The Latest
سخنان دو روز گذشته ی دیوید کامرون (نخست وزیر انگلستان) در مجمع عمومی سازمان ملل بهانه یی به دست دلواپسانِ بهانه گیر داد تا سخت بر دولت، رییس دولت و سیاست خارجی این دولت بتازند که چرا کامرون چنین گفت؟! و چرا با کامرون (قبل از گفتن این سخنان) ملاقات کردید؟!! انگار از روحانی انتظار داشتند که در خلال بیست دقیقه ملاقات با نماینده عالی کشور انگلستان در این مجمع جهانی، متن سخنرانی روز بعد او در مجمع سالانه سازمان ملل را مطابق میل دوستان (بدتر از دشمن در حق داخلی ها) تنظیم و برای قرائت تحویل طرفِ انگلیسی دهد تا مطابق میل آقایان دلواپسِ بهانه گیر، کامرون آن را در مقابل مردم جهان قرائت کند.
آن روزی که دوستان این دلواپسانِ بهانه گیر، آنچنان خود را خشمگین نشان می دادند و شدیدا احساساتی شده، مرزهای دیپلماتیک انگلستان در تهران و در واقع مرزهای قانون، عرف و فرهنگ مسالمت جوی کشور و ملت متمدن ایران را می شکستند و از دیوار سفارتی که وظیفه قانونی و عرفی حافظت از آن با ما بود، بالا می رفتند، نمی دانم می دانستند که این عمل نابهنجارشان به قطع روابط دو کشور منجر خواهد شد و چه عواقبِ قانونی و حیثیتی برای ج.ا.ایران دارد؟.
سران سرمست از دلارهای نفتی حاشیه خلیج فارس از جمله عربستان، امارات و چند مجنون دیگر، دیوانه یی چون صدام معدوم را مناسب یافته و هندوانه به زیر بالش گذاشتند و بادش کردند که تویی سردار عرب قادسیه و... و مجهزش کردند به هزار سلاح، ثروت و امکانات و سوی ما روانه اش کردند تا خاک و مردم ایران را مورد هجوم قرار دهد، این جمع خبیث می خواست از وضعیت ضعف ما که ناشی از بهم ریختگی های انقلاب و شرایط خسارت خورده کشور ناشی از وضعیت انقلابی که تب چهل درجه را بر کشور حاکم کرده بود و همه چیز در نابسامانی قرار داشت، استفاده کنند و شیرازه این کشور را از هم بپاشند و یک بار برای همیشه به قول عرب جاهلی از "عجم" و "فارس" خلاص شوند، تا بالای سر خود چنین بزرگ بَر و بومی را نبینند.
ولی غافل از این که مردان این خاک را حتی در شرایط تب چهل درجه هم غیرت و همتی است که پوزه اشان را به خاک خواهد مالید و الحمد لله مالیدند، اگرچه هشت سال زمان برد و ویرانی و خسارت از حد بیش، ولی شد، آنچه باید می شد.
سوال مهمی که در این رابطه است این که چطور این امر محقق شد و چگونه کشور توانست در شرایط مذکور خود را جمع و جور کنند و چنین غول از چراغ جادو بیرون جهیده یی را دوباره در شیشه کند؛ این خود حکایتی است که مطالعه علمی می طلبد.
ولی آن چه روشن است این که آن روزها این مرز و بوم را رهبریت امامی (ره) بود با وسعت دیدی که داشت همه فرزندان کشور را در اداره کشور شامل کرده بود؛ از جمله دولتمردانش را مبارزین با سابقه ی مبارزاتی چندین دهه یی (که یک شبه و آن هم در آستانه پیروزی همراه نهضت نشده بودند تا خود را در صوف مبارزین جا بزنند)، مردانی ممزوج از ایمان، علم (دنیایی و دینی)، تعهد (به اسلام و کشور)، دست پاک و از تملق و چاپلوسی قدرت به دور همچون مهندس مهدی بازرگان و... تشکیل می دادند، و از آن سو نیز اگرچه ارتش شاهنشاهی را امام (ره) به ارث برده بود ولی آنان را نیز فرزندان این کشور می دید و به جرم حضور در تحکیم رژیم گذشته طرد و منحل شان نکرد و حفظ شان کرد و البته آنان هم مزد این محبت امام (ره) را دادند و همین ها بودند که در چندین ماه های اولیه جنگ تحمیلی، ماشین جنگی صدام را زمین گیر کردند و نگذاشتند آبادان، اهواز، دزفول و... به تصرف دشمن در آید تا بعد ها جنگ به کمک مردمی که به کمک ارتش رفتند از شرایط تدافعی به تهاجمی تبدیل شد و کم کم خاک کشور از لوث متجاوزین پاک شود.
این در مورد بقیه بخش های کشور هم صدق می کرد و اکثر نیروهای بازمانده از رژیم گذشته ماندند و به کشورشان خدمت کردند. اگرچه آن روز ها کشور شرایط سختی را تجربه می کرد ولی به شرایط آن روز که نگاه می کنی اگر نبودند جریان هایی که اسلحه گرفتند و شرایط داخلی را امنیتی کردند و تیشه به ریشه ی آزادی های موجود زدند و خیانت بزرگی در این رابطه مرتکب شدند، همه حضور داشتند، در چنان شرایطی مثلا اگر به مجلس شورای اسلامی نگاه کنی آنقدر گرایش های مختلف در آن می بینی که تقریبا می توان گفت همه احاد این مردم در آن نماینده داشتند و یا کسی بود که به نمایندگی از آنان سخن گوید و فیلتر خاصی نبود که نمایندگان را برای رفتن به مجلس بد و خوب کند. در شورای تدوین قانون اساسی و یا شورای انقلاب هم به همین صورت بود و گرایش های مختلف حضور موثر داشتند حتی در سپاه و کمیته ها هم همینطور بود از لات های خیابان گرفته تا بچه های مذهبی همه و همه بودند و اگرچه رقابت هایی هم بود و بی تقوایی هایی هم برای محدود کردن همدیگر می کردند ولی همه حضور داشتند.
در جبهه ها هم همینطور بود و برای رفتن به جنگ گزینشی در کار نبود و فراخوان ها عمومی بود و هر که می توانست در این عرصه حضور یابد، به جبهه می رفت. این بود که دشمن با آن همه قدرت نتوانست کاری از پیش ببرد و... لذا بعد از گذشت بیش از ربع قرن، حتی امروز هم بسیاری حسرت آن روزها را می خورند و حاضرند در شرایط جنگ آن روزها باشند و در چنان محیطی زندگی کنند و خون بدهند و بدن هاشان همچنان پاره پاره شود و دوستان شان شهید، مجروح و معلول شوند و هزار مضیقه دیگر، ولی در همان شرایط زمان امام (ره) و جنگ باشد. افسوس که گذشت...اما یاد و خاطره اش برای همه زنده است و در تاریخ آزادمردان ایران زمین ثبت گردید و ماندگار شد.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:28 PM |دوشنبه سی و یکم شهریور 1393
مهری برایم نوشت که اکنون که نگارین مهر در پیش است و خجسته پاییزِ نگرانی ها و بی مهری هاست، تو نیز دل تنگی ها و بی مهری ها را بر برگ های درختانِ در معرض پاییز ببند تا با خزان آن، از آنان نیز فارغ شو. ولی نمی دانم چرا ایام شادی برایم شادی نمی آورند و ایام غم نیز (گرچه در غم غرقم) غم در پی ندارند، کاملا بی حس و احساس شده ام. انگار دلم توان دریافت این امواج را ندارد، گیرنده هایم کر و کور، و این امواج را نمی گیرند.
مهری که سر آغاز شادی و شعف بود و با فروغ مهر آفرینش از علم و آگاهی، جنبش و زندگی، از شروعی دوباره و حرکتی پر شتاب، از فرایندی میمون، از حمله یی عظیم به سپاه جهل و هزاران خیر می گفت، ولی آمدنش دل فسرده ام را هم تکانه یی نیست. مهر با مهرآفرینانش، مهر با همه خیر و برکتش، مهر با خاطرات مهر انگیزش، مهر با همه ی دوستی ها که به ارمغان می آورد، مهر با همه ی برون ریزی عشق ها که اتفاق می افتد، می آید ولی با مرور روزهای خوش آن تنها دردهایم را تازه می کند و فریاد دریغ از فقدان مهر و پایان مهر از دلم بر می خیزد و انگار روزگار مهر به پایان رسیده و لذا آمدن مهر هم برایم مهری ندارد.
مهری که مرا از درون و برون نو می کرد و تازه می شدم، اما دیگر تازگی به ارمغان نمی آورد. پوست سِتبر شده از بی مهری ها دیگر توان لمس پدیده یی چون مهر را هم ندارد. آمدنش را حس نمی کند، انگار آمدن و رفتن ها هم دیگر معنی و مفهومِ خود را از دست داده اند و انگار زندگی ام به دور باطلی تبدیل شده که این آمد و شدها را بی معنی و فاقد تغییر کرده است.
انگار سپاه غم چیره شده که دلم در آستانه مهر تنها از بی مهری ها سخن می گوید. و روزگار هم بی وقفه بر سَندان این غم محکم می کوبد و بر این نکته پای می فشارد که شما را با مهر کاری نیست و از مهر بی بهره خواهید بود، مهر برای شما خلق نشده و به دیگرانی اختصاص دارد که چون شما نیستند، تغییری بنیادین نیاز است که شامل مهر شوید؟!!.
ولی در این هوای مسموم بی مهری و تازیانه های غم بار و دردناکش، باز ته دلم انگار نوایی دلنشین از مهر می گوید و تکرار مهر و چشیدن مهر و حکومت مهر، این ندا از انتهای وجودم نوید مهری دوباره می دهد، نوید روشنی و علم، نوید رفع جهل و سپاه جهل، نوید سرور و شادی، نوید کنار رفتن ابرهای سنگین و سیاهِ غم انگیز بی مهری ها، نابخردی ها، نادانی ها، نابرخورداری ها و...
انگار سپاه سرور و شادی، سپاه علم و تحقیق و سوال، سپاهی از ابرهای روشن و سفید، سپاهی مملو از عقل و درایت و تدبیر، سپاه هدایت و تحلیل، سپاه علم و حکمت در حال شکل گرفتن است و اگر محتشم و یا داروغه یی دوباره به تاراج آن برنخیزد و تار و مارش نکند، خواهند آمد تا مدار غم را بر هم بریزند و به مهر و غم خاصیت خود را بازگردانند و ترازویی برپا کرده تعادلی برقرار کنند تا سپاه غم و شادی این چنین سایه سنگین خود را بر دیگری تحمیل نکنند و نظام عدل الهی را برهم نریزند که غم و شادی هر دو نعمتند و برای ادامه حیات دلِ انسان لازم. بقای این به آن و آن نیز به این است و تعادل آنان نوید زندگی انسانی می دهد ما را.
ولی انگار حقیقت دارد و باد مهر در حال وزیدن آغاز کردن است و برگ ها به رقص در آمده اند و خواه بپذیرم و یا نپذیرم، حس کنم یا نکنم، این خون شادی است که در رگ برگ ها به جریان درآمده و طربناک از گذشت آخرین روزهای داغِ تابش سخت و دهشتناک، لحظه را به جشن نشسته اند و بی خود غم فردا را نخورده، به امیدِ موجود شادند و از مهر دمی می گیرند و سرود و ترانه ی مهر می نوازند.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:18 AM | یکشنبه سی ام شهریور 1393
این روزها آماده می شویم تا اولین سالگرد فقدان پدر را به عزا بنشینیم و با برگزاری مراسم یادبودی به صورت جمعی یاد و خاطره اش را گرامی داریم، بر زحماتش ارج نهیم و بر جالی خالی اش شکوه و مویه ای و بر آن سوگواری کنیم؛ البته او و زحماتش، او و مهر و محبتش، او و جسم زجر کشیده و فرسوده از روزگارش، او و قلب پاک و داغ ها دیده اش و... رفتنی نیست در گوشه دلم همواره زنده است و جاوید. کمتر روز و شبی پیش می آید که از فقدان او و مادر غافل باشم، آنها که یادشان به من آرامش می دهد و اشک حسرت فقدان شان را بر چشمانم جاری می کند.
یک سال پیش در چنین روزهایی پیکر خسته و مجروح از دردهای بیمارستانی اش را به خاک سپردیم و این تنها جسم او بود که از ما چهره بر می کشید و بر سینه مهر انگیز خاک آرام می گرفت، ولی یاد او و مادر همواره در کنارم بوده و در دلم زنده خواهد بود و بر قلبم پادشاهی می کند؛ در زندگی ام شریکند و اوقاتی را با آنان سر می کنم؛ با آنان سخن می گویم و درخواست های متعددی از آنان دارم؛ آنها و یادشان برای قلبم شفاست و برای سینه ام فراخی و قبله گاهی برای دعا و طلب حاجت های فراوان. او و مادرم را خداوند در کنار نام خود در قرآن کریم یاد کرد پس دلم گواهی می دهد که حرف آنان نزد خالق هستی بر زمین نخواهد ماند.
پس پدر و مادرم همچون آن موقع ها هوای مان را داشته باشید و برای مان همچنان دل بسوزانید که شدید محتاج دعا و دلسوزی پاکتانیم. روحتان شاد و متنعم از نعمت های خداوندی باد.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:13 AM | دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393
برخی نشان داده اند که فریضه امر به معروف و نهی از منکر را بسیار لازم و واجب می بینند، اما نه اینکه امر به معروف و نهی از منکر بشوند، بلکه خود امر به معروف و نهی از منکر کنند. در حالی که خود سراپا عیبند و لایق و لازم به امر شدن به بدیهی ترین معروف ها و نهی شدن از بدیهی ترین منکرها، گوش هاشان نه تنها شنوای شنیدن امر به معروف نیست، بلکه تحملش را هم ندارند و سریعا جلوی آن را می گیرند، ولی در عین حال زبان هاشان به امر به معروف و نهی از منکر بسیار فعال و مشتاق و بلکه بدان عادت کرده و موضوع هر سخنوری شان در جمع مسلمین است.
چنانچه آمرین به معروف متکی بر تئوری وهابی مسلکی (خود حق بینی مطلق و باطل مطلق بینی غیر) را که در هر نقطه از عالم مشاهده کنی، خواهی دید که چنان دستگاه امر به معروف و نهی از منکری تشکیل داده اند که در مدینه النبی (ص) هرگز چنین دستگاهی سابقه نداشته است؛ ولی رفتار و کردار این ناهیان و آمرین را که مطالعه و نظاره می کنی، از اسلام که چه عرض کنم از انسانیت هم به دورند و خود از محتاج ترین ها به امر به معروف و نهی از منکر می باشند. اگر طعمه های این آمرین به معروف و ناهیان از منکر را با خود آنان مقایسه کنی می بینی که ممکن است منکرِ این طعمه ها چند تار مویی باشد که از زیر حجابی بیرون زده باشد و...، اما وقتی خود این ناهیان را که مشاهد کنی می بینی که انحراف آنان به بزرگی بیرون زدن از مرام اسلام و انسانیت است که از زیر نقاب دروغینِ اسلامی شان سخت بیرون زده و برای کورها هم اظهر من الشمس شده است؛ پس خواهی گفت که آنان خود بسیار لایق و محتاج تر بر شماتت و یا تصحیح افکار و کردارند تا طعمه ی گرفتار در دام شان.
نمونه تاریخی و واضح این نوع حُکام در زمان امام حسین (ع) اتفاق افتاد، این حاکمِ اسلامی که خود را امیر المومنین و ولی امر خدا و رسول (ص) بر امت اسلامی و جانشین بر حق خلفای اسلامی سلف معرفی می کرد، وقتی حسین (ع) برای امر به معروف و نهی از منکر این حاکم اسلامی که فساد و انحرافش بالا گرفته بود از مکه خارج شد، بلافاصله او را "خارجی" و خروج کرده بر حاکمیت اسلامی و از دین خارجش معرفی کرد و با نادیده انگاشتن بدیهی ترین حقِ امر به معروفِ مردم بر حاکم اسلامی، این حرکت حسین (ع) را "فتنه حسین" نامیدند که بر امیر مسلمین خروج کرده و لذا با برانگیختن احساسات مسلمانان آن زمان، آنان را برای دفع "فتنه حسین"، بسیج کردند و از این مردم بی بصیرت لشکر عظیم آراستند و به میدان آوردند و برای نابودی اش اعزام کردند و آمرین به معروف و ناهیان از منکر واقعی و اهل خانواده اشان را به محاصره تنگ و ظالمانه خود گرفتند و تنها راه خروج آنان از این محاصره غیر انسانی، غیر شرعی و غیر عرفی عرب آن موقع را توبه حسین (ع) و بیعت او با ولی امر مسلمین؟! یزید بن معاویه اعلام کرد و هیچ راه دیگری نگذاشتند الا ماندن و به شهادت رسیدن و یا تسلیم و توبه.
چرا؟ چون حسین (ع) به پیمان شکنی معاویه و انتصاب یزید بر جانشینی خود طبق میثاق بین امام حسن (ع) و معاویه معترض بود، چون حسین (ع) به انحراف در اعمال و احکام حاکم وقت معترض بود، چون حسین (ع) به زیر پا رفتن اصول مدون اسلام توسط حاکم وقت معترض بود، چون بر انتصابات زیانبار از بین فاسدها در حاکمیت سرزمین اسلام معترض بود و... و این اعتراضات اگر چه تنها امر به معروف و نهی از منکری بیش نبود، ولی گوش این حاکم اسلامی به شنیدن آن نه تحمل داشت و نه عادت.
این حاکم وقتِ اسلامی تنها می توانست بر منبرِ مسجد بزرگ و عظیم اموی شهر دمشق، که از میراث قدرت مدارانِ سابق از جمله پدرش بدستش رسیده و اکنون با شبهه های بسیار بر آن تکیه زده بود بنشیند و در جمع کثیر مومنین گرد آمده بر پای منبرش افاضه فیض! کند ولی اصلا فیضی از ناحیه دیگران بر خود متصور نبود که بیایند و بنشینند و بی لکنت زبان بگویند و او گوش کند و خود را اصلاح کند، او خود را مالک جایگاه خود و ملزم به حفظ آن به هر وسیله و هزینه یی می دید تا از گزند هرگونه خطری آن را حفظ کند.
این حاکم اسلامی حتی امر به معروف و نهی از منکرِ ناصحی همچون حسین (ع) را بر نتافت و راضی نشد خاندانی که در تاریخ اسلام امتحان پس داده بودند و در نصیحت و مشورت به سابقین نشان داده بودند که از هیچ خیرخواهی حتی در مقابل دشمنان و غاصبین جایگاه شان روی گردان نیستند، را تحمل کند و از آنان نصیحتی بشنود؛ خاندانی که در راس آن علی (ع) بود که همکاری اش با خلفای اسلامیِ زمان خود در مشورت و هدایت آنان به صلاح خود و دولت شان بی نظیر و اسوه اخلاق مداری، مسلمانی و دل سوزی بود و البته حسین (ع) هم فرزند چنین بزرگ مردی بود و می توانست ناصح و مشاوری صادق در هدایت این امپراتور بر تختِ رومیان نشسته باشد.
ولی از آنجا که گوش های این نوع حکام هرگز عادت به شنیدن سخنی غیر از تعریف، تمجید، تملق و چاپلوسی و به قول مهران مدیری خودمان "پاچه خواری" ندارند حتی دهان کسی مثل حسین (ع) را با کشتنش می بندد که مبادا وجدانش از سخن او مکدر شود و نهیبی باشد بر انحرافش و چوب بیدار باشی بر دل به خواب زده اش که به کجا می روی (فاین تذهبون)؟!.
اما ظاهرا این درد عمومی این جماعت در طول ادوار تاریخ است که حافظ علیه الرحمه هم آن را به عینه دیده و می فرماید :
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
این همه قلب و دغل در کار داور میکنند
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 6:58 AM | سه شنبه هجدهم شهریور 1393
سّر زیبایی نهرها در پا گرفتن زندگی در پای آن است پس بیاییم همچون نهرها باشیم که زندگی در پای ما سر بگیرد و "مرگ" را برای افراد زیرپای خود و دیگران به ارمغان نیاوریم این واژه "مرگ" که مدت هاست بر سر زبان مان انداخته اند و جاری است، با خوی مسلمانی و خداگونه بودن انسان سازگار نیست.
مرگ بر کسی که مرا قبول ندارد، مرگ بر کسی با من دشمن است، مرگ بر کسی که حقی از من باطل کرده و... چنین آرزوهایی برای دیگران نشان از دوری از خدا گونه بودن است. چنین آرزو هایی نشان می دهد که ما از خداوند و خداگونه بودن چقدر دوریم که برای دیگر بندگانِ او، هر چند ممکن است خاطی و منحرف باشند، "مرگ" طلب می کنیم در حالی که اگر این منطق مبنای درستی برای لایق به مرگ شدن، باشد خداوند بر ما اولی تر است و حق او را بسیاری از جمله خود ما زایل می کنیم و او باید طبق این قاعده اکثر ما را جاروب کند که همواره خشم او را با اعمال خود بر می انگیزیم؛ و اگر این گونه بود بسیاری از انسان ها از صحنه جهان بر می افتادند.
ولی آن شاعر خوش فهم می گوید "عجب صبری خدا دارد، من اگر جای او بودم ..." و خدا را باید شاکر باشیم که شریکی برای خود نگرفت و هیچ کدام ما جای او نیستیم.
لذا این منطق درستی نیست که برای انسان ها به واسطه مشکلی که دارند و یا انحرافی که در آنان می بینیم و یا کجی که در رفتارشان است، طلب مرگ کنیم، باید برای انسان های دیگر طلب زندگی کرد و اگر چنانچه که خود را حق می دانیم، هدایت غیر خود را بخواهیم نه "مرگ" شان را.
این با خوی و مرام و مسلک ائمه دین اسلام و دیگر ادیان الهی (ص) هم سازگار نیست و در جوانمردی و فتوتی که در آنان سراغ دارم، آنان را به دور از این می بینم که درخواست "مرگ" مخالف و دشمن خود و حتی قاتلین خود را کرده باشند. وقتی علی (ع) وصیت نحوه رفتار با قاتل خود (ابن ملجم) را به امام حسن (ع) می کند می گوید که این حق وارث خون است که قصاص کند و اگر زنده ماندم خود می دانم چه کنم، که مطمئنم طبق آیه شریفه قرآن ایشان بخشش را مد نظر داشت و یا در واقعه عاشورا در سخن صاحب آن روز (ع)، سخنی از نفرین و آرزوی "مرگ" برای دشمنان جنایتکار خود نیست؛
چون اینان (ع) به هدایت بشر آمده اند و دل هاشان چون دل های ما نیست و از هوای نفس خالی است و نمی خواهند همچون ما باشند که با مرگِ طرف مقابل شان، دل شان خنک شود و دل مبارک آنان به هدایت انسان ها خنک می شود تا "مرگ" آنها، و علی (ع) آنقدر در این راه پیش رفت که بر جنازه دشمنان خود هم می گریست، چون راضی به مرگ شان نبود و می خواست که زنده می ماندند و این سرا را بدون هدایت ترک نمی کردند و هدایت شده راهی دیار باقی می شدند.
اما ما به دور از سیره و راه ائمه (ع) خود با نثار و آرزوی "مرگ" برای غیر خود، نابودی آنان را طلب می کنیم، کار را به جایی رسانده ایم که حتی برای مخالفین عقیدتی خود که از خودمانند و به آنچه ما رسیده ایم، نرسیده اند و آنچه ما استنباط کرده ایم، نکرده اند و با عقل، علم، منطق و استدلال به بطلان راه و تفکر ما سخن می گویند، هم "مرگ" حواله می کنیم این در حالی است که باید به "مجادله احسن" در مقابل استدلال آنان روی آورد و از این نوع سخنان در مواجهه با غیر خود، طبق دستور روشن قرآن کریم دور باشیم.
و جالب این است که توجهی هم نداریم که اگر خداوند به حرف ما گوش کند و دعای ما را مستجاب نماید از جمعیت چند میلیاردی زمین، چند میلیونی باقی نمی گذاریم و مثل طوفان نوح (ع) زمین از دیگر بندگان خدا پاک خواهد شد و تنها ما می مانیم و خود.
تاریخ انبیا از جمله نوح (ع) و... نشان می دهد که آنان (ع) خواستار تنبیه امت خود نشدند بلکه خداوند خود تصمیم به این کار گرفت و وسعت کشتار و یا تنبیه بندگان را نیز خود خدا تعیین می کرد نه بندگانش (از جمله پیامبران مامور به امت ها). و ائمه اعزامی از ناحیه ذات اقدس الهی (ع) تنها مامور به هدایت بودند و باقی کارها (از جمله زمان مرگ و لزوم آن) را خداوند خود تصمیم می گرفت.
پس بیاییم در خواسته های خود برای زندگی دیگران تجدید نظر کنیم و همچون ائمه ادیان الهی (ع)، چون نهرهایی زیبا باشیم که زندگی در پای آنان شکل می گیرد که زیبایی نهرها به زندگی بخشی به دیگران است نه نثار "مرگ" به آنان.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:11 AM دوشنبه هفدهم شهریور 1393
جولان سپاه شیطان همواره چنان پر هیمنه، پر سر و صدا و همراه با گرد و خاک زیاد ظاهر می شود تا آنچه دیده نشود، خوب ها و خوبی ها باشد؛ و در هیاهوی شان به زیر نقاب و گرد و خاک برخاسته از تزویر و نیرنگ شان رفته و زیبایی حرکت جبهه الهی دیده نشود و در برابر بوق و کرنای شان به محاق رفته و دل های مومنین را خالی کنند که "غلبه با ماست و همه باید عاقل! شوید و به انقیاد ما درآیید که سر سرکشانتان زیر سنگ ماست و کوبیده خواهد شد"؛
ولی این وعده الهی است که خداوند نصرت خود را شامل سپاه حق و مظلومین خواهد کرد و بساط بدی ها و ظالمین را بر خواهد چید؛ اگرچه شواهد صحنه به واسطه ی نیرنگ شان نشان از ظفرِ دروغ، بدخواهی، پلشتی و... داشته باشد و بدی ها چنان جولان دهند که انگار حقیقت و حق توقفی ندارند؛ ولی اینطور نخواهد ماند و در کشاکش حق و باطل، این باطل است که رفتنی و خاموش شدنی خواهد بود.
شاید گاهی چنین به نظر آید که خداوند هم تنها به نظاره گری غیر فعال در رابطه با کنترل این سپاه جهل و تزویر تبدیل شده، ولی او نشان داده است که وقتی به حرکت در آید، چنان سیلی نثارشان کند و چنان بساطی از آنان جمع کند که آثاری از آنان نماند و تنها به عبرتی برای تاریخ تبدیل شوند. او مثال های زیای از اقوامی در قرآن کریم دارد که اهل باطل تمدن های عظیمی را با کارهای بزرگ دنیایی به وجود آوردند اما اکنون حتی باستان شناسان هم نتوانسته اند آثاری از همین کارهای عظیم دنیایی آنان بیابند و قهر خداوند آنان را به یکباره محو کرده است.
پس دل قوی دار که مرام حق اگرچه ممکن است روزگاری از صحنه زندگی به دور باشد، ولی حرکتی زاینده و پاینده است که می رود تا سر انجام راهبری بشر را بر عهده گیرد و تا آن موقع نباید نا امید شد و مقهور حیله و نیرنگ دنیا پرستان و قدرتمداران گردید و از حرکت ایستاد و تسلیم جهل شد.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 12:15 PM | شنبه پانزدهم شهریور 1393
بهشت، و این مکان و موقعیتی که برخی آرزویش را دارند و برایش شتابان می دوند و تلاش می کنند؛ برخی نا امید از دست یابی به آن بی تحرک شده اند؛ برخی بی اعتنا به آن و این قبیل وعده ها، سبک زندگی خود را دارند و آنطوری زندگی می کنند که میل دارند و گوششان هم به سخنانی که از عواقب آن می گویند، بدهکار نیست. برخی اصلا نمی خواهند در این خصوص چیزی بشنوند و حتی از سخن گفتن در پیرامونش و سخن گویان در این خصوص بیزار و گریزانند. عده یی هم که بهشت را در سیطره خود می دانند، برخی شان به فروش قسمتی از آن مُلک آن جهانی، به متاع این جهانیِ بندگانِ خدا اقدام می کنند و بعضی هم انگار خود را مطمئنا در بهشت می بینند و بلکه سهام دار و از کارگزاران سازمان اداره ی آن و لذا به برنامه ریزی برای آن اقدام کرده و سخن از بردن دیگران به آنجا می کنند، حتی به زور!
برخی در این باره می شنوند و می مانند که بر فرض این که وارد بهشتی با مشخصات ذکر شده در سوره مبارکه واقعه هم که شویم، اصلا زندگی بی پایان در ناز و نعمت این چنینی و با امکاناتی بی نظیری نظیر آنچه گفته شده، یعنی چه؟ یک دور طولانی بخور و بخواب و...؟! آیا این یک دورِ ملال آور تکرار افراطی لذت نخواهد بود؟! چقدر گرایشات ناشی از وجه حیوانی (خور و خواب و...) انسان باید قدرتمند باشد، که در آرزوی برخورداری از چنین افراطی در نعمت ها باشد؟!
ولی آنچه بهشت را برای من جذاب می کند تا هوادارش باشم این ناز و نعمت آن نیست بلکه :
اول این که بهشت را نتیجه انسان زیستن و خداگونه بودن معرفی می کنند، پس بد نیست که برای چنین وعده یی هم که شده خود را عادت دهیم که انسانی و خداگونه زیست کنیم و از خوی حیوانی خود دورتر باشیم که حتی اگر بهشتی هم در میان نبود باز انسان زیستن و خداگونه بودن خود زیبا و دوست داشتنی است و اگر این اعمال مان به بهشت هم ختم نشود باز ترجیح می دهم که دُرست باشم و از درنده خویی و باطل کردن حقوق دیگران و... به دور باشم.
دومین مطلب که بهشت را برایم جذاب می کند این که آنجا محفل و جمع خوبان است و در صورت حضور در آن همنشینی با آنانی نصیب تو می شود که می خواهی با آنان باشی، عصاره های بشریت از جمله صالحان، مصلحین، پیامبران، دانشمندان، نیکوکاران، نیک گویان، نیک خویان و... همه را در آنجا جمع خواهی دید و ملاقات شان خواهی کرد که در هر لحظه همنشینیِ با آنان روح انسان ارتقا می یابد. حرف های این محفل ملال آور و بیهوده، کسالت زا و آلوده نیست؛ ریا و دوز و کلک و به طمع دست آوردی نیست؛ خشم و خشونت و کینه در آن یافت نمی شود؛ سیاست بازی و مکر و حیله و نیرنگ در سخن آنان نیست، به نابردباری و هزار رذیله دیگر آلوده نباشد؛ سخن به حذف این و آن و باطل کردن حقوق دیگران و تقلیل این و آن نمی گویند و... آنجا نیک می گویند و نیک می شنوند.
ناز و نعمت بهشت مرا به خود جذب نمی کند. مگر انسان به غیر از یک شکم نیمه پر و... که نیاز جسمی او را تامین کند چه می خواهد و یا خواهش های نفسانی دیگر (در صورت تعادل روح انسان) چقدر است؛ مقدار متعادلی از نعمات کافی است که آن را راضی کند و بقیه اش برایم دلربایی ندارد. قاعدتا هر انسان متعادلی به یک لیوان شیرِ مورد نیاز بدنش که دست یافت، دیگر اضافه بر آن را لغو می بیند و حتی روئیتش هم ملال آور می شود و ضرورتی به جاری بودن نهر شیر در زیر پای خود نمی بیند و... جرعه یی آب گوارا تشنگی اش را بر طرف می کند و اگر نهرِ جاری دل انسان را جذب می کند به خاطر زندگی بخشی به دیگرِ موجودات است و سّر زیبایی نهرها در پا گرفتن زندگی در پای آن است که انسان هم به طراوت آن موجودات است که شاد می شود وگرنه نهر جاری چه مزیتی دارد مارا لیوانی از آب کفایت می کند و...
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:7 PM | پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393
يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ (آل عمران 43) «اى مريم، فرمانبرِ پروردگار خود باش و سجده كن و با ركوع كنندگان ركوع نما» در این آیه شریفه خداوند به حضرت مریم (س) از طریق ملائکه خود توصیه می کند که با رکوع و سجده کنندگان، به رکوع و سجود خداوند بپردازد.
این توصیه در حالی صورت می گیرد که کجی ها در زمان مریم (س) به اوج رسیده بود و طبیعتا رهبران مذهبیِ که صحنه گردانان مراسم رکوع و سجود در معابد و اماکن مذهبیند؛ در انحراف جامعه منحرف خود، نقش منحصر به فرد و موثری دارند.
این خانم پاک و مجرد (س) که به صورت معجزه واری باید حامل نوزادی به نام مسیح (ع) می شد، ملزم به همراهی در رکوع و سجود با کسانی شد که فرزندش نوید بخش خلاصی مردم زمانه ی خود از دست آنان و تفکرات منحط آنان بود؛ کسانی که دین موسی (ع) را به انحراف کشیدند و دستورات تورات مقدس را تحریف و واژگونه کرده و آن را از درون تهی کردند و دین و آیینی که برای نجات انسان های آن عصر و تسهیل زندگی آنان در این دنیا آمده بود را از انتفاع خارج کرده و به صفات رذیله ی بسیاری از جمله ربا و... مبتلا کردند و سخت زندگیِ مردم آن روز را به چالش کشیده بودند.
کجی ها در همین زمانی که مریم مقدس ما به این کار امر شد، اوج گرفته بود و مردم آن روز مثل ما که از اوج گرفتن انحراف، نابردباری و ظلم زمانه، منتظر ظهور مهدی موعود (عج) و نجات خود هستیم؛ آنان نیز چشم انتظار منجی نجات بخش خود بودند تا در بخشی از فرایند نجات از طریق مسیح خود، از اربابان وقت معابد نجات یابند، کسانی که صادر کننده ی مجوز کجی ها و ظلم ها بودند و در عین حال صاحب سجده گاه ها و اماکن عبادت و مسلط بر آن اماکن و صحنه گردان مراسم سجده و رکوع بودند و با همه این مسایل باز به مریم (س) توصیه می شود با همین رکوع کنندگانِ آلوده به انحراف به رکوع و سجود خداوند بپردازد؟! لذا به همین دلیل به نظر می رسد فارغ از این که راکعین و سجده کنندگان در جماعت های عبادی کی هستند و... می توان و باید با آنان همراه شد؟!!!.
از سوی دیگر نیز این توصیه خداوند است که وَلَا تَجَسَّسُوا )حجرات آیه12)؛ در زندگی و احوال همدیگر زیاد جستجوگر نباشیم که چون از محتویات دل و اعمال همدیگر مطلع گردیم از هم متنفر و فراری خواهیم شد. شناخت از همدیگر هم علم خوبی نیست و باعث دوری ما انسان ها از هم می شود و لذا از جمله انسان نباید زیاد جستجو کند و عیوب این جماعت را که آنان نیز مثل ما انسان هایی معمولی و اسیر هوای نفس و شیطان و تمامی گرفتاری های بشری هستند و بیخود ما از آنان انتظار زیادی داریم، و آنان را زیر ذره بین قرار نداد تا به واسطه این شناخت از حضور در جمع های شان زده شد و خودداری کرد. در این خصوص فقط معصومین (ص) هستند که می توان آنان را پاک دانست.
ولی با همه این حرف ها انسان می ماند که چگونه می توان به فردی در رکوع و سجود اقتدا کرد که تو را به واسطه اعتقادت مستحق مرگ می داند و به خون تو تشنه است و یا از تو بیزار است و یا هیچ حقوقی برای تو قایل نیست و یا تو از او بیزاری و طبق این آیه باید او را امام خود قرار دهی و با او و به واسطه او به دیدار خداوند بروی و با خداوند خود سخن کنی در حالی که می دانی دل و دهان و دست او سخت آلوده ظلم و گناه و... است و لذاست که به نظر می رسد این فرمان خداوند شامل کسانی نباشد که عیب آشکار داشته و منادی مسایلی باشند که خلاف آشکار دین خداوند است تا حضور در جماعت شان به تحکیم موقعیت ظالمین و منحرفین منجر گردد.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 4:4 PM | یکشنبه نهم شهریور 1393
به سیره علوی (ع) که می نگری او چه در قدرت باشد و یا نباشد، عادل است و عدل او حکم می کند که موضع شخصی یکسانی در برابر نابکاری و نابکاران داشته باشد و زمانی که به حق یا باطلی قایل است تفاوت نمی کند که علی (ع) در جایگاه خلیفه باشد، یا در نخلستان باغدار، یا مُغَنّی و در حال حفر چاه و یا در کنج خانه محصور تحریم قدرتمندان باشد، آنچه را که حق می داند، حق است و آنچه را باطل می داند، باطل؛ و موقعیت او در قدرت، در تعیین حق و باطل بودن امری تاثیری ندارد؛ ممکن است نسبت به باطلی سکوت کند و آن را بیان ندارد، لیکن به آن حق قایل است و پیگیر تحققش.
در مقابل چنین آزاد مرد و آزاد منشی (ع)، مستبدینی زبون و بوقلمون صفت هم هستند که مواضع آنان در مقابل دیگران (حق و باطل) را میزان قدرتی تعیین می کند که در هر زمان در دست دارند و در خود احساس می کنند؛ و لذا به میزان قدرتی که می یابند و جای پای خود را محکم ببینند عرصه را بر رقبای داخلی خود تنگ می کنند، زمانی که هیچ قدرتی ندارند حتی با رقیب هم سفره اند و دمخور، رفیق گرمابه و گلستان می نمایانند بلکه از نعمت وجود رقیب کاملا بهره مندند و... و وقتی که جای پای خود را محکم دیدند و لزومی به تکیه بدان نبود، تمام گذشته ننگین و زالو وار خود را فراموش کرده و بر شانه های کسانی که زمانی بر آن شانه ها سوار شده و بالا رفته اند، تازیانه ستم را به چنان خشمی می کوبند که حامل کینه و بغض سال ها معذوریت ناشی از بی قدرتی باشد.
برای چنین ابن الوقت هایی این میزان قدرت است که تعیین می کند در مقابل رقبا تا چه حد باید بود و توریه و تحمل کرد و یا سخت گرفت و سهل، تا زمانش فرا رسد و وقتی که زمانش رسید گرگ وار بر سر رقیب ریخته و چون گله گرگان گرسنه و تشنه به خون در زمستان سخت که به ناگاه بر عضوی از تیم خود برای دریدنش هجوم می برند و او را طعمه خود می کنند، این مستبدین هم ناگهان چهره عوض کرده و رقیب همراه به طعمه یی لایق دریدن تبدیل می شود و حساب ها تسویه می شود.
در نگاه این زبونان قلدرنما، میزان عزت همسنگران همسنگ با تو به میزان خطری بستگی دارد که برای موقعیت تو دارند، لذا هرچه خطر کمتر باشد دشمنی نهفته در دل این زبونان هم نسبت به آنان کمتر خواهد بود. ولی چنانچه احساس خطری کنند، او را در دل خود سیبلِ ظلم کرده و نهایتا هم به حذف رقیب از زندگی اش ختم می شود. برای این خوی ناجوانمردی نمونه های تاریخی زیادی هست و "حسین کامل" داماد صدام یکی از این نمونه هاست، او که در کمک به تحکیم قدرت صدام بسیار کوشید، ولی وقتی صدام خطری از ناحیه او احساس می کند تمام خدمات و زحماتش برای تحکیم قدرت خود را فراموش کرده و به طرز فجیهی او را از زندگی ساقط می کند. چون گربه یی بی صفت شده و چشم بر همه لطف های که او در تحکیم قدرتش انجام داده بود بست و او را که با نزدیک ترین های او یعنی دخترش ازدواج کرده بود را به طرزی کشت که متجاوزین امریکایی را نکشت.
جای دوری نباید رفت در همین کشورمان هم وقتی نگاه می کنی از این قدرت مداران مستبد و قلدرنما که در عین حال که در درون خود زبون و خارند، زیاد می توان یافت که یاران صدیق و خدمتگذاران به خود و کشور را که سال ها از نعمت شان متنعم بودند را در نهایت به تیغ ظلم ناکسان خود سپردند. اگر کمی به عقب برگردیم، نمونه اش همین ناصرالدین شاه قاجار است که نزدیک به نیم قرن سلطه ی بی خردی و خفت انگیزش را بر ایران دوام بود، همین زبون قلدرنما، امیرکبیر را که خدمات زیادی هم به ایران و هم به این مستبد بی کفایت طولانی در ظلم کرد، و در حالی که این شاه بی کفایت قَجری بر شانه های این چهره ماندگار ایران سال ها سوار بود و داماد این خاندان ننگین هم شده بود، ولی وقتی احساس کرد از ناحیه امیرکبیر خطری ممکن است متوجه قدرتش شود چشم به همه ی خدمات و شانه های او که نردبان قدرتش شده بود بست و بدصفت تر از خودش را برای رگ زدن این مرد بزرگ روانه کاشان کرد تا او را در حمام فین به شهادت رساند.
او نیز با متجاوزین به مرزهای ایران این نکرد که با یار دیرینه و همسفره و یار گرمابه و گلستان خود کرد و گرگ صفتی خود را در مقابل یار دیرینه اش به ظهور رساند. این شاه بی کفایت قجری که اطرافیان مجیزه گو و پستش او را قَدَر قُدرت و قوی شوکتش و... می نامیدند، چنان در باطن زبون و خوار بود و که بر شانه هایی که نردبان قدرتش بودند و به دستانی که برای تحکیم آن سال ها یاری اش کرده بودند این چنین تیغ ظلم فرو کرد و خونش ریخت.
قلدرنمایان زبون و ناجوانمرد در تاریخ این کشور زیادند که گربه صفت توانستند چشم به خدمات یاران خود ببندند و شانه های نردبانان قدرت شان را به تیغ ظلم بشکنند و آنان را از خود برانند و چون بر این یاران خشم گرفتند در زمان مناسب گرگ صفت بر آنان شوریدند و بر این خشم بماندند تا تن هاشان را پاره کردند. تاریخ حکایت می کند که خشم آنان بر یاران سابق خود بیش از حدی بود که بر متجاوزین به خاک این کشور روا می داشتند. در قاموس این نابخردانِ زبون، متجاوزین به خاک مام میهن عزیزتر و بهتر و قابل اغماز تر از تهدید کنندگان حریم قدرت شان در داخلند و جزایی بیشتری باید دریافت دارند. با متجاوزین به خاک می شود به رافت و اغماز برخورد کرد ولی با کسانی که برای حریم قدرتشان خطری باشند و حتی این خطر خیالی و ناشی از سعایت دیگران هم که باشد، هرگز از راه مصالحه نمی توان در آمد. چشم این زبونان قادر به تحمل و دیدن هیچ رقیب داخلی نیست حتی اگر در محاصره رقبای خارجی باشند، هر قد بلندتر از خود را اره می کنند و در کنارشان هیچ قد بلند تر از خودشان نمی توان یافت لذا در حالی که در زمان ناصرالدین شاه قجری بیشترین خاک این کشور از دست رفت و هیچ واکنش مناسبی بدین تجاوزات نداشت ولی در مقابل تهدید خطر قدرتش از داخل هرگز اغماز نکرد و یار دیرینه و مشاور صادقش امیر کبیر را بدون اغماز به تیغ بی صفت ترین جنایت کاران سپرد. این است مرام این زبونانِ قلدرنما.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 1:48 PM | شنبه هشتم شهریور 1393








