The Latest
امروز دو شقه امان کرده اند و جریان اصولگرایی تمام امکانات کشور، انقلاب، میراث جنگ، شهدا و... را به نفع خود بسیج کرده است تا جریان حریف را کاملا از صحنه های سیاسی و... خارج کند و خود را به عنوان تنها صدای انقلاب، اسلام، شهدا و مردم ایران جا بزند و مقاومت جبهه مقابل که بدون هیچ گونه رسانه قابل توجهی و... ایستاده است هم ستودنی و نمونه ایی از حاصل این ایستادگی را در انتخابات هفت اسفند 1394 همه به عینه دیدند و.... که دست بسته هم اگر منطقی باشی می شود ایستاد و پیروز شد. در این بین فضای دو قطبی جامعه را فرا گرفته و حتی همسنگران دوران دفاع مقدس را هم کاملا در دو جهت متضاد قرار داده است، متنی که ذیلا می آید مذاکره ایی است تلگرامی بین دو همسنگر دفاع مقدس که تفاوت دیدگاه و سو تفاهمات را می توان به عینه در آن دید.
Seyed Mostafa Mostafavi, [12.04.16 19:21]
دفن و مدفون شدن روشی است عقلی که جسم ما، به خاکی باز گردد که از آن خلق شده است. ولی همین هم رسم بعضی از ما شیعیان شده که جایی خاص به خاک باز گردیم، برخی نذر می کنند در کربلا دفن شوند، یا در پای امامزاده ایی باشند و میلیون ها پول بپردازند تا در جایی خاص بدنشان به خاک بازگردد؛ و انگار قبر آرامگاه ابدی ماست، که نیست؟! و آنجا تنها محلی برای همین تبدیل شدن است و بس،
ما انگار محل خاک شدن این بدن خاکی خود را هم در سرنوشت مان در جهان باقی تاثیر گذار می دانیم؛ به نظر من تفاوتی نمی کند که بازگشت به این خاک کجا و چگونه باشد، آنکه در جوار قبر پیامبر اکرم (ص) به خاک بازگشت، با آن فردی که خوراک کوسه ایی در آب شد و... تفاوتی ندارند و اگر معتقد به معاد روحانی باشیم، آنچه با خود به جهان باقی خواهیم برد، روحی است که یا آلوده است و یا پاک، تنها همین و بس. و اگر معتقد به معاد جسمانی که برای خالقِ خلق کننده کاری ندارد که جسم را دوباره سرجمع کند و شکلش دهد.
سلام پدر عزیزم!
روز پدر در پیش است و خوشا به حال آنانی که از این نعمت بی رقیب برخوردارند، اما من دیگر تو را ندارم و در دسترسم نیستی و حتی از خاک پاک مزارت هم به دور افتاده ام، تا ابراز محبتی و یا ادای دینی کنم، پاسخ زحمتی را دهم و... اما تو در بهترین نقطه قلبم زنده ایی و شرف حضور داری و با همین موجودی که در قلبم جای دارد، به نجوا خواهم نشست و همواره تو را با خود خواهم داشت و همچون خداوندگارم با تو سخن خواهم گفت.
پدر عزیز! اکنون دیر زمانی است که تو را نیز همچون مادر عزیزم از دست داده ام و یتیمِ یتیم شده ام، بی هیچ پشت و پناهی، آنروز که تو را خداوند از باغ زندگی مان چید، هرگز نتوانستم عمق فاجعه ایی را که بر سرمان آمد را درک کنم، ولی گذشت زمان نشانم داد که میخ وجودت بر دروازه محکم زندگی مان چه نقشی داشت و چه استحکامی برایش به ارمغان می آورد، ولی افسوس که امروز با هر باز و بسته شدن این درب، صدای زیق زیق دهشتناک ناشی از گسستگی آن را می شنوم که یادآور فقدانت می باشد و جای خالیت را سخت به رخ ما می کشد و هر چه می گذرد کمبودت را بیشتر حس می کنم.
پدر عزیز! هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.
من تصویر زحمات توان فرسایی که برای مان کشیدی را هرگز فراموش نخواهم کرد، تن رنجور و فرسوده از کارت را فراموش نخواهم کرد، وقت هایی که از عمر پر برکتت را برای رساندن روزی حلال برای مان سپری کردی را فراموش نخواهم کرد، تمام لحظاتی را که می توانستی برای تفریح خود سپری کنی، ولی صرف ما کردی را فراموش نخواهم کرد، خشم فرو خفته ایی که از خستگی ات را سعی می کردی پنهان کنی تا خوشی ما را برهم نزنی را فراموش نخواهم کرد، بیدار خوابی های شبانه ات در راه کسب روزی حلال را فراموش نخواهم کرد، پوک هایی پی در پی سیگارت و سرفه های پس و پیشش را فراموش نخواهم کرد که علیرغم سال ها استفاده ادامه دار از آن، تنها به خاطر اطلاع از تاثیرات نامطلوبش بر نوه ات آن را ترک کردی اگر چه بسیار سخت بود، عصبانیت های بروز یافته و شکایت بار ناشی از خستگی ات را فراموش نخواهم کرد، استیصالت را در برابر حجم کار فراموش نخواهم کرد، من رکوع و سجود نیم بند ناشی از خستگی ات را فراموش نخواهم کرد، تلاش شبانه روزی ات را فراموش نخواهم کرد، که چون شمع، وجودت را سوزاندی تا در روشنایی آن ما با شکمی پر، دلی آسوده و آرام و با امنیت کامل به رختخواب رویم و راحت بیاساییم، در حالی که وجوت تو از درد و خستگی شاید خواب نداشت.
من تو را با همه ی شخصیت مستحکم و پایدارت فراموش نخواهم کرد، کسی که مقابل هیچ قدرتی جز خداوند سر تعظیم فرود نیاورد، و گوشش را به سخن لغوی نسپرد و از جماعت لغوگویان فراری، از جماعت بیکاران و بیعاران بیزار، با سختکوشان همنشین و رفیق، سفره اش گسترده و کمتر دستش به سفره دگران، دهشش بسیار و گرفتنش کم و... من تو را با تمام وجود حس کردم که محسوس بودی و در دسترس. و هرگز فراموش شدنی نیستی.
روزت مبارک باد ای پدر عزیزم
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 11:54 AM توسط سید مصطفی مصطفوی |
این روزها جریان اصولگرایان خوشحال از بد عهدی امریکایی ها در اجرای برجام، مرتب دولت را زیر فشار رسانه ایی و تبلیغاتی خود گرفته اند و متهمش می کنند، از جمله ارباب رسانه ایی این جریان سیاسی همچون صدا و سیما، کیهان، جوان و... شاه بیت شان شده که چرا برجام به لغو این و آن موفق نشده، چرا اقتصاد این و آن نمی شود و... و می خواهد بگوید پس این از ضعف دولت است؟!!؛ حال آنکه یادشان رفته است که سیاست های نابخردانه همین جریان سیاسی که روزگاری نه چندان دور تمام کشور را در دست داشت، کشور را به این روز و در این گرداب انداخته است و حال همان ها امروز درخواست معجزه از طبیبی را دارند که بر ویرانه ایی حاضر شده که سال های سیاه حاکمیت آنان به این روزش انداخته، تا شاید بتواند از مرگ حتمی و ورشکستی کامل برهاندش، این دوستان اصولگرای ما اگر به عمق فاجعه ایی که برای کشور به وجود آورده اند رجوع کنند، خواهند فهمید که این بیمار سرطانی، این قافله غارت شده، این خزانه خالی، این دولت بدهکار، این کشور بریده شده از جهان و... را که تحویل "دولت تدبیر و امید" دادند در شرف مرگ بود و کار این دولت این است که تنها روند مرگ آن را تعطیل کند وگرنه برای بازگرداندن شرایط کشور به قبل از سال 1384 به چند دولت از این دست نیاز است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 12:23 شماره پست: 941
اژدها شعله ایی سرخ می خواهد تا در پرتو نور سُرخفامش، پای خویش در خونِ جاری بیند و آرام گیرد، و تنها اکسیر مستی اش خون است وزین باده سرمست می شود، قلبش از داغی له له می زند و جاری شدن خون بسانِ آبی سرد از این قلب پرتلاطم و بی رحم، تنش زدایی کرده و آرامش می کند؛ پاشویه اش خون است، و پای در خون، تبش را پایین می آورد و تسکینش می دهد و سیرابش می کند.
لب به سخن که می گشاید، از دهانِ خشمناکش جز بوی باروت و شعله و آتش نمی تراود، انگار از مهر نه چیزی شنیده است و نه از باده رحمت چشیده است، لب باز کند، این کینه است که بیرون می ریزد. تفریحش نشست و برخاست با اهل باروت شده است. آنانکه تنشان بوی باروت می دهد را می ستاید و دیدن شان تحسینش را بر می انگیزد. معتاد به بوی باروت شده، و محفلش بدین بوی گرمی و رونق می گیرد، و فکر و ذکرش تنها به خواص این ماده ی خونریز درگیر است.
شعرایش در وصف باروت می سرایند و به مدیحه سرایی باروت و اهل باروت مشغولند، باروتیان به درگاهش در صدر نشینند و قدر بینند و تا به صبح که از باروت بگویند، سیر و خسته نمی شود، چرا که این تنها باروت است که خوراک دهان پر از شعله اش شده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 2:47 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
از هر دین و مسلکی که باشی، لاجرم باید رابطه خود را با آسمان و آسمانیان حل کنی، زیرا که نیازمند آسمان و آسمانیانی، از آن جهت که قسمت مهمی از وجودت از آسمان است و دایم تو را متوجه آنجا می کند و همچون کودکی از مادر جدا افتاده دایم بهانه مادر می گیرد، و چاره ایی جز پاسخ به ندای درونی ات که تو را به سوی عالم بالا می خواند، نداری.
اینجاست که نحوه ارتباط و سلوک با آسمان پیش می آید، و چون ما زمینییم و آسمانیان از تیره و تباری متفاوت، راز و رمزها، سایه روشن ها، سوال ها و... در پرتو این تفاوت است که پیش می آید، و خلا دانش و احاطه به راه های آسمان و نحوه سلوک با آسمانیان انسان را به ادیان و اهل آن مبتلا می کند (چه وجه خیر و چه شرش)، و جماعتی از اهل زمین که خود را رابط و راهدار بین آسمان و زمین معرفی می کنند، بوجود می آیند، تا در وجه مثبت آن هدایتگر قافله انسان های متوجه این راه شوند و یا در وجه منفی آن، غارتگر و رهزن قافله های انسانی بی اطلاع و مشکوک به این مسیر، که به آنان مراجعه کرده اند، و سو استفاده از عواطف و نیاز بشری در این راه، از این نقطه آغاز می شود. درجه اهمیت این سفر روحانی و لذت آن از یک سو، نیاز مبرم بشر به آن و... باعث می شود که مغازه های فروش روحانیت و معنویت نیز باز شوند و کاسبی راهداری و ارتباط گیری با آسمان هم رونق گیرد و...
انسانِ متوجه آسمان در حالی که سر به سوی آنجا دارد، به دنبال مکانی در روی زمین است، که نزدیکترین و بهترین نقطه برای پرواز به سوی آسمان باشد، و بدین ترتیب عبادتگاه های فردی و اجتماعی شکل می گیرند و عده ایی می شوند خادمان و عده ایی راهبران جریان صعود آسمانی، انسانی که پای در این مکان ها (مسجد، کلیسا، معبد و...) می گذارد، لذتی روحانی را حس می کنند که جذب کننده است و تو را معتاد حضور در آن می کند، اما همانقدر که این راه سخت و صعب العبور است انسان های راه بلد و راهدار واقعی نیز کم اند و باید بسیار جست و چشم و گوش باز کرد تا نمونه های واقعی اش را بیابی.
کثرت انسان های متوجه به این امر، مغازه ها و مغازه دارانی را ایجاد می کند که بزرگترین ضربه را به این راه و راهداری و راهدارانِ آن می زنند، و تو را به سمتی می برند که تنها منافع آنان را تامین کنی، و آنان دست در جیب انسان های متوجه به آسمان، به فربه سازی خود و تشکیلات شان مشغول می شوند. انسان نیازمند هم تا مدتی مقهور سحر این گرگان در لباس میش می شود و وقتی متوجه این روند می شوند، فرو می ریزد و شاید از آسمان نیز می ماند و این راه را چنان خطرناک می بیند که دیگر از رجوع به آن پا پس می کشد و به زمره بی نیازان بدین راه در می آیند. اما از این نیاز نمی توان گذشت این طفل همواره بهانه مادر خواهد گرفت.
انسان رهجو غافل از آن است که راه آسمان لزوما نیاز به مکان و زمان خاص ندارد، و این رابطه ایی است قلبی، که درخواست رابطه بهتر است، جمعی باشد، اما انفرادی اش هم لذت خود را دارد و نیازی هم به مکان و راهبر ندارد، که نور را می توان دید و متوجه آن شد و این تنها به پاکی قرنیه چشم تو نیاز دارد که آن را پاک کرده و خود آن نور یار را در آسمان دید و ارتباط برقرار شود؛ و به دور از معرکه ی رهزنان راه آسمان، در خلوتی می توان راه آسمان را یافت و صعودی به تنهایی داشت. پس رهزنان راه نباید انسان را از رفتن باز دارند که راه رفتنی را اگر نروی باقی خواهی ماند و سقوط و اضمحلال در انتظارت خواهد بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 7:39 شماره پست: 939 توسط سید مصطفی مصطفوی |
آه ای مادر عزیزم!
روحت شاد باد، دلم به هوای دیدار و مهرت پر می کشد، هنوز که هنوز است به دعای خیرت در حق خود محتاجم،
سال هاست که از لحظه ایی که بانک رحیل سر دادی گذشته است، و اکنون از تو تنها قبری برایم به جای مانده تا قبله گاهم باشد و در کنارش آرامش گیرم، و خاطراتی که مرورش تنها برایم شرمندگی می آورد، هرچه مرورش می کنم آنچه از جانب تو می بینم، هزاران هزار لحظاتی است که محبت و عشق را نثارمان کردی و زحمت و رنجی که متحمل شدی و... اما از سوی من نه جبرانی بود و نه توفیق خدمتی متقابل، اکنون می فهمم که بهشت هم برای زیر پای تو کم است. کاش ارزشمندتر از آن چیزی بود تا خداوند باری تعالی تقدیم زیر پایت می کرد.
مادر جان! دوازده سال پیش که در چنین روزی مرا رها و پشتم را خالی کردی و رفتی، تلو، تلو خوردن را آغازیدم و هنوز که هنوز است نتوانستم قرار یابم و پشتم به تکیه گاهی سفت، آشنا نشده است، جای خالی تو را همواره حس می کنم، و تنها خاک مزار توست که شفا بخش دردهای دلم است. روحت شاد، ملتمس دعا
اکنون بیش از یک دهه است که علنا انقلابی بودن مساوی اصولگرا بودن شده است، یعنی به جای حاکمیت روح قانون اساسی، آرمان های انقلاب، اصول فکری بنیانگذار این انقلاب و...، منش فکری و سیاسی همین جناح سیاسی مبنای تمیز حق و باطل و تعیین کننده بسیاری از معیارها از جمله معیار تعیین صلاحیت افراد، تعیین خودی و غیر خودی، انقلابی و غیرانقلابی بودن و... تبدیل شده است و با این وضع کم کم به سمتی می رویم که حتی تعیین شیعه واقعی را بر مبنای میزان اعتقاد به روش و منش فکری همین اصولگرایان تبدیل گردد.
حال آنکه اصولگرایان (و یا همان جناح راست سابق) تنها یک جناح سیاسی بیش نبودند که از قضا از لحاظ درجه اهمیت، نقش درجه اولی هم در جریانات موجود در زمان بنیانگذار ج.ا.ایران (ره) نداشتند و در زمان بنیانگذاری ج.ا.ایران عمده کار انقلاب و اداره کشور در دست جناح مقابل این جریان که به جریان خط امام (ره) و یا همان جناح چپ و یا همان اصلاح طلبان فعلی بود، قرار داشت.
باید متبلا شوی تا بتوانی حال فرزندان و یاران صدیق پیامبر (ص) را خوب درک و لمس کنی، آنگاه که می دیدند یاران واقعی خدا و رسولش (ص) به حاشیه رانده و ابوذرها در ربذه در حصرند و بر مصادر و منابری که رحمت للعالمین (ص) جلوس می کرد و از جلب و جذب انسان ها به خدا و انسانیت می گفت، کسانی تکیه زده اند که که نفرت و خشونت و خون می سرایند و بویی از کلام و پیامش (ص)، در سخن شان به مشام نمی رسد، نه در راستای منش اویند و نه در روش (ص)؛ جگرهاشان خون می شد آنگاه که انحراف می دیدند، استخوان در گلو و خار در چشم، کاری از دست شان بر نمی آمد، تنها دارایی که داشتند جان شریف شان بود که گاه حتی از دادن آن هم مضایقه نمی کردند تا ره با اصلاح امت جدشان (ص) ختم شود، ولی باز فتنه آنقدر بالا بود که گرچه این خون ها بیداری هایی به دنبال می آورد ولی باز کمی که می گذشت، این خواب بود که چشم مهاجر و انصار و تابعین را می ربود تا حکومت های چند صد ساله جور بر کاخ های بی رونق و تاریک و وحشت زای بغداد و شام برقرار بمانند و به نام خدا و رسول (ص) آن کنند که تنها زیبنده خودشان بود؛ و نه خدا بدان شایسته بود و نه رسولش (ص).
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 22:13 شماره پست: 932 توسط سید مصطفی مصطفوی
روزگاری بود که بشر در ناآگاهی دست به اقداماتی می زد که بعدها با رشد و توسعه فکری که می یافت می فهمید که در اشتباه بوده است، ولی این روزها روند آگاهی ما انسان ها به جایی رسیده که دیگر خوب و بد را در حد مناسبی تشخیص می دهیم و در یک کلام می دانیم که چی خوبه و یا بده؛ اما باز اشتباهات ما فاحش است. این خاص مردم عادی (مثل من هم) نیست، بزرگان، علما، دانشمندان، رهبران و... هم می دانند چه کار را خدا دوست داره و کدام را نداره، چه کاری درسته و یا نادرسته، کدام خیره و کدام شر و... ولی باز خطاهای آنها هم فاحش است؟!!
امروز دنیا در اگاهی بسیار مناسبی از مضرات اعمالش، دست به کارهایی بسیار ناشایست در حق خود، طبیعت، دیگران می زند، دبیرکل سازمان ملل خوب می داند که با قطعنامه و یا موضع گیری اش چه عواقب نابهنجاری برای ملت ها رقم می زند و در عین حال آنی می کند که نباید؛ رهبران جوامع می دانند که چه بر سر ملل خود می آورند ولی باز آن را مرتکب می شوند. آنکه در قدرت بی حد و حصر هستند می دانند که ابزار قدرت را ملت ها به آنان نداده اند تا رقبای خود را به زیر بکشد و له و نابود کنند، بلکه باید این قدرت وسیله پیشرفت ملت ها شود، ولی افسوس که زیر چکمه های قدرت شان انسان های زیادی له می شوند و سرمایه هایی بزرگ از ملت ها نابود می شوند و به روی مبارکشان هم نمی آورند و دریغ از حتی اشاره ایی، پشیمانی، اصلاحی و...
نمی دانم چرا به چنین وضعی گرفتار شدیم، آیا نمی توانیم تصمیم به تغییر بگیریم؟ برایمان تغییر به صرفه نیست؟ خودمان را به نادانی می زنیم و... امروز گاه در آگاهی کامل از مضرات اعمال خود، آن را مرتکب می شویم، خدا می ماند با این بشر چه بکند.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 16:44 شماره پست: 931 توسط سید مصطفی مصطفوی








