نمیدانم ایرانیان پیرامون فلسفه آغاز انسان چگونه فکر میکردند، آنچه از لایهبرداری از بازمانده ویرانهها، و پارههایی که از نگاشتههای آن دوران باستان باقی مانده میتوان فهمید اینکه، آنان در اندیشه خود پیرامون فلسفه خلقت جهان، به دوگانه روشنایی و تاریکی رسیده بودند، و جهان و جهانیان را میان دو نیروی خیر و شر مینگریستند، و عدهایی را در جمله نیروهای خیر و ایزدان، و دیگرانی را از جمله شَرّ، و در دستهی اهریمنان میشمردند.
و در این دسته بندی دوگانه، انسانی که در پی «گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک» بود را، در حرکت به سوی روشنایی و قطب ایزد پاک، ورنه به سوی تاریکی، و گرفتار آمده در دسته اهریمنان میدانستند. پس انسان یا اشعهای از نور و یا حفرهایی از تاریکی، و یا در میانه آن به حساب میآمد.
اهل پاکی و نور در کار پرستش (پرستاری از) روشنایی بودند، و از گردآمدگان (نمادین) به اطراف زایشگر روشنایی (آتش)، ورنه در بین اهریمنان، که با وا نهادن گفتار، کردار و پندار نیک، روشنایی وجودشان را میباختند، و بسته به میزان غرق شدگی در تاریکی، محو و نابود میشدند.
و یا آنچنان که در ذهنیت اسلامی و یا فرزانگی ایرانیان است، که انسان را قطرهایی از اقیانوس وجود خداوند میدانند، که بر این جهان چکیده، و یا در کالبد مادیاش از روح خداوند دمیده شده، که البته روشن است که هر قطره تمام ویژگی دریا را، در همان کوچکی و چکیدگی خود دارد،
از جمله ویژگیهای ناپسند (از نظر ما) که خداوند در وجود خود دارد، و انسانها هم به سان او چنیناند، یکی همان تکبر [1] و دیگری زورگویی (جباریت) [2] است، که البته این خصائص را نه خداوند، و نه انسان در کردار و افکارِ انسان نمیپسندند [3] و از این رو در اخلاق و دین، حکم به دوری انسانها از آن شده است، و از انسان خواسته میشود تا آنرا در وجود خود سرکوب کند، تا انسان باشد، و انسان بماند.
خصائصی که آنقدر در دیده انسانها ناپسند، ناروا و ناشایست است که، حتی شرم میکند آنرا در شان خداوند نیز ابراز دارد، و این چنین است که برگردانندگان سخن خدا (قرآن)، شرم و امتناع داشته و دارند که معنای آنچه که خداوند از خود یاد میکند را، در برگردان خود [4] از سخن عربی به پارسی بیاورند، حال آنکه چه ما بخواهیم و بگوییم، و چه نخواهیم و نگوییم، خداوند بی پرده خود را جبار و متکبر [5]، با تمام معانی و مسائل مترتبش مینامد، و او خود را شایسته چنین بودنی دانسته، و اعلام کرده است.
این پیشگفتار را گفتم که به انسان برسم، بویژه به انسانهایی که خود را خداگونه و یا در غیبت خدا، و اولیایش، خود را جانشین، وارث خداوند بر زمین، مجری، مِجرا و جاری کننده او میدانند، که این به نوعی شاید خود از ناحیه کِبر و غروری ناشایست است، که از دانستن بخشی از علم و اسرار خداوندی ناشی میشود، که چنین انسانهایی فکر میکنند، از میان واژههای ردیف شده از حدیث، آیه و یا کشف و شهود، دیده و یا دریافتهاند، و این چنین است که خود را گاه در جایگاه خداوند دیده و گرفته، و یا قرار داده، و مثلا نقش «درهم شکننده زورگویان» [6] و «نابودگر ظلم کنندگان» [7] و.. را به خود گرفته، و این وجه خداوندی را میخواهند در این دنیا نشان دهند، و یا جاری نمایند.
این چنین است که عشقشان اجرای حدود خداوند بر دیگران، و رسمشان تروشرویی با عیال الله و... میشود، و تولّی و تبرّایشان چنان خشن، که خشمشان در عملشان در آمده، تا جاری کردن حدود الهی پیش میروند، به روی دیگران اسید پاشی میکنند، قتل انجام میدهند، سنگسار میکنند، شلاق میزنند و... تو گویی از ماموران خداوند هستند، و البته خود را مامور خداوند میدانند و میگویند «ما از طرف خداوند ماموریم که در برابر باطل بایستیم» [8] و دیگرانی را در دستهی باطل تعریف کرده، میبینند و ارزیابی میکنند، و برای خود از میان دیگران مصداقیابیهایی از اهل باطل هم دارند.
حال آنکه گرچه انسان قطرهایی از وجود خداست، اما خود خدا هم که به طبع، اقیانوسی از علم و فرزانگی خداوندی است، در جاری کردن خشم و ترشرویی خود در این جهان، دست به عصا بوده، از این رو غالبا به انسانها فرصت میدهد، تا آنجا که شاعر از این میزانِ صبر، به شکوه در آمده و میفرماید «عجب صبری خدا دارد! من اگر جای او بودم... »، و چنین خدایی، جهانی دیگر را برای نشان دادن تکبر و جباریت خود ساخت، تا در جریان فلسفه و دنیای ناشی از معاد، پنجههای تیز و خشمناک خود را در وجود انسانهای موضوع خشم خود فرو کند و...
اما از چنین انسانهایی باید پرسید، شما در خود چه دیدهاید که این مقدار عشق به بروز تکبر و زورگویی خداگونه را در خود دارید، که در همین دنیا دستهایتان به خون کسانی آلوده است که فکر کردید و میکنید که موضوع خشم خداوند هستند، و زورگویی و جباریت را برای خود، در حق آنان مجاز میدانید، و آنرا جاری هم میخواهید، و گاه جاری هم میکنید، و هدایت قهری را که خدا وانهاده را، سرلوحه عمل خود قرار داده، تازیانه را در دست آمرین به معروف، و ناهیان از منکر خود قرار دادهاید،
گزمگانتان در خیابان و بازار و در شرایطی آشکارا، اجرای حدود میکنند، دست اندازی به مال و ناموس انسانهای دگراندیش را، در غارتهای مبارزه جویانه خود مد نظر دارید، از مصادره مال، و ناموسشان هرگز به خود تردید راه نمیدهید، و در پسِ نبردِ خود با آنان، این عمل را کاملا مباح و مجاز و شرعی میدانید،
و جهان، بردگانی از نوع غلام و کنیز را، حتی در قرن 21 از شما در سنجار [9] و... و اینک سویدا دیده، که در مقابل دیدگان جهانیان، انسانهای دیگری که چون شما نمیاندیشند، و معبود و معبودان شما را عبادت نمیکنند را، بر خود حلال میدانید و... و در متون فقهی خود، انجامش، و داشتن بردگانی از آنان را تئوریزه، و این امکان را برای همیشه، برای جنگآوران خود حفظ میکنید، که اگر شهری در مقابل سپاهتان مقاومت کرد، به گاه گشوده شدن، مال و ناموس و خون شهروندانش بر شما حلال شود، و چون غنیمت جنگی بر چنین انسانهایی بنگرید، و عمل کنید،
و در همین راستاست که صهیونیستهای معتقد به دین موسوی، و دو آتشه در فقه علمای دین موسی، در نبردِ مقدس شان با دشمنان یهود، برای دستیابی و یکپارچه کردن سرزمینِ موعودِ یهود، برای گشودن شهر غزه و...، در دلهای ناپاکشان لحظه شماری میکنند، همانگونه که کسانی از مسلمانان برای گشودن شهرهایی چون سنجار، سویدا و... لحظه شماری کردند، تا به غارت جان، مال و ناموس کسانی مشغول شوند، که چون آنان نمیاندیشند، نمیپرستند، و چنین ایمانی ندارند و...
اما حقیقت این است که در همان حالیکه، در غرورِ ایمان، و جباریت ناشی از داشتن ایمانِ خود غرقید، و خود را وارث و جانشین خداوند میدانید، و ستاندن جان، مال و آزادگی دیگران را بر خود حلال میکنید، خداوند مستکبرینِ جبار و متکبری همچون شما را دوست ندارد [10] و آنچه از شما در توصیف صاحبان علم و دانش الهی یهود [11] آورده است که نشان از تکبر و جباریتی است که خود را شایسته خدایی و تصمیمهایی از این دست میبینید، و تکبر ورزیده، جباریت به خرج میدهید، و همان میکنید، که شایسته شخصیتی چون خداست، و ستاندن جان، مال، ناموس و... دیگران را در شان خود دیده، و این چنین است که صحنههایی وحشیانه و غیرقابل تحمل را، در غرب آسیا، یعنی خاستگاه انبیا و ادیان الهی، در همدستی و کارگردانی، و ارکستری از پیروان ادیانِ الهی اسلام [12] ، یهود [13] و مسیحیت [14] آفریده میشود، که داستان آنچه بر مردم این منطقه، توسط این سه میرود، مایه ننگ، و عبرت هر دینداری میشود، که نامی از ماموریت الهی، و یا مامورانی از پیروانش را میشنوند.
کاش خداوند هرگز چنین مجریان، وارثان و عالمانی به علم خود نداشت، و چهره ادیان الهی از چنین افراد و افکاری پاک بود، و در آنصورت چهره خداوند و دینش در بین جهانیان بسیار تابناکتر میدرخشید. مستکبرینی خودستا که خود را مردان الهی و استکبارستیز میدانند، در حالیکه خود غرق در جباریت و تکبر، تبدیل به کسانی شدهاند که از شرِ تکبر، جباریت و افکار استکباری شان، حتی پیروان ادیان الهی نیز در امان نیستند، چه رسد به بندگان دگراندیش خداوند، که باید از ظلم آنان تنها بگریزند، ورنه کنیز و غلام شده، و به چپاول خواهند رفت، و البته هیچکس از شر تکبر و جباریت چنین دیندارانی در امان نیست، حتی خدا و دین خدا.
شاهرود - جمعه 24 مرداد 1404 برابر با 15 آگوست 2025
[1] - در آیه 23 سوره حشر می خوانیم که «اوست خدایی که اجبارگر و پر از تکبر» هُوَ ٱللَّهُ ٱلَّذِي ... ٱلۡجَبَّارُ ٱلۡمُتَكَبِّرُ
[2] - فرهنگ آبادیس در معنی جبار آورده است که: «مترادف جبار: بیدادگر، جابر، ستم پیشه، ستمکار، ستمگر، ظالم، قاهر، قهار. متضاد جبار: دادگر. برابر پارسی: ستمکار، بیدادگر، ستمگر»
[3] - آنچه از بیدادگری یار که در اشعار فرزانگان این سرزمین انعکاس یافته است، مثل «سنگدلی» که از سوی انسان ناپسند است ولی خداوند سنگدلی میکند، و در این بیت از اشعار پرمغز مولانا جلال الدین بلخی بروز یافت که: «یا رب من بدانمی، سنگ دلی چرا کند آن شه مهربان من، دلبر بردبار من» شعر فارسی پر است از مفاهیم ژرف دیگری که به «بیداد یار» نظر دارد، عنصری کلیدی در شعر فارسی که به بیداد معشوق به عاشق بر میگردد، تا آنجاکه از یار خونریز میگوید: «کنون که خنجر بیداد یار خونریز است کجاست مرد که بازار امتحان تیز است» محتشم کاشانی.
[4] - به برگردان فارسی آیه 23 سوره حشر که از برگردانندگان متفاوت در این صفحه اینترنتی گردآوردهاند اگر توجه کنیم، از معانی که برای واژههای متکبّر و جبّار، که در فرهنگ لغت آورده شده است، هیچ کدام را نخواهی دید : https://quran.inoor.ir/fa/ayah/59/23/translate برخی حتی از معنی کردن جبار و متکبر خودداری، و یا اگر معنی کرده اند، معانی غیر از آنچه در فرهنگ واژه ها آمده است استفاده کرده اند.
[5] - فرهنگ آبادیس در معنی واژه متکبر نوشته است، «مترادف متکبر: ازخودراضی، بانخوت، پرادعا، خودبین، خودپرست، خودپسند، پرافاده، خودنگر، خودخواه، خودستا، سرگران، کبرآگین، گرانسر، گنده دماغ، لاف زن، متفرعن، مستکبر، معجب، خودبزرگ بین، مغرور، نامتواضع. متضاد متکبر: افتاده، فروتن، متواضع. برابر پارسی: (متکبّر) خودنما، خودپرست، خودخواه، خودبین، خود پسند، خودپسند
[6] - قاِصمِ الجَّبارینَ
[7] - مُبیرِ الظّالِمینَ آنچنان که در دعای افتتاح آمده است که «ستایش خدای را که درهم شکننده سرکشان و نابودکننده ستمکاران است» «وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارینَ مُبیرِ الظّالِمینَ»
[8] - سردار محصولی (وزیر کشور دولت محمود احمدی نژاد) از سردمداران جبهه پایداری، در آخرین مصاحبه خود گفته است «ما از طرف خداوند ماموریم که در برابر باطل بایستیم» که فردی در پاسخش نوشت «آقای محصولی! آیا خداوندِ بزرگِ متعال از شما خواسته بود که با افکار انحرافی خود برادران شریف، میهن دوست که نماد دوست داشتن و جانفشانی در راه ایران بودند، یعنی شهیدان مهدی و حمید باکری را تصفیه کنید، و مدام آزار و اذیتشان کنید؟ شهید احمد کاظمی در ویدئو خاطره دردناکی، از آقامهدی تعریف میکند که در سفر به ارومیه به همراه ایشان، آقای باکری مشکل داشت شب خانه چه کسی برود، و اقامت کند، که برای صاحب آن خانه مشکل درست نشود. منظور از مشکل شما و امثال شما بودید، منظور این بود شما آنقدر افکارتان انحرافی و جاهلانه بود که صاحبخانه را فقط به خاطر خوابیدن مهدی باکری و رفیقش در خانهاش، برایش مشکل درست میکنید از وادار کردن آقا حمید باکری به توبه نوشتن برای حضور در جبهه، و آزار اذیتهایی که در زمان فرماندهی این دو بردار بر لشکر سرفراز و خط شکن ۳۱ عاشورا، و اون تهمتهای بیشرمانه بعد شهادت مظلومانه آقا حمید در نبرد خیبر بگذریم، که موجب جریحهدار شدن احساسات مردم و خانواده این بزرگان میشود. خواستم بگم شما از طرف هر کی باشی، از طرف خدا نیستید»
[9] - نسلکشی ایزدیها به جنایات جنگی، کشتار جمعی برنامهریزی شده و هدفمندِ ایزدیان و به بردگی جنسی کشاندن زنان بهدست حکومت اسلامی عراق و شام (داعش)، علیه اقلیت مذهبی کردزبان ایزدی سالِ ۲۰۱۴ میلادی در عراق و سوریه اشاره دارد. در ژوئن ۲۰۱۶ سازمان ملل متحد گفتهاست داعش علیه ایزدیان مرتکب نسلکشی شدهاست و داعش به دنبال نابودی کاملِ این دین و به اجبار مسلمانکردن ایزدیان است
[10] - قرآن کریم، سوره نحل آیه 23 : "یقیناً خداوند آنچه را پنهان میدارند و آنچه را آشکار میکنند میداند و همانا او مستکبران را دوست ندارد." لَا جَرَمَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ
[11] - «احبار» یهود، دانشمندان و اهل علم دینی بودند که کار هدایت مذهبی، برگزاری مراسم مذهبی، قضاوت و داوری، آموزش و تفسیر متون مقدس را بر عهده داشتند. سوره مائده، آیه ۶۳ این چنین از آنان یاد میکند «چرا علما و روحانیون آنها را از گفتار زشت و خوردن مال حرام باز نمیدارند؟ همانا کاری بسیار زشت را پیشه خود نمودند.» « لَوْلَا يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَصْنَعُونَ» و یا در آیه ۴۴ از احبار اینگونه یاد میکند: «ما تورات را فرستادیم که در آن هدایت و روشنایی است و پیغمبرانی که تسلیم امر خدا هستند بدان کتاب بر یهودان حکم کنند و نیز خداشناسان و علمایی که مأمور نگهبانی کتاب خدا هستند و بر آن گواهی دادند. پس هرگز از کسی نترسید و از من بترسید و آیات مرا به بهای اندک معامله نکنید، که هر کس به خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کند چنین کس از کافران خواهد بود.» «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِیهَا هُدًى وَنُورٌ یحْكُمُ بِهَا النَّبِیونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا لِلَّذِینَ هَادُوا وَالرَّبَّانِیونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَیهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا وَمَنْ لَمْ یحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ»
[12] - اندیشه جهاد ابتدایی در آثار حنفی در «تبیین الحقایق» می نویسد؛ «برما واجب است که به جنگ علیه آنان [مشرکین] شروع کنیم، هرچند که آنان اقدام و شروع به تهاجم علیه ما نداشته باشند. زیرا خداوند قتال مشرکین را واجب دانسته و هرگز جور جائر و عدل عادل قادر به ابطال این واجب نمی باشد تا اینکه مردمان لا اله الا الله گویند». فقه شیعه نیز (در زبان) شیخ طوسی دو نکته اساسی دارد؛ ۱) یکی آنکه، جهاد را- چونان اهل سنت- به جهاد ابتدائی ودفاعی تقسیم می کند .۲) دوم آنکه جهاد ابتدائی را مشروط به زمانه ظهور امام معصوم (علیه السلام)، یا حضور نماینده منصوب او در زمان ظهور ، و دعوت او یا نماینده ویژه اش به جهاد میداند. و بنابراین جهاد در رکاب رهبران و حاکمان جائر را نفی میکند. فقه کلاسیک شیعه ، از لحاظ روش شناسی و شیوه استدلال، همسان اهل سنت بوده و چنانکه از آیت الله بروجردی(۱۲۹۲-۱۳۸۰ق) نقل شده است، (فقه شیعه) چونان حاشیهای انتقادی بر فقه سنی می باشد. نگرشهای انتقادی معاصر در فقه اسلامی، اعم از شیعه و سنی، به تفسیر های جدیدی از آیات جهاد قرآن تمایل پیدا کرده اند و کل جهاد در اسلام ماهیت دفاعی پیدا کرده است.
[13] - آنچه از جنایت و کشتار و غارت و چپاولی که در فلسطین صورت میدهند تا دولت یهود را تاسیس و پا برجا نمایند. که این به عنوان لکه ننگی بر دامن بشریت و ادیان الهی باقی خواهد ماند.
[14] - آنچه مسیحیت و کلیسا در قرون وسطی بر دگراندیشان وارد آورد لکه ننگی بر دامن ادیان الهی است، و نشان داد که حتی پیروان پیامبر رحمتی همچون عیسی مسیح هم میتوانند چقدر سفاک و جنایتکار باشند.
حال ناخوش جامعه و جهان ما، حافظِ مکتبِ فرزانگی شیراز را به سرایش چگامهایی تکان دهنده برانگیخت، که تن انسان کمالجو، تغییرطلب، تحولخواه و برتریجو را به لرزه در میآورد، و پرده از حقیقت روشن شرایط انسانها در این جامعه و جهان برمیدارد، آنگاه که لگام از اسب سخن، به شیوه فاشِ نمودن اسرار، برداشت و گفت: « زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست» [1] و این پرده برداری چقدر دردناک و هولناک است، به ویژه آنکه از سوی «لسان الغیب» ابراز میشود.
اما پرسش اساسی که وجود دارد، این استکه، آخر چرا کسی نتوانست خوش بنشیند؟! خوشی حرام شده است، یا خوش بودن از دسترس ما انسانها دور داشته شده است؟ و اگر اینگونه نیست، چه چیز، چه کسان و یا کسانی سد راه خوش بودنِ انسانند؟! آیا این تقدیر خدایِ آسمان فیروزه رنگ است، که کسی زیر این آسمان آبی، خوش ننشیند؟!
بیشک خدای آفریننده زیبایی، از نازیبایی به دور باید دیده شود، و آفرینندهی خوشی، خود راه را بر تغییر، تحول و در نتیجه تقدیرگردانی به سمت خوشی را نباید بسته باشد، او که در جایی تغییر را از جانب خود، و آنرا منوط و مشروط به تغییر در درون انفاس انسانها کرد، تا تقدیر گشایی کند. [2]
آیا چنین آفرینندهایی جهان را زجرآور کرده، تا انسان همیشه در رنج و درد بماند، و کسی را راهی به آرامش و خوشی نباشد؟ آیا دنیا جهنمیست برای اهل دنیا؟! و یا اینکه کسانی سد راه تغییر از ناخوشی به خوشیاند، تا اصلاحی به سمت خوشی در جهان به وجود نیاید، و دستانی درکارند تا زندگیِ ساکنان زیر این چرخ نیلوفری را همواره به عرصهایی برای زجر و ناخوشی تبدیل کنند؟!
آنچه روشن است، زیاده خواهی انسان، طبقات انسانی، نژادها، ایدهها و... آنان را وا داشت تا برای داشتن برتری، و تثبیت آن در خود، به کسب قدرت و ثروت بیشتر، و انحصاری کردن آن در دستان خود، اقدام کرده و کنند، آری جهان در ناخوشی غرق است، و یکی از موانع تغییر از ناخوشی به خوشی در جهان، همین انحصار طلبی، تمامیت خواهی، و درجه یک و دو کردن انسانها بوده و هست،
چراکه خوشی جامعه خرج کسب و تثبیت قدرت و ثروت در دست اینان گردیده و می گردد، و این خودخواهی همواره هارمونی دنیای ما را در هم ریخت و شکست، تا جوامعی بهنجار (نرمال) و متوازن شکل نگیرد، و انسان اسیر جامعه ایی کاریکاتوریزه شود، که در آن راه راستی و درستی را مطابق با شرایط و امکانات خود نمییابد.

گذشته از این که ایران و جامعه ما در این میان، همواره مبتلا به هجومهای پی در پی بود، و جامعهایی امن و آرام و خوش شکل نگرفت، ولی هرگاه هجومهای سیل آسا و ویرانگر اسکندری، چنگیزی، ترکی و تورانی، اسلامی و... به این جامعه فرصت داد، تا روی آرامش به خود گیرد، از درون، باز زنجیرهایی پای جامعه را گرفت، تا بزرگانش فرصت و میدان اندیشیدن، عمل و جولان به سمت خوشی نداشته باشند، و این جامعه در بیشتر مواقع در باتلاق ایستایی، حرکت روی مدار صفر، و بلکه گاه گام برداشتن به پس، بِماند.
یکی از موانع شکلگیری دنیایی آرام و منطقی، برای زیستی دلخوشانه، زیر این آسمان آبی و زیبا، فقه و فقها بودهاند، که با بستن میدان اندیشه، و تنگ کردن میدان تحرک اندیشمندان، و اهل کار و عمل، دنیای ما را در ایستایی قرار دادند، که نتوان جهان خود را مطابق با شرایط و امکاناتِ تک تکِ مان به شکلی تازهتر، طوری شکل دهیم که بتوان در شرایط خود تغییر ایجاد کرده، که چنین تغییری، نتیجه وعده الهی شود، و با روغن کاری چرخ جامعه، حرکت به سمت آرامش و دلخوشی، با دو بال زمین و آسمان به وجود آید.
حداقل در هزارهی گذشته اسلامی، و پیش از آن، در هزارههای تمدنی ایران، فقه، و فقهای مسلمان و زرتشتی، با اصل قرار دادن خود، دانش و اهداف فقهی خود، دیگران را منظومهایی گَردان به دور خود خواستند، گاه خود شاه بودند، و گاه حتی شاه را هم در منظومه خود داشتند، گاه دانش را در انحصار خود میخواستند و داشتند، ارتباط با خدا و متون دینی را در انحصار خود گرفتند، و تفسیر و تاویل آن را در دامنه قدرت و صلاحیت خود نگه داشتند و ماندند تا خوشی زیر این سپهر آبی آسمان، بی معنی و ناممکن تلقی شود و..،
و این چنین بود که فقه به عنوان یک وسیله، برای زندگی راحتتر، خود به هدف تبدیل شد، بالا نشینیاش هدفی مقدس، و بلندجایگاه، لاجرم جای او، و آنقدر بر بلنداها نشست، که تنها خود را لایق فرمانروایی دید، جایگاهی دست نایافتنی برای دیگران، در اوجی تغییر ناپذیر، و بدون خدشه، مستند به حکم خدا، و شایسته سرکوب سرهایی که گاه ایدهایی غیر از این را در سر داشتند، و یا از سر گذراندند، و یا گاه حقیقتی، گاه راه حلی، گاه سِرِّی را یافتند، و از دلایل رنج و درد انسان گفتند، و از عامل ناخوشی، و یا وسیلهی برای حل مسائل جامعه خود پیشنهاد دادند، که خلاصه بشر بدین مبتلاست، و باید آن کُند تا نجات یابد و...، تا به زعم خود، بر شرایط ناخوش روزگار فائق آیند، و یا سر به شورش نهادند، که، «فلک را سخت بشکافیم، و طرحی نو در اندازیم.»
اما هرگونه اندیشه و اندیشورزی، خارج از دایره اصول فقه، و یافتههای مسلطِ بر هر دوره فقهی، هنجار شکنی، نامتعارف، انحراف از محور، خارج از اصول و...، ارزیابی، و همین باعث شد تا اندیشورزانی چُنین، به سرنوشتهای تلخ مبتلا شوند و... این چنین است که جامعه در بغرنجترین شرایط هم، نخبگانی در دسترس خود نداشت و یا به خود ندید، و نتوانست که انسداد شکنی کند، و ماند تا ویران شود، و راه خروجی نیافته، تا بماند و بپوسد و سرمایههای مالی و انسانیاش مضمحل شوند.
مثال روشن این نوع دخالت مُخَرِّب فقه و فقها در ایجاد انسداد را، در آنچه میتوان به چشم دید که در اجرای «نظارت استصوابی» و دیگر سازوکارهای سلیقهی فقهای حاکم بر شورای نگهبان، و به رهبری فقه و فقها، بر اهل اصلاح، و جامعه اصلاح طلب، دگراندیش، تحولخواه و... در سه دهه گذشته آمد، حذف و پالایش بزرگ و خالص سازی از نخبگان جامعه ایرانی، با هدف یکدست سازی حاکمیت و حکمرانان، توسط شورای نگهبان، که ذیل نظارتی وسیع و غیر پاسخگو به جامعه، که برای خود قائل بودند، به نخبهگشی تمام عیار و پروژه سرمایه سوز بزرگی تبدیل شد، که هرگونه روزنههای تغییر را به انحا مختلف بست، تا پیش رویم و جامعه این چنین در بن بست کوچههای سیاست جهانی، منطقهایی و داخلی، مبتلا و رنجور، گرفتار شود.
و فریاد هشدار و اعلام ضرورت اصلاحِ هیچ اندیشمندی، چه آنان که در سیستم جامعه فقهی مسلط بر جامعه ایران بلند شدند، و فریاد زدند، چه آنان که از سر خیرخواهی وطن، و یا خوشی که برای هموطنان خود آرزو میکردند، در خارج جامعه انقلابی بلند شدند و گفتند و...، همه در گلوها خفه، و یا در صورت ابراز هم، بی اثر ماند، تا جامعه راه به جایی نبرد، و در محاصره بن بستها، شکافها، ویرانیها، ندیدنها، نادیدهها و... دیگر کاری از پیش نتواند برد، و جامعه با صخرههای استخوان شکن جهانی، منطقهایی و داخلی مواجه، و برخورد کند و خُرد شود.
چنین فقه و فقاهتی آنقدر در حقانیت مطلق خود غرق است، که شاید هرگز فکر نکردند، اگر پای از گلوی دیگران بردارند، جامعهایی زیباتر، و پویاتر شکل گیرد، که مردمش با همهی ایدهها و اندیشهها به صورت متوازن و بی تبعیض پا به میدان اندیشه و عمل بگذارند و آرامتر بنشینند، و راه خوشی و آرامش بجویند، و طرح و نظری دیگر را، به میان دایره تصمیم آورند، تا جامعه را به سمت پاکی جسم و روح برده، لایق خوشی نمایند؛
فقها هرگز فکر نکردند که این چه اصولی است که اکثر نخبگان و سردمداران برجستهی علوم متفاوت را، به زیر تیغ میکشد، و سیاست میکند، و سرِ سردمداران علم و عمل را زیر سنگِ احکامِ خود، خُرد و خمیر میکند، و یکدستی و سکونِ مرداب گونهایی را به جامعه بدون حرکتِ خود، تحمیل مینماید.
نگاهی به زندگی و فرایند اندیشورزیِ بزرگترین فلاسفه ایران از جمله ابن سینا، فارابی، سهروردی، ملاصدرا و... نشان میدهد، آنان همواره تحت تعقیب، و در یا در حال فرار از احکام فقه و فقها بودند؛ بزرگترین عرفای این مرز و بوم همچون منصور حلاج بیضاوی [3] ، عین القضات همدانی [4] ، بایزید بسطامی [5] ، مولوی بلخی و... متواری و یا کشته احکام فقهی، و برداشتهای فقها بودند. بزرگترین دانشمندان ایرانی همچون زکریای رازی با سَد سِکندر مذهب دست و پنجه نرم کردند. بزرگترین ادیبان و فرزانگان همچون حافظ شیرازی، ابوالقاسم فردوسی، خیام نیشابوری، احمد کسروی، صادق هدایت و... توسط فقه و فقها منحرف و لایق طرد دیده شدند. بزرگترین سیاستمداران و حکمرانان ایرانی، همچون کوروش کبیر، داریوش و... لایق داشتن روزی در تقویم ایرانیان نبودند، و یا لایق قبر و بزرگداشتی در سرزمین خود نبوده و نیستند. و چه بسیار دولتمردان و اهل سیاست که به حکم شرع ترور شدند، کسانی چون سید حسین فاطمی و...
از همه عجیب تر این که تیغ فقه و فقها، از اهل فقه و فقاهت هم نگذشت، و فقها در میان خود نیز؛ تحمل فقهایی را نکردند، که از اندیشه مسلط روی برکشیدند، و افراد زیادی از اهل فقه، خود مقهور احکامی شدند که ناشی از تکفیر، انحراف دیدن دیگران بود، و نظراتی که بدیع به نظر رسید، و یا متفاوت از اندیشهی اصیل و محوریِ مسلط دیده و یا به نظر آمد، که قائلان به این اندیشه، دیگران را از پیش پای خود برداشتند.
فقه و فقاهت با این درجه از تمامیتخواهی و حقانیت مطلقی که برای خود قائل است، نخواهد توانست ارکستی از اندیشهها و دانشهای دیگر را تدارک بیند، و به حقانیت و راهگشایی دستآوردهای دیگران تن دهد، اما روزگاری باید برسد که ناخوشی که دامن انسان و جامعه انسانی را گرفته است، دلیلی شود تا این ناخوشی به رسمیت شناخته شود، و اجازه داده شود تا انسانها فارغ از اندیشه و ایدههای رسمی، میدان بروز یابند و خود را بروز دهند و بشناسانند، و تلاش کنند تا بلکه در درون خود و جامعه تغییر ایجاد کنند، تا انسان و جامعه لایق آن شوند که خداوند ضرورت بیند و به این وضع ناخوش پایان دهد، و انسانها خود منجی خود شوند.
شاهرود - یکشنبه 19 مرداد 1404 برابر با 10 آگوست 2025

آیت الله منتظری:
«اگر اکثریت مردم، مسلمان نباشند، و یا به هر دلیل خواهان عمل به قوانین اسلامی و تحقق ارزش های اسلامی نباشند
حکومت شرعا و عقلا حق ندارد با اعمال زور و اکراه قوانین و ارزش های دینی را به عمل در آورد.»
کتاب «حکومت دینی و حقوق انسان» صفحه 29
[1] - حافظ شیرازی می فرماید: مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور این جا ناامید از در رحمت مشو ای بادهپرست به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان، خوشتر از این غنچه نبست حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست
[2] - آيه ۱۱ سوره رعد كه میفرمايد: «خدا حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند» «إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛»
[3] - شاعر، عارف و صوفی پُرآوازهٔ ایرانی سده سوم هجری است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد به خاطر عقایدش، عدهای از علمای اسلامی آموزههایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را به اتهام صوفی بودن تکفیر، و حکم به ارتدادش دادند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد و به جرم کُفرگویی و الحاد پس از شکنجه و تازیانه در ملاعام به دار آویختند فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذیالقعده ۳۰۹ هـ.ق. صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند.
[4] - حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود که به زبانهای فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و درعینحال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشت. او از شاگردان عمر خیام و احمد غزالی بودهاست و در آثار خود از استادش غزالی گفتههای بسیار نقل کرده است. او در سن ۳۳ سالگی به تهمت الحاد و زندقه در همدان بر دار کشیده شد، بدنش شمع آجین شد، سوزانده و خاکسترش به باد داده شد.
[5] – بایزید را هفت بار به جرم کفرگویی از بسطام بیرون انداختند، و او می گفت خوشا شهری که کافرش من باشم، در میان نظرات متفاوت، بعضی فقهای شیعه شخصیت بایزید را مورد انتقاد قرار دادهاند از متقدمین کسی چون مقدس اردبیلی قائل به اعتقاد متصوفه از جمله بایزید به حلول یا اتحاد بوده و از متأخرین سید ابوالقاسم خوئی که وی را قائل به وحدت وجود و موجود دانسته، این دو بر وی طعن وارد نمودهاند. همچنین فقهایی چون لطفالله صافی گلپایگانی با توجیهناپذیر و تأویلناپذیر بودن سخنان بایزید و سید صادق شیرازی که به نقل حر عاملی آورده وی مورد سرزنش مکرر محمد تقی نهمین پیشوای شیعیان، قرار گرفتهاست و سید محمدباقر شیرازی که با مخالف شرع دانستن همایش برای وی و میرزا یدالله دوزدوزانی با این نقل که وی یک عمر منحرف بوده و اواخر عمر به واسطهٔ جعفر صادق ششمین پیشوای شیعیان، مستبصر شدهاست مخالفت خود را با همایش درنظرگرفته برای تجلیل از بایزید در شاهرود طی اعلامیههایی ابراز داشتند. مکارم شیرازی معتقد است برخی از شطحیات بایزید بر اعتقاد او به حلول و اتحاد دلالت دارد
هفدهم دیماه 1403، هیمالیا [1] و یا بام دنیا سخت لرزید [2]، مثل تمام زلزلههای ویرانگری که زندگیها را نابود، و انسانها را به کام مرگ میبرد، و یا به داغ عزیزانش می نشاند؛ هیمالیا مرکز لرزش های بزرگی است که هر از گاهی تن این مردمِ بلند مرتبه نشین و صبور را میلرزاند. زلزلههای چند سال اخیر در پاکستان، هند، نپال و اینک در تبت، از هیمالیا نشینان کشتارها کرده است.
در هیمالیا، حرکتی که در پوسته زمین، از میلیون ها سال قبل آغاز شده، هنوز به سمت شمال، به وجه محسوسی ادامه دارد، و ارتفاع چکادهای چند هزارمتری هیمالیا همچنان بلند و بلندتر میشود؛ و مردمانی که بر آن زندگی میکنند، بیقراری زمینِ زیرپای خود را، با آرامشی که در درون خود ایجاد میکنند، قابل تحمل میسازند، زندگی در هیمالیا همواره با رنجی توان فرسا همراه بوده و هست، که شرایط زیست محیطی بر مردمانش تحمیل میکند، رنجی که از تولد تا مرگ، دغدغه ذهنی آنان است، مردمی که فلسفه فکری اشان بر تبیین و همزیستی با «رنج» [3] تعریف شده است، آنطور که بودای شان [4]، در تفکر پرسشگونه اش از روندهای جاری در جهان، زیر درختی که به بیداریاش منجر شد، پتانسیل رنج را در زندگی بشر شناخت، ریشه رنج را یافت، و با تفکر رهایی از رنج [5] بیدار شد.
بلندترین منطقه کره زمین، که سپیدی برف هایش، و تیزی اشعه های آفتابِ کوهستانیاش، چشمِ مردمانش را رنج میدهد، و آنان را وادار میکند تا پلک ها را به هم آورند، و روزنه چشم به بیرون را تنگ کنند، و با تمرکز بیشتری نسبت به ما، به پیرامون خود بنگرند، شاید همین تمرکز است که باعث شده، تا حقیقت هستی را بیشتر از آنانی که با چشمانی باز می بینند، درک کرده و بیابند.
آنان در سرزمینی زندگی میکنند که تو گویی خورشیدِ این سرزمینِ شرقی، دِگر گونه آفریده شده است، و سوزش شعلههای بلندش باعث می شود، مردم تنها از روزنه ایی میان دو پلکِ به هم آمده، راه خود را بپایند و بیابند، و فلسفه زندگی را دریابند، و اینچنین است که در طولانی مدت، چشم هایشان بادامی شده است، آنان در ناحیه جنوب و جنوب شرقی ایالت خراسان باستان ایرانِ تمدنی می زیاند، که خورشید در تابش خود در این منطقه باستانی ما هم، طوریست که ایرانیان نیز، این شرقی ترین ایالت خود را، «خوَرآسان» می گفتند، یعنی سرزمین زایش خورشید.

مناطق متاثر از زلزله در هیمالیا با مردم خاص و افکاری منحصر به فرد
زلزله هفت ریشتریِ بزرگِ تبت، منطقه ایی را متاثر کرد که اکنون قلب خیزش بوداییان، و بودیسم جهانی است، مرام و منشی که در کوههای بلندِ حاشیه جنوبی هیمالیا به دنیا آمد، رشد کرد، و در جهان گسترش یافت، اما پیش از گسترش، خود را در این کوههای دور افتاده و سختدسترس هیمالیا، از گزند رقیب و دشمنی سرسخت چون برهمنیسم هندوییِ، که بودیسم در واقعی اصلاحی بر آن بود، حفظ کرد، اما اکنون آنان از لاک دفاعی خود خارج شده اند و روحانیون بودایی از این منطقه، خود را به قاره های دوردست در اروپا و امریکا رساندهاند، و علاوه بر چیرگی فرهنگی و فکری بر مناطق بسیاری در قاره دیرپای آسیا، یکی از پیشروترین شیوههای تفکر و منش را در رویارویی با زندگی، در جهانِ تشنه ی معنا، رهبری میکنند، هر چه آنان، در هندوستان که زادگاه بودا است، غریب و عقب رانده شده اند، در آسیا، اروپا و به خصوص امریکا در حال جولان و حرکتند.
و معنایی را نمایندگی میکنند، که خود را از طریق انقلاب، جنگ، غازیگریِ برونگرایانه و... گسترش نمی دهد، بلکه از راه ایجاد صلحی درونی در وجود تک تک انسانهای پیرو خود، و توسط خودشان پی گرفته و می گیرند، و سپس بروز اثرات درونی این خودسازی است که آنرا در معرض قضاوت جهانیان گذاشته، و دلها را به خود متوجه میکند؛ درست بر عکس عملکرد اسلام، کمونیسم و... که یکی گسترش خود را از همان آغاز بَنا، بر نبردهای انقلابی، و یا ایجاد انقلابات بزرگ دنبال میکند، و دیگری که بسیاری از پیروانش به استفاده حداکثری از حربه جهاد و مبارزه ی سخت می اندیشند، و گسترش آن را به سرداران سپاهیانی میسپارند که در سرزمینهای دیگران پیش تاخته، و وسعتگشایی می نمایند،
تا به زعم برخی، مالیات جزیه، یا زکات، و غنایم را به سرزمینهای خلیفه نشین اسلامی سرازیر کنند، در حالی که چشم جهانیان از این تازش سریع، باز و گرد مانده، و در بهت و حیرت فرو میرود، مسلمانان روزی در جهانگشاییهای خود، تا انتهای ایالت خراسان باستان ایران در نزدیکیهای مغولستان در خاوران رساندند، و از این سو تا سرزمینهای سرد و قطبی شمالی، و در باختر، تا دیوارهای اروپای غربی، و از این سو تا کرانه های اقیانوس اطلس، و در جنوب آن تا مرکز آفریقا تاختند، و پیش رفتند، تنها اسلامی که در جنوب شرق آسیا رواج دارد را سفیران تجاری و... از ایرانیان بدون تازش و لشکرکشی گسترش دادند، ورنه داستان و تاریخ جهاد و غازیگری سرداران اسلامی خواندنی و عبرت آموز است.
اما چه فایده، وقتی گَردِ سم اسبان تیزروِ آنان فرو نشست، بعد از پیروزی، و بدست آوردن چیرگی کامل، به خاطر عدم خودسازی، تقوا و پرهیزکاری درونی، به عدم سازش درونی مبتلا شدند، و از آن زمان تا کنون، نبردهای داخلی پرشماری برای تقسیم مناطق، بین مسلمانان و نحله های قومی، فکری، مذهبی و... آنان ادامه داشته و دارد، و سرزمینهای اسلامی، به سان گوشتِ قربانی بین مسلمانان همواره رد و بدل شده و می شود، و آنان در پس هر پیروزی، همدیگر را منحرف، فتنه، خارج از دین و... خوانده، مال، جان و ناموس همدیگر را حلال کرده، از همدیگر به غارت بردند و به کنیزی فروختند،
و تو گویی بازی پایان ناپذیر «بزکشی» [6] همواره در این سرزمین ها جاری بوده است، که مردم و سرزمین های اسلامی، به سان لاش بزی، هر دم در دستانِ سواری قرار گرفت و می گیرد، که زودتر و قدرتمندتر از راه می رسید، و در فرصتی اندک، آن را از دیگری ربوده، و به سوی خزانه ی خود می تاخت، تا اگر موفق شد، آن را در تیول دارایی خود شامل نماید، تا بتواند آن را، از آنِ خود بداند و...، به سوریه امروز نگاه کنیم، تنها در چند دهه گذشته، چقدر دست به دست شده است، یک بار از آنِ داعشیان شد، یک بار ایران و روسیه آن را گرفتند، اکنون ترکیه، و فردا لابد از آنِ عربستان خواهند بود و...!
و این چنین شد که شعار «الله اکبر» رزمندگان اسلام، با بریدن سر دیگران عجین و همراه شد و...، و شنیدن این ذکر، مو را بر تن جهانیان سیخ کرد، و بدین ترتیب اسلام به دینی مخوف و مهاجم تبدیل شد، و مسلمانان بعنوان انسان هایی چالشی، انتحاری، درگیر در نبرد و خون و... در چشم جهانیان شکل گرفتند. سرمایه کشورهای مسلمان برای چیرگی بر همدیگر، همواره هزینه شد و می شود، و امروز ایرانیان نیز، شرایط قرار گرفتن در مسیر چنین بادهایی را حس می کنند، و نتایج طرح های توسعه طلبانه اینچنینی را با پوست و خون خود لمس می کنند، که چنین تفکری چه بر سر مردمِ خود می آورد، و مردم زیر نظریه های توسعه طلبانه چطور دچار فقر، بیکاری، ورشکستگی، عقب ماندگی، سقوط اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی و... می شوند، و این تنها بخشی از عوارض چنین تفکری است.

غژگاوها در حال حمل بار در هیمالیا
اما در مقابل، هیمالیا نشینها هستند، که هنوز وسیله باربری آنها غَژگاو (یاک Yak) [7] است که بار زندگی مردمان هیمالیا را در مسیرهای سختِ کوههای بلند آن به دوش میکشد، و در خانههایی ساخته از سنگ و گِل زندگی میکنند، و بزرگترین سازههای آنان معابدی است، که اهل معنا در آن درسِ رهایی از رنج می آموزند، نارنجی پوشانی که همواره لباس احرام بر تن دارند، و سرهای خود را همیشه تراشید نگه میدارند و...، و بزرگترین دغدغه سالهای زندگی اشان، کشف و حسِ آرامشی درونی است، که از راه چیرگی بر نفسِ زیادهطلب بدست می آید، و در انتها در پی ساخت انسانی است که بر خود چیره شود، و بر تمایلات خود لگام زند، و نیروهای عصیانگر درونی اش را به کنترل در آورد تمایلاتی که او را به تهاجم و تجاوز می خواند، بعد از این است که به فکر رفتن و کشف جهان دیگران می اُفتد و...
و اینان، وقتی به کشف جهان پیرامون خود نایل می شوند نیز، به دنبال ایجاد امپراتوری های متکی بر سلاح و قدرت نبوده و نیستند، و بلکه امپراتورهای خونریز را هم به آرامش، تامل، در خود نگریستن، رعایت حقوق دیگران، تفکر در کردار خود و... میکِشَند، آن سان که آشوکا [8]، یعنی خونریزترین حاکم سلسله موریایی ها را، به آرامترین و صلحجوترین انسان تبدیل کردند، از این رو سلاحی جز ریاضت و کنترل بر خود ندارند، و راه رهایی فردی را دنبال میکنند، و بیش از این که به فکرِ به بهشت بردن دیگران باشند، در فکر نجات خود از رذیلت های درونی خود، چون زیادهخواهیهای دنیایی و...، که به رنج بیشتر انسان منجر میشود، هستند، و برای رهایی از چرخه زندگیهای بیهوده اند و.. تلاشی پایان ناپذیر، و همیشگی، همراه با پرهیزکاری و مراقبه دائم دارند.
این است که بودا از جایی در نزدیکیهای همین کشور نپال، که در این زلزله دیروز سخت لرزید، برخاست و تفکر او انقلابی فکری و اصلاحی علیه هندویسم بود، دینی که به دسمایه برهمنان و ارباب معابد تبدیل شده، و پنجههای خود را در زندگی و تن پیروانش فرو کرده، و به دین و مرامی تبدیل شده بود، که غرق در پرستش الهههای بیشمار گردید، و کار را به جایی رساندند، که بجای این که هندوئیسم و این دین و مرام، در خدمت انسان و زندگی او باشد، انسان و زندگی او را در پای این خدایان و این مرام و مسلک، توسط ارباب معابد، و برهمنان فرصتطلب و زیاده خواه و... قربانی می کردند، و انسان را در رنج و دردی بسیار غرق کرده بودند و...
بودیسم اکنون بسیاری از مناطق آسیای شرقی، جنوبی و جنوب شرق را در بر گرفته است، اما بوداییان داعیهدار حکومت بر مناطق تحت چیرگی خود نیستند، اما فارغ از اشتباهاتی که داشته و دارند، آن مناطق را به سلطه فرهنگ و رفتار خود در آورده اند، این است که دنیای غرب در مقابل بودیسم احساس خطر نمیکند، و بودیسم مقام مهمی در رشد و توسعه در بازار معنا، در جهان غرب را بدست آورده است، و غرب تصمیمی برای توقف آن راا ندارد، و بدان آغوش باز کرده است. [9]
مانک های بودایی در حال مراقبه دسته جمعی در یک مکان مذهبی
اما روش مبتنی بر تهاجم، انقلاب و سیطره با قدرت سلاح و طغیان فیزیکی، توسط متفکران دیگری در بازار تفکر جهانی، از جمله کمونیسم، اسلام و... باعث شده است که جهان به مقاومت منفی روی آورد، و غربی که آغوش خود را به سوی بودیسم شرقی باز کرده است، گارد دفاعی گرفته، و به ستیز و مقابله با اسلام و کمونیسم روی آورد. و در یک فقره اقدام تدافعی، تنها با کاشتن درختی با میوه هایی بسیار تلخ، همچون موجودیت اسراییل، با سکانداری فاشیست های خونخوار و ظالم و متجاوزی به نام صهیونیسم، کل خاورمیانه را به قتلگاه مسلمانان و سرداران پرشور آن در کشورهای اسلامی تبدیل کرده است.
و تنها از سال 1947 تا کنون، در ابتدا لیگ کشورهای عربی، در مقابل صهیونیسم زانو زدند، و بسیار تضعیف شدند، و در آخرین پروژه، ج.ا.ایران نیز با کل امکانات داخلی و خارجی اش، که اسراییل را در دایره آتش خود، از چند طرف گرفتار و محاصره کرده بود را، در پای این درخت، بر زمین زدند و سر بریدند، و با کنار رفتن این جدیدترین رجزخوان بزرگ اسلامی، علیه این پروژه غربی در خاورمیانه، و بعد از شکست در سوریه، زمزمه هایی برای رویارویی آینده ترکیه با این تله غربی شنیده میشود، که محور ترکیه – قطر (اخوال مسلمین) نیز، قربانی بعدی آنان در جهان اسلام، در مقابل پروژه صهیونیسم خواهند بود، تا کل سرمایه های داخلی و خارجی کشورهای اسلامی، خود را یک به یک در مقابل این قمار تکراری، ببازند و از صحنه خارج شوند.
امروز وقتی به خانه های ویران شده در اثر زلزله مهیب نزدیک به هفت ریشتری، در قلب بودیسم، در هیمالیا نگاه می کنی، باورت نمی شود که چه کسانی با چه پتانسیل مالی، نظامی، امکاناتی، تمدنی و... در حال فتح مغزها در دنیای تشنه معنا در جهان هستند، مردمی نادار، که کل زندگی آنان خانه هایی گلی – سنگی است که در سخت ترین آب و هوا و شرایط زندگی می کنند، اما در مقابل مسلمانان با دارا بودن ثروت های افسانه ایی و سرزمین های حاصلخیز، درگیر همدیگرند، و رهبران شان که همه داعیهدار رهبری جهان اسلام هستند، در ابتدای هر خیزش فکری، به تقویت قدرت خود، به هر طریق و وسیله ی ممکن می اندیشند، تا چیرگی یافته، بر کشورهای اسلامی دیگر مسلط شوند، و سپس سلطه فیزیکی خود را به خارج از آن گسترش دهند، اما آن رهبر بودایی، مثل مردمش، از خود شروع می کند و با خودسازی ایی که هیچگاه پایان نمییابد، دنیا را به سیطره رفتار و تفکر خود در آورده است.
این است که در مقابل تمام جان هایی که این روزها در سرمای چند درجه زیر صفر هیمالیا از دست رفتند، و اکنون زیر آوار خفته اند، ادای احترام می کنم، برای بازماندگانشان آرامش آرزو دارم، چرا که آنان مردمی اند که خودسازی وجه همتشان از تولد تا مرگ است، تفکر و دستشان در فکر چیرگی بر خود است، تا سیطره بر دیگران؛ و در حالی که به خودسازی مشغولند، نگاه و تحسین دیگران را به خود جلب می کنند، و گسترش می یابند.
مردمی که در مرام و مسلک خود خدایی ندارند [10]، اما از هر خداترس و خداپرستی، خود را در جهان بی ضررتر نشان دادهاند، و دنیا در کنارشان احساس آرامش میکند، پیام آورشان معجزه ایی [11] ندارد، اما معجزهوار انسان ها را به انسانیت و خودسازی، و درونسازی سوق می دهد، آنچنان معنی عمیقی در گفتار ساده اوست، که دنیا اعتماد کرده و آغوش بدان ها باز کرده است.
نمایی از شهر له، در شمال هند در هیمالیا، منطقه ایی بودایی نشین
یک روحانی بودایی در کنار یک فیل در جنوب شرق آسیا
یک روحانی بودایی در کنار یک فیل در جنوب شرق آسیا
یک معبد بودایی ساخته شده بر صخره ها در هیمالیا
یک معبد بودایی ساخته شده بر صخره ها در هیمالیا
یک طلبه بودایی در حال مراقبه و مدیتیشن در جنوب شرق آسیا
یک طلبه بودایی در حال مراقبه و مدیتیشن در جنوب شرق آسیا
مانک های بودایی در حال انجام مراقبه و مدیتیشن در کنار یک بنای بودایی در جنوب شرق آسیا
مانک های بودایی در حال انجام مراقبه و مدیتیشن در کنار یک بنای بودایی در جنوب شرق آسیا
تقدیم یک کودک به عنوان قربانی به یکی از خدایان
تقدیم یک کودک به عنوان قربانی به یکی از خدایان
عیب بودیسم در غرق شدن در خودسازی است، به گفته گاندی هر غرق شدنی نادرست است
عیب بودیسم در غرق شدن در خودسازی است، به گفته گاندی هر غرق شدنی نادرست است
http://www.mostafa111.ir/neghashteha/articel/shohada/tag/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86.html#sigProId41bd826a7d
[1] - رشتهکوه هیمالیا به سانسکریت हिमाल مرتفعترین رشتهکوه جهان که به بام دنیا مشهور است. این رشتهکوه، خط جداکنندهٔ شبهقارهٔ هند از فلات تبت است. نام هیمالیا به معنی «برفستان» است. بلندترین قلهٔ جهان، اورست با ارتفاع ۸۸۴۸ متر در این رشتهکوه قرار دارد و بخشی از کشورهای، پاکستان، هند، نپال، چین (تبت)، بوتان در آن قرار دارد.
[2] - هیجدهم دیماه 1403 بر اساس دادههای سازمان زمینشناسی آمریکا، زلزله ایی به بزرگی ۶.۸ در عمق ۱۰ کیلومتری سطح زمین، حوالی ساعت ۹ صبح به وقت محلی شهر «شیگاتسه» در تبتِ چین را لرزاند. کشور نپال در همسایگی آن، و بخشهایی از هند نیز این زلزله را احساس کردهاند. زمین لرزهها در این منطقه که بر روی یک خط گسل عمده زمین شناسی قرار دارد، رایج است. شیگاتسه یکی از مقدسترین شهرهای تبت به حساب می آید.
[3] - چهار حقیقت شریف یا چهار حقیقت آریایی را آموزه اصلی سنت بودایی دانستهاند که قالبی مفهومی برای تمامی اندیشههای بودایی بهدست میدهد. این چهار اصل، سرشت رنج (دوکه dukkha)، علت آن، توقف رنج، و راهی که به گسست از رنج میانجامد را توضیح میدهند. بودا میگوید: «زائیده شدن، پیری، بیماری، مرگ، اندوه، زاری و درد، پریشانی و ناامیدی، نرسیدن به آنچه شخص دوست میدارد رنج هستند.» ویژگی رنج، یکی از سه نشانه هستی است. دوکَه، نه تنها بر رنج به معنای احساسهای ناخوشایند دلالت دارد، بلکه اشاره است به هر چیزی، چه مادی و چه روانی، که مشروط است، و دستخوش پیدایش و از میان رفتن است، و شامل پنج انبوهه است، و حالت رهایی نیست. پس هر لذت معرفتی رنج است زیرا دستخوش پایانیافتگی است. دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است. دوُکه به دلیل میل و تشنگی پیدا میشود.
[4] - بودا बुद्ध "فردِ بیدار" به معنی «بیدار شده» است و به فردِ «روشنیده» یا بودی گفته میشود گرچه از آن بیشتر برای اشاره به سیدارتا گوتاما بودا، بنیانگذار دینی ان آرتین نیبودایی استفاده میشود. در بسیاری از منابع وقتی صحبت از «بودا» میشود منظور همان «گوتاما بودا» بنیانگذار مذهب بودایی است و همین به این باور غلط که منظور از لفظ «بودا» تنها همان «گوتاما بودا» است دامن زدهاست اما به باور بوداییان بسیاری دیگر نیز به «مقام بودایی» رسیدهاند. بر پایه پژوهشهایی توسط راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانیتبار و معاصر مهاویرا بودهاست. در حقیقت «بودا» یک لقب است به معنی فرد «روشنفکر» یا به عبارتی «فردی که درک بالایی دارد».
[5] - بریدن از رنجها با بریدن از تمایلات نفسانی دستیافتنی است و این حقیقت سوم میگوید که هر انسان توان بریدن از رنجها را در خود دارد. گسست از رنجها را در آیین بودا، روشنایی، بیداری، و خاموشی نیروانا شعله رنج نیز میگویند. برای رسیدن به این حالت، انسان باید درک کند که راه رسیدن به خوشبختی راستین، از طریق دنبال کردن تمایلات و تشنگیها میسر نمیشود بلکه با پذیرش واقعیت خود و گسست از تشنگیها بهدست میآید.
[6] - بُزکَشی (کشیدن بز) یک بازی سنتی گروهی است که سوار بر اسب انجام میشود. شیوهٔ انجام بازی به این صورت است که عدهای اسب سوار برای جابجا کردن لاشه یک بز یا گوساله تازه ذبح شده با هم به رقابت میپردازند. سوارکاران باید لاشه بز را در حین سوارکاری از روی زمین برداشته و آن را با پیشی گرفتن از رقبا در محل مشخصی که معمولاً یک دایره علامتگذاری شده در زمین بازی است بر زمین بگذارند.
[7] - گونهای گاوسان موبلند است که دمی مانند اسب دارد و در مناطق افغانستان، هیمالیا، فلات تبت و مغولستان زندگی میکند. بیشتر غژگاوها به صورت اهلی در میان مردم زندگی میکنند ولی گروه کوچکی غژگاو وحشی نیز در طبیعت وجود دارد.
[8] - آشوکا که سلطنتش بین ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد بود، پیرامون دو سده و نیم پس از بودا و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی درآمد و به آموزههای بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود. موریاها به احتمال زیاد از تبار عربها بودند که از شمال به هند درآمدند. وی پسر بیندوساره از شاهان موریایی بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخشهایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردستهای بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.
[9] - آیین بودایی، چهارمین دین فراگیر جهان است؛ که بیش از ۵۰۰ میلیون نفر از جمعیت جهان از آن پیروی میکنند.
[10] - در دین بودایی خدایی پرستیده نمی شود
[11] - بیشتر پیامبران در ادیان مختلف، به خصوص ادیان ابراهیمی را با اقدامات خارق العاده ایی به نام معجزه، همراه می دانند که آنان با نشان دادن این معجزات، مردم را مجاب به پذیرش پیام خود می کنند.
ایزدا!
کاش درونم را خانه ی خاص خود می ساختی، و اجازه نمی دادی کسی یا چیزی غیر از تو، حتی خودم، در آن، بیجا، جای گیرد، و آن را از آنِ خود سازد، و یا به سیطره ی خود در آورَد، و به خود مشغول دارد؛ تو مرا فرا می گرفتی؛ چه کسی، و یا چه چیزی بهتر از تو؟ اما چه کنم که انسان آفریده شدم، نه به سان فرشتگان که به تو بسیار نزدیکترند؛ گرچه آنان نیز به صورت مطلق از تو نیستند، داستان خلقت، در کتب ادیان ابراهیمی، چنین حکایتی را نشان نمی دهد، حتی قلب آنان هم، مطلق وجود تو نیست، چه رسد به انسانی چون من، که حداقل نیمی از وجودم، مادیت است.
فرشتگانی که از نورند، نوری که از وجود توست، این چنین در سیطره تو نبوده و نیستند، حتی کسانی از بین آنان، چون ابلیس، با تو ساز دوگانه نیز زدند، چه رسد انسانی چون من، که تنها دمیدن قطره ایی از روح و یا نور تو بود، که مرا از مادیت محض، جدا ساخت.
پروردگارا!
میان پایین و بالا معلقم کردی، در این میانه، در آشوبی بزرگ رها شدم، تا پاندول وار در آمد و شدی دردناک همیشه معلق باشم، و روندهایی را ببینم، که جان، خُلق و بنیادهایم را می فرساید و می لرزاند، گاه تصور حکمت تو هم، با من معلق می شود، گاه حتی تو را غایب می بینم، تو گویی که به سان خواب رفته ایی مانی، که حتی از حال روز موجودی که بهترینِ خلق عالمش نامیدی، و برای ایجادش به خود آفرین گفتی نیز، غافل، یا غفلت زده ایی.
اورمزدا!
به حال و روز جهان و جهانیان در این روزها نگاهی بینداز، خواهی دید که دنیا در جشن میلاد سالروز تولد «روح تو»، مسیح، در شادیِ غم انگیزی غرق است، چرا؟ چون سال تحویل شده، و از سالی پر از کشتار، جنایت و جنگ، دنیا به سالی جدید، نقل مکان کرده است، سالی که معلوم نیست و نخواهد بود، که چنین، و یا حتی بدتر از این نباشد! و دورنمایی در حرکت پاندول وار، میان جنگ ها، جنایات و کشتارهای بیشتر، و صلحی که به مویی بند است، در پیش دارند.
خدایا!
در این میانه آتش، بسیاری تو را غایب از تاثیرگذاری در دنیا می بینند، از این رو، به رغم اینکه برخی خود را به تو سپرده، و یا خود را تمام تو می بینند، و برای تو، و به اسم تو، کشتار، جنایت و جنگ، یا صلح می کنند؛ برخی هم، از تو رها شده، وجودت را به فراموشی سپرده، و درمان دردهای دنیایی خود را، به دست پنجه عقل بشری سپرده اند، و امید دارند، بدون نظر داشت به آسمانی چنین بی خیال، راه صلح و زندگی انسانی، و با کرامت را بیابند و برای خود رقم زنند.
ایزدا! خودی نشان ده.

