مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

 ایزدا!

همانگونه که تو در حال خودی، این اجازه را به ما هم بده، تا در حال خود باشیم!

چی میشه که هر کدام به راه خود برویم، تو که قادر متعالی، بی رقیب، و کسی را بر شما سلطه و غلبه ایی نیست، اما در مقابل، ما ضعیف ترین هاییم، که حتی پشه ها هم هر آنچه می خواهند، بر ما روا می دارند، پس بگذار تو خدایی خود را کنی، و ما هم در دریای ضعف خود غوطه ور، بدین سو، و آن سو برده شویم، بی آنکه که ما در این هنگامه توفان های ناتمام زندگی خود، از تو نجات بخواهیم، و تو در عین قدرت، در سنت و قوانین خلقت خود محصور، و ما را بدان سنن سپرده، کاری نکنی، تا رها در سیلاب ها بالا و پایین شویم، و امتحان زندگی خود را پس دهیم.

گویند می خواهی در آخر بفهمی که ما در چه درجه ایی هستیم! اما کاش نمره را همان اول، با مراجعه به علم غیب خود می دادی، و ما را دچار این همه امتحان های بی پایان نمی کردی!

گویند این روزها، زمان نیایش است، و صد البته دل من هم به سان میلیاردها انسان دیگر گرفته است، و دوست دارم نیایشی وصف ناشدنی داشته، فریاد بزنم، داد و بیدادی در حد وضع نابهنجارم، به راه بیندازم، تا کمی دلم از این همه دلتنگی های عارض شده، رها شود، اما گذشته به من آموخت "که آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است" و گویا در این هنگامه زندگی، نه فریاد به جایی می رسد، نه داد و بیداد دردی از ما را دوا خواهد کرد. در این زندگی ناخواسته که در یک چشمه اش "آدم آورد در این دیر خراب آبادم" ، ما دو دوزه ایم، راه پس که نداریم، فقط به پیش باید رفت، اما رو به ناکجا آبادی، نخواسته، و ندانسته به کدام سو!

دلم خسته است از این همه لابه، و جواب نگرفتن ها، بی تغییری ها، در بند شدن ها و...

خدایا!

می خواهم که تو را در این بهار نیایش، این بار صدا نکنم، در حالی که ایمان دارم "به دامن کبریایی ات ننشیند گرد" ، ولی این حُسن را برایم خواهد داشت که بگویم، نرفتم و نخواستم، بالطبع نگرفتن ها هم منطقی تر خواهد بود.

بگذار نخواهیم و نگیریم؛ تا این که بخواهیم به دست نیاوریم. این برای تو هم بهتر است. تو می خواهی فراموش مان نکنی!؟ و به شیوه خود مدیریت مان کنی؟!، خوب، کن، بگذار ما هم به شیوه خود راه بپیماییم و این مسیر نخواسته و نخواستنی را طی کنیم.

گاه بی داد و فغان، گاه با داد و فغان،

برای تو چه فرق می کند، تو که از هر دو حالتش بی نیازی،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

عیسای ناصری!

ای پسر مریم باکره!

تو زنده ایی [1] پس دیدی که این تنها جامعه رنسانس به خود دیده است که پذیراترین و امن ترین محیط برای ظهور هر مصلح و منجی است، در غیر این صورت حتی مصلحین بزرگ، و قدرتمندی همچون تو نیز در فرایند اسارت قدرتمندانه انحرافِ ارباب معابد، به سه گانه زر و زور و تزویر مبتلا، و به مسلخ دار چلیپایی، به میخ حذف کشیده شده، و در جوانیِ فکر و زندگی اشان، جوانمرگ [2] خواهند شد.

اما تو ای مسیح!

تو به تایید قرآن و انجیل، به حتم مسیح و نجات بخش قوم یهود بودی، اما روحانیت طراز اول یهود و بالطبع دیگرانِ پیرو و دنباله رو آنان، تو را باور نکردند، سخن تازه ات را انحراف، و در واقع مخالف منافع خود دیده، مرتدت خواندند و به حکم ظالمانه ایی که از ذهن کوچک شان تراوش کرده بود، به داری صلیب وار کشیدند.

اما تو روح خدایی که در کالبد یک انسان دمیده شد، و به نوعی فرزند معجزه خداوندی، چرا که در حالی که پدری برای تو نبود، از مادری باکره بدین دنیا پا نهادی، دنیایی که سخت به بلیه ظلم انسان ها به یکدیگر مبتلاست، تا بلکه با این آمدن ها و...، بساط ظلم آنان بر همدیگر نیز از جامعه یهودیان آن روز، و بلکه هزاران ملل دیگر از نوع بشر زدوده شود.

تو را به رحمت و برکت معرفی کرده اند، که بر هر جمعی ظاهر شدی، برکت و خیر بر آنان سرازیر شد. مادرت مظهر پاکی بود و تو را در حالی در این دنیا وارد کرد، که خود در مظان اتهامی سخت و تاسف بار قرار گرفت، که حس چنین اتهامی بر هر مادری کُُشنده است، اما او تمام آبرویش را در معرض قمار مواجهه با حمله روحانیت یهود قرار داد تا این مَسکن گزیدگان در کنج کنیسه ها، که باید خود بیشتر از توده جامعه اشان منتظر تو می بودند، بیشترین ظلم را بر تو و مادرت روا دارند،

حال آنکه این نمایندگان خدا! کمتر از مردم عادی به تو ایمان آوردند و در نهایت تو را طعمه توطئه خود کردند، و با میخ های آهنین که بر استخوان ها و گوشت دست و پای تو کوفتند، به طرز وحشتناکی به داری صلیب وار آویختند، تا بمانی و ذره ذره جان دهی، و این حقیقت است که همیشه در مقابل انحراف، این گونه ظالمانه قربانی می شود. حال آنکه آن دارِ صلیب وار، آزادیبخش تو از زندان این منحرفین بود، که تو را با آن اعدام کردند، و به حقیقت آنان تو را به دار مجازات کج فهمی، و اولویت منافع، بر مصلحتِ خود و خلق، آویختند.

 اما با این همه روحانیت سنگر گرفته در پس منافع مترتب از کنیسه ها، نتوانستند نور مکتب رهایی بخش تو را خاموش کنند، و مردمی که مخفیانه و در عددی کم، به کیش تو در آمدند، کاری در نشر تعالیم تو کردند، و چنان پیش رفتند که امروز تعالیمت جهان را فرا گرفته، و این روزها دیانت تو (با هر آنچه در آن مخلوط شده و یا نشده است، که این البته خاص دین و مرام تو هم نیست، و همه ادیان بدین بلیه انحراف های ادواری گرفتارند)، از ادیان دست اول دنیاست، و به خصوص در جهان اول، بیشترین معتقدین به تو را در خود دارد.

مسیحا!

اما تو باید بدانی، و البته هم می دانی، که این صلیب آزادیبخش تو، از این همه انحراف دینی و مذهبی، خود بعدها به بند محکمی برای انسان هایی تبدیل شد، که به کیش تو در آمدند، و یا در ذیل همکیشان تو زیست می کردند، و باز آنها نیز مثل اعقاب یهودی کنیسه نشین خود، و بلکه بدتر از آنها، اینبار در کلیساها گرفتار همان کج فهمی هایی شدند، که پیش از این روحانیت یهود سنگر گرفته در کنیسه ها مبتلا بودند.

دیری نپایید که کلیساها جای کنیسه ها را گرفته، و خود تبدیل به محل ظلم گستری و به بند کشیدن انسان و انسانیت تبدیل شدند. متاسفانه همین پیروان تو که روزگاری طعمه پاکسازی های مذهبی شده بودند نیز، خود به کُُشندگان و پاکسازی کنندگان دست اول در دنیای ظلم مذهبی تبدیل، و این بار به نام تو جنایاتی را مرتکب شدند، که حد و حساب ندارد، و آنقدر در ظلم مذهبی پیش رفتند که روی روحانیت یهود را نیز سپید کردند.

آری وقتی به تاریخ کلیسا نگاه می کنم، آنان گوی جنایت و خشونت را از سلف کنیسه نشین خود، یعنی یهود نیز ربودند، و چنان در شدت جنایت عمیق شدند، که شاید رقیبی در تاریخ در حد خود، در جنایت مذهبی نداشته باشند، و با بندگان خداوند به جرم دگر اندیشی، ارتداد، انحراف، نو آوری و... چنان رفتاری کردند، که امروز آن یهود سیاه روی که تو و گروندگان به تو را در آن روز، بدآن نحو کشت، می تواند به این جنایات کلیسا و سلسله پاپ ها و کشیشان مکتب تو اشاره کرده، و گردن فراز دارد، و بگوید که : "من از این ها کشتم!" [3]

مسیح بزرگ من!

 اگر دل و دماغ شنیدن روایت جنایات بزرگ را داری، باید تاریخ دوره قرون وسطی [4] را مرور کنی، تا ببینی که دین رحمت تو بر انسان و انسانیت، چه جنایات بی سابقه ایی را روا داشت، و حاملان مکتب وحی تو، چقدر انسان های فرهیخته ایی را که بر انحراف شان خروشیدند را، به جرم خروج از تفکر حاکمین بر کلیسا، مرتد شناخته، و به مسلخ دادگاه های انگیزاسیون و تفتیش عقاید [5] سپردند، و در زیر شکنجه های سختی که امروز به "شکنجه های قرون وسطایی" مشهورند، در زجری باور نکردنی، کشتند و از بین بردند و اموال و زندگی اشان را غارت کردند، و به اموال وقفی کلیسا و حاکمیت مذهبی خود افزودند. [6]

با مطالعه این تاریخ از عمر بشر، انسان در انسانیت پیروان آنروز تو شک می کند، چرا که انگار در آن روزها انسانیت از کالبد انسان کلیسا نشین و پیرو کلیسا رخت بر بسته، و روح جنایت بار و جنایت کاری جایگزین آن شد، که مرتکبین آن را نه می توان حیوان نامید و نه شیطان، که این دو نیز در صورت انتساب این جنایت کاران به آنها، به حتم شاکی این ظلمِ انتساب خواهند شد.

و تنها زمانی توده عامه و عالم و متفکر از پیروان تو، و پیروان ادیان دیگر زیست کننده در سرزمین تحت سلطه کلیسا، [7] از یوغ این دستگاه ظلم و ارباب مسلط بر کلیسا بیرون آمدند که، دو قطب مذهب و قدرت حاکمیت را از هم جدا کردند، و مذهب را به حاشیه عبادتگاه های فردی و جمعی خود فرستادند، و اموال مصادره شده بی حد و حصر را از کلیسا پس گرفتند، [8] و به مردم باز گرداندند، و ارباب قدرت در کلیسا را از قدرت مالی، سیاسی، قضایی و... خلع کردند، و آن موقع بود که از زیر خاکستر کلفت این دوره سخت، رنسانسی بزرگ [9] اتفاق افتاد، و ملل وحشت زده، ناشی از اعمال و رفتار دستگاه کلیسایی، که در ائتلاف بین مذهب و حکومت، آن همه جنایت را آفریدند، از زیر خروارها خاکستر ظلم خارج شدند، و دنیایی انسانی تر رقم خورد، علم شکوفا گردید، و از سیطره ارباب روحانیت کلیسا نشین خارج شد، حکومت عرفی گشت، و توده مردم مظلوم به صحنه تصمیم سازی آینده خود بازگشتند، فرهنگ منحط استبداد مذهبی - حاکمیتی به کناری رفت، عبادت و ارتباط با خداوند به جای خود بازگشت و مردم سکان کار زندگی عرفی و دنیایی خود را در دست گرفتند و پیشرفت و رفاه و آسایش و آزادی را برای خود به ارمغان آورند.

این است که دنیای بعد از رنسانس، با همه کم و کاستی هایی که دارد، امروز در بین ملل دیگر جهان سر افرازترند، چرا که ابتدا خود را از زیر خاکستر کلفتی از ظلم و انحراف مذهبی بیرون کشیدند، و سپس راه پیشرفت این جهانی خود را در پیش گرفتند. او ابتدا وکالتی را که از ناحیه خود به ارباب کلیسا و در کنارش شاهان مستبد داده بود را پس گرفت، [10] و خود حاکمیت بر سرنوشت خود را تا حد نسبتا مقبولی بدست آورد، و لذاست که با همه ناراستی هایی که اکنون جهانِ این انسان های رنسانس دیده، دارد، اما در علم و تکنیک پیشرو، و مهمتر از آن برخوردار از آزادی و حق تعیین سرنوشت است، در چنین جامعه آزادی است که انسان می تواند اگر دوباره مسیح واره ایی ظهور کند، توده انسان ها او را خواهند دید و شناخت، [11] و فارغ از ظلم ائتلاف بین حاکمیت و کلیسا، [12] این منجی را خواهد پذیرفت و جهان خود را دوباره متحول خواهد نمود، و در صورت نیامدن چنین مسیحی نیز، بدون ناله و فریاد از وضع کنونی خود، روند تغییر وضع شان را همانگونه که در قرآن بشارت داده شده است، [13] پیش خواهند گرفت، و از این امکان بهره مند تر خواهند بود.

شکنجه های قرون وسطایی و تفتیش عقاید

شکنجه های قرون وسطایی برای تفتیش عقاید مذهبی توسط ارباب کلیسا برای حفظ جامعه تک صدایی کاتولیک

آب آنقدر در دهان متهم می ریزیند تا در حالت خفگی به آنچه می خواهند اعتراف کند

آری مسیح بزرگ من!

امروز می توانی بر چنین جامعه ایی دوباره ظهور کنی، چنین انسان آزاد و صاحب حق تعیین سرنوشتی است که می تواند، از تو در مقابل روحانیت تمامیت خواه محافظت کند تا دوباره تو را به دار نیاویزند، و پیروانت را به شکنجه گاه های قرون وسطایی و دادگاه های انگیزاسیون نسپرند.

و باید گفت که وقتی جامعه ایی در مدار درستی نیست، این نشان از انحراف فکری است که در آن جامعه رواج دارد، که مهمترین آن انحراف مذهبی است، که زنجیرهای اسارت خود را بر دهان، دست و پا و مغز انسان ها گسترش داده است، در این زمان، این جامعه رنسانس دیده و تهی شده از چنین مذهب و تفکری است که ممکن است حضور مصلح و منجی و تفکر اصلاحی را به صورت موفقیت آمیز تحمل کند، و کار اصلاح جامعه پیش رود وگرنه، جامعه ایی که هدایت آن دست ارباب کلیسا، کنیسه ها و... است اجازه تغییر نخواهد داد، حتی اگر آن منجی و مصلح خود تو به عنوان مسیح باشد، که تمام زندگی اش معجزه، و پیامش از استحکام کوه برخوردار است، و تو دیدی که اگر چون تویی هم بر آن جامعه ظهور کنی، عاقبتی جز بر دار صلیب ظلم رفتن نداری، چه رسد به مصلحین دیگر که واجد معجزه هم نیستند، و فقط معجزه کلام شان، سلاح آنان است، که ممکن است عمل کند، و یا نکند.

[1] - ما معتقدیم عیسا بر دار رفت، اما عروج کرد و باز خواهد گشت

[2] - او تنها سی یا سی و سه سال عمر کرد و او را ارباب دین یهود به دار مجازات کشیدند.

[3] - در طول تاریخ، عنصر شکنجه از جمله مهم‌ترین وسایل ایجاد رعب و وحشت در میان مردم از حکومت‌ها و نظام‌های مختلف جامعه بشری بوده که هنوز هم این روش‌های قرون وسطائی در برخی کشورهای جهان ادامه دارد. در دوران جمهوری رم، گواهی برده قبل از شکنجه ارزشی نداشت و آن برده ابتدا حتماً باید شکنجه می‌گشت تا در زیر شکنجه به واقعیت اعتراف کند و بعد ممکن بود از شهادتش در دادگاه استفاده شود. پیامبران و افراد مورد احترام مذهبی مشهوری از جمله مریم مجدلیه و عیسی مسیح در دین مسیحیت، و در دین اسلام سمیه دختر خباب مادر عمار و پدرش یاسر از دیگر قربانیان شکنجه هستند. در تاریخ ایران می‌توان از مازیار، بابک خرمدین، محمد علی رجایی، محمد کامرانی نام برد که در طول زندگیشان مورد شکنجه قرار گرفتند. در طول تاریخ، فلاسفه و دانشمندان مشهوری از جمله ارسطو، گالیله و فرانسیس بیکن از مشهورترین قربانیان شکنجه دولتی هستند که توسط نظام‌های وقت و بعضاً توتالیته مذهبی و در دادگاه‌های قرون وسطائی به زیر دستگاه شکنجه سپرده می‌شدند. در دوران فرمانروایی مطلق کلیسای کاتولیک در اروپا، بسیاری در دادگاه‌های تفتیش عقاید متهم به ارتداد، شرک و جادوگری می‌شدند. این افراد ابتدا محکوم به تحمل شکنجه و نهایتاً اعدام به صورت‌های بسیار غیرانسانی می‌گشتند

[4] - قرون وسطی یکی از سه دورهٔ اصلی در تقسیم‌ بندی تاریخ اروپا محسوب می‌گردد. این سه دوره شامل دوران‌های تمدن‌های باستانی یا اروپای عصر باستان؛ قرون وسطی و دوران مدرن

[5] - تفتیش عقاید یا باورپرسی یا باورکاوی، که به معنی بازرسی و جستجو در باورهای افراد است، به اعمالی گفته می‌شود که یک موضع صاحب‌ قدرت، مردم را به دلیل باورهایی که دارند، بازخواست می‌کند. مشهورترین آن، تفتیش عقاید در اروپای مسیحی است. این نام از دوران قرون وسطی به یادگار مانده‌است و در برابر آزادی بیان و آزادی اندیشه یا آزادی عقیده است. تفتیش عقاید، به بیان دقیق‌تر عبارت بود از هیئت‌های داوری بسیار مجهز که کلیسای کاتولیک می‌کوشید از طریق آن‌ها به یکپارچگی دینی موردنظر خود نائل شود و آن را مبارزه با فرقه‌گرایی دینی می‌نامید.شروع روند تفتیش عقاید، قرن دوازدهم میلادی و در فرانسه بود. این کار توسط دستگاه کلیسا انجام می‌شد و متهمان بسیاری در دادگاه‌های تفتیش عقاید متهم به ارتداد، شرک و جادوگری می‌شدند. این افراد ابتدا برای اعتراف‌گیری شکنجه می‌شدند. در صورت عدم اعتراف سرنوشت معلومی برای آن‌ها متصوَّر نبود، اگرچه اکثر مردم تاب شکنجه‌ها را نداشتند و اعتراف به اَعمالِ کرده و ناکردهٔ خود می‌کردند. سپس دستگاه تفتیش عقاید آن‌ها را محکوم به مجازات‌های گوناگون و در بسیاری از مواقع به صورت‌های غیرانسانی اعدام می‌کرد

[6] - آنچه تاریخ به ثبت رسانده است ارباب کلیسا و حاکمیت مستظهر به قدرت مذهبی برای از بین بردن رقبای سیاسی، مذهبی و حتی گاهی به طمع مصادره اموال دیگران توسط قدرتمندان کلیسا و حاکمیت، فردی را متهم به انحراف مذهبی کرده و به شکنجه می کشیدند و زیر شکنجه اعترافات لازم را می گرفتند و او را اعدام می کردند و اموال و حتی زن و فرزندانش را مصادره می کردند.

[7] - دادگاه های تفتیش عقاید در اسپانیا علاوه بر مسیحیان دگراندیش، مسلمانان و یهودیان را نیز در شمولیت روند ظلم خود قرار داده و آنان را نیز تصویه نژادی و مذهبی کردند.

[8] - کلیسا در قرون وسطی آنقدر اموال از طریق مصادره و وقف بدست آورده بود که در ثروت با حاکمیت دوش به دوش حرکت می کردند، گنجینه های کلیسا مملو از ثروت بود و مردم عادی بر املاک کلیسا کار می کردند و اجاره نشین او بودند.

[9] - رنسانس (به فرانسوی: Renaissance) یا دورهٔ نوزایی یا دورهٔ نوزایش یا دوره تجدید حیات، جنبش فرهنگیِ مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلاب علمی و اصلاحات مذهبی و پیشرفت هنری در اروپا شد. دوران نوزایش، دوران‌گذار بین سده‌های میانه (قرون وسطی) و دوران جدید است. نخستین بار، واژهٔ رنسانس را فرانسوی‌ها در قرن ۱۶ میلادی به‌کار بردند. آغاز دورهٔ نو زایش را در سدهٔ ۱۴ میلادی در شمال ایتالیا می‌دانند. این جنبش در سدهٔ ۱۵ میلادی، شمال اروپا را نیز فراگرفت. رنسانس، یک تحول ۳۰۰ساله است که از فلورانس در ایتالیا آغاز شد و به عصر روشنگری در اروپا انجامید.

[10] - وکالت سپردن سکان هدایت انسان به سوی داشتن خیر دو دنیا که در این مسیر ارباب معابد بزرگترین سو استفاده را کردند و بر جان و مال و آزادی و حق و حقوق اساسی انسان ها مسلط شدند و انسان را از انسانیت تهی و او را تبدیل به برده خود و منویات دل نمودند.

[11] - اکثر مصلحین و پیام شان در هیاهوی ارباب حاکمیت مذهبی گم می شوند و خود و پیام شان بی اثر شده و انسان ها در بند می مانند.

[12] - پاپ تاج شاهی را بر سر امپراتوران می گذاشت و امپراتور نیز سرباز تامین منافع ارباب معابد شده و منافع این دو تامین می گردید. این ائتلاف شوم همواره ملت را به بیگاری و بندگی برده است.

[13] - آيه ۱۱ سوره رعد كه می‌فرمايد :  "در حقيقت‏ خدا حال قومى را تغيير نمى‏‌دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند"   إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این هفته گردش روزگار مرا به ساختمانی برد که چهار دهه پیش مدرسه ابتدایی ما بود، و اکنون با تعطیلی آن مدرسه، ساختمانش در حراج مدارس تعطیل شده، سهم شورای محل شده است؛ و این دیدار در آستانه روز معلم بود، روزی که برای من یاد یادآور روزهای خوش زندگی است، سال 1356 بود که وارد مدرسه شدم، تغذیه رایگان، خانم معلم هایی که از جامعه ایی متفاوت می آمدند، که با آنچه ما در آن زندگی می کردیم متفاوت بود، در نوع لباس، سبک سخن گفتن، نوع مطالبی که ارایه می کردند، روش های ارتباط با دیگران و... همه و همه برای ما تازگی داشت، آنها افق تازه ایی بودند که رو به آن برای ما پنجره می گشودند؛

و در این دیدار از مدرسه سابق، ذهنم در حالی که از کار اصلی ام به دور افتاده بود، بازگشتی داشت به گذشته و آن سال های خوب، که ما سفر علمی - اجتماعی خود را آغاز کردیم، و حوادث روزگار به سرعتی باور نکردنی تغییراتی را رقم زد، تا ما را به نسل نشسته بر سیلاب تغییرات تبدیل کند؛ آن روزها بر دیوار کلاسی که اکنون دفتر شوراست و مکان مراجعه مراجعین، کلاس سوم ابتدایی  را می گذراندیم، بر دیوار تمام کلاس ها و ورودی راهرو مانند مدرسه، عکسی از محمد رضا شاه پهلوی، و رضا شاه (موسس سلسله) آویزان، و پدر و پسر در این عکس ها ملبس به لباس نظامی بودند، حتی در مدرسه ایی با کارکرد فرهنگی و علمی؛ انگار آنان می خواستند در لباس نظامی کشور را اداره کنند، نمی دانم چرا خود را در این لباس کار آمدتر می دیدند، یا این که این لباس را تنها راه پیشبرد کارهای خود در این کشور ارزیابی می کردند؛ و سلسله اولویت های اساسی حاکمیت خود را در این سه کلمه، کنار عکس های خود مورد تاکید داشتند که : "خدا، شاه، میهن"

آری آنان نیز خود را بلافاصله بعد خداوند، و برگزیده او می دانستند، این امر مختص پهلوی ها هم نبود، پیش از آنان نیز شاهان خود را "ذل الله" خطاب کرده و اگر به تاریخ جهان هم نگاهی بیندازیم، اکثر حاکمان به جای اتصال بیش از پیش خود به مردمی که بر آنان حکم می رانند، خود را به سلسله مراتبی بالاتر از مردم زمینی، به خدایی آسمانی وصل می کردند، انگار اتصال به آسمان و خدا، مزایایی برای آنان می آورد که در طول تاریخ اکثر شاهان چه در مسیحیت و چه در اسلام و چه در یهود و... همه و همه سعی دارند خود را به آسمان وصل کنند، تا زمین؛

و باید پرسید چرا حاکمان خود را به مردمی متصل نمی کنند، که از آنان وکالت دارند، تا امورشان را تسهیل کنند، مردم تحت حاکمیت که به درستی و به واقع "ولی نعمت" حکام خود هستند، این مردم چه عیبی دارند که حاکمان از اتصال خود به آنان گریزان و خجالت زده اند، تا آنجا که حاضرند، در مقابل پاپ (یک انسان مدعی جانشینی خدا) زانو زنند، و او تاج را بر سرشان قرار دهد، حال آنکه این مردم بیچاره اند که بر این تاج گذاری در نهایت هورا خواهند کشید، نه کشیشان که به رغم این که خود را مردان خدا و آسمانی می دانند، غرق در افکاری زمینی اند، و طمع تسخیر زمین در بین آنان، بیش از طمع بر اشغال راه های آسمانی است؟!

در آن روزها، کتاب های درسی ما علاوه بر عکس از رضا شاه پدر، محمد رضا شاه، با عکسی از فرح دیبا، و ولیعهد شروع می شد، مراسم پرچم در صبحگاه، شامل سرود هایی ساده و آهنگین بود، که هرگز نتوانستم آن را حفظ کنم، و تنها با موسیقی و ریتم آن، همراه می شدم، چرا که در فکر و نظر ما، اشعار و سرودها و مفهومی که تدوین کنندگانش نگاشته بودند، غریب بود، دارای اساسی بود که در روزگار افکار بی اساس ما، معنی خاصی نمی یافت؛ چرا که ما هنوز متوجه مفهوم میهن، حکمرانی و... نبودیم، اولین بار بود که این کلمات را می شنیدیم،

اما در همان حال، در این بی خبری و ندانم های بسیار، نظم، دیسپلین، سلسله مراتب، زندگی متفاوت اجتماعی و... را اینجا یاد می گرفتیم، در کنار سواد آموزی که اصل کار ما بود، هزار نکته جدید در معرض دید ما قرار می گرفت، و غیر مستقیم آنرا در خلال سرفصل دروس می آموختیم، و معلمین نیز خود در رفتار و گفتار و منش اجتماعی اشان، مباحثی خارج از دروس و کتاب را، به دلیل اینکه از دنیایی تازه و مدرن تر آمده بودند را نیز، به ما پنجره می گشودند.

با پیروزی انقلاب در سال 1357 تغییرات اندکی روی داد، نوع لباس معلم ها، عکس پشت جلد، عکس های ابتدای کتاب ها و بعضی عکس ها در متن دروس و... تغییر کرد، اما همان معلم ها، و تقریبا همان دروس بود، عکس های سلسله پهلوی از دیوارها برداشته و عکسی از بنیانگذار انقلاب جایگزین آن شد، مراسم سرود خوانی و پرچم هم برداشته، جایش به خواندن چند آیه ایی از قرآن تغییر کرد، و مسابقه ایی برای خواندن این آیات بین دانش آموزان گذاشته شد، که من هرگز موفق به پیروزی در این مسابقه نشدم.

به زودی این مدرسه را ترک کردیم، و راهی مدرسه راهنمایی شدیم، دنیایی تازه تر، معلم هایی از جنس مردان، اینجا بود که وقایع جنگ و انقلاب، و ریشه های آن در کتاب های ما، و همچنین در کلام معلم هایی که خود به جنگ می رفتند و بر می گشتند، سر فصل افکار ما بود، در این موقع دیگر خیلی از مسایل را می فهمیدیم.

 برای من که امروز خوشبختانه با نسل قبل هنوز در ارتباطم، می توانم وصل به خاطراتی شوم که نشانه هایی، و حتی خاطراتی زنده از آثار و آنچه که در دوره های پادشاهی صفویه، قاجار، پهلوی و نهایتا اکنون جمهوری اسلامی را که خود از ابتدا در آن تولد اجتماعی یافتم، را درک کنم.

اما گرچه ما در خلال تولد فرهنگی دوره صفوی، قاجاری، پهلوی تولد نیافتیم، اما تولد جمهوری اسلامی را از ابتدا دیدیم و تحول آن را قدم به قدم دنبال کردیم، روند تاریخی که یک ملت طی کرد و پیش می رود، نمی دانم به کجا، اما هرگز سکون در آن نیست، و می رود تا سرانجام ملت ایران شکل گیرد، و به آرزوهای خود برسند، افتان و خیزان، این موج در حرکت است، و تاریخ نشان می دهد تا به مقصد نرسد، از حرکت نخواهد ایستاد، هرچند سدهای تاخیری، آنان را گاه از حرکت به سوی آرمان های ایدال باز می دارد، اما انگار انسان در حرکت به سوی کمال، فلشی در آسمان برای خود دارد، که زمینی ها نمی توانند او را از آن مسیر منحرف، و یا از خود تهی کرده و بر گرده انسان تهی شده برای همیشه سوار شوند.

نه سال داشتم که انقلاب 57 به پیروزی رسید، و ما وارد یک دوره جدید از تاریخ ایران شدیم، در زمان پیروزی انقلاب، در مدرسه مهدیه گرمن مشغول گذران دوره آغازین ابتدایی و دبستان بودم، زمانی که پهلوی ها این سیستم آموزشی مدرن و موثر را از مردم پیشرو متمدن به عاریت گرفته، وارد ایران کرده و ما اکنون از ثمرات آن سود می جستیم؛ بعد از انقلاب نام مدرسه ما را از "مجد" به "مهدیه" تغییر دادند، اما دیری نپایید که ما این مدرسه را ترک کردیم، و بعد از ما آنقدر تعداد دانش آموزان این مدرسه آب رفت، که در نهایت لزومی به باز بودنش ندیدند و تعطیل شد، و اکنون ساختمان مدرسه به دفتر شورای محل تبدیل گردیده است، و خدا را شکر که در یک حُسن انتخاب و سلیقه اعضای شورا، این ساختمان حفظ شد، و مثل مکتبخانه که قدمت تاریخی اش، به دوره صفویه و قاجاریه باز می گشت، و همچنین ساختمان سابق دبستان مجد گرمن، که به کلنگ ویرانی اش سپردند، ساختمان این مدرسه تا کنون حفظ شده است.

و اکنون می توان گفت حداقل برای سال ها خاطرات زیادی را برای ما حفظ خواهد کرد، و یادآور خاطراتی است که ما در آن روزگار علم آموزی اولیه خود با آن مواجه، و با دروازه های علم در آن آشنا شدیم، داستان ایران و ایرانی بودن، داستان نوشتن و خواندن، داستان جامعه مدرن و... را ابتدا در آنجا یافتیم. زمانی که مملو از احساس نیاز به دانستن بودیم،

در آستانه روز معلم، چند روز پیش، برای انجام یک کار اداری، فرصتی دست داد تا به این مدرسه سابق بازگردم، دفتر شورا، در کلاسی قرار داشت که من روزگاری سال سوم دبستان را در آن گذرانده بودم، اما برای من بعد از گذشت این همه سال و چندین دهه، هنوز بوی حضور معلم ها و شاگردانی را می دهد که برایم کلی خاطرات خوب را یاد آورند، دوران خوش در کلاس بودن با آنها را زنده می کند، هم کلاسی هایی که امروز دیگر نیستند، بعضی ها شهید شدند، بعضی به رحمت خدا رفتند و برخی اکنون دیگر برای خود پدران و مادرانی کاملند.

وارد که شدم دلم برای آن روزهای خوب دهه 50 غش رفت، و متاسف شدم که دیگر هیچگاه دوباره آن روزگار خوش تکرار نخواهد شد، آن روزهای رویایی، تغذیه رایگان، معلم های دوست داشتنی، که هر روز صبح بر ما طلوع می کردند و بعد از ظهر، غروب شان را به تماشا می نشستیم، آنها خود از جامعه ایی متفاوت و البته برای ما نیز متفاوت بودند، بعضی شان بی خیال و وقت گذران، برخی همچون کوهی از محبت و احساس مسولیت و...، که از وجود مهر آسای خود بر ما چون بارانی با طراوت می باریدند، مثل باران های نرم بهاری که می شود زیرش ایستاد و لطافت و دوستی اش را با پوست خود حس کرد.

حتی مینی بوس هایی که آنها را می آوردند و می بردند، را از یاد نمی برم، انگار این وسایل نقلیه نیز ، حاملان مهر و محبت را صبح می آوردند، و بعد از ظهر با خود می بردند، و هر روز به انتظار صبحی دگر بودیم، که دوباره داستان های جدیدی از کتاب تاریخ، اجتماعی، دینی، هنر و فارسی را دنبال کنیم، هر چند درس ریاضی چنگی به دل نمی زد.

چقدر برای آن روزها دلم تنگ شده است، مدرسه فرصتی بود که شادی و محبتی که در وجود آنان برای ما موج می زد، را حس کنیم، تغذیه های رایگان مدرن، در نقطه ایی که از مدرنیته خبری نبود، بروز دو چندانی داشت؛ معلم هایی که از محیط های بزرگتر آمده بودند، و در اوج محبت، مهر، دلسوزی و.... ما را با خود همراه می کردند تا به دروازه های تمدن و فرهنگ برده، و وسیله ایی که ما را جلب این راهِ گاه نامفهوم می کرد، محبت و دوستی و هزار داستان ناگفته و ناشنیده ایی بود که برای ما اولا تازگی داشت و در خلال درس ها و رفتارشان بر ذهن و رفتار ما جاری می کردند؛ معلمانی که حتی باید در روندی خارج از وظایف خود، دانش آموزان شان را دسته جمعی به شهر می بردند، تا عکس پرسنلی از آنان بر دارند، تا بتوانند برای آنان در انتهای دوره، مدرک تحصیلی صادر کنند.

دلم برای آن همه مهر و محبت، و احساس مسولیتی که آنان نسبت به ما روا می داشتند تنگ شده است، و هزاران چشمه ی جوشان دلسوزی که بر دانش آموزانی ناشناس جاری می داشتند؛ آنان در عین این که هیچ نسبتی با ما نداشتند، انگار آمده بودند تا ما را با دنیایی آشنا کنند که از آن بیگانه بودیم، شاید به همین دلایل است که هنوز بعد از گذشت آن همه سال، آنان یادآور همه آن خوبی هایند، عمرشان دراز، خیر ابدی نثار زندگی اشان؛ معلم های دوست داشتنی که حتی فکر کردن به آنها، در این دوره پر تلاطم، و در این هنگامه توفان های سخت بیماری و مرگ، دل انسان را آرام می کند، اکسیر مهر و محبت آنان هنوز اثر دارد.

روز معلم بر تمام اساتید و معلمین جهان مبارک باد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

همه در دالانی افتاده ایم که باید تنها و تنها به پیش رفت، راه بازگشتی نیست، اصلا تصور بازگشت نه متصور است و نه ممکن؛ باید فقط رفت؛ افتادن و خیزان، تند و کُند، مست و هشیار، خوشحال و ناراحت، تنها و جمعی و... فقط باید رفت، و حتی توقفی نیز در رفتن نیست؛ کاش در این دالان نمی افتادیم، هرگز کنجکاو بودن و دیدن و شنیدنش نیستم، اگر راه بازگشتی بود هرگز به ادامه آن نیز رغبتی نداشتم؛ کاش لااقل در کناره های این دالان، راه هایی برای خروج و یا فرار بود، ولی هرگز نیست، کورها و بینایان، دانایان و پخمه ها و... همه و همه در یک مسیرند، و این تنها کیفیت عبور است، که آن را متفاوت می نمایاند.

آنان که سر در گریبان تفکر دارند، تنها بحث کیفیت عبور را دارند، و پیرامون آن است که با هم بحث می کنند، همه تا انتها، مسیری یکسان و مشترک دارند؛ مغازه داران این گذرگاه نیز، با ادعای تغییر در کیفیت عبور، و یا خروج عالیست، که متاع خود را با بستن راه بر عبوری ها، عرضه می دارند، و مدتی آنان را سر کار می گذارند. ازدحام که می شود، عده ایی پشت پای همدیگر را لگدمال می کنند، و مغازه داران نیز فرصت این به هم ریختگی را بهانه کرده، کفش های آهنین و سنگین خود را در این بازار بلبشو، به روندگان می فروشند، وگرنه هر راهوری می داند که کفش های آهنین و سنگین آنان تنها کُند کننده حرکت است، هر چند اگر کسی پای روی انگشتان پای تو در مسیر قرار دهد، با وجود این کفش ها، دیگر حسی از درد نخواهی داشت، اما این راحتی خیال از انگشتان پای، به قیمت سنگین بار شدن، و سختی چند برابر در مسیر گذر از این گذرگاه سخت خواهد بود.

نمی دانم او که ما را بر این مسیر و رفتن مجبور کرد، چه هدفی برای خود داشت، فجایع و البته زیبایی های این راه سخت، تنها برای او که در این راه با ما همراه و هم مسیر و هم درد نیست، سرگرم کننده و تماشایی می نمایاند، زیرا برای رهروان این مسیر، جز دغدغه و رنج چیزی نیست، آنقدر این مسیر تکراری و بی تغییر است، که گاه کسانی را می بینی که از اول مسیر تا آخرش، در خواب و خیال یافتن چراها، از خود بی خود می شوند و غرق در تفکری پایان ناپذیر، مسیر را سیر می کنند، و تنها با هُل دادن ها، و تنه زدنِ این و آن است که گاه حرکتی از خود دارند، وگرنه اصلا نه دقیقه و ساعت، را می فهمند، و نه روز و ماه و سالی را که در مسیر می روند؛ در سیل جمعیت روان به سوی انتها، سرگردان، بی خود، اما روانند.

خوش بحال شان که حداقل نمی فهمند، که چه بر آنان می گذرد، رنج و درد را کسانی می کشند، که چشم و گوش هایی تیز دارند، خوب می بینند و می شنوند. آنان تمام راه را در ساعت و دقیقه، روز و شب، ماه و سال، قدم به قدم، کامل حس می کنند، و می چشند، و رنج را چندباره بیشتر از دیگران متحمل می شوند. آری در این دالان که همه در تک ورودی، و خروجگاهش، متشرکند، لاجرم همه در آن رونده اند، و فقط در نحوه و کیفیت عبور از آن است، که متفاوت می شوند.

کاش زندگی را جز این بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انسان قربانی جامعه گرگ وار و گرگ صفت است، او گرگ به دنیا نمی آید، بلکه در مسیر رشد خود، "انسان گرگِ انسان شود." [1] پتانسیل درندگی همانقدر در وجود انسان هست که خصوصیات دیگری همچون مهر، خشم و...، و این ها بعدها در محیط پرورشی انسان ها رشد می یابند، فربه می شوند و به اوج می رسد و یا خاموش شده و از بین می روند، این را می توان گفت که جامعه گرگ صفت، انسان-گرگ ها را پرورش می دهد، لذا جامعه متکی بر انسانیت و اخلاق نیز، به پرورش انسانیت و خاموش کردن وجه گرگ صفتی انسان منجر می گردد،

آنچه مهم است اینکه جهاد مقدس حاکمان بر فرهنگ، سیاست و اجتماع، ابتدا حرکت خود آنان به سمت انسانیت و اخلاق است و در مرحله بعد است که مراقبت از اجتماع برای این که گرگ صفت نشود، پیش می آید؛ حُکام گرک صفت به یقین جامعه ایی گرگ صفت را نشر و پرورش خواهند داد، وقتی آن بزرگ  مرد تاریخ شکل گیری تمدن ایران دست به سوی آسمان برد و از ایزد دادار خود خواست که "پرودگار این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ محفوظ دارد" [2] به خوبی دانست که یکی از آلوده کننده ترین صفات، که اگر جامعه ایی و به خصوص حاکمانش بدان مبتلا شوند، گرگ صفتی و دوری از انسانیت نیز آن جامعه را تسخیر خواهد کرد.

لذاست که دروغ را مساوی دشمن تلقی کرد و از این روست که بر فرد فرد جامعه و حاکمان آن (به خصوص) فرض است که راه های منتهی به گرگ صفتی را بسته دارند، تا فرد و جامعه به سوی انسانیت سیر کند، این بزرگترین جهاد مقدسی است که پایه های آن بر شانه های حاکمان در ابتدا، و دیگران در مرحله بعد قرار دارد، نقش حُکام آنقدر مهم است که حکمت پارسی این جمله را همواره گوشزد می کند که وقتی "آب از سرچشمه گل آلود است" تلاش ها برای صاف کردن آن، در این پایین دست ها، شاید "آب در هاون کوبیدن است" (کنایه از بی حاصلی)، گرچه بی ثمر نیست، اما نتیجه آنچنانی هم نخواهد داشت.

نگارنده هرگز به اثر ژن ها در جهتگیری رفتار انسان ها، نه بی اعتناست و نه قدرت پایه ریزی آنها را فراموش می کند، اما آنچه یک گرگزاده را به یک گرگ صفت با رفتاری گرگ وار تبدیل می کند و  شکلش می دهد، در نهایت محیط گرگ وار و گرگ زده است، لذا آنان که در خاندان خود، نسل اندر نسل ریشه در گرک صفتی و عمل گرگ وار دارند، زمینه و شرایط بهتری برای گرگ وار عمل کردن و گرگ صفت شدن دارند.

این جبر اجتماعی است که انسانی را که هرگز دوست ندارد، گرگ باشد را به سوی گرگ شدن می برد، اوکه انسان زاده شده است، کمالش را در انسانیت می بیند، اما جامعه گرگ وار و گرگ صفت، انسان واجد اخلاق انسانی را به رغم میلش مجبور به متمایل شدن به سمت گرگ صفتی می کند. جامعه متکی بر قانون و اخلاق، جامعه ایی است که بستر جامعه انسانی و اخلاقی را فراهم می کند، و زمینه های به وجود آمدن انسان و جامعه گرگ صفت را از بین می برد.

این است که در گرفتن یقه انسان گرگ صفت، باید ابتدا به نقش جامعه زاینده گرگ صفت ها و رفتار گرگ وار هم توجه کرد؛ شاید با نظر داشت همین واقعیت است که مدافعین برداشتن حداکثر مجازات، یعنی مرگ، بر این نکته تاکید دارند که جانیان تمام تقصیر جنایت خود را بر دوش نمی کشند، بلکه قسمتی از آن را باید جامعه جرم خیز به دوش کشد.

[1] - توماس هابز این گزاره را در کتاب شهروند خود به کار برد، جمله انسان، گرگِ انسان است نیز به این معناست که با زندگی اجتماعی، انسان‌ها بر سر ارضای امیال خود دچار نزاع می‌شوند و در این نزاع تنها آن‌کس که قدرت بیشتری دارد پیروز می‌شود، اما با این حال این پیروزی نیز دوام چندانی نخواهد داشت. هابز بر این عقیده بود که انسان در طبیعت خویش، برای انسان‌های دیگر همچون گرگ است اما با کنترل او می‌توان کاری کرد که انسان برای دیگر انسان‌ها همچون خدا باشد.

[2] - داریوش کبیر یکی از مهمترین پادشاهان هخامنشی که این دعا در ورودی جنوبی کاخ آپادانا نقش بست، دشمن خونخوار نه به کوچک رحم می کند نه به بزرگ .خشکسالی بلایی است آسمانی که جز سیاه روزی و مرگ همگانی ثمری ندارد .دروغ ایمان را می برد و کشور را از درون ویران می سازد. ایمان که رفت هر جرم و جنایتی ارتکابش آسان می شود . کشوری که مردمش از ارتکاب جرم و جنایت بیم نداشته باشد ، سرانجامی شوم در پیش خواهند داشت.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

با خود می اندیشم، که باید کاری کرد، تا در کمترین نتیجه اش، به خود ثابت کنی که هنوز زنده ای، و زندگی ات ادامه دارد، اما انسانی که حتی حکمش بر انتخاب تعداد ساعت های کارش هم نافذ نیست، و نمی تواند حتی آن را هم کم و یا زیاد کند، او را کجاست که از زندگی و زنده بودن سخن گوید، او مرده ایی است که (به قول مرحوم پدرم) در غلاف یک انسان جای گرفته است.

این روزها مبارزه ایی به اندازه وسعت یک جهان بشریت از خاور تا باختر و از شمال تا جنوب جهان جریان دارد، تا هم وابستگی انسان ها را به هم اثبات کند، و معنی "شهروندان جهانی" را روشن نماید، و هم قدرت جنایتبار، جنایت پیشه این روزها خود را نشان دهد، زیرا که جنایتکاران، جنایت می آفرینند تا توانایی خود را به اثبات رسانند؛ و ویروس جنایتکار "کوید 19" هم مثل جنایتکاران از نوع بشر خود، صدها میلیون انسان را فارغ از سطح زندگی، اعتقادات و رنگ و زبان شان، در مخمصه قرار داده، و در برابر چشمان همه، و زیر دید دوربین های با قدرت ثبت بالا، هر روزه از کاروان بشریت قربانی های پر شمار می ستاند، تا ابعاد قدرت خود را به چشم قوی و ضعیف بکشد و خود را به اثبات رساند، و انسان آنقدر بدبخت است که ابتدا باید در یک حجم بزرگ و برای مدت ها قربانی شود تا روزی بالاخره بر جنایت و جنایتکار فعال آن روز فایق آید.  

و گوش ها را هم باید بست، چرا که به سخن هر رسانه و تریبونی که گوش نهی، شعارهایی کلی خسته کننده ایی را می شنوی که همواره پوچند و بی مقدار و تکرارِ حرف هایی که پیشینیان از آنان زده اند و نتایجش را دیده ایم، و تو دوست داری زیر سینی تمام آنچه که برایت تدارک دیده اند را بزنی و همه را قبل از اینکه مجبور به تناولش شوی، به خاک افکنی، تا همه شعارها و ایدال های گاه پوچ و بی حاصلی را که در انتهایش جز مصیبت برای انسان و جهان چیزی نیست، را نقش بر زمین کنی و دیگر گوش هایت از شنیدن و تکرار ملامت بارشان خلاص شود.

در بلندای چرخ ارابه های حامل این شعارهای پوچ و توخالی، خشم و شوریست، که بر بستر شعوری به عمق نیم انگشت سوار است، و این همه انسان باید له شوند، تا امپراتوری دروغی به وجود آید، که رکورد زن وسعتی باشد و هزار جنایت را تا سده ها و یا دهه ها برقرار دارد، تا باز روز از نو، روزی از نو، چرخ های ارابه ایی دیگر به وسعت افکار یک انسان آرمان جوی دیگر، به راه افتد و باز له کند و خراب کند و پیش رود تا دوباره بساطی را برچیده شود و بساط دیگری چیده، و در این بین جان های این "اشرف مخلوقات" است که وجه المصالحه این آرمان جویی های بی پایان می شود.

و تا دهانی به اعتراض باز شد شعارهای تکراری مسلسل وار شلیک می شوند، که این وظیفه ماست، و ما برای وظیفه ایی بزرگ است که اینگونه می کنیم، و باید برای نجات بشر پیشرو بود و...، حرف ها و شعارهایی که نتیجه ایی جز تغییر دوره ها ندارد، و فراموشکاری تاریخی ما انسان ها هم جازه نمی دهد، در دهان مدعی امروزی زد، که دیروزی که آن همه برایش هزینه پرداختیم، نیز درست همین ادعاها را داشت، و تنها مدعی ایی رفت و پرگویی بر جایش نشست.

اما کاش هیچ نمی دانستیم و در نادانی دست به کارهای بیهوده می زدیم، آنروز دیگر اینقدر دردناک نبود، که نادانی خود افیونی قدرتمند است که سلامتی روان را برای انسان نادان به ارمغان می آورد و در آسایش تمام، چرخه اقداماتِ از روی نادانی اش را تکرار می کند و نه افسوسی گریبانش را می گیرد، و نه در این جهل مرکب به نادانی خود آگاه می شود، و مثل اسبی که به چرخ روغنگیری اش [1] بسته اند، و دامنه دید چشمانش را محدود و محصور کرده اند، در روند تکرار اشتباهاتش راحت و بی دغدغه ادامه می دهد و پیش می رود، بی هیچ فحش و لعنتی که نثار روزگار، و یا بخت و اقبال، و یا سطح فکری خود کند، در یک حماقت کامل، تکرار می کند تا مرگ او را از تکرار باز دارد و از این چرخه معیوب برهاند.

این سو می نگری خود را در سایه سار چکاد شاهوار [2] بزرگ می بینی که در این روزهای پر از برف، خود نمایی می کند، در سوی دیگر کوه ابر، با برف های تازه ایی که بر آن نشسته است، و باد وزنده این سرکوه، دلنواز است، و البته در پاییز وزش های بی پایانش، غمناک، و این همه اما تو را به شادی می خواند؛ غیر از آنها و در این بین کوه بیدر، عشق و امید را در دلت زنده می کند، حتی اگر در حد نگاه کردن به آن، از این اسطوره ها بهره برداری.

گاه مه انبوه و متارکمی که چون لحافی کوه ابر را در خود گرفته، و در این سو، سیاه کوه ابر دار، بادهایی را می وزاند که همه چیز را خشک می کند، انگار نه انگار که بارش های بهاری همه جا را غرقآب کرده است، و ده ها سانت در زمین فرو رفته است، به طوری که قبرهایی با قدمت بیست ساله، این روزها سیراب از این بارش ها، فرو می نشینند و صاحبان میت را مجبور می کنند سنگ قبرها را از چاله های فرو رفته بیرون کشند، این نشان از دریغ چند دهه ایی آسمان بر زمین بوده که آن را از بارش خود محروم کرده بود.

نم بارش های با برکت زمستانی و بهاری امسال فضای کشت و کار و نعمت های زیادی را نوید می دهد، اما موج سرمای بی موقعی تمام محصول درختان باغداران را به باد خزان زودهنگامی داد، و اینجاست که غم و اندوه در میان شادی ها، مخلوطی است از زندگی این خطه از خاکِ خاکنشینان بر خاک نشسته، واقعا می مانم که بدین بارش های زیبا شاد باشم و شکرگزار، و یا در یک خروار اندوه محصول از دست رفته فرو روم.

شاید همین امر است که ادامه زندگی را برای انسان میسر می سازد، که همان زیستن در میان پاندول غم و شادی، و همیشه بهانه ایی برای شاد بودن و ادامه زندگی هست، و در همان حال داغ و غمی که آرزوی مرگ کنی، و تو در این دو راهی زندگی و مرگ، هر دو را با هم زندگی می کنی.

باغداران این روزها بر پای درختانی بیل می زنند که حاصل بر زمین نهاده، و تنها برگ هایی هستند که بر چوب زیبای تنه درختان می رویند و سبز خواهند شد، و این روال سال هاست که مدار زندگی آنان شده است. برخی از آنان البته از کوره به در رفته، و حاصل چند سال زحمت خود را به دست خود به خاک و خون می کِشند، و اره های تیز، درختانی را به دست صاحبانش می بُرَند، که در حالت عادی، باغداران حاضرند جان دهند و انسانی خدشه ایی به پوست آن نیز وارد نیاورد؛ اما همین باغدار در یک جنون ناشی از اندوه و ناآمیدی، حاصل عمر پر زحمتش را سر می برد و بر خاک می نشاند، و می گوید دیگر تحمل دیدن این همه ضرر را ندارد، او امید از کف نهاده، ناامیدانه مرغ دل را زنده زنده، به دست خود بال و دست و پا می بُرد و نقش برخاک می کند.

اما کسانی هم هستند که بر پای این درختان بی ثمر هنوز شیره جان هدیه می کنند، و امید دارند در بهاری دیگر، گل ها را یخ و سرما، به وادی مرگ نبرده، و میوه ایی درست و حسابی کسب کنند، و تمام ضررهای چند ساله اشان را جبران نمایند؛ آنان مسلسل وار در ذهن خود، امید به آینده ایی را شلیک می کنند، که شاید اتفاق بیفتد و شاید هم نه؛ اما هنوز امیدوارند.

سبک زندگی ها نیز عوض شده است، تن هایی که در ظلم کار می فرسودند، اما به جای آن در تناسبی بسیار زیبا دیده می شدند، این روزها بی قواره از نشستن ها، و بی حاصل شدن ها، آنقدر وزن اضافه آورده اند که در اقیانوسی از کار، بیکاری به بی قوارگی ها و تن پروری ها منجر شده، و درست مثل شهرهای بزرگ، که انسان راه به هیچ طرف ندارد، اینجا هم بر امامزاده ورزش دخیل می بندند، تا هیکل خود صاف و صوف کنند.

اما در سوی دیگر، با پا پس کشیدن انسان از طبیعت، و سپردن آن به حال خود، چرخه های اکوسیستمی نیز خود را دوباره بازیافته اند، و دوباره می توان چرخه های کامل اکوسیستمی را مشاهده کرد، به عنوان مثال وفور موش های صحرایی، چرخه غذایی مارها و پرندگان شکاری را تامین کرده و صدای زیبای دلیجه ها [3] بر شاخه های بلند، نوید تولید مثل حیوانی را می دهد که سال ها بود دیگر دیده نمی شد، پرنده شانه به سری نیز خود را نشان داد، که این نیز نوید آمدن دوباره اوست، پرنده ایی که فکر می کردم نسل او در این منطقه منقرض شده است.

مار بچه ایی خود را نشانم داد و سریع زیر کلوخی حلقه زد تا خود را از من مخفی دارد، او فکر می کرد با انسانی مواجهه شده است که همچون نسل قبلی ها فکر و عمل می کند، و مثل روزهایی که در افکار ایران باستان سیر می کرد، [4] و هر حیوانی را در حرکت می دید، اولین فکری که به ذهنش می خورد، کشتن او بود، اما باید خدا را شکر کرد، که انسان امروزی دیگر تغییر کرده است، بر لزوم حضور و زنده بودن دیگران نیز در کنار خود واقف شده است. و دیگر کاری را بدون فکر نمی کند، به زیست دیگران در اطراف خود توجه دارد، حتی برای مارها هم حق حیات قائل است، و من او را تا انتهای دید خود، بدرغه اش کردم، و بر زیبایی هایش لذت بردم، و اجازه دادم تا بی هیچ صدمه ایی برود و زندگی خود را ادامه دهد و موش هایی را که صحرا را شخم می زنند، گاهی وبا به ارمغان می آورند، را بگیرد و بخورد و طبیعت خود به بالانس کند و به زندگی خود ادامه دهد، و با به راه افتادن کامل چرخه کامل طبیعی، دیگر از سم و سمپاشی های مضر خلاص شویم و این همه سرطان و بیماری از زندگی انسان نیز رخت بربندد، مثل یک نسل قبل، که نه از سم خبری بود و نه از این حجم بیماری های متنوع؛ آری او نیز باید برود و باشد و شکم سیری داشته تا بزاید و چرخه را با هم بچرخانیم و...

[1] - در قدیم اسبی را به سنگ گردی می بستند که به دور آن دایره وار می چرخید و دانه های روغنی زیر این سنگ آسیاب له می شدند و روغن از بازمانده ها جدا می شد، بر چشمان این اسب وسیله ایی را می بستند که وسعت دیدی این حیوان را چنان محدود می کرد که اصلا متوجه نمی شود که دور دایره ایی می چرخد، بلکه تصور می کرد در راه صافی به سوی مقصدی دور در حرکت است و لذا از درجا زدن خود نه مطلع می شد و نه زجر می کشید، اما حقیقت این بود که او از اول روز تا آخر روز در مسیر دایره ایی به طول کمتر از ده متر می چرخید.

[2] - قله ایی به ارتفاع نزدیک به 4000 متر از سطح دریا که در پای آن شهر تاریخی بسطام و منطقه وسیعی حوزه تمدنی خود را برای هزاره های متمادی شکل داده اند.

[3] - نوعی شاهین شکاری زیبا و خالخالی خاکستری و قهوه ایی رنگ

[4] - اجداد زرتشتی ایرانیان، اعتقاد داشتند که مارها، کرم ها و... همکاران دیوها هستند و باید از آنها اجتناب کرده و آنها را از بین برد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ساغر و جام در کنار جاده ایی بی منتها انداختیم

ما که باختیم همه عمر بدین منهج سرخ      سرخی لعل لبش، دیده، سر و تن باختیم

کاش کامدل برآید، در پی اش خاک شویم،        تاک خواب آلوده و جامُ می اش را باختیم

سینه واکن تا کِشم نقش رُخش در جامِ تو       جامُ می، هر دو بدین شاهد و ساقی باختیم

کاش باختن پایان کار لیلی و مجنون شود،      لیلی و مجنون شدن، را در قمارش باختیم

حرکت ساقی، دلم را برد اندر این قمار     جان و دل، بلکه تمام عمر را، هم باختیم

خوش بُود این باختن ها، در جوار سایه اش      سایه ایی داشتیم، وآن سایه بدان زلف سیاهش باختیم

حکمت این برد و باخت های پی به پی      من ندانم، چون که حکمت هم در این رویا، تمامش باختیم

مانده ام، یکجا، و بی جا، خانه ای جویم که او،        شاهد و ساقی، و می در جام، در انداختیم

رکن رویش را چو بینم در میان جام خویش    این قمارُ، این شرابُ ، جام را انداختیم

کور گشتم، دیده ام رویش به هر کوی و دری      پیش رندان، ما هم دلقی ز بهر کاسه ایی انداختیم

چون که او دائم مرا در خود کند، در آب غرق     دست و پا در بارگاهُ روضه اش انداختیم

فکر والا، کامِ کامجوی نگارم تلخ کرد     گفت اَنداز این مصیبت، در پی دل داشتیم

روزها، شب دیده ام در این فراق کو به کو     چون وصالی نیست، ما طرحی دگر انداختیم

خانه ام خالی شده از بوی، وز آن نور یار       خانه را با اهل و دلق و جام، در انداختیم

من ندانم این حکایت تا به کی با ما بُوَد       چون ندانستیم، حکایت این چنین انداختیم

فرّ ایزد بر فراز خانه ام پر می کشد      صبح آزادی کجاست، تا جان بر او انداختیم

حکم آمد تا که این قصه تمامش گفته باد     زین که صاحب را ندیدیم، حکم را انداختیم

کور و کر گشتم، چرا که عمر را در تیزی اش      گوش و چشم خویش بر راه نگار انداختیم

گاه دیدم، گاه کورم، گاه از بی حسی ام      ساغر و جام در کنار جاده ایی بی منتها انداختیم

به نظم درآمده در 21 فروردین 1399 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیشب شهرستان شاهرود را دود گرفته بود، کشاورزان با افروختن آتش در باغ های پر از شکوفه و میوه های نو رس خود همه تلاششان را کردند تا بلکه مقداری از محصول خود را از سرمای عارض شده، برهانند، اما با هجوم سرمایی که من دیدم، این تلاش مقدس و خالصانه، گرچه مرحوم پدرم معتقد بود "خداوند هیچ تلاشی را بی اجر نخواهد گذاشت"، اما "آب در هاون کوبیدن" بود.

کرونا همه اش هم شر نبود، جدای از فلاکت و مرگ های بیشماری که نصیب انسان کرد، شمارش خوبی ها و فرصت هایی که فراهم کرد، نیز کمی مشکل است، از جمله، قرنطینه فرصتی را برایم فراهم کرد تا با اهل طبیعت و خاک، و روزی گرد آورندگان مستقیم از آن، امسال بیش از سال های گذشته همنشین، همدل و همکار شوم، و در کاشت صدها درخت در این فصل کاشت، و در فرصت قرنطینه خود در صحرا، مشارکت کنم، و برگ هایی از زندگی را در این روزهای مرگ و هراس، با زندگی و زندگی آفرینان ورق زدیم؛ کشاورزانی که درآمد خود را از خاک می جویند، آری در این روزهای قرنطینه، در سلک آنان در آمدم.

ایران کشور میوه های متنوع است، و متاسفانه سال هاست که گرفتار آثار زیانبار تغییرات اقلیمی جهانی شده، و هر ساله کشاورزان در آخرین روزهای میانه روزهای تغییر سرد و گرم سال، یعنی در میانه های اسفندگان تا انتهای فروردین، با سرما زدگی و نابود شدن تمام حاصل زحمت سالانه خود مواجه می شوند.

دیروز و امروز سرمای بی موقع، بهار نسبتا گرم و لطیف را، به زمستانی سرد و خشن تبدیل کرد و بسیاری از شکوفه های به بار نشسته را نابود کرد، و وای به حال آنان که چشم به روزی گرفتن از خاک سپرده اند، از امروز به بعد کشاورز مظلوم باید پای درخت بی بری خدمت کند که بارش را در همین ابتدای کار، زمین گذاشته، و تا آخر سال در خدمت موجود بی مصرفی خواهد بود که جز خرج، برایش بار و بری به ارمغان نخواهد آورد.

دیروز بعد از ظهر، آب های سرازیر شده از سر تاک های هرس شده، [1] قندیل شدند و به یخ تبدیل و از آن آویزان بودند، در حالی که هنوز خورشید پس چکاد شکوهمند شاهوار غروب نکرده بود، و اشعه های معتدل کننده خود را همچنان ارزانی می داشت، تا شاید بر باد شدید و برف هایی که می آورد غلبه کند، اما در حضور و در مقابل چشمان او بود که شکوفه ها در سرما عصرگاهی یخ زدند و پرپر شدند، تا داغ آنان بر دل خورشید هم بنشیند.

یعنی مثل سال های گذشته به شب نکشید، تا سپاه سرما در سحرگاهان شبیخون زنند، و باغ گل را پرپر کنند، دیروز خورشید خود نظاره گر یخ زدن گل ها بود، و کاری از او نیز نیامد، اما کشاورزان مظلوم دیشب را با به شب زنده داری گذراندند و عده ایی دعا کردند و حمد به نیت خلاصی خواندند، و عده ایی نیز آستین بالا زدند و تلاش کردند تا با روشن کردن آتش و ایجاد دود و دم، بلکه از خسارت های بی شمار، کمی بکاهند، و مثل انسان در حال غرق شدن، به هر خس و خاشاکی دست یازیدند تا شرایط را بلکه تغییر دهند، اما نمی دانم چقدر موفق بودند، خدا کند نتیجه ایی حاصل گردد.

صبح زود شهر را بوی دود فرا گرفته بود، که نشان از تلاش شبانه آنان داشت، تا شاید غنچه ایی را از این سرمای استخوان سوز به سلامت عبور دهند، و آن خود به میوه ایی تبدیل شده و تحفه ایی باشد بر دهان کشاورزی که تا سال آینده این موقع، باید انتظار سال دیگری از رویش و جوشش ثمری دیگر را به انتظار بنشیند.

به یکی از آنان گفتم، بر این درختان کوتاه و پر از شکوفه خود، حداقل پاکت پلاستیکی بکش، تا شاید این ها را از سرما حفظ کنی، گفت "ول کن، به جنگ خدا که نمی توان رفت" و او به زبان بی زبانی گفت "خدا تصمیم به نابودی ما گرفته و پس باید نابود شویم"؛ باعث تاسف است که سطح فکری و فرهنگی جامعه ما در وضعی است که همه چیز را از خواست خدا می بیند، حال آنکه بسیاری از گرفتاری های ما ناشی از تغییرات اقلیمی جهانی است که ناشی از عمل خود انسان است که جهان را بدین وضع انداخته، و خدا در خلق این شرایط نقشی نداشته است، و از این حقیقت حتی جوانان این زمانه نیز بی اطلاعند، و همه چیز را از دید "خواست خداوند" می بینند، که به "جنگ" او نمی توان رفت.

در حالی که ویروس کرونا، تغییرات اقلیمی و هزار پدیده بلا شده و بر گرده بشر فرو افتاده، در این جهان یکدست شده از ارتباطات بشری، تنها ناشی از عملکرد خود بشر است، و ربطی به "خواست خدا" ندارد، و چقدر ما را در انحراف فرو کرده اند، که هر چه می بینیم آن را از زاویه "خواست او" دیده، و بیخود تسلیم خواستی هستیم که هرگز خواست او نیست؛ و مستقیم محصول کار خودماست.

گرچه کرونا یک ماه هست که از بشر مثل برگ های خزان بر زمین می ریزد، و تا مدت ها خواهد ریخت، به طوری که حاکمان از دفن اجساد باز مانده از این رستاخیز بزرگ مرگ نیز مستاصل شده، به دروغ دست یازیده و به نیت کاهش وحشت و... حتی از اعلام آمار کشتار آن نیز اکراه و احتراز دارند، اما باید گفت در این چند ساعت گذشته، سرمای ناشی از تغییرات اقلیمی جهانی، تمام حاصل میوه درختان را کُشت و بر زمین ریخت، تا ما باز بدون گلایه و شکایت از عملکرد خود، تیغ تیز حمله را متوجه خدا کنیم، و در اثر فرهنگ و اعتقاد "متوجه کردن بی مورد همه وقایع هستی به خداوند"، اعتراض را به سوی خالق بزرگ نشانه رفته، و در اعتراض به او، باز درختان بی ثمر از سال های پیاپی بی بهره گی را از ریشه بر کنیم و بر او بخروشیم، حال انکه اگر بشر بر آثار عملکرد خود اطلاع یابد، بر خود خواهد خروشد، تا خالق و خلق او.  

 

[1] - ما در کودکی این آب های جاری شده از سرشاخه های هرس شده درخت انگور را، "اشک تاک"، ناشی از درد بریدن سرشاخه هایش توسط هرس کنندگان می دانستیم! بعضی هم کاسه زیر آن می گرفتند و آن را چونان نوشیدنی شفا بخش می دانستند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

راه از دل خواهیم جست

راه از دل خواهیم جست

روزی می‌آیی که به دیدارت نیازی نیست [1]

شاید در آن حال بی نیازی هم باز نیایی، 

مثل آن همه نیامدن هایت،

اما تا به حال برایمان،

به سان نوشداروی بعد از مرگ سهراب بودی،

رفتند و می روند، وز تو باز، خبری نیست،

چشم ها به راهت سپید شدند،

راهی که مسافری برایمان نداشت،

شاید این راه بی مبداست؟!

شاید هم هرگز نباید چشم به راهی، داشت،

اما بی خیال آمدن و نیامدن ها،

سخت به دیدارت محتاجم،

به غیر از تمام گره های که، باز شدنش انتظار دستانت را می کشند،

هزار گلایه برای طرح دارم،

شکایت ها، رسیدگی ات را انتظار می کشند،

شاید از بیم این گلایه ها و شکایت هاست، که نمی آیی؟!

منتظر خلاصی از آنی، پیش از آمدنت،

اما بیایی و یا نیایی، ما راه خود را خواهیم رفت،

همان گونه که رفته ایم،

در نبودت، راه از دل خواهیم جُست،

دلی که راهگو و رازگویِ تنهایی های دائم ماست.

20 فروردین 1399

[1] - بخشی از شعر استاد سید عبدالحمید ضیائی، تحت عنوان  رازی نیست :     در انتظارِ آدمی، همواره رازی نیست       روزی می‌آیی که به دیدارت نیازی نیست            زیباتری از صُبحگاهِ روزِ صُلح، امّا        این پَرچمِ اندوهگین را اِهتزازی نیست         در دستِمان، دسته کلیدی کُهنه می چرخد          درها همه دَردند و، شب، جُز قُفلِ بازی نیست       طاعونِ تنهایی، تصرّف کرده جان‌ها را       جز قُرص‌ها و قِصّه‌هامان، چاره‌سازی نیست       جُز خَم‌شدن برخاک، جُز برخاستن از خویش       در مذهبِ آوارگی، دیگر نمازی نیست        ای حسِ خوبِ گُم شدن! میعادِ نومیدی!       تا گور از این گهواره‌ها، راهِ درازی نیست...

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شاهرودی ها حتی مرگ را نیز به سخره می گیرند، در این وانفسای کشتار کرونا و به تعطیلی کشاندن ایران و جهان، حتی با این بلیه ناگهان (ناگمانی) هم شوخی می کنند ، این هم لطیفه ایی شاهرودی در این رابطه :

با توجه به بسته شدن تمامی راه های ورودی به شاهرود و با عنایت به مصوبه کمیته کرونای شهرستان، زین پس صرفا داشتن پلاک شهربانی ایران 96 دلیل کافی برای ورود به شاهرود نخواهد بود، و سرنشینان اتومبیل های ورودی پس از گذراندن تست ویروس کرونا، باید "تست شاهرودی بودن" را نیز با موفقیت طی کنند. بدین منظور هر فرد لازمست، برای سوالات زیر پاسخ صحیح و مناسبی داشته باشند، تا جواز ورود به این شهرستان یابد :

ضرب‌المثل "دنیا هابیه هاگرد واگرد..." را تکمیل کنید

در ضرب المثل :  "نُنِش نِداره اِشکِنه، ... چناره مِشکِنه" در جای خالی چه کلمه ای قرار می‌گیرد؟

تلفظ "آب" در لهجه شاهرودی چیست؟

"شبدری" کجاست

نام قدیم "میدان بسیج" چیست؟

"پلخمون" چیست؟

"کلیندون" چیست و چه کاربری دارد؟

"زنگیچه" به کدام بخش از بدن گفته می‌شود؟

تفاوت "زنگلاچو" ، "کِشته" و "بُلبُلی" و "قیسی" با یکدیگر در چیست؟

"تکیه نون خشک" و "ده سولاخه" کجاست؟

اقدام به "چومبولوک" را به صورت عملی نشان دهید

"آسیو مندلی" و "کوزه گری" را بر روی نقشه گوگل مپ نشان دهید.

 مخالف کلمه "ناشور نامال" چیست؟

نزدیک ترین "نونوایی کُمبه" کجاست؟

فعل "قاتنو کردن" بیانگر چه عملی است.

کلمه "تُشنِه" بیانگر چه نیازی است. 

عبارت منظوم "وِچوم وچه کلاغه، وچوم چِرِه بی دُماغه" را در چه زمانی مادران شاهرودی عنوان می دارند.

منظور از "قِتِلمِه وِنداز"، در جمله پیش رو چه غذایی را منظور است، "علی به مامانش گُفته مُو اِشکنه هِنخُورم، قتلمه ونداز". 

تهیه کننده: حامد صفا (البته با اجازه تهیه کننده محترم، با کمی جرح و تعدیل و اضافات توسط سایت یادداشت های بی مخاطب)

کمیته آموزش ستاد مبارزه با کرونا شهرستان شاهرود

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...