سر آن ندارد این شب که برآرد آفتابی

گفتمش: "معشوقِ شوخ چشم و نگارین صورت، از من چه خواهی؟"

گفت : "مرا بتو تمنایی نیست، دوستت دارم، چون جان، اما دلم هوای معشوقی دگرست،"

گفتمش:  "ای چراغ سینه من، در دل شب های تار، روی تو مسجد و محرابم شده، قبله سوی تو دارم"

گفت : "چه کنم که دل را به تو تمنایی نیست"،

گفتمش : "دوست، حلالش معشوق، که چون تویی را صاحب دل است"

گفت : "بدین لطف تو را دوست دارترم"،

گفتمش : "شرح فراق رخ تو گشته مرا ذکر شب و روز،"

گفت : "زین غصه هم برای تو نتوانم کاری کرد،"

گفتمش : "سر آن ندارد این شب که بر آرد آفتابی،"

گفت : "تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن، آفتاب اندر دل توست، و تو در پی آفتابی؟!"

دیدمش بهتر از دل جایگاهی نیست، که پذیرای عشق و معشوق شود،

گفتمش : "بمان که تو را زین دل، بهتر آستانی نیست،"

گفت : "هستم، تو نیز با من بمان"

سر آن ندارد این شب که برآرد آفتابی

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در نسل Z و فریاد برابری خواهی در ...
Blue bug ۹ اوت Kafkasbluebug گفتگوی تاریخی عجیبی میان «هیندوتوا» (Hindutva) و صهیونیسم وجود دارد که ...
- یک نظر اضافه کرد در «نام من فلسطین است و من زنده خ...
حقیقت اهمیت دارد ۱۹ اگوست @politicsusa46 تاریخ، فرانچسکا پائولا آلبانیز را به عنوان کسی به یاد خواهد...