پروردگارا!

مسیحا!

یَهُوَه!

پدیدآورنده جهانِ هستی!

سبب سازِ کلِ سبب!

من آدمم!

همانکه او را اندیشه و کلمه [1] آموختی، به اندیشیدن فرا خواندی [2] ، از رگ‌های گردنم، به من نزدیکتر ایستادی، [3] تا تو را بخوانم [4]، و لابد اندیشمندانه با تو سخن گویم!

تابِ تلخ شنیدن هم داری؟

ای که به خواهشِ درخواست‌کنندگان [5] عشق می‌ورزی!

از تو پاسخی آرام کننده‌ی دل، می‌خواهم.

 

من همانم که چون مرا آفریدی، چنان شادمان شدی، که در دَمِ نوشاندن شرابِ آدمیت به جهان هستی، بر خود روی کردی، و به خود آفرین گفتی! [6]

و معترضین به این آفرینش را [7] نهیب زدی، که اگر بدانید آنچه می‌دانم، اعتراض نمی‌کنید! [8]

و کاش چنین "اَحسَن گفتن"‌هایی را، به داورانی که با نتیجه این آفرینش رودررو خواهند شد، می‌سپردی.

کسانی که مزه تزویر، غارت، ویرانی، زورگویی، خونریزی و ظلمِ این آفریده‌ات را خواهند چشید،

به همان بیرحمی که ما این روزها در غرب آسیا، شرق اروپا و... شاهدیم،

که پیروان یَهُوَه، الله و مسیح و... در کشتار، زورگویی، ویرانی و ظلم از هم سبقت می‌گیرند!

 

اُرمزدا!

من همان قطره‌ایی هستم که از وجودت بر زمین چکید،

قطره‌ایی که گرچه اقیانوس نبود، اما از اقیانوس، و تمام آنچه اقیانوس می‌سازد را، یکجا در خود دارد!

با وجود قطره بودنم، بار تمام ذات سنگینت، از مَکر، غرور، جباریتِ و... را، من به دوش می‌کشم، و به پیش می‌رانم،

اکنون من، و دیگرانی پیش از من، تمام تنهایی تو را یکتَنه با خود حمل کرده، و می‌کنیم!

بار همه‌ی مهر و عشقِ تو را، من در این جَنگلِ وحشتناک به سامان می‌برم، تا فراموش نشود،

چنان در تنهایی چون تو غرقم، که در میانه احساسِ این تنهایی، برای فرار از گوش‌های ناروادارِ ظالم، که جان و مال به راحتی و در خونسردی تمام حلال می‌کنند، سر در چاه کرده، با چاه سخن می‌گویم، و یا رو به "دیوار ندبه"، به صخره‌های سفت و سخت، رازِ دل می‌کنم و...

شرمسارِ دنیایی هستم، که خشتی ناچیز از آنم،

به همان مقدار که در ساختش موثرم، شرمگینِ بود و باشش هستم،

و...

 

برهمنا!

تو چه احساسی داری؟!

آیا از آفرینش چنین متکبرِ، طمعکارِ، نیرنگبازِ، خونریزِ، تبهکارِ، جباری و... پشیمان نیستی؟!!!

تو بدین غارتِ زندگی، جان و جهان خشمگین نمی‌شوی؟!!!

وقتی از کنگره معابد، کنیسه‌ها، کلیساها، مساجد، خانقاه‌ها، تکایا و... میشنوی که کسانی رگِ گردن کُلفت کرده، ندای کشتار، ویرانی، زیاده خواهی و غارتِ دیگران را سر می‌دهند؟!

تو پشیمان نشدی از این که جایی در این جهان هستی را فرخنده، پسندیده، خجسته، همایون، شاد [9] خواندی که سنگفرش خیابان‌هایش هزاره‌هاست که از خون انسان‌ها شستشو داده می‌شود، و باز به ساخت و تعمیر آن دادِ سخن فرا دادی؟! [10]

وقتی فقرایی از بیجا شدگان، به این حرم و امثالهم پناه می‌برند، و نسل اندر نسل قربانی پیروانت می‌شوند، و به جرمِ عشق‌ورزی به خانهٔ خدای مهربان خود! در گرداگرد آن هر روزه، گردن زده می‌شوند!

در حالی که گردن زدن، به عادت افتخارآمیز مجاورین مسجدالحرامت تبدیل شده است، همانگونه که مدعیان اورشلیمِ تشنه به خون دیگران، خود را با خون گرم دیگران غسل می‌دهند، تا رستگاری خود را نزد یهوه تضمین کنند!

حال آنکه آوارگان این احرام مدهوش تو اند، که بدین خانه و جایگاه پناه ‌برده‌ و می‌برند؟!

تو فرزندان اسرائیل [11] و اسحاق را در حالی بر جهانیان برتری‌ دادی [12] که امروز از بیت المقدس و اطرافش حمام خون ساختَه، به خون فرزندان اسماعیل تشنه‌اند، کار روزانه‌شان خونریزی در غزه، کرانه باختری رود اردن، لبنان، سوریه و... شده است، تا هرچه بیشتر به فیض حق نائل آیند!

راستی اکنون نیز، از برتری دادن اینان بر جهانیان پشیمان نشدی؟!

امروز من از بیکسی و نداری‌ست که به تو رو می‌کنم،

فریادرسی نبود، تا پاشنه از درِ او برکَنم،

فریادرسی کن، ای فریادرسِ دادخواهان!

«چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست» [13]

که کوزه‌گر سوختن و ناله درهم به کوره نهاد!


[1] - آیه 31 سوره « و همه نام‌ها را به آدم آموخت» وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا

[2] - آیه 24 سوره محمد: «آیا نمی‌اندیشید؟» أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ

[3] - سوره ق، آیه 16« ما به او از رگ گردن نزدیک تریم» وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ

[4] - آیه 60 سوره غافر : « مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم» ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَکُم

[5] - اِلْحاحُ الْمُلِحّینَ در دعای جوشن کبیر «یا من یحب اِلْحاحُ الْمُلِحّینَ »

[6] - سوره مومنون "آن‌گاه نطفه را علقه و علقه را گوشت پاره و باز آن گوشت را استخوان ساختیم و سپس بر استخوانها گوشت پوشانیدیم (و پیکری کامل کردیم) پس از آن (به دمیدن روح پاک مجرد) خلقتی دیگرش انشا نمودیم؛ آفرین بر (قدرت کامل) خدای که بهترین آفرینندگان است". (۱۴) فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ

[7] - سوره بقره، آیه 30 : « آیا کسانی در زمین خواهی گماشت که در آن فساد کنند و خونها بریزند» أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ

[8] - سوره بقره، آیه 30 : «من چیزی می دانم که شما نمی دانید» قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

[9] - آیه اول سوری اسرا: « که پیرامونش را برکت دادیم» بارَكْنا حَوْلَهُ. «منزّه و پاک است آنکه بنده اش را شبانه از مسجدالحرام به مسجد الاقصی که پیرامونش را برکت دادیم، سیر داد، تا از نشانه‌هایِ خود را به او نشان دهیم؛ یقیناً او شنوا و داناست.» سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ

[10] - سوره توبة، آیه 18: «مساجد خدا را تنها کسانی آباد می‌کنند که به خدا و روز قیامت ایمان دارند و نماز برپا می کنند و زکات می دهند و جز از خدا نترسیده‌اند. امید است آنان از هدایت یافتگان باشند.» «إِنَّمَا یَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللّهَ فَعَسَى أُوْلَـئِكَ أَن یَكُونُواْ مِنَ الْمُهْتَدِینَ»

[11] – مسلمانان، مسیحیان و یهودیان همه از نسل ابراهیم هستند، بنی اسراییل پیروان موسایند، اسرائیل نام دیگر یعقوب یکی دیگر از پیامبران که به این دلیل آنان را "بنی اسراییل" مینامند. مسلمانان از نسل اسماعیل و اینان از نسل برادرش اسحاق هستند

[12] - سوره جاثیه، آیه 16:  «آنان را بر جهانیان برتری بخشیدیم» وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ. «و همانا ما به بنی اسرائیل کتاب و حکومت و نبوّت عطا کردیم، و از پاکیزه ها به آنان روزی دادیم و آنان را بر جهانیان برتری بخشیدیم.» وَلَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ. همچنین آیه 47 سوره بقره «همانا من شما را بر جهانیان برتری بخشیدم» وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ. «ای فرزندان اسراییل، یادآورید نعمتی را کهه به شما عطا کردیم، و همانا من شما را بر جهانیان برتری بخشیدم» «يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ» و...

[13] - خواجه شیراز : « چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست 

 

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.