دارند به دست نمی آید. در واقع اثر چنین اجباری انکار اصول دین است.»
«این روزها اغلب به ما میگویند که تنش و خشونت در بسیاری از نقاط جهان ناشی از برخی برخوردهای اساسی تمدن ها – به ویژه درگیری بین جهان اسلام و غرب است. من با آن ارزیابی مخالفم. به نظر من جهل عامل این برخورد است.»
« ما نمیتوانیم جهان را برای دموکراسی ایمن کنیم، مگر اینکه جهان را برای تکثر و تنوع نیز امن کنیم.»
«برای مدت طولانی، برخی از مدارس ما موضوعات بسیار زیادی را به عنوان زیرمجموعه تعهدات جزمی تدریس میکردند... خیلی اوقات، این آموزش باعث میشد دانشآموزان ما انعطافپذیری کمتری داشته باشند - تا حدی متکبر که اکنون همه پاسخها را دارند - و نه انعطافپذیرتر - در گشودگی مادامالعمر خود به سؤالات جدید و پاسخهای جدید که باید متواضع بودند. هدف مهم آموزش با کیفیت، تجهیز هر نسل برای مشارکت مؤثر در آنچه «گفتگوی عالی» عصر ما نامیده میشود، است. این یعنی از یک سو ترسی از رویارویی علمی و چالشی نباشد. اما، از سوی دیگر، به معنای حساس بودن به ارزشها و دیدگاههای دیگران نیز هست.»
« برای کشورهای در حال توسعه، نیم قرن گذشته زمان امیدهای مکرر و ناامیدی های مکرر بوده است. امواج بزرگ تغییر، از فروپاشی هژمونیهای استعماری در اواسط قرن تا فروپاشی اخیر امپراتوریهای کمونیستی، چشم انداز را فرا گرفته است. اما اغلب، آنچه برای جایگزینی نظم قدیم شتافته بود، امیدهای پوچ بود - نه تنها در جذابیت دروغین سوسیالیسم دولتی، عدم تعهد و حکومت تک حزبی، بلکه شکوه دروغین ناسیونالیسم رمانتیک و قبیله گرایی محدود، و طلوع دروغین فردگرایی فراری.»
« از همان آغاز اسلام، جستجوی دانش در فرهنگ ما محوریت داشته است. به سخنان حضرت علی بن ابیطالب، اولین امام موروثی شیعیان و آخرین خلیفه از چهار خلیفه راشد پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) میاندیشم. حضرت علی در تعالیم خود تأکید می کند که «هیچ عزت مانند علم نیست» و سپس می فرماید: «هیچ عقیده ای مانند حیا و شکیبایی نیست، هیچ دستاوردی مانند خشوع و هیچ قدرتی مانند بردباری و هیچ حمایتی از مشورت قابل اعتمادتر نیست».
«وقتی مردم این روزها درباره یک «جنگ تمدنها» ی اجتنابناپذیر در دنیای ما صحبت میکنند، من میترسم اغلب منظورشان یک «برخورد ادیان» اجتنابناپذیر باشد. اما من کلاً از اصطلاحات متفاوتی استفاده میکنم. مشکل اساسی، آنگونه که من می بینم، در روابط جهان اسلام و غرب «برخورد جهل» است. و آنچه من تجویز می کنم - به عنوان اولین قدم ضروری - یک تلاش متمرکز آموزشی است.»
[1] - اسفند ۱۳۵۳ شاهنشاه ایران: «در دنیا احزاب همدیگر را میزنند، در نتیجه ما تنها یک حزب میزنیم (حزب رستاخیز). هر کس هم نمیخواهد از ایران برود!»
[2] - ارکان اعتقادات متفاوت مذهبی اسماعیلیه :
- ولایت: به معنی دوستی و پذیرش سرپرستی خدا، پیامبران، امام و دعات (مبلغین) است. در آموزههای اسماعیلی، خدا میتواند در پیامبران و امامان تجلی کند. دعات مومنان را به راه راست رهبری و راهنمایی میکنند. دروزیان از این رکن با نام تسلیم نام میبرند.
- طهارت: به معنی پاکیزگی است، این رکن دین از قرآن گرفته شده است؛ دروزیان طهارت را از ارکان دین نمیدانند.
- نماز (اسلام): برخلاف مسلمانان سنی و شیعیان دوازده امامی، اسماعیلیان معتقدند که تعیین شیوه صحیح نماز خواندن برعهده امام حاضر است. شیوه نماز خواندن امروز نزاریان، مانند دعاست و سه بار در روز انجام میگیرد: هنگام طلوع آفتاب، پیش از غروب آفتاب و پس از غروب آفتاب. درزیان، معنای نماز را صدق لسان(معنی لغوی زبان راست است ولی معنی این عبارت یاد نیک است) میدانند و شیوه خاصی برای نماز خواندن ندارند. ایشان نماز را به شیوه دیگر مسلمانان، سیره جهال میدانند؛ اما به لحاظ تاریخی، شرکت در نماز جماعت را برای تقیه جایز میدانند.البته (در کتاب خداوند الموت در قسمت قیامت القیامه آمده است) بعد از قیامت القیامه حسن صباح در قلعه ی الموت اعلام کرد:اینک حقالله(نماز و روزه) از گردن اهل باطن برداشته می شود. و این صحت ارکان دین را بعد از قیامت القیامه باطل می کند.
- زکات: به استثنای دروزیان، مذاهب اسماعیلی همچون مسلمانانسنی و شیعه دوازده امامی، به زکات پایبند هستند. آنها 12 درصد درآمد ماهیانه خود را به امام میپردازند. درزیان زکات را نه پرداخت پول که حفظ اخوان (پاسداری از برادران) میدانند.
- روزه: اسماعیلیان نزاری و مستعلی به معنای باطنی روزه معقتد هستند. معنای لغوی روزه، خودداری از خوردن و آشامیدن در ماه رمضان است؛ اما معنای باطنی روزه پرهیز از کارهای شر و انجام کارهای نیک است. اسماعیلیان، به روزه گرفتن(به معنی لغوی) در ماه رمضان و ماههای دیگر پایبند نیستند. درزیان معنی باطنی روزه را ترک عبادت اصنام یعنی رها کردن پرستش بتها میدانند.
- حج: اسماعیلیان دروزی حج را به معنی "رها کردن کارهای بد و رفتن به سوی کارهای خوب" می نامند و رفتن به مکه را لازم نمیدانند. مستعلیان و نزاریان، دیدار امام و داعیان را بالاتر و مهم تر از تمام زیارتها میدانند.
- جهاد: اسماعیلیان معنی باطنی جهاد را مبارزه با نفس میدانند.
[3] - محلات در زمان قاجار پایگاه فرقۀ اسماعیلیه شد
[4] - حسنعلی شاه محلاتی یا آقاخان یکم داماد فتحعلیشاه که حاکم کرمان بود در ۱۸۳۸م در برابر حکم عزل خود در برابر محمد شاه قاجار مخالفت کرد با کمک انگلیسها به افغانستان فرار کرد و به انگلیسها در جنگ با افغانها برای تصرف هرات کمک کرد که موفقیتآمیز نبود. سپس به سند (هند آنروز و ایالت سند در پاکستان امروزی) رفت و به انگلیسها کمک کرد آنجا را تسخیر کنند و انگلیسها حقوقی برای او قرار دادند. سپس زندگی تازهای را در هندوستان آغاز کرد و تا پایان عمر با سفر به شهرهای هند به امور اسماعیلیها و پیروان خود میپرداخت با وفات آقاخان اول، آقاخان دوم به امامت اسماعیلیان نزاری رسید و به همین ترتیب لقب آقاخان به عنوان یک لقب موروثی برای امامان بعدی ادامه داشت. آقاخان اول در هند این مسند را تأسیس کرد. همچنان مالک نهادهایی در هندوستان شد و بعدها به انگلستان مهاجرت کردند و در دو نسل اخیر با زنهای انگلیسی و آمریکایی ازدواج کردهاند. آخرین آنها کریم آقاخان از سال ۱۹۵۷ تا امروز امام اسماعیلیه نزاری بود که یک تاجر و میلیاردر در مقیاس جهانی است
[5] - اسماعیلیه از فرقههای شیعه است اسماعیلیها نام خود را از اسماعیل بن جعفر به عنوان جانشین معنوی (امام) منصوب جعفر صادق گرفتهاند، که در آن با شیعه دوازدهامامی تفاوت دارند. دوازدهامامیها، موسی کاظم برادر کوچکتر اسماعیل را به عنوان امام پذیرفتهاند.
[6] - حسن صباح اهل شهر قم بود و رهبر فرقه اسماعیلیه از ایرانیانی بودند که در دوره سلجوقیان قیام کردند. مذهب وی و پیروانش شیعه اسماعیلیه نزاریه است. او با سلطه اعراب و حتی سلاجقه بر ایران مخالف بود و تا آخر به مبارزه با پادشاهان سلجوقی و خلفای بغداد ادامه داد.
[7] - از جملهی مشاهیر و مفاخر علم و ادب ایرانی که پیرو اسماعیلیه بودند میتوان ناصرخسرو قبادیانی، رودکی سمرقندی، ابوعلی سینا و خواجه نصیرالدین توسی را نام برد.
سنندج را با همه زیبایی هایش، با همه ی آنچه که مرا به خود دلبسته کرده بود، باید می گذاشتم و می رفتم، مسافران چون زمان سفرشان به پایان برسد، باید هر آنچه از دلبستگی ها فراهم آمده را بُگذارند و بُگذرند، این رسم و قانون این دنیاست، دنیایی که هر آمدنی در آن، لاجرم رفتنی را نیز در پی است، و هر ماندنی پیر شدن، و به واقع، رفتن در ذات آمدن نهفته است، خوش به حال کسانی که می توانند این نکته ریز اما بسیار درشت را بفهمند، و خود را درگیر دلبستگی ها نکنند، آنگاه است که بر خواسته های خود لگام خواهند زد، و خوب از فرصت ماندن استفاده خواهند کرد، ورنه از بازندگانند، مستبدین این نکته کلیدی را فراموش می کنند که دست به جنایت بر ضد مردم خود می زنند، آنان از رفتن ها می دانند، ولی بدان باور نمی کنند، وگرنه برای این مدت پایان پذیر ماندن، دست های خود را آلوده به هزار جنایت نمی کنند.
مقصد بعدی ام شهر کامیاران، در 63 کیلومتری سنندج خواهد بود، در سفر به مریوان سفر به روستای گردشگری پالنگان [1] را از دست دادم، روستایی که عکس های زیبای آن را را در خانه کرد در سنندج دیده بودم، مراسم نوروز آنان و... که نشان از اصالت و ریشه دار بودن این روستاها دارد، روستایی در ۵۵ کیلومتری شمال باختری کامیاران، که نزدیک به 450 سال یکی از مراکز حاکمیت اردلان ها بر کردستانات بوده است، اردلان ها 700 سال در مناطق کرد نشین ایران، عراق و ترکیه حکومت های ملوک الطوایفی داشتند و به صورت جزیره هایی متعدد حاکم نشین هایی را برای خود تشکیل داده بودند،
روزگاری پالنگان و دژ آن، مرکز حاکمیت آنان بوده است، خانم مستوره اردلان، تاریخنویس و شاعر برجسته پارسیگوی ایران، با نوشتن تاریخ اردلان، کاری بزرگ و ارزشمند برای ثبت تاریخ این حاکمیت ها انجام داد، بعدها مرکز حاکمیت اردلان ها از پالنگان به سنندج، و دژ مشهور آن یعنی "سنه دژ" در حسن آباد منتقل گردید، روستای پالنگان که خود یکی از سرچشمه های رود سیروان را در نزدیکی های خود داد، روستایی زیبا و پلکانی است، که توسط سیروان به دو قسمت خاوری - باختری تقسیم می شود.
پالنگان در مقابل پاوه در آنسوی خاوری کوه شکوهمند شاهو قرار دارد، و من از جاده سنندج به کرمانشاه، در کامیاران 55 کیلومتر به سوی هورامان پیش رفتم، تا در دل هورامانات به دیدار این روستای زیبا نایل آمدم، و طوافم را با این سفر به دور قله ی باشکوه و پر برف شاهو تکمیل نمودم، که درازای شاهو از مریوان تا پاوه و سپس روانسر، از روانسر تا کامیاران، و اینک اینجا در سمت خاوری این کوه، از کامیاران تا پالنگان ادامه دارد، و من به گرد شاهوی رویایی و تمدن پرور گشتم، جاده ایی ادامه دار که شاهو را دور می زند، و در اینجا کامیاران را به مریوان وصل می کند. جنگل ها و مزارع آباد به سان همان آبادی پاوه و روانسر و جوانرود است، مزارع وسیع و جنگل های بلوط پرپشت و مدیترانه ایی.
در ایستگاه تاکسی های پالنگان مسافری هم به من ملحق شد، جوانی حدود 30 تا 35 ساله، که تاکسی را تا درب منزلی در کامیاران برد، تا همسر و دخترش را هم سوار کند، دختر 3 تا 4 ساله به شیرینی شکر بود، نامش را فراموش کردم ولی معای نامش "هلال روشن ماه" بود، از سد زیویه که گذشتیم، نام روستایی آشنا را دیدم، "گازرخانی"، این نام بسیار برایم آشنا بود، ناگاه به ذهنم آمد، بله این نام، با نام نامآوران تاریخ مبارزات ایرانیان علیه سلطه بیگانگان بر ایران، یعنی اسماعیلیان برایم تازه است، قلعه الموت، مرکز فرماندهی حسن صبّاح، رهبر اسماعیلیه در آنجا قرار دارد، روستای گازرخان میزبان این قلعه مهم تاریخی در دره الموت قزوین است، و حال در اینجا در بین راه کامیاران به مریوان روستای گازرخانی را می بینم، با همان نام، شاید اینجا هم ربطی به مبارزان اسماعیلیه داشته باشد.
روستای پالنگان
اسماعیلیه کسانی اند که برای بدنام کردن شان، آنان را به "حشاشین" معروف کردند، و خواستند که بگویند، اینان کسانی اند که برای مبارزه کور و تروریستی خود، از حشیش برای خالی کردن مبارزشان از وجدان سود می جستند، تا مست از مصرف این ماده مخدر، جنایت های مد نظر رهبران شان را انجام دهند! حال آنکه به قول یکی از اساتید تاریخ ایران، وقتی قلعه های این مبارزین توسط سلطان سلجوقی گشوده شد، اثری از حشیش و حشیشی ها دیده نشد، و این تنها کتابخانه هایی غنی از کتاب بود که قلعه های آنان را پر کرده بود، آری آنان مبارزانی اهل تفکر، اهل مطالعه و اهل نوشتن و خواندن بودند، جدای از این که چه منش و تفکری داشتند، ما آنرا قبول داریم یا نداریم، آنان مبارزانی اهل کتاب و مطالعه بودند.
باب سخن را با این هموطن خود گشودم، مهر و محبتش را نثارم کرد، گفت روستای ما در همین نزدیکی هاست، در روستای تنگیور، بالای روستای ما قلعه ایی باستانی هم هست، با آجرهای 20 در 20، که کتیبه ایی تاریخی هم در دل سنگ ها وجود داشته است که آن را خراب کرده اند، با تیر آن را تیرباران و مخدوش کرده اند، بر وجود این قلعه که آگاه شدم، فرضیه ام برای ارتباط این قلعه با اسماعیلیان که از خراسان ایران تا دمشق، و از آنجا تا مصر گسترش داشتند، و ناصر خسرو قبادیانی، نیز از آنان بود که سفرنامه اش به مصر، تاریخ ایران، و بسیاری از مناطق مسیر سفرش را زنده و ثبت می کند.
با لبخندی بر لبانش که گونه هایش را برجسته می کرد، گفت : "نمی ترسی اینجا آمدی، از من نمی ترسی؟!"، گفتم برای چه باید بترسم، تو را هیچگاه خطرناک نیافتم، در این سفر تنها احساسی که نداشتم، همان ترس بود؛ سفره دل از گِله گذاری هایش را باز کرد و گفت "در هر جای ایران که می روی تا تو را در لباس کردی می بینند، طوری با تو رفتار می کنند که انگار از قاتلان فرزندان خود دیده اند، چندی قبل برای درمان بیماری به همدان رفتم، در مطب دکتر فردی از من پرسید اهل کجایی؟، گفتم کامیاران، گفت چندتا سر بریدی؟! به خدا ما کردها اینطور، نیستیم، که سر ببریم، چه کسی ما را به سر بریدن و چنین تهمتی آلود؟! نمی دانم، ولی این یک تهمت سر تا سر دروغ است".
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه در چشمانش نگاه کنم، شنونده دردهایش شدم، و او از این خاطراتش و از این نوع برخوردها می گفت، گفتم برای من کردها اصیل ترین و با نسب ترین ایرانیانی اند که سراغ دارم، و من در طول دوره جنگ که در کردستان بودم، این اخبار را شنیده ام، ولی هرگز خود آن را ندیدم، و اگر هم بوده، مثل دیگر جنایت هایی است که در هر شهر و دیاری حتی تهران هم، حتی همین روزها می توان دید و شنید، درصدی از جنایتکاران در بین مردم هر شهر و دیاری و هر قومی هستند، که باعث بدنامی دیگران هم می شوند، و متاسفانه اخبار این جنایات با ولع تمام بین مردم ما دست به دست می شود، خوبی ها هرگز این چنین گفته و منتشر نمی شوند؛ این خصیصه ما ایرانیان است، نمی دانم مردم دیگر کشورها هم دچارند یا نه، اما ما متاسفانه این چنین هستیم،
برای من نه کردهای ایران، بلکه تمام کردها تا آخرین کردهایی که در سوریه پایان می یابند، عزیز و دوست داشتنی اند، و وقتی نبرد کوبانی برای دفاع از ناموس این شهر، در برابر سپاه بردگی و غارت انسان و انسانیت، و ظلم داعشی می جنگید، من از دعاگویان آنان بودم، تا پیروزی نصیب شان شود، دوست داشتم در کنارشان با داعش می جنگیدم، برای من آن رزمنده جنگده در کوبانی، با آن رزمنده ایی که در خرمشهر می جنگید، و یا احمد مسعود که اکنون در پنجشیر مقابل طالبان می جنگد، یکسانند، آنان را به یک چشم می بینیم، به هر سه اشان به افتخار می نگرم، آنان برادران جدا افتاده ایی هستند، که شقه شقه امان کرده اند تا به لقمه هایی کوچک تبدیل شویم و ما را یک به یک ببلعند. راحت الحلقوم برای لمباندن آنان شویم.
دوست داشتم از داستان های زندگی اش بیشتر بشنومم، اما او در روستای کاشتر از تاکسی ما پیاده شد، تا به سوی تنگیور برود، و هنگام پیاده شدن، مرا با شوق و صداقتی که در صدا چهره اش موج می زد، برای دیدار از روستایش، و ماندن در خانه اش دعوت کرد، اما برغم شوقی که برای دیدار از تَنگیور با توصیفاتی که از آن داشت، داشتم، راهم دراز بود، و ماندن بیشترم در این منطقه ممکن نبود، عذر خواستم و خداحافظی کردم، و راه پالگنان را در پیش گرفتم.
برخی معتقدند کردها شاخه ایی از همان قوم ماد هستند که به همراه پارت ها، پارس ها، حکومت هخامنشی را تشکیل دادند و بینظیر ترین امپراتوری باستان ایران را شکل دادند، و این وحدت برای هزاره ها ادامه یافت و تمدنی شکوفا و شکوهمند را در ایران تمدنی، که از آسیای میانه تا آسیای صغیر و این سو تا سواحل مدیترانه و شمال افریقا گسترش داشت را، شکل دادند و این وحدت قومی و سرزمینی، تا زمان سلسله ساسانیان ادامه داشت، که با هجوم اعراب از هم پاشید، و دیگر هرگز تا کنون دوباره پا نگرفته است، این هجوم ایرانیان را با سرزمین شان تکه تکه کرد، تا دوباره هرگز چنین وحدتی شکل نگیرد، و ایرانیان از آن تاریخ به بعد، میان سلطه سلسله های مختلف، همواره دست به دست شدند، و اکنون نیز بخشی از ایران تمدنی در اختیار روس هاست که در آسیای میانه و قفقاز بر آنان نفوذ دارند، و ترتیبات فرهنگی، سیاسی و امنیتی آنان را تعیین می کنند، خراسانیان در افغانستان، پاکستان و... ملعبه دست نحله های فکری وهابی مسلکانی با توحش کامل، مثل طالبان و داعش و... شده اند، و طعمه تفکر و عمل جنایتبار آنان گردیده اند، و کردها نیز در این سو از هر طرف دریده می شوند. اما در همه این نقاط، حکایت، حکایت قدرت دشمن نیست، بلکه این پراکندگی ما ایرانیان است که ما را به این وضع دهشتبار گرفتار کرده و باید گفت "از ماست که بر ماست".
این هموطن کُرد ذهنم را در مسیر پالنگان به هزار نقطه تاریخی در بزنگاه های این تاریخ غم انگیز برد و آورد، تا بالاخره به جاده روستای پالنگان رسیدم، و تاکسی مسیر کج کرده، از جاده کامیاران به مریوان جدا شد، و در سمت چپ جاده با پرداخت ورودی در محل این روستای پلکانی مرا پیاده کرد، روستایی بسیار زیبا با مناظر طبیعی، روخانه و البته معماری زیبای سنگی و به شیوه ماسوله ایی، و بلکه شاید زیباتر از ماسوله گیلان در حد خود.
یکی از توصیه های مکرر راهنمایان برای دیدار از پالنگان، خوردن ماهی کباب در این روستاست، قزل آلاهایی که در آب های منطقه پرورش داده می شوند، و در رستوران های این روستا سرو می شوند، گذشته از گرانی قیمت ماهی در این روستا، که به قول معروف "همیشه بار به بارخانه گرانتر از همه جاست" [2] که این هرگز منطقی نیست که کسانی به محل تولید محصولی بروند، و آن محصول را گرانتر از همه جا در محل تولیدش تهیه کنند، ولی البته بسیار خوشمزه و گوارا بود.
دیدار و توقف مختصری در این روستا داشتم، و به زودی خود را به کامیاران رساندم تا راهی کرمانشاه شوم، و رفتن از کامیاران به کرمانشاه شاید راحت ترین کار باشد، چرا که ماشین های زیادی دقیقه به دقیقه در این مسیر کوتاه و زیبا در رفت و آمدند، به زودی وارد مناطق استان کرمانشاه می شوم، و به واقع حوزه طبیعی شاهو که تمام می شود، کردستان هم تمام شده و حوزه تمدنی و طبیعت کوه بیستون خود را نمایان می کند، قبل از رسیدن به کرمانشاه، این قله "پَراُو" بود که خود را نشان داد، پراو همان "پر آب" است که در لهجه کرمانشاهی به پراو تبدیل و تلفظ شده است. و کرمانشاه در پای همین کوه بیستون است که شکل می گیرد و تمدن سازی می کند.
[1] - قدمت این روستا به پیش از اسلام برمیگردد و در فاصله ۸۰۰ متری دره تنگیور و بخش ژاورود شهرستان کامیاران استان کردستان قرار دارد. پالنگان تا قبل از زمان هه لو خان اردلان (۹۹۵ - ۹۶۹ شمسی) مرکز حکومت اردلان بوده است. نظر اکثر مورخان بر مسقط الراس بودن پالنگان برای حکومت اردلان است و از زمان پیدایش این امارت در سال ۱۱۶۸ میلادی (۵۴۷ شمسی و ۵۶۲ قمری) تا زمان انتقال مرکز حکومتشان به قلعه حسنآباد سنندج در حدود سال ۱۶۰۰ میلادی (حدود سال۹۸۰ شمسی و ۱۰۱۰ قمری) بمدت بیش از ۴۰۰ سال مقر حکومت کدخدامنشی اردلان بودهاست.
[2] - این مثل پارسی نشانگر انتظار ارزانی محصول در محل تولید آن است، که همواره اینطور نیست، منطقی این است که با توجه به دست اول بودن محصول، و حذف هزینه واسطه ها و حمل و نقل، محصولی در منطقه تولیدش، ارزان تر از جاهای دیگر باشد، اما در اکثر مواقع اینطور نیست، و بار به بارخانه گرانتر است و چون از آن خارج شود ارزانتر هم می شود.

