دهه هاست که سیاست کلی حاکم بر تمام امکانات تبلیغی و دستگاه های ملی، بر ستاندن میدان از اصلاح طلبان، بی اثر کردن آنان و طرح های شان، حمله به افراد و تفکرشان، محدود کردن امکانات و دایره و شعاع عمل شان، و در مقابل دادن میدان و امکانات بیشتر به تفکر، افراد و دستگاه اصولگرایان، و وسعت بخشی به حوزه عمل، قدرت و ثروت این جناح اقلیت سیاسی در کشور بوده است، این یعنی انقلاب و کشور هزینه بالا کشیدن اصولگرایی و اصولگرایان شد، اما اصولگرایان هر بار در حالی که خود را "انقلابی" معرفی کرده و می کنند و جبهه خود را "جبهه انقلاب" می نامند، رسوایی بیشتری را برای خود، "انقلاب" و مدافعان نظریه آن، بر جای گذاشتند، و مردم را از "انقلاب" و هرچه تفکر "انقلابی" و "انقلابی گری" دورتر و متنفرتر کرده اند،

و این تفکر که "دین" و "دستگاه دینی" را نیز چون دیگر امکانات ملی، در خدمت خود و جناح خود گرفته است، و دین و دستگاه روحانیت را نیز در بدترین وضعیت تاریخی خود، از لحاظ جایگاه مردمی در ایران قرار داده، و این دو را نیز با خود به قعر دره تنفر عمومی کشیده اند و...؛ اما امروز هفتم مردادماه 1403 به رغم تمام این روند اقدامات، و سیاست کلی جاری در نزد حوزه قدرت و... باز این یک بخشی از مردم ایران بودند که با دیدن روزنه ی امیدی، که ناشی از روزنه گشایی چند بود، با حضور خود در پای صندوق های رای، و برخی دیگر با عدم حضورشان، دوباره یک دولت اصلاح طلب را برای سکانداری کشور در حوزه اجرایی و ریاست بر جمهور ایرانیان، رقم زدند و به ساختار معیوب، کینه جو و خارج از مدار عرف و قانونِ بازگفته فرصتی تازه دادند و اصلاح طلبان را دوباره به آنان تحمیل نمودند.

و اینک با یاد و نام تمام کسانی که در طول تاریخ ایران، برای کسب آزادی و کسب حق تعیین سرنوشتِ مردم ایران، از جان، مال و آبروی خود مایه گذاشتند، باید شاد بود که به رغم این اوضاع و روندهای سیاسی اعمالی، باز دولت اصلاحات دیگری، با سخنان مردی با صلابت در منطق، که در تفکر خود، احیاگر نگاه ارزشی به قشر "مستضعف" ، و باز گرداندن معنی واقعی به واژه "مستضعفین"، همان معنایی که در انقلاب 57 و در نظر انقلابیون آن عصر مد نظر مردم ایران بود، و در شعارهای آنان تکرار می شد، پا به میدان نهاده، و در عمق وجود او، این مردم چنان جای دارند، و چنان در اعتقاد به مردم خود عمیق است، که تو گویی به واقع آنانرا "ولی نعمت" خود، و تمام مسئولین کشور می داند، چراکه میزان موفقیتِ خود و دولتش را، به میزان رضایت این مردم منوط می کند، و به نظر می رسد که او در عهد خود در خدمت و ارادت به مردم ایران استوار و مصمم است،

پزشکیان که در آغازین روز شروع دولت خود، با کشور، دولت و سیستمی به گِل نشسته مواجه است، که از نتایج انحراف و کار دولت سه ساله مرحوم ابراهیم رئیسی و شرکا، باقی مانده است، آنان که حتی در روز تنفیذ هم نتوانستند، از تعطیلی عمومی دولت خود جلوگیری نمایند، و این را باید یکی از نمادهای بروز ناکارآمدی آنان در تامین نیازهای اساسی کشور، برای چرخیدن چرخه کار کشور دانست، که مجبور شدند تمام کارکنان دولت را، حتی در روز تنفیذ که روز آبروداری آنان بود، راهی خانه های خود کنند، تا شاید از ویرانی و فروریزی کامل سیستم تولید و توزیع برق و انرژی کشور موقتا بازداری نمایند.

در حالی که ارزش پول ملی را، در کمترین سطح قیمتی خود رساندند، و همین امروز و در روز تنفیذ و تحویل دولت به نفر بعدی، یک عدد سکه طلای بهار آزادی، با رقمی بالاتر از 41 میلیون تومان! مبادله می شود، و این یعنی فرو ریزی قدرت خرید توسط پول ملی، که به بی ارزش ترین حالت خود تا کنون رسیده است و...

دولت سه ساله و ناتمام اصولگریان، که تمام کشور را در خدمت به آن دولت و اهداف و موفقیتش بسیج کرده بودند، اما در اثر نارضایتی عمومی از این دولت و عملکرد نا بهنجارش، ایرانیان در اولین فرصتی که بدست آوردند آن را در کمترین زمان ممکن بر کنار کردند، چنین دولت اصولگرایی با این همه حمایت و پشتیبانی ملی، در چنین شرایطی کشور را تحویل دولت اصلاح طلبان تحت ریاست دکتر مسعود پزشکیان داد؛ و جهت گیری های نادرست آن دولت اصولگرا، در ابعاد اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی، لاش سنگین ناکارآمدی و کمبود خود را بر دامن دولت پزشکیان نهاد و رفت، زمین سوخته ایی که از دولت خسارتبار آن مرحوم و شرکای پر تعداد و مدعی اش بر جای ماند، میراث شومی است که ماه ها می طلبد تا رفوگران ماهر باز بتوانند دوباره پارگی های این فرش از هم گسیخته را، در بُعد فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ترمیم کرده و به هم متصل نمایند، و قطار کشور را دوباره به ریل حرکت نهند، و آنرا به حرکتی نو در آورند.

و البته دولت مسعود پزشکیان با سنگلاخ و موانع پایداری نیز که گریبانگیر سایر دولت های گذشته (حتی دولت رئیسی) نیز بوده مواجه است، همان لاش سنگین چنبره زده بر مجاری قدرت غیر قابل تغییر (توسط مردم ایران)، که همین نیروی خارق العاده تجمیع شده، علاوه بر دولت های برخاسته از رای مردم، وجه جمهوریت را در نظام برخاسته از انقلاب آزادیبخش ایران را نیز گرفتار خود کرده، و بی اثر و تهی از محتوا نموده است، تا بتواند همیشه ثابت و دست نخورده بمانند، گروهی مصون از نظارت و سوال، تعویض و تغییر، که ارزش های مد نظر خود را، عین ارزش های مد نظر مردم، اسلام، ایران، انقلاب، جمهوری اسلامی و... دانسته، و آنرا به تمام ارکان کشور، و بر عموم مردم خود تحمیل کرده و می کنند و...، و مردم سالاری و دمکراسی ایران را از درون خالی، و از محتوا تهی می کنند.

اما با همه ی این موارد پیش گفته، بخشی از مردم ایران در انتخابات چهاردهمین دوره ریاست جمهوری احساس ضرورت کردند، و قانع شدند که باید دولت دوم اصلاحات را دوباره بدین لاش سنگین و ستبر، به رغم میلش تحمیل کنند، و از نتایج این تصمیم بود که دور تازه ایی از کار و فعالیت، از امروز با سکانداری رئیس جمهور منتخب مردم ایران، مسعود پزشکیان آغاز شد، تا شاید دوران طلایی انقلاب، که در دولت اصلاحات و در دولت سید محمد خاتمی بروز کرد، و شاخص های ملی را در ابعاد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و بین المللی به اوج خود رساند، دوباره جانی تازه دهد، و امید را به اردوی کشور باز گرداند، به امید آن روز.

البته از این مطلب نیز نباید گذشت که، اصلاحات و اصلاح طلبان در این کشور همواره مشکل این مرز و بوم را عدم "توسعه سیاسی" دانسته، و ریشه اکثر مصائب و گرفتاری های جامعه ایران را ناشی از عدم نقش مردم، در تدبیر امور خود دانسته، و آنرا همواره جار زده و اعلام کرده اند، و اصلاح طلبان با همین شعار و اولویت نیز، خود را به مردم ایران عرضه، و رای مثبت آنان را همواره کسب کرده اند، و بر این صحنه سنگین محافظه کارانه و راستگرایانه چنبره زده بر کشور، تحمیل نموده اند،

ولی وقتی در کسب اعتماد این مردم برای تغییر و تحول موفق شدند، و خواستند وارد صحنه ی کار و عمل شوند، عوامل جا خوش کرده در مجاری قدرتِ حاکم، ماموریت دیگری را برای آنان، تعریف و به عهده آنان نهادند، تا بدین وسیله شکست و عدم تحقق شعارهای آنان را به تماشا بنشینند، و بدین وسیله مردم ایران را برای درخواستِ ایجاد "توسعه سیاسی" و تغییر و تحول، از طریق ناکارآمد کردن نمایندگان شان، تنبیه نموده و ناکام و ناامید کنند، این موج ناامیدی مردم ایران و فرار آنان از ایران، و مهاجرت دسته جمعی ایرانیان از کشور، ناشی از این پدیده شوم نا امید سازی هاست.

این شرایط مرا یاد آن صحنه غمبار از سریال ارزشمند و هنری "مختار" ، ساخته هنرمند بزرگ کشورمان جناب میرباقری می اندازد که آن سردار منصوبِ مختار ابن ابو عبیده ثقفی، از جایگاه فرماندهی خود بر سپاه انقلابیون تحت حاکمیت مختار، سو استفاده کرد و ایرانیان جنگجوی دخیل در سپاه خود را که در جنگِ سواره، تبحر و تخصص داشتند را، وادار به جنگ پیاده با دشمن کرد، و بدین ترتیب آنان، و در کل سپاه انقلابیون تحت فرماندهی مختار را به اضمحلال کشید و دچار مرگ و نابودی دردناکی نمود و...، و همه عاقبت او را هم دیدند که پشیمان از کرده خود، عاقبت شاهد مرگ و نابودی خود نیز شد.

اینجا هم، دولت محمد خاتمی را که با شعار "توسعه سیاسی" وارد صحنه کشور شده بود، و از مردم با همین شعار و هدف ماموریت گرفت را، مامور به حل نشانه های بروز بیماری اجتماعیِ عدم توسعه سیاسی، یعنی مشکل "معیشت و اقتصاد" کردند! حال آنکه این خود تنها یک مصداق و نشانه از بروز و وجود یک بیماری کلی و اساسی بود، و به واقع مثل تبی می ماند که آن تب در واقع خود بیماری نیست و تنها نشانه ایی از بروز و وجود بیماری اصلی در تن بیمار، برای پزشک است، و با توجه به این اصل است که پزشک واقعی هرگز به جنگ تب نمی رود، و هیچ عاقلی هم پزشک را در درازمدت به این امر مامور نمی کند، زیرا هرکه الفبای این وضعیت را بداند، می داند با درمان اصل بیماری، این تب نیز که نشانه ایی بیش نیست، خود به خود درمان و حل و فصل می شود،

تخصص و هدف اصلاح طلبان تغییر و تحول سیاسی بوده و هست تا از این طریق، اصل و ریشه ی اساسی مشکلات متعدد دیگر دامنگیر کشور، مردم و انقلاب حل شود، و آنان می دانند نشانه ها و مصادیق بروز یافته از مشکلات اساسی، در سایه حل این مشکل بنیادی، خود به خود حل و فصل می شوند، و بدین ترتیب بود که اصلاحطلبان متخصص در حل مشکل توسعه سیاسی را، به جای مبارزه با اصل بیماری، به مبارزه با مصادیق و نشانه های بروز بیماری فرستادند، تا از درمان اصل و ریشه و بنیاد بیماری ایران باز بمانند، که در این وضع، حتی در صورت موفقیت نیز، به نوعی شکست خورده، میدان را ترک می کردند،

و امروز سر دادن شعار اعتراضی "اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا" در اعتراضات مردمی، نشانه از موفقیت همین راهبرد اصولگرایانه حاکمین بر مجاری قدرت دارد، چرا که اصولگرایان به عنوان مسببین وضع موجود، به درستی و منطقا نزد این مردم منفور و محکومند، اما اصلاح طلبان چرا باید محکوم باشند؟! دلیل محکومیت آنان نزد مردم، عدم اجرای شعارها و اهداف آنان، و در نتیجه نابودی امید به آنان ناشی از اعمال همین راهبرد توسط هسته سخت قدرت در ایران است.

و این روزها نیز باز تاریخ دوباره تکرار می شود و اکنون نیز که دولت دوم اصلاحات که با شعار عدالت، رفع تحریم، مخالفت با تحمیل سبک زندگی خاص به مردم، رفع مشکل ارتباطات اینترنت جهانی ایرانیان و... پا به عرصه خدمت نهاده نیز، از اصل ماجرای ماموریتی که مردم به آنها داده اند، به دور نگه داشته می شوند، و او و دولتش را باز به ماموریت معیشت و اقتصاد می فرستند، و البته محکوم به ادامه مسیری که در دولت رئیسی (دولت چشم و گوش بسته، و بله قربان گو، و فاقد توجه به مسئولیتش در قبال کشور و مردم) دنبال شد، و این دولت را نیز همچون آنان می خواهند.

 حال آنکه اصلاح طلبان ریشه اصلی مشکلات این کشور را به درستی در عدم "توسعه سیاسی" کشور تشخیص داده اند، و راه برون رفت و بر طرف سازی مسایل و بحران های اساسی کشور را، در باز کردن فضای سیاسی، تشکیل احزاب قدرتمند و شناسنامه دار، اعطای حق اعتراض و دگر اندیشی به تمام ایرانیان، تکیه به رای مردم، اعطای آزادی بیان و اجتماعات، شکل گیری نهادهای رسانه ایی مستقل و آزاد، شکل گیری جامعه مدنی قدرتمند و پویا و... می دانند، اما به نظر می رسد باز درب همچنان بر همان پاشنه سابق می گردد، و باز با چنین دولتی نیز از "معیشت" و "اقتصاد" می گویند و...،

هر چه به این جماعت گفته می شود که این تب که تن ایران و ایرانیان را مریضحال، بیحال و بیمار و کِرِخت کرده است، ناشی از عدم توسعه سیاسی است، باز می گویند وضعیت معیشت و اقتصاد این مردم را درست کنید و...، حال آنکه درمان درد اقتصاد و معیشت جز با اعطای آزادی، در دست گیری رشته امور کشور توسط مردم، اعطای حق تعیین سرنوشت و... و در کل احیای دوباره دمکراسی واقعی در کشور میسر نیست، و باقی، قرص های مُسکنی بیش نیستند، که تنها چند روزی این مردم و جامعه ی بیمار را، در خماری عدم درک درد فرو خواهد برد، و نتیجه اش جز ناامیدی و سرخوردگی بیشتر مردم نخواهد بود، این هرگز درمانی دائم و اساسی نبوده و نخواهد بود و نیست،

و سوالی که از این جماعت پایدار مانده بر شعار معیشت و اقتصاد برای اصلاحطلبان باید پرسید اینکه، اگر شما واقعا درد اقتصاد و معیشت این مردم را دارید، چرا شما که اولویت تان اقتصاد و معیشت است، در دولت های مطیع و منتسب به خود، به این امر هیچ توجهی نداشته و ندارید، و از معیشت و اقتصاد مردم در آن دولت ها نمی گفتید، و آنرا توسط آن دولت ها هدف نمی گیرید، و برعکس آن دولت را در جهتی فرستاده و می فرستید که نه اقتصاد این مردم و نه معیشت آنان را بهبودی ندادند که هیچ، بلکه به افتضاحی عمیق تر هم کشیدند؟!

البته اصلاح طلبان نشان داده اند که در حالیکه هدف اصلی شان توسعه سیاسی کشور است، تا با رسیدن به این هدف، دردهای اساسی و دیرپای و بنیادی این مردم را حل کنند، تا با تکیه این مردم بر زیرساخت های سیاسی حاصل آمده از توسعه سیاسی، که در دسترس مردم ایران قرار می گیرد، آنان بدون نیاز به اعتراضات خونین، مشکلات شان را با حاکمیت حل کنند و دردهای شان را التیام دهند، و این مردم زین پس با استفاده از ابزارهای مدنی و قانونی در دسترس خود، ناشی از اجرای توسعه سیاسی، مثل تمام کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه در دنیا، در وضع خود تنها با یک رای، و شرکت در انتخاباتی چند، تغییر و تحول ایجاد کنند و...،

و این چنین است که در کنار حرکت اصلاح طلبان به این سمت، آنان همواره توانسته اند، با قرار دادن کشور در این مسیر درست اصلاح و تغییر، یعنی در جهت درست اجرای توسعه سیاسی، قطار اقتصاد را نیز در کوتاه مدت، به ریل صحیح خود باز گشت داده، و از این روست که بهترین عملکرد اقتصادی در دولت های اصلاح طلب، که از قضا درد توسعه سیاسی دارند، در کشور رخ داده است، و توسعه ایی همه جانبه را شاهد بودیم که خاص دولت های اصلاح طلب است، این توسعه همه جانبه در دولت های منتسب به اصولگرایان دیده نمی شود، که تنها حرف از معیشت و اقتصاد می زنند، و خر مراد خود را سوارند و می رانند، و متاسفانه در آخر نیز، به جای "اسب زین شده"، "خر لنگ" ی را و با پاهای شکسته و در هم، تحویل دولت بعدی می دهند.

شاید بتوان دوره ریاست جمهوری مرحوم آقای ابراهیم رئیسی [1] را یکی از ناموفق ترین دوره های ریاست جمهوری در تاریخ جمهوری اسلامی ایران تا کنون دانست، به طوری که گمانه زنی ها برای یکدوره ایی شدن حضور او در قدرت، یکسال پیش از پایان اولین دوره انتخاب پرهزینه اش برای کشور، از هم اکنون آغاز و زمزمه می شد، و این سقوط هلیکوپتر حامل رئیس جمهور در آذربایجان شرقی بود که به این بحث ها پایان زد.

در این سه سال، هر بار که خود را در جایگاه تصمیم سازانِ تعیین کننده مسیر کشور قرار دادم، کار آنان را برای پایان دادن به این دوره خسارتبار سخت و گاه حتی ناممکن یافتم، و هر بار به روش های موجود در این راستا فکر کردم، اما چنین تغییر ریلی را خسارتبار و پرهزینه یافتم،

ولی هرگز فکر نمی کردم سقوط هلیکوپتر، این چنین به کمک آنان آمده، و به دوره ناموفق آقای ابراهیم رئیسی بر ریاست جمهوری اسلامی آبرومندانه تر خاتمه دهد، و دوره مورد انتظار هشت ساله معمول ریاست جمهوری پر حرف و حدیث او را یکدوره ایی، و بلکه همان یک دوره را نیز ناتمام به پایان رساند.

آنچه برایم مسلم بود اینکه ردای ریاست جمهوری بر قامت او بسیار گشاد می نمود، و او را هرگز "اینکاره" نیافتم، در عین حال این امر نیز برایم روشن بود که او کسی است که برای جای گرفتنش بر ریاست جمهوری، کشور و حتی هم جناحی هایش هزینه های بسیار گزافی پرداخت کردند، تا او را بر این کرسی بزرگتر از خودش جای دهند، و تصمیمِ حاکمیت او بر پاستور باعث شد که دست های قدرت در کشور مجبور شوند از تمام ظرفیت کشور (ملی و جناحی) سود جسته، و حتی در بین خودی های شان نیز بسیاری را قربانی کابین قدرت او کنند، تا ابراهیم رئیسی را در جایگاه ریاست بر دولت ببینند، و لذا می بینیم که شورای نگهبان، ائتلاف پرتعدادی از کاندیداهای همسو را در مقابل یک رقیب نه چندان قدرتمند، برایش ردیف کرد، تا پیروزی او را در انتخابات ریاست جمهوری سیزدهم [2] مسجل و حتمی کنند،

صحنه پردازان انتخابات سیزدهم چینش آشکار کاندیداهای پر تعداد و همسو، در مقابل یک رقیب از نیروهای درجه سوم جناح رقیب (عبدالناصر همتی) را رقم زدند تا انتخاباتی با نتایجی از پیش معلوم، بی رمق و بی خاصیت برای کشور رقم خورده و دنیا شاهد قهر بسیاری از مردم ایران از صندوق های رای شوند. روندی که در انتخابات مجلس خبرگان رهبری نیز برای رئیسی تکرار شد، و او را ابتدا بی رقیب، و سپس ... به هر روشی که بود راهی مجلس خبرگان رهبری کردند،

با همه ی این هزینه ها، رئیسی دولتی ناکارآمد و با دستاوردهایی ناچیز، و در مقابل کارنامه ایی مملو از خسارت را برای کشور، مردم و همفکران خود بر جای گذاشت، و دولت او را در مجموع به موضوعی طنزآمیز از ناکارآمدی، بی تدبیری، کابینه ضعیف و ناهماهنگ و... تبدیل، و عملکرد این دولت، آبرویی برای موافقین دولت و حاکمیت یکدست بر جای نگذاشت.

از این روست که وقتی نگاه می کنم، شاید این نوع خروج رئیسی از پاستور، بهترین و کم حرف و حدیث ترین روش برای خلاصی از خسارت دولت یکدست و ناکارآمد رئیسی بتوان برشمرد، ناکارآمدی دولت او در جنبه های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، امنیتی و حتی جهانی باعث گردید که آنان که در ورای مسایل جناحی، آثار مخرب چنین دولت هایی را رصد می کنند، ادامه این وضع را قربانی کردن بی دلیل همه چیز به پای یک فرد و یک جناح خاص ببینند،

اما برای پاک کردن این خسارت درازدامن از دامن خود چه می کردند؟ در این بین استعفا و یا برکناری او هزینه های بسیار جدی داشت و...، و جبهه متفرق و ناهماهنگ موجود در قدرت را بیش از پیش دچار تلاشی و خنثی کنندگی بیشتر همدیگر، در بین یکدست سازان کشور می کرد.

و شاید این سقوط و این نحو پایان پرونده دولت مستقر، عاقبت به خیری را هم برای رئیسی، و هم برای پشتیبانانش به ارمغان آورد، که به این راحتی دولت او از صحنه سیاسی کشور خارج شد، چرا که با این روش، او را با همه ناتوانی ها، ناهماهنگی های کابینه ضعیف، ناکارآمدی ها، شکست ها، عدم تحقق وعده ها و شعارها و...، اکنون در مظلومیت ناشی از مرگ ناگهانی، می توانند او را "شهید"، "شهید جمهور"، "سید شهدای اهل خدمت" ساخته و پرداخته، و از روش بزرگ کردن هایی که در پس هر مرگ این چنینی می توان انجام داد، بدون این که هزینه ایی برای مطرح کنندگانش ایجاد کند، سود جویند.

حال آنکه اسامی و کلمات مذکور در قامت مرحوم ابراهیم رئیسی که رئیس جمهوری ضعیف بود، چندان جاگیر نمی شود، و قبایی گشاد برای او به نظر میرسد، که تنها در صحنه های عاطفی مرگ و تشییع می توان بر مردگان سوار کرد، چرا که برای ایرانیان چنین اغراق هایی در حالت عادی قابل تحمل نبوده، و مورد مضحکه و اعتراض قرار می گیرد، به عنوان مثال در انتخاب او "جمهور" ایرانیان رضایت آنچنانی نشان ندادند، حال چرا باید او را به عنوان "شهید جمهور" قبول کنند؟! مگر این که این القاب را به صورت دستوری بر کسی سوار کرد.

"خدمت" و خادم مردم ایران و ایرانیان بودن نیز، واژه ایی پر معنا بوده که از اول انقلاب مد نظر اهل اعتقاد به ملت بوده است که در شان آن مرحوم چندان مسمایی ندارد، چرا که در دوره او، نه وضع اقتصادی مردم، نه امنیت آنان، نه امید آنان به آینده، نه معیشت آنان، نه عزت و کرامت آنان و... بهبودی را نشان نداد، تا او را خادم ملت ایران نامید، و بلکه جامعه و مردم ایران به عکس سقوط آزادی را در نتیجه عملکرد و سیاست های این دولت، در شاخص های زندگی خود، در ابعاد متعدد تجربه کردند؛ برون داد این دولت برای مردم ما سقوط در شاخص های زندگی بود، که در ریزش شدید و بی سابقه ارزش پول ملی، گرانی های افسار گسیخته، بیکاری و عدم درآمد کافی، افت سطح زندگی، رکورد زنی فساد های گستره و بی سابقه مالی و... خود را نشان داد.

متاسفانه مرحوم ابراهیم رئیسی که امید می رفت با تکیه به سابقه قضایی مدید خود، در بحث مبارزه با فساد از خود کارنامه ایی درخشان نشان دهد، اما این نیز به کمک او نیامد، تا لااقل از این حیث، کارنامه ایی قابل دفاع از خود بر جای بگذارد، به عکس کارنامه ایی بسیار نامناسب بر جای گذاشت، و حتی همان بهبودی که از تخصص او انتظار بود، و می توانست برگی بر کارنامه موفقیت او باشد نیز، که همانا موفقیت در مبارزه با فساد مالی و اداری بود، موفقیتی را ثبت نکرد و شاخص های فساد ستیزی در دولت رئیسی بهبودی را نشان نمی دهد که هیچ، بلکه باعث عمق یافتن بی سابقه تر این بلیه ملی نیز گردید، 

اختلاس های بزرگ، که شاخص ترین آن کیس فساد نزدیک به چهار میلیارد دلاری موسوم به "چای دبش" و... است نشان داد که ابراهیم رئیسی، حتی در قامت یک عنصر متخصص قوه قضاییه نیز، کارنامه درستی در مبارزه با فساد مالی نداشته است. اوج گیری فساد مالی، گرانی ارزاق و خدمات، افت شدید ارزش پول ملی، و سُر خوردن بیش از پیش ایران به دامن روسیه و...، مردم ایران را از آینده ناامیدتر، و توان و رمق را از جامعه ما بیش از پیش گرفت.

افزایش میزان و تنوع مالیات های کمر شکن، فشار بیش از حد بر قشر متوسط جامعه، باعث آب رفتن و کوچک شدن این قشر کارآمد و شاخص در توسعه و پیشرفت جامعه گردید، و در مقابل به بزرگ شدن بدنه قشر فقیر در جامعه ایرانیان منجر شد، و گسترش مهاجرت مردم ایران به دامن کشورهای دیگر و... را باعث گردید، همه و همه، کارنامه این دولت را در ابعاد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، امنیتی و... نا موفق، و بلکه نزولی و سقوطی نشان می دهد،

به رغم یکدستی کامل قوای سه گانه در کشور، و کمک بی حد و حصر قوای حاکمیتی به این دولت، و بسیج تمام ارکان کشور، در خدمت و کمک به این دولت برای رسیدن به اهدافش، نتیجه ایی جز عدم توفیق آنان در اجرای شعارها و وعده های انتخاباتی نداشت، و مردم متوجه شدند، مدعیان، در حالت یکدستی کامل هم توانایی اداره کشور را ندارند،

و لذا بیش از هشت سال تبلیغات گسترده و همه گیر بر ضد دولت های یازدهم [3] و دوازدهم [4] حسن روحانی، به زودی رنگ باخته و باعث گردید که مردم بیش از گذشته، متوجه خدمات دولت روحانی در بحث روابط خارجی و برجام و حتی مدیریت اقتصادی و اجتماعی آن دولت شوند، که بدون همکاری قدرت های دخیل داخلی، و زیر فشار رقبای سرسخت داخلی و خارجی کار کردند، و وضع مردم خود را بهبود بخشیدند، و در سایه بی کفایتی و بی تدبیری دولت سیزدهم، این امر خود را بیش از پیش نشان داد.

از این رو به نظر می رسد که این شاید بهترین پایان بر دولت رئیسی بود که این امر را ممکن کرد تا بدون کمترین تنشی، دولت تعویض شود، بدون این که تصمیم سازان، همچون زمان بر کشیدن او، که کشور و مردم را هزینه برکشیدنش کردند، حال مجبور نباشند همان هزینه ها را برای به زیر کشیدن او پرداخت کنند.

اما آیا این اتفاق می تواند، تصمیم سازان را از یکدستی ها، خالص سازی های خسارتبار و خودخواهی های طبقاتی و... بازدارد؟    

 

[1] - سید ابراهیم رئیس‌الساداتی (۲۳ آذر ۱۳۳۹ – ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳) مشهور به سید ابراهیم رئیسی، سیاستمدار اصولگرا و روحانی شیعه ایرانی بود که از ۱۴۰۰ تا هنگام کشته شدنش در ۱۴۰۳ به‌عنوان هشتمین رئیس‌جمهور ایران فعالیت می‌کرد. او عضو جامعه روحانیت مبارز و نماینده و نایب‌ رئیس اول مجلس خبرگان رهبری بود

[2] - دولت سیزدهم جمهوری اسلامی ایران توسط هشتمین رئیس‌جمهور ایران، سید ابراهیم رئیسی که در انتخابات ریاست‌ جمهوری ۱۴۰۰ پیروز شد در روز سه‌ شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ تشکیل شده است. سید ابراهیم رئیسی رئیس دولت در روز ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ در سانحه سقوط بالگرد به همراه حسین امیر عبداللهیان (وزیر امور خارجه)، سید محمدعلی آل هاشم امام جمعه تبریز، مالک رحمتی استاندار استان آذربایجان شرقی، سید مهدی موسوی فرمانده یگان حفاظت ریاست جمهوری و کادر پروازی هلیکوپتر کشته شد و طبق قانون اساسی محمد مخبر معاون اول رئیس‌ جمهور بطور موقت با فرمان سید علی خامنه‌ای وظایف و اختیارات ریاست‌ جمهوری را به عهده گرفت.

[3] - دولت یازدهم جمهوری اسلامی ایران به دولت حسن روحانی معروف به «دولت تدبیر و امید» گفته می‌شود که در نتیجهٔ پیروزی در انتخابات ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ در روز ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ مورد تنفیذ حکم ریاست‌ جمهوری قرار گرفت تنفیذ رئیس‌ جمهور توسط سیدعلی خامنه‌ای، دومین رهبر جمهوری اسلامی ایران در روز ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ برگزار شد. تحلیف وی نیز در مجلس شورای اسلامی در روز ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ برگزار شد. تحلیلگران غربی از مهم‌ترین چالش‌های پیش روی دولت یازدهم ایران را موضع‌گیری و کارشکنی برخی نهادهای قدرت در حکومت جمهوری اسلامی ایران با این دولت می‌دانستند که یکی از این نهادها را می‌توان مجلس شورای اسلامی وقت دانست که نمایندگان غالب آن را اصول‌گرایان تشکیل می‌دهند و پیش از شروع به کار دولت یازدهم، نسبت به نحوه انتخاب وزرای پیشنهادی از جانب روحانی، به وی هشدار دادند

[4] - دولت دوازدهم جمهوری اسلامی ایران توسط حسن روحانی تشکیل شده‌است. این دولت از تاریخ ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ الی ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ به فعالیت پرداخت و دولت سید ابراهیم رئیسی جایگزین آن شد.

خدمتگذاری و نوکری به هر یک از دو عنصر دوگانه ی هر جامعه ایی یعنی "قدرت" و یا "مردم" ، یکی از مهمترین نشانه های جهت گیری درست و یا نادرست انسان و نظامِ متمدن، متفکر و مسئول است، به طوری که نوکری و خدمتگذاری مردم، همواره توصیه شده، و افتخار آمیز و مباح بوده و خواهد بود؛ و اما نوکری قدرت همواره زیر علامت سوالی بزرگ، و گاه ناروا و حرام خواهد بود، و این خود شاخصه، ملاک و معیارِ خوبی برای یافتن انسان و نظامِ اصیل است؛ نظام و فردی که در خدمتِ مردم است، به حقیقت واجد خصوصیّات تمدن، انسانیت، اخلاق و حتی دین است، و نظام و فردی که خود را در خدمت قدرت می داند، به سوی فساد، ویرانگری، انهدام انسانیت و... پیش خواهد رفت، چرا که نوکری قدرت ثابت کرده است که انسان را در معرضِ خطرِ شدیدِ فساد و تباهی و دوری از کرامت و عزت انسانی قرار می دهد، اما به عکس خدمت و نوکری خلق نشانه ی تعالی روح و درستی جهت انسانِ خدایی و اخلاقی و حتی دینی است.

همین اصل در ارزیابی درستی جهتگیری خیزش ها و انقلاب ها نیز صادق و قابل تعمیم است، خیزشی که با هدف رهایی انسان ها بر پا می شود، اصیل و ناب است، و خیزشی که با هدف کسب قدرت برای فردی، طبقه ایی و یا گروهی، سازمان داده می شود، اصالت و ارزش چندانی ندارد. ارزش خیزش ها و رهبران انقلاب ها به اهداف آنان بسته است؛ یکی از دلایل مهم وقوع خیزش های رهایی بخش در جهان نیز همین امر بوده و هست، زیباترین مفاهیم در خیزش های جهانی، در هدف خدمت به "خلق" نهفته است، همانگونه که در تفکر "مارکسیسم" می توان دید، وقتی آن متفکرِ دنیای تفکر مدرن، جناب مارکس از عدالت و توزیع ثروت و قدرت بین قاعده هرم جامعه بشری، یعنی نیروی کار (کارگران، کشاورزان و...)، که به واقع بدنه پیش برنده اجتماع اند، سخن می گوید، و هدف خود را رهایی همین قاعده ی کثیر مردمیِ تحت استثمار قرار می دهد، تا آنان را از فقر و نداری نجات دهد، و آنان در امور خود حاکم کند، همین هدف است که مارکسیسم را به جنبشی اصیل تبدیل می کند تا آنجا که دل های بسیاری را در گوشه گوشه ی تمام قاره های جهان، به خود جذب می کند، جنبشی جهانی، که آزادیخواهان جهان در یک قرن گذشته را به خود مشغول داشت، و بسیاری از قیام های جهانی در قرن بیستم وجه مارکسیستی داشتند، و بهترین، نخبه ترین و فرهیخته ترین مردم جهان را به خود جلب و جذب کرد، چرا که رهایی و سعادت مردم را در نظر داشتند و...

گرچه مارکسیسم در اکثر موارد، در عمل، به ضد خود تبدیل شد، اما باید اعتراف کرد که شعار و هدفِ تئوری آنان "آزادی خلق" ها از استثمار قدرت (اقتصادی، سیاسی و...) بود، هر چند مارکسیست ها در نمود عینی خود، به استثمارگرانی قهار و خودرای، مستبدینی خونریز، دیکتاتورهای مخوف، سیستم  هایی به بند کشاننده و... تبدیل شدند، و روی هر همنوع کثیفی چون خود را، در این مجال سپید کردند، و خود را در بالای هِرم جنایت و ظلم در جهان مدرن قرار دادند، که کره شمالی یک نظام کامل، از این نوع جنایت و  دیکتاتوری است که آینه ایی در پیش چشم بشر، از بازماندگان این سیستم فکری است، که می توان دید که چطور انسانیت و انسان را به مضحکه قدرت خود کشیده اند، و پیشوا بر تمام مقدرات انسان تحت سلطه، حاکمیتی بلامنازع فردی و حزبی دارد.

در حکومت دینی ناشی از اسلام و... نیز به همین صورت است، تا آنجا که به متن قرآن مربوط می شود، فارغ از سیره و روش مسلمانان در طول تاریخ، باز بیشتر سخن از آزادی انسان از سلطه انسانی دیگر می رود، و هدف رهایی و پاکی انسان از سلطه، سلطه گری و سلطه پذیری می باشد، سراسر قرآن به داستان مبارزه انسانِ در بند فرعون ها، بت ها، حاکمان جور، هوای نفس و... می پردازد، که خلق خدا را به مهمیز قدرتِ خود کشیدند، آنان را برده و کنیز و نوکرِ تحت فرمان خود ساختند، به طوری که کرامت و عزت انسانی بندگان خدا، خدشه دار شد و...، و چنین دینی انسان را به ترحم به همدیگر، تعاون و همکاری، تقوا و پاکیِ روح و جسم، دوری از تکبر و خودرایی و... می خواند اما در عمل، حاکمیت های اسلامی در خونریزی و تجاوز به حقوق انسان و...، گوی سبقت را از دیگران ربودند، و علاوه بر خلافت های جور اسلامی اولیه، که در جنایت و غارت ملل تحت سلطه از هیچ اقدامی فروگذار نکردند، در دوره مدرن نیز، خیزش های اسلامیِ مدرن که به خلافت داعش در شامات و میانرودان، طالبان در افغانستان و... انجامید، که کرامتی و عزتی برای انسان تحت سلطه ی خود باقی نگذاشتند.

در ایران نیز وقتی رهبران انقلاب 57 که ظاهرا چنین برداشت درستی از دین و قرآن داشتند، هدف را رهایی مستضعفین اعلام کردند، و خود را مقید به این اصول کلی حرکت دینی دانسته، لذا نوعی مسابقه ی خاکساری و تواضع در برابر مردم، دوری از تکبر و غرور و... در بین آنان جریان داشت، و این گفتمان را سر لوحه گفتار خود داشتند، و لذا انقلاب 57، عملا انقلاب مستضعفین، پابرهنگان، کوخ نشینان و... نام گرفت، و این نامگذاری، نه به این عنوان بود که انقلابیون را آنزمان پابرهنگان، مستضعفین و کوخ نشینان و... تشکیل می دادند، بلکه این را همه می دانند که انقلاب 57 را نخبگان، فرهیختگان، و الیت های روشنفکر و تحصیل کردگان جامعه ایران، همچون دانشجویان، دانشگاهیان، حوزویان، گروه های سیاسی مدرن، کارکنان نظام مستقر، اصناف، سندیکاها، نویسندگان، اهل علم و خرد و... کردند و بدنه جامعه و البته مستضعفین و کوخ نشینان و پاپرهنگان نیز، تنها همدوش الیت های جامعه خود، آنان را در این مهم همراهی کردند.

لذا از این لحاظ خیزشِ 57 را انقلابِ مستضعفین، پابرهنگان و کوخ نشینان می دانستند که جامعه نخبه و فرهیخته قصد داشت در قدم اول رهایی، و در قدم دوم خدمت به آنان را سرلوحه کار و هدف خود قرار دهد، و بنیانگذار ج.ا.ایران می گفت: "... ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می‌خواهیم مرفه باشد. شما را به مقام انسانیت می‌رسانیم."در واقع انقلابی های زمان خیزش 57، حاکمیت فردی و شاهنشاهی را بیشتر خادم "قدرت" می دیدند، تا در خدمت مردم، لذاست که این نوع واژگان در گفتمان بنیانگذار جمهوری اسلامی، به وفور یافت می شود، و دیگران نیز در این مسابقه، از او پیشی می گرفتند، همچنان که شهید محمد حسین بهشتی [i] که خود از تئوریسین های انقلاب مذکور بود، خود و همفکرانش را "شیفتگان خدمتِ" به این مردم می دانست، تا "تشنگان قدرت" و ساخت و بنیان نهادن سلسله هایی برای قدرت فردی، طبقاتی و...

اما به نظر می رسد که هرچه از زمان پیروزی انقلاب می گذرد، ارزش ها وارونه می شوند، روندها هم بر عکس جریان می یابد، چرا که تئوری پردازان انقلاب دوم، همچون مرحوم محمد تقی مصباح یزدی و شاگردانش، که این روزها در جبهه اصولگرایان، و به خصوص جبهه پایداری و... قدرت را از آن خود کرده و می کنند، و به صورت بنیادین رای و نظر مردم را در شکل گیری قدرت، و در حاکمیت بی اثر و در حد "زینت" می بیندند، و رای و نظر مردم را نه تنها مشروعیت بخش نمی دانند، بلکه آنرا در بیشترین حالت، در حد دادن وجه "مقبولیت" به حاکم ارزیابی می کنند، و مشروعیت خود و حکومت خود را از سوی خدا تلقی کرده، خود را بلند، و در جایگاه والایی خدایی جای داده اند؛ و از این روست که در روند عملی آن، با اجرای نظارت استصوابی، مردم را در وضع ناچاری، و در شرایطی می گذارند تا همواره بین بد و بدتر هایی که از فیلتر آنان گذشته اند، بد را "مقبول" دیده، به آن تن دهند و مقبولیت یابند!

چنین تفکری پیرامون خلق خداست که شاگرد، منتخب و مرید جناب مصباح، حضرتِ "معجزه هزاره سوم" را بر آن می دارد که مردم مخالف خود را "خس و خاشاک" ببیند و رسما آنان را در ملا عام خس و خاشاک خطاب کند، و یا آن حاکم خراسان نشین و...، که تمام قوانین جاریه در کشور را به بازی قدرت مطلقه خود در استان خراسان گرفته، و قانون و تمام مسئولین شهری و استانی را ذیل خود تعریف می کند، پا را از هر قانونی فراتر نهاده، و در یک خودمختاری کامل در مشهد، هر آنچه بخواهد وضع، و اجرا می کند، به هنگام خشم، مردم مخالف را "بزغاله و گوساله" خطاب می کند، یا آنان را علف های هرز می بینند و... این ها همه و همه، نشان از حقیقت شومی دارد، که می رود تا "شیفتگان خدمتِ" به خلق را، به مریدان و نوکران قدرت تبدیل کند.

این واقعیت را در دولت ابراهیم رئیسی با وضوح و روشنی تمام تری این روزها می توان در ادبیات مسئولین آن دید، و اینان خود را خاکسار قدرت می بینند، تا خدمتگذارِ ملت، از این روست که تورم و فلاکت مردم، گرفتاری و رنج نداری مردم که زیر آوار تحریم و ندانم کاری مسئولین له شده اند، و عذاب آنان در اوج گیری انواع فساد اجتماعی، و غارت بیت المال، ناامنی و سرقت، و کشتار مردم، اعتیاد و بیکاری، آمار بسیار بالای طلاق و از هم پاشیدگی خانواده ها، تن ندادن جوانان به ازدواج و فرزند آوری و... به چشم این مسئولین نمی آید، و در مقابل، شدیدا در مسابقه نوکری خود در مقابل هرم قدرت، سخت پیگیرند، و مباهات می کنند و از هم پیشی می گیرند.

تا آنجا که در جدیدترین مورد آن، محسن منصوری [ii] (معاون اجرایی رئیس جمهور) مشخصه دولت خود را اینگونه به تصویر کشید که: "امروز دولت [آقای رئیسی] خودش را در مقابل مقام معظّم رهبری عددی نمی‌داند. خودش را صفر می‌داند. خودش را نوکر ولایت می‌داند"  غافل از این که دولت عالی ترین نماینده مردم، برای حراست از حقوق، و زبانی گویا برای طرح مطالبات آنان، و تحقق بخش حقوق آنان، نزد قدرت باید باشد، دولت باید مطالبه گری قهار برای حقوق معلق مانده مردم نزد قدرت باشد، نه اینچنین خاکسار آن؛ طبق تفکری دینی هم، "سردمداران" خود انسانی بیش نیستند، و جایز نیست انسانی و یا جمعی، نوکری گروه و یا فرد دیگری را کنند، و در نگاه اصیل دینی، حتی پیامبر، انسانی مثل تمام انسان های دیگر است، که تنها وجه ممیزه اش دریافت وحی است، و لاغیر [iii]، حال این میزان از ناچیز انگاری انسانی در برابر انسانی دیگر، برای چیست؟!!

طبق قانون اساسی مقام رهبری نیز نیازی به کنیز و نوکر و غلام ندارد، و برای او هم جایز نیست که نظام نوکری و غلامی ایجاد کند، او انسانی است که با دیگران در برابر قانون یکیست، و تنها تفاوت او با دیگران در این است که در مجلس خبرگان سال 1368 سکانداری یک پست دنیایی را بدو سپرده اند، و با تصرف این پست، او نه خدا می شود، نه معصوم، نه انسان خارق العاده ایی در تقوا، علم و... او نیز مثل همین خود آقایِ معاون اجرایی رئیس جمهور، فردی است که در یکی از صندلی های ناشی از قانون فعلی کشور، متصدی مقامی و مسئولیتی شده است، که قاعدتا مسئول است و قابلِ سوال، که هر لحظه امکان برکناری اش، مثل دیگران وجود دارد و... اما متاسفانه این هم یک نوع نگاه به انسان است، که در بین ما رواج می یابد، و نوکرمابی باعث مباهات و افتخار هم تلقی می شود، که ما مثلا به اشغال کننده چنین کرسی ایی، این مقدار احساس نوکری و خاکساری و ناچیز بودن داریم!

پدیده ایی که با شاخص های انسانی، اخلاقی، دینی، قانونی سازگار نیست، این وظیفه نخبگان در حاکمیت است که اگر حتی مردم به رذیله ی نوکرمابی و... در برابر انسانی دیگر مبتلا شدند، از طریق تعلیم و تربیت، قانون گذاری و دیگر اهرم ها در دست حاکمیت ها، کاری کنند که مردم خود را اصلاح کنند، و به انسانیت و کرامت انسانی خود باز گردند، نه این که خود مبتلا شده، و رسما نوکری و ناچیز انگاری خود را نسبت به این و آن، اعلام کرده و به آن مباهات هم کنند؟!

به نظر می رسد کسانی که در خدمت به خلق، نمره منفی می گیرند، به نوکری قدرت دست می آویزند تا ناکارآمدی و ناچیز بودن واقعی خود را، این چنین توجیه کرده، و آنرا در پس این عمل تاکتیکی، مخفی نمایند، ورنه انسان سرافراز، موفق و در مسیر درست، هرگز خود را در شان نوکری و کنیزی و غلامی انسان دیگری، از نوع خود نمی بیند، انسانی که آنقدر در نزد خداوند جایگاه دارد که خدا او را مستقیما مورد خطاب قرار داده، و با او سخن می گوید، نباید عزت و کرامت خود را به کناری نهاده، و نوکر و کنیز و غلام فردی دیگر از نوع خود شود! این کنیز و غلام و ناچیز دیدن ها، وجه منفی انسان مستاصل و شکست خورده در انسانیت، اخلاق، تئوری و ایدئولوژی است، و متاسفانه به صورت معنی داری در بین ما - و اینک در بین مسئولین - رواج داده می شود، و آنرا مایه مباهات هم جلوه می دهند!

معضل افتخار به نوکری و کنیزی و غلامی این و آن، می رود تا به یک مشکل فرهنگی، برای انقلابی های جوان تبدیل شود، روندی که از ائمه دین آغاز شد، و اکنون به انسان های غیر معصومِ از نوع خودمان نیز سرایت و گسترش می یابد، و آنچه در بین عوام، برای اعلام خضوع و خشوع در برابر ائمه دین به کار برده می شد، به سطوح بالای نخبگان و مسئولین کشور هم سرایت و تسری داده شده، و به یک نُرمِ عادی و رسمی تبدیل می شود، چیزی که در بین عوام رواج داشت، و نخبگان جامعه و دولت، باید در صدد رفع این معضل بر می آمدند، و کرامت و عزت و شخصیت را به مردم خود، باز می گرداندند، امروز در حال همه گیری است، و دولتمردان و دولتزنان، خود به مُبَلِغ رسمی نوکری و کنیزی و غلامی این و آن تبدیل شده اند؛ عوام زدگی ها به نخبگان نیز سرایت می یابد، و آب جهت سر بالا گرفته، و به جای اصلاح عوام توسط نخبگان، این نخبگانند، که عوام می شوند.

وقتی بزرگ خاندانی که در بزرگداشت ائمه دین موثر بود، می میرد، او را در اعلامیه ترحیم، "پیرغلام" ائمه دین خطاب می کنند! و با این عنوان عملا، در این نگاه، دیگر شیعیان از این نوع را، "غلام" و "نوکر" امامان دین تلقی، و از آنان یاد می شود، و این عنوان دادن های عوام پسند، بی توجه به اندیشه های اصیل دینی، ادامه دارد و رواج هم می یابد؛ اما اگر به اسلام بعنوان دینی جهانی و رهایی بخش نگاه کنم، و آن را دینی با ماموریت آزادیبخشی برای بشریت بدانیم و... امامان دین نیز قاعدتا سردمدار رهایی و آزادی بشر از نوکری، غلامی و کنیزی اند، و لذا با سیستم غلامداری و کنیزداری (زنان را کنیز حضرت زهرا و... خطاب می کنند) و نوکری انسان، موافق نخواهند بود، و انسان مومن و غیر مومن را حُرّ و آزاده می خواهند، و در مواجهه با انسانی که از کرامت و عزت انسانی خالی شده، و خود را کنیز و غلام و نوکر این و آن می بیند، خواهند خُروشید که "برو آزاده (حُرّ) باش، و تنها بندگی خدا را کن و...!" و لذا نوکری، غلامی و کنیزی برای امام هم جایز نیست، چه رسد به انسانی غیر معصومی از نوع خود ما، که تفاوتش با ما تنها در کرسی است که اشغال کرده است و...؟!!

 اما "معاون رئیس جمهور ایران" خود و همکاران و دولت را "نوکرِ" "ولایت" خطاب می کند، در حالی که باید به قول بنیانگذار ج.ا.ایران، همه از جمله رهبر "خدمتگذار" و نوکر مردم باشند، نه این که مسابقه نوکری و خاکساری در برابر راس هرم قدرت را راه انداخته، و از هم در این راه پیشی گیرند، که این نیز در اکثر مواقع همان تملق و چاپلوسی بیش نیست، و در اثر این عمل ناطور، انسان های بزرگ و پاک را هم کم کم به طاغوت تبدیل می کنند.

نوکری و نوکرصفتی، کنیزی و کنیزصفتی و غلامی کردن این و آن، افتخاری نیست، این آزادی طلبی و کرامت جویی و عزت خواهی است که افتخار آمیز و واجد ارزش است، این رذایل، برای هر نظامی برازنده است، اِلا برای نظامی که برای خود ماموریت جهانی رهایی بخشی بشر قائل است، و مدعی آرمان های بزرگ بشری است، که می خواهد ارزش های والایی همچون اعطای آزادی به ملل تحت سلطه را پیگیری کند، انسانیت را به مردمِ در حیوانیت غرق شده اهدا نماید، اخلاق را برای کسانی که در انحطات فرو رفته اند ببرد، رهایی را به مردم در جور و ظلم غرق شده به ارمغان آورد، رهایی از بندگی انسان ها را برای جذب به حق ترویج کند، کرامت را برای انسان بی عزت شده فراهم نماید، عزت را به ملل ذلیل شده باز گرداند، دینداری و آرمان خواهی را به مردم نا امید و آرمان از دست داده برگرداند، والایی جویی را برای انسان های ناچیز انگاشته شده فراهم کند و...

چنین دولتمردان و دولتزنانی با چنین خصایص نوکرصفتی چگونه می توانند به این آرمان های مهم نایل گردند؛ نوکری و نوکرصفتی قدرت، ثروت و لذت، برازنده "مگس های گرد شیرینی" است و در هر نظام منحطی می توان آن را با شدت و به وفور دید، و افتخاری هم ندارد. افتخار واقعی آن است که نوکری مردم را کرد، چرا که "عبادت به جز خدمت خلق نیست". خدمتگذار قدرت بودن نه افتخار دارد و نه نشان از وارستگی، تقوا، شخصیت، منش انسانی، انقلابی بودن، درست بودن، فوق العاده بودن و.. در خود دارد، چرا که هر انسان کثیف و فرومایه ایی نیز، دلایل و شرایطِ کافی برای شرکت در مسابقه نوکری و کنیزی و غلامی در مقابل قدرت را خواهد داشت،

اما این خدمت به خلق و نوکری مردم است که مدالی افتخار آفرین برای انسانِ آزاده و وارسته و کریم و البته انقلابی اصیل خواهد بود، که چنین مدالی بر سینه هر ناپاکی قرار نخواهد گرفت، این مدال مربوط به انسان های وارسته و بزرگی است که خود و خدای خود را به خوبی شناخته اند، قدر خود و فرصت زندگی با ارزش انسانی را می دانند، و عاقبت به خیری را در ایثار و از خود گذشتگی در برابر خلق خدا می بینند، به سان تمام آزادمردان و آزادزنانی که در خیزش های رهایی بخش، جان برای مردم و ارزش های انسانی خود داده و می دهند، یا عمر و زندگی برای مردم خود و جهان وقف می کنند و...

نوکری قدرت در اکثر موارد به ضلالت و گمراهی، و ظلم و ستم به دیگران منتهی می شود، و این خدمت به خلق است که نام ها را ماندگار، روش ها و دوره ها را افتخار آمیز می کند. خادمان قدرت در تاریخ انسان، افتخاری کسب نکرده اند. آنان با اعلام خاکساری، تملق، چاپلوسی حاکمان، علاوه بر دور  کردن خود از کرامت انسانی، کرامت و عزت حاکمِ در قدرت خود را نیز خدشه دار کرده و می کنند، چرا که در پس این ریا و...، گول زدن حاکمان نهفته است، که اگر حاکمی این را فهمید و آنرا پس زد، خود نیز مفتخر و آبرومند خواهد شد، و در صورت پذیرش این روند، خود و زیر دستانش را نیز فاسد، بی عزت و... خواهد کرد.

سعدی آن حکیم ملک پارس چه خوش گفت:

دشمن دانا بلندت می کند،       بر زمینت می زند نادان دوست

 دشمن دانا که پی جان بود    بهتر از آن دوست که نادان بود 

(حکیم نظامی گنجوی)

 

[i] - سید محمد حسینی بهشتی (۲ آبان ۱۳۰۷ – ۷ تیر ۱۳۶۰)[۴] سیاستمدار و فقیه ایرانی و دومین رئیس دیوان عالی کشور و عالی‌ترین مقام قضایی کشور پس از انقلاب ۱۳۵۷، نخستین دبیرکل حزب جمهوری اسلامی و نایب رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی بود. گاهی از وی به عنوان «نظریه‌پرداز ولایت فقیه» نام برده می‌شد. او از جمله افراد نزدیک به روح‌الله خمینی و از هواداران تشکیل حکومت اسلامی در ایران بوده و نقش بسیار مهمی در استقرار جمهوری اسلامی در ایران داشته‌ است. بهشتی در جریان انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی کشته شد.

[ii] - محسن منصوری  زاده  خرداد ۱۳۶۳ در ورامین  سیاستمدار و مدیر ارشد اجرایی ایرانی است که در دولت سیزدهم از سال ۱۴۰۱ به‌عنوان معاون اجرایی رئیس‌جمهور ایران و سرپرست نهاد ریاست‌جمهوری فعالیت می‌کند وی پیش‌تر در دولت سیزدهم بین سال‌های ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۱ سمت استاندار تهران را برعهده داشت و نخستین استاندار استان تهران است که پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ متولد شده‌است. او در ۱۸ مهر ۱۴۰۰ با رأی هیئت وزیران دولت سیزدهم به این سمت منصوب شد. منصوری دارای مدرک کارشناسی مکانیک (گرایش ساخت و تولید) از دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی تهران و کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی از دانشگاه تهران است

[iii] - "‌بگو: جز این نیست که من بشرى مانند شما هستم [با این فـرق] که به من وحـی می‌شود [و] جز این نیست که خداى شما خدایی یگانه است و هر کـس کـه امید دیدار پروردگارش را دارد، پس باید عملى شایسته نماید و هیچ‌کس و هیچ چیز را در پرستش پروردگارش شریک نسازد." قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا  سوره کهف 110

شکل گیری دولت عجیب و غریب و پر حرف و حدیث آقای ابراهیم رئیسی، و مجلس اقلیت، تحت زعامت جناب سردار قالیباف، بر آیند یک تصمیم بود، که از سوی هسته سخت قدرت، برای پایان دادن به چند دوره شکست خود، در برابر اقبال گفتمان اصلاح طلبی و تحول و تغییر خواهی نزد افکار مردم ایران، اتخاذ و اجرا شد.

چنین روندی تمامیت خواهان راستگرا را بر آن داشت تا با برنامه ریزی دقیق و کامل، گفتمان و ظرفیت دمکراتیک انقلاب و قانون اساسی را که ناشی از بُعد جمهوریت و ماهیت مردم مدارانه آن بود را عقیم نموده، و با دستکاری های شبه قانونی خود ناشی از نظارت استصوابی، مردم را از چرخه تقسیم قدرت در کشور خارج نمایند، چرا که حتی برگزاری چند دوره انتخابات پر حرف و حدیث نیز، آنان را مطمئن ساخت، که حتی توان همآوردی در شرایط نسبتا دمکراتیک در پای صندوق های رای، در برابر جهت گیری افکار عمومی جامعه را نداشته، و در صورت ادامه این وضع باز هم همچون قبل، شکست های مفتضحانه دیگری را تجربه خواهند کرد،

لذا دست به کار شده، و قوانین دست و پا شکسته جاری در زمین بازی انتخاب و انتخابات را تعطیل، و در یک مهندسی آشکار انتخاباتی، این ابزار نیم بند صندوق رای را نیز از دسترس حریف قدرتمند اصلاح طلب خود و عمومیت مردم خارج کردند، و آنان را به نوعی از زمین بازی اخراج کرده، و بدین طریق هم مجلس ملی و هم دولت را در یک دوپینگ بزرگ و آشکار، به صورت یکدست از آن خود کردند.

این روند خود از خطرناک ترین روندها در استحاله قانون و نظم، در تقیسم قدرت در جوامعی است که اُفتان و خیزان میل به سمت دمکراتیزاسیون دارند، و این وقفه ایی دردناک در روند کسب حق تعیین سرنوشت، به خصوص برای مردم مظلوم ایران و جامعه استبداد زده آن است که در دوره بیش از صد ساله اخیر، سه انقلاب بزرگ و خونین را (انقلاب مشروطیت، انقلاب ملی شدن صنعت نفت، انقلاب 1357) برای کسب این حق، به سامان رساندند، و متاسفانه هر بار بعد از پیروزی، دستی آنان را از این حق دور و محروم کرد،

در چنین جامعه ایی می توان این حرکت راستگرایان را، نوعی کودتای بدون خونریزی قلمداد کرد، که ظرفیت های جمهوریت را عقیم می کنند و روند تقسیم قدرت را از طریق مجاری قانونی و دسترس مردم دور کرده، و آنرا مخفیانه، و از طریق سازوکارهای شبه قانونی، در پستوهای تاریک دالان های فعالیت باندهای قدرت حل و فصل می کنند و نمایندگان مردم، در قوه مجریه و مجلس ملی، توسط این باند ها، و در سلسله مراتب آن در این پستوها و توسط باندهای فاقد شناسنامه و پاسخگویی حاکم، در نهادهایی همچون شورای نگهبان و... از بین افراد، در دو طبقه روحانیت و نظامیان، و وابستگان آنان تعیین و تقسیم می شود.

البته گرچه در زمان انتقال قدرت، خون سرخی بر خیابان های پایتخت نریخت، اما وقتی جامعه با نتایج آن مواجهه شد، علاوه بر صدها خونِ سرخی که از جوانان، نوجوانان و... زن و مرد، سنگفرش خیابان ها شهرهای مختلف کشور را رنگین کرد، میلیون ها نفوس کشور را نیز قربانی این نوع از جابجایی نابخردانه قدرت، و چنین سیاست هایی نمود، و کشور را با دورنما و افقی تیره تر از قبل مواجهه کرد، اقشار بزرگی از مردم "با پنبه سر بریده شدند"، و کشور از وجودشان محروم، و یا در جامعه خود بی اثر شدند، چه آنان که مجبور به فرار و مهاجرت شدند، و چه آنان که در اثر فقر و فلاکت در طبقات اجتماعی کشور جابجا شدند، و در یک سیر نزولی از طبقه متوسط، به طبقه فقیر افتادند، و حجم طبقه متوسط جامعه به شدت آب رفت و کوچک شد، و علاوه بر گسترش طبقه فقیر جامعه، عده زیادی از آنان را به حجم طبقه دچار فقر مطلق روانه کرد، صنایعی که تعطیل شدند، امکانات و آزادی هایی که از مردم گرفته شد، حقوقی که ضایع گردید، فضایی که بسته تر شد و...

 علاوه بر این، در روند اجرای این فرایند نامتعادل و ظالمانه انتقال قدرت، مفاهیم ارزشمندی همچون انقلابی گری و... دچار خسارت های جبران ناپذیری شدند، و انقلابی بودن که در بطن خود، قیام و سرکشی علیه نابرابری و امر منکر (فساد، چپاول، وابستگی به استکبار جهانی، اختلاس، سو استفاده از اموال عمومی، ظلم و...) را داشت، به مفاهیمی از جمله پیرو محض بودن، مرید شدن، گوش به فرمان بودن، مطیع شدن، کر و کور و لال شدن در برابر کجی ها و... قلب شد و تغییر ماهیت و مفهوم داد.

و رهبران متفکر انقلابی جای خود را به کسانی دادند که از خود نه تفکری داشتند و نه خط مشی و اخلاق حکمرانی را بر می تافتند، کسانی جای اقطاب انقلابی اصیل سابق را گرفتند، که به جز ماندن در گردونه قدرت به هیچ نمی اندیشند، نه شکستن معیارهای دینی، آنان را حالی به حالی می کند، نه از ویران شدن معیارهای انسانی و اخلاقی و زمامداری و... خمی در ابروی آنان می توان دید.

کوتوله های تشنه قدرتی که از میان درس های مختلف روزگار، تنها فن و تکنیک های نشستن بر کمینگاه فرصت ها را خوب بلندند تا در کسب مدارج پست های اجرایی از هم سبقت بگیرند و با موج سواری های ناشی از کشته های افتاده بر صحنه نبردِ قدرت، سهم خود، خانواده، جناح و باند شان را در مدار کسب و افزایش قدرت اقتصادی، سیاسی و اجرایی ارتقا دهند، فارغ از اینکه نگران کشور، انقلاب، مردم، آینده، حتی خودشان باشند، که در چنین مکتب فکری و عملی چه عاقبتی در پیش خواهند داشت.

 در فضایی، که نهادهای قدرت جولانگاه بکش بکش های تقسیم قدرت شده است، برخی دست اندرکاران دلسوز شاغل در مراکز بنیادین جامعه همچون "نهاد علم" که فضایی سالمتر دارند، با درک شرایط موجود، فریادی از سر درد می کشند، از آنچه شاهدند و بر جامعه می رود، چرا که نهاد علم بر عکس نهاد قدرت، نهادی ذاتا آزایخواه، آزادمنش، آزاد اندیش است، و عرصه علم، بدون آزادی اصلا دیگر از ماهیت خود خالی است و علم ذاتا با شک، سوال، تحقیق و بیان بدون ترس نتایج تحقیق و تفکر جریان می یابد، و آزادی لازمه بقای جامعه علمی است.

 حال آنکه برعکسِ جهانِ علم، عرصه قدرت، در جهان سوم، عرصه ساخت افراد، تفکر و روندی است که مطیع به گفتمان حاکم، دور از شک و تردید و سوال و خلل، واجد مشخصه اطاعت محض از نظر جاری در هسته اصلی قدرت است، لذا بازیگران عرصه قدرت، در جهان توسعه نیافته، روند جامعه علمی را نه درک می کنند و نه توان تحمل آنرا دارند.

از این رو بازیگران عرصه قدرت در تماشای روند موجود در جامعه علمی، و فریادهایی که از سر دلسوزی از سوی صحنه داران عرصه علم بلند است، آنرا بر نتافته و تحمل نمی کنند، و راه برخورد با آن را تجویز می کنند، و ساده ترین راه که همان روند پاکسازی دانشگاه را از چنین چشمه های انذار و اعلام خطر است، را در پیش می گیرند، چنین افرادی که در روند قدرت تربیت و گزینش شده اند، استقلال جامعه علمی و دانشگاهی را نمی فهمند، و خالص سازی و روند موجود در ساحت قدرت را، برای ساحت علم نیز لازم دیده و بدان تسری می دهند،

روند اخراج اساتید و دانشجویان معترض و دگر اندیش در دانشگاه ها و... در چنین روندی است که شکل می گیرد و اجرایی می شود و ما آنرا در تابستان 1402 و در زمان تعطیلی دانشگاه و عدم حضور صاحبان دانشگاه یعنی دانشجویان شاهدیم، و سروهای بلند دانش و وجدان اجتماعی، با تبرهای خالص سازی دانشگاه از اغیار، بریده و نقش بر زمین می شوند. چنین تیشه ایی از ناحیه ارباب قدرت، بر ریشه ساحت علم و اهل آن، در هر جامعه ایی، آن را از زندگی و بالندگی باز خواهد داشت، و خط بطلانی است بر تمام ادعاهایی که پیش از این از کرسی آزاد اندیشی و... در دانشگاه سخن می گفت، این روند مرگ ساحت علم است که جریان دارد، و مرگ ساحت علم یعنی پسرفت در قعر چاه جهل و نادانی، خاموش شدن دستگاه هشدار دهنده ایی که هر هشدارش هزاران میلیارد خسارت مالی و فرهنگی را از جامعه دور می کند.

سابقه چنین روندی را تنها در رژیم های کمونیستی می توان دید که ایدئولوژی، تمام جنبه های زندگی جمعی آنان را به انقیاد خود می کشد و مضمحل، و در پای "ایده صاحب قدرت" قربانی می نماید. در صورت ادامه این روند، سرنوشتی چنین در انتظار ایران و ایرانیان خواهد بود، در غلتیدن در باشگاه جمعی از نظام های فاسد دیکتاتوری، چون رژیم های ایدئولوژیک چپ و کمونیستی (کره شمالی و...) که از آزادی و کرامت انسانی و اخلاق انسانی در آن جوامع بویی شنیده نمی شود، در این جوامع امر پیشوا در صدر، و همان قانون است، و در نبود قانون مدون و بستن جامعه به پای اوامر متضاد و متعارض پیشوا، مردم هیچ کرامت و شخیصت انسانی ندارند، مثل همان گوسفندانی اند که به چوپانی سپرده شده اند، تا آن چوپان بر اساس مصلحت و دغدغه معیشت خود و اهل خود، از آنان بهره جوید.

نهاد علم مرکز آزادی اندیشه و بیان است، این بوق هشداری مهم برای هر جامع سالمی است که رو به پیشرفت دارد، و خواهان دیدن خطر و چاره برای آن است، این امکان را کسانی از جامعه می گیرند که به دنبال ایجاد فضایی مردابی و متعفن و مملو از جهل و ناآگاهی برای مردم خود هستند، چنین جامعه و رهبرانی در تعفن گمراهی و جهل و ویرانی ناشی از آن خواهند پوسید، هیچ سیستم اندیش عاقلی، خود و جامعه خود را از دستگاه های اعلام خطر و هشدار سالمی از این دست محروم نمی کند. دانشگاه و ساحت علم چشم های بینا و صادق هر جامعه درستی هستند که هرگز این چشم را نباید کور کرد.

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...