مصطفوی
بالاخره ماه های غمبار محرم و صفر هم به پایان رسید و شاید هم بتوان گفت که تا مدتی یقه ی ائمه (ع) مسلمین از دست بعضی مداحانِ مجالسِ عزا خلاص شد، البته تا مدتی؛ و این قصه غمبار همچنان ادامه خواهد داشت و تا وقتی که دین و ارزش های دینی وسیله رسیدن به مقاصد دنیایی انسان ها باشد، و تا موقعی ارزش به گریاندن و گریه کردن داده شود، آش همین است و کاسه همین.
تیپی از جماعتِ مداحان، زندگی و حوادث زندگی ائمه ی ما (ع) را آنطوری به تصویر می کشند که دل هاشان می خواهد. در حالی که زندگی ائمه (ع) نیز مثل همه ی انسان های مَخلوقِ دیگر مملو از حوادث خوب و بد، تلخ و شیرین، شادی و غم، موفقیت و شکست و... است، مثل همه انسان های دیگر.
صحنه گردانان این صحنه، انگار تمام سعی خود را در راستای هدفِ اشک گرفتن از مردم می کنند تا به وضعی دچار شویم که در نتیجه آن انسان با شنیدن نام تک تک ائمه (ع)، چیزی جز مصیبت، مظلومیت، رنج، درد، ناکامی، در اقلیت بودن، مظلوم واقع شدن و... به ذهنش نیاید. امروز به جایی رسیده ایم که در شرایط خلاء شدید تاریخ نویسیِ معتبر اسلامی، انگار کَم آورده ایم و برای کش دادن ساعاتی چند از صحنه های تاریخ زندگی (6) ائمه (ع)، برای گرم کردن مجالس عزای خود و گریاندن ملت، به "زبانحال" خوانی افتاده ایم. حال انکه زبانحال "در واقع بیانگر احساسات یک فرد می باشد (1)"و یا آن را "وضع و حالت شخص که از حال و راز درون او حکایت کند (2)" تعریف می کنند.
و زبانحال آنچیزی است که مداحان از شرایط روحی حاکم بر یک صحنه یی تاریخی، متناسب با ساختار درونی خود می سازند و به اسم آنچه در درون ذهن ائمه اطهار (ع) در هنگام وقوعِ آن حادثه گذشته، بیان می کنند و به خورد خلق الله می دهند. حال آن که ساختار درونی، دغدغه ها، خصوصیات خُلقی، منش، افکار، اولویت ها، تربیت و... یک مداح ممکن است با ائمه هدی (ع) از زمین تا آسمان با هم تفاوت داشته باشد. ولی با این همه در حالی که متون فقهی هم حتی آنان را از این کار منع می کند (3) ولی این روزها از آنان زیاد می شنویم که این زبانحال فلانی است و برخی نیز این زبانحال ها را از زبان دیگر مداحان به اسم "نقل است که..." رفرنس هم می دهند؛ آنان در این کار بسیار فعالند و از ظن خود یار ائمه هدی (ع) می شوند (4) و هرچه دلشان می خواهد از زبان ائمه (ع) می گویند و در ذهن شنونده ها به نام ائمه اطهار (ع) ثبت می کنند.
برخی در اشک گیری از مستمعین آنقدر پیش می روند که انگار"خیمه هایت هر چه ویران تر، خانه هامان بیش تر آباد (5)" خواهد بود. گریه و غم، محصول و بویی است که به همت این جماعت باید از زندگی ائمه اطهار (ع) خود استشمام کنیم و در حالی که آنان منبع معرفت، علم، محبت، هدایت، تقوا و... هستند و باید آنان را از پیام شان شناخت؛ لیکن به همت برخی، به سمتی می رویم که آنان و زندگی اشان را به مصیبت و غم بشناسیم.
حال آن که ما آنان را انسان هایی می دانیم که در منش، تفکر و سیره به مقام "رضا" رسیده اند، حتی آنانِ شان که از معصومین هم نبودند و تنها از شاگردان مکتبِ عصمت بودند، بدترین صحنه ها را به زیباترین وجه دیدند و و توصیف کردند و این در سخن حضرت زینب (س) این چنین انعکاس یافت که بعد از عاشورای تلخ و خونبار گفت "من به جز زیبایی چیزی ندیدم (7)" و لذا بر زیبایی ها این همه بی تابی کردن از ناحیه آنان، تناقص است.
خدا کند روزی ائمه (ع) و زندگی سراسر عزتشان از چنگ برخی جماعت مداح خلاص شود و به دست جماعتی افتد که از جمله ی اهل تفکرند و نه اهل احساس و کسانی که تمام تلاششان جاری کردن اشکی است، و گریه مستمعین را موفقیت روضه خود می دانند و هرچه انسان در پای منبر این جماعت احساساتی تر شود و از روی احساسات اقداماتی شدیدتر داشته باشد، همین می شود مبنای موفقیت آن مداح در مجلس عزا.
حال اینکه ائمه (ع) هدایت ما و معجزه آنان یعنی قرآن با اهل تفکر و تعقل بیشتر قرینند، تا با اهل احساس؛ ولی این جماعت ما را در احساسات غرقمان می کنند و خواسته و یا ناخواسته از تفکرمان باز می دارند و به طمع ثوابی چند که طبق این فرهنگ تجارت محور گفته می شود از اشکی در این عزا منتج شود، صحنه یی احساسی ممزوج از واقعیت و غیر واقعیت با زبانحال خوانی می سازند و ما را در احساسات درونی و خود ساخته خود، غرق می کنند و در مصائب دنیایی ائمه (ع) که معلوم نیست کدام درست است و کدام درست نیست، فرومان می برند.
این در حالی است که هادیان (ص) ما بر تن و جان دنیایی خود آنچنان بی اهمیت و لاقید بودند و در مقابل آنقدر بر هدایت و پیام خود تاکید داشتند که از خود فراموشِ شان شده بود و بدین جهت خداوند به آنان هشدار به حفظ سلامت جسم می دهد (8)؛ ولی با این حال جماعت مداح ما را به تن و جان و مصائب این دنیایی ائمه (ع) آنقدر مشغولمان می کنند که پیام ها در هیاهوی آوازِ مست و بی خودکننده آنان گم شود. چنان در مصیبت آنان غرقمان می کنند که پیام ها در هیاهوی درد جسم شان گم شود و هزار پیرایه و بدحالی به نام "زبانحال" به دروغ از زبان و دلِ ائمه (ع) به خوردمان داده می شود. و همین می شود تصویری از شخصیت و تفکر ائمه (ع) در ذهن ما، که شاید بسیار متمایز و متفاوت با آن باشد که در واقعیت بوده است.
تسلط جماعت مداحان بر منابر بزرگذاشت ائمه هدی (ص)، مصائب وارده بر تن و جان ائمه (ع) را اهم دغدغه ی ما کرده است و لذا تاریخ نوشته شده از این وقایع، کفایت روضه خوانی های کثیر و بی انتهای و گریاندن مردم نمی کند، لذا به زبانحال نویسی و زبانحال خوانی متشبث شده ایم، حال آنکه آنان خود اینقدر که ما نگرانیم، بر آنچه بر آنان می گذشت نگران نبودند، و بیشتر بر پیامی اهتمام داشتند که آن را لایق دادن جان و خانواده خود می دانستند؛ در روضه و مصیبت خوانی ما سخت گریان تن هایی هستیم که آنان فدای پیام خود کردند، پیام آنان را وا نهاده ایم و سخت بر مصائب تن آنان می گرییم. مصیب های وارده بر جان ائمه (ع) ما گرچه دردناک است و لایق گریستن، ولی دردناک تر از جان آنان، بر زمین ماندن پیامی است که آنان جان و خاندان خود را فدای آن کردند تا حفظ شود. پس باید کسانی از ائمه (ع) بگویند که با پیام آنان آشنا باشند، که این به صواب نزدیک تر است.
خدایا این روزها دیگر تنها از فقدانشان (ص) نباید به درگاه تو شکوه برد، بلکه شکوه دومی هم هست و آن این که عصاره های بشریت و گوهرهای نایاب آفرینش در جلوی چشم زرگرها و اهل جوهر در دست کودکان خیابانی افتاده اند که به هر سوشان پرتاب کنند و به سان وسیله ایی برای مقاصد پیش پا افتاده، آنان را به بازیچه اهداف دنیایی خود گرفته و چهره صاف و سیقلی اشان را کدر و خشدار می کنند و وجود پاک و سیقلی اشان را در هاله ای از برون دادهای ذهنی انسان هایی معمولی پیچیده می شود و به خورد خلق الله داده می شود.
1- http://www.wikifeqh.ir
2- زبانحال=http://www.farsilookup.com/p2p/seek.jsp?lang=fa&word
3- ذکر مصائب اهل بیت علیهم السّلام در قالب زبان حال، در صورتى که شنوندگان یا بیشتر آنان بدانند که آنچه گفته یا ارائه مىشود حکایت حال است نه آنچه رخ داده، جایز است. البته اگر زبان حال، زبان حال مصائبى باشد که اتفاق نیفتاده یا با آنچه اتفاق افتاده و یا با صاحب مصیبت سنخیتى نداشته باشد، جایز نیست ( رسائل و مسائل، ج۱، ص۲۴۵-۲۴۶). http://www.wikifeqh.ir
4- هر کسی از ظن خود شد یار من/از درون من نجست اسرار من
5- http://ziaei2007.blogfa.com/post/107
6- چند ساعت بود عاشورا، ما هزاران بار کُشتیم ات/ تو کجا و این همه تحریف؟! کُشته ی مظلومِ دشمن شاد! http://ziaei2007.blogfa.com/post/107
7- ما رأيت الّا جميلا
8- گویی (اگر آنها به این گفتار ایمان نیاورند) می خواهی خود را از غم و اندوه به جهت اعمال آنها، هلاک کنی (فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی ءاثرِهِمْ اِنْ لَمْ تُؤْمِنواْ بِهذا اْلْحَدیثْ أَسِفا کهف، آیه 6)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم دی 1393ساعت 11:20 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
به جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
شهر پیامبر در مدت بیش از ده سال بارها شاهد و ناظرِ بر فرود حضرت جبراییل به عنوان فرشته ایی اختصاصی برای وحی رسانی بود که از آسمان با باری سنگین بر حضرت مصطفی (ص) وارد می شد، تا با ابلاغ منویات، دستورات و تذکرات خالق بزرگ، هر بار سبکبال به آسمان ها باز گردد، فشارِ این بار، گاه آنقدر بر سینه مبارک پیامبر ما سنگین می آمد که او را می فشرد که بدنش به لرزه می افتاد و گاه خانه نشینش می کرد، ولی در این روزها، ماه صفر با سرعت خود را به بیستم و هشتمین روز خود می رساند، تا یثربِ اهلِ حجاز، و مدینه النبی (ص) ما مسلمانان، آماده شود، که شاهد پایان جریان طولانی نبوت و نزول وحی و فرشته وحی بر انبیا از آدم (ع) تا خاتم (ص) باشد، و همچنین پایان زندگی آخرین نبی خدا (ص)؛ تا فرشته پیام رسانِ خداوندی دیگر آن بارهای سنگین را نیاورد و دوران ارتباط این چنینی نوعِ انسان با آسمان ها، برای همیشه قطع شود و رسما ختم نبوت اعلام گردد و زین پس هر انسانی مدعی نزول وحی بر خود شد، همه گذابش بدانند و از دایره خارج.
اما در آن دوشنبه ی بیست و هشتمین روزِ ماه صفر، فرشته ایی از فرشتگانِ خداوند بر خانه ی وحی قصد فرود داشت، که این بار باری بر دوش نبی مکرم اسلام نمی نهاد بلکه باری بزرگ از دوشش برمی داشت تا او نیز سبکبال شود و همچون فرشتگان به سوی آسمان ها و دیدار حضرت حق پر بکشد و از این دنیا و اهلش خلاص شود. او فرشته ایی است که بر هر بنده یی فقیر و غنی، عالم و عامی، جاهل و دانا، حاکم و محکوم، امام و ماموم، مظلوم و ظالم و... روزی در پایان عمرشان و در ساعت مقرر فرود می آید، بی آنکه در این راه استثنایی قایل باشد، او می آمد تا افسانه ی مانایی اَبنا بشر و افسانه آب حیات را باطل کند و بگوید که هیچ انسانی ماندگار و مانا نیست و همه فانی اند و باید به سوی خدای خود باز گردند، حتی آخرین برگزیده خداوندِ باری تعالی، حضرت خاتم پیامبران (ص)، که با همه ی خصوصیات معجزه واری که داشت، او را لایق و واجدِ هر فضیلتی کرده بود؛ از جمله ماندگاری و عمر طولانی.
او که بسیاری از پیشینیان (ع) از آمدنش خبر داده بودند، اما از رفتنش کسی سخنی به میان نیاورد؛ اما او نیز باید می رفت؛ او که به واسطه مرتبه از ایشان بالاتر کسی در بین اَبنا بشر وجود نداشت و ندارد، و همه اولیا و صالحان در ذیل او در مرتبه قرار می گیرند و آیندگان تنها میراث دار مکتب اویند و نه حتی دریافت وحی او. اگرچه این رفتن برای خود او کاملا جا افتاده و روشن بود، و برایش آماده بودند، ولی برای پیروانش هرگز این رفتن عادی نبود و بر این صعود بسیار متعجب شدند، و ناباورانه اوضاع شان بهم خورده بود. گویا علیرغم همه ی تعالیم او باور نداشتند "که ما همه از اوییم و به سوی او باز می گردیم (24)" آنان که ضعف شان در ایمان و عمل را خداوند قبلا دیده بود که "آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمى گردید (10)"
آری این بار این فرشته ی حق حضرت عزراییل بود که برای آزادی روح دربندِ بدنِ خاکیِ دُردانه ی حُسنِ خُلق (14) و معجزه مکارم اخلاق به زمین فرود می آمد تا به ختم زندگیی اقدام کند که به میلیون ها نفر زندگی بخش بود و خواهد بود. گرچه دوره ی این معجزه خداوندی به هزار مشکل و درد برای او و پیروانش گذشت و سایه جنگ و نبردهای تحمیلی پی در پی برای او و اهلش آزاردهنده بود، ولی با حضورش، امیدها برای اهل حق تازه و زنده بود، و با رفتنش به جز دوران هایی کوتاه، دوران نمایندگانِ مدعی خدا و پیامبر (ص) آغاز شد و آنان به دورغ چنان نمایندگی ایی از خدا و رسولش (ص) کردند که انسان با خواندن تاریخ اقدامات، سطح تفکرشان و هم اکنون نحوه عملکردشان، اگر خدا و رسولش (ص) را نشناسد از هر چه خدا و رسولی بیزار می شود؛ و خوش به حال آنانی که بتوانند از بین گرد و خاک به پا شده از ظلم، بی خردی و معرکه نامبارک این انسان ها خبیث، حقیقت وجود نبی (ص) و خالق خود را بشناسد و به این میزانِ نامیزان در مورد خدا و رسولش (ص) قضاوت نکند، که این بی خردان ضلالت پیشه هر آنچه خواستند در این چهارده قرن، کردند، گفتند و... و تاریخ مملو از جنایات و انحرافاتی است که به نام اسلام، خدا، رسول (ص) و... انجام شده و می شود.
ای کاش رنسانسی هم در جوامعِ اسلامی اتفاق افتد و از وضعیت شرم آوری که در آن دچار شده ایم، نجات یابیم و ما مسلمانان هم بازگشتی به اصلِ اسلام داشته باشیم و بتوانیم اسلامِ اصیل را از زیر غبارِ نشسته شده بر آن، که ناشی از قرن ها رسوباتِ حاکمیتِ حکومتِ های حاکمانِ ظالم است که به اسم اسلام سلطه ی جورِ خود را بر مسلمانان و انسان ها تحمیل کردند، بیرون بکشیم و به اسلامی روی آوریم که سردمدارش محمد (ص) با آن سیره و روش خاص خود است.
اما محمد (ص) را با هیچ پیشوا و رهبری در جهان اسلام و جهان غیر اسلامی نمی توان مقایسه کرد که او منحصر بفرد و خاص بود، زیرا او خود به آیات الهی که بر او نازل می شد، معتقد بود و باور یقینی داشت، و همین باور در رفتار و کردار و منش او ساری و جاری گشته بود، اگرچه انسان سطحی نگر ممکن است نعوذبالله او را بی سیاست در حکومت داری و ضعیف در تحکیم قدرتش بداند، زیرا در اندک زمانی تمام ریشته هایش به دست انسان های معمولی دیگر در حکومت داری و سلوک با خلق خدا پنبه شد. اما ظاهرا او دنیایی و چون اهل دنیا فکر نمی کرد و هوای نفس از او به دور بود. او عاشق انسان ها بود، حتی کسانی که در جهل، ظلم و نفس حیوانی غوطه می خوردند و سال ها با همین خصوصیات زندگی کرده و جنایت ها در حقِ خود و اهل خود آفریده بودند. آخرین برگزیده خدا بر زمین اولا فردی خود ساخته و ثانیا خوب خود را از طریق وحی و آیات خداوندی نازل شده بر خود و پیشینیانش می شناخت و می دانست که :
" محمد جز فرستادهاى كه پیش از او [هم] پیامبرانى [آمده و] گذشتند، نیست (1)"
"[كه] پروردگارت تو را وا نگذاشته و دشمن نداشته است (2)"
"و قطعا آخرت براى تو از دنيا نيكوتر خواهد بود (3)"
"و بزودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردى (4)"
"مگر نه تو را يتيم يافت پس پناه داد (5)"
"و تو را سرگشته يافت پس هدايت كرد (6)"
"و تو را تنگدست يافت و بىنياز گردانيد (7)"
او می دانست و طبق دستور خداوند در ملاعام هم اعلام می کرد که "بگو: جز اين نيست كه من بشرى مثل شما هستم [با اين تفاوت] كه به من وحى مى شود كه خداى شما خدايى يگانه است. پس هر كس به لقاى پروردگارش اميد دارد بايد عمل شايسته كند و كسى را در عبادت پروردگارش شريك نسازد (8)"
و او به همه ی این مراتب به خوبی هم آگاه بود، و هم ایمان و یقین داشت، و قصد تفسیر به رای آن را نیز نداشت و کسانی را نیز مامور به تغییر و تفسیر این آیاتِ روشنِ حق تعالی به نفعِ ریاست و منفعت خود، نکرده بود و لذاست که امت خود را به جای دعوت به خود، به خدایی دعوت می کرد که او را بدین کار مامور کرده بود. او خود را ابتدا عبد و بنده خداوند و سپس رسول و پیام آورش خطاب می کرد و مالک مُلک و ملکوت را تنها خدا می دانست، و بدین شهادت مردمش را هم تشویق می کرد که بدان اقرار نمایند و ایمان آورند، تا بتوانند به اسلام وارد شوند (21).
او گرچه جایگاهی بلند و مقدس داشت و الحق هم که لایق آن بود، ولی کسی را به خاطر مخالفت با خود تنبیه نکرد. کسی به خاطر مخالفت با اوامر و منویات او از حقوق اجتماعی اش محروم نشد؛ اگر بر جمعی که او در آن حاضر بود، وارد می شدی و او را از قبل نمی شناختی، قطعا باید می پرسیدی که "محمد (ص) کدامیک از شماست" تا به شناختش نایل می شدی؛ زیراکه نه بر جایی بلندتر از دیگران جلوس می کرد و یا فاصله یی با جمع داشت، و نه جایی خاص برای نشستن در جمع داشت، نه خوراکی مخصوص برای خوردن، نه دوست و همراهانی خاص برای ارتباط، و نه لباسی مجزای از مهاجر، انصار و یارانش برای پوشیدن و متمایز شدن و... و لذا برای نا آشنایانِ چهره ی معمولی، اما متبرکش، قابل شناسایی در جمع یاران و غیر یارانش نبود.
او هرگز سعی بر جلب تمام چشم ها و نظرها را به سمت خود نداشت، تا آنان را خیره و مسحور خود نگهدارد، و یا خود را مرکز نظر و قبله ی خلقِ خدا کند، که به هر نقطه که روی گردادند و هر جا وارد شدند، او را ببینند، بلکه مایل بود که روی ها تماما به سوی حضرت حق، باری تعالی باشد، و خلق خداوند به هر مکان و جایی که بودند، تنها خداوند را ببینند، نه او را. نمی دانم، شاید نهی شدن تصویرگری و مجسمه سازی در اسلام بر اساس همین نظر پیامبر (ص) بود، که تصویر و یا مجسمه اش به بتی بر دیوار هر مکانی تبدیل نشود؛ تا او از نظر دور و تنها خداوند در نظرها باشد.
گرچه اگر به قبله هم تبدیل می شد، باز در افق و در موازات قبله ی حق تعالی بود، ولی باز نمی خواست که او قبله شود، و تنها قبله ی بی کم و کاست را حق تعالی می دانست. و لذا در حالی که هم لایق مراد بودن، بود و هم به واقع پیام، رفتار، شخصیت، گفتار و افکارش پتانسیل این وضع را داشت، که با دیدن چهره اش، شنیدن سخنش، لحن کلامش، خُلق و اخلاقش و... تجسم خداوند بود و همه و همه حق، در راستای حق، منادی حق و ظهور حق؛ اما باز او مردم را به خود نمی خواند، و تمام سعیش سوقِ مردم به سوی خداوند باری تعالی بود، او مردمش را مرید خود نمی خواست بلکه در حالی که لایق مریدی بود و الحق هم مراد بود، لیکن تمام سعی خود را می کرد تا نظرها را از مخلوق به سوی خالق معطوف دارد، او نمی خواست خود قبله یی باشد، که نظرها را از صاحب قبله دور کند، بلکه تمام سعیش این بود که نظرها را با منتهی درجه راستی به سوی قبله ایی حقیقی تر، یعنی حضرت خالق آشنا و ارتباط را برقرار نماید.
او در این ماموریت هدایتِ خلقِ خدا، نه کسی را رقیب خود می دید که به نابودی و یا محدودیتش اقدام کند، نه حزبی داشت که بر نابودی و یا محدودیت حزب مقابلش مامور کند. او سعی و تلاشی برای حذف مخالفینش در بین مهاجرین و انصار و ساکنین مدینه النبی و یا مکه ی فتح شده نداشت، و کاملا در جهت تحمل و هدایت رقبا و دشمنانش حرکت می کرد، و خداوند نیز او را به نیروی تحملِ "غیر" مسلح کرده بود (19)؛ نیروی خوفیه ایی هم برای شناسایی رقبا و دشمنان خود تشکیل نداده بود و بر خطراتی که حتی جان مبارکش را تهدید می کرد هم بی توجه بود و به غالب این خطرات بر خود نیز از ناحیه وحی مطلع می گشت، تا جاسوسان خبره و حرفه ایی مستخدمِ دستگاه های مخوف.
ایشان بر هیچ دشمنی هجوم نَبُرد، مگر این که از ناحیه آنان قبلا مورد هجوم قرار گرفته بود، البته نه هجوم با کلمات و بیزاری جستن ها و یا انتقادات کلامی، بلکه هجوم با شمشیر که در این صورت بود که جهاد اعلام می کرد و به مقابله بر می خواست. این شاید به این دلیل بود، که منتقدین و متنفرین از خود را دشمن نمی دید، او خود را از آنِ همه ی خلق عالم می دانست و هادی و دلسوز بر همه، که البته به این امر هم مامور شده بود، که رحمت خداوندی باشد، برای همه ی عالم از دوست و دشمن (15) و همچون بارشِ باران بر تمام خلایق ببارد، که او امتداد رحمت خداوندی بود.
او انگار خود را اصلا نمی دید و چنان در درد هدایت خلقِ خداوند غرق بود، که خداوند بدو هوش داریش داد، هان ای محمد (ص) چه می کنی و چرا بر جان خود اینقدر بی توجهی؛ "گویی ـ اگر آنها به این گفتار ایمان نیاورند ـ می خواهی خود را از غم و اندوه به جهت اعمال آنها، هلاک کنی (11)" و یا خداوند او را چنین معرفی کرد که : "رسولی از خود شما به سویتان آمد، که رنج های شما بر او سخت است و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است (12)"
او علیرغم داشتن علم به بسیاری از جریانات موجود و آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد، به هوای نفس خود غلبه کامل داشت (16) و رقیب و حریف را به خاطرِ خطرات بالقوه و بالفعل اشان محدود و محصور نمی کرد. او فرمان "اطیعوا الرسول" خداوند را بهانه یی برای نادیده گرفتن حقوق دیگران و خرد بشری و عقل همراهانش نکرد و در جمع و در ملاء عام به نظر کارشناسی دیگران گردن می نهاد و این را نشانه قدرت خود نمی دانست که هرچه باید شود، گفته ی او باشد و یا از زبان او امر شود و یا بگوید که تنها اوامر و خواست های او باید نصب العین دیگران شود.
و هرگز این دستور خداوند را بهانه یی و توجیهی برای قلع و قمع مخالفانش قرار نداد، از طرفی نیز نه با کسی رقابتی داشت که به بزرگی افرادی از دوست و دشمن حسادت کند و دیگران را، کسانی نمی دید که جای او را تنگ کرده باشند، که او تنها در مدار تقوا و اخلاق بود که او سعی در پیشروی داشت و لذا در این مسیر هم دوست داشت دیگران از او سبقت بگیرند و یا همپایش باشند و لزومی به زدنِ سرهای بلندتر از خود نمی دید و اصولا هدفش این بود که در این صحنه سرها را بلند ببیند و مردمان و خلق خدا در این زمینه قد بکشند و بلند قامت باشند و حتی از او بلندتر شوند. مسابقه در این صحنه در تقوا بود و نه در قدرت طلبی و حفظ و تحکیم آن و اثبات بزرگی خود و تحمیل آن بر دیگران به هر وسیله ایی.
اولویت او حکمرانی بر این مردم هم نبود لذا بزرگانی مثل ابوسفیان حتی بعد از مغلوب شدن هم بزرگ ماندند و پیامبر سعی بر کوتاه کردن قد آنان نکرد و حرمت بزرگی اشان را حفظ کرد و حتی از بیت المال به آنان بیشتر از دیگران داد و خانه هاشان را امن قرار داد و... و لذاست که با رحلت جانسوز پیامبر (ص) در کمتر زمانی، بزرگان قریش که قبلا حاکمیت مکه را داشتند به حاکمیت های خود بازگشتند، ولی اینبار به برکت فتوحات اسلامی نه مکه، بلکه جزیره العرب و حتی عراق عجم را نیز به همراه شامات تحت سلطه خود داشتند. این نشان می دهد که به لحاظ سیاسی پیامبر به قلع و قمع رقبا هرگز اقدامی نکرد که اگر می کرد این چنین بنی امیه نمی توانستند قدرت خود را در زمان غلبه پیامبر (ص) حفظ کنند و بعدها در کمترین زمان ورق را به نفع خود برگردانند.
این را نعوذبالله نباید به حساب بی خردی و بی سیاستی پیامبر (ص) گذاشت که او مظهر عدل و انصاف و مامور به عمل به آنچه خدا می خواست بود و طبق همین ملاک هم عمل کرد، بی آنکه بخواهد دغدغه یی از این داشته باشد که چه می شود، سعی کرد خود انسان، مسلمان و اسوه باشد، تا این ملکات فاضله را به اوج خود برساند و فارغ از این که چه خواهد شد، چراغی باشد ابدی در تاریخ تاخ و تاز انسان که به هر مصلحت و ضرورتِ ناچیزی از جمله ادامه ی حکومت، حکم به تعطیلی بسیاری از ارزش ها از جمله عدل، انصاف و اخلاق ندهد.
او می خواست با این سیره و روش، در طول تاریخ آینده بر دهن هایی کوبیده باشد که به اسم اسلام و یا خدا می خواهند از جاده عدل، انصاف و اخلاق خارج شوند و آن کنند که خود صلاح می دانند، در حالی که به روشنی حقوق حقه مردم را باطل می کنند. این همان ضعفی است که در حکومت های اسلامی بعد از او دغدغه حاکمان شد، که هر سری را رقیب یافتند به هر تیغی که در دسترس دیدند (زر، زور و تزویر)، کوبیدند و می کوبند تا حاکمیت خود را تضمین کنند. به همین تیغ است که حسین ها (ع) یا باید در مدینه النبی (ص) و مکه مکرمه محصور و تحت نظر مزورانه عُمالشان باشند و اگر گرایشی به سمت سیاست و حرکتی مشکوک داشتند، در صحراهای دور دست تبعید شوند و یا به زهری کشته، یا اگر زیادی اصرار کنند، و حرکتی داشته باشند در صحرایی دور افتاده در محاصره اش انداخته و با اهل و خانواده اش قتل و عام شوند.
حاکمان جور اسلامی همچون اموییان همه ی مهاجر و انصار را از مناصب و دستگاه های حاکمیتی جامعه حذف کردند و تنها کسانی می توانستند بمانند که ابتدا از خود خالی شده و تمام دین، عدل، انصاف و اخلاق را پشت درب های ساختمان های حاکیتی وا می گذاشتند و داخل قصرهایی تو در تو می شدند و چشم به دهن امثال معاویه ها می داشتند و بدون هیچ سوالی، مطیع حاکمِ مطلق اسلامی می شدند و حکم او را بر چشم می نهادند و هیچ خللی در آن نکرده، بی چون و چرا به اجرایش اقدام می کردند و اگر شکی هم در آن احساس می کردند، از دستگاه حذف می شدند. منتقدین این وضعیت هم یا محصور در "ربذه" می شدند تا نتیجه اعتراض خود را به مرگ در حصر با مظلومیت بچشند تا دیگر کسی جرات نکند، اطاعتِ بی چون و چرای حاکم مطلقه ی وقت را به چالش بکشد.
اما در حکومت محمدی (ص) و علوی (ع) منتقدین به هر انتقادی حتی فحش و ناسزا به حاکم علوی و محمدی مجاز بودند و "ابن عمر" می توانست در حین سخن گفتن حاکم مسلمین در مسجد کوفه و در ملا عام به خلیفه علوی و خود علی (ع) فحش و ناسزا بگوید و به رفتار علی (ع) اعتراض کند و زنده و آزاد از آن مکان خارج شود، بی آنکه حتی بعدها برای او پرونده یی ساخته شود و خود و اهلش مورد آزار و اذیت یاران علی (ع) قرار گیرند و یا این که از هیچ حق اجتماعی محروم شود، به اندازه بقیه از بیت المال همچنان سهم داشت و تنها زمانی با این نوع انسان ها از سوی حاکمیتِ علوی (ع) برخورد می شد که دست به قبضه شمشیر می بردند و سپاه می آراستند.
اما در حکومت اموی حاکم هر شهری شهروندانش بلند و مرتبه و غیر بلند مرتبه، مهاجر و یا انصار، خاندان پیامبر و یا غیر خاندان او، عرب یا موالی و... را تحت نظر داشتند و هر که کوچکترین خطری برای خلیفه از ناحیه اش احساس می شد، روند محدودیت او آغاز، و خیلی هم به این وضع معترض می بود، محدودیت ها افزایش می یافت، تا به مرحله خون ریزی اش برسد و از جلوی پایِ حاکمِ اسلامی به ظلم نشسته بر منبر پیامبر خدا (ص) قربانی شود.
اما پیامبر (ص) ما و ساختار حکومت علوی (ع) گروه فشاری هم نداشت که دایم به این و آن به خاطر عدم هماهنگی با او درگیر باشند و به پای مخالفانش بپیچند و بر عکس، فرماندهان و جنگجویان سپاه و کارداران صحنه ی جامعه او نیز تنها به وفاداران و گوش بفرمانان او و خاندانش اختصاص نداشتند و همه، و حتی امویان و... که بعدها دمار از روزگار خاندانش در می آوردند، هم در سپاه و ارکان حکومتش حضور فعال داشتند و عناوینی هم از ایشان می گرفتند (18)، طلحه الخیر، زبیر سیف الاسلام و... از آن جمله اند.
او در بین مردمش بود و دربِ خانه اش برای تظلم خواهی همواره باز بود و در حضور در بین مردمش غرق بود، و همواره به نظرات و تفکرات شان گوش می داشت و از جمله به نظرات امتش نسبت به خود بسیار حساس بود و لذا حتی در آخرین روزهای زندگی اش مردم را اختصاصا به مسجد النبی (ص) فرا خواند و از ظلمی که ممکن بود او بر آنان روا داشته باشد، سوال کرد، و از قضا هم پیرمردی پیدا شد که از خوردن تازیانه یی بر بدن خود به ظلم، از ناحیه رسول رحمت (ص) شاکی بود و... که او را نیز از خود راضی کرد و رفت.
به حدی درب خانه اش به روی هر ظلم دیده و ندیده ای باز بود، تا آنجا که مُخِل آسایش او و اهلش شده بود تا این که خداوند به دادش رسید، و هماو به وسیله وحی به مردم دستور داد که : "ای کسانی که ايمان آورده ايد، به خانه های پيامبر داخل مشويد مگر شما، را به خوردن طعامی فرا خوانند، بی آنکه منتظر بنشينيد تا طعام حاضر شود، اگر شما را فرا خواندند داخل شويد و چون طعام خورديد پراکنده گرديد، نه آنکه برای سرگرمی سخن آغاز کنيد هر آينه اين کارها پيامبر را آزار می دهد و او از شما شرم می دارد ولی خدا از گفتن حق شرم نمی دارد و اگر از زنان پيامبر چيزی خواستيد، از پشت پرده بخواهيد اين کار، هم برای دل های شما و هم برای دل های آنها پاک دارنده تر است، شما را نرسد که پيامبر خدا را بيازاريد، و نه آنکه زن هايش را بعد از وی هرگز به زنی گيريد، اين کارها در نزد خدا گناهی بزرگ است (22)" و یا آنقدر در تحمل دیگران پیش رفت که مردم جرات داشتند که بر او صدا بلند کنند و خداوند باز به دادش رسید و دستور داد "ای کسانی که ايمان آورده ايد، صدای خود را از صدای پيامبر بلندتر، مکنيد و همچنان که با يکديگر بلند سخن می گوييد با او به آواز بلند سخن مگوييد، که اعمالتان ناچيز شود و آگاه نشويد (23)"
اما پیامبر ما در آخرین لحظات عمر شریفش هم دغدغه امت خود را داشت و قطعا می دانست که حاکمان بعد از او با ما چه خواهند کرد؛ امام صادق (ع) آخرین گفتار پیامبر را بر منبر مسجد مدینه النبی (ص) و دل مشغولی ها و توصیه هایش را این راستا چنین روایت می کنند : "پیشوایان بر امتم را تذکر می دهم که بر مسلمانان بی رحمی نکنند. سالخوردگان را بزرگ شمرند، بر محرومان رحم آورند، عالمان و دانشمندان را بزرگ دارند. مبادا آنان به ذلت بیفتند. جامعه را به فقر و ناداری نکشانند که کفر به دنبال دارد، درهای حکومت را به روی مردم باز بدارند، تا مردم آزادانه سخن شان را بگویند و زورمندان به جان ضعیفان نیفتند (9)" آری او با چنین توصیه های به گوش هایی که هرگز بدان شنوا نبودند، ما را ترک کرد و از آن منبر که به چنین انسانی متعلق بود کسانی بالا رفته و می روند که به مردم هیچ اعتقادی ندارند و تنها به بست و توسعه قدرت و ثروت خود می اندیشند و به حفظ آن به نام خدا و رسولش (ص) بسیار کوشا و مُجِدّند و باز بی شرمانه داعیه محمد (ص) دارند و بر بیرق های خود نام خدا و پیامبر (ص) را به ظلم و دروغ نصب می کنند تا ما را استحمار کنند و به استضعاف و استعمارمان بکشند.
ای کاش بشر و از جمله ما مسلمانان این اسوه حسنه (13) را خوب می شناختیم و وا نمی گذاشتیم و بی خود به این و آن متوسل نمی گردیدیم (17). در حالی او انسانی است از جنس ما، ولی کاملا در رفتار، کردار، اعمال و افکار اسوه نیکی هاست، لذاست که خداوند نیز دستور داده است که، در حالی که "خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند، ای کسانی که ایمان آورده اید! بر او درود بفرستید و سلام گویید و تسلیم فرمانش باشید(20)." که او لایق درود و اطاعت است.
اما چرا ما به هفتاد و دو فرقه تبدیل شده ایم؛ زیرا او را واگذاشته ایم و به دنبال این و آن به راه افتاده ایم، این خود معمایی است عجیب. با این کار روز به روز شکافِ بین امت ثبت شده به نام او افزوده می شود و اختلافات به خون و خونریزی از هم مبدل شده است، اهم هدف راهداران راه های موجود، جدایی و تمایز راه هاست، سعی در حفظ و تفکیک دایمی این راه ها دارند، اَهم اعمال و اوراد توصیه شده در هر فرقه ایی همان مواردی است که رهروان فرق را بیش از پیش از هم متمایز کرده، بدان مان می خوانند که با انجام آن کوس جدایی همواره در نوا باشد و مرزها حفظ شود، اهم محرمات نیز نزدیکی هاست و... امروز به لعن این و آن مشغول مان می کنند تا کینه ها همچنان باقی باشد و درگیری ها بماند و گسترش یابد، تا همچنان هفتاد و دو فرقه بمانیم و دستگاه های تفرقه سخت مشغول گسترش و شدت آنند تا انسان ها در تنفر از هم مانده و در این آب گل آلود خداوندان هوی و هوس حکومت خود را تدارک و تحکیم کنند و به حفظ آن مشغول باشند.
مدعیان جانشینی نبی مکرم اسلام (ص) دیگر همچون او فکر نمی کنند و سخت به خالص سازی کادر و سپاه در رکاب خود از یاران گوش به فرمانی فکر می کنند که در اطاعت از آنان هیچ خللی فکری و عملی نداشته و سخت به تصفیه آنانی مشغولند که به تملق و چاپلوسی اشان مشغول نیستند، و امت اسلام را علاوه به هفتاد و دو فرقه، در هر فرقه یی به وفاداران و غیر وفاداران به خود تقسیم کرده اند.
حال آن که سپاه محمد (ص) که تدراکش بروز بزرگترین حرکت، جنبش و عملِ حکومتی زمانِ آن حضرت بود را در همان حالی که علی (ع)، سلمان، ابوذر و دیگر مهاجر و انصار تشکیل می دادند، مروانیان، بوسفیانیان، عباسیان زبیریان، صلحه الخیرها و... هم بودند و پیامبر اسلام (ص) بی هیچ ظن و گمان بدی نسبت به آنان، در کار اسلام و جامعه اسلامی سهیم شان کرده بودند.
لذاست که علیرغم این سیره نبوی (ص)، بسیاری از جانشینان او در مسیر خالص سازی ها و تسویه دگر اندیشان و... سعی بلیغ داشته و در جداکردن سره از ناسره، کشیدن دایره هایی که به تفکیک امت اسلامی ترسیم می شوند، سخت همت داشته و در اثر همین ظلم هاست که کار امروز ما مسلمانان به جایی رسیده است که بدترین جنایات به نام پیامبر (ص) و خدا و تحت پرچمی و بیرقی انجام می شود که نام مبارک آن اسوه تقوی، پرهیزکاری، رحمت، اخلاق و... و یا حتی خداوند بر آن نقش بسته است، به انجام می رسد.
واقعا انسان از آن وجود شریف شرمگین می شود که برخی خود را به او منتسب می کنند، در حالی که از اعمال و افکار آن حضرت در عمل و فکرشان بویی به مشام نمی رسد، ولی خود را خلیفه و جانشینش او می دانند و همسنگ و بلکه بالاتر از او برای خود اختیار و قدرتِ دخل و تصرف در اموال و جان بندگان خداوند قایلند.
شرمتان باد ای "اشباء الرجال"، آن هنگامی که در دل های خود می دانید با او و پتانسیل های بالقوه و بالفعلش فاصله یی طولانی به بلندای آسمان و زمین دارید و باز برای خود قدرت و اختیار برابر و حتی بیش از او می خواهید و از امتش طلب جایگاهی برای خود می کنید، که نه تنها لایق آن هستید و نه در راستایش، بلکه مُذّل آنید. شرمتان باد ای جانیان و ای خبیث ها، آن گاه به اشاره ایی و یا فرمانی، انصارِ ناپاکتان چون درندگان در حالی که نام خدا و رسولش (ص) بر زبان دارند، بر بندگانِ خداوند روی می آورند و بر آنان سخت می گیرند، و این نام های پاک را برای توجیه افکار و اعمال تان مایه می گذارید. خداوند روسیاه دو دنیایِ تان کند که اسلام و مسلمانی را با اعمال و کردار و افکارتان زیر بیرقی حامل مقدس ترین نام ها، روسیاه کردید و می کنید.
و در آخر تنها می توان این گونه به شکایت این وضع نزد خداوند باری تعالی نشست که "خدایا به درگاه تو شكوه می آوريم، از فقدانِ پيامبرمان (كه درودهاى تو بر او و خاندانش) و از غیبت مولاي مان (عج)، و بسيارى دشمنان مان و كمى نفرات مان (25)" آمین رب العالمین.
1- ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ (آل عمران، آیه 144)
2- مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى (ضحی آیه 3)
3- وَلَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ الْأُولَى (ضحی، آیه 4)
4- وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى (ضحی، آیه 5)
5- أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى (ضحی، آیه 6)
6- وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى (ضحی، آیه 7)
7- وَ وَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى (ضحی، آیه 8)
8- قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا (كهف آیه 110)
9- "اذکرالله الوالی من بعدی علی امتی ،الا یرحم علی جماعة المسلمین فاجل کبیرهم و رحم ضعیفهم و قرعالمهم و لم یضرهم فیذلهم. و لم یفقرهم فیکفرهم. و لم یغلق بابه دونهم فیاکل قویهم ضعیفهم ثم قال: قد بلغت و نصحت و اشهدوا" http://www.jamaran.ir/fa/NewsPrint.aspx?ID=24446
10- أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ (آل عمران، آیه 144)
11- فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی ءاثرِهِمْ اِنْ لَمْ تُؤْمِنواْ بِهذا اْلْحَدیثْ أَسِفا (کهف، آیه 6)
12- لَقَدْ جاءَکُمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّم حَریصٌ عَلیْکُمْ بِاْلْمُؤمِنینْ رَئوفٌ رَحیمٌ (توبه، آیه 128)
13- لقد کان فی رسول الله اسوة حسنة (احزاب، آیه 21)
14- وَ اُنَّکَ لَعلَی خُلِقٍ عَظیمٍ (قلم، آیه 4)
15- وَ ما اَرْسَلْناکَ اِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمین (انبیا، آیه 107)
16- وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهوی اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْیٌ یُوحی (نجم، آیه 3)
17- یا اَیُّها الَّذینَ آمَنوُا اِسْتَجیبوا للّه وَ لِلْرَّسولِ اِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ (انفال، آیه 24)
18- قُلِ اْعْمَلوُا فَسَیَرَیْ اللّهُ عَمَلُکُمْ وَ رَسوُلُهُ وَ الْمُؤْمِنون (به مردم بگو هر کاری می کنید خدا، پیامبر و مؤمنان می بینند) (توبه، آیه 11)
19- اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکْ * اَلَّذی اَنْقَضَ ظَهْرَک (شرح، آیه1)
20- اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبی یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمَنوُا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّموُا تَسْلیماً (احزاب، آیه 56)
21- اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسوُلُهُ (نماز)
22- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا (احزاب، آیه 53)
23- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ (حجرات، آیه 2)
24- إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.(بقره، آیه 156)
25- للَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنَا [إِمَامِنَا] وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا (دعای افتتاح)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 3:3 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
در حالی که رییس موسسه امام خمینی (ره)، جناب آقای مصباح یزدی ظاهرا فرموده اند که : "خدا را شاهد میگیرم جامعه ما لیاقت چنین رهبری را ندارد (1)"، ولی خود بنیان گذار این انقلاب، امام خمینی (ره) در حالی که خود را خدمتگذار این ملت می دانست، تا رهبر، در وصیتنامه پر معنای خود که بعد از سال ها رهبری نگاشتند، این مردم را این طور ارزیابی کردند، که: "ﻣﻦ ﺑﺎ ﺟﺮأت ﻣﺪﻋﻲ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﻣﻠﺖ اﻳﺮان و ﺗﻮده ﻣﻴﻠﻴﻮﻧﻲ آن در ﻋﺼﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻬﺘﺮ از ﻣﻠﺖ ﺣﺠﺎز در ﻋﻬﺪ رﺳﻮل ﷲ (ﺻﻠﻲ ﷲ ﻋﻠﻴﻪ وآﻟﻪ) و ﻛﻮﻓﻪ و ﻋﺮاق در ﻋﻬﺪ اﻣﻴﺮاﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ و ﺣﺴﻴﻦ ﺑﻦ ﻋﻠﻲ (ﺻﻠﻮات ﷲ و ﺳﻼﻣﻪ ﻋﻠﻴﻬﻤﺎ) ﻣﻲ ﺑﺎﺷﻨﺪ (2)"
جناب آقای مصباح شما به جای شک در مردمی که علیرغم همه ی کاستی ها، همه جوره تاکنون این انقلاب را همراهی کرده اند، در خود و عملکرد خود و همسوهایتان شک کنید که با این مردم چگونه رفتار کرده اید، و با چه نگاهی به آنها نگریسته اید، که این گونه شده اند و به این مرحله رسانده ایدشان.
1- http://noandish.com/fa/news/20760 تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۳۹۳ - ۱۳:۳۷
2- http://www.iaulamerd.ac.ir/uploads/vasiat-emam-khomini[1]_377.pdf
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 9:18 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
حادثه یی که اتفاق می افتد شاهدان آن، هر یک به فراخور حالِ درونی اِشان و دریافتی که از آن صحنه داشته اند، آن را ثبت و ضبط می کنند و یا دیگرانی روایتِ شاهدان را، و همین می شود همان تاریخی که امروز ما آن را در کتاب های تاریخ می خوانیم. گاهی نیز تاریخ به سفارش قدرتمندان نوشته می شود و یا تاریخنگاری به طَمَع کسبِ زَر و یا بذلِ توجه قدرتِ زمانه ی خود، تاریخی را می نگارد، تا آن را به مردان قدرت تقدیم کند. شاهدان تاریخ اکثرا به دلایل مختلف ضرورتی بر ثبت لحظه ها نمی بینند، همانگونه رزمندگان جنگ هشت ساله با آن تجاوزکار بعثی ضرورتی به چنین کاری نمی دیدند. و...
لذا کُتُب تاریخی مملو از ابهام است و تکیه بر آن بسیار مشکل خواهد بود و تاریخ اسلام نیز از این قاعده مستثنی نیست. ما هستیم و تاریخی از اسلام که بعد از پیامبر (ص) به سرعت از خلافت های خاندانی (که حداقل قریش برای خود قایل بود)، به تشکیل سلسله های پادشاهیِ خاندانی و قبیله ای انجامید و تاریخ اسلام را همین ها رقم زدند و نوشتند.
امروز ریشه بسیاری از درگیری های دنیای اسلام، تاریخی است و می توان آن را ادامه همان تاریخ دانست. حتی بخشی از تاریخِ سیره و حدیث هم طبق همین روال ثبت شده اند، که پر است از شبهه و درنگ و مخلوطِ درست و نادرست و علم رجال را برای جدا کردن سره از ناسره از میان راویان حدیث ایجاد کرده اند.
آنچه راه برون رفت از این درگیری های ناتمام تاریخی می تواند قرار گیرد، به نظر می رسد خارج شدن از تاریخ و تعمق در پیامِ اسلام است. آنچه اسلام واقعی را از اسلام غیر واقعی می تواند، جدا کند پیام اسلام است و بس. که اگر در تاریخ مخشوش بجای مانده از آن سال ها بمانیم، باید همینطور بجنگیم و بجنگیم و بجنگیم، که پایانی بر آن متصور نیست.
کینه هایی که هر بار با خواندن آن تاریخ و یا بزرگداشت حوادث تاریخی تازه می شوند و زنده می مانند، تا بمانند و به تکرار تاریخ سازی گذشته کنند تا پایانی بر آن نباشد، و برخی حتی ظهور منجی (عج) را هم ادامه همان درگیری های تاریخی و انتقام همان حوادثِ تاریخیِ صدر اسلام می بینند، و در این زمان اعلام می کنند که او در آینده به انتقام گذشته می آید. تکیه کردن به تاریخی این چنینی و تبدیل تاریخ به مبنای اعتقادات، شاید درست نباشد، و ادامه ی این تکیه بر تاریخ و عمل بر اساس آنچه در تاریخ رخ داده است نه به صلاحِ اسلام است و نه اهل اسلام.
باید نشست و چندی تاریخ را به کناری نهاد و هر نحله ی فکری – اسلامی گوهرِ مورد ادعای خود را که پیامی است که مدعی حمل آن است را بر دایره یِ جمعِ زمانه بریزد و بعد از اثبات این که آن پیام گوهر است و افتخار آمیز، سپس به آن افتخار کند و بر جاری شدنش مُصّر باشد و با مجادله اَحسن برای اثبات آن اقدام کند تا رایج شود، و نه این که به خواندن تاریخ بنشینیم و هی بگوییم"من آنم که رُستم بُود پهلوان" که او برای خود پهلوان بود و ما هم باید به تاریخ پهلوانی او تکیه نکنیم و خود هم پهلوانی همچون رستم باشیم.
ای وای بر انسانی که مبنای اعتقادات خود را بر حوادث تاریخی نهاده باشد و بعد از سال ها و حتی قرن ها تکیه بر آن، متوجه شود که حادثه ی تاریخی که مبنای اعتقاد او بوده است اصلا حادث نشده و یا طور دیگری روایت شده و یا در آن غُلّو کرده اند و یا هزار خدشه ی دیگر بر آن وارد است.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 8:44 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
گویند اگر همه ی یکصد و بیست و چهار هزار پیام آور خدا (ع) را در یک مکان و زمان جمع کنند که مدتی با هم زندگی کنند و اجتماعی تشکیل دهند، حتی دچار یک درگیری لفظی هم نمی شوند، چه برسد به این که به جنگ و کشت و کشتار همدیگر دچار شوند و خون به پا کنند و معرکه ی خونین بین خود یا پیروان شان به راه بیندازند.

اما به نمایندگی از خدا و یا به مدعای پیروی از همین انبیاء (ع)، و یا به ادعای پیاده کردن احکام دین و مذهب انبیاء خدا (ع) و... امروز به فرماندهیِ فرماندهانی سخت دل و خارج از انسانیت که عنوانِ نمایندگی خدا و یا پیام رسانان او را به یدک می کشند، میلیون ها انسان را درگیر دیگرانی کرده اند که مثل آنان فکر یا عمل نمی کنند، و با این حکایت جنایت را سخت به روایت نشسته اند و درندگی را به اوج رسانده اند و البته این مربوط به امروز نیست و تاریخ حکایتِ تکرار این تراژدی دردناک است که امروز نیز به ثبتِ تکرار آن نشسته است.
در مورد ما مسلمانان، مثل همه ی ادوار تاریخِ اسلام، عده یی به کشتار هم کیشان مسلمانِ خود مشغولند؛ داعشی ها اوج و عصاره ی همین مسلمان و مسلمانی اند که به نمایندگی از جانشینان پیامبر اسلام (ص) که امروز در مکه مکرمه و مدینه النبی (ص) به تخت نشسته اند، دیگرانی را از دم تیغ می گذرانند؛ و در همین حال هندوهای افراطی در هند، بودایی های افراطی در میانمار، صهیونیست ها در اسراییل، صرب های مسیحی در اروپا و... مسلمان می کشند.
همان ها که روزی هندِ بودایی شده را از وجود بوداییان پاک کردند، امروز در هند مسلمان می کشند، تا هندی کاملا هندو داشته باشند. از آن سو بوداییان پاکسازی شده از هند در میانمار می خواهند چند هزار مسلمانِ روهینگا را بیرون کرده و یا بکشند تا کشوری خالص بودایی داشته باشند. اسراییلی ها هم فلسطینی کاملا یهودی می خواهند و لذا به مسلمان کشی مشغولند. داعشی ها هم می خواهند منطقه ی نفوذ محدود وهابیت در عربستان سعودی را گسترش داده و منطقه یی به بزرگی جهان اسلام وهابی باشد. آنسوتر مسیونرهای مسیحی، جهانی یکسر بر کیش عیسوی می خواهند و البته ما هم جهان را جهانی طرفدار اهل بیت (ع) می خواهیم و...
این دور تکراری است که جریان دارد، در حالی که خداوند ما انسان ها را متنوع می خواهد و برای همین هم در قرآن کریم می فرماید "وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ" (و اگر خداوند می خواست شما را به صورت امتی واحد قرار می داد، ولیکن خداوند هرکس را بخواهد گمراه و هرکس را بخواهد هدایت می کند و هرآینه از آنچه انجام می دادید، بازخواست می شوید.) این انسان ها هستند که باید با پوست و خون خود به این برسند که کدام راه و منش را مناسب یافته و انتخاب کنند، کدام را راه سعادت و شقاوت بدانند. کدام را راه درست یا نادرست بدانند. به نظر می رسد که باید انسان ها در انتخاب خود آزاد باشند تا این دنیا به آشغال دانی توحش و تحمیل تبدیل نشود، و هر تمامیت خواهی برای دست یابی به قدرت، پشت بهترین های نازل شده از آسمان (وحی) پنهان نشود و به خون ریزی از دیگران اقدام نکند.
لازم است روزی بشر به این شعور برسد که باید از اجبار در تحمیل راه و مرام خود به دیگران دست بردارد و به جایی برسیم که پیروان ادیان تنها مجاز به ارایه آزادانه اعتقادات خود باشند ولاغیر، که در غیر این صورت قانونِ جنگل در این جهان همچنان حاکم خواهد بود و در حالی که هر دین و مرامی خود را البته حق می دانند، مطابق با زور خود در حیطه یی از منطقه زور خود به پاکسازی دینی از دیگران اقدام خواهد کرد و نهایتا هم همین زور است که مرزهای جغرافیایی ادیان را شکل خواهد داد، و همه در پی یکدست کردن جهان با مرام و دینِ پر زورتر خود خواهند بود و..،
که البته تاریخ نشان داده که این یکدست شدن تقریبا محال است و گرچه در هر دوره یی یکی از ادیان را زور بیشتری بوده و به پاکسازی زمین از دیگران اقدام کرده، ولی هیچ کدام تا به حال نتوانسته اند زمین را بدین لحاظ یکدست کنند، و حکایت تکرار تاریخ است که اتفاق خواهد افتاد و بشر در غایت خود که انسان بودن است، دست نخواهد یافت و بر این بنای کج همچنان خشت ها انباشته خواهد شد، و هرچه بیشتر بگذرد بر سنگینی بار این بنای کج افزوده خواهد شد و خراب کردنش ویرانی بیشتری به همراه خواهد داشت و یا ویرانی اش سخت تر خواهد بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 11:35 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
جامعه یِ قبل از ظهور حضرت عیسی مسیح (ع) منتظر ظهور منجی بود که بیاید و آنان را از وضعیتی که در آن گرفتار آمده بودند، نجات دهد. مردم آن دوره در حالی منتظر منجی بودند، که دین یهود در اوج اجرای احکامی بود که علمای یهود می خواستند، که نمونه آن جایگاه "نهی از منکر" بود. قدرت و برد اجتماعی و جایگاه نهی از منکر را می توان در داستان حضرت مریم (س) در قرآن به عینه دید.
فشار اجتماعی در برابرِ انجام خلاف عفت عمومی در جامعه یِ حضرت مریم (س) آنقدر زیاد و در حدی از افراط پیش رفته بود که وقتی آن پاک بزرگ با دردِ زایش پسری عبدالله به نام عیسی مسیح (ع) در لحظه وقوعش مواجه شد، وحشت از وقوع آن و ترس از مواجهه با مردمی که به انتظارش نشسته بودند، او را به درخواست مرگ و نیستی از خداوند فرا خواند، تا نباشد و نبینندش و به فراموشی اش سپرده شود و نامی و یادی از او نماند!
این در حالی است که آن حضرت مجهز به ذکر الله بود که آرامشش می داد، اعتقاد به نصر خداوندی داشت که در این ماموریت همراهش خواهد بود و قاعدتا او بر آن معتقد بود، او مستقیما با فرشته ی بشارت دهنده ملاقات و گفتگو کرده بود و از کیفیت ماموریتی که خداوند برای او در نظر گرفته بود، اطلاع داشت، و از خود مطمئن بود که عملِ خلاف شرعی انجام نداده، و به معجزه ی الهی حاملش بود و در به وجود آمدنش نقش اساسی به عهده داشت، مطلع بود و...
باید گفت این شرایط نتیجه ظلمِ مذهبی و عرف ظالمانه یی بود که در جامعه ی منتظر منجیِ مریم پاک (س) ساری و جاری بود، ظلمی مذهبی و اجتماعی ناشی از اجرای افراطی فقه مورد نظر علمای یهود و عرفی رایج که کمر این اجتماع را زیر بار خود خم کرده بود؛ که حتی جان مریم پاک هم در انجام ماموریت الهی را نیز از درد مواجهه با آن می فشرد.
قرآن کریم این جریان را این طور حکایت می کند؛ آنگاه که آن زنِ پاک (س) با فرشته نازل شده از سوی خداوند مواجه شد و آن بشارت دهنده ی رحمت الهی"گفت من فقط فرستاده پروردگار توام، براى اين كه به تو پسرى پاكيزه ببخشم (۱۹- مریم)" در این لحظه مادرِ رحمت و بخشش در پاسخ"گفت چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بدكار نبوده ام (20- مریم)" پیام رسان خداوند"گفت [فرمان] چنين است پروردگار تو گفته كه آن بر من آسان است و تا او را نشانهاى براى مردم و رحمتى از جانب خويش قرار دهيم و [اين] دستورى قطعى بود (21- مریم)" و "پس [مريم] به او [عيسى] آبستن شد و با او به مكان دورافتادهاى پناه جست (22- مریم)" و از این شرم که به واسطه ترس از روبرو شدن با مردم بود، از آنان دوری گزید؛ و انگار تا به آن موقع (که درد زایمان گرفت) باورش نمی شد که این وضع اتفاق خواهد افتاد تا این که "درد زايمان او را به سوى تنه درخت خرمايى كشانيد گفت اى كاش پيش از اين مرده بودم و يكسر فراموششده بودم (23- مریم)" و اینجا بود که آرزوی مرگ و پاک شدن از صفحه روزگار را کرد.
این قدرت نهی از منکر درونی شده در جامعه مریم پاک است که شکل گرفته و انسانی طاهر چون او را این چنین گوشه گیر می کند، آن هم به جرمی نکرده و مریم مقدس (س) حتی با دیدن آن همه معجزات که در حین این ماه ها از شروع آبستن شدن به مسیح (ع) تا به زمان زایمان و گفتگوی فرشته حق با او و... اتفاق افتاد؛ ولی باز تصور فشار اجتماعی که باید با آن مواجهه شود او را به مرحله یی رساند که تقاضای مرگ کند، مرگی که یکسر با فراموش شدن، همراه باشد. این است ظلم مذهبی – اجتماعی که حتی بی گناهان را هم تحت فشار خود قرار می دهد و له می کند.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 7:14 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
خدایا تابستانی داغ و جهنمی گذشت و از آن داغیِ تحمل ناشدنی اش کاسته شد و بر این رفتن سُرور از کوی و برزن برخاست و غریوِ شادیِ خَلقِ تو به آسمان رسید و حتما تو هم بر این شادی، شاد شدی. اما اِنگار این پاییز، بر پایان این کوره ی داغ نمی تواند، پایانی اساسی باشد و در حالی که اعتدالِ دما را به مقدار قابل توجهی شاهدیم، و در پس این پاییزِ نسبیِ غم ها، امید به زمستانِ این سرکشی های نامیمونِ گرمایِ طاقت فرسا و غیر قابل تحملِ تابستان گذشته را داریم، اما در همین پاییزِ غمِ آن همه سوختن هایِ جانگداز، باز اشعه های همان خورشیدِ سوزنده و کشتار کننده از نِعَم تو، گهگاه باز گرمایِ خود را به چهره یِ سوختگان آن تابستان داغ می فشاند؛ و می خواهد بگوید که خیال نکنید که گذشت! که باقیست ماجرای این سوختن ها.
سرشاخه های سبز و باطراوتِ سوخته از داغیِ آن روزهایِ سخت و غم انگیز، هنوز تسکین نیافته اند و گاه حتی بر شاخسارانِ سبزِ صنوبران و سَروهای بلند قامت و بلندنظر، خشک مانده اند و هنوز زایش های سبزِ جدید بر شاخه هایی آنان، آن سبزی تلالو دارِ شایسته و بایسته را ندارند و یا شاید بر زایشی جدید هنوز هم موفق نشده اند؛ که خود از آن شرایطِ خسارت بار رنج ها و خسارت ها دیدند و به ترمیم خویشتن مشغولند. گرچه فضای تلطیف شده از بارش هایی چند و آن بارشِ سیل آسا، دل ها را امیدوار کرد و می کند، لیکن باز برای بازگشت به دوره ی سبز و طرب انگیز و گذر از خشکالی های پی در پی، افقِ روشن و واضحی نیست؛ چرا که خورشید در وسط همین پاییزِ سرور انگیز و معتدل هم گاه چهره هایی خشمگین می نمایاند، که انگار می خواهد بگوید که حتی می تواند در دلِ زمستانِ پیش روی ناامیدی ها، هم به باز تولید غم و اندوهِ داغیِ تحمل ناپذیرش اقدام کند. این خورشید سوزان می خواهد به جنگِ قانون طبیعتِ خداوندی برود که در زمستانِ نا امیدها، امید را بی اثر کند و بندگان خدا را در نومیدی قرار دهد.
انگار نه انگار که ابرهای سِتبر سبزی آفرین دستِ رد به سینه ی خورشید زده اند، ولی او بی شرمانه هرگز به روی خود نمی آورد که دیگر شرایط تغییر کرده و او نیز باید خود را تغییر دهد. هنوز این خورشیدِ سوزنده ی آن تابستانِ سخت که زمین و آسمان و در و دیوار را با خَلق خدا درگیر کرده بود و از همین طریق به آزارشان سخت اشتغال داشت، نمی خواهد گذر ایام و یا درگذشت خود و منشِ مرگ و نیستی آفرینش را باور کند و اعتقادی به پاییزِ خود و انشاالله زمستانِ وجودش، و یخ زدن آن همه داغی را ندارد.
خدایا بیم آن می رود که پاییزِ کم توانِ شده از قلع و قمع تابستانی، به زمستانی در خور منتهی نشود و آن خورشید بی شرمِ تابنده ی تابستانِ سخت، در دوره ی زمستانِ وجودش هم گرمای تابستان را باز تولید کند. خدایا امیدها بعد از سَروها و صنوبرانِ بلند قامت و استوار که تنها سرشاخه های آنان سر به تعظیم تو فرود آورده اند و در پای خود به هیچ سنجدِ کَجی تعظیم نمی کنند، تویی.
پس یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی أحسن الحال؛ و بر این اعتدال، دوام ده. تابش آن خورشید داغ و غیر قابل تحمل را مجالی بدان تابشِ سختِ دوباره مده، که زمینُ آسمانت را بر موجودات غیر قابل تحمل کند. گرچه مدعی نور است، اما نوری تاباند که چشم های بصیرِ زیادی را کور و یا محکوم به ندیدن کرده است. آری خورشیدِ زندگی بخش هم گاهی قاتلِ امید و زندگی می شود.
+ نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 4:53 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
به نام تو ای مهربان ترین مهربانان؛ ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیتِ انسان است که تبلور ان در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، در همین راستا است که خواستم با داشتن وبلاکی من هم به خیل استقاده کنندگان از این سیستم پیوسته و از ان بهره مند شوم.
دانشجوی رشته مطالعات هند در دانشگاه تهران هستم. علیرغم گذشت بیش از نیمی از عمرم هنوز خود را نیازمند تبادل افکار و اندیشه برای یافتن راه می دانم و امیدوارم بتوانم راه خود را بیابم و به سعادت و آنچه آرزوی صالحان و هدایت یافتگان است دست یابم و در این راه امید به یاری خدا و خلق خدا دارم.
آنچه در این وبلاگ می آید نظرداشت های نویسنده است که انسانی متصل به وحی خداوندی نیست لذا خالی از اشتباه و اشکال نیز نخواهد بود و باید ما انسان ها با بکار گیری عقل و وحی همدیگر را تصحیح کنیم. دورد خدا بر انبیا و اولیا خدا، صالحان، مصلحان و هدایت یافتگان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:28 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
جناب برادر عزت الله ضرغامی!
به رسم شباهتِ ریاست به " لُنگی" که هر روز بر پای کسی بسته و بالاخره دیر و یا زود دوره ی تک تک ریاست ها، به پایان خواهد رسید و یا احدی از خَلق پایانش می دهد، و یا خالق خود دست به کار شده و پایانش را رقم خواهد زد؛ که این قانونِ قراردادیِ اوست که مقرر فرمودند چیزی در این جهان به جز او دائم نباشد و در همین راستا، در اکثر مواقع خوشبختانه انسان ها دائم نیستند که اگر بودند چقدر دلگیر و کسل کننده و ملال آور، بودند.
به مصداق همین قانون نانوشته ی نافذ، دوره حکمرانی شما هم بر صدا و سیما بعد از ده سااااال به پایان رسید؛ بر این رفتن و آمدن قصد هیچ واکنشی نداشتم و می خواستم بی اعتنا بگذرم، ولی این جمله شما در مراسم تودیع که "مراقب باشید مردم مجازی که برای ما طراحی و تداعی می کنند را مردم ندانید که این ها مردم ما نیستند"1 نگذاشت، بر آن بی اعتنا بگذرم.
اما شما که باید امانت دار بیت المال همین مردم (که بخش های بزرگی از آن را مجازی و فتنه و... می نامید) در بخشِ فرهنگ ساز کشور در دستگاه عریض و طویل صدا و سیما بودید، ولی به سان نماینده ی یک جناح خاص سیاسی، شرایط حاضر شدنِ کسانی بر صحفه تلویزیون و رسانه ی ملی! را فراهم کردید، که از آنان بودید و به حذف و محدود سازی دیگرانی تمام قد ایستادید که از جناح شما نبودند و در "بیست و سی" ، "جهت اطلاع" و هزار برنامه ی خاص دیگر رقبای جناح خود را، بدون توجه به ملاک های اسلامی و اخلاقی، آبروداری و نگاه به سوابق شان، مورد حمله ی بی وقفه و پایان ناپذیر قرار دادید و سعی کردید حتی السابقون این انقلاب و کشور را از چشم مردم بیندازید و کنار خیانت کاران به کشور به تصویر بکشید و ذهن مردم را نسبت به آنان مساله دار کنید، و تمام هنر و هنرمندانِ در دسترس را در این راه به خدمت گرفتید و از هر فرصتی نیز استفاده کردید، و آتش تهیه ی بسیاری از حذف ها از انقلابیون، وفاداران به نظام و السابقون را شدید ریختید تا شرایط را برای دیگر حذف گرانِ از نوع خود برای حذف آنان که دوست شان نداشتید فراهم کنید و...
می خواستم با هیچ واکنشی به بدرقه اتان بنشینم، تا شما بمانید و عملکردتان و حق هایی که ندادید و بسیار کم دادید، و یا ضایع کردید، که باید در پیشگاه خداوند و مردم در این جهان و آن جهان (که برایم بودنش یقینی است)، پاسخگو باشید، چون دوره ی شما در صدا و سیما، همچون دیگرانی که گذشتند، گذشت و شما هم امتحان خود را پس دادید؛ و صدا و سیما به عنوان امکانی عظیم و پرخرج از بیت المال این مردم، که مربوط به تک تکِ این مردم و از جمله به مردمی که به قول شما "مجازی" و غیر واقعی و یا فتنه و... نامیدی اشان، تعلق دارد و شما آن را به تمامی به انحصار جناح خود در آوردید.
اگرچه شما و امثالهم بخش های عظیمی از این مردم را مجازی، فتنه و... می شمارید، اما این مردم همانگونه که خداوند گاه در قرآن به عنوان "یا ایهاالناس" و یا "یا ایها المومنون" و در قانون اساسی بدون هیچ تبعیضی خطاب شان قرار می دهد، واقعیتی اند انکار ناپذیر که چه من و تو بخواهیم و یا نخواهیم هستند و واقعیند و صدا و سیما به عنوان امانتی گرانقدر که با فکر و فرهنگ آنان مرتبط بود، از طرف همین مردم تحویل شما شد، اما این چنین ناشیانه تقسیم شان کردید و عمق قلبت را نسبت به آنان آشکار کردی. امانتی که در دست شما بود، از قبال زحماتِ تک تک همین مردم ظلم دیده، زجر کشیده، شهید داده، و زندان کشیده، محدود شده، تحریم شده، به غارت رفته و... به دست شما افتاد، تا ده ساااال آنچه خود صلاح می دانستید، بکنید که این رسم امانت داری نبود.
فعلا با نمره شما در عملکردت در صدا و سیما کاری ندارم، و این جمله شما در جلسه تودیع، مرا به تامل واداشت که این چند جمله را با شما بازگویم، که اگر با همین تفکر و میزانی که دارید، در مسئولیت جدید در شورای عالی فضای مجازی و انقلاب فرهنگی عمل قرار گیرید، و در حالی که با مردم سازنده یِ این فضا چنین بی اعتقاد و مساله دارید، در آن مسئولیت با آنان چه خواهید کرد؟!! در حالی که آنان را مجازی و غیر واقعی و غیر از مردم خود می دانید و چه ماموریتی را در آن شورا علیه آنان دنبال خواهید کرد، در حالی که بسیار به آنان مشکوکید و به دیگران توصیه به بی توجهی به آنان می کنید که به حرف این قشر از مردم گوش ندهند و بر نصایح آن کر و کور شوند.
آری با چنین نگرشی، نگرانی از شما همچنان باقیست که با این نگاه در شورای عالی فضای مجازی با مردم مجازیِ آن دیار!! چگونه معامله خواهید کرد؟! و حکایت شما در شنای عکسِ جهت، با این مردم، که بدون هیچ هزینه یی از بیت المال، با هزینه ی جیب های کوچک خود به کاری که وظیفه ی خود می دانند، مشغولند، انگار ادامه خواهد داشت. که خدا همه ما را به راه راست هدایت کند.
سردار ضرغامی!
در حال نوشتن این مطلب بودم که اذان مغرب آن را قطع کرد و در مسجد محل، روی فرشی به نماز قرار گرفتم که تاریخ بافت آن سالِ 1364 را نشان می داد، و ناگهان تفکرات آن سال های نوجوانی خود در جبهه ها به یادم آمد، که در آن زمان تنها کسانی را خوب، خودی، انقلابی، لایق، و... می انگاشتم که در جبهه و دفاع از خاک کشور حاضر می شدند و دیگران را دچار مشکل و غیر خودی می دیدم. ولی ساااال هاست که به اشتباهم پی برده و فهمیده ام که این دید آن روزها، چقدر بی اساس بود و در این فکرم که در حالی که ما در آن زمان در حال جنگ بودیم، کسانی هم بودند که چرخ های دیگر این جامعه را به گردش در می آوردند تا زندگی ادامه یابد و از جمله امروز در این مسجد با زانویی دردناک بر فرشی نرم و راحت زانو بزنم که احتمالا چون از سرِ صدق و صفا بافته شده، بعد از آن همه سال، همچنان استوار و البته نرم و راحت زانوی دردناک ما را در آغوش خود می گیرد تا بدون درد به عبادت خدا بپردازیم. پس همه، چه آنهایی که ما خوششان داریم و چه آنانی که ما خوششان نداریم مردمند و مردمی واقعی و صاحب حق و نه مجازی؛ آنچنان که شما و امثالهم می پندارید.
برادر ضرغامی!
از این خامی به درآیید که دیگرانی را که با خود همراه نمی بینید (و یا حتی هستند) و در فضای مجازیند، را مجازی و غیر واقعی بدانید که آنان نیز واقعی اند و از همین مردم، و فقط چون شما از تریبون های مفتِ بیت المال بهره یی ندارند، از جیب خود خرج می کنند و تریبونی در فضای مجازی برای گفتن حرف های (حسابی و یا غیر حسابی، منطقی و یا غیر منطقی و...) خود تدارک می بینند و حرف هایی می زنند که ممکن است با خواست شما و امثالهم ناسازگار؛ ولی به دلیل دوست نداشتنِ شان مجازی شان مخوان. البته اگر حرف شما را بپذیریم که حاضرین در فضای مجازی مردمی مجازیند و از مردم ما نیستند، باید گفت که صدا و سیما نیز یکی از حاضرین در همین فضای مجازی است و نتیجتا تو هم در دایره یی، که خارج از دایره اش می خوانی، قرار داری. در دایره یِ خارج از این مردم، خود نیز حاضری.
جناب سردار!
این فتیله را گوش خود بیرون کن که همه همانطور که شما می خواهید، فکر کنند و یکدست شوند که خداوند هم چنین چیزی را که شما و امثالهم می خواهید را به مصلحت خَلق و خِلقت نمی داند و لذا در قرآن می فرماید : "وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ" (و اگر خداوند می خواست شما را به صورت امتی واحد قرار می داد، ولیکن خداوند هرکس را بخواهد گمراه و هرکس را بخواهد هدایت می کند و هرآینه از آنچه انجام می دادید، بازخواست می شوید.)
1- http://www.tasnimnews.com/Home/Single/554421
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:32 AM توسط سید مصطفی مصطفوی
حوادثی که در جهان اسلام در حال وقوع است، حکایت از تفرقه، شکاف و اختلافی دارد که به دشمنی و خون ریزی تبدیل شده و می رود که به بحرانی فراگیر در جهانِ اسلام تبدیل شود، همین علاوه بر ضایع کردن قدرتِ داخلی مسلمانان، شرایط را برای موج سواری حریفانِ اسلام و مسلمانان فراهم کرده تا دخالت کرده و به این کوره یِ داغ بِدَمَند و خون ریزی ها به جدال های جدی و طولانی بدل شود و نهایتا اسلام در سرزمین های اسلامی و به دست مسلمین به اضمحلال و نابودی کشیده شود.
این جاست که باید چاره یی اندیشید، برخی به مقابله نظامی با طرف مقابل می اندیشند که شاید در کوتاه مدت چاره ایی جز آن نباشد ولی به نظر می رسد در درازمدت نه به نفع ما خواهد بود نه به نفع اسلام عزیز و باید خودخواهی ها را به کناری گذاشت و برغم خود حق بینی، با تفکر و تعقل درباره علل این وضع، به جستجوی راه علاجی غیر از مقابله نظامی پرداخت. واقعیتی است که دو طرف خود را حق دانسته و خود را در حال نبرد جهادی با دیگری می بینند و در این راه منتظر نصر خداوندی به خود هستند. فارغ از این که این نصر نصیب کدام طرف خواهد شد، این بستگی به ما مسلمانان دارد که با بکارگیری عقل بشری گره از این کورگره باز کنیم.
طرف مقابل به جای خود، و او را به کناری فرض کنیم، اگر این نظریه رایج بین ما که داعش و امثالهم را بازمانده و ادامه دهنده ی تفکر و ظلم اموی بدانیم (http://hawzahnews.com/detail/News/338959)، آیا به مصلحت اسلام و حتی ماست که این خونریزی و جدال تاریخی بعد از نزدیک به 1400 سال همچنان ادامه داشته باشد؟!! بلاشک ما خود را حق می دانیم، همچنان که روایاتی، ائمه ی (ع) ما را جانشینان برحق رسول هدایت (ص) می دانند، ولی آیا حق بودن یعنی ادامه دادن به جدال و خصومت ها؟!!
آنچه بین یک مسلمانِ اموی، عباسی و... و مسلمانِ علوی (ع)، حسنی (ع)، حسینی (ع) و... تفاوت را نشان می دهد، باید در رفتاری تبلور یابد که از او سر می زند، که البته آن رفتار و عملکرد نیز از تفکرش نشات می گیرد؛ و باید دید که چقدر این رفتار به انسانیت و اخلاق نزدیک و یا دور است. این که ما بگوییم اسلامِ ما اسلامِ مصطفوی (ص) و درست است و یا آنان بگویند اسلامِ آنان اسلامِ احمدی (ص) و درست است، کار و ره به جایی نخواهیم برد.
در مسیر ایجاد شرایط قضاوت بر درستی و یا نادرستی یک نظر در دید مردمِ قاضیِ جهان، این صحنه عمل است که می تواند بازگو کننده درستی و یا نادرستی هر کدام باشد. این زمانی عینی و ملموس می شود که دو جامعه آرمانی مذکور به صحنه ی عمل درآیند، و پیاده شوند و بشر عملا ببیند که در حرکتِ انسان به سوی کسبِ مواهبِ انسانی که خداوند برای انسانِ مسئول و مختار قایل شده، کدام یک از جوامع (اموی و یا علوی) بیشتر می توانند بستر رشد و تعالی دنیایی و آخرتی انسان را فراهم سازد. کدام یک از حُکام این دو تفکر می توانند مثلا به مهمترین وسیله ی رشدِ فکریِ انسان ها یعنی آزادی، وسعتِ عمل و عرصه بروز بیشتری می دهند که بشر به عنوان انسانِ ناطق، متفکر و مُتَعَقّل، نیک تفکر کند و قدرت و آزادی انتخاب داشته باشد و... وگرنه مناقشه ی زبانی و کلامی مبنی بر ادعایِ درستی و یا نادرستی بیشتر مناسبِ محافل علمی است،
به نظر می رسد که دو جناحِ درگیر باید حد و حدود و سهم همدیگر را به رسمیت بشناسند و جامعه خود را بنا کنند و به معرض دید جهانیان قرار دهند و آنگاه انسانِ خداجو در هر مسلک و دینی که باشد خود می تواند بین این دو به مقایسه پرداخته و به بهترین آن متمایل و یا آن را انتخاب کند.
با کشیدن مناقشه ی حق بودن به عرصه های خون ریزی و جدال بی پایانِ تاریخی، مشکل می توان حقی را اثبات کرد و بیشترین حاصل و نتیجه اش افزایش کینه ها، طولانی کردن تاریخِ نفرت و متعاقبا شرایط سو استفاده خصم را مهیا خواهد کرد و در نهایت آبرو ریزیِ بزرگی برای اسلام، اهل اسلام و ادیان توحیدی به ارمغان خواهد آورد و بشر حق طلب را در یافتنِ مدینه یِ فاضله خود در بستر ادیانِ توحیدی، ناامید خواهد کرد.
سوالی که مطرح است این که چه باید کرد؟ در پاسخ به این سوال باید گفت موضوع این سوال در هر طرف به خود آنان بر می گردد که چه باید بکنند. ما که به طرف مقابل نمی توانیم این را دیکته کنیم که چه بکند و آنان خود می دانند که بر مدار خون می خواهند پیش بروند و یا صلح، بلکه اختیار خود را تنها در دست داریم. مهمترین کاری که باید کرد کاهش التهابی است که ایجاد شده، زیرا ادامه این التهاب به سود اسلام و البته دو طرف و خاصتا ما نخواهد بود، که در صورت ادامه ی این وضع نیرو و امکانات بیشتری طبق قاعده طبیعی "پیش بَرَندِگیِ قدرت و ثروت"، به جبهه مقابل سرازیر خواهند شد؛ همچنان که القاعده ی منحصر به چند هسته ی مبارز در نقاط محدودی در خاور میانه در گذشته، امروز به گروه های مبارزی در سراسر جهان اسلام تبدیل شده اند. پس ادامه التهاب و التهاب آفرینی به نفع التهاب آفرینان خواهد بود.
ما باید از خود شروع کنیم و التهاب آفرینی های خود را بر آتشی که دیگران برای سوختن همه ما روشن کرده اند، کاهش دهیم و خود نفت بر این شعله های سوزاننده نریزیم. اگر بپذیریم که این کشمکش و خون ناشی از خون هایی است که بین ما (امویان و علویان) ریخته شده، باید پرسید که تا به کی روشِ خون در برابر خون، چشم در برابرِ چشم و... باید ادامه یابد که اگر چنین روندی را ادامه دهیم به قول معروف چشمی در جهان باقی نخواهد ماند.
به عنوان مثال امویان خونی از اسلام و مسلمانان ریخته اند که معتقدیم خون خدا (ثارالله) بود، این کاملا برای خود ما پذیرفته شده است و طبق اعتقاد ما و خصوصیاتی که از حسین بن علی (ع) می دانیم این کاملا درست، اما بهای این خون چیست؟!! و تا کجا باید پیگیر قصاص آن بود. آیا ما علویان وارث این خون ریخته شده و اولیای دم آن خون های پاک و مظلوم بر خاک کربلا ریخته شده هستیم؟!! آیا خون های پاک ریخته شده از ائمه ما مهمترند یا پیامی که حامل آن بودند؟!! آیا بقای اسلام عزیز مهمتر است یا پیگیری خون های عزیز ریخته شده؟!!
این ها سوالاتی است که در این محرم حسینی (ع) همزمان با اشتغال به عزاداری سرور آزادگان جهان ذهن مرا مشغول خود کرده بود و با خود سبک و سنگین می کردم و می دیدم که در حالی که جبهه داعشی و داعش مسلک در حال بر افروختن رگ بر گردن جوانان اهل سنت است، که چه نشسته اید که اینان لعن صحابه می کنند و خلفا و ام المومنین عاشیه را به تمسخر و توهین گرفته اند و... و خون ما را یکسر مباح می کنند، ما نیز در این سو چه می کنیم؟!! بعضا همان می کنیم که آنان می کنند. گذشته از این که در بین روایات و اعتقادات ما (فارغ از درستی و یا نادرستی روایات) روایاتی وجود دارد که می گوید امام زمان (عج) که بیایند، چه می کند و چه می کند؟! و از جمله حرم نبوی (ص) را از لوث دو خلیفه بعد النبی (ص) یعنی ابوبکر و عمر پاک خواهد کرد و انتقام قتل حضرت فاطمه (س) را از آنان خواهد گرفت، و یا این که غیر پیروان علی (ع) در اسلام اهل ضلالتند و اهل بهشت نخواهند بود و بوی بهشت را نخواهند چشید و... که این ها خود عاملی انگیزاننده به دشمنی و تفرقه اند.
در کنار این احادیث ما هر ساله مشغول برگزاری مراسم عزا، ماتم و لعن این و آنیم، که این روند در حال توسعه نیز می باشد و هر ساله پر شورتر برگزار می شود، که این نیز خود به نوعی به تازه کردن خون های ریخته شده منتج می شود، رگ بر گردن جوانان شیعه متورم می کند که باید انتقام خون های ریخته شده از آل الله (ع) را گرفت و... و از سوی دیگر نمود بیرونی آن نیز معرفی می شود، ولی آیا زنده نگهداشتن صحنه جنگ و جنایت عاشورا نیست، اگر هست چرا باید این جنگ و جنایت ادامه یابد، مگر ما چند حسین (ع) و چقدر اصحابِ حسین (ع) داریم که در این جنگ نابرابر قربانی کنیم. ادامه این آتش افروزی، و بالفعل شدن بیشتر این نفرت انگیزی ها، خون های بیشتری را طلب خواهد کرد و حوادثی همچون کربلا بیشتر آفریده خواهد شد و دور نفرت و خون همچنان ادامه خواهد یافت.
اما آیا ائمه (ع) ما هم به خون های ریخته شده از خود به همین منظر نگاه می نگریستند، و خواهان ادامه این خون ریزی ها بودند، آیا امام علی (ع) در وصیت خود به امام حسن مجتبی (ع) که وارث خون و ولیِ دمِ او بعد از شهادتش بود، خونی را که از او توسط ابن ملجم ریخته شده بود را به رقیب و یا دشمن سیاسی خود، معاویه نسبت داد؟!! نه؛ او قتل خود را علیرغم این که به معاویه هم کاملا می چسبید، به قاتل خود (و نه حتی دیگر خوارج) محدود کرد و به ولیِ دمِ خود فرمودند که اگر خود زنده ماندم که می دانم چه کنم (می توانم به جان و دل شهادت دهم که قطعا این کریم وابن الکریم، می بخشید) و اگر با ضربه او از این دنیا رفتم که تو یک ضربه بیشتر حق نداری بر او وارد کنی که او تنها یک ضربه بر من وارد کرده است.
پس ما ولیِ دمِ اولیا خدا (ع) نیستیم که ببخشیم و یا نبخشیم. باید دید امام زین العابدین (ع) بر این خون چه کرد، که ولیِ دمِ امام حسین (ع)، او بود. به نظر می رسد که باید فتیله این خون خواهی ها را پایین کشید، که خون های بیشتری ریخته نشود. امروز خونریزی های رسوا و وحشیانه بین مسلمانان در منظر جهانیانی است که سال ها جنگ و خونریزی را در سرزمین های خود به کناری نهاده و خود را قافله سالار تمدن و انسانیت می بینند، و ادامه روند فعلی در سرزمین های اسلامی خدای نکرده ثابت کننده حرف آنانی خواهد شد که می گفتند، برای متمدن شدن باید (همه چیز را کنار گذاشت و) از نوک پا تا سر غربی شد و برای رهایی از عقب ماندگی و توحش راه دیگری نداریم؟!!.
این که عده یی از ما در آرزوی خرابی قبرِ صحابه پیامبر خود در حرم نبوی (ص) باشند که کسی بیاید و آنجا را از بدن خاک شده یِ آنان پاک کند، و یا این که بعضی در فکر خراب کردن قبور فرزندان رسول خدا (ص) همچون قبر حسین (ع) در کربلا و و یا علی مرتضی (ع) در نجف باشند، افتضاحی است که وجود دارد و این دو نگرش دو رویِ یک سکه یِ رسوایند، که به نام اسلام از سوی دو طرف ضرب می شود، که به نظر می رسد هر دو به بیراهه رفتن است و نشان از عدم تحملِ همدیگر حتی در حد عدم تحمل جنازه اموات همدیگر است و لذا به نظر می رسد هر دو نگرش بیانگر کوسِ رسوایی دینی است که در اختلافات داخلی خود غرق شده و در عین حال داعیه جهانی بودن دارد، خون از خود می ریزد و وعده صلح جهانی می دهد. بی عدالتی می کند و از عدل سخن می گوید. ظلم می کند و از فنا و برچیدن ظلم می گوید. بداخلاقی می کند و داعیه معجزه خُلق اَحسن دارد. بی عقلی می کند و قرآنش شدید به تَعقل می خواند، از زشتیِ نابرابری می گوید و در نابرابری حتی در حقِ اعتقاد و انتخاب راه غرق است، از رسول رحمت و مهر (ص) می گوید و بدترین بی مهری ها و خشونت ها را مرتکب می شود، از خدای رحمان و رحیم می گوید و در رفتارش نه رحمتی است و نه رحمانیتی، از شهادت و جهاد می گوید و زشتی غارت، چپاول، و کشتار را به رخ جهانیان می کشد، از آزادی انسان از بندها می گوید و در بِه بَند کشیدن جان، تن و فکر بشر تحت سلطه ی خود گوی سبقت را از همه ربوده است و... این است نتیجه این صحنه ی رسوا که وهنِ اسلام، پیامبر و اولیا و تفکر اسلامی و نهایتا ادیان توحیدی خواهد بود.
به نظر می رسد که امروز ما برای برون رفت از این شرایط خطرناک، حداقل در بین شیعه ابتدا به تَعَقُل و شعوری نیاز داریم که شرایط مذکور را فهم کند، تا از شور آفرینی های بی مورد در عزاداری ها خودداری؛ و به جای روضه خوانی ها و مدح و یا لعنِ این و آن، پیام و راهی که صاحبان چراغ هدایت (ع) و یاران با معرفت شان دنبال می کردند و جامعه یی که قصد ساختنش را داشتند را بازگو کنیم و بشناسانیم.
ذکر ظلم های رفته شاید آن حاصلی که باید، نداشته باشد، که ظلم در عالم بسیار است و اگر هر ظلم دیده یی بخواهد این چنین از ظلم هایی که به او می شود و یا شده بگوید، جهان در همهمه ی ذکرِ ظلم ها، کَر و گوش ها از شنیدن آن بی حوصله خواهد شد. از خون های ریخته شده اگر بخواهیم بگوییم، که خون های ریخته شده آنقدر زیاد است که اگر آنان را جاری کنیم، خود ما را هم با خود خواهد برد؛ جهان مملو از خون های ریخته شده است که به حق و یا ناحق قرن هاست که ریخته می شود. بیش از این عزا و ماتم شاید به صلاح نباشد که اگر بشر بخواهد سوگوار از دست رفتگان خود باشد، اولا از شمار خارجند و تمام طول سال را که صرف کنیم، باز وقت کم خواهیم آورد. و در عین حال اگر این کار باب شود و طرف مقابل هم به همین رویه روی آورد، که کم کم هم دارد روی می آورد، آنان نیز خون های زیادی دارند که می توانند در طول سال به سوگواریش بنشینند، همانطور که در قتل خلیفه سوم این کار را معاویه کرد و موفق شد به همین بهانه ی ناچسب، کشتیِ عدالتِ محض (ع) را به گِلِ صفین و نهایتا حکمیتِ مزورانه یِ عمروعاص ها فرو برد و چنین انسان هایِ ضعیف در تقوا و فرصت طلب در جامعه اسلامی برای سو استفاده در بین اهل اسلام زیادند.
باید سعی کرد در حرف و عمل پیام حسین (ع) و... را تبیین کرد و عرصه را از شور انگیزی و شور انگیزان گرفت و آن را به شعور انگیزی و شعور انگیزان سپرد، تا با انتشار پیام هادیان (ع)، هدف و مقصدشان روشن و منتشر گردد و در این صورت است که برای هر دو طرف ره گشا خواهد بود و راه درست زیستن، در این مزرعه با ارزش دنیا، برای نیل به خداگونه شدن را به ما می آموزد. حسین (ع) خونِ خود را اهدا کرد تا ارزش کرامتِ انسانی را به ما انسان ها یاد آور شود که آن را به پایِ هیچ و پوچ این دنیا نریزیم.
سخن گفتن او با جبهه مقابل و فرصت دادن به آنان برای هدایت (حتی به قیمت جان خود، یارانش و اسارت خاندان پیامبر)، عدم حرص او به کشتن و خون ریختن از آنان، و طمع او بر هدایت آنان، اهدا تمام آنچه داشت جهت به راه آوردن آنان، تامل و بردباری در مقابل همه ی طعنه ها و تنهایی ها، شنیدن فحش ها و اهانت ها و عدم مقابله به مثل و... نشان می دهد که او همه یِ آنانی که به قتل و جنایت کمر بسته بودند را دوست می داشت چرا که در خَلق و مسلمانی با او یکی بودند و در زمره امت جدش (ص) قرار داشتند و او مامور به هدایت آنان بود و نه نابودی آنان، که اگر بر اعتقادات خود استوار باشیم و معتقد به توان دَخل و تصرف ائمه (ع) خود بر امور دنیا، حسین (ع) می توانست با کمک نیروهای ماورایی همه آنان را نابود کند، ولی در قاموس ائمه (ع) و نبی مکرم اسلام (ص) جز تَمَسُک به قوانین طبیعی برای مبارزه با حریف و هدایت بشر سابقه یی وجود ندارد.
پس ما هم دست از این اهداف پیش پا افتاده (از جمله نابودی قبور دشمنان و...) و دشمن انگارانه آنان برداریم و چون علی (ع) و... آنان را دشمن ننگریسته و بلکه از کیش خود دانسته و خیرخواه بر آنان باشیم و در عمل و تفکر خیر آنان را بخواهیم تا شاید در دل های آنان نیز تغییر ایجاد شود و همان کنند که ما می خواهیم. این همان سعی خواهد بود که ائمه ما در هدایت و تعامل با آنان داشتند. این را کنیم تا لااقل یک طرف دست از لج بازی های ویرانگر بردارد و اگر هم با کربلایی دیگری مواجهه شدیم و راه فراری نبود، باز می توان کاری علوی (ع)، حسنی (ع)، احمدی (ص) و... کرد و یا در خور صحنه ی پیش آمده کاری عاشورایی
امروز بیشتر از مراسم های اقامه عزا، ماتم و لعن این و آن که زیادند، به مراسم ذکر الله، بصیرت دینی، تبیین اهداف دین و جایگاه آن، شناخت خدا و هدف خلقت، مبدا و معاد، تقوا و اخلاق، شعور و معرفت، شناخت انسان و هدف زندگی او، شناخت انبیا و راه و هدف آنان، نقش اخلاق در دین و دینداری، و... محتاجیم. امروز نیاز به شور نداریم، به شعوری نیاز داریم که به تحمل و بردباری و شکیبایی ختم شود. باید نشست و به ضعف های خود در زمینه اعتقادی و تفکری پرداخت. امروز به آزادی سخن گفتن برای اهلِ تفکر نیاز داریم که پیام های گاه متضاد مبادله شود و سِرِه از ناسِرِه جدا شده و اصلاح شویم. خود را اصلاح کنیم و انسانِ مسلمان شویم، آنگاه حریف نیز چاره یی جز گردن نهادن به حق نخواهد داشت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 8:13 PM توسط سید مصطفی مصطفوی









