The Latest
"دیو چو بیرون رود فرشته درآید" ، بیتی مشهور از شعر حافظ شیراز که بیانگر تقدم، و لزوم بیرون رفتن "دیو" برای ورود "فرشته" است؛ این در حالیست که در دنیای مادی ما تحقق "دیو" و یا "فرشته" به صورت مطلق و خالص غیرممکن، و در واقع دیو و فرشته ایی نمی تواند در این جهان تحقق یابد و لذا رفتن و آمدنی برای این دو نمی تواند تصور کرد؛ زیرا که این دو حقیقتی نسبی اند که در کنار هم لازم، موجود و ماندگارند.
از طرفی تحقق هر پدیده مطلقی تنها در وجود ایزد یکتاست که می تواند موجودیت یابد، و این جهان غیرمادی اوست که می تواند ظرفی برای وجود یک چنین فرشته و یا دیو مطلقی را مهیا کند؛ وگرنه پیمانه این جهانِ محدود و مادی، گنجایش هیچ مطلقی را چه از نوع خوبی (فرشته) و یا زشتی (دیو) ندارد؛. دنیای مادی ما مرکز نسبت هایی از بروز فرشته صفتی و دیو منشی است، که بهم مخلوط شده، و پدیده های این جهانی را شکل می دهند.
اما بنظر می رسد ما ایرانیان فارغ از حقیقت مذکور، همیشه در طول تاریخ شرایط را سپید و یا سیاه دیده، و یا خواسته ایم که ببینیم؛ و رنگ های بین سپیدی و سیاهی، یعنی خاکستری را فراموش کرده و یا نادیده گرفته ایم، حال آنکه حقیقت این جهان خاکستری، و ممزوجی از سیاهی و سپیدیست.
شاید نارضایتی همیشگی ما به همین علت باز گردد، که انتظار قبول موجودیت، حضور و زندگی در شرایط خاکستری را نداریم، و همواره انتظار ظهور و بروز سپیدی و رفتن دیو را داشته و داریم، امری غیرممکن؛ زیرا واقعیت صحنه زندگی یا به سمت سپیدی و یا به سمت سیاهی به نسبتی گرایش دارد؛
انتظار بروز سپیدی و آمدن فرشته، و رفتن سیاهی و دیو، ما را به دنباله روی و جستجو برای یافتن قهرمانانی کرد تا در رسیدن به آن ما را کمک کنند، و شاید یکی از دلایل بدبختی و عقب ماندگی ما، و از چاله به چاه شدن های مکررمان باشد، که دخیلبند این قهرمانان شدیم و نتوانستیم جایگاه باید و شاید خود را بیابیم و همواره از این دست به آن دست شدیم، زیرا نتوانستیم که واقعی و رئال فکر کنیم، و به جای تغییر شرایط، به تغییر قهرمانان و پیشقراولان خود در این راه فکر کرده همواره چشم ما به دنبال منجی جدیدی بود، که ما را از وضعی نجات داده و به سوی سپیدی ببرد، در حالی که حرکت به سوی فرشته خویی نیاز به نجات بخش و منجی ندارد، بلکه این ماییم که باید جمعی تغییر کرده و به این سمت حرکت کنیم و این حرکتی همگانی، مداوم و درونی است که یکبار برای همیشه ما را نجات خواهد داد.
جهان مخلوطی از سپیدی و سیاهیست، و این حقیقت را باید به رسمیت شناخت که دیو به معنای نیروی بد و فرشته در معنای نیروی خوب، هرگز به تنهایی در این جهان بروزی خالص و مطلق نداشته و نخواهند داشت، بلکه این دو همیشه در کنار هم با درجاتی متفاوت حاضر بوده و خواهند بود، لذا روزشماری برای رفتن دیو و آمدن فرشته امری رویایی است و ما را در تغییر شرایط مان کمکی نمی کند، و شاید بتوان گفت که رفتن دیو و آمدن فرشته امکان تحقق ندارد، که این دو نیروی بد و خوب همیشه در جهان با هم بوده و خواهند بود.
تنها راهی که باقی می ماند، تعادل بخشی در حضور و تاثیرگذاری منفی دیوصفتی و مثبت فرشته خوییست که باید برای آن اقدامی موثر کرد؛ و با سازوکارها و تمهیداتی در نُرم گذاری اجتماعی میزان گرایش به سوی قطب فرشته خویی در پیوستار دیو صفتی و فرشته خویی را تقویت کرده و بدنه اجتماع را متعادل کرد. تنها کنترل کننده این دو نیروی متضاد، و تعادل دهنده آندو نیز قوانین مناسب و منطقی و امتحان پس داده ایی است که در فرایند رشد بشر، توسط ذینفع های واقعی اجتماع بشری کشف و استفاده شده، و صاحبان این دنیا یعنی مردم آن را برای خود مفید یافته اند، پناه بردن به سازوکار قوانینی که در روند نوشتن آن عصاره های ملت ها دست داشته اند، باعث می شود که این قوانین توسط مردم به اختیار درونی، و اجرا شود.
این می تواند موثرترین راه برای حرکت به سوی سپیدی و فرشته خویی باشد، نه رفتن این دیو، و آمدن آن فرشته. که این رفتن و آمدن ها اثری نخواهد داشت، و اگر کنترل کننده ها (مردم و قوانین) نباشند، این به آن، و آن به این تبدیل خواهند شد، رفتن به دنبال آوردن این، و یا برداشتن آن، کاری از پیش نخواهد برد، و رویا سازی برای حضور فرشته و بیرون راندن دیو، تنها به گرفتاری به دست قهرمانانی منجر می شود، که مدعی آوردن چیزیند که صورت تحقق آن خیالی بیش نیست؛ لذا باید به دنبال کسانی بود که سعی دارند تا با وضع قوانین و سازوکارهای مناسب، به کنترل و میزان کردن حضور فرشته صفتی و زدودن دیوصفتی باشند، تا این دنیا را انسانی تر کرد، چرا که دیو و فرشته ایی خالص در این جهان محدود و نسبی صورت تحقق ندارد.
بالاخره طبیعت به قهر خود با ما پایان داد، و با فرمان آن بالا نشین آسمانیِ یکتا، دست های پرثمر بخششگر خود را به سوی زمینیان گشود، و هدیه های آسمانیِ آسمان به سوی ما سرازیر شد. ایزد بخشنده نشان داد که اگر بخواهد به لحظاتی می تواند وضع ما را از بدترین وضع، به بهترین حالت تغییر دهد، از دیروز تا امروز آسمان دست های کریم خود را گشود و برف های پاک کننده را به سوی ما سرازیر کرد، و طبیعت خود به نجات طبیعت پیشقدم شد؛ و در این چند مدت ابتدا دهان انسانِ متکبر را به خاک مالید و نشان داد که انسان در غیاب دیگر عناصر طبیعت هیچ است، و اگر دیگر عناصر طبیعت با انسان همراهی نکنند، جهان جهنمی برای همه خواهد بود، و اگر ما طبیعت را نادیده بگیریم و ویران کنیم، طبیعت می تواند همه ما را با خود به قعر نابودی بکشاند، بدون این که با توان فعلی بشر کار اساسی از او ساخته باشد؛ دست بخشنده آسمان امروز چنان قدرت نمایی کرد که این انسان ناچیز را مقهور و متشکر لطف خود کرد.
این روزها به راحتی می توان فهمید که چرا اجداد ما طبیعت را به اندازه پرستش ستایش می کردند، آنان قهر و قدرت و طبیعت را بهتر از ما فهمیده بودند.
ایزدِ یکتای من از این همه نعمت شکر و تو را به بزرگی و بخشایشت ستایش می کنم.
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
طبیعت بالاخره دست های بخشنده خود را گشود
طبیعت بالاخره دست های بخشنده خود را گشود
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
برف زمستان
https://www.mostafa111.ir/neghashteha/articel/itemlist.html?start=742#sigProId3336d7843c
نماز مغرب شده بود و مثل همیشه دوست داشتم، نمازم را سرموقع بخوانم و خلاص، و این تکلیف از گردن وانهم، از نماز این قسمتش را بیشتر دوست دارم که با خواندن سوره حمد و قنوتی، چند خواسته را در قالب دعایی قرآنی و یا به زبان و لهجه خود با خداوندگارم مرور می کنم؛
برای خرید بیرون رفته بودیم، و چون موسم نماز رسید، دوستم گفت "اگر موافق باشی مسجدی برویم و نماز خوانده، و سپس به خانه بازگردیم" ، من هم بی درنگ گفتم "چرا که نه" و از خداخواسته، به استقبال این پیشنهاد رفتم، زیرا در این لحظه مخالفتی با این به جماعت خواندن نداشتم، به خصوص که در مقابل مسجد جدیدی بودیم و من امام جماعتش را نمی شناختم، پس با دلی آسوده تر می توانستم به او اقتدا کنم.
در حالی که اذان مغرب در حال گفتن بود، دوستم گفت "راستی وضو داری"، گفتم "بله آماده خواندن نماز و دَررفتنم"، و با این کلمه "دررفتن" در انتظار بودم که دوستم لابد پاسخ خواهد گفت، "پسر حدیث است که اگر کسی در مسجد احساس دلتنگی کند و تقاضای دررفتن داشته باشد از منافقین است"، که دیدم خوشبختانه دوستم به راحتی از کنار این کلمه گذشت و ادامه داد "من هم وضو دارم ولی تجدید وضو هم همیشه خوب است" و با این جمله راهی درب ورودی مسجد شدیم، و سراغ وضوخانه را گرفتیم، جوانی که انگار مواظب کفش ها در نزدیکی درب ورودی بود، بی درنگ از خواسته دل ما مطلع شد، و سریع خود را به ما در آستانه درب رسانید، و با اطلاع از درخواست مان، آدرس وضوخانه را در پشت مسجد داد.
وارد وضو خانه که شدیم، پیرمردی اصفهانی سخت مشغول صابون زدن دست هایش بود، که با سلام بلند و پر طمطراق پر محتوا و محبت آمیز دوستم، انگار این پیرمرد هم به وجد آمد و سریع با دوستم ارتباط برقرار کرد و نفهمیدم چطور وارد بحث اذان شدند و با یک شادی و رضایتی و در حالی که می خواست بالیدن خود را از این امر ابلاغ کند، گفت: "می دانی این اشهد ان علی ولی الله را همین دویست سال قبل، صفویه وارد اذان ما کردند"،
ولی دوستم که مقید به رسیدن نماز جماعت است و به هیچ قیمتی نمی خواهد یک رکعت آن را خود و همراهانش از دست بدهند، با تعجیلی که داشت این سخن او را بی پاسخ گذاشت و بی توجه به احساسات این پیرمرد برای رسیدن به نماز جماعت، بی عنایت خاصی به این گفته پیرمرد همشهری اش که تا اینجا تنها برای شستن دست هایش، بعد از استفاده از دستشویی، انگار چند دقیقه بود که مشغول بهداشت دست هایش بود و آب هم نعره زنان می رفت، وارد سرویس دستشویی شد، و من ماندم این این پیرمرد، دیدم این طوری که بد می شد، بی هیچگونه ملاحظه ایی پاسخش را گفتم، پاسخی که ممکن بود ضدحالی برای پیرمرد باشد و یا حتی با من دعوایش شود.
گفتم "شاید به همین دلیل است که بعضی از مسلمانان ما را اهل بدعت می دانند، چرا که هر کسی، هر چی دلش بخواهد به اذان و مناسک اضافه و کم می کند"، پیرمرد انگار کمی ماسیده بود، گفت "مثلا چه چیزی ما اضافه کردیم؟!!" گفتم "اگر صفویه اشهد ان علی ولی الله را دویست سال قبل اضافه کردند، ما هم اشهد ان فاطمه الزهرا عصمت الله اضافه کردیم"، گفت "چطور" ، گفتم "همین ماه رمضان قبلی با همین دوست عزیزم چند نماز را در مسجد محسنی رفتیم، که روحانی جوانی در آنجا برای ماه رمضان آمده بود و این شهادت را در اذان و اقامه اش با تاکید فراوان اضافه کرده و می گفت، و همینطور پیش برویم دوازده امام و چهارده معصوم و احیانا اشهد ان فلانی ولی امرنا را هم اضافه خواهیم کرد"، پیرمرد گفت "مگر ما به این موارد اعتقاد نداریم"، گفتم "ما به خیلی چیزها اعتقاد داریم اما باید همه را در اذان خود جار بزنیم، اذان سمبل وحدت مسلمانان بود، امروز شده سمبل تفرق آنان، آن هم به همین دلیل است که هرکه، هرچه خواست به مرور به آن اضافه کرد"،
در این سخن بودم که دوستم از سرویس دستشویی خارج شد و بحث بهم خورد و من هم وضویم کامل بود و در این بین جوراب ها را پوشیدم و او هم سریع وضو گرفت و از شر این بحث با رفتن از محل وضوخانه خلاص شدیم، و به اصطلاح دررفتیم، در حالی که هنوز پیرمرد مشغول شستن و طهارت دست هایش بود و وارد وضو نشده بود.
هنگامی به نماز رسیدیم که رکعتی از آن به پایان رسیده بود و ما هم سریع به جماعت اقتدا کردیم، ولی انگار در نماز هم این بحث مرا رها نمی کرد، با خود پیرامونش سخن می گفتم، "چه تضمینی وجود دارد که همین بخش های مختلف و این ترتیب و شکل نماز موجودمان را هم در مرور تاریخی خود تغییر نداده باشند، و این شکل موجود دست ساز یکی از این همین نوآوران حکومتی و غیر حکومتی نباشد، که سلسله پشت سلسله در این بوم و بر در طی 1400 سال آمده اند و هر یک به فراخور تفکر و ایده خود آن را کم و زیاد کرده باشند، یا اصلن در مورد ادعیه و آنچه از آن سنت و سیره نام می برند، همان چیزهایی نباشد که عده ایی احساس تکلیف کرده اند و بر مناسک ما اضافه و کم کرده اند،" تمام نمازم در این فکر و افکار غرق بودم که "آیا این نماز و یا حجی که برگزار می کنیم، و هرگاه کلمه ایی از آن بد گفته شود و یا شل و سفت شود و یا ترتیبش بهم بخورد باطل می شود، همانی است که پیامبر آن را بنیان نهاد و یا این که در طول زمان هرکه هرچه خواست به آن اضافه و کم کرد و..."، در این افکار سیر می کردم که نماز به پایان رسید و من که انگار در افکار خود غرق بودم و متوجه ذکر و رکوع و سجود خود نبودم، و مثل مرغ مقلد با جمع انسان های در حال رکوع و سجود، به رکوع و سجود می رفتم و به قول بچه ها که به لطیفه می گویند "اذکار فروع و اصول نماز را از بر می گفتم و می گذشتم". و زمانی به خود آمدم که بخش همراه با جماعت به پایان رسیده بود و باید بقیه را خود ادامه می دادم.
با خود فکر می کردم "براستی به غیر از حمد و سوره به کدام قسمت از نماز می توان اعتماد کرد، که یکی از این آقایان که احساس تکلیف کرده باشند و به نماز اضافه نکرده باشد"، و نتیجه می گرفتم که "تنها می توان به وجوب نماز که در قرآن اشاره شده اعتماد کرد و این که کیفیت آن چه بوده و چه بدان اضافه و یا کم شده، معلوم نیست". در این افکار و رویاها سیر می کردم که با تکبیر آخر به خود آمدم و از نماز خارج شدم، ولی باز با خود می گفتم "چه سیری در تاریخ و فلسفه نماز کردیم و در حالی که در نماز بودیم و در همان حال در نماز نبودیم، چه رفع تکلیفی بود امروز".
به راستی چه باید کرد، کاش تاریخ، حدیث و سیره و سنتی بود که می توانستیم قسم بخوریم این همان است که پیامبر خدا بر آن امضا کرده و بنیانش نهاده است.
پلاسکو و سانچی به فاصله زمانی کمی در مقابل دیدگان همه ما و مردم دنیا علیرغم این که با تمام امکانات و در بالاترین سطوح ممکن خود وارد صحنه شدیم، ابتدا در آتشی اندک گرفتار شدند و منتظر نجات ماندند و اقدامات ما سودی نداشت و در نهایت در برابر چشمان همه سوختند و نابود شدند، و کاری از ما برای نجات شان ساخته نبود، و بدین سان پرده از یک حقیقت بزرگ برداشته شد، که اگر دنیا کشوری را طرد کند، آن کشور باید نشسته و شاهد نابودی خود باشد.
ساختمان پلاسکو به وسیله آتش سوزی کوچکی که در یکی از طبقاتش آغاز شد، ابتدا به علت غفلت و سرگرمی مسولین شهرداری تهران و از جمله شهردارش آقای قالیباف در مسایل انتخابات ریاست جمهوری و عدم سرعت عمل آتش نشانی، و بعد به علت عدم تجهیز آنان به علوم و وسایل روز، در مقابل چشمان همه ما در مرکزی ترین نقطه پایتخت کشورمان، در تهران سوخت و با تمام زندگی بسیاری از تجار و تولید کنندگان پوشاک کشور ما تبدیل به تلی از زباله و خاکروبه شد، هر چند ما تمام سعی خود را کردیم که این نشود، ولی شد.

و اکنون نفتکش "سانچی" که یکی از تانکرهای نسبتا بزرگ و جدید حمل فرآورده های نفتی کشور بود، در یکی از شلوغ ترین چهار راه های پر رفت و آمدِ ترابری دریایی، و در مرکز تدارک غول های صنعتی آسیایی از جمله کره، ژاپن، چین، تایوان و... دچار حادثه شد و برای بیش از یک هفته در آتش خود سوخت، و در انتظار کمک ماند و در نهایت بعد از هشت روز با همه ی بار و مسافرینش نابود، و در قعر آب های منطقه فرو رفت و همه را به داغ فرزندان و ثروت این مردم نشاند.
ولی از آنجا که ما جامعه ایی شعار زده هستیم، و همواره حقایق را نادیده گرفته و پشت حرف ها و شعارهایی که می سازیم، مخفی شده، و همه چیز را به فراموشی خواهیم سپرد، حال آن که خود می دانیم این شعارها را خود می سازیم، و فریاد می زنیم و آنقدر می گوییم که خودمان هم باورمان می شود.
نمونه بارز شعار زدگی ما آن موقعی معلوم شد که یکی از استوانه های این انقلاب یعنی سید محمد حسین بهشتی به شهادت رسید و ما زیر جنازه اش فریاد زدیم "امریکا در چه فکریه، ایران پر از بهشتیه"، غافل از این که ایران هرگز دیگر همچون بهشتی را در اختیار نخواهد داشت و در واقع با رفتن بهشتی و مطهری این انقلاب بی سر شد، و از رهبران، ایدئولوگ ها و استوانه های ارزشمند خود تهی گردید، کسانی که در آینده باید بر آنان تکیه می کرد، و این روزها می فهمیم که انقلابیونی چون آنان و بسیاری دیگر از از السابقون انقلاب که منزوی شدند چقدر برای این انقلاب و کشور ارزشمند بودند، و رفتند و جایگزینی هرگز نداشتند، و نخواهند داشت.
اما ما بعد از هر حادثه ایی بی خیال دلایل اصلی و اساسی و نتایج حوادث، همواره واقعیت ها را نادیده گرفته، و باز اسیر حرف های بی اساسی می شویم، که زده ایم، و بی خیال این که اگر دیگر کشورها با کشورمان همراهی نکنند، در مقابل چشم همه، در آتشی محدود برای روزها خواهیم سوخت و ذوب خواهیم شد و کاری از پیش نخواهیم برد، از یاد می بریم که به چه دلیل دچار این مصیبت ها شدیم و می شویم.
درس عبرت این دو حادثه این بود که همانگونه که اگر یک جامعه خانواده و یا فردی را بایکوت کند، متضرر خواهد شد، اگر جامعه بین الملل هم کشوری را بایکوت کند، در قهقرا فرو خواهد رفت، بلایی که کشورمان در آن گرفتار شده و هزینه های زیادی را به ثروت، اندوخته و فرصت های تاریخی کشور و مردم ایران وارد می کند، لذا تا دیر نشده باید عقلا راهی برای برون رفت از این وضع یافته وگرنه آینده ما، همان وضع کشورهایی مثل کره شمالی خواهد بود.
عیسی مسیح، کسی که خداوند وعده داده است که در دنیا و آخرت رو سفید باشد، کسی که معجزه وار فرزندی بدون پدر، و از مادری پاک زاده شد، او که روح خداست، و منجی قوم یهود، و نجات دهنده انسان عصر قدیم، چه زیبا سنت خداوندی را تبیین فرمودند که "هر كس شمشير بردارد، با شمشير هلاك خواهد شد" [1] بدین سان قانون حاکم بر طبیعت در اندیشه این پیام آور الهی (ع) ظهور و بروز یافت که خشونت و ظلم به اهل آن باز می گردد، و در نهایت باعث نابودی شان خواهد شد.
این روزها فلسفه تکیه به بُعد "جنگ و جهاد" و پیشبرد و حفظ خشونت بار اسلام انگار طدرفداران زیادی در بین جامعه اسلامی یافته و در هر گوشه از حوزه های علمیه اسلامی، نظریه پردازان معتقد به شمشیر این امر را تئوریزه، و در صحنه عمل نیز سلاح به دستانی مسلمان (اگر بدبینانه بدان ها ننگریم) برای رضای خدا و با هدف گسترش سیطره و نفوذ اسلام، شمشیرها از غلاف بیرون کشیده و در این راه جهاد می کنند، فارغ از این که راه و سیره پیام آور این دین در "لااکراه فی الدین" و "خلق نیکو" و "فراخی سینه" و "تحمل و بردباری" و... تبلور داشت و دست به شمشیر شدن های او نیز قائدتن از سر ناچاری و حالت دفاعی داشت.
لذا اینان که بقای دین و در واقع خود را بر کارایی شمشیرهای شان می بینند، و تمام سعی شان بر توسعه سلاح و قدرت سخت است، باید بدانند که طبق پیش بینی عیسی مسیح (ع)، با همان سلاحی هلاک خواهند شد، که خود بدان دست یازیده اند، به همین دلیل چنانچه دغدغه خدا و دین داشته باشیم، باید به منطق، قانون، اخلاق، انسانیت و در یک کلام از جایگاه خدایی نزول کرده، کمی انسان شویم، تا ماندگار گردیم، که بدیلی برای این ها در این جهان نیست، و لاجرم آنانی ماندگار خواهند شد که سلاح شان منطق، قانون، اخلاق، انسانیت باشد، که عاقبت صاحبان شمشیر، کشته شدن به وسیله همان شمشیر بوده و خواهد بود.
منبع) این باعث تاسف است که دنیا مسلمانان را در جنگ و جهاد آنقدر افراطی ببینند که طراح این کاریکاتور بدان اشاره دارد که اگر مسلمانان آنقدر از هم بکشندکه آخرین نفرشان بماند، او شمشیری در دست دیگر خود خواهد گرفت و با خود به جنگ و جهاد خواهد پرداخت.
[1] - انجیل متی - 26
کاش برخی نعمت های خداوند تجدید و تکرار پذیر بود، و چه خوشبخت مردمی که شامل این لطف شدند و یا هستند، و اینک ما داستان این برخورداری ها را می خوانیم و غبطه می خوریم، وقتی در قرآن به داستان مردمی می نگریم که شامل این مواهب خاص و نعمت هایی رشک بر انگیز خداوند شدند، آه از محرومیت مان به آسمان می رود، به خصوص فرزندان اسراییل (یعقوب ع) که تاریخی مملو از عنایت خداوند را پشت سر گذاشتند و انگار خداوند آقایی دنیا را به این ها داده و پیام آورانی بزرگ را اختصاصی برای راهنمایی آنان قرار داد، و هرچه این مردم در گمراهی فرو رفتند باز بزرگی از بین شان از راه رسید و هدایت شان کرد تا آنجا که موعودی چون عیسی برای شان اعزام کرد که در دنیا و آخرت چهره اش مشعشع و از مقربان است، [1] عده ایی از آنانرا سلیمان بخشید که پادشاهی دادگر، حکیم، قدرتمند و... بود، تا آنان را به اوج عزت و خوشبختی رهنمون کند، در این میان خوش شانس ترین ها کسانی بودند که خداوند مقرر کرد تا در غاری بخوابند تا دوران ظلم و استبداد زمانه اشان بگذرد و وقتی از خواب شان بیدار کرد که پیروزی حاصل شده بود و مردم به مقصود رسیده بودند و همه ابرهای تیره نامردمی ها به کناری رفته بود، و مبارزه علیه ظالم وقت به پایان رسیده بود و روزی از خواب طولانی بیدار شدند که دیگر اثری از ظلم و ظالمِ مستبد وقت نبود، و صبح آزادی مدت ها بود که دمیده بود؛ [2] این ها شاید از خوش شانس ترین بندگان خدا بودند که دوران تباهی را در خواب گذراندند و آنچه از ظلم بود و بر دیگران گذشت را ندیدند؛ وقتی دوستی نوشت "دلم خواب می خواهد طولانی تر از خواب اصحاب کهف" با پوست و استخوانم حس کردم که چقدر باید شامل لطف خداوند شوی که دوره ایی که دیگران باید ببینند و بکشند، تو در خوابی خدادادی باشی و نبینی بسیاری از حوادث و ناکامی های پیر و فرتوت کننده را.
باید به صدا و سیما (یا به اصطلاح رسانه ملی)، ائمه جمعه و جماعت، ستاد هماهنگی تبلیغات اسلامی، تریبون داران ثابت کنگره های بزرگداشت شهدا و... همه کسانی که از بودجه های کلان فرهنگی این مردم استفاده کردند و در این چند ساله (با توجه به حضور رقیب در راس قوه مجریه) سنگ تمام گذاشتند و سیاه نمایی های بزرگ و بی وقفه کردند، تبریک گفت، شاباش داد، و جامعه یکدست اصولگرای صاحب تریبون های ملی و رسمی می تواند این روزها حاصل تلاش شبانه روزی و موثر خود را در نا امیدی مردم در خیابان ها ببینند و جمع کند، تریبون دارانی که از بیت المال این ملت خوردند و مجهز شدند و بی توجه به موفقیت های دولت، چون سکاندارش از رقیب بود، هر حرکتش را به باد انتقاد جمعی و مدام گرفتند، و تمام موفقیت های ذی قیمتش زیر صدای بوق های گوشخراش و بلند خود گم کردند، مسخره کردند، طعن زدند، تهمت زدند، هجوخوانی کردند، رجز خوانی کردند، شانتاژ کردند، شلوغ کردند، بلوا کردند و...، تا دیده نشود، باید به همه شما تبریک گفت، این روزها می توانید میوه تلاش خود و نتیجه زحمات شبانه روزی و دلواپسانه اتان را از سنگفرش شهرهای بزرگ و کوچک کشور بچینید.
گمان کنم نتوانستیم باور کنیم،
دیدیم و باورمان نیامد،
در حیرت و گیجی صحنه ی رفتنش ماندگار شدیم،
در صورت زرد و بی خونش، ناباورانه خیره ماندیم،
باور نکردیم از میان مان [1] رفته است،
حتی دلمان نمی آمد که به خاکش بسپاریم،
جریان شکست خوردگان از مردم در انتخابات 29 اردیبهشت 1396 هنوز چند ماهی از انتخابات نگذشته، دست به بازی رسوایی زده و می خواهند مردم را با منتخب خود و نتیجه رای شان درگیر کنند، و لذا راهبردشان را بر پشیمانی مردم از رای و نماینده اش قرار داده اند، و مردمی را پشیمان می خواهند که سیل وار در صف های رای حاضر شدند و آن حماسه را آفریدند و بازی خسارت بار اصولگرایان را بر هم زدند.
کاش قفل دلم می شکست، و چشم هایم نیز چون آسمان این روزهای وطن، این چنین خشک و عقیم نبودند، و چون باران های موسمی هند، راه باریدن به خود می گرفتند، و از آسمان دل مان غم ها جاری می شدند و می گذشتند.
ابرهای غم، آسمان دل مان را سیاه کرده اند، اما انگار چشم ها نیز چون آسمان همچنان خسیسی می کنند و نمی بارند، و با این نباریدن، عقده ها بیشتر سنگینی می کند، تا به زخمی متراکم از امراض تبدیل شده، و به جای اشک، زین پس از زخم هامان خون جاری گردد.
کاش آسمان و چشم های مان به بارانی خیس و بهاری می شد و اینقدر خسیس نبودند.









