و انسانِ باورمند به کرامت انسان، و تواناییاش برای ساختِ جهانی بهتر، میان این توفان، و «گردابی چنین حائل»، با چشمانی پر از امید، اما هراسناک، به آیندهایی میاندیشد، که دنیای پیرامونش را انتظار میکشد، عبور به «آیندهایی انسانیتر» [1] و یا وصول به جهنمی سوزانتر، آرامشِ خیالی در حرکت به سوی بقا و رشد، یا دلواپسی سقوط در درههای عقب ماندگی و ویرانی بیشتر؛
غرب آسیا، شرق اروپا و شرق آسیا آبستن نبردهایی سختترند، جنگ، بدون خونریزی و یا با خونریزی در این سرزمینها جاریست [2] و در همان حال، و در هیاهوی نبردهای خونین، و یا سخت و توانفرسا، گامهایی بی صدا، و گاه کوبنده بر طبل صلح، برای رسیدن به آرامش نیز در راهند، که بیشترش، حد انصاف و عدل وانهاده، مستِ غرور قدرت، پایه را بر قدرت نهاده، به واقع تسلیم خواهیهایی بیش نیست، تا در پس بالا بردن دستها، تنها خونی ریخته نشود، اما انسانها به افرادی تبدیل شوند که سرها پایین، دیگر چشمهایشان از جستجوی حقی در میان بندهای توافقنامهها، صلحنامهها، هنجارها، سازوکارهای زندگیِ انسانی، و یا کرامتی که برای انسان متصور است، دست بردارند، و تن به نشستن و تماشای آنچه دهند که، برایشان کسانی از سرِ قدرت، رقم خواهند زد.
شدت تنش آنقدر بالاست، که حتی گامهای صلحش نیز بوی تعفنِ تیغ و خون میدهد، چه رسد به دشنههایی که برای خونریزی و نبرد از غلاف بیرون کشیده شده، و هنوز غلاف نشدهاند، آنانکه برای صلح، و یا با شعار صلح، گفتگو و یا کاهش تنش نیز آمدهاند، در همراهی با جنگطلبان، گوی سبقت را از خلف ربودهاند، او که، به بیکفایتیاش در کسب صلح متهم میکردند. اینان از صلحِ از طریق قدرت، سخن میگویند که ترجمهاش، چیزی جز تسلیم بی قید و شرط نیست، تا ایجاد صلح و تفاهمی واقعی که آرامشی از سر رضایت دو طرف بینجامد، و چنین صلحی، جز زخم جدیدی، بر زخم های گذشته بیش نخواهد بود.
شرارههای خشم از دلِ زخمها تنوره میکشد، گروهی به انتقام فکر میکنند و با این سودا سر بر بالین شبهای تاریک خود میگذارند، گروهی به آرامش و از سر گیری زندگی انسانی، و گذر به آزادی و چشیدن خنکای صلحی میاندیشند، که در پسِ صبحی روشن، و خلاصی از این آتشِ شعلهور، و چرخهی تکرار خشونت و ظلم، دست یافتنی است، آرامشی که در گوشههای تاریک و روشن کوچههای زندگیِ سردرگم آنان، قابل جُستن است.
برخی در میانهی این شعلهها به فرصتهایی میاندیشند، که به سرازیر شدن ثروت و قدرت در جیبهایشان خواهد انجامید، و کسانی هم به ادامه سیلِ ثروت و قدرتی نظر دارند که از شکستن قایق زندگی دیگران، ساحل قدرت و ثروت اندوزی آنان را به دُرُّ و مرواریدهای غلتانِ به غارت رفته توسط موج، بیشتر مُزیَّن خواهد کرد.
کسانی هم به عبور با سلامت از این آتش فکر کرده، تا انسانیت شکوفا شود، و از این خودخواهی در کسب قدرت و ثروت کاسته شود، و همه نجات یابند، و در همین حال، کسانی نیز بر نشستن دوباره بر سریر قدرت، و از سرگیری خدایی بر انسانها، ذهن خود را مشغول میدارند، تا جایگاههای خدایی، از انسانهای شرور، پرمدعا و مغرور خالی نماند، و همواره بیمقداریهایی باشند که در جایگاه خدایی بنشینند، و به خدایی خود بر انسانهای دیگر ادامه دهند.
گروهی نیز بیمارِ احساس حسِ تغییر و تحولند، و در منتهای آمال خود، تنها به گذر، و وصول به شرایط تغییر میاندیشند، و با حال و هوای آن، که تجربه نشان داده است، چند صباحی بیش، در پس تغییر دوامی نخواهد یافت، و به حتم به سکونی دوباره خواهد انجامید، نرد عشق میبازند، برای آنان مهم نیست، در پس آن تغییر، انسان در کجای منظومه زندگی خواهد بود، همینقدر که از این پهلو، به آن پهلو شوند، برای ذهن و اهداف کوتاهشان کافیست، و لذت زودگذر تغییر، بر درد بی تغییریِ جا گرفته در دلهاشان، دوا و یا مُسکنی کافیست، آنان تنها معتاد به تغییرند، در پسش هر چه بود، مهم نیست، با هر تغییر نفسی به درازای حُناقی که گلویشان را هر بار میفشارد، خواهند کشید و بس و...
شاید از بد حادثه، و یا رسم تاریخ است که در این لحظات سخت و هولناک، معمولا انسانها سوار بر قایقی شکسته، و پر از وصله و پینه، راهی ساحلِ عبور، و گذر از توفانها و گردابهای سخت میشوند، و لاجرم همچنان باید به ناخدایان، قایق و کشتی بانانی چنین اطمینان کرده، که در غفلت، لجاجت و غرور و...، بدین روز و روزگارشان انداختهاند، و همه را به این هنگامه توفان، و گردابهای در هم شکننده آوردهاند.
ناخدایانی که از جایگاهی که بر آن تکیه زده بودند، غافل شدند، تمامِ فرایند آمدن و شدن خود را فراموش کردند، و هدف از یاد بردند، و از لحظه نشستن بر کرسی سکانداری، به جای اندیشهی راهبریِ سودمند، به سوی هدفی بزرگ و زندگیساز، سرگرم و اندیشمند شرایط ساعت صفر مرگ خود، و انتقال کرسی ناخدایی به کسانی شدند، که فکر شب و روزشان را در خود غرق کرد، و در این غفلت، زندگی و امید سرنشینان را به مسلخ نابودی توفان و گردابها بردند.
چنین ناخدایانی فراموش میکنند که در پس مرگ انسان، شاید برای متوفا دیگر تفاوتی نکند که این سُکان، دستِ چه کسانی را لمس خواهد کرد، حداقل برای مردهایی فرو رفته در مرگ، تفاوتی نخواهد کرد، که سکاندار این کشتی فرزند او، و یا آن خردمند نیکو صفت، و یا آن جنایتکار راهزن باشد!
در آن لحظات، نهایت تو را با مراسمی پرشکوه، و همچون مردگانی دیگر، و یا در حقارتی وصف ناشدنی و...، در پوششی از پارچهایی بی ارزش، که صورت و بدن زرد، چروکیده و کراهتبارِ مردهات را بپوشاند، و یا حتی بدون آن (چه فرقی میکند)، به قعر آبهای سرد و تاریک زیرین اقیانوس زندگی روانه خواهند کرد و برای تو در آن سقوط به قعر، و طعمه لاشخورهای زیرین شدن، چقدر فرق میکند که دنیای دیگران را چه کسانی خواهند ساخت، تا تو تمام زندگی، بار امانت خلق، شخصیت انسانی، و فرصت خدمت را به پای آن لحظه لعنتی حرام کنی؟!
برای هر سکانداری مهم این است که، در پایان زندگی کاریاش، کشتی را در چه حالی رها خواهد کرد، آرام و رو به مقصد، یا توفان زده و غرق در بلا، و این که تمام آنان که دل به تو سپرده بودند را، نا امید از فرزانگیات ترک کنی، و یا در نزدیکی ساحلی سرسبز، پر از امید به زندگی، رها، و به دیار باقی رهسپار شوی،
مهم این است که با بار امانتی که به تو سپردند، چه کردی؟ آنان را به آوردگاههای پر تلاطم نابودی بردی، و یا ساحل زندگی؛ دوره خدمت خود را در غفلتِ آرزوهای دور و درازِ دوره پیریات صرف کردی، یا به فراهم آوردن زندگی برای امیدوارانِ همراهت در این سفر.
اینهاست که درودها و یا لعن را نثار جسدِ رهسپار به قعرِ تو روانه، و یا در پس یادت برخواهد انگیخت، پس چه اهمیت دارد که تاج تو را، کِه بر سر خواهد نهاد؟ و یا سکان را چه دستی خواهد فشرد، در آن حال، تو در حال سقوط به قعر هستی.
این است که « شر ... همیشه از نادانی سرچشمه میگیرد» [3] و نادانی تنها متوجه عوام نیست، خواص را نیز میتواند در خود ببلعد.
شاهرود - سه شنبه 14 مرداد 1404 برابر با 5 آگوست 2025

[1] - مقاله «درباره اومانسم یا انسان گرایی در هنر عکاسی، دیدن رنج دیگری، من انسانم، و تو هم انسانی. پس چه باید کرد؟» نویسنده علیرضا کریمی صارمی، روزنامه اعتماد، دوشنبه 13 مرداد 1404 شماره 6108
[2] - فارغ از این که از «حدود صد هزار سال پیش، چندین گونه انسانی بر زمین می زیستند، امروز تنها یک گونه باقی مانده است. انسانی که خود را خردمند مینامد و جهان را ملک خویش میپندارد، او در این مسیر پر فراز و نشیب، دیگر گونهها را از میان برد تا خود، تنها انسان باشد.» و این سرنوشت انسان خالص سازی است که یکدست سازی را از دور دستهای تاریخ خود آغاز کرده، و پایانی بر این غارت و خون و جنگها نیست، رنجی بر انسان تحمیل شد و میشود که تمامی ندارد.
[3] - البرت کامو، در کتاب طاعون. «شر در این دنیا کم و بیش همیشه از نادانی سرچشمه می گیرد، و خیر هم اگر هدفش مشخص نباشد، به همان اندازه شر میتواند آسیب برساند.»
عفریت جنگ و کشتار بر آسمان و زمین خونین و سر مردمان غرب آسیا دایره وار چرخ می زند، و پرنده صلح را جنگطلبانی قهار در جنگ آفرینی، از این منطقه ی نفرین شده توسط خدایان رَمانده اند، اینجا دعوا بر سر مالکیت و سیطره بر معابدی است، که باید خداوند در آن عبادت شود، دعوایی دیرین که انسان تمامیت خواه، و سلطه جو را وا می دارد، تا حاکمیت خود را بر سجده گاه ها نیز تحکیم بخشد، جایی که مُلک اختصاصی خداوند در زمین است، و باید برای او نیز می ماند، تا رمیدگان از اهل زمین، دمی در آن احساس امن و آسایش کنند، و ارتباطی را با آسمان پی ریخته، دردها از دل وا کنند و با خدای خود رازها در میان بگذارند، و سبک شوند، اما کسانی هستند که از این خلوتکده های دنجِ سخن با خداوند نیز نگذشته، آنرا به وجود بی مقدار و تمامیت خواه خود آلوده ساخته، حتی این نقاط مختصر را نیز از انسان خسته از تمام دنیای خونین آنان، دریغ کرده و می کنند؛
بوق های مرگ و نابودی اینجا هر دم بیشتر از گذشته، با صدایی نکره وارتر، بر سر زندگی های نیم بند این مردمان غارت زده، و گرفتار آمده در دام انسان خودخواه و... می دمند، تابوت ها برای خواندن نمازهای میتی که پشت سرهم برقرارند، با شتاب روانند، تو گویی کار هر روزمان حمل تابوت هاییست که به شتاب سوی گورها می برند، و تشییع کنندگان، دیگر درنگ معمول خود، در اینگونه مراسم ها را از دست داده اند، و وقتی برای گذراندن با مردگانی که آخرین ساعات حضور خود بر زمین را می گذرانند، و اینک بر سر دست ها برای الحاق به زمین آماده می شوند، را نیز، ندارند؛ دیگر آرامش و تانی در مراسم تشییع نیز دیده نمی شود، تابوت ها را باید به تندی در چاله ایی خالی کرد، و برای نفرات بعدی که در صف مرگ و کشتارند، رساند و آماده کرد؛ تابوت سازان را دیگر فرصتی برای ساخت تابوت هایی نو نیست، اینجا اهل زر و زور و تزویر، نان در خون این مردمان قاتق می کنند.
و من اما هنوز زنده ام!
چون همچنان در نکبتِ این قفس، نفس می کشم، نفس نکشیدن در این قفس را مرگ گویند، یعنی نیستی و... یعنی پایان زندگی؛ بی آن، دیگر زندگی نخواهد بود، حال آنکه زندگی در این گور کنده، خود مردگی بیش نیست؛
و زندگی بی تکرار ترین داشته اییست که در این دنیا، به ما رسیده، تا هر کسی از راه رسید، به بهانه ایی اندک، یا بهایی اندک تر، ارزشمندترین، داشته امان را به بازی های کودکانه خود گیرند.
و با همه این تفاصیل، من اما به این خاک احساسی متفاوت دارم، اینجا وطن من است، اینجا به این خاک که ایرانش گویند احساسی دیگر دارم، اینجا برایم، زندگی معنی دیگری دارد، هرچند، هر که در خود زور و توانی احساس کرد، بی شرمانه از راه رسید، و چاک دهان باز کرد و با تکیه بر قدرتی که در پشت خود احساس نمود، از ما خواست، اگر چون آنان فکر نمی کنیم، این خاک آبا و اجدادی مان را ترک کنیم!
چقدر ظالمانه، چقدر بی حیایند، آنانی که انسان ها را از خاکی که بر آن زاده شده اند، زندگی کرده، و می کنند، می رانند، و گزینه ی ترکش را مقابل دیگرانی می نهند، که صاحب خانه اند، اما به فرض که بپذیریم که اینجا جنگل است، و این زور و قدرت است که حکم می کند، و این حق را به کسانی می دهد، که بگویند چه کسی باشد و چه کسانی نباشند!
من این خاک را چگونه ترک گویم، چطور از آن دل بکنم، من از این خاکم، در این خاک زاده شدم، عزیزانم را این خاک در خود بلعیده است و اجساد شان در این خاک بود، که خاک شدند، این زمین از وجود خاک تن عزیزانم موج می زند، آنقدر که در این خاک آشنا دارم، بر آن ندارم، اگر خاک بدنم با این خاک در نیامیزد، با خاک متعلق به کدام دوست و یا دشمن باید در آمیزد؟!
در این سرزمین زرتشت زاده شد، او که اولین بود که مرا به یگانه ایی ماورایی فرا خواند، که هنوز پیدایش هم نکردم، هرچند از جستجوی او هرگز از پای ننشستم و شاید هرگز ننشینم، اما سرنخ نامش را، از بین آنان که می شناسم، او بود که ابتدا به من داد، در پس آن آشنایی بود که هر کسی هم که از راه رسید، از همین سرنخ گفت، و آنرا در دست داشت، و برای این نام بارها ما را در طول تاریخ، به مسلخ مرگ و گشتار برده اند و می برند، اصلا زنده بودنمان را برای او دانسته و می دانند، که باید برای او فدا شویم، حال آنکه وقتی نگاه می کنم، او جانمان داد، که زندگی کنیم، و انسان زیست کنیم، انسان بمانیم، و انسان بمیریم، که در این صورت است که سعادتمند خواهیم بود،
نه این که از هم خون بریزیم، و بر این خاک فساد و کشتاری بی پایان راه بیندازیم، و هر روز بر آن میدانی نو، از کشتارگاه هایی تازه تدارک دیده، کشتار از نو کنیم، بدین قتل و غارت توسعه و وسعت بخشیم، و اما برای این نام، ما هزاره هاست که از هم می کُشیم، و شاید هزاره ها باید در این وضع بمانیم، تا شاید به خود آمده، انسان شویم، و روزی دست از کشتار و قتل همدیگر برداریم.
و ما انسان ها هر روز سوهان روح و جسم یکدیگریم، که این نام، این را می خواهد، و آن را نمی خواهد! هر کس از راه رسید، مدعی این نام شد، و منویات دل خود را به نام او، بر این بخت برگشتان عصر خود تحمیل کرد، فتوای دل خود را، فتوای دل او دانست و جار زد، و آن را قانونِ ازل و ابد تلقی کرد، از این روست که در این جهان هزاران قانون وجود دارد، که هر سَری آن را قانونِ آن یکتای بی همتا دانسته، و به او منتسب می کنند، و انسان میان این قوانین، سرگردانِ بین حق و ناحق های بیشمار شده، که سره از ناسره نتوان جدا نمود، الا به وجدانی که به دل پاک انسانی مجهز است، و گوش از بوق های بیشمارِ خودخواهی و سلطه گری برداشته است.
کتاب را از لینک بالا دانلود و مطالعه کنید
شرایط غرب آسیا در هزار سال قبل را می توانید در این کتاب بخوانید و درک کنید

