ایران و بزرگتر از آن حوزه تمدنی ایران بزرگ (شامل آسیای میانه، قفقاز، کردستانات، عراق و...) هم به یک رابرت شومان [1] نیاز دارد، وزیر خارجه وقت فرانسه که عاقلانه و فرامرزی تر از مرزهای موجود کشورش فکر کرد [2] و همین ایده، او را به یکی از بنیانگذاران "اتحادیه اروپا" تبدیل نمود، چرا که پیشنهاد تشکیل چنین اتحادیه سیاسی – اقتصادی را داد، و نزدیک به نیم میلیارد باشندگان این پهنه پیشرو در دمکراسی، آزادی های اساسی، اقتصاد، پیشرفت و... را به سوی یک وحدت اقتصادی، سیاسی و اکنون قانونی و حقوقی و حتی امنیت جمعی هدایت نمود؛
باشندگان این قاره سبز در زمان ارایه این پیشنهاد شاید هرگز فکرش را هم نمی کردند که 45 سال بعد از این پیشنهاد، 27 کشور اروپایی صاحب یورو، پول مشترک اروپایی و نهادهای مهم قانونگذاری مشترکی همچون شورای اروپایی، شورای اتحادیه اروپایی، کمیسیون اروپا، دادگاه اروپا، پارلمان اروپا، بانک مرکزی اروپا و دیوان محاسبات اروپایی شوند، و ویزای شنگن، مردم دنیا را قادر سازد، در کل اروپا به راحتی و بدون در نظر گرفتن مرزهای سیاسی، رفت و آمد کنند.
تشکیل چنین اتحادیه ایی در قاره ایی که خاستگاه دو جنگ خونین و خسارتبار جهانی اول و دوم در قرن بیستم، با کشتار و ویرانی های عظیم است، وقتی اهمیت خود را نشان می دهد که کشور قدرتمند و پهناوری همچون روسیه هوس می کند، در قرن 21 از درِ تجاوز و تهاجم وارد شده، و دوباره اروپا را تهدید به تسخیر سرزمینی و جنگی دوباره کند، این می شود که روسیه که راهی سه روزه را چون صدام برای تسخیر کشور همسایه خود، یعنی اوکراین، برای خود ترسیم کرده بود، اکنون چند سال است که در باتلاق تجاوز خود غرق کرده است، و مانع بلعیده شدن یک کشور دیگر اروپایی توسط استعمار نو روسیه به رهبری ولادیمیر پوتین شوند،
اروپا هر چند تا اتحاد کامل راه درازی هنوز در پیش دارد، و موانع مهمی همچون راستگرایان و ملیگرایان پوپولیست، دشمنان خارجی این اتحاد و... را در پیش رو دارد، اما قدم های برداشته شده نیز، بسیار مهم و اساسی اند و انتظار می رود اروپا نقطه امیدی برای دمکراسی و حاکمیت قانون برای جهانیان باقی و پایدار بماند، و الگویی از همزیستی انسانی برای دفاع از ارزش های حداقلی انسانی، مثل مراجعه به آرای عمومی و... را در جهان باقی بگذارد.
امروز در نهم ماه مه (20/2/1403)، و در روز اروپا [3] ، احساس می کنم ایران و در مجموعه ایی بزرگتر ایران بزرگ تمدنی، نیز به چنین ساز و کاری برای مقابله با تهدیداتی نیاز دارد که موجودیت ایران و تمدن و فرهنگ ایران بزرگ را در کل مورد تهدید جدی قرار داده اند. ایران با یک تمدن چند هزار ساله بین تمدن های دیرپای چین، مصر هند می تواند بر اساس ارزش ها و فرهنگ تمدنی مشترک خود اتحادی فرهنگی- تمدنی را بین ملل و باشندگان ذیل فرهنگ و تمدن ایرانی، در پهنه ایران بزرگ و تمدنی، دوباره احیا و برقرار کند،
اتحادی که به حفظ این موجودیت در غرب آسیا کمک خواهد کرد، اروپاییان بر اساس اقتصاد و تاریخی مشترک توانستند اتحادی سرزمینی، پولی، قانونی، سیاسی و البته در آینده نظامی و امنیتی اختصاصی را برای خود و مردمان خود تدارک ببینند، ایران نیز می تواند حول موضوعات فرهنگ و تمدن و تاریخ مشترک دیرپای خود، دست به چنین اتحادی بزند تا با وحدت فرهنگی و تمدنی و تاریخی مشترک، بنیانگذار اتحادی اساسی شود، که بعدها می تواند به انسجام اقتصادی، فرهنگی و سیاسی و حتی امنیتی منجر شود.
امروز دیگر روشن است که اتحاد حول محور دین برای امنیت و موجودیت ایران و همسایگان نتوانسته است امنیت، اتحاد، آسایش و آرامشی درخور برای ما در داخل و همسایگان در حوزه تمدنی به وجود آورد، و به عکس حاکمیت های دینی در اطراف ایران که ناشی از نگاه وحدت دینی شکل گرفته اند، موجودیت و امنیت ایران و حوزه تمدنی و فرهنگی اش را تهدید می کنند،
ماهیت، عملکرد، تفکر و بروز حکومت های دینی مثل طالبان در خراسان بزرگ در شرق ایران، و یا داعش در عراق و شامات در غرب ایران و... نشان داد که ایران نمی تواند تعادل امنیتی و ثبات خود را در میان چنین تفکرات و ساختاری حفظ کند، و آنچه ایران را به جزیره ثبات در دریای متلاطم منطقه غرب آسیا و خاورمیانه تبدیل می کند، عبور از بحث مذکور و تمرکز بر خاستگاه های پهناور تمدن چند هزار ساله مشترکی است که نمودهای بازمانده از آن، هنوز زنده و پاینده و وحدت بخش خود را نشان می دهند، همچون اتحاد ملل منطقه حول موضوع فرهنگی و تمدنی "نوروز" باستانی و...، که می تواند باشندگان حوزه تمدنی ما را به هم متصل، و وحدت فرهنگی و تمدنی سابق را ایجاد، و آنرا احیا و به حوزه های اقتصادی، سیاسی نیز گسترش دهد، و راه را برای ثبات، توسعه و امنیت جمعی بگشاید.
[1] - Robert Schuman (1886-1963) رابرت شومان، اهل لوگزانبورگ، متفکر سیاسی دمکرات - مسیحی بود که به عنوان یک اصلاح طلب، دو بار به مقام نخست وزیری فرانسه دست یافت، پدرش آلمانی و مادرش اهل لوگزانبورگ بودند، وی تحصیلات خود را در رشته های قانون، اقتصاد، سیاست، فلسفه، الهیات و آمار در دانشگاه های برلین، مونیخ، بن و استراسبورگ به انجام رسانید. در سال 1918 تابعیت فرانسه را اخذ و در سال 1919 فعالیت های سیاسی خود را آغاز نمود. در 1946 وزیر امور مالی و بین 1947-48 به نخست وزیری فرانسه انتخاب شد، و همین دولت بود که طرحی را ارائه نمود که نتیجه آن تشکیل شورای اروپا در آینده گردید.
[2] - رابرت شومان در 16 می 1949 در استراسبورگ گفت : "روح اروپایی به معنای آگاه بودن از تعلق به یک خانواده فرهنگی و تمایل به خدمت به آن جامعه با روحیه متقابل کامل، بدون هیچ گونه انگیزه پنهان هژمونی یا استثمار خودخواهانه دیگران است. قرن 19 شاهد مخالفت با ایدههای فئودالی بود و با ظهور روحیه ملی، ملیتها خود را نشان دادند. قرن ما که شاهد فجایع منتج به برخورد بی پایان ملیت ها و ملی گرایی ها بوده است، باید تلاش کند و موفق شود ملت ها را در یک انجمن فراملی آشتی دهد. این امر تنوع و آرزوهای هر ملت را حفظ می کند و در عین حال آنها را به همان شیوه ای که مناطق در درون وحدت ملت هماهنگ می شوند، هماهنگ می کند."
[3] - از نهم ماه مه به عنوان روز اروپا یاد می شود چرا که ۴۵ پیش در چنین روزی رابرت شومان، وزیر امور خارجه وقت فرانسه پیشنهاد خود را برای ایجاد یک سازمان متحد اروپایی ارائه کرد. در سال ۱۹۷۹ چنین ایدهای در بیانیه شومان مطرح و زمینه ساز شکل گیری اتحادیه اروپا گردید در این بیانیه آمده است : "اروپا به یکباره یا بر اساس یک طرح واحد ساخته نخواهد شد. اروپا از طریق دستاوردهای ملموسی حاصل میشود که ابتدا بر یک همبستگی عملی تاکید کرده باشد."
در این نوروزگاه باستانی، دست به قلم شو، و باز برایم بنویس، به رسم نامه نگاری های دوره جنگ [2] از حال و روزتان بگو؛ نامه هایت از منطقه جنگی بوی دردُ تنهایی [3] می داد، اما مملو از غرور، و شورِ حضورِ در روند دفاع از این آب و خاک بود، و روایتگر حال و هوای مبارزه با متجاوزینی بود، که تا عمق خاک کشور ما نفوذ کرده، و گردِ جنایت، کشتار و غارت را بر در و دیوار شهر و دیارمان نشانده بودند؛
کاش نامه هایت را نگه می داشتم، اسناد زنده این جنگ خسارتبار بودند؛ نامه هایی که تو و دوستانت در سنگرهای کشتن و کشته شدن، در آن هنگامه های هشت سال جنگِ خسارتبار (1359-1367)، به گاه مصاف با خصم می نگاشتید، از به نفس نفس افتادن تان، آنگاه که درد، سینه و گلوی تان را می فشرد و... سخن می گفتید، و روایتگر توفانِ مرگ، غارت و چپاول جان ها بودید، در حالی که زندگی نیز در عمق کلماتش موج می زد.
محسن جان!
یادت هست، هر ساله، به رسم برنامه و طرح های معمولِ این جنگ طولانی و خانمان برانداز، فرماندهان میدان، صحنه ی نبردی آخر سالی را طراحی، و در این روزها به اجرا می گذاشتند، به سانِ کسانی که می خواهند یک سال بی تحرکیِ خود را، با حرکتی نسبتا دندانگیر در این آخرین روزهای پایانی سال، به پایان برند، تا از اعتراضِ مافوق خود در امان باشند، و کاری در پرونده ی عملکرد خود درج، و لابد بگویند ما هم کاری کردیم!
و این چنین بود که همواره نوروز در صحنه رد و بدل شدن، و در هنگامه ی چکاچک شمشیرهای خونین، در میانه ی نبردی خونبار و تن به تن، در پایان هر سال، خود را به ما می رساند، و ساعتِ تحویل هر سال، از ورود به سالی نو خبر می داد، که از این نبرد جاری باید فارغ شد، و به انتظار آغاز نبردی دیگر در انتهای سالی دیگر نشست که در پیش است، و باز روز از نو، و روزگار از نو؛
جبهه ها غرق در توفانِ غارتِ جان و تن انسان هایی بود، که مقابل هم صف کشیده، و تمام همت و توان خود را صرف کشتار از همدیگر می کردند، نوروز در چنین حالی می آمد، که ما، در میانه ی لُجه ی خون گیر و گرفتار بودیم، و کم اعتنا به همه چیز، با نوروز نیز مواجهه ایی از سر بی حوصلگی، و به سانِ میهمانی ناخوانده داشتیم، که می آمد و می رفت؛ در این روزهایِ پیش و پسِ نوروز، فشار دشمن آنقدر زیاد بود که تو گویی انگار می خواست کمر مان را، در همین هنگامه ی نوروز بشکند، و ما برای ماندن، برای فراموش نشدن، برای بقا، مبارزه ایی سخت و بی پایان را در همین روزهای پیش و پسِ نوروز پی می گرفتیم.
جنگ با ما چنان کرده بود که همه چیزمان را، حتی لزوم حفظ جان مان، و امکان نابودی مان را، آرزوهای زندگی مان را، آرمان های خانوادگی مان را و... همه چیز را به فراموشی سپرده، و در پسِ دهلیز خونبار جنگ، پشت سر نهاده، با همه ی انرژی و توان به میدان آمده، تا ببینیم در این آوردگاه جنگ، کارمان به کجا می کشد، و صحنه ی جنگ چگونه رقم خواهد خورد.
در آن روزها تنها به پیروزی نظامی خود می اندیشیدیم، به تسخیر وجب به وجب سرزمینی که، در آن سوی خاکریزهای دشمن، زیر قدم های ناپاک آنان، جا مانده بود، یا حفظ زمین هایی که دشمن را در طمع تسخیرش به اینجا کشانده، و اینک زیر پای ما قرار داشت؛ و این خاک تجسم ناموس، و حفظش، هدف والای مان شده بود، و ما را مملو از غیرتی می کرد، که تمام همتش در حفظ ایران، و همین آب و خاک، خلاصه می شد، و بیش از این، همه چیز را به فراموشی سپرده بودیم.
محسن جان!
تو را مرگی از این دست، و در میانه ی چنین میدانِ مخوفی، در ربود، و آن روزها، در پایان سال 1365 دیگر نبودی که ببینی داداش سید علی از شاهرود برایم نامه ایی نوشت که "در برنامه های نوروزی امسال تلویزیون، علاوه بر کارتن معاون کلانتر که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا داره، کارتن پروفسور بالتازار، تنسی تاکسیدو و چاملی، گالیور، رابین هود، پینوکیو و...، کلی برنامه های شاد و زیبای دیگر را هم، به برنامه کودک و نوجوان اضافه کرده اند، جات خالی ...." [4]
او وقتی از چنین خبری برایم می نوشت، می دانست که چقدر صفحه ی جذاب و جادویی تلویزیون، قلب مرا در ربوده، و به تسخیر خود درآورده است، که در این هنگامه ی نبرد هم، باز دلم پیشِ نشستن مقابل تلویزیون، و غرق شدن در این برنامه ها مانده است، و همین را دستمایه ی طنزی زیبا قرار داده، و احساس نیازم به این تفریحات کودکانه را، در این نامه، که در آن هنگامه ی جنگ به دستم می رسید، به بادِ طنز و شوخی های شاد و مفرح و ظریف خود گرفته بود، او می توانست چهره حریص و پر از حسرت مرا، به هنگام دریافت خبرِ پخش این برنامه ها، در ذهن خود به تصویر کشیده، و نادیده، کلی به حال و روزم، به هنگام شنیدن این خبر، بخندند و بخنداند.
واقعا هم در آن هنگامه ی جنگ، که خود فیلمی واقعی و مستند از تقاطع حوادثی خونبار و مکرر، با مشخصه های عشق، درام، تراژدی، عمق، معنا، خطر، هیجان و... بود، دلم باز هوای این داستان ها، و زیبایی این فیلم های کارتونی و انیمیشن های جذاب و پر معنا و مفهوم را می کرد، که بارها و بارها کودکانه با ما سخن گفته بودند و آنرا بر صفحه سیاه و سفید تلویزیون توشیبای کوچک، و چهارده اینچ سرخ رنگمان دیده، و دنبال کرده و لذت برده بودم،
بارها شاهد عملیات ریاضی آقای "ووپی" بر تخته سیاه جادویی اش بودم، که آن را از کمد ابزار خود بیرون می کشید، و به آسانی مشکل لاینحلی را با فرمول های ریاضی حل، و گره گشایی می نمود و..، و یا پروفسور بالتازار که به آسانی ابزاری را برای حل مشکلی اختراع می کرد، و ما انگار چنین موجوداتی را در قاموس جامعه ی خود نداشتیم که از کلاف سر در گم این جنگ لعنتی، شاید بتواند گره گشایی کنند، به قول استاد فردین مهاجر شیروانی (صاحب کتاب خیام و عقاب الموت)، ما در این زمان نه (احمد) قوام (السلطنه) [5] داشته و داریم، و نه (دکتر محمد) مصدق [6] ، پس در قحط الرجالِ گره گشایی مشکلات کشور، بهتر است دست به عصا حرکت کنیم، تا طعمه ابن الوقت های داخلی و خارجی به کمین نشسته در منطقه نشویم.
محسن!
داداش سید علی می دانست، که حتی در آن هنگامه های جنگِ واقعی و جانسوز نیز، باز دلم مجذوب داستان نبرد افسانه ایی "رابین هود" [7] با دیکتاتور زمانه اش "پرنس جان" است، همان قهرمان آزادیبخشِ مقیم جنگل های "شِروود"، که با کیاستی مثال زدنی، با چند همکارِ همراه و همدل، به دست پنجه ی تدبیر، پنجه در پنجه دشمن مسلط و محافظانِ فربه و پرتعداد و اعوان و انصارش انداخت، تا نجاتبخش مردم خود شود، که در شرایط حاکمیت دیکتاتوری خودخواه، متکبر و حسود گرفتار آمده بودند، و به فقر و نداری، و ظلمی پایدار و بی پایان مبتلا شده، و ذیل این شرایط زندگی می کردند؛
مردمی که در لجنزار حکمرانی دیکتاتوری گیر کرده بودند، و زیر ضربات پوتین پاسداران تنومندِ شاخدار و بی شاخِ ترسناکِ این نظام مستبدانه، در عذابی بی پایان گرفتار آمده بودند، مامورانی که از این مردم بودند، اما نسبت به حال و روز آنان بی اعتنا، و وجه همت خود را سرفرازی و سلطه بیش از پیش دیکتاتور قرار دادند، و حقوق و شرایط غمبار مردم خود را به فراموشی سپرده، و در نبرد با مخالفین، سرها پایین، و بی توجه به همه چیز، به سوی مدافعان حقوق مردم، هجوم می بردند،
و در این هجوم نابخردانه ی ناشی از بی فکری و به فراموشی سپردنِ از مردم بودن، و تعهد برای دفاع از مردم، حتی پرنس جان را هم از خسارت اعمال خود بی نصیب نمی گذاشتند، و در جریان تعقیب مبارزین، خاک اردوگاه و خیمه و خرگاه دیکتاتور را نیز، به توبره ندانمکاری های خود می کشیدند، و خسارت نبرد آنان به خودِ پرنس جان، گاه از خساراتِ حمله رابین هود و یارانش نیز بیشتر بود، در حالی که سرسختانه می خواستند از کاخ، قانون و سیستم مخوفِ حکمرانی پرنس جان حفاظت کنند،
و هدف آنان این بود که پرنس جان فرصت و توان تجمیع و تمرکز تمام قدرت و ثروت جامعه را در ذیل حاکمیت خود، بیش از پیش بیابد، از این رو مثل جارو برقی، به بهانه های مختلف، جیب این مردم را از تمام داشته های شان، می روبیدند، و به هر نحو ممکن، داروغه ی ناتینگهام با مالیات های سنگین و جور واجورش جیب ملت را از ثروت تهی می کرد، تا بر قدرت مطلقه، و ثروت بی حد و حساب پرنس جان، هر لحظه بیفزاید، تا او بر تخت قدرت، با شوکت و اقتداری بیش از پیش بنشیند، و برایشان مهم نبود، در این بین، چه بر سر این مردم خواهد آمد و...، پرنس جان و همراهانش چنان دچار شهوت قدرت و ثروت شده بودند که به هیچ چیزی جز آن نمی اندیشیدند.
آری محسن جان!
به رغم گیر کردن در آن شرایط سختِ جنگی، که به قول همرزمان، دوستانِ رزمنده، زنده، عمودی و ایستاده به جبهه می آمدند، و در عددی پرشمار، چون تو، مرده، و با تابوت های پرچمپیچ، افقی به پشت جبهه ها باز گردانده می شدند، باز در همین حال، دلم هوای دیدن کارتن انیمیشن"گالیور" [8] را می کرد، جوانِ نیک سرشتی که باید می بود تا ما را از آدم بدهای روزگار خود نجات دهد، و نقشه های آنان را علیه ما نقش بر آب کند و... اما ما آدم کوتوله های جنگجو، و غرق در حوادثِ خونبارِ دهه ی 60 کشورمان، گالیوری نداشتیم، تا ما را از زیر بار سنگین کشتار و جنایت مداوم نجات دهد، و گویا خود، نقشدار قهرمانان کوتوله ی داستان گالیور، در جنگی خسارتبار و بی پایان، برای سال ها رها شده، و نقش آفرینی می کردیم.
محسن جان!
یادت هست ما هم عید نوروز را در میانه های آتش آن جنگ و کشتار، چگونه گرامی می داشتیم؟ در حالی که شاید هرگز نمی دانستیم و تصور هم نمی کردیم که نوروز چقدر مهم و اساسی است، که شاید حفظ این میراث ماندگار و دیرپای در فرهنگ و تمدن ایرانی، به سان حفظ خاک ایران، مهم باشد، این روزها از متفکری دردآشنا، که دردِ ایران و حراست از مرزهای فرهنگی و تمدنی آن را دارد، می شنومم که : "ایرانیان تا روزی که بتوانند نوروز را برای خود حفظ و نگهداری کنند، ایرانی خواهند ماند، و ایران نیز ماندگار است؛ این تز خیام، فردوسی، زرتشت، مزدک و مانی است." [9]
و تو شاهد بودی که نوروز چنان در جان و تن ما رزم آوران صحنه ی جنگ نیز جای داشت، که در میانه های آن هنگامه ی آتش و خون و فراموشی ها نیز، اگر نیم لحظه ایی به گاه نوروز دست می داد، با جمع کردن آیتم هایی از هفت "سین" های مرسوم (سیر، سرکه، سکه، سبزه، سنجد و...)، و یا "سین" های من درآوردی و دم دست جنگی (مثل سلاح، سیم چین، سینه بند خشاب، سیمینوف! و...) گرامی اش می داشتیم، و سفره هفت سینی را، به یاد سفره های پربرکت نوروز مادرم می چیدیم، که همواره آنرا از مدت ها قبل تدارک می دید، و در بهترین و بزرگترین اتاق خانه امان می چید، و نوروز را در شان بزرگی خود، و میهمانانش، بزرگ می داشت.
و یا در حالی که در شعله های غارت جان ها، که در میان لوُچ های خونین نیزارهای میان بصره و خرمشهر، پای در گِلِ نبرد با متجاوزین به خاک وطن داشتیم، نیم نگاهی هم به نوروز می انداختیم، تا حتی با خواندن دعای تحویل سال هم که شده، از نوروز یاد کرده، و حتی در میدان جنگ نیز زنده اش بداریم،
تو گویی ناخودآگاه می دانستیم، که همانقدر که حفظ مرزهای سرزمینی مان مهم است، حفظ مرزهای فرهنگی و تمدنی آن نیز مهم، و در موجودیت ما ایرانیان کارساز بوده، و خواهد بود، و اکنون بعد از گذشت سال هاست که می فهمم، اگر کمی به آنچه که در تاریخ خود، بدان مبتلا شده ایم هم احاطه پیدا می کردیم، می دیدیم و می فهمیدیم که گاه سرزمین ایران هم تماما بر بادِ خزان چپاولِ متجاوزینِ به آن رفته، اما فرهنگِ اصیل این ملت، توانسته است آنان را از نابودی و محو کامل توسط دشمن باز داشته، و تداومش را تضمین نماید،
همانگونه که ایران یکسره در هجومِ اسکندر مقدونی، اعراب، چنگیز و...، بارها و بارها شخم زده شد و به تسخیر کامل در آمد، اما در عین حال حفظ هم شد، و یگانه منجی این ملت و این سرزمین، عمدتا همین فرهنگ و تمدن ایرانی بود، که ایرانِ به تسخیر در آمده را، دوباره به آغوش ایرانیان بازگرداند، و تا کنون حفظ کرده است.
محسن جان!
امروز دیگر می دانم که نوروز یکی از شاخصه های مهم بازمانده از فرهنگ ایرانیت و تمدن شکوهمند ایرانی است، و در بُود نوروز است که ایران هم زنده خواهد ماند، و آنگاه که دشمن، نوروز و فرهنگ غنی آنرا از ما ایرانیان گرفت، باید دانست که دیگر ایرانی نیز در کار نخواهد بود. آن روز دیگر ایران نیز از دست رفته، و از صفحه روزگار پاک شده است، هر چند مقداری از سرزمین و آدم هایش باقی بمانند، اما دیگر نه آن سرزمین ایران است، نه آن مردم، بدون فرهنگ ایرانی، ایرانی خواهند ماند.
محسن جان بنویس!
تو هم برایم بنویس، به رسم نامه نگاری های دوره ی جنگ، سکوت خود را بشکن، بنویس که این فرهنگ، این تمدن، این مردم، و این سرزمین لایق مرگ و نابودی، فقر و دیکتاتوری نیستند، بنویس که ایران را نباید به زندانی بزرگ برای ایرانیان تبدیل کرد، بنویس که ایرانِ آزاد و واجد تمدن و فرهنگ ایرانی، ایدال تو نیز بوده و هست، و ایران فاقدِ فرهنگِ ایرانیت، دیگر خانه ما، و شایسته ی ایرانیان نخواهد بود، بنویس که تو هم غرق در فکر آرمانِ مقدسِ حفظ ایران بودی، و در همان حال و هوا جان دادی، تا این سرزمین، با فرهنگ و تمدنش، یکجا حفظ شوند، بنویس که نابودگران فرهنگ و تمدن ایران، با متجاوزان به خاک آن تفاوتی ندارند، هر دو دشمنان ایران و ایرانیان هستند.
بنویس آنگاه که گلوله ی داغ و درشت و بُرَنده خصم، رگ های گردنت را پاره، و خون را در گلوی نازنینت جاری نمود، و نای مملو از نفس های پر قوتِ هجومت بر دشمن، را بند آورد، تا نای و توان تو را، برای حمله بر دشمن، از تو بستاند، باز تو در آرزو و سودای آزادی ایران بودی، هنگامی که پشت به شهر مهران، و رو به بلندی های غرورآفرین قلاویزان ش، ایستاده و در حال هجوم به دشمن، جان برای آزادی خاک وطن می سپردی، در آرزوی رهایی آن، از وجود اشغالگران بیگانه ایی بودی، که کمر به نابودی ایران، و تمدن و فرهنگش، در تکرار قادسیه ایی [10] دیگر بسته بودند.
بنویس برادر، برایم باز بنویس، از دغدغه هایت بنویس.
دلتنگت مصطفی،
6 فروردین 1403 خورشیدی،
[1] - شهید سید محسن مصطفوی، متولد 1347 که در زمان شهادت در میانه های سال 1365 در نبرد مهران، چهل روز پیش از عملیات بازپس گیری مجدد شهر مهران در استان ایلام، در عملیات کربلای 1، تنها 17 سال سن داشت، و در کمین دشمن گرفتار شدند، و یک گروهان کامل از گردان کربلا، اعزامی از شاهرود، در این حمله، که ناشی از اطلاع دشمن از زمان و مکان حمله بود، کشته و اسیر شدند، تا ایرانیان بار دیگر، طعم خیانت فرزندان خود را، در نبردی دیگر با خصم متجاوز، حس و درک کنند، طعم خیانت ستون پنجم دشمن، کسانی که همواره در تاریخ تجاوز به این آب و خاک، در کنار مهاجمان و متجاوزین به خاک میهن قرار می گیرند، و مدافعان هموطن خود را در همراهی با دشمن، طعمه گازانبر خیانت خودی، و کینه خصم متجاوز می کنند.
[2] - در زمان جنگ خسارتبار هست ساله، پوشش سیستم تلفن خط ثابت در سطح کشور بسیار ناچیز بود، تلفن همراه که هرگز وجود نداشت، و هرگز از این سیستم های ارتباط جمعی کنونی، همچون فضای مجازی که ایرانیان را با خود، و جهانیان مرتبط کرده است، خبر و اثری نبود، ارتباط رزمندگان با خانواده های شان، تنها با نامه ایی میسر می شد، که در شرایط عادی جنگ، بعد از چندین روز، به دست دریافت کنندگانش می رسید. نامه مهمترین وسیله ی ارتباطی خانواده ها با رزمندگان، و بلعکس بود.
[3] - ما در این نبرد هشت ساله که در جبهه ایی طولانی و چند صد کیلومتری، در مقابل دشمن قرار گرفته بودیم، همواره دچار نوعی احساس کمبود نیرو بودیم، و بار سنگین این دفاع و حمله، بر دوش درصد کمی از مردم ایران بود، که در جنگ حضور می یافتند، و به نوعی احساس تنهایی و البته واقعیت کمبود نیرو در نبرد با دشمن دچار بودیم، لذا در سخن رزمندگان، و مصاحبه ها و نامه های شان، همواره دعوت از هموطنان برای حضور در جبهه ها موج می زد.
[4] - وقتی در سال 1364 پای در صحنه جنگ گذاشتم دانش آموز مقطع راهنمایی بودم و تنها 15 سال سن داشتم و واقعا هنوز برنامه کودک و نوجوان تلویزیون بهترین برنامه مناسب سن و سال خود یافته بودم، و به جز فیلم های سینمایی، که هر شب جمعه یک فیلم سهم تمام مردم ایران از دنیای هنر هفتم بود، که آن را هم در آخرین ساعات شب، هر هفته یک بار تلویزیون می گذاشت، سریال های انیمیشن مثل سندباد، پینوکیو، پلنگ صورتی، یوگی و دوستان، تام و جری و... ما را جلوی تلویزیون میخکوب و مقیدمان می کرد، تا قسمت به قسمت آن را پیگیری و دنبال کنیم.
[5] - قوام به عنوان یکی از کاردانان سیاست خارجی، و مذاکره کننده ایی قهار در تاریخ سیاست خارجی ایران ثبت و شناخته می شود، که در جریان اشغال ایران توسط روس های متجاوز، نقش آفرینی موثری کرد. احمد قوام (۸ دی ۱۲۵۶– ۲۸ تیر ۱۳۳۴) سیاستمدار ایرانی بود که در ایران قاجاری و پهلوی از ۱۳۰۰ تا ۱۳۳۱ پنج بار به عنوان نخستوزیر ایران، کرسی سیاست کشور را عهده دار گردید.
[6] - سیاستمدار ایرانی که در ارتباط با دو معضل همیشگی استبداد داخلی و سلطه خارجی، به خصوص شق دوم معضلات ایران، اقدامات اساسی داشت، و به عنوان رهبر خیزش ملی شدن صنعت نفت ایران، مورد کینه بدخواهان داخلی، و دست های خارجی قرار گرفت، و در انتهای عمر در گازانبر استبداد داخلی و دست های مرموز خارجی و اعوان و انصارش، در حصری طولانی گرفتار، و تا پایان عمر در حصر باقی ماند و جان فدای ایران و ایرانیان کرد.
[7] - رابین هود Robin Hood انیمیشنی آمریکایی محصول سال ۱۹۷۳ کمپانی والت دیزنی است. این انیمیشن ابتدا در ۸ نوامبر ۱۹۷۳ در ایالات متحدهٔ آمریکا انتشار یافت. داستان این پویانمایی بر اساس افسانهٔ رابینهود و خصوصیت انساننماییِ حیوانات ساخته شدهاست.
[8] - ماجراهای گالیور مجموعهٔ کارتونی است که در سال ۱۹۶۸ توسط یک شرکت آمریکایی تولید شد. این مجموعه بر اساس یک رمان به نام سفرهای گالیور نوشتهٔ جاناتان سویفت نویسندهٔ ایرلندی تهیه گردید.
[9] - استاد فردین مهاجر شیروانی، صاحب کتاب "خیام و عقاب الموت" هستند
[10] - صدام در هنگام آغاز حمله به ایران، در سال 1359 وعده تکرار پیروزی نبرد قادسیه را به دشمنان ایران داد، نبرد قادسیه یا "معركة القادسية" نبردی است که در شوال سال ۱۵ هجری قمری برابر با نوامبر ۶۳۶ میلادی میان سپاه خلافت راشدین به فرماندهی سعد بن ابی وقاص و سپاه ساسانی به فرماندهی رستم فرخزاد در ناحیهٔ قادسیه در سرزمین پارس، در عراق کنونی رخ داد و مسلمانان مهاجم پس از چهار روز نبرد سخت و شدید توانستند در مقابل سپاه ساسانی پیروز شوند و قادسیه آغازگر سقوط های پی در پی، و تحت سلطه در آمدن سرزمین ایران، برای سده ها به دست اعراب گردید.
پیرمردِ نویسنده و متفکر، و پژوهشگر تاریخ و سیاست بین الملل، که 87 سال فرصت زیست و تفکر در این جهان پرماجرا، و این مُلک در نوسان را در پرونده زندگی پربار خود دارد، و به رغم جسم نسبتا ناتوانش، ذهنی بسیار فعال، هوشمند و دقیق، آنکارد شده و منسجم دارد، که به سانِ ساعت های ساخت سوئیس، هنوز دقیق صغرا و کبرا می کند، و نتیجه می گیرد و سعی می کند با تکیه بر ساختار نظام سابقی که بر جهان و این سامان مستولی بوده است، و آن را با بازیگران عمده اش، خوب می شناسد، این دوره زمانی را نیز، بر همان پایه تحلیل و تفسیر کند، حکایت خیانت ها به آرمان آزادی خواهی و کرامت طلبی ایرانیان، او را به جایی رسانده است که کسب ارزش های والای انسانی از جمله دمکراسی و آزادی و استقلال را، برای ایرانیان تقریبا محال می بینند؛ او چند روز قبل از انتخاباتِ 11 اسفند، این چنین دعوت به شرکت در انتخابات می کرد :
"ناپلئون می گوید من همیشه بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کنم، نظر من در مورد انتخابات (11 اسفند 1402) هم همینه، بین بد و بدتر، (بد را باید انتخاب کرد).
ببین! هرگز (قدرت بین الملل) به شما (ایرانیان اجازه کسب) دمکراسی نخواهند داد، این هم که از خیزش "زن، زندگی، آزادی" می بینی، یک انقلاب رنگی است، غربی ها خودشان هستند.
دوره مصدق، امیرکبیر و... (برای ایران) یک دوره کوتاه (و استثنا) بود که به شما یه چیزهایی دادند، این پنبه (داشتن) دمکراسی را از گوش خودت بیرون کن.
فحشا و فساد امریکایی، لیبرالیسم آشغال را دوباره می خواهند (به ایران) بیاورند، کی رو می خواهند (به قدرت) بیاورند؟! همین بچه های شهبانو (فرح دیبا) را، بچه های درباری را می آورند،
تو فکرش را بکن (شرایط ایران در کجای کار قرار دارد) این حکومت اسم محمد مصدق [1] را روی یک خیابان نتوانست تحمل کند، نام محمد مصدق را امپراتوری بریتانیا از این خیابان برداشت، و به جای آن نام خیابان را "ولیعصر" گذاشتند، من همیشه مرید دکتر مصدق هستم، به (مهندس مهدی) بازرگان خیلی احترام می گذارم، ولی بازرگان چه کاری می تواند بکند، مجاهدین یک حرف می زدند، دیگری حرفی دیگر و...
ما هیچ وقت نمی توانیم با امریکا بجنگیم، برای این که آنها سوپرپاور هستند، لنین می گوید امریکا آخرین مرحله از سرمایه داری است، اما می توانیم به امریکا دهنکجی کنیم؛ امریکا و... داروینیزم است همه را (طبق قانون بقای داروینیسم) می خورند.
در جایی دیگر ادامه می دهد :
این جنگِ پنهانکاری است، اینها (حاکمیت) خبر را به تو نمی دهند (مردم را از شرایط بی اطلاع نگه می دارند)، کارشان را می کنند، ادامه هم می دهند، به شما هم می گویند بیا رای خود را بده و برو. ما باید تماشاچی باشیم، شما نه مصدق داری، نه قوام [2] داری، آخوندها هم که روی دامن همه نشسته اند، با چین، با روسیه و...؛
غرب هم اینجا شکست خورده، به عقیده من بازارهای غرب و کپیتالیزم را دارند می گیرند. شما در همین موضوع فلسطین نگاه کن، جو بایدن خود را کنار کشیده و یهود پدر فلسطینی ها را داره در میاره، رقم شهدای فلسطین به سی هزار نفر رسیده، به نظر من مثل دوره هیتلر دارند نسل کشی می کنند، به هر حال ما تماشاچی شده ایم."
اما امروز، این پیرمرد، که به طرز عجیب و غریبی، در این سنین هنوز ذهن منسجمی دارد، بعد از فارغ شدن از فشارهای تبلیغاتی ناشی انتخابات 11 اسفند 1402، و رها شدن از فضای سنگین انتخاباتی، اسب سخن را این چنین به جولان در می آورد که :
"آن چیزی که اکنون در ایران خیلی به آن نیاز داریم، (شناخت) زندگی فردی، و شناخت طبقات اجتماعی، و تنازع آنهاست، شما فکر کن، رای بدهی و یا ندهی، تغییری نمی کند! ایران از سال 1907 به مناطق نفوذ [3] تقسیم شده است، روسیه و امپراتوری بریتانیا، ایران را به مناطق نفوذ خود تقسیم کردند، ایران همه جایش بدرد آنها نمی خورد، مناطق بدرد بخور را به عنوان مناطق تحت نفوذ، بین خود تقسیم کردند، نفت شمال را روس ها، و نفت جنوب را انگلیسی ها می خواهند، شما می خواهی رای بِده، یا می خواهی رای نَده!
اصلا این دمکراسی و انتخابات یعنی چه؟!
اکنون تب انتخابات تمام دنیا را گرفته، ایران انتخابات شده، امریکا می خواهند انتخابات کنند و...، این ها انتخابات نیست، انتصابات است، تو الان دنبال چی می خواهی بِدَوی؟!
می خواهی دنبال دمکراسی باشی؟!
دمکراسی یعنی چی؟!
مگه خود امریکا الان دمکراسی داره؟!
بریتانیا (به سیستم امریکا) می گوید: جو بایدن و ترامپ! شما به صحنه انتخابات بیایید، نیکی هیلی نیاید!
مصطفی!
تو خودت را سرگرم دمکراسی و رای نکن؛
الان مساله اصلی، شناخت طبقات اجتماعی و تنازع آنهاست،
یک چیزی هم به شما بگویم (خیالت را راحت کنم)،
اشرافیت روسیه بعد از سقوط کمونیسم، به صحنه برگشته است؛ شما خیال میکنی این اشرافیت (روسی) تو را (ایران را) رها خواهند کرد؟!
اینجاست که مارکس بدرد می خورد، تا به شناخت طبقات اجتماعی از طریق (تئوری علمی) آن اقدام کرد، طبقه کارگر روسیه صفر است، طبقه کارگر چین هم همینطور، ما که (در ایران) اصلا طبقه کارگر نداریم، مارکسیسم یک علم است، تا بفهمی که با کی باید مبارزه کنی.
الان طبقه اولیگارشی [4] روسیه است که حرف اول را می زند، دوره (خاص) لنین و استالین را (در روسیه) فراموش کن. مارکس در لندن سیب زمینی پخته خورده تا کپیتالیسم را بشناسد.
شبح کپیتالیسم روی سرته (روی سر ایرانه)، چه رای بدی چه رای ندی،
من هم که رای دادم، برای این بود که "چندر غاز" یارانه ام را قطع نکنند، پول دست روسیه، چین و آخوندها افتاده است. اینها کمک های عجیب و غریبی دارند به روسیه می کنند، تو کاری نکن، فقط تماشا کن؛ نباید وارد میدان مبارزه شد.
محمد مصدق توی خواب و خیال (استقلال و آزادی) بود، مگه اینها می گذارند انتخابات آزاد باشه، محمد رضا (پهلوی) مهره بود، هیچی نبود، تو فقط به این صحنه نگاه کن، صحنه، صحنه ی مبارزه نیست.
(دنیا، دنیای سرمایه داری است) سرمایه اگر داری، (این ساز را) بستان و بزن، جهودها سرمایه دارند، سی هزار فلسطینی را می کشند و کسی به آنها چیزی نمی گوید؛
مصطفی!
وقتی می بینی من اینطور ناامیدانه حرف می زنم، بدان که من هم در معادله این روز و این کشور مانده ام.
مصطفی!
مراقب خودت باش"
[1] - محمّد مصدّق (۲۶ خرداد ۱۲۶۱ – ۱۴ اسفند ۱۳۴۵) مشهور به دکتر مصدق و ملقب به مصدقالسلطنه، سیاستمدار و حقوقدان ایرانی بود که از ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ بهعنوان سیاُمین نخستوزیر ایران خدمت کرد. او پیش از این نمایندهٔ چهار دوره مجلس شورای ملی بود. مصدق نخستین ایرانی دارندهٔ مدرک دکترای رشته حقوق است که این مدرک را در سال ۱۲۹۳ از دانشگاه نوشاتل سوئیس دریافت نمود.[۷] مصدق در زمان انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی، اگر چه از سلاطین قاجار ناامید بود[۸] با توجه به این که معتقد بود رضاخان با شاه شدن حکومتی بر مبنای دیکتاتوری و بازگشت به استبداد ایجاد میکند، با این کار مخالفت کرد و بعد از آن یکی از منتقدان سرسخت او بود. در زمان حکومت رضاشاه، مصدق زندان رفت و مدتی را در تبعید گذراند. او سلطنت پهلوی را مخلوق سیاست بریتانیا میدانست
[2] - احمد قوام (۸ دی ۱۲۵۶– ۲۸ تیر ۱۳۳۴) سیاستمدار ایرانی بود که در ایران قاجاری و پهلوی از ۱۳۰۰ تا ۱۳۳۱ پنج بار به عنوان نخستوزیر ایران فعالیت کرد. قیام کلنل محمدتقی پسیان در خراسان در سال ۱۳۰۰ و غائله آذربایجان در سال ۱۳۲۵ در دوران نخستوزیری قوام رخ داد. او در زمان قاجار لقب قوامالسلطنه یافت و محمدرضا شاه به او لقب حضرت اشرف را داد. القاب قدیمیتر او عبارتاند از منشی حضور (۱۳۱۵ ه.ق)، دبیر حضور (حدود ۱۳۲۲ ه.ق)، و وزیر حضور (۱۳۳۴ ه.ق). او برادر حسن وثوق بود. از جمله فعالیتهای مهم قوام السلطنه نگارش فرمان مشروطیت و نقش او در جریان فرقه دموکرات آذربایجان و خروج نیروهای شوروی از ایران در ۱۳۲۵ و نیز قیام سی تیر در سال ۱۳۳۱ بود.
[3] - براساس این قرارداد:
- ایرانمیان روسها و بریتانیاییها تقسیم شد. بر این پایهبریتانیا پیشنهاد تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ را داد. منطقه شمالی به امپراتوری روسیه اعطا شد و منطقه جنوبی به امپراتوری بریتانیای کبیر. منطقه میانی باید به عنوان منطقه بیطرف کار میکرد. شمال ایران به اشغال روسها درآمد و پس از جنگ جهانی اول نیز بریتانیاییها با اشغال بوشهر به سوی شیراز پیشروی کرده و مناطق جنوبی ایران را به تصرف خود درآوردند.
- افغانستانبه عنوانمنطقه نفوذ بریتانیا به رسمیت شناخته میشد.
- نیروهای بریتانیا از تبت خارج میشدند وحاکمیتچین در این منطقه به رسمیت شناخته میشد.
[4] - گروهک سالاری یا اُلیگارشی حکومت گروه اندک، اصطلاحی است که اشارههای تحقیرآمیزی دارد؛ معنی آن این است که نهتنها حکومت در دست یک گروه کوچک است، بلکه این گروهِ حکمران کوچک و فاسد است و در برابر توده مردم مسئول نیست؛ یا از جهات دیگر مورد بیزاری همگان است. اُلیگارشی ممکن است به حاکمیت عدهای اندک نهتنها در زمینهٔ حکومت کشور، بلکه به حکومت عدهای هم مسیر یا گروه کوچک در هر مجمع، خواه دینی، اتحادیه صنفی، یا هر مجمع دیگر اشاره داشته باشد. در مفهوم سیاسی، این اصطلاح از زمان افلاطون با مونارشی و دموکراسی تفاوت نمایان داشتهاست. اما اُلیگارشی در نظر افلاطون شکل منحطّ حکومت، یعنی صورت فاسد شده آریستوکراسی (حکومت نخبگان) است، همانگونه که جبّاریّت صورت فاسد شده پادشاهی و حکومت توده بَلواگر صورت فاسد شده دموکراسی است.
Mr. Donald Trump
president of the United States of America
Hi sir
Please change your policy toward us,
First of all, I want to honestly announce that, when you came to power, as same as many others in the world, I became worried, but not sure, what will happen, if it will be as the world predict it, or not?!, and we were willingness to be something else, and not as it was predicted.
As they were placed, Saudi Arabia as your first foreign official tour’s destination, I and many others became more hang up of your policy and ambitions, and when the world were watching your “sword dance” with that revengeful people, morality and civilization’s millstone start to shak with this alignment, and became more hesitated, that what the world could be in future, with such a combination.
The president of the most civilized and democratic country, now has “sword dance” with the guardian of the most horrible system of ruling and thought in our region. The world knows, and of course the US president should be aware of Saudi Arabia desire in using “Islam” and “money” to imprisoned the Middle East people and the world of Islam as well, with the most backward and cruel thought of Wahhabi.
US people as well as its government have been tasted this ideology’s cruelty, during terrorist attack on the “Twin Tower...” on 9/11/2001, which unfortunately so many innocent US citizens were killed, and plus the killing of guiltless people in Afghanistan, Iraq, Syria… by Al Qaeda, Taliban, Daisha…, which were backed by this “ideology” and “money”, but nowadays the US president ignores such a reality and is in quest of alliance with such a spiteful people against others?!!
for what?!
For some vastness of Dollars?
I couldn’t impose this idea to my mind, that the ridiculous US president wants to ask for money from such a people, who are living with sword, and they want to solve their problem with it, in 21st century, and they cannot cover their desire to kill other people, just as a fun or for extinguish their inner flame of hatred.
Mr. president!
Now we are hearing of western civilization and values, is it the western values, that made you allied with such a backward people, just because of money?
As you (American) have tasted their flame of animosity during “The September 11 2001” terrorist attacks…, we also have tasted their brutality during “Imposed Iran–Iraq War” (1980- 1988), and we know them and have learn how to counter their ill will during our long history, but I cannot imagine a civilized America potentially side by side of terror and hostility.
I heard that you want to help Iranian people…, but I should say, if you don’t want to be written as one of the Iranian historical development and freedom seeking obstacles again, please do not repeat your shameful interfere in our struggle for development, freedom and democracy processes, as you had played during anti Mohammad Mosaddegh (1882-1967) government coup (1953).
If you want to be helpful to Iranian in their struggle to achieve high range of freedom and democracy, please be helpful with our new elected president as Iranian’s flag of ambitions, and be loyal to your signature and commitment under Iran - 5+1 Nuclear deal...,
I write to you, to ask, to review your policy toward a civilized nation like Iranian
Thanks to hear me
I wish the best for the American nation
As one of the newest, pioneer and developed nation in the world.
آقای دونالد ترامپ
رییس جمهور ایالات متحده امریکا
سلام
لطفا سیاست خود را در مورد ما عوض کنید
پیش از هر سخنی، صادقانه می خواهم اعلام کنم که، موقعی که شما در قدرت حضور یافتید، مثل بسیاری دیگر در جهان، من هم نگران شدم، اما مطمئن نبودم که چه اتفاقی خواهد افتاد، آیا اوضاع همان خواهد شد که دنیا پیش بینی می کند یا خیر، و یا روند طور دیگری رقم خواهد خورد، و ما در این آرزو بودیم که شرایط به گونه ایی دیگر رقم بخورد، و آنطوری که پیش بینی شده، نباشد.
از آن موقع که اولین مقصد سفر رسمی خارج از امریکای شما را بعد از انتخابات، عربستان سعودی تعیین کردند، من و بسیاری در دنیا بیشتر حیرت زده و سوال ها در مورد مقاصد و سیاست شما افزایش یافت، و از زمانی که دنیا به تماشای "رقص شمشیر" شما با این مردم کینه جو نشست، با این ائتلاف ستون های اخلاق و تمدن به تکان درآمد، و بیشتر حیرت زده شد، که جهان در آینده با این چفت و جوری که شما رقم زدید، چه صورتی خواهد داشت.
اکنون رییس جمهور بزرگترین کشور دمکراتیک و متمدن (امریکا) را می دیدیم، که در حال "رقص شمشیر" با نگاهبانان بدترین سیستم حکمرانی و تفکر در منطقه ما بود. جهان می داند، و البته رییس جمهور امریکا هم باید بداند که هدف عربستان سعودی حصر مردم خاورمیانه و جهان اسلام به وسیله "اسلام" و "پول" در زندان وهابیت، به عنوان عقب مانده ترین و ظالم ترین نوع تفکر است.
مردم امریکا و همچنین دولتش خشونت این ایدئولوژی را در جریان حملات یازده سپتامبر بر برج های دوقلو و... لمس و حس کرده است، که متاسفانه تعداد زیادی از مردم بیگناه امریکا کشته شدند، و بعلاوه آن کشتن مردم بی گناه در افغانستان، عراق، سوریه و... به وسیله القاعده، طالبان، داعش و... که به وسیله این "ایدئولوژی" و "پول" حمایت و پشتیبانی می شوند؛ اما این روزها رییس جمهور امریکا این واقعیت را نادیده گرفته و به دنبال ائتلاف با چنین مردم کینه جویی علیه دیگران است؟!!
برای چه؟!
برای مقداری دلار؟
برای من باورش مشکل است و به سختی می توانم این نظر را در ذهن خود فرو کنم، که رییس جمهور ثروتمند امریکا از چنین مردمی بخواهد درخواست پول نماید، مردمی که هنوز با شمشیر زندگی می کنند و می خواهند مشکلات خود را توسط آن در قرن بیست و یکم حل کنند، مردمی که درونمایه خواست های خود را حتی نمی توانند پنهان کنند که برای تفریح و خاموش کردن شعله های نفرت خود، از دیگران می کشند.
آقای رییس جمهور!
اکنون ما از ارزش ها و تمدن غرب می شنویم، آیا این همان ارزش های غرب است که شما را با چنین مردم عقب مانده ایی موتلف می سازد، آن هم فقط برای پول؟
همانگونه که شما (امریکایی ها) شعله های حیوانیت آنها را در حوادث تروریستی 11 سپتامبر چشیدید، ما هم ظلم آنان را در جریان جنگ تحمیلی ایران و عراق (1359 تا 1367) چشیدیم، و آنها را می شناسیم و در طول تاریخ خود یاد گرفته ایم که چگونه با آنان مقابله کنیم، اما چیزی که برایم من قابل هضم نیست، این که چگونه امکانات متمدنانه امریکا، دوشادوش ترور و خشونت قرار می گیرد.
من شنیدم که شما می خواهید به مردم ایران کمک کنید و... اما باید بگویم که اگر شما نمی خواهید که دوباره نام شما به عنوان یکی از موانع تحصیل آزادی و توسعه تاریخی ایران ثبت شود، لطفا از تکرار دخالت شرمگینانه خود در فرایند تلاش دمکراسی خواهانه، آزادیخواهانه و پیشرفت خواهی مردم ایران دست بردارید، همان دخالتی که در کودتای سال 1332 بر ضد دولت دکتر محمد مصدق داشتید.
اگر شما می خواهید برای ایرانیان در فرایند تلاششان برای رسیدن به درجات بالای آزادی و دمکراسی کمکیار باشید، لطفا نسبت رییس جمهور منتخب جدید که به عنوان پرچمدار خواست و آرزوهای مردم ایران است، کمک یار بوده، و همچنین به امضا و تعهد خود ذیل قرارداد 5+1 و ایران (برجام) وفادار باشید.
از این جهت برای شما نوشتم، تا از شما بخواهم که در سیاست خود مقابل مردم متمدنی مثل مردم ایران تجدید نظر کنید.
تشکر می کنم از این که به حرف های من گوش فرا دادید
برای مردم امریکا به عنوان یکی از جدید ترین، پیشگام ترین و توسعه یافته ترین ملل در جهان، بهترین ها را آرزو دارم
زندگانِ مرده، مثالِ افراد، جوامع، کشورها، تمدن ها و بلکه بشریتی است که به کالبدهایی نباتی تبدیل شده اند، که تنها نفس کشیدن شان، نشان از ادامه ی حیاتِ شان دارد، اما به واقع به سانِ مردگانی اند که تنها در زندگیِ نباتی خود غرقند، چراکه کاری نه برای خود، و نه برای دیگران، نمی توانند انجام دهند، در حالی که می اندیشند، می فهمند، می بینند، می شنوند، اما این توانایی ها به کارشان نمی آید، و واکنشی در خورِ دانسته ها و داشته های شان در پی ندارد، و در حوادث جاری، مثل بی فکرها، مثل انسان های خالی از روح، و مردار شده می مانند، ستبر، بی حس و بی حرکت.
افراد، احزاب، کشورها، تمدن ها، و حتی بشریتی که بی حس و ستبر گردیده، و به قول یکی از دوستان "قورباغه پز" [i] شده اند، و به سرانجامی مبتلایند، که کجی ها و کجمداری ها، سقوط ها و نزول ها، له شدن ها و از بین رفتن ها، ویرانی و به قهقرا رفتن ها، عقب ماندن و عقب ماندگی ها و... برایشان عمومیت یافته، و به روند و استانداردِ روزِ اجتماع شان تبدیل می شود، و در حالی که همه آنرا می بینند، اما دیگر حتی اراده و انگیزه ایی به اعتراضِ هم بدان وضع وجود نخواهند داشت، چه رسد به تصمیمی برای تکان خوردن و تغییر.
چنین افراد، جوامع و سیستم هایی به "قورباغه پز" شدگان، و یا گرفتار آمدگان در شکارگاه سوسمارهای کومودو [ii] می مانند، که شکارِ گرفتار آمده در تله ی سمِ دهان این سوسمارِ مخوف و بزرگ، در ابتدای شکار، توسط شکارچی کشته نمی شود، بلکه زنده نگاه داشته می شود، تا خود شاهد خورده شدنِ خود، توسط شکارچی باشند که در کمال خونسردی از او تناول خواهد کرد؛
و بدین ترتیب این شکارِ نگونبخت، تا پایان خورده شدنِ محتویاتِ این سفره ی شکار، زنده زنده تماشاگرِ شکارچی است که تیکه تیکه از بدنش را کنده، و می خورد. و او گاهی از درد، تکانی به خود می دهد، اما در ستبری و کم حسی، تاب و توانِ حرکتِ تغییر دهنده ایی را ندارد، لذا می ماند، و به زجری بی پایان تا مرگ، تن می دهد، منتظر می ماند تا بلکه شکارچی سیر شود، و از کندن اجزای بدنش دست بردارد، و یا بلکه خوش شانس باشد، و سوسمار بسیار گرسنه، و در خوردن واجد ولع و اشتیاق کافی باشد، تا بلکه سریع تر، لقمه لقمه اش کند و...، و این شرایطِ دردناکِ منتهی به مرگ محتوم، پایان پذیرد.
این حکایت افراد و جوامع و سیستم هایی است که فقط از زنده بودنش، تنها نفس کشیدن، برایشان باقی مانده است، مردگانی زنده! که باقی قضایا را به شرایط امواجِ دریای زندگی سپرده اند، تا آنان را به هر سو که خواست، ببرد، تخته پاره ایی از کشتی هایی درهم شکسته و غرق شده ایی را می مانند، که امواج تعیین می کند که به کدام سو و چه مقدار برده شوند، آنان نقشی در جهت گیری و میزان حرکت خود ندارند، خالی از آزادیِ انتخابِ نوع و جهت حرکت، باری به هر جهتند، که زمانه بدانان، تحمیل می کند، که چه شوند و چه باشند.
دنیا در مقابل تجاوز روسیه به اوکراین، مثل یک شکار گرفتار آمده در بزاق سمی سوسمارِ کومودوِ کرملین نشین، این چنین شد، و این چنین رفتار کرد، بعضی در دنیا با این تجاوز کنار آمدند، بعضی بی طرف ایستادند، بعضی حتی در کنار متجاوز با اوکراینی ها جنگیدند، و به پوتین کمک کردند، برخی حتی او را در این تجاوز به خاک همسایه مشروع هم نامیدند! امروز اسراییل در غزه همان تجاوز را به نوعی دیگر تکرار می کند، کشتار و ویرانی بی نظیری به راه انداخته، و باز دنیا مثلِ انسان ها و جوامع قورباغه پز شده ایی، تماشاگر ویرانی و کشتارند؛
یا در افغانستانِ تحتِ سلطه ی تروریست های طالبانی، که یک ملت را به اسارتِ زورگویی، گرسنگی، تحجر، تجاوز، جزم اندیشی و... ملائیسم و ملی گرایی پشتونیسم گرفتار کرده اند، و دنیا، و البته ما! تماشگر ظلم و تجاوز و غارتِ مظلومانه یک ملت به غارت رفته ایم، و یا حتی بدتر از این، گاهی به نظر می رسد به تقویت تروریسم ناشی از صهیونیسم، طالبانیسم و ملیگرایی خونسرد و بیرحم روس هم، فکر می کنیم، یا با آنان همکاسه می شویم، و گاه خود را در کنار آنان، و از آنان، یا همسو، همسفره و یا همفکر آنان می یابیم! و...
و چرا دور برویم؟! همینجا در ایرانِ خود ما هم، کج روی ها کشور را فرا گرفته، ویرانی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، زیست محیطی و... فراگیر شده، و نابودی، کشور و ایرانیان را مورد تهدید جدی قرار داده است، و حتی گاهی ایران را در دو راهی بقا و نابودی می توان دید، و باز همه این را می بینند و قورباغه پز شده، تماشاگرند،
بعنوان نمونه می توان به دردهای اجتماعی روزگار خود اشاره کرد، همین پروژه غارت و چپاول جاری در کشور، در حالی که فسادی سیستماتیک، و برنامه ریزی شده، با شرکت طرف های چندگانه و فراگیرِ در باندهای قدرتمندِ فاسد جاریست، و جزیرهای فساد و چپاول، چون قلعه هایی با دیوارهای آهنین، مستحکمند، که این چنین بدون ترس و واهمه ایی، به غارت و چپاول پی در پی خود از ثروت ملی در ابعادی بسیار گسترده و بزرگ مشغولند، و کشور به عرصه تاخت و تاز "نااهلان" تبدیل شده، و چپاولگران به چنان قدرت و نفوذی در تمام ارکانِ تصمیم ساز، مجری، قانونگذار و ناظرِ کشور دست یافته اند که حتی می توانند پس از افشای خطر آفرینِ این فساد عظیم برای افشاگرانش، به کُل افکار عمومی دهن کجی نشان داده، بخشنامه کنند و دیگران را از سخن گفتن پیرامون این فسادِ فاش شده نیز بازدارند، [iii]
حال چگونه باید به انتظار روشن شدن ابعاد، و افشای مسئولینِ کلان و با نفوذِ دخیل و در پس پرده ی بزرگترین فسادِ دبش [iv] کشف شده در تاریخ کشور نشست، فسادی که با رقمی نزدیک به چهار میلیارد دلار، آن هم به بهانه ایی ناچیزی، به نام "چای" ، از کشور و مردم ایران به غارت رفت و...،
خدایگان قدرتِ فساد و چپاول را چه دیدی! شاید باز دوباره، قدرتِ این هیولای هفت سرِ باندهای فاسدِ غارت و چپاول، غلبه یافت و باعث شد، مثل پرونده های غارت دیگری از این دست، یا کوچکتری همچون املاک نجومی شهرداری تهران، سیسمونی گیت، شاسی بلندهای مجلس اقلیت و...، به جای غارتگران بیت المالِ مردم، افشاگرانش را در انتها بلعیدند، و قربانی، و به مسلخ بردند!

[i] - اصطلاح "قورباغه پز شدن" در فرهنگ سیاسی به شگردی اطلاق می شود که از سوی باندهای قدرت حاکم، به اجرا در می آید تا ماندگاری خود را در قدرت، همیشگی و مورثی نمایند، برای این کار به خانه نشین کردن دیگر جریانات فعال در کشور نیاز دارند، تا نیروهای اجتماعی آنان را از عرصه کنشگری اخراج کرده خود تنها در عرصه قدرت بمانند؛ از این روست که مافیای قدرت به مرور زمان در روند یک کودتای خزنده، دیگران را با عناوین و روش های مختلف از عرصه کنشگری اخراج، و آنان را به نیروهایی غیر فعال تبدیل می کند، که تنها اسمی از نیروی اجتماعی را با خود یدک می کشند. روش قورباغه پز شدن به یک واقعیت زیستی در محیط زیست اشاره دارد، که وقتی آب های یک برکه به مرور گرم می شود، ابتدا قورباغه ها از این گرمی لذت هم می برند، و شاد و شنگول به این سو و آن سو می پرند، غافل از این که گرم کننده ی این برکه قصد کشتن و خوردن آنان را دارد، لذا در این فضای گرم خوب می جهند و سرگرم و شادند، اما مجری این راهبرد و مغز متفکرِ برنامه ریز این جریان، به مرور دمای آب را افزایش می دهد، و این افزایش به مرور قدرت تصمیم گیری و عمل را از قورباغه ها می گیرد، و آنها در فضای از اضطراب و بی عملی و بی حسی قرار می دهد و می مانند تا به مرور این گرما افزایش یافته و به بی حسی و در نهایت آبپز شدن تدریجی بدن آنان ختم شود، و روزی خواهد رسید که سرهای از آب بیرون مانده آنان شاهد بدن پخته ایی خواند بود که بی حرکت ایستاده و خورده می شود. این فرایند را در روند سیاسی با کودتای خزنده هم صورت می دهند و جامعه برخوردار از آزادی و تصمیم، روزی چشم باز می کند که در زنجیرهای بی نهایت سفت و متعددی گرفتار آمده، از یک انسان و جامعه آزاد، به یک برده مطیع و بی عمل تبدیل می گردد.
[ii] - کومودو سوسماری آدمخوار با طول 3 متر و وزنی نزدیک به 150 کیلوگرم، بزرگترین و خطرناک ترین سوسمار جهان است که تقریباً همه چیز خوار است و در هر وعده غذایی میتواند تا 80% وزن خود را ببلعد. کومودو اغلب مردار خوار است اما شکارچی قابل و با تکنیک شکار خاص نیز می باشد، که می تواند هر حیوانی را با سم دهان خود از پای درآورد. این سوسمار در هنگام شکار بدون حرکت در کمین مینشیند و به محض نزدیک شدن طعمه، یا به کمک پاهای قوی، چنگال ها و دندان های تیز خود او را از پا در می آورد و یا با بزاق سمی، او را مسموم می کند، این شکارچی خطرناک به حدی قدرتمند است که حتی اگر شکار از چنگ او فرار کند نیز بیش از یک روز عمر نخواهد کرد، چرا که بزاق دهان او حاوی 50 نوع باکتری سمّی است که وقتی وارد خون طعمه شد، او را در مدت 24 ساعت از پای در میآورد.
[iii] - نادر کریمیجونی: در یک اقدام پرسشبرانگیز، شورای عالی امنیت ملی از مدیران رسانهها درخواست کرده که از این پس در مورد فساد اقتصادی "چای دبش" مطلبی منتشر نکنید، چون این موضوع در حوزه و محدوده امنیت ملی کشور قرار گرفته است...
فتوای آقای خامنه ای: "برخورد با آقازادگان اگر به تضعیف نظام بیانجامد حرام است." گوینده این فتوا که در حال جهاد تببین فتوا هستند، آقای میرلوحی داماد آقای مهدوی کنی از دست اندرکاران دانشگاه امام صادق هستند. @Sahamnewsorg https://t.me/sahamnewsorg/96830
[iv] - فساد مالی چای دبش نام یک پرونده فساد اقتصادی در نظام جمهوری اسلامی ایران است که در دولت سیزدهم رخ داده است. رقم این اختلاس حدود ۳٫۴ میلیارد دلار (نزدیک به ۱۴۰ هزار میلیارد تومان در زمان اختلاس) است که از لحاظ مقیاس تا زمان خود در ایران بیسابقه بودهاست. این فساد بزرگترین و سنگینترین فساد مالی تاریخ جمهوری اسلامی ایران است.

