مصطفوی

مصطفوی

زنده ماندیم و دوباره بر ما باریدن آغاز کردی و باز بارش رحمتت را دیدیم. بارشی که غریو شُکر و شادی را در دل و زبان بندگانت جاری کرد. و باریدی، در حالی که چندی است چشم ها به آسمان مانده، که آیا می شود دوباره بر ما بباری. خدایا این بارشِ دوباره ات، دوباره بازگفت که تو به محتوای دلِ بندگانت، حکم به باریدن و یا نباریدن، ندادی و نمی دهی، که اگر داده بودی چنین بارشی بر ما باریدن نباید می گرفت. نشان دادی که بی اعتنا به دل و اعمال مایی که اگر اعتنا می کردی، بر این تاریکی این چنین روشنایی را نمی ریختی.

 

+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 4:19 PM | شنبه چهارم بهمن 1393  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا شهادت می دهم که تو به نیایش، عبادت و بندگی ما نیازی نداری و حتی در صورتِ کفرِ همه ی عالم، باز تو بر جایگاه کبریاییت مستحکم و استوار خواهی بود و خدشه ای بر آن وارد نخواهد شد؛ و البته ما نیز برای دریافت نعم تو در این جهان به انجام این گونه اعمال نیازی نداریم که تو رحمت واسعه خود را بر تمامی بندگانت از غافل و هوشیار، حاکم و محکوم، زاهد و اهل دنیا، ظالم و مظلوم، عالم و نادان و... استوار داشته ای و اگر نگویم که به بی اعتنایان به خود بیشتر دادی، کمتر هم ندادی.

تو بی نیاز مطلقی و این نیاز ماست که در مسیر سعادت متوجه قطب آفرینش خود باشیم و به دورش گردش کنیم تا لایق وصلی دوباره شده که همه از این قطب نشات گرفته و نهایتا سعادت ما در پیوستنِ به آن خواهد بود.

 

+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 3:51 PM |  شنبه چهارم بهمن 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا کم کم دارم به سمتی می روم که باور کنم که باید نا امید شد تا تو قانونی از قوانینِ قرار دادی ات بر این دنیا را بشکنی و به یکی از درخواست های مکرر و بی پایان ما پاسخ مثبت دهی، و دعایی از دعاهایمان را برآورده سازی؛ و اصلا لزومی ندارد که چنین انتظاری از تو داشت، که تو خود مثل ما نیستی و خود را ملزم به رعایت سنن و قوانین نگاشته شده ی خویش می بینی؛ و اگر این گونه نبودی، باید متعجب می شدیم؛ که در این عالم قانون گذاران بسیاری را می توان دید که سخت و متعدد قانون می گذارند و خود در شکستن آن بر همه متقدمند و برای اساسی ترین قوانین حاکم نوشته شده بر خود پشیزی ارزش قایل نیستند؛ البته شهادت می دهم که تو از هرگونه رجس و پلیدی بری هستی و همچو آنان نیستی و عهد و سنت شکنی در ذات کبریایی تو نیست، که اگر تو هم عهد و سنتِ خود می شکستی با جباران عالم در این صفت یکی می شدی، حال آنکه تو را هرگز نباید در ردیف این انسان های عهد شکن دید که آنان را نفسی است که خداوندگار آنان است و تو را قواعدی است که بر راست داریش کوشایی، و این به عدل نزدیک تر است که تو آن را واجدی.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:59 AM |  پنجشنبه دوم بهمن 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا ناله یِ ما را که مانند صدای پاشنه، بر چارچوب دربی قدیمی هنگام باز و بسته شدن است را نمی شنوی؟ خدایا اگر دربِ روزگار ما باز هم بخواهد همچنان بر همین مدار و پاشنه ایی که هست بچرخد، تو نیز لاجرم باید خود را آماده کنی که همچنان شاهد و شنوا بر مویه های دردناک، دلخراش و گوشخراشی باشی که از سایش و فرسایش ما و دردی که از آن ناشی است، باشی؛ پس خود را آماده کن که شنونده ی این مویه ها و شکایت ها باشی، زیرا ما همچنان خواهیم فرسود و از درد آن لاجرم فریادمان به آسمان خواهد رفت، جایی که تنها تو در آنجایی و مجبور به شنیدن صدای این سایش دردآور و نیز مزید بر آن شکوه هایی خواهی بود که روانه درگاهت خواهند شد؛ ولی نمی دانم شنیدن و دیدن وضع ما تو را آزار نمی دهد؟! آیا تو بر وضع ما راضی خواهی بود و آیا نمی خواهی روغنی بر تن های ضرب خورده و خراشیده یِ تحت فشار ما بفشانی که حرکت روزگار برایش این قدر دردآور و خسارت بار نباشد و این قدر به فرسایشش نیانجامد؟!

 

+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:20 AM | شنبه بیست و هفتم دی ماه 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا گرچه به قول علی (ع) تو را به چشم سر نمی توان دید، ولی به چشم دل در لحظه لحظه ی زندگی خود و در ذره ذره این جهان می بینمت، آثار قدرت، حکمت و مهر تو را به عینه می بینم و ندیده بر همه حال و مکان هویدایی.

خدایا مبتلا به بلاهایی شدیم که هرگز انتظار چنین بلایی را نداشتیم؛ گرفتار افرادی شدیم که هرگز فکر اسیر شدن در چنبره ی ناخن های تیز و بلند ظلم شان را نمی کردیم؛ چربی نرم و سرطان زای ناجوانمردان و موجودات بی انصافی بر تنمان خورد که هرگز انتظار چنین ظلم گسترده یی را از آنان هم نداشتیم؛ و چقدر دردناک است، فرو رفتن پنچه های ظلم دیو صفتانی که در پوستین میش در کنارت می لولند و تو بی اطلاع از وجودشان، ناگهان ناخن تیز ظلم شان در گلویت فرو می رود و ناتوان از هیچ حرکتی مقهور خصم و خشونت شان می شوی و در آن لحظه می بینی که در وضعیتی گرفتارت کرده اند که نه راه پس داری و نه پیش و هر حرکتی بر دردت می افزاید و بی حرکت تسلیم تقدیری می شوی که برایت پست ترین ها رقم زده اند، این همان خوردن از جایی است که انتظار و آمادگی اش را نداشته باشی، دردناک و خسارت بار، اما چه می شود کرد همواره گرگ متناسب با طینت خود باید دندان های تیز خود را بر بدن جانداری فرو کنند و بی جانش کنند و بی این کار از گرگ بودن شان زایل می شوند و این تقدیر برخی است که اسیر پنچه ها و دندان های تیز این گرگان شوند.
و اما تنها وجود ذیجود قابل اعتماد و اطمینان تویی، و غیر از تو به هیچ کس نمی توان اطمینان و یا تکیه کرد و از تو می خواهم که هیچ بنی بشری را محتاج و گرفتار این پست موجودات نکنی. خالقا! تنها تویی که می توان به تو تکیه داد و با اطمینان، رو در رو و یا پشت به تو حرکت کرد، بدون این که خطر هیچ خیانت و گزندی از تو بر ما باشد، که این تنها خیر توست که همیشه برما جاریست.

 

+   نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 10:45 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا بندها آنقدر بسیارند، که از شمارش خارجند

بند شدگان هم بسیارند، و از احرار کمتر می یابی
عده ایی قلیل، بندگانت را به بندِ خود می خواهند و می کشند
اما عمله های ظلم بسیارترند که از بندکنندگان هم پست ترند و بندگانت را به بندِ این و آن می کشند
عده ای هم سعی در به بند تو کشیدنِ بندگانت را دارند
اما ترجیح می دهم خود به بند تو در آیم، تا این که به مرا به بندت کشند
بند خود پدیده ایی زیباست، اگر تو را به بند نکشند و خود به بند درآیی
این بند و در بندبودن خود زیباتر از آزادی؟! و اصلا خودِ آزادی است

 

+  + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 10:30 AM توسط سید مصطفی مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا در حالی که بسیار از لزوم ترسیدن از تو می شنوم، ولی احساسی از درونم، مرا از ترس از تو بازم می دارد و به عشق و دوستیم با تو فرا می خواند، با خود می گویم چرا باید از تو بترسم در حالی که تو اهل بخشش بی نهایتی، اهل مهر و محبتی، اهل دادن روزی بی حسابی، به سانِ مالکی هستی که همه (حتی دشمنان و انسان های بی اعتنا به خود) را در مایملک خود شریک کرده ایی و...؛ در حالی که بسیار از نعمت و لطف تو برخوردار بودم کمتر از خشم و غضب تو دیدم، حال چرا باید از تو ترسید؟!! در حالی که چنین خدایی هستی. 

آنقدر که برخی مدعیان نمایندگی ات ترسناکند، تو هرگز ترسناک به چشمم نمی آیی، از تو خوف و ترسی در دل ندارم که می دانم و ثابت کرده ایی که دوستم داری، خیرخواهم هستی، نسبت به من بخل نمی ورزی، نسبت به من بخشنده بی حسابی و... حال تو خود بگو از تو باید بترسم یا کسانی که بویی از خصوصیات تو نبرده اند و تو را از خود می دانند و به نمایندگی ات می کنند آنچه دلشان بدان فرمان می دهد؟!! 

 

+   نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 4:21 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا مُتعجبم که آن قدر ما را بزرگ و قابل اعتنا یافتی و داخل در حساب، که قصد سخن با ما کردی و مَلَک خود جناب جبراییل را بی واسطه به منظور پیام رسانیِ خود، مامور ما کردی تا از جایگاه عرشی خود هزاران بار بر زمینی فرشی و دون فرود آید و با یکی از ما وارد سخن شود، و پیغامی بیاورد؛ و اما آنچه مورد تعجب است این که در این آمدن ها و آوردن ها سخنی از بردن پیغامی از سوی این ملک از سوی ما برای تو نیست.

شاید به این دلیل است که با سازوکاری که قرار دادی نیازی نیست که کسی اطلاعی به تو برساند، که برهمه ی آنچه بر ما می گذرد آگاهی؛ و از سویی خیلی راغبی که مسایل مان را بی واسطه از خود ما بشنوی که فرمان اُدعونی می دهی و هر روز پنج گانه قرار دادی که با تو روزانه سخن گوییم، و در وقت و بی وقت به ذکرمان می خواهی و به خود دعوتمان می کنی و خود را از رگ گردنِ مان به ما نزدیک تر اعلام می کنی، و دائم به خواندن خود دعوتِمان می کنی و به اجابت آن وعده امان می دهی.
 از سویی دو ملک را موکل هریکمان قرار دادی، و این تنها ناشی از حسابی است که روی تک تک ما باز کردی.
خدایا با خَلقِ ما، به خود آفرین گفتی، که چنین مخلوقی را خلق کردی و خادمان و مقیمین درگاهت را از راکعین و سجود کنندگان را به سجده امان خواندی؟! خیلی برای ما شخصیت قایل شدی و خلیفه خود بر زمین مان قرار دادی؟! و همین است که مرا به ترس وا می دارد. که چرا باید روی چنین انسانی که دائم در طغیان و گناه هست این قدر حساب کنی؟! در حالی که این انسان سالهاست حتی در شناخت خود نیز مشکل دارد.
این بار گران توقع تو و ناتوانی هایم هست که شانه هایم را به خجالت از ناتوانی در بندگی تو و هزار خلل در زندگی ام خم خواهد کرد،
خدایا این همه قایل شدن برای انسانی که از پست ترین ها هم می تواند پست تر باشد، و از درندگان نیز فروتر خواهد افتاد برای چیست. این جز به افزایش جرم ما در صورت خروج از بندگی تو حاصلی نخواهد داشت که مهر و لطف و عنایتت را به کلاشی، خدعه، گناه، پشت هم اندازی، شریک قرار دادن برای تو، بنده ی غیر تو شدن و... پاسخ دهیم.

 

  + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 12:7 PM توسط سید مصطفی مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا دردها بر ما غلبه کرده اند و قلب ها از شدت غم فسرده اند؛ مرحم و مرحمگذاری بر زخم هایمان نمی یابیم، مرحم و مرحم واره ها نیز خود آلوده اند؛ داروهایی که داشتیم و داریم، نیز بر این زخم ها بی اثر شده اند؛ نیروهای شیطان، سخت میدان داری می کنند و گشاده دستانه از ما می کُشند و پایمال می کنند و می بَرَند و می بُرَند؛ مُرادها خود مُرید شیطانند و مُریدها هم سرگردان این و آنند
آسمانِ مان از بارش ایستاده، زمین هامان هم دیگر رویشی چشمگیر ندارد؛ چرخ زمانه اِمان از چرخش ایستاده، بِگردَدَ هم باز گردشش غمبار است، که کاش چنین گردشی هم نداشت و از گردش می ایستاد. 

از اَدیبانِ مان خبری نیست و اَدب به بندِ بی اَدبان در آمده و می رود که از سرزمینِ مان رخت بر بندد؛ بوستان و گلستان سعدی هم همچون دیگر گنجینه های ادب پارسی، به قهر، خانه هامان را ترک کرده و ما هم حریصانه به خواندن نوشته های شکسپیر مشغولیم و انگار نه انگار که خود اهل خرد و حکمت بوده ایم و ره در راه های دیگر جستجو می کنیم
فرهاد در بیستون دیگر بر طبل عشق نمی کوبد، و نظامی هم به گَنجه دیگر از لیلی و مجنون نمی گوید؛ رستم هم ز سیستان رفته است و سهراب نیز در خون و دردِ خود می غلتد؛ سیمرغ هم در قاف مانده و از داناییش، زال را بی نصیب کرده است
بابک خرمدین را هم داعشیان دست و پا بریده اند و خون از تن و جانش در مقابل چشمانِ همه اِمان جاریست و می رود که هوش از کف داده و می رود که شاکی وضع ما نزد تو در سرای دیگر باشد؛ حکیمِ توس هم از هیبت مغولان سنگوپ کرده و در خود فرو رفته، به مدح "غالب شده ها" مشغول و دیگر حماسه ی شاهنامه نمی سراید
عارفانِ این شهر هم در بَندِ فقیهان افتاده اند، و در نبودشان به ناچار حریصانه به خواندن نوشته های اُشو مشغولیم؛
  فقیهان شهر هم که خود در بندِ احکام صادره ی خود گیر کرده اند، و در گل و لای پیچیدگی های اجرای آن خود مانده اند
ناصر خسرو ما هم به قبادیان منزل گزیده، سفرکردن وانهاده و چون او دیگری نداریم که دردِ سفر به جان خریده و از دور دست ها خبری برایمان آورد؛ بو ریحانِ بیرونی اِمان هم با گذر از "گردنه واخان" و یا نمی دانم "گذرگاه خیبر" پا جای پای برادران آریایی خود نهاده و خطر گذر از این گردنه را به جان خریده و خود را بدان سوی سرزمین های کشف نشده ی سند و هند نهاده و چنان با برادران هندو مذهبِ خود در آن سو مشغول و محوِ مطالعه ی زندگی اشان شده، که از خود و مردمش فراموشش شده؛ او چنان حریصانه به نگارش عیوب و اخلاقِ برادرانش در آن سوی سند همت گمارده که انگار از عیوب و اخلاق گَندِ رایج در این سوی گردنه فراموشش شده است
حزینِ لاهیجی اِمان هم دادِ غُربت و اَسیری و از یاد رَفتگی اش در مکه یِ هندوان به هوا رفته و کسی به دادش نمی رسد؛ زنانِ فرهنگ زایِ خراسان هم دیگر از زایش افتاده اند و این روزها نه از پیرِ هرات سخنی می شنویم و نه زنی در فاراب، فارابی به دنیا هدیه می دهد و زنانِ توس هم دیگر امام محمد غزالی نمی زایند، تا کیمیای سعادت به ما هدیه دهد
خلیفه هم در بغداد جا خوش کرده و حُکم به ظلم می راند؛ و امرایش به غارت مَوالی و اهل زِمه که چه عرض کنم حتی ما را هم به غارت هدف گرفته اند و در این راه سخت کوشایند، و با این حال نه ابومسلمی در خراسان داریم و نه یعقوب لیثی در سیستان
آن سیدِ خمینی هم علیرغم همه ی هَمُّ و فریادِ بی وقفه یِ هوش داریش نسبت به متحجرین و عالمان مُتِهَتّک و جاهلان متنسّک، و رفتن شاگردان قَدَر قدرتش چون بهشتی و مطهری که پیش از او رفته بودند، خود این واقعیتِ و خطرِ بالقوه و بالفعل را نادیده گرفته و انگار نه انگار که آنان را در این بادیه حریفی نیست، و انگار نه انگار که ما از او باز می مانیم، ما را با سیلی خوردگان دورانش از این نوع واگذاشت و رفت و راحت در آغوش رزم آوران و غرور آفرینانِ بسیجی و غیر بسیجی اش در آن بهشتِ راد مردان، که انگار تخم شان را بعد از او ملخ زد، به خاک حاصلخیز مُلک ری آرمید، و ما را فراموش کرد و در این سو جز گُنبد و بارگاهش اثری از او و ندای مردم پسند و مردم مدارِ آگاهی دهنده اش دیده و شنیده نمی شود
کینه های تاریخی سرباز کرده، و چِرک بیرون می ریزند؛ و سردمداران این صحنه به زر و زور و تزویر مسلحند و تعفنِ خشونت شان فرا مان گرفته؛ و این همه را به نام معجزه ی حُسن خُلق، احمد (ص) در روز روشن، به انجام می رسانند و عاملانش بعد از هر جنایتی بی شرمانه ندای "الله اکبر" سر می دهند می خواهند با این ندا بر غم درونشان بعد از جنایت پرده افکنند و پوستین وارونه بر تن کرده و بر پرچم سیاه دلی شان هم نام محمود (ص) می نگارند و کلید ورود به جلگه ی تسلیم و رضای خداوندی بر آن می نگارند و بی خود لاف مسلمانی هم می زنند.
مدائن را با تمام برادران مجوسم به دجله غرق کرده اند، و شهر هم در گل و لای دجله و فرات که از سرزمینِ سخت دلِ، ظلمِ عثمانی سرچشمه می گیرد فرو برده اند؛ ایوان و قصرش هم که شکاف برداشته بود، فرو ریخت تا آثاری از آن هم نماند؛ و خشت های این بنای عظیم را نیز که پدرم با عشق تمام قالب زده بود و یک یک با مهر بر هم نهاده بود، در گذر ایامِ طویلِ خواب زمستانی ما، در نمِ سرزمینِ بین النهرین پودر و بی شکل شدند و اینک از آن همه شکوه جز تَلّی خاکِ برهم گرد آمده، برجای نمانده است و دیگر کسی هم سراغش را از مجنون نمی گیرد.
کُردهای مرز دارمان هم از هکمتانه بریده اند، و بعد از مدت ها اسیری گرگان دهر امروز از خود می گویند و تنها هوای خود را دارند؛ روم نیز باز به قصد بازپس گیری قفقاز خیز برداشته و شرمی از جنایات تاریخی اش بر این قوم ندارد و به تکرارش قصد کرده است
سمرقند و بخارا را که چه عرض کنم، قبلا به خال هندویی بخشیدند و از دست رفت؛ قندهار و کابل نیز زیر سُمِ اَسبان خلیفه ی سعود خصلتُ وهابی مسلک لگدمال شدند، و هرات، بحرین و خٌتن هم زیر هجومی بی وقفه از ناحیه ی این مظهرِ غرور و جهلند.
بلخ و بدخشان هم از خٌتن جدا افتاده، بدخشان به دو نیم شده، لَعلش هم دیگر درخششی ندارد،؛ دیگر پنجشیر بدون شیرش، بی صاحب شده است، و کابل و بامیان را به خُجَند، اتصال نمی دهد؛ فرغانه را هم که تکه تکه کرده و به مهر همسران شان زده اند؛ یاران میر سید علیِ همدان هم در کشمیر، و خودش در ختلان جدا مانده اند؛ خواجه ی چشت نیز که خاک اجمیر را شرافت بخشیده، در سرزمین راجه ها به انتظار مانده است؛ رودکی در آن سوی سیحونُ جیهون مانده و ما در این سو
عاملانِ شاه بزرگ هخامنش هم از حفر سوئز دست کشیده اند و به قصد حفظ هرمز باز گشته اند؛ در پی عقب نشینی های پی در پی سپاه علم و روشنی در سرزمینِ پارس، اعراب بادیه نشینِ غرق در جهلِ جاهلیت نیز خود را به حاشیه ی جنوبی دریای پارس رسانده و با وَلَعِ تمام آن را به قصد شستنِ ننگِ کُشتن کودکانِ بی گناهِ زنده بگور شده اشان، پمپ کرده و به بیابان های خشکِ بادیه می فشانند تا آن را غسل پاکی دهند؛ و گرچه هر چه از این آب بنوشند بر دردشان درمانی نیست و بر تشنگیِ اشان خواهد افزود، اما بر هدم آن سخت همت گماشته اند
 
منشور حقوق بشر کوروشِ بزرگ را هم که رومیان صاحب شده اند، و می روند تا سند آن را ششدانگ به نام خود زنند، و منشورهای دیگر در خاکِ جیرفت مانده اِمان را هم خود به غارت زیر و رو کرده و به رومیانشان می فروشیم، تا هیچ نداشته و از فخرِ پدرانمان هم بی بهره شویم.
با تعطیلی جُندی شاپور و نظامیه های نیشابور و بغداد، حکمت جویان این مرز و بوم به روم و تکسیلا می روند؛ شعرا و فرهنگ نامانِ مان هم با قهر، دربار اصفهان، ری، تبریز و اهواز وانهاده، بدبختانه به جای دربارِ دهلی و آگرا، بیزانس را ترجیح می دهند.
امشاسپندان هم از یاری ما دست کشیده اند و بین ما و اهورا مزدا دیگر رابطه ای نیست
شعار و شعور پیشینیان ما مبنی بر گفتار، کردار و پندار نیک، نیز اثر از دست داده، و پیروان زردشت بزرگ یا ایران ترک کرده و یا بی اثر مانده اند و بعضی به دشنام و هزل گویی به این و آن روی آورده اند؛ و رهروان این یکتاپرستِ بزرگِ ایرانی، به جای در خود نگریستن، مُحمّد و آن یکتا پرست ایرانی از اهالی اُور، را عامل اضمحلال خود می بینند
موبدانی که قرار بود حافظ و مُروجِ سنتِ نیککرداری، نیکگفتاری و نیکپنداریِ بازمانده و سفارش شده از زرتشتِ نیک سیرتِ، نیک طینتِ پاکِ خود باشند، به عددِ زیادی به جای وعظ و دعا و اهورایی کردن و شدن، و فرو رفتن و بردن در معرفت و علم و عالم اهورایی، مردمی را به خواب و خلصه فرو می برند که سخت چشم به همت و جایگاه آنان دارند، و از اینان نیز برخی اربابِ معابدی شده اند که خود به زندانِ آنان تبدیل شده، و برخی از آنان نیز تنها سخت بر سلسله مراتب روحانیتِ روحیِ ادعایی خود و کسب عناوین آن مشغولند و بر معابد خود حُکمرانی می کنند، و جمعی نیز مُوکِب قدرتِ شاهِ قَدَر قدرتِ متکی به بر معبدُ و موبدان، را بر دوش می کشند و به توجیه نامردمی ها و نا عدلی هایش همتِ تمام گمارده اند و معبدُ، مردم و مرام را به کناری نهاده عمله ی ظلم او گشته اند و باند زر و زور او را به تزویر دینی هم تکمیل کرده اند.
مسیح (ع) و منجی ما را هم اولاد یهودا ابن اسراییل به صلیب کشیدند، تا بیش از این از ما مرده یی زنده نکند و یا لاعلاجی را التیام نبخشد؛ و احمد (ص) نیز در میان ناباوری و حیرتِ ما، در کمتر زمانی به آسمان عروج کرد، و انگار با خود بسیاری از آورده هایش و از جمله خٌلق اَحسنش را نیز به بالا باز گرداند و برد تا از این سلاح نیز خلع سلاح شویم و فریادِ دریغ از نداشتنش هم به آسمان رود
پیش قراولان سپاهی که به نام توحید و تسلیم حرکت آغاز کردند، نیز گرچه به اندلس رسیده اند، لیک بدبختانه جهل و سخت دلی را از بادیه نشینان حِجاز گرفتند و با خود بردند، و در بین راه نیز به سلاح بربریتِ بربرهای اِفریقا مسلح شدند، و با رسیدن به اندلس نیز تَجَمُّل پرستی و حکومت داری را از رومیان به خوبی فراگرفتند و همین شد ملغمه ای از پلیدی ها که چشم انداز پُکیدن شان از داخل را قرن هاست که هر صاحب بَصری می بیند.
فرماندهانِ سینهِ ستبرِ سال های سختِ جنگ و جهد نیز در پادگان "جی" سلاح بر زمین نهاده، تجارت پرسود و خانمان سوز با عربِ بادیه نشین را وجه همت خود ساخته اند، و برای کسبِ سودِ بیشتر، این پهلوانان و گُردآفرینان نیز قاچاقچی شده اند
و بدین حال پارسه را مهاجمان، و خانه های مردمِ مان را خود به غارت نشسته ایم؛
با دَهَنبین شدن سلطانِ قَجَری بر دهن های ناپاک و بدخواه و بی هنرِ چاپلوس و دستبوس، اَمیرانِ کَبیر این شهر که بر این مردم و آب و خاک دلی می سوختند را نیز ابتدا به کویر بی کاشانی و سوزانِ جهلُ و بی هنری خود محصور، و قصد دارند به دست ارازلی در "فین" رَگ بِزنند تا دیگر خونی در رَگِ امیری که بر این آب و خاک دلی بسوزاند، نجوشد و خونی در رگِ غیرتمندی نباشد و عرصه بر نَمّامان و سفلگان درگاه وسعت یابد؛ و در حالی که امیرِ بی عقلِ قَجری از حسین (ع) داد سخن می راند، با حسین های در رِکابش پنچه در پنچه اندازند و صدایشان را به خاموشی فرو برند، تا هیچ صدایی به اعتراض بر شِلختگی ها و ناعدلی های رایج او و اصحابش، و بر این همه خسارت که می زنند، بلند نشود و بر چشم دستبوسان و چاپلوسانِ درگاه آن خانِ قَجَر و اطرافیانش، چشمی به چشم نشود و آنان را به خجالت از اعمال شان فرا نخواند، تا مگر در اعماق وجدان خود، دچار وجداندرد شوند.
از بوزرجمهران این آب و خاک و حکیمان و حِکمتشان نیز خبری در دست نیست، و گویا اسکندر مقدونی در آخرین حمله ی خود به ایران، تمامی را جارو کرد و به مقدونیه برد و هیچ خبری از آنان نمی رسد که در اسارت و بردگی اند و یا سکوت.
اکنون ما مانده ایم به سانِ جماعتی متفرق و بی سر، که به حَصر و هدم یکدیگر مشغولیم، و در فتنه غرقیم و باز فتنه می کنیم و همدیگر را فتنه گر خطاب کرده، و همچنان بی وقفه بر طبلِ فتنه می کوبیم، که در صدای گوشخراش این طبلِ فتنه، صدای دلخراشِ مصدومان و مظلومانِ صدمه دیده اش در همهمه یی سازمان یافته و ساختگی، گُم شده و دادی از کسی ستانده نشود.
و اما تو ای الله تعالی، تو ای بزرگ اهوارامزدای من که ما را با فرستادن زرتشتِ حکیم و متقی (ع) به پندار، گفتار و کردار نیک فرا خواندی، تو ای یَهُوَ قادر و متعال که برخی را آواره و برخی را به مصلحت کاشانه یی عزتمند داده و می دهی، تو ای برهمای بزرگ که اصحابِ در رکابت بی شمارند و در هر دوره یی یکی را در شکلی حلول می دهی و به نجات مان می فرستی، تو ای پاپ و پدر همه ی خَلق که مسیح (ع) را به راهنمایی و نجات ما فرستادی تا کیش مهر را بگستراند و... تو خود شاهد قرن ها تلاش ما بودی که بندها را از پای خود بگسلانیم و آزاد شویم و در حکمت و عقل غور کنیم و جایگاه خود یابیم و خود شناخته به شناختت نایل آییم و بر صدر نشینیم و به واقع خلیفه ی تو بر خَلقت باشیم و انسان شویم و در نهایت به سوی تو که ما از توایم باز گردیم، اما هر بار که به این مقصد و مقصود حرکتی کردیم، نامردی از بینِ خودمان حَرکتمان و راهمان را عقیم کرد و بعد از چندی تلاش که دل به مقصد امیدوار می شد، در جای خود میخکوبمان کرد و کم کم به حیله و خدعه به عقب گردمان باز داشت، تا همچنان در کشاکش حیوانیت و انسانیتِ خود، به سوی پستی های وجودمان که حیوانیت است، حرکت کنیم و از انسانیت که هدف و غایتمان بود دور بمانیم تا به تو نرسیم.
اما باز همه ی این شرایط را می بینی و به روسوایی ابدی اشان دچار نمی کنی، سگ های قلاده گشاده شیطان با وسعت عملی که بدیشان داده یی، هرآنچه بخواهند می کنند و دست های پاک را از پشت به هم زنجیر کرده و به زندان های جهل و ظلم شان محکوم می کنند؛ و باز تو تنها انگار شاهدی و نمی خواهی تغییری در این صحنه ایجاد شود. مانده ام که کجایی و چه می کنی؟!!، بر ما می نگری و به حماقت مان می خندی که چنین درگیر هم شدایم؟!!، برما می نگری و به مظلومیت مان گریه می کنی؟!!، یا هیچکدام؟!!، به خودمان واگذاشته ایی که خود در هم بلولیم و یا راه بیابیم و ره بپوییم و سعادت یابیم و یا در این راه منهدم و کشته امان بیابی.
خود را نشانی ده، ای بزرگ قادر متعال، ای قبله و محراب هر معبدُ، مسجدُ، دیرُ، خانقاه و بتکده
 

 +  نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 11:34 PM توسط سید مصطفی مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا ستایش تو را سِزد که هنگامی که زمانِ بخشش و فرو ریزی نعمتِ تو فرا رسد، دیگر توجهی به دست های بالا گرفته شده یا غافل بالا گرفته نشده نمی کنی، و نعمت خود را بر سر همه ی انسان، حیوان و گیاه سرازیر می کنی، بی آن که از آنان چیزی بپرسی.

 

+   نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 7:36 PM توسط سید مصطفی مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...