خدایی آسمانی و والا را فرو کشیده، هبوط داده، زمینیاش کرده، و به سوی نابودیش بردیم؛ نتوانستیم بفهمیم که، انسان کجا، و خداوند کجا؟! دو جایگاه، و جهانی کاملا متفاوت؛ و کاش خدا را در آسمانها به خود وا مینهادیم، و آبرویش را با احکام و اعمال خود به حراج نمیگذاشتیم، تا بدون خدشهایی به دامن کبریاییاش، تنها در دل انسانهایی بدرخشد، که او را در دلهای خود جسته، شناخته و با او نرد عشق میبازند،
کاش خدا را در بازار ثروت و قدرت هرگز وارد نمیکردیم، و این بازار مکاره، تنها به انسانها و قوانین انسانی آنان سپرده میشد، تا فارغ از نوع اعتقادشان، با شایستگی خود، بر این دو ام الفساد جهانِ انسانی لگام زنند، و کسی به نمایندگی از خداوند در این بازار بلبشو، حجره نمیگشود، تا سهم خداوند بستاند، و یا با دخالت امر الهی در اعمال و احکام، دیگر انسانهای مومن را دچار "این همانی" بین خداوند و مدعیان جانشینیاش در این بازار نمیکرد، و انسانها را از خداوند نیز گریزان نکرده، و ما انسانها، در وسعت انسانی خود، مطابق با رشد فکری، توسعه اندیشه بشری خود، حکم میدادیم، و حکم میراندیم، و خسارت عمل و احکاممان به خودمان باز میگشت، و خداوند از خسارتِ آن به دور میماند.
وقتی به جایگاه خداوند در برابر دیگر موجودات مینگرم، به نظر میرسد که چه مقایسهی نابجایی، و این همانی نابخردانه و به دور از فرزانگی خواهد بود، که مخلوق را، بر جایگاه خالق نشانده، تا به نام او حکم کند؛ چقدر ناپسند، ناجور و ناطور و ویرانگر است، وقتی که انسانِ طغیانگر، تا بدانجا پیش رود که خود را در ردیف خداوند دیده، و حکم خود را حکم خداوند دانسته، و اختیار خود بر امور دیگر انسانها را، تنها یک بند انگشت از اختیارِ خداوند، بر دَخل و تَصرف در امور انسان و جامعهی خلایق او کمتر ندیده، [1] و حکم یک انسان را که، غرق در نفسانیات است، و نه چنان عالم است که از خطا و اشتباه [2] مصون باشد، و نه از چنان ارتباطی با خداوند برخودار است، که او را قدم به قدم پیش برد، و از کجرویها باز دارد، یکی و یگانه انگارد.
کسیکه حکمش، اجتهاد اوست، که از دانشی ناچیزِ کسب شده، و از برداشتهای ذهنی و... میآید که دل او را به صدور حکمی وا میدارد، و همان را برابر با حکم خداوند دیده!؟ اطاعت خود را برابر اطاعت از خالق، واجب شناخته [3] ، این همانی کند، داستان نمرود نمونهایی از طغیان انسان، در برابر دیدن خود با خداوند است، که کارش تا بدانجا پیش رفت که به دیگران گفت: «من پروردگار بزرگ شما هستم» [4] و حکم من، همان حکم خداوند خواهد بود.
روزگاری کار عالم دربست در اختیار خداوند قرار داشت، و او نیز جهان را به سنت و قانون خود واگذار کرده بود، و البته اسرار جهان بر انسان پوشیده بود، و این کنجکاوی نهفته در نهاد انسان بود که او را وا میداشت تا راهی به دانش و اسرار جهان بیابد، و اینجا بود که نگاهش به سمت آسمان رفت، چرا که آسمان را چون زمین، نمیتوانست به همان اندازه لمس کند، و این بود که با خود گفت، به حتم جایگاه و خانه خداوند را در آسمانها باید جست، و به دنبال راهی بود تا به آسمان و اسرار آسمان راه یافته، تا بلکه راز زمین، و اسرار نهفته در ارتباطات موجودات را با آسمانها بیابد، و به منبع دانشی با اصالت، در عالم والا دست یابد، و تلاش انسان در این مسیر، هرگز از جوشش نایستاد، تا اینکه رخنهایی بزرگ بین آسمان و زمین ایجاد شد، و آن وقتی بود که پیام آورانی از جانب حضرت حق، دیوارهای جدایی را کمی شکافتند، و این دو عالم زمینی و آسمانی را هر چند به مدت کوتاهی، به هم ارتباط دادند، تا چشمانی زمینی، اسراری آسمانی را ببینند.
بشارت دهندگان و بیم دهندگانی [5] از جانب آسمان مامور به تاباندن نوری بر زمینیان شدند، که از منبع حق میدرخشید، و انسان را با جهانی ماورایی تا حدودی آشنا میکرد، اما با وجود اینکه کار تا بدانجا ادامه یافت، که خداوند (طبق ادعای قرآن و منبع اصلی پیام اسلام) پنجره وحی را دوباره مثل سابق بست، و کار ارسال پیام آوران را به پایان رساند. [6] اما بسیاری از مسایل، ناگفته ماند، تا آنجا که مهمترین سوال بشر، که از "روح" بود، که برای انسان، مثل جسمش قابل لمس و درک نبود، بی جواب ماند [7] ، و اینگونه بود که تو گویی با وجود ختم رسالت، کسانی باید، در این سایه روشنهای دانش و ناآگاهی همچان اسب میدانداری بتازانند!
تا پیش از ارسال رسولان، خیل انسانها دسته بندی خاصی نداشتند، همه هم روحانی بودند و هم جسمانی، نه مومنی بود نه بی ایمانی و...، اما با آمدن پیام آوران، انسانها به مومنان و کافران، پرهیزکاران و ناپرهیزان، و... تقسیم شدند، و با قطع جریان ارسال وحی، و پایان فرایند تزریق پیام خداوند به جامعه انسانی، باید این جامعه به همان حالت اولیه خود، که از یک وحدت کلی انسانی برخوردار بود، باز میگشت، اما همین ایمان، خود به دیواری تبدیل شد، که بین انسانها جدایی میافکند، و انسانها را به جبهه حق و باطل، باورمند و کافر، و تنوعی از باورهای متفاوت (مسلمان، یهودی، مسیحی و...) تبدیل کرد،
هر کدام کشتی متفاوتی را برای خود تدارک دیده و سوار شده، برداشت خود را بر جمع حاضرِ بر هر کشتی، حاکم کردند، و جامعه انسانی، دیگر هرگز به وحدت پیش از اعزام پیامبران باز نگشت، و حتی انسانها همدیگر را نجس و ناپاک انگاشتند و...، کشتیبانانِ هر یک از این کشتیها، حکم خود را، حکم خداوند دیده، واجب الاطاعه فرض کرده، و جنگی بی پایان را به نمایندگی از خداوند، با دیگر پنداشته شدگان رقم زدند، که به قول فرزانه بزرگ سرزمین پارس، جامعه انسانی به «هفتاد و دو ملت» تقسیم شد، و نبردی را بر پایه حقِ مطلق پنداری خود آغاز نمودند، و هیچکدام از طرفهای درگیر در این کشاکش بی پایان، سخن فرزانگانی چون حافظ شیراز را وقعی ننهادند، که توصیه میکرد «جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه، چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند» [8]
و این چنین بود که ناخدایانی بیشمار، نقش خداوند یکتا را بر زمین عهدهدار شدند، و کشتی خود را به هر سو که خواستند، به نام و نمایندگی از خداوند راندند، و چون باقی انسانها، یا عوام زیر دستشان، حکم اینان را با حکم خداوند در تضاد و یا تعارض و ناترازی دیدند و... اعتراض کردند، و ناخدایان برای تحمیل حکم خود بر اینان، که دچار تعارض شده بودند، دچار خودکامگی شدند، و کشتی نشستگان برای دوری از آثار غضبِ خوفناک خودکامگان به ریا دست یازیدند، تا در مدار زندگی همچنان بمانند [9] و از خوف و خطر مرگ و نابودی بِرَهند،
و این چنین بود که در بدترین حالت ممکن، مومن و کافر مجبور شدند همه با هم، و همراه هم، در جنگهای بیشمارِ کشتیبانان در دریای پرشمار بشری، و در غیبت پیام آوران راستین، شرکت کنند، کشتارهای بی پایان در خاورمیانهی امروز، بخشی از همین فاجعه است که، تنها بین یهودیان و مسیحیان از یکسو، و مسلمانان از سوی دیگر، نزدیک به 1400 سال است که آغاز شده، و همچنان ادامه دارد، و دنیا شاهد جنایت، کشتار و ویرانی آشکار آن است.
و انسانهایی که در بیشترین حالت، باید در نقش بشیر و نذیر، همچون پیام آوران آسمانی، نقشی را در جامعه یکپارچه انسانی به عهده میگرفتند، یا به حاکمانی جبار تبدیل شدند، که خود را نماینده خدا، و حکم خود را بلامنازع دیدند، و کشتیهای انسانی را از آن خود تلقی کرده، خواستار انهدام و غرق دیگر کشتیها، و تصاحب جمعیت انسانی بیشتری از غرق آنان شدند، در حالی که دایره تنگ ایدئولوژی آنان، و کشتی کوچکی که آنرا هدایت میکردند، و آنرا دارای گنجایشی وسیع میدانستند، حتی برای یاران خود آنان نیز جا به اندازه کافی نداشت، و آنقدر در مسیر حرکت خود، حتی بسیاری از یاران خود را به دریا افکنده بودند، که خود به اقلیتی ناچیز تبدیل شدند، که حیات خود را هم در خطر میدیدند و...،
یکی از دلایل و اسباب عمده ایجاد جنبشهای آزادیبخش در جهان، تنگی عرشه همین کشتیها، و روابط ناسالم بین کشتیبانان، ملاحان و ساکنانِ این کشتیها بود، که عده ایی را به اعتراض با وضع موجود وادشت، و عدهایی را به ریاکاری مبتلا کرد، و عده ایی آنرا وا نهادند و رفتند و...، و جناب دریابان علی شمخانی این روزها به درستی از "کشتی انقلاب" سخن گفتند، که روزگاری به دست شهدای نهضتی آزادیبخش به آب انداخته شد [10] ، تا یک ملتِ آزاده، خالی از ترس و ریا، و حاکم بر سرنوشت خود، در روند حرکت این کشتی، دست داشته باشند و در اصلاح امر خود دست باز، و «ولی نعمت» کشتیبانان خود باشند و...،
و امروز به روزگاری رسیدهاند که به واسطه ارتباطات ناسالم بین ساختار انسانی، در این کشتی، عدهایی دچار ریا، عدهایی دچار خودکامگی، و عدهایی را دچار عصیان و اعتراض، عده ایی آنقدر در خشم فرو رفتهاند که اسرار پستوی رفقای خود را نیز هویدا میکنند، و نبرد بین سرداران دفاع از این کشتی، و در کیس فیلم عروسی دختر سردار شمخانی هویدا شد، که رقابت و دشمنی بین آنان به حدی رسید، که از عروسی خانوادگی که در آن دعوت شده بودند، خیانت کرده و فیلم گرفتند، و برای رسوایی میزبان خود منتشر کردند، تا رقیب را رسوا کرده، و لابد خود بر جایگاه چرب و شیرین او بنشینند و...
چه روزگاری که بر این کشتی بزرگ نرفت، بسیار از سرنشینان آن یا به دریا افکنده شدند، یا فرصت یافته پیاده شده راه مهاجرت به کشتی بیگانگان را گرفتند، یا در کنج خانههای خود به انتظار غرق شدنش نشستند، گاه از سر استیصال شکایتی کرده، هشداری دادند و در باقی دوران دم فرو بستند، و یا کسانی به مبارزه با وضع موجود پرداخته در کنج زندان های تاریک عمر سپری میکنند، و عدهایی که دست به دامن بیگانگان شدند، تا بلکه کشتی را با کمک دشمنان و رقبا تصاحب کنند، و یا با غرق کردن آن، به این بساط ریا و خودکامگی پایان دهند و...
آری این چنین بود که در یک تاریخ خونبار و بلند، انسانها در کشتیهایی بزرگ و کوچک ایزوله شدند، در جنگهایی بیرونی و درونی همواره درگیرند، میکُشند و کشته میشوند، و این قطار جنازههاست که به دریاها افکنده میشود، تا در سایه رعب و وحشت کشتار، حکمی بر دریایی از انسانها حاکم شود، و جالب است که هر کدام از مدعیانِ حکمِ حق نیز، خود، و حکمِ خود را عین حق، و عین حکم خداوند میپندارند، مدعیان حکم خداوند، هر کدام خیل وسیعی از انسانها را گردهم آورده، علیه دیگران، استفاده میبرند، تنها در دو سال گذشته هفتاد هزار جنازه، از کشتی غزه به دریا افکنده شدند تا طعمه خورندگان دریا شوند، در نبرد روسیه و اوکراین به قول دونالد ترامپ، هر هفته بین 5 تا 7 هزار جنازه از سربازانی که برادر، پدر، همسر، خواهرِ خیل افراد بسیاریاند، در دو سوی خطوط نبرد، بر زمین میافتند، تا کشتی بانان غرب و شرق، به توازن قوا دست یابند و... و به راستی این چه تراژدی غمناک و بررگی است که بشر بدان مبتلا شده است؟!
تهران - شنبه 3 آبانماه 1404 برابر با 25 اکتبر 2025

دریایی از جنازه های بر زمین مانده،
که تنها می توان بر آنان آئین مذهبی به جای آورد
[1] - غلامعلی صادقی (دادستان عمومی و انقلاب مرکز خراسان رضوی) : « اختیارات دادستان از اختیارات خداوند متعال به اندازه بند انگشت کمتر است»
[2] - عصمت و معصومیت، به معنی بیگناه، پارسا، پاک جامه، پاک دامن، عفیف، خطاناپذیر متضاد معصوم: اثیم، گناهکار و برابر پارسی آن : پاک، بیگناه، پارسا، پرهیزکار. منظور از عصمت در باور شیعه، وجود ملکهای است در انسان معصوم که او را از گناه و خطا باز میدارد. خداوند به معصومان گونهای دانش و آگاهی بخشیده است که به واسطه آن گناه و خطا نمیکنند. بدین ترتیب، از معصومان، گناهی سر نمی زند- خواه صغیره باشد و خواه کبیره. عصمت از مقوله علم است و از این رو، منافاتی با اختیار و اراده انسان ندارد.
[3] - «تبعیت از حکم حاکم شرع واجب است.»
[4] - «فَقَالَ أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلۡأَعۡلَىٰ» - آیه 24 سوره نازعات
[5] - سوره احزاب «ای پیامبر ما تو را گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستادیم. و دعوت کننده بهسوی خدا به فرمان او و چراغی تابناک» « يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا 45 وَدَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُّنِيرًا 46 »
[6] - خاتَمالانبیا، خاتَمالنبیین یا خاتمالرسل، از لقبهای محمد، پیامبر اسلام است. این اصطلاح در آیهٔ ۴۰ سورهٔ احزاب آمده: « محمّد، پدر هیچ یک از مردان شما نیست، ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است؛ و خدا به هر چیزی داناست.» «مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَٰكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا ».
[7] - آیه 85 سوره اسراء « و از تو دربارۀ روح مىپرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش و علم جز اندكى به شما ندادهاند » وَيَسۡـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلࣰا
[8] - دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند، گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند، ساکنانِ حرمِ سِتر و عفافِ ملکوت، با منِ راهنشین، بادهٔ مستانه زدند، آسمان بارِ امانت نتوانست کشید، قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند، جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه، چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند، شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد، صوفیان رقصکنان ساغرِ شکرانه زدند، آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع، آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند، کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب، تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند.
[9] - «ریا و خودکامگی. جامعهٔ ایرانی بعد از اسلام در طول تاریخ ده–دوازده قرنیاش دو آسیبِ بزرگ دیده که هنوز هم در عوارض ذاتی همان آسیبها گرفتار است و به این زودی هم راهِ نجاتی برای این جامعه نمیتوان یافت؛ که درین دایره صاحبنظران حیرانند. ریا و خودکامگی دو ضربهای بوده که بر پیکر اجتماع ما خورده است و ما هنوز هم زیرِ ضرباتِ دردناکِ ریا و دیکتاتوری به سر میبریم و از آنجا که با ریا و محیط ریازده و دیکتاتوری و محیط دیکتاتوریزده متولّد میشویم و با عوارض ریا و دیکتاتوری زندگی میکنیم و در سایهٔ همان میمیریم و نسلهای پی در پی ایرانی متولّد میشوند و میپژمرند و میمیرند کسی کمتر متوجه زیانهای ریا و دیکتاتوری میشود و آنها که میشوند یا به زبان هنر اعتراض خود را بیان میکنند و یا به زبان سیاست.آنها که به زبان سیاست معترضاند، قربانیِ صراحت لهجهٔ خود میشوند، مثل فرّخی یزدی یا احمد کسروی. ولی آنها که زبان هنر را ابزار بیان اعتراض خود بر دیکتاتوری و ریا قرار دهند کمتر به سرنوشتِ این گونه معترضان گرفتار خواهند شد، اگرچه درین وادی هم «کس را ندادهاند براتِ مسلّمی». شغرِ مغانهٔ فارسی، صورتِ هنریِ اعتراض مردم ایران است به این دو بلیهٔ اجتماعی. همهٔ خودکامگان تاریخ مغلوب هنر بودهاند، چه دانسته باشند و چه ندانسته باشند. لشکری که حافظ با هنر خویش علیه خودکامگی و ریاکاری برانگیخته است از لحظهٔ انتشار نخستین شعرهایش تا همین لحظه که ما خوانندگانِ دیوان او هستیم، تا هر لحظهای که انسانی در رویِ کره زمین یا یکی از کُراتِ دیگر زندگی کند و سعادت فهم سخنِ خواجهٔ شیراز را داشته باشد، یعنی زبان فارسی بداند، این لشکر همچنان تیغِ آخته و چیره بر استبداد و ریا، بیهیچ خستگی در کار خویش است: از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی از ازل تا به ابد فرصت درویشان است» محمدرضا شفیعی کدکنی این کیمیای هستی(دربارهٔ شعر حافظ) جلد اول، صص ۵۰–۴۸
[10] - علی شمعخانی (زادهٔ ۶ مهر ۱۳۳۴) معروف به علی شمخانی، نظامی و سیاستمدار ایرانی است که از ۱ خرداد ۱۴۰۲، عضو حقیقی مجمع تشخیص مصلحت نظام و مشاور سیاسی سید علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران است وی در فاصله سالهای ۱۳۹۲ تا ۱۴۰۲ بهعنوان چهارمین دبیر شورای عالی امنیت ملی و نمایندهٔ رهبر جمهوری اسلامی ایران در این شورا فعالیت میکرد. شمخانی: «ما همه سوار بر کشتیای هستیم که شهدای انقلاب اسلامی به آب انداختهاند و حیف است که خدای ناکرده با اختلافات ما، در این کشتی نقطه ضعف و سوراخی پیدا شود.»
من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست
جلال الدین محمد بلخی
در این نوشتار کوشش کرده ام بیشتر از واژه های پارسی سود جویم.
سپاسگذار خواهم بود اگر مرا به ناراستی هایش، بخشایشگر باشید.
هنگامه های سخت زندگی که فرا می رسند، رخساره های مان ناخودآگاه به سوی آسمان ها روانه اند، و در پایان کرانه های دور دست آسمانی، هستیِ زورمند و فراسوی جهانی، به نام خداوند را جستجو می کنند، چراکه بر این باوریم که او دستی بالاتر از تمام دست هایی را داراست، که در زمین در کارند، و می تواند دستی رسانده، و در پهنه های جانگداز زندگی ما، دگرگونی بخشد، او آخرین امید انسان درمانده است.
این روزها سرزمین های زیادی دچار کارزار، آشوب، دستبرد، گرسنگی، آوارگی، چیرگی و خونریزی اند، اگرچه همه ی چشم ها بسوی نبرد خونین و سنگدلانه گسترده بین فلسطین و اسراییل کشیده شده است، اما در همین روزها افغانستان، اوکراین، یمن، سومالی، سوریه، کردستان و... همه یا در کشتار گرفتارند، یا در آوارگی، گرسنگی و آشوب؛ اما به راستی در این گیر و دارهای هراس انگیز زندگیِ انسان، خدا کجاست؟! نهان ترین هستی، در این میان خدایی است که صدها میلیون انسان را در این کارزار هولناک می بیند، و به حال و روز تک تکِ آنان آگاه است، و مردم گرفتار در تمام دنیا چشم به یاری او دارند؛
اما راستینگی در این است که خداوندگاری که ما می شناسیم، بر آن نیست که در روش روامند در این دنیا دستی برده، چه روندهایی که انسان برای خود فراهم ساخته، و یا حتی روندی که انسان ناخواسته بدان گرفتار آمده است، او گرفتار آمدگان در زیر آوار زمین لرزه ها، ویرانی سیل ها، آتش سوزناک آتشفشان ها و... را هم رها می کند، تا بلکه انسان هایی دیگر، آستین بالا زده، از راه در رسند و به رهایی شان بشتابند، چه رسد به انسان هایی که در اثر جهانداری نادرست و کجکردار انسانی، گرفتار درد و رنج و ناامیدی شده و می شوند،
کارنامه گذشتگان نشان می دهد که خداوند به دست ها و چشم های رو به آسمان مانده ی و یاریخواه بیش از 45 میلیون انسان گریبانگیر مرگ و نیستی، و میلیون های انسان اسیر و آواره ی بیدادگاه بزرگ نبرد دوم جهانی هم، نگاهی نکرد، و آنان را در درد و آسیب های شان رها گذاشت، تا با زندگی و نیستی دردناک خود، رو در رو شوند، میلیون ها انسان بی پناه مانده و سرگردان، در مقابل یورش ملخ وار مغول و... نیز، دستی از آسمان ندیدند، و در درد و رنجِ چنین تاخت و تازی رها شدند، چه رسد به هزاران فلسطینی و اسراییلی که در این تاخت و تاز کشته شده، و می شوند، این شمارگان کشتار، در برابر کشتار نبرد های ایران و عراق، سوریه، اوکراین، یمن، افغانستان و... بسیار ناچیزند، هر چند یک کشته هم برای انسانیت بسیار است، اما در آن نبردها نیز، دستی آسمانی نیامد، و اگر هم آمد این همان دست های انسانی بودند، که گاه به یاری رسیدند، و آشوبی و بلوایی را خاموش کردند، و مردم بی پناهی را رهانیدند.
زندگی میلیارد ها نفر در همه گیری بیماری های ترسناک و گسترده، پریشان شد، همین "کوید 19" دنیا را شخم کرد، کُشت و یا به خاک سیاه نشاند، اما باز خداوندگار ما آگاه بود، و نشست و نگریست، و باز این همان ساز و کارهای انسانی بود که با ساخت واکسن و... آمدند و دست به کار شدند، و بر این روند غمبار لگام زدند، و تا اندازه ایی بر این بیماری و نشانه هایش افسار کشیدند و...،
این است که کارنامه گذشته انسان و خداوندگارش، که نشان می دهد، دارای خداوندگاری سخت نگرنده و آگاه هستیم، که ساز و کارهای ژرف نگرانه ایی برای آفرینش خود نگاشته، و پایدار و استوار ساخته است، و سپس انسان و دنیای آفریده شده اش را به حال خود رها کرده است، تا انسان خود چاره ایی بیندیشند و آن را سرپرستی کند، و درد و رنج زندگی خود را کاهش دهد، این است که خداوند، در پهنه های جانگداز انسانی، نهان دیده می شود و...،
این است که می بینیم، خداوندی هست و می بیند، و در دیدگاه ریزبین و درشت بین او، یک مردم در افغانستان نیم سده است که زیر چرخ های کشتار و غم له می شوند و رهاییگری از میان دست های آسمانی، میان ناله های سوزناک و رهایی خواه، آنان را در نمی یابد، برای رهایی آنان دستی بالا نمی زند، و امروز یک مردم همگی، کُرپان و پیشکش تخت فرمانروایی ملاهای طالبانی شده، و می شوند، طالبانی که پیش از این خود را رهاننده افغان های آسیب دیده از آشوب های بی پایان زمان مجاهدین افغان ابراز می کرد، و آمده بود تا آشوب های پس از پیروزی مجاهدین بر سپاه چنگ انداز روس را، پایان دهد، اما در پس پیروزی بر آشوب ها و نبردها، خود دگربار بیدادگری زورگو، و کشتار کننده ایی چیره دست شد، و زمانه ایی درازی از آشوب، خونریزی و بیداد و زورگویی را از سر گرفت، و خود آسیبی بی پایان بر جان و داشته های این مردمِ ستمدیده شدند، به اندازه ایی کشتار و درد و رنج بر این مردم روا داشته و می دارند که زمانه چنگ اندازی روس ها یک سو، و رنج و آوارگی و گرسنگی این مردم در زیر زمامداری بیدادگرانه طالبان هم سوی دیگر؛ امروز تمامیت خواهی و بیداد طالبانی ده ها میلیون انسانِ گرسنه بر جای گذاشته، و ده ها میلیون افغان را آواره، و راهی دیگر کشورها کرده است، و بزرگی و ارج، زندگی و فرهنگ این مردم بیداد دیده، را زیر نماد پرسشی بزرگ قرار داده است.
اوکراینی ها، زن و مرد، کودک و بزرگسال، هر روز بمباران می شوند، و نبرد بین یک سپاه کوچک (اوکراین)، با بزرگترین ارتش دنیا (روسیه) مدت هاست که جریان دارد و آنان یا آواره اند، و یا در نبرد و ستیز با چنگ اندازی سنگدل و آهنین دست، دست و پنجه نرم می کنند؛ یمنی ها فراموش شده ترین سرزمین و مردم، میان آسیا و افریقا هستند، و هرچه بر سر این مردم بیاید، نادیده گرفته می شود، نوای پر دردشان، حتی شنیده هم نمی شود، زیرا آنها پیوندی با دنیا ندارند، که فن آوری های نوین، نوای تلخ سر داده از دل های رنج دیده اشان را با خود به دور دست ها برده، و پیش چشم اهل دل آورده، آنان، آنرا ببینند و بشنوند و دستی برای یاری و رهایی آنان دراز کنند؛
سوری ها میان گاز انبر یک خودکامگی ادامه دار تا پایان عمر، هراس انگیز و با منش چپگرای بعثی، از یک سو، و گمانِ زمامداری اپوزیسیون اسلامگرای سنگدل داعشی و... از سوی دیگر، گرفتار آمده اند، بودن در زیر هر یک از این دو شکل زورمدار سنگدل، جز زیان و نابودیِ بزرگی و ارج انسانی، و رهایی آنها، چیزی در بر نخواهد داشت.
کُردها در چنبره کشورهای گرداگرد خود گرفتارند، و همواره در ترس و دلهره ی نبرد و نیستی پاغوشیده اند (غوطه ورند)، گروه های چپگرای رهاییبخش کُرد، که امروز به نام مردم کرد نبرد می کنند هم، اگر کامیاب شوند و زمامداری در دست گیرند، باز مشخص نیست چه خودکامگی هراس افکنی را، خود ایجاد خواهند کرد، چپگرایی، خودکامگی و تمامیت خواهی در خود دارد، و کردها دهه هاست در چنین سامان دردناکی گرفتارند، و آینده ی هراس انگیز این چنینی هم در پیش رو دارند، میان تاخت و تاز اسلامگرایان سنگدلِ هراس افکنِ خالی از منش انسانی چون داعش و... و زمامداری نژادپرست، و یا فرماندهان خودکامه در همسایگی خود گیر کرده اند، و به خاطر زبان و فرهنگ ناهمگون شان، همواره در کشتار، ناآرامی و... نگه داشته می شوند.
در این بین فریاد دادخواهی مردم ستمدیده که در این جایگاه های هولناک زندگی می کنند، به هیچ جایی نمی رسد، بی گمان برگی از درختی نمی افتد، مگر اینکه خداوندگارمان از آن آگاه است، اما این آگاهی خداوند، شاید در دنیایی دیگر به پاداش و آزاری و شکنجه ایی برای بیداد دیدگان و بیداد کنندگان پایان گیرد، اما در این دنیا، جنبش شایسته ی دیداری، از دست های زورمدارِ خداوندی دیده نمی شود، تا به دگرگونیِ روندِ درد و رنج انسان، ره گیرد، دردی کاهش یابد، بیدادی پایان پذیرد و...
اما راه رهایی چیست و در کجاست؟!
آنچه می ماند دو چیز است که می تواند رهایی بخش باشد، یکی ندای درونی در اندرون انسان پاک، و دیگری منش انسانی، که با هم انسانیت ساز می شوند، اگر انسان ها را، از راه این دو نیروی درونی بتوان مهار کرد، دیگر برونداد هایی همچون آنچه که از ستیز و کشتار و چپاول و... که دیده می شود، دیگر دیده نخواهند شد، ورنه همچنان چشم ها و رخسارهای انسانیِ رو به آسمان، خواهند ماند، و چشمداشت برای رهایی دهندگان فراسو زمینی، درازتر از آنی است که بتوان فکر کرد.
کارنامه در دسترسِ گذشته ی خدایی کردنِ خداوندگار ما، نشان می دهد که او خدایی است برای پرستش، که می توان او را در کنار خود دید، با او درد دل کرد، می توان در برابر او به نیایش نشست و خود را سبک نمود، می توان از او چاره جُست، و در پیگیری دریافت کمکش، امید از دست نداد، می توان با او به راز و نیاز نشست و مدت ها گریست، و سبک شد، و دردها و زخم های پاره پاره درونی را چندی درمان نمود و... اما آنچه انسان را در کوتاه ترین زمان، رهایی خواهد داد، ندایی درونی است که او را بر دادگری و درستی و راستی، و منش انسانی فرا می خواند، که باید این دو نیرو را در دل فرزندان، و همچنین خود، نیرومند ساخت، و بدین راستی و درستی، در زندگی خود و دیگران، دگرگونی ایجاد نمود، و راه دگرگونی در نهشت (وضع) انسان را، به او آموخت، تا با پشت گرمی بر این نیروی درونی، که بدآن "رسول باطن" می گویند، دنیایی بهتر را، در پس این سنگدلی ها و بیدادگری ها شکل داد، و دنیا را پر از آرامش و آسایش ساخت.
تو ای نگارین حق مطلق!
فکر می کردم که تو را یافته ام، و هر قدم که بر می دارم، در جوار، و به موازات توست، و به تو منتهی خواهد شد؛
فکر می کردم که تو را می شناسم، حال آنکه انگار نمی شناسمت، در حالیکه آشناترینی؛
گُمت کرده ام، در حالی که پیداترینی؛
در ذره ذره وجود حضور داری، اما غایب ترینی!
به سانِ گم گشته ایی تاریخی، که نسل اندر نسل، جویندگان برای یافتنت، جان و خانمان داده اند و... اما در پیچ و خم این روزگار سیاه، گم گشته و ناپیدایی؛
ایزدا!
در خلال این همه تناقض بزرگ، که قهار و جباری چون تو، این چنین غیر فعال، در میان تاریخی دراز دامن از ظلم و هجوم دردهای بی امان، که بی شک درمانی سهل و آسان، تنها در "رهایی" دارد و... اما گریبان خلق تو را چنان گرفته، که رهایی از آن، تا کنون، میسر نگردیده، و آینده این اسارت بی پایان هم، در امواج دود آلود تاریکی، چنان فرو رفته است، که آینده اش نیز، تاریک تر از اکنون، می نماید، اما تو نیز در سکوت و غیبتی طولانی قرار داری، آیا تو نیز با خستگان این روند جاری همراه گشته ایی؟!
اگر قرار بود ما ناتوانان، چون تو "فعال ما یشایی" [1] در این روند و روزگار همراه می بودیم، پس تو را با ما چه فرقی ست؟! اگر قرار بود قادر متعالی چون تو، و انسان های ضعیفی چون ما، بر این پدیده، شاهد و ناظری بی عمل می بودیم، پس این همه حضور چون تویی در این هنگامه بروز نازیبایی های بی پایان، از بهر چه بود؟! در حالی که ما را چشم به آسمان، و رسیدن انواع کمک های آسمانی کرده اند، تو در صبر و سکوتی طولانی، که برای ما طول عمر نسل ها محسوب می شود، به کار خود مشغولی، و ما نیز در امواج تباهی و رنج، غرق!
در همین حال بوق مدعیانت، مثل صدای طبل های توخالی بزرگ، هزاره هاست که تمام زندگی انسانی را فرا گرفته، و صبح و شام، وقت و بی وقت، بی توقف می کوبند، و به خصوص در هنگامه های افزایش رنج و سوال، صدایش گوش ها را کر، و ذهن ها را دائم به خود مشغول می دارد، و میان این همه صداهای دلخراش از فریاد ضجه ی به غارت رفتگان، جان باختگان، له شدگان و... درمانی نبوده اند که هیچ، خود نیز ما را از درد و درمان خویش باز می دارند، و به خود مشغول می کنند، تا در این دردی که درمانش تنها رهاییست، بی تصمیم، ماندگار شویم، و در این ماندگاری، میان درد و بی تصمیمی، حتی زمزمه اهل ذکر تو را هم دیگر نشنویم، و بدان آرامشی نیافته و قوتی در دل ها نیاید.
به راستی در میان این همه هیاهوی طلب کنندگان یاری در زمین، چطور می توان صدای ذره ذره وجود را که همه به یاد تو، خدا خدا می کند را شنید، و حس کرد؟! اصلا چرا باید به آنها گوش فرا داد، حال آنکه روشن تر از آن همه ذکر، فریاد تظلم خواهی خلق تو، برای یاری و خلاصی، آشکارا به هواست، راز و نیازی بی پایان، که نیازی به تمرکز برای شنیدنش نیست، چرا که روشن تر از نور خورشید، پدیدارتر از سیاهی شب، بر هر کوی و برزنی شنیده می شوند؟!
بیدادگری درازدامن مخلوقت، به خصوص مدعیان تو که سودای ساخت دنیایی خاص را دارند، که در سایه تحقق شعاری که هرگز تحقق نیافت، زنجیره ایی از ظلم آفریده و می آفرینند، و هر چه تاریخ است این نیز ادامه دارد، و نسل ها از ما را ضایع و نابود کرده، در حالی که نسل شان لاینقطع، سلطه اشان برقرارترین، کشتارشان وسیع ترین، ظلم شان سوزناک ترین، شکنجه اشان دردآور ترین، استبدادشان درازدامن ترین و وسیع ترین، مستبدین شان مخوف ترین، داروی خواب آورشان، منگ کننده ترین مخدرهاست و...
که هرچه در ظلم فرو رفتند، قدرت بیشتری در خود احساس کرده، حتی به شهادت متون منتسب به تو، در اوج ظلم، خود را تو، مجری اوامر تو، و یا چون تو دیده، ادعای خدایی و قدرت خداگونه کرده اند، حال تو اینان و ما را که هر دو در منجلاب تباهی غرق شده ایم را، اشرف مخلوقات خود خوانده، به حال خود رها کرده، و در عین حال که تو همه این عالم را فرا گرفته ایی، به سان غایبی بزرگ، بر این وضع اسفناک دست در جیب صبری بی پایان فرو برده ایی؛ صبری که ما را لبریز از ناامیدی، و گوش و چشم ما را از تو کر و کور کرده، احساس خود را نیز در خلال آن همه انتظار رهاییِ تحقق نایافته، از دست می دهیم، و تو را هم در این درنگ بی پایان، و هیاهوی مدعیانت گُم می کنیم.
به نام نامی ات که دیرآمدترین نام هاست، به بزرگی ات، که بزرگترینی، به قدرتت که قدرترین قدرت ترینی، به وسعتت که وسیع ترینی، به رحمتت که واسع ترین بر خلق جهان است، به مهرت که مهربان ترینی، به شکنجه ات که تلخ ترین و سوزناکترین است، به بخشش ات که بخشاینده ترینی، به وجودت که دیرپاترین و پاینده ترینی و... قسم، که این راه و رسم زیستن بر مدار ظلم و جهل، زیبنده خلق و عالم تو، و دستگاه حکمت تو نیست!
می دانم که تو مرا "من" آفریدی، تا "خود" باشم، خودی مسئول، رها و تصمیم گیر، تا بر ابزاری که بر آن دست می یابم تکیه کنم، و به پیش بتازم، تا به تو برسم، چون تو شوم، آزاد و رها، قوی و قدرتمند، قائم به توانایی خود، و در تو که انتهای سعادتی، منتهی شوم، اما به جایی رسیده ایم، که "خود بودن" ها را از ما ستانده اند، ما را موجوداتی از خیل جاده صاف کن های تسلط این و آن بر دیگران تبدیل، واژه رهایی و آزادی و "خود بودن" به بی ارزش ترین و گاه ضد ارزش ترین ها بدل شده است؛
اینجا که باید عرصه و سکوی تعالی ما به سوی تو می شد، به عرصه ی مسابقه ایی بی پایان، برای سلطه تبدیل، و همه و آنچه که هست، حتی تو و من، به کار گرفته می شویم، تا سلطه ایی تحکیم، و دوام و بقایش تضمین گردد، مداری از سلطه گری و سلطه جویی های بی پایان، انسان را فرا گرفته، و دنیا را در منجلاب خود غرق کرده است؛
در میان این سکوت و انتظار سوال برانگیز، غایب بزرگ، تو هستی و من، تو از آن جهت غائبی، که صحنه را بدین تاخت و تاز ها واگذاشتی، و من هم چون تو غایب هستم، از آن جهت که مرا نیز از خود تهی کرده اند، که در نهایت امر، در میدان داری آنان، سرباز پاکباز این سپاه و یا آن لشکر، برای تحکیم سلطه این و یا آن خواهم بود.
راز و نیاز مرا بشنو ای حکیم!
حکمت نما،
ز عزت رهی نما،
لطفی، نگاهی، قدمی سوی ما بدار،
عدلت نما،
مهرت عیان کن، تو از وفا،
مهرت کجاست، که چنین غرق در بی مهریند خلق تو،
فعال ما یشا تویی،
فعالیتت کجاست؟!
ای غایب از نظر، ز که پیدا کنم تو را ای ذات پر وجود! کی، هویدا بینمت تو را
عمر و هستی ام، رفت به تاراج ناکسان قهار بی مثال! کی و کجا، فعال بینمت تو را
[1] - بر هر آنچه اراده کند، و بخواهد هم قادر است و توانا، و هم عامل است و توانگر


