تسویه حساب سیاسی، در پوشش اجرای حکم خدا در عاشورا

18 شهریور 1398
Author :  
کاش روزنه ایی به حقیقت باز شود

محرم تبلور تراژدی سقوط انسانیت انسان است، این تراژدی هولناک، آنگاه عمق خود را بروز می دهد و سنسورهای انسانیت را وادار به نشان دادن زلزله چند ریشتری می کند که دیده می شود، اهالی زر و زور و تزویر، چنان صحنه ایی را رقم می زنند، که جمع بیشماری از ما مردم، حول اجرای حکم خروج فردی از دین جمع شده، جنایت را در یک هیجان بی منطق و بی اساس، به اوج می رسانیم، و صفحه ایی سیاه، چنان رقم زده می شود، که مردم زیادی در کنار ظلم ایستاده، و فکر می کنند تمام حق فقط در همان جایی است، که آنان ایستاده اند؛

دستگاه هماهنگ تزویر با مدد گیری از احکام مذهب، چنان عمل کرد که برای چنین مردمی مسلم بود، که با یک فرد خارج شده از دین مواجهند، که بر امام برحق و حاکم زمان، پرچم مخالفت بر افراشته، و آنان همانی اند، که باید حق خداوند و دین را از این خروج کرده، به اشد وجه بستانند، و آنچه که خدا گفته، و خواستار آن است، همین است که آنان می کنند، و طبق حکم خدا، جان، مال و ناموس چنین فرد خروج کرده بر افکار جا افتاده، رسمی، غالب و... حلال بوده، و بر مهاجمان بر اوست که انسانیت، وجدان، اخلاق و... خود را به کناری نهاده، و ردای مجریان حکم مذهبی بر تن کرده، تمام داشته های خدادادی چنین فردی را ستانده و به غارت برند، و البته طبق همین منطق، این تراژدی هولناک را "قربه الی الله" و برای نزدیکی به خداوند مهربان، آفریدند.

فارغ از این که تمام چیدمان شان بی اساس و در باطل غرق بود، و باطلی را به نام حق به خورد خیل عظیمی از مردم بازی خورده از سیاست مزورانه دادند، تا وحشت و خشونت را در حق معترضی که به غیر انسانی و انحرافی بودن شرایط حاکمیت، اعتراض داشت را به اوج رسانند.

و ما اکنون و بعد از صدها سال، تمام آنچه خود در آن غرقیم را به فراموشی سپرده، و به بازخوانی این تراژدی تاریخی نشسته ایم، شهر و دیار خود را تعطیل، و در بزرگداشت این مقطع از تاریخ، همت تمام داریم، با این هدف، که از بروز زیبایی هایی که در جمع قلیلی از انسان ها، که در آن اوج سقوط، صورت گرفت، بگوییم و بشنویم؛ اما انگار به همان وسعت جنایتی که صورت گرفت، و به همان تعدد دنباله روها، دروازه تاریخ عمل ما، بعدها هم بر همین پاشنه گردید، و ادامه یافت؛ این منطق عمل همچنان باقیست، و هرگز باعث تعجب نیست که در این عصر نیز، باز داعش و داعش مسلکان، حول همان حکم، و همان منطق شکل می گیرند، و هنوز روش مسلمانان بر همان منوال، در مقابل مخالفین خود به شدت عمل می کند.

و انگار با دیدن عاشورا و محرم خونبار سال 61 هجری، نه عبرتی گرفتیم و نه کسی آمد که بگوید، که برای همیشه این حکم واکنشی به خروج و خارجی ها را برداریم، تا دیگر هیچگاه تفکر حاکم، رسمی و متعلق به اکثریت، ملاک و معیار حق بودن تلقی نشود، و غالب بودن و سیطره، دیگر حلالیت جان، مال و ناموس انسانی را به همراه نیاورد، تا دیگر این تراژدی برای انسانی دیگر تکرار نشود، و انسان ها در جستجوی حق، در هر سویی که خواستند، سیر کنند و به جستجوی اکسیر هدایت اقدام کنند، و اگر یافتند، این همان ارزشمندترین یافته ها خواهد بود؛ اما دریغ که این نشد و انگار نخواهد شد!

این است که ما نباید فکر کنیم که تنها مظلوم و قربانی حکمِ جنابِ قاضی شریح، فقط حسین و اهلش هستند و بس، بلکه باید به این فکر کنیم که تیغ این حکم، گردن بی گناهان بسیار دیگری را در تاریخ بریده است، و هنوز این قدرت و منطق حفظ شده و خواهد برید، و این جنایت به سال 61 هجری ختم نشد، و بزرگان و متفکرین بسیاری را به جرم خروج از دین و ورود به کفر، روانه زندان و مرگ کرد، حال آنکه عموما درد آشنایانی که لایق ماندن و اصلاح و هدایت جامعه بودند؛

خداوند بین مظلومان تبعیض قایل نمی شود، و او از ظلم و ظالم در هر عنوان و اسمی بیزار است، و ما نیز باید بیزار بباشیم و نیابد بین ظالمین و مظلومین گزینشی انتخاب کرده و اینچنین بر مظلومیتی غوغا، و بر مظلومیت های دیگر سکوت اختیار کنیم، بلکه باید ریشه مظلومیت آفرینی ها را سوزاند، و خشکاند؛

باید "خود حق مطلق بینی" انسان ها را در ریشه خشکانید، که فردی به خود اجازه چنین خود حق بینی مطلقی نیابد، و متعاقب آن چنین حکمی از توبره تزویرش بیرون نیاید، و به فریب جمع های بزرگ مردم متکی بر احساسات، نتوانند دست یازد، و به مخالفان خود به عنوان خروج بر دین این چنین ظلم روا ندارد، اصلاح گران این چنین تنها و بی یار و یاور، در معرض قضاوت انسان های به محکمه نشسته قرار نگیرند، و به جرم های واهی، خروج آنان بر روند انحرافی حاکم، موجب صدور حکم علیه آنان به نام خداوند نگردد، و باز جنایت نیافرینیم.

اما صاحب این روز را کسی از ما ندیده است و او را تنها از خرده خطوطی که از دل تاریخ کدر و مُقَطَع، باز مانده، جستجو می کنم، و در این جستجو که تاریخی مملو از تجاوز و ظلم است، نیز گاه حواسم به ظلم های هولناک دیگری جلب می شود که همسنگ و یا بزرگتر از این حادثه است و همین مرا از جستجوی اصل تحقیقم باز می دارد، اما باز سعی می کنم متمرکز شوم و به موضوع خود بپردازم، اما باز هم نمی توانم از صاحب این روز شمایلی کامل، در ذهن خود ترسیم نمایم، لذا به خواسته های دل خود که انگار به چشمه ایی زلال متصل است باز می گردم.

تکه پازل هایی را به هم جور می کنم، تا او را بفهمم، اما نمی توانم، تنها حسی مرا به این خواند که او همان گمشده انسانیت خواهی من است، او همانی است که آزادیخواهی و رهایی را، می تواند الگو و راهبر باشد، او همان تکرار زندگی مردان مبارزی است، که در  آخرین روز زندگی، برای آزادی و رهایی نوع انسان، از ظلم اهالی زر و زور و تزویر، همه داشته خود را قربانی کردند.

و ما باید به دنبال صبح به او اقتدا کنیم، اما باز وقتی نگاه می کنم، او را نیز تنها در حد همین چند روز آخر عمرش می شناسم، و از باقی زندگی اش، نمی دانم. این است که جستجو برای صبح نیز برایم وحشت انگیز می شود، زیرا که ما از صبح نیز شمایل کاملی در ذهن خود نداریم، و باز به دنبال صبحیم؛ وقتی نگاه می کنم از خود می پرسم که تا به کی باید به دنبال صبح بود، در حالی که، صبح نیز خود به اندازه کافی آلوده به خون ماست، و می ترسم که باز چگونه به صبح سلام گویم.

در حالی که از آمدن صبح هم بیمناکم، چرا که صبح نیز به تمام، روشنایی نیست، هوای "گرگ و میشی" است، بین شب و روز، که در این صبحدمان و سحرگاهان، هزار هزار از ما به غارت برده اند، و ما تنها صدای نفس های ترسناک قربانیانش را شنیدیم، و ضجه ایی که از کاروانیان صبح کشیدند و تمام.

توجیه گران گویند او گرگ بود، که در این تاریکی و روشنی از ما برد، اما این چه گرگی است که در روز روشن جرات نشان دادن خود را ندارد، بلکه در گرگ و میش صبح، و یا در تاریک و روشن غروب هنگام است، که قربانیان خود را از ما جدا کرده و  می برد، آیا شرم دارد، که در روز روشن از این گله ببرد؟! یا این که زور این گرگ هم تنها در غفلت ماست، که در گرگ و میشِ مرزهای حق و باطل، یا روز و شب، نشسته، و همواره از ما به غارت و ظلم برده و می برد.

پس ای یزدان پاک و یکتای من، تو خود روز و شب ما را از الهام الهی ات در دل های ما روشن فرما، تا در بیراهه های گرگ و میش این دوره فتنه ی پایان ناپذیر گم نشویم، و راهی را بیابیم که به انسانیت و در نتیجه به تو ختم شود، راهی که انسانیت را لایق، و بُروز آن خواهد بود، از تو مدد می جویم و از راهیابی خود ناامید نیستم، بیراهه های راه های سخت را، به سپردن راه خود به این و آن، ترجیح می دهم، ظلمت جستجوی راه تو را، به راه های روشن نمای عصر، ارجح می دانم، چرا که بسیاری خود را در زیر نورافکن حق می پنداشتند و چنین خورشیدهایی را سر بریدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
سید مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (3)

This comment was minimized by the moderator on the site

بازخوانی قیام عاشورا در بستر سیاست خارجی بنی امیه- بخش دوم
Posted: 07 Sep 2019 12:36 PM PDT
سیدعلیرضا حسینی‌بهشتی
در بخش دوم می‌خواهم بحثم را به موضع محدودتری ببرم و در آنجا متمرکز کنم. به نظر می‌آید در مورد این مسئله کم‌تر صحبت شده است. حکومت اسلامی در آن زمان را در نظر بگیرید. جامعه اسلامی که در خلا زندگی نمی‌کرد، در یک عرصه سیاسی بین‌المللی زندگی می‌کرد. من از بحث‌های ابتدایی می‌گذرم و فقط اشاراتی می‌کنم، چون تحولاتی که به‌وجود آمده برای فهم وضعیت بین المللی آن دوره و رابطه حکومت اسلامی با امپراتوری‌های هم‌جوارش مهم است. می‌دانید که وقتی پیامبر گرامی اسلام نهضتش را آغاز کرد، عربستان زمان پیامبر، اساساً به لحاظ سیاسی خیلی ارزشی ندارد که امپراتوری‌های روم یا ایران بخواهند آن را تصرف کنند. یک بیابان خشک و خالی، تعداد شهرهای بسیار کم و کم‌جمعیت، نه کشاورزی خیلی گسترده و نه دامداری خیلی گسترده‌ای دارد.
اقتصاد قابل توجهی ندارد. یک بیابان رها شده است. بنابراین، اصلاً چشم طمعی برای این که بخواهند عربستان را تصرف کنند وجود نداشته است، چه از سوی امپراتوری روم، چه از سوی امپراتوری ایران. وقتی حکومت اسلامی به تدریج شکل گرفت، نوع جنگ‌هایی هم که مسلمانان می‌کنند، به شکل و به مفهوم کشورگشایی نیست، چون اساساً در شبه جزیره عربستان، کشوری وجود نداشت که بخواهند کشورگشایی کنند. قبایل مختلف پراکنده‌ای وجود داشتند. خیلی از این قبایل بدوی و کوچ‌نشین بودند، اصلاً جای مشخص، معین و ثابتی نداشتند، و چند شهر پراکنده. به تدریج، در نتیجه این جنگ‌ها، حکومت اسلامی شکل گرفت، جنگ‌هایی که با عنوان «جهاد» صورت می‌گرفت. جهادها می‌توانست جهاد تدافعی باشد، می‌توانست در برخی موارد، جهاد ابتدایی هم باشد. اما هدف این جهادها چه بود؟ هدف چیز مشخصی بود.
هدف این بود که پیام اسلام و کتاب آسمانی نازل شده بر پیامبر به گوش همه انسان‌ها برسد، آنچه به آن «ابلاغ رسالت» می‌گوییم. ابلاغ رسالت باید صورت گیرد. هر جا مانعی هست، این مانع برداشته می‌شود. عنایت دارید که به هر حال قبایل، نظام و سلسله مراتبی دارند و رؤسا و قدرتمندان قبایل می‌توانستند مانع حضور مبلغان مسلمان شوند که بیایند و در قبائل آنها قران بخوانند، آنها را با اصول و عقاید آشنا کنند. پیامبر این وظیفه رساندن پیام را بر عهده دارد. اما در برخی موارد مانع می‌شدند. در برخی موارد هم در تاریخ داریم که برخی مبلغان حتی به شهادت می‌رسند و کشته می‌شوند، یا طرد می‌شوند، که داستانش مفصل است.
اما جهاد به هر معنایی که باشد، چه ابتدایی باشد و چه تدافعی، در زمان پیامبر یک هدف بیش‌تر ندارد و آن این است که پیام اسلام به گوش همه برسد. اتفاقاً در نامه‌هایی که از پیامبر باقی مانده و اگر بخواهیم دیپلماسی پیامبر را تدوین کنیم قطعاً باید به این نامه‌ها مراجعه کنیم، این جهت‌گیری به‌طور خیلی روشنی قابل‌ مشاهده ‌است. منتها مشکلی وجود دارد که در میان نامه‌های جمع آوری شده، نامه‌های جعلی زیاد است. نامه‌های تحریف شده هم زیاد است. اما حداقل اصالت برخی از این نامه‌ها قابل اثبات است، مثل نامه به نجاشی. البته می‌دانید نجاشی لقب آن پادشاهان بوده است، نجاشی اول و دوم و سوم. اینها لقب است. هر پادشاهی در حبشه این لقب نجاشی را داشته، اما به اسم هم داریم. آن نامه که پیامبر همراه گروهی که قرار است به حبشه مهاجرت کنند می‌فرستد، فکر می‌کنم صد سال پیش پیدا شد و الان در موزه‌ها نگهداری می‌شود. بنابراین برخی از اینها مستند است و می‌توان به آنها ارجاع داد. جهت‌گیری که عرض کردم در آنها خیلی روشن است.
تمام نامه‌های پیامبر را که نگاه کنید، اصول مشترکی دارد. اولاً کوتاه است و پیام معینی دارد مبنی بر این که من محمد، بنده خدا و پیامبر او هستم و دینی را آورده‌ام که تکمیل‌کننده ادیان قبلی است. مثلا در نامه نجاشی، تکریم و تمجید از عیسی (ع) در نامه می‌آید با ذکر این که ما او را فرزند مریم می‌دانیم که به اذن‌الله پدید آمده است، تا آخر. و “ای پادشاه” (اگر نجاشی است، ای نجاشی) من وظیفه داشتم این را به تو ابلاغ کنم. تو هم وظیفه داری بگذاری این پیام به گوش مردمت برسد. اگر مانع شوی به گوش مردمت برسد و آنها در گمراهی و ضلالت به سر بردند، تو در این زمینه مقصر و شریک جرم هستی و بار این گناه به دوش تو خواهد افتاد. نامه‌هایی که می‌بینید پیامبر به حاکمان و امرای دیگر نوشته است، چارچوبش غالباً همین است. در برخی نامه‌ها به صورت مشخص، اصول همزیستی مسالمت آمیز می‌آید که تا وقتی شما به ما تعرض نکردید، ما هم به شما تعرض نمی‌کنیم. اینها در تواریخ و در اسناد موجود است.
از زمان خلافت خلفای اول، دوم و سوم، شکل جنگ‌ها متفاوت می‌شود. کشورگشایی است. ما دلایلی متعدد و اسناد متعددی داریم که امام علی (ع) با این شیوهجهاد موافق نیست و همراهی نمی‌کند. در برخی موارد از او راهنمایی می‌خواهند، خود این راهنمایی‌ها را باید آدم تجزیه و تحلیل کند که در جهت تشویق آن خلیفه در کشورکشایی است یا نه، چقدر در تبیین چارچوب‌های حرکتی است که آن خلیفه باید انجام دهد. اینها قابل بحث و بررسی است. ولی به هر حال، معنای جهاد متفاوت می‌شود. حالا دیگر کشورگشایی است، در کنار آن، به دست آوردن ثروت است از طریق به دست آوردن غنایم. سرداران بزرگ سپاه اسلام مانند خالدبن ولید، سعد وقاص و بسیاری دیگر، رسماً کشورگشایی می‌کنند و در این کشورگشایی‌های خود دیگر مسئله پایبندی به اصول اخلاقی و اصول اسلامی، چندان مطرح نیست. داستان خالدبن ولید را خبر دارید، داستان برخورد حتی عمربن خطاب، خلیفه دوم، با سعد وقاص را خبر دارید. اینها چیزهایی است که می‌توانید در تاریخ ملاحظه کنید. این تغییر مهمی است. پایگاه‌های نظامی هم در سرحدات و در مرزها شکل می‌گیرد، مانند کوفه که اساس آن یک پادگان است، شهر نیست. روستای کوچکی است که تبدیل به پادگان می‌شود. در سرحدات، این پادگان‌ها و این شهرهای نظامی شکل می‌گیرد.
در زمان بنی‌امیه و در زمان معاویه، این جنگ‌ها همچنان ادامه دارد. اما ببینیم جایگاهش چه می‌شود. اولا این جنگ‌ها غالباً در جبهه‌ای است که با امپراتوری بیزانس باز کردند. این که بین بیزانس و معاویه چگونه روابطی وجود دارد، خودش قابل بررسی است. مثلا زمانی که معاویه هنوز خلیفه نیست و در جنگ با علی (ع) است، معاویه یک قرارداد صلح با امپراتور بیزانس می‌بندد، با دو منظور. یکی برای این که بتواند نیروهایش را برای جنگ صفین گسیل کند، یکی هم برای این که به طور ضمنی، امپراتور کنستانتین دوم، امپراتور بیزانس (که آن کنستانتین بزرگ نیست. کنستانین هم باز یک لقب است، مانند همان نجاشی که عرض کردم.) او را در مقابل علی (ع) به رسمیت بشناسد. معاویه یک قرارداد و معاهده سی ساله ترک مخاصمه با کنستانتین می‌بندد. غرامتی هم پرداخت می‌کند. من بخشی از این معاهده‌نامه را برای‌ شما می‌خوانم. این معاهده بین معاویه و کنستانتین دوم است، در سال ۳۶ هجری. و بعد در سال ۴۲ هم این معاهده تمدید می‌شود. متن قرارداد و برخی مفادش به دست ما رسیده است، از جمله این که معاویه و جانشینان او همه ساله بدون استثنا، سی هزار عدد مسکوک طلا و ۸۰۰ نفر از اسرای عیسوی و ۸۰۰ راس اسب عربی به قسطنطنیه ارسال خواهد داشت.
امپراتور و جانشینان او هم متعهد می‌شوند در مدت این سی سال، به متصرفات عرب دست اندازی نکنند و معاویه، مقرری فوق را به عنوان خراج به دربار امپراتور خواهد فرستاد. چنین قراردادهایی میان اینها وجود داشته است. بعد از این که به خلافت می‌رسد، معاویه که اهل پایبندی به قرارداد نیست، بهانه‌هایی پیدا می‌کند و وقتی مسئله‌اش با امام علی (ع) و امام حسن (ع) تمام می‌شود، شروع به دست اندازی‌های ارضی می‌کند. اما این دست‌اندازی‌ها خیلی موفق نیست. اساساً ما گزارش تاریخی شفاف و روشنی حداقل از طرف مسلمان درباره این جنگ‌ها نداریم. چیزی بین هشت یا نه جنگ است. برخی از این جنگ‌ها به طور مرتب انجام می‌شود، مثلاً در فصل زمستان تعطیل می‌شود، دوباره در فصل بهار آغاز می‌شود. تقریباً و بلکه تحقیقاً معاویه در همه این جنگ‌ها شکست می‌خورد. مسلمانان شکست می‌خورند. یعنی حتی کار به محاصره قسطنطنیه هم می‌کشد، ولی آن محاصره شکست می‌خورد. من مقداری راجع به این محاصره توضیح می‌دهم، و جنگ آخر.
این جنگ برای ما اهمیت خاصی دارد چون در همان دستگاه تزویر معاویه قرار می‌گیرد. معاویه از این جنگ‌ها که با عنوان مقدس «جهاد» و با عنوان مقدس پاسداری از حریم امت اسلام و دارالاسلام در جامعه اسلامی جا افتاده است، بهره‌های سیاسی خودش را می‌برد. از جمله در یکی از این جنگ‌ها، فرزندش یزید را با سپاهی به کمک سپاه دیگری که درگیر محاصره قسطنطنیه بوده، می‌فرستد. ماجرا چه بوده است؟ ماجرا این بوده که معاویه به هر دلیلی تصمیم می‌گیرد یزید را جانشین خودش کند. اما یزید دو عیب بزرگ دارد. یکی این که آدم سیاستمداری نیست و هیچ کدام از بنی‌امیه و کسانی که یزید را می‌شناسند و با معاویه رفت و آمد دارند او را به به عنوان یک سیاستمدار رسمیت نمی‌شناسند. دوم این که بسیار عیاش و خوشگذران است، به حدی که فسق و فجور او و زیرپا گذاشتن اخلاقیات و محرمات برای او خیلی علنی است. کسی هم نمی‌تواند جلوی او را بگیرد. ابتدا سپاهی که می‌رود و آنجا را محاصره می‌کند، در این محاصره دچار مشکلات سختی می‌شود. گرسنگی در میان سپاه اسلام رایج می‌شود، از جمله بیماری‌ها به اضافه کشته‌ها و کسانی که به علت این بیماری‌های سخت درمی‌گذرند و فوت می‌کنند.
وقتی پیامی به یزید می‌رسد، یزید بی‌محابا صحبت می‌کند. گفتم که اصلا آدم سیاستمداری نیست. یزید می‌گوید به من چه که مسلمان‌ها رفته‌اند و قسطنطنیه را محاصره کردند و مردند. مهم این است که من در کنار بانوی خودم هستم و تا وقتی او در کنار من است و بساط عیش و نوش است، چه اهمیت دارد برای مسلمانان چه اتفاق می‌افتد. این سخن یزید، بازتاب بدی میان لشکریان مسلمان و سپاه اسلام دارد. این سخن یزید به گوش معاویه می‌رسد. به یزید فرمان می‌دهد که سپاهی تهیه کند و به سمت قسطنطنیه حرکت کند. سپاه یزید هم به سپاه اول ملحق می‌شود. کاری از پیش نمی‌برند. همراه سپاه یزید، برخی چهره‌های سرشناس را هم معاویه می‌فرستد. چرا؟ برای این که می‌خواهد هم این جهاد رنگی مقدس پیدا کند، هم یزید در اذهان به عنوان یک یک فرمانده لایق جا بیفتد. از جمله چهره‌های سرشناسی که می‌فرستد صحابه خوشنامی همچون عبدالله بن عباس و ابوایوب انصاری است. ابوایوب انصاری در همانجا کشته می‌شود، همانجا هم دفن می‌شود.
همین الان هم پای دیوار قلعه استانبول، محل آرامگاه او قرار دارد. آیا اخبار این شکست‌ها درون جامعه اسلامی منتقل می‌شود؟ نخیر. همین قصه‌گویان و همین واعظان مختلف که منابر مختلف را در همه مساجد گرفته‌اند و همین خطبای جمعه، همه درباره پیروزی‌های بزرگ سپاه اسلام صحبت می‌کنند، پیروزی در پی پیروزی، همراه با افسانه‌های عجیب و رجزخوانی‌ها. مثلاً در تواریخ آمده که وقتی ابوایوب انصاری را در آنجا دفن کردند، آرامگاهی هم برای او درست کردند. این که چقدر در هنگام جنگ بشود آن کار را کرد، نمی‌دانم چقدر واقعیت دارد یا ندارد. بعد یزید به دشمن پیام می‌فرستد. (اینها در تواریخ و متون کلاستیک تاریخ ما آمده است.) پیام به کنستانتین می‌فرستد که مبادا آرامگاه ابوایوب را تخریب کنید و از بین ببرید. اگر این کار را بکنید، من هم می‌گویم تمام کلیساهایی که در شامات هستند را تخریب کنند. چنین رجزخوانی‌هایی.
اینها در جامعه اسلامی اثر دارد. مسلمان‌هایی که در شهرهای مرزی نیستند، تصور می‌کنند سپاه اسلام چه پیروزی‌های بزرگی به دست می‌آورد. از کشته‌هایی که از این جنگ‌ها برمی‌گردند هم به عنوان «شهید» اسلام تقدیر می‌شود. اثرات تبلیغاتی این جنگ‌ها برای ترمیم مشروعیت در حال کاهش و در حال فروپاشی معاویه و بنی‌امیه، بسیار لازم است. چون برخلاف آنچه معمولا مورخان اسلامی می‌خواهند نشان دهند، جامعه اسلامی و حکومت اسلامی دوران معاویه، یک حکومت صاحب اقتدار، ثبات و استحکام نیست. یعنی حتی بعد از شهادت امیرالمومنین (ع) و بعد از صلح با امام حسن مجتبی (ع) و با وجود این که امام حسین (ع) تقریبا در سکوت زندگی می‌کند، مشکلات درون جامعه اسلامی، فراوان است. اولاً به علت جنگ‌های فرسایشی، هم بلاد اسلام و هم بیزانس یعنی بیزانس، همان روم شرقی که بعد از فروپاشی روم غربی فقط همان به صورت یکدست باقی مانده، به لحاظ اقتصادی آسیب‌های بزرگ دیده‌اند.
جنگ‌ها هزینه‌های گزاف داشته و بودجه‌های آنها کم شده و مقروض شده‌اند. هر دو، هم کنستانتین و هم معاویه. به اضافه این که اقتدار معاویه، به شخص او وابسته است. برای همین هم هست که نگران این است که اگر من مردم، چه می‌شود. همه نظم و امنیت و اقتدار این حکومت وابسته به یک شخص است که اگر او هم سر بر بالین مرگ بگذارد، معلوم نیست چه می‌شود. معاویه نهادسازی نکرده است. یک حکومت شخصی است که همه چیز را سرانجام باید او تصمیم بگیرد، هر تصمیم ریز و درشتی که در جامعه باید گرفته شود. بنابراین، مرگ معاویه می‌تواند زمینه را برای سربرآوردن شکاف‌های درون جامعه، ظهور دوباره منتقدان و قدرت‌گیری رقبای سیاسی را فراهم کند. معاویه این نگرانی را دارد که خیلی هم جدی است. با وجود همه این کارهایی که کرده، یعنی استفاده از زر و زور و تزویر، و قدرت خود را تثبیت کرده، باز هم نگران است. برای این که این حکومت، قائم به شخص است. وضعیت حکومت‌های قائم به شخص همین است. در هر جای دنیا و با هر عنوانی که می‌خواهند باشند، فرقی نمی‌کند.
من از خیلی از بحث‌ها می‌گذرم، چون واقعا اگر این بحث‌ها می‌خواست مفصل‌تر بیان شود، واقعاً بایید حداقل ده جلسه‌ای می‌توانستیم مباحث را باز کنیم، ولی این روزها هم شما خیلی فرصت ندارید و هم من خیلی فرصت ندارم و قرار شد این مباحث را خیلی فشرده عرض کنم، وگرنه می بایست توضیح می‌دادم رقابت بین شام و عراق چیست و چه بهره‌هایی از اینها می‌برند. اینها داستان‌های خیلی مفصلی دارند. این که چرا بنی امیه علاقه‌مند هستند به شام و سوریه، خودش بحث مفصلی دارد. ابوسفیان، یک تاجر بوده است و از بازرگانانی که کاروان خیلی پررونقی داشته است و اگر نگوییم همه، بیش‌تر تجارت او، با شام است. حتی در تاریخ ثبت شده و اسنادی وجود دارد که ابوسفیان در دمشق و در حومه دمشق، املاکی دارد. بنابراین علاقه‌مند است که آنجا را بگیرد. در همین حال رومی‌ها و امپراتوران بیزانس هم علاقه‌مند هستند بیشتر حملات و جهاد امت اسلامی، متوجه ایران شود، تا یک رقیب بزرگ از میان برداشته شود. شرح اینها بسیار مفصل است که به علت ذیق وقت از آنها عبور می‌کنم و رد می‌شوم.
آنچه برای من، برای بحثی که امشب در شب تاسوعای حسینی می‌خواهیم داشته باشیم، اهمیت دارد، این است که از این وضعیتی که جامعه اسلامی در صحنه و عرصه بین‌الملل دارد، معاویه و بعد از او یزید، بهره‌ها بردند. حتما شنیده‌اید و بارها خوانده‌اید که موقعی که حسین بن علی (ع) به شهادت می‌رسد و خاندان او را به اسارت می‌برند، همه جا صحبت از این است که اینها «خارجی» بودند. خارجی بودند به این معنا نیست که بیگانه و مثلاً غیر عرب بودند. همه، امام را می‌شناختند و می‌دانستند که حسین بن علی (ع) کیست. ممکن است در شام تازه مسلمان‌ها کمتر بشناسند، آن هم با تصویری که دستگاه تبلیغاتی معاویه از علی (ع) و خاندان او به عنوان آدم‌های ناراحتی که فقط دنبال قدرت و مخل قدرت نظام اسلامی هستند درست کرده است.
اما به هر حال می‌دانند که حسین (ع) نوه پیامبر است. پس خارجی یعنی چه؟ یعنی کسی که خروج کرده. خروج یعنی چه؟ یعنی براندازی. یکی از اتهامات مهم امام حسین (ع) در قیام کربلا چیست؟ براندازی نظام اسلامی. در حالی که امام حسین (ع) به صراحت می‌گوید من برای اصلاح آمدم، او را متهم به براندازی می‌کنند. به همین خاطر هم هست که هم در آن زمان و هم در تواریخ رسمی، از قیام کربلا به عنوان «فتنه دوم» نام برده شده است و و از امام حسین و اهل بیت و یارانش به عنوان اهل فتنه، فتنه‌گر. به خاطر خروج، به خاطر این که اتهام براندازی دارند. همین باعث شده بسیاری از کسانی که می‌بایست علی القاعده در کنار حسین بن علی (ع) باشند، توجیه این مسئله که باید او را همراهی کنند، برایشان دشوار می‌شود. یعنی چه؟ یعنی مثلا فردی مانند عبدالله بن عباس که تقریبا هم سن و سال امام حسین است، جایگاه خودش را هم دارد که شاید در جایگاه او اغراق هم شده است، هم به عنوان فرزند عباس و هم به عنوان همراه پیامبر و هم به عنوان همراه اهل بیت که البته بسیاری از این تصویرسازی‌های بزرگ و اغراق آمیز، مربوط می‌شود به تاریخ‌هایی که زمان حکومت بنی عباس نوشته می‌شود، اما به هر حال به عنوان یک صحابی بزرگ، عالم دینی حاذق و سردار نظامی باسابقه جبهه و جنگ، شناخته می‌شود. ولی در مقابل درخواست حسین بن علی (ع) برای همراهی، امتناع می‌کند.
بعد هم امام حسین (ع) را نصیحت می‌کند که الان فکر می‌کنی کار تو فایده‌ای دارد؟ یادمان باشد که امثال ابن عباس و دیگران فکر می‌کنند که به هر حال حکومت اسلامی و دارالاسلام الان در معرض خطر امپراتوری بیزانس و دارالکفر است. آیا درست است در این شرایط خطیر، تفرقه در درون جامعه اسلامی ایجاد کنیم؟ این سئوال‌ها در ذهن آنها هست. دلیل این که این گروه از چهره‌های شناخته شده سیاسی همراهی نمی‌کنند را در این گونه تحلیل‌ها از وضعیت کشور اسلامی باید جستجو کرد. اینطور نیست که همه دنبال زر و زندگی راحت بودند. به امام حسین (ع) می‌گفتند حرکت تو چه فایده‌ای دارد؟ تو که می‌دانی افراد زیادی همراه تو نخواهند بود. او را راهنمایی می‌کنند به یمن یا به گوشه‌ای دیگر برود. از روی خیرخواهی امام حسین (ع) را نصیحت می‌کنند که در این مقطع خطیر، امنیت و ثبات نظام اهمیت بیش‌تری دارد. اما امام حسین (ع) می‌داند که «مقطع خطیر» واقعی و خطرات واقعی که امت اسلام با آن مواجه است، در درون حکومت اسلامی است، نه در رابطه با حکومت کافر بیزانس یا حکومت‌های دیگر. چرا؟ چون آخرین ویژگی بازمانده از ماهیت حکومت اسلامی یعنی این که خلیفه و جانشین پیامبر با انتخاب مردم برگزیده شود، از بین می‌رود و خلافت تبدیل به سلطنت می‌شود. می‌داند اینجا جایی است که باید ایستاد، اینجا جای مسامحه نیست. اینجا دیگر جای سکوت نیست. اگر اینجا سکوت کند، اساسا دیگر اسلام باقی نمانده است.
بارها با ناصحانی مواجه می‌شود که به او می‌گویند فعلا حفظ نظام مهم‌تر است. اما حسین (ع) می‌داند که حفظ نظام یعنی یعنی صیانت از ماهیت حکومت اسلامی که باید نظامی باشد که برمبنای ارزش‌های اخلاقی و ارزش‌های اسلامی استوار باشد، و این دارد مزورانه قلب می‌شود. او می‌داند که براندازی توسط خود حاکمان و به اصطلاح خلیفه پیامبر صورت می‌گیرد. او اینها را می‌داند و برای همین است که امام حسین (ع) در مقابل این استحاله بزرگ و بنیان‌سوز می‌ایستد، حتی با تعداد یاران و همراهان بسیار اندک. من گمان می‌کنم شناخت وضعیت جامعه اسلامی زمان سیدالشهدا (ع) و بازخوانی قیام کربلا با توجه به شرایط آن روز نظام و کشور اسلامی، می‌تواند برای ما مملو از درس‌هایی باشد که در زندگی شخصی و اجتماعی از آنها بهره ببریم. عذرخواهی می‌کنم اگر بیش از اندازه زمان تعیین‌شده صحبت کردم. از خدای بزرگ می‌خواهم ما را در شناخت راه الگوهای ما، پیامبر گرامی اسلامی، پیامبران پیش از او، امامان بزرگوار، حسین (ع) و چهره‌های مشعشع تاریخ اسلام، بیش از پیش موفق و مؤید کند. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

This comment was minimized by the moderator on the site

بازخوانی قیام عاشورا در بستر سیاست خارجی بنی امیه- بخش اول
Posted: 06 Sep 2019 01:37 AM PDT
سیدعلیرضا حسینی‌بهشتی
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، والصلوه و السلام علی جمیع انبیائه و رسله، و علی سیدنا و مولانا خاتم النبیین، و علی الائمه الهداه من اهل بیته و الخیره من آله و صحبه، والسلام علینا و علی عبادالله الصالحین. ثم الصلوه و السلام علیک یا اباعبدالله، و علی الارواح التی حلت بفنائک، عیلک منا سلام الله ابدا ما بقینا و بقی اللیل و النهار. السلام علی الحسین، و علی علی بن الحسین، و علی اولاد الحسین، و علی اصحاب الحسین و رحمه الله و برکاته.
عرض سلام دارم خدمت حضار محترم، خانم‌ها و آقایان، خواهران و برادران دینی. خدای را سپاس می‌گویم که این توفیق نصیبم شد تا به سهم خودم عرض ادبی داشته باشم به پیشگاه سیدالشهدا، حضرت حسین بن علی (ع) ودر این شب که به یاد قیام کربلا گردهم آمده‌ایم، مطالبی را خدمت شما عرض کنم. قیام کربلا از زوایا و دیدگاه‌های مختلف مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. آنچه می‌خواهم در این وقت تعیین شده ارائه کنم، نگاهی است از زاویه‌ای متفاوت به این حادثه مهم و تاثیرگذار که هنوز که هنوز است، بعد از گذشته چهارده قرن، در خاطره‌ها و در فرهنگ ما پایدار مانده است و بلکه روز به روز بیش‌تر درباره آن صحبت می‌شود. فکر کردم خوب است نگاهی کنیم به شرایط بین‌المللی که این قیام در آن اتفاق افتاد. حوادث تاریخی وقتی برای ما قابل فهم‌تر می‌شوند و رفتار و کردار شخصیت‌های تاریخی و چهره‌های تاریخی زمانی برای ما قابل درک‌تر می‌شود که آن را در بافتار تاریخی‌شان مورد بازبینی و بازخوانی قرار دهیم. اتخاذ چنین روشی به ما کمک می‌کند افق دید و نگرش‌مان را به افق و نگرش شخصیت‌های تاریخی مورد نظرمان نزدیک کنیم.
در صحبتی که خواهم داشت و در دو بخش تنظیم کردم، ابتدا نگاهی خواهیم داشت به شرایط سیاسی، اجتماعی و افتصادی که قیام کربلا در آن اتفاق افتاد، با تأکید بر تحلیل حکومت طولانی‌مدت معاویه بن ابی سفیان و بعد از او یزید بن معاویه که البته دوران کوتاهی است. در بخش دوم، می‌خواهیم به موقعیت و وضعیت حکومت اسلامی (دارالاسلام) در آن زمان در بستر روابط بین‌الملل، سیاست خارجی، سیاست منطقه‌ای نظر بیفکنیم و ببینیم چه تاثیری هم بر قیام کربلا و هم در فهم قیام کربلا در آن زمان، و ارزیابی که مسلمانان در درون جامعه اسلامی از آن قیام داشته‌اند، گذاشته‌است.
اگر بخواهیم ویژگی‌های سیاست حکومت اموی و به‌خصوص دوران معاویه که الان مورد نظر ماست را بررسی کنیم، می‌توانیم آن را در چند محور مورد تحلیل و مطالعه قرار دهیم. جهت‌گیری کلی این حکومت اموی در این است که برخلاف آنچه از آغاز نهضت و انقلاب اسلامی پیامبر گرامی اسلام بر آن تاکید شده که سیاست‌ورزی بیش‌تر از جنس سیاست‌ورزی جامعه‌محور است، سیاست به میان نخبگان بازگردد و به سیاست‌ورزی حکومت‌محور منحصر و محدود گردد. از همین‌روست که معاویه تلاش می‌کند به تدریج، به‌ویژه بعد از جنگ صفین و بعد از عهدنامه صلحی که با امام حسن مجتبی (ع) منعقد می‌کند و خلافت را به تمامی به دست می‌گیرد، حکومت را از خلافت به سوی سلطنت متحول کند. من وارد بحث‌های تاریخی درباره این که تحولات سیاسی که بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام اتفاق افتاد تا چه اندازه به تعالیم و آموزه‌های پیامبر و نهضت او وفادار بود یا چقدر انحراف پیدا کرد نمی‌شوم، اما به‌هر حال هر چه بود، در زمان خلفای چهارگانه، نسبت حضور مردم تعیین‌کننده بود و کارکرد نمایندگان آنها با آنچه در عالم سیاست می‌گذشت، نسبت روشنی داشت.
یکی از نهادهای سیاسی که در این رابطه قابل توجه است، نهاد شوراست. بیعت را به هر معنا که بگیریم و حتی اگر قائل شویم که بیعت با آنچه امروز در نظام‌های مردمسالاری به عنوان رأی مردم و رأی شهروندان مطرح است متفاوت است، به هر حال نظر مردم و رضایت آنها برای بقای حکومت و تعیین حاکمان شرط بود. به‌خصوص توجه داشته باشید آنچه میان بیعت و رأیی که امروزه در دنیای مدرن مطرح است مشترک است، نوعی قرارداد اجتماعی است، نوعی قرارداد دو طرفه بین شهروندان و حکام. درست است که در آن زمان، به واسطه آداب و سننی که میان قبایل عرب رایج بود، این بیعت ابتدا از طریق زبدگان و نخبگان و رهبران قبایل و چهره‌های سرشناس جامعه، مثلا در شورای حل و عقد، انجام می‌شد، اما به هر حال رضایت عمومی مردم برای این که حاکم برسر کار باشد، یک اصل بود.
معاویه می‌دانست که این برای حکومتی مانند حکومت بنی امیه، یک خطر است. منتها این را به یک‌باره نمی‌توان عوض کرد. باید به تدریج عوض کرد. به همین منظور، معاویه سیاست‌هایی را اعمال کرد تا به تدریج شرایط برای تبدیل خلافت به سلطنت فراهم شود. هر چند وقتی هم که حکومت به صورت حکومت موروثی درآمد، باز هم یادمان باشد که زمام‌دار جامعه اسلامی به نام خلیفه، جانشین پیامبر گرامی اسلام، حکومت می‌کرد، چه در زمان بنی امیه و چه در زمان بنی‌العباس. در این تغییر حکومت از خلافت به سلطنت، ساختارهای لازم هم به تدریج به وجود آمد. معاویه که سال‌ها در شام حضور داشت، به واسطه حضور مشاورانی که بعضی مسیحی و بعضی غیرمسیحی در دربار او هستند، شکل دادن برخی نهادها را آغاز می‌کند. مثلا نهاد دربار به تدریج شکل می‌گیرد. تا قبل از آن، دسترسی شهروندان به زمامدار جامعه اسلامی و حکومت اسلامی، بدون پرده و حجاب و بدون حاجب بود. پیش از آن به راحتی می‌شد به مسئولان حکومت دسترسی داشت، توسط هر فردی و در هر زمانی. اما حالا دیگر یک شهروند مسلمان بایستی دفتر و دربان و حاجب را رد کند تا به خلیفه مسلمین برسد و به این راحتی نمی‌تواند دسترسی داشته باشد. همچنین، مجموعه اداراتی درست کرد که در آن موقع به اسم دیوان شناخته می شد، مانند دیوان خراج، دیوان خاتم، مانند دیوان برید. بدین ترتیب معاویه تشکیلات اداری درست می‌کند.
در همه اینها از تجربیات موجود در جهان آن روز استفاده می‌کند. مثلا از آنچه در دربار ساسانیان بوده، به‌خصوص به خاطر همسایگی او و این که بالاخره شامات هم پیش از تصرف مسلمین در اختیار رومی‌ها بوده، از تشکیلات روم شرقی که به نام امپراتوری بیزانس شناخته می‌شود، بهره‌مند می‌شود. عرض کردم از مشاوران زبده مسیحی هم استفاده می‌کند. کسانی که با اندیشه سیاسی قرون وسطا به‌خصوص در بیزانس آشنا هستند، حتما نام یوحنای دمشقی را شنیده‌اند. یوحنای دمشقی، یک عالم بزرگ و یک عارف بزرگ است که هم در سنت بیزانسی هم تاثیرگذار است، و هم به طور کلی در اندیشه مسیحی. پدربزرگ او فردی است به نام سرجون رومی و بعد از او منصور بن سرجون، یعنی ودر یوحنا، هر دو از مشاوران معاویه هستند و به او راهنمایی‌های لازم را در این زمینه می‌دهند.
کار دیگری که باز معاویه در این تغییرات حکومتی انجام می‌دهد و برای ما خیلی قابل توجه است، تغییرات در نظام مالی است. می‌دانید که تا آن زمان، بیت‌المال مسلمین، وضعیت تقریبا شفافی دارد. یک سری کُتاب دارد که آنجا می‌نشینند و محاسبه می‌کنند، یادداشت می‌کنند. هم هر درآمدی که به خزانه مسلمین و به بین المال وارد می‌شود، هم هزینه‌ها را یادداشت می‌کنند. داستان معروف دقت و مراقبت خاصی که امیرالمؤمنین در این زمینه روا داشتند را می‌دانید. می‌دانید که در این زمان، بیش از دریافت انواع مالیات‌ها به عنوان زکات از میان مسلمین یا غیرمسلمانان ساکن بلاد اسلامی، غنائم و اموالی که در کشورگشایی‌هایی که بعد از رحلت پیامبر صورت می‌گیرد هم به بیت المال سرازیر شده بود. کاری که معاویه انجام می‌دهد این است که غیر از خزانه آشکار و شفاف، یک خزانه خصوصی هم برای مخارجی که زیر نظر خودش خرج شود، درست می‌کند. یعنی یک بودجه غیر شفاف و غیرپاسخگو هم در کنار بیت‌المال درست می‌کند که درباره برخی از هزینه‌هایی که از این بودجه محرمانه می شد، در ادامه صحبتم اشاراتی خواهم داشت.
کار دیگری که معاویه انجام می‌دهد این است که صداهای مستقلی که در جامعه اسلامی هست را به نحوی کنترل و تضعیف کند. این کار را از طرق مختلف انجام می‌دهد که به برخی نمونه‌های آن اشاره خواهم کرد. اما دو شیوه اصلی که معاویه به کار می‌برد، قابل توجه است. اولا به رقابت‌های طایفه‌ای و خاندانی و جناحی در درون جامعه اسلامی دامن می‌زند. همان اصل معروف «تفرقه بیانداز و حکومت کن». مثلا می‌دانید که درون بنی امیه، شاخه‌های مختلفی بوده است. مروانی‌ها شاخه‌ای هستند که بعدها، بعد از یزید، با فاصله کوتاهی حکومت بنی‌امیه را به دست می‌گیرند، یعنی عبدالملک بن مروان و جانشینان او. معاویه از شاخه سفیانی‌هاست. شاخه‌های مختلف بنی‌امیه را در رقابت با یکدیگر قرار می‌دهد. همچنین سرداران سپاه اسلام، فرزندان‌شان، وابستگان‌شان، هر کدام یک بلوک قدرت هستند که این بلوک‌های قدرت به تدریج شکل گرفته‌اند. مثلا بلوک قدرتی که پیرامون سعد وقاص شکل گرفته، بلوک قدرتی که پیرامون خالدبن ولید شکل گرفته، همچنین چهره‌های مهم دیگر نظامی که به‌خصوص در فتوحات بعد از رحلت پیامبر نقش مهمی را ایفا کردند. شیوه دیگر، جداسازی نیروهای مردمی از این چهره‌هاست.
امت اسلامی که در یک زمان، برادری و اخوت و برابری و رسیدگی مسلمان‌ها به حال یکدیگر در آن رواج پیدا کرده، به خصوص از زمانی که در مدینه، جامعه اسلامی شکل گرفته است و در آن زمان که قرار بود ارزش‌های اخلاقی، حاکمیت پیدا کند، با سرازیر شدن ثروت از کشورهای تازه گشوده شده و تازه ملحق شده به سرزمین اسلام، همچنین با ورود مسلمانان و انواع مسلمانانی که دیگر معلوم نیست چقدر آن ایمان قوی و جست‌وجوگری برای دینی که بتواند برای آنها یک جامعه مبتنی بر عدل، قسط و برابری و برادری به‌وجود آورد در آنها زنده بوده یا انگیزه مسلمان شدن‌شان شده است. اینها مسلمان‌هایی بودند که وقتی دیدند که امروزه مسلمان بودن بیشتر به صرفه است، به اسلام گرویدند. به تدریج، جامعه اسلامی، جامعه‌ای طبقاتی می‌شود. اختلاف طبقاتی، اختلاف درآمدها، شکل‌گیری طبقات فقیر و غنی، همچنین تقسیم بندی‌هایی براساس جنسیت، براساس قومیت، براساس سلسله اشرافیتی که برخی از آن بهره‌مند بودند و برخی بی‌بهره بودند، به تدریج شکاف‌ها در جامعه اسلامی گسترش پیدا می‌کند و نوع زندگی که به عنوان زندگی مطلوب شمرده می‌شود، زندگی‌ای است که در آن بتوان از تنعمات موجود در دنیا، کمال استفاده را کرد، البته در کنارش هم نمازی و دعایی و قرانی. ولی به هر حال، آنچه مهم بود، این بود که بتوان از نعمات دنیوی، کمال استفاده را کرد.
هنوز هم در میان خیلی از اعراب که بروید، این آیه «المال و البنون زینه الحیاه الدنیا» را به این تعبیر می‌کنند که اینها چیزهای خوبی است که باید به دنبالش رفت و آن مفهومی که قران می‌خواهد برساند که مواظب باشید که اینها ابزار آزمایش شماست و بایستی مراقب باشید که این زینت‌ها شما را از مسیر بلندی که می‌خواهید بروید منحرف نکند، آن بخش را فراموش می‌کنند. من بارها در کشورهای اسلامی برخورد کردم، به‌خصوص در میان مسلمانان عرب زبان که این مفهوم به عنوان یک الگوی اسلامی رایج شده است.
اساساً معنا و مفهوم سیاست در زمان معاویه با طرح این که نوع سیاست‌ورزی که فردی مانند علی (ع) می‌خواست رواج دهد نوعی سیاست ورزی غیر واقع بینانه است و با واقعیت‌های جهان سازگار نیست، دگرگون می‌شود. می‌بینیم با سیاستی که بنی‌امیه اعمال می‌کند، مفهوم سیاست به تدریج تغییر می‌کند. مقداری به عقب برگردیم. می‌دانید و خوانده‌اید و شنیده‌اید که در نامه نگاری‌ها و در مجادلاتی که در زمان خلافت علی (ع) با معاویه وجود دارد، این تفاوت دیدگاه‌ها وجود دارد. چه بین امیرالمومنین و معاویه و چه بین ناصحان دلسوز یا به ظاهر دلسوزی که می‌آمدند و علی (ع) را نصیحت می‌کردند، این موضوع مطرح بود که یا علی! از همان ابتدا که آمدید، صحبت از انحراف‌هایی می‌کنید که در نوع زندگی جاری در جامعه اسلامی بعد از رحلت پیامبر به وجود آمده است. شما هنوز بای بسم الله نگفته، می‌خواهید بگویید می‌خواهم این وضعیت آشفته بیت‌المال را برگردانم به اصولی که پیامبر برای ما وضع کرده است. می‌گویید اگر یک پول ناحق حتی به کابین و مهریه زنان‌تان رفته باشد، آن را برمی‌گردانم. این در حالی است که این مردم، این مسلمان‌ها، حتی آنها که السابقون السابقون بوده‌اند، الان سال‌هاست که عادت دارند سهم بیش‌تری از بیت المال داشته باشند، به خاطر این که عرب هستند، به خاطر این که از قریش هستند، به خاطر این که از سرداران بزرگ سپاه اسلام در مرزهای اسلام هستند و به دلایل مختلف دیگر.
شما می‌‌گویید می‌خواهم برگردم به آنجا که سهم بیت‌المال به طور مساوی تقسیم شود. این که از این طرف. از طرف دیگر هم یاعلی! می‌خواهی بگویی من تمام فرماندارانی که با ضوابط اسلامی سازگار نیستند را تغییر دهم، از جمله معاویه. معاویه بالاخره دیگر در شام جا افتاده است. بخواهی او را از همین بای بسم الله برداری، برای خودت دشمن درست می‌کنی. همین‌طور هم بود. یعنی دوران پنج سال و چند ماه خلافت علی (ع)، همه درگیری بود، جنگ بود، مخاصمات بود،.حداقل سه جنگ بزرگ انجام شد. از جمله جنگ صفین که سلسله‌ای از جنگ‌هاست وجود داشت. علی (ع) را نصیحت می‌کردند که خوب است اول که می‌آیی به قول امروزی‌ها مقداری با چراغ خاموش حرکت کنی، مقداری مراعات کنی. بگذار جا بیافتی، بگذار قدرتمند شوی، بعد به موقع‌اش می‌توانی معاویه را برداری، می‌توانی بیت‌المال را هم سروسامان بدهی، می‌توانی به تدریج به آن نظام عادلانه را برگردانی. پاسخ امام (ع) را هم می‌دانید، خوانده‌اید و شنیده‌اید. اگر بنا باشد علی (ع) هم این شیوه حکومت‌داری را ادامه دهد، دیگر ضرورتی بر آمدن علی (ع) به حکومت نیست. هر کسی از مسلمان‌ها می‌تواند بیاید و حکومت را به دست بگیرد.
باز مقداری به عقب برگردیم و این تصور که تصور غلطی است که در ذهن حتی معاصران ما هم به وجود آمده است که اگر بخواهید یک جامعه عادلانه داشته باشید، معلوم نیست در این جامعه آرامش و صلح و امنیت، حاکم باشد. داستان خیلی معروفی از اسلام آوردن عدی بن حاتم است که حتما او را می‌شناسید و با چهره او آشنا هستید. عدی، بعد از این که دایره حکومت آوردن مسلمان‌ها گسترده می‌شود، از سرزمین‌های اسلام فرار می‌کند. خواهر او که به اسارت آمده و توسط پیامبر اسلام آزاد می‌شود و مورد احترام و تکریم قرار می‌گیرد به عدی توصیه می‌کند که بد نیست ببینی این پیامبر چه می‌گوید. شاید هم آن دیدگاه منفی که تو نسبت به اسلام داری، تغییر کند. داستانش مفصل است اما خلاصه‌‌اش این است که به هر حال عدی، نزد پیامبر گرامی اسلام می‌آید. خود برخوردی که پیامبر با او می‌کند، رفتار پیامبر با اعضای جامعه اسلامی، همه را می‌بینید،.مهمان پیامبر است. بالاخره اسلام می‌آورد. بعد از مشاهده شیوه فرمانروایی پیامبر، درمی‌یابد که پیامبر، یک سیاست‌مدار قدرت طلبی که بخواهد یک پادشاهی برای خودش درست کند نیست.
می‌فهمد با پیامبری که می‌خواهد انسان‌ها و جامعه اسلامی و جامعه انسانی را درست کند، مواجه است. اینها را عدی می‌فهمد و اسلام می‌آورد. در این زمان، پیامبر به او نوید می‌دهد و می‌گوید ای عدی! دامنه حکومت اسلامی و جامعه اسلامی بسیار گسترده خواهد شد و من می‌بینم روزی را که در آن، اگر یک زن تنها بخواهد از محل عراق کنونی به سمت مدینه بیاید، می‌تواند در کمال امنیت بیاید، بدون آن که هیچ کس متعرض او شود. آن روز، فراخواهد رسید که در جامعه اسلامی، آنچنان عدالت اجتماعی برقرار شده است که زکات دهندگان، به دنبال مستحق‌های دریافت زکات می‌گردند و پیدا نمی‌کنند. یعنی هم امنیت و هم عدالت اجتماعی. زمان می‌گذرد، پیامبر گرامی اسلام رحلت می‌کند. زمان خلفای اول و دوم و سوم هم سپری می‌شود تا به زمان خلافت علی (ع) می‌رسد. عدی از یاران و نزدیکان و مصاحبان و همنشینان علی (ع) است. عدی می‌گوید من آن زمان، تحقق آن وعده را دیدم که امنیت آن‌گونه برقرار شده بود که اگر زنی می‌خواست تنها از عراق به مدینه بیاید، برای او ممکن بود. امنیت برقرار بود. می‌گوید با این روندی که من می‌بینم، به زودی آن وعده دیگر پیامبر نیز در سال‌های آتی تحقق پیدا خواهد کرد، یعنی عدالت اجتماعی. این شیوه سیاست‌ورزی علی (ع) است.
ناصحان محافظه‌کار علی (ع) را نصیحت می‌کنند ولی علی (ع) پاسخ می‌دهد که نمی‌خواهم آن شیوه را داشته باشم. بعد هم در نامه‌ها و هم در خطبه‌ها می‌آید که امیرالمومنین برآشفته می‌شود و می‌گوید اگر می‌خواستم نوع سیاست‌ورزی که معاویه پیشه گرفته و پیشه کرده را من هم پیشه کنم، بدانید که من می‌توانستم سیّاس‌ترین عرب باشم. اما نمی‌خواهم باشم، اگر سیاست به این معناست که شما می‌گویید. مفهوم سیاست در زمان معاویه تغییر کرده بود. سیاست یعنی همین چیزی که ما امروزه در دنیا مشاهده می‌کنیم. نه پاسخگویی به مردم، نه دنبال حقیقت بودن، نه به دنبال عدالت بودن، بلکه حفظ قدرت به هر وسیله ممکن.
معاویه همچنین از سه ابزار به هم مرتبط استفاده کرده است. خدا مرحوم دکتر شریعتی را رحمت کند که این سه ابزار را برجسته کرد: زر و زور و تزویر. اما استفاده از زر، عرض کردم یک خزانه غیرشفاف در کنار خزانه بیت‌المال درست کرد. از آن برای تطمیع برخی چهره‌های منتقد استفاده می‌کرد. یکی از آن نمونه‌ها عبدالله بن عمر است. عبداالله بن عمر از کسانی است که هم به خاطر نسبتش با عمر بن خطاب، هم به خاطر علاقه شدیدی که به پیامبر گرامی اسلام داشت، البته در زمانی که نوجوانی بیشتر نیست، و بعداً جوانی است که در عرب و قریش شناخته شده است. می‌دانید و می‌دانیم که عبدالله بن عمر در ماجرای اختلاف بین معاویه و علی (ع) به طور کلی کناره‌گیری کرد و گفت این یک فتنه است و من وارد این فتنه نمی‌شوم. کناره‌گیری کرد و گفت می‌خواهم به امورات خودم برسم. عبادتی می‌کرد و زندگی ساده‌ای هم داشت. البته اگر می‌خواستند به او هدیه‌ای بدهند، با کمال میل می‌پذیرفت. ولی به هر حال برای خودش حلقه عرفانی، درسی و گفتاری درست کرده بود، حدیثی می‌گفت و برای خودش ی عالم خیلی وزینی بود. وقتی از او خواستند وضعیت خودش را نسبت به امیرالمومنین (ع) روشن کند، به طور کلی کناره گرفت. بعد از ان که معاویه به خلافت رسید، با او بیعت کرد. البته پاداشش را هم گرفت. صد هزار دینار به او داده شد برای تأمین بودجه بیتی که دارد، دفتر و دستگاهی که دارد و می‌خواهد به دیگران کمک کند، این مال به او داده شد.
اما عامل زور. ما در تاریخ بنی امیه به‌خصوص در دوران معاویه، مرگ‌های مشکوک زیادی می‌بینیم.
می‌دانید که تاریخ نویسی در آن زمان باب نبوده است. تاریخ نویسی از زمان خلفای عباسی شروع می‌شود، یعنی با تأخیری بیش از یک قرن از آغاز اسلام، تازه تاریخ نگاری شروع می‌شود. تاریخ‌های مهم ما هم که مربوط می‌شود به دوران بعد از آن. یعنی بعد از ۲۰۰-۳۰۰ سال که از صدر اسلام گذشته است، تازه تاریخ نویسی‌های مهم و متون کلاسیکی که ما امروز به آنها مراجعه می‌کنیم، نگاشته شده است. این تاریخ نگاری‌ها، با این همه نتوانسته است تضادها و اختلاف‌هایی که در اخبار است را در برخی موارد بپوشاند. با این که خیلی از این تاریخ‌نگارها قلم به مزد بودند، یا از ترس حکومت یا به واسطه تطمیعی که از سوی حکومت می‌شدند تاریخ می‌نگاشتند، اما خیلی از تضادها و اشتباهات را نتوانستند به قول معروف رفوکاری کنند. از جمله درباره ترورهای مخالفان معاویه. البته ترورهای سیاسی از قبل از او و در زمان خلفای اول و دوم هم آغاز شده بود، تا جایی که امروزه، بعضی از صاحب‌نظران تاریخ اسلام اعتقاد دارند شواهد روشنی وجود دارد که قتل عمر هم یک ترور سیاسی است که اتفاقا منشا آن بنی امیه است که این بحث مفصلی دارد. این ترورها یا به وسیله غلامان معاویه انجام می‌شد، یا به وسیله غیرمسلمانانی که به آنها پول پرداخت می‌شد تا چهره‌های مؤثر اجتماعی که دیگر افراد از دور و بر آنها پراکنده شده‌اند و هر کدام از پیروان آنها دنبال کسب و کار و زندگی و معیشت خود رفته‌اند، در موقع مناسب ترور شوند.
و بالاخره تزویر، که معاویه یکی از معماران مهم دستگاه تبلیغاتی مزورانه است. معاویه در این زمینه از ابزارهای مختلف استفاده می‌کند. یکی از این ابزارها که حتما به گوش شما هم خورده است، کسانی هستند که جعل حدیث می‌کردند. جعل حدیث در زمان معاویه، خیلی گسترده شد. هزاران حدیث ساخته شد. در کنار اینها، معاویه به قصه‌گویان و قصّاص هم متوسل شد. قصه‌گوها چه کسانی بودند؟ دوستانی که با تاریخ قرون وسطای اروپا آشنا هستند می‌دانند که قصه‌گوها تقریبا مثل نقال‌های دوره‌گرد بودند. آنها در میادین و بازارها، و در قهوه خانه‌ها قصه‌گویی می‌کردند. معاویه وقتی به منطقه شامات می‌رسد می‌بیند عجب پدیده جالبی است. از این پدیده استفاده می‌کند.
جالب این است که اگر با جعّال حدیث نشست و برخاست دارد، جلساتی هم با قصه‌گوها دارد. با هر عنوانی که هستند به دربارش می‌آیند و با آنها هم‌نشینی می‌کند. این قصه‌گوها به تدریج برخی شایعات و برخی تغییراتی که معاویه می‌خواهد در فرهنگ سیاسی به‌وجود آید را نشر می‌دهند، به گونه‌ای که بعداً سر از تواریخ و متون کلاسیک ما در می‌آورد. به عنوان مثال، تلاش مفصّلی که معاویه انجام می‌دهد برای این که چهره امام حسن مجتبی (ع) را از انسانی که نسبت به پیرامون خودش حساس است و در عین حال که خلقیات متفاوتی ممکن است داشته باشد، ، پا در جای پای پیامبر و امیرالمومنین (ع) می‌گذارد، در انظار عمومی و در افکار عمومی تبدیل کند به فردی که خیلی حال و حوصله سیاست ندارد، آدم خوشگذرانی است، آدم ثروتمندی است، بریز و بپاش دارد، سفره پهن می‌کند و اطعام می‌کند. برای همین اصلا خیلی هم از حکومت‌داری خوشش نمی‌آید. تا جا بیفتد که این که می‌بینیم کناره گرفته است، اساساً حسن بن علی (ع) این‌طوری است. این را قصّاص خیلی فعالیت کردند و جا انداختند. داستان‌هایی که درباره دستگاه تبلیغاتی معاویه وجود دارد بسیار مفصل است که باز در ادامه به برخی از آنها خواهم پرداخت. این بخش اول صحبت من بود.
منبع: وبسایت نویسنده/ سخنرانی شب تاسوعای ۱۳۹۷٫ش در مجمع احیای فضیلت

This comment was minimized by the moderator on the site

یکی از مخاطبان در مورد این پست برایم نوشت :
"نیازی به تعریف من حقیر نیست
و من هم چه از وسعت نگاه تو و ارزش قلم زدنت بگویم ، کم گفتم‎
چه تصویری هم برای سر تیتر پستت انتخاب کردی‎
آنجا که از عاشورا گفتی و در ادامه‎
به اکنون اشاره کردی را دوست داشتم‎
اشاره به معیار حقانیت‎
و اینکه در جستجوی حق‎
و ارزش ها اگر هدایت شویم‎
و اینکه "حق مطلق. بین" بودن آفتی ست‎
یه جایی از پست ت را عاشق شدم / خیلی‎
" که او همان گمشده انسانیت خواهی من هست"‎
" او تکرار زندگی مردان مبارز است، برای رهایی از ظلم"‎
"و او دراین راه خود و همه داشته هایش را قربانی کرد"‎
از حال و هوای گرگ و میش عروب و صبحگاه گفتی‎
و از گرگ و از غفلت‎
و با دعای زیبا و خالصانه پست را بستی‎
اما راهی در دل مخاطب گشودی
تا از بیراه ها دور و به نور وصل گردند‎
حرف دلت قشنگ بود و به دلم نشست " اینکه / بسیاری زیر نور افکن حق خود را می پندارند. ... تا. خورشیدهایی را سر ببرند "‎
این کلامت سوزنده است

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر