در نبود ساختارهای مدنی و مردمی که بزرگترین و موثرترین آن احزاب پایدار و ریشه دار در ایران است، جامعه ما به جامعه ایی موقت [1] و فاقد رشدِ پایدار و پیوسته تبدیل شده است، و همواره موانعی ایران را دچار وقفه می کند، چرا که در نبود راهبران اجتماعی ریشه دار، احزاب مترقی و پیشرو، مردم می مانند و شرایط عارض شده، که هر روز دامنگیر آنان شده، و دچار درد چه کنم چه نکنم می شوند، و مطابق با پدیده های عارضیِ روز، پاسخ هایی مقطعی، "آتش به اختیار" و غیر هدایت شده به شرایط می دهند، گرچه این شرایط این حُسن را دارد که مردم، در عدم وجود نمایندگانی پیگیر و پایدار، همچون احزاب و تشکل های مدنیِ دیگرِ خاصِ جامعه دمکرات و مدرن، که پیگیر خواست های آنان باشند، خود راسا کارِ پیگیری امور خود، و چانه زنی با قدرتِ حاکم در جامعه را به عهده گرفته، در صحنه ها حضوری مستقیم خواهند یافت، اما این عیب را دارد که واکنش ها البته مستقیم، خشن تر و البته در بیشتر مواقع با وجه مشخصه بازندگی در مواجهه با شرایط خواهد بود.
در شرایط عدم وجود احزاب شناسنامه دار، و با مرامنامه روشن، رهبری و کادر آزموده، با اهداف درازمدت و... که این امور را، به نیابت از جامعه و مردم متکثر خود عهده دار شوند، با جامعه ایی سیاست زده، بی ثبات، موقت و... مواجهه ایم، که در شق مقابل آن، امر سیاست به نهادهای تخصصی سیاسی همچون احزاب سپرده خواهد شد، و از تبعات منفی این وضع دور خواهیم بود.
همین شرایطی که مردم ما این روزها دچار آن شده و می شوند، که دولت و مجلسی که باید به نمایندگی از آنان، امورشان را در نزد ستون های متعدد قدرت پیگیری و استیفا کنند، چندی است که به نماینده یک اقلیتِ خاصِ حاضرِ در پای صندوق های رای تبدیل شده اند، و خود در خدمت قدرت، و بسط و توسعه دهنده هرچه بیشتر آن شده اند، مثلا در همین انتخابات 8 تیر 1403 دو کاندیدای راه یافته به دور دوم، حاصل رقابت نظرات سیاسی تنها 40 درصد مردم ایرانند، و 60 درصدِ ایرانیانِ دارایِ حق رای، به کناری نشسته، و با تحریمِ حضورِ در انتخابات، کنشی بسیار متفاوت را در پیش می گیرند.
این شرایط باعث شده است، ایران به یک "جامعه موقت" تبدیل شده، عقب ماندگی ناشی از این شرایط را در مقایسه با کشورهای اطراف به چشم می توان دید، و کاندیداها اهداف بلند مدت مردم ایران را در اولویت چندم خود قرار می دهند، و تنها به مدیریت بحران های بزرگ و متراکم شده روزمره می اندیشند، و این چنین است که امروزه ادامه یا عدم اجرای "طرح نور" [2] و تحمیل حجاب اجباری، پیوستن به FATF [3] و ادامه کار قرارداد برجام، مذاکره با امریکا و تنش زدایی با غرب، ... که اموری عارضی و پیش پا افتاده است، به اهداف اصلی کاندیداها تبدیل می شود، و امور اصلی جامعه که خروج از شرایط جامعه موقت، رسیدن به ایران قوی و پایدار، با رشد اقتصادی پیوسته و پایدار، حرکت به سوی دمکراتیزاسیون جامعه و قدرت و... در اولویت های بعدی قرار می گیرد، و همواره جامعه گرفتار حل معضلات روزمره، و فراموشی مسایل دراز مدت و اصلی خود شده، مثلا حرکت به سمت دمکراسی، و حاکمیت مردم بر خود، و داشتن حق تعیین سرنوشت که خواستی تاریخی در ایران معاصر است، به فراموشی سپرده شده، و می شود، حاصل این شرایط دورنما و افقی تاریک است که نتیجه ی آن ناامیدی و مهاجرت های گسترده خواهد بود.
این است که امروز باید به ناچار به پیروزی در رقابت بین دو کاندید متفاوت اندیشید، حال آنکه به واقع در اینگونه رقابت ها، به تقابل بین دو فرد نباید اندیشید، بلکه تقابل اصلی باید بین دو دیدگاه، دو جهانبینی سیاسی و ایدئولوژیک و دو تفکر باید باشد، پس زدن گروهی که به تمرکز قدرتِ متمرکز در طبقه و یا فرد حاکم، و بسط و گسترش آن می اندیشند، و بر آوردن و انتخاب گروهی دیگر، که در مقابله با تفکر پیش گفته را وجه همت خود دارند، و به حاکمیت و تسلط مردم بر خود و طبقه حاکم می اندیشند، و خواستار راهگشایی در این مسیرند، تا قدرت را مشروط و مجبور به تن دادن به الزامات خواست و منافع مردم نموده، تا مردم برای تعویض سیاست ها و افرادِ دخیل در حاکمیت، به حضور در کفِ خیابان، و دادن خون متوسل و... نشوند، و با یک رای، بتوانند همان هایی را که بر گُرده خود گماشته و سوار کرده اند را به آسانی و بدون خونریزی بردارند، و به حاکمیت شان با یک رای دیگر پایان دهند، این یک اصل پایدار در نگاه دمکراسی خواهانه، جمهوریخواهانه، آزادی خواهی مردم ایران است، که همواره در تعارضات دوگانه "حاکمیت" و "مردم"، از انقلاب مشروطه تا کنون، گرفتار بوده و اندیشیده اند.
و تا به این مرحله از نقشگیری مردم، در حاکمیتِ بر خود نرسیم، هماوردی های مقطعیِ عارضه ایی است که بدان دچار بوده و خواهیم بود، این یک حقیقت است که قدرت در چنین شرایطی می تواند، هر طور که خواست، هر بار، صحنه ی رقابت های با وجه دمکرات در جامعه را مهندسی نماید، و این یک واقعیت است که این یک نوع ابتذال دمکراسی و جمهوریت تلقی می شود، و موجب ویران سازی خواست، و روند دمکراتیزاسیون ایران خواهد بود. نا امیدی مهمترین خسارت، و نتیجه کار مهندسیِ مهندسان چنین شرایطی است که بر جامعه ایران تحمیل می کنند.
با همه این شرایط واقفم که راحت طلبی و تن ندادن به نوشتن دیکته های سخت، چقدر آسان تر است از شرکت در چالش هایی این چنینی که ناشی از مهندسی های انتخاباتی، گاه باید آبرو به قمارِ صحنه هایی این چنینی برد، و آنرا خرج حرکت خود کرد و گاه باخت، چرا که صحنه را کسانی می چینند که بر آن مسلطند و مدیریت از آنِ آنان است، و گرچه می دانم در شرایط نرمال باید جامعه در ریل ساختار درست مدنی باشد، تا بعنوان یک فرد، این چنین دچار مشکل نشویم، اما چه می شود کرد، با شرایط نرمال فاصله ایی عمیق و دور و دراز داریم، آروز داشتم کاش جامعه ما آنقدر در ریل درستِ سیاسی خود بود، که صحنه را به اهل سیاست می سپردیم، و سیر، به راحتِ جان می رسیدیم، اما چه کنیم که ناف ایران را با بحران، پیچ های سخت تاریخی، تصمیم های مکرر بین بد و بدتر، دلهره ها و چالش های خطرناک، رقبا و حضور بی پایان آنان و... بریده اند و باید بر اساس این واقعیت حرکت کرد،
و بدتر از همه، سیاست در ایران همواره در کشاکش با دیکتاتوری، خودکامگی، تمامیت خواهی، نفوذ بیگانه، خشک مغزی، افراط، ترور، رادیکالیسم، دوستان نادان، دشمنان آگاه و هزار درد بیدرمان دیگر مبتلا بوده و هست، و غافل شوی، دست هایی هستند که در ناباوری ما، میان حیرت و دست تعجبی که به دهان ها گزیده می شود، ایرانیان را "اعلی علیین" داشتنِ آزادی و حق تعیین سرنوشت و... به "اسفل السافلینِ" مردمی گله وار، و توده های مطیع تبدیل کرده، شرایط حاکمیت قهقهرایی سلطنت باستان را تجدید خواهند کرد، و مردم را به توده های بی اثر تبدیل خواهند نمود.
همانگونه که در رگه های تو در تو، خسارتبار و بردگی آور تفکر مصباحیسم، این نوع بینش را به چشم سر می توان دید، که تفکر و تشکیلات جبهه پایداری، که سعید جلیلی آن را اکنون در این انتخابات نمایندگی می کند، خود را نشان می دهد، که در چشم انداز جامعه مد نظر آنان، مردم ایران پازلی برای زینت بخشی به قدرتِ آسمانی حاکمان تلقی می شوند، قدرتی که مشروعیت خود را از آسمانی غیر قابل دسترس می گیرد، و مردمی که باید، و قرار بود "ولی نعمت" مسئولین کشور باشند، به کسانی تبدیل می شوند که باید با یک سوتِ قدرت، در هر صحنه ای که خواستند بی چون و چرا حاضر شوند، و مثلا با رای خود زینبخش قدرت آسمانی آنان باشند، و بدین ترتیب حق مشروعیت بخشی به قدرت، از مردم، و در کل از زمینیان ستانده، و صاحبان این دنیای پر از امتحان، مسئولیت و اختیار خلع ید شده، و در ناکجا آباد پستوهای تفکر مذهبیِ مبهم و هزارتوی آنان گم و گور می شوند، تفکری که مشروعیت قدرت خود را در آسمان ها جستجو کرده، که انتهای این تفکر به بردگی انسان در برابر همنوع، و دنباله رو شدن انسان در پسِ همنوعی دیگر تبدیل می شوند، که مدعی نمایندگی از آسمانند.

آسمانی ابری و درهم، که هر کس در این ناروشنی امور آسمانی، به راحتی خود را همکلام با خداوند دیده، و اعلام می کند، و سخن و خواست او را از دهان و دست خود جاری و متجلی می داند، ادعایی که جانیان بزرگ بشر نیز، در آن همواره شریکِ اهل این تفکر بوده، و هستند، همچنانکه چنگیزخان مغول نیز خود را یدالله دانست، که امر و ماموریت خدای خود را جاری می کند، این روزها نارندرا مودی نخست وزیر افراط گرای هندویی هند نیز که به "قصاب گجرات" مشهور است، خود را خدایی، و در حال پیگیری امر خدا، و منتخب خاص او می داند و...، از این دست مدعیان در تاریخ تفکر بشر بیشمارند، و این یک معضل ریشه ایی در تاریخ تفکر بشر است که در ایران نیز تکرار می شود و در ناروشنی رابطه بین خدا و خلق، عده ایی دکان ارتباط با خدا را باز کرده، سه نبش مردم را بدین دکان می فریبند، و اهداف و منافع خود را پشت سنگرِ خدا، دنبال می نمایند.
مدت هاست که از حضور و نقشِ تفکر طالبانی و داعشی در جامعه اسلامی و از جمله در ایران خود می نالیم، اما بودجه بگیرانی هستند که این تفکر را در نسوج این کشور تزریق، و توسعه می دهند، مدیر و متفکر برایش تربیت می کنند، تا آنانکه برای ایرانی در وطن خود، نقشی بیشتر از زینت بخشِ مقبولیتِ قدرت حاکم نمی بینند، در صدر نشینند، و قدر بینند، و از آن سو خادمان، دلسوزان و فعالین آزادیخواه و جمهوریتجو، اصلاحطلب و تحولخواه این کشور، در کُنج خانه های خود، و یا حتی زندان ها، و حصرهای بلند و بی پایان، پیر و فرتوت شوند، و از صحنه سیاست و کشورداری و تاثیرگذاری موثر و کارآمد دور باشند و بمانند، امیرکبیرها را در حمام های امثال "فین کاشان" رگ زده، و مخالفین شان در راهرو های قدرت، و مدیریت کشور جولان می دهند و...
صحنه های مهندسی شده انتخاباتی، عارضه دنیا و جامعه ی موقت و سیال و بی برنامه ی ماست، چاره ایی هم نیست، در دنیای موقت هم باید زنده ماند، عده ای فکر می کنند این 40 درصد که رفتند و رای دادند، به دلِ رضا، بر این صحنه نابرابر و مملو از بی عدالتی گردن نهادند، و آبرو به قمار بردند، نه این چنین نیست، این صحنه ایی بود که 5 تن اصولگرا را در مقابل 1 تن اصلاح طلب قرار دادند، که آن پنج تن، از قضا به صورت یکدست، و خالص سازی شده، از تمام منابع قدرت، ثروت، رسانه و سلاح منتفع بودند، و بعد از چند دور مناظرات نفس گیر، و تفوق گفتمان دکتر مسعود پزشکیان، بر شرایط نابرابرِ فرصتِ اعطا شده به کاندیداهای اصلی و پوششی و مجازی، به این نیز اکتفا نشد و رهبری نظام نیز درست در آستانه انتخابات، و سه روز مانده به زمان رای گیری، در زمانی که این یک تن کاندیدای اصلاح طلب، می خواست بعد از سه دور صغرا – کبرا کردنِ دغدغه ها و راهکارهایش در این صحنه، خوشه چین این نبرد عجیب و نابرابر شود، با یک سخنرانی، طومار تمام این صغرا – کبراها را در هم پیچید، و حتی برای بعد از پیروزی کاندیداها هم تعیین تکلیف کرد، که نمی توانند کسانی را به کار گیرند که دل در گرو شعارهای انتخاباتی دکتر پزشکیان دارند، و از اساس پایه های شعار و برنامه های دکتر پزشکیان را ویران ساخت، [4] در حالی که مسعود پزشکیان از مذاکره و رفع تحریم گفت، از پذیرش FATF و گشایش در امر مردم و...، رهبری مستقیما پایه های سخن او را زیر علامت سوال بزرگی قرار داد، و از نفرت خود از غرب و امریکا گفت، و از برنامه ای گفت، که برای شخص پیروز در نظر دارد و...، اما باز هم، فارغ از این نابرابری امکانات، از چهل درصد واجدین شرکت کننده در این صحنه ی انتخاباتی نابرابر، نزدیک به نصف آنان به همین یکه سوار تنهای اصلاح طلب رای دادند و..،
چاره ایی هم نیست، باید در شرایط جامعه موقت نیز، بازی خود را کرد، این شرایط نابرابر و غیر عادلانه از چشم کسی به دور نیست، اکثر مردم این واقعیت ها را می بینند، و تا حدودی درک می کنند و حرکت خود را مطابق با تشخیصِ صلاحِ مملکتِ خویش، شکل می دهند، و گرچه برخی شرکت در این بازی انتخاباتی را "خیانت" تلقی کردند، خیانت به آرمان معترضین به وضع موجود، خیانت به مبارزین برای تغییر، خیانت به خون جوانان معترض کشته شده، خیانت به زندانیان بی شمار اعتراضات و...، اما، جامعه باید مشق دمکراسی و تفکر دمکرات را نیز داشته باشد، باید به دمکراتیزاسیون ایران و الزامات آن فکر کرد و بدان تن داد، معترضین به این وضع ناعادلانه نیز نباید بر مبنای تفکر دیکتاتوری، کسانی که مثل آنان فکر و عمل نمی کنند را "خائن" بنامند، در جامعه دمکرات که به عنوان یک رویکردِ پذیرفته شده، این روزها طرفداران بسیاری در جامعه ایران و جهان دارد، باید به کنش سیاسی و رویکرد و تفکرِ متفاوتِ افراد، احترام گذاشت، نه شرکت در انتخابات خیانت است، و نه عدم شرکت، نیمی از شرکت کنندگان در انتخاباتِ 8 تیرماه 1403، معترضین به وضع موجود بوده و هستند، که به صحنه آمده، و در این نبرد نابرابر، نخبه ایی که از میان آنان که پای به صحنه این نبرد نابرابر گذاشته است را، تنها نگذاشتند و حمایت کردند.
چرا که این درد تاریخی ایران است که نخبگان ایرانی همواره در بزنگاه های جامعه موقت به صحنه آمده و می آیند و در اثر تردید ما مردم، زیر چرخِ مخوف قدرت و شرایط صحنه ایی که وارد آن شده بودند، له شدند، دکتر محمد مصدق یکی از این مردان با صلابت و تاریخساز سیاست ایران است، که در شرایط عدم حضور، و تردید ما مردم، و تنهایی اش در صحنه، آنچنان که همه می دانیم، زیر چرخ های غلتان قدرت تنها ماند و له شد، و تا آخر عمر در حصر و زندان ماند و مرد، این لکه ننگ در تاریخ آزادیخواهی ایرانیان، نه تنها بر دامن قدرت، که بر دامن ما مردم ایران نیز ماند و نشست، که با همین شرایط تردید، بی عمل ماندیم، و او را در برابر قدرت و عمالش بی دفاع رها کردیم.
انتخابات 8 تیرماه 1403 یک پیروزی بزرگی برای اصلاح طلبان، تحول خواهان و جمهوریت جویان ایران بود، که نشان داد، حتی در انتخاباتی با شرکت حداقلی مردم نیز، از رقیبِ اصولگرایِ تمرکز طلب، و تمامیت خواهِ مجهز به تمام امکانات بیت المال هم، پیش هستند. اما حقیقتی تلخ، در پیش چشم همه ماست که 60 درصد این مردم با این بازی همراهی نکردند، و این زنگ خطری برای امنیت ملی ایران است، که این مقدار از مردم این کشور، صاحبان اصلی ایران، ولی نعمتان تمام سطوح قدرت و مسئولیت در کشور، خود را در سازوکارهای کشور خود، هیچکاره و بی اثر دیده و به اعتراض، خود را کنار کشیده اند،
از این 40 درصد باقی مانده هم، نیمی تحول خواه و تغییر طلبند، این یعنی تمام قدرتِ یکدست و خالص ساز، با تمام امکاناتِ خارجی و داخلی اش، تنها یک پنجم ایرانیان را توانسته است که با خود همراه کند، این نشان می دهد که سیاستگذاران کلی نظام، باید به خود آیند، و تن به تغییر و تحولی، به نفع مردم ایران دهند، دست فیلتر کنندگانی همچون "شورای نگهبان" را از چپاول امید و حقوق جمهورِ این مردم کوتاه کرده، عرصه را بر نخبگان متکثر و متنوعِ این مردم، برای نقش آفرینی در امور خود باز کنند، و دست از فریز کردن ظرفیت های ملی انسانی کشور برداشته، تا به نفع مردم عملیاتی شوند، کشیدن بیش از پیش آتش روی کماچ قدرت، بس است، به قدرتی مردمی باید اندیشید، به قدرتی که مشروعیت و مقبولیت خود را از مردم این کشور بگیرد، و با یک رای بیاید، و اگر نخواستندش، با یک رای برود، این قدرت واقعی، و برخاسته از مردم، و اصیل و ماندگار است.
با اذعان به دچار شدن در جامعه موقت، باید در انتخابات جمعه 15 تیرماه 1403 شرکت کرد، و به حافظان وضع موجود، این پیام را داد، که تحولخواهی و اصلاح جویی چقدر در جامعه ایران ریشه ایی عمیق و گسترده دارد، باید به گرایش و کاندیدایی که معترض به وضع موجود است، و آنرا نمایندگی می کند، کمک کرد و به او رای داد، مسعود پزشکیان با همه مختصات شخصیتی، کارنامه، مواضع، کم و کاست ها و... معترض به وضع موجود است، در این اعتراض، باید او را حمایت کرد، هرچند طرح ها، اهداف و برنامه هایش ممکن است، با دیواری سخت و بتونی مواجهه شود، که پیش از این، دکتر سید محمد خاتمی، دکتر حسن روحانی و... با ان مواجهه شدند،
این حقیقتِ جامعه موقتِ ایرانِ کنونی است، که دارندگان آرای محکم و پر تعدادی در عرصه سیاست ایران، با مقاومت و دیوار بتونی قدرتمندی مواجه شده، و امکانات ملی در خدمت کسانی گرفته می شود، که سعی در رسوایی و ناکارآمدی، و عدم موفقیت آنان می کنند، این یک حقیقت جاریست، اما از سوی دیگر، اکنون پرچم اعتراضِ به این شرایط را، مسعود پزشکیان بر دوش دارد، به این اعتراض باید ارج نهاد، و همراهی اش کرد، تا ببینیم، تاریخ چقدر به تمرکزطلبان و تمامیت خواهان، یکدست سازان، و خالص سازانِ قدرت، فرصت پیگیری این خواست نامشروع را خواهد داد.
دمکراسی خواهان، جمهوری طلبان، برابری خواهان، عدالت جویان و... با یک هماوردی دیگر بین این دو دیدگاه مواجهند، هرچند در حد نبردی بین دو کاندیدای متفاوت از این دو تفکر، امروز تصمیم با ماست، آیا با این بازی همراهی خواهیم کرد، یا صحنه را به رقیب سپرده، با قهر، بازی برده را، سه بر صفر، به رقیب تمرکزگرا و تمامیت خواه خالص ساز واگذار خواهیم نمود.
بازی در زمینی عاریه ایی، و در شرایطی مهندسی شده، نشان از بلوغ و انعطافِ مردم و فعالین سیاسی دارد که می توانند با فرصت شناسی، تهدیدات را به فرصت تبدیل کرده، در شرایط شکست و ناامیدی، صحنه ی به عاریت گرفته شده از قدرت را، هر چند که موقتا دست آنان افتاده است را، به شرایط بردی بزرگ تبدیل کنند، بازی در چنین زمینی بلوغ بازیگران، و پیچیدگی قدرت تصمیم گیری آنان را نشان می دهد، ورنه می توان به راحتی با قهر، زمین بازی را ترک، و از فرصت ها دست کشید، و گذشت.

کاندیداهای پوپولیستی که رای دهندگان را با وعده های رفاه به دام ایدئولوژی ضد مردمی خود می کشند
[1] - جامعه ایرانی به لحاظ زمانی، تاریخی پرافتخار و طولانی دارد، اما به لحاظ اجتماعی از مشکل موقتی بودن رنج میبرد. کوتاه مدت بودن مانع انباشت اجتماعی میشود و رشد خطی جامعه را با مشکل مواجه میکند. خودآگاهی لازمه حرکت است. این مفهوم در عرصه اجتماع جایگاه مهمی دارد و خودآگاهی اجتماعی در جامعه مدرن نیز از اهمیت زیادی برخوردار است. آگاهی افراد جامعه نسبتبه خود و جامعهای که در آن زندگی میکنند و همچنین نقاط قوت و ضعف آن لازمه حرکت و رشد آن جامعه محسوب میشود.
[2] - لایحه عفاف و حجاب با نام کامل لایحه حمایت از خانواده از طریق ترویج فرهنگ عفاف و حجاب، یکی از طرحهای عفاف و حجاب برای تحمیل حجاب اجباری در ایران است. این لایحه پس از تعطیلی گشت ارشاد و در بحبوحه جنبش زن، زندگی، آزادی توسط قوه قضاییه ایران تنظیم و دولت سید ابراهیم رئیسی آن را به مجلس شورای اسلامی ارسال کرد. ارسال این لایحه به مجلس شورای اسلامی در شرایطی صورت گرفت که گزارشها از شهرهای کوچک و بزرگ ایران، حاکی از حضور پرتعداد زنان بدون حجاب اجباری در اماکن عمومی و مناطق پرتردد شهری است.[۲] منتفی شدن برخوردهای فیزیکی با زنان بیحجاب از سوی افراد موسوم به «آمران به معروف و ناهیان از منکر» در این لایحه، تغییری در زمینه برخورد با بیحجابی در ایران است؛ تغییری که از پیامدهای اعتراضات سراسری در واکنش به کشتهشدن مهسا امینی است.
[3] - گروه ویژه اقدام مالی به انگلیسی: Financial Action Task Force به اختصار اِفاِیتیاِف یا فَتاِف (FATF) همچنین شناختهشده در زبان فرانسوی با نام Groupe d'action financière (GAFI) یک سازمان بیندولتی است که در سال ۱۹۸۹ میلادی با ابتکار گروه هفت با نگرش به سیاستهای توسعه برای مبارزه با پولشویی بنیاد شده است این سازمان در سال ۲۰۰۱ به کارزار مبارزه با تأمین مالی تروریسم پیوست. دبیرخانه اِفاِیتیاِف مستقر در مقر سازمان توسعه و همکاری اقتصادی در پاریس است.
[4] - "بعضی از سیاسیون در کشور ما تصور میکنند که باید آویزان به این قدرت و آن قدرت بشوند و بدون آویزان شدن به فلان قدرت معروف و بزرگ کشور نمیشود پیش رفت. یا خیال میکنند که همهی راههای پیشرفت از آمریکا میگذرد. این کسانی که چشمشان به خارج از مرزهای کشور است و این ظرفیتهای کشور را نمیبینند. وقتی ندیدند، وقتی قدرش را ندانستند طبعاً برنامهریزی هم برای استفادهی از آنها نمیکنند.
جمهوری اسلامی به فضل الهی به توفیق الهی تا حالا نشان داده که بدون تکیهی به بیگانگان و حتی با وجود موذیگری بیگانگان و چالشگری بیگانگان میتواند پیش برود، و پیش رفته. این را جمهوری اسلامی نشان داده. در آینده هم به حول قوهی الهی ملت ایران اجازه نخواهد داد که سرنوشتش را دیگران بنویسند. ما وقتی گاهی از این حرفها در سخنرانی میگوییم بعضیها یا توهم میکنند یا مینویسند که این به معنای حصار کشیدن دور کشور است و این عدم ارتباط با دنیاست. نه، ابداً. ما به قدر عمر بعضی از این حضرات تو کار سیاست و تو کار مسائل انقلاب و مسائل کشور بودیم. از اول معتقد به ارتباط با همهی دنیا بودیم، الا یکی دو تا استثنا. بنابراین اینی که میگوییم بایستی چشممان به بیگانگان نباشد به معنای قطع رابطه نیست به معنای شجاعت ملی است، به معنای استقلال ملی است. شما اگر شجاعت ملی و استقلال ملی داشته باشید ملت ایران شخصیت خود، توانایی خود، استقلال خود، قدرت پیشرفت خود را به دنیا نشان بدهد احترامش در دنیا بسیار بیشتر و بالاتر خواهد شد.
توصیهی به مردم عزیزمان این است که ما گفتیم ایران قوی و سرافراز، این شد شعار. ایران قوی طرفدار خیلی دارد، قوی بودن ایران فقط به این نیست که انواع و اقسام موشک را داشته باشیم که الحمدالله داریم.
قوی شدن ابعاد گوناگونی دارد، یکی از ابعادش همین بعد حضور مردم در میدان سیاست و میدان انتخابات است این هم نشانهی قوت است.
پس هرکسی که علاقهمند به ایران قوی است در این انتخابات بایستی شرکت کند و هرکسی معتقد به لزوم حمایت از نظام جمهوری اسلامی است بایستی به صورت مضاعف اهتمام داشته باشد.
من به نامزدهای محترم انتخابات عرض میکنم با خداوند خودتان عهد کنید که اگر موفق شدید و توانستید مسئولیتی به دست بیاورید:
۱- کسان و کارگزاران خود را از کسانی قرار ندهید که ذرهای با انقلاب زاویه دارند. آن کسی که با انقلاب، با امام راحل، با نظام اسلامی ذرهای زاویه داشته باشد به درد شما نمیخورد و همکار خوبی برای شما نخواهد بود.
۲- آن کسی که دلبستهی آمریکا باشه و تصور کند که بدون لطف آمریکا نمیشود قدم از قدم برداشت در کشور، برای شما همکار خوبی نخواهد بود. او از ظرفیتهای کشور استفاده نخواهد کرد و خوب مدیریت نخواهد کرد.
۳- آن کسی که راهبرد دین و شریعت را مورد بیاعتنایی قرار دهد او با شما همکار خوبی نخواهد بود.
کسی را انتخاب کنید که اهل دین، اهل شریعت، اهل انقلاب، اهل اعتقاد کامل به نظام باشد. اگر شما نامزدهای محترم یک چنین عهدی با خدای خودتان ببندید بدانید که کارهایی که برای انتخابات میکنید همهاش حسنه خواهد بود."
سخنان اخیر آقای محمد مصدق (معاون اول قوه قضاییه ج.ا.ایران) که فرمودند "وکیلی که نظام و قانون را قبول ندارد، صلاحیت وکالت را ندارد و چرا پروانه وکالت این قبیل وکلا باطل نمی شود..." [1] پشت هر انسان آزاده و واجد منطقی را از وجود چنین دیدگاه های تندی در بدنه تصمیم ساز و صاحب کرسی قضاوت در کشور می لرزاند، که به چه آسانی اتباع این کشور از حقوق طبیعی خود، که یکی از آنان حق کار و درآمد است، معزول می شوند،
انگار ضایع کردن حقوق این مردم به دلایل مختلف، به یک رویه روتین تبدیل شده است، که معاون دستگاهی که باید، محل استیفای حقوق مردم باشد، علنا و رسما از تضییع حقوق وکلایی به صورت جمعی، سخن می گوید که به قول ایشان مخالفند و "نظام" را قبول ندارند، باید از این مقام قضایی پرسید، مگر چند درصد مردم ایران نظام را قبول دارند؟! که باقی را دیگر واجد حقوق یک ایرانی ندانسته، و از حق حیات، و کار و درآمد، در کشور خودشان، آنانرا محروم کرد؟! مگر این مردم ولی نعمت شما مسئولین نیستند؟! و اگر هستند این چه طرز سخن با ولی نعمتان خود خواهد بود.
جناب مصدق!
کدام منطق و عقل به شما حق داده است که کسانی که شما را قبول ندارند را از حق کار و فعالیت و انجام وظیفه اجتماعی خود محروم کنید، اگر این بدعت نامیمونِ از کار بیکار کردن ها، و سلب امکان کار مخالفین و معترضین ادامه یابد، و بدنه جامعه را بیش از پیش از آنان خالی کرد، و دیگران را این چنین جمعی به حاشیه راند، که در واقع ظلمی عظیم اتفاق افتاده است، و اگر این رویه و نگاه افراطی به مخالف، به دیگر ارکان کشور هم تسری یابد، چقدر از این مردم بیکار خواهند شد؟! تن شما از این همه محروم کردن ها، به حاشیه راندن ها، و مجبور به مهاجرت کردن ها و... و محروم کردن جامعه از سرمایه های انسانی اش، نمی لرزد؟!
جناب مصدق!
کافی است به جامعه ایی که در آن زندگی می کنید، به صورت ناشناس سری بزنید، و ببینید چقدر ناراضی وجود دارد، که هر روزه صبح عازم محل کار خودند، شما می خواهید همه این ها را با همین منطق از حق فعالیت و کار در رشته تحصیلی و تخصصی اشان باز دارید؟!
اعتراضات گسترده ایی که در چند دهه اخیر کل کشور را فرا گرفته، خود موید گسترش نارضایتی هاست، که این باید درسی برای مسئولین باشد و آنان را با همه درستی ونادرستی های احتمالی اشان، به رسمیت شناخت، و حق معترضین، در ایرانی بودن و حفظ حقوق اولیه آنان از سوی دستگاه قضا و تمام دستگاهای دیگر، به خصوص قوه قضائیه که در راس دستگاه هایی است که موظف به صیانت و احقاق حقوق احاد این مردم است، تصریح گردد، وگرنه سنگ روی سنگ باقی نخواهد ماند، وقتی قاضی القضاتی در چنین سطح، امر به محروم کردن مخالفین از حقوق اولیه اشان می کند، دیگران که سر از قانون، منطق، عدالت و قضا در نمی آورند، چه خواهند کرد؟!!
الان نمی دانم، ولی آنروزها که ما در مدارس این کشور در ذیل دروس مدرسین آزاده درس می خواندیم، چقدر حکمت اصیل ایرانی در کتاب های ما موج می زد، و پرورش یافتگان مکتب حکمتزای این خاک اصالتخیز را هرگز فراموش نمی کنم، وقتی از زبان مصلح الدین سعدی شیرازی فرمودند " اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ" [2] اگر چنین قاضی بلند مرتبه ایی، جمعی متخصص و آگاه به امر وکالت را، این چنین از حقوق اولیه شغلی خود ملغی کند، این کشور به چه بلیه ایی دچار خواهد شد؟!
شما لابد از ما بهتر می دانید جناب مصدق!
هرگاه سخن از دستگاه قضا پیش می آید، یکی از بارز ترین خصوصیت ها در این زمینه، استقلال آن است، این استقلال چیست؟ مهمترین وجه استقلال، همان استقلال دستگاه و قاضی از منویات دل قدرت و قدرتمداران است، و بالطبع اگر قاضی و دستگاهی که در امر قضاوت دخیل است، مستقل نباشد، لاجرم به یک قاضی و دستگاه مزدور تبدیل می شود، که حکم را از منویات دل این و آن، استخراج خواهد کرد، نه از بین سطور قانونی، و بر اساس وجدان انسانی و شغلی، و این چنین است که عدالت گم می شود و مصلحت قدرت و عوامل آن در اولویت حکم قاضی قرار می گیرد، و دستگاه از عمل درست خالی و مبرا می شود.
جناب مصدق!
برای وکالت کردن، و وکیل این و آن شدن، همچون شغل های دیگر در این اجتماع، قبول داشتن و نداشتن نظام و قانون جاری مهم و اساسی نیستند، همانگونه که برای انجام خدمات پزشکی، مهندسی، تجارت و... چنین اصلی واجب و لازم نیست، چرا که وکیل از طرف مراجعه کنندگان به دستگاه قضا، انتخاب و استخدام می شود، تا با استفاده از قابلیت ها و معلومات قضایی و قانونی اشان، مراجعه کننده به دستگاه پیچیده قضا را، در احقاق حق شان کمک کند، و برای انجام این کار نیز، علم حقوق و دانستن ظرایف وکالت نیاز است، و در کنار آن وجدان کاری، و نه مسلمانی، و نه ولایی بودن، و نه دین و مرام و... مطرح نبوده و نیست، و هر دارنده علم و وجدان کاری ایی می تواند در این شغل، و دیگر شغل ها قرار گیرد و موفق هم باشد.
اگر چنانچه انصاف بدهیم طرفداران دو آتشه امری و ایده ایی که حق را فقط در آن سمت جستجو می کنند، حتی اگر این امر، حقانیت نظام باشد، موفق نخواهند بود، چرا که، به خصوص در اتهامات سیاسی، که غالب متهمین در مخالفت با نظام و قوانینش شاکی و متهمند، طرف شاکی آنان نیز بالطبع نظام است، و مناسب است که قاضی دادگاه آنان نیز کُشته و مرده نظام، و طرفدار دو آتشه آن نباشد، و در مقابل او انسان معتدلی باشد، تا امر به حکمی عادلانه و خالی از عقده و کینه، از مخالف کند و...،
از این رو وکیلی که از طرف متهمی استخدام شده است، تا از او دفاع حقوقی نماید، و او را از اتهامی مبرا کرده، و یا از شدت احکام صادره در حق خود، بکاهند، و همچنین قاضی که حکم خواهد داد، نباید در اعتقاد خود به امری چنین دو آتشه باشند. این است که وکیل نیز باید مثل قاضی مستقل باشد، تا طبق قانون سعی کند، از حقوق موکل خود دفاع کند، چه آن قانون را قبول داشته باشد، چه نداشته باشد، او در اینجا و در عرصه پرونده های قضایی، که مرتبط با حق الناس است، وظیفه ایی برای دفاع از "نظام" ندارد، بلکه استخدام شده است تا از حقوق متهم و یا موکل خود دفاع و صیانت کند.
جناب مصدق!
اگر در قضاوت تنها مبنا قانون صادره از مبادی قانونی باشد، نه حرف های بی اساس قاضی، و یا حرف های فاقد مبنای وکیل، در حکم تغییری حاصل نمی شود، و از این لحاظ، نگرانی از این که وکیل نظام و قانون را قبول داشته یا نداشته باشد متصور نیست، چرا که حکم بر اساس قانون و وجدان کاری صادر خواهد شد، و اگرچه مردم بر بسیاری از قوانین و منطق پشت آن معترضند، و آن را فاقد منطق و دلیل عقلی آشکار برای خود می بینند، ولی وقتی کار به حکم که می رسد، به همان قانون فاقد مقبولیت، تن می دهند، و آن را مبنا خواهند دانست، اگر حکم قاضی فاقد حب و بغض ایدئولوژیک و اعتقادی خودش صادر شود، همه آنرا، حتی اگر ظالمانه باشد، و بدان معترض باشند، از او می پذیرند.
آقای مصدق!
این انقلاب عظیم و مردمی که همه اقشار و احاد مردم با همه مرام ها و مسلک ها در آن حضور وسیع داشتند، صورت نگرفت که ایران و عرصه های آن از آن طرفداران نظام شود، این انقلاب صورت گرفت تا آزادی شامل تمام احاد این مردم بدون نظر داشت به اعتقاد و عقیده آنان شود، که آزاد باشند هر گونه اعتقادی خواستند آزادمنشانه داشته باشند، و در برابر قانون همه برابر باشند، و شاه و گدا، روحانی و عامی و... در برابر قانون یکی تصور شوند، اما به قول پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیک های جهان "ما آنقدر به درگیریها عادت کردهایم که اکنون در سکوت از فجایع عظیم عبور میکنیم. این خطر وجود دارد که فریاد درد و ناراحتی بسیاری از خواهران و برادران خود را نشنویم".
و در این روزگار بی قانونی ها و بی منطقی ها که خاور میانه و ملت های آن را فرا گرفته است، و ظلم بر انسان ها به خاطر عقاید شان به یک رویه مبدل شده است، فریاد مظلومیت کسانی که به دلایل عقلی و شرعی و حکمتی که نزد خود آنان محترم و حق آور است، حق دارند طرفدار و یا ضد ایده ایی شوند، و این نباید باعث عزل آنان از حقوق اولیه شان شود، و وکلایی به جرم دفاع از متهمی که آنها را در این راه استخدام کرده، مورد تعقیب قرار گیرند، و یا از حقوق کاری خود بی حق شوند.
این است که از دستگاه قضا و به خصوص مسئولین رده اول آن انتظار می رود، که اگر به حکم شرعی عمل می کنند، بین متهم و وکیل و یا هر مراجعه کننده به دستگاه قضا، از این که همدین و غیر همدین، و مخالف و موافق و... آنان باشند، تفاوتی قایل نشوند، و فقط در پی احقاق حق باشند، و لاغیر، چه این حق به مخالف تعلق گیرد، چه این حق به موافق، چه این حق به نظام تعلق گیرد، چه این حق به مخالف نظام، این است عدالتی که قلب هر انسان آزاده، منصف و مترقی ایی را در صورت تحقق شاد خواهد کرد.
جناب قاضی القضات! وکیل را به خاطر مخالف بودنش، از حق کار تخصصی و فعالیت حقوقی و قانونی اش محروم نکنید، این از عدالتی که ما از دستگاه قضاوت این انقلاب، و حکومت علوی مورد ادعای آن، انتظار داشتیم به دور است، وکیل باید معتمد شخص استخدام کننده اش باشد، نه شما، و مراجعه کننده به دستگاه قضا، باید بر اساس لیاقت وکیل او را از بین وکلای متبحر کشور انتخاب کند، نه از بین وکلا انتخابی در کلوپ شما، که ملاک انتخابش موافق بودن با نظام است.
[1] - جناب محمد مصدق (معاون اول قوه قضاییه ج.ا.ایران) فرموده اند که "وکیلی که نظام و قانون را قبول ندارد، صلاحیت وکالت را ندارد و چرا پروانه وکالت این قبیل وکلا باطل نمی شود. گاهی صداهایی شنیده میشود که میخواهند نهاد وکالت را در برابر نهاد قضاوت قرار دهند، و بدانید این کار، کار دشمن است و برای آن برنامهریزی کردهاند. گاهی به شما برچسب میزنند که شما وکیل حاکمیت هستید اما من از شما میپرسم چه فرقی بین شما و وکلای کانونهای دادگستری است؟ حق دفاع یک حق اساسی است که هم در شریعت و هم در قانون اساسی و قوانین عادی به رسمیت شناخته شده و وکلای محترم طلایهداران این حق هستند. بدون وکیل در بسیاری از پروندهها، دادرسی منصفانه امکانپذیر نیست."
[2] - سعدی – کتاب گلستان - باب اول در سیرت پادشاهان - حکایت شماره ۱۹ - آوردهاند که انوشیروان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده - اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب :
سرانجام کسانی که بعد از انقلاب، ریاست بر قوه اجرا را، با رای مستقیم مردم به عهده گرفته اند، بسیار سوال برانگیز و قابل تعمق است، و محققین سیاسی، اجتماعی و حتی امنیتی کشور، باید روشن کنند که در چه اتمسفری و چرا این چنین نخبگان کشور، از همه اقشار، ضایع و پتانسیل عظیم آنان نابود شد. اما آنچه آینده را رقم می زند، روند جاریست، که بنیان آینده را می ریزد؛ و روند جاری در سال های بعد از پیروزی انقلاب، متاسفانه آینده بعد از خود را با ریزش های بیشمار رقم زد، روندی که همچنان ادامه دارد؛ چتر بزرگی که انقلابیون دخیل در مبارزه برای پیروزی انقلاب 1357 را با همه خوب و بد شان و... از همه طیف ها در ذیل خود گرد آورده، و به اتحاد رسانده بود، از هم گسست، و یا به سرعت آب رفت، و هر چه گذشت شمولیت مشمولین زیر آن چتر بزرگ، کاهش یافت؛ به طوریکه، این چتری بسیار گسترده و بزرگ که شامل همه ی مبارزین، از چپ و راست، مذهبی و غیر مذهبی، مسلمان و غیر مسلمان، معتقدین به ایدئولوژی شرقی، غربی و... را، حول محور مبارزه با سیستم دیکتاتوری فردی، و پایان سیستم پادشاهی، و ایجاد جمهوری متکی به رای مستقیم مردم، گرد هم آورده بود، و همه را در بر گرفته بود، از هم پاشید، و بسیاری را از قطار انقلاب، و حتی صحنه کشور و... پیاده کرد، و مبارزینی را حتی به دامن دشمن کشاند (مجاهدین خلق و...).
با پیروزی انقلاب، این شمولیت عظیم، به مرور و گاه به سرعت آب رفت، و هر چه زمان گذشت، از تعدد حاضرین در زیر این چتر کاسته، و روند خالص سازی حاضرین در صحنه انقلاب و کشور، شدت و تمرکز بیشتری به خود گرفت، و این پروژه خالص سازی تفکر و افراد منتسب به انقلابیون، و طرفداران انقلاب، آنقدر ادامه یافت که دامن یاران خمینی را هم گرفت، و اکنون گروه هایی که زمانی انقلابی ترین بودند، و بدین لحاظ، عنوان "خط امام" را نیز از آن خود کرده، که به واقع اطرافیان او، در زمان حیات مبارزاتی و زمامداری اش بودند، نیز از این جریان خالص سازی بی نصیب نماندند، و اکنون حتی آنان نیز از دایره انقلاب، و انقلابیون، اخراج و به جریان "فتنه" مشهورشان کرده، یا تحت تعقیب، یا دارای پرونده های اتهامی، یا فاقد صلاحیت و... تشخیص داده شده، از گردونه کشور و دست اندرکاران اخراج شده اند.
روندی که در تاریخ این انقلاب انگار از همان ساعات اولیه پیروزی آغاز گردید، و بسیاری به نفع دیگران، از صحنه مجبور به خروج گردیدند؛ آخر و عاقبت تمام روسای قوه اجرایی (به جز یک استثنا)، نشان از جنگ قدرت، و در واقع اوج مبارزه ایی دارد که برای تسخیر صحنه در جریان بود، و این خالص سازی، به نفع گروه های سیاسی دخیل در امور کشور، پروژه ایی است که عمر انقلاب را دارد، شاید قبل از انقلاب هم زیر پوست جریان مبارزه وجود داشته، اما نمود عینی آن بعد از پیروزی روشن گردید.
سید ابوالحسن بنی صدر [1] اولین رییس جمهور منتخب توسط مردم ایران، بعد از دولت موقت مرحوم بازرگان بودند، که سکان کشور انقلابی را به عهده گرفت، دعوای دو جناح طرفدار او و مخالفینش در اول انقلاب، قابل تعمق و مطالعه جدیست، که این دو گروه به دنبال چه بودند، که این چنین همسنگران دوره مبارزه، در مقابل هم قرار گرفتند؟! بنده خود با بنی صدر بیشتر در زمان جنگ آشنا شدم، و تنها چیزی هم که از او در آن هنگامه خون و ویرانی می شنیدیم، "خیانت" او در جریان جنگ بود! البته مصداق این خیانت هرگز گفته نشد، تنها مواردی که اشاره می شد، این بود که او به نیروهای مردمی سلاح و مهمات کافی نمی داده است، و در راهبردهای جنگی، این و آن کرده است و...
اما آنچه روشن است بنی صدر تا آخرین لحظه بر مواضع خود ماند، و مُرد، و به آرمان خود ایمان داشت، او از قشر درس آموختگان انقلابیون مسلمان بود، که در مقابل چپ (کمونیسم، مارکسیسم و سوسیالیست ها) که بیشتر قشر فرهیخته و درس آموخته انقلابیون را، از آن خود کرده بودند، اینان افراد کمی بودند که، هم درس آموخته دانشگاه ها و مراکز علمی بودند، و هم چپ سازمان یافته در گروه های تشکیلاتی و حزبی نبودند.
این است که جریان مهندس مهدی بازرگان، دکتر علی شریعتی، بنی صدر و... را می توان قشر مسلمانان انقلابی دانش آموخته ایی دانست، که در روند انقلاب ،در همان اوایل حذف شدند، و متاسفانه جریان انقلابی مسلمان دارای سوابق علمی، بی سر شد، سری که دروس آکادمیک را می دانست، و می توانست در عدم انحراف انقلاب، و دولت انقلابی، بسیار موثر باشد، اما متاسفانه حذف گردیدند، و در مطالعه سرنوشت این انقلاب، باید به این فاکتور مهم اهمیت داد، و آنرا نیز مطالعه کرد، و علل و عوامل آن را استخراج نموده، آسیب شناسی کرد، که چرا در حکومت انقلابی و اسلامی، چنین جریانی نمی گنجند.
نسل انقلاب کرده، امروز پخته تر از گذشته، به مرور خاطرات خود، و انتقال تجربه آن به نسل بعدی می پردازند، متنی که می آید، برایند مصاحبه ای است که با یکی از قضات دادگستری، دخیل در برهه ایی از تاریخ این کشاکش، بین جریانات انقلابی، در محکمه عدل به رسیدگی به آن پرداخت، خاطراتی از سال های اولیه انقلاب، تا اواخر سال 1361 خورشیدی :
بنی صدر و پرونده هایش :
" مرحوم بنی صدر به همراه مرحومان (صادق) قطب زاده [2] و (ابراهیم) یزدی [3] ، را زمانی "سه تفنگدار خمینی" می گفتند؛ این اصطلاحی بود که در قسمت های غرب کشور، که من آن موقع ها در آنجا مشغول به کار بودم، به این سه نفر اطلاق می کردند، وقتی آقای خمینی (در 12 بهمن سال 1357) به کشور برگشت، و می خواست کشور را (بعد از پیروزی انقلاب) به نظم برگرداند، به این ها می گفت که، بروید برای مردم سخنرانی کنید، لذا آنها هم طبق همین روال و وظیفه، به کوشه و کنار ایران می رفتند، مردم را جمع می کردند، با آنان سخن می گفتند، از جمله سخنرانان آن روزها، مرحوم بنی صدر بود، که تازه به رحمت خداوند رفت، که بیش از همه هم، حرف می زد، آخوند نبود، ولی به سبک آخوندی حرف می زد، این نیز شاید بدین دلیل بود که پدرش آخوند بود. پدرش اهل همدان است، اما در همدان شهرت چندانی نداشت، و عالم دینی، شناخته شده ایی که مردم به او مراجعه کنند، مثل آخوند همدانی، حاج عالم، ملا حسینقلی ... نبود.
آقای خمینی خیلی عجله داشت، که زودتر وضع کشور رو به راه شود، لذا خیلی تعجیل داشت که انتخابات ریاست جمهوری به هر وضعی که هست سریع صورت پذیرد، هر چه زودتر؛ تمام انرژی آقای خمینی صرف این می شد، و می گفت شاید من بروم (بمیرم)، لذا تا پیش از این، کارها باید به سامان برسد، تاکید روی انتخاب رییس جمهور داشت، به شورای انقلاب، بازرگان و... نیز بر این امر تاکید زیادی داشت، لذا آنان هم زود، آیین نامه اش را تهیه کردند و...، و انتخابات انجام گرفت.
کاندیداها هم مشخص شد، یکی همین آقای بنی صدر، حسن حبیبی، قطب زاده و...، بودند، همین سخنرانی ها هم، محبوبیت آقای بنی صدر را زیاد کرده بود، وضعی شده بود که اگر از سطح جامعه آماری از علایق رای دهندگان بر می داشتی، تقریبا همه می خواستند به ایشان رای بدهند، ولی خود من، چندتا سخنرانی از ایشان را گوش کردم، مورد پسندم نبود، به عنوان مثال اوایل سال 1358 که تازه از امریکا به ایران برگشتم (دانشجوی دوره دکترا بودند)، در یکی از سخنرانی های ایشان در دانشگاه پلی تکنیک، با یکی از دوستان حاضر شدیم، سخنرانی اش، خیلی بد بود، بیشتر در مورد ازدواج و... صحبت کرد، که من از این امر خیلی متنفرم، این طرز فکر من است، بیشتر در مورد مسایل خانواده، و همجنین چیزهایی که الان آقایان امروز هم می گویند، صحبت کرد، و مطلب بدرد بخوری در سخنانش نیافتم،
همدانی ها هم تعریف و تمجید مناسبی از بنی صدر و پدرش نمی کردند، موقع انتخابات ریاست جمهوری در یکی از شهرهای غرب کشور بودم، در جلسات هم شرکت داشتم، همه او را قبول داشتند، و همه فکر می کردند که برنده انتخابات هم او خواهد بود؛ روحانیت خیلی دیر فهمید که بنی صدر برای آنان مناسب نیست، آنها موقعی به امامان مساجد و جمعه ابلاغ کردند که به بنی صدر رای ندهید، که دیگر کار از کار گذشته بود، این اعلام در سحر روز انتخابات صورت گرفت، و مردم هم، صبح انتخابات از خواب بیدار شدند، و به بنی صدر رای دادند.
یادم هست وقتی در حوزه رای گیری برای رای دادن رفتم، خودم شخصا 15 عدد رای برای مردم متقاضی نوشتم، که از من می خواستند برایشان نام بنی صدر را در برگه رای بنویسم، من هم خطا نمی کردم، و به رسم امانت برای آنها، نام بنی صدر را در برگه های رای شان می نوشتم، در حالی که خودم، طبق شناختی که از ایشان پیدا کرده بودم و او را دوست نداشتم، به حسن حبیبی رای دادم، و وقتی آرا را آوردند و شمردند، در آن شهر فقط یک نفر به حسن حبیبی رای داده بود!
آن موقع خود آقای خمینی هم مریض بود، و در بیمارستان قلب شهید رجایی بستری بودند، و او را به حیاط همان بیمارستان آوردند و حکم بنی صدر را آنجا تنفیذ کرد، در همین چمن بیمارستان، که حتی حال نداشت که از جای خود بلند بشود، و حکم را به رییس جمهور منتخب بدهد، و نشسته حکم را دادند.
این زمانی بود که عراق هم جنگ را شروع کرده بود، و از سویی آقای خمینی فرماندهی کل قوای مسلح کشور را هم به رییس جمهور (بنی صدر) داده بودند، این در حالی بود که ارتش از هم گسیخته، و سپاه و کمیته تازه تشکیل شده بودند، و بنی صدر خود را همه کاره می دانست، اما دستوراتی که می داد، مورد قبول ارتشی های قدیمی هم نبود، فرماندهی نمی توانست بکند، اصلا کارش هم این، و در تخصص او فرماندهی جنگ نبود، آن موقع می گفتند، بنی صدر در حال انجام کاری است که کودتا کند، لذا عده ایی این شعار را علیه او می دادند که "سپهبد پینوشه، ایران شیلی نمی شه"، می گفتند بنی صدر می خواهد پا تو کفش ولایت فقیه کند، و بساطش را برچیند.
آقای خمینی آدم خاصی بود، ابتدا به ساکن حرفی نمی زد، و به این شعارها علیه بنی صدر، واکنشی نشان نمی داد، که درست است یا غلط، و... ، از طرفی عجله داشت که بلافاصله بعد از انتخابات ریاست جمهوری، انتخابات مجلس نیز برگزار شود، و مجلس بعد از انقلاب نیز تشکیل گردد، و کشور در مدار قانونی قرار گیرد، و لذا به فاصله کمی هم، مجلس را تشکیل دادند، و در قانون اساسی این را پیش بینی شده بود، که باگر رییس جمهوری مشکل پیدا کرد، چه باید بکنند، مجلس اول هم بیشتر در دست تندروها، و کسانی بود که با بنی صدر مخالف بودند، نهایتا هم آقای خمینی می گفت که هر چی قانون می گوید، عمل کنید، لذا کار بنی صدر به مجلس رفت، و رای عدم کفایت دادند، و بنی صدر فرار کرد.
در این گیر و دار من در تهران، در امور قضایی مشغول بودم، و پرونده های زیادی، در دادسرا علیه بنی صدر تشکیل شده بود، شکایت های زیادی که بیشتر شاکی ها نمایندگان مجلس بودند، و بعضا مردم، البته عکس آن هم وجود داشت، و طرفداران بنی صدر هم شکایت های زیادی را علیه دشمنان او، کرده بودند، این پرونده ها به شعبه های بازپرسی زیادی رفته، و چون دعوای بزرگان بود، از ترس، بازپرس ها به بهانه های مختلف از رسیدگی به آن سر باز می زدند، و آنرا از سر خود رفع کرده، زیر بار رسیدگی به آن نمی رفتند.
ولی من قبول کردم که رسیدگی کنم، 50 الی 60 شاکی در این پرونده ها بود، که بیشتر شکایت ها این بود که بنی صدر افترا زده، دروغ می گوید، توهین می کند و...، خوب این ها، همه جرم بود، ما به واسطه شغلی که داشتیم می دانستیم که باید شئونات رییس جمهور را رعایت کرد، ولی نمی توانستیم بگوییم که به شکایات هم رسیدگی نمی کنیم، و او هم، البته آدم بزرگی بود، از شُکّات تحقیق کردم، دیدم همه بدین شکایت خود اصرار دارند، که در فلان جلسه، این را گفته، و در فلان جا، آن را گفته و...، خود آقای بنی صدر هم البته بسیار هم پر حرف بود، شاکی ها هم می گفتند که، این توهین به ماست، این توهین به اسلام است و...
در شغل ما وقتی تحقیق تمام می شود، و قاضی می بیند که دلایلی که در خلال پرونده جمع کرده و... نسبتا اتهام را موجود است، متهم را به بازپرسی فرا می خواند، البته بازپرس کارش این است که، به این نتیجه برسد که با توجه به دلایل موجود، اتهام نسبتا وجود دارد، یا نه، آن موقع متهم را احضار می کند، احضار متهم هم فرم های خاصی دارد، فرم های احضاریه ایی که، مردم هم اغلب از آن بدشان می آید، که عنوانش این است که آقای/خانم ... ظرف سه روز برای ارایه توضیحات، در شعبه بازپرسی .... حاضر شوید، و گرنه جلب خواهید شد"،
من حتی برای آقای بنی صدر، این فرم احضاریه را هم نفرستادم، به جهت احترام، نامه ایی را تنظیم،، و محرمانه که کسی هم نفهمد، با متنی محترمانه، برای شخص ایشان ارسال کردم، که برای ادای توضیحات حاضر شوید، مخصوصا هم به مدیر دفترم گفتم که، این نامه محرمانه برود، و کسی متوجه این امر نشود،
وقتی نامه رفت، چند روز بعد، مرحوم منوچهر مسعودی [4] که مشاور حقوقی بنی صدر بود، (مشاور فرهنگی ایشان هم آقای موسوی گرمارودی بودند، که زنده هستند، با آقای گرمارودی همکلاس بودیم)، آقای مسعودی اگرچه مرا می شناخت ولی در دانشگاه، از سال بالاتری ها بود، اما در موقع خدمت سربازی با هم در یک گروهان بودیم، آقای مسعودی نزد من آمدند و گفتند، آقای بنی صدر به من گفته است، برو تحقیق کن، این بازپرسی که مرا احضار کرده، چطور آدمی هست؟، بعد که دید من هستم، گفت، به او می گویم که "او خود من است (مسعودی)"، مسعودی گفت که "آقای بنی صدر در بازپرسی حاضر خواهد شد"، اما سه روز بیشتر طول نکشید که گفتند، بنی صدر از کشور فرار کرده، و این پرونده ناتمام ماند.
اما در جهت عکس هم، این پرونده وجوهی داشت، مهمترین مخالفین بنی صدر یکی همین آقای هادی غفاری، یکی هم شهید محمد منتظری بودند که، خودشان دار و دسته ایی بودند، این پرونده هم در کنار آن پرونده های شکایت از بنی صدر، وجود داشت، او رفت و بالطبع پرونده بنی صدر راکد شد، اما پرونده مخالفین او قابل رسیدگی بود، چرا که شاکیان و متشاکیان هر دو حاضر بودند.
یکی از این پرونده ها، پرونده فردی بود که توسط طرفداران آقای هادی غفاری در خلال یک متینگ سیاسی، با قنداق اسلحه مورد ضرب و جرح قرار گرفته بود، و دندان هایش را شکسته بودند، دو سه نفر دیگر هم در این درگیری کتک خورده بودند، اما شدیدترین مورد، در این درگیری، همین مورد بود،
دادستان تهران که فوت شده اند، که خدایش رحمت کند، آدم بسیار محافظه کاری بود، با او قبلا در سال 1354 سفر حجی را، با هم انجام داده بودیم، و با من دوست بودند، در این رابطه به من توصیه و مشورت می داد که، "این هادی غفاری را به اینجا نیاور، که دادستانی را به هم خواهد ریخت"، و به نوعی توصیه می کرد از پیگیری این پرونده امتناع کنم، ولی من به این توصیه ها گوش نکردم،
پرونده دیگری که در کنار این پرونده وجود داشت، مربوط به شکایت یک افسر راهنمایی رانندگی از امام جمعه و رییس دادگاه انقلاب یکی شهرستان ها بود، که ظاهرا در مسیر جاده، تخلف رانندگی کرده بود، و این افسر راهنمایی او را توقف داده، که متخلف گفته بود من امام جمعه و رییس دادگاه فلان شهر هستم، و تو غلط کردی که ما را جریمه می کنی، و او را با انتهای کلت کمری اش مورد ضرب و جرح قرار داده، و صورتش را زخمی کرده بود، این مورد پرونده را هم کسی رسیدگی نمی کرد، من به دنبال این بودم که این پرونده ها را هم مورد بازپرسی قرار دهم،
از جمله سعی می کردم بفهمم که، آیا ضارب بواقع رییس دادگاه انقلاب بوده یا نه، از این رو به آقای موسوی اردبیلی که در این رابطه مسئول بودند، نامه نوشتم و از هویت این رییس دادگاه انقلاب سوال کردم، ولی هرچه نامه می نوشتم، که مسئول دادگاه انقلاب فلان شهرستان چه کسی است، جواب نمی دادند، و من هم نا امید نمی شدم و مرتب، بر نامه ارسالی خود تعقیب می زدم، اما پاسخی نمی آمد.
انگار فردی به آنها سپرده بود، که با این بازپرس همکاری نکنند، در نهایت هم مدیرکل حوزه شورای عالی قضایی، نامه تندی به من نوشت، که شما قاضی ماذون هستید، قاضی ماذون که نمی تواند، کسی را که به او اذن قضاوت داده احضار کند؛ من گفتم، همه کشورها می دانند که قاضی از طرف حکومت و یا ملت ماذون است، ولی در عین حال هم، همه می دانند که او مستقل است؛ ولی آقایان این مفهوم را نمی فهمیدند.
من هم جواب این نامه را دادم، و پرونده ها را نیمه کاره، رها کرده و به کناری نهاده، و از دادگستری خارج شدم، و بدین ترتیب اعلام کردم که، من قاضی ماذون هستم، ولی قاضی مزدور نخواهم بود؛ و این پایانی بود بر خدمت من در دستگاه قضا.
در همه کشورها و سیستم های قضایی، قاضی ماذون است، قاضی یا ماذون مردم است (مثل قضات در بعضی از ایالت های امریکا)، یا ماذون از طرف رییس حکومت، مثل همین که رییس قوه قضائیه را رهبری تعیین می کند و...؛ ولی این به معنی تابعیت قاضی از مقام مافوق در زمینه قضا و پرونده هانیست، وقتی قاضی، به مسند قضا نشست، مستقل است، و حتی همان کسی را که، به او حکم قضاوت داده را نیز، اگر جرمی مرتکب شد، می تواند رسیدگی کند. این همان اصل استقلال قضایی است، که از آن در جوامع متمدن سخن گفته می شود، قاضی ماذون هست، ولی مزدور و یا تابع در امر قضا نیست، و شخصی که به قاضی اذن قضایی می دهد، نمی تواند بگوید این بیاید، آن نیاید، این بکن، آن نکن و...
این آخرین پرونده مورد رسیدگی من در دستگاه قضا بود، و در اواخر سال 1361 دستگاه قضایی را ترک کردم، متاسفانه بعدا متوجه شدم روی پرونده من نوشته اند، "ایشان ضد روحانیت است، و مورد وثوق نیست". با خود گفتم مگر کار قحطی است، قاضی نمی تواند در حالی که فرمان از بالا می آید، کار کند، قضاوت با توصیه نمی شود، ما هم نمی خواستیم که این بشود، ولی متاسفانه شد،
کار قوه قضاییه این نیست که "برو کارخانه راه بینداز"، اگر این شد، یعنی برو تو سر مردم بزن، این کار قاضی نیست؛ البته چاره ایی هم ندارند، در وضعیت فعلی کشور که در حالت خاصی قرار دارد اجمالا برای بقای نظام راهی جز این وجود ندارد که قوای سه گانه مملکتی همه با هم، و در یک خط باشند زیرا بقای سیستم ملاک می باشد، نه رعایت اصل تفکیک قوا، به نحوی که دانشمندان غربی مثل رسو و مونتسکیو عنوان داشته اند. بنابراین وضعیت فعلی در ایران کاملا یک وضعیت استثنایی است که به ناچار می بایست فعلا این وضع را ادامه دهند. زیرا متجاوز از 43 سال است که فسادهای زیادی انجام شده که به آن رسیدگی نشده، و رسیدگی به آن در این وضعیت برای توده عوام خود یک مُسَکن بوده، و رضایت خاطر آور است. اما همه می دانند که این کاری بسیار غلط است، این یعنی قرار دادن قوه قضاییه در دست قوه مجریه؛ اینگونه خروج از ریل، به نظر من بدرد نمی خورد، و قاضی با شرافت که برای کسب درآمد به این شغل نرفته باشد، این نوع سیستم را رها می کند، چرا که بچه هایش اگر این نان را بخورند، وای به حال آنها خواهد بود. این طرز فکر من است، خواه آقایان قبول داشته باشند، خواه که نداشته باشند.
در هر دو سوی این پرونده ها، مقامات قضایی نمی خواستند که مقام دادگاه انقلاب و یا آقای هادی غفاری مورد اتهام قرار گیرد. لذا از فاش شدن هویت آنان برای بازپرس پرونده، جلوگیری می کردند، من مرتب با شورای عالی قضایی به دنبال هویت رییس دادگاه انقلاب مذکور بودم، ولی با من همکاری نمی شد.
این اصلا ربطی به ضدیت با آخوند، نداشت، و در واقع من به وظیفه قضایی خود عمل می کردم، و به واقع هم، به آخوند درست، خیلی هم علاقه داشتم، و عمرم را با آنها گذرانده بودم، ولی آخوند غلط را هم قبول نداشته و ندارم. هر قاضی باشرافتی هم که بود، نباید ادامه کار می داد. قاضی که برای اساس تامین حقوق زن و بچه خود نیامده باشد تا کار قضایی کند، در این نوع کار قضایی ادامه نمی دهد. بدین ترتیب نه پرونده بنی صدر مورد بررسی، و به نتیجه رسید، و نه پرونده این ها، که این پرونده ها به واسطه این کارشکنی ها و... رسیدگی نشدند.
(سوالی که در اینجا وجود دارد این که چقدر احضار بنی صدر به دادگاه در فرار وی موثر بود؟) یقین دارم که آقای بنی صدر از نامه درخواست حضور در بازپرسی نترسیده بود، من این را یقین دارم، برای این که از طریق مشاور قضایی خود، آقای مسعودی در مورد من تحقیق کرد، و او مرا به خوبی می شناخت که قصد آزار و... بنی صدر را ندارم، او خود می دانست حتی در صورت اثبات این جرم، تنها منجر به حکم جزای نقدی، در حدی ناچیز می شود، نهایت این پرونده این بود که قرار قول شرف صادر کنم که هر موقع گفتیم، در بازپرسی حاضر شوند، و این را مرحوم مسعودی می دانست، اتهام اقای بنی صدر توهین و... بود، و جرمی که منجر به نقص عضو و ضرب و جرح شده باشد، اتفاق نیفتاده بود، و این توهین و... به حکم محکمی منتهی نمی شود، توهین های حرفی مجازات دارد، ولی خفیف است،
در این پرونده ها، دو گروه با هم درگیر بودند، یکی به رهبری هادی غفاری و شهید محمد منتظری از یک طرف، که علیه بنی صدر عمل می کردند، و از آن سو هم آقای سلامتیان نماینده مجلس از اصفهان بود، که شاکی از طرف مقابل بود، آنها بنی صدر را متهم می کردند که آمده است تا بساط روحانیت را از حکومت برچیند، البته خود آقای خمینی هم تا موقعی که در فرانسه بودند با نظر بنی صدر همراه بود (رفتن خود و روحانیت به حوزه بعد از پیروزی)، اما ایشان بعدها که به ایران برگشتند، نظرش را عوض کرد، و گفت که، من اشتباه کردم، اگر و از نظرم بر نمی گشتم، مشروطیت دوم درست می شد، خمینی آدم راستگویی بود، حرف خود را رک می گفت، او می گفت من فهمیدم که اگر از حکومت کنار بکشیم، مثل دوره مشروطیت خواهد شد، که "اصل طراز" در قانون اساسی مشروطیت اجرا نشد، که یک چیزی مثل همین "شورای نگهبان" الان، در زمان مشروطیت از این اصل، مد نظر بود.
و خمینی خود گفت، اگر شرایط آنگونه که بود، ادامه می یافت، دوباره روحانیت هیچکاره می شود، و مملکت سکولار اداره می گردید، اینجا البته آقای خمینی درست فکر می کرد، او نظرش برگشت، و نظرش را هم با دلیلش رسما و علنا به مردم عنوان داشت، این بود که به حوزه برنگشت، تا مثل مشروطه نشود، چرا که می دید این آقایان اروپا دیده، مثل دوره شاه، روحانیت را به بازی نمی گیرند، و بنی صدر هم تا زمانی که با آقای خمینی در اروپا و در جریان انقلاب بود، هر دو یک نظر را در این رابطه داشتند، ولی وقتی روحانیت به ماندن در حکومت نظرش برگشت، مقابل هم قرار گرفتند.
بنی صدر طرز فکر روشنی نداشت، در حالی که حرف های دکتر محمد مصدق، روشن بود، و همه می دانستند که مصدق به دنبال چیست، مصدق می گفت "آقایان روحانیت شما قشری از اقشار این جامعه هستید، می توانید حزبی تشکیل بدهید، یا ندهید، ولی در انتخابات شرکت کنید، اگر در مجلس اکثریت به دست آوردید، قدم تان بر چشم، ولی اگر رای نیاوردید، حقوق ممتازه برای خود از این کشور درخواست نکنید"؛
ولی من که ندیدم بنی صدر، در خصوص حضور روحانیت در قدرت، چنین روشن سخن بگوید، شاید در مخیله اش هم نمی گنجید، نمی گفت که من قایل به ولایت فقیه نیستم، اگر به این روشنی صحبت می کرد که، شب انتخابات روحانیت متوجه نمی شد که او با روحانیت زاویه دارد، تازه همین را هم روحانیت، به واسطه جواسیس خود در بین طرفداران بنی صدر فهمیدند، وگرنه نمی فهمیدند.
رضا شاه و مصدق اگر نیامده بودند، روحانیت هم اکنون در قدرت نبود، رضاشاه کشور سازی (State Building) کرد. سیستم فعلی حاکمیت در ایران، چه دستگاه قضایی آن، و چه حکومت را، کسی در دنیا درک نمی کند، اما در مقابل به نظر می رسد رضاشاه و فرزندش، پدر و پسر کشور را ساختند، و آنرا آماده ساختند، به نحوی که روحانیت در سکانداری کشور زحمات زیادی متحمل نشد، اگر این ساختار و تشکیلات ایجاد شده نبود، و روحانیت می خواست که کار کند، یک چیزی شبیه افغانستان فعلی اتفاق می افتاد، همانگونه که طالبان اکنون با مشکل مواجه شده اند، حال آنکه در ایران تشکیلات و ساختار وجود داشت، و لذا روحانیت به راحتی سوار کار شدند، و انتقال قدرت مشکل حادی را ایجاد نکرد، و این اگر نبود به حتم روحانیت با مشکل جدی مواجه می شدند و روحانیت هرگز نمی توانست در کوتاه مدت این تشکیلات و ساختار را ایجاد کند، و در نتیجه دچار هرج و مرج و گرفتاری های زیادی می شدند، همانگونه که طالبان اکنون دچار مشکل اند.
از سوی دیگر اگر چنانچه مرحوم مصدق هم پیروز می شد، روحانیت به این سطح که الان شاهد هستیم، نمی توانست تمام حکومت را بدست گیرد، بنابراین شکست دکتر مصدق، به نحوی به نفع حکومت فعلی و روحانیت تمام شد. در به وجود آمدن این شرایط، هم امریکا، هم حکومت پهلوی و هم مردم ایران مقصر و شاید به نوعی نادم باشند، امریکایی ها اگر این نمی کردند، اکنون دچار حاکمیت فعلی ایران نمی شدند، مردم ایران اگر از مصدق به اندازه کافی حمایت می کردند، دولت او شکست نمی خورد و روحانیت نیز در نتیجه به قدر سهم خود، از حاکمیت و دولت منتفع می شدند، و منجر به این وضع نمی گردید، که تمام حکومت به دست روحانیت بیفتد، و پهلوی ها هم اگر حکومت مصدق را تحمل می کردند، این چنین تمامش را نمی باختند، و آنچه مسلم است، اشتباهات تاریخی چیزی نیست که همان لحظه، آثارش را بتوان دید، بلکه باید زمان بگذرد، تا نتایج آن روشن و مشخص شود، اکنون نتایج اشتباه تاریخی آن سه ضلع، را همه طرف های درگیر در این اشتباه تاریخی می بینند.
حاکمیت کنونی ایران در دنیا دوستی در بین دولت های جهان ندارد، ممکن است در بین مردم دنیا کسانی آنها را دوست داشته باشند، اما دولت ها نه، چراکه، سیستم حاکمیت ما، با دنیا تطابق ندارد، چرا که فرهنگ دنیا را قبول ندار،یم منظورم دنیای حاکم است، نه دنیای محکوم، در بین محکومین، شاید کسانی طرفدار داشته باشیم".
[1] - سید ابوالحسن بنیصدر (۲ فروردین ۱۳۱۲ – ۱۷ مهر ۱۴۰۰) سیاستمدار و اقتصاددان و نخستین رئیسجمهور ایران بود. وی ریاست شورای انقلاب را نیز برعهده داشت. بنیصدر با تثبیت قدرت روحانیون حزب جمهوری اسلامی و نهادهای انقلابی زیر نظر آنان مخالف بود و دوران ریاست جمهوری او با تنشهای بسیار و رویدادهایی چون انقلاب فرهنگی و حمله عراق به ایران همراه شد، تا اینکه در ۳۱ خرداد همان سال، با رأی مجلس شورای ملی (در حال حاضر مجلس شورای اسلامی) استیضاح شد و در ۱ تیر بهطور رسمی از مقام خود عزل گردید. سپس به همراه مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق، از ایران خارج شد و در فرانسه در مقام «رئیسجمهور منتخب شورای ملی مقاومت» به مخالفت با حکومت جمهوری اسلامی پرداخت. بنیصدر در سال ۱۳۶۲ پس از حضور مجاهدین در عراق و در اعتراض به خطمشی آنها، از این شورا جدا شد.
[2] - صادق قطبزاده (زاده ۴ اسفند ۱۳۱۴ – درگذشته ۲۴ شهریور ۱۳۶۱) مبارز انقلاب و مرید آیت الله روح الله خمینی، از مخالفان ضدحکومت پهلوی، و یک سیاستمدار اهل ایران بود که پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ دارنده مناصب وزیر امور خارجه و مدیرعامل سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران و عضو شورای انقلاب بود. قطب زاده به اتهام توطئه علیه حکومت جمهوری اسلامی و توطئه برای ترور امام خمینی اعدام شد.
[3] - ابراهیم یزدی (۳ مهر ۱۳۱۰ – ۶ شهریور ۱۳۹۶)،[۲] عضو شورای انقلاب، وزیر خارجه و معاون نخستوزیر در دولت موقت انقلاب، نماینده شهر تهران در مجلس اول و دبیرکل نهضت آزادی ایران بود. ابراهیم یزدی در دوران اقامت سید روحالله خمینی در نوفللوشاتو، فرانسه از مشاوران او بود. او پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران، به همراه روحالله خمینی به ایران بازگشت.
[4] - با منوچهر مسعودی در سربازی با هم بودیم، آدم خیلی خوبی بود، آنجا ارشد گروهان ما هم بود، با آقای کشاورز که در پرونده کرباسچی شهردار تهران وکیل پرونده بود، کشاورز و مسعودی مسن ترین بودند، و لذا ارشد گروهان شدند. غذا را تقسیم می کردند و... مسعودی یک حقوقدان بود و آدم در خط سیاست، و طرفدار شریعتی و... نبود، این طوری که در ذهن من است آدم سیاسی نبود. اما بعد از بنی صدر اعدام شد، نمی دانم به خاطر این که مشاور قضایی بنی صدر بود اعدام شد یا چیز دیگری، باید پرونده را خواند و اظهار نظر کرد.


