دکتر مسعود پزشکیان بعنوان وارث دهه‌ها حرکتِ ویرانگر و مغول‌وار سیاست پیشگانِ بیرحم و یکدست‌ساز و خالص‌ساز، امروز سکاندار جامعه ایی توفان زده است، که جریانی چنین بیش از سه دهه بر شئون آن چیرگی یافتند، و بر داشته‌های ارزشمند آن چوب حراج زدند، و تاختند، و آنرا به تاراج خزانی پائیزی دادند، و در نتیجه چنین حرکت و سیاستی، امروز «هم‌آیندی بحران‌ها و فرسایش تمدنی» [1] را در کشور شاهدیم که بر ما تحمیل کرده‌اند.

شرایطی که حتی موجودیت کشور، ملت ایران و انقلاب رهایی بخش 57 را در معرض خطر جدی قرار داد، و فرایند انقلاب، کشور و مردم ایران چنان از مدار درست خود خارج، و در روند فرسایش و نابودی قرار داد، که زنگ‌های خطر، از هر سو به هواست.

شرایطی که حتی دل اپوزیسیون هم (شاید به تعبیری بیشتر از این جریان یکدست ساز) برای کشور و انقلاب سوخت، و بسیاری از آنان چنان بر حال کشور و مردم خود بیمناک شدند، که گویا آنان نیز فتیله سخنان ضدیت آمیز خود را در این شرایط سخت، پایین کشیده‌اند، و نوعی همراهی، همدلی و همنوایی در بین ایرانیان، در این روزهای جنگ و خسارت را شاهدیم، و به نظر می‌رسد، آنان نیز اجازه داده‌اند تا بلکه گردانندگان (که برخی از آنان به واقع ایجاد کنندگان وضع موجود هستند)، کشور و ملت ایران را از این پیچ تاریخی عبور دهند.

زنگ‌های هشدار این شرایط، پیش از این توسط دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب به صدا درآمده بود، اما گوش شنوایی، از سوی بانیان وضع موجود نبود، آنان که در جایگاه کبر و غرور نشستند، و از روی بی محلی، از این هشدارها گذشتند، و اکنون در بحرانی‌ترین شرایط، زیر فشار همه جانبه دشمن و... مجبور به شنیدن صدای «دیگران» می‌شوند، چنین برآیندی، برای کسانی که کشور، ملت و انقلاب را به این مرحله از فرسایش و نابودیی بردند، باعث شرم و سرافکندگی، و البته شایسته اقرار، عذرخواهی، توبه و جبران مافات است، چیزی که تاکنون، هرگز از آنان دیده نشده است!

البته جای شکرش باقیست که، در اثر وجود ظرفیت نیم بندی که از وجه جمهوریت قانون اساسی، هنوز در سیستم اداره کشور و انقلاب باقیست، کسانی را در اداره کشور می‌توان یافت و هستند که متواضعانه صدای اعتراض مردم خود را شنیده، و حتی اگر شده در این شرایط هم که هست، مثل دیگر متکبرانِ جا خوش کرده در ظرفیت‌های قانونی کشور نباشند، و زبان به تواضع و سخن به صلح با مردم خود گشوده، و تلویحا قبول اشتباه کرده، و از گفتگوهای داخلی سخن بگویند.

 آنچه از زبان رئیس محترم جمهور ایرانیان دیروز شنیدیم که فرمودند : «امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم» [2] خود پدیده‌ایی جبرانی و مبارک است، که بخشی در حاکمیت ایران، ایرانیان را به واسطه ایرانی بودن‌شان به رسمیت شناخته، و برای آنان حق قائل شده، و گفتگو با آنان را آغاز کند، البته امیدوارم که دیر نشده باشد، و دشمن فرصت گفتگوی خانگی را به ایرانیان بدهد!

پیشینیان می‌گفتند، اگر از راه نادرست هر زمان که برگردیم، آن بازگشت درست و مبارک است، این همان رسیدن به شعار اصولی جریان اصلاحات است، که از دهان مبارک رئیس جمهور منتسب به اصلاح طلبان، امروز خارج می‌شود، و شاید کارگشایی و یا راهگشایی هم کند، شعاری که پیش از این بر سربرگ تبلیغات انتخاباتی جنبش و جبهه اصلاحات ایران، تحت عنوان «ایران برای همه ایرانیان» به رسمیت شناخته شد، و به عنوان شاه بیت حرکت آنان می‌درخشید.

اما مقاومت «هسته سخت قدرت» در برابر هرگونه حرکت در مسیر «وحدت کلمه»، که شعار مبنایی روزها، ماه‌ها و سال‌های پیش و پس از پیروزی انقلاب بود، این شعار پایه‌ایی، کاملا به حاشیه رفته و اِبرازش ضد ارزش و انحراف در انقلاب، و بانیان این شعار را «عوامل دشمن»، «واداده‌گان» به غرب، جریان فتنه تلقی، و این شعار از سوی ایدئولوگ آنان، فرهنگی «ضد اسلامی»  تلقی شد، و این چنین بود که این هسته نامبارک گردهم آمده در حول و حوش قدرت، روند حرکت ایران، ایرانیان و انقلاب را به سوی این بن بست هدایت کردند.

تاکید بر یکدست‌ سازی و خالص ‌سازی‌های این جریان مشکوک و ویرانگر، کار را به جایی برد که بعد از حذف بزرگی که در سال‌های نخست انقلاب، از همراهان انقلابی، توسط انقلابیونِ پیروز صورت گرفت، اینبار زیر شعار تقویت جریان انقلابی، و روی کار آوردن جوانان و...، حذف استوانه‌های انقلاب (افراد و ایده‌ها)، به بهانه بسترسازی برای حضور افراد موسوم به رویش‌های جدید، بسیاری از بازماندگان از جریان حذف سال‌های ابتدایی را نیز، از صحنه انقلاب و کشور به بیرون پرتاب کرده، از قطار کشور و انقلاب بیرون راندند.

راهبران «شورای نگهبان» که باید نگهبان «قانون اساسی» می‌بودند، و سرداران و فرماندهان «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» که باید «پاسدار» انقلاب می‌بودند، متاسفانه حتی در نگهبانی و پاسداری از خاندان بنیانگذار انقلاب نیز ناتوان و بلکه قاصر بودند، چه رسد به نگهبانی و پاسداری از شعارهای اساسی، و استوانه‌های جریان سازِ روند پیروزی، روح قانون اساسی و... و بدبختانه یا در این روند حذف، خود عامل بودند، و یا در سکوت، ادامه این روند را هدایت، ماندگار، پویا و حمایت کردند.

شاهد مثال روشن این روند نکبت‌بار، رد صلاحیت کاندیداتوری آیت الله سید حسن خمینی، برای نمایندگی مجلس خبرگان بود، که در سال 1394 خود پا پیش نهاد، اما در یک شُوی رسوا، او را که بعنوان نماینده رسمی، و بزرگ خاندان بنیانگذار انقلاب اسلامی، واجد صلاحیت ندانستند، و بدین ترتیب سد سِکندر شورای نگهبان، از راهیابی و حضور خاندان خمینی، حتی در دستگاه‌های نظارتی نیز جلوگیری کرد، کسیکه مثل هر شهروند دیگر، برای نمایندگی مجلس خبرگان ثبت نام کرد، و آمده بود که تاثیرگذاری مثبتی از خود نشان دهد.

این عملیات رسوا و آشکار یکدست سازانِ شورای نگهبان، حتی واکنش پاسداران را نیز به همراه نداشت، که مصداق شعارهایی باشند که پیش از این در هر مناسبت و نامناسبتی خود داده بودند که، ناظر بر این بود که آنان فرزندان آگاه و همیشه در صحنه خمینی کبیرند، و همچون امت رسول الله سست بنیان نیستند که بر خاندان رسول الله این رفت! و از جمله ما اهل کوفه نیستیم که علی و خاندانش تنها بمانند، و اگر در سال 61 هجری بودیم، نمی گذاشتیم بر خاندان رسول خدا در عاشورا این مسایل رخ دهد و...

ولی با همه‌ی این شعارها، که انگار به شعور تبدیل نشده بود، این ننگ اتفاق افتاد و این لکه ننگی بر دامن شورای نگهبان، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و... نوشته شد و ماند، و ننگ حرکت این جریان حذف و یکدست ساز، در تاریخ انقلاب البته خواهد ماند،

جریانی که حذف افراد و ایده‌های وابسته به جریان انقلاب را هدف گرفتند، و پیش آمدند، دیگران را علف‌هایی هرز در بوستان انقلابی! خود دیدند و ارزیابی کردند، و کار را به جایی رساندند که در روند خودی و غیرخودی آنان، حتی خاندان خمینی و یا به اصطلاح «بیت امام» هم جایی برای نقش گیری و کار در روند اجرا، قانونگذاری، نظارت و قضاوتِ کشور نداشتند، و همه به کناری نهاده شدند، جز آنان که به تایید نظر، پست‌ها را باید به حق و یا ناحق اشغال می‌کردند و مادام العمر حتی تا لحظه مرگ باقی می‌ماندند و...

روند شدید و کودتاگونه‌ایی دچار انقلاب و کشور گردید که دلسوزان به حال کشور، ملت و انقلاب را به واکنش واداشت، که البته اهل واکنش، سزای واکنش خود را دیدند و به قول دوستان، کارشان به «استخر فرح» ، «حصر در بن بست اختر»، زندان «اوین»، درگیری در کیس «پرستوها»، ویلچر نشینی ناشی از فلج تیر «ترور»، ممنوع الکاری، ممنوع التصویری، ممنوع الخروجی و...، خانه نشینی، «پناهندگی» به کشورهای غربی و خارجی پایان خورد!

نمونه‌ی آن، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی بود که آزادگی و جوانمردی از خود نشان داد و آشکارا به این ظلم واکنش نشان داد، و به این روند معترض گردید، و هشدار داد، که چنین روند حذفی کاملا غیرعادی است و خطاب به جریان یکدست‌ساز پرسید : « صلاحیت شخصیتی که اَشبَه به جدش امام خمینی است را قبول نمی‌کنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ ... » [3]

جریان خالص ساز آنقدر در پروژه حذف در کشور (به خصوص در دو دوره ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و ابراهیم رئیسی) زیاده روی و اسراف کردند، که این استوانه‌ی انقلاب به آنان‌ها هشدار داد «هرآنچه که داریم از امام داریم» و از این رو «همه باید به امام (ره) و بیت ایشان خود را بدهکار حساب کنیم»، و با چشمانی اشکبار و پر از خشم ادامه داد که «بدهکارها هدیه‌ خوبی ... به بیت امام ندادند»!

این دست تطاول، و پروژه‌دارِ درازدستِ حذف، خالص ساز و یکدست‌ساز، که از فردای پیروزی در بهمن 1357 کلید خورد، و بی مهابا گروه گروه از ملت ایران را به بهانه‌های مختلف از قطار کشور، انقلاب و روند امور بیرون انداخت، و کار را تا جایی پیش برد، که بعد از قلع و قمع بسیاری، پروژه دارانِ این روند، به خاندان بنیانگذار انقلاب هم رسیدند، و چنان با خاندان خمینی کردند [4] که باعث شدند که این خاندان به جز تولیتداری مرقد جد و پدرشان، در این کشور هیچکاره باشند.

و پروژه داران حذف، شرایطی ساختند که بزرگ خاندن خمینی، یعنی آیت الله سید حسن خمینی، در این مرقد و در مراسم بزرگداشت جد و صاحب آن قبر نیز حرمتی نداشت، و در حالی که به عنوان میزبان، بزرگخاندان و نماینده رسمی بیت امام و... مجری مراسم سالگرد بنیانگذار ج.ا.ایران بود، در حضور تمام سران کشور، نمایندگان خارجی و... «هو» شد و به مضحکه دوست و دشمن تبدیلش کردند، و حتی این جریان حذف، در صدا و سیما، و بلندگوی رسمی این انقلاب و این کشور، به کنایه و طعن او را پدیده «یادکارِ یادگار» [5] و از فرزندش «یادگارِ یادگارِ یادگار» امام، یاد کردند.

جریان حذف، یکدست ساز و خالص سازی که با خاندان خمینی این کرد، با دیگران چه کرده است؟ و در واقع این فرایند نشانگر شدت عمل و فرجام بسیاری از فرهیختگان، و میخ‌های محکم جامعه انقلابی، و در ابعاد وسیعتر آن، ملت ایران در کل بوده و هست، که یک انقلاب فراگیر و آزادیبخش انجام دادند، اما در مسیر استحاله، اضمحلال و انحراف خود، به باندهای قدرت تقلیل می‌یابد، باندهایی که حتی خاندان بنیانگذارش را نیز از اغیار تلقی کرده، و آنان را کنار علف‌های هرز بوستان انقلابی خود می‌بینند، و این عمق فاجعه ایی بود که خود را نشان داد، و همه را از حیرت انگشت به دهان کرد.

چشم‌های تیزبین دنیا دید که این جریان خالص ساز و یکدست ساز، همه به غیر خود (که این جنایت را در حق انقلاب، کشور و ایرانیان مرتکب شده بودند) را «فتنه» دیده، و هر معترضی به این روند ظالمانه را «جریان فتنه»، «ضد انقلاب»، «ضد ولایت»، «بی بصیرت»، «ساکت بر فتنه» و... نامیدند، و در پس نمازها و راهپیمایی‌های آزادانه خود، شعار مرگ علیه آنان سر دادند و لعنتی خطاب‌شان کردند، و «وحدت کلمه‌ایی» که در روزها، ماه‌ها و سال‌های نخست انقلاب از آن به عنوان «رمز پیروزی» یاد می‌گردید را لگد مال، و زیر پای خود له کردند.

جریان مشکوک و منحرفی که انقلاب، کشور و دارایی این دو را، به لحافی تبدیل کردند که حتی خاندان خمینی نیز در زیر آن جایی نداشته و ندارند، چه رسد به دیگر «السابقون» انقلاب و جنگ، و یا دیگر آحاد ملت ایران که مزدور بیگانه، خس و خاشاک، بزغاله، گوساله، و دیگر اصحاب «آغل» در نظر آمدند و..، و در کهریزک، اوین، هنگام استخدام، ادامه کار، خیابان‌ها و در پستوهای دیگر مورد ظلم قرار دادند و...

آنان دایره ایی کشیدند که حتی استوانه‌های برجسته انقلاب نیز در داخل شعاع آن جایی نداشتند، چه رسد به دیگران؛ و اگر خود نیک به تعاریفی که چنین تمامیت خواهانه، بیخردانه و خشک مغزانه، از لایقانِ حضور در چنین دایره‌ایی، بیرون می‌دادند، می اندیشیدند، آنان خود نیز به زور در آن جای می‌گرفتند، چه رسد به دیگران و عموم مردم ایران، دایره‌ایی تنگ، که همه از آن بیرون می‌ماندند، و ماندند، به جز باندهای وابسته به قدرت، و سایه نشین‌های ناروشنی و تاریکی، و این چنین بود که بسیاری را مجبور به مهاجرت، خانه نشینی، زندان و... کردند.

آری جناب دکتر پزشکیان! رئیس محترم جمهور ایرانیان، همه می دانند شما وارث زمین سوخته ی ناشی از حرکت مغول‌وار چنین جریان حذفی هستید، نمی‌دانم که این تصمیم گفتگو با اپوزیسیون را در پاستور گرفته‌اید، و یا برونداد دایره وسیع‌تری از قدرت‌های پیدا و ناپیداست، اما به هر حال، هر چند دیر، اما راهی درست را در پیش گرفته اید، این که قبول کنید ایران از آنِ تمام ایرانیان است.

با همه‌ی ایرانیان گفتگو کن، همه را در روند کشور دخیل نما، که این کشور با تمام ایرانیان است که ایران می‌شود، در نبود هر کدام شان، دیگر ایرانِ واقعی نخواهد بود، و سخن گفتن از ایران بدون آنان بی معنا، و یا خالی از تمام حقانیت و حقیقت است.

شاهرود - اول امرداد 1404 خورشیدی

[1] - محمد فاضلی (جامعه شناس) : «وقتی در بهار ۱۴۰۰ کتاب ایران_بر_لبه_تیغ را منتشر کردم، اندک امیدواری داشتم که صدایم – در کنار ده‌ها صدای دیگر - که دلسوزانه حاکمان را به بازنگری در سیاست‌ها و کیفیت حکمرانی فرا می‌خواند، شنیده شود. کورسویی از امید داشتم که عنوان تلخ، تند و تیز این کتاب به اندازه وِز وِز پشه‌ای گوش حکمرانی را آزار دهد و به شنیدنش کمک کند. کتاب، حاصل همه نوشته‌های مهم من در عرصه سیاست عمومی در ۱۵ سال قبل از آن بود. مفاهیم زیادی را در آن طرح کرده بودم، اما چهار مفهوم بنیادین در آن وجود داشت که اهمیت همه آن‌ها امروز روشن شده است.

هم‌آیندی بحران‌ها

سال ۱۳۹۳ این مفهوم را به‌کار بردم و توضیح دادم که بحران‌های کشور به سمتی می‌روند که همه با هم رخ بدهند و به‌سوی نقطه‌ای هم‌آیند شوند. بحران محیط‌زیست، آب، اقتصاد، ناترازی انرژی، سیاست خارجی، جمعیت و سرمایه اجتماعی و ...؛ امروز همه این بحران‌ها محقق شده‌اند.

فرسایش تمدنی

این مفهوم را هم سال ۱۳۹۳ به‌کار بردم. هشدار دادم که تخریب محیط‌زیست و کاهش سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها ناشی از بحران و زوال اقتصادی، کشور را به سمت کاهش ظرفیت زیست‌پذیری سرزمین و کمبود زیرساخت برای پاسخ دادن به تقاضای معیشتی (آب، برق، آموزش و ...) می‌برد. نوشتم – مثل ده‌ها نفر دیگر – به زبان و تحلیل خودم که کشور در حال فرسوده شدن است و به علت کاهش ظرفیت زیست‌پذیری سرزمین، این فرسایش، تمدنی است.

ظرفیت دولت

از سال ۱۳۸۶ درباره ظرفیت دولت (توانایی جمع‌آوری منابع، درست تصمیم گرفتن، اجرای درست و باکیفیت تصمیمات، توازن اختیار و مسئولیت، ارزیابی نتایج اجرای تصمیمات و ...) نوشته بودم، و در دهه ۱۳۹۰ بارها تحلیل کردم – در کنار بسیاری دیگر که دلسوزانه چنین کردند – که اگر ظرفیت دولت افزایش نیابد، توان پاسخ‌گویی به دو مقوله هم‌آیندی بحران‌ها و فرسایش تمدنی، و حل کردن این دو مسأله، از دست می‌رود. زوال نیروی انسانی، منابع مالی، نقصان اختیارات و کاهش مشروعیت حل مسأله، همه‌جوره ظرفیت دولت را فرسودند.

ظرفیت میان‌بخشی

بارها نوشتم – باز هم در کنار بسیاری دیگر که نوشتند و به هزار زبان گفتند – که کشورداری مستلزم کار میان‌بخشی است. هماهنگی بین‌دستگاهی، انسجام نهادی و سازمانی، و فقدان تناقض در تصمیمات نیاز دارد. اما، حکمرانی جزیره‌ای، از هم گسیخته، متناقض و عمیقاً تسخیرشده توسط گروه‌های ذینفع که هر یک در تیول خود منافعش را دنبال می‌کند، توان کار میان‌بخشی نداشت و ندارد. وضع امروز آب، برق، ریزگرد، رشد اقتصادی، تورم، صندوق‌های بازنشستگی، ناترازی بانکی، وضعیت جنگی، مهاجرت، پیری جمعیت و بسیاری واقعیات دیگر نشان می‌دهد تحلیل‌ها، پیش‌بینی‌ها، هشدارها، دلسوزی‌ها و گزاره‌هایی که با دلی خونین و گاه با چشمانی اشک‌بار و صدایی غم‌زده درباره روندهای حکمرانی گفتیم و نوشتیم – و بسیاری چون من گفته‌اند، هر یک به زبان و بیان خویش – درست بوده است. ما درست می‌گفتیم، سیاه‌نمایی هم نمی‌کردیم، ایران و ایرانی را دوست داشتیم، سربلند می‌خواستیم، خودباخته و واداده و خودتحقیر و غربگدا هم نبودیم، میهن‌دوست و متعهد بودیم؛ نان به نرخ روز خور هم نبودیم. همه آن سال‌ها کسی ندید و نشنید، امروز هم نمی‌دانم گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن هست یا نیست. من و امثال من، که به هزار زبان تحلیل‌گرانه، ناصحانه، دلسوزانه، عالمان، عاجزانه، ملتمسانه و ... نوشتیم و هشدار دادیم و در عمل برای اصلاح در بخش‌های مختلف کوشیدیم؛ صرف‌نظر از هر عاقبتی که حاصل شود – و هنوز امیدوارم این عاقبت، چیزی جز سلامت، امنیت، شادمانی، سربلندی و عزت برای ایرانیان نباشد – سرمان را بالا می‌گیریم، و با صراحت می‌گوییم: ما راست می‌گفتیم، گزاره‌های ما درست و به‌واقع ایران_بر_لبه_تیغ بود، اما کسی نشنید و ندید. امروز شاید دیده و شنیده شود. شاید واقعیت دیده، درک و تحلیل شود آن‌چنان که هست، نه آن‌گونه که ذینفعان نامشروع، جلوه می‌دهند، توصیه می‌کنند، و دائم فریاد می‌کشند.»

[2] - 31 تیرماه 1404) پزشکیان: «امروز حتی آمادگی داریم با اپوزیسیون گفت و گو کنیم.» رئیس جمهور در دیدار جمعی از اعضای جبهه اصلاحات ایران: «عملکرد مردم در جنگ ۱۲ روزه مبتنی بر تعامل بود نه تقابل. امروز حتی آمادگی داریم بر مبنای انصاف و عدالت با اپوزیسیون گفت و گو کنیم. حل مسائل کشور نیازمند گفت و گو است و نه تقابل. امکان ادامه بقای تهران به عنوان پایتخت وجود ندارد. در فرآیند گزینش‌ها تغییرات قابل توجهی صورت گرفته است. یکی از ترفندهای دشمن انگ زنی به نخبگان است.» رئيس قوه مجريه همچنین در پاسخ به مطالبه پیگیری آزادى زندانيان سياسى و اعلام عفو عمومى از سوى اعضاى جبهه اصلاحات ايران، تصریح کرد:  «این موضوع در دستور کار دولت قرار دارد و با رعایت موازین قانونی و انسانی دنبال می‌شود.»

[3] - 12 بهمن 1394) به گزارش خبرآنلاین، آیت‌الله اکبر هاشمی‌رفسنجانی در مراسمی که به مناسبت فرا رسیدن دهه فجر و ورود امام به کشور در ترمینال شماره یک فرودگاه مهرآباد برگزار شد، اظهار کرد: «صلاحیت شخصیتی که اشبه به جدش امام خمینی است را قبول نمی‌کنید؛ شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما اجازه داده است که قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و داوری کنید؟ برای مجلس و دولت و جاهای دیگر و اختیارات را در دست بگیرید؟ چه کسی اجازه داد که اسلحه برای شما باشد و تریبون‌ها برای شما باشد؟ چه کسی اجازه داد که تربیون‌های نماز برای شما باشد و صداوسیما برای شما باشد؟ چه کسی به شما این‌ها را داد؟ اگر امام خمینی و نهضت ایشان و اراده عمومی مردم نبود هیچ‌کدام از این‌ها نبودند. زمانی که باید همه به هم تبریک بگوییم هدیه بدی به بیت امام دادید.

[4] - چنان با خاندان خمینی تا کردند که حتی خود نیز بر بازده کارشان خنده شان گرفته و آنان را بی مصرف دیدند، در حالی که روند حذف آنان را به این روز انداخته بود، و طعنه ها را به سوی آنان سرازیر کرد و مخالفین، خاندان خمینی و بزرگ خاندان آنان را بودجه بگیری بی مصرف معرفی می کنند، در حالی که نقشی به آنان نداده اند، همواره این خاندان محدود شده‌‎اند، و حتی در سال 1394 برای نمایندگی مجلس خبرگان نیز رد صلاحیت شدند! و از نقش نظارتی خود هم محروم ماندند، به صورت قدرتمندی جلوی هرگونه نقش گیری آنان در انقلاب برخاسته از حرکت پدر و جدشان گرفته شد.

[5] - Dey 18, 1397    «فیلم/ سندرومی به نام یادگارِ یادگارِ یادگار! ... کنایه سنگین پرویز امینی در برنامه تلویزیونی (شبکه چهار صدا و سیما) به مراسم عمامه‌گذاری سیداحمد خمینی. هتل تارا مشهد.» بله رویش‌های جدید! در سیستم یکدست ساز، و جوانان به اصطلاح انقلابی جدید، با السابقون انقلاب و خانواده‌‌های شان این گونه برخورد کردند.

خدمتگذاری و نوکری به هر یک از دو عنصر دوگانه ی هر جامعه ایی یعنی "قدرت" و یا "مردم" ، یکی از مهمترین نشانه های جهت گیری درست و یا نادرست انسان و نظامِ متمدن، متفکر و مسئول است، به طوری که نوکری و خدمتگذاری مردم، همواره توصیه شده، و افتخار آمیز و مباح بوده و خواهد بود؛ و اما نوکری قدرت همواره زیر علامت سوالی بزرگ، و گاه ناروا و حرام خواهد بود، و این خود شاخصه، ملاک و معیارِ خوبی برای یافتن انسان و نظامِ اصیل است؛ نظام و فردی که در خدمتِ مردم است، به حقیقت واجد خصوصیّات تمدن، انسانیت، اخلاق و حتی دین است، و نظام و فردی که خود را در خدمت قدرت می داند، به سوی فساد، ویرانگری، انهدام انسانیت و... پیش خواهد رفت، چرا که نوکری قدرت ثابت کرده است که انسان را در معرضِ خطرِ شدیدِ فساد و تباهی و دوری از کرامت و عزت انسانی قرار می دهد، اما به عکس خدمت و نوکری خلق نشانه ی تعالی روح و درستی جهت انسانِ خدایی و اخلاقی و حتی دینی است.

همین اصل در ارزیابی درستی جهتگیری خیزش ها و انقلاب ها نیز صادق و قابل تعمیم است، خیزشی که با هدف رهایی انسان ها بر پا می شود، اصیل و ناب است، و خیزشی که با هدف کسب قدرت برای فردی، طبقه ایی و یا گروهی، سازمان داده می شود، اصالت و ارزش چندانی ندارد. ارزش خیزش ها و رهبران انقلاب ها به اهداف آنان بسته است؛ یکی از دلایل مهم وقوع خیزش های رهایی بخش در جهان نیز همین امر بوده و هست، زیباترین مفاهیم در خیزش های جهانی، در هدف خدمت به "خلق" نهفته است، همانگونه که در تفکر "مارکسیسم" می توان دید، وقتی آن متفکرِ دنیای تفکر مدرن، جناب مارکس از عدالت و توزیع ثروت و قدرت بین قاعده هرم جامعه بشری، یعنی نیروی کار (کارگران، کشاورزان و...)، که به واقع بدنه پیش برنده اجتماع اند، سخن می گوید، و هدف خود را رهایی همین قاعده ی کثیر مردمیِ تحت استثمار قرار می دهد، تا آنان را از فقر و نداری نجات دهد، و آنان در امور خود حاکم کند، همین هدف است که مارکسیسم را به جنبشی اصیل تبدیل می کند تا آنجا که دل های بسیاری را در گوشه گوشه ی تمام قاره های جهان، به خود جذب می کند، جنبشی جهانی، که آزادیخواهان جهان در یک قرن گذشته را به خود مشغول داشت، و بسیاری از قیام های جهانی در قرن بیستم وجه مارکسیستی داشتند، و بهترین، نخبه ترین و فرهیخته ترین مردم جهان را به خود جلب و جذب کرد، چرا که رهایی و سعادت مردم را در نظر داشتند و...

گرچه مارکسیسم در اکثر موارد، در عمل، به ضد خود تبدیل شد، اما باید اعتراف کرد که شعار و هدفِ تئوری آنان "آزادی خلق" ها از استثمار قدرت (اقتصادی، سیاسی و...) بود، هر چند مارکسیست ها در نمود عینی خود، به استثمارگرانی قهار و خودرای، مستبدینی خونریز، دیکتاتورهای مخوف، سیستم  هایی به بند کشاننده و... تبدیل شدند، و روی هر همنوع کثیفی چون خود را، در این مجال سپید کردند، و خود را در بالای هِرم جنایت و ظلم در جهان مدرن قرار دادند، که کره شمالی یک نظام کامل، از این نوع جنایت و  دیکتاتوری است که آینه ایی در پیش چشم بشر، از بازماندگان این سیستم فکری است، که می توان دید که چطور انسانیت و انسان را به مضحکه قدرت خود کشیده اند، و پیشوا بر تمام مقدرات انسان تحت سلطه، حاکمیتی بلامنازع فردی و حزبی دارد.

در حکومت دینی ناشی از اسلام و... نیز به همین صورت است، تا آنجا که به متن قرآن مربوط می شود، فارغ از سیره و روش مسلمانان در طول تاریخ، باز بیشتر سخن از آزادی انسان از سلطه انسانی دیگر می رود، و هدف رهایی و پاکی انسان از سلطه، سلطه گری و سلطه پذیری می باشد، سراسر قرآن به داستان مبارزه انسانِ در بند فرعون ها، بت ها، حاکمان جور، هوای نفس و... می پردازد، که خلق خدا را به مهمیز قدرتِ خود کشیدند، آنان را برده و کنیز و نوکرِ تحت فرمان خود ساختند، به طوری که کرامت و عزت انسانی بندگان خدا، خدشه دار شد و...، و چنین دینی انسان را به ترحم به همدیگر، تعاون و همکاری، تقوا و پاکیِ روح و جسم، دوری از تکبر و خودرایی و... می خواند اما در عمل، حاکمیت های اسلامی در خونریزی و تجاوز به حقوق انسان و...، گوی سبقت را از دیگران ربودند، و علاوه بر خلافت های جور اسلامی اولیه، که در جنایت و غارت ملل تحت سلطه از هیچ اقدامی فروگذار نکردند، در دوره مدرن نیز، خیزش های اسلامیِ مدرن که به خلافت داعش در شامات و میانرودان، طالبان در افغانستان و... انجامید، که کرامتی و عزتی برای انسان تحت سلطه ی خود باقی نگذاشتند.

در ایران نیز وقتی رهبران انقلاب 57 که ظاهرا چنین برداشت درستی از دین و قرآن داشتند، هدف را رهایی مستضعفین اعلام کردند، و خود را مقید به این اصول کلی حرکت دینی دانسته، لذا نوعی مسابقه ی خاکساری و تواضع در برابر مردم، دوری از تکبر و غرور و... در بین آنان جریان داشت، و این گفتمان را سر لوحه گفتار خود داشتند، و لذا انقلاب 57، عملا انقلاب مستضعفین، پابرهنگان، کوخ نشینان و... نام گرفت، و این نامگذاری، نه به این عنوان بود که انقلابیون را آنزمان پابرهنگان، مستضعفین و کوخ نشینان و... تشکیل می دادند، بلکه این را همه می دانند که انقلاب 57 را نخبگان، فرهیختگان، و الیت های روشنفکر و تحصیل کردگان جامعه ایران، همچون دانشجویان، دانشگاهیان، حوزویان، گروه های سیاسی مدرن، کارکنان نظام مستقر، اصناف، سندیکاها، نویسندگان، اهل علم و خرد و... کردند و بدنه جامعه و البته مستضعفین و کوخ نشینان و پاپرهنگان نیز، تنها همدوش الیت های جامعه خود، آنان را در این مهم همراهی کردند.

لذا از این لحاظ خیزشِ 57 را انقلابِ مستضعفین، پابرهنگان و کوخ نشینان می دانستند که جامعه نخبه و فرهیخته قصد داشت در قدم اول رهایی، و در قدم دوم خدمت به آنان را سرلوحه کار و هدف خود قرار دهد، و بنیانگذار ج.ا.ایران می گفت: "... ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می‌خواهیم مرفه باشد. شما را به مقام انسانیت می‌رسانیم."در واقع انقلابی های زمان خیزش 57، حاکمیت فردی و شاهنشاهی را بیشتر خادم "قدرت" می دیدند، تا در خدمت مردم، لذاست که این نوع واژگان در گفتمان بنیانگذار جمهوری اسلامی، به وفور یافت می شود، و دیگران نیز در این مسابقه، از او پیشی می گرفتند، همچنان که شهید محمد حسین بهشتی [i] که خود از تئوریسین های انقلاب مذکور بود، خود و همفکرانش را "شیفتگان خدمتِ" به این مردم می دانست، تا "تشنگان قدرت" و ساخت و بنیان نهادن سلسله هایی برای قدرت فردی، طبقاتی و...

اما به نظر می رسد که هرچه از زمان پیروزی انقلاب می گذرد، ارزش ها وارونه می شوند، روندها هم بر عکس جریان می یابد، چرا که تئوری پردازان انقلاب دوم، همچون مرحوم محمد تقی مصباح یزدی و شاگردانش، که این روزها در جبهه اصولگرایان، و به خصوص جبهه پایداری و... قدرت را از آن خود کرده و می کنند، و به صورت بنیادین رای و نظر مردم را در شکل گیری قدرت، و در حاکمیت بی اثر و در حد "زینت" می بیندند، و رای و نظر مردم را نه تنها مشروعیت بخش نمی دانند، بلکه آنرا در بیشترین حالت، در حد دادن وجه "مقبولیت" به حاکم ارزیابی می کنند، و مشروعیت خود و حکومت خود را از سوی خدا تلقی کرده، خود را بلند، و در جایگاه والایی خدایی جای داده اند؛ و از این روست که در روند عملی آن، با اجرای نظارت استصوابی، مردم را در وضع ناچاری، و در شرایطی می گذارند تا همواره بین بد و بدتر هایی که از فیلتر آنان گذشته اند، بد را "مقبول" دیده، به آن تن دهند و مقبولیت یابند!

چنین تفکری پیرامون خلق خداست که شاگرد، منتخب و مرید جناب مصباح، حضرتِ "معجزه هزاره سوم" را بر آن می دارد که مردم مخالف خود را "خس و خاشاک" ببیند و رسما آنان را در ملا عام خس و خاشاک خطاب کند، و یا آن حاکم خراسان نشین و...، که تمام قوانین جاریه در کشور را به بازی قدرت مطلقه خود در استان خراسان گرفته، و قانون و تمام مسئولین شهری و استانی را ذیل خود تعریف می کند، پا را از هر قانونی فراتر نهاده، و در یک خودمختاری کامل در مشهد، هر آنچه بخواهد وضع، و اجرا می کند، به هنگام خشم، مردم مخالف را "بزغاله و گوساله" خطاب می کند، یا آنان را علف های هرز می بینند و... این ها همه و همه، نشان از حقیقت شومی دارد، که می رود تا "شیفتگان خدمتِ" به خلق را، به مریدان و نوکران قدرت تبدیل کند.

این واقعیت را در دولت ابراهیم رئیسی با وضوح و روشنی تمام تری این روزها می توان در ادبیات مسئولین آن دید، و اینان خود را خاکسار قدرت می بینند، تا خدمتگذارِ ملت، از این روست که تورم و فلاکت مردم، گرفتاری و رنج نداری مردم که زیر آوار تحریم و ندانم کاری مسئولین له شده اند، و عذاب آنان در اوج گیری انواع فساد اجتماعی، و غارت بیت المال، ناامنی و سرقت، و کشتار مردم، اعتیاد و بیکاری، آمار بسیار بالای طلاق و از هم پاشیدگی خانواده ها، تن ندادن جوانان به ازدواج و فرزند آوری و... به چشم این مسئولین نمی آید، و در مقابل، شدیدا در مسابقه نوکری خود در مقابل هرم قدرت، سخت پیگیرند، و مباهات می کنند و از هم پیشی می گیرند.

تا آنجا که در جدیدترین مورد آن، محسن منصوری [ii] (معاون اجرایی رئیس جمهور) مشخصه دولت خود را اینگونه به تصویر کشید که: "امروز دولت [آقای رئیسی] خودش را در مقابل مقام معظّم رهبری عددی نمی‌داند. خودش را صفر می‌داند. خودش را نوکر ولایت می‌داند"  غافل از این که دولت عالی ترین نماینده مردم، برای حراست از حقوق، و زبانی گویا برای طرح مطالبات آنان، و تحقق بخش حقوق آنان، نزد قدرت باید باشد، دولت باید مطالبه گری قهار برای حقوق معلق مانده مردم نزد قدرت باشد، نه اینچنین خاکسار آن؛ طبق تفکری دینی هم، "سردمداران" خود انسانی بیش نیستند، و جایز نیست انسانی و یا جمعی، نوکری گروه و یا فرد دیگری را کنند، و در نگاه اصیل دینی، حتی پیامبر، انسانی مثل تمام انسان های دیگر است، که تنها وجه ممیزه اش دریافت وحی است، و لاغیر [iii]، حال این میزان از ناچیز انگاری انسانی در برابر انسانی دیگر، برای چیست؟!!

طبق قانون اساسی مقام رهبری نیز نیازی به کنیز و نوکر و غلام ندارد، و برای او هم جایز نیست که نظام نوکری و غلامی ایجاد کند، او انسانی است که با دیگران در برابر قانون یکیست، و تنها تفاوت او با دیگران در این است که در مجلس خبرگان سال 1368 سکانداری یک پست دنیایی را بدو سپرده اند، و با تصرف این پست، او نه خدا می شود، نه معصوم، نه انسان خارق العاده ایی در تقوا، علم و... او نیز مثل همین خود آقایِ معاون اجرایی رئیس جمهور، فردی است که در یکی از صندلی های ناشی از قانون فعلی کشور، متصدی مقامی و مسئولیتی شده است، که قاعدتا مسئول است و قابلِ سوال، که هر لحظه امکان برکناری اش، مثل دیگران وجود دارد و... اما متاسفانه این هم یک نوع نگاه به انسان است، که در بین ما رواج می یابد، و نوکرمابی باعث مباهات و افتخار هم تلقی می شود، که ما مثلا به اشغال کننده چنین کرسی ایی، این مقدار احساس نوکری و خاکساری و ناچیز بودن داریم!

پدیده ایی که با شاخص های انسانی، اخلاقی، دینی، قانونی سازگار نیست، این وظیفه نخبگان در حاکمیت است که اگر حتی مردم به رذیله ی نوکرمابی و... در برابر انسانی دیگر مبتلا شدند، از طریق تعلیم و تربیت، قانون گذاری و دیگر اهرم ها در دست حاکمیت ها، کاری کنند که مردم خود را اصلاح کنند، و به انسانیت و کرامت انسانی خود باز گردند، نه این که خود مبتلا شده، و رسما نوکری و ناچیز انگاری خود را نسبت به این و آن، اعلام کرده و به آن مباهات هم کنند؟!

به نظر می رسد کسانی که در خدمت به خلق، نمره منفی می گیرند، به نوکری قدرت دست می آویزند تا ناکارآمدی و ناچیز بودن واقعی خود را، این چنین توجیه کرده، و آنرا در پس این عمل تاکتیکی، مخفی نمایند، ورنه انسان سرافراز، موفق و در مسیر درست، هرگز خود را در شان نوکری و کنیزی و غلامی انسان دیگری، از نوع خود نمی بیند، انسانی که آنقدر در نزد خداوند جایگاه دارد که خدا او را مستقیما مورد خطاب قرار داده، و با او سخن می گوید، نباید عزت و کرامت خود را به کناری نهاده، و نوکر و کنیز و غلام فردی دیگر از نوع خود شود! این کنیز و غلام و ناچیز دیدن ها، وجه منفی انسان مستاصل و شکست خورده در انسانیت، اخلاق، تئوری و ایدئولوژی است، و متاسفانه به صورت معنی داری در بین ما - و اینک در بین مسئولین - رواج داده می شود، و آنرا مایه مباهات هم جلوه می دهند!

معضل افتخار به نوکری و کنیزی و غلامی این و آن، می رود تا به یک مشکل فرهنگی، برای انقلابی های جوان تبدیل شود، روندی که از ائمه دین آغاز شد، و اکنون به انسان های غیر معصومِ از نوع خودمان نیز سرایت و گسترش می یابد، و آنچه در بین عوام، برای اعلام خضوع و خشوع در برابر ائمه دین به کار برده می شد، به سطوح بالای نخبگان و مسئولین کشور هم سرایت و تسری داده شده، و به یک نُرمِ عادی و رسمی تبدیل می شود، چیزی که در بین عوام رواج داشت، و نخبگان جامعه و دولت، باید در صدد رفع این معضل بر می آمدند، و کرامت و عزت و شخصیت را به مردم خود، باز می گرداندند، امروز در حال همه گیری است، و دولتمردان و دولتزنان، خود به مُبَلِغ رسمی نوکری و کنیزی و غلامی این و آن تبدیل شده اند؛ عوام زدگی ها به نخبگان نیز سرایت می یابد، و آب جهت سر بالا گرفته، و به جای اصلاح عوام توسط نخبگان، این نخبگانند، که عوام می شوند.

وقتی بزرگ خاندانی که در بزرگداشت ائمه دین موثر بود، می میرد، او را در اعلامیه ترحیم، "پیرغلام" ائمه دین خطاب می کنند! و با این عنوان عملا، در این نگاه، دیگر شیعیان از این نوع را، "غلام" و "نوکر" امامان دین تلقی، و از آنان یاد می شود، و این عنوان دادن های عوام پسند، بی توجه به اندیشه های اصیل دینی، ادامه دارد و رواج هم می یابد؛ اما اگر به اسلام بعنوان دینی جهانی و رهایی بخش نگاه کنم، و آن را دینی با ماموریت آزادیبخشی برای بشریت بدانیم و... امامان دین نیز قاعدتا سردمدار رهایی و آزادی بشر از نوکری، غلامی و کنیزی اند، و لذا با سیستم غلامداری و کنیزداری (زنان را کنیز حضرت زهرا و... خطاب می کنند) و نوکری انسان، موافق نخواهند بود، و انسان مومن و غیر مومن را حُرّ و آزاده می خواهند، و در مواجهه با انسانی که از کرامت و عزت انسانی خالی شده، و خود را کنیز و غلام و نوکر این و آن می بیند، خواهند خُروشید که "برو آزاده (حُرّ) باش، و تنها بندگی خدا را کن و...!" و لذا نوکری، غلامی و کنیزی برای امام هم جایز نیست، چه رسد به انسانی غیر معصومی از نوع خود ما، که تفاوتش با ما تنها در کرسی است که اشغال کرده است و...؟!!

 اما "معاون رئیس جمهور ایران" خود و همکاران و دولت را "نوکرِ" "ولایت" خطاب می کند، در حالی که باید به قول بنیانگذار ج.ا.ایران، همه از جمله رهبر "خدمتگذار" و نوکر مردم باشند، نه این که مسابقه نوکری و خاکساری در برابر راس هرم قدرت را راه انداخته، و از هم در این راه پیشی گیرند، که این نیز در اکثر مواقع همان تملق و چاپلوسی بیش نیست، و در اثر این عمل ناطور، انسان های بزرگ و پاک را هم کم کم به طاغوت تبدیل می کنند.

نوکری و نوکرصفتی، کنیزی و کنیزصفتی و غلامی کردن این و آن، افتخاری نیست، این آزادی طلبی و کرامت جویی و عزت خواهی است که افتخار آمیز و واجد ارزش است، این رذایل، برای هر نظامی برازنده است، اِلا برای نظامی که برای خود ماموریت جهانی رهایی بخشی بشر قائل است، و مدعی آرمان های بزرگ بشری است، که می خواهد ارزش های والایی همچون اعطای آزادی به ملل تحت سلطه را پیگیری کند، انسانیت را به مردمِ در حیوانیت غرق شده اهدا نماید، اخلاق را برای کسانی که در انحطات فرو رفته اند ببرد، رهایی را به مردم در جور و ظلم غرق شده به ارمغان آورد، رهایی از بندگی انسان ها را برای جذب به حق ترویج کند، کرامت را برای انسان بی عزت شده فراهم نماید، عزت را به ملل ذلیل شده باز گرداند، دینداری و آرمان خواهی را به مردم نا امید و آرمان از دست داده برگرداند، والایی جویی را برای انسان های ناچیز انگاشته شده فراهم کند و...

چنین دولتمردان و دولتزنانی با چنین خصایص نوکرصفتی چگونه می توانند به این آرمان های مهم نایل گردند؛ نوکری و نوکرصفتی قدرت، ثروت و لذت، برازنده "مگس های گرد شیرینی" است و در هر نظام منحطی می توان آن را با شدت و به وفور دید، و افتخاری هم ندارد. افتخار واقعی آن است که نوکری مردم را کرد، چرا که "عبادت به جز خدمت خلق نیست". خدمتگذار قدرت بودن نه افتخار دارد و نه نشان از وارستگی، تقوا، شخصیت، منش انسانی، انقلابی بودن، درست بودن، فوق العاده بودن و.. در خود دارد، چرا که هر انسان کثیف و فرومایه ایی نیز، دلایل و شرایطِ کافی برای شرکت در مسابقه نوکری و کنیزی و غلامی در مقابل قدرت را خواهد داشت،

اما این خدمت به خلق و نوکری مردم است که مدالی افتخار آفرین برای انسانِ آزاده و وارسته و کریم و البته انقلابی اصیل خواهد بود، که چنین مدالی بر سینه هر ناپاکی قرار نخواهد گرفت، این مدال مربوط به انسان های وارسته و بزرگی است که خود و خدای خود را به خوبی شناخته اند، قدر خود و فرصت زندگی با ارزش انسانی را می دانند، و عاقبت به خیری را در ایثار و از خود گذشتگی در برابر خلق خدا می بینند، به سان تمام آزادمردان و آزادزنانی که در خیزش های رهایی بخش، جان برای مردم و ارزش های انسانی خود داده و می دهند، یا عمر و زندگی برای مردم خود و جهان وقف می کنند و...

نوکری قدرت در اکثر موارد به ضلالت و گمراهی، و ظلم و ستم به دیگران منتهی می شود، و این خدمت به خلق است که نام ها را ماندگار، روش ها و دوره ها را افتخار آمیز می کند. خادمان قدرت در تاریخ انسان، افتخاری کسب نکرده اند. آنان با اعلام خاکساری، تملق، چاپلوسی حاکمان، علاوه بر دور  کردن خود از کرامت انسانی، کرامت و عزت حاکمِ در قدرت خود را نیز خدشه دار کرده و می کنند، چرا که در پس این ریا و...، گول زدن حاکمان نهفته است، که اگر حاکمی این را فهمید و آنرا پس زد، خود نیز مفتخر و آبرومند خواهد شد، و در صورت پذیرش این روند، خود و زیر دستانش را نیز فاسد، بی عزت و... خواهد کرد.

سعدی آن حکیم ملک پارس چه خوش گفت:

دشمن دانا بلندت می کند،       بر زمینت می زند نادان دوست

 دشمن دانا که پی جان بود    بهتر از آن دوست که نادان بود 

(حکیم نظامی گنجوی)

 

[i] - سید محمد حسینی بهشتی (۲ آبان ۱۳۰۷ – ۷ تیر ۱۳۶۰)[۴] سیاستمدار و فقیه ایرانی و دومین رئیس دیوان عالی کشور و عالی‌ترین مقام قضایی کشور پس از انقلاب ۱۳۵۷، نخستین دبیرکل حزب جمهوری اسلامی و نایب رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی بود. گاهی از وی به عنوان «نظریه‌پرداز ولایت فقیه» نام برده می‌شد. او از جمله افراد نزدیک به روح‌الله خمینی و از هواداران تشکیل حکومت اسلامی در ایران بوده و نقش بسیار مهمی در استقرار جمهوری اسلامی در ایران داشته‌ است. بهشتی در جریان انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی کشته شد.

[ii] - محسن منصوری  زاده  خرداد ۱۳۶۳ در ورامین  سیاستمدار و مدیر ارشد اجرایی ایرانی است که در دولت سیزدهم از سال ۱۴۰۱ به‌عنوان معاون اجرایی رئیس‌جمهور ایران و سرپرست نهاد ریاست‌جمهوری فعالیت می‌کند وی پیش‌تر در دولت سیزدهم بین سال‌های ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۱ سمت استاندار تهران را برعهده داشت و نخستین استاندار استان تهران است که پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ متولد شده‌است. او در ۱۸ مهر ۱۴۰۰ با رأی هیئت وزیران دولت سیزدهم به این سمت منصوب شد. منصوری دارای مدرک کارشناسی مکانیک (گرایش ساخت و تولید) از دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی تهران و کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی از دانشگاه تهران است

[iii] - "‌بگو: جز این نیست که من بشرى مانند شما هستم [با این فـرق] که به من وحـی می‌شود [و] جز این نیست که خداى شما خدایی یگانه است و هر کـس کـه امید دیدار پروردگارش را دارد، پس باید عملى شایسته نماید و هیچ‌کس و هیچ چیز را در پرستش پروردگارش شریک نسازد." قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا  سوره کهف 110

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...