مصطفی مصطفوی
My mind is full of the words
Those which are waiting to land on my mouth
Standing in a queue, to lead me to release verdicts.
A chaos of words that commuting between my mind and mouth,
The confrontations of them,
which are boiling in my awareness, rising my temperature, and increase my heart rating, When I come to think,
Looking for light in darkness,
Searching for humanity in cruelty,
Finding facts in falsifying,
Making purity in dustiness,
I am looking for a softly rain in the thirsty summer of my thought,
"آری آری زندگی زیباست" [1]، زیباتر ز روی ما (ه ا) ست
در این بیدادِ دادهای مانده بر فریاد
زندگی جاریست، با مرگ می رقصد
پهلو به پهلو پیش می تازد
میان شعله های آتشِ بیداد، زندگی در رویش است اینجا
میان آبشارهای سرازیر، از صخره
زندگی نَشو و نوایی می کند امروز
میان شب، چون درازایی، از نور می تابد
شگفتی آفرین است این
بدین نرمی! لطافت رخ به آهن می کشد در شب
وز آن تیغُ، وز آن نیزه،
تباری جز به حیرت ایستادن، هیچ نتوان دید
رَجز، بر آن لبِ مغرورِ آتشناک، خُشک می گردد
تو گویی زندگی جاریست،
میان جنگلی از مردگانِ در سیاهی ها فرو رفته،
ولوله انداخت ست، این باد،
باد بیداریست،
زندگی بخش است این شعله،
شراره در کران دارد،
سکوت مرگ را،
ز دیوارِ بلندُ بی فروغِ باغ می ریزد
بر این سلول تنهایی، نوای شعر می سازد
میان این سیاهی ها، حریر نور می ریزد
ز آرش ها نوای جانفشانی ها، به روی خاک می بارد
در این هفت شهر عشق، که جولانگاه دیوان و ددان گردید
میان کوچه های عشق، صدای مهر می بارد
آری آری، زندگی زیباست
زندگی جاری تر از این، سیاهی هاست
[1] - این شعر قسمتی از شعر شاعر قدرتمند کشورمان، جناب سیاوش کسرایی است، که در کنار شعر "آرش" همنوا با هم، ماندگار و الهام بخش خواهند بود : آری، آری، زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست زندگی را شعله باید برفروزنده شعله ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو، ای انسان! جنگل، ای روییده آزاده آفتاب و باد و باران بر سرت افشان جان تو خدمتگر آتش... سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان زندگانی شعله می خواهد
وقتی ذهن شهروندان را خالی از "تحلیل" تصور، و آنانرا مستحق حق انتخاب (اعطای حق شرکت در "رفراندوم" [1]) و تعیین سرنوشت ندانیم، [2] این یعنی شهروندان را تنها مُکلَّف دانسته، و آنان را مُحِّق نمی دانیم، حال آنکه خداوند با بخشیدن عقل و تفکر به انسان، او را از دیگر حیوانات، جدا و متمایز کرد، و از اینجا بود که بدو "کرامت" و "حق انتخاب" اعطا کرد، و بدنبال آن، از چنین انسانی انتظار اخلاقمداری، انسان زیستن، و دوری از حیوانیت (زورگویی، قتل و...) و... را داشت.
فلسفه وجود معاد، اینجا بود که معنا یافت، ورنه برای انسان فاقد حق انتخاب، بهشت و جهنم چه معنایی خواهد داشت؟! برای انسانی که قدرت تحلیل ندارد، و باید گوش به صدا و یا چماق چوپانان خود داشته، که از راهی برود و یا نرود، چیزی را بُخورد و یا از آن امتناع کند، کاری را انجام دهد و یا نکند و...، معاد بی معناست، بهشت و جهنم تنها لایق چوپانانِ حاکم بر چنین انسانی است که اهل تحلیل، و لایق داشتن "حق انتخاب" هستند، نه انسانی که رمه وار در جلوی چوپانانِ اهل تحلیل خود، به هر جهت که خواستند، هدایت می شود.
این انسان مُحّق برای انتخاب است که مُکَلَف به تکلیف، و به دنبالش لایق عزت و کرامت انسانی می شود، و در دو قطبی انسان واجد/فاقد تحلیل، در این نظریه، تنها انسان های اهل تحلیل هستند که لایق اعطای حق انتخاب، عزت و کرامت انسانی اند، باقی آنان، از حدود و حقوق انسانی خارج، و مُحِق به داشتن امکانات و شخصیت انسانی نخواهند بود.
چنین تفکری را پیش از این در اندیشه جناب محمد تقی مصباح یزدی به صورت روشن دیدیم، که با گرفتن حق انتخاب از ایرانیان، در نگاه و نظریه خود نسبت به انسان و حاکمیت بر او، به انکار وجود "تکثر"، و حق انتخاب مردم، و دادن این حق به حُکام فقیه آنان و...، نظریه پردازی کرد، و بر خلاف اصول مُصّرَح، و روح قانون اساسی، تصویب شده بعد انقلاب 57 (12 فروردین 1358)، ایرانیان را به انسان هایی تنها مُکَلف تبدیل کرد، و حقوق شهروندی و قانونی را از آنان سَلب، و به طبقه فُقَها (به نیابت از خدا) تفویض نمود، و به نظر می رسد، امروز طبق همین نظریه، مردم از حق شرکت در رفراندوم، حق انتخاب، حق عزل مسئولین خود، حق تعیین سرنوشت و... محروم می شوند. این را همان بروز و ادامه تفکر جناب محمد تقی مصباح یزدی و امثالهم باید دانست که بعد از مرگش، هنوز خود را زنده و بالنده، در مسیر دهی به انقلاب و انقلابیون جدید، نشان می دهد، و انسانِ مُحِق را، به انسانی مُکَلَف به اطاعت و پیروی تبدیل می کند.
به عقیده بسیاری از آگاهان، متاسفانه انقلاب 57 بسیار زود به پیروزی رسید، بدون این که انقلابیون حاضر در آن چهره و تفکر واقعی خود را نشان دهند، و نسبتِ تفکر آنان به "ولی نعمتان" شان (یعنی مردم) روشن شود، و سره از ناسره جدا نشده، مردم و انقلابیون وارد دوره پیروزی شدند، و بدین سبب چهره ها و تفکرشان مستور ماند، و به همین دلیل بود که با قدرت گیری برخی از نحله های فکری، در بین انقلابیون، که به مفاهیم اساسی "انقلاب" از جمله "آزادی" ، "حق انتخاب" ، "حق تعیین سرنوشت" ، حق "عزل حُکام" و... بی اعتقاد بودند، در حالیکه حتی این مفاهیم در جملات بنیانگذار این انقلاب هم موج می زد، آن مفاهیم را بعد از پیروزی به حاشیه برده، و از حیّز انتفاع و سود و ثمر دهی خارج نمودند.
بعد از پیروزی انقلاب، به مرور دو تفکر متفاوت در بین انقلابیون مقابل هم قرار گرفتند:
الف) تفکری که قائل به "آزادی" ، "حق انتخاب" و حق "تعیین سرنوشت" و "حق عزل حکام" برای مردم ایران بود، و همه را، از مردم عادی گرفته تا رهبری انقلاب، شهروند ایران تلقی کرده، و آنانرا در برابر قانون یکسان می دید، و به نوعی شهروندان را ابتدا مُحِق و البته "ولی نعمت" مسئولین می دید، و سپس آنان را مُکَلف به تکالیفی می کرد،
ب) تفکر دیگر و دومی هم بود که مفهوم "آزادی" و قابلیت انسان برای حاکمیت بر خود را، منکر شده، و حاکمیت را ابتدا از سوی مردم به سمت خداوند سوق داده، و البته در غیبت عینی خدا بر زمین، حاکمیت را در مرحله بعدی به پیامبران، و نهایتا به ائمه منتسب به او، می رساند، و باز چون پیامبران از سوی خداوند ختم نبوت خورده اند، و وجودشان از دنیا رخت بر بسته بود، و ائمه آنان نیز که در دوره غیبت قرار داشتند، حاکمیت انسان را به نمایندگی از این غائبین بر زمین، تنها مختص طبقه "فُقَها" می دانست، و باقی مردم را تنها مُکَلَف به اطاعت و پیروی بی چون و چرا از آنان می دید و...،
چنین تفکری بود که در فلسفه فکری و بیان نظرات آیت الله مصباح یزدی به طور روشن تر و صادقانه تری نسبت به سایر معتقدین به این تفکر، بروز یافت، که "آزادی"، "تکثر"، "حق انتخاب"، "حق تعیین سرنوشت" و بسیاری از حقوق دیگر مردم را در ساختار تفکری خود، منکر شده، و کم کم در تفسیر قانون اساسی، و تصویب قوانین عادی، این دیدگاه نظری را وارد شئون کشورداری (نظارت استصوابی شورای نگهبان، حاکمیت شوراهای منصوب مختلف و...) کرده و آنرا اعمال کردند،
ادامه همین تفسیر از "تفکر انقلابی" و تفسیر به رای از قانون اساسی ناشی از آن انقلاب، هماکنون مردم را از رفراندوم و "حق انتخاب" و مهمتر از آن، "حق عزل مسئولین خود" و... محروم می کند.
تسری چنین نگاهی به محاکم قضایی، مراکز تقنینی و ارکان اجرایی کشور، باعث به حاشیه برده شدن مردم ایران، و انحراف از ارزش هایی همچون "آزادی"، "کرامت انسانی"، اعطای "حقوق شهروندی" و "حق اعتراض" و نهایتا مهمترین حق شهروندی، یعنی "حق تعیین سرنوشت" و... می شود، که باید بعد از هر انقلاب آزادیبخشی به عنوان محورهای اصلی حرکت انقلابی مد نظر، و به مردم اعطا شود.
[1] - هَمهپُرسی یا رِفِراندوم Referendum رأیگیری مستقیم از همه اعضای تشکیل دهنده یک سازمان یا جامعه است؛ برای رد یا تصویب سیاستی که رهبران یا نمایندگان پیشنهاد کردهاند. هدف همهپرسی پرهیز از قانونگذاری به زیان اکثریّت جامعه است. در نظامهای نمایندگی و پارلمانی جدید از همهپرسی تنها برای تصویب قانون اساسی یا تغییر اساسی در حکومت بهره میگیرند؛
[2] - در دیدار آخر فروردین 1402 رهبری با دانشجویان، پیرامون مساله برگزاری رفراندوم از سوی دانشجویان عنوان شد که "اگر از همان ابتدا در همه مسائلی که پیش میآمد، رفراندوم برگزار میکردید، حالا دیگر حساسیت در این مسئله وجود نداشت." چنین تحلیلی از سوی رهبری اینگونه پاسخ گفته شد که : "حرف مردم را باید گوش بدهند. حرف مردم کجا است؟ خب مردم در همهی مسائل که حرف ندارند، [ضمناً] یک حرف ندارند؛ باید فکر کنند، مطالعه کنند. حرف مردم سازوکاری دارد. حرف مردم همین است که الان وجود دارد؛ یعنی یک نفر را به عنوان رئیسجمهور انتخاب میکنند؛ این حرف مردم است. یک عدهای را به عنوان نمایندهی مجلس انتخاب میکنند؛ این حرف مردم است. حرف مردم را اینجوری میشود فهمید دیگر." ... "کجای دنیا این کار را میکنند؟ مگر مسائل گوناگون کشور قابل رفراندوم است؟ مگر همهی مردمی که در رفراندوم باید شرکت کنند و شرکت میکنند، امکان تحلیل آن مسئله را دارند؟ چطور میشود رفراندوم کرد، در مسائلی که تبلیغات میشود کرد، از همه طرف حرف میشود زد؟ اصلا یک کشور را شش ماه درگیر بحث و جدل و گفتگو و دو قطبی سازی میکنند برای اینکه یک مسئلهای رفراندوم بشود. در همهی مسائل رفراندوم بکنیم؟!"
"چشم هایی، که زبان های خاموش عشقند" [1] رو به افق آسمان سپید شدند و نور خود را در انتظار پاسخ آسمان باختند. اینجا زمین است، مهد معابد، معدنی از معابد تاریخی؛ اینجا هر خاکی را که بکاوی، بازمانده های نسل معابدی را خواهی یافت، که برای مدت ها، انسان را به رکوع و سجود مقابل خدایی و یا خدایگانی، در خود مشغول داشته بود.
اینجا هزاره هاست هر نسل معابد جدید را بر ویرانه های معابد سابق، بلندتر، مستحکم تر، عجیب و غریب تر می سازند؛ اینجا هر نسلی که می آید، تاب دیدن معابد، و هر آنچه به خدای معابد نسل سابق تعلق دارد را، ندارد، ابتدا آنانرا ویران، و از جلوی چشم خود دور می کند، سپس در فکر فرو می روند تا معابدی جدید، بر ویرانه های آن برای ارتباط خود با آسمان، بسازند.
خدای معابد سابق، که عشق عبادت کنندگان آن بود، به خاری در چشم نسل حاضر تبدیل، انکارش می کنند، تا با پیام و پیروانش از صفحه روزگار پاک شوند، اینجا تلاشی بی پایان برای پاکسازی همواره جریان دارد، تا جامعه خود را از اغیار پاکِ پاک کنند، سپس دست های خود را رو به آسمان برده، آرامشی را در پس توفانی انتقام جویانه در آنجا برای خود دست و پا کنند و یا نزد خدای جدید خود بیابند. این است نبرد و شورشی زمینی و بی پایان، که با شدت و ضعف بر سر آسمان، بین زمینیان همواره جریان دارد.
اینجا انگار کنگره های معابد بر آنند تا انسان را از زمین برکنده، در آسمان سیر دهند، تو گوی هر معبدی سکوی پرشی برای انسان از زمین به سوی آسمان است، و زمین مقصد انسان هبوط داده شده بر آن نیست، نمی دانم چرا اینجا انسان بر زمین قرار و آرامش ندارد، و همواره آرامش را در آسمان برای خود می جوید! انگار زمین در نظر معبدنشینان این خطه، نحس و نجس انگاشته می شود، که همه اش در فکر رفتن و پرواز، و یافتن مقصود در جایی دیگرند.
طراحان معابد جدید، کنگره ها را هر بار بلندتر به سوی آسمان می کشند، تا شاید راهی بدانجا یافته در آن قرار گیرند، پله های مارپیچ مناره ها، انسان را به سرگیجه، و گاه تهوع می اندازد، بر بلندای مناره ها نیز ترس و بیقراریی عظیم، انسان را فرا می گیرد، انسانی که از زمین جدا شده، میان آسمان و زمین، باز بیقرار و مضطرب است، انگار راه درازی در پیش دارد، در آن اوج، راه رفته را هر بار کوتاه تر از آن می یابد، که انتظارش را داشت، و در همان بالاست، که تصمیم برای ساخت معابدی بلندتر، برای پیشروی بیشتر، در آسمان ذهن صعودکنندگانِ بر کنگره ها را به خود مشغول می دارد، و در بلندترین است که، راه های رفته را هیچ می بینند، و به سرعت نزول می کنند، و غریو شادی سر می دهند، که "یافتیم!"
و نوید یافتن شان هم باز خبر از ویرانی معبدی، با هدفِ ساخت معبدی بلندتر و عظیم تر در خود دارد، که رعشه در بدن نحیف خاکخوردگانِ خاک نشینِ منتظرِ روایت های آسمانیِ این اوج گرفتگان می اندازد، که هر بار حکایتِ روایتِ کوتاهی راه رفته، و بلندی راه در پیش را، از زبان اوج گرفتگان به تکرار می شنوند، در حالیکه بدن هاشان مملو از رعشه و لرزش است، و بی صبرانه انتظار حرف های نو، از صعود کنندگان بر این کنگره های بلند را انتظار می کشند؛

اما هر بار پاسخی یکسان، در کلماتی متفاوت، انتظارشان را می کشد، که "راه رفته کوتاه، و راه مانده همچنان بلند، باقی مانده است، و معابد باید باشکوه تر، بلندتر و عظیم تر بنا شوند!" گفتن چنین روایتی برای روایتگران راه های آسمان، ساده و راحت است، اما برای خاک نشینان، وظیفه ایی تکراری برای ساختن بناهایی در بر دارد، که باید هر بار مصالح اش را از دل سنگ های سخت و زیبا یافته و بر آورند، و بر گُرده خود سوار کرده، بالا برند، تا مناره و کنگره هایی در بلندای آسمان قد بکشد، و تیز در آن فرو رود.
پاسخ تکراریِ اوج گرفتگان در آسمان، زمین نشستگان را در تردید و سوال فرو می برد، که چه باید کرد تا در آسمان جایی برای خود دست و پا نمود؟! آیا در عبادت خود به بیراهه رفتیم، یا سکوهای سخن با خداوند را کوتاه ساخته ایم و... ما را چه می شود که خداوند را نمی یابیم، گاه در شورشی شدید، متولیان صعود را تعوض می کنند، و کسانی را از میان خود، باز به نمایندگی برای اوج تعیین می کنند که در سخنوری، از توان بهتری برخوردارند، تا در اوج با خدای آسمان ها با زبانی بهتر، کلماتی پر معنی تر و زیباتر سخن گویند، تا شاید کلمه ایی پاسخ از آن اوج نشین دریافت دارند، و انسان را از حیرانی نجات دهند، کسانی را می فرستند که در جادوی سخن، مردگان را هم، بر زمین به شور وا می دارند!
اما باز هر بار اینان نیز بی پاسخ از آسمان، بر زمین نشستگان باز می گردند، و از این رفت و بازگشت ها، تنها داستان این مسیر، و زبانحالیست که از زبان اوج گرفتگانِ راه آسمان، شنیدنی می یابی، جملاتی مملو از عشقِ به آن اوج نشینِ آسمان منزل، از زبانی تازه، که تنها دل شیفتگان را برای ارتباط با آسمان شیفته تر، روح شان را مدهوش یار آسمانی می کند.
اما باز مثل تشنگان نوشیده از آب دریا، تشنه تر از قبل، در فکر ساخت معابدی دیگرند، تا بلکه راهی برای راهیابی به آسمان کوتاه کنند، تا نمایندگانی که از پله ی کنگره های بلند بالا می روند، در نقطه ایی نزدیک تر به آسمان، صدای دلِ مقصود را بشنوند، اما حکایت این رفت و بازگشت های بی پایان، نتیجه ایی جز تلاش و انتظار در خود ندارد، از این رو، بعضی خاک نشینان، به مدعیان کشف و شهود روی می آورند تا بلکه صدای محبوب خود را در عالم خیال، و میان صداهای نامفهوم عالم معنا بشنوند، اما روایت اینان نیز آنقدر عجیب و غریب است که تنها عده ایی را با خود همراه، و مشعوفِ سخن شان می کنند، و آنان را به عالم دل، و پروازهای کشف و شهودی می برند.
اما باز بیشتر مردم را معبدنشین خواهی یافت، که به دنبال نشانه ایی ملموس از آن آسمان نشین، پیشانی به سنگفرش معابد می سایند، و هر بار در فکر ساخت معبدی بزرگتر، با مصالح و شکلی جدیدند، تا رکابی برای اوج گیرندگان شود، و بالاتر روند، بلندتر از قبل، که هر بار این تعویض شکل و شمایل معابد، مثل شورشی است بر خدمه سابق معبد، و گروهی که می روند، و معبدسازانی جدید، که با ایده هایی نسبتا متفاوت، اما با هدفی واحد، برای اوج گرفتن در آسمانِ بی انتها، می آیند و شانس خود را برای اتصال به آسمان، امتحان می کنند، هر بار گروهی سردمدار خیل عظیمی از انسان ها می شوند، تا طرح هایی جدید در معبد و معبدسازی زنند، تا شاید راه بر آسمان بشکافند، و اوج گیرند.
گردن های کشیده شده در امتداد افق مناره هایی که هر روز بلندتر در آسمان قد می کشند، کمانی شده اند، دیگر گردنی صاف نمی توان دید که در افق طلوع و غروب، آمدن و رفتن خورشید را بشمارد، کسی دیگر شمار روزهای رفته را نگه نمی دارد، و تنها عددی که نگه داشته می شود، از مبدا ساخت هر معبد آغاز می شود، و با پایان عمر هر معبدی پایان می یابد، این است که هر سال کنتور می اندازند و بزرگتر می شود، که شمار سال های گذشته، گاه برای زمین نشستگان و اوج گیرندگان، مایه مباهات برای قدمت انتظار است، و گاه نیز شبهه و سوال گذر نسل هایی که رفتند و نیافتند را در ذهن ها جرقه می زند، و انسان در این داستان غم انگیز، می آید و می سازد و نظاره گر تکراری از آزمودن هاست.
ما بارها و بارها معبد بر معبد ساخته، طرح های جدید زده ایم، تا شاید روزی بر اوجی دست یابیم که دیگر نیازی به فرا رفتن بیشتر از آن نباشد، راهی که انگار هیچگاه پایانی نداشت، اوجی که هر بار شور شعف آفرید، اما چون بر آن اوج شدیم، راه مانده را بسیار دور دیدیم، و راه رفته را ناچیز یافتیم.
نا امید بازگشتیم و بر طراحان و صحنه پردازانش شوریدیم، و دوباره هیات هایی جدید، با طرح ها و افکاری دیگر، بر کار دست یافتن بر آسمان، آمدند و یا برگزیده شدند، از میان مدعیان راه بلند آسمان، آنان که صدایی بلندتر، و شوری بیشتر بر پیمودن این راه داشتند، غلبه یافتند و یا بدان ها گرایش یافتیم، تا کارِ پیش رفتن در میان آسمان ها را بدان ها بسپاریم.
بله اینجا هنگامه، هنگامه شور است، جایی که همواره صداها بر اساس بلندی و شورآفرینی بیشتری که داشتند، بر تمام بحث های با دلیل و بی دلیل، خاتمه دادند، و ماموریت تجدید بناهایی عظیم تر را گرفتند، تا تکرار پیشروی در آسمان، همواره ادامه یافته، شاید مقصود را میان اوج ها، و توسط اوج گیرندگانی جدید، بیابیم.
اینجا زمین است، اینجا هر بار انبوهه ها شور می آفرینند، و در میان این شور هزاران نفر زیر دست و پای شور گرفتگان له می شوند و این تنها صداها هستند که بر همدیگر غلبه می کنند، و هر بار صدایی، بر صداهای دیگر حاکم می شود، اینجا هنوز نفهمیده ایم، که در شوراها باید بر مبنای تعدد صداها ادامه یابند، تا ارکستری زیبا از موسیقی با هم بودن ها، و زندگی صلح آمیز بر همین زمین را بیآفریدنیم، هنوز یاد نگرفته ایم که این تکثر صداهای ریز و درشت است، که برای سخن از آسمان گفتن، خیلی بهتر از هیات های شَر و شور بپا کننده ایی اند، که هر بار، برای سال هایی غلبه می یابند، و طَرفی نمی بندند، و هر بار تک صدایی، غلبه یافته، بر ارکستر زیبای متکثر انسانی، حکم به سکوت باقی صداها می دهد، و دیگران را برای مدت ها به خاموشی محکوم و مجبور می کند، تا همه به انتظار نتیجه این غلبه ی مخوف بمانند، و انتظار کِشند، و هر بار جز چند متری که به ارتفاع کنگره معابد افزوده می شود، نتیجه دیگری عاید خاک نشینانِ منتظر نمی شود.
هر بار رهبران گروه های غلبه یافته، مشعوف از غلبه صدای خود، نوید گشایش های جدید می دهند، اما به واقع آنان شروع تکراری اند که قبلا بارها تکرار شده است، بله ما دچار تکرار شده ایم، چرخه ایی از ویران کردن معابد سابق، و ساختن معابدی عظیم تر، که تمام انرژی ما را در ساخت معابد جدید و جدیدتر می فرساید، و به واقع درجا می زنیم.

هر بار همهمه ایی، بعد از سال ها تلاش گروهی غالب، نشان از شکستِ تز و شعار غالبانِ دور سابق، و آغاز دور جدیدی از همهمه و ویران کردن و ساختن ها را خبر می دهد، که نعره های مهیب ناشی از غلبه صدایی گوشخراش، گوش و چشم های نگران را به خود مشغول کرده، همین غلبه و سکوت دیگران، در برابر صدایی غلبه یافته، گواه صدق مدعای آنان می شود، و به واقع مجوز شروعی دیگر، برای دستیابی به آسمان.
و همین شرایط است که زمین را به آوردگاه صداها تبدیل کرده، صداهایی که هر کدام، زمین نشستگان را مغلوب بلندای خود کرده، غالب شدگان صحنه گردان ساخت معابدی بلندتر می شوند، تا برای سال ها ارکستر تفکر و تکثر انسانی را خاموش و بی اثر کنند، تا نتیجه کارشان بعد از دهه ها ویرانی و ساختن، همهمه ایی جدید را باعث شود، که نوید پایان این دور خواهد بود، که باز صداها از هر گوشه بلند، که "باز هم نشد".
مکتب های فکری ما، همان رگ و ریشه ی نظریه ساخت معابد است، که بحث را در همین کیفیت ویرانی، و ساخت های جدید نگه می دارد، تا ذهن ها در همین گرداگرد سیر کنند، و نسل به نسل خراب کنیم و بسازیم، شاید بتوانیم در اوج، نمایندگانی را داشته باشیم، که با آسمان نشینِ خود، در ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم باشیم.
اینجا در میان هیاهوی ارتباط با آسمان، و اوج گیری کنگره ها و مناره ها، گاه زمزمه ایی از زندگی هم پا می گیرد که :
"پس زیستن کجای کار این ویرانی و ساختن هاست؟!"،
در میان صدای مهیب بیل و کلنگ هایی که ویران می کنند، و تیشه و ماله هایی که می سازند، گاه صدایی نحیف، که هر لحظه جان می گیرد، تا حدی که گاه به همهمه ی ویران کنندگان و سازندگان غلبه می کند، و از زندگی می پرسد، از آرامش، از سکون، از نشستن و تفکری عمیق تر، از بازایستادن از حرکتی تکراری، و چرخه ایی پایان ناپذیر، از در خود فرو رفتن می گوید، از این که :
آیا نمی شود خدای را روی زمین، بدون اوج گرفتن بر کنگره ها یافت، می پرسد،
از این که نمی شود، معابد را به گوشه های خانه های خود بُرد، بر زمین نشست و با خدای خود به راز و نیازی زمینی نشست، در گوشه تنهایی، با او سخنانی زمینی گفت، و این بساط ویرانی و ساختن ها را پایان داد،
از این که نمی شود بدون سقف و کنگره، با او دمی نشست،
از این که آیا نمی شود، ارتباطی "شبانی" با او داشت،
از این که آیا نمی شود، موسی ها به روش خود، و شبانان با زبان و گویش ساده خود، ارتباطی ساده را با آن اوج نشینِ آسمان ها داشته، چند صباحی از ویرانی و ساخت معابد دست کشید، و از کنگره و مناره سازی ها گذر کرد، طرحی جدیدی در افکنیم، که ارتباط با آسمان از کنگره ها، به میان دل، و نهانخانه وجود ما نقل مکان کند، نظریه پردازان کار آسمان، دست از هیاهو و نظریه پردازی بردارند، تا جدال غلبه ی صداها بر هم نیز، پایان یابد و دنیای انسانی قراری گیرد، و انسان، انسان تر، زندگی پربارتر، شور به شعور تبدیل، و راه های رفتنی را بر همین زمین پی گیریم؟
نسل ها از چرخه همهمه های ویرانی و ساخت های جدید خلاص شوند، تا ارکستر نواها، متنوع و متکثر، از هر کوی و برزنی، با ادبیاتی متفاوت، شنیده شوند، از این تکصدایی ها، و غلبه ها، عبور کنیم، تا دیگر کسی را هدفی بر غلبه، و تعطیلی گفتمانی و یا صدایی دیگر، در ذهن خطور نکند، دنیا به بازاری از نواهای متنوع تبدیل شود، که همیشه جاری باشند، تا سکوت های ناشی از غلبه، که نسل ها را به خود، و سکوت تحمیلی اش مشغول کرده، رها نموده، هر بار نسلی را به سکوت و سکون وا ندارد، و آنان را تلفِ خودخواهی های خود ننماید.
[1] - “The eyes those silent tongues of love” (Miguel de Cervantes - 29 September 1547 – 22 April 1616) بزرگترین نویسنده اسپانیایی زبان، و خالق رمان مشهور جهانی "دن کیشوت"
"بهترین راه برای دور نگهداشتن زندانی (ملت های دربند) از فکر فرار و خلاصی از شرایط زندان این است که
او اصلا اطلاع نیابند که در زندان است"
تئودور داستایوفسکی
نویسنده شهیر روس
حسین امیر عبداللهیان (وزیر خارجه در دولت آقای رئیسی):
"نگرانیهای حکومت سرپرست (طالبان) برای فراهم آوردن زمینههای شرعی لازم برای این امر (اشتغال و تحصیل زنان) قابل درک بوده "
نشست وزاری خارجه در تاشکند ازبکستان در 24 فروردین 1402
جناب امیر عبداللهیان!
جمله دردناک شما در ارتباط با اشتغال و تحصیل بانوان ساکن در خراسان باستان ایران را شندیم، سخنی که قلب هر انسان آزاده ایی را به خشم واداشته، و مملو از درد خواهد کرد، اما شوربختانه وقتی اولویت اول هر مسئولی ایدئولوژی خاصی می شود، نتیجه بهتری از این ایده مندی برون نخواهد تراوید، چنین ایده مندانی دنیا و هموطنان خود را، به پای ایده خود قربانی خواهند کرد.
آقای امیر عبداللهیان! شما اکنون جانشین وزاری قدر قدرت امورخارجه ایی هستید که ایران وجه همت سخن و عمل آنان بود و برای اعتلای ایران و ایرانیان تلاش های تاریخی و به یاد ماندنی کرده اند، شما نیز خود را "وزیر خارجه ایران" احساس، و عمل کنید، ایرانی که لااقل به لحاظ فرهنگی و تاریخی به بزرگی فلات ایران است، فرهنگ و زبانی که از فرای خاور زمین در خُتن (سین کیانگ) آغاز و تا ورای مرمره (مدیترانه) در باختر، حوزه تمدنی خود را گسترش داده است، با ارزش ها، زبان و یا فرهنگ مشترک، که گاه یکسان، این مردم جدا افتاده از مام میهن انتظار حمایت از کشوری را دارند که نام ایران را بر خود یدک می کشد، و خود را میراثدار هزاره ها تمدن و فرهنگ ایرانی می داند.
هرات آخرین ایرانشهر در خراسان بود که به واسطه توطئه انگلیسی های حاکم در هندوستان در سال ۱۲۷۳ ه.ق (۲۳ ژانویه ۱۸۵۷ میلادی)، و البته ناشی از ندانمکاری حاکمان ما، در زمان قاجار از ایران جدا شد، هروی ها از اهالی فرهنگ و صنعت و هنر ایران زمین، و مثل کردها از ایرانی ترین اقوام ایرانی اند، که اکنون این مردم پارسیگوی تحت سلطه قومیتگرایان پشتو زبان، به بندهای سخت و متصلب و خشک طالبانی گرفتار آمده اند، و این باعث شده است که تحت حاکمیت چنین انسان های بی منطق و آزمندی به قدرت، حتی زنان ایرانشهرهای هرات، بلخ، کابل، مزار و... از تحصیل و کار محروم شوند.
شما اگر کاری برای این مردم نگونبخت تحت سلطه طالبانی نمی توانید و یا نمی خواهید بکنید، حداقل بر زخم دردناک و دمل چرکین تحت سلطه عقب مانده ترین انسان های روزگار، که به زور و تعدی به حقوق حقه خود مبتلا شده اند، نمک نپاشید. پیش از شما حاکمیت دولت مقتدر صفوی نیز با تاکید بر ایدئولوژی تشیع، در واگرایی خراسانیان از ایران، و از دست رفتن این سرزمین، و مردم ارزشمند، که مولانای بلخی ما و بسیاری از استوانه های فرهنگ، هنر و ادب پارسی از آنان است، نقش زیادی داشتند و شاید بتوان گفت حاصل آن تاکید بر ایدئولوژی، این جدایی ها، و این آوارگی ها را برای خراسانیان سبب شد، که طعمه ازبکان، روس ها و اینک پشتو زبانانی از این قماش شده اند، که آنان را از حتی زبان بکارگیری زبان پارسی هم ممنوع می کنند، و بر این تجاوزات انگار پایانی نیست.
شما دیگر لازم نیست که این تجاوز آشکار به حقوق زنان و مردان خراسان را که توسط سفاکان طالبانی بر این مردم اعمال می شود را "قابل درک" اعلام کنید.
کمی تاریخ بخوانید جناب امیر عبداللهیان، تا ببنید مبنا قرار دادن ایده ها در عمل و تفکر، چه بلایی بر سر ملت ها مختلف جهان آورده است. بر زخم خراسانیان تحت سلطه طالبان، مرحمی نمی نهید، نمک نیز بر آن نپاشید. درک خود را عوض کنید تا در ادراک شما مانع شدن از تحصیل و کار زنان خراسان، "قابل درک" و توجیه شدنی نباشد. این به انسانیت و ایرانیت نزدیک تر است.
ممنوع کردن تحصیل و اشتغال زنان به هر بهانه ایی ظلمی نابخشودنی است؛ آقای امیرعبداللهیان، این را درک کنید.
جناب پاپ فرانسیس!
کاش موتور محرک عمل دنیایی ات، وجدان بیدار انسانی ات، تکلیف اخلاقی ات، یا تعهدت به انسانیت بود، تا تکلیف دینی ات، و تعهدت به دستگاه مذهب، که در بهترین حالت تو پاسدار و نگهبان حد و حدود دینی ات هستی، تا خادم انسان و انسانیت، و تو خود و انسان را در خدمت مذهب و اعتقادی می بینی، که تو آن را به حق ترین در بین اعتقادات دیگرش می بینی، و هدایت تو بدین سمت، و عملت ناشی از این انگیزه است، از این روست که تو خادم مذهب خودی، نه خادم انسان و ارزش های انسانی، حال آنکه مذهب و هر آنچه از پدیده های این جهان است، باید در خدمت سعادت بشر باشند، تا بشر از آن سود جوید، نه این که خود و انسان را در خدمت مذهب، عقاید و حد و حدود آن قرار داد، که سردمداران عقاید و ایده ها، هر روز به تناسب شرایط و مصلحتِ عقیده و اعتقاد خود، به سمتی، از انسانی ترین تا خشن ترین تزها و اعمال گرایش می یابد، بی آنکه بین آن خشونت و ترحم تضاد ببینند.
در حالیکه نبرد بین معتقدین به اسلام و یهود در آوردگاه دیرین جنگ و نبرد، مهد ادیان ابراهیمی، زایشگاه اعتقادات و مذاهب الهی، سرزمین تاریخ مناقشه و درگیری های مذهبی، چالش برانگیز ترین زمین برای جنگ های مذهبی و... یعنی فلسطین به هر طریق ممکن ادامه دارد، و دو طرف نقشه ها می کِشند، تا از همدیگر چطور بیشتر و شدیدتر خون بریزند، و کشتار کنند، و هر یک دیگری را از حق حیات و سرزمین محروم نمایند، نماد عظمت مسیحیت، کلیسا و به خصوص کاتولیک های پر جلال و جبروت جهان، پاپ فرانسیس [1] که داستان عظمت، شهرت، تشریفات و زندگی لاکچری او و نهاد کلیسا، زبانزد خاص و عام است، ناگهان سر از زندانی در شهر رم در می آورد، و فروتنانه پاهای دوازده نوجوان خلافکار محبوس در زندان ویژه این گروه سنی در پایتخت ایتالیا را، با دستان خود شستشو داده، خشک کرده، و لب بر آن نهاده، و بر پای گنهکاران بوسه می نوازد، تا در یک حرکت نمادین، فروتنی خود را به نمایش بگذارد [2] و به حقیقت نمی توان کتمان کرد که این اوج فروتنی و مبارزه با نفس، از سوی یک رهبر بزرگ دینی و سیاسی است، که در جایگاه های والای دنیایی، مذهبی و اعتقادی دست به چنین کاری می زند.
اما از سوی دیگر نیز نمی توان به چنین اعمالی از ناحیه چنین انسان هایی، در چنین چارچوب های اعتقادی، اصلا اتکا کرد و آن را مبنای ارزیابی مثبت خود قرار داد، چرا که فارغ از این که مسلمان، یهودی، هندو، مسیحی، زرتشتی و... و یا معتقد به هر مکتب سیاسی و مذهبی که باشند، هر اقدامی از سوی آنها، در چارچوب اعتقادی آنان، و ناشی و بنا به دستورات مذهبی و مکتبی آنهاست، که انجام می شود، آنان به تکلیف دینی و فکری و اعتقادی خود عمل می کنند، همانگونه که ما نیز در دوره جنگ خسارتبار هشت ساله با دشمن بعثی، خود را مامور به "ادای تکلیف" [3] می دانستیم و می دیدیم، و تکلیفمدارانه و در چارچوب اعتقادی و مذهبی خود، بنا به شرایط محل، و تشخیص عمل دینی، گاه کشتن افراد را به شدیدترین وضع، و گاه نجات آنان در مترحمانه ترین حالت در سرلوحه کار و ماموریت خود داشتیم و...
خلاصه انسان معتقد به تکلیف دینی و چارچوب اعتقادی، چه آن موقع که می کُشد، و چه آن موقع که می بخشد، به نوعی این خود او نیست، که تصمیم می گیرد، و عمل می کند، او عامل به دستورات دینی و اعتقادی خود است، که در هر موقعیتی دستور و یا عملی را اقتضا، و انسان را مامور به انجام آن می کند، لذا هر عملی برخواسته از دل پاک انسانِ مملو از عاطفه، عقل و انسانیتِ"انسانِ ما هُو انسان" نیست، بلکه این تکلیف دینی اوست، که بروز خارجی می یابد، گاه در ظالمانه ترین، بی منطق ترین، غیر قابل دفاع ترین و... شکل ممکن در راستای، محروم کردن تمام زنان یک کشور، و یا یک منطقه تحت سیطره، از تحصیل است، که [4] بروز می یابد، و گاه همین فرد با دایر کردن مکتبخانه ایی، به زنان آموزش هم می دهد، بین این بستن و آن باز کردن، در نظر انسان معتقد، اصلا نه تضادی دیده می شود، و نه سوال برانگیز است.
او گاه بوسیدن پای گنهکاران و طلب بخشش برای آنان از سوی خداوند را تکلیف خود و راهبری مذهبی خود می بیند، گاه کشتن آن گنهکاران به بدترین شیوه های ممکن، و در دردناکترین روش های تراژدیک، در دادگاه های تفتیش عقاید و یا پاشیدن اسید بر صورت آنان [5] و یا بردن آنان به بیابان ها، و سر به نیست کردن شان [6] و... تبلور می یابد، و لذا هر عمل مهربانانه یا جنایت کارانه ایی، در دیدگاه انسان ایدئولوژیک توجیه پذیر، انجامش قابل هضم، بدون احساس گناه، و وجداندرد خواهد بود، چنین انسانی، گاه چنان بشر را آزاد می بیند و می خواهند و توصیف می کند، که تو گویی هیچ نهضت آزادیبخشی در جهان انسانی، به گَرد آنان در آزادیخواهی و حُرّیَّت برای انسان نمی رسد، گاه همین فرد، کلفت ترین، ظالمانه ترین، محدودبار ترین زنجیرها را بر پای انسان، نه می بیند، و نه بدان معترض است، و حتی آن را لازم، واجب و لایق نیز می بینند و می خواند.
این است که اگر گزینشی به اعمال اهل اعتقاد نگاه کنیم، کار خیرخواهانه و به شدت فروتنانه آنان لذت بخش و امیدآفرین است، اما نیک که نگاه کنی، چنین عملی از سوی دیگر، ارزش پایه ایی ندارد، چرا که عامل، در حال انجام این عمل دینی، خود نیست، بلکه نوعی عمل به تکلیف دینی است، که از سوی وظیفه مندان و تکلیف مداران به عمل در می آید، و این فرد، در همان حال که این چنین خیرخواهانه و مهربانانه عمل می کند، این پتانسیل را هم دارد که، هر آن، و هر لحظه ایی که اقتضا کند، این تکلیف و عمل را به شکل و صورت دیگری بروز دهد، که درست مقابل این عمل فروتنانه و... خواهد بود، بلکه بسیار از سر تکبر و جباریت خواهد بود،
کاش روزی معتقدان و اهالی چارچوب های ایده و اعتقاد ایدئولوژیک، برای انجام اعمال خود، متکی به وجدان بیدار، و اخلاق انسانی و... خود هم می بودند، و لذا به حقوق و آزادی انسان، که تحقق سعادت و انسانیت او، تنها در شرایط آزادی و اختیار است که تبلور درست می یابد، هم اعتقاد می داشتند، انگاه بود که می توانستیم نسبت به عمل اخلاقی و وجدانی آنها خوشحال بوده، و بدان استناد می کردیم، آنگاه اعمال آنان ناشی از عمل به تکلیف و وظیفه دینی نبود، که گاه آنان را به انجام جنایات آشکار و پنهان، و گاه به سمت مقابل آن می کشاند، آنان خود بودند، و پایه ایی از انسانیت، اخلاق و حد و حدود حقوق و آزادی انسان را هم تمرین می کردند، این جا بود که این عمل، قابل اعتماد و استناد می شد
آنگاه بود که بوسیدن پای یک گنهکار از سوی "خورخه ماریو برگولیو" [7] بسیار لذت بخش، و ناشی از فروتنی و تمرین انسانیت یک فرد، و انتخاب فردی اش بود، اما صد افسوس که اکنون او در مقام پاپ فرانسیس، و رئیس کشور واتیکان، و رهبر سریر مقدس، و حاکمیت مرکزی کلیساهای کاتولیک جهان، دست بدین عمل می زند، که در تاریخِ چنین عناوین پرطمطراق مذهبی، پاپ ها جنایات فجیعی را نیز تکلیف دینی خود دیده اند، و احکام ظالمانه ایی را صادر و به انجام رسانده اند [8]. او اکنون این عمل فروتنانه را تکلیف خود می بیند، و جای خوشحالی دارد، اما ممکن است روزی دیگر، تکلیف دیگری را برای خود فرض و واجب ببیند، و بدان عمل کند.
از این روست که این بوسیدن قابل تقدیر، قابل اتکا نیست، چرا که در پس چنین عمل بسیار فروتنانه ایی، هر عمل دهشتناکی هم، از قتل، غارت، جنایت، بردگی، شکنجه و... و اسارت کل بشریت نیز می تواند بروز یابد، و پتانسیل آن در طول تاریخ ایده ها بوده، و خواهد بود، و انسان باید چشم باز کند، و "نه با یک مویز گرمی اش کند و نه با یک غوره سردی" [9]، چرا که انسان های اسیر چارچوب های اعتقادی و مکاتب فکری، این قابلیت را دارند که گاه به چنین حدی از فروتنی بروند، و در همان حال به دهشتناک ترین سمت نیز غش کنند، و در نظر انسان معتقد، تفاوتی بین این فروتنی و آن عمل خشونتبار وجود ندارد، هر دو عمل به تکلیف ایدئولوژیک، دینی، اعتقادی و... است و هر دو ثواب شرعی دنیایی و آخرتی خود را برای او به ارمغان می آورد! و بسته به شرایط، در جایی آن کشتار و جنایت شاید ثواب بیشتری هم داشته باشد.
-
کاریکاتوری که پاپ را در نقش چوپان گله انسان ها می بیند و سعی دارد گرگ را نیز هدایت کند
کاریکاتوری که پاپ را در نقش چوپان گله انسان ها می بیند و سعی دارد گرگ را نیز هدایت کند
-
من کار خود را در راستای ماموریتم به انجام رساندم
من کار خود را در راستای ماموریتم به انجام رساندم
-
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک پسر نوجوان خلافکار سیاهپوست در صف 12 زندانی از این دست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک پسر نوجوان خلافکار سیاهپوست در صف 12 زندانی از این دست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
-
کاریکاتوری از پاپ فرانسیس در کلاه های متفاوت با معانی و موقعیت های متفاوت
کاریکاتوری از پاپ فرانسیس در کلاه های متفاوت با معانی و موقعیت های متفاوت
-
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک دختر نوجوان خلافکار سیاهپوست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک دختر نوجوان خلافکار سیاهپوست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
http://www.mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=400#sigProId7b6af7702f
[1] - پاپ فرانسیس Franciscus زادهٔ ۱۷ دسامبر ۱۹۳۶ در بوئنوس آیرس، آرژانتین است که از سال ۱۹۹۸ به عنوان سراسقف بوئنوس آیرس بخدمت پرداخت و در سال ۲۰۰۱ مقام کاردینالی را از پاپ ژان پل دوم دریافت کرد. برگولیو در سال ۲۰۱۳ به جای بندیکت شانزدهم به عنوان پاپ انتخاب شد و لقب فرانسیس را برای خود برگزید. وی نخستین عضو فرقهٔ یسوعی، اولین پاپ اهل قارهٔ آمریکا و پس از گرگوری سوم سوری، اولین پاپ غیر اروپایی است که به مقام پاپی میرسد البته با در نظر نگرفتن تبار ایتالیایی اش و صرف ولادت او در آرژانتین.
[2] - پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیکهای جهان در مراسم پنجشنبه مقدس که نماد «فروتنی» است، پاهای دوازده نوجوان محبوس که در زندان ویژه این گروه سنی در شهر رم، پایتخت ایتالیا، زندانی هستند را شست، خشک کرد و بوسید. این ۱۲ نفر شامل۱۰ پسر و دو دختر بودند که ۶ نفرشان زیر سن قانونی هستند. بقیه آنها نیز در حین گذراندن دوران محکومیت خود بالغ شده بودند. بنابر اعلام واتیکان در میان این زندانیان، یک جوان مسلمان از سنگال و جوانانی از رومانی، روسیه و کرواسی حضور داشتند. او به این جوانان زندانی اطمینان داد که «کرامت» همچنان در وجود آنهاست و تاکید کرد: «هر کدام از ما ممکن است گناه کنیم.» پنجشنبه مقدس در میان مسیحیان یادآور آیینی است که در آن عیسی مسیح در شام آخر پای ۱۲ تن از حواریون خود را شستشو داد. این اقدام پاپ فرانسیس حائز این پیام بود که کلیسای کاتولیک باید به افرادی که در حاشیه جامعه زندگی میکنند نیز توجه داشته باشد. پاپ که مشکل مزمن درد زانو دارد، در این دیدار به مدت ۹۰ دقیقه بدون کمک و البته با عصا راه رفت اما در نهایت در لحظه خروج برای جابهجا شدن از صندلی چرخدار استفاده کرد. مرکز «کاسال دل مارمو» در حومه شهر رم، ندامتگاهی ویژه نوجوانان است. مسیحیان به پنجشنبه پیش از عید پاک، پنجشنبه مقدس میگویند. 311311 کد خبر 1751483
[3] - "همۀ ما مأمور به تکلیف و وظیفه ایم نه مأمور به نتیجه" امام خمینی (ر.ک : صحیفه امام، ج 21 ، ص 285-284).
[4] - با روی کار آمدن مجدد روحانیون مذهبی در افغانستان که خود را طالب (طلبه علوم دینی) می نامند، از یک سال و نیم گذشته بانوان را از تحصیل بعد از کلاس ششم منع کرده، و آنان از تحصلات مدرسه و دانشگاه محروم نموده اند.
[5] - اسیدپاشیهای زنجیرهای در اصفهان مربوط به جنایت اسیدپاشیهای پیاپی به ناحیهٔ صورت زنان بدون چادر در شهر اصفهان است که در مهرماه ۱۳۹۳ خورشیدی به وقوع پیوست. در جریان این اسیدپاشیها، حداقل چهار دختر یا زن جوان مورد حمله قرار گرفتهاند که منجر به مرگ یکی از آنها گردید. برخی گزارشها شمار قربانیان اسیدپاشی در اصفهان را تا ۱۵ نفر اعلام کردهاند. خبرهای اسیدپاشی در اصفهان، امنیت مردم شهر را مختل کرد، زنان و دختران شهر کمتر در معابر عمومی پدیدار میشدند. مدتها قبل از شروع اسیدپاشی، به مدت ۲ هفته به موبایلهای شهروندان اصفهانی، پیامکی با مضمون «روی صورت بدحجابان اسید پاشیده میشود» ارسال شده بود؛
[6] - قتلهای محفلی کرمان به قتلهایی گفته میشود که در سال ۱۳۸۱ در کرمان اتفاق افتاد. ۶ تن از اعضای بسیج یکی از مساجد کرمان ۵ نفر از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند. این افراد در چندین مرحله به اعدام محکوم شدند، اما در نهایت به دلیلی که رضایت خانوادههای مقتولین خوانده شد، حکم اعدامشان لغو شد. این افراد در بازجوییها با اشاره به شنیدن سخنرانی محمد تقی مصباح یزدی آنرا دلیل اعمال خود دانستند. مصباح یزدی در آن سخنان گفته بود «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمیکنند، خودشان میتوانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» مصباح یزدی با فرستادن نامهای به دادگاه صدور فتوا را تکذیب نمود. اما گفت تمام سخنانش در کرمان «استنساخ از منابع معتبر فقهی بودهاست.
[7] - نام اصلی او که بعد از انتخاب به عنوان پاپ اعظم واتیکان به فرانسیس تغییر نام یافت
[8] - تفتیش عقاید، بازجوییِ دینی، ایمانکاوی اَنکیزیسیون Inquisition، دادگاههای بازجویی دینی و تفتیش عقاید بود، که در سدهٔ سیزدهم میلادی از سوی پاپ گرگوری نهم بنیان نهاده شد به معنی سرکوب، آزار رساندن و جلوگیری از آزادی بیان افراد به دلیل باورهایشان است، در تعبیری دقیقتر به اَعمالِ سرکوبگرایانهای گفته میشود که یک موضع صاحبقدرت، مردم را به دلیل باورهایی که دارند، مورد شکنجه و سرکوب قرار میدهد. مشهورترین آن، تفتیش عقاید در اروپای مسیحی است. به بیان دقیقتر عبارت بود از هیئتهای داوری بسیار مجهز که کلیسای کاتولیک میکوشید از طریق آنها به یکپارچگی دینی موردنظر خود نائل شود و آن را مبارزه با فرقهگرایی دینی مینامید. شروع روند تفتیش عقاید، قرن دوازدهم میلادی و در فرانسه بود. تفتیش عقاید پاپی دستگاه حقوقی بود که زیر نظر مستقیم پاپ قرار داشت. پاپ مفتّشانی را منصوب میکرد که وظیفهٔ یافتن بدعتگذاران و مجازات آنان را داشتند. نهایتاً پاپ ژان پل دوم، با تأیید دوره مشهور به جنایات کلیسا برای نخستینبار در تاریخ کلیسای کاتولیک، با «اشتباه» خواندن بیش از صد عمل کلیسا در آن دوران، از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی کرد
[9] - چنین انسان هایی با عوض شدن شرایط، عقیده و نظرات شان هم سریع و به صورت متعارض عوض می شود، اصلا نمی توان روی حرف و عمل آنها حساب کرد، هر لحظه چیزی را اصلح می دانند، که گاه هر یک متضاد با دیگری است، مدام از حالی به حالی دیگر می شوند، از مهربان ترین ها به ظالمانه ترین افراد تبدیل می شوند، آنان خود نیستند، بروز اعتقادات خود هستند.
طبیعت در چرخه ایی از تکرار گرفتار آمده است، چرخه ایی که هر روز نو می شود، اما رشد در آن نیست، حرکت دایره واری که با هر چرخش، به نقطه صفر ختم می شود، با اینکه نوعی حرکت در خود می نماید، اما در واقع حرکتی در کار نیست، در شعاع دایره ایی دور زدن است، تنها نو شدن، زندگی کردن و سپس مردن است؛ طبیعت را فراری از این دایره نیست، با مرگ هر موجود این فرار، محقق می شود.
اما انسان به رغم این که بخشی از طبیعت، و گاه همسان با اوست، اما توان فرار از این زندگی دایره وار را دارد، ولی این حقیقت را نمی توان از نظر دور داشت که گاه انسان و جوامع انسانی نیز همسان طبیعت می شوند، دور باطلی از گردش دایره وار را خواهند داشت، مثل حکایت کشورهای انقلابی، که از استبداد، به دامن انقلاب فرار می کنند، و گاه پیروز هم می شوند، اما بعد از پیروزی دوباره استبداد در شکلی دیگر، با شعار و چهره ایی دیگر، بازسازی، بازتولید و متولد می شود، حتی بدتر از سابق، و آزادی از بین می رود، و باز میل به انقلاب دوباره شکل می گیرد، و روز از نو، روزی از نو، این همان چرخش دایره وار است، که مقصد همان نقطه صفر خواهد بود.
این شرایط از آنجا شکل می گیرد که انسان مجهز به قدرت تغییر است، قدرت شکستن دایره ایی را دارد، که به تکرار او و زندگی اش را احاطه کرده است، و اگر اندیشمندانه عمل کند، می تواند به مقصد خود برسد، انسان برای فرار و راه گشایی از این دایره تکرار، تنها باید به مشکل خود آگاه شود، و تصمیم به تغییر گیرد، با قدرتی که در انسان وجود دارد، به حتم این تصمیم و تلاش، به نتایجی منتج خواهد شد،
اینجاست که میخ های محکم حفظ وضع موجود، از نیروهای اجتماعی مطیع وضع موجود گرفته، تا ایده های فعال در این جهت، دست به کار می شوند، ایدئولوژی ها، قالب های فکری متصلب و مخربی که در نقش حافظان حفظ وضع موجود نقش بازی می کنند، وارد عمل می شوند و ابتدا با سرکوب انسان ها، ابزار و ایده های آگاهی بخش، انسان را از شکل گیری این خود آگاهی باز داشته، و در نهایت نیز سعی می کنند انگیزه تغییرخواهی را در او بِکُشند.
ایده های کشنده خودآگاهی و تصمیم به تغییر، گاه همچون رسوباتی که در فرهنگ سکونگرای ما جاگیر شده اند، باغداری، برای دوری از دغدغه هایم، در حالیکه خود، به حال و روزمان خوب اگاه بود و می گفت:
"این روزها روزهای خوش ماست، از پس آن روزهای بسیار تلخ تری در راه است"
جمله ایی را به عنوان توصیه، برای رهایی از دغدغه ها و غصه هایم، خیرخواهانه به من هدیه داد، تا به زعم خود راهگشای رفع غم های زندگی ام باشد، بعدها متوجه شدم، این شعری از شاعری توانا به نامِ "شجاع کاشی" است که:
"دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند، عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری"
او مرا با این شعر شجاع کاشی به سکون مرگ انگیزی، در تخدیرگاه دیوانگی، فرا می خواند، که از تفکر و خودآگاهی بگذرم، و در حول و حوش عالم دیوانگی، زندگی را راحت تر از سر بگذرانم، ستبر چون دیوانگان، غرق در دل مسایل خود و دیگران، بی تفاوت بُگذرم، به نوعی این توصیه را به سان این ضرب المثل پارسی یافتم که :
"بزن بر طبل بی عاری، که آن هم عالمی دارد"
امروز روز 13 فروردین، و روز طبیعت است، می توان چون طبیعت بود، و همراه، همگام و هممقصد با طبیعت، زندگی را، در چرخه ایی، با دیگر موجودات به تکرار نشست، آنگاست که مقیاس زندگی ات، چند بهاری خواهد بود که از عمر می گذرد. اینجا میزان بزرگی زندگی ات، به تعداد چرخش های دایره واری است، که در آن شامل بوده ایی، اما آنان که دل در گرو خلاصی از چرخه نو شدن، زندگی و مرگ را دارند، همان هوشیاران عالمند که :
"ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد"
این همان غم همسان نشدن انسان با طبیعت است، که در یک چرخه باطل نو شدن، زندگی و مرگ گرفتار آمده است. انسانِ گرفتارِ در چرخه طبیعت، به رغم داشتن خصوصیات و مختصات انسانی، دیگر انسان نیست، بلکه نهالی در این طبیعت است، مثل بوته ها، مثل مورچه ها، مثل هزاران موجود زنده دیگر در این طبیعت، که به بخشی از آن تبدیل شده است؛
خدا کند چنین انسانی لااقل از نوع موجودات مخرب زندگی در طبیعت نباشد، تا گرگ وار به دریدن همنوع و غیر همنوع مشغول شود. در صورت تحقق چنین انسانی، در این شرایط سقوط، ابتدا باید او را به زندگی نرمال طبیعت باز گرداند، و بعد او را متوجه انسانیتش کرد، چنین انسانی را دو بازگشت لازم است، ابتدا بیداری ایی که منجر به تبدیل او به بخشی سازنده در طبیعت را در پی داشته باشد، بعد از این مرحله است که باید او را به انسانیتش بازآگاهی داد و باز گرداند.
امروز روز طبیعت است، در این روز میراث داران ایران تمدنی به سیزده بدر و صدخوشی [1] می روند، در طبیعت گره بر سبزه می زنند، تا ببینند در کجای کار طبیعتند.
[1] - صدخوشی، مختص روز 13 فروردین و پایان جشن های نوروز است، که مردم به دامن طبیعت رفته، این روز را به شادی می گذرانند. کودک که بودم، بزرگان رفتن به دامن صحرا را برای "صدخوشی" عنوان می کردند، و این شاید اوج خوشی های جشن نوروز بود، که پیشینیان از عدد "صد" را برای بیان بزرگی اندازه خوشی های این روز به کار می بردند.
بریتانیایی ها از طریق فعالیت های کمپانی هند شرقی [1] وارد تجارت در سرزمین هایی شدند، که به عنوان حاکم نشین های مسلمان، به خصوص حکومت گسترده و وسیع گورکانیان )که اکنون به "مغولان هند" نیز مشهورند(، بر این سرزمین ها تسلط و حاکمیت یافتند؛ این کمپانی امتیاز انحصاری تجارت در این منطقه را از سال 1600 میلادی، از ملکه الیزابت اول (ملکه بریتانیا) دریافت داشت.
ضعف حاکمیت های مسلمان، قدرت دریایی و اقتصادی بریتانیایی ها و... قدم به قدم کار را به جایی برد که، این کمپانی حق دفاع از خود را نیز از حکام سلطان نشین های مسلمان و... دریافت داشتند، و تسلط خود را چنان تحکیم کردند که شبه قاره هند، قدم به قدم، تحت سیطره کارکنان این کمپانی قرار گرفت، بعدها بریتانیا رقبای پرتغالی، اسپانیایی و... را نیز، از این منطقه اخراج کرده، و حاکمیت بر این منطقه را از آن خود کردند.
کمپانی به عنوان یک شرکت سهامی عام، با سهامدارانی از جمله دولت بریتانیا، حتی از دیگر قسمت های اروپا از جمله هلند نیز در آن سهام داشتند، کار به جایی رسید که این کمپانیِ عمدتا بریتانیایی، در سال 1804 ، دارای ارتش 260 هزار نفری حرفه ایی، در این مناطق برای حفظ منافع و راه های تجاری خود گردید، و همین نیروی نظامی مقدمه حکمرانی کلی آنان بر شبه قاره هند را مهیا نمود.
در سال 1858 حاکمیت بریتانیا سلطه بر شبه قاره را از کمپانی هند شرقی تحویل گرفته، و از این پس سلطه مستقیم حاکمیت بریتانیا، بر شبه قاره هند آغاز گردید، اما این کمپانی تا سال 1874، موجودیت اقتصادی و تجاری خود را بر شبه قاره هند حفظ کرد.
استعمار مستقیم پادشاهی بریتانیا که حاکم آن از طریق ملکه تعیین می شد، از سال 1858 آغاز و در سال 1947 پایان یافت، این زمانی بود که انقلاب آزادیبخش مردم هند، به رهبری حزب کنگره، و با حضور رهبرانی همچون، مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو و... بر این سلطه مستقیم بعد از 89 سال پایان دادند؛
در دوره این تسلط ثروتمندترین کشور جهان، یعنی هند تحت حاکمیت سلسله گورکانیان، به یک کشور فقیر تبدیل شد، البته در دوره حاکمیت بریتانیایی ها، هند دارای طولانی ترین خطوط راه آهن در جهان گردید، و آنها امکانات زیادی نیز در این کشور تاسیس و راه اندازی کردند، که از جمله آن ساختار سیاسی حزبی است که مقدمه دمکراسی است و هنوز هند از وجود آن بهره مند می باشد، این حزب رهبری مبارزات مردم هند علیه سلطه بریتانیایی ها را عهده دار گردید.
حزب کنگره ملی هند، که بعدها به عنوان سردمدار مبارزه مدنی، پارلمانی، مسالمت آمیز و غیر خشونت بار، با سلطه بریتانیایی ها، هدایت مبارزه را برعهده گرفت، در سال 1885 توسط چند هندی، از جمله یک ایرانی تبار پارسی (زرتشتی)، به نام دادا بهایی نوروزی (نورجی مشهور است) و چند بریتانیایی تبار ساکن هند، تاسیس گردید، این همان پایه و اساس کار حزبی در هند شد، که به برکت آن بعد از 75 سال، دوره پیروزی، این حزب موجود، و اکنون از احزاب عمده هند می باشد، یعنی حزبی با سابقه 133 سال عرصه دار سیاست و حکومت در هند بوده و هست.
این ساختار حزبی و گردش قدرت، ناشی از دمکراسی و گردش حاکمیت بر اساس رای مستقیم مردم، باعث گردید که هند، به رغم فراز و فرودهایی که بعد از استقلال از بریتانیا داشته است، در این 75 سال که از این ساختار سیاسی برخوردار گردید، هیچگاه نیازی به کودتای نظامی و... برای تغییر سیاسی نداشته، و همچون دیگر کشورهای استقلال یافته از این نوع، که بعد از جنگ جهانی دوم، همچون هند، استقلال خود را در همان سال ها بدست آوردند، طعمه دیکتاتوری های نظامی و... نگردید، حال آنکه که ده ها کشور از این نوع، با هند استقلال یافتند، و بعدها دچار دیکتاتوری های نظامی و غیر نظامی گردیدند.
وجود ساختار حزب کنگره یکی از نعمات حضور بریتانیایی ها در هند بود، که ویل دورانت نویسنده مشهور "تاریخ تمدن جهان"، از آن به عنوان "وارد کردن تشکیلات سازمانی به نهادهای رسمی هندوها" نام می برد، و در کنار آن به موارد دیگری هم اشاره کرده است که عبارتند از :
- منسوخ شدن برخی رسوم و سنت های جنایتبار و ظالمانه در فرهنگ هندویی از جمله رسم "ساتی"(سوزاندن زنده زنده همسران بعد از مرگ شوهرانشان)، سست کردن نظام ظالمانه طبقاتی هندویی و...
- منسوخ کردن نظام برده داری
- احداث راه آهن سراسری هند، سیستم مخابرات و ارتباطات، هواپیمایی، دانشگاهی و مدارس مدرن و...
- وارد کردن علم و فن آوری غرب به هندوستان، از جمله صنایع نساجی، ماشین سازی و...
- گسترش زبان انگلیسی در بین مردم هند، به طوری که امروز بخش زیادی از در آمد خارجی هند، ناشی از کارگران هندی در خارج کشور می باشد، که یکی از دلایل فتح فرصت های کاری توسط هندی ها در جهان، تسلط این نیروی کار، به این زبان رایج بین المللی، از دلایل آن است.
و....
بی تردید، سلطه بریتانیا بر هند، باعث گردید تا ثروت زیادی از این کشور خارج شود، به طوری که فقر زیادی بر مردم این کشور تحمیل گردید، و میلیون ها هندی در دوره این سلطه، در اثر سیاست های بریتانیایی ها، کشته یا قتل عام شدند.
به عنوان مثال 10 میلیون هندی در دهه 1770 تنها در ایالت بنگال بر اثر استعمار انگلیس جان خود را از دست دادند. ویل دورانت معتقد است که "شرایط اقتصادی هند نتیجه اجتناب ناپذیر استثمار سیاسی آن است." از سال 1942 تا 1944 نیز قحطی دیگری به دلیل تصمیم استعماری دولت بریتانیا و شخص چرچیل در هندوستان به وقوع پیوست که حدود 5 میلیون هندی دیگر را به کام مرگ کشاند. چراکه به دستور چرچیل در این سالها، تمامی کشتیهایی که برای انتقال مواد غذایی به هند مورد استفاده قرار میگرفت، به انتقال تجهیزات و آذوقه برای نیروهای نظامی انگلستان در شمال آفریقا به کار گرفته شدند و بدین ترتیب قحطی بزرگی اینبار نیز در ایالت بنگال هند جان میلیونها هندی را گرفت.
1857 اولین حرکت آزادیخواهانه و اعتراضی بزرگ را نظامیان مسلمان و هندو، که در خدمت بریتانیایی ها بودند، تحت رهبری بهادر شاه ظفر (آخرین پادشاه سلسله گورکانیان هند)، انجام دادند که منجر به پایان حاکمیت آخرین سلطان سلسله گورکانیان گردید، و این حاکم مسلمان به دنبال این حرکت، دستگیر و به برمه تبعید شد، این حرکت اعتراضی و خونین، یک سال قبل از تحویل قدرت، از سوی کمپانی هند شرقی به، حاکم منصوب ملکه بریتانیا صورت گرفت، که 88 سال بعد، این مبارزه به ثمر نشست و هند استقلال خود را در سال 1947 با خروج بریتانیایی ها از جنوب آسیا، کسب کرد.
در مبارزه هندی ها علیه سلطه بریتانیا، به غیر از بخش عظیمی از مردم هند که در این مبارزه شرکت جستند، دو نام بیشتر از همه، عنوان و مطرح می گردد، اول مهاتما گاندی، و دوم حزب کنگره ملی هند. مهاتما گاندی به غیر از شهرتی که در داخل هند به عنوان "باپو" (پدر مردم هند) و رهبر سیاسی و معنوی آنان، بدست آورد، در بین آزادیخواهان جهان به عنوان یک رهبر صاحب سبک، در مبارزات آزادیخواهانه شهرت بسیار دارد، و به عنوان یک الگو و شاخص، در شیوه مبارزه مدنی، واجد سبک خاصِ عدم خشونت، در برابر دشمنان خود می باشد؛
گاندی توانست با الهام گیری از سنت فرهنگی و تمدنی هند، جامعه ایی مدرن را پایه گذاری و تاسیس نماید، به طوری که نهضت عدم خشونت را از درونمایه های فرهنگی و مذهبی همچون تفکرات هندوئیسم، جینیسم، بودیسم و... کسب کرده، شیوه مبارزه خود را بر آن بنا نهاد؛ در نهضت کسب حقیقت (ساتیاگراها)، یا جستجو برای یافتن حقیقت، درون مایه های مذهبی و فرهنگی هند را برداشته، و بسیاری از رسوم ناسازگار با روح انسانیت و جامعه مدرن را منسوخ کرد، که از جمله ی آن مبارزه با نظام ظالمانه طبقاتی است، که عده ی زیادی از بدنه مردم هند را که در طبقه نجس ها (دالیت ها و...) قرار دارند، به همراه بقیه که در نظام طبقاتی مذکور، اسیر بودند، قانونی و عرفی نجات داد، پیروان و همکاران او در دوره مبارزه در این راه، درس های زیبایی در این روش، از او گرفتند،
به طوری که دکتر آمبدکار، که خود از طبقه نجس ها (دالیت ها) بود، بهترین و مناسب ترین قانون اساسی را بعد از استقلال نوشت، که با یک سیستم تکثرگرا (پلورالیسم) تمام اقلیت های مسلمان، یهودی، مسیحی، پارسی و... را با اکثریت هندو، از حقوق مساوی قرار داد، و اقلیت مسلمان و دیگر اقلیت ها می تواند، فارغ از دین و آئین و... خود، حتی تا رده ریاست جمهوری هند هم، پیش رفته و تا کنون چند ریاست جمهور هند و... مسلمان بوده اند، (دکتر ذاکر حسین، زین العابدین عبدالکلام از آن جمله اند)،
اقلیت ها در قانون اساسی هند علاوه بر حقوق عمومی، از حقوق اختصاصی نیز برخوردارند، به طوری که سازمان حقوق شخصی مسلمانان (مسلم پرسنال لاو بورد)، مسلمانان را قادر ساخته است که اعتقادات مذهبی و فرهنگیشان را در قوانین خاص همچون طلاق، ارث، ازدواج و... وارد، حاکم و جاری نمایند، و از طریق حاکمیت سیستم سکولار، هندی ها را از تبعیض دینی بر ضد هم باز دارد، و سیستم دمکراسی را برقرار نموده، که این سیستم شرایطی را مهیا کرد، که تمام هندی ها با استفاده از 17 دوره انتخابات سراسری، تمام مسئولین حاکم بر کشور خود را، هر 5 سال یک بار، تغییر و یا تجدید نمایند، و هیچ مسئول مادام العمری توان ماندن در قدرت، بدون تجدید رای مردمی را نداشته باشد.
این حجم از پیشرفت بنیادی، هم ناشی از شخصیت گاندی و هم تربیت او (و دیگر رهبران هند) در خلال زندگی ذیل نظام دمکراسی جاری در زمان سلطه بریتانیا بر هند، آفریقای جنوبی و... میسر گردید و به کار هم گرفته شد، چراکه گاندی درس آموخته رشته حقوق از بریتانیا بود، که درس های کاری اش را در افریقای جنوبی آموخت و در هند نتیجه داد، این در کنار خصوصیات فردیِ چنین رهبرانی به بار نشست، که به تسامح و تساهل دینی، سیاسی، فرهنگی و... در رفتار خود در دوره مبارزه ساری و جاری ساختند،
به طوری که رهبر انقلاب هند، مهاتما گاندی جان خود را در دفاع از اقلیت مسلمان از دست می دهد، ترور او زمانی صورت گرفت (1948) که، در یک حرکت مدنی، روزه سیاسی گرفته بود، و علیه همرزمان دوره مبارزه خود، که بر اقلیت مسلمان سخت گرفته بودند، معترض و شاکی بود، و توسط یک هندوی افراطی، تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلابش، ترور و کشته می شود،
مشخصه دیگر انقلاب هند، جریان سازی و راهبری حزب کنگره ملی است، که در آن تنوعی از مبارزین، با انواع تفکرات و نظرات را می توان دید، در این حزب فردی مثل جواهر لعل نهرو قرار دارد که تفکری بسیار نزدیک به مهاتما گاندی دارد، و در مقابل آن فردی به نام سردار پاتل وجود دارد که به عنوان "مشت آهنین" بعد از استقلال، در مسیر کشتار اقلیت مسلمان هند قرار گرفت، و با ایده ایی ملیگرایانه و هندو گرایی، تفکر رهبر حزب کنگره (گاندی) را نفی، و خشونتی که گاندی حتی علیه دشمنان انگلیسی اش جایز نمی داند را، سردار پاتل (در مقام وزیر کشور بعد پیروزی) در حق هموطنان اقلیت مسلمان خود جایز، و روا داشت.
یا در حالی که شخص گاندی از طریق مبارزات مدنی، نهضت مبارزاتی را پیش می برد، شخصی مثل باگات سینگ، از طریق ترور مقامات انگلیسی مبارزات خود را دنبال می نماید، که دستگیر و اعدام می شود؛ آنچه مهم است اینکه مهمترین عامل پیروزی نهضت ملی هند علیه استعمار انگلستان، تحرکات مدنی و البته گسترده مهاتما گاندی بود که، در اثر همه گیری، و غیر خشونت آمیز بودن، سازگاری آن با روح صلحجو و آرامش طلب هندی ها و... باعث گردید که مردم بسیاری را (که عموما مردم از خشونت فراری اند)، به خود جذب، و مبارزه را بدین طریق عمومی و گسترده کرد؛ و مخالفین گاندی با به خشونت کشیدن مبارزات، هم دشمن انگلیسی را به انجام اعمال خشونت آمیز بهانه دادند، و هم دایره مبارزان را تنگ نمودند.
رگه هایی از این شیوه مبارزاتی گاندی در عدم خشونت و حرکت گسترده مدنی، بعنوان یک الگو، در انقلاب مردم ایران در سال 1357 نیز دیده می شود، چراکه مردم و رهبران انقلاب ایران، عموما در این شیوه با گاندی اشتراک نظر داشتند، لذا مشارکت گسترده و عمومی شد، حال آنکه تحرکات مسلحانه و خشونت آمیز، توسط گروه های شبه نظامی، این دایره مبارزاتی را تنگ، و در اثر آن سطح خشونت افزایش می یافت. نهضت سیاه پوستان امریکا، به رهبری مارتین لوترکینگ و... نیز نمونه دیگری از الگوگیری مذکور، برای کسب آزادی و حقوق عمومی بود، که از این شیوه الگو گرفت.
مسلمانان هند نیز متناسب با حرکت جامعه، در طول تاریخ خود، فعال بوده و در فعالیت اجتماعی و سیاسی کشور مشارکت و همراهی کرده اند، به عنوان مثال در خلال نبرد آزادیخواهانه مردم هند علیه استعمار بریتانیا، بر شبه قاره، مسلمانان نیز نقش فعالی داشته اند،
به طوری که سلاطین اسلامی مثل تیپو سلطان، بهادر شاه ظفر و... از پیشگامان مبارزه با روند استعمار بریتانیا بر هند، در سال های اولیه استعمار بوده اند، و در خلال نبرد سیاسی و بدون خشونتِ "حزب کنگره هند" علیه این استعمار نیز، رهبران و نخبگان مسلمان دوشادوش دیگر اقشار مردم هند علیه این سلطه مبارزه کردند، که از جمله آنان می توان به مبارزات محمد علی جناح، علامه اقبال لاهوری و صدها رهبر و فعال موثر مسلمان، اشاره نمود، که در کنار دیگر رهبران حزب کنگره در مبارزات ایستادند، زندان رفتند، کشته شدند، و مبارزه کردند،
البته بعد از استقلال، و در جریان مبارزات استقلال طلبانه اتفاقاتی افتاد، که باعث فلاکت و بدبختی بیش از پیش مسلمانان هند شد، مسلمانانی که در زمان استعمار بریتانیا به شدت بیشتری سرکوب شده بودند، چرا که بریتانیایی ها با کنار زدن حکام مسلمان از حاکمیت، سلطه بر هند را بدست آوردند، اکنون بعد از استقلال نیز با جدایی کشورهای پاکستان و بنگلادش با اکثریت مسلمان، از سرزمین اصلی هند، موجب گردید که موقعیت اقلیت مسلمان در هند تضعیف، و در خطر قرار گیرد.
در جریان جدایی پاکستان و بنگلادش از هند، این اقلیت پر جمعیت مسلمان طعمه غارت، کشتار، جنگ، مهاجرت، فقر و... شدند، حتی مسلمانان دو کشور پاکستان و بنگلادش نیز در فقر و مشکلات فراوان غرق شدند، و جنگ های متعدد آنان با هند و... باعث مسایل و مشکلات بسیاری برای مسلمانان این کشورها، و هم رنج بسیاری برای مردم مسلمان باقی مانده در داخل هند گردید، که حکایت ظلم بر مسلمانان هندِ بعد از استقلال، در ایالت جامو و کشمیر و دیگر مناطق هند، که به دنبال این جدایی شدت هم گرفت، هنوز نیز ادامه دارد.
گذشته از این، کشورهای جدا شده، خود به جولانگاه دیدگاه های خشن و افراطی اسلامی تبدیل شد، و به منبع تولید تروریسم اسلامی تبدیل گردیدند، به عنوان مثال گروه طالبان نمونه بارز گروه هایی تروریستی است که ریشه در پاکستان دارد، که برای سال ها، هم مردم مسلمان پاکستان، و هم مردم مسلمان افغانستان را طعمه کشتار و جنایت خود کرده و می کند،
گروه های دیگری از این نوع مثل سازمان های خشن و تروریست پروری از جمله "سپاه صحابه" ، "لشکر جهنگوی" و... در پاکستان شکل گرفتند که با تکفیر شیعیان به کشتار آنان و دیگر اقلیت های اسلامی، و مسلمانان میانه رو، مشغولند، گذشته از این، گروه های دیگری همچون القائده، داعش و... نیز به مناطق پاکستان، بنگلادش و هند بعنوان یک منبع تامین نیرو، پناهگاه، ایده پردازی و... نظر دارند، که همین امر باعث دخالت کشورهای دیگر در این مناطق اسلامی شده، که هجوم امریکا و ناتو را به افغانستان بعد از حمله تروریستی یازده سپتامبر به برج های دوقلو در نیویورک امریکا، به دنبال داشته است.
تهیه کننده : س. ابراهیمی
[1] - The British East India Company








