Notice: unserialize(): Error at offset 16343 of 16351 bytes in /home/fsjjnzgo/public_html/libraries/joomla/cache/controller.php on line 200
www.mostafa111.ir - یادداشت های بی مخاطب
×

Warning

JLIB_APPLICATION_ERROR_COMPONENT_NOT_LOADING

JLIB_APPLICATION_ERROR_COMPONENT_NOT_LOADING

JLIB_APPLICATION_ERROR_COMPONENT_NOT_LOADING

Error loading library: joomla, Library not found

Error loading library: joomla, Library not found

Error loading library: joomla, Library not found

Error loading component: com_users, Component not found

Error loading component: com_jmap, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

نامت تداعیگر مهر است، اما بوی خون و مرگ می‌دهد، چراکه خواستگارانت باید خون و جان دهند، تا لایق لقایت شوند،

راهت به جنگ و ستیز ختم می‌شود، نبردی خونین، که شرکت کنندگانِ در آن، نه از خون دادن پرهیزکار باید باشند، نه از ریختنش،

تو چقدر سرد و ناپیدایی! با اینکه سخنِ منتسب به تو از گرمی و مهر می‌گوید، از بیشتر حرف‌ها و سخنانم، با سردی عبور می‌کنی، گاه نشانی از پاسخت را نمی‌یابم،

دوست داشتم میان انگشتانم تو را لمس می‌کردم، یا در بین بازوانم، تو را در بر می‌گرفتم، تا زبری و نرمی‌ات را خود بسنجم، اما چه حیف، که زیر انگشتانم نیامدی،

تو در وهم و خیالم ماندی، تا حقیقت، تا به ابد در پسِ پرده‌ایی از ناروشنی‌ها بماند، و میان پیدا و پنهان، حقجویان هروله کنان، سرگشته، سرگردان و حیران، تا به ابد، میان دست و پای این و آن، پاسکاری ‌شوند، و مدعیان داشتن نشانی‌ات، پادشاهی کنند،

گاه تو را در قلبم حس می‌کنم، و گاه در دورترین کهکشان‌هایِ آسمان بی انتهایِ شب، ایستاده می‌بینمت، که مرا به رفتن به سوی خود می‌خوانی،

آشکار و پنهان با من سخن می‌گویی، در حالیکه صدایی از تو ندارم، تا بدان بیاویزم،

گویا از سرازیر شدن اشک‌هایم لذت می‌بری، و با قهقهه‌ام‌ بیگانه، و گاه غضبناک می‌شوی،

تو به کدام آئین شکل گرفته‌ایی؟! آیین مهر، یا خشم؟! میان خشم و مهربانی‌ات گم شده‌ام،

آسمان جایگاه توست، و زمین فرودگاه من است،

اما من و زمین، میلیون‌ها سال است که آویزانیم، و در آسمانت، معلق مانده‌ایم،

در این سحرگاهان، در این هنگامه‌ی وزش نسیم سردِ پائیزی، آنگاه که همه را خواب ربوده است، با تو سخن می‌گویم،

مرا می‌شنوی؟!

گوشی برای شنیدنم داری؟!

تهران - چهار شنبه 14 آبانماه 1404 برابر با  5 نوامبر 2025

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...