نمی‌دانم خود را چگونه و در کجا، با تو هماهنگ کنم
مطلب ویژه
  •  

08 مهر 1405
Author :  
سرها بریده دیدم، بی جرم و بی جنایت

 

آه ای پروردگار من!

ای ناخدای کشتیِ هستی!

نمی‌دانم با تو از کجا، وز چه دَری به سخن بنشینم،

هزار راز نگفته،

هزار پرسش بی پاسخ،

هزار شکایتِ در محکمه مانده و... در ذهن و دلم جوش می‌زنند،

گاه به اوجم می‌برند، تا تو را بِستایم،

گاه به زیرم کشیده، لِهَم می‌کنند! تا به شکایت بِنشینم،

و وجود تو آنقدر تابنده است، که روز و شب، میان هر تاریکی و روشنی، چشمِ بسیاری را، از هر زاویه‌ایی که نگریستند، به خود ‌خواند!

این جلوه از کجا، و بهر چیست؟!

که هر یک متفاوت دیدند،

و تو در ذهن بینندگان، اینچنین گونه گون جلوه کردی!

و هرکه دید، فریاد پیروزی سر داد، که "دیدم و یافتم!"

به مقام معرفت رسیدم، اکنون بصیرم!  

تا 72 فرقه بِسازند، و "جنگ هفتاد و دو ملت" را توجیه‌گر شوند، و مباح جلوه دهند.

چون که دیدند تو را، میان هوش و بیهوشی، "ره افسانه زدند" [1]

و داستانِ شاد و غم انگیزی، از اوج و فرود را رقم زدند،

یکی تو را نقطه‌ایی برای کسب سعادت دید،

و دیگری رُوزی، عدالت، مِهر، عاقبتی به خیری و... را در تو جُست،

آن دیگری تو و نامت را، مجوزی برای فرمانروایی، کشتار، ویرانی و آتش افروزی و... یافت،

و من مانده‌ام، که تو مسئول تامینِ کدامیکی؟!

هیچکدام؟!

همه؟!

شاید هم برخی!

در کیفیت تو، در نَقشت، جایگاهت و...، من که مانده و سرگرد‌انم، و...

خوب نمی‌شناسمت،

همواره گُمَت می‌کنم،

میان این همه پریشانی، "پریشانگو" [2] می‌شوم،

نمی‌دانم خود را چگونه و در کجا، با تو هماهنگ کنم،

هربار که سعی کردم،

بازیچه بازاری شدم، که متاعی چون تو را، به مفت‌ترین بها، در آن بازار به فروش می‌رساندند!

هر بار که بعد از سال‌ها دیدن و ندیدن، تجربه کردن، یافتن و نیافتن، طرحواره‌ایی از تو در ذهنم ساختم،

در برخورد با سفتی زمین، بی انتهایی آسمان و رفتار انسان، آنرا درهم و برهم یافته، از دَستت دادم،

و از هم پاشید، آنچه از تو در ذهنم ساختم، تا تو را آنچنان که هستی، و باید باشی، نتوانم مُجَسَم کنم!

در هر آوردگاهِ خون، جنایت، ویرانی، زورگویی، خدعه، نیرنگ،

تو غایبی!

و به روشنی از نظرها دوری،

اما در این نبرد بی پایان انسانی، کمتر پرچمی را یافتم، که نامت بر آن نباشد،

و رود خون، و سیل ویرانیِ زندگی نیز، در پای آن جاری نشود،

نامت در رقص پرچم‌ِ نبرد‌ها، میان هر هنگامه‌ی دِهشتی، با رقص جنگاورانش هماهنگ بود، و بر وزنِ صحنه ‌افزود،

و آنکه هرگز نبود، تو بودی و بَس،

در آن هنگامه‌ی نیاز!

و این فریاد تظلم‌خواهی بود، که پاسخی نیافته، از آسمان برگشت، و بر صورت تظلم خواهان کوبیده ‌شد!

تو مرا در سکوت میخواهی، یا همچنان بگویم آنچه را که بین من و تو در جریان است؟!


[1] - دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند

ساکنانِ حرمِ سِتر و عفافِ ملکوت

با منِ راه‌نشین، بادهٔ مستانه زدند

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند

شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد

صوفیان، رقص‌کنان، ساغرِ شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع

آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند

کس چو حافظ نَگُشاد، از رخِ اندیشه نقاب

تا سرِ زلفِ سخن را، به قلم شانه زدند

[2] - یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

خانه ات آباد که این ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم

زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت

در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد

ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت

عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد

تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان

ساقی و ساغر، می و میخانه بوی گل گرفت

علی آذرشاهی 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.