خدایا!

شنوایی؟

بینایی؟

دانم که هستی؛

لیک افسوس!

 جوابی ناید از نای تو ای خالق؟!

تو خود گو، ز تو به که شکوه آرم؟!

شکوها دارد دلم،

زین غصه های ناتمام؛ رنج های نا ضرور؛

 عصرِ غم انگیز؛

 پاره باید می شدی، ای بندهای محکم دل؛

 آتشی است، در سینه ام؛

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در آیا می‌توان یک ملت بزرگ را تا ...
درخواست یک نهاد آمریکایی برای تحریم اعضای RSS به دلیل سفر «موهان باگوات» یک کمیسیون آمریکاییِ ناظر ...
- یک نظر اضافه کرد در خاطرات یک اسیر، آنچه در چنگ دش...
زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ پایان جنگ و نفرت‌ها بود! رحیم قمیشی قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و اردوگاه مفقو...